رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
قرآن محمدی - ۲۱

اخلاق سلوکی دین و دنیای جدید (۱۵-۱۳)

اکبر گنجی

۹- دوران مرگ و انکار خدا

اخلاق سلوکی دین، بنابر مدعا به تجربه‌ی دینی منتهی می‌شود. تجربه‌ی دینی، ارتباط مستقیم و بی واسطه‌ی خداوند است. سالک خدا را به نوعی می‌بیند و حضور او را احساس می‌کند. گوهر این مدعا آن است که خدای متشخص انسان‌واری وجود دارد که با آدمیان ارتباط مستقیم و شخصی برقرار می‌کند.

تجربه کننده (سالک)،امری بیرون از وجود خویش را تجربه می‌کند. آن امر عینی، مشابه هیچ چیز نیست، او با اشیا و پدیده های این جهانی تفاوت بنیادین دارد. پس تجربه کننده امری را مشاهده می‌کند که شبیه هیچ چیز نیست، او «بکلی دیگر» است.

کتاب‌های مهمی در قرن گذشته درباره‌ی تجربه‌ی دینی در سراسر جهان منتشر شده است. یکی از مهمترین آن‌ها کتاب انواع تجربه‌ی دینی (۱۹۰۱) ویلیام جیمز (۱۹۱۰- ۱۸۴۲) است. جیمز تجربه‌های عرفانی را: بیان ناپذیر، معرفت‌بخش، ناپایدار و انفعالی خواند.

انفعالی بودن آن به این دلیل است که عارف احساس می‌کند که دیگری (متعلق تجربه) او را در چنگ گرفته و بر او سیطره یافته است. سلوک عرفانی به تجربه‌های مرحله ای زیر منتهی می‌شوند:

اول- احساس این که یک کلمه یا محرک حسی معنایی عمیق تر دارد. دوم- حس ناگهانی حضور دوباره در جایی که قبلاً نبوده‌ایم. سوم- احساس استغراق در حقایق ادراک ناپذیر. چهارم- امحای تجربه‌ی حسی، و از میان برداشتن همه چیز بجز خود انتزاعی. پنجم- احساس اتحاد وجد آمیز با ژرف ترین حقیقت. ششم- هسیاری کیهانی یا عرفانی تمام عیار.

رودلف اتو (۱۹۳۷- ۱۸۶۹) در کتاب امر قدسی (۱۹۱۷) به موضوع تجربه‌ی امر قدسی پرداخته و درباره‌ی «عامل غیر عقلانی در مفهوم امر الهی» سخن گفته است. هشیاری ربانی) (numinous consciousness کانون توجه اوست و تأکید می‌کند که هر تبیینی از این تجربه‌ی غیر عقلانی، ناقص و ناکافی خواهد بود. برای آنکه تجربه‌ی امر قدسی، از هر جهت «استثنایی»، «بیان ناپذیر» و «رازآلود» است. تجربه‌ی امر قدسی، از یک سو ترسناک، مهیب و رعب آور است و از سوی دیگر جذاب، دلربا و همراه با عشق و مهربانی است114.

پس از جیمز، شاگرد او جیمز پرات (۱۹۴۴- ۱۸۷۵) با نوشتن کتاب شعور دینی (۱۹۲۰) ادبیات تجربه دینی را شکوفاتر ساخت. مارتین بوبر (۱۹۶۵- ۱۸۷۸) فیلسوف و متأله یهودی در کتاب من- تو، کوشیده است تا رابطه‌ی با خدای متشخص انسان‌وار را، در تفاوت با دیگر روابط ، تبیین کند115.

کتاب کسوف خداوند هم به همین مسائل پرداخته است. کتاب عرفان و فلسفه والتر ترنس استیس (۱۹۶۷- ۱۸۸۶) یکی دیگر از متونی است که در خصوص تجربه‌ی عرفانی نوشته شده است . استیس تجربه‌ی عرفانی را دارای هفت ویژگی قلمداد می‌کند:

اول-آگاهی وحدانی،وحدت حقیقی،خلا،آگاهی ناب. دوم- بی زمان و بی مکان بودن. سوم- احساس عینیت یا حقیقت داشتن. چهارم- احساس تبرک و تیمن، صلح و صفا و ظایر آن. پنجم- احساس امر قدسی، حرمت دار یا الوهی. ششم- متناقض نمایی. هفتم- بیان ناپذیر بودن116.

مدافعان تجربه‌ی دینی، متعلق آن تجربه را، خدای متشخص انسان‌وار یا خدای نامتشخص قلمداد می‌کنند. اما بسیاری از متفکران مدرن، به طرق مختلف، وجود خدا را انکار کرده، یا حداقل، مرگ خداوند را اعلام کرده‌اند.

لودویگ فویرباخ (۱۸۷۲- ۱۸۰۴) در گوهر مسیحیت The Essence of Christianity)) خدا و دین را محصول فرافکنی‌های امیال و آ رزوهای خود انسان‌ها به شمار آورده است. به تعبیر دیگر، او می‌گفت: خداوند انسان‌ها را خلق نکرده است، بلکه انسان‌ها، خدا را خلق کرده‌اند. و باز هم به تعبیری دیگر، انسان «ذات» خودش را از خود جدا می‌کند و از آن سوژه ای خود بنیاد به نام «خدا» بر می‌سازد. در گام بعد، مخلوق (خدا) بر خالق (انسان) حاکم می‌شود و با تغییر نقش، فاعل مطلق می‌گردد117.

انگلس گفته است، پس از انتشار گوهر مسیحیت: «همه ما بی درنگ فوئر باخی شدیم. این را که مارکس با چه شور و شوقی از این نگرش نو استقبال کرد و- به رغم تمام ملاحظات انتقادی‌اش- تا چه اندازه تحت تاثیر آن قرار گرفت، با مطالعه خانواده مقدس می‌توان دریافت118

مارکس بشری بودن دین را از فوئر باخ گرفت، منتها دین را محصول جامعه و تضادهای آن به شمار می‌آورد. او نقد دین را پیش زمینه همه نقدها می‌دانست و تأکید می‌کرد که آدمیان دین و خدا را برساخته‌اند [119]. مطابق نظر مارکس، دین پدیده‌ای است که مردم برای تحمل درد و رنج زندگی واقعی‌شان، از آن به عنوان التیام استفاده می‌کنند.

تریاک خواندن دین، به خاطر آن بود که تریاک، داروی طبی درمان درد ها در قرن هجدهم بود. نقد مارکس ناظر به شرایط اجتماعی ای بود که مذهب را پدید می‌آورد. او در جلد اول سرمایه نوشته است:

«تکنولوژی آشکار کننده ی فعالیت انسان در برابر طبیعت و روند تقسیم تولید معیشت وی است و بنابراین نشان دهنده ی مناسبات اجتماعی زندگی انسان و مفاهیمی معنوی است که از آن مناسبات سرچشمه می‌گیرند.

حتی هر تاریخ دین که از این پایه ی مادی چشم بپوشد فاقد جنبه ی انتقادی می‌شود. البته به دست آوردن هسته ی زمینی جهان مه آلود مذهبی از راه تجرید به مراتب آسان تر است تا آنکه، به عکس، در مورد مشخص، از روی مناسبات واقعی زندگی، تحول اشکال آسمانی شده ی آن تحقیق شود. ولی این روش اخیر یگانه اسلوب ماتریالیستی و بنابراین یگانه اسلوب علمی است120

با توجه به این‌که از نظر مارکس، روبنای حقوقی، فلسفی و مذهبی کم یا بیش محصول مستقیم شرایط اقتصادی حاکم بر یک جامعه معین (زیربنا) است، با دگرگونی شرایط اجتماعی-اقتصادی، تحول و زوال دین (به عنوان رو بنا) حتمی‌خواهد بود.

مانیفست کمونیست مارکس، بیانگر فرآیند محو شدن هاله تقدس، بی یقینی، دنیوی شدن، و نفی و تغییر دائمی تمام عقاید کهن در عصر بورژوایی است121. دوران مدرن با انقلاب مدام و تحول بی پایان و خلق مستمر و نوسازی در همه قلمروهای زندگی چگونه می‌توانست امری ثابت و مقدس را تاب آورد.

هاله تقدس، نزد مارکس، نماد نخستین تعلق دینی است، یعنی تعلق داشتن به امری مقدس. جهان به دو بخش لاهوتی (sacred) و ناسوتی (profane) تقسیم می‌شود. دین یعنی تعلق داشتن به امر قدسی و بهره مند شدن از هاله تقدس. دوران مدرن، دوران از دست رفتن هاله تقدس و محو دین است122. مارکس و انگلیس با پرده برداری از ساز و کار از خود بیگانگی مذهبی، پایان دین از طریق انقلاب اجتماعی را اعلام می‌دارند.

نیچه دوران مدرن را، دوران مرگ خدا اعلام کرد123. ایده‌ی «مرگ خدا»ی نیچه متفکران بسیاری را به تفکر واداشت. هایدگر، سارتر، فوکو و دیگران. از آن زمان تاکنون، متفکران تفسیرهای متفاوتی از مدعای نیچه ارائه کرده‌اند.

ژان پل سارتر مدعای نیچه را تا انکار وجود خدا پیش راند. میشل فوکو کوشید تا تمامی معانی ضمنی حکم نیچه را بیرون کشد. به گفته ی فوکو، مرگ خداهم زمان با مرگ انسان بود. برای آنکه با مرگ خداوند، تمامی ابعاد و ساحات نامحدود و نامتناهی انسان و جهان نیز مرد، آدمی در محدوده ی هستی خود زندانی شد و تاریخ اش تابع محدودیت ذاتی و حکمفرمایی بی حد و حصر، حد و حصر شد.

فوئر باخ، مارکس، نیچه، فروید، سارتر، هایدگر و فوکو برخی از اندیشمندان دوران مدرن‌اند که خدا را به شیوه‌های متفاوت از جهان حذف کردند. اما این رویکرد منحصر به آن‌ها نبود. نظریه پردازان عصر مدرن، فقط گزارش‌گر دوران جدید نبودند، آن‌ها با برساخته‌های خود، دوران نوین را هم بر می‌ساختند.

پیش از این نوشتیم که لاک وود گفته است دورکهایم جامعه را به منزله‌ی «موجودیتی در نهایت امر، دینی» به شمار می‌آورد. صور بنیانی حیات دینی، آخرین کتاب اوست که می‌توان در این خصوص به آن استناد کرد. از نظر او، دین کارکردی اجتماعی دارد:

«قدرتی که بدین‌سان [یعنی از راه دین] بر عزت نفس [فرد] تحمیل می‌شود و به صورت موضوع پرستش او در می‌آید جامعه است، جامعه‌ای که خدایان فقط صورت شخصی آن هستند. دین در یک کلام نظام نمادهایی است که جامعه به مدد آن از خویش آگاهی می‌یابد، دین شیوه ی اندیشیدن درباره‌ی هستی جمعی است124

دورکهایم به وجود و عدم عالم غیر مادی کاری نداشت، اگر چه جامعه شناسی او جایی برای خدا و دیگر موجودات غیر مادی باقی نمی گذارد. او می‌گفت دین همین جهان مادی را به دو قلمرو مقدس و نامقدس، یا لاهوتی (sacred) و ناسوتی (profane) تقسیم می‌کند125. دورکهایم دین را چنین تعریف کرده است:

«دین عبارت است از دستگاهی همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور لاهوتی، یعنی مجزا [از امور ناسوتی]، ممنوع، این باورها و اعمال همه‌ی کسانی را که پیرو آن ها هستند در یک اجتماع اخلاقی واحد به نام کلیسا [امت] متحد می‌کنند126

جامعه شناسی معرفت دورکهایم، جامعه را منشأ همه‌ی مقولات به شمار می‌آورد. به تعبیر دیگر،دلایل را به علل اجتماعی تحویل می‌کند. کانت توجه همگان را به فاعل شناسایی معطوف داشت. به گفته او، ذهن فعالانه مدرکات حسی دریافتی (تجربه‌هایش) را شکل می‌دهد.

زمان و مکان و علیت صور و مقولاتی هستند که ذهن (فاعل شناسنده) بر جهان پدیدارها (فنومن‌ها) می‌افکند. آدمیان جهان را آن چنان که از پس حواس شان می‌گذرد، ادراک می‌کنند. اما دورکهایم، برعکس کانت همه‌ی مفاهیم و مقولات را برساخته‌ی جامعه به شمار می‌آورد.

از نظر او، دین (خدا) هم امری اجتماعی است که به وسیله‌ی جامعه برساخته می‌شود127. دورکهایم سیر تحول جوامع بشری را، سیر از لاهوتی به ناسوتی می‌داند. جوامع بشری در اثر فرایند مدرنیزاسیون و فرآیند جدایش (differentiation) امور دنیوی را از سیطره دین خارج و ناسوتی می‌کنند128.

دورکهایم تمام کوشش خود را مصروف آن کرد تا نشان دهد،دین و خدا چیزی نیستند، جز جامعه. این مدعا، مخالفان بسیار داشته است. تا آنجا که، ایوانز- پریچارد گفته است:«نه وحشیان، بلکه دورکهایم بود که جامعه را به خدا تبدیل کرد129

آیریس مرداک هم گفته بود،باورها،آرمان ها و ارزش های دینی سنتی، تأثیر و نفوذ خود را در دوران مدرن از دست داده، و رو به زوال اند. اما چارلز تیلور، این گزارش را مطابق با واقع نمی‌داند و آن را نقد و رد کرده است130.

۱۰- اسطوره زدایی از عالم، اسطوره زدایی از متون مقدس دینی

در بخش‌های گذشته آرای ماکس وبر در این خصوص که علم جدید عالم را اسطوره زدایی و از راز و رمز خالی کرده است، از نظر گذشت. تفسیر علی و معلولی جهان و روابط آدمیان، جایی برای غیر زمینیان ونقش آفرینی آن‌ها باقی ننهاده است. وبر آگاه بود که چنین سرنوشتی، و زندگی در چنین عالمی، برای بسیاری از افراد غیر قابل تحمل خواهد بود.

به همین دلیل در پایان «علم در مقام حرفه» گفت: اگر کسی مردانه تحمل تقدیر دوران مدرن را ندارد، بهتر است به کلیسا های کهن بازگردد:

«خرد ورزی و عقلانی گری، و مهمتر از این دو، "وهم زدایی از جهان" ویژگیهایی هستند که سرنوشت زمانه ی ما را ترسیم می‌کنند. دقیقاً غایی ترین و متعالی ترین ارزشها از زندگی عمومی‌کنار نهاده شده اند و به حوزه ی استعلایی زندگی عرفانی و یا به حوزه ی اخوت ناشی از روابط مستقیم شخصی انسانی رانده شده اند...

به کسی که نمی‌تواند مردانه سرنوشت زمانه را تحمل کند، باید گفت بهتر است آرام و بدون جار و جنجالهایی که مرتدان برپا می‌کنند، صادقانه و بدون چون و چرا، به کلیسا باز گردد. آغوش کلیساهای کهن همیشه با مهر و محبت به روی او باز است. آن‌ها زندگی را بر او سخت نخواهند گرفت.

او در هر حال ناگزیر است به طریقی به "ایثار فکری" دست بزند، و اگر بتواند واقعاً چنین کند نباید او را ملامت کرد. زیرا چنین ایثار فکری، که در جهت تسلیم بی چون و چرای مذهبی صورت می‌گیرد، از نظر اخلاقی موضوعی است که با گریز از تکلیف بی چون و چرای صداقت فکری کاملاً تفاوت دارد، و این گریز هنگامی آغاز می‌شود که شخص فاقد شهامت لازم برای روشن کردن دیدگاه نهایی خود باشد و بخواهد با قضاوتهای نسبی ضعیف، گریز از این وظیفه را تسهیل کند131

اما بازگشت به کلیساهای کهن، و فرار از اندیشه‌ی تجدد (مدرنیته) و نظام اجتماعی مدرن، در دورانی که مدرنیته بر همه‌ی جهان سیطره یافته است، کار ساده ای نبود و نیست. دین‌داران مجبور بودند و هستند که در این دنیا زندگی کنند.

این اجبار آنان را مجبور کرد تا مدعای وبر در خصوص اسطوره زدایی از عالم را به متون مقدس دینی هم سرایت دهند، و با اسطوره زدایی از این متون، دینی متناسب به دوران مدرن برسازند. به تعبیر دیگر، دین‌داران که نمی‌توانند مدرنیته را دینی یا تابع دین کنند، دین را مدرن و تابع مدرنیته کرده‌اند.

رودلف بولتمان (۱۹۷۶- ۱۸۴۴)، متأله اگزیستانسیالیست آلمانی، یکی از متفکرانی بود که این نوع قرائت و خوانش متون مقدس دینی را باب کرد. او جهان شناسی کتاب مقدس (خصوصاً معجزات، مداخله ی قدرت‌های فوق طبیعی در تاریخ) را اسطوره‌ای و مخالف علم جدید دانست و بر این نکته تأکید کرد که: علوم تجربی مدرن با تعلیل جهان (تفسیر علی)، تصویری از عالم به دست می‌دهند که نافی دخالت عوامل فوق طبیعی در جهان طبیعت و قلمرو انسانی است.

تفکر و نحوه‌ی زیست انسان مدرن را علوم تجربی شکل داده‌اند، به همین دلیل، آدمیان مدرن دخالت عوامل غیر زمینی در زندگی شان را نمی‌پذیرند. در دوران مدرن، مومن ترین دین‌داران هم وقتی بیمار شوند، به جای آنکه با رجوع به عوامل غیر مادی بیماری خود را درمان کنند، به پزشکان مراجعه می‌کنند. به گفته‌ی بولتمان، تفاوت جهان بینی کتاب مقدس با جهان بینی جدید، به تفاوت بنیادین اسطوره و علم باز می‌گردد.

بولتمان تفسیری وجودی از کتاب مقدس بر می‌سازد که با علم جدید تعارض نداشته باشد. به تعبیر دیگر، هرمنیوتیک بولتمان، اسطوره های کتاب مقدس را تأویل کرده و معنای عمیق پشت اسطوره ها را از دل آن‌ها بیرون می‌آورد. او گفته است:

«اسطوره زدایی چیزی بیش از این نیست که فراخوانی کلام خداوند را روشن سازد. اسطوره زدایی، متون مقدس را تفسیر می‌کند تا برای مفاهیم اسطوره ای معنای عمیق تری بیابد و کلام خداوند را از چنگال جهان بینی های گذشته آزاد سازد132

بولتمان زبان کتاب مقدس را توصیف اعمال ماوراء الطبیعی به شمار نمی‌آورد و می‌گوید نباید به تولد خارق العاده ی مسیح، تجسد، و رستاخیز مجدد به عنوان حقایقی عینی نگریست، بلکه باید به معانی وجودی این قصه‌ها توجه کرد133.

پذیرش حجیت عقلانیت پیشینی (عقل فلسفی) و عقلانیت پسینی (علوم تجربی)، کار را بر دین‌داران در جهان مدرن بسیار سخت کرده است. طی چند قرن اخیر، دین‌داران گام به گام از مدعیات جهان شناسانه‌ی متون مقدس دینی عقب نشینی کرده‌اند. ادیان که متعلق به جهان گذشته‌اند، به طور طبیعی اسطوره‌ای و راز آلود هستند.

اسطوره زدایی متون مقدس دینی، و تفسیر ناواقع گرایانه‌ی داستان‌های تاریخی آن متون، قلمرو دین را بسیار کاهش خواهد داد. اما، آیا دین‌داران راه و چاره ی دیگری برای انتخاب در پیش رو دارند؟

۱۱- روانشناسی دین

دوران مدرن، فقط دوران در تنگنا قرار دادن دین از سوی فلاسفه و جامعه شناسان نبود، روانشناسان هم با بسط حوزه ی تخصص شان، کار را بر حیات و بقای دین سخت کردند.

زیگموند فروید (۱۹۳۹ – ۱۸۵۶) که در تمام زندگی بار سنگین یهودی بودن را بر شانه های خود احساس می‌کرد134، گفته بود از میان تمام فیلسوفان، بیش از همه فوئر باخ را ستایش می‌کند و می‌پرستد. تأثیر فوئر باخ در او، از تعریفی که از دین به دست داده، نمایان است. می‌گوید دین در نهایت:

«چیزی نیست جز روانشناسی ای که به جهان بیرون فرافکنی شده است... از این طریق به جرأت می‌توان اسطوره‌ی بهشت و هبوط انسان، اسطوره‌ی خدا، خیر و شر، جاودانگی، و از این قبیل را تبیین کرد135

به نظر فروید، «خدای متشخص، چیزی نیست جز پدری متعالی.» او دین را به درماندگی درازمدت دوران کودکی فرو می کاست و می‌گفت: علاقه به پدر، «ریشه‌ی هرگونه دین و مذهب است.»

به گمان او، توتمیسم نخستین مرحله‌ی تمام سنت‌های دینی است. پس از طی فرایند رشد تدریجی، خدای انسان‌وار جانشین جانور توتم شده است. او فرایند برساخته شدن دین یهود را در کتاب موسی و یکتاپرستی توضیح داده است. در آنجا گفته است که یهودیان برای این‌که نشان دهند یهوه از آغاز خدای آنان بوده است، افسانه‌های ابراهیم، اسحاق و یعقوب را برساختند.

در کتاب آینده‌ی یک پندار، دین‌داران را فریب خورده و گمراه به شمار آورده است. او در این کتاب، دین را یک توهم می‌خواند و می‌گوید دین هزاران سال فرصت داشته تا طی سیطره‌اش بر آدمیان به وعده‌هایش عمل کند و توفیقش را در عمل نشان دهد. ولی در عمل دین ناتوان از آرامش بخشیدن به انسان‌ها بوده است.

به گمان او مدعیات دین غیر قابل اثبات و ابطال اند و با کشفیات علمی کاملاً تعارض دارند. به گمان او، دستاوردهای دین در حوزه‌ی سعادت،فرهنگ پذیری و خویشتن داری اخلاقی نشان می‌دهد که در خصوص نیاز به دین، بیش از حد مبالغه صورت گرفته است.

در کتاب تمدن و ناکامی‌های آن، دین را مقوله‌ای کودکانه و دور از واقعیت می‌خواند که ماندگاری طولانی مدت آن، برای انسان دوستان دردناک خواهد بود. به گمان او، باید علم را جانشین دین کرد. فروید گفته است: «دین باید یکسره به کناری نهاده شود چون تعهد اخلاقی را تضعیف می‌کند و تعصب را دامن می‌زند136

کارل گوستاو یونگ (۱۹۶۱- ۱۸۷۵)، برخلاف فروید، نظر هم‌دلانه‌ای نسبت به دین داشته است. یونگ خدا و تمام افکار و رفتار دینی را فرافکنی فرایندهای روانی به شمار می‌آورد و می‌گفت آن‌ها نمادهای لازم تبیین آدمی و کمال روانی آن‌هایند. آدمی پس از تجربه‌ی آگاهانه‌ی هیبت انگیز و جذاب امر قدسی، به نگرش دینی دست می‌یابد137.

به گفته او، روانشناس کاری با بحث‌های متافیزیکی در خصوص موجودات غیر مادی ندارد. روانشناس در قلمرو کار خود تنها می‌تواند مدعی شود که خداوند در روان آدمی وجود دارد و روان دارای عملکرد دینی است. به این ترتیب، هر جا که او از خدا، مسیح، تثلیث، شیطان و این نوع مقوله ها سخن گفته است، سخن اش معطوف به تصاویر ذهنی است، نه موجودات غیر مادی مستقل از روان آدمیان (به فرض وجود). البته او یادآور شده است که تضاد میان آرای متافیزیکی نشان دهنده ی عدم قطعیت آن‌هاست.

به نظر او تفاوت ذهن شرقی و غربی به دو نوع دین‌داری قائل به خدای غیر متشخص و دین‌داری قائل به خدای متشخص انسان‌وار منتهی شده است. او مسیح را نماد اصلی ترین کهن الگو (Alchemy) به شمار می‌آورد. از نظر وی، مسیحی واقعی کسی است که مطابق نحوه ی زیست مسیح زندگی می‌کند. در کتاب پاسخ به ایوب (۱۹۵۲) کوشش کرده تا نشان دهد که آدمیان در نجات خدا نقشی اساسی داشته‌اند.

نظریات یونگ، واکنشی دوگانه ایجاد کرده است. برخی از مخالفان یونگ گفته‌اند که او در آثارش نقش کشیش را بازی کرده است. یونگ می‌گفت این کار کلیساست، نه او، اما مشکل این است که بسیاری از بیمارانی که به او مراجعه کرده‌اند، «چون برگ هایی خشک که از درختی تنومند» فرو ریزند، از کلیسا جدا شده‌اند و به دامان روانشناس پناه آورده‌اند تا آن‌ها را درمان کند. یونگ می‌گفت رواشناسی وقتی قادر به شناسایی آدمیان می‌شود که به تجربه‌های آن‌ها راه یابد.

او گفته است : خدا متعلق تجربه‌ی دینی انسان‌هاست:

«مهم نیست که دنیا درباره‌ی تجربه دینی چه می اندیشد، کسی که چنین تجربه ای دارد صاحب گنجی عظیم است، چیزی که برای او سرچشمه‌ی زندگی، معنا، و زیبایی است، و شکوهی تازه به جهان و انسان داده است. او دارای سکینه و آرامش است.

کدام معیار است که براساس آن بتوان گفت که چنین زندگانی ای مجاز نیست، چنین تجربه ای درست نیست، و چنین سکینه ای توهم صرف است؟ آیا، به عنوان یک امر واقعی، در زمینه ی امور متعالی هیچ حقیقتی بهتر از آن چه شما را در زندگی یاری می‌دهد وجود دارد؟...

هیچ کس نمی‌تواند بداند امور متعالی چیستند. بنابراین باید آن ها را چنان که تجربه می‌کنیم در نظر آوریم. و اگر چنین تجربه‌ای باعث شود که زندگی برای خودتان و برای آنان که دوست می‌دارید سالم تر، زیباتر، کامل تر، و رضایت بخش تر باشد، می‌توانید با اطمینان بگوئید:این توفیق الهی بود138

بر سردر خانه یونگ کتیبه‌ای سنگی وجود دارد که عبارتی از کاهن معبد دلفی بر آن حک شده است: خدا را خواه فراخوانیم و خواه نه، در هر حال او حاضر است.

برخلاف کسانی که یونگ را کشیش در لباس روان شناس به شمار آورده‌اند، مارتین بوبر، او را منکر خدا به شمار آورده است. بوبر در سال ۱۹۵۲ روانشناسی دین یونگ را به تیغ نقد گرفت و یونگ هم در همان سال به نقد او پاسخ گفت.

بوبر به پاسخ یونگ هم پاسخ گفت و دوباره تأکید کرد که یونگ این واقعیت را که «اعتقاد به خداوند منبعث از نفس باطنی انسان است»، در تقابل با این واقعیت که «خداوند فی نفسه وجود دارد»، قرار داده است. یونگ تأکید می‌کند که بحث در خصوص وجود خداوند خارج از حوزه ی تخصصی اوست، اما با تقلیل خداوند به برساخته‌ای نفسانی (روانی)، واقعیت فی نفسه‌ی خداوند را انکار کرده است.

در حوزه‌ی روان شناسی فقط فروید و یونگ نبودند که در خصوص دین سخن گفته‌اند. رشد علوم تجربی در چند قرن گذشته و کسب آگاهی ازنحوه‌ی ساز و کار مغز آدمیان، گروهی از روانشناسان و فیلسوفان ذهن را بر آن داشت تا مدعی شوند تمام فعالیت‌های ادراکی و ذهن را می‌توان به کنش و واکنش‌های مغز تحویل کرد.

به تعبیر دیگر، هر رویداد ادراکی ملازم با رویدادی مغزی است و ذهن چیزی جز فعالیت های مغزی نیست. ادعای آنان این است که علم می‌تواند از تمامی فرایندی ادراکی تبیینی ماتریالیستیک عرضه نماید. اگر چه اکنون چنان تبیینی در اختیار نیست، اما پیشرفت سریع علوم تجربی، نوید دهنده‌ی دستیابی به چنان تبیین‌هایی در آینده است.

اتقاق دیگری هم در طول یکی دو قرن گذشته روی داد. تأثیر مواد مخدر و روان گردان ها بر مغز روشن گردید. در قرون کهن از پیوت،که حاوی مسکالین است، و قارچ مقدس، که شامل سیلوکیبین و سیلوکین است،به طور گسترده در مراسم مذهبی استفاده می‌شده است. تجربه‌های کارلوس کاستنادا و آلدوس هاکسلی، دو نمونه از تجربیاتی است که پس از مصرف مواد توهم زا ایجاد گشته‌اند.

عارفان و صوفیان تجربه‌ی دینی را محصول سلوک اخلاقی زاهدانه و ریاضت‌های مداوم (روزه‌های طولانی، کم خوابی، سخن نگفتن و ...) به شمار می‌آورند. اما علم نشان داده است که مصرف مخدرهای روان گردان (psychedelic) به تجربه‌ی دینی – عرفانی (تجربه‌ی رستگاری، عشق، بخشش، تجربه‌ی اتحاد با هستی) منتهی می‌شوند.

با توجه به این واقعیت، مری بارنارد مدعی شد که گیاهان توهم زا سرچشمه ی اساطیر و الهیات جهان است. از سوی دیگر روشن شد که بیماری صرع در برخی از مصروعان «تجربه‌ی دینی» اصیل و عمیق ایجاد می‌کند، تا آنجا که حتی برخی از پزشکان مذهبی گمان کرده‌اند که بیمار آن‌ها پیامبر جدیدی است. به همین دلیل برخی از محققان بیماری صرع را بیماری مقدس خوانده‌اند.

کار بر روی لوب های گیجگاهی هم نقش آن‌ها را در تجربه‌ی دینی نشان داد. مایکل پرسینگر، عصب روان شناس کانادایی،مدعی شده است که لوب های گیجگاهی منبع تجربه‌ی دینی – عرفانی در همه‌ی افراد هستند.

او در طی دو دهه آخر قرن بیستم به وسیله ی میدان الکترومغناطیسی کامپیوتری سرگرم آزمایش بر فعالیت لوب گیجگاهی بود و از آزمایش های خود نتیجه گرفت که: «تجربه‌ی خدا برساخته‌ی تغییرات نوسانی در لوب گیجگاهی است139

از سوی دیگر کار بر روی دو نیمکره ی مغز و ردگیری تجربه‌ی دینی در آن‌ها، دانشمندان را به این نتیجه رساند که تجربه‌ی دینی توانایی نیمکره ی راست مغز است. جولیان جینز بر این نکته انگشت نهاد که نیمکره‌ی راست، دین ساز است.

او تحقیق خود را تا ۹ قرن پیش از میلاد مسیح عقب برد و مدعی شد که ذهن دو حفره‌ای(bicameral) در آن دوران فعال بوده و خدایان را برساخته تا در مواقع بحرانی از طریق راهنمایی به کمک او بشتابند.

نیمکره‌ی راست فعال در آن دوران صداهای خدایان را تولید می‌کرد. او متون مقدس ادیان شرقی و یهودیان و مسیحیان را با توجه به این مدعا تفسیر کرده است. در دورانی که بشر عادت به شنیدن صدای خدایان داشته است، نیمکره‌ی راست این صدا ها را ایجاد می‌کرد. به گفته ی جینز، هفت عامل موجب فروریزی ذهن دو جایگاهی شد. نشنیدن صدای خداوند یا خدایان در اعصار بعدی، معلول فروپاشی ذهن دو جایگاهی است140.

پژوهش‌گرانی چون دیویدسون، لکس و ... کار جینز را پی گرفته و ادعا کرده‌اند که نیمکره‌ی راست نقش مسلطی در ایجاد تجربه‌های دینی- عرفانی داشته است.

تحقیقات بر روی بیماران اسکیزوفرنی هم نشان داد که تعداد زیادی از افرادی که گرفتار این نوع بیماری هستند، مدعی شنیدن صدای خداوند و دیگر موجودات غیر این جهانی می‌شوند. به همین خاطر، برخی از این مقدمه نتیجه گرفتند که اساساً ادعای دریافت وحی و ارتباط با خداوند از سوی افرادی بیان می‌گردد که گرفتار بیماری های روانی بوده اند. دورکهایم هم در مهم ترین کتاب‌اش، همین مدعا را مطرح کرده است:

«در زندگانی پیامبران، بنیادگذاران ادیان، مقدسان بزرگ، خلاصه، در زندگانی کسانی که وجدان دینی آنان به نحوی استثنایی حساس است، اغلب به نشانه هایی از حساسیت هایی به معنای خاص بر می‌خوریم: همین نقص‌های فیزیولوژیکی در وجود آنان زمینه‌های مساعدی بوده برای آنکه آنان نقش‌های دینی بزرگی بازی کنند141

اگر چه دانش های مدرن شناخت آدمیان را از خود و جهانی که در آن زندگی می‌کنند به طور فوق العاده‌ای افزایش داده‌اند، اما مشکل و مسأله‌ی اصلی تمامی نتیجه گیری‌هایی که از تحقیقات جامعه‌شناختی، روانشناختی و فیزیولوژیکی می‌شود آن است که همه‌ی آن‌ها گرفتار تحویل و تقلیل مدعیات دینی - عرفانی به یافته‌های فیزیولوژیکی و عصب شناسی هستند.

