<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>شهرنوش پارسی‌پور</title>
      <link>http://zamaaneh.com/parsipur/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section30_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Tue, 09 Feb 2010 12:01:09 +0000</lastBuildDate>

            <item>
         <title>روزهای تشویش، توهم و اضطراب</title>
                  <description>نزدیک سحرگاه است و من در خانه فاطی روی مبل نشسته‌ام و آرزوی خواب دارد دیوانه‌ام می‌کند، اما نمی‌توانم بخوابم. می‌دانم که فاطی صبح زود از خانه خارج می‌شود و من نیز مجبورم خانه او را ترک کنم. 

[[sound]]

عاقبت در آنی که آسمان به رنگ لاجوردین سحرگاه در می‌آید از خانه فاطی بیرون می‌آیم. سیاره زهره بسیار درشت و نورانی در آسمان می‌درخشد. بعدها البته متوجه می‌شوم که این نه سیاره زهره بلکه ماهواره است. 

چنین به نظرم می‌رسد که از آسمان های و هویی را می‌شنوم. گویی صداهایی مرا تحسین می‌کنند. دلیل تحسین مقاومت من بوده است دربرابر بتمن که اجازه نداده‌ام برمن غلبه کند.

فراموش کردم این را بگویم که در درازای شبی که دچار اوهام بودم تصویرهائی را روی دیوار می‌دیدم. سر یک اسب و یک گاو را به خوبی به خاطر دارم. موشی از یکی از شاخ های گاو آویزان بود. 

البته بعدها متوجه شدم که اینها تصویرهای سایه مانند لوستر وسط هال بوده که باعث چنین اوهامی در من شده است. 

در شب های دیگر متوجه این تصاویر نبودم. در خانه وحشت زده دور و بر خودم می چرخم. هرچیزی مرا می‌ترساند. در می‌زنند. در را باز می‌کنم زن همسایه دست راستی است که خاله‌ام به من گفته شوهرش حزب الله است. 

زن چهره مهربان و نگرانی دارد، منتهی آخرین کسی که من در دنیا آرزوی دیدنش را دارم اوست. می‌گوید: خانم شما دیشب خیلی فریاد می‌زدی.

با این که سه شب است نخوابیده‌ام و بارها دچار اوهام شده‌ام، اما حواسم هنوز جمع است و می‌دانم که او حزب الله است. می‌گویم: از شما واقعا معذرت می‌خواهم. من دارم یک نمایشنامه می‌نویسم. دیشب داشتم به جای شخصیت‌ها بازی می‌کردم. 

زن نگاهی به من می‌کند .که متوجه می‌شوم همه حرف‌هایی را که من با صدای بلند گفته‌ام شنیده است. 

می‌گوید: من و شوهرم دیشب تا صبح بیدار بودیم. به سپاه تلفن کردیم و گفتیم که شما فریاد می‌زنید. آنها گفتند بگذارید فریاد بزند. باور کنید من و شوهرم برای شما نماز خواندیم.

زن مرا متاثر کرده است و اما در همان حال با خودم فکر می‌کنم این سپاه که این‌قدر موی دماغ مردم است چرا به سراغ من نیامده است. چرا این همه آگاهانه گفته است بگذارید فریاد بزند؟ از همان لحظه شک به جانم می‌افتد که تمام مدت تحت نظر بوده‌ام. 

هنوز البته از وجود دوربین های بسیار ریز اطلاعی ندارم. اما همه چیز به نظرم غیر عادی می‌آید. پیش از آن متوجه شده بودم که سایه من در حال رقص روی پرده اتاق می‌افتاده است، پس سپاه در آن موقع هم اقدام به دستگیری من نکرده است. مسئله چیست؟

زن همسایه که متوجه می‌شود من آمادگی برای دوست شدن با او ندارم خداحافظی می‌کند و می‌رود. من به خانه باز می‌گردم. حالا همه چیز مرا می‌ترساند. 

کیسه‌های نایلونی سیاهی را که روی دسته شیر آشپزخانه گذاشته‌ام به صورت مجسمه گربه‌های مصری می‌بینم. تجربه به من ثابت کرده است که اگر مدت زمان درازی بیدار مانده باشید خواب‌های شما وارد میدان بیداری شما می‌شوند و بسیار امکان دارد آدم چیزهائی را ببیند. مثل همان مجسمه های مصری، و یا نقش های عجیبی که از اثر آب باران در سطح حیاط خانه ایجاد شده بود.

ناگهان تصمیم گرفتم به خانه علی آقا بروم و از او اجازه بگیرم که در خانه‌اش بخوابم. علی آقا مردی بود از اهالی شمال که در همان کوی با خانواده‌اش زندگی می‌کرد و سمت سرایداری بعضی از خانه‌ها از جمله خانه خاله مرا داشت. 

بی‌آن که حجاب روی سرم بگذارم از خانه بیرون آمدم و به سوی خانه علی آقا رفتم. همانند روح سرگردانی به در خانه او رسیدم و در زدم. علی آقا به همراه زن و بچه‌هایش در هال نشسته بودند و تلویزیون نگاه می‌کردند. 

او که پدر یک شهید بود با تعجب به من نگاه کرد. متوجه شدم که اگر چنین پیشنهادی بکنم نظم زندگی آنها را به هم خواهم ریخت. گفتم علی آقا ممکن است من به تهران برگردم، اگر مرا ندیدید نگران نشوید.

برگشتم و وارد خانه‌ای شدم که از آن به شدت وحشت داشتم. ناگهان به سوی پنجره بازگشتم و یک سگ شین لوی حنائی رنگ را دیدم که تاخت کنان در دیوار خانه فاطی فرو رفت. 

تا اینجا من برای‌تان از اوهامم گفتم، اما مطمئن هستم که این یک تصویر واقعی بود. تصویری بود که از جائی روی دیوار تابانده می‌شد. اما من در آن حال دچار وحشت عجیبی شدم. دچار توهمات عارفانه شدم. براین گمان شدم که سگ نفسم را به سوی فاطی فرستاده‌ام. 

برای من کاملا روشن بود که این تصویر با تصویرهائی که تا آن لحظه دیده بودم فرق اساسی دارد. به خودم گفتم تا دیوانه نشده‌ای به تهران برو و به خانواده به پیوند. 

با شتاب غریبی بارانی سیاهم را به تن کردم. کفش پوشیدم، بخاری علاءالدین را خاموش کردم. یک نایلون سفید به دور نوشته‌هایم پیچیدم و یک نایلون سیاه روی آن بستم. در عالم توهماتم فضایل سفید و سیاه را در هم آمیختم. نوشته‌ها وکیفم را به دست گرفتم، در خانه را بستم و با شتاب به طرف جاده رفتم. 

عصر بود و چون در ماه آذر بودیم شب زود از راه می‌رسید. کنار جاده که رسیدم یک بنز کرایه‌ای از راه رسید. گفتم: تنکابن! و سوار شدم. اندکی جلوتر راننده گفت باید وارد باغی بشود. دونفر دیگر نیز در ماشین بودند. 

من احساس کردم با حالی که دارم بهتر است وارد این باغ نشوم. از همه چیز وحشت داشتم. راننده جلوی در باغ ترمز کرد و من پیاده شدم. راننده داخل باغ شد و در برابر ساختمان ایستاد. اندکی بعد بسته‌ای را در درون صندوق عقب ماشین گذاشت. نمی‌دانم چرا دچار این احساس شدم که او جسد سگی را در آنجا گذاشت. 

وحشت زده به آن سوی جاده پریدم و باز سوار یک بنز کرایه ای شدم و به طرف تنکابن رفتم. در برابر ایستگاه بنزهای کرایه‌ای تهران از ماشین پیاده شدم. دو صندلی جلو را دربست گرفتم، با این امید که در ماشین بخوابم. اما بدبختانه مسافران این بنز از نوع مردانی بودند که بدون سبب روشن باب بحث را با زنان می‌گشایند. 

آنها که در پشت نشسته بودند مرتب با من حرف می‌زدند، و من که داشتم از خواب می‌مردم گاهی پاسخ می‌دادم و البته دچار وهم تعقیب هم بودم و فکر می‌کردم شاید آنها تعقیب کنندگان من هستند. 

در همین موقع ناگهان ماشین با شیئی برخورد کرد. راننده به شدت ترمز کرد و در همان حال گفت مرد! 

ماشین یک بار به دور خودش چرخید و ایستاد. راننده دنده عقب گرفت و من در را باز کردم و جسد سگی را دیدم که به ماشین برخورد کرده بود. هرگز در زندگی‌ام سگی به این زشتی و وحشتناکی ندیده بودم.

چنان در عالم توهمات فرو رفته بودم که فکر می‌کردم راننده به عمد سگ را کشته است و برای همین به او گفتم: کشتیش؟ نه؟ 

حالا دقت کنید که در یک روز سگی را دیده‌اید که در دیوار خانه مردم فرو رفته و در همان روز سگی زیر ماشین رفته. یک بار هم دچار این توهم شده‌اید که جسد سگی را در پشت ماشین گذاشته‌اند. 

روشن بود که دیگر نمی‌توانستم بخوابم. بنز کرایه‌ای در برابر پلیس راه ایستاد. من از ماشین پیاده شدم و وارد پاسگاه شدم و به طرز احمقانه‌ای به رئیس پاسگاه گفتم: آقا این آقایان مردان بسیار خوبی هستند، اما من ترجیح می‌دهم با ماشینی به تهران بروم که مسافرانش زن باشند. 

رئیس پاسگاه با تعجب به من نگاه کرد و گفت بروم سوار مینی‌بوسی بشوم که به تهران می‌رفت. سوار شدم. فقط یک جای خالی در مینی‌بوس بود که روی همان نشستم. سفر غیرعادی من آغاز شد. 

در مجموع این راهی است پنج شش ساعته، اما من عصر روز بعد، یعنی سه شنبه به خانه رسیدم.

در مینی‌بوس نمی‌توانستم بخوابم. مرتب طبقاتی از زمین جدا می‌شد و به سوی آسمان می‌رفت. یعنی چنین به نظرم می‌رسید که هرآن برای خودش یک روح دارد. 

تمام کلیت زمین هر آن از آن جدا شده و در فضا سرگردان می‌شود. درحقیقت مینی‌بوس ما در فضا حرکت می‌کرد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_364.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_364.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 09 Feb 2010 12:01:09 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همیشه مردی به خواب او می‌آید</title>
                  <description>پاکسیما مجوزی، متولد دی ماه ۱۳۵۶ را بیشتر به خاطر گزارش‌های اجتماعی در مطبوعات ایران و دو کتاب «روی دیگر سکه هدایت» و «طرح وهم» می‌شناسند. 

[[sound]]

او کار مطبوعاتی خود را از سال ۱۳۷۴ آغاز کرد و چهار سال بعد نخستین کتاب خود را نوشت. 

پاکسیما مجوزی در حال حاضر دوره دکترای جامعه شناسی ادبیات را در دانشگاه دهلی می‌گذراند. در این برنامه مجموعه داستان او به نام «آسمان می‌شوم» مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت. 

پاکسیما در یادداشتی که روی کاغذهای زیبای دست ساخت هندی برای من فرستاده نوشته است: «از طرفی خواستم حال و هوای هند را از این طریق به شما منتقل کنم.» 

دست بر قضا او نه تنها با این کاغذ حال و هوای هند را به من منتقل کرد، بلکه در داستان‌هایش نیز می‌شد رد پای سینمای هند را پیدا کرد، که احتیاطا در ادبیات این کشور نیز قابل کشف است.

نخستین داستان این مجموعه به نام «چهل و هشت پله» یکی از بهترین داستان‌های کوتاه زبان فارسی است. داستانی است که بسیار ساده نوشته شده و یک حالت روان‌شناختی تاثیرگذاررا در درون خودش حمل می‌کند. 

