<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>شهرنوش پارسی پور</title>
      <link>http://zamaaneh.com/parsipur/</link>
	  <copyright>Copyright 2009</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section30_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Sun, 21 Jun 2009 12:22:04 +0000</lastBuildDate>

            <item>
         <title>«آنچه مردم برای آن می جنگند دموکراسی‌ست»</title>
                  <description>انتخابات ایران نکته ای را به خوبی روشن می کند و آن این که نیروی محافظه کار مذهبی به طور قطع دارای متجاوز از پنج میلیون رای است.  این آرائی ست که در جریان انتخابات به آقای احمدی نژاد تعلق گرفته است.  در عین حال آقای رضائی نیز نزدیک به چهار میلیون رای را به خود اختصاص داده است.  این شخصیت در آخرین لحظه تصمیم گرفت در نماز جمعه روز ۲۹ خرداد شرکت کند.  در نتیجه می توان گفت که نیروی محافظه کار مذهبی می تواند روی پنج میلیون رای قاطع و چهار میلیون رای در نوسان حساب اجتماعی باز کند.  این بیشتر از آن که بتوان فکر کرد از اهمیت برخوردار است.  به دیگر سخن اگر نیروی مذهبی محافظه کار عاقلانه عمل کند می تواند به حیات خود در جامعه ایران به نحوی آبرومندانه ادامه دهد.  این مسئله نه تنها برای ایران بد نیست، بلکه حتی بسیار خوب است.  یک نیروی محافظه کار که کم و بیش نه میلیون نفر رای دهنده را در بر می گیرد می تواند در آن لحظات تاریخی که سی و چهار میلیون رای دهنده دیگر به راه اشتباه می روند همانند نیروی اخطار دهنده عمل کند.  تازه باید توجه کرد که شانزده درصد از رای دهندگان در انتخابات شرکت نکرده اند.  مثلا شخص من در این انتخابات شرکت نکرده است چرا که به دلیل آن که زندانی سابق این نظام بوده مشروعیتی در هیچ یک از چهره های داوطلب ریاست جمهوری نمی یافته است.  یا شخصیتی همانند خانم سیمین بهبهانی این انتخابات را بایکوت کرده بود.  نامه جمعی بخشی از روشنفکران ایران نیز نشان می دهد که بسیاری این انتخابات را بایکوت کرده بودند.  پس رقم شانزده درصد نیز به آن جمع سی و چهار میلیون نفری افزوده می شود.  اینک در مقابل چنین انبوهی از جمعیت که بخش قابل ملاحظه ای از آنها نوجوان هستند نیروی نه میلیون نفری محافظه کاران می تواند در لحظات معین تاریخی بسیار سرنوشت ساز باشد.

اما اگر این نیرو بخواهد به ضرب سر نیزه در جای نخست قرار بگیرد چاره ای نخواهد داشت جز آن که حلقه بسیار تنگی دور مردم ایجاد کند و همه را دائم در حال خفقان و اضطراب نگه دارد.  البته پیش گرفتن چنین روشی جز سقوط ترسناک به دامن نیستی و دامن زدن به جنگ داخلی نتیجه دیگری در پی نخواهد داشت.

اکنون ساعت هفت و نیم صبح روز شنبه سی خرداد به وقت کالیفرنیاست.  من از ساعت چهار و نیم بامداد در برابر تلویزیون نشسته بودم تا ببینم مردم چه خواهند کرد.  کمی بعد روشن شد که نیروی نظامی مسلح تمامی مسیر راه پیمائی مردم را اشغال کرده است.  اینجا این پرسش پیش می آید که نیروهای فعلی تصمیم گیرنده در ایران چه فکر می کنند؟  جهان دارد به ایران نگاه می کند.  تمامی تلویزیون ها، رادیوها و رسانه های خبری غرب متوجه ایران هستند.  اما فقط غرب نیست که مسائل ایران را پی می گیرد.  تمامی جهان اسلام، هند و دیگر نقاط جهان نیز متوجه ایران هستند.  دیروز در تلویزیون گفته شد که در هر دقیقه مردم ایران به اندازه بیست ساعت تصویر روی یوتوب می گذارند.  جمهوری اسلامی در برابر چنین توجهی چه می خواهد بکند؟

من در زمان به عقب باز می گردم و به حوادث سال های نخست انقلاب فکر می کنم.  اگر در سال های حد فاصل ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱ سازمان مجاهدین خلق موفق می شد نیروهای خود را مخفی کند امروز چه بسا صاحب قدرت نخست در ایران بود.  اما این سازمان نسنجیده عمل کرد و نیروهای ناپخته و جوان خود را به خیابان فرستاد و به سرعت قدرت را از دست داد.

نیروی محافظه کار مذهبی در جهتی برعکس، دارد همان اشتباه را مرتکب می شود.  البته این نیرو به ظاهر در راس قدرت است، اما خود به خوبی می داند که از محبوبیتی برخوردار نیست.  از سوی دیگر از پیرسالی رنج می برد.  به طور تخمینی می توان گفت کسانی که در نماز جمعه مشارکت کرده بودند از میانگین سنی بسیار بالائی برخوردار بودند.  شاید بیشتر از پنجاه و پنج سال.  فقدان چهره های جوان در این مجموعه به خوبی محسوس بود.  درنتیجه می توان باور کرد که نیروهای نظامی جوان ایران، بیشتر از آن که از این مجموعه پیرسال و محافظه کار حرف شنوی داشته باشد .متوجه و علاقمند به نیروهای در تضاد با این مجموعه است.  البته ممکن است در این لحظه –و درست در همین لحظه- این واقعیت به چشم نیاید، چرا که نیروی نظامی مجبور به اطاعت از دولت و مقام رهبری ست، پس در خیابان ایستاده است تا جلوی تظاهرات مردم را بگیرد.  اما آقایان باور کنید جامعه دارای &quot;روح&quot; است و می تواند انرژی روانی خود را منعکس کند.  مردم ایران اکنون انرژی روانی خود را به تمامی جهان منتقل کرده اند، پس خیلی راحت می توانند این انرژی را به نیروهای انتظامی نیز منتقل کنند.  شما اکنون در اقلیت محض هستید.  چرا این واقعیت را باور نمی کنید؟  آیا باید به دلیلی برعکس از مجاهدین، یعنی پیرسالی، سقوط کنید؟

و آیا آقایان به امکان یک کودتای نظامی توجه ندارید؟  باور کنید اگر این کودتا به نام شما و برای دفاع از شما هم انجام بگیرد در مدت زمان کوتاهی پس از آن به صورت یک سرنیزه به قلب خود شما فرو خواهد رفت.  باور کنید نیروی نظامی نیز همانند مردم از شما متنفر و بیزار است.  تنها فرق قضیه در این لحظه این است که اگر شما پیام مردم را بگیرید و عاقلانه عقب بنشنید می توانید گامی در جهت دموکراسی بردارید.  البته شما از واژه دموکراسی متنفر هستید، اما عجیب این است که آئین شیعه در ذات خود یک جریان دموکراتیک است.  آئین شیعه در ذات خود متوجه تعدد مراکز تصمیم گیری ست.  تا پیش از انقلاب اسلامی مردم در کمال آزادی مرجع تقلید خود را انتخاب می کردند.  این نشان می دهد که منطقه ایران نیز به رقم جغرافیای بد خود از نوعی روحیه دموکراتیک برخوردار است.  شما اما با گزینش مفهوم من درآوردی ولی فقیه مردم را از این ساختار دموکراتیک مذهبی محروم کردید.  البته برای زمانی کوتاه میخ قدرت لرزان خود را کوبیدید و جنگ تحمیلی عراق با ایران نیز مردم را ساکت نگه داشت.  اما اکنون ناگهان حقیقت تلخ و عریان در معرض دید جهان قرار گرفته.  مردم از دولت خود متنفرند و این را با صدای بلند به جهان اعلام می کنند.  من –به عنوان یک شهروند کوچک- به شما هشدار می دهم که دفاع از استقرار یک حکومت دموکراتیک در ایران بیشتر به نفع شماست.  اگر تا دیر نشده بجنبید جلوی یک کودتای نظامی را سد کرده اید.

اما بدبختانه شما دارید به دامن نیروهای نظامی می غلتید و افسار خود را به دست آنها می دهید.

باور کنید هنوز دیر نشده است.  هنوز فرصت خوب چند روزه ای باقی ست که جلوی فاجعه بعدی را بگیرد.  باید توجه داشته باشید که نیروی نظامی این امتیاز را دارد که برخی از آزادی های نخستینه را در اختیار مردم قرار دهد، مثلا می تواند حجاب را از سر زنان بردارد تا آنها هم در گرمای چهل و پنج درجه تابستان نفسی بکشند.  در نتیجه بعید نیست اگر که در آغاز از وجهه ملی گسترده ای نیز برخوردار شود.

اما آنچه مردم ایران برای آن می جنگند دموکراسی ست.  چرا شما به تعریف نخستینه آئین شیعه بازگشت نمی کنید؟  فرصتی بدهید که همان طور که مردم در انتخاب مرجع تقلید خود آزاد بودند در گزینش نیروی سیاسی خود نیز آزاد باشند.  شما با نفوذ مذهبی که دارید می توانید در این زمینه راهگشا باشید.  اما تکرار می کنم:  وقت تنگ است.  اگر به موقع نجنبید سیلاب هولناکی شما را با خود خواهد برد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_282.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_282.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 21 Jun 2009 12:22:04 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در رابطه با حرکت نوین مردم ایران  </title>
                  <description>آیت الله طالقانی در جائی گفته است: «جامعه (شاید هم مردم) دارای عقل نیست.»  این جمله به همین صورت در ذهن من باقی مانده است. بر این پندارم که باید این جمله را به این صورت روان کرد:  جامعه (یا مردم) دارای عقل مشترک نیست.  به این ترتیب متوجه می شویم که چرا در تمامی جامعه ها ما نیازمند رهبری هستیم.  اگر فرض کنیم تمامی مردم در یک تالار سینما نشسته باشند و سینما ناگهان آتش بگیرد مردم از هر سو خواهند گریخت (چون عقل مشترک وجود ندارد) و در نتیجه جمع قابل ملاحظه ای از مردم در زیر دست و پا له خواهند شد.  اینجاست که همیشه وجود حداقل یک رهبر ضرورت پیدا می کند تا بتواند با فریادی به مردم امر دهد به طرف راست یا چپ یا جلو و یا عقب حرکت کنند تا از سوختن در آتش نجات پیدا کنند.

اما توجه به این نکته ضروری ست که حضور تنها یک رهبر در جامعه این مشکل را به همراه دارد که همیشه امکان اشتباه وجود دارد.  در نتیجه میدان رهبری باید طوری تنظیم شود که نمایندگان تمامی مردم در تمامی سطوح آن حضور داشته باشند.

و اما باز فاجعه زمانی رخ می دهد که مردم در چنین لحظه مهمی –یعنی لحظه آتش سوزی- به رهبر خود اعتماد نداشته باشند.  در چنین حالتی هر قدر رهبر فریاد بزند جز جمع کوچکی هیچ کس به او گوش نخواهد داد.  این فاجعه ای ست که در این لحظه گریبان گیر مردم ایران شده است. مردم در خیابان هستند، اما رهبری جامعه را ابدا باور ندارند.  منتهی به این دلیل که در طول سی سال گذشته به مرور زبان صاحبان تمامی عقاید را بریده اند، امروز هیچ نیروئی به درستی قادر نیست حرکت مردم را هدایت کند.  صاحب قدرت در اشتباه محض خواهد بود اگر دچار این توهم باشد که نبود رهبران جریانات مختلف به سود او تمام خواهد شد.  این اشتباهی ست که شاه مرتکب شد و تاوان ترسناکی داد.  در لحظه ای که شاه در جستجوی مردی بود که رهبری مردم را به درست بگیرد هیچکس وجود نداشت، و بختیار که با شجاعت و دلیری به میدان آمده بود نیز آنقدر برای مردم شناسا نبود که –فورا- به او گوش دهند.

