تاریخ انتشار: ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ • چاپ کنید    
داستان 4، قلم زرین زمانه

گريز از ماهي

زير نور تير برق در سياهي بي کران آسمان که به درونِ چاه عميقي مي مانست ، باران از هم باز مي شد و با شتاب از آسمان مي گريخت و سراسيمه و پراکنده به زمين مي خورد انگار قطرات آب از ماهي معلق در آسمان پيشي گرفته باشند و روي پالتوي مشکي که همين زمستان پارسال خريده بودم و مرد برتن داشت،با رد خيسي گم شوند، مردي با لبهاي کلفت و گوشتالويي که در همان نظر اول مي شد فهميد تنها براي فحش دادن بازو بسته مي شوند، نا آرام،زير پنجره اتاقم پشت در آهني خانه ام ايستاده است و چنانکه يکسره زنگ را فشار مي دهد وگاهي به در مي کوبد هراسان به اين سوي و آن سوي خيابان مي نگرد ، شب زير باران وهمناک تر از هميشه است،نه غافلگيرکردن باران بهاري و نه صداي شليکي که در شهر پيچيده بود نتوانسته بود که شلوغي سيزده بدر را به خانه هايشان باز گرداند همين هم شايد بر ترسم مي افزود،نمي خواستم در راباز کنم،چرا بايد دررا باز مي کردم، اگر کسي او را ديده بود چه مي کردم،به پسرم که آرام در آغوش مادرش به خواب رفته است، نگاه مي کنم، بايد به او رحم کنم ،دليلي نمي بينم که در راباز کنم،من از همان اول هم به او گفته بودم ،گفته بودم که با تصميمش مخالفم.حالا تنها پشت پرده اين پنجره رو به اين خيابانهاي خاموش که انگار آن را برديواره چاهي کنده اند.پنهان شده ام ،او مرا نمي بيند،خيلي چشمش کار کند، پشت پنجره ،اين تنگ ماهي را ببيند که ماهي امسال عيد، درآن با چشمهاي بازش به ما خيره شده و يا شايد خواب مارا مي بيندو لبهايش براي تنفسي ناگزير بازو بسته مي شوند.
مي گفت:

- فقط امشب رو خونت مي مونم.

ميدانستم اصلش هم همين امشب است،مطمئنا امشب تمام شهر را دنبالش مي گشتندو اگرکسي را که پناهش داده بود مي يافتند، اعدامش مي کردند،به او گفته بودم من با کشتن هر کسي مخالفم ،حالا طرف هرچقدر هم که جلاد بوده باشد،اما طاقت ديدن اين حالش را هم نداشتم،اينگونه که زير باران خيس شده بود کسي شجاعتش را نمي ديدونمي فهميد که اين همان دلاوري است که برديوارهاي عمودي مي راند، عين پرنده کوچک آب کشيده اي شده بود که دل هر رهگذري را مي سوزاند،

- يادت نيس چه کسايي رو از ملت گرفت،هرکدومشون يه دنيا بودن، همه اشون مخ!

يادت نيس کفن مي پوشيدند و توي خيابون با چند تا چماقدار راه مي افتادن و همه دکه هاي روزنامه فروشي رو مي سوزوندن يادت نيست کتاب فروشي رضارو آتيش زد و ده سال خونه نشين اش کرد!؟از سر اين خيابون تا ته اش جهنمي درست مي کرد که تمام اعضاي بدن آدم مثل بيد مي لرزيد.فرياد مي زدن و شعار مي دادن و تمام خيابونو به آتيش مي کشيدن،ما ترسو نبوديم ، بوديم!؟ اينو بايد بفهمه!کي جرات داشت با ما اينکارو کنه؟سزاي کله شقي اش رو بايد ببينه!چرا نمي خواي بفهمي که اونا به ما نارو زدن!تو همه چيزرو فراموش کردي!

گفتم:

-نه ،خوب يادمه،فراموش نکردم!هيچ چيزرو! همه چيز خوب يادمه، اون بامن همکلاس بود،رياضي اش خيلي خوب بود،زبانش هم عالي بود اصلا کله اش کار مي کرد،تو راه مدرسه يه مغازه بود که از اين صفحه هاي گرامافون مي فروخت همه اش از اون تو صداي مرضيه مي اومد سنگ خارا توي صداش زنگ مي زد!از اونجا که مي گذشتيم گوشهايش رو مي گرفت حرومزاده مي گفت صداي زن حرومه! ما بهش مي خنديديم، تا ازاونجا رد شيم،گوشهاشو نگه مي داشت!مي خوام بگم خريتش هيچ ربطي به انقلاب نداشت! وقت مي گذاشت و ميومد خونه امون و به من فيزيک ياد مي داد!مفت و مجاني!مي بيني ؟مي بيني همه چيز خوب يادمه!