زن به خانه می‌آید و می‌کوشد روزی را که گذرانیده است فراموش کند. او در یک روز برف ریزان به کافه‌ای رفته و قهوه‌ای می‌خورد. به بخشی از این داستان توجه کنید:

«در کافه باز می‌شود. مردی تو می‌آید. پیرزن از پشت پیشخوان با لبخندی آشنا &quot;بارو&quot; می‌گوید. مرد سر تکان می‌دهد. از کنارم رد می‌شود و چند میز جلوتر می‌آیستد. صورتش را در نور کم کافه نمی‌توانم ببینم... بوی قهوه توی کافه می پیچد. دستانم درد می‌کنند. ماساژشان می‌دهم. مرد سیگاری روشن می‌کند. بوی سیگارش چه آشناست... مرد پول قهوه را روی میز می‌گذارد. پالتویش را از روی صندلی برمی دارد و می پوشد. آرام از کنارم رد می‌شود. در کافه را باز می‌کند و پا روی زمین پربرف می‌گذارد. می‌ایستد. به طرف کافه می‌چرخد. نگاهم می‌کند. باید بلند می‌شدم؟ بلند می‌شوم. پول قهوه را روی میز می‌گذارم. نگاه‌های کنجکاو پیرزن برایم اهمیتی ندارد. در کافه را باز می‌کنم. به خیابان پربرف و به سوی مرد می‌روم. راه می افتد، چند قدم جلوتر، و من به دنبالش... در قدیمی با ناله‌ای باز می‌شود. مرد کنار می‌رود. اول من وارد می‌شوم. می‌گوید: &quot;طبقه آخر.&quot; چه صدای غریبی، یا شاید چه صدای آشنائی...»

البته من باقی این داستان را برای شما نمی‌نویسم و نمی خوانم و بر شماست که بروید و این کتاب را از طریق انتشارات نقش و نگار پیدا کنید. اما بدون شک هنگامی که آن را بخوانید همانند من به نویسنده آفرین خواهید گفت. 

[[photow01]]

اما در داستان «جشن تولد» با برش دیگری از اندیشه پاکسیما مجوزی آشنا می‌شوید. می‌نویسد:

«حالا دیگر می‌دانم چرا بعضی از آدم ها از آسمان به زمین می‌افتند و زنده می‌مانند و یا چرا بعضی از آدم‌ها که فکر می‌کنی برای همیشه رفته‌اند برمی‌گردند و مثل گذشته زندگی می‌کنند. تمام این چیزها را دیده بودم ولی نمی‌دانستم چرا، اما حالا می‌دانم که همه چیز توی دنیا شدنی ست، حتی توی خواب و یا وسط دل آسمان. مثل آن روز که یک معجزه را از نزدیک دیدم. زنی از آسمان افتاد زمین...»

در این داستان با کودکی روبرو هستیم که مرگ پدر را باور ندارد، پس پدر زنده است و همیشه با دختر زندگی می‌کند، اما مکافات این است که دختر بزرگ نمی‌شود. او در همان مقطع زندگی که پدر مرده است باقی می ماند. در این داستان نیز با یک حالت روانی روبرو هستیم که بسیار قابل بحث و بررسی ست.

در «سقف‌های این خانه حرف می‌زنند»، راوی متوجه شده است که شوهرش با زن دیگری ارتباط برقرار کرده. زن که متوجه شده است سقف خانه مشترکش شکاف برداشته در رنج و عذاب شدیدی دست و پا می‌زند. بسیاری راه ها را می رود تا شوهر را به سوی خود بکشاند. اما عاقبت مقابله به مثل می‌کند و شرایط پیچیده و غریبی را بوجود می‌آورد. داستان‌های مجوزی کم کم جهت عوض می‌کنند و لحنی هندی به خود می‌گیرند. 

در «غریبه» با ماجرای ترسناکی روبرو هستیم که گرچه ممکن است در منطقه ای از ایران رخ بدهد، اما بیشتر می‌توان باور کرد که در متن زندگی هندی قابل دریافت است. 

این که مردانی دهی را قرق بکنند و تمام مردان ساکن ده را بکشند و به زنان تجاوز بکنند، بیشتر از آن که داستانی واقعی به نظر آید خواننده را دچار این توهم می‌کند که از متن یک فیلم هندی الهام گرفته شده است. 

پاکسیما مجوزی ذهن خلاقی دارد و همانند هر صاحب ذهنی از محیط پیرامونش الهام می‌گیرد. او ساکن هند است و از دریای حضور هند تغذیه می‌کند من نمی‌گویم که او با اندیشه قبلی دست به گرته برداری از فرهنگ هند می‌زند، بلکه اما این تاثیر شاید به صورت غیرمستقیم به او منتقل می‌شود. 

از این داستان غریبه به بعد اغلب داستان‌های مجوزی در پیچش رمانتیکی می‌افتد که مختص فیلم‌های هندی است. البته این بدان معنا نیست که کار مجوزی تقلید است. ابدا چنین چیزی نیست، اما همان‌طور که ایرانیان ساکن اروپا و آمریکا از محیط خود گرته برداری می‌کنند مجوزی نیز از هند باردار است. 

در اتفاق همیشه ناگهانی است نویسنده‌ای در کافه‌ای نشسته و قصد نوشتن داستانی را دارد. مرد و زن قهرمان داستان او گویا در واقعیت نیز وجود دارند. شاید کسانی هستند که برای خوردن قهوه آمده‌اند. 

نویسنده به زندگی آن‌ها جهت می‌دهد و زن و مرد این جهت را بازی می‌کنند. هسته کلی اثر دارای یک حالت رمانتیک است.

در «راز کمد» با زنی روبرو هستیم که کمدی ازآن خود دارد. در این کمد همیشه بسته است و شوهر و دختر او هرگز نمی‌دانند در این کمد چه چیزی وجود دارد. در لحظه مرگ مادر کلید کمد به دختر ارث می‌رسد و راز زن برملا می‌شود. این داستان نیز حالتی رمانتیک و قرن نوزدهمی دارد. 

«کابوس عاشقانه» بیشتر از تمام این داستان‌ها از فضای هندی سرشار است. مرد ماهی فروش دیوانه‌وار دلبسته یک زن روسپی است که همیشه در اطراف دکان او در جستجوی مشتری است. 

این هست تا زمانی که زن خانه خود را آتش می‌زند. ماهی‌گیر او را نجات می‌دهد، و حال با او که دیگر به پوست و استخوان نیمه زنده‌ای شباهت دارد زندگی می‌کند. البته منطق زندگی هندی از این فرصت‌ها سرشار است. 

ملتی که گاو را نمی‌کشد و به موش‌ها شیر می‌دهد تا گرسنگی نکشند و برای پرندگان زخمی بیمارستان درست می‌کند و در کنار میمون‌ها و طاووس‌ها و انواع دیگر حیوانات زندگی می‌کند البته می‌تواند از یک روسپی تجلیل به عمل آورد، اما این حادثه در ایران اتفاق نمی‌افتد.

آنجا جائی ست که ما خر را با خور و مرده را با گور می‌خوریم. البته این را به شوخی می‌گویم، اما واقعیت این است که منطق بیابان بر روح فرهنگ ما غلبه دارد و بسیاری از ظریف‌کاری‌های فرهنگ هندی برای ما نا آشناست. 

البته در هند نیز خشونت گاهی از حد می گذرد، اما در مجموع تجلیات این فرهنگ متوجه نوعی رمانس عاشقانه و در عین حال معنوی است. 

فراموش نکنیم که تمامی خدایان هندی همسر دارند و در هنگام تجلی در قالب زنانه خود قابل مشاهده هستند. این در حالی ست که تنها خدای ما تنهاست و زوجی ندارد. 

از این روی می‌توان باور کرد که تجلیات عشق در جامعه ما مخفی و در اغلب موارد جزو کارهای «بد» تلقی می‌شود.

داستان «مردی که در خواب‌ها می‌آید» داستان مستقل خوبی است. دختر هرشب در ساعت یازده جهان پیرامونش را از خود دور می‌کند و در ساعت یازده و نیم به خواب می‌رود. چون همیشه مردی به خواب او می‌آید و....

من خواندن داستان‌های پاکسیما مجوزی را به شما توصیه می‌کنم، چون چنین به نظر می‌رسد که از روان غنی و استعداد خوبی سرشار است و بدون شک کارش روز به روز بهتر خواهد نوشت.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_363.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_363.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Feb 2010 11:38:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>صدایی می‌گفت این طاهره قرةالعین است!</title>
                  <description>برای‌تان گفتم که در عالم رویایی که در بیداری می‌دیدم به نخستین آنی که نطفه‌ام ترکیب می‌شد، و یا آنی که نطفه‌ای ترکیب می‌شود سفر کردم.

[[sound]]

یادم هست که صدایی به من می‌گفت هر نطفه‌ای با ریسمانی از نور به نقطه‌ای از آسمان اتصال دارد. یعنی میان زهدان یک زن و آسمان ارتباطی وجود دارد. 

البته منظور صدا از کاربرد واژه آسمان را نمی‌فهمیدم. منتها از آن‌جایی که به آسترولوژی علاقمند هستم و سال‌هاست که این مبحث را می‌شناسم بر این پندارم که کم‌کم باور کرده‌ام میان حضور انسان و تشعشعاتی که از نقاط مختلف آسمان صادر می‌شود ارتباطی هست. 

پس در آن رویایی که در بیداری می‌دیدم و حالت کشف و شهودی داشت نیز این ریسمان نور را می‌دیدم که از زهدان زن به آسمان متصل می‌شود.

اکنون رویای دیگری را برای شما واگو می‌کنم: 

در این رویا اعضای یک سفینه مرا که کودک شش ساله‌ای بودم به روی زمین آوردند و در بیابانی پیاده کردند. این‌طور به نظر می‌رسید که زمین در آن مقطع خالی از سکنه است. در همان عالم بچگی به من گفته بودند که برای آن‌که زمین بارور شود موجود بی‌گناهی باید روی آن قربانی شود. بنا را بر این گذاشته بودند که مرا کاملا لخت و بدون لباس روی زمین قرار دهند و بروند.

لحظه‌ای را که مرا پیاده کردند به خوبی در آن رویا می‌دیدم. پدر و مادرم همان پدر و مادر حقیقی من بودند که اکنون در سفینه‌ای زندگی می‌کردند. چهره هردو را در لحظه‌ای که مرا روی زمین گذاشتند به خاطر دارم. آن‌ها هیچ‌کدام از سفینه پیاده نشدند و مرا لخت به پایین فرستادند.

هنگامی که سفینه رفت من با جهان ترسناک خالی زمین آشنا شدم. ایستاده بودم و جرات نگاه کردن به اطراف را نداشتم. 

عاقبت چون گویا از ایستادن خسته شده بودم مدتی راه رفتم. آن‌قدر راه رفتم تا از پا درآمدم و روی زمین تاق‌باز خوابیدم. چشمم به آبی آسمان بود. 

در متن آبی آسمان چهره بسیار زیبای زنی را می‌دیدم که با لبخندی به من نگاه می‌کرد. من تنها چهره را می‌دیدم. بعد گویا فضایی شبیه به یک خانه در اطرافم ایجاد شد. یک سقف گنبدین روی سرم بود و چهره آن زن زیبا در متن سقف گنبد قرار داشت. 

صدایی به من می‌گفت این طاهره قرةالعین است. البته همین جا بگویم که من بهایی یا بابی نیستم، اما به این شخصیت علاقه زیادی دارم. چهره طاهره که پیش از آن در گنبد آسمان بود و اینک بر گنبد این بنا قرار داشت با لبخند به من که کودک بودم نگاه می‌کرد. بعد قطره اشکی از چشم او به زمین چکید و در گودالی افتاد که پر از آب بود.

در اینجا رویای من تغییر جهت داد. سفینه دوباره به زمین بازگشت. این بار پدر من از سفینه پیاده شد. او هم لخت بود. سفینه دوباره رفت. پدرم به من گفت به اعضای سفینه گفته است که دخترش را تنها در روی زمین رها نمی‌کند. ما دو نفر مدت ها در بیابان راه رفتیم. بعد من از پای در آمدم. آخرین صحنه‌ای که به خاطر دارم چشمان خودم است که رو به آسمان خشک شده بود و باز مانده بود.

بدون شک این رویا نیز گرچه حالت کشف و شهودی دارد اما از مقوله وهمیات است. من از علاقمندان به سینما و ادبیات علمی تخیلی هستم و بی شک تحت تاثیر این نوع از ادبیات دچار بینشی این چنینی شده‌ام. 

در رویای دیگری در اندرونه یکی از اهرام مصر زندگی می‌کردم و کارهای آئینی انجام می‌دادم. اغلب نقاب روباه را به چهره داشتم. در رویای دیگری مادرم و یکی از زنان مشهور ایران را که در آن موقع معروف نبود می‌دیدم که در تمدنی بسیار فدیمی جزو شخصیت‌های مهم هستند. آنان لباس زنان کاهنه را به تن داشتند و آدابی را انجام می‌دادند.

در میانه این رویاها اما تصویرهایی در ذهنم پدیدار می‌شد که بعدها هنگامی که با دقت به آن‌ها فکر می‌کردم به نظرم می‌رسید که از سوی افرادی به سوی من ارسال شده است. این تصویرها سینما اسکوپ و دارای رنگ‌های تندی بودند. 