جمهوری اسلامی اما از تاریخ درس نگرفت و همان اشتباهی را مرتکب شد که شاه مرتکب شده بود.  این جمهوری نیز با حرکات ترسناک و بی رحمانه و با اعدام های بی رویه بخش قابل ملاحظه ای از مردم را فلج کرد و رهبران سیاسی را یا کشت و یا منزوی و خانه نشین کرد.  بدتر از همه باعث مهاجرت گروه عظیمی شد که قادر بودند در لحظه های ویژه، همانند اکنون مردم را جهت دهند و از نسبت خسارت بکاهند.

باید توجه داشت که در یک جامعه حتی اگر یک نفر قادر نباشد حرف خود را بزند اغتشاشی-ولو کوچک- ایجاد خواهد شد.  این که در جامعه های پیشرفته تلاش می شود تا همجنس گرایان نیز حق حرف زدن داشته باشند توجه به همین نکته ساده است که یک همجنس گرای ناراضی نیز می تواند جامعه را به آشوب بکشد.

بر این پندارم که اگر در این لحظه تاریخی رهبر مذهبی جمهوری اسلامی متوجه وخامت اوضاع بشود و با عقل سلیم به همه گروه های سیاسی اجازه فعالیت سیاسی بدهد در زمان کوتاهی مردم، بر حسب سلیقه سیاسی خود جهت خواهند گرفت و از نسبت خسارت بسیار کاسته خواهد شد.  اشتباه محض است که تصور شود آرای سه کاندیدای ریاست جمهوری نشانه علاقمندی مردم به نظام جمهوری اسلامی ست.  این آرا در حقیقت متعلق به گروه های سیاسی مختلفی ست که حق فعالیت سیاسی ندارند.

رهبری مذهبی ایران باید به سلطنت طلب ها، به کمونیست ها، سوسیالیست ها، لیبرال ها، ملی گراها و همچنین گروه ها دیگری که به شدت سرکوب شده اند اجازه فعالیت مجدد بدهد.  باید دانست که وسایل سرکوب مردم در مقاطعی کار آئی خود را از دست خواهد داد، چرا که سرکوبگر نیز خود می تواند به جمع ناراضیان به پیوندد.  باید توجه بشود که کاندیداهای این دوره از انتخابات ایران همگی از افراد نزدیک به جمهوری اسلامی هستند، که دارند عملا به اپوزیسیون در جمهوری اسلامی تبدیل می شوند.

در این میدان باید به مردم ایران تبریک گفت که تا این لحظه نشان داده اند که از عالی ترین سطح روح دموکراسی آگاه هستند.  مردم بدون آن که رهبری آنها را هدایت کند دست به عمل زده اند.  عجیب این جاست که مردم به رغم عدم وجود هدایت کننده دست به عمل می زنند و خود به حرکتشان جهت می دهند.  خواندن سرود ای ایران نشان می دهد که خواست های مردم بسیار بیشتر از اصلاح نتایج یک انتخابات دزدیده شده است.

اما آنچه که موقعیت را حساس می کند شرایط ویژه جغرافیائی ایران است.  نیروهای زیادی در ایران صاحب منافع هستند و می توانند وارد بازی هائی شوند که در آخر به ضرر ایران و مردم ایران خواهد بود.

اینجانب فعال سیاسی نیستم، اما اینجا جائی ست که موش به انبانه کار ندارد بلکه انبانه است که به سراغ موش می رود.  من علاقه ای به دولت مردان جمهوری اسلامی ندارم، اما اگر قرار است ایران به سراشیب جنگ داخلی بیفتد در خود این توان را می بینم که به رغم مخالفت با حکومت فعلی از آن حمایت کنم.  منتهی به روشنی و با چشم باز می بینم که حرکت اجتماعی دارد به سوئی می رود که اگر دولتمردان جمهوری اسلامی خود به مردم آزادی ندهند مردم خودشان آزادی را به دست خواهند آورد.  تنها فرق مسئله این است که اگر رهبران جمهوری اسلامی خود راسا دست به آزاد سازی بزنند نسبت خسارت بسیار بسیار کمتر خواهد بود.  تاریخ این مردان را در سر آن دو راهی قرار داده است که تعیین کننده تکلیف بسیاری از مسائل خواهد بود.  شاه امروز یکی از خوش نام ترین شخصیت های ایران است، چرا که در لحظه ای که می توانست و امکانش را داشت که دست به کشتار مردم بزند عقب نشست و به خواست مردم احترام گذاشت.  اکنون نوبت رهبر مذهبی ایران است که درایت خود را نشان دهد.  این شخصیت اگر در آخرین تحلیل متوجه شود که زمان سفیه انگاشتن مردم گذشته است، که متوجه شود زنان دیگر آن بره گان سابق نیستند که نیاز به چوپان داشته باشند، که دیگر زمانه آن گذشته است که افراد روی دست انسان خم شوند و دست بوسی کنند، که زمانه ساخت و پاخت با این کشور و آن کشور گذشته است، که اینترنت و تلفن همراه را مردم برای مردم ساخته اند، که ما به راستی در عصر مردم سالاری زندگی می کنیم، آنگاه بسیاری از مشکلات حل خواهد شد.

شخص من به عنوان یک شهروند کوچک نه تنها مخالف مذهب نیستم بلکه وجود آن را ضروری می دانم.  اما در این لحظه که از دور به حوادث ایران نگاه می کنم متوجه هستم که کوچک ترین اشتباه رهبران جمهوری اسلامی منجر به نابودی همیشگی مذهب اسلام در ایران خواهد شد.  پس به عنوان یک دشمن دلسوز پیشنهاد می کنم که مرتکب این اشتباه نشوید و به مردم و خواست آنها توجه کنید.  تمامی گروه های سیاسی ایران حق حیات و ابراز وجود دارند.  اگر تمامی گروه ها با هم اجازه فعالیت داشته باشند خود به مراقبان خود تبدیل خواهند شد.

باید دانست که حتی اگر مردم به زور به خانه ها برگردانده شوند دیگر آب رفته به جوی باز نخواهد گشت.  هرکس در بیداری مردم ایران شک کند تقاص بدی پس خواهد داد.  اینها البته خسارت هائی ست که یک ملت در جریان گذار از سنت به مدرنیته تحمل می کند.  اما چقدر عالی خواهد شد اگر مقامات رهبری جمهوری اسلامی پا در جای پای مردم بگذارند و پیش از آن که به راستی دیر شود جریان آزاد سازی سیاسی را اعلام کنند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_281.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_281.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Jun 2009 10:44:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«از بی‌ابتدایی‌ام فهمیدم که انتهایی در راه نیست»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>پویا عزیزی، در آغاز کتابش به نام:  «علامت بوسه می‌بارد»، با خطی خوش یادداشت پرمهری برای من نوشته است. کتاب او به همراه شمار دیگری کتاب، به همت دکتر ماندانا زندیان برای من ارسال شد و مدت‌ها در انتظار ماند تا نوبت بررسی آن برسد.</small></strong>

[[sound]]

این روزها من اشعار این مجموعه را می‌خواندم و می‌کوشیدم معنای اشعار او را درک کنم. باید اعتراف کنم که اغلب در خواندن اشعار دچار مشکل می‌شدم، چون شاعر نوسرا در شعر خود ابتکاراتی به کار برده که انتقال ساده آن‌ها را مشکل می‌کند.

البته اشعار او فاقد وزن و قافیه هستند، اما شاعر کوشش دارد با نوآوری، سبکی نوین بیافریند. اکنون پیش از آن که شعری از او بخوانیم سرگذشت نامه کوتاهی از او را مرور می‌کنیم.

او می‌نویسد:

«من، پویا عزیزی، در بزنگاه نیمه شبان سوم اسفندماه یک‌هزار و سیصد و شصت و سه، در اوج جنگ تخریبی ایران با عراق (بهتر است بگوییم عراق با ایران چرا که عراق به ایران یورش برد) آن هم در شهری دور از هیاهوی جنگ و توپ و تفنگ، محصور در کوه‌های جنوبی رشته کوه زاگرس، آن‌هم در استان محروم چهارمحال و بختیاری و در شهر فارسان چشم‌هام را در چشمان قابله‌ام دوختم.

در خانواده‌ای پرقدمت و پر تفاخر، جد تا جد کدخدای شهر و آبادی. پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری‌ام سنتی و مومن ولی پدر و عموهایم درگیر فضاهای روشنفکری آن دوران و چپ‌گرا بودند و این خانواده‌ی مادری‌ام را هم دامن می‌زد...»

این البته متنی‌ست که خود ایشان نوشته و من بی کم و کاست آن را تکرار کردم. شاید البته بعضی از جمله‌ها مبهم است. به هر حال او از دوره دوم دبیرستان شعر سروده است و در مسابقات بین مدارس جایزه گرفته است.

عضو انجمن شعر فارسان بوده از دیگر فعالیت‌های ادبی او، چاپ شعر در نشریات سراسری (مجلات مطرح ادبی) بایا، نافه، کلک... و شرکت در شعرخوانی‌های مختلف.

همکاری با سایت‌های ادبی به عنوان دبیر بخش نشریه الکترونیکی ادبیات و فرهنگ و همچنین ادبیات و هنر (ماه مگ). او در عین حال عضو هیات دبیران جایزه‌ی شعر و ادبیات و هنر است. او فعالیت‌های مختلف دیگری را نیز انجام داده است. چند جلد کتابی نیز در دست چاپ و نشر دارد.

اکنون به نخستین شعر او رجوع می کنیم:

نصف النهار من بودی<br>نصف النهار دیگری باشم

قاچ چندمی از این زمین<br>که لرزش گرفته از سرما

از گسل‌های پر از حشراتی که می‌آیم<br>به محض ببینم ات هم نمی‌شناسم‌ات حالا

جمله‌ای‌ست که فرض آخری‌ست محض رضای بغض<br>به قصد کشت که شعر می‌شویم و می‌بینم

قبلا کجا دیده‌ام این همه چشم‌های رنگی را؟! <br>می‌بینیم

این حرف‌ها را آن‌قدر طول کشیده‌اند<br>که اجازه نمی‌دهند به عرض هم برسیم

فرض قبلی هم این بود<br>دست‌های‌مان گرفتن‌شان بیاید این اندوه را

پاهای‌مان جاده‌شان بگیرد و<br>بعد

روی صندلی‌های به فرض چندم<br>سرمان با بلیط (بلیت) خودش به سرطانی خوش است

دل‌مان هم جای دیگری سرخوش

حشراتی همراه من است<br>که ولم کن را نمی‌فهمند

حشراتی که حشر هستند و از در بشر گاهی<br>با ماده

تبصره حرف می‌زنم از دست‌شان که می‌افتم<br>بعد

اول<br>این که دست‌ام می‌رسد به ناخودآگاه خودم روزی هم

هر قدر که مهر و مومش کنی<br>دوم دست تو را می‌گیرم

می‌برمت بیرون از این گسل‌ها من<br>تا مثلا به ستاره‌ها برسیم

برسیم! <br>عاشق شده‌ایم بعدا

و صدای‌مان آن‌قدر بلند می‌شود از جای‌اش<br>که صداهای دیگر نمی‌بینند

خودشان را هم<br>نمی‌بینند!

از نصف النهار خودمان که می‌آئیم<br>می‌بینیم: شناخته‌ایم هم را

و گاه اجازه نداریم به هم<br>به حرف‌های هم البته می‌رسیم:

می‌گوئیم: من!

این شعر یا قطعه می‌کوشد حرف نوینی را بازگو کند و حالتی را می‌رساند که گوییا معطوف به مقصودی است، اما پیام شعر به من منتقل نمی‌شود. مثلا معنای این بخش را اصلا درک نمی‌کنم:

سرمان با بلیت خودش به سرطانی خوش است. و یا مثلا: حشراتی که حشر هستند و از در بشر گاهی که طرز خواندن آن نیز بر من معلوم نشد. باید گفت بشر یا بشر به معنای انسان.

