تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۸۶ • چاپ کنید    

بومي گرايی نو

نقد بومی گراييِ جديد ـ بخش اول
نوشتهء عبدی کلانتری

فايل صوتي
فايل صوتي با سرعت معمولي

فايل پي دي اف براي چاپ

در بحثي که امروز شروع مي کنيم و در برنامه هاي آينده به تناوب دنبال خواهيم کرد، از يک پرسش آغاز مي کنيم : آيا فرهنگ و تمدن اصيل ما ايرانيان، در قرن بيستم و بيست و يکم، مي توانسته است آلترناتيو، يا بديلي در برابر فرهنگ و تمدن غربي عرضه کند و توسط اين بديل، ما را به همان درجه از رفاه و سعادت و آزادي برساند که غربي ها به آن رسيدند؟

چنين پرسشي ممکن است عجيب يا حتا ساده لوحانه جلوه کند. اما اگر به آن بيشتر توجه نشان دهيم، خواهيم ديد که اين ادعايي است که عدهء زيادي از روشنفکران ما، کساني که ما آنها را روشنفکران بومي گرا مي ناميم، آشکارا يا به تلويح، برآن پا فشرده اند.

روشنفکران بومي گرا، که طي دو دههء اخير، عنوان جديد «پُست کولونيال» يا روشنفکر پسااستعماري برخود نهاده اند، کساني هستند که اعتقاد دارند ستايش فرهنگ و تمدن غربي و دنباله روي از آن، که معمولاً با تحقير آنچه خود داشته ايم نيز همراه مي شود، همان چيزي است که استعمارگران هميشه خواسته اند و تبليغ اش را کرده اند. يک قدرت استعماري (امپرياليسم)، همواره فرهنگ، دين، علم، وشيوهء تفکر خود را برتر از اقوام فرودست مي پندارد. درست همانطور که يک ارباب تحصيل کرده به رعيت اش نگاه مي کند، يا يک فرد شهري روستاييان به شهرآمده را مي سنجد، بينش استعماري نيز خود را «قوم برتر» مي پندارد که حق بهره کشي از بوميان و منابع آنها را دارد؛ يا از سر دلسوزي، اين بوميان را همچون کودکان يک تمدن صغير مي بيند که بايد به آنها الفباي تجدد و تمدن جديد را در مکتب غربي بياموزد تا آنها به بلوغ تمدني برسند.

در برابر چنين بينشي، روشنفکر بومي گرا ادعا مي کند که او صغير نيست. او نيز علم و هنر و فلسفهء هزارساله دارد. او نيز مي تواند همانند انسان غربي بينديشد. تفکر براي او امري ممتنع و غير ممکن نيست، و براي انديشيدن، نياز ندارد آن را از غرب ياد بگيرد. روشنفکر بومي گرا گاه حتا فراتر از اين مي رود و مدعي مي شود که از قضا، غرب جديد عناصر فرهنگش را از «شرق» گرفته است. اين ما بوديم که غرب را غرب کرديم! تا به آن حد که «آنها» مواد تمدن و فرهنگ «ما» را گرفتند و با آن ابزاري ساختند براي سلطه گري و استثمار خود ما. ما براي عقب ماندگي خود نبايد شرمسار باشيم. توحش و عقب ماندگي، صفت همان قوم به ظاهر پيشرفته اي است که مي خواهد به ما درس «روشن انديشي» و آزادي و دموکراسي بدهد.

روشنفکر بومي گرا معتقد است ما نياز نداريم به همان جاده اي پا بگذاريم که غرب از آن گذشته است. مسير تمدن غربي، يک راه اجتناب ناپذير نيست. نه تجدد يک الگوي واحد (مُدرنيتهء غربي) دارد و نه رسيدن به آن از يک مسير واحد مي گذرد. پس نبايد فرهنگ غرب را بزرگ جلوه داد و فراورده هايش را گرامي داشت؛ کاري که در عمل به تحقير فرهنگ خودي منجر مي شود. برعکس، بايد دست به «مقاومت فرهنگي» بزنيم و روايت هاي بديل خود را خلق کنيم. براي رسيدن به رفاه، سعادت، و آزادي، ما قادريم بديل يا آلترناتيو فرهنگي و تمدني خود را عرضه کنيم.