تصویر فیدل کاسترو را به خوبی در آن میانه تشخیص می‌دادم. تصویر مردی با شنل سیاه و چهره کشیده، کم و بیش شبیه کریستوفر لی از مجموعه تصویرهایی است که با رویاهای مختلف من خوانایی نداشت، بلکه ارسالی به نظر می‌رسید. 

همچنین تصویر یک کوتوله بسیار جذاب و با مزه که پدیدار می‌شد تا من بر ترسم غلبه کنم از این مقوله است. بعدها در سفر آمریکا من عروسک‌هایی در اندازه‌های مختلف دیدم که درست چهره همین کوتوله را داشتند، و این یکی از نکاتی بود که باعث شد من به این فکر بیفتم که این بخش از رویاهای من به خودم تعلق ندارند و از جای دیگری به من منتقل شده است.

آیا به راستی تکنولوژی به آن حد از رشد رسیده است که بتواند تصویر به ذهن صادر کند؟

به هرحال در جایی من دچار این وحشت شدم که روح شروری قصد تسخیر خانه را دارد. من موظف بودم تمام سوراخ‌های بدنم را بپوشانم که روح وارد بدنم نشود. 

روسری را طوری دور سرم بسته بودم تا سوراخ‌های دهان و بینی و گوش‌ها پنهان باشد. صدایی به من می‌گفت باید پایم را در دم‌پایی خاله‌ام بکنم که روح شرور نتواند بر من غلبه کند. 

حالا مرا در نظر مجسم کنید که سرتاپا پوشیده پاهایم را که در دم‌پایی قرار دارد و شماره آن ۳۸ است در دم‌پایی خاله‌ام فرو کرده‌ام که شماره پای او ۳۶ است. 

در همان حال به دستور صدا جارو را بلند کرده‌ام و آماده‌ام تا توی سر روح شرور بکوبم. بدون شک هرکس مرا در آن حال دیده باشد باید بسیار خندیده باشد.

اینک نیمه‌شب یکشنبه یا دوشنبه است و من متجاوز از ۴۸ ساعت است که در این توهمات دست و پا می‌زنم. خواب چنان بر من غلبه کرده است که آرزومندم بیفتم روی زمین و بخوابم. اما از همه چیز و همه‌کس می‌ترسم؛ عاقبت تصمیم می‌گیرم به رختخواب بروم. 

از آن‌جایی که حالا دو صدای مختلف را می‌شنوم نمی‌توانم بفهمم کدامین صدا صدای نیکو و کدامین شرور است. 

اگر صدایی به شما چنین دستورات مضحکی بدهد معنی‌اش این است که خیر شما را نمی‌خواهد. ولی مهم‌ترین مساله این است که من نیاز به خواب دارم. به طرف تختخواب می‌روم و خلاف عادت نه مسواک می‌زنم و نه لباس عوض می‌کنم. در ذهنم با خدا حرف می‌زنم. به او می‌گویم من نمی‌دانم چه چیز درست است و چه چیز غلط. فقط اما نیاز به خواب دارم.

درست در لحظه‌ای که در رختخواب دراز می‌کشم ناگهان صدای جیغی را می‌شنوم، و بتمن، یا همان خفاش معروف سینمای آمریکا، در حالی که لباس خاکستری و سیاه به تن دارد از سقف اتاق روی من می‌افتد. 

این حقیقتی است که من سنگینی او را روی خود حس می‌کنم. چنان از جای می‌پرم و چنان به سوی در می‌دوم و کلید را در قفل می‌چرخانم که زنجیر فلزی حافظ قفل ها پاره می‌شود. 

به طرف خانه فاطی، زن همسایه می‌دوم و به در می‌کوبم. او از خواب بیدار می‌شود. می‌گویم: «فاطی جان، من کمی می‌ترسم. اگر ممکن باشد توی خانه شما بیایم.» او که با پسرش در خانه روبروی من زندگی می‌کند مرا راه می‌دهد. 

روی مبل می نشینم و همان صداهای تیک تیک را که در خانه می‌شنیدم در اینجا هم می‌شنوم. در خانه دچار این تصور بودم که چون سه روز است غذا نخورده‌ام بدنم بی‌اختیار از گچ دیوار تغذیه می‌کند و این تیک‌ها صدای پریدن مولکول‌های گچ به سوی بدن من است. اما ناگهان چشمم به زیر مبل می‌افتد و همان موش قهوه‌ای را می‌بینم که دارد حرکت می‌کند. به فاطی می‌گویم موش! 

او که زن باهوشی بود فورا واکنش نشان می‌دهد و می‌گوید بله من هم دیدم. می‌گویم او را با جارو بکش. 

فاطی جارو را برمی‌دارد و به سر موش می‌کوبد و می‌گوید او را کشتم. عجیب این است که من در همان حال می‌دانم فاطی دروغ می‌گوید، چون در جهتی نایستاده بوده که موش را ببیند. پس اطمینانم از او سلب می‌شود. در عین حال نگران او هستم چون می‌دانم صبح باید سر کار برود و اگر نخوابد خسته می‌شود. به او می‌گویم بخوابد. 

او می‌رود و من با تنهایی‌ام روی مبل می‌مانم و می‌دانم که نمی‌توانم بخوابم...</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_362.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/02/post_362.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 05 Feb 2010 14:38:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«صدای» روز جمعه!</title>
                  <description>از روز جمعه‌ای در ماه آذر سال ۱۳۶۸ تا عصر سه‌شنبه هفته‌ی بعدش، من در دنیایی میان واقعیت و وهم زندگی کردم؛ بی‌آن‌که یک لحظه چشمانم برای خواب بسته شود.

[[sound]]

همان‌طور که گفتم در مرحله نخست صدایی را در ذهنم شنیدم که جمله واضحی را گفت. تا این لحظه که این سطور را می‌نویسم هنوز باور نکرده‌ام که این صدا بر اثر توهم شنیده شده، بلکه به طور جدی باور دارم این صدا را شنیده‌ام. 

می‌خواهم بگویم باور کرده‌ام که امکان ارسال صدا و تصویر به مغز انسان ممکن است. به نظر من این یک تکنولوژی جدید است که باید هم‌چنان جنبه مخفی و محرمانه داشته باشد. 

بعد اما از جایی از آسمان به من دستور داده می‌شد که طرح تصویری صورت‌های فلکی را عوض کنم. 

این بخش بدون شک زائیده وهم بوده و ذهن خیال‌ساز من موجب چنین توهماتی شده است. نه کسی در گوشه‌ای از آسمان است که چنین فرمانی بدهد و نه موجودات آسمانی این تصویرها را درست کرده‌اند که بخواهند آن‌ها را عوض کنند.

این‌که من یک شبانه روز تمام را فقط در یک آن زندگی کرده‌ام و عجیب این‌که در این یک آن با این‌که چشمانم باز بوده هیچ‌چیز هم ندیده‌ام مساله‌ای است که به نظر من از نظر علمی قابل بحث است. 

زمان پدیده‌ای نسبی است. اغلب در زندگی متوجه شده‌ایم که دقایقی تند می‌گذرند و دقایقی کند. البته این که بیست و چهار ساعت در یک آن بگذرد به راستی مساله قابل بحثی ست. اما امروز می‌فهمم افرادی که ادعا می‌کنند در حالت «بی‌خودی» قرار گرفته‌اند و یا «طی الارض» کرده‌اند دروغ نمی‌گویند. 

چنین پدیده‌هایی ممکن است که اتفاق بیفتد. افرادی در قدیم برای آن که «جن» را تسخیر کنند به مدت چهل روز «زیج» می‌نشسته‌اند. 

از اصطلاح زیج نشستن متوجه می‌شویم که هدف ستاره‌یابی و ستاره‌بینی بوده است، اما خبر دارم که افرادی به مدت چهل روز در جایی ساکت و دور از جمع با خود خلوت می‌کنند و ظاهرا برخی از آن‌ها مدعی می‌شوند که با جن یا نیروهایی تماس گرفته‌اند. 

این را گفتم که من نیز تقریبا چهل روز بی‌آن‌که عملا با کسی حرف بزنم تنها مانده بودم. در همان حال رمان سختی را نیز می‌نوشته‌ام. پس بعید نیست که دچار جهانی وهمی‌شده باشم.

منتهی همان‌طور که گفتم چیزهایی را به صورت اوهام دیده‌ام و چیزهایی را به صورتی دیده یا شنیده‌ام که واقعی به نظر می‌رسد. چند نمونه را شرح می‌دهم.

در اوج حالتی کشف و شهودی به نظرم می‌رسید که در فضای بی‌نهایتی با سرعت شنا می‌کنم. چنان با سرعت پیش می‌رفتم که سر گیجه گرفته بودم. بعد ناگهان به چیزی همانند یک گل سرخ خون آلود رسیدم. گل ناگهان از هم شکافت. طوری شکافت که خون از آن بیرون زد. من وحشت زده جیغ کشیدم و به داخل این گل سقوط کردم.

سپس به نظرم رسید در عمق چاهی قرار دارم. من از این عمق چاه می‌توانستم بخشی از آسمان آبی را ببینم. 

می‌دانستم خورشید در سمت چپ چاه و در جایی قرار دارد که آن را نمی‌بینم. در عوض بانوی زیبایی را می‌دیدم که روی تابی نشسته و در میانه آسمان تاب می خورد. پسر بچه‌ای در کنار بانو روی تاب نشسته بود. اندکی دورتر دو پسر بچه را می‌دیدم که در میان آسمان و در فاصله‌ای از یک‌دیگر نشسته‌اند. آنان توپ درخشانی را به یک‌دیگر پاس می‌دادند. 

در بالای سر من، در لبه چاه دو زن سیاه‌پوست برهنه قرار گرفته بودند. من نام آن‌ها را نمی‌دانستم، اما دلم می خواست آن‌ها به نزد من بیایند. بنابراین مرتب می‌گفتم «آبی! بیا!»

آبی، تنها واژه‌ای بود که می‌شناختم. ناگهان یکی از زنان به داخل چاه پرید. اینک ناگهان من متوجه می‌شدم که خود آن زن هستم و در یک اتاقک ژله مانند که از ماده‌ای کرم‌رنگ و شفاف ساخته شده بود قرار گرفته‌ام. 

در برابر من مردی بسیار شفاف، با موهای بلند طلایی مواج که نمی‌توانست روی پایش قرار بگیرد همانند موج تلوتلو می‌خورد و عقب و جلو می‌رفت. البته پاهایش روی زمین این متن محکم بود. 

احساسی به من می‌گفت که این روح من است. من – یعنی همان زن سیاه‌پوستی که به داخل چاه پریده بود – می‌دانستم باید وارد بدن این مرد بشوم. پس به سوی او رفتم و با او ادغام شدم. 

ناگهان در این حالت چرخیدم و زن دوم را دیدیم که در برابر در ورودی این اتاق ژله مانند شفاف ایستاده است. ما به سوی هم رفتیم و در دهانه چاه حالتی همانند عشق‌بازی رخ داد. اما ناگهان درهم ادغام شدیم. 

در اینجا من نمی‌فهمیدم یک نفر هستم یا دو نفر. اکنون به نظرم می‌رسید که در بدنه چاه لابیرنت هزارتوئی قرار گرفته است. 

من به سرعت از این لابیرنت بالا می‌رفتم و سوزن‌هایی را از دیواره آن بیرون می‌کشیدم و به مغز خودم فرو می‌کردم. 

صدایی به من می گفت تو داری «کد»های مادرت را به خودت منتقل می‌کنی. بعد صدا ناگهان گفت آیا دلم می‌خواهد زندگی‌های گذشته‌ام را ببینم؟ 

من موافقت کردم. ناگهان شروع به عقب‌عقب راه رفتن کردم. با سرعت به عقب و عقب‌تر می‌رفتم. دری باز شد و من همان‌طور عقب‌عقب وارد صحرایی شدم نیمه‌خشک و مدتی باز به عقب رفتم. 

در این صحرا دایناسورهایی وجود داشت و درختانی در این سوی و آن سوی. صدا به من گفت اگر بسیار عقب بروی گم خواهی شد. به طرف جلو برو. 

من دیدم که زن نسبتا چاق و کاملا لختی هستم. دست پسربچه‌ای در دستم بود. با هم در صحرا پیش می‌رفتیم. رسیدم به مردی که ماسک وحشتناکی روی سرش گذاشته بود و با درنده‌خویی به من نگاه می‌کرد. 

من ناگهان ماسک او را برداشتم. در زیر ماسک مرد بسیار خجولی ایستاده بود. این مرد شباهت زیادی به همان مردی داشت که به جای روح خودم در آن اتاقک ژله مانند دیده بودم.

