رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۹ دی ۱۳۸۷
نگاهی به نقدهای محسن کدیور از نمادهای روشنفکری دینی (۴)

پیامبر ناتوان

اکبر گنجی

۱- پیامبر ناتوان، مردم ناتوان

متن مصاحبه مردم و پیامبر گرامی اسلام را ناتوان از رفع مشکلات و حل مسائل زمانه‌شان معرفی می‌کنند. از این رو خداوند باید مستقیماً به کمک آنان آمده و با نزول وحی، مسائل آنان را حل و مشکلات‌شان را رفع می‌کرده است.

گفته می‌شود:

«آیا قرآن کریم حق نداشته برای حل مسائل عصر نزول خود راه‌حل ارائه بکند؟ یعنی آیا پیامبر شخصا می‌توانسته همه‌ی مسائل زمان خود را بدون کمک مستقیم خداوند حل کند؟ به این معنا که دربرابر معضلاتی که رخ می‌نمود، آیا پیامبر بدون نزول آیه می‌توانست همه‌ی مشکلات را حل کند؟ اگر به این پرسش پاسخ منفی دهیم – که ظاهرا پاسخ درست هم همین است – پس پیامبر نیازمند کمک مستقیم خداوند بوده است. در این صورت ما آیاتی خواهیم داشت که آن بخش از آیات قرآن ناظر به حل مشکلات موقت دوران حضور است و حکم این آیات با آیاتی که در مقام حل مشکلات همه‌ی دوران‌ها هستند، متفاوت خواهد بود. بنده معتقدم که هر دو دسته از آیات در قرآن وجود دارد. آیاتی که ناظر به قواعد کلی هستی هستند و آیاتی که ناظر به مسائل خاص دوران نزول هستند.»

این مدعا از زوایای گوناگون قابل نقد است:

۱-۱- اکثریت احکام عبادی و غیرعبادی اسلام، همان قوانین اعراب جاهلی است که قرآن آنها را با اندکی تغییر امضاء کرده است1.

به عنوان نمونه به قصاص بنگرید که پیش از اسلام وجود داشت. این مسأله آن‌قدر عادی است که فخررازی در تفسیر کبیر‌اش، آیه‌ی و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب (بقره، ۱۷۹) را فقط از جهت فصاحت بالاتر از جملات اعراب می‌داند.

وی می‌گوید:

«علمای بیان هم‌داستانند که این آیه از نظر جمع معانی و ایجاز در عالی‌ترین درجه‌ی فصاحت است. چه عرب [پیش از نزول قرآن] این معنی را به الفاظ گوناگون بیان کرده است. از جمله گفته است: قتل البعض احیاء للجمیع (کشتن عده‌ای معدود، برای جامعه زندگی بخش است).

یا: اکثروا القتل لیقل القتل (بیشتر بکشید تا مألاً کمتر کشته شوند). و بهترین گفته‌ای که از آنان در این زمینه نقل شده این است: القتل انفی للقتل (قتل بازدارنده و دوردارنده‌ی قتل است).

آری تعبیر قرآن از اینها فصیح‌تر و تفاوت‌شان در چند چیز است:

۱) و لکم فی القصاص حیوه (بهر شما در قصاص حیاتی نهفته است) از همه‌ی عبارات کوتاه‌تر است، چه «ولکم» [بهر شما] را نباید به حساب آوریم، زیرا تقدیراً در همه‌ی آن عبارات نهفته است. آنجا هم که می‌گویند قتل البعض احیاء للجمیع، ناچار باید چنین عبارتی را مفروض گرفت، همچنین در القتل انفی للقتل. چون تأمل شود دریافته می‌شود که «فی القصاص حیوه» از «القتل انفی للقتل» کوتاه‌تر است.

۲) قول عرب [جاهلی] «القتل انفی للقتل» به ظاهر وجود یک چیز را مایه‌ی نفی و انتفاء آن قرار داده است و این محال است. ولی «فی القصاص حیوه» چنین نیست، چه نوع خاصی از کشتن را که قصاص باشد یاد می‌کند. دیگر اینکه قصاص را مایه‌ی حیات مطلق قرار نداده، زیرا حیات را نکره آورده است، بلکه آن را مایه‌ی نوعی از حیات شمرده است.

۳) در قول «القتل انفی للقتل» لفظ قتل تکرار شده و در «فی القصاص حیوه» چنین نیست.

۴) قول «القتل انفی للقتل» فقط نفی یا منع را در بردارد، ولی قول «فی القصاص حیوه» هم منع قتل را در بردارد و هم جرح و جز آنها را، پس فواید بیشتری را در خود جمع دارد.

۵) نفی قتل، به تبع اینکه متضمن حصول حیات است، مطلوب است، ولی آیه، دلالت صریح بر حصول حیات دارد که مقصود اصلی و اولی است.

۶) قتل ظالمانه هم قتل است، حال آنکه باز دارنده از قتل نیست، سهل است افزاینده‌ی قتل است. چه بازدارنده و دور دارنده‌ی قتل نوع خاصی از قتل یعنی قصاص است، لذا ظاهر قول «القتل انفی للقتل» باطل است، ولی آیه ظاهراً و تقدیراً درست است. بدین گونه تفاوت بین آیه و کلام عرب معلوم شد2

شاه ولی‌الله دهلوی در کتاب حجه الله بالغه به صراحت می‌نویسد که اکثر احکام عبادی و غیرعبادی اسلام همان احکام جاری در جامعه‌ی اعراب است:

«راسخان در علم می‌دانند که شرع اسلام درباب نکاح و طلاق و معاملات و زینت و لباس و قضاء و حدود و قسمت غنائم چیزی نیاورد که اعراب ندانند یا در قبولش تردید کنند. بلی گاهی تصحیح خطاها رخ می‌داد مثل ربا که در میان‌شان رواج یافته بود و از آن نهی شدند...

دیه قتل در زمان عبدالمطلب ده شتر بود. دید که با ده شتر دست از آدمکشی برنمی دارند آن را به صد شتر رساند و پیامبرهم آن را نگاه داشت و عوض نکرد. اولین قسامه را ابوطالب برگزار کرد. از هر غارت یک چهارم به رئیس قوم می‌رسید پیامبر آن را یک پنجم کرد. قباد و انوشیروان پسرش مالیات و عشریه می‌گرفتند شرع هم چیزی نزدیک آن را آورد.

بنی‌اسرائیل زانیان را سنگسار می‌کردند و دست دزد را می‌بریدند و قاتل را می‌کشتند، قرآن هم همان را آورد و امثال اینها بسیار است که بر شخص محقق مخفی نخواهد ماند. بلکه اگر تو زیرک باشی و به جوانب احکام محیط باشی خواهی دانست که انبیأ علیه السلام در آیین و آداب عبادات هم چیزی نیاوردند که خودش یا مثلش در میان قومشان نباشد. البته تحریفات جاهلی را از آن زدودند و اوقات و ارکان مبهم و امور مهجور مانده را ضبط و ترویج کردند3

به این ترتیب، اعراب جاهلی، بدون کمک خدا، قوانینی برای اداره‌ی زندگی جمعی‌شان برساخته بودند. قرآن (خدا؟ پیامبر؟) همان قوانین را امضا کرده است، نه آنکه قوانین جدیدی آورده باشد که فقط و فقط خداوند قادر به وضع آنها بوده است.

۲-۱- بشر فارغ از وحی هم توانسته است مسائل و مشکلات زندگی خود را حل و رفع کند.

ابن خلدون در «مقدمه» نوشته است که بشر فارغ از وحی بهتر از انسان‌های دارای وحی مسائل و مشکلات زندگی خود را حل و رفع کرده است.