-مي دوني چه حکم اعدامهايي صادر کرد؟چه شکنجه هايي کرد؟خواهر رضارو يادته ...سپيده رو مي گم،.حيف نبود!؟ حالا از اون چي مونده؟شبي هزار تا قرص و زهرومارديگه مي خوره تا خوابش ببره تازه يه دليلي داشته که نکشتدش يه دليل کثيف!،مگه چند تادختر عين اون تو شهر بودن؟...حالا شعورش هيچي زيباييشو بگو؟.... اما خوشم اومد ازش... ميگن تو بازجويي اش يه کشيده آبدار خوابونده زير گوشش!ميگن با صندلي توي صورتش کوبيده بود ميگن هنوزم رد زخمي که پايه صندلي روي دماغ کج اون عوضي انداخته رو توي صورتش مي شه ديد.

--آره ميگن،ميگن!اما اينا ديگه گذشته!حالا ديگه نمي خوام به چيزي فکر کنم ديگه همونقدر از لنين بدم مي ياد که از شريعتي!اصلن کاري به کارشون ندارم!بدون همه ي اينا بهتر مي شه نفس کشيد!

-دروغ ميگي! تو از بچگي ات هم همينطور بودي،واسه ترست همه چيزو توجيه مي کردي!هميشه وسطش جا مي زدي!سيزده روز عيد که تموم مي شد حوصله ات از ماهي توي تنگ هم سر مي رفت و مي انداختي اش توي چاه!

اين يکي را راست مي گفتي،سيزده بدر که مي رسيد تنگ ماهي را برمي داشتم و مي رفتم سرچاه خانه امان!ديگر عين آن روزهاي آخر زمستان که با اشتياق خريده بودمش،دوستش نداشتم،ماهي کاهلي که با صداي توپ-برخلاف افسانه هايي که مادرم تعريف مي کرد- هيچ عيدي از آب بيرون نمي پريد و هميشه با آرامشش در انتظارم مي گذاشت،طوريکه ثانيه هاي آخر و اول هرسال را در انتظار بيرون پريدنش حرام مي کردم،آنوقت ماهي را با همه آب اطرافش در چاه مي ريختم،دوست داشتم ماهي از آب پيشي بگيرد در سقوط و رسيدن به آب و چرخ زدنهاي پياپي در حلقه چاه، اماچاه تاريک بود و هيچوقت نمي شد ببيني که کدام يکي اشان اول مي رسند،نمي شد بفهمي که در سقوطِ اين بار، ماهي سنگين تر است يا مايه حياتش که تمام زندگيش را در برگرفته است و حال درپراکندگي قطراتش به سقوطي ناچار تن داده است! مي خواستم بدانم که آيا اين سقوط را به پاي عمر ماهي مي نويسند يا عمرمن!؟زندگي در پرت شدني که به يک خواب کوتاه مي ماند! راستي چه بر ماهي مي گذشت در آن ثانيه ها که تنها وزن سبک درونش فرمان مي داد!چه مي فهميد وقتي که جان ظريفش را در ناخودآگاهي سقوط،پيچ و تاب مي داد؟مي دانم که تو هم از همان موقع بود که طراوت سرعت را در مقابل آرامش ذاتي ماهي دوست داشتي و آنرا مي پرستيدي ،اصلا مگر مي شد به اين سرعت ناچار دل نداد و خيره نشد؟احساس مي کردم حتي خدا هم خوشش مي آيد، آرامش ماهي را در موقعيتي مغاير با آهستگي ذاتي اش قرار دهم وآنوقت تماشا کنم جدال ناگريزش را،