باز جلو رفتم و جلوتر و... از اینجا به بعد تصویرهای مخدوشی به ذهنم می‌رسید. بعدها که از حالت وهم و هیجان و به اصطلاح از حالت مانیک خارج شدم و به خوبی فکر کردم، توانستم اجزای این رویای بسیار شفاف را که در بیداری دیده بودم در ذهنم از یک‌دیگر جدا کنم. 

در آغاز بدون شک من حالت یک اسپرم را می‌دیدم که به سوی اوول حرکت می‌کند. منتهی خودم را به جای اسپرم گذاشته بودم. هر اسپرمی که به نقطه باروری می‌رسد در یک اوول ادغام می‌شود. 

من این اوول را به صورت گل سرخ خون آلودی که از هم می شکافد دیده بودم. اکنون در عمق چاه بودم. 

این تصویر نیز به نظر منطقی می‌رسد، چون اگر حجم و اندازه یک اسپرم را نسبت به یک اوول در نظر بگیریم می توان باور کرد که اسپرم در اوول غرق می‌شود. بعد من خود را در قالب روح در عمق چاهی دیده بودم و آسمانی را دیده بودم. 

با توجه به آن‌که اندکی آسترولوژی می‌دانم رمزگشایی این بخش آسان به نظر می‌رسد. من در آسمان خورشید، و یک بانوی زیبای تاب سوار را که کنارش بچه‌ای بود با هم می دیدم. این خیلی ساده به معنای قرآن خورشید و زهره و عطارد (ناهید و سهیل) در آسمان زایچه تولد من است. 

در دورتر دو پسربچه را می‌دیدم که گوی درخشانی را به سوی یک‌دیگر پرتاب می‌کنند. این هم به سادگی یعنی این‌که در زایچه من اورانوس در برج دو پیکر (خرداد= دو پسر بچه دو قلو) قرار گرفته است.

زن‌های سیاهی که در بالای چاه می‌دیدم باید دو کروموزوم ایکسی باشند که از مادر و پدر به دختر ارث می‌رسند. 

بقیه آن‌چه که دیده‌ام محصول تخیل محض است. منتهی ذهن تب‌دار من که متجاوز از ۳۰ ساعت نخوابیده بود، آن‌ها را در قالب تصویری بسیار باشکوهی می‌دیده است. 

اما باز تاکید می‌کنم که صدایی که در روز جمعه شنیده بودم باید یک صدای واقعی باشد. من باز از این رویاها برای شما تعریف خواهم کرد و شاید باهم به تجزیه و تحلیل آن‌ها پرداختیم.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_361.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_361.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 25 Jan 2010 10:30:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سفری خوش‌بینانه به حقیقت</title>
                  <description>سهراب چمن آرا برای من ایمیلی فرستاد و درباره آثارش نوشت. بعد کتاب‌ها را برای من فرستاد. یکی از آنها، «سفری به حقیقت»، در اصل به زبان انگلیسی نوشته شده و بعد توسط خود نویسنده به زبان فارسی ترجمه شده است.

[[sound]]

من متن فارسی را خواندم و از آنجایی که متن ترجمه شده است این حالت بسیار ترجمه‌وار، تمام مدت همراه کتاب است. 

«سفری به حقیقت» شرح حال یک مرد سیاه پوست است. ما او را از کودکی تا سنین میانه دنبال می‌کنیم. او فرزند یک خانواده فقیر سیاه پوست مسیحی است. هنگامی که پدر و مادرش را از دست می‌دهد مقیم زیرزمین یک کلیسا می‌شود و این به دلیل مهربانی کشیش این کلیساست. 

او در دوره دبیرستان با یک مرد مسلمان به نام علی آشنا می‌شود که دبیر اوست. همنشینی با این مرد در او تاثیر کرده و کم کم به اسلام گرایش پیدا می‌کند. پس از مدتی مسلمان می‌شود.

جالب این که کشیش کلیسا نیز با اوموافق است و همراهی روحی دارد. او موفق می‌شود دبیرستان را به پایان رسانده و وارد دانشگاه شود. 

در همین ایام با دختر زیبایی نیز آشنا می‌شود و با هم ازدواج می‌کنند. کم‌کم وارد میدان کار شده و موفق می‌شود با شرکت در معاملات مختلف ثروت قابل تاملی به دست آورد. 

در این میان زن جوان ناگهان او را ترک کرده و می‌رود. خواننده به هیچ‌وجه متوجه نمی‌شود علت این قهر چیست.

مرد جوان کم‌کم در مسیر کار خود با عده‌ای یهودی آشنا می‌شود. یهودیان با او درباره فرهنگ و مذهب یهود گفت‌وگو می‌کنند، او به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و به آئین یهود می‌گرود. این بار اما وارد بازار بورس می‌شود و به موفقیت‌های قابل تاملی دست پیدا می‌کند.

در این ایام با خانمی آشنا می‌شود که بودائی و مربی یوگاست. مرد جوان به شدت تحت تاثیر آئین بودا قرار می‌گیرد. 

خانه‌ی او پر می‌شود از مجسمه‌های بودا و خدایان شرق دور. کتاب‌های بسیار زیادی مطالعه می‌کند. 

در اثر زلزله خانه‌ی او از بین می‌رود و خودش به شدت زخمی می‌شود. دوباره کار را از نو می‌آغازد و باز در میدان کار پیشرفت می‌کند. 

این بار اما در یک کتابفروشی با یک ایرانی به نام سهراب آشنا می‌شود. دیوان حافظ و مولانا را می‌خرد. گرایش شدیدی به عرفان ایرانی پیدا می‌کند که تا انتهای کتاب ادامه دارد. این سهراب و همسر ایرانی او هستند که زوجی را برای او در نظر می‌گیرند، و...

[[photow01]]

این پی رنگ داستان «سفری به حقیقت» است. خوش‌بینی شدیدی در پس و پشت این کتاب موج می‌زند. مرد سیاه پوست که فارسی هم می‌آموزد دست به کار ساختن پارکی می‌شود که برای تمامی ادیان ساختمانی در آن بنیان نهاده شده است. همچنین خوراک‌های تمامی ملل در آنجا به فروش می‌رسد.

چنین به نظر می رسد که مردمان مهاجر به آمریکا خود به خود و برحسب شرایط زیست آمریکایی دچار دلبستگی به فرهنگ‌های مختلف می‌شوند. 

همین دو شب پیش من در یک میهمانی در برکلی شرکت داشتم. حداقل ده دوازده ملیت مختلف در آنجا حضور داشتند. جمعیت قابل تاملی متجاوز از صد نفر در این میهمانی شرکت داشتند.

همه در کمال صمیمت می‌کوشیدند هنری عرضه کنند. این حالت فرهنگی آغاز سده بیست و یکم است که در آمریکا تظاهر و تجلی بیشتری دارد، اما دارد می‌رود تا جهانی بشود. خدایان ادیان مختلف دارند درهم و برهم بر روح جمعی حکومت می‌کنند. 

انسان‌ها دارند از پوسته کوچکی که برگرد خود کشیده‌اند بیرون می‌آیند. این حالت و آغازینه آن در ایران نیز به خوبی به چشم می‌خورد. 

عرفان ایرانی مروج اندیشه‌های اغلب مذاهب ملل است. بدون شک عرفان ایرانی سرشار از یک روح جهانی است. 

در حال حاضر در جریان جنبش سبز نیز این روح جهانی به چشم می خورد. ایرانیان با کمال صمیمت می کوشند حسن نیت و عشق جهانی خود را نشان بدهند.

اما من مشکلی با کتاب سهراب چمن آرا داشتم. کتاب حالت تلگرافی داشت. نویسنده از شدت علاقمندی به نمایش روحیه والا و جسور مرد سیاه پوست که سام نامیده می‌شود از داستان‌پردازی غافل شده بود. 

کتاب لحنی گزارشی دارد، و به نظر می‌رسد با تکیه بر یک ماجرای واقعی نوشته شده است. در جریان نوشتن اما اشارات زیادی به شخصیت‌ها و ماجراهای معروف تاریح آمریکا و یا جهان می‌شود.

برای حواننده‌ای که با این ماجراها، شخصیت‌ها و حوادث آشنایی نداشته باشد بسیار مشکل است که بفهمد نویسنده چه می‌خواهد بگوید. 

کتاب بیشتر از هرکس بچه‌ها و تین‌ایجرها را در مد نظر داشته و برای آن‌ها نوشته شده است، اما از ایجاد جاذبه برای کودکان غفلت می‌ورزد. کتاب از ضعف‌های آشکاری رنج می‌برد.

چرا سارینا، همسر سام او را ترک می‌کند. چرا در آمریکای به این بزرگی ناگهان سارینا دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود. چرا کشیش براون مسلمان شدن سام را اینهمه با خشنودی می‌پذیرد؟ آقای علی کیست؟ چرا تمام کسانی که می‌خواهند تاثیر مذهبی بر سام بگذارند در کار خود موفق هستند؟ 

گرچه سام دارای روحیه پذیرا و مستعدی ست، اما چگونه می‌تواند این همه به سرعت تغییر مذهب بدهد؟ بسیاری از مواردی که در کتاب آمده است فاقد استدلال درست است، این در حالی است که کتاب پر است از بحث‌های نیمه فلسفی، نیمه مذهبی.

اما در عین حال نباید فراموش کرد که حسن نیت نویسنده شایان تحسین است. او با علاقمندی در عین روحیه جهان وطنی که دارد می‌کوشد مدافع فرهنگ ایران باشد. آئین زرتشت آخرین آئینی است که سام به آن می‌گرود و علاقه به خانقاه آخرین تجلی روحیه جهان وطن اوست. 

از آنجایی که به طور معمول مختصری از هر کتاب در متن وارد می‌شود در اینجا به بخشی از کتاب توجه می‌کنیم:

«برنامه ریزی برای تغییر شغل یکی دیگر از اولویت های سام بود. وقتی در اتاق انتظار مطب دکتر نشسته و مجلات قدیمی‌روی میز را ورق می زد تاسف می خورد که چقدر در چند سال گذشته نسبت به وقایع بی توجه بوده است. 

بلاک پنتر ناگهان شعله ور شد و سوخت. معلوم نشد بالاخزه آن دو نفر که بیخود آنهمه ناراحتی برایش بوجود آوردند آیا هرگز دستگیر شدند؟ 

پیوند قلب – یکی از شگفتی‌های عالم پزشکی، لااقل در جریان ترور مارتین لوتر کینگ و سناتور رابرت کندی و شاهد تظاهرات شیکاگو در خلال کانونشن حزب دموکرات بود. راه رفتن آرمسترانگ در ماه و وود استاک، کنت استیت شوتینگ، واتر گیت که واقعا زیاد هم پیگیر آن نبود.»

همین قطعه کوتاه کفایت می‌کند تا متوجه لحن تلگرافی کتاب بشویم. در عین حال اشارات بی‌دریغ به حوادثی که اغلب برای خوانندگان، به ویٍژه خوانندگان ایرانی نا آشنا هستند خود مشکل بزرگی برای این کتاب ایجاد کرده است. 

در همین‌جا نتیجه می‌گیرم که اراده خیر به تنهایی برای نوشتن یک کتاب کفایت نمی‌کند. هنر نوشتن، به ویژه هنر ساده‌نویسی بسیار پیچیده است. 

ساده‌نویسی یکی از مشکل‌ترین کارهایی ست که یک نویسنده با آن درگیر می‌شود. اصطلاح «سهل و ممتنع» در همین مقام ساخته شده است. 

من شک ندارم که سهراب چمن آرا بسیار گشاده دل و انسان دوست است و روحیه جهان وطنی دارد و در عین حال نسبت به فرهنگ و هنر ایران عشق حقیقی دارد، اما اگر ایشان پیش از چاپ کتاب آن را برای ویرایش در اختیار یک ویراستار می‌گذاشت بدون شک به نتیجه درخشان‌تری می‌رسید. 

ادبیات کودکان در عین حال یکی از مشکل ترین انواع ادبیات است. این یک کار تخصصی است و انجام درست آن با عرق ریزان روحی همراه است.

به سهراب چمن آرا پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگر متنی را که نوشته است بخواند و خود دست به کار ویرایش شود. بدون شک نتیجه کار بسیار درخشان تر خواهد بود.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_360.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_360.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 17:30:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ژاپن و ژاپونی‌ها</title>
                  <description>در اواخر بهار و اوایل تابستان سال ۲۰۰۹ خانم یوکوفوجی موتو، استاد انستیتو تحقیقات زبان‌های جهان در دانشگاه اوساکا با من تماس گرفت و دعوتی به عمل آورد تا برای شرکت در سومین همایش این دانشگاه به این شهر بروم.