پس از این نشان داده خواهد شد که نواندیشان دینی قائل به کلام الله بودن قرآن، همان احکامی که به گمان آنها خداوند برای حل مشکلات فرستاده است را رد می‌کنند.

خوشبختانه در مصاحبه، یک نمونه از مسائل غیرقابل حل، که خداوند با نزول وحی آن را حل کرد، ارائه می‌گردد تا ذهن ما با مدعا بهتر آشنا شود...

در این «مصاحبه» گفته می‌شود:

«به عبارت دیگر در بین همه‌ی آیاتی که خداوند بیان فرموده است، یکی ناظر به یک مساله موقت و خاص است، مثل مساله پدرخوانده که یک بار در زمان پیامبر حل شد که حکم ازدواج همسر پسرخوانده، مثل همسر پسر واقعی نیست. مساله‌ای را که پیامبر خود به تنهائی نمی‌توانست حل کند، با کمک خداوند حل شد.»

این مدعا که موضوع یکی از مسائل لاینحل مردم زمان پیامبر بوده، مدعایی بلادلیل است. چه شواهد و قرائن نشان می‌دهند که مردم آن زمان گرفتار چنین مسأله‌ای بودند؟

یعنی تعداد زیادی از مردم می‌خواسته‌اند با همسر پسر خوانده خود ازدواج کنند، اما نمی‌دانستند راه‌حل این مسأله چیست؟

پیامبر گرامی اسلام هم نمی‌دانست راه‌حل این مسأله چیست؟ بعد خداوند برای حل مسأله‌ی به این مهمی – که در آن زمان برای مردم وجود داشت – به پیامبر فرمان داد که تو باید با همسر پسر خوانده‌ی خود ازدواج کنی تا این مسأله حل شود.

اما موضوع این است که ازدواج پیامبر گرامی اسلام با زینب، به جای آنکه مسأله‌ای را حل کند، مسائل عدیده‌ای به وجود آورد که نه توضیحات قرآن توانست آن مسائل را برای گذشتگان حل کند، و نه مسلمان‌های متعلق به دوران مدرن می‌توانند توجیهی قانع کننده به پرسش‌گران دراین خصوص عرضه بدارند.

یعنی به نظر می‌رسد، اگر پیامبر می‌فرمود، مردم، حکم ازدواج با همسر پسرخوانده چنین است، و آن بزرگوار، با همسر پسر خوانده‌ی خویش ازدواج نمی‌کرد، مسأله قابل قبول‌تر بود.

۳-۱- متن مصاحبه هیچ نمونه‌ای از احکام اجتماعی ناظر به همه‌ی زمان‌ها ارائه نمی‌کند تا مدعای‌شان قابل ارزیابی شود.

یعنی یکی از احکام غیرعبادی تأسیسی اسلام، که نه سابقه‌ای در جوامع دیگر داشته باشد، و نه بدون کمک خدا آدمیان قادر به وضع آن حکم باشند.

۲- مجتهدان، تعیین‌کنندگان احکام دائمی

مصاحبه، تفکیک احکام دائمی از احکام موقت را به مجتهدان واگذار می‌کند.

«سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است که تفکیک این دو دسته چگونه است؟ این تفکیک نیاز به اجتهاد دارد. این‌گونه نیست که بگوییم هر مومنی توانایی این تفکیک را دارا است. این هم اشتباهی است که مرتکب می‌شوند و چون فکر می‌کنند که دین متعلق به همه هست، پس این‌گونه مسائل فنی و ظریف هم در حد توان همه می‌باشد. همان‌گونه که از نتایج علم فیزیک یا به عنوان مثال مهندسی ساختمان همه مردم استفاده می‌کنند، اما درعین حال این استفاده به این معنا نیست که هرکسی که در ساختمان زندگی می‌کند، حق دارد نظر تخصصی و فنی راجع به مهندسی ساختمان بدهد، در علوم دینی هم همین گونه است. باید درس خواند و تحصیل کرد تا توانایی اظهارنظر حاصل شود، اما از نتایج و فواید آن همگان استفاده می‌کنند. فواید دینی، عمومی است اما اظهار نظر در این عرصه‌ها اظهارنظر تخصصی است و به نظر مجتهدان بصیر باز می‌گردد که تعیین کنند که فلان آیه، ناظر به مساله و زمانه خاصی است و فلان دسته از آیات، ناظر به همیشه‌اند.»

۱-۲- تشبیه مبنای استدلال نیست، برای اینکه با عوض کردن تشبیه، نتیجه تغییر خواهد کرد.

۲-۲- علوم تجربی و انسانی مدعی نیستند که همه‌ی مردم باید از راه تحقیق، مومن به آنها شوند. اسلام مدعی‌ست که بر همه‌ی دین‌داران واجب است که در اعتقادات، از راه تحقیق و استدلال، نه تقلیدو نقل، به درستی باورها برسند.

دین تمام وجود آدمی را در برمی‌گیرد. از این جهت، دین با هیچ یک از علوم یا فلسفه قابل قیاس نیست.

۳-۲- تمام احکام فقهی که در جمهوری اسلامی تغییر کرده‌اند، معلول فشار اجتماعی و فشارهای بین‌المللی بوده است، نه مجتهدان بصیر. فقها از سنگسار دفاع می‌کنند، اما زنان در مقابل آنها ایستاده‌اند. فقها از احکام ارتداد و محاربه دفاع می‌کنند، اما جامعه و مجامع بین‌المللی مدافع حقوق بشر در مقابل آنها ایستاده‌اند. حتی رهبری نظام، آقای خامنه‌ای، به فشار مجامع بین‌المللی برای تغییر احکام فقهی اعتراف کرده است. او می‌گوید: «دشمن نظام اسلامی را برای اجرا نکردن اسلام تحت فشار می‌گذارد4

فقها از احکام تبعیض‌آمیز علیه زنان دفاع می‌کنند، اما زنان ایران در مقابل آنها ایستاده‌اند. فقیه بصیری چون آقای کدیور، هم‌جنس‌گرایان را فاقد حقوق می‌داند.

ایشان می‌گویند:
«آیا روابط آزاد جنسی خارج از ازدواج (بویژه پیش ازازدواج) از جمله حقوق بشر است؟ پاسخ لائیسیته به مساله مثبت است. مهم رضایت طرفین است. پاسخ دینی به مساله منفی است. علاوه بر رضایت دختر و پسر رضایت خداوند نیز شرط است و خداوند از هرگونه رابطه جنسی خارج از خانواده بیزار است.

در رویكرد دینی نهاد خانواده از نهایت اهمیت برخوردار است وتنها نهادی است كه روابط جنسی در آن مجاز است. از نگاه دینی هرگونه روابط جنسی خارج از ازدواج ممنوع است، واین‌گونه روابط از حقوق بشر محسوب نمی‌شود. حال آنكه از نگاه لائیك این‌گونه روابط از حقوق بشر است.

آیا هم‌جنس‌گرایی از حقوق بشر است یا نه؟ پاسخ لائیك مثبت است، مهم رضایت طرفین است. تمایل جنسی به جنس مقابل یا به هم‌جنس به طرفین بستگی دارد و نهی دینی نمی‌تواند مرجعیت مقبولی در سلب این حقوق باشد از نگاه دینی هم‌جنس‌گرایی امری مطرود، قبیح و خلاف نوامیس الهی است و مخل كیان خانواده می‌باشد وهرگزنمی‌توان آن را در زمره حقوق بشر به حساب آورد5

ممکن است جناب کدیور هیچ‌گاه هم‌جنس‌گرایان را مشمول حقوق بشر نکنند، اما اینک اکثر متفکران نامی جهان هم‌جنس‌گرایی را یکی از مصادیق حقوق بشر به شمار می‌آورند.