به او گفتم:
-همه چيز تغيير مي کنه ،حتي همين چاه خونه که ماهي عيد هر سال رو از ما مي گرفت و يکسال بزرگترمون مي کرد!اونموقع،دو سه سال بيشتر نداشتم ،سالهاي فيروزه اي رنگ هرآدم همون سالهاست،همون سالها که نمي گفتم نميشه فهميد! خوب مي پاييدم ببينم ماهي از آب جلو ميزنه يا قطره هاي پرخروش آب از ماهي،اينا مال قبل از اونه که تو بري و توي اون چاه فرياد بکشي،اون دختره همسايه امون يادته؟ هميشه لباس عروس کوتاهي مي پوشيد عين فرشته هايي بود که توي کتاب مقدس با رنگ و روغن کار شده باشن اما اسمش فريماه بود....خداي من! يعني اون الان کجاست؟ يادته ،يکروز تو عالم کودکي بين همه بچه هاي هم محل، آروم بهش نزديک شدم ودامن کوتاهش رو بالا زدم،خم شدم و خوب نگاه کردم، فقط مي خواستم بدونم اون پايين چه خبره؟ نمي دونم حالا فکر مي کنم اينم از اون هوش ذاتي آدمه که خوب بو مي کشه ،يا شايدهم عين بي اختياري ماهي توي سقوطه،بچه ها همه به من خنديدن!اما دختره نخنديد،همونطور ايستاد و تکان نخورد، مي خواستم بدونم اون پايين چه خبره!اي کاش همونقدر احمق باقي مي مونديم،همونقدر باهوش!اما واسه تو معني ها تفاوت داشت حتي همين چاه هم يه معني ديگه مي داد براي تو !تو اصلن چند سال بعد چاه رو توي خونه امون ديدي،وقتي که تازه صدات دورگه شده بود و مامان بهت گفت که واسه اينکه صدات مردونه بشه بايد توي چاه فرياد بکشي!مي بيني همه چيز واسه تو فرق داشت!همه چيز!

با لبهاي کلفتت خنديدي و گفتي:

-مطمئنم که ماهي ات رو ترسوندم ،صدام خروسک گرفته بود و همه مسخره ا م مي کردن

-اما من! من در همون روزهاي پرغوغا و پرفريادت تو فکر يکي بودم که توي سالهاي فيروزه اي رنگم گم شده بود،شبا مي رفتم و کنار اون چاه مي نشستم و به عکس ماه خيره مي شدم که مي افتاد توي چاه لابد در راه يکي از چرخ زدنهاي ماهي سالهاي پيش،که ديگه در اون سياهي نمي ديدمش اما حتما توي اون سياهي بود!نبود!؟مي بيني ما زمين تا آسمون باهم تفاوت داريم ،زمين تا آسمون باهم فاصله داريم عين اون ماه و ماهي کنارهم بوديم اما خيلي فاصله داشتيم باهم!تو حتي نمي دوني که من تو فکر کي بودم!؟ مي دوني؟

يادته مدرسه امون از خونمون خيلي فاصله داشت، يکي از رعيتهاي پدرم هر روز مي اومد دنبالم!منو مي انداخت توي يه زنبيل و روي کولش مي گذاشت تا به خونه برسونه ،اونروزا کوليهاي زيادي به شهرمون مي اومدن با لباسهاي رنگارنگ!يکي اشون خرس سبزِ مريضي رو-اصلش سياه بود اما رنگش کرده بودند- مي آورد و نمايش مي داد ،يکي اشون کمانچه مي زد و ميمونِ قرمزرنگ رو مي رقصوند جوونتر که شديم کتاب مياوردن!کتابهاي جلد سفيد! مادرِماکسيم گورکي رو يادته که چند دور با هم خونديم وچقدر ديديم که مادرمون شبيه اش نبود!

اما اون روزکه ميگم يه پهلوون اومده بود همه اشون هم بساطشونرو کنار مدرسه پهن مي کردن آخه از ماها کنجکاوتر کسي توي شهر نبود ا ماها خيلي چيزارو نديده بوديم،دنيامون کوچيک بود شايد، دوس داشتيم حيرت کنيم يعني همينو مي خواستيم که يکي حيرونمون کنه!بچه ها و بزرگترها دورش جمع شده بودن عين آدمهايي که الان دور تو جمع مي شن و از بالا به شجاعتت نگاه مي کنن!به سختي حلقه رو کنار زدم و تو رفتم ،پهلوون هيکل اونچناني نداشت،اما دستاشو بازمي کردو توي حلقه جمعيت چرخ ميزد و نعره ميکشيد صداشم کلفت نبود اما سبيلاي کلفتي داشت، روي بازوهاش خالکوبي فيروزه اي رنگ مرده اي بود،اژدهاي پوسيده اي رو به ياد آدم مي انداخت، زنجيرو دور بازوش مي بست و رجز مي خوند،وردستش هم هفت دور پياله رابين جمعيت مي چرخوند وپول جمع مي کردآن وقت پهلوون،تازه، زور آخرو مي زد،صورتش سرخ مي شد و نفس کشدارش سبيلهاشو هوا مي داد،ملت صلوات مي فرستادن ،عين کاري بود که الان تو مي کني، بساطي که تو پهن مي کني روي اوون ديوارهاي چوبي!معرکه اي که تو بپا مي کني!

