گزارش یک زندگی


گزارش یک زندگی - شماره ۱۴۳
روزهای تشویش، توهم و اضطراب

بنز کرایه‌ای در برابر پلیس راه ایستاد. من از ماشین پیاده شدم و وارد پاسگاه شدم و به طرز احمقانه‌ای به رئیس پاسگاه گفتم: آقا این آقایان مردان بسیار خوبی هستند، اما من ترجیح می‌دهم با ماشینی به تهران بروم که مسافرانش زن باشند. رئیس پاسگاه با تعجب به من نگاه کرد و گفت بروم سوار مینی‌بوسی بشوم. سوار شدم. فقط یک جای خالی در مینی‌بوس بود که روی همان نشستم. سفر غیرعادی من آغاز شد.



گزارش یک زندگی - شماره ۱۴۲
صدایی می‌گفت این طاهره قرةالعین است!

در متن آبی آسمان چهره بسیار زیبای زنی را می‌دیدم که با لبخندی به من نگاه می‌کرد. من تنها چهره را می‌دیدم. بعد گویا فضایی شبیه به یک خانه در اطرافم ایجاد شد. یک سقف گنبدین روی سرم بود و چهره آن زن زیبا در متن سقف گنبد قرار داشت. صدایی به من می‌گفت این طاهره قرةالعین است. البته همین جا بگویم که من بهایی یا بابی نیستم، اما به این شخصیت علاقه زیادی دارم.



گزارش یک زندگی - شماره ۱۴۱
«صدای» روز جمعه!

از روز جمعه‌ای در ماه آذر سال ۱۳۶۸ تا عصر سه‌شنبه هفته‌ی بعدش، من در دنیایی میان واقعیت و وهم زندگی کردم؛ بی‌آن‌که یک لحظه چشمانم برای خواب بسته شود. همان‌طور که گفتم در مرحله نخست صدایی را در ذهنم شنیدم که جمله واضحی را گفت. تا این لحظه که این سطور را می‌نویسم هنوز باور نکرده‌ام که این صدا بر اثر توهم شنیده شده، بلکه به طور جدی باور دارم این صدا را شنیده‌ام.



گزارش یک زندگی - شماره ١۴۰
«خالی تاریک و سرد»

ذهنم که تا آن موقع آرام بود پر از هیاهو شد. همانند تمام آن روزها دچار این توهم بودم که عده‌ای در تهران دارند مرا محاکمه می‌کنند. با گروهی که احساس می کردم دارند مرا محاکمه می‌کنند درگیر شدم. عجیب ترین تصویرهای ممکن در ذهنم ظاهر می‌شد. گاهی در درون اهرام مصر بودم و گاهی در یونان قدیم و در جاهای دیگری در عمق تاریخ.



گزارش یک زندگی - شماره ١٣۹
عقل آبی

چهل روزی در این حالت بودم. بر این پندارم بدون این‌که برنامه‌ریزی کرده باشم چله‌نشینی کرده بودم. در آغاز بامدادان می‌نوشتم، بعد کم‌کم بعدازظهرها نوشتم و عاقبت کار به شب افتاد و سپس به نیمه‌شب و بسیار نیم شب و عاقبت به سحرگاه. پس من شبانه‌روز را دور می‌زدم. اگر بسیار تنها باشید و با کسی حرف نزنید پس از زمان کوتاهی دچار حالت «خالی» می‌شوید.



گزارش یک زندگی - شماره ١٣۸
طوبی و معنای شب

روز مرگ آیت‌الله خمینی تصور من این بود که کسی به خیابان نخواهد آمد. اما مردم به خیابان ریختند و لحظه‌ای رسید که ممکن بود جسد خمینی را تکه پاره کنند. از آن روز تا به امروز من به این می اندیشم که انگیزه مردم در این تجلیلی که از خمینی به عمل آوردند چه بوده است. آیا مردم به خیابان ریخته بودند که عزاداری کنند و یا به خیابان ریخته بودند تا در کارناوالی دست جمعی شرکت کنند؟



گزارش یک زندگی - شماره ١٣۷ 
«همیشه فقیر باشی! فقیرعلم»

شهرنوش پارسی‌پور: هنگامی که برای معرفی به کمیته رفتم کمیته‌چی روی کاغذی نوشت شغل. در پاسخ نوشتم کتاب‌فروش. نوشت از نظر هم‌کاری بگویید چه کسانی در این کتاب‌فروشی رفت و آمد می‌کنند. ناگهان دچار یک حالت هیستریک شدم. گفتم من جاسوس نیستم که بگویم چه کسانی در این‌جا رفت و آمد می‌کنند. اکنون به خاطر نمی‌آورم که او چه گفت، اما من همانند انبوه کاغذی که گر بگیرد گر گرفتم.