[[sound]]

دعوت برای اواخر ماه نوامبر و اوایل ماه دسامبر بود. زمانی که ایشان با من تماس گرفت مصادف بود با اوج‌گیری جنبش سبز ایران. من به شدت دگرگون شده بودم. دعوت را پذیرفتم و در همان حال دائم درگیر مسائل جنبش سبز مردم ایران بودم. 

کم‌کم اما جنبش در مسیر دریایی خود برای مدتی آرام گرفت و من نیز آرام گرفتم و به یاد این دعوت صمیمانه افتادم. 

موضوع این سومین همایش ادبی بخش ایران شناسی دانشگاه اوساکا مساله زن در ادبیات ایران بود. 

از آنجایی که دو سخنرانی برای من در نظر گرفته شده بود من نیز دو موضوع را مد نظر قرار دادم. 

موضوع نخست مساله زن در بوف کور و مقایسه دو وجه این زن؛ «زن اثیری و زن لکاته» در این کتاب بود، و در ادامه از تاثیر بوف کور بر ادبیاتی که خود من بوجود آورده بودم گفت داشتم.

موضوع سخنزانی دوم در باره‌ی یک اثر ادبی از مجموعه آثار ادبی شش نویسنده ایرانی بود که من از میان انبوه نویسندگان ایران آن‌ها را برگزیده بودم. 

پس به طور بسیار مختصر درباره ایرج رحمانی و رمان او، «اتفاق همان طور که نوشته می‌شود می‌افتد»، جعفر مدرس صادقی، و رمان او، «مرداب گاوخونی»، مهستی شاهرخی و رمانک او «شالی به درازای جاده ابریشم»، و یعقوب یادعلی و رمان او؛ «آداب بی‌قراری»، و دو رمان از سپیده شاملو به نام‌های «انگار گفته بودی لیلی» و «سرخی من از تو» و همچنین کامران به نیا و رمان او «عارفی در پاریس» مطالبی نوشته بودم. 

سه تن از این نویسندگان مقیم ایران و سه تن دیگر مقیم خارج از کشور هستند. متن سخنرانی‌ها را برای خانم فوجی موتو فرستادم و بالاخره لحظه موعود فرا رسید و در بیست و پنج نوامبر ۲۰۰۹ عازم توکیو شدم تا در آنجا هواپیمایی به مقصد اوساکا بگیرم.

این سفر بسیار مرا به هیجان آورده بود. فارسی خانم فوجی موتو بسیار فصیح و روان است و ایشان نامه‌های خود را به زبان فارسی می‌نوشت که من به طور جدی از روانی این نامه‌ها شگفت زده می‌شدم. 

عاقبت در فرودگاه اوساکا با آقای تاکه هارا، استاد دانشگاه و معاون خانم فوجی موتو برخوردم. ایشان هم فارسی را به روانی گپ می‌زد. 

بسیار جالب است که در خاوری‌ترین کشور آسیا به افرادی بربخوریم که این‌همه روان فارسی گپ می‌زنند. 

روز بعد با خانم فوجی موتو ناهار خوردم و بعد به اتفاق به دانشگاه رفتیم تا تشریفات اداری را انجام دهیم. ایشان گفت که درست یک روز پس از جمعه سیاه به عنوان دانشجوی بورسیه وارد شیراز شده بود تا در دانشگاه پهلوی شیراز آموزش ببیند. 

او ۱۰ ماه در ایران مانده بود و انقلاب ایران را به همراه دانشجویان تجربه کرده بود. در دانشگاه متوجه شدم که ایشان یکی از بهترین آرشیوهای ادبیات معاصر فارسی را برای دانشگاه تشکیل داده است. 

تقریبا هر اثری که در ایران و خارج از ایران به چاپ رسیده بود در کتابخانه اتاق ایشان به چشم می‌خورد. در همین جا بود که برای نخستین بار آقای کامیار عابدی را ملاقات کردم. ایشان استاد جوانی است که فارسی آموزش می‌دهد و خود دارای آثار تحقیقاتی جالبی است که چند نمونه از تحقیقات او درباره سهراب سپهری در برنامه به روایت منتشر شده است.

روز شنبه، ۲۸ نوامبر، استاد پورنامداریان، استاد دانشگاه‌های ایران که برای دو ماه میهمان دانشگاه مطالعات خارجی توکیو بود، درباره چهره زن در ادبیات کهن فارسی سخنرانی جالبی ایراد کرد. 

این سخنرانی در حلقه بسته‌ای، مرکب از ژاپنی‌های ایران‌شناس و ایرانیان متخصص مقیم یا میهمان در ژاپن انجام گرفت. 

افراد حاضر در جلسه عبارت بودند از خانم دکتر تاکه شیتانه مارکوس کینگا ایلونا، محقق مجارستانی در رشته زبان شناسی ایرانی در تمدن‌های خاورمیانه، فولکلور و ادبیات تطبیقی، آقای شین تاکه هارا، دارای دکترای زبان و فرهنگ و استادیار انستیتو تحقیقات زبان‌های جهان در دانشگاه اوساکا، کی ایچی روء ایشی ئی، مترجم آثار صادق هدایت، خانم شوری سوزوکی، متخصص شعر امروز زبان فارسی، خانم دکتر آیانو ساساکی، استادیار ادبیات فارسی دانشگاه مطالعات خارجی توکیو، خانم دکتر توموکو یاماگیشی از بخش علوم و اقتصاد دانشگاه میجی، خانم ناهو ناکامورا، متخصص شعر معاصر و مترجم آثار نادر نادرپور. 

ایرانیان حاضر در جلسه عبارت بودند از دکتر هاشم رجب زاده، ژاپن شناس تراز اول و استاد بازنشسته دانشگاه اوساکا، آقای دکتر جمشید جمشیدی از پزشکان مقیم ژاپن و عضو اصلی انجمن دوستداران فرهنگ ایران و ژاپن، خانم دکتر زری طاهری استاد آموزش زبان فارسی در دانشگاه مطالعات خارجی توکیو، خانم مارال بابازاده دانشجوی رشته زبان و ادبیات ژاپن در دانشگاه اوساکا. 

چند نفر دیگری نیز در این جلسه حضور داشتند، از جمله زوج زیبایی به نام‌های افشین حق پرست و خانم آیلین علی پور، هردو دانشجو که با فرزند شیرخوارشان در جلسه حضور داشتند و با زحمت و مرارت حقیقی جریان سخنرانی‌ها را دنبال می‌کردند. همچنین همسر و دختر آقای کامیارعابدی.

استاد پورنامداریان در طی سخنرانی خود روشن کردند که گرچه در بخشی از ادبیات ایران چهره درخشانی از زن ارائه داده می‌شود (از جمله از طریق فردوسی)، اما در مجموع این ادبیات در درازنای تاریخ یا مایل به حذف زن بوده و یا زن را تحقیر کرده است (به عنوان نمونه سعدی و یا داستان‌های مولوی). 

سخنرانی دوم ایشان که در بعد از ظهر یکشنبه انجام گرفت در مورد حافظ و نقش قاطع او در ادبیات فارسی بود. 

در همین جلسه بود که من به خودم اجازه دادم از ایشان بپرسم که معنای «علم لدنی» چیست. ایشان در پاسخ گفتند لدنی به معنای «از نزد خودم» می‌باشد و علمی‌ست غیراکتسابی و از طرف خدا الهام می‌شود. 

قابل توجه آقایی که با امضای «عالم» مرتب در این باره بحث کرده‌اند که لدنی به معنای علم دنیایی و علوم ساده است.

سخنرانی اینجانب درباره بوف کور هدایت معطوف به این معنا بود که در داستان آفرینش بابلیان (انوما الیش) مادینگی هستی به دست ماردوک، خدای خدایان کشته می‌شود، و از آن مقطع در تمامی سیستم‌های فکری مذهبی ما مواجه با غیبت معنای حضور او هستیم. 

کوشیدم روشن کنم که صادق هدایت یا این اسطوره را می‌شناخته یا بسا این نحوه‌ای اندیشه مردانه است که در جایی به قتل ذهنی زن یا مادر اقدام می‌کنند. در بوف کور از پس این قتل و به دلیل میدان گسترده قتل مرد نقاش قلمدان به پیرمرد خنزر پنزری تبدیل می‌شود.

بعد کوشیدم رابطه بوف کور هدایت و داستان‌های خودم را روشن کنم. دو داستان از داستان‌های من به نام‌های طوبی و معنای شب و عقل آبی تقریبا یک سره در خدمت بررسی بوف کور بوده‌اند. 

این سخنرانی با استقبال استادان ایرانی و ژاپنی مواجه شد. همین جا باید بگویم درجه صبر و حوصله استادان ژاپنی شگفت انگیز بود. در عین حال تسلط همه آن‌ها به زبان فارسی اعجاب‌آور است. 

جلسات با نظم و ترتیب بسیار دقیقی اداره می‌شد و هرگز دیده نشد که آن‌ها اظهار بی‌حوصله‌گی کنند. در عین حال این جلسات در روشن کردن بسیاری از ارتباطات درونی ادبیات فارسی نقش قابل تاملی داشت. به قرار نظر خانم فوجی موتو جلسات موفق بوده است.

من در برنامه آینده نیز درباره ژاپن گفت خواهم داشت. تا اینجا متوجه شده‌ام مردم ژاپن بسیار سخاوتمند و گشاده دست هستند. 

آن‌ها هنگامی که تصمیم می‌گیرند چیزی را بیاموزند همانند یک سامورائی عمل می‌کنند و همانند یک جنگجو پیش می‌روند. 

بدون شک کادر ایران‌شناسان دانشگاه‌های مختلف ژاپن جزو کادرهای قابل تامل ایران‌شناسی دنیاست.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_359.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_359.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 20 Jan 2010 15:00:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«خالی تاریک و سرد»</title>
                  <description>کتاب عقل آبی پی رنگی پیچیده و مشکل داشت. باید اعتراف کنم پیش از آن که آغاز به نوشتن کنم هیچ نوع طرحی در ذهن نداشتم. البته ذهنم پر از اندیشه بود، اما پی رنگ هیچ داستانی در ذهنم شکل نگرفته بود. 

[[sound]]

تنها جیزی که به روشنی می‌دانستم این بود که می خواستم برمبنای تکیه بر یک شعله آتش بنویسم.

هر شعله‌ای به قراری که می‌دانیم دارای سه بخش است. مثلا یک شعله چوب کبریت در انتها آبی رندگ است، در وسط زرد و در انتها دارای جرقه‌های سرخ است. 

در عین حال هر شعله دارای یک «خالی تاریک و سرد» است. با دقت که به یک شعله نگاه کنید این خالی را می‌بینید. نقطه‌ای تاریک و سیاه. 

یک استاد فیزیک توضیح داد که این نقطه سرد و تاریک است و اگر سر چوب کبریتی را در آنجا فرو کنید هرگز روشن نخواهد شد. 

اکنون با تکیه بر این شعله آتش به شیخ شهاب الدین سهروردی فکر می‌کردم که کتاب عقل سرخ او را در زندان خوانده بودم. 

من فکر کردم بر آبی آتش تمرکز می‌کنم. چون آبی آتش در شعله ای که روبروی شماست در پایین قرار دارد. اما ما یک آبی بزرگ در بالا داریم که آسمان است. گویی که شعله‌ای بزرگ از آسمان به روی زمین می‌تابد. 

طرح من این بود که قهرمان یا قهرمانان داستانم را در آبی پایین به جهنم بفرستم و سپس در یک چرخش بزرگ آنها را به آبی بالا پرتاب کنم.

البته به تمام مسائلی که در زندان دیده بودم توجه داشتم و می‌خواستم روند شتاب زده انقلاب اسلامی را بررسی کنم. 

این فکرها در ذهنم بود، ولی طرحی برای هیچ داستانی نداشتم، جز آن که دلم می‌خواست مرد داستان یک افسر باشد. بیشتر به خاطر جنگ عراق با ایران که شمار قابل تاملی از نظامیان کشته شده بودند. 

من آرزو داشتم که یک نظامی را به عنوان قهرمان داستان برگزینم. اما شخصیت‌ها گاهی خود به خود وارد داستان می‌شدند. 

به طور مثال راوی داستان من در جایی دارد به سوی خانه می‌رود و در می‌زند. فکر کردم چه کسی در را باز کند؟ دیدم بد نیست اگر یک پدر بزرگ در را باز کند. از آن لحظه به بعد پدر بزرگ به یکی از شخصیت‌های مهم داستان تبدیل شد.

اکنون در هنگام نوشتن به جایی رسیده بودم که گاهی دستم زودتر از اندیشه‌ام به کار می‌افتاد و می‌نوشت. 