به این ترتیب، رفته‌رفته فقها و ناقد محترم در اثر فشار اجتماعی، هم‌جنس‌گرایان را آدم به شمار خواهند آورد و حقوق بشر را هم شامل آنها خواهند کرد.

۴-۲- در قسمت‌های بعدی روشن خواهد شد که نواندیشان کنونی روحانی، اکثر احکام فقهی را رد می‌کنند، برای اینکه آن احکام، دیگر کارایی ندارند.

به این ترتیب، حداقل، اکثر احکام غیرعبادی، کنار نهاده خواهند شد، اگر این مدعا صادق باشد، فقها وقت خود را صرف چیزی کرده‌اند، که فایده‌ای برای کسی ندارد.

رد آن احکام، نیازی به فقهای بصیر ندارد. برای اینکه هرکس به طور شهودی درمی‌یابد که آن احکام با اخلاق و حقوق بشر تعارض دارند.

گفته شد که تشبیه، پایه‌ی استدلال نیست، اما برای تقریب به ذهن، از تشبیه دیگری استفاده خواهیم کرد.

همه‌ی مردم، نه آشپز هستند و نه فقیه. اما وقتی آشپزها در آشپزخانه غذا درست کردند، مردمی که آن غذاها را می‌خورند، درمی‌یابند که چه کسی آشپزتر است. یعنی غذای کدام آشپز، خوش‌مزه‌تر است. به این ترتیب، مردمی که آش پخته شده‌ی فقها، یعنی فقه، را مصرف می‌کنند، به خوبی درمی‌یابند که این احکام ناکارا، خرد ستیز، و معارض با حقوق اساسی آدمیان است.

۵-۲- رویکرد متن در این خصوص نامقبول و خلاف حقوق بشر است. برای اینکه فقها با احکام فقهی متضاد با حقوق بشر، دموکراسی، آزادی، کثرت‌گرایی و... جان و مال مردم را تحت سلطه درآورده‌اند، و فقیه بصیر می‌فرماید چون این بحث تخصصی است، مردم نمی‌توانند درخصوص تغییر این احکام نظر دهند.

اگر موضوع بحث باور یا عدم باور به وجود ملائکه و جن بود، سرنوشت این بحث ربطی به سرنوشت مردم نداشت، اما احکام غیرعبادی فقه ناظر به زندگی و سرنوشت مردم است. لذا مردم حق دارند که دراین خصوص نظر دهند و نظر آنها بر نظر فقها تقدم دارد.

برای اینکه باید درخصوص سرنوشت خود تصمیم بگیرند. یعنی مردم می‌توانند بگویند: برخلاف نظر فقها ارث باید به طور برابر میان زنان و مردان تقسیم شود، زنان حق دارند درخصوص پوشش فقهی تصمیم بگیرند، مجازات سنگسار باید لغو شود، حکم ارتداد باید لغو شود، مجازات محاربه باید لغو شود، ولایت فقیه باید برچیده شود، قطع دست دزد امری غیرانسانی است، مجازات فقهی شراب خوری باید لغو شود، و غیره.

برای رد این موارد، نیازی به تخصص فقهی فقها نیست، اگر مردم نخواهند، این امور باید لغو شوند، حکم فقهی فقهای بصیر در این زمینه هرچه باشد، بر نظر مردم غیر فقیه، تقدم ندارد.

۳- اجتماعیات عقلی و تعبدیات غیرعقلی

«پیش‌تر گفته‌ام بخش اجتماعیات در رابطه با اموری است که با عقل انسان می‌شود آنها را درک کرد و با وضوح تمام، بخش عبادات را جدا کردم و گفتم که کلیت اینکه چرا باید خدا را پرستید عقلی است، اما این که چگونه باید پرستید دیگر عقلی نیست، و این به عبارت جامعه‌شناسانه همان مناسک و به عبارت دینی همان عبادات می‌شود.

عبادات توقیفی و تعبدی است. همان‌گونه که پیامبر نماز گزارد، همان‌گونه ما باید تا ابد نماز بگزاریم. همان‌گونه که پیامبر روزه گرفت، به همان شیوه روزه می‌گیریم. همان‌گونه که پیامبر حج به جا آورد، ما نیز تا به ابد همان‌گونه حج به جا می‌آوریم. همان‌گونه که پیامبر انفاق کرد، ما هم باید انفاق کنیم و ذکر کردم که این موضوعات در هیچ فضایی عوض نمی‌شود.

یعنی روزه گرفتن ماه رمضان، به هزارسال پیش و هزارسال بعد اختصاص ندارد. نماز خواندن هم به همین ترتیب و بقیه عبادات هم به جای خودش.

درواقع نفی این‌ها به نفی عملی دین منجر می‌شود

۱-۳- معیار تمیز احکام عبادی از احکام غیرعبادی کدام است؟

آیا معیارهای پیشینی برای تمیز وجود دارد، یا براساس تمایزی که فقها در طول تاریخ ایجاد کرده‌اند، احکام به دو قلمرو مختلف تقسیم می‌شوند؟

۲-۳- در قسمت‌های پیشین نشان داده شد که ناقد محترم مصادیق مسلمانی را بیش از آقای خمینی و آیت‌الله وحید قرار داده‌اند.

در مسأله‌ی خدای متشخص انسان‌وار هم فتوای صادر شده از سوی ایشان با فتوای فقهایی چون آقای خمینی و آیت‌الله خویی تفاوت دارد. یعنی، حتی آقای خمینی و خویی هم حاضر نبودند فتوا صادر کنند که باور به خدای غیرمتشخص غیراسلامی است.

در احکام عبادی هم حکم ایشان شدیدتر از حکم آقای خمینی است. آقای خمینی نماز و حج را جزیی از حقیقت اسلام به شمار نمی‌آورد و به صراحت می‌گفت:

«اگر بدانیم کسی اصول دین را پذیرفته و اجمالاً قبول دارد که پیامبر احکامی داشته ولی در وجوب نماز یا حج تردید داشته باشد و گمان کند نماز و حج در اوایل اسلام واجب بوده ولی در زمان‌های اخیر واجب نیستند، اهل دین چنین فردی را نامسلمان نمی‌شمارند بلکه دلایل کافی برای مسلمان بودن چنین شخصی وجود دارد که طبق مفاد آن دلایل هرکسی شهادتین را بگوید مسلمان است.»

اما جناب کدیور می‌فرمایند:
«نفی اینها به نفی عملی دین منجر می‌شود.»

آقای خمینی ادعای نواندیشی و روشنفکری نداشت، اما انتظار نمی‌رود که نواندیشی دینی یا روشنفکری دینی در احکام فقهی عبادی رادیکال‌تر از فقهایی چون آقای خمینی حکم صادر کنند. آقای خمینی در جای دیگر، حکومت را بالاتر از احکام عبادی به شمار آورده و می‌گوید که حکومت مجاز است نماز و روزه و حج را، که از احکام عبادی‌اند، تعطیل کند.

ایشان می‌نویسد حکومت: «مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه و حج» است و این از اختیارات حکومت است که در این خصوص تصمیم بگیرد6.

۳-۳- قرآن کارکردها و مصالح برخی از مهم‌ترین احکام عبادی را بیان کرده است.

موارد زیر مثبت مدعای ما است:

ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اکبر:
نماز را به پای دار، زیرا نماز از زشتی و ناپاکی باز می‌دارد و یاد خدا از نماز هم بزرگ‌تر است (عنکبوت، ۴۵).

