تاریخ انتشار: ۲۷ تیر ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
داستان 236، قلم زرین زمانه

آینه

اگر الان بيايد اينجا و آينه را در دستم ببيند، دوباره شروع مي كند از ديوانه هايي گفتن كه آينه باعث و باني زنجيري شدنشان شده و هيچ باور نمي كند كه گوش من پر است از اين مزخرفات. حتما آن ديوانه هاي لباس سفيد مو سيخي را كه مي فرمايد، چهره كريه المنظر خويش را در پس آينه بدنام شده ديده اند وگرنه آينه غير از اينكه آدم را نشان دهد چه مي كند؟ يارو تا خودش ديوانه نباشد يك تكه شيشه رنگ خورده پشت نقره اي كه نمي تواند دست در بياورد، سيم هاي مغز آدم را يكي يكي جدا كند و اشتباهي به هم ببندد.
اگر الان بيايد, اولين كاري كه مي كند اينست كه آينه را بر مي دارد, پشتش قايم مي كند و هر چي عجز و التماس مي كني, گوشش بدهكار نيست كه نيست. دستش را دراز مي كند تا نزديكش نشوي و هي به سينه ات ضربه مي زند تا آينه را نقاپي و بعد شروع مي كند از اين در و آن در گفتن تا حواست را به كلي جمع كند و شوت كند به دورترها. اگر هم ببيند دل و دستت به حرف نمي رود, شروع می کند قصه گفتن. قصه هايي مي گويد كه مي دانم خودش سر هم كرده و نه ته دارد ونه سر. از آينه هايي كه عجيب و غريب شده اند و وجود آدم ها را نشان مي دهند . شبيه خوك , ميمون و يا حيوانات ديگر و يا آينه هايي كه آدم ها را درون خود مادام العمر اسير مي كنند و زندگي حقيقي را آينه و بعد وقتي توجه نمي كني و يا چهره ات را جوري نشانش مي دهي كه فكرت تا حالا از بغلت يك سانت آنورتر نرفته و يا مي گويي : اين ها همه اش قصه و داستان است، اين آينه ها وجود ندارند، حرف هايش را عوض مي كند و بر مي گردد سر داستان هایي كه هم مردمش عاديند و هم آينه از همان جنسي است كه پشت مباركش قايم كرده و اصلا به اين توجه نمي كند كه حالا شايد ريشت نصفه مانده يا داري بلايي سرت خودت مي آوري .

من لا بلاي حرف هايش كه عين وز وز زنبوري گنگ است و گاهي هم برايم فقط دهان تكان دادني است ، گه گاه جست و خيزي مي کنم، مگر از دستش آينه را كش روم ولي بي فايده است. آنقدر از آينه بد مي گويد كه اگر حتي به حرف هايش ده خط در ميان گوش دهي, آخر سر پشيمان مي شوي كه بابا چه غلطي كردم آينه دست گرفتم و نكند اين حرف هايي كه مي زند راست از آب در آيد. يا شروع مي كند از تاريخچه آينه عزيزش گفتن و برت مي دارد مي گذارد در دوره دايناسورهاي محترم. تا جايي كه از خودت مي پرسي : آنها آينه مي خواستند چكار و نكند اين آينه چیزی شبیه آب درياچه باشد كه خشك شده و اينقدر قدمت دارد و تاريخ؟

البته اين موقعي است كه حالش خوش است و به قول معروف سر كيف است وگرنه عصباني كه باشد, به عالم و آدم فحش مي دهد و دهنش را پر ناسزا مي كند و مي پاشد به سر و رويت. عين سگ پاچه ات را مي گيرد و آينه را درست مي گيرد روبروي سينه اش، چون مي داند جرات نداري نزديكش شوي و کاری کنی ولي حالا يكي نيست بپرسد كه اين آينه اي را كه مي فرمايي چگونه وقتي خودت و آن دوستان محترمت را كه سبيل به سبيل بي سبيلشان مي نشاني و يك كاسه كه معلوم نيست چه چيزي تويش ريختي، وسط اطاق مي گذاري و لبت هي پشت سرهم تكان مي خورد و چهره ات را درهم مي كني و هي راه مي روي و يك چيز را در گوششان مي خواني و يك نگاه به آسمان ، يك نگاه به آينه و يك نگاه به صورت هراس زده آن ها مي كني، كاري نمي كند؟ اگر من هم پشت در باشم سوت به سه نرسيده كنار دود لرزان كاسه ، محو و پيدا دهنت را باز كني و كاري مي كني كه اولين بارم با آخرين بارم يكي شود و سرم را ببرم توي لاك خودم و دمم را بگذارم روي كولم و بروم توي اطاق و در نبود آينه به در و ديوار خيره شوم و فكر كنم اگر اساتيد محترم ترك گود كنند، چگونه حسابم را مي گذاري كف دست هايم و قلك عصبانيتت را توي سرم مي شكني و سكه هاي جيغت ممتد و دانه دانه بر سرم مي ريزند.