در قطعه‌ی «از من مخابره می‌آیی» آغاز خوب است، اما بعد خواننده دچار اغتشاش ذهنی می‌شود:

سوادی اگر دارم<br>نوشتن توست

برزمین لخت که باران می‌آیی<br>بیایی

لب‌های شور به کناره بیایند و<br>کناره‌ها که فرو می‌روند در لب شیرین

تا<br>ردیف سفید مرمر در عقیق تو لو بروند

برویم<br>پنهانی

«من وقتی تو در خیالش باشی<br>جرقه می‌زند

ازم نور تشعشع می‌کند و شعر تازه ساطع می‌شود<br>تر»

نمی‌شود؟!

چشمی اگر دارم دیدن توست بی چتر<br>به من که مخابره می‌شوی

بشوی<br>از تو هلو ببارد از ماهواره‌ای در آسمان چند مخابره ای

آب‌دار<br>و خدشه‌ای وارده یعنی که

کوتاه می‌آیم<br>کنار نمی‌آیی

نیایی

[[photow01]]

در خواندن این قطعه این حس می‌شود که سراینده به راستی دارد چیزی می‌گوید که پیش از او گفته نشده، اما حالت یکه خورنده‌ای که در شعر وجود دارد ناشی از تیک‌هایی‌ست که به قصد غافل‌گیر کردن خواننده شکل گرفته‌اند. 

به قطعه زیر توجه کنید:

این عکس اصلن عکاس نداشت ACD Se…(2)

این عکس را هرطرف ببینی<br>از آن لب به لب‌ام

مثلا از روبرو:  من دست به گردن انداخته است و آویزان لب از لبه‌ی عکس<br>کادری را که در آن نشسته‌ای

هم بزند!

کادر هم خورده پر می‌شود از موی تو<br>که پشت به صحنه‌ای و

دست در خم آن زلف دوتا<br>نکنم؟!

پشت صحنه البته با این که صحنه را از پشت ببینی فرق خیلی دارد با کم

پشت صحنه زمانی درخت بود<br>مثل کسی که حالا برقصد!

با رخت کنده‌ی تن<br>هلوی پوست کنده بدهد

ولی<br>از عقب من پشت به صحنه‌ام این یکی!

و دیگر این که گفته‌ام:

از هرطرف که ببینی<br>من لب به لب از این عکس لبریزم!

اما وضعیت از بالا متفاوت‌تر است خیلی<br>که گیر کرده لب‌های تو در لب‌هام

(این عکس اصلا عکاس نداشت حالا کی لوش داده بماند)

فعلا یکی لب‌های مرا از این عکس بگیرد<br>دوربین بی‌عکاس البته خیلی مضحک است

این نیز صحنه‌ای بود از توصیف یک عکس که با حقیقت بیرونی تطبیق داده شده است. از نظر شکل و شمایل کار بدی نیست. همان حالت یکه خوردن در آن نمایان است که هدف نهایی سراینده قطعه است. 

یکی از اشکالات این نوع قطعات این است که حفظ کردن آن‌ها بسیار مشکل می‌باشد و به همین دلیل پیدا کردن یک روش بیانی تحلیلی نیز عملا غیرممکن است.

اکنون به سراغ قطعه‌ی دیگری می‌رویم تا ببینیم سراینده چه در چنته دارد:

حس می‌کنم که نمی شود ASDSe…(07)

و بگویم را می‌گفت... <br>می‌گفت گفت:

<strong>تمام این حرف‌ها که چی؟!</strong><br> (یعنی آدمی نیاز دارد خودش را نسبت به جهان مهم حس کند)

بکند<br>«به من چه»

حس می‌کنم که نمی‌شوم<br>و نمی‌شود کسی را به فرض معطل کرد

بود<br>این طور که آدم را توی خودش کردند

و شاید به همین خاطر است<br>و شاید...

که در آلبوم‌های من جوان بودم تصویری از هیچ جنس مخالفی اثری نیست نقش بسته‌ام<br><strong>«کجایی که یادت به خیر»</strong>

این که از فرض شانه‌های بی‌مصرف‌ام<br>و به وهمی عجیب دهن کجی می‌کنم

همان است که تکیه گاه هیچ سری نباشم<br>«<strong>و این عجیب نیست؟!»</strong>

یا این که زندگی من به بی شکل ترین شکل خودش سرسری‌ست<br>هی پشت سرم کشیده می‌شود

می‌شود<br>می‌شود می‌شود

مبایل‌ات را رو به دریا بگیر<br>که صداش را بشنوم

راستی از ندا چه خبر؟! <br>نهایت سادگی‌های من است

اما تو نزدیک تری به شمال و از جنوب هی حرف بزنیم<br>می‌زنیم

بزن<br>من از بی‌ابتدایی‌ام فهمیدم که انتهایی در راه نیست

و می‌خواهم از مخالفت عاشقانه گویم<br>بگویم را بگو

بی‌رحمانه به این زندگی سرسری بیندیشم و تف بیندازم<br>تف بیندازم، بیندیشم 

<strong>«تف!»</strong>

(جهان طبیعتی‌ست که سعی می‌کند در اختیار قدرت باشد و آدم‌های عادی را مهم فرض نمی‌کند)

این تمام فکرهای من است<br>بگویم گفت:

از انقلاب بگویم<br>و قبل از آن اعلام کنم که به انتحار خودم نزدیکم

<strong>«مبایل‌ات را رو به دریا بگیر»<</strong>br>کردن کرد

(جهان باید آدمی را مهم حس کند) <br>می‌زدم می‌زد

<strong>این عکس‌ها از یک دوربین زیرزمینی مخفی به من مخابره شده‌اند»</strong>

من اما به انتحار خودم نزدیکم.

این هم باز وصف عکس است و گاهی مرا به یاد محسن نامجو می‌اندازد. به هرحال جوانان ایران دارند نحوه بیان تازه‌ای پیدا می‌کنند که انتقال آن به دیگری گاه مشکل به نظر می‌رسد. با شعر دیگری از پویا عزیزی این مقال را به پایان می‌رسانم:

نیمی شاعر و نیمی کشک<br>از پشت نقاب حرف بزنم؟

از سایه تاریک پرتقال<br>و از این که سبیل ندارم

ناراحت نباشم<br>کسی هستم که شما کس دیگری می‌بینید

نه این که راه بروم به سقف فکر کنم آیدم وارونه‌ای باشم<br>و در حال بازی با قالب پنیر

مجسبه‌ی موشی که وارفته است<br>گیر این تله افتاده

هستم<br>نقاب را بگذارم:

گوساله‌ای شده‌ام<br>که با پوزه پرتقال کال بچرخانم

و چون در جهش ژنی دم درآورده‌ام<br>این جاها به کره خری قبولم نمی‌کنند

در حالت بهتری از قبل<br>کسی هستم که اسبی روی عکسم دویده است

و از چشم‌های دریده قصد مهاجرت کنم<br>نقاب را بردارم:

شاعری می‌بیند نیمی آدم و نیمی کشک<br>ببین!

در گردش پرتقال قال‌ام گذاشتند<br>شده‌ام علفی که زیر پای خودش سبز شده است

و عاشق سایه‌ی چشم‌های زنی‌ست<br>به نام (جوجه اردک زشت)

نقاب را که می‌شکنم<br>آدمی هستم که به پرتقال در بشقاب فکر می‌کند

و شهوت خوردن پرتقالی را دارد<br>که شما نمی‌بینید

از پشت میز بود گه داد می‌زد: <br>چه

چه کشکی؟<br>چی؟]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_280.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_280.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 11 Jun 2009 15:44:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تمرکز دوربین فرانسویان بر زنان چادر سیاه بود</title>
                  <description>سیامند زندی با کوششی درخور ستایش کتاب «سهم دیگری» نوشته اریک امانوئل اشمیت را به فارسی برگردانده‌اند. ایشان می‌نویسند که وقت برنامه من دائم در اختیار آثار مربوط به ادبیات فارسی بوده است و به ترجمه توجه زیادی نداشته‌ام. البته علت این امر این است که از آغاز بنا بر این بوده است که آثار فارسی معرفی شود.

[[sound]]

اما شک نیست که من از ترجمه هم استقبال می‌کنم. سیامند زندی در معرفی اریک امانوئل اشمیت نوشته‌اند: او در ایران بیشتر از طریق داستان‌های کوتاه خود شهرت یافته. یکی از آثار او به نام «مسیو ابراهیم و گل‌های قرآن» تاکنون توسط چهار مترجم و چهار ناشر به چاپ رسیده و البته هیچ یک نام واقعی کتاب، یعنی «گل‌های قرآن» را به کار نبردند و عموماً آن را «آقا ابراهیم و گل‌های کتابش» و یا چیزی از همین نوع ترجمه کردند که قابل درک است.

مجموعه داستان کوتاه این نویسنده در کتابی به نام «گل‌های معرفت» به ترجمه‌ی سروش حبیبی توسط نشر چشمه مدتی قبل منتشر شده است. آخرین ترجمه‌ی «آقا ابراهیم و...» توسط عباس معروفی در خارج از کشور در دست کار است. این نویسنده فرانسه زبان است و از شخصیت‌های معتبر و مطرح امروز فرانسه است.

در ارتباط با کتاب «سهم دیگری» اشمیت در پایگاه اینترنتی‌اش می‌گوید برای سفری به اتریش رفته بود و در آنجا دانشجوی جوانی که وظیفه راهنمایی او را برعهده داشته در کافه‌ای به او می‌گوید که این کافه در دورانی که هیتلر مشغول آماده‌سازی خود برای امتحان ورودی هنرهای زیبا بوده، در حکم پاتوق او بوده است. می گوید آنجا به طنز گفتم حیف که قبول نشد.

بعدها در تنهایی با خود فکر کردم که اگر قبول می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد؟ از همین روی در کتاب «سهم دیگری» دو شخصیت هم‌زمان و به طور موازی زندگی می‌کنند، یکی آدولف هیتلر که جهان را به آتش می‌کشد و یکی آدولف ه. که نقاش است.

مترجم کتاب را پنج سال پیش به فارسی برگردانده است. کتاب چهار سال پیش به وزارت ارشاد معرفی شده که مورد قبول قرار نگرفته. درنتیجه مترجم واژگانی را که پیچیده کرده بود تا کتاب مجوز پیدا کند به حالت طبیعی درمی‌آورد. مثلاً واژه بالاپوش به لباس زیر زن تغییر شکل می‌دهد. مترجم کوششی در چاپ کتاب در خارج از کشور ندارد اما می‌کوشد آن را به خواننده ایرانی معرفی کند. می‌توانید با ای‌میل:siamand@yahoo.com با ایشان تماس بگیرید.

برای آشنایی با سبک کار نویسنده و مترجم چند جمله‌ای از آغاز کتاب را ذکر می‌کنم:

ـ آدولف هیتلر، مردود.
اعلام نتیجه همان اثر را داشت که ضربه‌ی خط کش فلزی روی دست کودک.
ـ آدولف هیتلر، مردود.
پرده‌ی آهنین. تمام شد. دیگر راه عبوری نیست، برو بگذار باد بیاد.
بیرون.

هیتلر نظری به اطراف افکند. ده‌ها نوجوان، گوش‌ها به رنگ خون، چانه‌ها منقبض، تن‌ها کشیده و روی نوک انگشتان پا، زیر بغل‌ها خیس از اضطراب، به نگهبانی گوش می‌دادند که سرنوشت آنان را از درون پوشه‌‌ای بیرون می‌کشید. هیچ‌کس توجهی به او نداشت. هیچ‌کس متوجه عظمت کلام اعلام شده نبود، نزول فاجعه در سالن مدرسه‌ی عالی هنرهای زیبا، ترکشی که کائنات را لرزاند، آدولف هیتلر مردود شده.

ژاسمن یا یاسمن نوشته‌اند: نقش زنان چادر سیاه در آغاز انقلاب بسیار اندک بود. ایشان در ایران در تظاهرات شرکت می‌کردند و این مسأله را با چشم خودشان شاهد بوده‌اند. یاسمن عزیز، من از فرانسه به انقلاب ایران نگاه می‌کردم. تمرکز دوربین فرانسویان معطوف به نشان دادن زنان چادر سیاه بود و الحق باید گفت که جمعیت قابل ملاحظه‌ای از این زنان در این انقلاب مشارکت داشتند.