به این جهت روزه بر شما واجب شده است که امید می‌رود پروا پیشه شوید (بقره، ۱۸۳).

هرگز گوشت‌ها و خون‌های قربانیان به خدا نمی‌رسد اما پروا پیشگی شما به ساحت او می‌رسد (حج، ۳۷).

تا شما را بیازماید که کدام‌تان کار بهتر می‌کنید (هود، ۷).

لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون:
به نیکی نخواهید رسید مگر اینکه از آنچه دوست دارید ببخشید (آل عمران، ۹۲).

به این ترتیب انفاق موجب تطهیر درونی آدمیان است. نماز که عملی ظاهری است برای خاطر دوری از زشتی و ناپاکی مورد امر واقع می‌شود، و از آن مهم‌تر یاد خدا، که امری درونی و باطنی است، از نماز مهم‌تر تلقی می‌شود. حال اگر انجام این اعمال به نتایج گفته شده منتهی نگردید، چه باید کرد؟

اگر مومنان این اعمال را انجام دهند و هیچ تغییری در خود مشاهده نکنند، چه باید کرد؟

اگر دین‌داران با انجام تمام امور دینی باز هم انسان‌های اخلاقی نبودند، چه باید کرد؟

روشن است که مومنان شخص عامل را متهم خواهند کرد که این اعمال را به درستی انجام نداده است، وگرنه به آن نتایج منتهی می‌شد.

ناقد محترم دراین خصوص می‌گوید:
«نتایج بسیاری از این امور امکان بروز ندارد، آن نتایج برای یک مومن در آخرت عرضه خواهد شد، بنابراین اگر زندگی در دنیا، در اکنون و در اینجا، خلاصه بکنید، به زبان ساده می‌توانم ذکر بکنم، اسلام به اکثریت گزاره‌هایش ختم می‌شود.»

این سخن قابل قبول نیست، برای اینکه قرآن نتایج نماز و روزه و انفاق و برخی دیگر از احکام عبادی را روشن کرده است.

باید میان کسی که نماز می‌خواند، با کسی که نماز نمی‌خواند، تفاوت‌های بسیاری وجود داشته باشد. باید میان کسی که روزه می‌گیرد، با کسی که روزه نمی‌گیرد، تفاوت‌های عمیقی وجود داشته باشد.

چگونه است که فقهایی (اعضای شورا ی نگهبان، رهبر نظام، برخی از مراجع تقلید و...) که ادعای عدالت می‌کنند و عامل به احکام عبادی اسلام‌اند، بیش از همه ظلم و جنایت می‌کنند؟ دروغ می‌گویند؟

آخر آن نماز و روزه و حج و... باید کل وجود فرد را متحول کند، نه آن همه ظلم و جنایت تولید کند؟

آیا کسی در فقاهت، عرفان، و دین‌داری آقای خمینی شک و تردید دارد؟

پس چگونه بود که ایشان به راحتی حکم قتل عام چند هزار زندانی سیاسی را در تابستان ۱۳۶۷ صادر کرد؟

اما در وصیت نامه‌اش نوشت: «با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی جایگاه ابدی سفر می‌کنم.»

وقتی کسی تشنه باشد، با خوردن آب تشنگی‌اش رفع خواهد شد. اگر بیماری نزد دکتر رفت و پزشک نسخه‌ای برای بیماری او تجویز کرد، اگر تشخیص او درست باشد، او معالجه خواهد شد. دکتر نمی‌تواند به بیمار بگوید من نسخه‌ی درستی برای بیماری تو تجویز کرده‌ام، این تقصیر توست که معالجه نمی‌شوی.

احکام عبادی، برای استکمال وجودی و ملکه کردن فضایل اخلاقی‌اند. نمی‌توان مدعی شد که شما این نسخه را بپیچید، آثار آن در آخرت نمایان خواهد شد. در همین جهان مومن باید اخلاقی‌تر از غیرمومنان باشد.

در همین جهان او باید به الگوی فضائل اخلاقی و معنویت تبدیل شود. پیامبران، آنچنان که مولوی آنان را معرفی می‌کرد، طبیب روح‌اند:

حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
بسی علتیان را ز غم باز خریدیم

حکیمان فصیحیم که شاگرد مسیحیم
بسی مرده گرفتیم و در او روح دمیدیم

نتیجه

اکثریت احکام فقهی، امضایی هستند. یعنی پیامبر گرامی اسلام عرف اعراب را به رسمیت شناخته و با اندکی تغییر آنها را تصویب کرده است.

به این ترتیب این مدعا که پیامبر و مردم قادر به حل آن مسائل نبودند و خدا با وضع آنها مسائل و مشکلات آنان را حل و رفع کرد، مدعای قابل دفاع و منطبق با واقع نیست.

فقها در احکام فقهی همیشه محافظه کار و دنباله‌روی جامعه بوده‌اند. تحولات اجتماعی آنان را مجبور می‌کرد که فتوای خود را تغییر دهند. اگر دنیا اصل باشد، زندگی دنیوی غیرمسلمان‌ها از مسلمین پای‌بند به احکام فقهی، پیش‌رفته‌تر و آبادتر است.

اگر فضائل اخلاقی ملاک باشد، رذائل اخلاقی در میان ما بیشتر از دیگر جوامع رایج است.

دین اگر برای حکومت کردن نیست – که نیست – حداقل باید بتواند انسان اخلاقی تربیت کند. نمی‌توان مدعی شد شما به احکام عبادی عمل کنید، نتایج آن در آخرت بروز خواهد کرد.

احکام عبادی باید شخصیت معنوی و پای‌بند به فضائل اخلاقی بسازند. نمی‌توان نماز خواند و روزه گرفت و از فضائل اخلاقی تهی بود. آن روش‌ها، برای تغییر وجود فرد است. عمل به احکام عبادی، سرمایه‌ای نیست که در بانک آخرت ذخیره شود، بلکه، سرمایه‌هایی هستند که باید وجود فرد را متحول کنند.


پاورقی‌ها:

۱- جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت.

۲- امام فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج ۵، ص ۶۲.

۳- شاه ولی الله دهلوی، حجه الله بالغه، ج ۱، ص ۱۰۵.

۴- روزنامه رسالت، ۲۱/۱۰/۱۳۸۱، ص ۲.

۵- محسن کدیور، حقوق بشر، لائیسیته و دین، رجوع شود به سایت وی.

آقای کدیور در جای دیگری در این خصوص نوشته‌اند:

«اولاً ارتباط جنسی با جنس موافق (هم‌جنس بازی) در اعلامیه جهانی حقوق بشر و دو میثاق پیرو آن به رسمیت شناخته نشده است. تلاش هم‌جنس‌گرایان در شناخته شدن آنها به عنوان یک اقلیت (اقلیت جنسی) در اسناد اصلی اجماعی بین‌المللی تاکنون به نتیجه نرسیده است.

تا آنجا که من می‌دانم تنها جایی که به این امر اشاره شده در یک سند فرعی پناهندگی افرادی است که به خاطر در پیش گرفتن این رویه در کشور خود در خطر مرگ قرار گرفته‌اند.

در برخی کشورهای اروپایی کوشش‌هایی برای به رسمیت شناخته شدن هم‌جنس‌گرایان و پذیرش خانواده متشکل از دو جنس موافق آغاز شده، اما نهایت موفقیت آنها این بوده که روابط جنسی از حقوق شخصی است و در صورتی که با تراضی طرفین باشد احدی حق مخالفت یا نادیده گرفتن آن را ندارد.