تعلیل و تبیین شرایط فیزیولوژیکی که تجربه‌ی دینی- عرفانی در آن صورت می‌گیرد، یک حرف است ،اما فروکاستن تجربه‌های دینی- عرفانی به آن شرایط، مدعای دیگری است که دلیلی بر آن اقامه نشده است.

دین و دین‌داران نمی‌توانند چشمان خود را بر جامعه شناسی دین و روانشاسی دین ببندند و یافته های این علوم را نادیده بگیرند، اما از سوی دیگر، مدعیات جهان شناسانه و انسان شناسانه‌ی دین و دین‌داران، مدعیات صدق و کذب بردار است.

تحویل مدعیات صدق و کذب بردار به جامعه شناسی و رواشناسی، مصداق تحویل و تقلیل دلیل به علت است. می‌توان و باید در خصوص صدق و کذب مدعیات دین و دین‌داران داوری کرد، و عیار دین و دین‌داری را در ترازوی عقلانیت و عدالت و حریت و حقانیت و اخلاق سنجید.

در عین حال، در گزارش توصیفی وضعیت دین‌داری در دوران مدرن، نمی‌توان منکر آن شد که آن‌ها در دوران اخیر با این مدعیات روبرو شده اند: بنیان گذاران ادیان گرفتار بیماری هایی چون صرع و اسکیزوفرنی بوده اند، نیمکره ی راست مغر دین و خدا را برساخته است،روان گردان ها می‌توانند تجربه‌ی دینی ایجاد کنند،خدا مرده و دیگرسخن نمی‌گوید، چون ذهن دو جایگاهی فروپاشیده است.

۱۲- کسوف خداوند

دین‌داران معتقد به خدای متشخص انسان‌وار، فقط با مسأله‌ی شر و اثبات کلام خدا بودن متن مقدس دین شان مواجه نیستند، مسأله‌ی غیبت خداوند نیز مساله‌ی بسیار مهم و دشواری است که باید به آن هم پاسخ گویند. دوران جدید، دوران کسوف خدای متشخص انسان‌وار است. مرگ خدا و انکار وجود او، یکی از مدعیات مهم خدا ناباوران از دوران مدرن است142.

والتر ترنس استیس در مقاله‌ی «در بی‌معنایی معنا هست» گفته است که دوران مدرن، دوران کسوف و زوال ایمان به وجود طرح و هدف جهانی است. انسان‌ها ایمان خود را به معنادار و هدفمند بودن جهان از دست داده‌اند. فقط ملحدان نبودند که مرگ خداوند را اعلام کردند، دین‌داران هم کسوف خداوند را تجربه کرده و می‌کنند.

مادر ترزا، راهبه‌ی کاتولیک اهل یوگسلاوی، برنده جایزه‌ی صلح نوبل ۱۹۷۹، یکی از قدیسه‌های دوران مدرن است. انتشار نامه‌های خصوصی مادر ترزا به مقام مافوقش به بحث‌های مهمی دامن زد. مدعای اصلی این نامه‌ها آن است که «روح او سرزمین کویری‌ای بود که خداوند از آن رخت بر بسته بود»، «این نامه‌ها نشان می‌دهد که او تقریباً در طول نیم قرن آخر زندگیش مطلقا حضور خداوند را نه در قلبش و نه در مراسم عشای ربانی تجربه نکرده بود.»

«در بیش از ۴۰ نامه، او از برهوت، تاریکی، تنهایی و شکنجه‌ای که از سر می‌گذرانید می‌نالد. او این تجربه را مانند جهنم می‌داند، و در جایی می‌گوید این تجربه او را تا بدانجا رانده است که در وجود بهشت و حتی خدا تردید کرده است.»

او گمان می‌کرد که مردم را فریب می‌دهد. به مرشدش می‌نویسد:

«من چنان حرف زدم که گویی قلب خودم در عشق خداوند غوطه ور است - عشقی لطیف و شخصی. اگر شما آنجا بودید می‌گفتید چه تزویری.» در ۱۹۵۳ خطاب به مرشدش می‌نویسد: « برایم دعا کنید که خداوند خویش را به من بنماید - چرا که در درون من چنان تاریکی وحشت انگیزی است که انگار گرد مرگ بر همه چیز افشانده شده است.»

در سال ۱۹۵۶ می‌نویسد: «این شوق عظیم به خداوند- و ... دست رد به سینه خوردن - تهی - نه ایمانی - نه عشقی- نه شوقی...آسمان برایم بی معناست.» در سال ۱۹۶۳ می‌نویسد: «اگر روزی روزگاری قدیس شدم - بدون شک قدیسه تاریکی خواهم شد. من همچنان از ملکوت خدا غایب خواهم ماند- تا چراغ کسانی را که بر روی زمین در تاریکی مانده‌اند روشن کنم.»

عالیجناب مارتین کتاب نامه‌های مادر ترزا را «خدمت دینی تازه مادر ترزا»می‌داند،:

«این کتاب خدمت دینی اوست در حق کسانی که در زندگی خود تجربه شک و غیبت خداوند را آزموده‌اند. می‌دانید این افراد چه کسانی هستند؟ همه ما. خواه ملحد،خواه شکاک، خواه جستجوگر، خواه مومن- همه.»

یکی از ملحدین آمریکا درباره مادر ترزا گفته است:

«ترزای این کتاب بیشتر به زن نمونه آن ترانه محلی غربی می ماند که هنوز در انتظار شوهرش نشسته است که سی سال پیش برای خریدن یک پاکت سیگار از خانه بیرون رفت و هرگز باز نگشت.» اما مومنان، غیبت خدا از زندگی ترزا را هم عنایت الهی تلقی می‌کنند، خدایی که خاموشی گزیده و مستوری اختیار کرده است و هیچ جهد و کوششی متنهی به تجربه‌ی حضور او نخواهد شد143.

به گمان برخی از متألهان، اگر چه خداوند در گذشته با آدمیان سخن می‌گفته است، ولی اینک خاموشی گزیده و مستوری اختیار کرده است. به تعبیر دیگر، اگر سالک تمامی روش‌ها و اداب سلوکی را پیشه‌ی زندگی خود سازد، باز هم صدایی به لبیک او پاسخ نخواهد گفت.

مدعای مرگ خدای نیچه را باید به معنای کسوف خداوند قلمداد کرد، نه انکار وجود خدا. هایدگر مدعای نیچه را این چنین تفسیر یا تأویل می‌کرد: ما در دوران کسوف خدا زندگی می‌کنیم. مدعای بلا دلیل سخن گفتن خدای متشخص انسان‌وار، قائلان را با این مسأله مواجه می‌سازد که: اگر خداوند پیش از این با آدمیان حرف می زده، و به ندای آن‌ها پاسخ می‌گفته، به کدام دلایل پس از آن سکوت اختیار کرده است؟

مارتین بوبر کسوف خداوند را خصلت دوران مدرن به شمار آورده است144. او می‌پرسد معنای زیستن در دوران استتار، کسوف و خاموشی خداوند، چیست؟ بوبر بخش مهمی از سخنان اش را به نقد آرای نیچه، هایدگر، سارتر و یونگ درباره‌ی خدا و دین اختصاص داده است.

بر مبنای تفسیر بوبر، هایدگر هم به غیبت ذاتی خداوند قائل بوده است. وی بر مبنای عهد عتیق می‌گوید که خداوند متجلی بالذات و مستور بالذات است. بوبر تجربه‌ی دینی و دعا را معطوف به «تجلی حضور الهی» می‌داند که ضمن آن حضور خداوند از طریق گفت‌وگوی دوطرفه قابل درک می‌شود145.

اما انسان‌های دوران مدرن، در حال تجربه‌ی کسوف خداوند هستند. به گمان او، خداوند را تنها در رابطه‌ی من- تو می‌توان دریافت، به غیر از این، هر نوع رابطه‌ی دیگری، عین محتجب بودن است. لقاء خداوند فقط از طریق گفت‌وگوی من- تو حاصل می‌شود.

وقتی آدمی با تمام وجود خویش دربرابر خداوند به عنوان تو قرار گیرد، آن گاه خداوند به سخن خواهد آمد و حضور او ظاهر خواهد شد. نحوه ی هستی انسان‌های مدرن به گونه ای است که کسوف خداوند را به دنبال داشته است. بوبر هشدار می‌دهد که «کسوف پرتو الهی را نباید با زوال آن اشتباه کرد146.» به تعبیر دیگر، از کسوف و غیبت خداوند نمی‌توان عدم وجود او را استنتاج کرد.

نتیجه

سلسله بحث‌های اخلاق به این نتیجه منتهی شد که اخلاق اتکای وجودی، معرفتی و روانشناختی به دین ندارد. اخلاق مستقل از دین و داور دین است. یکی از شرایط پذیرش دین، اخلاقی بودن آن است. اگر دینی آدمیان را به فرامین غیر اخلاقی فرا بخواند، آن دین، نامقبول است.

از سوی دیگر گفته شد که دین واجد نوعی اخلاق سلوکی منتهی به تجربه‌ی دینی است. گزارش «قرآن محمدی» در خصوص اخلاق سلوکی دین، به دو نتیجه گیری منتهی شد:

اول: اخلاق سلوکی دین با اخلاقی که منتهی به دنیای مدرن گردید، تعارض دارد. سلوک اخلاقی که منتهی به تجربه‌های دینی- عرفانی می‌شود، منتهی به توسعه و آباد کردن دنیا نمی‌شود. به تعبیر دیگر، اگر همه‌ی دین‌داران به آن سبک زندگی یا اخلاق التزام عملی داشته باشند، دنیا ویران خواهد شد. ممکن است اخلاق سلوکی ای برساخته شود که با مدرنیته و ساختار اجتماعی مدرن سازگار باشد، اما تا حدی که من اطلاع دارم، در حال حاضر چنان سودایی وجود ندارد.

دوم: وجود خدای متشخص انسان‌واری که قادر به سخن گفتن است و با آدمیان وارد رابطه‌ی شخصی (دیالوگ من- تو) می‌شود، پیش فرض تجربه‌ی عرفانی- دینی در ادیان ابراهیمی است. اما بسیاری از متألهان بر این باورند که ما اینک در دوران کسوف خداوند به سر می بریم و خداوند دیگر با انسان‌ها سخن نمی‌گوید.

اگر مدعای «کسوف و غیبت خدای متشخص انسان‌وار از روابط شخصی با آدمیان» درست باشد، در آن صورت با پرسش‌های مهمی روبرو خواهیم شد:

تجربه‌ی دینی را گوهر و ذاتی دین خواندن چه معنایی دارد؟ اگر دوران مدرن، دوران غیبت خداوند است، دعوت به سبک و شیوه‌هایی از زندگی که معطوف به تجربه‌ی دینی است، چه معنایی دارد؟ برای این‌که مطابق مدعا، اگر سالکان طریقت تمامی روش های ریاضت گونه را پیشه ی خود سازند، باز هم به تجربه‌ی دینی دست نخواهند یافت147.

به تعبیر دیگر، ملحدان (خدا ناباوران) و موحدان ( خداباوران)، جهان و زندگی‌شان را خالی از خدا تجربه می‌کنند. ملحدان غیبت خدا از جهان را به عدم وجود او تحویل می‌کنند، اما خداباوران، فقط کسوف و غیبت خداوند را تجربه می‌کنند.

درست مانند این‌که در یکی از اطاق های منزل ما، پدر دوست داشتنی ما، سال‌ها سکونت داشته است. او بعدها آن اطاق را ترک کرده و دیگر به خانه باز نگشته است. فرد غریبه‌ای که از این ماجرا اطلاع ندارد، اگر آن اطاق را ببیند، فقط اطاق خالی را تجربه می‌کند، اما ما که همیشه شاهد حضور پدر در آن اطاق بوده‌ایم، هر وقت به آن اطاق می‌نگریم، غیبت و کسوف پدر را تجربه می‌کنیم.

بر اساس این مثال، خداناباوران جهان بدون خدا را تجربه می‌کنند، اما خداباوران، غیبت و کسوف خدا از جهان را تجربه می‌کنند. مومنان کنونی می‌بینند که خداوند به دلایلی که بر آن‌ها روشن نیست، از جهان و تجربه‌شان غایب است.


پاورقی‌ها:

۱۱۴- ردولف اتو، مفهوم امر قدسی، ترجمه همایون همتی، انتشارات نقش جهان، انتشارا نقش جهان،۱۳۸۰.

۱۱۵- مارتین بوبر، من و تو، مترجمان ابوتراب سهراب و الهام عطاردی، نشر فرزان روز، چاپ اول ۱۳۸۰.

۱۱۶- و.ت. استیس ، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، انتشارات سروش، چاپ اول، ۱۳۵۸.

۱۱۷- فوئر باخ نوشته است:

«افکار و تمایلات یک فرد مانند خدای وی هستند. به عبارت دیگر، ارزش و اعتبار خدای هر کس درست به اندازه ی ارزش و اعتبار خود اوست و نه چیزی بیشتر... خداوند ظهور و جلوه ی ذات و سرشت درونی هر کس است، و یا...بازنمایی افکار و اندیشه های درونی وی... ذات الهی چیزی جز همان ذات انسانی نیست و یا- به سخن دیگر- همان فطرت انسانی که مهذب شده و از قید محدودیت های فردی آزاد گشته است...

گزاره‌های دینی صرفاً انسان انگاری‌های (خدا) هستند... پس متعلق آن‌ها نیز باید انسان انگارانه باشد. چنانچه عشق، خوبی، شخصیت داشتن، و غیره اوصافی انسانی هستند....شما دوست داشتن را از اوصاف الهی می‌دانید، چون که خود شما نیز چیزهایی را دوست دارید. شما اعتقاد دارید که خداوند وجودی حکیم و خیرخواه است، زیرا که چیزی را بهتر از حکمت و خیر خواهی در وجود خودتان سراغ ندارید. و شما معتقدید خداوند وجود دارد، و این‌که بنابر این وی فاعل شناسایی(سوژه) است... چون که شما خودتان وجود دارید و خودتان یک فاعل و یا سوژه هستید»
(جان هیک، وجود خدا، ترجمه عبدالرحیم گواهی، نشر علم، چاپ اول ۱۳۸۷، بخش دوم، خداوند به مثابه‌ی القاء (فرافکنی) ذهن بشری: لوویگ فوئر باخ، صص ۲۴۸- ۲۳۳).

فوئر باخ در این کتاب، فرایند برساخته شدن خدا، و تحول تاریخی این مفهوم را توصیف کرده است. می‌گوید:

«مادامی که بشر در پهنه ی محض طبیعت است، خدای وی نیز خداوندی طبیعی (nature- god)- یعنی نوعی تشخص بخشیدن به پاره‌ای نیروهای طبیعی است. وقتی بشر به سکونت در خانه ها روی می‌آورد، خدایان خویش را نیز در معابد جای می‌دهد. معبد چیزی جز تجلی ارزشی که انسان برای ساختمان های زیبا قائل است، نیست. معابدی که به افتخار دین برپا می‌شوند، در حقیقت به افتخار هنر معماری ساخته شده اند. همزمان با پاگذاری بشر از عرصه ی وحشی گری و بربریت به عرصه‌ی فرهنگ، با تفکیک و تمیز بین چیزهایی که برای بشر مناسب نیست، تفکیک و تمایز بین چیزهایی که مناسب خداوند است و چیزهایی که شایسته‌ی وجود خداوند نیست، نیز شروع می‌شود.

خداوند صورت ذهنی شکوه و جلال و بالاترین کرامت ها است و [بنابر این] شور و عاطفه ی مذهبی، شور و احساس متعالی ترین شایستگی ها است. هنرمندان با فرهنگ تر متأخر یونانی اولین کسانی بودند که در مجسمه های خدایان جلوه هایی از شکوه و جلال، عظمت معنوی، و خلوص و صمیمیتی بسیار با وقار و بی تشویش را به تصویر کشیدند... خدایان هومری می‌خورند و می آشامند. این حکایت از آن دارد که خوردن و آشامیدن لذتی الهی است. نیروی بدنی نیز از اوصاف خدایان هومری است: زئوس نیرومندترین خدایان است. چرا؟ برای این‌که توان جسمانی فی نفسه امری افتخار آمیز تلقی می‌شد.

نزد ژرمن های دوران باستان بالاترین فضیلت ها فضائل جنگجویان بود، بنابراین خدای متعالی ایشان اودین، خدای جنگ بود.... آنچه کلام و فلسفه خدا پنداشته اند، وجود مطلق و وجود بی نهایت، در واقع خدا نیست... تصور ذهنی خداوند بر تصور عدالت، خیر خواهی متکی است. خدایی که خیر خواه، عادل، و حکیم نباشد، اصلاً خدا نیست... خداوند دارای آن ویژگی است چون که آن ویژگی در ذات خویش عالی و قدسی است. زیرا بدون دارا بودن آن، خداوند وجودی ناقص به حساب می آمد. عدالت، حکمت، و به طور کلی هر خصوصیتی که الوهیت خداوند را تشکیل می‌دهد، مستقلاً به وسیله ی خود آن خصلت تعیین و شناخته می‌شود»
( پیشین، صص ۲۴۵- ۲۴۳).

۱۱۸- Marx –Engels,Selected Works, Progress Publisher, 1970. P.592.

آیزیا برلین در این خصوص گفته است:

«فوئر باخ از این لحاظ مورد تمجید مارکس قرار می‌گیرد که نشان داده است انسان‌ها در دین و مذهب، با اختراع جهانی خیالی برای جبران فلاکت جهان واقعی، خودشان را می فریبند- این نوعی فرار است، رویایی طلایی، یا با تعبیری که که مارکس سبب معروفیتش شد، افیون آدم ها، بنابر این، نقد دین باید خصلت انسان شناسانه داشته باشد و به شکل افشا و تحلیل خاستگاه های غیر دینی آن در آید. اما فوئر باخ متهم است به این که به سراغ کار اصلی نرفته است:

می‌بیند که دین مسکنی است که تیره بختان برای تخفیف درد و رنج ناشی از تناقض های جهان مادی آن را ندانسته ساخته اند، اما نمی‌بیند که این تناقض ها باید بر طرف شوند، و گرنه همچنان پندارهای مسکن اما مهلک پرورش می‌یابند. انقلاب، فقط آن انقلابی که قادر به رفع تناقض هاست، باید نه در روبنا- جهان اندیشه – بلکه در زیربنای مادی رخ دهد، در جهان واقعی انسان‌ها و چیزها»
(آیزایا برلین، کارل مارکس، ترجمه رضا رضایی - نشر ماهی، چاپ اول ۱۳۸۷، ص ۱۸۶).

۱۱۹- مارکس نوشته است:

«انسان مذهب رامی‌سازد، مذهب انسان رانمی‌سازد. درحقیقت مذهب، خودآگاهی و آگاهی ازخودانسانی است که یا هنوز خود را نیافته و یا خودرا باز گم کرده است. اما انسان موجودی انتزاعی نیست که بیرون از این جهان آرمیده باشد. انسان، جهان انسان، دولت و جامعه است.این دولت واین جامعه مذهب را می‌آفرینند، مذهبی که آگاهی وارونه از جهان است، چرا که آن‌ها جهانی وارونه هستند.

مذهب نظریه‌ی عام این جهان،دانشنامه ی فشرده و منطق ان به شکلی مردم پسند است،مایه ی افتخار معنوی آن،شور و شوق ان،جواز اخلاقی آن،مکمل پر ابهت آن، بنیان جهان شمول تسلی و توجیه آن است. مذهب تحقق خیالی جوهر انسان است،چرا که جوهر انسان واقعیت حقیقی ندارد.

بنابراین، مبارزه با مذهب، مبارزه‌ی غیرمستقیم با جهانی است که مذهب رایحه‌ی معنوی آن است. رنج مذهبی،هم بیان رنج واقعی و هم اعتراض بر ضد آن است. مذهب آه مخلوق ستم دیده،احساس جهان بی احساس و جان اوضاعی بی جان است. مذهب افیون مردم است. الغای مذهب به عنوان سعادت خیالی مردم ، طلب سعادتی واقعی برای آنان است. طلب دست برداشتن از توهم درباره‌ی اوضاع موجود،همانا طلب دست برداشتن از اوضاعی است که نیاز به توهم دارد. پس، نقد مذهب نطفه‌ی نقد جهان پردردی است که مذهب هاله مقدس آن است»
( کارل مارکس، درباره مساله‌ي یهود، گامی در نقد فلسفه حق هگل، ترجمه دکتر محمد محیط، نشر اختران، صص ۵۳ و ۵۴).

۱۲۰- کارل مارکس، سرمایه، جلد اول، ترجمه‌ی ایرج اسکندری، ص ۳۴۹.

مارکس در فصل بتواره پرستی کالاها، ضمن اشاره به این‌که مناسبات معین اجتماعی میان انسان‌ها، شکل واهی مناسبات میان اشیا را پیدا می‌کنند، می‌گوید: «برای داشتن قیاسی در این مورد، باید به قلمرو مه آلود مذهب پرواز کنیم، زیرا در مذهب است که فرآورده های مغز آدمی، به صورت اشکالی خودمختار پدیدار می‌گردند که از زندگی خاص خویش بهره مند هستند... همین رابطه در جهان کالاها با محصولات دستان آدمی اتفاق می‌افتد.»

۱۲۱- مارکس گفته است:

«ایجاد انقلاب مستمردرتولید و درانداختن آشوب بلاوقفه در تمامی روابط اجتماعی و عدم یقین و تلاطم پایان ناپذیر، عصر بورژایی را از تمامی اعصار قبلی متمایز می‌سازد. تمام روابط ثابت و منجمد، همراه با پیشداوری ها و عقاید کهنه و محترم وابسته به آن‌ها به حاشیه رانده می‌شوند و تمامی روابط تازه شکل یافته قبل از آنکه استوار شوند منسوخ می‌گردند. هر آنچه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می رود، هر آنچه مقدس است دنیوی می‌شود و دست آخر آدمیان ناچار می‌شوند با صبر و عقل با وضعیت واقعی زندگی و روابط شان با همنوعان خویش روبرو گردند»
(کارل مارکس، مانیفست کمونیست، در :لئو پانیچ، کالین لیز، مانیفست، پس از 150 سال، ترجمه‌ی حسن مرتضوی، نشر آگاه، صص ۳۱۷- ۲۷۵).

۱۲۲- مارکس گفته است:

«بورژوازی بسیاری از پیوندهای فئودالی را از هم گسست، پیوندهایی که انسان‌ها را به مخدومان طبیعی شان می‌پیوست و هیچ قیدی میان آدمی با آدمی باقی نگذاشت، مگر سود عریان و داد و ستد پولی خشک و بی روح. جذبه های ملکوتی خشک اندیشی زاهدانه و جوش و خروش پهلوانانه و شیوه های احساساتی عوامانه را در آب‌های یخزده حسابگریهای خود پرستانه غرقه ساخت...

بورژوازی هاله تقدس تمامی مشغله هایی را که سابقاً محترم بودند و با خشیت نگریسته می‌شدند زدود... بورژوازی پرده احساسات را از روی خانواده کنار زد و رابطه خانوادگی را به رابطه پولی صرف بدل ساخت ... و به جای استثماری که حجاب توهمات گوناگون سیاسی و مذهبی آن را پوشانده بود، استثماری آشکار و بیشرمانه و مستقیم و عریان را باب کرد»
(کارل مارکس، مانیفست کمونیست، در :لئو پانیچ، کالین لیز، مانیفست، پس از ۱۵۰ سال، ترجمه‌ی حسن مرتضوی، نشر آگاه، صص ۳۱۷- ۲۷۵).

داوری آیزایا برلین در خصوص واکنش دوران مدرن به متفکران مدرن مخالف خود، سخنی گفته است که حاکی از جایگاه مهم مارکس دارد. می‌گوید:

«در این جهان، مارکس چهره ای تک افتاده و ناسازگار بود، و مانند یکی از آن مسیحیان اولیه یا آنراژه [عاصی]‌های فرانسوی آماده بود تا کمال رشادت دنیا و مافی‌ها را نفی کند، مطلوب‌های آن را مذموم و فضیلت‌هایش را رذیلت بداند، و نهادهایش را تقبیح کند، زیرا این نهادها بوژوایی بودند، یعنی متعلق به جامعه‌ای فاسد، قاهر و غیر عقلانی که می‌بایست به کلی و برای همیشه منهدمش کرد.

در بحبوحه‌ی عصری که مخالفان خود را با روش هایی از بین می برد که به رغم متانت و آهستگی باز هم کارآمد بودند، همان عصری که کارلایل و شوپنهاور را واداشت به تمدن های دوردست پناه ببرند یا به گذشته ای که جنبه ای آرمانی می‌یافت بگریزند، عصری که دشمن بزرگ خود، نیچه، را به هیستری و جنون کشاند، بله، در چنین عصر و زمانه ای، مارکس یکه و تنها مصون ماند و مهیب هم ماند. مانند پیامبری باستانی که رسالت آسمانی اش را ایفا می‌کند، و آرامشی درونی دارد که بنیانش ایمان روشن و محکم به جامعه‌ی هماهنگ آینده است، مارکس شاهد عینی علائم فساد و ویرانی بود که از همه سو به چشمش می‌خورد. نظم کهن آشکارا داشت در مقابل نگاه او واژگون می‌شد، و او بیش از هر کس دیگری سعی می‌کرد به این روند شتاب ببخشد، چون می‌خواست مرحله ی احتضار قبل از پایان را کوتاه تر کند»
(آیزایا برلین، کارل مارکس، ص ۵۱).

۱۲۳- برخی از سخنان نیچه در این خصوص به شرح زیرند:

پیرمرد مقدس با زرتشت روبرو می‌شود.

«زرتشت پرسید: "قدیس در جنگل چه می‌کند؟"

قدیس پاسخ داد: "سرود می سرایم و می‌خوانم با سرودن می خندم و می گریم و زمزمه می‌کنم: این گونه خدای را نیایش می‌کنم که خدای من است. اما تو مارا چه هدیه آورده‌ای؟"

زرتشت با شنیدن این سخنان در برابر قدیس سری فرود آورد و گفت:"مرا چه چیز است که شمایان را دهم! باری بگذار زودتر بروم تا چیزی از شمایان نستانم!" و این گونه پیر مرد و مرد، خنده زنان چون دو پسرک، از یکدیگر جدا شدند.

اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنین گفت:"چه بسا قدیس پیر در جنگل اش هنوز چیزی از ان نشنیده باشد که خدا مرده است

«دیوانه، آیا نشنیده‌اید حکایت آن دیوانه‌ای را که بامداد روز روشن فانوسی بر افروخت و به بازار دوید و پیاپی فریاد کشید:

"من خدای را می‌جویم! من خدا را می‌جویم!" در آن هنگام بسیاری از کسانی که به خدا ایمان نداشتند در آن پیرامون ایستاده بودند و، بنابراین، دیوانه خنده‌های فراوان برانگیخت. یکی پرسید: مگر گم شده است؟ دیگری پرسید:مگر همچون کودکی راه خود را گم کرده است؟ یا پنهان شده است؟ مگر از ما می ترسد؟ یا مهاجرت کرده است؟ و همین طور نعره می زدند و می خندیدند.

دیوانه به میان‌شان پرید و با نگاه میخکوب‌شان کرد. فریاد زد:"خدا کجا رفته؟ به شما خواهم گفت. ما- من و شما- او را کشتیم. ما همه قاتلان اوییم. ولی چگونه چنین کاری کردیم؟ چگونه توانستیم دریا را بنوشیم؟ که به ما ابری داد که سراسر افق را با آن بزداییم؟ چه می‌کردیم هنگامی که این سرزمین را از خورشید گسلاندیم؟ اکنون زمین به کجا می رود؟ ما به کجا می رویم؟ به دور از همه‌ی خورشیدها؟ پیوسته سرازیر در سراشیبی سقوط؟ به پس، به پهلو،به پیش، به هر سو؟ مگر هنوز زیر و زبری هست؟ مگر در هیچی بیکران سرگردان نشده ایم؟ مگر دم سرد تهیگی را احساس نمی‌کنیم؟ مگر این دم سرد، سردتر نشده است؟ مگر شب دم به دم بیشتر ما را در تاریکی فرو نمی پیچد؟ مگر نیاز نداریم بامداد تابناک فانوس ها را روشن کنیم؟ مگر هنوز هیچ چیز از هیاهوی گورکنانی که خدا را به خاک می سپارند به گوشمان نرسیده؟ مگر هنوز هیچ چیز از وا پاشیدگی الوهی به مشاممان نخورده؟ خدایان نیز متلاشی می‌شوند. خدا مرده است. خدا مرده می ماند. ما او را کشته‌ایم.

"ما قاتلان سرآمد همه‌ی قاتلان چگونه خویشتن را تسلی دهیم؟ آنکه جهان تاکنون مقدس تر و نیرومند تر از او به خود ندیده است زیر خنجره های ما آنقدر خون از دست داد تا مرد:کیست که این خون را از ما پاک کند؟ به چه آبی خویشتن را بشوییم؟ چه آیین های توبه و چه بازی های آسمانی ناگزیر خواهیم بود اختراع کنیم؟ آیا عظمت این واقعه از حد ما در نمی گذرد؟ آیا نباید به صرف این‌که شایسته آن بنماییم خود، خدا شویم؟ هرگز واقعه ای به این عظمت نبوده است،و هر کس که پس از ما زاییده شود،به جهت این واقعه به تاریخی بالاتر از هر تاریخی تا امروز تعلق خواهد داشت".

اینجا دیوانه خاموش شد و بار دیگر به شنوندگانش نگریست، آنان نیز دم درکشیدند و شگفت زده به او نگریستند، سرانجام دیوانه فانوس بر زمین کوبید، فانوس تکه تکه شد و فرو مرد. دیوانه گفت:

"من زود آمده‌ام وقت [آمدن] من هنوز نرسیده است. این رویداد عظیم و دهشتناک هنوز در راه است، هنوز سرگردان است،هنوز به گوش آدمیان نرسیده است، رعد و برق نیازمند زمان است، نور ستارگان نیازمند زمان است،رویدادها گرچه روی داده باشند، باز برای این‌که دیده و شنیده شوند، نیازمند زمانند،این واقعه هنوز از ایشان دورتر از دورترین ستارگان است-و ، با این همه خودشان این کار را کرده‌اند.»

و باز حکایت کرده‌اندکه دیوانه همان روز به زور وارد چند کلیسا شد و مرثیه خواند. می‌گویند هنگامی که به زور بیرونش بردند و بازخواستش کردند، جز این پاسخی نداد که «اگر امروز همه‌ی کلیساها، مقبره‌ها و تابوت‌های خدا نیستند، پس چیستند؟»

نیچه می‌گفت:

«بزرگترین رخداد روزگاران نزدیک [یعنی] این که "خدا مرده است"، و این که دیگر ایمان به خدای مسیحی هم ارزشی ندارد – تازه نخستین سایه‌ی خود را بر اروپا افکنده است... سرانجام افق در پیش روی ما گشوده شده است، اگر چه افقی روشن نباشد،سرانجام دریا، دریای ما، فرا روی ما گشاده گشته است، چه بسا هرگز دریایی به این گشادگی در کار نبوده است.»

124-E. Durkheim , Suicide, p. 312.

۱۲۵- «اعتقاد های دینی، اعم از ساده یا پیچیده، همگی خصلت های مشترکی دارند: این گونه باورها مستلزم نوعی طبقه بندی از اشیاء، اعم از واقعی یا آرمانی اند که آدمیان برپایه ی آن اشیاء را به دو طبقه، به دو گروه متضاد، تقسیم می‌کنند که به طور معمول با دو اصطلاح متمایز بیان می‌شوند، این دو اصطلاح عبارتند از لاهوتی (sacred) و ناسوتی (profane).

تقسیم جهان به دو حوزه، یکی دربردارنده‌ی همه‌ی چیزهای لاهوتی (قدسی) و دیگری دربردارنده‌ی همه‌ی چیزهای ناسوتی، خط تمایزی‌ست که اندیشه‌ی دینی را از اندیشه‌های دیگر جدا می‌کند»
(امیل دورکیم، صور بنیانی حیات دینی، ترجمه‌ی باقر پرهام، نشر مرکز، چاپ اول ۱۳۸۳، صص۴۹- ۴۸).

۱۲۶- پیشین، ص ۶۳.