ولي حالا دور از پررويي هايم، شب كه مي شود از خودت و آينه ات كه به قول خودت اگر من فضولي نمي كردم بهترين جايي كه مي توانست داشته باشد، همين اطاقك نمناك زير شيرواني بود كه بخاطرش چه منت ها بر سرم كه نگذاشتي، مي ترسم . آن موقع كه تكرار حرف هايت آنقدر در سرم مي پيچد كه عينيت مي يابد و هي نگاهم به آينه است كه الان شروع مي كند به اين كار و آن كار و از اين شانه به آن شانه مي كنم . چشم هايم گرم نشده، كابوس آينه ها با جيغ بيدارم مي كند. اصلا تمام حرف هايي را كه مي زني، نيمه شب از صفحه خيالاتت لشكر بر خواب هاي چند دقيقه ايم مي كشند و دور سرم چرخ مي خورند و آب دهنم را بخار مي كنند تا بالاخره تنها راه بيراهه اي را كه مي بينم اين است كه گردن آينه را مثل بچه گربه مرده اي بگيرم و آرام بگذارم پشت در و تو هم انگار مويت را آتش زده باشند، عقربه يك دور نزده و چراغ خاموش نشده يا با دست يا با لگد در را محكم باز مي كني و در حالي كه چهره ات به نظرم خيلي عوض شده ، هواي اطرافت خشمگين تر شده و صدايت بم تر شده و من مي گذارمش به پاي سياهي و چشمان شب نبينم و گوش بي سمعكم، دو لگد به ته تخت چوبي هم مي كوبي و همانطور كه آينه را روي سينه ات فشار مي دهي، داد مي زني : تو نمي فهمي وگرنه اگر بداني اين آينه مي تواند كل اين دنيا را، مي فهمي، همه اين دنيا را چگونه سر و ته كند از اين غلط ها نمي كردي و من بهترين موضعي را كه بتوانم بگيرم اين است كه از ترس لاي پتويم قايم شوم تا آبها از آسياب بيفتد و بريزد بر آتشت. مي روي بخوابي و من كه خواب از كله ام پريده، در را آرام باز مي كنم و نور اطاقم بيرون مي افتد و خورشيد خانه مي شود . كج برروي پله ها راست و خم مي شود. نمي دانم چقدر جير جير اين در چوبي پوسيده و نور اطاق زير شيرواني از صداي آن آينه قديمي كم تر است كه پلك بر هم نمي زني و من آرام روي چوب ها راه مي روم تا از اين بالا ببينم آينه را چگونه در بغل گرفتي و مثل معشوقه اي به تنت گذاشتي .

مي ترسم بيايم پايين و آينه را از توي بغلت بگيرم. يك چيز وراي ترس از جيغ و فريادت كه با صداي زوزه گرگ ها از دوردست ها، در سياهي شب قايم مي شود و يكدفعه از بالا به سر و جانم مي پرد. حتي اگر برخيزي و آينه را بوسه دهي و چهره را با گل خنده ات باز كني، وجودم شب ها يك نيازترسناکی را احساس مي كند كه نمي دانم چه چيزي اسمش را بگذارم تا بداني. هر لحظه كه آينه را در بغلت داري و مثل معشوقه ای به سينه ات مي فشاري يا حتي وقتي كه آينه را مي گذاري جلوي صورتت و گاهي روبرويش مي خندي و شكل هاي عجيب و غريب در مي آوري و آنقدر محوي كه متوجه ام نمي شوي از آن بالا چگونه نگاهت مي كنم. مي روي كاسه سفالي را از آب لبالب مي كني ، فوت مي كني و مي گذاري بغل آينه و يك حرف هايي مي زني که از اینجا دور است. خيلي جرات مي خواهد این موقع بالاي سرت بايستم و نگاهت كنم ولي پيدا مي كنم و مي ايستم و شب كه پاورچين پاورچين با موهاي سياه بلندش قدم بر مي دارد, هر لحظه پشيمان تر مي شوم از اين كه آينه را به همين سادگي از خودم جدا كردم.