هم‌جنس‌گرایی در تمام جهان منتقدان بسیار جدی دارد چه در میان پیروان ادیان الهی (مسلمانان، مسیحیان ویهودیان) و چه در میان افراد عرفی غیردینی.

به هر حال هم‌جنس بازی تاکنون فاقد پشتوانه اجماعی بین‌المللی به عنوان یکی از مصادیق حقوق بشر است.

ثانیاً: اصولاً هم‌جنس بازی یا هم‌جنس‌گرایی امری غیرعقلانی و غیرانسانی است و انحراف از مسیر صحیح بشری محسوب می‌شود. بی‌شک موافقان این رویه سخن ما را باور ندارند، آن چنان‌که ما نیز در مدعیات و ادله‌ی هم‌جنس‌گرایان سخن موجهی نیافته‌ایم. درنهایت به لحاظ عقلانی از قبیل امور جدلی‌الطرفین می‌شود.

برای ورود در مصادیق حقوق بشر مبنایی عقلانی و موجه لازم است. هم‌جنس‌گرایی تاکنون به لحاظ عقلانی از حقوق بشر شناخته نشده است. به قول مشهور اول برادریت را اثبات کن بعد ادعای میراث کن، در شمرده شدن هم‌جنس‌گرایی در زمره‌ی حقوق بشر تردید جدی وجود دارد، با چنین تردیدی بحث از تبعیض درباره اقلیت‌های جنسی چه محلی از اعراب دارد؟

ثالثاً: ارتباط جنسی با همجنس در همه‌ی ادیان ابراهیمی از جمله اسلام به شدت تقبیح و تحریم شده است. قرآن کریم با شدیدترین لحن ممکن این رویه را تحت عنوان رویه قوم لوط مذمت کرده است.

علمای اسلام – اعم از اهل سنت و شیعه – در ممنوعیت شرعی و اشد مجازات هم‌جنس بازان همداستان هستند. رضایت طرفین در فعلی که نهی موکد شرعی دارد کارساز نیست. حرمت شرعی لواط و مساحقه و مجازات شدید مرتکبین آنها از احکام ثابت و دائمی شرعی است.

روشنفکری دینی در این مسأله که فاقد پشتوانه‌ی عقلانی است با اسلام سنتی در حرمت شرعی و اصل مجازات (فارغ از نوع آن) برخوردی مشابه دارد.

البته تجسس در حریم خصوصی افراد ممنوع است. با صراحت می‌گویم مسلمانی مطلقا هم‌جنس‌گرایی را برنمی‌تابد و از تمامی طرق موجه برای ریشه کن کردن این انحراف تأسف‌بار از جوامع انسانی کوشش می‌کند»

(رجوع شود به پاسخ محسن کدیور به پرسش‌های سایت آفتاب: ۱/۸/۱۳۸۵ - پاسخ به پرسش‌ها).


۶- روح الله خمینی، صحیفه نور، جلد ۲۰، ص ۱۷۰.

Share/Save/Bookmark

در همین زمینه:
نقد فقیهانه‌ی دگراندیشی دینی
معیارهای اسلام و مسلمانی
روشنفکری دینی عبور از متنی

نظرهای خوانندگان

شما اذعان کرده اید در قرآن گزاره های فرامکانی- فرا زمانی نیز وجود دارد. اما این خود چند سوال بوجود می آورد:


اول اینکه ملاک تشخیص این گزاره ها از گزاره های زمانی- مکانی چیست؟

پاسخ

ملاک تشخیص مدل ساختاری است. مثلا درباره پیروان شریعت های دیگر: قرآن شریعت و مناسک گوناگون را لازم دانسته است. برای هر قومی پیامبری به لسان همان قوم آمده است . حال اگر در شب جنگ با دشمن آیه آمده است که "بکشیدشان" منظور آیه غیرمسلمانانی است که در آن زمان و مکان خاص طرف جنگ بوده اند؛ نه هر غیر مسلمانی در هر زمان و مکان. هیچ فرماندهی در شب جنگ برای سربازانش لالایی نمی خواند. حال اگر جهالت آخوند ها مانع از فهم درست این نکته ساده و روشن است، حاکی شوربختی ماست!


پرسش قسمت دوم

دوم اینکه این گزاره ها چرا وجود دارند؟ آیا شامل دستوراتی "اصلاحی" در شیوه عملی زندگی مردمند که همیشه و در هر زمان و مکانی باید اجرا شوند؟ یا شامل گزاره هایی ناظر به واقع اند که به دلیل ؟؟؟ بشر هیچ گاه نخواهد توانست آنها را خود کشف کند؟

پاسخ

اگر به فرمول کلی توجه کنیم:

منبع دانش ما= کتاب های آسمانی + سایر آیات خدا

پاسخ روشن است. "مجموعه" گزاره های فرازمانی-مکانی ساختار قرآن را ارایه می دهد. اما دلیل آن نمی شود که اگر از راه وحی نمی آمد بشر خود موفق به کشف آن نمی شد. در آن مقطع تاریخ خداوند لازم دانسته برای آن مردم راه میان بر وحی را انتخاب کند. می بایست اول درباره هدف غایی و متعالی آفرینش و حیات (استراتژی) حرف می زده بعد برای هم سو شدن با آن روش و تاکتیک (اصلاحی) ارایه می داده است.


پرسش قسمت سوم

و سوم اینکه اگر جواب این سوالات بله است, آیا به نظر شما مبنی بر زمانی-مکانی بودن ماموریت انبیاء، خدشه وارد نمیکند؟ و آیا وجود چنین گزاره هایی اقدام پیامبر را در بسط حوزه اولیه ماموریت خود به فراتر از مکه و اطراف آن حتی با جنگ توجیه وحیانی نمیکند؟

پاسخ

نه به گمان من آن را وحیانی نمی کند. مدل ساختاری قرآن این را به روشنی می گوید. روش قرآن برای موحد کردن و رهایی مردمی نیمه وحشی بت پرست و با زبان عربی و فرهنگ قبیله ای؛ برای مردم شهری با زبان دیگر و فرهنگی غنی که قرن ها قبل موحد بوده اند کارساز نخواهد بود.

اما به این معنا نیست که اهداف غایی بشری مشترک نیست. به ویژه هر چه جوامع بزرگتر می شوند و پیشرفت بیشتری حاصل می گردد، این نیاز به اهداف غایی مشترک بیشتر و البته پیچیده تر می شود!

-- آرش ، Dec 27, 2008 در ساعت 02:14 PM

آقای گنجی که به این خوبی با آرای عرفا و فلاسفه مسلمان آشنا هستند، چرا از ابتدای قران محمدی نظرات خود را در این چارچوب بیان نکردند تا موجب سوء تفاهم نشود؟ او می بایست از ابتدا می گفت که من از نظرات عرفا و فلاسفه مسلمان از اسلام دفاع می کنم و در مقابل اسلام فقها می ایستم. در این صورت بسیاری از مخالفان هم در جبهه ایشان قرار می گرفتند. خود من تا حالا خیال می کردم گنجی دیگر دیندار نیست. اما حالا می فهمم که همچنان دیندار است و با استبداد دینی در حال مبارزه. درست است از نظر عرفا هر کاری کار خداست. اما در عین حال باید این نظرات را هم به گونه ای طرح کرد که دوباره، این بار به دلیل دفاع از وحدت وجود، حکم تکفیر و ارتداد برای وی صادر نکنند.فقها که بند نافشان به قدرت و ثروت وصل است، در مقابل هر تفسیری از اسلام که ارتباط آنها را با سلطه قطع کند می ایستند. شما وقت خود را بر سر نقد فقهایی چون آقای کدیور مصرف نکن. اینها هرگز حاضر نمی شوند مردم را از دست فقها رها کنند. مگر نمی بینید که گفته اند هرگونه تحولی در اسلام باید به دست فقهای بصیر صورت پذیرد. شریعتی و سروش بدنبال رها کردن مردم از دست این طبقه نان خور از راه دین اند. شما باید راهی بیندیشید که مردم را از سلطه این طبقه آزاد کند. شریعتی از اسلام بدون آخوند دفاع می کرد. سروش هم گفته است اسلام به روحانیت احتیاج ندارد. آقای کدیور اگر به حقوق ویژه روحانیت اعتقاد نداشت، مثل آقای شبستری لباس آخوندی را کنار می گذاشت . اگر بحث های گنجی از صورت منطقی درآید و ارتباط با واقعیت سیاسی ایران داشته باشد، موثرتر است. بحث امام زمان بحث بسیار خوبی بود.