همه آدمها از پهلووني اش کيف مي کردن!اما خب چن نفرهم دورو ورم بودن که مي گفتن زنجيرش قلابيه، يه خال جوش زده رو هر کدومشون،هميشه اين آدما پيدا مي شن!اما من با چشماي خودم ديدم که زنجيرش سالم بود،خلاصه اونقدر سرگرمش شدم که نفهميدم کي معرکه تموم شد اومدم دم در مدرسه اما کسي دنبالم نيومده بود،لابد وقتي سرم گرم معرکه بود فرستاده پدرم دنبالم اومده بود و توي شلوغي آدما، نتونسته بود منو پيداکنه و به خونه برگشته بود،خيلي ترسيده بودم حتي خيلي بيشتر از همين الان که تو داري مدام به در خونه ام مي کوبي!اونروز با خودم فکر کردم که ديگه هيچکس منو پيدا نمي کنه؟ديگه کسي منو نمي شناخت،من هرروز توي زنبيل، خوابم مي برد و راه خونه رو نمي ديدم ،حواسم به راه خونه نبود!

کنار در مدرسه وايسادم و گريه کردم اونقدر شديد که گريه نمي ذاشت حتي نفسم بالا بياد،همه مي گذشتن و انگار هيچکس منو نمي ديدتو هرگز اينقدر تنها نشدي...آدم با دشمنش باشه و تنها نباشه.فقط يکي باشه که بشناسدش دلم مادرمو مي خواست...کم آدم توي اين موقعيت قرار ميگيره ،شايد فقط در بچگي! اونم وقتي که گم مي شه،اونموقع تازه مي فهمه حقيقت چيه،سخته آدم گم شدنشو بفهمه ،تنهاييشو!اونهم اونقدر زلال! فهميدناي اون موقع زلال بود!انگار يکي هست که تا بچه اي هواتو داره و زندگيتو جمع و جورمي کنه بعد که ولت کرد يکدفعه پخش و پلا مي شي بين آدمها!اونوقت مي شنوي صداي زِرِ اونهاييرو که ميگن زنجيرش قلابيه!يکي ميشه من، يکي ميشه تو، يکي ميشه دشمنت!

اما اون موقع من فقط ترسيده بودم! از زلاليِ سرد اون تنهايي که باراولم بود تجربه مي کردم مي ترسيدم،يکدفعه بين اون همه ناشناس، يه دستي آروم سرمو نوازش کرد،يه دستِ سفيد که ردخون رو توي رگهاش،مي تونستي ببيني،جوشش رودخونه آبي رو برسينه بلور،نگاه کردم يه زن جوون بود،اون منو نمي شناخت اما مهربون بود!دستاش عطر مي داد،عطر نمي دونم چي...ولي عطرِ عطر بود ديگه هيچي ازش يادم نيست،فقط مي تونم بگم زيبا بود چه جوري زيبا بود؟ نمي دونم!نشوني خونم رو پرسيد سفيد بود مثلِ ماه بود! عين اون ديگه من زن نديدم،انگار فريماه بزرگ شده باشه!زنم وقتي که باهم آشنا شديم شبيه اون بود اما از وقتي با هميم، ميبينم که اون نيست!يعني گاهي وقتها هست بيشتر وقتها نيست!اسممو پرسيد و فاميليمو!