راه مي روم توي اطاق و محكم پايم را مي كوبم بر زمين خودم و سقف تو. خانه كوتاه و بلند مي شود .سرم گاهي از سقف مي زند بيرون.تو خوابیده ای. مي دانم وقتي يك بار كه بلند شدي ديگر محال است تا صبح از خواب برخيزي. انگار با آن شكلك ها, خودت را هيپنوتيزم مي كني و زبانت را آنقدر مثل پاندول ساعت اينور و آنور مي كني و كره چشمانت را با حركتش تكان مي دهي, كه بيهوش روي تخت مي افتي ولي آينه را محكم به خودت چسبانده اي و هر كس نداند نمي تواند ببيند آينه را يا شايد تو را كه انگار جفتتان را در كوره اي ذوب كرده اند و مثل معشوق ها دوباره در يك قالب گذاشته اند. يكي دو بار از پله ها پايين مي آيم و بدون اينكه دست به چيزي بزنم هراسناك تو را مي بينم كه دنبالم كرده اي .مي دوم و تو از ميانم مي گذري ( عين همان روز كه آن بچه را از مادرش گرفتي و روي پله ها از دستت افتاد. وقتي به نرده ها مي خورد و چرخ مي زد مادرش جيغ مي كشيد و تو فرار مي كردي مثل من). چه سر و صدايي مي كنم و چقدر زير پله خانه عنكبوت هاي پیر را خراب مي كنم ولي تو خوابي.

مي روم توي اطاق. انگشت هايم مي لرزند و مثل زلزله اي مي افتند به سر تا پايم. بيرون را نگاه مي كنم، برف مي بارد و بعد باران و رعد مي زند و آسمان صاف مي شود و بعد دوباره باران مي ريزد. شديد و شديدتر. شلاق بر زمين و زمان مي زند. سر تا سر خانه چوبي صداي ضرب دارش كه به اينور و آن ور مي خورد، مي پيچد. مثل سربازهايي كه با لگد مي خواهند در را بشكنند و صدايش با صداي زنگ ساعت بزرگ درهم مي آميزد. شب است و چيزي را نمي بينم.

مي روم روي تخت. ستاره اي كه ندارم، دانه هاي باراني را مي شمارم كه از سقف مي چكند رويم . خيال خام است خواب. دستي بر سرم مي كشم . موها يم بلند شده و كمي خيس. گرماي رشدشان را احساس مي كنم. بلند مي شوم. هوس مي كنم بروم بيرون از خانه. كم ترس تر مي آيم پايين. با اينكه خانه را خوب مي شناسم، درش را گم مي كنم. مثل هميشه. انگار با گردش خورشيد دور خانه مي گردد. وقتي روي زمين مي افتد، خانه بي در مي شود. گاهي هم تمام خانه در است و وقتي نگاه مي كنم خود را در جنگل تاريكی مي بينم که در آن آسمان مخملي بي ستاره اي دورم را گرفته است. نگاه مي كنم. در محيط خانه را مي چرخد و بالاي سرم را سوراخ مي كند. مثل تكه ابري كه بالاي سرم باشد پر آب مي ريزد. فرار مي كنم. ولي هر جا مي ايستم بر سرم مي بارد. مي آيم طرف تو و آينه. مي آيد و چند قدم مانده به تو مي ايستد. محكم دانه هايش بغلم به زمين مي خورند. چهره ات را در تاريكي نگاه مي كنم. تو عوض شده اي. نسبت به چند ساعت قبل كه آمدي بالا.حتي نسبت به چند لحظه پيش كه دیدمت. دور مي شوم. چند قدم رو به عقب. مي خورم به ديوار پشت و مي ايستم. از آنجا نگاه مي كنم. چشمانت شبيه تيله هايي هستند كه با فشار دست جايشان داده باشند و خون از بغلشان تراوش كرده . نمي دانم چه كسي چراغ ها را خاموش مي كند. ولي همه خانه تاريك مي شود و شكم آسمان مي درد و نوري همه جا را روشن مي كند. همانطور مي ماند و نعره اي گوش زمين و زمان را سوراخ مي كند. قطع نمي شود. دو دستم را از صدا روي گوشم مي گذارم. به تو نزديك تر مي شوم . خانه حالا روشن است و آسمان يك نفس دادش را ادامه مي دهد و با جيغ خاموش تو جفت مي شود. باران خانه را تا مچ پايم پرآب كرده. تو و آينه فرقي ندارد. مي كشم .خيس و يك دست بر گوش با سرعت مي دوم به طرف اطاق بالا.

آينه را سر جايش مي گذارم.

Share/Save/Bookmark

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)



آرشیو ماهانه