-- حسن ابراهیمی ، Dec 27, 2008 در ساعت 02:14 PM

واقعا جالبه پیامبر عزیز مساله مهم برده داری را حل نکردند و مساله بسیار بسیار حیاتی ازدواج با زن پسر خوانده را حل نمودند
واقعا در ان زمان غیر از محمد بن عبدالله فرد دیگری هم هوس ازدواج با زن پسر خوانده خود را داشته که پیامبر با عجله ایه نازل کردند

-- رضا ، Dec 27, 2008 در ساعت 02:14 PM

حتما در اون زمان خیلی از مردا (یه نفر شایدم بیشتر)میخواستن با زن
زیبا روی پسر خواندشون ازدواج کنن موضوع
کم اهمیتی نبوده

-- ناهید ، Dec 27, 2008 در ساعت 02:14 PM

سوره قمر، آيه 17:
وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِر.ٍ
بدون ترديد قرآن را برای متوجه شدن آسان كرديم.
بنابراين تمام دكانهاي مختلف والقاب ديني وآوردن مفسران قرآن و ساختن انواع واقسام روايات، چيزي جز فريب مردم نيست وآن پيچيدگي كه دكانداران دين اسلام درآن كتاب وانمود ميكنند اصلا وابدا وجود ندارد. العاقل بالاشارة.

-- علي كبيري ، Dec 27, 2008 در ساعت 02:14 PM

اين طوري كه آقاي گنجي پيش مي رود، به قول آقاي كديور چيزي به نام دين اسلام و حتي چيزي به نام اخلاق و انسانيت هم باقي نخواهد ماند. واقعاً آقاي گنجي چه خط قرمرزي براي حدود و ثغور دين اسلام قائل است كه اگر به آن تعدّي شد، خروج از اسلام تلقي مي شود؟ آيا معتقد است، همين اندازه كه كسي شهادتين بگويد، مسلمان و داراي دين اسلام است؟ اين را هم كه آقاي گنجي قبول ندارد. او مي گويد: محمد رسول خدا نيست. يك بشري است كه كتابي از پيش خودش ساخته و به خدا نسبت داده است. بهتر است، آقاي گنجي يكباره بگويد: اسلامي به عنوان دين الهي در كار نيست.
واقعاً اگر هم جنس بازي با آن تصريحي قرآن در حرمتش دارد كه قومي به نام قوم لوط را به سب آن هلاك مي كند، مي تواند مشروع و موافق اسلام باشد، پس چه چيزي غير اسلامي است؟
آيا اگر به دليل اين كه گروهي از مردم تمايل به همجنس بازي دارند، بايد به آنها حق داد و از حقوق بشر تلقي مي شود، چرا براي گروه ديگري به نام القاعده كه تمايل به ترور دارند، حق قائل نيستيد؟ مگر صرف تمايل گروهي از مردم به چيزي حق ايجاد مي شود؟
سخن آقاي گنجي من را ياد قصه اي مي اندازد كه آورده اند: كسي وارد دهي شد، ديد همه خودشان را مي خارند. اهالي ده از اين كه تازه وارد خودش را نمي خارد، بر آشفته شدند و گفتند: او را از ده بيرون كنيد، او ما را هم مريض خواهد كرد.
طبق تحليل آقاي گنجي حق با اهالي ده است و آنان سالمند و تازه وارد مريض.
واقعاً من در شگفتم كه چگونه آقاي گنجي دايره تأويل را چنان موسع مي كند كه حتي نصوص قرآن را هم مي خواهد تغيير دهد. اين در حالي است كه اساساً تأويل به معناي برگرداندن معاني حقيقي به معاني مجازي و بالعكس آن هم بدون قرينه زبان شناختي چيز باطلي است. آقاي گنجي گويا تصور كرده است كه الفاظ زبان عرب در اختيار اوست كه بتواند هر معنايي را در حلقومش بريزد. اين الفاظ را عرب حجاز عصر پيامبر اسلام(ص) در معناهايي به كار برده و خداوند نيز براي القاي مقاصدش به آن مردم آن الفاظ را در همان معاني معهود عرب به كار برده است.

-- nekoonam ، Dec 28, 2008 در ساعت 02:14 PM

شاید تا 200 سال دیگر همه دینها بی رنگ شده و مردم از گزند آنها محفوظ بمانند. به امید آن روز

-- رضا ، Dec 28, 2008 در ساعت 02:14 PM

این گونه بحثها چه نفعی به حال ما دارد اگر از نظر عقلی قوانین و فرامین دینی برای یک فرد غیر قابل توجیه باشد دیگر اینکه قران کلام خداست یا کلام محمد برایش فرقی نمی کند و او راه خودش را خواهد رفت و برای اکثریت که از قضا به گونه ارثی دین مشخصی دارند و علاوه بر آن جامعه طوری است که دولتمردان بنا به هر دلیل شرایطی را فراهم کرده اند که ناچار باشی به حسب نیاز به صورت آنچه آنها می گویند درایی و عمل کنی دیگر این گونه بحثها جایی نخواهد داشت لذا امروز به وضوح قابل رویت هست که یک دیندار امروزی یا به واسطه اجبار اجتماع و یا اجبار قومیتی و خانوادگی و بعضی هم به دلیل نیاز روحی و روانی و عدم اتکائ زمینی وبسیاری هم به واسطه نوع شخصیتشان به فرامین دین خود عمل می کنند و به راستی چند درصد انسانهای کنونی از روی مطالعه و بررسی دین خاصی رابر گزیده اند و در کنار آن فقط به فکر آخرت خود هستند و هیچ نفع دنیوی برای آنها در این نوع دینداریشان متصور نیست که این همه وقت و هزینه برای اثبات یا رد فلان نوع دین یا تفکر دینی صرف می گردد چند درصد انسانهای غیر مسلمان با مطالعه این کتب و مقالات به اسلام گرویده اند لذا باورهای دینی موضوعی نیست که به راحتی مورد بحث و تفسیر عقلی قرار گیرند و سپس توسط عامه مورد پذیرش واقع شوند براحتی می توانید ببینید ایمان یک هندو و یا یک بودایی و ادیان دیگر را که به نظر یک مسلمان شاید قبول آنها خنده دار باشد ولی چه همه پیرو که ندارد واقعا این انسانهای هندو و بودایی مسلک با مطالعه و تعقل این مسیر را برگزیده اند یا دلایل دیگری بر آن متصور است و همینطور مسلمین لذا جناب گنجی می باید تلاش خود را بر این موضوع قرار دهند که بالاخره دین از سیاست جداست یا خیر که خیر همگان درآنست.

-- امیر حسین غلامی ، Dec 28, 2008 در ساعت 02:14 PM

برداشت هر فرد بر اساس پیش زمینه ذهنی شکل پیدا میکنه.