رسیده بودم به جایی که یک چلیپا در آسمان شکل گرفته بود. ناگهان صدایی در گوشم شنیدم. صدا چنان واضح و آشکار بود که انگار رادیویی در اتاق روشن باشد. صدا به من گفت: 

چلیپا را سیال کن! همانند الماس روان. 

در اواخر پاییز سال ۱۳۶۸ بودیم و من به دلیل مشکلات خانوادگی که در تهران داشتیم تصمیم گرفته بودم در عرض ۴۸ ساعت تمام باقی مانده کتاب را بنویسم و برگردم به تهران. 

اکنون صدا را شنیده بودم. صدا صدای یک مرد بود. من خیلی عادی و گویی که همیشه عادت به صدا شنیدن داشته باشم، فکر کردم چه ایده خوبی. 

اعتراف می‌کنم که از آن پس تا به امروز هرگز صدایی با این همه شفافیت و صراحت نشنیده‌ام. البته در مقطع دیگری که بعد خواهم گفت نیز صدای یک دوست را در ذهنم می‌شنیدم. اما آن صدا با این صدا بسیار متفاوت بود. 

مجاب شده از طرف صدا، چلیپا را در آسمان همانند الماس روان نرم کردم. حالا با سرعت شگفت انگیزی می‌نوشتم...

پیش از ادامه مطلب علاقمندم این خاطره را نیز تعریف کنم. در نخستین روزهایی که به رامسر رفته بودم. ناگهان موش کوچکی را در کنار دیوار دیدم که حرکت می‌کرد. موش قیافه‌ای غیرعادی داشت. 

غوزی روی دوشش بود و به نظر می‌آمد خلقت نامیزانی دارد. این موش رنگی قهوه‌ای داشت و چنین به نظرم می‌رسید که از سقف به سوی زمین اشعه‌ای خردلی رنگ دارد می‌تابد. 

رفتم که جارو را بردارم تا به هوای خودم به سر موش بکوبم. هنگامی که برگشتم موش ناپدید شده بود. 

مدتی آشپزخانه را گشتم تا او را پیدا کنم، و بعد مقداری مرگ موش در حاشیه دیوار ریختم. امروز وقتی که فکر می‌کنم چنین به نظرم می‌رسد که این اشعه‌ای که از سقف می‌تابیده واقعی بوده. بعدتر در این باره خواهم نوشت.

در مورد صدا حرف می‌زدم که بسیار واقعی بود. باید بگویم گرچه من تا حدی خرافاتی هستم و مثلا با ورق فال می‌گیرم، یا بسیار تفال می‌زنم؛ اما در مجموع آدم واقع‌گرایی هستم. 

در نتیجه هروقت به یاد آن صدا می‌افتم باور می‌کنم که صدایی واقعی بوده است. اما این که چگونه در مغز من شنیده شده مطلبی است که هیچ نوع تصوری درباره آن ندارم. 

آیا ما در عصری هستیم که امکان ارسال صدا و تصویر به مغز دیگری ممکن شده است؟

به هرحال پس از شنیدن صدا من با سرعت زیادی مشغول به نوشتن شدم. بعد ناگهان احساس کردم از جایی از آسمان دارد به من الهاماتی می‌شود. تصویرهایی در مغزم پدیدار می‌شد. به نظرم می‌رسید که نیرویی در آسمان قصد کرده است تا طرح و شکل صورت‌های فلکی را عوض کند.

همین جا بگویم که به فن تنجیم و یا همان اختر گویی (آسترولوژی) علاقه زیادی دارم. اینک صدا به من می‌گفت که چون آغاز عصر انسان است تصویرهای حیوانی همه به تصویرهای انسانی بدل خواهند شد. 

البته کیفیت این صدا با آن صدایی که شنیده بودم بسیار متفاوت بود. صدای نخستین بسیار واقعی بود، اما این صداهای دوم از مقوله صداهایی بود که همه در ذهن خود می‌شنوند.

من ناگهان کار نوشتن کتاب را متوقف کردم و شروع کردم به نوشتن شکل طرح‌هایی که به حالت الهامی بر من پدیدار می‌شد. بدین ترتیب هر دوازده صورت فلکی را دوباره در شکلی جدید بازسازی کردم. 

اینک ساعت هفت یا هشت شب بود. تصمیم گرفتم شام بخورم، اما حوصله درست کردن شام نداشتم. فکر کردم نیمروی تخم مرغ خواهم خورد. دو تخم مرغ نیمرو کردم و روبرویم گذاشتم و پشت میز نشستم... 

در می زدند. نگاه کردم، دیدم روز است. بسیار تعجب کردم. همین الان بود که می‌خواستم شام بخورم. چشمم به روی میز افتاد. تخم مرغ‌ها را دیدم که در ظرف خشک شده‌اند. گیج شده بودم.

در را باز کردم. فاطی بود، همسایه روبرویی، یک خانم انسان و فوق‌العاده. به من گفت اگر دلم می‌خواهد باهم برویم و شام بخوریم. به ساعت نگاه کردم، حدود چهار بعد از ظهر بود. 

از فاطی پرسیدم در چه روزی هستیم. او گفت شنبه است. شب جمعه بود که من تخم مرغ نیمرو کرده بودم. 

پس تقریبا من بیست و چهار ساعت متوالی بدون کوچک‌ترین حرکتی روبروی تخم مرغ‌ها نشسته بودم. اما زمان برای من به راستی به اندازه آنی گذشته بود.

یک بار پیش از این در شهر پاریس نیز از یک بامداد تا بامداد دیگر را بدون آن که تکان بخورم روی مبل گذرانیده بودم. 

یادم هست که در آن بار به راستی در آن بیست و چهار ساعت هیچ فکری از ذهنم نگذشته بود. اما البته چرخش زمان را حس کرده بودم. این بار اما چرخش زمان را ابدا حس نکرده بودم. مساله عجیب‌تر این که گویا در این مدت کور بودم. من در این بیست و چهار ساعدت هیچ چیز ندیده بودم، حتی تخم مرغ‌های روبرویم را. 

این تجربه کوری موقت بعدها نیز به سراغم آمد که به موقع شرح خواهم داد.

به فاطی گفتم مشغول نوشتن هستم و کتاب دارد تمام می‌شود و تمام که شد حتما باهم برای شام خوردن خواهیم رفت. 

پس در را بستم و روی صندلی نشستم. ناگهان ذهنم که تا آن موقع آرام بود پر از هیاهو شد. همانند تمام آن روزها دچار این توهم بودم که عده‌ای در تهران دارند مرا محاکمه می‌کنند. عده‌ای دارند مرا مسخره می‌کنند. عده ای دارند درباره من کنجکاوی می‌کنند. 

با گروهی که احساس می کردم دارند مرا محاکمه می‌کنند درگیر شدم. واقعیتی است که آن شب تا صبح من بارها فریاد زدم. 

عجیب ترین تصویرهای ممکن در ذهنم ظاهر می‌شد. گاهی در درون اهرام مصر بودم و گاهی در یونان قدیم و در جاهای دیگری در عمق تاریخ.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_358.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_358.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 18 Jan 2010 13:37:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>این کتاب شماره‌گذاری ندارد</title>
                  <description><![CDATA[نوولا یا رمانک «دل‌ام می‌خواهد هرگز آرزوی‌اش نکنم» اثری‌ست از فرزانه راجی که پیش از این «<a href="http://zamaaneh.com/parsipur/2009/01/post_220.html">دل انار</a>» را از او خوانده‌ایم. این رمانک فضایی خاکستری و روحی در‌-‌خود‌-‌بسته و تیره دارد.

[[sound]]

در مجموع، شرح زندگی یک مادر و دختر است. می‌بینیم که چه‌طور شرایط زندگی مادری که همیشه رنج برده بر زندگی خانواده‌ی او سایه می‌اندازد. مادر، فرزند خانی‌ست که روی همسر خود همسر دیگری گرفته. مردی‌ست خشن و خودخواه و زمانی که بچه‌های همسر دوم می‌میرند و دیگر نمی‌تواند بچه‌دار شود خواهان آن می‌شود که یکی از فرزندان زن نخست را به خانه‌ی زن دوم بیاورند.

در این‌جا اما درام دردناکی رخ می‌دهد. مادر همانند تاجر ارزیابی می‌کند که فرستادن پسرش صلاح است یا دخترش. البته چون پسر دو برابر دختر ارث می‌برد بهتر آن است که دختر را به خانه‌ی هوو بفرستد. چنین است که دختربچه با شنیدن حرف‌های مادر، خود تصمیم می‌گیرد خانه را ترک کرده و به خانه‌ی زن پدرش برود.

داستان البته از این‌جا آغاز نمی‌شود. ما در آغاز درگیر زندگی دختر این زن هستیم. او به زن پدر و مادرش دل‌بسته است و قصه‌ای را که او واگو می‌کند زندگی می‌کند. این شرح احوال دختری‌ست که با بزش در باغی زندگی می‌کند. باغ، نگهبانی دارد.

دختر پیراهن زیبایی به تن دارد و چکمه‌های عنابی به پا. هرگز به این فکر نمی‌کند که بیرون باغ چه‌خبر است تا روزی که نگهبان به خواب رفته. دختر از دریچه‌ی در به بیرون نگاه می‌کند و دشت خشکی را می‌بیند.

نگهبان که بیدار شده با خشونت در را باز می‌کند و او را از باغ بیرون می‌اندازد. دختر در دشت سرگردان می‌شود، حالتی بهیمی پیدا می‌کند و عاقبت دیوی او را می‌دزدد.

چنین به نظر می‌رسد که این یک داستان عامیانه است که نویسنده در کودکی آن را شنیده. اما این داستان عامیانه، در ذات خود، نهیلیسم ترسناکی را به یدک می‌کشد. به بخشی از داستان توجه کنید:

«ترسید، ایستاد. اما از این که جنبنده‌ای از آن دنیای خالی دید، نور امیدی در دل‌اش روشن شد. شاید راه نجاتی بود. سایه به او نزدیک می‌شد. نه، سایه نبود. واقعیت داشت. موجودی بود مثل خودش با موهای کوتاه.

دستاری به سرنداشت و پوتین‌های‌اش سنگین و سیاه بود. به‌نرمی و مهربانی حرف می‌زد.  دخترک از او خوش‌اش آمد. دست دخترک را گرفت و راهنمای او به جنگل شد. زیر سایه‌ی درختان. آن‌جا خنک‌تر بود. اما گرسنگی و تشنگی وحشتناک بود. ... چشمان‌اش را که باز کرد آفتاب دیگر در سقف آسمان نبود. می‌رفت که به زمین بنشیند.

هوا کمی سرد شده بود. اما بوی خوشی می‌آمد. بویی که تا به حال به دماغ‌اش نخورده بود.  سرش را کمی بلند کرد. کمی دورتر مرد جوان آتشی برپا کرده بود. زرد و نارنجی. رنگ‌هایی که دختر دوست داشت.

بوی خوب از همان‌جا می‌آمد.  چوبی دراز از دو سر بر روی آتش بود و چیزی برآن سرخ و برشته می‌شد. به غریزه برخاست. دنبال بزش بود. بزی که هرگز بدون او جایی نمی‌رفت. کمی دورتر از آتش پوست‌اش افتاده بود با دو شاخ جوان‌اش.»

راوی داستان هم‌پایه‌ی شنیدن این داستان دارد بزرگ می‌شود. در مقطع آغازین دچار این توهم است که مرد شده. اعضای مردانه را در بدن‌اش حس می‌کند. این نوعی کابوس است که او را رها نمی‌کند.

آن‌ها دو خواهر و یک برادر هستند و راوی در رویای مردشدن است. داستان به‌صورت پراکنده‌گویی و پرواز از میدانی به میدان دیگر، شرح زندگانی راوی را در مدار شرح زندگانی مادرش تکمیل می‌کند.

مادر راوی از لحظه‌ای که از خانه‌ی مادرش بیرون آمده دیگر با او حرف نزده است و هرگز او را ندیده، حتی در هنگام مرگ نیز وجود خودش را از مادر دریغ می‌کند. اما مجبور است زن پدر را به‌عنوان واقعیت عینی بپذیرد.

زن پدر که در کودکی او را بسیار آزار داده است حالا به طور دائم حلالیت می‌طلبد. او یک جادوگر است که داستان دختر و بز را واگو می‌کند. خواننده دچار این احساس می‌شود که ریشه‌ی این داستان در بسیار دوردست تاریخ قرار دارد.