۱۲۷- «در ریشه‌ی احکامی که ذهن ما صادر می‌کند، تعدادی از مفاهیم کلی ذاتی وجود دارد که بر تمامی حیات فکری ما مسلط است، این گونه مفاهیم کلی ذاتی، همان‌هایی هستند که فیلسوفان از زمان ارسطو تا امروز آن ها را مقولات فهم نامیده اند:مانند مفاهیم کلی زمان، مکان، عدد، علت، جوهر، شخصیت، و مانند اینها. این مفاهیم پاسخگوی کلی ترین خاصیت های اشیاء هستند، در حکم قالبهای استواری اند که اندیشه را در بر گرفته اند، اندیشه نمی‌تواند از قید این مفاهیم رها شود، مگر آنکه دیگر اندیشه نباشد، زیرا به نظر نمی‌رسد که ما بتوانیم به چیزهایی بیندیشیم که در زمان یا مکان نباشند، یا به شمارش در نیایند، و مانند اینها.

مفاهیم دیگر، از زمره ی مفاهیم پیشاینده و متغیرند، مانعی ندارد که کسی، یا جامعه ای، یا دوره ای، یک یا برخی از این گونه مفهوم ها را نشناسد، در حالی که مفاهیم کلی ذاتی ذهن بشر، یعنی مقولات، به تقریب جزو جدایی ناپذیر کارکرد عادی ذهن اند. اینها در حکم استخوانبندی هوش یا نیروی تعقل ما هستند. آری، مطالعه و تحلیل منظم باورهای دینی بدوی به طور طبیعی در عمل به مهمترین این گونه مفاهیم بر می‌خورد. این مفاهیم در دین و از دین پدید آمده اند، یعنی فرآورده ای از فرآورده های اندیشه ی دینی اند...دین امری به حد اعلاء اجتماعی است.

تصورات دینی تصوراتی جمعی اند بیانگر واقعیت های جمعی، مناسک دینی شیوه های عملی هستند که فقط در درون گروه های گرد هم آمده پیدا می‌شوند و هدف آن‌ها برانگیختن، زنده نگاه داشتن یا بازسازی برخی حالت‌های ذهنی گروه هاست. حال اگر مقولات فکر هم، [چنانکه گفته شد]، دینی باشند، پس می‌بایست از طبیعت مشترک در همه‌ی امور واقعی دینی بهره‌ای داشته باشند: مقولات هم می بایست چیزهایی باشند، فرآورده‌های اندیشه‌ی جمعی... مقولات هم سرشار از عناصر اجتماعی‌اند»
(امیل دورکیم، صور بنیانی حیات دینی، صص ۱۳- ۱۲).

۱۲۸- دورکهایم نوشته است:

«باری، یک حقیقت مسلمی که تاریخ به اثبات رسانده این است که دامنه نفوذ مذهب در حیات اجتماعی بیش از پیش محدودتر شده است. مذهب، در آغاز همه چیز را در بر می‌گیرد؛ همه عناصر زندگی اجتماعی بشر، عناصری مذهبی‌اند، چندانکه هر دو صفت اجتماعی و مذهبی بتقریب مترادف یکدیگرند. سپس، وظایف و نقش های سیاسی، اقتصادی، و علمی بتدریج از قیمومت نقش مذهبی رها می‌شوند، خصلتی جداگانه می‌یابند و جنبه دنیایی آن‌ها بیش از پیش تشدید می‌شود.

خدا، که به اصطلاح نخست در تمامی مناسبات بشری حضور داشت، بتدریج خود را کنار می‌کشد. دنیا را به آدمی می سپارد تا بر سر آن نزاع کند. اگر هم همچنان بالای سر بشر باشد، حضورش حضوری دورا دور و از بالاست، و تاثیرش در زندگی روزمره بشر، بتدریج کلی تر و نامتعین تر می‌شود و جای بیشتری برای به کار گرفته شدن و عملکرد آزادانه نیروهای بشری باز می‌کند.

اینجاست که وجود فرد حس می‌شود، فرد دیگر کمتر برانگخته و تحت تاثیر نیروی دیگر است، و بیشتر به سرچشمه ی فعالیتی خودانگیخته تبدیل می‌شود. خلاصه، نه تنها حوزه مذهب به موازات حوزه حیات دنیوی و همراه با آن افزایش نمی‌یابد بلکه بیش از پیش محدودتر می‌شود. این پسرفت د ر این یا آن لحظه معین تاریخ آغازنشده است؛ ولی مراحل وجودی اش را از آغاز تکامل اجتماعی می‌توان دنبال کرد. پس پدیده‌ای است مرتبط با شرایط بنیادی توسعه جوامع، و شاهدی است بر این که هم از شدت جمعی بودن اعتقادها و احساسات جمعی بطور پیوسته کاسته می‌شود و هم از شدت مذهبی بودنشان. پس میانگین شدت خود وجدان عمومی نیز بتدریج کاهش می‌یابد»
(دورکهایم، تقسیم کار اجتماعی، ترجمه باقر پرهام، کتاب سرای بابل، ۱۳۶۹، صص ۱۸۴- ۱۸۳).



۱۲۹- E.E. Evans – Pritchard, Nuer Religion (Oxfprd, 1956 ), p. 313.



۱۳۰- Charles Taylor , “Iris Murdoch and Moral Philosophy” in Maria Antonaccio and

William Schweiker (eds.) Iris Murdoch and the Search for Human Goodness, op. cit, pp. 18-9.

۱۳۱- ماکس وبر، دین، قدرت، جامعه، ترجمه‌ی احمد تدین، نشر هرمس، صص ۱۸۰ - ۱۷۹.

۱۳۲- رودولف بولتمان، عیسی مسیح و اسطوره شناسی، ترجمه‌ی هاله لاجوردی، ارغنون، شماره ۶- ۵، بهار - تابستان ۱۳۷۴، ص ۱۲۸.

۱۳۳- جان رابینسون، یکی از افرادی است که روش بولتمان را دنبال کرده است. او می‌گوید:

«امروزه بسیاری از مردم از طرز فکری که اصلاً برای شخصیت های کتاب مقدس مشکلی ایجاد نمی‌کرد، دل زده و رمیده می‌شوند. آن ها طبیعتاً خداوند را موجودی "در فراسو" یا "در آن سو" می پنداشتند، و تصور موجودی آسمانی که پسرش را به این دنیا می فرستد، برای عصری که در آن آدمیان فکر می‌کردند که خدایان به دیدار زمین می‌آیند، کاملاً قابل پذیرش بود. این جایی است که انسان در آن بدنبال انکشاف حقیقت بود. اما امروزه برای بیش تر مردم، این امر دقیقاً خیالی بیش نیست، و سراسر داستان تولد مسیح را داستانی خیالی و ساختگی می‌نمایاند.

من بسی بیش تر علاقه مندم که آن را به صورت حقیقتی که هست به نظر آید،تا این که ما این تصاویر محبوب کهن را نگهداری کنیم ... پس ستاره، فرشتگان و سرایندگان آسمانی، خرد و ریزه های زرق و برق دار داستان میلاد مسیح هستند. همه‌ی این ها برای انسان‌های کتاب مقدس ، شیوه های شناخته شده ی بیان این مطلب بود که "خداوند در همه‌ی این ها هست". من معنقدم که آن ها به عنوان شعر، هنوز هم این قدرت افسانه ای را دارند که می‌توانند ما را از خود پست و حقیر مان بیرون برند. آن ها از راز میلاد مسیح سخن می‌گویند، اما اگر همه‌ی کاری که آن ها می‌توانند برای شما انجام دهند این است که مسیح را به جهان غیر واقعی نور و روشنایی داستان‌های تخیلی تبعید کنند، در این صورت بهتر است که آن ها را متوقف کنید.»
J. A .T. Robinson , But That I Cant Belive (Fontana Books, London, 1967)p. 28.

۱۳۴- فروید در این خصوص گفته است:

«پدر و مادرم یهودی بودند، و خودم نیز یهودی مانده ام. دلایلی هست که نشان می‌دهد خانواده‌ی پدرم مدت‌ها در راین (واقع در کولون) ساکن بودند و در نتیجه ی تعقیب و آزاد یهودیان در قرن های چهاردهم یا پانزدهم به سمت شرق گریختند، و در طول قرن نوزدهم از لیتوانی به گالاسیا و از آن جا به اتریش آلمان بازگشتند.»

S.Freud, An Autobiographical Study. In Standard Edition, Vol. 20, 1959, pp. 1-74 (First German edition 1925).P 7- 8 .

پدرش داستانی واقعی در خصوص خود برای او تعریف کرده بود که باعث نفرت از رفتار جبونانه پدر و جهان غیر یهودی شد. می‌گوید:

او گفت: «وقتی جوان بودم، یک روز شنبه رفتم تا در خیابان های زادگاه تو قدم بزنم، لباس خوبی پوشیده بودم و کلاه خز نو بر سر داشتم. یک مسیحی به من رسید و با یک ضربه کلاهم را در گل و لای انداخت و فریاد زد:"یهودی! از پیاده رو گم شو!" زیگموند پرسید، "تو چه کردی؟" پدرش به آرامی پاسخ داد، "به درون خیابان رفتم و کلاهم را برداشتم.»

S.Freud. The Interpretation of Dreams .In Standard Edition , Vols. 4 and 5. (First German edition 1900). P 197.

به گمان برخی محققان یهودی گفته‌اند که یهودی بودن اش، در کارش بسیار تأثیر گذار بوده است. آبراهام رباک گفته است که نمادگرایی فلسفه ی عرفانی یهودی به نحو بارزی در کارهایش نمایان است. باکان معتقد است که مفاهیم اساسی روانکاوی فروید در سنت عرفانی یهودی وجود دارد، خصوصاً زهر یا کتاب جلال. در عین حال، فروید خود را «یک یهودی دیرباور و منکر خدا» و «عمیقاً غیر مذهبی» معرفی می‌کرد.

۱۳۵- s.Freud (1901). The Psychopathology of Eueryday Life . In Standard Edition, Vol. 6 , 1960 . (First German edition 1901), pp 258- 259.

۱۳۶- میر چا الیاده، فرهنگ و دین، ترجمه (زیر نظر) بهاالدین خرمشاهی، طرح نو، ص ۳.

۱۳۷- به نظر یونگ دین نگرشی است مشتمل بر:

«ملاحظه و مشاهده‌ی برخی عوامل پویا که "قدرت" تلقی می‌شوند: ارواح، شیاطین، خدایان، قوانین، اندیشه ها، آرمان ها، یا هر نامی که انسان به چنین عواملی در دنیای خود داده و آن ها را تا بدان حد قدرتمند، خطرناک، یا کمک دهنده یافته که مورد توجه خاص او قرار بگیرند، یا در این عوامل آن قدر شکوه، زیبایی، و معنا دیده که آن ها را به جان و دل مورد پرستش و مهر ورزی قرار دهد.»

C.G. Jung. Psychology and Relighion. In Collected Words Vol .11 (2nd ed), 1969, pp 3-105 (Originally Published in English, 1938)p. 8.

۱۳۸- C.G. Jung. Psychology and Relighion. In Collected Words Vol .11 (2nd ed), 1969, pp 3-105 (Originally Published in English, 1938)p. 105.

۱۳۹- M. A. Persinger. Neuropsychological Bases of God Beliefs . New York:Praeger.p. 137.

۱۴۰- J. Jaynes .The Origin of Consciousness in the Breakdown of the Bicameral Mind. Boston .Houghton Mifflin.1977.

این کتاب در سه جلد به شرح زیر به فارسی ترجمه و انتشار یافته است:
جولیان جینز ، خاستگاه آگاهی، در فروپاشی ذهن دوجایگاهی، ترجمه خسرو پارسا،هوشنگ رهنما، هما صادقی، احمد محیط،، انشارات آگاه، جلد اول سال ۱۳۸۰، جلد دوم ۱۳۸۲، جلد سوم ۱۳۸۴.

۱۴۱- دورکهایم، صور بنیانی حیات دینی، ص ۳۱۱.

۱۴۲- تجربه‌ی دینی از جهات گوناگون مورد نقد قرار گرفته است. جان هیک برای بازسازی آن، از مفهوم دیدن در کتاب تحقیقات فلسفی ویتگنشتاین استفاده می‌کند. به گفته‌ی هیک، هرگونه دیدن و تجربه، مسأله‌ی «گویی- دیدن» (seeing- as) و «گویی – تجربه کردن» (experiencing – as) است.

تمام دیدن ها و مشاهدات گرانبار از مفاهیم و تئوری ها هستند، که خد آن‌ها محصولات اجتماعی اند. مومنان، برخلاف ملحدان، همین جهان را جایی می‌بینند که خداوند در آن حضور دارد. جهان را علوم تجربی با علل مادی تعلیل می‌کنند. مومنان همین جهان را فعل خدا می‌بینند. مومنان و ملحدان در عین زندگی در یک دنیای واحد، در واقع در دو جهان متفاوت زندگی می‌کنند.

تجربه‌ی دینی زندگی به عنوان فضایی که در آن، آدمیان دائماً با خدا در ارتباط دو سویه قرار دارند، نوعی آگاهی فرا حسی از جهان پیرامون است. منتقدان هیک به او گفته‌اند چون برخی از ساکنان جهان، جهان را فعل خدا می‌بینند، دلیل بر آن نیست که جهان واقعاً فعل خدا باشد. این نظرات متعلق به کتاب سال ۱۹۶۹ جان هیک است. در کتاب بعد پنجم هم تجربه‌ی دینی- عرفانی را بازسازی می‌کند. می‌گوید:

«من تجربه‌ی دینی و عرفانی را دو صورت از طیف واحدی از پدیدارها می‌دانم، که از حس ملائم- گذرا یا پایدرا- حضور الهی یا ذات قدسی تا کشف و شهودهای بسیار نیرومند، صدا ها یا تجربه‌های اتحاد با واقعیتی عظیم تر و متعالی تر امتداد می‌یابد. مانند همه‌ی اشکال دیگر تجربه، این حس شامل فعالیت تفسیری ذهن است... تفسیر در آغاز تکوین خود تجربه روی می‌دهد»
(جان هیک، بعد پنجم، کاوشی در قلمرو روحانی، ترجمه بهزاد سالکی، قصیده سرا، ص ۱۸۸).

بنابراین، متعلق تجربه را خدا یا چیز دیگری خواندن و نامیدن، فعالیت تفسیری – تعبیری تجربه گر و ناشی از پیش فرض هایی است که تجربه گر از فرهنگ و زمانه ی خود آموخته است. هیک برای توضیح بیشتر، با توسل تفکیک واقع گرایی ساده انگار از واقع گرایی انتقادی،می‌گوید:

«به عنوان یک نمونه از آن نوع تجربه که ذاتاً حول مفاهیم دینی شکل می‌گیرد، اگر کسی رویای عیسی مسیح را آن گونه که در هنر مسیحی تصویر شده ببیند، که به او می‌گوید:"من راه، حقیقت، و حیات هستم. از من پیروی کن"، این رویا بنابر تعریف یک تجربه‌ی دینی است...

اگر آن را مطابق با واقع بدانیم، یا باید مانند واقع گرای ساده انگار واکنش نشان دهیم، و باور کنیم که عیسی مسیح شخصاً در این رویا یا مکاشفه حاضر بود و این کلمات را بر زبان آورد، یا مانند واقع گرای انتقادی واکنش نشان دهیم، و این تجربه را به عنوان پاسخی شناختاری (cognitive) بپذیریم، که به صورتی مشخصاً مسیحی، در پاسخ به تأثیر ذات متعال به نمایش در آمده است» (پیشین، ص ۱۸۹).

هیک نشان می‌دهد که پیش فرض های تئوریک چگونه باعث می‌شوند تا فرد چه چیزی را ببیند. یکی می‌گوید خدای متشخص انسان‌وار را دیده است، دیگری، خدای نامتشخص را تجربه کرده است. یکی عیسی مسیح را می‌بیند، دیگری ائمه‌ی شیعیان را.

۱۴۳- دیوید ون بی ما ، «شب تاریک روح: زندگی پنهان مادر ترز»، تر جمه‌ی آرش نراقی، رجوع شود به سایت آرش نراقی.

۱۴۴- مارتین بوبر، کسوف خداوند، مطالعاتی در باب رابطه‌ی دین و فلسفه، ترجمه عباس کاشف و ابوتراب سهراب، نشر فرزان روز، چاپ اول ۱۳۸۰، ص ۴۱.

۱۴۵- پیشین، ص ۱۵۰.

۱۴۶- پیشین، ص ۱۵۴.

۱۴۷- تا حدی که من اطلاع دارم، از میان قائلان به خدای متشخص انسان‌وار، بهترین مقاله در این خصوص، نوشته‌ی آرش نراقی است. مقاله‌ی «اختفای خداوند، ملاحظاتی درباره‌ی الهیات غیبت»، مدرسه، شماره دوم، مهر ماه 1385، در خدمت این هدف است که از غیبت خداوند از عالم نمی‌توان به انکار وجود او رسید. مقاله در نهایت با این جمله پایان می‌یابد:

«حاصل سخن آنکه خداباوران می‌توانند پدیده اختفای الهی را به عنوان واقعیتی در قلمرو تجربه‌های دینی خود بپذیرند، و حتی عمیقاً با بحران های وجودی ناشی از آن تجربه دست به گریبان شوند. اما به نظر می‌رسد تجربه دینی غیبت خداوند نمی‌تواند مبنای استواری برای اعتقاد به عدم وجود خدای ادیان توحیدی فراهم آورد.»

Share/Save/Bookmark

بخش‌های پیشین:
پاسخ به تحدی قرآن (۷ و ۸ و ۹)
تحدی در فصاحت و بلاغت (۱۰ و ۱۱)
تحدی در فصاحت و بلاغت (۱۴-۱۲)
تحدی در اخلاق و کلام الله بودن قرآن (۴-۱)
تحدی در اخلاق و کلام الله بودن قرآن (۸- ۵)
اخلاق سلوکی دین و دنیای جدید (۱۰- ۶)
اخلاق سلوکی دین و دنیای جدید (۱۲ - ۱۱)

نظرهای خوانندگان

واقعیت روح و موجودات غیر مادی
نقل سخنان کسانی که وجود خدا را احساس نکرده اند و تعمیم آن به همه افراد و حتی موهوم خواندن خدا و ارتباط با او از دیگر نمونه های عملکرد گزینشی آقای گنجی است.
در اینجا مناسب می دانم، چند نکته را یاد کنم:
1. عدم امکان درک مستقیم بسیاری از حقایق
روشن است که همه حقایق به حس در نمی آیند تا برای همه قابل درک مستقیم باشد. نمی دانم، آقای گنجی از روح چه تصوری دارد. به نظر او آیا در وجود آدمی حقیقتی به نام روح وجود دارد یا نه؟ آقای گنجی چگونه آن را برای آدمی اثبات می کند؟ آیا جز این است که از آثارش اثبات می کند؟ وقتی این حقیقت در تن آدمی است، آدمی تفکر، عاطفه، رشد و تحرک دارد و چون از آن تهی شود، این آثار در آن به چشم نمی خورد.
درک و تجربه خداوند نیز همین گونه است. در لسان دینی آمده است که خدا از روح خود در انسان دمیده و روح انسان از سنخ خداست. در قرآن آدمیان برای شناخت خدا به آثار او حوالت داده شده اند. آیا تلقی آقای گنجی این است که بر جهان قدرت با شعوری حاکم نیست؟ اگر چنین است، نظم و دقت و ظرافت پدیده های جهان را چگونه تفسیر می کند؟
آدمی وجود و حضور خدا را هم در جهان(آفاق) و هم در قلب(انفس) می تواند درک کند. نمی دانم، آیا آقای گنجی تا چه اندازه تجربه ارتباط قوی روحی با خدا داشته است. من هرگز نمی توانم، آثار واقعی مترتب بر ارتباط با خدا را انکار کنم. آن آرامش و لذت زاید الوصف و آن فرقان و تشخیص و حتی آن حالت مستجاب الدعوه بودن را که برای افراد عادی نیز قابل حصول است، چگونه قابل انکار است؟ من از طی الارض و تصرف در عالم خارج و شفا دادن بیمار و نظایر آن که برای اغلب مردم دستیافتنی نیست، سخن نمی گویم. کمتر کسی است که در حال اضطرار قرار گیرد و از خداوند درخوست رفع اضطرار نماید و به وضوح شاهد رفع آن نباشد.
تمام مشکلات ما در خصوص عدم درک خدا و ارتباط با از طریق وحی و دعا و جز آنها این است که تمام هستی را به محسوسات منحصر کرده ایم. اگر همه پدیده های غیر مادی را انکار کنیم، روحمان را که نمی توانیم منکر شویم. متأسفانه شناخت ما از روح نیز ناچیز است و علت انکار وحی نیز به همین روست.
2. ارتباط روح با موجودات غیر مادی
حالت خواب و بی حسی جسمانی بر اثر عوامل گوناگونی پدید می آید و در همه آنها چنین است که چون روح از قید جسم رها می شود، آدمی به آگاهی هایی دست می یابد که در حالت عادی به چنگ نمی آید.
برخی از مهم ترین آن عوامل خواب گونگی به این قرار است: الف. صرع؛ ب. کما بر اثر ضربه مغزی؛ ج. هیپنوتیزیم؛ د. خلسه یا موت اختیاری که عرفا و صوفیان به آن روی می آورند؛ هـ. وحی.
بنابراین به دست آوردن آگاهی های غیر عادی تنها به طریق صرع اختصاص ندارد و صرفاً بر اثر آسیب مغزی و بیماری نیست.
پنهان نیست که وحی با انواع دیگری که یاد شد، تفاوت هایی دارد:
اولاً، سابقه زندگی پیامبر اسلام(ص) نشان می دهد که حالت وحی او بر اثر بیماری و آسیب مغزی نبوده است.
ثانیاً، پیامبر(ص) در حالت وحی به وضوح درک می کرد که روحی مقدس با او تماس می گیرد و خود را فرستاده خدا می نامد و پیام الهی را به او القا می کند؛ در حالی که در نمونه های دیگر چنین درک و ادعایی وجود ندارد.
نکته ای که نباید مغفول بماند، این است که شیادی و دروغ گویی برای مردم قابل درک است و سابقه افراد گواه آن است؛ در حالی که چنین سابقه ای در زندگی پیامبر اسلام(ص) به چشم نمی خورد. او قبل از نبوت به لحاظ اخلاقی چنان مورد قبول و اعتماد مردم بود که آنان اموالشان را به امانت به او می سپردند و از رهگذر آن لقب «امین» به او داده بودند.

-- نکونام ، Mar 17, 2009 در ساعت 02:27 PM

- ادامه از کامنت های پست قبل :
متشکرم از این دقت نظر خادم قرآن مجید آقای لطیفی که بسیار برام ارزشمند بود .
همینطور ایرانی عزیز .
اما میخوام چند تا نکته ظریف رو که نظرم رو جلب کرد توی هر دو تا روایت برجسته کنم :
1- هر دو طرف به جز تاریخ طبری که ایرانی عزیز بهش اشاره سطحی میکنه و آقای لطیفی اشاره دقیق بهش داره ( با وجود اختلاف آشکار بین دو روایت نقل شده)، از منابعی اسم بردند که در دو جبهه مقابل هم قرار دارند و هر کدوم از دوستان اونها رو کاملا مستند و عین حقیقت می دونند.
2- اشکال تاریخ نقلی و روایی اینه که توی صحبت ایرانی عزیز اشاره میشه به ( کشته شدن زن یهودی فقط به جرم پرتاب سنگ ) و آقای لطیفی اشاره میکنه به ( کشته شدن اون زن بخاطر کشتن یک مسلمان با سنگ ) . و یا ( گردن زده شدن مردان یهودی در حالیکه امان خواسته بودند ) و ( کشته شدن خائنان یهودی بعد از حکمیت کردن سعد بن معاذ) و یا ( سعدبن معاذ که از بنی قریظه دل پر خونی داشت) و ( سعدبن معاذ که هم پیمان یهودیان در زمان جاهلیت بود).
وقتی با این تغییر جزئی به این شدت ماجرا تغییر میکنه ، آیا واقعا درسته که ما مبنای قضاوتمونو اتفاقات تاریخی بگذاریم ؟
3- من تعجب می کنم که هیچ مکتب عقیدتی یا هیچ دینی به اندازه اسلام دچار انتقاد از سوابق تاریخی مقدسینش ( که اینقدر میتونه گمراه کننده باشه ) نشده . نه آئین های شرقی ، نه آئین زرتشتی ، نه مسیحیت و ... .
چیزی که بیشتر از همه چیز مورد بحث قرار گرفته ، تعالیم و افکار و کارکردهای مورد ادعای ادیان بوده.
حتی عملکرد مقطعی عده ای از دینداران و پیروان مکتب هم به هیچ عنوان عبارت مقیاس برای قضاوت نهایی روی درستی یا نا درستی تعالیم مورد آوزش اون مکتب نیست . چون دقیقا در مکان و زمان دیگری نوع دیگری از برخورد و رفتار پیروان رو می بینیم که حتی متضاد با رفتارهای عده مقابل بوده . این قضیه در مورد هندوان افراطی و نقطه مقابلشون رفتار و مشی کسی مثل گاندی ، رفتار زرتشتیان زمان هخامنشیان و ساسانیان ، مسیحیان صلیبی و مسیحیان عصر حاضر .
3- این کاملا مقابل روحیه حق طلبی و پلورالیسمه که اگر نکته مثبتی در موارد ادعایی و تعالیم اسلام و یا دستاوردهای تمدن غرب ببینیم و یکسره با نادیده گرفتنش و توجیهات و تحریفهامون سعی در کمرنگ کردنش داشته باشیم . متاسفانه این رو به وضوح در لحن و کلام بعضی از دوستان می بینم .
ضمنا عصبیت و کنایه زدن به هیچ وجه عامل جذب و توجه به حرف هامون نیست و چه بسا اثر معکوس داشته باشه.

-- حامد ، Mar 17, 2009 در ساعت 02:27 PM

بنده به شدت به این مضمون مارکس معتقد هستم که میزان دینداری و دین بینی و اخلاق
و نگرش مابعد الطبیعی در جامعه و شدت آن
تابع فضای اقتصادی است

یعنی نظام سرمایه داری است (چه سرمایه داری دولتی مثل شوروی-چه سرمایه داری دینی مثل ایران-چه لیبرال سرمایه مثل خود غرب)که عامل بازگشت عمومی از دین می شود.ضمن این که ورود شبه علم هم در گسترش بی خدایی نقش زیادی دارد
(مثل داروین و داوکینز و فرید من)
نمونه ی بدیهی این امر می توان در سقوط
اخلاقی-دینی 2 جامعه ایران و آلمان قدیم
دید.آلمان قدیم که زیر سلطه امپراطوری مقدس
روم بود و از زیر سلطه پاپ رنج می کشد
4 قرن بعد به کندوی فلاسفه و نویسندگان
منکر خدا تبدیل شد.
این امر را که جزو پیش بینی های علی شریعتی در کتاب تشیع صفوی بود برای
ایران هم صادق گشت.
ارتداد و بی دینی و زرتشتی گری روزافزون
و موج خروج از اسلام در میان نسل جوان
ایران بصورت زاید الوصفی وجود دارد
که همه ی این ها زایده ی استبداد دینی
و نظام ولائی و همین طور مناسبات سرمایه
داری است
و در آینده از میان پیرهای همین نسل سوم
بدون شک نیچه ها و هایدگرها و شوپنهاور
های زیادی بیرون می آیند
که واقعا برای جامعه روحانیت شیعه ی ما
جای تاسف دارد که خود عامل این بودند

-- رضا اسدآبادی ، Mar 17, 2009 در ساعت 02:27 PM

اشاره به دمیده شدن روح خدا در انسان شده در کامنت آقا/خانم نکونام. اگر خدا از روح خودش در انسان دمیده و انسان اینقدر پلیدی ها (علاوه بر کارهای مثبتی که می کنه) پیدا کرده، به نظرم چند حالت ممکن اتفاق افتاده باشه. 1. خدا روح پلیدی هم داره 2. شیطان هم از روح خود در انسان دمیده 3. خدا روحش از روح شیطان ضعیف تر که این قدر هم کافر تو این دنیا هست، هم مسلمان گناه کار.
من هنوز اصل مطلب مقاله رو نخوندم. و کلا این بحث کلیشه ای هم به درد هیچ کی نمی خوره!
این کامنت محض تفنن نوشته شده در این دنیای بی تفنن و بی کاری و عدم توجه کسی به نگارنده!

-- بوجی ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

تصوری که غیر متخصصین از بیماری صرع دارند حالتی است همراه با غش یا تشنج شدید که در اینصورت به راحتی برای همه قابل تشخیص است.
نوع دیگر بیماری صرع که بیشترین تعداد مبتلایان را تشکیل می دهد غش لوب گیجگاهی است. در tempral lobe epilepsy
هیچ نشانه ظاهری غیر عادی در بیمار دیده نمی شود .
تنها احساس توهم در قوه بینایی یا شنوایی یا بویایی باعث می شود که بیمار به پزشک مراجعه کند. بر اساس تحقیقی که انجام شده نیمی از این بیماران هرگز حتی به پزشک هم مراجعه نمی کنند.
برای آشنا شدن تأثیر صرع لب گیجگاهی بر رفتار کتابی توسط پروفسور Geschwind
هست به نام Behavioral Changes in Temporal Lobe Epilepsy
که پنج علائم رفتاری شایع که در علم پزشکی به نام همین پروفسور ثبت شده است را توضیح می دهد.

1 . میل شدید به نوشتن. 2. علایق مذهبی بسیار شدید. 3. علایق شدید به فضایل اخلاقی که گاهی مواقع به تغییر دین و مذهب منجر می شود. 4. رفتارهای تهاجمی گذرا که به ندرت به خشونت منجر می شود. 5. تغییر در شدت میل جنسی که ممکن است در برخی با شدید شدن میل جنسی در برخی با کاهش میل جنسی همراه باشد.
در کتاب دیگری به نام Genius and EPILEPSI
به تحقیق و بررسی در مورد صرع لب گیجگاهی و ارتباط آن با نبوغ پرداخته شده و لیست بلند بالایی از نوابغ و مشاهیر آورده است که با توجه به شرح زندگی به جا مانده احتمال بیماری صرع لب گیجگاهی در آنها زیاد است.
در مورد ارتباط مذهب و نبوغ با صرع لب گیجگاهی کتاب زیاد وجود دارد که نامهای پیامبر اسلام و پائلو مقدس به عنوان نمونه تقریبا در اکثر این کتابها دیده می شود.

-- بدون نام ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

فیلسوفان غربی چه متاله و چه غیرمتاله، عموما بر ادیان ابراهیمی بویژه میسحیت و یهودیت و بعضا اسلام تمرکز کرده اند اخیرا بر ادیان شرق دور و نیز هند نیز پرداخته اند که هزاران سال قدیمی تر از ادیان ابراهیمی اند. ویژگیهای ادیان شرقی عمدتا بر خدا یا خدایان غیرمتشخص مبتنی هستند و توتم ها و نیروهای طبیعت بیشتر مورد تقدیس قرارگرفته اند نگاه کنید به مقدس بودن یک نوع وزغ در جنوب چین و نیز گفتارهای لائوتسو در خصوص امر متعالی حاکم بر جهان زندگان و مردگان و تشبیه آنان با حیوانات، گیاهان و حتی سنگها. تا آنجا که از بودیسم،هندوئیسم و شعبات بسیار متعدد آن مستفاد میشود استنباط "من-تو" از ادیان شرقی که تا اعماق تاریخ گسترده اند وجود ندارد. یافته های جدید پژوهشگران ادیان باستانی شرقی که خوشبختانه از طریق اینترنت در دسترس است روشنائی بیشتری از منشا ادراک دینی و بسط آن خبر میدهد در نظر داشته باشیم که انسان حداقل 1.5 میلیون سال از زمان هومو ارکتوس بر این عالم خاکی گام زده بوده است و انشعابات گوناگونی را از سر گذرانده است که آخرین آنها انقراض نئاندرتال ها در 40 هزارسال قبل بوده که بیشترینه آنها در آسیا زندگی میکرده اند و عمر تمدن کمتر از 10 هزارسال است. نحوه زیست انسان بدون هیچ تردیدی در ساختمان مغزی و ژنتیکی او و نتیجتا بر نحوهء پردازش او از داده های حسی و پیرامونی اش تاثیر بی چون و چرا گذاشته است که دین یکی از نمودهای بارز آن بوده است.

-- yoonos ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

- من شديداً مشتاقم بتوانم به اين نتيجه يرسم كه "او" هست و ما هم باقي خواهيم بود و روزي عزيزان از دست رفته ام را خواهم ديد، زيباييها خواهد ماند و زشتي ها خواهند رفت. من جاودانگي را دوست دارم.
نمي دانم چرا با اين حس شوق انگيز و در عين حال غمناك به دنيا مي آييم. هميشه اميد دارم، اما فكر مي كنم كه اديان ابراهيمي نمي توانند واجد حقيقت و حقانيت باشند. آنها را حداكثر در حد تجربه شخصي افراد، كه ناشي از عوامل متعددي مي توانسته باشد، مي يابم كه بعضاً با منفعت طلبي افراد هم توام بوده است.