من بر این پندارم که یکی از دلایل انقلاب سال پنجاه و هفت اختلاف عمیقی بود که در خانواده‌های سنتی ایحاد شده بود. در این خانواده‌ها با تحصیلات زن مخالف هستند (بودند)، اما ناگهان حضور زنان ایرانی در تمامی عرصه‌ها بر روان این خانواده‌ها تأثیر گذاشته بود و دیگر نمی‌توانستند با گفتن این‌که دانشگاه همان روسپی‌خانه است زنان و دختران خود را آرام کنند.

در نتیجه باید به میدان می‌آمدند که آمدند، و بعد تلاش بیهوده‌ای کردند تا زنان را به خانه باز گردانند که نشد. به این مسأله توجه کنید که جمع قابل ملاحظه‌ای از زنان چادر نمازی نیز در مقطع انقلاب با پوشیدن چادر سیاه به جمع زنان سنتی پیوستند.

آقای بدون نام نوشته‌اند که نام «آپسو» فارسی نیست و امکان ندارد که اقوام ایرانی زودتر از سه هزار سال پیش به فلات ایران رسیده باشند. بعد هم نوشته‌اند که من با نوشتن این مطالب قصد داشته‌ام حس برتری‌جویی پارسی ـ ایرانی ـ آریایی خود را ارضا کنم.

دوست ناشناس که نمی‌دانم چرا نام خود را ذکر نکرده‌اید: من به بخش دوم مطلب شما نخست پاسخ می‌دهم. اینجانب اطلاع دارم که هم خون عربی، هم خون ترکی و هم خون مغولی در رگ‌های من جاری است. البته با اجازه شما چند قطره‌ای هم خون آریایی به این مجموعه اضافه می‌شود.

اما از این گذشته مطلب در مورد «آپسو» را من از طریق «گوگلیدن» در بخش «سومر» خواندم. آنجا به زبان فصیح انگلیسی نوشته‌اند که این واژه آپ همان واژه آب فارسی است. پس محققان غربی این نکته را پیدا کرده‌اند و نه من. اما توجه بفرمایید که در سه هزار سال پیش قبایل آریایی در ایران و سومر نخستین حکومت خود را ایجاد کرده‌اند (منظورم حکومت ماد است).

کمی عجیب است که قبیله‌ای امروز به یک سرزمین برسد و فردا حکومت ایجاد کند. و اگر این فرضیه درست باشد که ایرانیان از آسیای مرکزی آمده باشند در نتیجه زمان درازی باید طول کشیده باشد تا به غرب ایران فعلی رسیده باشند (مثلاً میان پانصد تا هزار سال).

برای درک این معنا می‌توان به مهاجرت امروزی ایرانیان توجه کرد. از زمانی که حاجی واشنگتن در آمریکا به تبعیت این کشور درآمد صد و پنجاه سال می‌گذرد. در مقطع سده نوزدهم که هم ماشین بخار و هم قطار و هم کشتی‌های بخاری اختراع شده‌اند صد و پنجاه سال طول کشیده تا مهاجرت به آمریکا جنبه عام پیدا کند.

اما همین اکنون نیز ما نخبگان خود را به آمریکا و اروپا می‌فرستیم. امواج مردمی در قالب روستایی و کشاورز و کارگر هنوز به این کشور نرسیده‌اند. حالا به عصری بازگشت کنید که حتی اسب دست‌آموز نشده، چون اگر شده بود رد پای او در اسطوره‌های سومری پیدا می‌شد. در این حالت حرکت چقدر کند خواهد بود؟

خود اسطوره آفرینش سومریان به خوبی نشان می‌دهد که قومی تازه به سومریان وارد شده است. من برنامه آینده را اختصاص خواهم داد به این اسطوره و از این زاویه به آن نگاه خواهیم کرد که چگونه چنین چیزی ممکن است.

و حالا یک پرسش از شما: تا جایی که چشم تاریخ کار می‌کند ما در ایران هستیم. اکنون چه اشکالی دارد که بگوییم نه سه هزار سال پیش، بلکه پنج هزار سال پیش آمده‌ایم؟ تقی عزیز، خط سومری خوانده شده‌. واژه‌نامه آن نیز منتشر شده است.

البته این کار با اشکالات فراوان انجام گرفته است. این خط تصویری نیست و یکی از نخستین خط‌های میخی است. تا جایی که ذهنم کار می‌کند دانشگاه فیلادلفیا این واژه‌نامه را منتشر کرده است.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_279.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_279.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Jun 2009 20:00:56 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>می‌شود مدتی هم مشروب نخورد</title>
                  <description>گفتم که به عنوان خبرنگار به نوفل شاتو رفتم. در هنگام وارد شدن خمینی به محوطه به او نگاه می‌کردم و هرچه بیشتر نگاه می‌کردم کمتر او را باور می‌کردم. یکی دو ساعت پس از ورود خمینی، آیت‌الله منتظری وارد اتاق شد. بی‌درنگ متوجه شدم با انسان شریفی روبه‌رو هستم.

[[sound]]

در بازگشت از نوفل شاتو متوجه شدم که دو فیلم‌ساز و نقاش به دیدار خمینی رفته‌اند. آنان البته به من نگفته بودند و حق هم داشتند، چون ابداً بعید نبود که من اگر حضور داشته باشم پرسش‌های بوداری مطرح کنم.

نقاش که از دیدن ناجی انقلاب به هیجان آمده بود گفت: آقا فرمایش فرمودند شغل شما چیست. عرض کردم نقاش. اخم تلخی فرمودند. من به راستی خشمگین شده بودم که یک نقاش از این‌که کارش مورد تائید قرار نگرفته به خود ببالد. بحث تندی با این دوست کردم. ادامه این بحث به گفت و گوی تلفنی کشید. عاقبت او که نمی‌توانست مرا وادارد از خمینی خوشم بیاید گفت: تو اصلاً نمی‌فهمی عرفان یعنی چی. در پاسخ گفتم اگر عرفان این است مال شما باشد.

به راستی با چرخش همه به سوی خمینی بسیار تنها شده بودم. در این موقع ناگهان عده زیادی به پاریس آمده بودند. یکی از آن‌ها گودرز بود، از دوستان قدیمی. امیر نیکبخت نیز از لندن آمده بود. همه در کافه‌ای در مونپارناس نشسته بودیم. از این در و آن در صحبت بود. گودرز گفت تری را در تهران با عده‌ای افغانی در خیابان دیده بوده است، نزدیک پمپ بنزین شاهرضا. گودرز گفت به متصدی پمپ بنزین گفتم: این مرد را می‌بینید، او جاسوس آمریکاست. بگیریدش.

قلب من فرو ریخت. پرسیدم: تو از کجا می‌دانی که تری جاسوس است؟ گفت می‌دانم. شخص دیگری که در جمع بود گفت: فکر نمی‌کنم تری جاسوس باشد. بر این گمانم که درست در همان لحظه بود که فکر برگشتن به ایران در من قوت گرفت. من می‌خواستم نویسنده باشم. و نمی‌توانستم نویسنده‌ای باشم که با یک جاسوس ارتباط داشته.

اکنون موقعی بود که در ایران همه به آمریکا ناسزا می‌گفتند. من تصمیم گرفتم به ایران بازگردم. از دو حال خارج نبود: یا تری جاسوس بود و من باید تنبیه می‌شدم، و یا تری جاسوس نبود و تکلیف من روشن می‌شد.

اکنون مدتی بود که من احمقانه‌ترین کارهای عمرم را انجام می‌دادم. اعتراف می‌کنم که درگیر چند مسأله عاطفی بسیار کوتاه مدت شدم. دائم فکر می‌کردم هرکس را که می‌بینم به‌زودی کشته خواهد شد. نمی‌دانستم چه باید بکنم. درسم در دانشگاه به بن‌بست خورده بود.

هیجان ترسناکی که مرا در خود گرفته بود اجازه نمی‌داد درس بخوانم و میل دارم بگویم چرا ترک تحصیل کردم. امتحان تاریخ داشتیم. من نام نقاشان را روی کاغذی نوشته بودم تا حفظ کنم. در سر جلسه، دست بر قضا نام چندتن از این نقاشان را پرسیدند. هنگامی که از دفترم ورقه‌ای کندم که پاسخ به پرسش‌ها را بنویسم نام نقاشان از لای آن بیرون آمد.

حادثه عجیبی بود. من قصد تقلب نداشتم اما ناگهان نام‌ها در برابرم ظاهر شد. داشتم آن‌ها را می‌نوشتم که دانشجویی که جلوی من نشسته بود برگشت و به من نگاه کرد و چشمش به ورقه افتاد. آهسته پرسیدم می‌خواهی؟  با سر پاسخ مثبت داد. ورقه را به سوی او گرفتم که استاد ما را دید و جلو آمد و ورقه را از من گرفت. در همانجا بود که تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم. در یک آن زندگی‌ام زیر و رو شد.

در تابستان سال ۱۳۵۸ به تهران برگشتم. پدرم بیمار بود و به تهران آمده بود. او که ساکن آبادان بود از پس از حادثه سینما رکس دچار تکان شدید عاطفی شده بود. در اندوه دست و پا می‌زد. اغلب خواب بود و من بعد متوجه شدم که دکتری ناجوانمرد حداقل شش نوع قرص آرام‌‌بخش به او داده.

در تهران متوجه شدم که خانواده ما نیز همانند تمام خانواده‌های ایرانی به هم ریخته است و هرکس سازی می‌زند. البته نسبت به هم ریختگی خانواده ما کمتر بود. اما خانواده‌هایی را می‌شناسم که رو به هم سلاح بلند می‌کردند.

مادر من به شدت ضد خمینی بود. برادرم شهریار و همسرش در آغاز از طرفداران جدی آیت‌الله بودند، بعد البته جهت عوض کردند. کوچک‌ترها در انتخابات شرکت کرده و به جمهوری اسلامی رأی داده بودند. روزی شهریار به نزد من آمد و گفت تری را در تلویزیون دیده است. او که شنیده بوده من به تهران آمده‌ام اظهار علاقه کرده تا مرا ببیند.

مدتی فکر کردم چه پاسخی بدهم. بعد گفتم نکوشد تری را ببیند، اما اگر ـ اتفاقاً ـ او را دید بگوید که من هم خوشحال می‌شوم او را ببینم. این نیز یکی از احمقانه‌ترین کارهایی است که انجام دادم. به طور قطع باید او را می‌دیدم. هرگز خودم را بابت این اشتباه نمی‌بخشم. من به ایران برگشته بودم تا تکلیف همین مسأله را روشن کنم. اما باید در آن جو زندگی می‌کردید تا بدانید انسان چه اشتباهاتی ممکن است انجام دهد.

در تهران در بیمارستان بستری شدم تا عمل هموروئید انجام دهم. در بیمارستان دولتی خوابیده بودم. یک زن جوان روستایی نیز بستری بود. روزی مردی با یک دسته گل بسیار بزرگ به دیدار او آمد. مرد از بیماران سابق بیمارستان بود که به این زن جوان علاقه‌مند شده بود.

او با پیژامه و کت وارد بیمارستان شد. گل را به دست زن داد و روی تخت خواب خالی وسط اتاق نشست. بسیار پرحرف و بشاش بود. زن پرسید شما چرا با پیژامه به اینجا آمده‌اید. مرد گفت: خانوم جون، انقلاب کردیم که راحت بشیم. هنگامی که پرستار وارد اتاق شد به او پرخاش کرد که چرا روی تخت نشسته. مرد رنجیده خاطر از جای بلند شد. هیچ‌کس او را نمی‌فهمید.

چند روز بعد با حالت نقاهت در راه‌پیمایی که به مناسبت تعطیل شدن روزنامه آیندگان برپا شده بود، شرکت کردم. زد و خورد بسیار شدیدی رخ داد. صف را که شاید مرکب از صدهزار شرکت کننده بود از نقاط مختلف منحرف کردند. کامیون‌های سنگ را هم آورده بودند و به سوی مردم سنگ پرتاب می‌کردند.