راوی دوبار ازدواج می‌کند. شوهرش همانند برادرش در جست‌وجوی یک ایده‌ال اجتماعی ناپدید شده است. راوی پس از سال‌ها دوباره با مردی که زن‌اش به فرنگ گریخته ازدواج می‌کند تا دائم مورد تحقیر قرار گیرد.

داستان اما در پیچاپیچ سبکی نوین از روش‌های نوشتاری این ماجراها را بر هم می‌غلتاند و شرح می‌دهد. البته بسیاری از نکات ناگفته می‌ماند. روشن نیست که برادر فدای کدامین آرمان اجتماعی شده است.

شوهر نخست نیز روشن نیست برای چه خود را مرده جلوه داده است. البته گویا در میانه‌ی جنگ بوده و به این ترتیب از آن میدان گریخته است. خواننده در هنگام خواندن این داستان دچار اندوه می‌شود.

میان این داستان و بعضی از انواع موسیقی مدرن شباهتی‌ست. اخیرا گاهی از رادیو انواعی از موسیقی را می‌شنوم که لذت نمی‌برم، اما رادیو را هم نمی‌بندم؛ یک ساز و تنها یک ساز بی وقفه نت‌های محدودی را تکرار و تکرار می‌کند.

از اثر این تکرار است که حالتی از موسیقی، یا مقدمات یک نوع موسیقی به انسان القاء می‌شود.  فرزانه راجی نشان می‌دهد که نویسنده‌ی دارای قابلیتی‌ست. در بیان آن‌چه می‌خواهد بگوید نیز موفق است.

موضوع مورد بررسی او موضوع پیچیده‌ای‌ست و او ترفندهایی یافته است تا این پیچیدگی را بیان کند. به بخش دیگری از این رمانک (نوولا) توجه کنید:

«بلند شدم. چراغ را روشن کردم و جلوی آینه رفتم. از دیدن قیافه‌ی خودم یکه خوردم. روی گونه‌ها و چانه‌ام کرکی سیاه رنگ نشسته بود. پستان‌هایم کاملا صاف شده بود. قدم به نظر بلندتر می‌رسید و شانه‌های‌ام پهن‌تر.

تکه‌پارچه‌ی نارنجی هنوز توی مشت‌ام بود. پارچه‌ی نارنجی هم‌چون کرمی باریک به دور چوب کبریتی پیچیده بود. می‌ترسیدم آن را باز کنم. می‌ترسیدم جادو باطل شود. با احتیاط جادوی مادربزرگ را توی سوراخ‌اش بازگرداندم. دوباره جلوی آینه رفتم.

نه، جادو باطل نشده بود. بی‌سروصدا به حمام رفتم. قیچی را آوردم. جلوی آینه ایستادم. دل‌ام نمی‌آمد موهای‌ام را بچینم. همیشه پسرها از پشت سر که می‌آمدند از موهای‌ام تعریف می‌کردند. بعد از کنارم که می‌گذشتند گاه پیش می‌آمد که یکی‌شان می‌گفت: «خرطوم‌اش را دیدی؟»  آن وقت همگی می‌خندیدند. اگر موهای‌ام را از دست می‌دادم ...»

در مقایسه‌ی این دو بخشی که از کتاب نقل شد می‌توان دریافت که چه‌گونه نویسنده در آن واحد با آمیختن سبک‌های متفاوت، کتاب کم‌حجم‌اش را پیش برده است. بخش‌هایی از کتاب به کلی واقع‌گرایانه تصویر شده است.

البته به‌طور کلی با اثری واقع‌گرایانه رودررو هستیم که به مناسبت خواب و کابوس و باور به جادو و قصه‌گویی دارای بار محتوایی متفاوتی شده است. فرزانه راجی نشان می‌دهد ادبیات را جدی گرفته است.

او از هیچ نوع مکتب نوین ایرانی تقلید نمی‌کند، بل‌که سبک کار خودش را دارد، و به مناسبت پی‌رنگ (پلات) ویژه‌ی اثرش زبانی برای بیان مقصود پیدا کرده است. نکته‌ی جالب دیگر این که کتاب شماره‌گذاری ندارد. چنین است که نویسنده به شما فرصت می‌دهد از هرکجا که خواستید کتاب‌اش را بخوانید.

حقیقت نیز این است که این کتاب را می‌توان از انتها یا از میانه آغاز کرد و آغاز را آخر خواند. کمی شبیه حرف‌زدن که انسان بسیار به حاشیه می‌رود. در انتها به چند خط دیگر از کتاب توجه کنید:

«مثل این‌که توی بهشت بود. چیزی که بیدارش کرده بود یک گلابی رسیده بود که از یک درخت گلابی خانه‌ی مادر روی پشه‌بند افتاده بود. آسمان غوغا بود. نمی‌دانست چه‌وقت روز است. تمام ستاره‌های آسمان بالای سر او و بالای پشه‌بند جمع شده بودند.

هوا خاکستری‌رنگ بود اما هنوز تمام ستاره‌ها دیده می‌شدند و در آن هوای گرگ و میش منظره‌ای بهشتی به وجود آورده بودند. نمی‌دانست چرا فکر می‌کرد بهشت باید این شکلی باشد. تا مدتی مبهوت آسمان و ستاره‌های‌اش بود و آن گلابی رسیده. می‌دانست پشه‌بند که جمع شود سهم او خواهد بود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_357.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_357.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Jan 2010 16:45:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عقل آبی</title>
                  <description>موفقیت گسترده‌ی کتاب «طوبی و معنای شب» باعث شد تا چند ناشر برای نوشتن کتاب بعدی به من پیشنهاد بدهند. یکی از این انتشارات «دنیای مادر» نام داشت که توسط چند خانم تحصیل کرده اداره می‌شد. من پیشنهاد آن‌ها را پذیرفتم. اما پیش از بستن قرار داد، با آن‌ها به طور مفصل گفتگو کردم. 

[[sound]]

گفتم که در این لحظه جوی نسبتا آرام ایجاد شده و طوبی اجازه چاپ پیدا کرده است. اما بسیار امکان دارد که همین فردا اجازه‌ی چاپ آن لغو شود. گفتم که کتاب جدید من ممکن است محتوائی داشته باشد که هرگز اجازه چاپ نگیرد. گفتم که محاسبه‌ی روحیات و رفتارهای جمهوری اسلامی ابدا ممکن نیست و هر لحظه ممکن است گروهی پیدا بشود و با چاپ کتاب جدید من مخالفت کند. 

خانم‌های صاحب انتشارات دنیای مادر به من گفتند که هر نوع ریسکی را به جان می‌خرند تا من برای آن‌ها کتابی بنویسم.

قرار داد بسته شد و آن‌ها سیصدهزارتومان که در آن موقع پول قابل تاملی بود، به من دادند. من هم موفق شدم تلویزیونی بخرم. تلویزیون قبلی در زمانی که ما زندان بودیم به فروش رفته بود.  

در تاریخ اوایل آبان سال ١٣٦٨ برای نوشتن کتابی که در آن لحظه نامش را «دوناکیخه تا، یا عقل آبی» گذاشته بودم و بعدها به نام «عقل آبی» در خارج از کشور منتشر شد، به شهر رامسر رفتم.

شوکت‌الملوک والا، خاله‌ام، به اتفاق دخترش ویلای کوچکی را در این شهر خریده بودند. من از آن‌ها اجازه گرفتم تا کتابم را در خلوت خانه‌ی آن‌ها بنویسم. خاله‌ام یک درویش حقیقی بود. ما به اتفاق به شمال رفتیم. 

در لحظه‌ای که می‌خواستیم وارد خانه شویم من پایم را روی پادری گذاشتم؛ متوجه شدم زیر پایم بسیار برآمده است. پادری را کنار زدم و متوجه شدم یک موش صحرایی بسیار بزرگ را کشته‌اند و زیر پادری گذاشته‌اند.

امکان نداشت که خود موش به زیر پادری رفته باشد.  پادری پارچه نازکی بود و اگر موش خود برای مردن به زیر آن رفته بود، باعث جمع شدن پادری می‌شد. این درحالی بود که پادری بسیار مرتب روی موش قرار گرفته بود.

متوجه شدم که تحت نظر هستم و صاحب عله دارد می‌گوید همانند موش مرده باید ساکت و خفه باشم. من درباره‌ی این تفکرات چیزی به خاله نگفتم و گذاشتم تا فکر کند موش اتفاقا زیر پادری ست. 

در خانه، خاله‌ام به من هشدار داد که همسایه‌ی جناح جنوبی یک حزب‌اللهی است و بهتر است من در هنگامی که در این اتاق هستم هرگز صدای موسیقی را بلند نکنم. 

اما همسایه‌ی جناح شمالی نیز پسری داشت که معتاد و احتمالا قاچاقچی مواد مخدر بود. من باید مراقب می‌بودم که او هم متوجه نشود به موسیقی گوش می‌دهم و یا کاری انجام می‌دهم. این البته جو دلپذیر خانه‌ای بود که باید در آن‌جا می‌نوشتم. 

فردای آن روز به اتفاق خاله به بازار هفتگی رامسر رفتیم. از آن‌جایی که زندانی سابق بودم و آمده بودم تا با احتیاط کامل کتابی بنویسم و مزاحمتی هم برای خاله ایجاد نکنم، بسیار محتاط بودم. در روزی که به بازار رفتیم من دامن بلند سیاهی پوشیده بودم و جوراب کلفتی به پا داشتم. یک پولیور سیاه رنگ آستین بلند و یقه اسکی هم به تن داشتم. 

روی این‌ها یک مانتوی سیاه پوشیده بودم و روسری‌ام را هم بسیار اسلامی بسته بودم. روستائیانی که جنس می‌فروختند اما بسیار آزادانه‌تر لباس پوشیده بودند و موهای همه‌ی آن‌ها پیدا بود. در این احوال جوانکی جلو آمد و به من گفت: خواهر حجابت را مرتب کن. هر چه فکر می‌کردم کجای حجابم را باید مرتب کنم متوجه نمی‌شدم.

با نهایت فشاری که به خودم آوردم جواب جوانک را ندادم و تظاهر کردم که دارم حجابم را مرتب می‌کنم. بعد که محاسبه کردم متوجه شدم که تذکر جوانک در حقیقت صرفا برای این بوده که با یک نفر از اهالی تهران حرف بزند. زنان روستایی در آن‌جا همه با موهای حنایی‌رنگ و روسری نشسته بودند و پاهایشان در معرض دید بود.

خاله اما روزی که می‌رفت شنل سیاه رنگش را روی پشتی صندلی گذاشت و گفت: دخترم هر وقت سردت شد این شنل را روی دوشت بینداز. البته او بر مبنای منطق درویشانه‌ای که داشت می‌خواست خرقه‌بخشی کند. و واقعیت آن است که وجود این شنل کوتاه به من بسیار انرژی می‌داد.

این خاله برای من مظهر یک زن حقیقی بود. در آثار ادبی من هر کجا از کسی به نام مونس نام برده شده منظور اوست. البته مونس‌های من هیچ‌کدام به او شباهت ندارند. 

اما خاله که در چهارده سالگی به عقد مرد پنجاه‌ساله‌ای درآمده بود و در بیست و شش سالگی طلاق گرفته بود و به عنوان یکی از نخستین زنان ایرانی در موسسات دولتی مشغول به کار شده بود، و به خاطر دخترش تمامی خواستگاران بی‌شمارش را از سر باز کرده بود، برای من مظهر ناب یک زن بود. 

او اما به رغم نجابت فطری‌اش همیشه اعتراف می‌کرد که از کمبود مسائل عاطفی بسیار در رنج بوده است.  راه‌حلی که او پیدا کرده بود سرسپردگی به یک فرقه‌ی درویشی بود. من همیشه و عمیقا این خاله را دوست می‌داشتم. برایم به نوعی یک «من برتر» بود. حالا او شنلش را برای من گذاشته بود.

کار نوشتن من آغاز شد. هر روز ۱۰ - ۱۲ صفحه‌ای می‌نوشتم و هر شب برای این که بدنم خشک نشود پرده‌های پنجره را می‌کشیدم و با سه تار استاد قربانی به حالت رقص می‌چرخیدم و می‌کوشیدم تمام عضلاتم را حرکت دهم. 

من از رفتن به خیابان و راه رفتن اکراه داشتم، چون می‌ترسیدم امثال آن جوان حزب‌اللهی دوباره بیایند و به من تذکر در باره‌ی حجاب بدهند، پس در درون خانه ماجراجویی می‌کردم. 