-- رضا ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

- آخر مگر مي شود كسي طرفدار استبداد و حكومت بسته گروه خاصي در جامعه باشد و مدعي عرفان هم باشد. از حاكميتي كه سركوب انسانهاي فرهيخته دگرانديش، دانشجويان، كارگران، دراويش، بهاييها، يهوديها، اهل سنت، زنان، مذهبيوني كه ولايت فقيه را قبول ندارند و . . . را در دستور كار خود دارد حمايت كند و در همان حال از تجربيات شهودي و عاشقانه دم بزند و از اين كه دگرانديشان چنين نيستند، انتقاد كند. مگر يك عارف واقعي مي تواند به يك شخص ديگر به خاطر دگرانديشي، دشنام هايي چون "بازمانده در مرحله نفهمي و گيجي" بدهد. همين افراد خود گواه بر اينند كه چقدر از مدعيان دين، اخلاقيات را به راحتي زير پا ميگذارند.
او چنان از دسترسي به حقيقت مطلق در پناه دين دم مي زند و محقق به زعم خود سرگردان را به سخره مي گيرد،كه انسان را به ياد اين بيت مي اندازد كه:
آن كس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابدالدهر بمــــــاند

-- عليرضا ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
ماهنامه معارف، شماره 64 که می توانید با جست و جوی بدون گیومه همین مشخصات در گوگل ‏وارد سایت نشریه شوید و متن کامل آن را بخوانید مطالب جالبی دارد. از جمله، رابطه علم و دین ‏را در گفت و گو با دکتر مهدی گلشنی، بررسی کرده است. گفتنی است او در سال 1348 دکترای ‏فیزیک خود را از برکلی آمریکا گرفته است و از صاحب نظران جهانی این مبحث است. همچنین ‏سخنرانی زیبایی از آقای قرائتی تحت عنوان "روانگویی قرآن" مطرح ساخته است. مطالعه هر دو ‏مقاله را به همه بویژه آقای گنجی پیشنهاد می کنم.‏
خادم کوچک قرآن مجید: 28 اسفند 1387‏

-- لطف علی لطیفی ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
حامد عزیز
از مقایسه زیبایی که بین دو دیدگاه انجام داده بودی، متشکرم. امیدوارم سال خوبی در پیش ‏داشته باشی.‏
خادم کوچک قرآن مجید: 28 اسفند 1387‏

-- لطف علی لطیفی ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

"به گمان برخی از متألهان، اگر چه خداوند در گذشته با آدمیان سخن می‌گفته است، ولی اینک خاموشی گزیده و مستوری اختیار کرده است. به تعبیر دیگر، اگر سالک تمامی روش‌ها و اداب سلوکی را پیشه‌ی زندگی خود سازد، باز هم صدایی به لبیک او پاسخ نخواهد گفت."
اما برای من سوالی پیش می آید: فرض بگیریم همه این حرف ها درست. چگونه است که محمد 1400 سال پیش با صدای بلند، غیبت خدا از جهان را پیش بینی می کند و به صراحت می گوید من آخرین کسی هستم که خدا با او سخن گفته است و پس از من خداوند با احدی سخن نخواهد گفت؟
حداقل این است که این پیشگویی محمد، تحقق یافته است. این مسأله را نمی توان دست کم گرفت.

-- کامران ، Mar 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

دفع چند سوء تفاهم
1. طی مراحل سه گانه نفهمی، گیجی و فهمیدن در فهم هر موضوعی برای هر محققی مطرح است. این تجربه ای است که درباره خودم دارم. بنابراین ممکن است، تعبیر من زننده به نظر برسد؛ اما قصد جسارت به کسی نداشتم. مشکل این است که گاهی وقتی خود شخص می نویسد، ممکن است، به زننده بودن سخن خودش توجه نداشته باشد.
2. من ادعای عرفان و برخورداری از مقامات عرفانی ندارم و چیزی را که ادعا کردم، تجربه ای است که برای همه ما به دست می آید. سخن گفتن با خدا به نحو عمیق یعنی همراه با گریه آثار مثبت فراوانی دارد که برخی از آنها آرامش و لذت زاید الوصف، روشن بینی و تمیز علمی، عشق و محبت به همه انسان هاست.
3. اینجانب مجتهد به معنای مصطلح نیستم؛ بلکه محقق هستم و لذا تا سخنی را خود به درستی آن پی نبرم، باور نمی کنم. اگرچه ممکن است، باورهای من را هم بسیاری قبول نداشته باشند.
4. من هرگز از ستم دفاع نمی کنم و نمی گویم، در نظام جمهوری اسلامی به کسی ستم نمی شود؛ اما نسبت دادن ستم را هم به افراد بدون دلیل و سند معتبر نمی پذیرم.

-- نکونام ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

داستایوسکی یکی از پر نبوغ ترین و پر خواننده ترین نویسندگان جهان محسوب می شود. او به عنوان یک مسیحی مومن که راه نجات بشریت را پیروی از تعالیم مسیح می دانست هم شناخته شده است.
از قدیم یک نکته از زندگی این نویسنده همیشه برای من غیر قابل فهم باقی مانده بود
که بی ربط به بحثهای ما نیست.
یکی از دوستان نزدیک داستایوسکی ایوان تور گینف نویسنده معروف روسیه بوده.
تورگینف در خاطرات خود نقل می کند داستایوسکی شبی پیش او اقرار کرده که دختر بچه ای را بعد از تعرض کشته و جسد را جایی پنهان کرده است. همین اقرار نفرت انگیز باعث قهر و دشمنی مادام العمر دو نویسنده روسی شده است.
جالب این است که چند وقت پیش که به سایت طرفداران داستایوسکی مراجعه کردم بحثی داغ بین اعضا در گرفته بود که علت مهارت داستایوسکی را در رومانهای جنایی اش و تشریح ماهرانه روحیه قاتلین را در این می دیدند که احتمالا خود نویسنده یک عمر از کشتن آن بچه ناراحتی وجدان داشته است.
تا به حال به دقت در مورد صحت و سقم آن اعتراف تحقیق شده است ولی در هیچ جایی جز ذهن مبتلا به بیماری صرع داستایوسکی اثری از آن بچه یافت نشده است.
به نظر من امکان دارد که کسی بسیار برجسته پر هوش و مومن به اخلاقیات و راستگو باشد ولی باز سخن از وقایعی بگویید که جز در ذهنش اتفاق نیافتاده باشند.
سال پر باری را برای همه دوستان کامنتی آقای گنجی آرزو می کنم.

رامین

-- بدون نام ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای حامد بسیار بسیار گرامی
همانگونه که بارها عرض کردم شما عزیزان با اعتقاد قلبی به اسلام و اصول آن بدنبال کشف حقیقت هستید به همین دلیل منطقن نمی توانید چیزی غیر از اسلام را بدست آورید که بنظر من حقیقت نیست .
1 - شما فرمودید : " هر دو طرف به جز تاریخ طبری که ایرانی عزیز بهش اشاره سطحی میکنه ... و هر کدوم از دوستان اونها رو کاملا مستند و عین حقیقت می دونند. " در کجای کامنت من این مطلب را"کاملا مستندو عین حقیقت" و یا " کاملا غیر قابل استناد " خواندم ؟ این کتاب تاریخ است و جناب لطف علی هم قطعا طبری را عین حقیقت نمیدانند .
مثال : اگر جناب لطف علی تاریخ طبری را عین حقیقت میدانست ماجرای علی و عمرو بن عبدود که در تاریخ طبری شرح واقعی آن ( منطبق بر تاریخ ) آمده را هم قبول داشتند که علی در این جنگ نه تنها جوانمردی نمیکند ( بر خلاف ادعای مولوی) که کاملا با با دغل و نیرنگ پای عمرو را قطع میکند ...بعبارت دیگر اگر ایشان تاریخ طبری را عین حقیقت بداند دیگر غدیر خم- عاشورا - صفین - خوارج -... همه و همه در اعتقاداتشان وارونه شده و ما دیگر با ایشان آنچنان مشکلی نداریم زیرا منابع ایشان اندکی مستند شده و از کتب حوزه علمیه بیرون می آید .
2- آقای لطف علی در ماجرای " بنی قینقاع " کشتن یک مسلمان توسط یک یهودی را باعث محاصره این قبیله توسط پیامبر دانستند در صورتی که نگفتند همین مسلمان کشته شده یک زرگر یهودی را ( که بازنی مسلمان معاشقه نموده) کشته بود . و اصولا آیا کشتن یک مسلمان باید باعث محاصره یک قبیله شود یا اینکه طبق قانون قاتل قصاص گردد ؟
3 - ببینید شما چرا از واقعیت روی میگردانید ؟ مگر در جنگ حلوا خیرات میکنند؟ وقتی در جنگ میان دو قبیله آن زن سنگ پرتاب میکند قطعا برای کشتن کسی این کار را میکند چون از طرف مقابل هم با همین قصد دارند سنگ و نیزه پرتاب میکنند . ولی وقتی گروهی در جنگ تسلیم میشوند دیگر آنها را بخاطر کارهایشان مجازات نمیکنند بلکه مثل اسرا با آنان رفتار میشود ( پس یزید خیلی جوانمرد بود که زنی را که کله پسرش را در عاشورا برای سپاهیانش پرتاب کرد ( که دروغ است ) نکشت ). آیا بنظر شما کشتن این زن بخاطر اینکه در دفاع از خود سنگ پرتاب کرده و حتی در این راه کسی را هم کشته باشد ( دفاع از خود)منطقیست؟ از طرفی کشتن آن 700 نفر که ظاهرا سه روز کامل در گرسنگی نگه داشته شده اند " انسانیت " است ؟
شما بفرمائید مبنای قضاوت را چه بگذاریم ؟ کتب مجلسی؟ روضه قرائتی؟- قانون اساسی ایران ؟ قران ؟ .... آیا کتب تاریخ هیچ چیری بدست نمیدهند ؟
4- شما چگونه نتیجه گرفتید که تمامی مردان یهودی بنی قریظه " خائن " بودند مثلا شما در جنگ ایران و عراق می توانستید یک عراقی را بجرم خیانت به ایران محاکمه و مجازات کنید ؟ این کار واقعا از دید شما و هر انسان عاقلی مسخره نیست ؟ که آنرا منطقی می دانید؟
5 - دلیل انتقادات شدید به اسطوره های اسلامی بنظر من " ادعای مطلق بودن " آنهاست وقتی شما کسی را معصوم میدانی او نه باید دروغ بگوید - نه باید نیرنگ زند - نه باید پارتی بازی کند - نه باید زن باره باشد - نه باید ناحق کسی را بکشد -.... عزیز من شما گروهی دروغ گو- مکار - پارتی باز و مصلحت ( خود) طلب - قاتل و متجاوز و ..... را بیگناه و انسان کامل میدانید و توقع دارید همه سکوت کرده و مانند شما بیاندیشند ؟
انسان واقعی کنجکاو است و معمولا سر خود را کلاه نمی گذارد که سرقت مقدس- دروغ مقدس - فریب مقدس - تجاوز مقدس - زنای مقدس - قتل مقدس -.... داشته باشد انسان واقعی همه این امور را پلیدی میداند چه در راه منافعش باشد یا بر علیه منافعش . شما چه فکر میکنید ؟ آیا واقعا این کارها اگر در راه اسلام باشد مقدسند ؟ آیا حاضرید بقیه ادیان در زمان قدرت با شما در زمان ضعف همین کار را کنند ؟ واقعا حاضرید ؟ چرا تا کنون هیچکس طی این ماهها پاسخ سوال مرا نداده است ؟ آیا حاضرید " آنچه بر خود می پسندید بر دیگران هم بپسندید " ؟ بالاخره چه کسی به این پرسش من پاسخ می دهد ؟

-- ایرانی ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

حذف ذهن دو جایگاهی در گونه ی انسان می تواند به این معنی باشد که انسان باید کم کم بپذیرد که پدر مقدس وجود ندارد و او تنهاست و باید با خرد خود زندگی کوتاهش را طی کند.
همانطور که در مرحله فعلی تکامل، فک انسانها کوچکتر شده و دندانهای عقل اغلب بصورت نهفته و کج رشد میکنند و دندانپزشکان توصیه میکنند آنها را بکشیم. اعتقاد به خدایان هم بدون شک در گذشته کاربردهایی داشته ولی اکنون ضررش بیشتر از سودش است.
علاقه انسانها به جاودانگی هم سازکاری برای ادامه بقای نسل است همه موجودات برای ادامه حیات میجنگند و خودکشی در گونه های نادری رخ میدهد. وگرنه تصور آن هم مشکل است که تا ابد زنده بمانیم و در بهشت و جهنم به روزمرگی بپردازیم! مگر ما از ازل وجود داشته ایم که بخواهیم ابدی باشیم؟

-- زیبا ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب حامد
بنده تفاوتی اصولی در توصیف ماجرای بنی قریظه که آقایان ایرانی و لطیفی تعریف کردند نمیبینم. تعجب من در این است که میبینم شما قانع شده اید که بلایی که سر بنی قریظه آمد حقشان بود! آیا اگر این حادثه در مکانی دیگر و توسط افرادی دیگر رخ میداد وجدان انسانی شما رضایت میداد؟ آیا در جنگ، قبیله تسلیم شده را به خطر حکم سعد نامی باید قتل عام کرد؟ وجدان شما به سربریدن همه مردان و بردگی زنان و کودکانشان و تجاوز به زنانشان رضایت میدهد؟ اگر این چنین است وای بر انسانیت ما
به این میگوییند اخلاق نسبیتی ( اشداء علی الكفار و رحماء ببينهم ) اینگونه است که آقای لاریجانی به سودان میرود تا از عمر البشیر تقدیر کند. جنایتکاری که در قتل عام، آوارگی و تجاوز به زنان قبایل آفریقایی تبار دست داشته است. جالب این است که بسیاری از این قبایل مسلمان بودند!

-- زیبا ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

اولاً آن کامنت مربوط به صرع، اسکیزو فرنی و نبوت که در پای مقاله قبلی گنجی(قسمت 11 تا 13) درج شده بود از من بود ولی گویا فراموش کرده بودم که نامم را بنویسم. ثانیاً فکر نمی کردم در مقاله بعدی گنجی پاسخ خودم رو دریافت کنم. به نظر من همه مدعیان نبوت، امام زمان، رویت جن و پری و ... اگر شیاد نباشند دچار نوعی اختلال مغزی هستند.
در مورد وجود یا عدم وجود خدا هم، آقای داوکینز در کتاب پندار خدا می گوید که همانطور که بشر از چند خدایی به تک خدایی رسید، در آینده هم از تک خدایی به بی خدایی خواهد رسید. حرف های مادر ترزا هم جالب بود. او هم فهمیده بود خبری نیست. به هر حال خدایی که یا وجود ندارد یا فعلاً غایب شده است، به درد انسان امروز نمی خورد. بهتر است انسان خودش فکری به حال خودش بکند.

-- فرشاد ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

دین یکی از مهمترین سیستمهای فکری_ارزشی بازمانده از دوران ماقبل مدرن است و لامحاله خصوصیات نظامهای ماقبل مدرن را نیز در خود دارد که همانا در نقطه مرکزی قرار دادن "امرمتعالی و متافیزیکی" در کانون تفسیر جهان(خدا) و خود انسان(روح) است. دوران مدرن در مقایسه با هزاره های بسیار طولانی زیست بشر بر زمین، همچون واپسین ثانیهء 24 ساعت شبانروز است آن هزاره های اعماق تاریخ آن هنگام که نیاکان باستانی ما در دشتهای آفریقا و آسیا به دنبال شکار و ستیز با طبیعت موهش پیرامونی خود بودند در فرایند بی پایان تکامل طبیعی -نسلها پس از نسلها- مغز و سلسله اعصاب آنان به گونه ای شکل گرفت که توانستند تبیین هرچند ناقص ولی هوشمندانه از نیروهای طبیعت که پیچیده ترین آن مفهوم امر متعالی و مناسک دینی است توسعه دهد و آشفتگی های جهان خارج از خود را به بهترین وجهی بسامان کنند آشفتگیهایی که میتوانست مغز پیچیده و عواطف منبعث از آنرا (مثل مفهوم مرگ و سیطره و هیمنه نیروهای طبیعی) آنچنان تحت فشار بگذارد که تداوم نسلها را به مخاطره جدی افکند. اکنون اما واماندگی در چارچوت آن تبیین ها فقط بمانند ترمزی در شناخت دقیق تر جهان عمل میکند همچنانکه تا بحال کرده است روند واپس روی شناخت مبتنی بر فهم ماقبل مدرن دین از انسان و جهان هرگز معکوس نشده است و این مایه خوشوقتی است که اینچنین بوده است : انسان مدرن حتی بر شالودهء ارزشگذاری های دینی، بسیار اخلاقی تر، بسامان تر و سعادتمندتر از انسان متدین ماقبل مدرن است. توجه داشته باشید که واژهء "دین" به کلی ترین مفهوم ارجاع میشود نه فقط به ادیان ابراهیمی که بنا به نظر برخی از جامعه شناسان دینی، زیانبارترین و مهلک ترین ادیان شناخته شدهء نوع بشر هستند.

-- yoonos ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

نقش خدا و شیطان در درون آدمی
همه ما به وضوح، قوا و استعدادهای چندی را در وجود خود می یابیم که برخی از مهم ترین آنها از این قرار است:
1. قوه درک صحت و سقم یک نظر(عقل نظری)
2. قوه درک حسن و قبح یک عمل(عقل عملی)
3. قوه عشق و نفرت به کسی یا چیزی( عاطفه)
4. قوه تمایل به انجام کاری یا نفرت از انجام آن(میل و خواهش)
ما منشأ و منبع همه این قوا را روح خودمان تشخیص می دهیم؛ بدون این که تمیز بدهیم که عاملی به نام خدا یا شیطان هم در آن دخیل اند یا نه. ما به وضوح می فهمیم که خودمان هستیم که تشخیص می دهیم، کدام کار خوب است و کدام بد، و نیز به وضوح می فهمیم که خودمان هستیم که تمایل به انجام کار خوب یا بد پیدا می کنیم.
ما از تأثیر عوامل بیرونی نامرئی آگاه نیستیم که آیا در ورای امر به خوبی خدا و در ورای امر به بدی شیطان هست یا نه. تنها وقتی افرادی عینی در خارج از وجودمان، ما را به خوبی یا بدی امر کنند، به تأثیرگذاری آن عوامل پی می بریم. اما نمی توانیم تأثیرگذاری عوامل نامرئی خارج از وجودمان را انکار کنیم.
پنهان نیست که ما به وضوح در خودمان می یابیم که روح ما تمایل به انجام کارهای ناپسند ندارد و ما را از انجام آن نهی می کند و آنگاه هم که مرتکب آن می شویم، ما را سرزنش می کند. زمانی هم که قصد انجام آن کار ناپسند را داریم، در درونمان جنگ و دعوایی بر پاست: روح ما می گوید، آن را انجام نده و عاملی وسوسه گر می گوید، آن را انجام بده. از این دانسته می شود که یک عامل وسوسه گر، ما را وادار به بدی ها و پلیدها می کند. در لسان دین از این عامل وسوسه گر به شیطان تعبیر شده است. بنابراین می توان گفت: در وجود آدمی روحی الهی به خوبی ها و شیطان به بدی ها فرمان می دهد.
برای حسن ختام دو نمونه را از آیات قرآن در ذیل می آورم:
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمَّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ اْلأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذيهِ إِلاَّ أَنْ تُغْمِضُوا فيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ * الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ (بقره، 268-269)؛ ای مؤمنان از چیزهای خوبی که به دست آوردید و از آن چیزهایی که ما برایتان از زمین رویانیدیم، بخشش کنید، نه از چیزهای بد، که خودتان آنها را جز از روی اکراه نمی ستانید و بدانید که خدا بی نیاز و ستودنی است. شیطان شما را از بينوايى مى‏ترساند و به كارهاى زشت وا مى‏دارد، در حالى كه خدا شما را به آمرزش خويش و افزونى نعمت وعده مى‏دهد. خدا گشايش‏دهنده و داناست.
وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّئهَا* فَأَلهَْمَهَا فجُُورَهَا وَ تَقْوَئهَا* قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّئهَا* وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّئهَا(شمس، 7-10)؛ و سوگند به جان آدمی و کسی كه آن را بپرداخت و بدكاري هايش و پرهيزگاريش را به وى الهام كرد كه هر كه جان را پاكيزه كرد، رستگار شد و هر كه [با گناه‏] بپوشانيدش، زيانكار شد.

-- نکونام ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

ایرانی عزیز
متاسفانه با اینکه از اول هم احساس می کردم که تو تصمیمت رو گرفتی و اگر به هر دلیلی که داری با چنان ناراحتی و تعصبی سعی می کنی هر چیزی رو که میشنوی رد کنی ( توی این بحث) ، و من به هیچ عنوان ادامه نمیدم چنین بحث هایی رو، اما لطفا دقت کن به حرفهام و نفرتی رو که وجودت رو گرفته کنار بگذار.
من توی اولین کامنتم در مورد روایت آقای لطیفی از ماجرای بنی قریظه خیلی صریح گفتم که با تمام احترامی که نسبت به دقت نظر و

-- حامد ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

به آقا یا خانوم زیبا توصیه می کنم که با صرف یه مقدار وقت بیشتر ، نه زحمت انتقاد از من رو بکشند و نه من رو وادار به جواب دادن .
اگر شما فرقی در دو روایتی که گفته شد ، ندیدید ، تقصیر از من نیست .
اشداء علی الکفار اشاره نداره به کسانی که با شما اختلاف عقیده دارند (حالا هر طرز فکری که دارند) ، اشاره میکنه به تقابل با دشمنانتون و کسانی که حرص و آرزوی نابودی شما رو دارند که البته شاید شما از چنین کسانی دفاع کنید .
درضمن اگه دستتون به لاریجانی نمی رسه یا سعی نکنه که برسه ، جواب این کار را از من نخواهید !

-- حامد ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب نکونام می فرماید: "من هرگز از ستم دفاع نمی کنم و نمی گویم، در نظام جمهوری اسلامی به کسی ستم نمی شود؛ اما نسبت دادن ستم را هم به افراد بدون دلیل و سند معتبر نمی پذیرم"
دوست عزیز، همین امروز در خبرها دیدم که یک وبلاگ نویس بیچاره دیگر (که گویا 28 سال بیشتر نداشت) هم در زندان جمهوری اسلامی "کشته شد". نخوانید "در گذشت" که من برای رویت شما بر پل صراط لحظه شماری خواهم کرد تا هر دو در پیشگاه عدل الهی قرار گیریم و آنکه افترا می بندد به سزای عملش برسد (اگر قیامت راستکی باشد).
دوست عزیز، شما چشم خود را بسته اید و زبان خود را باز گذاشته اید و گرنه چنان نمی فرمودید که از شما نقل کردم.
جناب محقق، چند مورد از این رویدادهای جانسوز باید رخ دهد که شما ایمان بیاورید جمهوری اسلامی مطلقاً نسبتی با اسلامی که ادعایش را دارد و دارید و در حرف، دین عدالت و شرافت است، ندارد؟
دوست عزیز، وقتی تعابیر امثال شما را می بینم که روز را با انواع حیل کلام شب نشان می دهید، سخت امیدوار می شوم که قیامتی در کار است. و ایمان میاورم که محمد براستی پیامبر بود، چرا که سخنی از او دیدم که شیرین تر از آن و صادق تر از آن در عصر حاضر نیافتم. محمد گفت: "آگاه باشید که فقهای دین من در آخرالزمان بدترین انسان های روی زمین اند. هرچه فساد است از آنها آغاز می شود و به آنها بر می گردد. از آنها دوری کنید".
منتظر باشید که ما هم از منتظرانیم. خورشید حقیقت را با ابر حیل کلام نمی توان برای همیشه از دیدگان مخفی کرد. "پس وای بر نماز گزاران"

-- بدون نام ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
در باره بنی قریظه
آقای ایرانی نوشته است:‏
‏1.‏ ‏"جناب لطف علی هم قطعا طبری را عین حقیقت نمی دانند. " درست است. در باره ‏کتابهای تاریخی باید بسیار با احتیاط عمل کرد. انتشارات آستان قدس رضوی ترجمه ‏کتابی از اساتید فرانسوی را در چهار جلد با عنوان روشهای پژوهش در تاریخ ‏منتشر ساخته است که خواندنی است. ‏
‏2.‏ ‏«در ماجرای " بنی قینقاع " کشتن یک مسلمان توسط یک یهودی ....» خلاصه ماجرا ‏آمده بود. آقای ایرانی در نظر قبلی گفته بود که سه قبیله یهود نابود شدند اینک می ‏پرسد چرا قاتل قصاص نشد؟ واقدی در شرح این ماجرا در المغازى/ترجمه، ‏ص:127چنین می نویسد: « چون پيامبر (ص) بر اهل بدر پيروز شد و به مدينه برگشت، ‏يهود سركشى كردند و پيمانى را كه ميان ايشان و رسول خدا بود شكستند، پيامبر كسى ‏به سراغ ايشان فرستاد و آنها را جمع كرد و فرمود: اى گروه يهود به خدا سوگند، ‏مى‏دانيد كه من رسول خدايم، اسلام بياوريد پيش از آنكه خداوند بلايى را كه بر قريش ‏نازل كرد، بر شما نازل فرمايد. گفتند: اى محمد، پيروزى بر آنها تو را مغرور نكند، تو با ‏گروهى نادان جنگيدى و مقهورشان كردى، در صورتى كه ما مرد جنگ و مبارزه‏ايم و اگر ‏با ما جنگ كنى خواهى دانست كه با كسى چون ما جنگ نكرده‏اى. در همين هنگام كه ‏يهوديان اظهار دشمنى مى‏كردند و پيمان مى‏شكستند، بانويى كه اصل او از قبيله‏اى ديگر ‏و همسر مردى از انصار بود به بازار بنى قينقاع آمد و نزد زرگرى براى خريد زيور نشست. ‏مردى از يهود قينقاع آمد و بدون آنكه زن متوجه شود پشت سرش نشست و با خارى ‏دامن او را به پشتش گره زد، چون آن زن برخاست سرين و پشتش برهنه شد و يهوديان ‏از اين كار خنديدند. مردى از مسلمانان برخاست و آن مرد را كشت، بنى قينقاع جمع ‏شدند و مرد مسلمان را كشتند و پيمان با پيامبر (ص) را شكسته و اعلان جنگ كردند و ‏در دژهاى خود جا گرفتند. پيامبر (ص) به جانب ايشان حركت فرمود و آنها را محاصره ‏كرد. يهود قينقاع نخستين گروهى بودند كه پيامبر (ص) آهنگ ايشان كرد، و از وطن ‏خود رانده شدند و اولين گروه يهود بودند كه جنگ كردند.» ‏
‏3.‏ این که پذیرفتید آن زن فردی از مسلمانان را کشته بود و به همین دلیل قصاص شد تا ‏این که زنی را کشتند فقط به این دلیل که سنگی انداخته بود خیلی پیشرفت کرده اید ‏هر چند با توجیهات مختلف، خواسته اید باز از فکر خود دفاع کنید. ‏......
خادم کوچک قرآن مجید: 30 اسفند 1387‏

-- لطف علی لطیفی ، Mar 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
انسان مدرن
یونس نوشته است: « این مایه خوشوقتی است که ... انسان مدرن حتی بر شالودهء ‏ارزشگذاری های دینی، بسیار اخلاقی تر، بسامان تر و سعادتمندتر از انسان متدین ماقبل ‏مدرن است. »‏
شاخص های شما برای چنین قضاوتی چیست؟ اگر شاخص های زیر را لحاظ کنیم به عقیده ‏بنده، انسان متدین ماقبل مدرن، وضعیتی بهتر از انسان مدرن البته از نوع غیر متدین داشته ‏است. نمی خواهم بگویم مدرنیته بد است می خواهم بگویم مدرنیته اگر همراه با دین صحیح ‏نباشد می تواند فاجعه بیافریند که جنگهای اول و دوم جهانی از آن جمله اند. ‏
‏1.‏ آرامش روحی
‏2.‏ بندگی خالصانه برای خدای بزرگ
‏3.‏ تربیت سالم نسل نو
‏4.‏ حفاظت از محیط زیست
‏5.‏ سلامت جسمی
‏6.‏ طول عمر طبیعی ‏
‏7.‏ میزان پایبندی به کانون خانواده
‏8.‏ میزان جنایت
خادم کوچک قرآن مجید: 30 اسفند 1387‏

-- لطف علی لطیفی ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

شبی که الله در آسمان نماز میخواند:
کلینی دربارۀ معراج پیامبر، از زبان امام صادق نوشته که جبرئیل او را در جائی ایستاند و گفت: «یا محمد، ایست! تو در جائی ایستاده‌ای که هیچ‌گاه هیچ فرشته یا پیامبری نایستاده است. پروردگارت مشغول نماز است». گفت: «یا جبرئیل! او چه‌گونه نماز می‌خواند؟» گفت: «می‌گوید سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ منم پروردگارِ ملائکه و روح، رحمتم بر خشمم پیشی گرفته است» … پیامبر از سوراخی مانند کاوینِ سوزن نگریست به هرچه که الله می‌خواست از نور عظمت… [اصول کافی، ص‌ص ۴۴۲-۴۴۳].
عَلِيِّ بنِ أَبِي حَمزَةَ قَالَ سَأَلَ أَبُو بَصِيرٍ أَبَا عَبدِ اللهِ (عليه السلام) وَ أَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ جُعِلتُ فِدَاكَ كَم عُرِجَ بِرَسُولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله) فَقَالَ مَرَّتَينِ
فَأَوقَفَهُ جَبرَئِيلُ مَوقِفاً فَقَالَ لَهُ مَكَانَكَ يَا مُحَمَّدُ فَلَقَد وَقَفتَ مَوقِفاً مَا وَقَفَهُ مَلَكٌ قَطُّ وَ لَا نَبِيٌّ إِنَّ رَبَّكَ يُصَلِّي
فَقَالَ يَا جَبرَئِيلُ وَ كَيفَ يُصَلِّي
قَالَ يَقُولُ سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ أَنَا رَبُّ المَلَائِكَةِ وَ الرُّوحِ سَبَقَت رَحمَتِي غَضَبِي
فَقَالَ اللهُمَّ عَفوَكَ عَفوَكَ
قَالَ وَ كَانَ كَمَا قَالَ اللهُ قابَ قَوسَينِ أَو أَدنى فَقَالَ لَهُ أَبُو بَصِيرٍ جُعِلتُ فِدَاكَ مَا قَابَ قَوسَينِ أَو أَدنَى قَالَ مَا بَينَ سِيَتِهَا إِلَى رَأسِهَا فَقَالَ كَانَ بَينَهُمَا حِجَابٌ يَتَلَألَأُ يَخفِقُ وَ لَا أَعلَمُهُ إِلَّا وَ قَد قَالَ زَبَرجَدٌ فَنَظَرَ فِي مِثلِ سَمِّ الإِبرَةِ إِلَى مَا شَاءَ اللهُ مِن نُورِ العَظَمَةِ فَقَالَ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَا مُحَمَّدُ قَالَ لَبَّيكَ رَبِّي قَالَ مَن لِأُمَّتِكَ مِن بَعدِكَ قَالَ اللهُ أَعلَمُ قَالَ عَلِيُّ بنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُ المُؤمِنِينَ وَ سَيِّدُ المُسلِمِينَ وَ قَائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلِينَ قَالَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبدِ اللهِ (عليه السلام) لِأَبِي بَصِيرٍ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ وَ اللهِ مَا جَاءَت وَلَايَةُ عَلِيٍّ (عليه السلام) مِنَ الأَرضِ وَ لَكِن جَاءَت مِنَ السَّمَاءِ مُشَافَهَةً.