در خیابان ولی عصر زنی ار نوع زهرا خانم چادرش را دور کمرش پیچیده بود و مرتب به چپ‌ها و لیبرال‌ها ناسزا می‌گفت که می‌خواهند انقلاب را از مردم بگیرند. او زن کوچک اندامی بود و بسیار جیغ و داد راه انداخته بود. من ناگهان او را بغل کردم. گفتم عزیزم چرا فکر می‌کنی ما ضد انقلاب هستیم؟ مدتی به همین حالت با هم راه رفتیم. زن دست پاچه شده بود، من هم فکر می‌کردم ممکن است رفقایش سر برسند و اسباب زحمت بشوند. در نتیجه ولش کردم.

به خاطر می‌آورم که در پائیز ۱۳۵۷ نامه‌ای به احمد شاملو نوشتم که در لندن بود و مجله ایرانشهر را منتشر می‌کرد. برای او نوشتم شاه در سرازیری افتاده و در حال سقوط است. اگر شما به عنوان روشنفکر به او ناسزا بگوئید و جو را علیه او بشورانید کمک موثری کرده‌اید که همه مردم در گودالی که شاه در آن سقوط کرده، سقوط کنند.

اینک در تاستان ۵۸ می‌دیدم که همه در گودال افتاده‌ایم. شاملو بعد با دکتر ساعدی به پاریس آمد. ساعدی بسیار ساکت شده بود و به نظر می‌رسید از انقلاب خوشش آمده، چون هنگامی که من از شکستن شیشه‌های مشروب انتقاد می‌کردم گفت: حالا می‌شود مدتی مشروب نخورد.

او در لندن به دیدار امیر نیکبخت رفته و به او گفته بود: می‌دانی آدم گاهی یک کارهایی می‌کند که خودش هم نمی‌داند چرا می‌کند. پس ساعدی متوجه شده بود که نیکبخت ساواک نیست و شاید برای همین ساکت شده بود.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_278.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_278.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 07 Jun 2009 14:00:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هرگاه واقعیت را نوشته‌ام، آن را باور نکرده‌اند</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>این هفته درباره ناصر زراعتی صحبت خواهم کرد که سال‌هاست آهسته و پیوسته کار می‌کند.  او دستی هم در کار فیلم‌سازی دارد و فکر می‌کنم بایگانی قابل تاملی از گفت‌وگو با شخصیت‌های مختلف داشته باشد.</small></strong>

[[sound]]

کتاب «بیرون، پشت در» از مجموعه چهارده داستان یا داستان‌واره تشکیل شده است. چنین به نظر می‌رسد که زراعتی در گفت‌وگو با اشخاص مختلف شرح زندگانی آن‌ها را شنیده است و یا این شرح را در «آواداشت» (ضبط صوت) بایگانی کرده باشد. سپس این شرح را نوشته و در این مجموعه گردآوری کرده است. 

بخشی از این داستان‌ها نیز روایت‌هایی‌ست که یک زندانی از زندانیان دیگر شنیده و شرح می‌دهد.  آیا زراعتی در زندان بوده  و یا ملاقاتی با یک زندانی داشته، برای من روشن نشد.

در نخستین داستان که «یک ماجرای ساده» نام دارد، یک زندانی شانزده ساله شرح می‌دهد که چگونه دو قطعه النگو را دزدیده است. آن‌چه که در شرح این داستان ما را اذیت می‌کند این حقیقت ترسناک است که هنگامی که یک گام خلاف برداشته می‌شود، قانون، کر و کور، به میدان می‌آید و تکلیف انسان را روشن می‌کند.

در داستان «هرپیس» با ماجرای پیچیده‌ای روبرو هستیم. مردی دختر یازده ساله‌ای را به همسری گرفته. دخترک  کم کم سر به هوا می‌شود. کار آن‌ها به طلاق می‌کشد. مرد درهای قیمتی خانه‌ای را که روی هم کوبیده‌اند می‌فروشد و صاحب کار او را به زندان می‌اندازد. مرد کچل است. 

بار دوم که دستگیر می‌شود کلاه گیسی به سر دارد که از پول دزدی خریده است. دل او پیش زنش باقی مانده که اینک در کار روسپی گری است.

«برادر» داستان مردی است که در هنگام شکار غیرمجاز اشتباها تیری به سوی همراهش انداخته و او را از ناحیه پا زخمی کرده و حالا در زندان است. در همین زندان است که خبر کشته شدن برادرش را می‌شنود. داستان غمگینی است.

فضای داستان «نهمین نفر» ناگهان تغییر می‌کند. حالا دیگر نه در زندان بلکه در هلند هستیم.  اما روند داستان همانند داستان‌های پیشین است. مردی به نویسنده داستان‌ها اعتماد می‌کند و بخشی از داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند. کیارش پنج سال است در خارج از کشور زندگی می‌کند. 

دختر بسیار زیبائی به نام پرستو را دوست داشته، اما دختر در زندان مجبور به عمل جراحی شده و زهدان و تخمدان‌هایش را درآورده‌اند. اینک او در جائی میانه یک مرد و زن قرار گرفته است.

[[photow01]]

ناصر زراعتی از خودش اظهار نظری نمی‌کند. بیشتر شنونده است. اگر شرحی نیز به دست می‌دهد به مسائل بسیار ساده محدود می‌شود. نقش باز اصلی در داستان به طور معمول شخصی است که روایت زندگی‌اش را به دست می‌دهد.  به بخشی از این داستان توجه کنید:

«برگشتم اطراف را نگاه کردم. پیرمرد و پیرزن رفته بودند و دختر و پسر جوانی جای‌شان نشسته بودند و هم‌دیگر را عاشقانه نگاه می‌کردند. از وقتی آمدم هلند، دنبالش می‌گشتم. کلی نامه نوشتم به این طرف و آن طرف. خبر داشتم از ایران بیرون آمده، اما نمی‌دانستم کجاست. تا این‌که بالاخره از صلیب سرخ خبرش را گرفتم. گفتند زنی با این اسم و رسم در آلمان است. نشانی‌اش را دادند. خواستم بلند شوم بروم آلمان. 

همان وقت بود که شما آمدید. برایش کارتی فرستادم. یادم است گل‌های آفتابگردان ون گوگ بود...  هلندی‌ها بهش می‌گویند: فان خوخ... شماره تلفنم را برایش نوشتم. دو روز بعد تلفن کرده بود. من نبودم.  صاحب خانه‌ام می‌گفت، این بار که رفتم نامه‌اش را دیدم. چند خط نوشته بود که می‌آید. ساعت حرکت قطار و ساعت رسیدنش را به آمستردام نوشته بود. همان روز که ازتان جدا شدم آمدم همین جا. زودتر رسیده بودم. 

تو همبن کافه... پیش خودم فکر کرده بودم برخوردمان چطور خواهد بود؟  صحنه روبرو شدن با پرستو را ده‌ها بار مجسم کرده بودم... وقتی دید بر و بر دارم نگاهش می‌کنم لبخند زد و گفت سلام. از لبخندش شناختمش. صداش نا آشنا بود. دورگه شده بود.  انگار از بیخ حلق خرخر می‌کرد...»

پیرمرد در «فرشته‌ها روی زمین» ادعا می‌کند که فرشته‌ها را می‌بیند. او غرق در این اندیشه است و حس خود را به اطرافیان منتقل می‌کند.

در داستان «انتظار» اما مرد به یک روسپی خیابانی و گرسنه برمی‌خورد. او را به رستوران می‌برد و با یکدیگر گفت‌وگو می‌کنند. زن اما ماجرای جالبی را بازگو می‌کند. اما چنان گرسنه است که دارد از پای در می‌آید. چهل و هفت سال دارد و خودش را پیر می‌داند.  راوی نیز او را پیر می‌داند:

گفتم: «می‌خوای بگم یه غذای دیگه بیاره؟

نگاهم کرد: وا؟  مگه قراره بترکم؟

گفتم: خلاصه، تعارف نکن...

گفت: نه، ممنون...، دستمال کاغذی را برداشت و انگشت‌هایش را یکی یکی پاک کرد: خب، اینم از اطعام مساکین سرکار...

گفتم: قرار نشد نیش و کنایه بزنی...

خندید: ناکس، امشب یه ثواب درست و حسابی بردی‌ها... نگی یارو هالو بود نفهمید. می‌فرماید:  اگر گرسنه‌ای را سیر کنی، به اندازه هفتاد سال عبادت ثواب برده‌ای...»

«یاد» مجموعه یادداشت‌هایی است که در انگلستان به دست راوی رسیده و «خودکشی» شرح ماجرای هادی است که داعیه هنرمندی دارد و عاقبت کارش به خودکشی می‌رسد.  

«دو زن» با این جملات آغاز می‌شود:

«حسین و جمیله همیشه خانه های بزرگ و قدیمی پیدا می‌کنند. این خانه‌ی آخری هم که هنوز در آن ساکن‌اند مثل خانه‌های قبلی اشرافی و بزرگ است. خانه‌ای آجری و شیروانی دار که نمای جنوبی و مهتابی بزرگ و نرده دارش به صورت نیم دایره است. پنجره‌های چوبی بزرگ دارد با شیشه‌های رنگارنگ. 

سقف اتاق‌ها بلند است و پر از گچ بری‌هایی که جابه جا ریخته. خانه که در یکی از کوچه‌های نزدیک پارک دانشجو واقع است، دو طبقه و هر طبقه یک سالن وسیع و چند اتاق بزرگ دارد، با پنجاه شصت سالی قدمت که شیوه معماری دوره رضاشاه در آن به چشم می‌خورد. آن سال‌ها حول و حوش خیابان پهلوی و اطراف کاخ محله‌های اعیان نشین بوده است.»

در زیرزمین همین خانه است که دفترچه خاطراتی به دست راوی می‌افتد. دفترچه حامل خاطرات یک زن است که در طی سال‌های هزار و سیصد و بیست و پنج تا هزار و سیصد و سی، خاطرات خود را نوشته است. از لحن نوشته‌ها چنین برمی‌آید که با خاطرات واقعی روبرو هستیم. زنی که تازه ازدواج کرده است ماجراهای زندگی خودش را بازگو می‌کند. بد نیست به گوشه‌ای از این خاطرات نگاهی بیندازیم:

«پنج‌شنبه 25 شهریور 1327

سه چهار روز است که از شمیران به شهر آمده‌ایم و مشغول درست کردن اتاق‌ها می‌باشیم. امسال تابستان را در قلهک بودیم. آقا بزرگم و خانم‌شان به اروپا رفته‌اند. یک ماه به تولد طفل ما مانده است و من خیلی ناراحتم و ساعت شماری می‌کنم که این ماه هرچه زودتر بگذرد و ما از انتظار بیرون بیائیم... 

مادر جان مشغول تهیه لباس بچه هستند. نمی‌دانم خدا کی راحتی برای‌شان می‌خواهد؟ از دست من هم که راحت بشوند، درگیر و گرفتار آرین هستند. ولی سیسمونی من خیلی قشنگ شده است! اتاق بچه را رنگ آبی زده‌ایم. تخت و کالسکه و اثاثیه اتاق هم به رنگ آبی‌ست.  امیدوارم یک بچه سالم و قشنگ داشته باشیم.»

«مادر»، «رنگین کمان»، «نوار گم شده»، «بیرون، پشت در» و «نروژی‌ها» دیگر داستان‌ها یا داستان واره‌های این مجموعه را تشکیل می‌دهند. نثر این کتاب ساده و یک دست است و کتاب ویژگی‌ای دارد که به رغم خواندنی بودن اما در خاطر نمی‌ماند و فرار است. 

میان زمان خواندن این کتاب و نوشتن درباره آن دو هفته‌ای فاصله افتاد و من بعد دوباره کتاب را خواندم تا بتوانم تمرکز پیدا کنم. سبک نوشتاری کتاب به داستان‌های اوهنری شبیه می‌شود. در مجموع کار ساده و خوبی است.

به طور کلی این نوع ادبیات که متوجه خاطره گویی است می‌تواند در گستره خود به موضوعاتی بپردازد که اغلب جنبه واقعی دارند یا عین واقعیت هستند. 