یک شب برق رفت و من برای خرید شیر و ماست بیرون رفتم. در بازگشت متوجه شدم برق آمده و متوجه شدم با آن که پرده کشیده است، اما تمام اتاق پیداست. البته این در اواخر سفر بود. پس همسایگان این شهرک کوچک اندرون رامسر رقص مرا دیده بودند. هرگز در زندگی‌ام تا این حد وحشت نکرده بودم.

تلویزیون نداشتم و رادیو هم گوش نمی‌دادم. گاهی به موسیقی گوش می‌دادم. عملا با هیچ‌کس گفت‌وگو نمی‌کردم و فقط هفته‌ای یک بار برای استفاده از آب‌های معدنی به حمام‌های آب معدنی می‌رفتم که در آن‌جا هم با کسی حرف نمی‌زدم. این در حالی بود که دائما در حال نوشتن رمان پیچیده‌ی عقل آبی بودم. 

فکر می‌کنم چهل روزی در این حالت بودم. بر این پندارم که بدون این که برنامه‌ریزی کرده بوده باشم چله‌نشینی کرده بودم. در آغاز، بامدادان می‌نوشتم، بعد کم کم بعدازظهرها نوشتم و عاقبت کار به شب افتاد و سپس به نیمه‌شب و بسیار نیم شب و عاقبت به سحرگاه. پس من شبانه‌روز را دور می‌زدم. 

و به شما بگویم که اگر بسیار تنها باشید و با کسی حرف نزنید پس از زمان کوتاهی دچار حالت «خالی» می‌شوید. حالت گل‌دانی را پیدا می‌کنید که خالی ست. اگر در این حالت مطلبی بشنوید در ذهنتان بسیار بزرگ خواهد شد. 

مثلا من در این ایام یک روزنامه خریدم و پس از مدت‌ها روزنامه خواندم. یک به اصطلاح حافظ شناس چیزی درباره‌ی حافظ نوشته بود. عکسی هم از عده‌ای که مقابل مقام رهبری ایستاده بودند در روزنامه چاپ شده بود. همه‌ی آن‌ها دست‌هایشان را در برابر بدنشان به حالت کرنش نگه داشته بودند. چند مطلب دیگر هم در روزنامه بود. 

همه‌ی این‌ها بدون طرح قبلی وارد کتاب من شد و حافظ به یکی از قهرمانان اصلی آن تبدیل شد.

در اواخر آذر پسرم و یک دوست به دیدار من آمدند. آن‌قدر بی‌تاب بودم که نوشته‌ام را برای آن‌ها بخوانم که سر آن بیچاره‌ها را بردم و تمام آن‌چه را که نوشته بودم برایشان خواندم. صبح جمعه‌ای بود که آن‌ها به تهران برگشتند.

هنگامی که از فرودگاه که مقابل خانه‌ام بود باز می‌گشتم نگاهم به کوه‌ها افتاد. رنگی خردلی بر همه چیز غلبه داشت و من ناگهان احساس کردم اگر پایم را بلند کنم می‌توانم با سه گام به بالای کوه برسم.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_354.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_354.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 Jan 2010 16:06:19 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«آریایی» بودن امتیازی را نشان نمی‌دهد!</title>
                  <description>در برنامه شماره ۶۶ با خانم نویسنده در پاسخ دوستانی که پرسش‌هایی مطرح کرده بودند پاسخ‌هایی داده شد که باعث شد آقایان سینا و محمدرضا هیئت نظریاتی بدهند.

[[sound]]

آقای سینا نوشته‌اند: «اولا جریان مهاجرت آریاییان ثابت نشده است. نه به هند و نه به فلات ایران.»

جناب سینا این ادعای بسیار عجیبی است. هنگامی که من در وسط خاک ایران دارم به زبان فصیح فارسی حرف می‌زنم، و هنگامی که بخش قابل ملاحظه‌ای از هندیان نیز دارند به زبان‌هایی از ریشه آریایی گفت‌وگو می‌کنند معنی‌اش این است که قومی به این نام یا نام‌های مشابه دیگر از این منطقه عبور کرده است. 

می‌دانیم که نام ایران از نام ایرج بیرون آمده که گویا اگر اشتباه نکنم به این نحو تلفظ می‌شده: «ائه ایران او آئه وجه». 

واژه‌ای مشابه آریا در این نام به خوبی قابل دریافت است. اینجا اصلا بحث گردی و درازی جمجمه در مد نظر قرار ندارد. فقط به سادگی می‌توان باور کرد که قومی سفید پوست به نام آریا زمانی وارد فلات ایران شده است و احتیاطا بی‌درنگ با اقوام محلی ترکیب شده. 

اسطوره آفرینش به روایت بابلی می‌گوید در ابتدا دو آب بود و هیچ‌چیز دیگری وجود نداشت: «آپسو» که آب شیرین بود و نرینه بود و «تیامات» که مادینه بود و شور.

زبان‌شناسان کشف کرده‌اند که آپ در نام آپسو قطعا از واژه فارسی آب مشتق شده. البته تیامات (تی= هستی، و آما= مادر) نامی سومری است. 

پس اینک نه با دید علم فیزیک و شیمی، بلکه با تکیه بر علمی میانه تاریخ و جغرافیا و جامعه‌شناختی و اسطوره‌شناسی و زبان‌شناسی می‌توانیم چنین «تخیل» بکنیم که در حالی که سومریان نظام کشاورزی و گله‌داری نخستینه را بوجود آورده بودند افراد قوم آریابی، نه به صورت یک قبیله و انبوه جمعیت، بلکه به صورت عناصر پراکنده و شکارچی، و در نتیجه ضعیف و آسب پذیر به قوم سومر وارد می‌شدند. 

احتیاطا ازدواج‌هایی رخ داده که نتیجه سودمندی داشته است. این را از این روی می‌گویم که قوم سومر سابقه خود را تا دویست و پنجاه هزار سال بالا می‌برد. 

از آنجایی که به شهادت همین اسطوره‌ها ازدواج اقوام بسیار نزدیک، از جمله مادر با پسر و پدر با دختر سابقه داشت، می‌توان باور کرد که این قوم از فساد نژادی رنج می‌برده است. 

ورود خون تازه به پیکر این قوم فرسوده به سود آن‌ها بوده و این در اسطوره آفرینش بابلیان به صورت ازدواج دو آب شور و شیرین ظاهر گشته است.

در مورد ازدواج پدر با دختر می‌توانید به اسطوره «انکی» و همسرش «نین هور ساگ» در اساطیر سومر مراجعه کنید. 

بر طبق این اسطوره انکی با دختر خود که نه روز پس از ازدواج با نین هورساگ به دنیا آمده ازدواج می‌کند. دختر باردار می‌شود و ۹ روز بعد دختر دیگری به دنیا می‌آید که انکی با او هم ازدواج می‌کند و دختر دیگری به دنیا می‌آید. 

انکی با این یکی نیز ازدواج می‌کند. در این مقطع نین هورساگ وارد میدان شده و طی عملیاتی «هشت گیاه» را از تن این نتیجه خود بیرون می‌کشد... 

این گیاهان را به چند صورت می‌توان تعبیر کرد، که یکی از این صورت‌ها پذیرش این است که بچه های عقب مانده و به اصطلاح گیاهی از این آمیزش بیرون آمده‌اند.

پس باید باور کرد که سومریان با علاقه با این وحشیان آریایی ازدواج می‌کرد. قابل باور است که در مقطع نخست نیز این آریاییان همه مرد بوده باشند، چون این مردان هستند که اغلب از سر ماجراجویی تا دوردست می‌روند و زنان اگر چنین کنند اغلب مورد تجاوز قرار می‌گیرند و یا ربوده می‌شوند. 

پس این زنان سومر در سیستم مادر تبار سومر هستند که با این مردان ازدواج کرده‌اند. در اینجا اسطوره گیل گامش به یاری ما می‌آید تا این مساله را باور کنیم. 

«انکیدو» مردی وحشی است که بانو خدا «آرورو» او را از خاک و آب آفریده است. او در میان حیوانات و کاملا لخت زندگی می‌کند و توسط «شمهت» زن روسپی شکار شده و پس از آمیزش با او با آداب تمدن آشنا شده و برای نخستین بار لباس می‌پوشد. 

من جز این که فکر کنم او یک آریایی است چاره دیگری ندارم. علت این امر به سادگی این است که حداقل از سه هزار سال پیش روشن شده که اقوام سامی و آریایی در کنار هم در فلات ایران زندگی می‌کرده‌اند. 

اگر سه هزار سال است که زندگی می‌کنند پس می‌توانند پنج هزار سال در کنار هم زندگی کرده باشند.

آقای سینا «آریایی» بودن به‌هیچ‌وجه امتیازی را نشان نمی‌دهد. همان‌طور که در جامعه حیوانی برای تفکیک حیوانات از یک‌دیگر آن‌ها را نام‌گذاری می‌کنیم، دسته‌های انسانی را نیز باید طبقه‌بندی کرد. 

باور کنید این گناه مردم ایران نیست که بخشی از آنها آریایی و یا در قدیم آریایی بوده و بعد با اقوام دیگر آمیخته‌اند.

ایشان نوشته‌اند: «ثانیا از لحاظ تاریخی دامداری و کشاورزی همزمان تخصصی نشده‌اند.»

از قضا اینجانب فکر می‌کنم این دو پدیده همزمان تخصصی شده‌اند. بسیار طبیعی به نظر می‌رسد که انسان حیوانات آرامی همانند بز و گوسفند را برای نیاز خوراکی رام کرده باشد و همچنین سگ را که به‌طور کلی به انسان علاقمند است، و در همان حال دانه های گیاهی را در زمین کاشته باشد و کشاورزی دیم را کشف - اختراع کرده باشد. 

پس توضیح شما را در همین جا پاسخ می‌گویم. آریاییان نیز همانند سومریان باید کشاورزی و گله‌داری را هم زمان شروع کرده باشند، اما چون بر حسب اساطیرشان به نظر می‌رسد در روی زمین‌های بسیار سرد زندگی می‌کرده‌اند بنابراین بعید نیست که گله‌داری را زودتر آغازیده باشند، و بعد کشاورزی را از سومریان آموخته باشند.

نوشته اند زبان سومری احتمالا هم پروتو هند و اروپایی است و هم پروتو سامی.

آقای سینا تا آن‌جا که من می‌دانم این زبان با زبان باسک‌ها در اسپانیا و بعضی از زبان‌های هند جنوبی خویشاوند است. 

در این لحظه که این نکته را می‌نویسم فرصت ندارم به سراغ بخش سومر در کامپیوتر بروم و نام قوم هندی را پیدا کنم. در آینده این کار را خواهم کرد. اما جدا از این تفاوت‌ها بدون شک هم زبان فارسی از زبان سومری بار گرفته است و هم زبان سومری از فارسی. یکی از چهار کشوری که کورش فتح می‌کند سومر است.

آقای محمدرضا هیئت می‌نویسند «انتظار داریم که مقالاتی که در رادیو زمانه منتشر می‌شوند علمی باشند، و اگر علمی هم نباشند مغایرتی با علم نداشته باشند.»

آقای هیئت، از شما پوزش می‌خواهم که مقالات من علمی و یا حتی شبه علمی نیستند. علم جامه‌ای است برازنده مردان و نه زنی همانند من. 

آن‌چه که من می‌نویسم براساس حدس و گمان شکل گرفته است و مطالعه مختصری نیز ضمیمه آن است. اگر این مقالات غیر علمی شما را اذیت می‌کند می‌توانید از خواندن آن‌ها صرف‌نظر کنید.

اما آن‌چه که من در آن برنامه نوشته بودم ربطی با زبان سومری نداشت، چون من این زبان را نمی‌شناسم. 

فقط به این نکته اشاره کرده بودم که واژه «آب» در نام «آپسو» فارسی است. این نکته را هم همانند تمامی بی‌سوادان در مقاله‌ای درباره اسطوره آفرینش بابلیان در اینترنت خوانده بودم.

آقای هیئت نیز از واژه آریایی دل‌خور هستند. من در بالا توضیحاتی درباره واژه دادم. بنا برگفته استادی، آریا از واژه «اکره» آمده و به معنی «بیل زن» است، چنان‌که آن را در اصطلاح «عمله اکره» پیدا می‌کنیم. این واژه در زبان انگلیسی همان واژه «ایکر»؛ Acre است. 

بسیار عجیب است که یک قوم جرات نداشته باشد از پیشینه قومی خود حرف بزند چون یک آلمانی‌هایی یک روز با تکیه بر نام آن قوم خود را سالار دنیا دانسته‌اند. 

آقای عزیز، من ترکیبی از نژاد آریایی، سامی و مغولی هستم و به هر سه قوم افتخار می‌کنم.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_356.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/01/post_356.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 09 Jan 2010 19:20:38 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>