-- ذوالفقار علی ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

نقش دین در اخلاق
برخی از دوستان با برخی ادله سست، اخلاق تهی از دین می خواهند. پنهان نیست که اصول دین دو چیز است: یکی ایمان به خدا به معنای قدرت باشعور خالق هستی و ناظر و حاکم بر آن و دیگری ایمان به حیات پس از مرگ.
یکی از دوستان می گوید: آنان که در جهان مدرن زندگی می کنند، اخلاقی ترند و دیگری می گوید: مگر ما از ازل بودیم که تا ابد باشیم؟
من در تبیین سستی سخنان دوستان چند نکته را یاد می کنم:
1. استقلال اخلاق از دین
من انکار نمی کنم که آدمی فطرتاً اخلاقی است؛ یعنی به خوبی ها علاقه مند و از بدی ها بیزار است و این ربطی به ایمان دینی ندارد. یعنی این ویژگی در کسانی که به خدا و حیات پس از مرگ هم ایمان ندارند، به چشم می خورد.
2. واقعیت خدا و حیات پس از مرگ
دوستانی که منکر واقعیت اصول دین هستند، توضیح دهند، چطور جهانی با این نظم و دقت و پیچیدگی بدون یک قدرت باشعوری پدید آمده و اداره می شود؟ و نیز بفرمایند، چطور شعورمندی حاکم بر هستی فعلی عبث و نامعقول انجام می دهد؟
اگر بفرمایند، در جهان نظم و دقتی وجود ندارد و نیز اگر بفرمایند، این نظم جهان تصادفی بدون هیچ نظم بخشی پدید آمده است، سخت نامعقول می نماید؛ چون به حکم عقل این جهان منظم است و هر منظمی ناظم قادر و باشعوری دارد.
نیز اگر بفرمایند، حیات پس از مرگ نیست، توضیح دهند، با فرض خلق و اداره جهان به دست قدرتی با شعور، آیا معقول است که جهان و انسان را بی هدف و غرض عقلائی خلق و اداره کند؟ و آیا با فرض نابودی انسان با مرگ، خلقت انسان عبث و بیهوده نمی نماید؟ و نیز آیا ایثار و احسان و دیگر مقولات اخلاقی که انجام دهنده آن، لزوماً در این دنیا پاداش کافی نمی گیرد و نیز آیا ظلم و بخل و دیگر مقولات ضد اخلاقی انسان که باز انجام دهنده آن، لزوماً در این دنیا مجازات کافی نمی بیند، با فرض نابودی انسان با مرگ توجیه پذیر است؟
3. دین تعمیق دهنده اخلاق
باور دینی یعنی اعتقاد به خدا و حیات پس از مرگ، اخلاقی زیستن آدمی را در همه حالات و موقعیت های زندگی انسان، حتی زمانی که نفع شخصی و دنیوی ندارد و بلکه با ضرر و زیان دنیوی همراه است، توجیه پذیر می سازد. نیز باور دینی، اخلاقی زیستن در خفا و پنهان را هم واجب می شمارد.
حال آن که فاقد باور دینی هیچ دلیلی ندارد، وقتی فعل اخلاقی به زیانش تمام می شود یا آنجایی که از نظرها پنهان است، به آن اهتمام ورزد.
4. تمایز میان اسم دین و رسم دین
برخی از دوستان برای نقش نداشتن دین در اخلاقی زیستن به سراغ مذهبی هایی می روند که اخلاقیات را زیر پا می گذارند؛ اما این جفای به حقایق روشنی است که ما از ماهیت دین و مذهبی های واقعی به وضوح درک می کنیم. این کاملاً آشکار است که هرکه به نام مذهبی بود، ولی روح مذهب در او وجود نداشت، مذهبی نیست. مذهبی بودن به اسم که نیست، بلکه به رسم و عملکرد است.
5. عدم وجود ملازمه میان مدرنیته و اخلاقی زیستن
دوستان پاسخ بدهند که مدرنیته تهی از مذهب چگونه اخلاقی زیستن را در پنهان و به هنگام زیان شخصی توجیه می کند؟
نیز پاسخ بدهند که آیا هرکسی که مدرن بود، لزوماً اخلاقی رفتار می کند؟ اگر چنین است، مرتکب این فسادها و ستم هایی که در جهان مدرن رخ می دهد، چه کسانی اند؟

-- نکونام ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

عمق عدالت اسلام عزیز با کامنتهای اقای لطیفی روز به روز اشکارتر میشود.این اسلام عزیز را اتفاقا بنی العباس و امروزیان در تهران و دیروزیان کابل خوب اجرا میکردند........حیف که نماندند وگرنه بشر الان هنوز در حال تیر و کمان انداختن به هم بود.و نه از تکنیک خبری بود نه از علم.و به هفت اسمانش مینازید که خورشیدش در گل فرو میرود.

-- حسین منتقد ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقایان حامد و لطف علی بسیار گرامی
واقعا چرا شما پاسخ سوال من را نمی دهید ؟
من تا کنون در اینجا از همفکران شما حداقل شش بار پرسیده ام :

" آیا حاضرید آنچه خود در زمان قدرت با ضعفا می کنید دیگران در زمان قدرت با شما که ضعیف شده اید بکنند ؟"

بعبارت دیگر آیا این جمله را قبول دارید ؟ و.اصولا آنرا منطقی میدانید ؟ که انسان واقعی باید :

" آنچه بر خود می پسندد بر دیگران بپسندد و آنچه بر خود نمی پسندد بر دیگران نپسندد "

این سوال پاشنه آشیل اسلام عزیز است شما لطف کرده به این سوال پاسخ داده و از اسلام دفاع کنید .

-- ایرانی ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
در پاسخ به آقای ایرانی

‏1.‏ ‏« ظاهرا سه روز کامل در گرسنگی نگه داشته شده اند » در المغازى/ترجمه، ص: 389 ‏آمده که پیامبر دستور خوشرفتاری با اسیران، اطعام و سیراب ساختن آنها را صادر کرد. ‏
‏2.‏ حکم سعد این بود خائنینی که آماده جنگ با مسلمین شده بودند باید کشته شوند. ‏چنین کاری غیر منطقی نیست. وقتی کسی با شما پیمان امنیتی امضا می کند و هنگام ‏نیاز، به جای یاری شما، برای دشمن جاسوسی می کند، قول همکاری هنگام عملیات ‏می دهد، در مدینه ایجاد اضطراب می کند، و ... باید به شدت مجازات شود. «و اگر البته ‏بترسى از جماعتى از كافران كه خيانت كنند و خواهند كه نقض عهد تو كنند پس ‏بينداز عهد ايشان را بسوى ايشان و بر وجه راستى به درستى كه خداى تعالى دوست ‏نمى‏دارد خيانت كنندگان را. (انفال: 10) آيات الأحكام (الجرجاني)، ج‏2، ص: 56 می ‏نویسد: « سبب نزول اين آيت آن بود كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلّم عهد گرفت ‏از يهود بنى قريظه كه يارى و مددكارى ننمايند با مشركان مكه در محاربه با آن حضرت و ‏ايشان مكرر نقض آن عهد كردند و در روز خندق با احزاب و مشركان مكه اتفاق نمودند.» ‏
‏3.‏ نباته (همان زنی که سنگ بزرگی را از فراز قلعه به سمت مسلمانانی که در سایه دیوار ‏قلعه استراحت می کردند پرتاب کرد و یک نفر را کشت.) پيش عايشه همسر پيامبر (ص) ‏آمد گفت: عجب، همه سران و گزيدگان بنى قريظه كشته مى‏شوند! (المغازى/ترجمه، ‏ص:391) ‏
‏4.‏ سران و گزيدگان بنى قريظه مسلما تعداد بسیاری نبوده اند. در قدیم، بویژه در تاریخ ‏جنگها، آن هم در بیان کشته های دشمن، قدری اغراق مرسوم بوده است. سران و ‏گزيدگان بنى قريظه خیلی باشند نباید از 70-60 نفر بیشتر باشند در حالی که آمارها از ‏‏400 تا 900 نفر را گفته اند. این بی دقتی آمارها نشان از ضعف اصل ماجرا دارد. این که ‏در تاریخ آمده است اسرا را در یک خانه جمع کردند، با توجه به کوچک بودن خانه های ‏آن زمان مدینه، حکایت از کوچکی رقم دارد.‏
‏5.‏ این رقم در برابر آنچه اسرائیل امروزه از مردم فلسطین، کسانی که برای دفاع از سرزمین ‏خود می جنگند می کشد چندان چشمگیر نیست. مردم نوار غزه پیمان امنیتی با ‏اسرائیل نبسته بودند که حالا نقض کرده باشند. آنان مظلومانه و در زیر فشار تحریمهای ‏شدید از هستی خود و کشورشان دفاع می کنند اما فقط در همین جنگ اخیر حدود ‏‏1400 نفرشان که صدها کودک هم در بین آنها بود کشته شدند. ‏
‏6.‏ آقای ایرانی شما از زنی که مسلمانی را در حال استراحت غافلگیر کرده و با سنگ کشته ‏است دفاع می کنید اما از این همه فلسطینی که با بمبهای فسفری اسرائیل سوزانده ‏شدند و حتی غربیها هم آن را جنایت نامیدند، دفاع نمی کنید سهل است از اسرائیل ‏دفاع می کنید. آیا انسانیت شما فقط در دفاع از صهیونیست ها گل می کند؟
خادم کوچک قرآن مجید: 30 اسفند 1387‏

-- لطف علی لطیفی ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب حامد
برای داشتن درک درست تر در رابطه با کشتار بنی قریظه توصیه می کنم خودتان به تاریخ طبری جلد 3 صفحات 1082 تا 1095 مراجعه فرمایید و کاری به حرفهای جناب ایرانی و لطیفی و بنده نداشته باشید. آن وقت قضاوت کنید که حق با کیست. ببینید بحث سر این است که بنی قریظه گناهکار از پیامبر رحمت در خواست می کنند که به آنها امان بدهد و اجازه دهد که مانند بنی نضیر از مدینه به شام کوچ کنند. اما آن پیامبر رحمت اجازه نمی دهد و سعد بن معاذ را حکم می کند و او هم حکم به قتل همه مردان و کنیزی زنان می دهد و این پیامبر رحمت هم قبول می کند. فرض کنیم که بنی قریظه گناهکار بودند، آیا پیامبر اسلام برای اینکه نشان دهد اسلام دین رحمت است نمی توانست از قتل عام آنان صرف نظر کند و فقط آنان را از مدینه اخراج کند؟! چرا این پیامبر رحمت موقع فتح مکه خویشاوندان خود را بخشید؟! آیا قریش کمتر از بنی قریظه به اسلام ظلم کرده بودند؟! چرا باید خویشاوندان محمد بخشیده می شدند ولی یهودیان که پشت و پناهی نداشتند قتل عام؟! این است رسم رحمت و مروت؟

-- فرشاد ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب ایرانی
بی شک هر قاعده ای استثنایی هم ممکن است داشته باشد.
اگر گزاره ای که طرح کردم بنیاد تفکر غربی (از نظر شما) نیست دلیلتان را بگویید.
در ضمن پاسخی که آماده کردم طولانی تر بود ولی ترجیح دادم بماند برای بعد از نوروز(که مفصل بحث را ادامه می دهم.)

برای تمامی بازیدیدکنندگان از این صفحه آرزوی نوروزی نیک و سالی فرخنده دارم.

-- احسان پژوهنده ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

اندیشه اخر الزمانی جورج بوش در مسیله عراق و افغانستان نقش زیادی داشته است که یک اندیشه دینی است.من تردید ندارم قدرت امریکا را احمدی نزاد و بالاتر از او در داشت دنیا بهتر از اینی بود که الان هست.چون هزار بهانه ایدیولوزیکی برای حمله در این فرهنگ هم هست..........

-- بدون نام ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

سایت زمانه ظاهرا به دلیلی که نمی دونم کامنت قبل منو درج نکرد..
ایرانی عزیز .
متاسفانه با اینکه از اول ، نگاه تو رو حدس زده بودم و لحن کلامت رو که هربار بیشتر از قبل پر از نفرت میشد حس می کردم و ادامه دادن توی چنین شرایطی به هیچ عنوان خوشایندم نیست ، اما از تو میخوام که به حرف هام گوش کنی .
توی اولین کامنتم خطاب به تو خیلی صریح گفتم که با تمام احترامی که برای برادر عزیزم آقای لطیفی قائلم ، (اما چون نتونستم وقت بگذارم روی کتابهایی که اشاره کرده بودند ، نمی تونم تائید کنم حرفشون رو ) . واقعا متاسفم که بدون اینکه حتی کامنت های نه چندان زیاد منو خونده باشی ، به خودت حق قضاوت میدی که امثال من سعی می کنیم اعتقاد قلبیمون رو با هزار دستاویز توجیه کنیم .
1- اتفاقا شما دقیقا روایت هایی رو که از ماجرا ، اینجا نقل میکنی عین حقیقت میدونی :
- وگرنه به خودت اجازه نمی دادی چیزی رو که به این شدت چهره پیامبر و پیروانش رو بدوی و خشن و غیر انسانی نشون میده ، اینجا مطرح کنی (اگر ذره ای تردید یا شک بهش داشتی) .چرا که کاملا بر میاد که با اعتقاد به این نمونه و نمونه های مشابه ، از اسلام و پیروانش تا این اندازه متنفر شدی. البته شایدم دروغ میدونی این قضیه رو ؟!
- هیچکسی تا از چیزی به باور نرسه که مطابق حقیقته یا واقعیت داره یا قابل دفاع هست ، حرفش رو نمیزنه و اونو تکرار نمی کنه . کاری که شما داری به دفعات انجام میدی .
2- در مورد تمام مواردی که در ادامه خواهم گفت ، تا زمانی که آقای لطیفی به این دقت وقتی چیزی رو مطرح میکنن ، با ذکر صفحه و جلد از مجموعه کتاب بهش اشاره می کنند ، به خودم اجازه نمی دم حرفشون رو با کلی گویی و اشارات مبهم به یه سری اسامی کتاب های مختلف رد کنم .
3- در این مورد از آقای لطیفی خواهش می کنم جواب شما رو بدهند که ظاهرا به نقلی از ایشون اشاره شده و نمی دونم چرا مخاطب این حرف، من هستم . اگر چه نفس این حرف رو درست می دونم و باید جواب داده بشه.
4- ببینید کاملا قبول دارم که برخورد بعد از تسلیم شدن با برخورد زمان جنگ تفاوت داره و نباید اصل بر انتقامجویی باشه ، بغیر از یه شرایط خاص که اونهم ( فراتر گذاشتن پا از حدود و حریم جنگ و یا پیمان صلح ، توطئه کردن ، نسل کشی و امثال اینهاست) .کاملا هم منطقی به نظر میاد وقتی شما یه غیر نظامی رو شکنجه و یا میکشی و یا هر ظلم دیگه ای بهش می کنی ، باید مجازات بشی . (آیا اینطور نمیشه به قضیه نگاه کرد ؟) متاسفانه توی اولین کامنتت درباره اعدام این زن گفتی که به علت پرتاب یک سنگ کشته شد. اما الان داری از کشتن کسی با سنگ توسط اون زن حرف میزنی و دفاع می کنی و میگی که حلوا پخش نمی کنند ! من دقیقا این دو مورد رو مقایسه کردم از روایت شما و روایت دیگر و گفتم که به هیچ عنوان اینها به هم نمیخوره و اگر حرف شما درست باشه دیگه جای بحثی نمی مونه .

-- حامد ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

5- من نتیجه نگرفتم که تمام مردان بنی قریظه خائن بودند و مستحق مرگ در زمان تسلیم . من فقط دو عبارت شما و آقای لطیفی رو مقایسه کردم و گفتم با یه تغییر کوچیک ، قضیه می تونه تا این حد عوض بشه و نتیجه معکوس بده به خواننده ، بنابراین وقایع تاریخی صدر اسلام نمی تونند ملاک خوبی برای تصمیم گیری در مورد تعالیم اسلام و همینطور برای هر دین دیگه ای باشند . متاسفانه من باید وقت زیادی رو صرف کنم تا انتقادهای نابجای شما رو جواب بدم که با می تونستید با یه دقت و مکث کوتاه ، جواب خودتون رو بگیرید و امیدوارم این کارت ناخواسته باشه.
6- کاملا اعتقاد دارم که تک تک شخصیت های محوری هرمذهب یا دین ، باید در تمام طول زندگیشون به خوشنامی ، پاکی ، درستکاری ، صداقت و تمامی خصوصیات انسانی دیگه مشهور بوده باشند . اما من به صرف چند روایت تاریخی غیر قابل اعتماد که هر برداشتی میشه ازش داشت ، نظرم رو از ماهیت دعاوی اسلام بر نمی گردونم . شهرت محمد رو به صداقت و امنتداری چطور توجیه می کنی ؟ وقتی قاتل حمزه ( عموی محمد که اینقدر از دست دادنش برای او سخت بود )، بخشیده شد، محمد جنگجو و انتقامجو کجا بود ؟ وقتی مردم مکه با این همه آزار و اذیت و اقدام به قتل و جنگ نسبت به مسلمانان بدون هیچ خونریزی بخشیده شدند ، در حالیکه دقیقا در موضع ضعف بودند ؟ احیاء کردن حقوق(( اولیه )) زنان رو توی وضعیت فاجعه اون زمان چطور؟ زمانیکه علی و فاطمه و فرزندانشون سه روز روزه گرفتند و خوراکشونو به فقیر و یتیم و اسیر بخشیدند ؟ متاسفانه این بخش از تاریخ توی حرفهای شما جایی نداره و محو شده .
7- کاملا داری اشتباه میکنی اگه فکر میکنی کسی قلبش می تپه برای اینکه جواب سوالات شما رو بده . شما حق داری هر عقیده و نظری که دوست داری و بهش رسیدی داشته باشی و اختیار کنی . فقط امیدوارم با تک تک دفعاتی که همه ما اسم از انسانیت و حقوق بشر و شرافت هر انسان به زبان می آوریم ، حسن نیت محض و تعهد قلبی رو به همراه داشته باشه ( نه مثل سردمداران جمهوری اسلامی که این عبارت ها رو بازیچه زبونشون قرارداده اند و این برای هر کس دیگه ای ممکنه تکرار بشه. )

-- حامد ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

به آقا یا خانوم زیبا توصیه می کنم که با صرف یه مقدار وقت بیشتر ، نه زحمت انتقاد از من رو بکشند و نه من رو وادار به جواب دادن .
اگر شما فرقی در دو روایتی که گفته شد ، ندیدید ، تقصیر از من نیست .
اشداء علی الکفار اشاره نداره به کسانی که با شما اختلاف عقیده دارند (حالا هر طرز فکری که دارند) ، اشاره میکنه به تقابل با دشمنانتون و کسانی که حرص و آرزوی نابودی شما رو دارند که البته شاید شما از چنین کسانی دفاع کنید .
درضمن اگه دستتون به لاریجانی نمی رسه یا سعی نمی کنه که برسه که این ها رو ازش بپرسید ، جواب این کار او را از من نخواهید !

-- حامد ، Mar 20, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای لطف علی بسیار گرامی
من کجا پذیرفتم که آن زن کسی را کشته است ؟ من گفتم : " ...وقتی در جنگ میان دو قبیله آن زن سنگ پرتاب میکند قطعا برای کشتن کسی این کار را میکند چون از طرف مقابل هم با همین قصد دارند سنگ و نیزه پرتاب میکنند .... " و باز گفتم : " آیا بنظر شما کشتن این زن بخاطر اینکه در دفاع از خود سنگ پرتاب کرده و حتی در این راه کسی را هم کشته باشد ( دفاع از خود)منطقیست؟"
و شما از عبارات فوق چنین برداشت کردید :
" این که پذیرفتید آن زن فردی از مسلمانان را کشته بود و به همین دلیل قصاص شد تا ‏این که زنی را کشتند فقط به این دلیل که سنگی انداخته بود خیلی پیشرفت کرده اید ‏"
آیا برداشت شما نتیجه منطقی از آن عبارات من است ؟
ببینید عزیز من بیائید موضوع را منطقی بررسی کنیم . وقتی گروهی مسلمین گروهی یهودی را محاصره کرده اند عقلا فاصله دو گروه از هم یک متر و دو متر و ده متر نیست . حال یک زن ( از دید شما ضعیفه) چه سنگی و با چه وزنی را میتواند با فاصله موجود بین دو سپاه پرتاب کند که کسی را بکشد ؟
شما آنقدر در موهوماتی از قبیل " زندگی 1200 ساله یک انسان در ته چاه " و " پیشنهاد کمک گروهی جن به رهبری ظفر جنی در جنگ بین انسانها" و " افسانه ابابیل " و .... غرق شده اید که دیگر مهمترین معیار سنجش را که توسط خدا برای شناخت واقعی در اختیار هر انسان و حیوانی ( در حد وسع آن ) قرار گرفته را فراموش میکنید . لذا توهم شما بی مورد است من تردید جدی دارم در شرایط ذکر شده سنگ آن زن توانسته باشد کسی را بکشد و اگر بر فرض محال هم چنین بود بعد از خاتمه جنگ دیگر قصاص معنی ندارد آن زن اسیر جنگیست نه قاتل

-- ایرانی ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

این عید ملی و باستانی رو به همه دوستان تبریک میگم و آرزوی سالی پر از شادی و موفقیت براتون دارم.

-- حامد ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

فرشاد عزیز
با استدلال شما کاملا موافقم و هیچ خرده ای بهش نمی بینم . این کار محمد و مسلمانان - در نگاه اول - در اون موقعیت با هیچ معیار انسانی و اخلاقی همخوانی نداشت . اما وقتی ما تاریخ رو بررسی می کنیم ، صرفا نباید به روایات متعدد در همون مورد خاص بسنده کنیم . چه بسا حقیقت مطلق و واقعیت در مواردی توسط کسانی نقل شده که میل به تغییر واقعیت داشتند . مثلا ما به عنوان وارثان تاریخ ایران زمین ، در قریب به اکثریت تاریخ هخامنشی ( ابعاد مختلف فرهنگ و هنر ، دانش ، آداب و رسوم ، سیاست ورزی ، جنگاوری و ...) ، به کلام مورخانی مثل هرودوت ، گزنفون و ... استناد می کنیم که حداقل اگر بیطرف بوده باشند ( البته بیطرفی هرودوت کاملا جای تحسین داره) ، از خود ما نبوده اند . به همین دلیل الان مثلا الیور استون و فرانک میلر در فیلم های الکساندر و 300 به خودشون اجازه میدهند که تمدن هخامنشی رو صرفا یک بربریت جهان گشا بدونند ، چرا که هیچ روایت مستند و مدونی از وجوه و معیارهای دیگه هویت تاریخی که بشه در مجموع عنوان تمدن رو به اون امپراطوری اطلاق کرد ، در دست نیست ، پزشکی و نجوم و ریاضیات ، شعر و ادبیات ، فلسفه و کلام ، معماری و ... ( نه به صورت جسته و گریخته).
حالا برگردیم به زمان حیات پیامبر اسلام . در مورد تحلیل این قضیه ، جانب شما رو می گیرم . اما بیائید شخصیت محمد رو در مجموع اتفاقات زمان حیاتش بررسی کنیم. محمد در مواردی زیادی روحیه منعطف و مهربانی از خودش نشون داد . زمانی که قاتل عموی خودش رو که یکی از بزرگترین حامیانش بود و با اون وضع رقت بار کشته شده بود ، بخشید . زمانی که در اواخر عمرش از پیرمردی که عصاش موقع فتح مکه به سینه اش خورده بود ، طلب بخشش کرد . زمانیکه مردم مکه و علی الخصوص سران قریش رو با تمام توطئه ها و خونریزی هایی که کردند ، بدون ریختن قطره ای خون بخشید و امان داد.
این حرف که اونها رو فامیل و نزدیکانش می دونست گزافه ای بیش نیست. این چه رابطه فامیلیت یک طرفه ای بود ؟! کدومیک از شما زمانیکه کسانی که چنین نسبتی با شما دارند ، قصد جان شما رو نه یک بار که دهها بار و وبه هر وسیله ای می کنند ، حتی به فکر بخشش اونها می افتید ( نه بخاطر خودتون که به خاطر یاران و اطرافیانتون)؟ آیا حتی کمترین احتمال رو هم نمیدهید که ممکنه اینکار رو دوباره تکرار کنند و متنبه نشده باشند ؟
کاملا مشخصه که این تصمیم و بخشش به دلیل و با در نظر گرفتن معیار تاثیر گذار دیگه ای گرفته شده .
محمد در زمان تصمیم گیری های مهم با یارانش مشورت می خواست و حتی در بعضی موارد نظر اونها رو به خودش ترجیح میداد.
فرشاد عزیز اینها به هیچ عنوان نمی تونه مشخصه های شخصیتی و عملکرد یک انسان جنگجو و با خوی وحشیگری ، انتقامجو ، بدون گذشت و بدون قدرت تعقل و شخصیت تکامل یافته انسانی باشه . با در نظر گرفتن مجموع این شرایطه که من در تصمیم گیری در مورد شخصیت محمد و عملکردش در این ماجرا و دلیل این مجموعه کارهاش و یا صحت و دقت ماجرای تاریخی که در دست ماست ، تردید می کنم .

-- بدون نام ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب حامد
اولا من چون زن هستم اسم زیبا را انتخاب کردم پس با خیال راحت بنده را خانم زیبا ختاب کنید.
دوما بنده تمام مقالات آقای گنجی و کامنتهای دوستان را به دقت می خوانم و برای اینکار وقت میگذارم اما خودم سعی میکنم کامنتهای کوتاه بگذارم تا وقت دوستان را زیاد نگیرم. اما به نظر میرسد شما کامنت من را به دقت نخواندید. ببینید قضیه، قتل عام یک قبیله بعد از تسلیم شدن است. جزئیاتی مانند سنگ پرت کردن یک زن یا توطئه سران قبیله در فجیع بودن قتل عام و برده شدن زنان و کودکان و تاراج اموالشان تاثیر نمیگذارد.
بنده از شما پرسیدم آیا اگر این اتفاق در مکانی دیگر و توسط گروهی دیگر رخ میداد چه نظری داشتید اما در مورد آقای لاریجانی که از شما سوال نکرده بودم که نوشته اید بروم از خودش بپرسم!
بنده فقط استنتاج کردم که نتیجه چنین حوادثی در سنت رسول بعلاوه آیات متعددی در قرآن این میشود که آقای لاریجانی از یک نسل کش تقدیر بفرمایند.
در ضمن پیغمبر ناسلامتی یک قدیس به حساب میآید و نمیتوان ایشان را با هیتلر و موسولینی و صدام یزید مقایسه کرد پس به ما حق بدهید که ماجرای بنی قریظه برایمان جای سوال باشد.

-- زیبا ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

«مدافعان تجربه‌ی دینی، متعلق آن تجربه را، خدای متشخص انسان‌وار یا خدای نامتشخص قلمداد می‌کنند. اما بسیاری از متفکران مدرن، به طرق مختلف، وجود خدا را انکار کرده، یا حداقل، مرگ خداوند را اعلام کرده‌اند.» از دید من، گنجی ــ دست کم با توجه به مثال‌هایی که خود از متألهان دوران مدرن آورده است ــ باید بر جمله پیشین بیفزاید که «بسیاری از متفکران مدرن نیز، به طرق مختلف، وجود خدا را پذیرفته اند و حتی، وی را یافتنی دانسته‌اند.» اشکال کار در اینجا ست که گنجی بیشتر به اندیشه‌مندان سده‌ی 19 و آغاز سده 20 پرداخته است و تحولات تکان دهنده‌ای را که در عرصه الهیات و فلسفه دین در نیمه دوم سده 20 رخ داده است، پیش رو نیاورده است. عمده‌ی مشکلاتی که گنجی در نظر دارد، از بررسی ادیان ابراهیمی پدید می‌آید. اگر دید را گسترده‌تر و به ادیان شرقی نیز نگاه کنیم، درخواهیم یافت که مسأله‌هایی چون سکوت خداوند و پایان وحی در آنها یافت نمی‌شود یا چندان مهم نیست. ادیان کهن شرقی بیش‌تر بر پایه شهود و دریافت فردی اند و اهمیت کتاب مقدس و شرع در آنها کم‌تر از ادیان ابراهیمی است. پیامبری در آنها پایان نمی‌پذیرد و خداوند (متشخص یا نامتشخص) را سرانجام، فرد خود باید تجربه کند. آیین بودا (به ویژه، شاخه‌ی ذِن) نمونه‌ای از این است [البته، الهیات این آیین، اساساً الهیات سلبی (negative theology) است].
به هر حال، در نیمه پایانی سده 20، بر خلاف نیمه‌ی نخست آن، دین و بحث‌های فلسفی مربوط به آن بسیار رونق گرفته و دیگر، جهان‌بینی‌هایی چون «دانش‌باوری» (scientism) و عقلانیت حد اکثری، پیروان چندانی ندارند؛ برای نمونه، در 1980، مجله تایم خبر داد که گرایش به پژوهش‌های فلسفی درباره دین زنده شده و «خدا دارد بازمی‌گردد.» اما، بی‌گمان، این بازگشت به دوران دین سنتی نیست، بلکه نوید دهنده نوزایشی بزرگ در اندیشه دینی است. امیدوارم نوشته‌های گنجی تلنگری برای آغاز این نوزایش در اسلام باشد.

-- هوشنگ ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

درنگی بر گفته رضا اسد آبادی :
حرف ایشون درباره اینکه (( به گفته مارکس میزان دینداری و دین بینی و اخلاق و نگرش مابعد الطبیعی در جامعه و شدت آن تابع فضای اقتصادی است . یعنی نظام سرمایه داری است (چه سرمایه داری دولتی مثل شوروی-چه سرمایه داری دینی مثل ایران-چه لیبرال سرمایه مثل خود غرب)که عامل بازگشت عمومی از دین می شود.ضمن این که ورود شبه علم هم در گسترش بی خدایی نقش زیادی دارد )) به نظرم جالب توجه اومد.
باید اندیشید که چرا همین اکبر گنجی ، دکتر سروش و بسیاری از هموطنان منتقد فعلی مذهب ( به صورت عام و خاص)، در اون زمان اسلام رو دینی مترقی با کارکردهای فکری و عملی جالب توجه می دونستند که حتی در دوران مدرن هم جوابگوی بسیاری از ابهامات می بود و یا حداقل تناقض جدی با چارچوب فکری غرب (صرفا اندیشه محور) در زمینه های مختلف نداشت.
نگاه کنید به ادبیات استفاده شده در نامه سرگشاده اسماعیل نوری علاء در آذر 1357 و گفته های مرحوم علی شایگان ( هر دو مورد در روزشمار انقلاب همین سایت ) و بسیاری دیگه. جزواتی که رو که اعضاء اولیه سازمان مجاهدین خلق (که از بچه های نخبه دانشگاهی و شریف اون دوران و از مریدان جبهه ملی و نهضت آزادی بودند ) ، برای آموزشهای تئوریک سازمان در نظر گرفته بودند (شناخت و راه بشر ، راه انبیاء) و ... .
فارغ از درست بودن یا نبودن موارد ادعایی ادیان ، ((اقبال عمومی)) به آنها در هر دوره زمانی یک جامعه ، محصول عملکرد مقطعی دینداران و البته گزینه های تاثیرگذار دیگر اون جامعه خواهد بود.

-- حامد ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب نکونام میپرسند" مدرنیته تهی از مذهب چگونه اخلاقی زیستن را در پنهان و به هنگام زیان شخصی توجیه می کند؟ نیز پاسخ بدهند که آیا هرکسی که مدرن بود، لزوماً اخلاقی رفتار می کند؟ اگر چنین است، مرتکب این فسادها و ستم هایی که در جهان مدرن رخ می دهد، چه کسانی اند؟ "

بنده یک بار توضیحی را که تکامل گرایان برای تبیین احساس عمل اخلاقی ارائه میدهند در کامنتی بیان کردم. آن تئوری این بود که گونه ی انسان به نحوی تکامل یافته که ما با حس همذات پنداری نسبت به درد و رنج همنوع ناراحت میشویم (البته اگر سادیسم نداشته باشیم) این مکانیزم برای حفظ بقای نسل لازم بوده. شاید ( فقط شاید) این جوابی برای این مسئله باشد که چرا همه ما انسانها درکی از عمل اخلاقی دارم شاید بهترین معیار آن همان جمله آقای ایرانی است که هر چه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند. (گویا حدیثی با این مضمون هم وجود دارد).
شما در تاریخ هم می توانید نمونه های زیادی ازجمله انقلابیون کمونیست را ببینید که بدون ایمان به روز جزا برای خلق مبارزه میکردند حالا من به درست یا غلط بودن ایده شان کاری ندارم.
در ضمن کسی ادعا ندارد که انسان مدرن لزوما اخلاقی است. همانطور که انسانهای مذهبی هم لزوما اخلاقی نیستند. اما میتوانید خودتان با بررسی کشورها و جوامع مذهبی از لحاظ آمار جرم و جنایت و همچنین فساد اقتصادی نتیجه گیری کنید که آیا دین در کشورهای مذهبی توانسته مردم را اخلاقی تر کند یا خیر.