این حقیقتی است که داستان‌های واقعی اغلب تخیلی‌تر از داستان‌های من درآوردی هستند. خود حقیقت به اندازه داستان تخیلی جذابیت دارد و می‌تواند دستمایه کارهای اساسی در ادبیات بشود. کار ناصر زراعتی نیز همین است: 

گردآوری داستان‌های واقعی که بسیار و اغلب غیر واقعی به نظر می‌آیند. این تجربه شخصی خود من است که هرگاه عین واقعیت را نوشته‌ام اشخاص آن را باور نداشته‌اند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_276.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_276.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 04 Jun 2009 14:20:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پاسخ ابوالحسن بنی صدر به شهرنوش پارسی پور</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>روز نهم خردادماه مطلبی از شهرنوش پارسی پور در بخش گزارش یک زندگی در سایت زمانه درج شد با عنوان نخستین دیدار من با بنی‌صدر که در آن درباره محتوای این دیدار و سخنانی به نقل از ابوالحسن بنی صدر مطرح شده بود.

در همین زمینه محمود دلخواسته پرسش‌هایی را مطرح کرده و ابوالحسن بنی صدر به این پرسش‌ها پاسخ داده است که در زیر می‌خوانید:</small></strong>

<strong>پرسش‌های محمود دلخواسته از ابوالحسن بنی صدر </strong> 

سلام آقای بنی صدر

رادیو زمانه اخیرا مصاحبه‌ای را با خانم شهرنوش پارسی پور، نویسنده معروف، منتشر کردند که ایشان خاطراتی را از شما نقل کرده بودند که سوال برانگیز بود. متشکر خواهم شد که نظر و احتمالا خاطرات خود را در رابطه با مواردی که ایشان ذکر کرده‌اند بیان کنید:

1- ایشان اشاره بر این داشته‌اند که ناگهانی به مهمانی وارد شده‌اید و همگی گیلاس‌های شراب را پنهان کرده‌اند، به غیر از ایشان، که این باعث خشم شما شده و شاید علتی بوده که زود مجلس مهمانی را ترک گفته‌اید.

2- ایشان اظهار کرده‌اند  که در آن جلسه ایشان به شما اظهار کرده‌اند که اگر در ایران انقلاب شود یک میلیون کشته خواهند شد و شما پاسخ داده‌اید که حتی اگر ده میلیون نفر هم کشته شوند ایراد ندارد. ایران باید پاکیزه شود.

3- ایشان همچنین سخن از این گفته‌اند که شما را در برابر هتلی دیده‌اند که نوار سیاهی به دست بسته بودید و در پاسخ به ایشان که علت چیست، سخن از مرگ شریعتی گفته‌اید.

متشکر خواهم شد که در این موارد پاسخی را که احتمالا لازم می‌دانید، بدهید.
متن مصاحبه از طریق <a href="http://zamaaneh.com/parsipur/2009/05/post_274.html">این آدرس</a> قابل دسترسی می‌باشد.

[[photow01]]

<strong>پاسخ‌های ابوالحسن بنی صدر:</strong>

با سلام

1- این خانم را به یاد نمی‌آورم اما می‌دانم به خانه چه کسانی می‌رفتم. شمار آن‌ها به 5 تن نمی‌رسید. این افراد آقایان حبیبی، تکمیل همایون، خانم خانلری (که البته وقتی جلسه حقوق بشر بود و یا دعوت می‌کرد)، آقای ملک (چند نوبت)، و آقای آیت‌الهی (یکی دو نوبت که دعوت کرده بود) بودند.

در این خانه‌ها به یاد نمی‌آورم که این خانم را دیده باشم. اما اگر دیدن این خانم را به یاد نمی‌آورم به یاد می‌آورم که به خانه‌های این اشخاص، بدون اطلاع قبلی نمی‌رفتم که بساط شراب‌خواری را برچینند. 

این نیز دانستنی است که روزی از کلاس درس بالاندیه، استاد جامعه شناسی خارج شدیم. آقای ملک پیشنهاد کرد به کافه‌ای برویم. رفتیم. دستور آب‌جو داد. نوشید و چون وقت رفتن شد و پرداخت بها، گفت من پول ندارم. من بهای آب‌جوی او را پرداختم. گفت می‌خواستم مجبورت کنم پول عرق خوری من را بپردازی. گفتم: پول حفظ حیثیت شما را به عنوان ایرانی پرداختم.

2- هرگاه چنین گفت‌وگویی پیش می‌آمد، می‌گفتم راه‌حل جنبش همگانی است. هرگاه عموم مردم به حرکت آیند تلفات به حداقل می‌رسد. او قول شاه را که تهدید به کشتن 100 هز تن می‌کرد، یک میلیون کرده است. اگر حافظه یاری کند، باید یکی از تیمسارهای شاه نیز تهدید به قتل یک میلیون نفر کرده باشد.

3- شریعتی  در سال 56 درگذشت و نه در سال 57. وقتی شریعتی مرحوم شد، بلادرنگ برای شرکت در مراسم و سخنرانی به لندن رفتم. در پاریس نبودم که او را در برابر هتلی دیده باشم و نیز به یاد نمی‌آورم که میان من و او، این گفت‌وگو شده باشد.

4-اگر یک چپی انقلابی می‌گفت مهم نیست یک میلیون کشته شود، قابل قبول بود. آن ایام کشتار کامبوج را توجیه می‌کردند. نظریه آن‌ها انقلاب توسط یک سازمان انقلابی بود. 

تنها کسی که نظریه جنبش همگانی را طرح کرد، من بودم. یک دلیل آن نیز این بود که رژیم شاه می‌گفت: لازم باشد 100 هزار تن را می‌کشیم و این تهدید می‌ترساند. بنده می‌گفتم و می‌نوشتم که هرگاه همگان روی به جنبش آورند، دیگر شاه نمی‌تواند این شمار آدم را بکشد. طرف‌داران جنبش مسلحانه از من به عنوان کسی که طرف‌دار جنبش خودجوش است، انتقاد می‌کردند و ...

5- یک شب آقای تکمیل همایون دعوت کرد به خانه یک ایرانی برویم که روبروی محل اقامت او خانه داشت. در آن‌جا هم بساط شراب نبود تا جمع شود و در دست یکی مانده باشد. خانمی که با آن آقا بود را دختر خانمی از خانواده قاجار معرفی کردند. بر نخاستم و بیرون بروم. مجلس که به آخر رسید، با هم برخاستیم.

حیف است اهل قلمی، حرمت قلم را با نوشتن دروغ بشکند

<strong>در ایمیل کوتاه دیگری آقای بنی صدر افزودند:</strong> 

«با سلام

از ایران هم پرسیدم. احتمال نمی‌رود او را در خانه‌ای دیده باشم. پس می‌توانید بنویسید از این جانب پرسیده‌اید و این جواب را دریافت کرده‌اید.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_277.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_277.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Jun 2009 08:02:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چرا نمی‌توانسته‌ام فیلسوف باشم</title>
                  <description>حمید حیاتی متنی ادبی ـ فلسفی برای من فرستاده‌اند که در وبلاگ ایشان منتشر شده است. این متن زیر عنوان «بینامتنیت» ویژگی یافته. بینامتنیت ترجمه واژه‌ی Intertextuality است. متن به اتکای آثاری از گراهام آلن، رولان بارت، بابک احمدی، لکان، دریدا، کریستوا، مایکل پین و مانی حقیقی تدوین شده و روشن است که تا چه حد باید مشکل نوشته شده باشد.

[[sound]]

اغلب افراد نامبرده شده در بالا مشکل نویسند، به ویژه رولان بارت که خود فرانسویان نیز در درک و فهم آثار او دچار اشکال هستند. به هر حال متن با این چند جمله آغاز می‌شود:

«عقیده متعارف بر این است که هر متن ادبی می‌بایست دارای معنی باشد. فرآیند اخذ معنی توسط مخاطب از متن را تأویل یا خوانش می‌نامند. اما با وجود ظاهر بدیهی، این عقیده در نظریه ادبی و فرهنگی معاصر به چالش کشیده شده است. روی هم رفته، آثار ادبی براساس نظام‌ها و رمزگان و سنت‌های ایجاد شده توسط آثار ادبی پیشین بنا می‌شوند. دیگر نظام‌ها و رمزگان و سنت‌های هنری در شکل‌گیری معنای یک اثر ادبی حائز اهمیت هستند و اصولاً بدون در نظر گرفتن آن‌ها ما قادر به دریافت معنی از متن نمی‌بودیم. این نشان می‌دهد که متن‌ها، خواه ادبی، خواه غیر ادبی فاقد هرگونه معنای مستقل هستند. متون درواقع متشکل از همان چیزی هستند که نظریه‌پردازان امروزی آن را امر بینامتنی می‌نامند. در واقع تأویل یا خوانش متن، ردیابی همان نظام‌ها، رمزگان و سنت‌های فرهنگی است که ما آن‌ها را کشف معنی می‌دانیم. به تعبیری بینامتنیت همان نظریه ادبی و فرهنگی مدرن در زبان‌شناسی قرن بیستم است که ریشه در کار زبان‌شناس معروف، فردیناند دوسوسور دارد...»

البته من با اجازه حمید حیاتی چند نقطه و ویرگول به این متن اضافه کردم. این نکته نیز قابل ذکر است که این چند جمله ساده‌ترین بخش این متن را تشکیل می‌دهد. مشکل دیگر اشکالات نگارشی است که متن را مشکل‌تر کرده. مثلاً درک کامل این بخش از متن برای من مشکل بود:

«سوسور در دوره‌ی زبان‌شناسی عمومی که در سال ۱۹۱۵ انتشار یافت بار دیگر به این پرسش بنیادین پرداخت که نشانه زبان‌شناختی چیست؟ او با تقسیم نشانه به اجزایش نشانه را همچون سکه‌ای انگاشت که یک روی آن دال (صوت ـ تصویر) و روی دیگر آن مدلول (مفهوم) است. این نکته نشان می‌دهد که معنای نشانه غیر ارجاعی است. یک نشانه حاکی از ارجاع یک واژه به یک شیی در جهان نبوده بلکه آمیزش دال و مدلول است. ما در را به خاطر آن به کار نمی‌بریم که لفظاً به اشیایی درخت مانند tree در انگلیسی واژه تداعی کننده یک مفهوم معین است. پس در این (tree) جهان اشاره دارد به کاربرد دال آن صورت. باید نتیحه بگیرم که نشانه‌ها اختیاری‌اند، و معنا‌مندی‌شان نه به خاطر کارکردی ارجاعی، بلکه به خاطر کارکردشان در نظام زبانی موجود در هر موقعیت زمانی است. این زبان موجود در هر وهله‌ی زمانی است که به عنوان نظام همزبانی زبان مورد استناد قرار می‌گیرد، نه عنصر در زمانی زبان که در طول تاریخ تحول می‌یابد...»

من در درک این جملات اشکال داشتم. با حمید حیاتی تماس گرفتم و پرسیدم. ایشان یک‌بار دیگر متن را برای من فرستاد که باز در درک آن اشکال داشتم. به طور کلی در درک این متن اشکال داشتم. البته روشن است که این فیلسوفان زبان‌شناس کارشان درست است.

اشکال از امثال من است. اما واقعیت این است که من اغلب در هنگام خواندن متن‌های مشکل دچار این پندار می‌‌شوم که این متن‌ها به عمد مشکل نوشته می‌شوند. البته این تقصیر حمید حیاتی نیست. ایشان تنها هدفش انتقال اندیشه این شخصیت‌ها به ما بوده است. اما چرا خود این شخصیت‌ها تا این حد مشکل می‌نویسند؟ شاید برای آن‌که من خواننده باور بدارم که افرادی نشسته‌اند و دارند به طور جدی فکر می‌کنند.

به چند جمله دیگر از این متن توجه کنید: «...  با آن‌که فرمالیسم در صدد تشریح &quot;ادبیت&quot; آثار ادبی و زبان‌شناسی سوسوری در صدد تبیین زبان به عنوان یک نظام همزبانی بوده، به زعم باختین هردو رویکرد این نکته را نادیده می‌گیرند که زبان در موقعیت‌های مشخص موجودیت دارد. باختین می‌گوید زبان‌شناسی سوسوری بدون چنین توجهی به خصوصیت اجتماعی، همچنان در حد چیزی می‌ماند که می‌توان آن را عینیت‌گرایی انتزاعی خواند، و واژه وجهه اجتماعی و انسان‌مدار خود را از دست می‌دهد...»