در کشور ما، مبحث عقب ماندگي تمدني و دلايل آن، هنگامي مطرح شد که نخستين تقابل هاي جدي با قدرت هاي غربي و شمالي و شکست هاي پياپي، سرآمدان مملکت را به تأمل و خودنگري واداشت. در جنبش تجددگراي مشروطيت، براي نخستين بار، منورالفکران به طور سيستماتيک الگوهاي غربي سياستگزاري، قانون، آموزش و پرورش، و به طور کلي فرهنگ را براي برونرفت از بن بست عقب ماندگي توصيه کردند. از همان زمان نيز مقاومت بومي گرا در برابر اين متفکران، از سوي بخشي از روحانيت شيعه، عنوان شد. در دههء ۱۳۴۰ شمسي، جلال آل احمد با رسالهء «غرب زدگي»، و در دههء ۱۳۵۰ علي شريعتي با سلسله سخنراني هاي خود براي بازگشت به خويش و احياي هويت، موفق شدند بومي گرايي را به عنوان گفتار فرهنگي غالب در ميان جوانان و روشنفکران جابيندازند. آل احمد و شريعتي، با کمک آثار روشنفکران ضداستعماري اروپا نظير فرانس فانون، امه سزر، کابرال، آلبر ممي، نايره ره، و همچنين متفکران ضدروشنگري اروپايي نظير ارنست يونگر و مارتين هايدگر، پايه هاي ايدئولوژيک جنبشي را پي ريختند که با شرکت در انقلاب بهمن ۱۳۵۷، موفق به کسب هژموني انقلاب ايران شد و آن را در مسير بومي گرايي ضدغربي به جلو برد.

به موازات و همسو با اين جنبش جهان سومي، در ايالات متحدهء آمريکا، روشنفکر برجستهء فلسطيني ـ آمريکايي ادوارد سعيد، با ياري از نوشته هاي ميشل فوکو، يک سال قبل از انقلاب ايران، رساله اي به چاپ رساند که بر بنياد اين نظريه بنا شده بود: فرهنگ اروپايي توان خود را از طريق برنهادن خود در برابر شرق به دست آورد و دانش غربي ابزار يا شريکي بوده است براي استعمار. کتاب «اورينتاليسم» ادوارد سعيد باعث شکل گرفتن رشتهء نوين مطالعات پست کولونياليستي (پسااستعماري) در دانشگاههاي آمريکا شد.



مطالعات پست کولونياليستي به بازانديشي مفاهيمي چون فرهنگ، علم، تفکر، و شايد مهمتر از هرچيز «روايت» انجاميد. منظور از روايت، انواع تاريخنگاري، ادبيات داستاني به ويژه رمان، خاطرات، سفرنامه ها، و متون مشابه ديگر بود که براي خوانندهء غربي، تصويري از شرق را ترسيم مي کرد. مطالعات پست کولونيال به طور عمده به کشورهاي هند، شمال آفريقا، و بخشي از آمريکاي لاتين پرداخت اما به زودي جايگاه برتر را مطالعات خاورميانه به خود اختصاص داد. مطالعات پست کولونيال، نه تنها رشته اي از علوم دانشگاهي، بلکه مهمتر، يک جنبش آکادميک مقاومت فرهنگي در برابر «امپراتوري» را شکل مي دهد.

در مطالعات پست کولونيال معطوف به خاورميانه، «اسلام» نيز جايگاهي ويژه اي کسب کرد. اسلام نه تنها به عنوان يک دين، بلکه به عنوان فرهنگ، يا صحيح تر گفتارهاي بي شمار فرهنگي (اسلام ها، ديسکورس هاي اسلامي) مقام برجسته اي در زرّادخانهء نظري ِ تفکر پست کولونيال پيدا کرد.