-- زیبا ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

با تبریک عید نوروز
و بهترین نوع آغاز سال در جهان
که با نظام طبیعت هارمونیست
به کلیه دوستان گرامی
سال بسیار پر باری را برای همه آرزو مندم

-- ایرانی ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

حامد بسیار گرامی
ایراد شما کاملا منطقیست و من دقت لازم را در ذکر صفحه کتاب مانند جناب لطف علی ندارم زیرا :
1 - من این کتب را سالها پیش برای اینکه تکلیفم با خودم و اعتقاداتم روشن شود خوانده ام و قطعا صفحه آنرا حفظ نیستم و وقت رجوع هم ندارم و اصولا شغلم کاملا کاملا متفاوت از این حرفهاست ولی جناب لطف علی شغلش در این رابطه است و قطعا امرار معاشش نیز در همین راستاست و از طرفی من تردید ندارم که عده ای برای پاسخگوئی به ایرادهای مطرح شده با بودجه دولتی این کارها را انجام می دهند که قطعا در بین هم فکران ما نیستند چون ما پول و بودجه ای نداریم هزینه کنیم و فقط داوطلبانه و برای نشر آنچه ما را به راه حق و حقیقت کشاند وظیفه انسانی خود می دانیم که تجارب خود را بیان کنیم .( برای اینکه شائبه افترا پیش نیاید رجوع فرمائید به قانون بودجه سال 1387 و ملاحظه بودجه مرتبط با سازمان تبلیغات و حوزه علمیه و کتب و تبلیغات مذهبی )
2 - دوست بسیار گرامی فرشاد صفحه مورد نظر شما را فرمودند و چه خوب فرمودند که با نظرات هیچکس کاری نداشته باش و خودت بخوان و قضاوت کن
3 - متاسفانه هنوز هیچکس باز هم پاسخ مرا نداد :
" آیا حاضرید آنچه بر خود می پسندید بر دیگران هم بپسندید و آنچه بر خود نمی پسندید بر دیگران نپسندید " ؟

-- ایرانی ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

حامد گرامی
ازت خواهش میکنم سرگذشت کاندی-ماندلا-لینکلن- دکتر آلبرت شوایتزر - چگوارا و حتی زاپاتا را بخوان تا بدانی سه روز گرسنگی 5 تن ( اگر واقعیت داشته باشد) چندان بزرگ نیست ولی تاریخ میگوید که حسین لباس خز میپوشید که بسیار گرانبها بود و هست و بسیار ثروتمند بود شما بفرمائید شغل شریفشان چه بود ؟

-- ایرانی ، Mar 21, 2009 در ساعت 02:27 PM

خیانت علمی در نقل حدیث
ذوالفقار علی برای هدم باطل کشیده می شد، نه برای احیای باطل. دوستمان در استناد به حدیثی دچار اشتباهات فاحشی شده است، به این قرار:
1. عدم فهم معنای درست «یصلّی»
باید توجه داشته باشید که «یصلّی» دارای دو وجه از معناست: یکی به معنای درود فرستان است و معمولاً با «علی» همراه می آید یا آن را در تقدیر دارد. این کلمه در عبارت « إِنَّ رَبَّكَ يُصَلِّي » به معنای درود فرستان است، نه نماز به پا داشتن.
2. استناد به حدیث ضعیف برای هجمه به دین
اهل تحقیق خود واقفند که هر حدیثی معتبر و قابل استناد نیست؛ زیرا راویان بسیاری به جعل حدیث روی آورده اند. حدیث مورد استناد ذوالفقار علی از احادیث جعلی است. این حدیث هم به لحاظ سند و هم به لحاظ متن اشکال جدی دارد. در سند آن ابوحمزه بطائنی قرار دارد که دروغگو و جاعل حدیث بوده است و متن آن با آیات قرآن مخالف است. در آیات قرآن سخن از ملاقات پیامبر اسلام(ص) و جبرئیل(ع) در همین دنیاست. جبرئیل در همین دنیا به شکل متمثل شده و پیامبر(ص) او را با چشم برزخی بسان رؤیا دیده است. من برای روشن شدن موضوع آیات مربوط را که در سوره نجم است، در ذیل می آورم:
وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَْوَى(3) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَى‏(4) عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى‏(5) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَى‏(6) وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلىَ‏(7) ثمُ‏َّ دَنَا فَتَدَلىَ‏(8) فَكاَنَ قَابَ قَوْسَينْ‏ِ أَوْ أَدْنىَ‏(9) فَأَوْحَى إِلىَ‏ عَبْدِهِ مَا أَوْحَى‏(10) مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى(11) أَ فَتُمَارُونَهُ عَلىَ‏ مَا يَرَى‏(12) وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَى‏(13) عِندَ سِدْرَةِ المُْنتَهَى‏(14) عِندَهَا جَنَّةُ المَْأْوَى(15) إِذْ يَغْشىَ السِّدْرَةَ مَا يَغْشىَ‏(16) مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى‏(17) لَقَدْ رَأَى‏ مِنْ ءَايَاتِ رَبِّهِ الْكُبرَْى(18)
و پیامبر(ص) از روی هوس سخن نمی گوید. قرآن چیزی جز وحی نیست که آن را فرشته ای نیرومند(جبرئیل=به عبری به معنای قدرت الله) به او آموخت. او در کرانه مشرق نشسته بود؛ سپس نزدیک شد تا این که به اندازه یک کمان یا نزدیک تر گردید. آنگاه به او وحی کرد. دل پیامبر(ص) آنچه را که دیده دروغ نمی یابد. آیا با او بر آنچه که دیده جدل می کنید؟ او را بار دیگر نزد درخت آخرین درخت سدر (کُنار) دید. آنجا که باغ آرمگاه است. زمانی که وجود جبرئیل درخت سد را پوشاند. چشم پیامبر(ص) خطا نکرد. او یکی از نشانه های بزرگ پروردگارش را دید.
گفتنی است که این آیات در پاسخ انکار مشرکان مکه نازل شده است که انکار می کردند، جبرئیل(ع) بر پیامبر(ص) نازل می شود و برای او قرآن را می آورد.

-- نکونام ، Mar 22, 2009 در ساعت 02:27 PM

هزاران سال از عملی نشدن مدینه فاضله وعده داده شده در ادیان میگذرد. معتقدین خود اذعان دارند که در هیچ برهه ای نسخه "راستین "دین شان اجرا نشده است. حتی زمانیکه پیامبر در قید حیات بوده و در ارتباط مستقیم با قادر مطلق .
-چند مورد شکست خورده از اجرای حکومتی دین اسلام در عصر حاضر و زمان حال تجربه شده و میشود.
- هنوز پس از تمام شکستهای هزاران ساله, مدعیان در پی یافتن "نسخه راستین" دین هستند.
- باتوجه به اینکه به گفته معتقدین, همواره نسخه غلط از دین اجرا شده است. ایا زمان ان که نتیجه بگیریم نسخه"راستین" وجود خارجی ندارد, هنوز فرا نرسیده و باید هزاران سال دیگر ازمون و خطا کنیم؟
- در حالیکه دین اسلام اجازه تعرض به زنان اسیر دشمن را علنا داده است هنوز جای تعجب دارد که دنبال روایت تاریخی صحیح از نحوه رفتار مسلمانان در جنگهای صدر اسلام هستیم!
- به نظر میرسد اینکه چرا انسان هنوز حاضر نیست از "اعتقاد موروثی" که در تضاد با عقلانیت و حق انتخاب است, دست بکشد, موضوع بسیار پیچیده ای است که باید ریشه های اجتماعی و اقتصادی و روان شناختی ان بررسی شود.

-- کاظم ، Mar 22, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب بدون نام عزیز
با نوشته شما مخالفتی ندارم. من هم قبول دارم محمد در کنار قتل عام بنی قریظه که یک عمل غیر انسانی و غیر اخلاقی است، کارهای خوب و انسان دوستانه ای هم انجام داده است. موضوع همینجاست. امثال بنده معتقدند محمد هم مثل همه انسانهای دیگر کارهای مثبت و منفی داشته است. (حالا فرض کنیم که کارهای مثبت اش خیلی بیشتر از کارهای منفی اش باشد). محمد هم یک انسان مثل همه انسانهای دیگر است. اگر اینرا بپذیریم بنده منکر کارهای خوب محمد نمیشوم. اما اگر بخواهیم بگوییم محمد پیام آور وحی الهی بوده و معصوم بوده و .... آن وقت یک پیام آور الهی نباید 700 نفر آدم را قتل عام می کرد! یک پیام آور الهی که دینش هم دین رحمت است باید بنی قریظه را قتل عام نمی کرد و آنها را از مدینه ( با فرض گناهکار بودن بنی قریظه) اخراج می کرد. کما اینکه خود بنی قریظ هم راضی بودند که مانند بنی نضیر از مدینه به شام کوچ کنند.

-- فرشاد ، Mar 22, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب بدون نام عزیز
در ادامه کامنت قبلی ام دو مورد را اضافه می کنم.
اول اینکه مورخان یونانی در حقیقت دشمن ایرانی ها بودند و اگر چیزی را به دروغ علیه ایرانیها نوشته باشند طبیعی است. اما مورخان اسلامی خودشان مسلمان بوده اند و دلیلی ندارد چیزی را به دروغ علیه خودشان بنویسند. البته موارد اختلاف سنی و شیعه داستان دیگری دارد ولی جریان بنی قریظه ربطی به اختلافات شیعه و سنی ندارد که خواسته باشند به دروغ چیزی بنویسند.
مورد دوم دلیل اینکه محمد سران قریش و کلاً قریشیان را قتل عام نکرد علاوه بر خویشاوندی قدرت نفوذ آنها بود. محمد برای تثبیت حکومتش آنها را نکشت. اگر آنها را می کشت همان بلایی سر او می آمد که سر علی و فرزندانش آمد. حتماً می دانید که علی در جنگهای مختلف تعداد زیادی از بنی امیه را کشته بود و همین باعث شد وقتی به خلافت رسید یک روز خوش هم از جانب بنی امیه نبیند و سر انجام هم بنی امیه انتقام خودش را از علی در کربلا گرفت. بنابراین محمد انسان بسیار باهوشی بود که سران قریش را قتل عام نکرد چون به کمک آنها جهت تثبیت حکومتش نیاز داشت. محمد از قتل عام قریش نصیبی نمی برد جز اینکه کینه آنها را بر می انگیخت (به اینها قدرت نفوذ قریش در بین اعراب را بیفزایید). این را هم در نظر داشته باشید که پس از اسلام آوردن قریش تقریباً همه قبایل حجاز اسلام آوردند. اما بنی قریظه پشت و پناهی نداشتند و قتل عامشان مشکلی برای محمد ایجاد نمی کرد.

-- فرشاد ، Mar 22, 2009 در ساعت 02:27 PM

اقا فزشاد

شما چرا میگویی محمد حق نداشت انها را بکشد اما حق داشت انها را به شام کوچ بدهد؟مگر الان این مسلمونها نمیگویند اسراییل صاحب تاریخ دور ان منطقه حق ندارد فلسطینیها صاحب تاریخ نزدیک منطقه را به جایی دیگر کوچ دهد؟

-- حسن ، Mar 23, 2009 در ساعت 02:27 PM

سلام

سال نو مبارک
به نظر من برخی مباحث تاریخی مطرح شده از قبیل افسانهء بنی قریظه که هم آقای لطف علی و هم مخالفینش آن را باور دارند فاقد استدلالات مستند علمی- تاریخی و عقلانی است. نگاهی به ماجراهایی که بعد از وفات پیامبر رخ داد بخصوص
1-قتل عام خاندان وی در سال 60 هجری و استقرار حاکمیت های تبهکار ضد بشر زیر عنوان خلیفهء اسلام و حکومت های اسلامی
3- جعل گستردهء حدیث و افسانه توسط عوامل این حکومت ها برای مخدوش کردن چهرهء پیامبر مهربانی و پیام توحید 4- فاصلهء 200 سالهء کتابت این افسانه ها و احادیث با زمان خیالی وقوعشان یعنی صدر اسلام 5- غیر عقلانی بودن صحنه های ماجراهای افسانه
-6- تاکید امثال طبری به اینکه هدفش جمع آوری شنیده ها بوده و خیلی از آنچه را که نوشته است قبول ندارد .7- ابن اسحاق اولین نویسنده ای که این افسانه را از یهودیان گرفته و وارد تاریخ کرده توسط نویسندهء معاصر خود مالک ابن انس به دروغگویی و دجالیت متهم شده
7-احتمال منشاء گیری این افسانه از تورات به دلیل وجود ماجراهای مشابه در آن
8-و مهمتر از همه تضاد این روایات جعلی و مخدوش با متن مستند و دقیق قرآن و محتوای مهربانانهء آن

یک محقق بی غرض و روشن و خردمند امروزی را وا می دارد که برای افسانهء بنی قریظه و جعلیات مشابه آن هیچ ارزش تاریخی- علمی و عقلانی قائل نشود. در همین رابطه برای من وحدت نظر دوستانی از قبیل ایرانی، فرشاد، زیبا، بدون نام ها و بقیه با آقای لطف علی در پذیرش این افسانه خیلی عجیب است. گیرم که جناب لطف علی بدلیل وابستگی اخلاقی - طبقاتی اش به یک حکومت ناچار است
این صحنه های وحشت انگیز جعلی را تایید کند و برای توجیه قتل عام های این رژیم تهمت قتل و اسارت به پیامبر مهربانی بزند، چرا دوستان دیگر که شعار مخالفت با این تفکر و حاکمیت را می دهند مثل لطف علی از این افسانه دفاع می کنند؟
با تشکر از رادیو زمانه و آرزوی سالی خوش برای همگی

-- فریدون ، Mar 23, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب حسن
گویا شما متوجه منظور من نشده اید. من نمی گویم محمد حق داشت آنها را به شام کوچ دهد. من می گویم کشتن آنها عملی غیر اخلاقی و غیر انسانی بود و حتی با فرض گناهکار بودن بنی قریظه، می توانست آنها را از مدینه به شام کوچ دهد چون خود بنی قریظه به این کار راضی بودند. آنها به محمد گفتند به ما امان بده تا ما هم مانند بنی نضیر به شام کوچ کنیم ولی محمد دستور قتل عام آنها را داد.
ضمناً زمانه جان یکی از کامنت های من گم شد. چرا؟!

-- فرشاد ، Mar 23, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
اولاً در رابطه با اینکه آیا قرآن همیشه با مهربانی با مخالفان برخورد کرده یا نه به اندازه کافی بحث شده و خود گنجی هم در این رابطه مطالب زیادی نوشته.
ثانیاً اگر قرار است به خاطر فاصله تاریخی و ... مطالبی که علیه محمد هست را نادیده بگیریم باید آنها که به نفعش هم هست را نادیده بگیریم. نمی شود بگوییم چون فاصله تاریخی داشته جریان بنی قریظه افسانه است ولی آنجا که مهربانی های محمد را نوشته اند آنها واقعیت دارد! ضمن اینکه طبیعی است که مورخان اسلامی تاریخ اسلام را به نفع پیامبرشان بنویسند ولی برعکس آن توجیه عقلی ندارد.
. جالب است که هر چیزی علیه محمد است جعلی است و هرچیزی که به نفع اوست حقیقت محض است! حتماً ازدواج محمد با زن پسر خوانده اش هم جعلیات یهودیان است؟!

-- فرشاد ، Mar 24, 2009 در ساعت 02:27 PM

خوشحالم كه جناب نكونام هم سخن گفتن خدا را اينطور فهميد:"باید مراد از سخن گفتن خدا و جبرئیل را متمثل کردن کلام در ذهن پیامبر معنا کرد." در كامنتي زير مقاله قبل اين را نوشته بودند. جالب است اگر از اين سخن خود برنگردند-كه بر مي گردند!- مشكل ايشان با گنجي حل شده است.

-- علي ، Mar 25, 2009 در ساعت 02:27 PM

- جالب است كه مدافعين اسلام هنگام اثبات ضرورت دين تنها راه پيروي از اخلاق را متدين بودن مي دانند - كه اين البته از قياس به نفس آنهاست - ولي هنگام تناقض آشكار ميان اخلاق و دين، التزام اخلاقي را مثل يك ابزار به كناري نهاده و التزام ديني را مقدم مي شمارند.
- مثل اين كه سوال دوست گرامي، آقاي ايراني از مدعيان دين از نظر ايشان در خصوص " آنچه بر خود نمي پسندي بر ديگران ..." در حوزه نحوه نگرش و برخورد حكومت با دگرانديشان پاسخگويي نداشت.
مسلماً نمونه رفتارهاي مثلاً مهربانانه ارباب گونه از جانب مسلمانان نسبت ديگران پاسخ مقبولي نيست، مهم اربابانه برخورد نكردن است.
ضمناً به ياد داشته باشيد يك انسان اگر در تمام عمر مهربان باشد اما فقط در يك زمان معين دست به قتل عامدانه يك بيگناه بزند مستحق مجازات خواهد بود. در خصوص يك مدعي پيامبري كه تكليف روشن است، اگر فرضاً تمام عمر هم انسان مهرباني بوده باشد ولي در مقاطعي مثل سرداران فاتح دست به قتل اسراي جنگي زده باشد، شايستگي او به عنوان يك رهبر معنوي مردود است. همانگونه كه فرشاد عزيز اشاره كرد، اين كه بگوييم ديگر حاكمان نيز چنين مي كردند،‌خود ثابت مي كند او هم مثل ديگران بوده نه رحمتي براي جهانيان.

-- حميد ، Mar 25, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای فریدون
به نظر میرسد وجدان شما حساس تر از سایر دوستان دیندار است چون ماجرای بنی قریظه را غیر انسانی میدانید و سعی در انکار کل آن دارید. این از یک جهت خوب است چون میتوان با نشان دادن صدها مورد در صدر اسلام نشان داد که همه این موارد نمیتواند افسانه باشد (ببخشید با شنیدن کلمه افسانه به یاد افسانه هولوکاست افتادم!) توجه بفرمایید که تاریخ اسلام را صهیونیست جهانخوار ننوشته است. مسلمانان نوشته اند ولی شما به عنوان یک انسان مدرن نمیتوانید آن را بپذیرید.
موارد دیگری در تاریخ وجود دارد که محمد پیامبر دستور قتل زنان شاعره را داده که بر ضد او شعر میسرودند. در ضمن ایشان سران قریش را بخشید در حالیکه در جنگ بدر با مکیان به جرم اینکه چرا سرانتان اموال مسلمین را مصادره کرده اند جنگید.

-- زیبا ، Mar 25, 2009 در ساعت 02:27 PM


افسانهء بنی قریظه

جناب فرشاد

1- مطلب شما از استدلال خالیست و به جای آن پراست از شعاربافی و کلی گویی و بیان عباراتی اشتباه از خودتان به شکلی که خواننده تصور کند اینها نظرات مخاطبتان هستند تا بعد شما با ارائه و در صورت لزوم با باصطلاح نقد و رد این اشتباهات خود ساخته، پیروز مجادله جلوه کنید. این را می گویند " وارونه سازی در مباحثه" که بسیار نکوهیده است.
برای نمونه نوشته اید:
[ جالب است که هر چیزی علیه {حضرت} محمد است جعلی است و هرچیزی که به نفع اوست حقیقت محض است ]
اگر این نظر خودتان است غلط است. اگر نظر دیگران است هم غلط است و هم ربطی به بحث من ندارد و اگر می خواهی بگویی از من است ادعایتان دروغ است.
من به تاریخ نگری علمی، بی غرض، استدلالی، عقلانی و انسانی اعتقاد دارم و همانطور که قبلآ نوشتم افسانه ها و جعلیات در این نظرگاه جایی ندارند.
2- ظاهرآ یکی از ایرادات و نقاط ضعف اساسی مباحث شما و دوستان همنظرتان اعتقاد و توسل به منابع ارتجاعی و دستچین کردن و ارائهء خرافات آنها به عنوان اسناد موثق است. شاید ریشهء این ایراد، نگاه مکانیکی، ساده انگارانه و سنتی شما به موضوع پیچیدهء تاریخ است. این را بر اساس دفاعتان از افسانهء بنی قریظه و اطلاعات اشتباهی که مکررآ از اسلام ارائه می دهید می گویم. کاری به انگیزه های مربوطه ندارم.
3- مقابل حدود 10 استدلال من در رد افسانهء بنی قریظه نوشته اید:
[ نمی شود بگوییم چون فاصله تاریخی داشته جریان بنی قریظه افسانه است]
به به! عجب استدلالی!

خانم زیبا

محتوای آنچه که برای جناب فرشاد نوشته ام در مورد مطلب شما نیز صادق است.
4- به دلایل متعددی که بیشتر آنها قبلآ ذکر شد تمامی ادعاهای مورد اشاره تان فاقد ارزش تاریخی بلکه مشمول خرافات هستند. این تخیلات غیر علمی، صرفآ ساخته و پرداختهء اذهان جعل کنندگان و افسانه سرایان وابسته به کانون های زور و تزویر بوده اند و بس.
5- هیچ مباحثه ای با این شیوه ها مفید نخواهد بود. چقدر خوب اگر بدون توسل به خرافات و افسانه ها از این فرصت ارزشمندی که رادیوی محترم زمانه فراهم ساخته استفادهء بهتری می شد.
6- بالاخره هیچکدامتان به این سوال مهم پاسخ نداد که چرا شما اینهمه اصرار به دفاع از افسانهء بنی قریظه دارید؟

-- فریدون ، Mar 25, 2009 در ساعت 02:27 PM

مشکلات روشی دوستان منتقد
من تصور می کنم، بزرگ ترین مشکلی که در بحث و تحقیق در زمینه مباحث دینی و تاریخی وجود دارد، این است که شیوه بحث و تحقیق آکادمیکی حتی در دانشگاه های ما حاکم نیست. چه رسد، به این یادداشت نویس هایی که حتی برخی از آنان چنان که اطلاع دارم، از اطلاعات اولیه دینی و تاریخی نیز بی بهره اند.
نیز حتی در دانشگاه های ما نیز کمتر کسی پیدا می شود که بدون حب و بغض و تعصب به تحقیق بپردازد؛ چه رسد، به این دوستانی که تنها از سر بغض و کینه ای که به هر دلیل به اسلام و نظام اسلامی دارند، فقط در صدد سیاه نمایی هستند.
اما چاره کار چیست؟ به نظر من چاره کار در چند چیز است:
1. انتخاب یک روش تحقیق علمی
2. انتخاب مبانی علمی مستدل
3. گردآوری اطلاعات کافی
4. ارزیابی علمی اطلاعات
5. گزینش اطلاعات معتبر
6. تجزیه و تحلیل اطلاعات معتبر
7. تسلیم شدن به نتایج تحقیق
برخی از مشکلات دوستان منتقد این است که روش تحقیق تاریخی را نیاموخته اند یا به آن پایبند نیست. تصور می کنند، می توان به هر نقلی اعتماد کرد. با اطلاعات علمی گزینشی برخورد می کنند. تنها به اطلاعاتی مراجعه و استناد می کنند که مدعایشان را گواهی کند و از اطلاعاتی که کذب و ضعف اطلاعات مورد استنادشان را بر آفتاب می کند، اعراض می کنند.
البته من توقع ندارم، این سخن برای ایشان تأثیری داشته باشد. به تعبیر «قرآن کل یعمل علی شاکلته؛ هرکسی طبق شخصیت خودش عمل می کند» و بازسازی و اصلاح شخصیت افراد هم به سادگی یک توصیه امکان ندارد. تمرین و ممارست فراوان لازم است تا یک نفر محقق به معنای واقعی باشد. اینجانب که خود دست اندر کار راهنمایی دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترا در امر تحقیق هستم، دشواری و جانکاه بودن تحقیق صحیح علمی را به وضوح درک می کنم. اگرچه اینجانب کتابی نیز در زمینه روش تحقیق در علوم اسلام نوشته ام، اما هنوز احساس می کنم، باید بیشتر در زمینه روش تحقیق باید سخن گفت و بحث کرد.

-- نکونام ، Mar 26, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
لطفا یک بار دیگر آن 10 دلیلتان را بخوانید و بگویید کدامیک واقعاً قانع کننده هستند؟!
دلایل شما اینها هستند : فاصله تاریخی ، جعل حدیث! ، تاکید طبری بر اینکه فقط شنیده هایش را نوشته!، احتمال! منشا گیری از تورات و تضاد در روایت و ... دلایل شما هستند در رد ماجرای بنی قریظه!
حالا خودتان قضاوت کنید. اینکه طبری گفته من شنیده هایم را نقل می کنم یا اینکه احتمال منشا گیری از تورات، یا اینکه جعل حدیث صورت گرفته، چه دلیلی است بر اینکه ماجرای بنی قریظه اتفاق نیفتاده؟!
ضمنن من در پی اثبات چیزی نبودم. منظور من فقط این بود که روش شما برای انکار ماجرای بنی قریظه عقلانی نیست.
اگر بخواهیم آنچه بر ضد محمد است را به خاطر فاصله تاریخی رد بکنیم آنگاه باید همه آنچه به نفع محمد هم در تاریخ نقل شده ( با توجه به اینکه تاریخ اسلام را مسلمانان نوشته اند) را رد کنیم. فقط همین!

-- فرشاد ، Mar 26, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
لطفاً جواب این سوال را بدهید تا بعد از آن بحث را ادامه بدهیم
آیا شما قبول دارید محمد در کنار کارهای مثبت اش کارهای اشتباه و غیر اخلاقی و انسانی هم انجام داده است؟ یا اینکه اعتقاد دارید محمد معصوم بوده و هرگز عمل اشتباه و خلاف اخلاق و انسانیت انجام نداده است؟
خواهش می کنم به این سوال صریح پاسخ بدهید.

-- فرشاد ، Mar 26, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای نکونام بسیار گرامی
بنده شخصن مبحث شما را در باره " مشکلات روشی دوستان منتقد" و مخصوصا آن 7 بند را قبول دارم ولی شما مشکل اساسی را منتقدین شما و منتقدین به " دین نکونام " ( که بسیار متفاوت با اسلام است) دانستید . در صورتی که این برداشت شما جوانمردانه نیست .
ببین عزیز من شما در اغلب کامنتهای خود با صراحت دارید می فرمائید که : خدا نفهمید در قران چگونه موضوعات را تبین کند - پیامبر گرامی اسلام هم نفهمید چگونه موضوعات را تبیین کند و فقط من ( نکونام ) و برخی مفسرین محدودی که من قبول دارم ( آنهم در قسمتهائی از تفاسیرشان ) می فهمند چه بگویند و لذا همه منتقدین به این دین ( دین نکونام) کج فهم -غیر علمی- دارای مشکل روشی - .... هستند .
شما آقایان محترم چرا پاسخ نمی دهید که آیا اگر در مرامی سرقت مقدس - تجاوز مقدس - قتل مقدس - دروغ مقدس -.... داشته باشیم میتوان در آن 7 بند ارائه شده شما ( که من هم قبول دارم ) گنجاند و منطقا بحث کرد ؟بعبارت دیگر بنظر من شما با عقایدتان اصلا صلاحیت ورود به آن مجموعه 7 بندی را ندارید .چون کسی که روز را گاهی اوقات شب می خواند چگونه میتواند وارد سیکل ارزشبابی منطقی شود ؟

-- ایرانی ، Mar 27, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون ببخشید بنده متوجه استدلالتان نشدم بند 3 را در پاسخ به من نوشته اید؟ من کی از فاصله تاریخی صحبت کردم؟
جنابعالی که خودتان به جای استدلال فقط به بد و بیراه به کانونهای زور و تزویر ( بسنده میکنید.
توجه بفرمایید که اهمیت ماجرای بنی قریظه به دلیل فجیع بودن آن است نه آنطور که شما تصور میکنید به دلیل یهودی بودن آنها(لااقل بنده که یهودی نیستم بلکه یک سابقا مسلمان از دین برگشته ام). وگرنه انتقاد به اسلام، انتقاد به یهودیت هم هست چون خدای یهوه خشن و خونریز است و رد یهودیت رد اسلام هم هست چون یهودیت ریشه دین اسلام است شما ببینید چند درصد قرآن به بیان ماجراهای پیغمبران یا اسطوره های یهودی پرداخته است. در ضمن چون بحث اخیر آقای گنجی دین و اخلاق است، ما هم داریم ایرادات اخلاقی به اسلام وارد می کنیم.

-- زیبا ، Mar 27, 2009 در ساعت 02:27 PM


آقای فرشاد
ایراد کار جنابعالی و همنظرهایتان و احتمالآ منشاء اختلاف نظرتان با من در این است که شناخت شما از اسلام و پدیده های مربوط به آن، -بر اساس آنچه که تا کنون نوشته اید- کمیتآ و کیفیتآ یک شناخت ناقص و بعضآ متعارض و اشتباه است و طبیعی است که هر گونه تحلیل و توضیحی که بر این شناخت اشتباه و ناقص استوار کنید غلط و قابل اعتراض و مردود خواهد بود:
به این ادعای عجیب که نمونه ای از ساده نگری به تاریخ، و نشانه ای از نوع شناخت و گرایش شما به پیشداوری و کلی گویی مبهم است توجه کنید:
[... تاریخ اسلام را مسلمانان نوشته اند] !!
بحث عمیق در رد ادعای بالا در اینجا امکان پذیر نیست. همین قدر اشاره می کنم که این عبارت را به هر محقق و یا مسلمان اهل مطالعه ای بدهید به آن پوزخند می زند!
شما بدون توجه به اهمیت تاریخی و پژوهشی 10 موردی که من در بارهء افسانهء بنی قریظه برشمردم نوشته اید:
[حالا خودتان قضاوت کنید. اینکه طبری گفته من شنیده هایم را نقل می کنم یا اینکه احتمال منشا گیری از تورات، یا اینکه جعل حدیث صورت گرفته، چه دلیلی است بر اینکه ماجرای بنی قریظه اتفاق نیفتاده؟]
اگر نخواهیم از معنا و مفهوم کلمات غفلت کنیم، دلیلش را در همان گزاره ها می یابیم. وقتی طبری می گوید همهء شنیده هایم را تایید نمی کنم، و وقتی می بینیم چنین افسانه ها و احکامی در تورات وجود دارند، وقتی ابن اسحاق این افسانه را از مخالفین پیامبر اکرم شنیده و وارد تاریخ کرده، و وقتی بر اساس نظر غالب محققین و مورخین در طول تاریخ، اکثریت روایات منسوب به اسلامی (و به قول علامه طباطبایی شآن نزول های قرآن ) جعلی و غیر موثق هستند، و دلایل متعدد دیگر ... از نظر تاریخ نگری علمی یعنی اینکه به افسانهء بنی قریظه خدشه وارد است و رد آن بخصوص اگر در زیر آفتاب روشن قرآن قرار بگیرد قطعی و برگشت ناپذیر است.
پرسیده اید حضرت محمد-ص- معصوم بوده ؟ 100% . معصوم بودن پیامبر مهربان اسلام، یک حقیقت نقلی ، عقلی و قرآنی است.
موفق باشید و تشکر از رادیو زمانه

-- فریدون ، Mar 27, 2009 در ساعت 02:27 PM

خانم زیبا
متن مربوط به شما را زیر اسمتان نوشته ام بنابر این بند 3 خطاب به جنابعالی نیست.

نوشته اید:
{اهمیت ماجرای [ افسانهء] بنی قریظه به دلیل فجیع بودن آن است}
مشکل دیدگاه شما این است که قبل از پرداختن به اهمیت افسانهء بنی قریظه باید بتواند آن را اثبات کند که البته غیر ممکن است چون چنین اتفاقی در عالم واقع رخ نداده است. بر اساس دلایل متعددی که برخی شان را قبلآ نوشته ام موضوع بنی قریظه یک خرافه بیش نیست و هیچ محققی راستینی به خرافات به عنوان وقایع مسلم تاریخی نگاه نمی کند و آنها را قابل اهمیت گذاری نمی داند.

نوشته اید:
[ یهودیت ریشه دین اسلام است شما ببینید چند درصد قرآن به بیان ماجراهای پیغمبران یا اسطوره های یهودی پرداخته است]
اگر شناخت درستی از موضوع ادیان ابراهیمی و اساسآ جهانبینی توحیدی داشتید و بخصوص اگر پیام قرآن را درست دریافت کرده بودید چنین ادعایی نمی نوشتید و متوجه می شدید که هم اسلام و هم یهودیت از یک جا سرچشمه می گیرند و در واقع هر دو ، دو شاخه از یک دین هستند که قرآن آن را اسلام مینامد. آنچه که از این اسلام در تورات هست طبیعتآ مورد تایید قرآن است و آنچه که از اسلام نیست تاییدی از قرآن ندارد. مشابهت های بین قرآن و سایر کتب الهی، بیانگر حقانیت جهانبینی توحیدی و اصالت آیین محمدی است. طبیعی است آنهایی که با جهانبینی توحیدی بیگانه اند و از هدفداری تکامل بی خبر، ارتباط و راز شباهت های ادیان را وارونه فهم می کنند.