من بسیار علاقه‌مند بودم این متن را که خواندم برای خوانندگان خلاصه کنم، اما درست به دلیل ساختار پیچیده متن قادر به انجام این کار نشدم. همین جا به حمید حیاتی هشدار می‌دهم که اگر بناست متن مشکلی را تعریف کنیم باید به روشی انجام دهیم تا حتی الامکان ساده شود.

در غیر این صورت به شکل متنی که تنها معدودی از افراد آن را می‌فهمند باقی خواهد ماند. من چند جمله دیگر را هم می‌نویسم و از حمید حیاتی می‌خواهم که همین چند جمله را به صورت ساده برای ما بنویسند و بفرستند تا چاپ شود:

«کریستوا در تحلیل سیمولوژی (نشانه‌شناسی) سوسوری به نقد مدلول معین و ثابت می‌پردازد. مدلول‌های مورد بحث در نشانه‌شناسی ساختارگرا اسطوره‌ها، سنت‌های فرهنگی شفاهی، متن‌های ادبی و در واقع هر متن فرهنگی را به صورت علمی تحلیل می‌کرد و مدعی بود که چون دال‌ها هر لحظه در یک نظام همزمانی حضور داشته و ایفای نقش می‌کنند در نتیجه مدلول‌های تعیین‌پذیری را می‌توان برای آن‌ها مهیا کرد. به زعم کریستوا این دیدگاه از این واقعیت اجتناب می‌کند که دال‌ها متکثر و آکنده از معنای تاریخی‌اند و همچنین سوق مدلول به طرف عینیت‌گونگی آن ما را از توجه به سوژه انسانی بازسلاسس می‌دارد. نظریه‌ی پسا ساختارگرا به طور عام و...الی آخر‌»

شک نیست اگر این متن را به دقت بخوانیم و دوباره آن را ساده بنویسیم قابل درک خواهد شد. من بسیار آرزو داشتم که وقت این کار را می‌داشتم، اما بدبختانه غم نان اجازه چنین کاری را نمی‌دهد. در عین حال با خواندن این متن متوجه شدم که چرا در زندگی نمی‌توانسته‌ام فیلسوف باشم.

چنین به نظر می‌رسد که فیلسوفان از جنم ویژه‌ای هستند، و مسایلی که در آن می‌پیچند به گونه‌ای است که زبان مشکلی را طلب می‌کند، اما نمی‌دانم چرا من فکر می‌کنم مشکل‌ترین مسایل را می‌توان به گونه‌ای بیان کرد که همه درک ساده‌ای از آن داشته باشند. این کار شدنی است. از حمید حیاتی سپاسگزارم که فرصتی فراهم آورد تا باب این بحث باز شود. و پرسش این است: آیا به راستی فلسفه نیازمند زبان مشکلی است؟

کسانی که علاقه‌مند به تماس با حمید حیاتی هستند می‌توانند از این ای ـ میل استفاده کنند: hamidhaiati@gmail.com

شاید در عین حال بشود برنامه ویژه‌ای در رادیو زمانه برای فیلسوفان در نظر گرفت. این برنامه می‌تواند مخاطبان اندک خود را داشته باشد و برای همه این فرصت را فراهم کند تا در صورت علاقه به این برنامه گوش دهند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_275.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/06/post_275.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خانم نویسنده</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Jun 2009 13:35:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نخستین دیدار من با بنی‌صدر</title>
                  <description>زمان که می‌گذرد طرح انگاره‌ای و شنیداری خاطرات روی هم می‌افتد. اکنون به خاطر نمی‌آورم که آیت‌الله خمینی در چه زمانی از عراق تبعید شد و به فرانسه آمد. این باید آذرماه سال ۱۳۵۷ باشد. ماه‌ها بود که ایران و گفت و گو از ایران در دستور کار روز رسانه‌ها قرار داشت.

[[sound]]

در ایران اما مردم دائم در حال راه‌پیمایی بودند. در همین جا باید بگویم که امروز هنگامی که به طرح کلی مسایل نگاه می‌کنم به نظرم می‌رسد که نوع تربیت ما در دوران شاه نادرست بوده است. طبقه متوسط که ما باشیم تقریباً هیچ نوع اطلاعی از مسایل مذهبی نداشت.

البته من به خوبی به خاطر می‌آورم که پیران خانواده خمس و ذکات خود را به آیت‌الله‌های مورد علاقه‌شان می‌پرداختند، اما جو کلی برای افرادی امثال من بسیار دور از مذهب بود. من نام آیت‌الله خمینی را بارها شنیده بودم، بی‌آن‌که درباره اهمیت او چیز زیادی بدانم.

نخستین باری که چهره این شخصیت را دیدم در همان فرانسه بود. یعنی هم‌زمان با آمدن او به فرانسه. او در نوفل شاتو زیر درخت سیب نشسته بود. گرداگرد او چمن بود و همه چیز ساکت به نظر می‌رسید. از فردای آن روز غوغای عجیبی به راه افتاد. تلویزیون فرانسه مرتب مردم را نشان می‌داد که به دیدار او می‌رفتند. در فاصله کوتاهی از اثر لگد‌مال مردم چمن خشک شد. این به دل من بسیار بد آمد.

در نخستین سال ورود به فرانسه، در خانه یکی از دوستان یک بار آقای بنی‌صدر را دیده بودم. این افراد همیشه، شوخی جدی، از بنی‌صدر به عنوان رئیس جمهور ایران نام می‌بردند. یادم هست که در آن شب ما مشغول خوردن شراب بودیم که گفتند بنی‌صدر دارد می‌آید. حاضران در جلسه با سرعت مشغول جمع کردن گیلاس‌های مشروب شدند.

به من که رسید گفتم: دست به گیلاس من نزنید. آن‌ها هم حرف مرا پذیرفتند. البته مشروب‌خواری کار خوبی نیست، اما پنهان‌کاری نیز حد و حدودی دارد. بنی‌صدر آن شب وارد شد. همه افراد به معنی واقعی واژه با او همانند یک رئیس جمهور رفتار می‌کردند.

جلوی او خبردار ایستاده بودند تا بنشیند. او نشست و نگاه تندی به گیلاس مشروب من انداخت. بحث بسیار کوتاهی در گرفت. یادم هست که من گفتم اگر در ایران انقلاب بشود حداقل یک میلیون نفر کشته خواهند شد. بنی‌صدر با حالتی خشن گفت: ده میلیون نفر هم بمیرند اهمیتی ندارد. مملکت باید پاکیزه شود.

بعد هم به سرعت از جای برخاست و از در بیرون رفت. شک ندارم که علت این رفتار او گیلاس مشروب من بود. احتیاطاً در اواخر بهار پنجاه و هفت بود که یک بار دیگر بنی‌صدر را در پاریس، در برابر در هتلی که روبه‌روی خانه من قرار داشت دیدم.

یک نوار سیاه به یقه کتش بسته بود. جلو رفتم و سلام کردم‌. پرسیدم دلیل این نوار چیست. او گفت که دکتر شریعتی در لندن از دنیا رفته است. با کمال شرمندگی باید بگویم که من این شخصیت را نمی‌شناختم. فقط یک بار از خاله پیرم که اغلب به حسینیه ارشاد می‌رفت شنیده بودم که دکتر شریعتی نامی در آنجا سخنرانی می‌کند و سخنران بسیار زبردستی است.

اما آن روز در برابر در هتل به بنی‌صدر تسلیت گفتم. زمان کوتاهی پس از آن کتاب‌های دکتر شریعتی به دستم رسید و خواندم. متوجه شدم با نویسنده زبردستی روبه‌رو هستم که منطق گفتاری او را قبول ندارم. بد یا خوب من جزو کسانی هستم که هیچ‌گاه تحت تأثیر شریعتی قرار نگرفتم.

در هنگام حادثه هفده شهریور بود که من نیز در جلسه‌ای که کمیته دفاع از حقوق بشر تشکیل داده بود شرکت کردم. خانم مولود خانلری، ابوالحسن بنی‌صدر و احمد فاروقی جزو نفرات نخست این کمیته بودند. بقیه را به خاطر نمی‌آورم.

هم‌زمان با روزهای نخست انقلاب مشابه این کمیته در ایران تشکیل شد. تا جایی که خاطره‌ام یاری می‌کند خانم خانلری از این بابت خشمگین بود و بر این پندار بود که کمیته دفاع از حقوق بشر در ایران باید تابع کمیته در پاریس می‌شد.

آن شب که من به این جلسه رفتم بنی‌صدر در نشست گفت و گویی با مردم بود. آشکارا شاد به نظر می‌رسید. بالاخره توجه همه مردم به فعالان سیاسی ایران جلب شده بود. از آن پس به این دلیل که در چند جلسه سیاسی شرکت کردم با عده‌ای آشنا شدم.

در خانه مارتین که شوهر ایرانی داشت با علی و رضا آشنا شدم. رضا دکترای اقتصاد داشت و چپ‌گرا بود. علی اما به دستگاه خمینی و بنی‌صدر نزدیک بود. جمع حاضر در اتاق تا صبح به بحث نشستند. علی از خمینی دفاع می‌کرد. استعداد خوب او در ادبیات گل کرده بود و چهره‌ای اسطوره‌ای از خمینی عرضه می‌کرد.

می‌گفت که او همانند بلور شفاف و نازک است. البته این وصف درستی نبود. این شخصیت از نخستین لحظه نشان می‌داد که پیش از آنچه بتوان فکر کرد لجباز است. شاهدی عینی تعریف می‌کرد که مهندس بازرگان در سفر پاریس و پیش از آن‌که نخست وزیر شود ساعت‌ها با خمینی گفت و گو کرده و وضعیت حساس ایران در منطقه را برای او تشریح کرده بود.

او کوشیده بود برای خمینی روشن کند که سقوط ناگهانی شاه موقعیت ایران در منطقه را به شدت تضعیف خواهد کرد. اما خمینی در پاسخ گفته بود که شاه اکنون همانند گربه در زاویه اتاق گیر کرده است. اگر الان به او حمله نشود در خواهد رفت. به راستی عجیب بود که این شخصیت جز به نفرت کور خود به شاه به هیچ مسأله دیگری توجه نداشت.

من اما در هیجان و ناامیدی عجیبی دست و پا می‌زدم. شک نداشتم که با اوج‌گیری نیروهای مذهبی چپ‌کشی وحشتناکی در ایران رخ خواهد داد. به هرکس که نگاه می‌کردم او را یک مرده بالقوه می‌دیدم. با همه بحث می‌کردم و می‌کوشیدم ثابت کنم که خمینی اشتباه می‌کند.

اما این حقیقتی است که برخی از دور و بری‌های من به شدت مجذوب شخصیت خمینی شده بودند. کم کم وضع به جایی رسید که من احساس می‌کردم به کلی تنها هستم. یک شب در اوج این تنهایی و اضطرابی که برای آینده داشتم نشستم و نامه‌ای برای خمینی نوشتم. در این نامه کوشیدم شرایط جغرافیایی ایران را روشن کنم و نشان بدهم که عده کثیری کشته خواهند شد. نامه را بدون امضا به پست دادم.

علی به دستگاه خمینی نزدیک بود روزی ترتیبی داد تا من به همراه دو فیلم‌ساز، یک نقاش و یک هنرپیشه معروف به نوفل‌شاتو رفتیم. هدف مصاحبه‌ای با خمینی بود. در آنجا و در انتظار خمینی دکتر یزدی به خبرنگاران پاسخ می‌داد. زنی پرسید آیا او دکتر صدیقی را می‌شناسد.

موقعی بود که شاه از دکتر صدیقی خواسته بود تا نخست وزیر شود. دکتر یزدی به زن پاسخی کوتاه داد که یادم نیست چه بود اما کوچک‌ترین نشانه‌ای از دفاع از دکتر صدیقی در آن دیده نمی‌شد. من به زن گفتم که دکتر صدیقی را می‌شناسم و او یک داشمند برجسته و یک سیاستمدار به نام است. دکتر یزدی نگاه بدی به من کرد. روشن بود که در دستگاه خمینی از کسی انتظار نمی‌رفت از دکتر صدیقی دفاع کند.