گزارش یک زندگی - شماره ١٣۶
«‌خواستم بی‌حجاب نماز بگزارم»

هنگامی که جامعه به زن ظلم می‌کند، مقطعی می‌رسد که می‌بینید چاره‌ای جز گریه کردن ندارید. یعنی گریه خود به خود می‌آید. من در این جمهوری چند باری به صورت هیستریک و بدون علت و سبب روشن گریه کرده‌ام. حتی دوبار نیز در یک حالت بغض و خشم، افراد را نفرین کرده‌ام. این‌ها البته از نظر جامعه‌شناختی و روان‌شناختی قابل بحث و بررسی‌ست، اما انجام آن‌ها از طرف کسی که به روحیه علمی باور دارد، غیر عادی‌ست.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۳۵
و بالاخره دختر شاد «بند»، آزاد شد

روز آزاد شدن مادر روز عجیبی بود. زندانی‌ها جمعی فریاد می‌زدند و هورا می‌کشیدند. آنان با تمام قوا فریاد می‌کشیدند و هورا می‌گفتند و زنده باد خانم والای آن‌ها گوش بند را کر کرده بود. به شوخی می‌گفتند که دختر شیطان بند دارد می‌رود. عاقبت در حالی که همه دنبال مادر راه افتاده بودند او را تا مقابل در زندان همراهی کردند. مادر هیجان زده و شاد از در خارج شد.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۳۴
رویاهای پریشان نیمه‌شب

خواب یکی از دختران را هرگز از خاطر نمی‌برم. او خواب چهار دوستش را دیده بود که همه تیرباران شده بودند. در خواب، او به سرزمینی وارد شده بود که یک‌سره از برف پوشیده بود. چهار دختر تیرباران شده در میان یخ و برف گیر کرده بودند و در حالی که زنده بودند قدرت تکان خوردن نداشتند. مادر به عنوان معبر گفت: این خواب بدی نیست. این رویا نشان می‌دهد که تو عمر درازی خواهی داشت. نگران نباش دخترم. به خدا توکل کن و به خورشید فکر کن.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۳۳
مادر، در قزل‌حصار هم شاد بود

حاج داود، رییس زندان از مادرم پرسید چرا چادرش پاره است. مادر گفت که این چادر را یک زندانی به او داده و دندان اسب پیشکشی را نمی‌شمرند. حاجی گفت من برای شما چادر می‌آورم. بعد دستور داد تعدادی چادر آوردند و جلوی مادرم ریختند. او نیز با بیزاری چادرها را کنار زد و گفت این‌ها حتما چادرهای زندانیان اعدام شده است و او حاضر نیست از آن‌ها استفاده کند. قلب من فرو ریخت. آیا مادر دوباره در خطر افتاده بود؟



گزارش زندگی - شماره ۱۳۲
الاهه‌ی شکار و نعل‌های مراقب

اوایل دهه ۶۰ در بند زنان اوین زندانیان مرزبندی‌های سرسختی داشتند. کمونیست‌ها کمونیست بودند و سلطنت‌طلب‌ها نیز شاه‌پرست. مجاهدین هم که البته جای خود. به همین روال اتاق‌ها میان گروه‌بندی‌های مختلف سیاسی تقسیم شده بود. افراد نه توجهی به دشمن مشترکشان، جمهوری اسلامی داشتند و نه اعتنایی به منافع مشترکشان با بقیه زندانی‌ها به‌عنوان زندانی.



گزارش زندگی - شماره ۱۳۱
مادر به بالای تپه می‌خندید

دلیل زندان رفتن ما چند نشریه بود. برادرم این نشریات را به مادرم می‌دهد تا آن‌ها را دور بریزد و مادر این چمدان نشریه را در ماشینش فراموش می‌کند. او در آن دوشنبه‌ کذایی به دیدار خواهر کوچک‌ام در اوین می‌رفت. همان‌روز هنگامی که من از سرکار به خانه آمدم مادر و دو برادرم دستگیر شده بودند. فشار ترسناکی روی دوشم بود. چهل روز بعد اما، زمانی که خودم دستگیر شدم، اضطرابم بسیار کم‌تر شده بود.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۳۰
«من برتر» مادرم

بر این پندارم که تصویر مردانه‌ای که اغلب افراد از خدا در ذهن دارند، تصویری است که زنان در ذهن فرزندانشان کاشته‌اند. آن‌ها تصویر آرمانی من برتر خود را به فرزندانشان تلقین می‌کنند و خدا حالتی مردانه پیدا می‌کند. مادر که اما هرگز مرد بزرگی را در اطراف خود ندیده بود تا از او الگویی بسازد، چهره زنانه‌ای را به عنوان خدا در آسمان بالا برده بود.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۲۹
شاهزاده‌ای که «شما» نمی‌گفت