مسلمانان به اسطوره های یهودی مورد نظر شما اسرائلیلیات می گویند و برای آنها اصالتی قائل نیستند.
موفق باشید و تشکر از رادیو زمانه

-- فریدون ، Mar 27, 2009 در ساعت 02:27 PM

مبانی تحقیق در تاریخ و اسلام
دوستان منتقد واقعاً اگر از سر اخلاص و صدق و صفا در پی کشف حقایق مربوط به اسلام و تاریخ اسلام هستند، بیایند بر اساس مبانی ذیل مباحث خود را سامان دهند:
1. اصل بودن قرآن
باید دانست که در میان نقل ها آن نقلی که به لحاظ سندی متواتر است و به لحاظ متنی تغییر و تحریفی در آن رخ نداده، به هنگام تعارض راجح است و این نقل همانا قرآن است. بنابراین دوستان بیایند، آنچه را که به عنوان حدیث یا سیره پیامبر اسلام(ص) نقل شده، به قرآن عرضه کنند و اگر مخالف قرآن است، دور بیاندازند و از استناد به آن خودداری کنند.
جهت آن این است که پیامبر اسلام(ص) فرمودند، دروغگویان بر ضد من فراوان شدند. من چیزی مخالف قرآن نمی گویم. هرگاه حدیثی از من نقل شد که مخالف قرآن بود، من آن را نگفته ام و لذا آن را دور بیاندازید.
2. تتبع کافی
باید دانست که قضاوت صحیح علمی در گرو گردآوری همه اطلاعات مربوط به یک موضوع است. بر این اساس، باید دوستان اگر برای مثال قضیه بنی قریضه را بررسی می کنند، بیایند و آن را با سیره پیامبر(ص) راجع به عموم اهل کتاب مقایسه کنند و ببینند، آیا با آنچه از آن حضرت در کلیه موارد نقل شده است، همخوانی دارد یا نه و اگر همخوانی ندارد، در قصه بنی قریضه تردید کنند.
یا دوستان اگر به آیات موهم معنای جبر مراجعه می کنند، به آیات مفید معنای اختیار هم مراجعه کنند و به روشنی دریابند که خداوند ذاتاً کسی را نه گمراه قرار داده و نه بر هدایت، و لذا هرکه اگر گمراه می شود، با اختیار خودش و بر اثر اعمال خودش است.
3. ملاحظه شرایط و مقتضیات تاریخی
باید توجه داشت که در خصوص رسوم اجتماعی، امور مطلق نداریم. بسا یک رسمی در یک عصری مورد پسند عقلاست و اما در عصری دیگر مورد پسند عقلا نیست. نیز بسا یک رسمی در یک جامعه مورد پسند عقلاست و در جامعه ای دیگر مورد پسند عقلا نیست.
سیره اسلامی هم یک سیره عقلایی است و آنچه در جامعه عرب عصر پیامبر(ص) عقلایی بوده است، لزوماً در دوره معاصر عقلایی نیست و اسلام آن را در دوره معاصر تأیید نمی کند. احکام برده داری و تهیه اسب برای جنگ از جمله این موارد است.
البته مبانی دیگری هم مطرح است که می ترسم، اگر یادداشتم طولانی شود، سایت محترم زمانه از نشر آن خودداری کند.

-- نکونام ، Mar 28, 2009 در ساعت 02:27 PM

- جالب است، يك اسلام ديگر به اسلامها اضافه شد، "اسلام فريدون" كه مدعياتش نشان مي دهد فكر مي كند همه حقيقت در جيب او است.
تا به حال در انديشه زمانه با اسلام نكونام، اسلام لطيفي، اسلام ميرمبيني و برخي ديگر روبرو بوديم، يكي ديگر هم آمد.
جناب فريدون! اسلام مسلط در اين روزگار چه در اهل سنت و چه در تشيع، ماجراي بني قريظه را پذيرفته است. اگر واقعاً معتقد به باطل بودن آن هستيد، منطقي تر آن است كه در برابر فقها مدعي شده و چهره پيامبرتان را تطهير كنيد، نه آن كه به دگرانديشان خرده بگيريد كه " اشكال ديدگاه شما اين است كه ..." يا " مشكل شما و همفكرانتان اين است كه . . ."
ضمناً اگر مي توانيد بفرماييد روش تشخيص شما براي تميز بين نقليات صحيح و غلط در تاريخ اسلام چيست.

-- عليرضا ، Mar 28, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای فریدون گرامی
شما مهمترین دلیل خود بر افسانه بودن واقعه بنی قریظه را مغایرت با قران دانسته و فرمودید : " و مهمتر از همه تضاد این روایات جعلی و مخدوش با متن مستند و دقیق قرآن و محتوای مهربانانهء آن .... "
برای انتساب القابی همچون متن مستند ؟! – دقیق ؟! و محتوای مهربانانه ؟! ... به قران هیچ دلیلی ذکر نفرمودید . و در عوض آن واقعه تاریخی را " روایت جعلی " خواندید .
من نمیدانم شما چه کسی را قبول داری ولی ظاهرن بنظر میرسد که قران و برخی روحانیون را قبول داری پس ابتدا شما را ارجاع میدهم به کتاب " زندگانی حضرت محمد (ص) " نوشته آقای رسولی محلاتی که در آن میگوید پس از فارغ شدن از جنگ احزاب " .. پیغمبر خدا برای شستشوی سر و بدن و رفع خستگی به خانه آمد و به درون خیمه‏ای که دخترش فاطمه (ع) به همین منظور در خانه زده بود در آمد و پس از اینکه بدن را شستشو داده و بیرون آمد جبرئیل بر او نازل شد و دستور حرکت به سوی قلعه‏های بنی قریظه را داده و پیغمبر دانست که مأمور است بدون توقف به جنگ بنی قریظه برود .پیغمبر خدا نماز ظهر را در مدینه خواند و بی درنگ لباس جنگ پوشید و به بلال دستور داد در مدینه جار زند که هر کس فرمانبر و مطیع خدا و رسول اوست باید نماز عصر را در محله بنی قریظه بخواند ...."
از طرفی در قران میفرماید ( سوره توبه ) : “قاتلُوا اّلَذينَ لايُؤمنُونَ بالله وَ لا باْلَيُومِ الاخَر وَ لايُحَرّمُونَ مَاحَرَّمَ الله وَ رَسُولُه وَ لاَ يَديِنُونَ دينَ اْلحَقَّ مِنَ اَّلذينَ اوتُوا اْلكِتابَ حَتّي يُعْطُوا اْلجَز‎يةَ عَنْ يَدوَ هُمْ صاغِرُونَ”---بكشيد كساني را كه به خدا و روز آخرت ايمان نياورده و حرام خداوند و پيغمبرش را حرام نمي‌دانند و هم چنين آن دسته از اهل كتاب را كه به دين حق، يعني اسلام، ايمان نياورده‌اند، مگر اين كه متعهد شوند با خواري و فروتني به دست خود جزيه دهند” .
می بینید جناب فریدون گرامی آن " محتوای مهربانانه " که شما می فرمائید مربوط به آیات مکی است ولی وقتی محمد دید بعد از 13 سال سخن گفتن از محبت و دوستی و حق و انصاف و عدالت و... تعداد یارانش به صد نفر هم نرسید بعد از هجرت به مدینه تغییر اساسی در شخصیت الله بروز نموده و آیاتی مانند بالا نازل شد و در زیر هم نمونه هائی دیگر از آن :
“كُتِبَ عَلَيْكُمُ اْلقِتالُ”
جهاد (قتل و كشتار) بر شما واجب مي‌شود”.
“قاتلُوا اّلَذينَ لا يؤمنُونَ”
با غير مؤمنان مبارزه كنيد. (بكشيد غير مؤمنان را).
“وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاسلامِ ديناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ”
“جز اسلام ديني پذيرفته نيست”
“فَاذِالَقيتُمُ اّلَذينَ كَفَرُو و افَضَرْبَ الرَّقابِ حَتّي اِذا اَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدّوُا اْلوَثاقَ”
“كفر را هر كجا يافتيد گردن بزنيد تا زمين از خونشان رنگين شود. اسيران را محكم ببنديد كه قادر به فرار نباشند”
ده‌ها آيه از اين قبيل و شديدتر فقط در مدينه نازل شده است. حتي در مكه هنوز خواص آهن معلوم نبوده و در مدينه است كه خداوند مي‌فرمايد:
“وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأسٌ شَديدٌ وَ منافِعُ لِلناسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهٌ بِالْغَيبِ”
آهن را فرستاديم براي ترساندن كه براي مردم سودمند نيز تواند بود تا خداوند بداند چه كساني او و پيامبرش را ياري مي‌كنند”.
امیدوارم با دلایل بالا پذیرفته باشید که ماجرای بنی قریظه نه تنها هیچ مغایرتی با قران ندارد بلکه " اجرای دقیق دستورات قران " است . سایر موارد بسیار زیبا توسط فرشاد گرامی پاسخ داده شد .پیروز باشید .

-- ایرانی ، Mar 28, 2009 در ساعت 02:27 PM

برادر فریدون
ای کاش میدانستید با حذف تاریخ اسلام چیزی از اسلام باقی نمیماند. ای کاش میدانستید نمونه های فجیع نقض حقوق انسانی در صدر اسلام یکی دوتا نیست که همه را بتوانید با اضافه کردن یک کلمه افسانه بپیچانید. ای کاش می دیدید که زندگی ما انسانهای قرن بیست و یکمی هنوز متاثر از کتاب وسنتی است که شما میخواهید قسمتهای فجیعش را بکل منکر شوید ولی فقها و حاکمان اسلامی منکرش نیستند و با افتخار به آن عمل میکنند.

-- زیبا ، Mar 28, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
اول : همانطور که علیرضا گفت ماجرای بنی قریظه را تقریبا همه فرقه های اسلام پذیرفته اند و همه مورخین اعم از شیعه و سنی این ماجرا را نقل کرده اند ( نه فقط ابن اسحق)
دوم : لطفا بگویید چند نفر از مورخان تاریخ اسلام غیر مسلمان بودند؟ لطفاً نام ببرید
سوم : همانطور که حدس زده بودم جنابعالی محمد را 100 % معصوم می پندارید و برای همین هم هست که اینقدر از نقل ماجرای بنی قریظه ناراحت شده اید. پس من حق داشتم از جانب امثال شما بگویم هر چیزی که در تاریخ به کارهای غیر اخلاقی و اشتباه محمد اشاره می کند، جعلی است! وقتی شما معتقدید که محمد 100 % معصوم است پس هرکه گفته محمد کاری غیر انسانی یا غیر اخلاقی کرده، دروغ گفته است دیگر ( البته از نظر شما)
چهار : حالا من از شما یک سوال دارم. شما از کجا می دانید که محمد انسان مهربانی بوده و با مخالفینش مهربانی کرده؟ جز اینکه اینرا در تاریخ اسلام خوانده اید و تاریخ اسلام را هم همین طبری و ابن اسحاق و ... نوشته اند با چند قرن فاصله تاریخی؟!
پنج : چه دلیلی دارید که ابن اسحاق ماجرای بنی قریظه را از یهودیان گرفته؟ لطفاً رفرنس بدهید.
شش : تا آنجا که بنده می دانم جعلی بودن ماجرای بنی قریظه را اولین بار آقای جعفر شهیدی مطرح کرد. آن هم به این دلیل است که ایشان هم مثل شما محمد را معصوم فرض کرده اند بنابر این چون کشتار مردان یک قبیله یک عمل غیر اخلاقی است، آنرا جعلی می دانند. البته این اولین بار نیست که روشنفکران اسلامی منکر وقوع یک اتفاق تاریخی شده اند. مرحوم شریعتی هم در چند تا از کتابها (سخنرانی ها) یش به طور کلی منکر وقوع جنگ بین سپاه عرب و ایران شده ! و گفته است مردم ایران بدون جنگ و با آغوش باز و بدون خونریزی مسلمان شده اند!!

-- فرشاد ، Mar 28, 2009 در ساعت 02:27 PM

با تشکر از آقای گنجی که هر مقاله جدیدشان باب گفتمانی تازه را می گشاید.
اما هرچه کانتها را بیشتر می خوانم کمتر توجهی به بحث مقاله در آن ها می یابم گویی بحث کامنت ها راجع به مقاله دیگری است یا اینکه مباحث آقای گنجی پیشرفت کرده و به "ی" رسیده در حالیکه که خوانندگان در "الف" و "ب" مانده اند.
1. در مقاله آمده است که "ممکن است اخلاق سلوکی ای برساخته شود که با مدرنیته و ساختار اجتماعی مدرن سازگار باشد، اما تا حدی که من اطلاع دارم، در حال حاضر چنان سودایی وجود ندارد.". خواستم به جمله ای از مقاله "طرح یک نظریه بومی درباره سکولاریزاسیون" دکتر نیکفر ارجاع دهم. در این مقاله به نظریه وبر اشاره شده: "برنهشت مشهور او (ماکس وبر) درباره اخلاق پروتستانی آنگاه که به عنوان نظریه ای در باره تکوین عصر جدید تفسیر شود از تبدیلی دوران ساز سخن می گوید: ریاضت کشی برای پاداش اخروی تبدیل می شود به ریاضت کشی دنیوی به صورت سپارش دینی کالون گرایی به صرفه جویی و سخت کوشی و این منش در جهانی جادوزدایی شده که از منطق عقل حسابگر پیروی می کند انباشت سرمایه و به راه افتادن چرخهای ماشین سرمایه داری را موجب می شود. " البته در ادامه مقاله، انتقادات دکتر نیکفر به این نظریه هم آمده است.
2. در مقاله به روانشناسی اشاره شده و اینکه بعضی روانشناسان به خواستگاه ادیان در ذهن انسان پرداخته اند و الخ. خواستم بگویم که در حال حاضر رشته "روانشناسی تکاملی : evolutionary Psychology" بعنوان "میان رشته" در این زمینه پیشتاز است و به بررسی خواستگاه بسیاری از عادات و رفتارهای بشری (منجمله خداباوری، ترس و مذهب) در شرایط محیط زیست انسان در دوره تکاملی اش می پردازد. مقالاتی در این باره به فارسی هم ترجمه شده که با جستجوی گوگلی قابل ردیابی است.
 3. در یادداشت "مشکلات روشی دوستان منتقد" که آقای نکونام نوشته اند هم اشاره ای کنم. با تمام نکات آقای نکونام موافقم ولی بایستی این را هم اضافه کرد که "نگاه تقدس محور" به هر پدیده ای است که "اندیشه انتقادی" را بر آن ناکارگر می سازد.

-- سیدناصر ، Mar 28, 2009 در ساعت 02:27 PM

دلايل جناب نكونام در رد علمي سخنان منتقدين: "بنابراین دوستان بیایند، آنچه را که به عنوان حدیث یا سیره پیامبر اسلام(ص) نقل شده، به قرآن عرضه کنند و اگر مخالف قرآن است، دور بیاندازند و از استناد به آن خودداری کنند."
كاملا پيداست كه اين پروسه ي تحقيقي كه آقاي نكونام ارائه مي دهند كاملا غير علمي است و تكيه بر دلايل درون ديني دارد.

من اين روش را پيشنهاد ميدهم:
تمامي روايات و احاديث موجود اگر با سند ارائه شده قابل قبول است، اگر بدون سند است قابل قبول نيست. اگر سند دو حديث كه يكي دليل بر نيكوكاري پيامبر دارد و ديگري دليل بر انجام عملي غير اخلاقي توسط پيامبر، به يك اندازه اعتبار دارد(در كتابي نقل شده كه معتبر است و مي توان به عنوان مرجع به آن مراجعه كرد، تعداد كتابهايي كه آن را نقل كرده اند و اعتباد دارند، يكسان است) و بدون در نظر گرفتن عرف و... بايد در آن احاديث نظر كرد و حتي اگر صحت حديث دوم ثابت شد، آن را بپذيريم. چرا كه نمي توان گفت محال است شخص الف كاري انجام دهد كه در جايي گفته نبايد آن را انجام دهيم و شخص ب و ج هم كه از هم نظران و (در اينجا) خاندان او هستند، آن را تاييد كرده اند. گمان مي كنم ما مسلمانان نيز بايد به خاطر فجايعي كه به خاطر فهممان از قرآن در طول اين هزار و چهارصد سال اتفاق افتاده، اتفاق مي افتد و اگر از چنين متدهايي كه دوستان براي فهم درست از غلط ارائه مي دهند، استفاده كنيم، اتفاق خواهد افتاد-به نحوي ظريف تر و پيچيده تر- بايد عذر خواهي كنيم؛ مانند جان هيك پلوراليست كشيش مسيحي كه براي اولين بار عنوان كرد كليسا بايد به خاطر اشتباهات و فجايعي كه انجام گرفته و حاصل از باز گذاشتن دريچه فهم بر روي چنين مسائلي است، عذر خواهي كند.
چنين متد هايي كه خوبي دين را با دين ثابت مي كنند(از اخلاق به عنوان داور دين ياد نمي كنند، بلكه اخلاق را ديني و مربوط به دين مي دانند) راه را بر روي فهم طالبانيسم از اسلام هموار مي كند. نمي گويم خمينيسم، با تمام انتقادي كه از ولايت مطلقه فقيه دارم، زيرا مي دانم اگر ابتدا باور هاي افرادي مانند نكونام را كاملا غلط بخوانم، فرقي با ديگران ندارم و قبل از اينكه اشتباهاتشان را نقد كنم، آنها را اشتباه بخوانم فرقي با ديگر مخالفين كور و متعصب ندارم.
اشتباه افرادي مانند ايراني اين است كه قبل از اينكه طرف مقابل اشتباهات خود را بپذيرد انها را اشتباه مي خوانند و اين خود راه را بر گفتگو مي بندد. قبل از اينكه آقاي نكونام اخلاق داور دين را بپذيرد نبايد نقد اخلاقي دين كرد، چرا كه از نظر طرف مقابل حرف ما كاملا بي معني است! چون او اخلاق را جزئي از دين مي داند و هرچه آن خسرو كند شيرين بود!
اميد كه دوستاني كه خود را داراي درجات بالاي حوزوي(و در نتيجه داناتر از امثال ما-با وجودي كه مدارك علمي و مقالات منتشر شده ما را نمي داند، چون مخالفين در ايران به اين سادگي نمي توانند خود را معرفي كنند، فردا ديدي طرح گرداب ريخت در راديو زمانه!) اشتباهات احتمالي خود را بپذيرند و دنبال فهم مطلق از كتاب نگردند، چون اگر بحثتان علميست، در علم فهم مطلق وجود ندارد و اگر بحثتان علمي نيست، ما را با شما كاري نيست.

-- علي ، Mar 29, 2009 در ساعت 02:27 PM

خانم زیبا
نوشته اید:
[ با حذف تاریخ اسلام چیزی از اسلام باقی نمیماند ]
تاریخ اسلام و اسلامی که شما می شناسید و معرفی می کنید، نماندنش بهتر از ماندنش است چون حقیقت ندارد، یک وسیلهء ذهنی برخاسته از منافع طبقاتی و مناسبات استثمارگرانهء ضد قرآنی است.
پیشنهاد می کنم بیشتر مطالعه کنید.
موفق باشید

-- فریدون ، Mar 29, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای علیرضا
نوشته اید:
[فكر مي كند همه حقيقت در جيب او است]
اشتباه می کنید. من در گفتگوی دوستانه ای که رادیو زمانه فراهم ساخته، ضمن یادگیری از هموطنان ، برخی وارونه نمایی های دیگران را نیز به کمک اطلاعات محدودم روشن می کنم. یعنی می فرمایید روشن نکنم؟
در عالم واقع اسلام های مختلف نداریم. تنها و تنها یک اسلام هست و آن اسلامی است که در قرآن بیان شده است تفاوت در میزان شناخت از این حقایق است. الته خداوند از انسان ها به اندازهء توانشان انتظار دارد. قرآن اختلاف شناخت را ناشی از کمبود آگاهی و تمایلات شرک آلود می داند. اسلام قرآن یک چیزی ذهنی و ادعایی نیست بلکه مطابق قرآن اسلام دین توجه به فطرت پاک انسانی و هدفدار بودن حیات و بخصوص رعایت حقوق بندگان خدا و اقدام به مناسبات سالم و آزاد اجتماعی است. مطابق قرآن انسان ها به میزان رعایت این اصول به اسلام نزدیک و دور هستند. قرآن با تشریح جهانبینی توحیدی و تکرار 114 عنوان بسم الله الرحمن الرحیم این موضوع را روشن کرده است. موفق باشید

-- فریدون ، Mar 29, 2009 در ساعت 02:27 PM

سلام . ظاهرآ چاپ این مطلب به دلیل طولانی بودن امکان نداشته. اینک آن را در چند قسمت می نویسم و دوباره ارسال می کنم امیدوارم مناسب چاپ باشد. بخصوص اینکه ضروری است به تمام موارد مورد اشارهء سئوال کننده پاسخ بدهم. طبیعی است ما تابع قانون محفوظ بودن حق ویرایش برای زمانه هستیم و از این زحمت ها که به نفع مطلب ما و فضای مباحثه است استقبال و تشکر می کنیم

آقای ایرانی 1
ارجاع دادنتان به کتاب خویشاوند خلخالی بسیار توهین آمیز بود. این را به حساب این می گذارم که شاید شما در ایران هستید و از تاریخ معاصر ایران اطلاع دقیق ندارید و هنوز توضیحات من در مورد کتاب مهربانی و پیامبر محبوب آن را متوجه نشده اید.
سفارشتان البته یک جنبهء مثبت هم داشت و آن اینکه شما علیرغم شعارهایتان، با این درخواست، یکی از پشتوانه های مطالعاتی تان و یکی از منابع مورد اعتمادتان را معرفی کردید و نشان دادید که شناختتان از اسلام با شناختی که من از این آیین دارم چقدر متفاوت بلکه متضاد است.

در مطلبتان به یک وارونه سازی مهم متوسل شده اید و بعد از ترجمهء غلط و دلخواه آِیاتی از قرآن و حذف پس و پیش آیات و جدا کردن آیات از زمینه و موضوع خویش شعار داده اید که :
[محتوای مهربانانه " که شما می فرمائید مربوط به آیات مکی است....بعد از هجرت به مدینه تغییر اساسی در شخصیت ...{ خداوند} بروز نموده و آیاتی مانند بالا نازل شد]
اما این ادعا تنها ساختهء ذهن سازندگانش است و هیچ مبنای قرآنی ندارد نگاهی به قرآن عکس این موضوع را نشان می دهد در سوره های مکی تهدید کفار بخصوص جهت امیدواری مسلمین به واقعیت پیروزی آنها بسیار بیشتر از آیات مدنی است. در آیات مدنی به دلیل قدرت گیری مسلمین مرتب سفارش به مهربانی و بخشش می شود این سفارش را پیامبر اکرم از همان اولین روز پیروزی با عفو عمومی عملی ساخت.
فرصت و جای توضیحات مفصل در اینجا نیست تنها اضافه می کنم که مطابق آیات 178 بقره و 45 مائده، قرآن در همان جامعهء مدینهء 1400 سال پیش توصیه و تشویق به لغو حکم اعدام داده است.
نوشته اید: [از طرفی در قران میفرماید ( سوره توبه ) : “قاتلُوا اّلَذينَ لايُؤمنُونَ بالله وَ لا باْلَيُومِ الاخَر وَ لايُحَرّمُونَ مَاحَرَّمَ الله وَ رَسُولُه وَ لاَ يَديِنُونَ دينَ اْلحَقَّ مِنَ اَّلذينَ اوتُوا اْلكِتابَ حَتّي يُعْطُوا اْلجَز‎يةَ عَنْ يَدوَ هُمْ صاغِرُونَ”-
--بكشيد كساني را كه به خدا و روز آخرت ايمان نياورده و حرام خداوند و پيغمبرش را حرام نمي‌دانند و هم چنين آن دسته از اهل كتاب را كه به دين حق، يعني اسلام، ايمان نياورده‌اند، مگر اين كه متعهد شوند با خواري و فروتني به دست خود جزيه دهند”
در این ترجمه برخی کلمات کلیدی آیهرا اشتباه معنی کرده اید.
از جمله اینکه کلمهء قاتلو در زبان عربی از ریشهء قاتل می آید و به معنای مبارزه کنید است نه به معنای بکشید. معنای بکشید قتلو است که از ریشهء قتل می آید. پس در وهلهء اول صحبت از کشتن نیست و ترجمهء بالا خلاف واقع است.
بین مبارزه و قتل هم از زمین تا آسمان فرق هست
اشتباه دیگرتان در ترجمهء صاغرون است که آن را خواری و فروتنی نوشته اید. این معنی کاملآ غلط است کلمات خواری و فروتنی در زبان عربی معادل های خودشان را دارند . به همین علت بر این معنی -علاوه بر نامتناسب بودن با نگاه قرآن- ایراد لغوی هم وارد است. صاغرون از ریشهء صغر می آید که در زبان فارسی هم مفهوم است و معنی کوچک می دهد مقابل بزرگ. "هم صاغرون" یعنی آنها درجامعهء شما گروه کوچکی بیش نیستند و بایدحقوق اکثریت را مراعات کنند.
مفهوم توضیحی و منطقی آیه بسیار روشن است و به مسلمین می گوید اقلیتی را که در جامعهء شما زندگی می کنند و با شما هم عقیده نیستند و مناسبات شما را رعایت نمی کنند وادار کنید تا برای امنیت و پیشبرد این اجتماع مشترک انجام وظیفه کنند و جزیه یعنی مالیات سرانهء مشخصی را که پرداخت آن را در قرارداد دوجانبه موافقت و متعهد شده اند بپردازند - به جای اینکه مالیات اسلامی بدهند و در دفاع نظامی شرکت کنند فقط جزیه بدهند- جزیه هم فقط از مردان بالغ و اهل کار آن ها گرفته می شد . زنان و کودکان و پیران از این مالیات معاف بودند.اخذ مالیات یک امر ضروری اجتماعی است که امروزه اهمیت آن کاملآ مشخص شده است.....

-- فریدون ، Mar 29, 2009 در ساعت 02:27 PM


...آقای ایرانی... 2.......

...در ادامه نوشته اید:
[حتي در مكه هنوز خواص آهن معلوم نبوده و در مدينه است كه خداوند مي‌فرمايد:
“وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأسٌ شَديدٌ وَ منافِعُ لِلناسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهٌ بِالْغَيبِ”
آهن را فرستاديم براي ترساندن كه براي مردم سودمند نيز تواند بود تا خداوند بداند چه كساني او و پيامبرش را ياري مي‌كنند]

. یعنی چون قرآن از ویژگی های آهن گفته پس قبل از آن هنوز خواص آهن معلوم نبوده !!! اینها را ظاهرآ برای دلخوشی خودتان ادعا کرده اید.
در ارائهء این آیه چندین اشتباه و دستکاری صورت گرفته است:
1- اتفاقآ از 6 آیه ای که به موضوع آهن پرداخته شده 5 تای آنها در مکه نازل شده اند.
این هم آِیهء 96 مکی کهف (18) که نه فقط به خصوصیات آهن بلکه به خصوصیت مس هم اشاره شده است
آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا ﴿۹۶﴾
یعنی: براى من قطعات آهن بياوريد تا آنگاه كه ميان دو كوه برابر شد گفت بدميد تا وقتى كه آن [قطعات] را آتش گردانيد گفت مس گداخته برايم بياوريد تا روى آن بريزم (۹۶)
این هم آیهء 10 سورهء 34 ( سبا ) که باز هم در مکه نازل شده :
وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّيْرَ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ ﴿۱۰﴾
یعنی: و به راستى داوود را از جانب خويش مزيتى عطا كرديم [و گفتيم] اى كوهها با او [در تسبيح خدا] همصدا شويد و اى پرندگان [هماهنگى كنيد] و آهن را براى او نرم گردانيديم (۱۰)
ضمنآ شما در نشان دادن این آیه ابتدا و انتهای آن را که به مهربانی خداوند اشاره دارد حذف کرده اید..
اصل آیه 25 سورهء حدید این است:
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴿۲۵﴾
یعنی: ه راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار فرستادیم و با آنها كتاب و میزان را همراه ساختیم تا مردم به عدالت برخيزند و آهن را كه در آن براى مردم زیانی شدید و سودهايى است پديد آورديم تا خدا معلوم بدارد چه كسى در نهان او و پيامبرانش را يارى مى‏كند آرى خدا نيرومند شكست ناپذير است.
شما کلمهء "بآس" که معنی سختی و زیان می دهد - و نشانه مخالفت قرآن با جنگ و جنگ افزار است- را به معنی ترساندن گرفته اید. و معنایی وارونه به آن داده اید. بآس در برابر منافع آمده مثل زیان در برابر سود. کاربرد این تعابیر زیبا برای آهن در یک نظر گاه تاریخی و انسان شناسانه اعجاز قرآن را به وضوح نشان می دهد......

-- فریدون ، Mar 29, 2009 در ساعت 02:27 PM


پاسخ به آقای ایرانی ...قسمت 3.

آیهء دیگری هم نشان داده اید:
[ فَاذِالَقيتُمُ اّلَذينَ كَفَرُو و افَضَرْبَ الرَّقابِ حَتّي اِذا اَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدّوُا اْلوَثاق.
“كفر را هر كجا يافتيد گردن بزنيد تا زمين از خونشان رنگين شود. اسيران را محكم ببنديد كه قادر به فرار نباشند”]
باز هم علاوه بر ترتیب و ترجمهء غلط با حذف عبارات بعدی آیه، آن را از موضوع خود جدا کرده اید با این شیوه خواننده متوجه اصل موضوع که مربوط به میدان جنگ است نمی شود و توصیهء قرآن به مهربانی و اکراه از جنگ مخفی می ماند.
مطابق فرهنگنامهء قرآنی" ضرب رقاب" به معنی توصیهء اکید به هوشیاری و حواس جمعی است" شدو وثاق" هم به معنای داشتن انسجام و حفظ پیمان است
اما شما با دستکاری آیه، معانی و اندیشه ای جنگ طلبانه و خشن به کلام خداوند تحمیل کرده اید.
در پایان آیه - که شما از نشان دادنش خودداری کرده اید آمده است:
فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا
یعنی: پس با منت نهادن یا غرامت گرفتن، ( مهاجمینی را که دستگیر کرده اید) آزاد کنید تا زمینه و شرایط جنگی به پایان برسد.

نوشته اید:
[كُتِبَ عَلَيْكُمُ اْلقِتالُ
جهاد (قتل و كشتار) بر شما واجب مي‌شود.]
قرآن گفته دفاع از خودتان یک امر واجب است. دفاع و صیانت نفس اساسآ از اصیل ترین و برترین ویژگی های ذاتی و حیاتی موجودات است. شما بی توجه به اهمیت این نکته و اضافه کردن کلمهء قتل و کشتار معنای آیه را وارونه کرده اید.

قاتلُوا اّلَذينَ لا يؤمنُونَ”[
با غير مؤمنان مبارزه كنيد. (بكشيد غير مؤمنان را)]
این ترجمه تان هم کاملآ غلط است خودتان با جمله ای که در پرانتز گذاشته اید نشان داده اید که معنای آیه را به دلخواهتان عوض کرده اید.
نوشته اید:
[“وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاسلامِ ديناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ”
“جز اسلام ديني پذيرفته نيست]
اینجا هم دنبالهء آیه را که موضوع را مربوط به آخرت می داند حذف کرده اید با این نقصی که در آیه ایجاد کرده اید خواننده تصور می کند که منظور قرآن در اینجا تشویق و راهنمایی به آزادگی و رستگاری در دنیا و آخرت نیست بلکه دستور به ممانعت از آزادی فکر داده و تصمیم به مجازات دنیوی صادر کرده است.
اصل آیه این است:
وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلاَمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ ﴿۸۵ آل عمران﴾
توضیح اینکه بر اساس آیات قرآن منظور اصلی از اسلام نه یک پدیدهء ذهنی و اعتقادی صرف بلکه آثار و نتیجهء اعتقاد به اسلام است که مورد پذیرش خداوند قرار می گیرد و مهمترین این آثار رعایت حقوق بندگان خداست.

ضمنآ علیرغم شعارهای جنگ طلبانه شما نسبت به قرآن، با استناد به آیات 190 تا 194 سورهء بقره خداوند شروع جنگ از ناحيهء مسلمين را مجاز نمی داند و تمام جنگهای پیامبر دفاعی بوده اند.