از نظر من قصاص و بعضی از احکام اقتصادی اسلام کاملا درست و به جاست!
اما بعضی نه...

-- Zahir ، Dec 28, 2008 در ساعت 02:14 PM

جناب آقای گنجی:
بنده نه در رده ی جوانان مسخ شده ی پرورده ی جمهوری اسلامی ام، و نه از بالغان حکومت پیشین. انقلاب که شد پنجساله بودم. بنابراین من دست پرورده ی سالهای ابتدای انقلابم. با یک عالمه درد از هر روزی که عمرم در این دوره صرف شد. آنچنان پُرم از رنجیدگی و خشم فروخورده که دل از دین و مذهب و هر چه عرف و سنت و شرع شسته ام. سخت است در این دوران انسان بودن و فهمیدن. سخت تر از آن زن بودن و فهمیدن. کاش می شد که بفهمید چه می گویم. اینک از روزی که اول بار سالها پیش دوستی با نهایت محرمانگی مجموعه کتاب های عالیجنابان و ... را برایم آورد، و ناگهان در کمال شگفتی دنیای تازه ای از شکست همه ی آن حجم تقدس از افراد و مسائل، که سالهای سال در مغزمان فرو کرده بودند، به رویم گشوده شد و بعد دیگرانی که آمدند و روشنگری کردند و هزینه پرداختند و من؛ زن جمهوری اسلامی، همچنان فقط منفعل و نظاره گر و صد البته امیدوار که "مژده که ایام غم نخواهد ماند" که ماند! تا به سال سی رسیدم، و گرچه بسیار دیر، اما با موهبت اندیشه ی روشن بین و قلمی تند و برنده شروع کردم به نوشتن. از رنجها، ناروایی ها، دروغ ها، ظلم ها و هزار درد بی درمان دیگر و البته زیاد طول نکشید که خشم آن گفته ها را عسسان تاب نیاورده و چراغ وب لاگم خاموش شد...
امروز فقط آمده ام به شما بگویم هر یک از مقاله هایتان، چون مرهمی است بر زخم های کهنه ام، چون هوای تازه ای که آهسته آهسته فرو می دهم و بعد همه ی وجودم شروع می کند به درخشیدن. درست مثل اینکه گلوله ای نور بلعیده باشی.
نمی دانم چرا و چه طور می شود از پاسداری این آیین خشن به روشنگر اشکالات آن مبدل شد و نمی خواهم مانند عده ای آن را بازی سیاسی فرض کنم. دلم می خواهد باور کنم دگردیسی را؛ و به خدا خسته ام از هر چه که روزگاری باور داشتم و جایشان در روح و قلبم تهی مانده. دلم می خواست در جایی بودم که ساعتها می گفتید و من می شنیدم تا از تمام آن رنجیدگی های سی ساله و آنهمه سوالات بی پاسخ مانده خالی شوم. دلم نمی خواهد مثل بسیاری از روشنگران این مرز و بوم نفرین شده ی زخم خورده ی تاریخ، عاقبت تلخی نصیبتان شود. دلم می خواهد همیشه بنویسید و رسوا کنید. همیشه تن شان را بلرزانید آنگونه که تن ما را می لرزانند. و جام شوکران را به دستشان بدهید، همانطور که ایشان موهبت زندگی را- که یکبار بیشتر به کسی ارزانی نمی دارند-بر ما تلخ و ناگوار کردند. دست یاریگر حقیقت همراهتان.