جلوه هاي بومي گرايي جديد، علاوه بر بررسي هاي دانشگاهي پست کولونيال، در تلاش نظريه پردازان مسلمان در جهان سوم نيز انعکاس مي يابد. اسلامگرايان بنيادگرا تمدن اسلامي را در برابر کليت «غرب» برمي کشند و ارزش مي گذارند. اسلامگرايان ليبرال يا «روشنفکران ديني» بر نوعي تعامل و گفتگوي اسلام و غرب باور دارند که به زعم خودشان مي تواند تصحيح کنندهء مشکلات و انحرافات تجدد سکولار باشد که ظاهراً مي توان طي يک «گفت و گو ميان تمدن ها» عناصر مثبت تمدن غرب را به اسلام پيوند زند. به نظر مي رسد فرض اين گروه آن است که همه به دور يک ميز مي نشينند؛ سپس «ما» و «آنها» همچون دو طرف همسنگ و هم اعتبار، وارد «گفت و گوي تمدني» مي شويم، آنها از ما مي آموزند و ما نيز کماکان هويت اسلامي را در برابر سکولاريسم غربي حفظ مي کنيم.

در اين مقدمه، به عمد بحث را ساده کرديم و آن را به دو قطب «بومي گرايي» و «اکتساب فرهنگ غربي» تقليل داديم تا دو سمت مناقشه براي شنوندهء ناآشنا، روشن شود. خواهيم ديد که هريک از اين دو اردوگاه داراي طيف ها و تنوعاتي است که مناقشه را پيچيده تر مي کند. يکي از ادعاهاي روشنفکران پست کولونياليست، که ما عيار آنرا خواهيم سنجيد، آن است که بر تقابل هاي دو قطبي فائق آمده اند. در برنامه هاي آينده، به تناوب اين بحث را زير عنوان «نقد بومي گرايي جديد» ادامه خواهيم داد. ///

Share/Save/Bookmark
نظرات بیان شده در این نوشته الزاماً نظرات سایت زمانه نیست.

نظرهای خوانندگان

آقای عبدی با تشکر از مقاله تان
درباره روشنفکران بومی و این مسئله که مدرنیته تنها یک مدل ندارد ، نه تنها روشنفکران بومی بلکه افرادی نظیر مارشال برمن نیز معتقدند مدرنیته روش های مختلفی دارد ، با این حال سوالی که برای من مطرح شد این است که مسئله نگرش یک شهری به یک روستایی ، یا یک تحصیل کرده به یک بی سواد که روشنفکران بومی نگرش غرب به کشورهای توسعه نیافته را نیز از همین قبیل می بینند هنوز حل نشده ، یعنی هنوز راه حلی جز تحصیل کردن برای بی سواد و شهری شدن برای روستایی در ایران وجود ندارد ...
کاش کمی هم راجع به هنرمندانی که این نگرش را دارند نیز می پرداختید
با تشکر

-- انوشیروان مسعودی ، Dec 20, 2007

اگر چه همواره بر این عقیده بوده ام که تقلید یا گرته برداری ۱۰۰ در صد هیچگاه حرکتی پسندیده نیست و همواره پذیرش می بایستی همراه با تعقل باشد اما عدم پذیرش یا بهتر بگویم رد موفقیتهای جوامع دیگر در راه پیشرفت همان اندازه غیر منطقی و غیر کاربردی است که تفکر ساختن چرخ به جای استفاده از آن یا از آن بدتر هدر دادن وقت و انرژی برای یافتن بدیلی برای آن.

-- احسان کاظمی ، Dec 21, 2007

با سپاس از طرح این بحث بسیار بنیادی و سودمند ،منتظر دنباله ی این سلسله گفتارها هستم.

-- فرهاد ، Dec 24, 2007

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)