گفت و گو از غرور اشرافی مادرم بود که یاد شاهزاده «توهاها» افتادم. این شخصیت محترم پدر شوهرخاله من بود. این شاهزاده که مدتی وزارت احمدشاه را به عهده داشته، هرگز به کسی «شما» نمی‌گفته و همه را «تو» خطاب می‌کرده است. اما گاهی مجبور بوده چند نفر را با هم مورد خطاب قرار دهد. در این حالت برای آن که از ضمیر «شما» استفاده نکند، آن‌ها را «توهاها» خطاب می‌کرده است.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۲۸
شاهزاده خانم آس و پاس

مادر که ما او را «شاجان» به معنای «شازده جان» خطاب می‌کنیم، به راستی باور دارد که یک شاهزاده خانم است. مقرر کرده است که ما سه بچه هر روز صبح دست او را ببوسیم و بگوییم سلام شاجان! او این روش را از خواهرزاده‌اش آموخته است که دختر احمدشاه قاجار است. این بانو در اروپا و آمریکا زندگی تشریفاتی برای خود داشت. مقرر چنین بود که بچه‌ها دست او را ببوسند.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۲۷
مادرها هر وقت بمیرند زود است

مادرم طبیعت آفتاب را داشت. از او که دور بودید گرمای متعادل و زیبایی را احساس می‌کردید، اما نزدیک که می‌شدید می‌سوختید. مادرم در حالت رقصیدن یا زمانی که تصمیم می‌گرفت فیلمی را تعریف کند آن‌قدر زیبا می‌شد که بی‌اختیار همه را به خود جلب می‌کرد. واقعیت این است که من هرگز فکر نمی‌کردم روزی او بتواند بمیرد، چون بسیار زنده بود.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۲۶
زیبایی سنت در برابر بهداشت مدرنیته

من هرچه پیرتر می‌شوم بیشتر باور می‌کنم که باید به نظم طبیعی هستی بازگشت کرد. گاهی با خودم فکر می‌کنم بیماری‌های مختلفی که جان افراد را در قدیم می‌گرفت لازم بوده‌اند. منظورم سرخک، سیاه سرفه، آبله مرغان و اوریون است. شاید طبیعت از طریق این بیماری‌ها انتخاب اصلح می‌کند. بعد اما متوجه می‌شوم که اگر این بیماری‌ها را به حال خودشان وابگذاریم، قتل عام مخوفی به راه می‌اندازند. پس واکسن‌ها سودمند هستند، اما گاهی دانش جدید به کلی اسباب شر می‌شود.



گزارش یک زندگی ـ شماره ١٢٥
زندگی بر سیاق «بر باد رفته»

واقعیت این است که هم‌نسلان مادر من به راستی سینمایی زندگی می‌کردند. جاذبه سینما، به ویژه سینمای هالیوود و بعدها سینمای ایتالیا، به قدری قوی و شدید بود که مردم شهرنشین، خواسته یا ناخواسته سینمایی زندگی می‌کردند. سینما در سطح خانواده ما عملاً جای وسیعی داشت. مادرم در سن بالای شصت‌سالگی در زندان نیز، از فیلم بربادرفته حرف می‌زد. اما در زمانی که من هشت - نه‌ماهه هستم؛ قضای اتفاق، مادر در مجلسی یکی از خوانین لر را می‌بیند که در آن موقع بالای چهل سال داشته و سال‌ها از پدر من بزرگ‌تر بوده. مادر ناگهان تصمیم می‌گیرد عاشق این شخصیت بشود. این مرد بدبخت باید در نقش «اشلی ویلکز» ظاهر می‌شد.



گزارش یک زندگی ـ شماره ۱۲۴
رت باتلر یا اشلی ویلکینز؟ مسأله این است

مادر ۱۸ ساله و در عشق شکست خورده است که فیلم «بر باد رفته» روی اکران سینما قرار می‌گیرد و تهران را تسخیر می‌کند. او چندین بار به دیدن این فیلم می‌رود و به نحوی فریفته این فیلم می‌شود که تا آخرین روز زندگی‌اش از زیر سایه آن خارج نمی‌شود. در حقیقت مادر در این فیلم همتای آمریکایی خود را باز می‌یابد. ویوین لی، هنرپیشه توانا، در نقش اسکارلت اوهارا، او را فریفته خود می‌کند.