-- آذر ، Dec 29, 2008 در ساعت 02:14 PM

ضمن ادای احترام به همه دوستان با هر مرام و عقیده ای (اعم از دینداران سنتی، نواندیشان دینی و روشنفکران سکولار یا لائیک)، چند سوال برایم مطرح است که ذیلاً طرح می کنم؛ هر کدام از عزیزان و صاحب نظران که پاسخی به آنها بدهند مرا مرهون لطف خود خواهند نمود:
1- چه تفاوتی بین خدای متشخص انسان وار با خدای غیرمتشخص وجود دارد و اصولاً چه دلائلی وجود خدای فراشخصی را اثبات می نماید؟ خدای غیرمتشخص یا فراشخصی، قرار است به چه کاری آید و یا چه مشکلی را حل کند که فرضاً خدای متشخص نتوانسته از پس آن برآید؟
2- چه تفاوتی بین حیات شخصی با حیات غیرشخصی پس از مرگ موجود است و چه دلائلی حیات غیرشخصی پس از مرگ را موجه می سازد؟ جدای از این سوال، آیا کلاً این عادلانه و منطقی است که زندگی به دو قسمت قبل و پس از مرگ تقسیم شده و بسیاری از اعمال نیکوکاران و بدکاران در این دنیای نقد، بدون نتیجه و جواب (پاداش یا جزا) مانده و به آخرتی نسیه حواله گردد؟
3- اگر قرآن و کتب سایر ادیان، سخنان خداوند (با فرض وجود)، نبوده و برساخته هایی بشری باشند (کما اینکه این نظر، اقوی از نظریه "کلام خداوند بودن آنها" بنظر می رسد)، نبوت و رسالت محمد و پیامبران سایر ادیان چگونه اثبات می گردد؟ اصولاً معجزاتی که از ناحیه پیامبران نقل می گردد، قابلیت تحقق و صدق پذیری دارد؟ برخلاف اصول علمی نمی باشد؟ وجه تمایز یا برتری برخی افراد چیست که توسط خداوند از میان سایر انسان ها، بعنوان "نبی" و یا "امام" (مدعای شیعیان) برگزیده می شوند؟ آیا این نوعی تبعیض و یا ترجیحی بلامرجح نیست؟ آن هم با توجه به این نکته که در لسان ادیان، همه انسان ها مخلوق خدا هستند (و لاجرم، قوت و ضعفشان به همان خالق باز می گردد و هم او، مسوول کیفیت خلقت خویش است).
4- با عنایت به سوال فوق، چه تفاوتی میان ادیان الهی یا ابراهیمی با مکاتب بشری (مانند برخی ادیان یا مکاتب رایج در هندوستان، ژاپن و چین) خواهد بود؛ اگر هدف همه آنها تأمین امنیت روانی و تنظیم صحیح تعاملات اجتماعی افراد بشر است، مزیت ادیان ابراهیمی و یا برتری دین اسلام، با کدامین دلایل مدلل می شود؟ چه ایرادی وارد است بر شخصی (سکولار یا لائیک) که بدون التزام به هرگونه شریعتی و فارغ از آداب و مناسک مطروحه در آنها، همانگونه زندگی می کند و به همان نحوی عمل می نماید که مطلوب و آرمان آن ادیان است؟ (ای بسا اخلاقی تر، معنوی تر و دارای مرام و رفتار انسانی تر از برخی سالکان ادیان نیز باشد.) به قول جناب گنجی عزیز: "اگر مومنان این اعمال را انجام دهند و هیچ تغییری در خود مشاهده نکنند، چه باید کرد؟ اگر دین‌داران با انجام تمام امور دینی باز هم انسان‌های اخلاقی نبودند، چه باید کرد؟"
5- با توجه به دو سوال فوق، چه اصراری است که الزاماً در قالب فرم و صورت ادیان (که به نظر می رسد غالب قواعدشان متعلق به اعصار گذشته و جغرافیای خاص محل نضج آنها بوده است) باقی بمانیم؟ آن هم در شکل خشن، تحمیلی و خرافه آمیزی که توسط بعضی متولیان رسمی آن ارائه می شود؛ و چرا جهت و سوی آموزش فرهنگی جامعه را به سمت ارزشهای امروزین (و البته از نوع خردپذیر آن و فضائلی که منطبق بر وجدان و فطرت پاک آدمی باشد مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر)هدایت نکنیم؟ ممکن است پاسخ گفته شود که انسان ها ذاتاً و فطرتاً نیازمند پرستش و عبودیت هستند؛ بدون اینکه بخواهم این گزاره را نفی کنم یا مخالفتی نمایم، می پرسم آیا دلیلی هست که انسان هایی که معتقد و پرستش گر نیستند، به همین علت که دیندار نیستند، الزاماً نقص و ایرادی در کنه وجودیشان و یا در سلامتی روحی و روانیشان و یا در مراودات عمومیشان وجود دارد؟ اگر بنا بر فرض و با اقامه دلایلی، صحت گزاره فوق الذکر (یعنی نیاز روحی آدمیان به دینداری و عبادت) ثابت شود و یا قبلاً ثابت شده باشد، آیا ادیان الهی کنونی، با این فقهیات و با این شکلی که هم اکنون عرضه می شوند، راه حل مناسبی محسوب می گردند؟ نیاز به اصلاح اساسی و بنیادین ندارند؟
6- با مسأله "غیبت خدا از جهان هستی" چگونه باید کنار آمد؟ چرا خداوند با آدمیان ارتباط (قابل شهود و اثبات) برقرار نمی کند؛ مگر او قادر مطلق نیست؟ چرا مسأله نبوت خاتمه یافته است؟ (البته با فرض اثبات: (1)وجود خداوند (2) مسأله وحی و نبوت (3) نیاز انسان به شریعت.) آیا این اخلاقی و عادلانه است که مسائل اعتقادی و ماورای طبیعی، اینقدر بغرنج، پیچیده، متناقض، مبهم و رازآلود باشد و در عین حال بی ایمانان و قانع نشدگان از اعتقاد به این مسائل، مخلد در جهنم (بنا به ادعای برخی فقها) باشند؟ آیا برای خداوند قادر مطلق خیلی سخت بود که حجت و نشانه های وجود خود و نیز برنامه ها و شریعت خود را به نحوی نازل می کرد که برای کسی شک و شبهه ای باقی نمانده و به اصطلاح، معما حل نکند؟ آیا طرح و پی ریزی شریعت و آئینی منطقی و عقلانی و خرد پذیر، که پذیرش آن برای تمام آدمیان سهل باشد و التزام به آن را برای خود عقلاً ثقیل نپندارند، اینقدر دشوار بوده است؟ اصلاً چرا از ابتدای خلق بشر به بعد، آدمیان از لحاظ درک و اندیشه و رشدیافتگی فکری، در یک سطح آفریده نشده اند و سیستم، بصورت "روند تکاملی" طراحی شده است؟ حالا فعلاً با نظریه "تکامل انواع" داروین کار ندارم و قرائت سنتی از قضیه خلقت بشر، منظور نظر می باشد.
7- با مسأله "شرور" چه باید کرد؟ چرا مرگ، بیماری، ضعف، پیری، فقر، جهل، زشتی، تبعیض، ظلم، حکومت های جائر و مستبد (و سایر شروری که الآن حضور ذهن ندارم)، در عالم هستی وجود دارند؟ آیا موارد برشمرده، نقطه ضعف خالق عالم بشمار نمی آید؟ مسوولیتی در قبال بدبختی ها، گرفتاری ها و رنج هایی که گریبانگیر اکثریت انسان ها است، ندارد؟ مگر مسوولیت صنع (از لحاظ کیفیت و عیوب و نقائص) با صانع آن نیست؟ تا جایی که من اطلاع دارم پاسخی که به این سوال داده شده این است که تا بدی ها نباشند، خوبی ها به چشم نمی آیند و درک نمی شوند. این پاسخ، حداقل برای من قانع کننده نیست. خب چرا سیستم طوری طراحی شده که به چشم نیایند و درک نشوند؟ طوری طراحی می شد که فقط خوبی ها باشند و اتفاقاً به خوبی هم، دیده و ادراک شوند و همگان از زندگی خود لذت ببرند. واقعاً این چه منطقی است که یک عده در بدبختی باشند تا عده ای دیگر، معنای خوشبختی را بفهمند؟ نمی دانم کسانی که این پاسخ را می دهند، اگر جزو لنگانی بودند که هر چه سنگ است، زیر پایشان می بود، باز هم از این پاسخ، راضی و قانع می شدند؟
8- سوال آخر اینکه آیا مسوولیت روشنفکران، مصلحان و دلسوزان جامعه در ارائه هرگونه برنامه ای که در جهت بهبود اوضاع نابسامان کنونی مد نظر دارند، می تواند چیزی جدای از "تقریر حقیقت و تقلیل مرارت" (تعبیر جناب ملکیان) باشد؟ اگر راه کارهای موجودی که تاکنون ارائه شده، راه گشا نبوده اند، نباید از پافشاری بر آنها دست برداریم؟
در پایان، ذکر این نکته را ضروری می دانم که از نظر من، زندگی کردن همراه با معیارهای فرهیختگی، علمی، اخلاقی و انسانی و توجه به ضوابط معنوی و وجدانی و احتراز از منفعت پرستی و مادی گرائی صرف و رعایت حقوق انسان بما هو انسان (خواه مبنای موارد مذکور، مبتنی بر دین باشد یا مبتنی بر هر چیز دیگری غیر از دین)، بسی ارزشمندتر و لذت بخش تر از زیستنی است که شبیه زندگی حیوانات بوده و قانون جنگل در آن حاکم باشد (خواه افراد آن، مومن باشند یا غیر مومن).
اگر جاهایی از نوشته، گنگ و مبهم بوده و یا از اصول علمی و انصاف فاصله گرفته و یا بدون تأمل لازم و شتابزده باشد، حتماً ناشی از کم اطلاعی و کم فهمی حقیر است و لذا عذرم را پذیرا باشید. منتظر پاسخ همه دوستان هستم.

-- شهرام ن ، Dec 29, 2008 در ساعت 02:14 PM

جناب گنجی عزیز،

همیشه ستایشگر منطق، دانش، صداقت و شجاعت شما بوده ام

اما

مواظب باشید که چون مخالفانتان در دام احساسات نیافتید.
ادعا های شما باید قابل اثبات باشند و برای هر ادعا دلیل بیاورید گرنه نوشته هایتان ارزش واقعی خود را از دست خواهند داد و این بحث ارزشمند به حد بگو مگو های متداول تنزل خواهد کرد. فرموده اید:
"اگر فضائل اخلاقی ملاک باشد، رذائل اخلاقی در میان ما بیشتر از دیگر جوامع رایج است".

هر چند کلا با این ادعا موافقم اما آن را عقلا قابل دفاع نمی دانم زیرا دارید راجع به صفاتی کیفی صحبت می کنید که قابل اندازه گیری -و به طریق اولی مقایسه- نیستند.

موارد مثل این باز هم در مقاله شما هست. به نظر می رسد قضاوت در مورد درستی ادعا هایتان را بر عهده خوانندگان گذاشته اید درصورتی که این روش کم اثر و دارای ایراد است زیرا دلیلی برای اثبات درستی ادعا ارائه نمی کند و به مخالفان فرصتی برای تغییر عقیده نمی دهد.

از شما صمیمیانه خواهش می کنم سبک منطقی علمی خود را حفظ کنید و بهانه به دست طرف مقابل ندهید.
حیف است که عقایدی چنین با ارزش را در قالب مناسبی ارائه نکنید.

-- فرساد ، Dec 29, 2008 در ساعت 02:14 PM