دستش داغ بود دستمو گرفت و منو و به خونه رسوند، اونروز من عين کورها شده بودم،اگه دستمو ول مي کرد مي خوردم زمين!اما عجيبه! اون دم در منو بوسيد وگفت:

- چشات عينه آينه است پسر کوچولو و چقدر هم غمزده است

بعد هم خداحافظي کرد و رفت! از اونموقع ولم نکرده اون زن!توي اون چاهي که تو فرياد مي کشيدي من اونو مي ديدم هر شب!اوني که به چشاي کورم مي گفت عين آينه است!عينه آينه پسرکوچولو!خيلي حيف شد خيلي حيف شد،خيلي ، خيلي!بايد دستاشو همونموقع مي بوسيدم!

-مي دونم!مي دونم کيو مي گي!،عينه سپيده بود، فرزبود و پرنشاط، ملت که جمع مي شدن جلدي توي شلوغي کاغذا رو پخش مي کرد،من که وارد گود مي شدم اول موتورو روشن مي کردم و کمي گاز مي دادم جمعيت بالاي سرم از غريدن موتور کيف مي کردن،معرکه هام از معرکه پهلووني که ميگي شلوغتر بود،بالارو که نگاه مي کردم، ملت که صورتمو مي ديدن کلي کف مي زدن واسم!موتورو روشن مي ذاشتم و خودم مي رفتم بيرون يه نخ سيگار مي کشيدم تا جمعيت زيادتر بشه و سپيده کارشو تموم کنه!بيرون از گود اون چاه، موقع سيگارکشيدن هيچکس منو نمي شناخت و برام کف نمي زد اما توي گود..اول مثل اون پهلووون توي گود روي زمين صاف چرخ مي زدم وگاز مي دادم و سرعت مي گرفتم ،موتور و من نعره مي کشيديم ،بعد فرمون مي دادم و از سطح شيبدار تا ديوارهاي چوبي عمودي اون چاه بالا مي اومدم هر از گاهي هم اوج مي گرفتم تا اون بالا،تا نوري که از لاي سقف حصيري استوانه مي اومد! صورتمو بالا مي آوردم و اشتياق آدمارو مي ديدم،ديگه بالا و پايين فرقي نمي کرد،همه چيز تبديل مي شد به يک سياهي که عين سرمه روي چشمات کشيده مي شد،رنگها باهم قاطي مي شدند و مي شد تنها يه رنگِ پرسرعت! گاهي هم باد حصيري رو که بالاي اون استوانه چوبي بسته بوديم کنار ميزدو نور توي چشمم مي خورد،اونموقع بايد حواسمو جمع مي کردم که با يه فرمون الکي نيفتم وسط گود! نگاه مي کردم ودستهاي بچه هايي رو که پول مي دادن نشونه مي گرفتم و ميرفتم بالا و با جيغشون پول رو از دستشون مي قاپيدم!نمي دونم از چي کيف مي کردن ، از ترس،از غرش غير طبيعي موتور يا از لرزوندن ديوارها زير پاهاشون،مي ترسيدند و کيف مي کردن! سرعت که مي گرفتم يه چيزي منو محکم مي چسبوند به اون ديوارهاي عمودي،ديوارهاي عمودي اون استوانه چوبي بي احساس ،اون چاه!نيرويي نامرئي که نمي ذاشت بيفتم از اون ديوار مرگ آور!همون خال جوشهايي که روي زنجير پهلوون بود و تو نمي ديدي!مي ذاشت که من اوج بگيرم و شجاع بمونم!فرق کنم با آدمهايي که دورم وايسادنو واسم کف ميزنن شبيه يکي بشم که اغلب نيستم! اينو به اون کثافت هم گفتم سرعت و شجاعت باهم رابطه دارن!

اولين باري که رفتم بازجويي گفتن آقاي حقيقت توي اتاق منتظرتونه! چشامو باز کردن ديدم خود نامردش بود لعنتيها هزار تا اسم دارن يه عينک مشکي زده بود و لاغر تر از گذشته بودبا ااون دماغِ کجش!عين مرتاضا شده بود، انگار هرگز منو نمي شناخت خشک و رسمي با من حرف زد هر چه خواستم اون دورانو يادش بندازم اصلن راه نمي داد!مي خواس خردم کنه!يه لبخندِ موذي روي لبش بود:

مي گفت شنيدم مست مي کني و سوار موتور مي شي!؟

گفتم :واسه همين منو آوردي اينجا؟!مست مي کنم تا سبک بشم و گريز از مرکزم کمتر بشه بلکه از شرم راحت شي!اين که ساده اس وتازه هم به نفعتونه! عجيبه اينو نفهمي!فيزيک رو که شمايادم دادي حاجي!