بعد من به چادری رفتم که در حیاط برپا شده بود. جوانانی آنجا بودند که از لحاظ رفتاری احتیاطاً بیشتر مجاهد بودند. گوشه‌ای نشسته بودم و اعلامیه می‌خواندم که آخوندی از در وارد شد. او مهر نمازش را درست چسبیده در جایی گذاشت که من نشسته بودم.

سپس با حالتی هیستریک شروع به خم و راست شدن کرد. چاره‌ای نبود جز این‌که من جا به جا بشوم تا جا برای او باز شود. اما او همچنان هیستریک می‌کوشید در حال خواندن نماز مرا وادارد از آنجا بلند شوم. عاقبت بلند شدم و به حیاط رفتم. بعدها دانستم نام او هادی غفاری است.

ناگهان اطلاع دادند که خمینی دارد وارد می‌شود. دو فیلم‌ساز و نقاشی که با من آمده بودند همراه دیگران خبردار در برابر در ایستادند. من به خمینی نگاه کردم و بی‌درنگ دریافتم که حتی سرسوزنی نمی‌توانم به او اعتماد کنم. ابداً نمی‌توانستم او را باور داشته باشم.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/05/post_274.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/05/post_274.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 May 2009 18:45:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«و جهان از درد گذشت»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>رباب محب، دو مجموعه شعر برای من فرستاده است به نام‌های «پس از این اگر از هراس خالی بمانم» و «پاورقی». شرح حال او در پشت کتاب پاورقی ذکر شده است.  محب در سال ۱۳۳۲ در شهر اهواز به دنیا آمده است.</small></strong>

[[sound]]

تاکنون از رباب محب مجموعه شعرهای «بهار در چشم توست» (استکهلم ۱۳۷۱)، وارینیا (نشر باران، استکهلم ۱۳۷۳)، «آنام کوچک خدا» (استکهلم ۱۳۷۵)، «زنجموره‌های مخدوش» (نشر قلم، گوتنبرگ ۱۳۷۷ )، «کلاستروفوبی تن» (همراه با سهراب مازندرانی و سهراب رحیمی، نشر رویا و ویج، استکهلم ۱۳۷۷)، «از زهدان مادرم تا باب تمثیلات» (نشر دریا، ۱۳۸۵) و دو مجموعه‌ی حاضر منتشر شده است.

او داستانی نیز با نام «با دست‌های کوچک به خانه برمی‌گردیم» برای نوجوانان منتشر کرده است. در معرفی شیوه های آموزشی و تربیتی کودکان اوتیزم نیز «پری دریایی هانس» را منتشر کرده است.

من دو مجموعه «پس از این اگر از هراس خالی بمانم» و «پاورقی» را خواندم و متوجه شدم با شاعری نوگرا روبرو هستم.  این قطعات نه وزن دارند و نه قافیه. در نتیجه باید اصطلاحی برای این سبک شعری پیدا کرد، که البته خود شاعر در این زمینه پیشنهادی ندارد. 

در نتیجه توجه من معطوف به محتوای این قطعات شد. و گاهی دچار این احساس شدم که منطق این شاعر را نمی‌فهمم. در شعر شماره سه می‌گوید:

و گو آنکه<br>آسمان سالوس

تن را به ابرهای پتیاره فروخته است<br>که در این شب ولنگار

حتا

از پنجره‌ی باز<br>نگین نگاهت

پیدا نیست

برای من بسیار شگفت انگیز بود که ابن پهنه بی‌کرانه آبی را با صفت «سالوس» ویژگی بخشیم.  «ابرهای پتیاره» هم به همان اندازه مرا اذیت کرد.  البته اشکالی ندارد که ما تمام مرزها را به هم بریزیم و ارزش‌ها را در هم و برهم کنیم، اما سود این معنا به چه کسی می‌رسد؟  توهین به آسمان کدامین ارزش را تثبیت می‌کند؟  اصولا چرا باید آسمان را سالوس بدانیم؟

البته تمام قطعات کتاب از چنین منطقی پیروی نمی‌کند.  

در شماره بیست و نه می‌گوید:

گفت:

نه<br>بدان سوی نمی روم

که زورقی در باد و شن<br>قانون آب را شکسته است

و دریای گمشده<br>از ازدحام افق و موج می‌ترسد. 

«من برکه‌ام<br>با اندکی خلجان آبی از پله‌های عادت که بالا می‌روم،

تنهایی دشت را می‌نوشم و سراسر راه به غربت کویر<br>می‌اندیشم.»

این قطعه حالت قابل تاملی دارد، اما همان بی منطقی در آن به چشم می‌خورد. واقعیت این که دریا از ازدحام افق و موج نمی‌ترسد، چرا که موج حالت کوچکی در دریاست و افق معنایی‌ست که انسان بدان می‌اندیشد، نه دریا.

[[photow01]]

اما گاهی قطعه‌هایی کامل پیدا می‌کنیم. مثلا قطعه‌ی شماره چهارده: 

مرواریدها را آب برد<br>و در دامن باد اتفاقی نیفتاد

صدف‌های خالی را شبیخون زدند<br>و رخوت 

تنها حادثه ای بود<br>در حلقه های پیاپی وقت

و در نگاه

گاه بر گردن زخم آویزند<br>مرواریدهای گم- و من خالی از خود 

به شمایل 

یک صدف

در این قطعه حس و منطق اندیشه ترکیب خوبی ایجاد کرده‌اند، اما همیشه در بر این پاشنه نمی‌چرخد. در شماره بیست و هشت می‌گوید:

حواشی دلتنگی<br>شکل وسعت آه

از پنجره بوی گورستان می آید<br>سوی من

دست چینی از شیار<br>و شهاب پلک

عبور را انکار می کند<br>مثل ساعت میلاد خاطره

در سمت ساکت خیال

صمیمانه بگویم که این قطعه به من منتقل نشد. «دست چینی از شیار/ و شهاب پلک/ عبور را انکار می‌کند/ مثل ساعت میلاد خاطره/ در سمت ساکت خیال.» این‌ها به نظر سلسله واژگانی هستند که بی‌ربط به هم در کنار یکدیگر نشسته‌اند.  

شاید این اصولا ویژگی بعضی از انواع شعر نو باشد که چون فاقد وزن و قافیه است می‌کوشد از نظرگاه مفهومی نوآوری بکند. 

من البته عاشق نوآوری هستم، اما به شرط آن که راهبر به مفهومی باشد. شعر شماره ۴ از مجموعه «پاورقی» نیز از همین حالت نوآوری ناپخته رنج می‌برد. می‌گوید:

و لخت می‌شوم- از پیراهنی که به قد تو دوختم<br>تا من، حرف کشف تو باشد-

تا تو، آنقدر در تو بمانی<br>تا من در من تو پیله پیر کند با بال پروانه.

تا تو لخت شوی از پیراهنت که به قد من نبود<br>تا توی تو در توی من

گل آتشی باشد<br>میانه ی ماه نقره

تا تو در توی تو<br>تا من در من من

تا من در توی من<br>تا من در توی من

مرگت را بمیرم

این‌که مرگت را می‌میرد بالا می گیرد<br>در آستین پایین کشیده ات که می‌ایستد زندگی

بانوی توست گل آتش- بر خط فرضی خاک<br>و پروازهای گلبهی

 چنین به نظر می‌رسد که نه حس آفرینندگی سر ریز شده، بلکه تعمق که چه چیز را کنار چه چیز بگذارم این قطعه را جهت بخشیده است. اما در عوض قطعه شماره‌ی هجده حتی اگر براساس اندیشمندی شکل گرفته باشد، اما خوب جهت یافته است:

و بعد... زلالی سکوت و چند ستون<br>پرچین سنگی همسایه ریخته است

و پرچین سنگی ریخته‌ی همسایه<br>مرا از مردمک هایم خالی می‌کند

سنگین، تصویرهای در مه<br>سنگین، عبورهای رنگی تو

در خیال باقی سقوط<br>و سنگ که محتاج پرتاب است

سنگین تر از سکوت

به طور کلی در قطعات هردو کتاب محب، حالت اندیشمندی بر حالت وحی و الهام غلبه دارد.  شاید برای همین وزن کنار می‌ماند و با شعر ترکیب نمی‌شود. گاهی البته چند واژه هم آوا حالتی شبه وزن ایجاد می کنند.  مثلا در شعر شماره بیست و چهار این حالت به خوبی محسوس است:

تو می‌دانی طیف چیست<br>و می‌توانی پشیمان باشی

و بومرنگ نگاهت را وقتی که به نقطه آغازین برمی گردد<br>صدا کنی

و به باد برسی و بگوئی هو... <br>میان صداتان می پاشد من

تو می توانی خط باشی<br>فرض شوی

چنبره کنی-<br>در قانون افق عمود بالا بکشی

به خواب برسی و بگوئی کو<br>در دهانم 

تن‌هاتان<br>سوال

تو می توانی من باشی<br>در صدام بپیچی و بگوئی

برای دیدنت<br>طلاقت می‌دهم

تو می توانی فرضیه نسبیت را در مشتت مثل عصا بگیری<br>از هرچه دیوار است بالا بکشی
حالا

حالا که عرق از پیشانی‌ات پاک می‌کنم<br>و در صدات می‌پیجم

لای دریای فرضیه هات گم است<br>خطه خیس تنم

مثل باران بوسه هات<br>در عکس‌های قدیمی

جدا بر این باور هستم که باید به جای شعر واژه دیگری جست و این نوع ادبی را ویژگی بخشید.  چون بدون شک برای بوجود آوردن این سبک زحمت کشیده می‌شود. اما براساس هیچ منطقی نمی‌توان این نوع قطعات را شعر دانست. گویندگان این قطعات خود باید در جستجوی اصطلاحی باشند و به کار خود ویژگی بخشند.

اما قطعه سی و یک به عمد یا غیرعمد حالت الکن دارد. می‌گوید:

از جهان منع گذشت<br>منع‌تان از پنجه‌هام می‌گذرد

و منع تان از سرانگشت اشاره‌هام که می گذرد-<br>تردید را مرکز ثقلم می‌کند

بر نوک انگشت‌هام<br>دایره‌هام

و گلوگاه هر دایره- جائی که جهان خراب من شد<br>جایی که ریشه‌هامان- گندیده، همسایه‌ی آب‌هام

و جهان از درد گذشت<br>دردتان از پنجه‌هام می‌گذرد

و دردتان از میان قصه هام که می‌گذرد<br>صفر با سه زبان سمت بالایم می‌گیرد

مثل دردتان در پنجه‌هایم<br>بر نوک انگشت‌هام

دایره‌هام

و گلوگاه هر دایره- جائی که جهان سقف من شد<br>جایی که روایت سه راوی- همپای خواب‌هام:

تولد<br>زندگی

مرگ<br>بر نوک انگشت‌هام

رقص راوی<br>و حکایت دایره‌هام

این قطعه را که می‌خواندم جمله به جمله می‌فهمیدم، اما ربط کلی آن به یکدیگر برایم قابل درک نبود.  

اما قطعه شماره چهل و هشت با حالتی آسان‌تر منظور صاحب اثر را به خواننده منتقل می‌کند:

از من به من تا ما چند پله باقی‌ست<br>از ما تا ما چند راهرو دراز می‌کشد تا افق خانه‌های برفی

از برف خانه تا برف خانه، خاک شانه‌های ماست پشت هر پرده<br>از پشت هر پرده تا پشت هر پرده، خیال اختیار می‌کنیم سوی قبله‌ای

از سوی قبله‌ای تا سوی قبله‌ای اما ناگهان گریز شعله است و<br>ما آتشیم

پای پله‌ای

برای رباب محب آرزوی موفقیت می‌کنم و شاید بتوان باب بحثی را باز کرد که نام این نوع قطعات چه می‌تواند باشد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/05/post_273.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2009/05/post_273.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 May 2009 14:24:58 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>