به من گفت سبکم نشي،مرکز تفت مي کنه بيرون!

عينِ سگ دروغ مي گفت!گاز که مي دادم روي ديوارها،همه ته دلشون خالي مي شد ،تمام استوانه مي لرزيد!من ديوارا رو هل مي دادم کنار،اصلن مرکز هم همدستم بود وزن من و مرکز و سرعت با هم ديوارارو هل مي داديم ،مگه نه؟!همون وزني که اگه گاز نمي دادم با سر منو مي کوبوند وسط گود،همون وزنِ سقوط آور! اما حالا ديگه دلم نمي خواد تنها، بکشمش، حيفه اگه همينجوري بميره دلم مي خواد هرجوري هست اينو تو کله اش فرو کنم،مي خوام بفهمه که دروغ ميگه!دلم ميخواد بدزدمشو و اونوقت يه بطر عرقو به زور توي حلقش خالي کنم ،اصلا تو مزه ي عرقو چشيدي که اينطوري حرف ميزني نامرد؟ اين همه يقينو از کجا مي آري بزدل؟

نچشيده! دروغ ميگه! مي دونم اگه بچشه مست ميشه، خوبم مست ميشه! دروغ ميگه!اگه دروغ نمي گفت سپيده رو مي کشت!؟اصلن چرا سپيده رو نکشت ؟!مگه حکمش اعدام نبود چرا به سپيده اون پيشنهاد بي شرمانه رو داد!

ماهي در تنگ شيشه اي تکان نمي خورد ،اما ما ناآرام بوديم،ناآرامتر ازهمه آن سالها،نبايد مي گذاشتم ماهي امسال در اين غوغاي شبانه امان خوابش ببرد،بايد پسرم و سپيده را که با هزار قرص و زهرمار ديگر خوابش برده بيدار کنم و با هم برويم پاي چاه،پسرم آرام در آغوش سپيده خوابيده است و دستهاي شفاف سپيده که رد خون را مي تواني زير سفيدي پوستش ببيني به نوازش روي صورتش مانده است ،صورتي با چشمهاي غمزدهِ آينه ايش و دماغ کج اش و لبهايي کلفت و گوشتالو،ديگر سيزده روز،تمام است، بايد بيدارشان کنم و باهم برويم سرچاه بايد باهم ماهي را بيندازيم توي چاه و خوب نگاه کنيم که ماهي از آب زودتر مي رسد يانه!مي خواهم امشب باز به چرخهاي ناديدني ماهي در چاه خيره شويم!

-حتم دارم که ماهي هنوزم عاشقه اينه که باباله هاي رويايي اش چرخ بزنه و چرخ بزنه و گازبده و از ديواراي سنگي چاه بياد بالا!بياد بالا تا خودخود ماه!تا خود خود ماهي که افتاده توي چاه!

پنجره را باز مي کنم ،سپيده کنارم است،کنار ماهي،پسرم تنگ ماهي را دستش مي گيرد و همانطور که سرش را از پنجره اي که گويي بر ديواره چاهي کنده اند، بيرون مي برد، به تو که بي تاب آن پايين ايستاده اي، نهيب مي زند:

-بابا،ما داريم ماهي رو مي اندازيمش توي چاه، خوب نيگاه کن ،

خوب نگاه کن و بگو اون پايين چه خبره!

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

نوع روایت و دیدگاه سینمایی نویسنده به همراه تعهدی که درنوشته وجود دارد ازنکات بارز این داستان است ؛آنچه که باعث شد برای این داستان یادداشتی بنگارم همانا وجدی است که از خواندن داستانی تمثیلی حاصل گردید و لذت واشکافی آن ،دریغ است که می بینیم نسل داستانهای حرف دار از بین می روندو جایش را داستانهایی که دغدغه لحظه دارند پر می کنند.همیشه داستانی می ماند که می اندیشد از خواندن این داستان به وجد امده ام تا بعد که به تفصیل در باره اش بنویسم

-- یک نویسنده ، Sep 7, 2007

نظر بدهید

(نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.)
-لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.
-کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و منتشر نخواهد شد.


(نشانی ایمیل‌تان نزد ما مانده، منتشر نمی‌شود)



آرشیو ماهانه