با تشکر از رادیو زمانه

-- فریدون ، Mar 29, 2009 در ساعت 02:27 PM


جناب فرشاد
امیدوارم سرانجام از این وارونه سازی ها دست بر دارید. باز از قول من نوشته اید:[هرکه گفته { حضرت} محمد کاری غیر انسانی یا غیر اخلاقی کرده، از نظر شما دروغ گفته است]
چرا نظر و تمایل خودت را از قول من می نویسی؟
بر عکس ادعای شما خیلی از مسلمین نه آنهایی را که این افسانه ها را ساخته اند دروغگو می دانند و نه اقدام خیالی پیامبر مهربان را رد می کنند، بلکه با نگاهی ساده آن را کاری درست و انسانی -حتی به نفع آخرت مجازات شدگان فرضی - که شاید برخی حکمت هایش از نظرها مخفی مانده باشد می دانند.
نوشته اید: [ماجرای بنی قریظه را تقریبا همه فرقه های اسلام پذیرفته اند و همه مورخین اعم از شیعه و سنی این ماجرا را نقل کرده اند ( نه فقط ابن اسحق)].
یعنی شما می گویید همهء فرقه های مسلمین و مورخین شیعه و سنی در هنگام وقوع این افسانهء حاضر بودند ؟ -شاید هم شما به معصومیت مسلمین و مورخین اعتقاد دارید. من که اعتقاد ندارم.
ابن اسحاق 150 سال قبل از طبری و امثالهم می زیسته و اولین ناقل این افسانه هم او بوده و دیگران این افسانه را از وی گرفته اند. این اسحاق از اولین کاتبان روایات و ناشرین افسانه های بنی اسرائیلی بوده . طبری و بقیه خیلی از مطالبشان را از کتابهای او رونویسی کرده اند. ابن اسحاق حدود 100 سال بعد از هجرت بدنیا آمده و به افراط در نشر اسرائیلیات مشهور و متهم است. افراد متعددی از مورخین قدیمی منجمله مالک بن انس امام مذهب مالکی، هشام ابن عروه و یحیی بن سعید قطان از شیوهء تاریخ نویسی او و گرایش او به اسرائیلیات شدیدآ انتقاد کرده اند ابن حبان محقق قرن چهارم نیز در صفحهء 382 جلد 7 کتاب الثقات خود نوشته است که ابن اسحاق در کتابت نبردهای پیامبر بزرگ اسلام از منابع یهودی استفاده می کرده است و توضیح می دهد که چون ابن اسحاق تنها به جمع آوری روایت ها اهمیت می داده نه درستی شان.
نوشته اید آقای دکتر سید جعفر شهیدی چون حضرت محمد -ص- را معصوم می دانند افسانهء بنی قریظه را جعلی دانسته اند. آخه این هم شد استدلال؟ اگر اینطور باشد باید همهء مسلمانانی که این افسانه را باور دارند حضرت محمد-ص- را غیر معصوم بدانند!!

-- دوباره موضوعی را که من بارها توضیح داده ام پرسیده اید و نوشته اید:
[حالا من از شما یک سوال دارم. شما از کجا می دانید که محمد انسان مهربانی بوده و با مخالفینش مهربانی کرده؟ جز اینکه اینرا در تاریخ اسلام خوانده اید و تاریخ اسلام را هم همین طبری و ابن اسحاق و ... نوشته اند با چند قرن فاصله تاریخی؟]
باز روز از نو و روزی از نو. دوست گرامی قرآن -قرآن- قرآن! چند بار بگم. ملاک دقیق و معیار راستین قرآن است. آیینهء رخسار پیامبر مهربانی هم قرآن است. قرآن!

اگر توضیحات قبلی من را به دقت خوانده بودید پاسخ خیلی از این پرسش هایتان را می یافتید و نیازی به تکرار این همه سئوال و جواب نبود.
موفق باشید.
و تشکر از رادیو زمانه.

-- فریدون ، Mar 29, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فريدون
لطفا به اين سوال فرشاد پاسخ دهيد: "حالا من از شما یک سوال دارم. شما از کجا می دانید که محمد انسان مهربانی بوده و با مخالفینش مهربانی کرده؟ جز اینکه اینرا در تاریخ اسلام خوانده اید و تاریخ اسلام را هم همین طبری و ابن اسحاق و ... نوشته اند با چند قرن فاصله تاریخی؟!"
نكته ديگر اينكه شما هم قبول داريد فهم اصيل متن يكي است؛ سوال اين است كه از كجا مطمئن هستيد به همان فهم دست پيدا كرده ايد؟ فهم شما نيز در كنار ديگران مطرح مي شود.

-- علي ، Mar 30, 2009 در ساعت 02:27 PM

نمونه ای از اشتباهات روشی منتقدان
دوستمان آقای ایرانی به آیاتی از قرآن استناد کردند، بدون این که بررسی کنند، آنها راجع به چه کسانی نازل شده است. ایشان باید بدانند که ما هیچ آیه مطلقی در قرآن نداریم. همه آیات قرآن ناظر به اشخاص و شرایط خاص است. وقتی سخن از کافران می شود، مطلق هرکسی نیست که به خدا یا قیامت باور ندارد و نیز هرگاه نام اهل کتاب به میان می آید، مطلق هرکسی که بر دین یهود یا مسیحیت است، نیست. حال بنگرید، به یکی از آیات مورد استناد آقای ایرانی:
قاتلُوا اّلَذينَ لايُؤمنُونَ بالله وَ لا باْلَيُومِ الاخَر وَ لايُحَرّمُونَ مَاحَرَّمَ الله وَ رَسُولُه وَ لاَ يَديِنُونَ دينَ اْلحَقَّ مِنَ اَّلذينَ اوتُوا اْلكِتابَ حَتّي يُعْطُوا اْلجَز‎يةَ عَنْ يَدوَ هُمْ صاغِرُونَ(توبه، 29)؛ جنگ کنید، با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز قيامت ايمان نمى‏آورند و چيزهايى را كه خدا و پيامبرش حرام كرده است بر خود حرام نمى‏كنند و دين حق را نمى‏پذيرند، تا آن گاه كه به دست خود با فروتنی جزيه بدهند.
اولاً، مقاتله به معنای جنگ کردن دو گروه با همدیگر است، نه کشتن که آقای ایرانی آن را به گونه ای معنا کرده بود، بتواند آن را به نفع مدعای خود استفاده کند. مقاتله بر عملی دو طرفه دلالت دارد. مقاتله حاکی از جنگ دو گروه با همدیگر است. حال آن که قتل حاکی از عملی یک طرفه است.
ثانیاً، در آیه قید «حَتّي يُعْطُوا اْلجَز‎يةَ » آمده است. این قید و قید «قاتلوا»نشان می دهد که مراد کسانی بودند که با مسلمانان سر جنگ داشتند؛ بنابراین، هرگز از این آیه استفاده نمی شود که کشتن اهل کتابی که با مسلمانان سر جنگ نداشته باشند، جایز است.
آقای ایرانی به آیات دیگر درباره اهل کتاب - که دوره مدنی نازل شده است - عنایت بفرمایند که در آنها از اهل کتاب دعوت به همزیستی مسالمت آمیز شده است؛ نظیر (آل عمران، 64)؛ بگو این اهل کتاب بیایید، به آنچه که میان ما و شما مشترک است، پایبند باشیم. این که جز خدا را نپرستیم و هیچ چیزی را شریک او قرار ندهیم و همدیگر را به جای خدا ارباب یکدیگر نسازیم. اگر از این دعوت روی گردانیدند، (ای مسلمانان) بگویید که ما پایبند هستیم.
نیز عنایت داشته باشید که اهل کتاب مؤمن در همین دوره مدنی مورد ستایش قرار گرفته اند: (آل عمران، 113-114)؛ يكسان نيستند، از اهل كتاب مردمى راستارند كه در اثناى شب آيه‏هاى خدا ( از کتاب آسمانی خود) را مي خوانند و سجده مي كنند، به خدا و روز جزا ايمان دارند، به نيكى وا مي دارند و از بدى باز مي دارند و به خوبي ها مي شتابند، اينان از شايستگانند.
قرآن اهل کتاب را در همین دوره مدنی اهل نجات و فلاح می شمارد:
(مائده، 68-69)؛ بگو اى اهل كتاب! در خور اعتنا نيستيد تا تورات و انجيل را با آنچه از پروردگارتان به شما نازل شده، بپا داريد. آنچه از پروردگارت به تو نازل شده سركشى و انكار بسيارى از آنها را، فزون مي كند، پس غم گروه ستمكاران مخور. كسانى كه يهودند و صابئيان و نصارى هر كه [از آنها] به خدا و روز جزا ايمان آورده و كار شايسته كرده، نه بيمى دارند و نه غمگين مي شوند.
دیگر آیات مورد استناد آقای ایرانی همین وضعیت را دارد که گزینشی و بدون توجه به شأن نزول آنهاست. من به لحاظ عدم اطاله کلام بیش از این به همین اندازه بسنده می کنم.
نشر این یادداشت از سوی سایت محترم زمانه مایه امتنان است.

-- نکونام ، Mar 30, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
فکر کنم لازم است که کتابهای تالیف شده توسط خود شما را بخوانم چون به هر حال قرآن را که ما غلط میفهمیم و نظر اکثر مفسرین مثل علامه طباطبائی هم گاهی توسط امثال شما رد میشود. به کتب مراجع تقلید هم که فایده ای ندارد رجوع کنیم. صحاح سته و تاریخ طبری هم که حاوی افسانه و جعلیات هستند. ولی خدا و پیغمبرش مهربانند چون شما میگویید.
آقای نکونام عزیز هم که میگویند مرجع صحیح بودن حدیث قرآن است از طرف دیگر معتقد به سازوکار نسخ برای حذف قسمتهایی از این کتاب مرجع هستند. پس چاره ای نمیماند جز این که کتابهای تالیف شده توسط شما عزیزان را بخوانیم تا با این اسلام جدید آشنا شویم.

-- زیبا ، Mar 30, 2009 در ساعت 02:27 PM

درون دینی نبودن روش علمی
روش علمی آن است که هرکسی آن را به کار بزند، منوط به آن که بدون تعصب باشد، به نتیجه واحدی دست پیدا کند. اما توضیحاتی درباره یادداشت علی آقا:
1. عرضه حدیث بر قرآن یک مبنای درون دینی نیست. در هر بحث تاریخی چنین است که هرگاه دو متن معارض پیدا شد، متن معتبر را انتخاب می کنند و متن نامعتبر را کنار می نهند. قرآن به طریق متواتر نقل شده است؛ اما روایات به طریق آحاد، و تردیدی نمی توان داشت که وقتی نقل متواتر با نقل آحاد تعارض داشته باشد، باید نقل متواتر را برگزید.
2. سازگاری درونی اطلاعات یکی از ویژگی های بحث علمی است. شما وقتی می یابید، پیامبر اسلام(ص) با اهل کتاب در تمام موارد خوشرفتاری کرده اند، باید در موردی که خلاف آن را نقل کرده اند، تردید کنید. این شرط عقل است، نه شرط ایمان.

-- نکونام ، Mar 30, 2009 در ساعت 02:27 PM

چند درصد از آقايان و خانمهايي كه از اسلام (يا هر دين ديگري) دفاع مي‌كنند مستقل از خانواده و جامعه‌ي خود به اين نتيجه رسيده‌اند؟
بدون اينكه قصد شخصي كردن مساله باشد و با قدرداني از توضيحي كه آقاي نكونام در مورد روش تحقيق ارائه دادند، مثالي مي‌زنم:
جناب آقاي دكتر نكونام! فرض كنيد شما به جاي آنكه در روستاي سعيدآباد گلپايگان ايران و در خانواده‌اي مذهبي به دنيا مي‌آمديد و در كشوري اسلامي و حكومتي اسلامي رشد و تحصيل مي‌كرديد، در خانواده‌اي يهودي در اسرائيل به دنيا آمده بوديد و در چنان جامعه‌اي زندگي كرده و درس خوانده بوديد.
به راستي چند درصد احتمال داشت كه اكنون از اسلام دفاع كنيد؟ آيا فكر نمي‌كنيد در آن صورت در پي توجيه مشكلات دين يهود مي‌بوديد؟

-- مريم ، Mar 30, 2009 در ساعت 02:27 PM

اقای گنجی لطفا به تناقض نظزیه تکامل با ادعای خلقت حیات.از دیدگاه ادیان ابراهیمی بپردازید.سپاس از شما و زمانه

-- omied-s ، Mar 30, 2009 در ساعت 02:27 PM

آيا در عالم واقع، اسلام يا اصولاً هر مذهب ديگري به جز در فكر و ذهن معتقدان تبلور مي يابد؟
چيزي به عنوان يك مسلك را به جز ذهن معتقدان كه ممكن است توسط آنها كتابت هم شده باشد، در كجاي عالم واقع مي توان يافت؟
توجه كنيد كه در عالم واقع و عيني، حتي كتابها هم جز كاغذ و جلد منقش چيزي نيستند و مفاهيم صرفاً به واسطه قراردادهاي ميان انسانها از طريق كتب منتقل مي شود.

مواردي كه توسط دوست گرامي آقاي فريدون به عنوان تبيين اسلام قرآن مطرح شده، يك برداشت شخصي است، چرا كه آنها را در قرآن يكجا و مكتوب نمي يابيد و از طرفي بسياري ازموارد در قرآن هست كه در چارچوب ذكر شده ايشان نمي گنجد، درحالي كه حتي يك مورد هم اعتبار اين تفسير جامع را نفي مي كند.
اگر گفته شود كه بعضي مفاهيم و دستورالعملها در قرآن ماندگار و بعضي متغيرند، بازهم وارد حوزه تفسير شخصي شده ايم، زيرا هيچ جاي قرآن راساً به تفكيك ميان احكام ماندگار و متغير نپرداخته است.

-- حميد ، Mar 31, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
اولاً همه مسلمانان مانند شما محمد را 100 % معصوم نمی پندارند. بسیاری از اهل سنت و حتی برخی شیعیان محمد را فقط در دریافت وحی معصوم می دانند. بنابر این آنها پذیرفته اند که پیامبرشان می توانسته اشتباهی هم داشته باشد. آنها حتی آیات سوره عبس را در مورد محمد می دانند که خداوند او را مورد عتاب قرار می دهد!
دوماً آیات مربوط به مهربانی های محمد با دشمنانش را بگویید.
شما ملاک درستی همه چیز را قرآن می دانید. آیا اینکه در قرآن تجاوز به زنان شوهر دار اسیر شده در جنگ به رسمیت شناخته شده، را اخلاقی می دانید یا غیر اخلاقی؟

-- فرشاد ، Mar 31, 2009 در ساعت 02:27 PM

سلام
لازم است مجددآ از سایت زمانه و آقای گنجی
به خاطر فراهم ساختن این گفتگوها تشکر کنم
یک تشکر هم از استاد نکونام به خاطر مطالب تخصصی آموزنده شان و بخصوص توضیحات ضروری و مفیدی که در بالا نوشته اند.
و تشکر عمومی از همهء دوستانی که اظهار نظر می کنند از آقای لطیفی - که اغلب مطالبشان روشنگرانه و مفید هستند- بگیر تا زیبا و فرشاد و ایرانی و علیرضا و بقیهء دوستانی که مخالف اندیشهء من هستند.
علاوه بر استفاده از برخی نکته های روشنگرانه در مطالب هموطنان مخالف،ایرادگیری های آنها نیز باعث افزایش آگاهی، ارتباط و مراجعهء من - که یقینآ سواد اندکی دارم- به قرآن می گردد و انشاءالله از این " ثواب " هم سهمی نصیب آنان خواهد شد.
مهمتر از اینها نفس گفتگو و اهمیت به تبادل نظر است که برای ماایرانیان یک ضرورت تاریخی و نوعی تمرین تبادل نظر و عادت به تحمل همدیگر است که یقینآ زمینه ساز آشنایی فکری، درک متقابل، همیاری، اتحاد ملی و انسانی ما خواهد شد.
هدفی ضروری و زیبا که البته رسیدن به آن تنها در پروسه ای طبیعی و تدریجی امکان پذیر می گردد.

-- قریدون ، Mar 31, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب نکونام

مشکل این است که با مطلق و مقید و خاص و عام و ناسخ و منسوخ میشود روایتی مخالف قران با سند صحیح را به قران عرضه کرد و مخالف قران هم نتیجه گیری کرد و به اصطلاح عام را تخصیص زد یا اطلاقی را مقید کرد یا نسخی از حکمی در اورد(البته این اخری ظاهرا شرط تواتر دارد).انگار شما علم اصول فقه نخوانده اید؟
یا اینکه میخواهید علم اصول را هم که سنت 1000 ساله فقهاست اصلاح کنید.افرین به شما چون اسلام نکونام اسلام نکونام است نه اسلام رایج.

-- حسین ، Mar 31, 2009 در ساعت 02:27 PM

لطفا این را منتشر کنید نه قبلی را:

اقای نکونام از ایه 29 سوره توبه که به نظر بنده پاشنه اشیل تیوری دفاعی بودن جهاد در اسلام است توجیهی غریب تراشیده اند.
از مقاتله و جنگ دو طرفه و قید جزیه در عین حقارت(یا فروتنی به قول ایشان) از ان جهاد دفاعی فهمیده اند.این چیزی که ایشان میگویند استثنای تاریخ تفسیر است.مفسران چنین نمی اندیشیده اند که ایشان میفرمایند.رجوع به تفسیر طبری و مجمع البیان و روض الجنان و المیزان و کشاف زمخشری و تفسیر جلالین سیوطی و .... سستی فرمایش ایشان را روشن میکند.ببنید ان ایه 29 سوره توبه قاتلو به معنی جهاد ابتداعی است نه دفاعی .چون بدیهی است در جهاد ابتداعی هم دوطرف با هم میجنگند نه یک طرف. و قید جزیه هم بعد از جهاد ابتداعی است یعنی در مقابل انان که درفقه به انها کفار حربی میگویند تا تبدیل به کفار ذمی شوند.یعنی انهایی که در درالکفر!! به قول فقیهان حضور دارند کفار حربی اند و اگر با جنگ ابتداعی مسلمین به شرط داشتن عده و عده(اولی با کسره و دومی با ضمه عین) به تصرف مسلمین در امدند در سلک کفار ذمی در میایند.بنابر این حرف ایشان مثل همیشه قولی شاذ در تاریخ تفسیر است یا خدایی ناکرده برای خوشامد خواننده های ناشناس و گسترده سایت زمانه نسبت به اسلام عزیز است. از طرف دیگر انچه حرف ایشان را بی وجه میکند سیره سلف صالح!! از متقدمین و حمله ابوبکر و عمر و عشره مبشره به قول سنیان به ایران و جاهای دیگر دنیا است.هنوز هم مسلمین انرا افتخار میدانند نه تجاوز .علی بن ابیطالب هم که نزد شیعیان اثنی عشری معصوم و نزد غلات شیعه خدا شناخته میشود این جهاد ابتداعی را با مساعدت فکری در شیوه حمله و همچنین مساعدت در لشگر با فرستادن حسن و حسین به طبرستان و همچنین با قول و فعل یا تقریر تایید کرده اند.در تاریخ هم اورده اند که ایشان غیر از اینکه مشغول جنگ داخلی با مخالفین خودشان بودند چند جهاد ابتداعی به بعضی مناطق هم کرده اند.این را بنده در تواریخ دیده ام و در مجله حوزه یا کیهان اندیشه هم نویسنده ای در مورد جنگهای علی و مرزگشایی ایشان هم نوشته است.اما محدود بوده است چون جنگ داخلی مجال ان را نمیداده است.اما مشروعیتش نزد ایشان ظاهرا محرز است.بنابراین منحصر کردن جهاد به جهاد دفاعی حرفی هم ناقض تاریخ هم ناقض کلام و فقه شیعه و سنی است.جهاد به دونوع دفاعی و ابتداعی تقسیم میشود.همانطور که اقای لطیفی صادقانه در کامنت 30 دی اوردند و بنده هم اشاره کردم.

-- حسین منتقد ، Mar 31, 2009 در ساعت 02:27 PM

زمانه گرامی
طی روزهای اخیر پنج کامنت در پاسخ آقایان در اینجا و نوشته قبلی ارسال نمودم که درج نشده . ظاهرا بقیه همفکران هم همین مشکل را دارند که آقایان دور بر داشته اند . شما هم کم کم دارید میشوید صدا و سیما
امیدوارم که این را حد اقل منتشر کنید که حضرات زیاد برای خود کارت تبریک نفرستند.
--------------------------
زمانه: دوست عزیز بارها گفته شده که زمانه از انتشار مطالبی که حاوی کلمات زننده باشد معذور است. حال ممکن است این کلمات در «مثال» های مطالب باشد و یا در خود متن.

-- ایرانی ، Mar 31, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای علی
پاسخ سئوال اولتان در مطلب مربوط به آقای فرشاد موجود است.
در پاسخ سئوال دومتان که نوشته اید : [ از كجا مطمئن هستيد به همان فهم دست پيدا كرده ايد؟ فهم شما نيز در كنار ديگران مطرح مي شود.]
موضوع این است که فهم صحیح قرآن چیز خارق العاده ای نسیت. این کتاب مثل هر کتاب دیگری بر اساس قراردادهای نوشتاری یک زبان بشری تحریر شده و بسیار ساده است. به همین دلیل خداوند صفت کتاب مبین را بر آن نهاده است.
خصوصیت مبین بودن قرآن، از طریق اتفاق نظر 1400 سالهء میلیارد ها مسلمان نسبت به این کتاب، به یک واقعیت مسلم تاریخی تبدیل شده است.
اختلافات مسلمین هم عمدتآ ناشی از عوامل بیرونی مانند استبداد سیاسی، تهاجمات خارجی و سختی های اقلیمی بوده است.
این مشکلات مانع آرامش ،گفتگو و اتحاد مسلمانان شده و آنها را از فرصت ارتباط کافی با قرآن و بهره گیری از رهنمود های آن محروم کرده است.
یقینآ با رفع این مشکلات فهم مسلمانان از قرآن به هم نزدیکتر خواهد شد.
البته فهم متضاد با تفاوت و تعدد فهم فرق دارد. قرآن از تفاوت و تعدد فهم افراد استقبال می کند و آن را وسیلهء رشد می داند.

-- فریدون ، Mar 31, 2009 در ساعت 02:27 PM

پذیرش تکثر دینی از سوی قرآن
در پاسخ خانم مریم عرض کنم:
1. من اگر هم بر دین یهودی بودم، بر من خرده ای نبود. به تعبیر قرآن: لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ(مائده، 48)؛ ما برای هر قومی شریعت و آیینی قرار دادیم و اگر خدا می خواست، همه را بر یک شریعت و آیین قرار می داد؛ اما این چنین کرد تا خدا شما را به آنچه به شما داده است، بیازماید. پس به نیکی ها بشتابید.
بنابراین نوع دین و آیین فرق نمی کند. قرآن هم همه آیین های الهی را تصدیق کرده و پیروانشان را اهل نجات خوانده است.
2. گوهر و اصل دین فطریات مثل عدالت و راستگویی و مانند آنهاست و فطریات نیز از شریعتی به شریعت دیگر تغییری پیدا نمی کند. فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ(روم، 30)؛ رویت را سوی دینی حق گرا یعنی فطرت الهی که خدا بشر را بر آن آفرید، بپادار. هیچ تغییری در فطرت الهی پدید نمی آید. آن دینی استوار است.
آداب دینی هر قومی مثل نحوه عبادت نیز تا جایی مورد امضای خداوند و انبیاء است که با فطریات معارضت نداشته باشد.
بنابراین من اگر یهودی هم بودم و بالاتر اگر بر دین بودائی و امثال آن هم بودم، چنانچه طبق فطریاتم عمل می کردم، اهل نجات بودم و مورد مؤاخذه خدا و هیچ کس دیگر واقع نمی شدم.
من وقتی مورد مؤاخذه واقع می شوم که شیوه و آیینی را درست بدانم و در عین حال از روی لجاجت، آن را نپذیرم.

-- نکونام ، Apr 1, 2009 در ساعت 02:27 PM

خانم زیبا
من هرگز نگفته ام که شما قرآن را غلط می فهمید بلکه فقط نمونه هایی از آیات ارائه شده را نقد کرده ام. چه بسا در مواردی شما یک موضوع قرآنی را بهتر از من بفهمید.
من کتابی در این زمینه تالیف نکرده ام. اما می توانم مطالعهء کتاب های زیر را - بدون مطلق کردن این کتابها و با حفظ داشتن دیدگاه انتقادی در مطالعه - به شما پیشنهاد کنم. طبیعتآ بهتر است آدم برای یادگیری بهتر و بیشتر، همه نوع کتابی را بخواند. به قول دکتر شریعتی: "اگر می خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار نشوی بخوان و بخوان و بخوان."
:
کتابهای دکتر شریعتی و استاد مطهری ، کتاب "خیانت در گزارش تاریخ" ( نقد 23 سال علی دشتی) نوشتهء مصطفی حسینی طباطبایی، کتاب "هزار تقلب دیگر از شجاع الدین شفا" نوشتهء مهدی چهل تنی، مقالاتی که برخی از اساتید دانشگاهی از قبیل دکتر نکونام در مجلات تخصصی داخل کشور می نویسند، تفسیر "المیزان" علامهء طباطبایی، تفسیر "پرتوی از قرآن" آیت الله طالقانی، و بهتر از همه کتابهای ایدئولوژیک مجاهدین که به صورت علمی - آموزشی تدوین شده اند و در ابتدای انقلاب منتشر گردیدند، مانند کتاب "رهنمودهایی در بارهء کار ایدئولوژیک، کتاب "فلسفهء شعائر " و کتاب "چگونه قرآن بیاموزیم (دینامیزیم قرآن)".
فهمیدن بحث دینامیزم قرآن یک ضرورت امروزین برای شناخت درست قرآن است.

-- فریدون ، Apr 1, 2009 در ساعت 02:27 PM

توصیه قرآن به مهرورزی با کافران
در یادداشت قبلی عرض کردم که اشتباه روشی آقای ایرانی این است که به برخی از آیات قرآن مراجعه می کند و برخی دیگر را فرو می گذارد. به علاوه آیات را بی جهت تعمیم می دهد؛ حال آن که هر آیه ای ناظر به اشخاص و شرایط خاصی است.
او گفته بود، قرآن می گوید، هر کافری را بکشید؛ حال آن که چنین نیست و آیات مورد استناد او مربوط به مشرکان مکه بود که مسلمانان را شکنجه و آواره کرده و اموالشان را تصاحب کرده و بر ضد آنان وارد جنگ شده بودند. قرآن هم مسلمانان را فرمان داده بود، برای احقاق حق و دفاع از خودشان با آنان جنگ کنند و گرنه فرمان قرآن نسبت به سایر کافران مهرورزی و نیکوکاری و عدالت ورزی است. برای نمونه بنگرید، به دو آیه ذیل که در دوره مدنی نازل شده است:
لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ * إِنَّما يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ قاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (ممتحنه، 8-9)؛ خدا شما را از نیکی و عدالت ورزی با کافرانی که با شما در مورد دینتان جنگ نکردند و شما را از شهرتان بیرون نکردند، نهی نمی کند. خدا عدالت ورزی به آنان را دوست دارد. خدا شما را از دوستی با کافرانی نهی می کند که با شما در مورد دینتان جنگ کردند و شما را از شهرتان بیرون کردند و بر بیرون کردندتان از هم پشتیبانی نمودند. هر که آنان را دوست بگیرد، ستمکار است.

-- نکونام ، Apr 1, 2009 در ساعت 02:27 PM

اختصاصی نبودن اسلام
اسلام یعنی تسلیم قدرت باشعور حاکم بر هستی بودن و این اختصاص به حضرت محمد(ص) ندارد. دین همه انبیاء همین بوده است. بر دین موسی(ع) و عیسی(ع) بودن هم بر دین اسلام بودن است. قرآن دیگر ادیان الهی را تأیید کرده و پیروانشان را اهل نجات خوانده است.
در جایی که جهان هستی تسلیم آن قدرت باشعور است، تسلیم نبودن آدمی خلاف جریان هستی رفتن است.
أَ فَغَيْرَ دينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ * قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ اْلأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عيسى وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اْلإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ (آل عمران، 83-85)؛ آیا غیر دین خدا را می جویند؛ حال آن که همه پدیده های هستی تسلیم اویند؛ چه به خواست خود، مثل انسان ها و چه بدون خواست خود، مثل سایر پدیده ها. همه به سوی خدا می روند.
ای محمد! بگو: ما ایمان داریم به خدا و آنچه او بر ما نازل کرده و نیز به آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقول و اسباط نازل کرده و همچنین به آنچه به موسی و عیسی و همه پیامبران غیر از ایشان از سوی خدا به آنان داده شده است و ما تسلیم او هستیم.
هرکه غیر از اسلام (یعنی تسلیم خدا بودن) را بجوید، از او پذیرفته نیست و در بازپسین از زیانکاران است.

-- نکونام ، Apr 1, 2009 در ساعت 02:27 PM

جواب سوال همیشه بی پاسخ " موروثی بودن دین" از جانب اقای نکونام انسان را شگفت زده میکند. گویی سوال کننده, نحوه نگرش اسلام را به انها که دینی جز اسلام را به ارث میبرند جویا شده است!! این همه مغالطه در پاسخگویی , ایا به سخره گرفتن شعور مخاطبان نیست؟!

-- کاظم ، Apr 1, 2009 در ساعت 02:27 PM


در اغلب کشورهای پیشرفته در مطالب تاریخی اختلافات بسیار کمی بین مورخین و به پیروی از آن بین مردم و جود دارد ولی در کشورهای اسلامی با اینکه مذهب آنها از همه ادیان دیگر جدید تر است اختلافات بیداد میکند .
بنظر من دلیل این اختلافات " مطلق " دانستن انسانهائیست که کاملا شبیه مردم عادی هستند ولی به دو دسته سیاه و سپید تفکیک شده اند . یکی را حسین با تمام نیکیهای دنیا در آن و دیگری را یزید با تمام پلیدیهای دنیا خواندند . در صورتی که قطعا اختلاف زیادی از نظر انسانی بین یزید و حسین نبوده است .
مذبیون چون علی را مطلق دانستند ناچار واقعه خندق و جنگ بین علی و عمرو بن عبود را کاملا متفاوت با واقعیت ( خدعه علی نسبت به عمرو که در تاریخ طبری آمده) بیان کردند ( همان شعر مولوی ) و چون محمد را مطلق دانستند لذا از بن فاجعه بنی قریظه را منکر شدند . در زمان معاصر هم که فیلم - عکس و روزنامه ها موجود است باز هم تاریخ را وارونه می سازند . مثال آن واقعه پذیرش قطعنامه است که آقای خمینی به " سر کشیدن جام زهر " تعبیر نمود . ببینید آقایان معتقدند که ایران در پایان جنگ پیروز شده بود ( من با اتفاقات و اشتباهات بعدی صدام در حمله به کویت و ...کاری ندارم که او و مردم عراق را بیچاره کرد ) و در بین مذهبیون همینجا نیز احتمالا نظر اکثرشان پیروزی ایران در پایان جنگ است ولی هیچ کس از خودش نمی پرسد که کدام آدم عاقلی در وقت پیروزی " جام زهر" می نوشد . همانگونه که از خود نمی پرسند وقتی علی از روی شکم عمرو بلند شد تا قدم زده خشم انسانی خود را فرو نشاند آیا عمرو خوابید تا او دوباره برگشته و سرش را جدا سازد ؟ و کسی از خودش نمی پرسد که اگر حسین در کربلا پیروز میشد آیا با خانواده یزید همین کار را که با خانواده خودش شد میکرد یا بدتر از آن و مانند بنی قریظه عمل میکرد ؟
آقایان محترم از شما تقاضا میکنم این ملت و این کشور را بیش از این ننوازید دیگر " روز خواندن شب " و " عدل خواندن ظلم " و " جوانمردانگی خواندن خدعه " را کنار گذارید تا حد اقل فرزندان شما در تاریخ خود این همه پریشانی نداشته باشند .

-- ایرانی ، Apr 1, 2009 در ساعت 02:27 PM

در چند روز گذشته توی اینترنت در مورد کسانی که منکر واقعه بنی قریظه هستند جستجو کردم. مهمترین دلایل این افراد این است :
1- با توجه به قرآن و معصوم بودن پیامبر، چنین کاری از ساحت مقدس پیامبر به دور است . ( حالا بگذریم که در بسیاری از سایتهای مذهبی همین کار پیامبر پذیرفته شده ولی طوری عنوان شده که پیامبر حق داشته چنین کند!)
2- اختلاف در روایات مختلف از این ماجرا. چون روایات مختلف دارای اختلاف هستند نتیجه گرفته شده که ماجرای بنی قریظه اصلا اتفاق نیفتاده.
آقای ایرانی به نکته خوبی در رابطه به پذیرش قطع نامه عنوان کردند. ببینید جنگ حدودا 21 سال پیش تمام شده و خود ما هم آن موقع زنده بوده ایم و این همه وسایل ارتباط جمعی هم وجود دارد ولی هنوز کسی نمی داند روایت صحیح از پایان جنگ چیست؟! روایت آقای رفسنجانی با روایت آقای احمد خمینی با روایت آقای محسن رضایی کاملا فرق می کند و هر کدام روایتی دارند که با روایت دو نفر دیگر متضاد است. آیا از این تضاد می توان نتیجه گرفت که چون بین روایات اختلاف هست، پس اصلاً پذیرش قطع نامه ای انجام نشده و یا حتی اصلاً جنگی اتفاق نیفتاده است؟!
در مورد دلیل اول هم که قبلا صحبت شده .
آقای فریدون شما به خانم زیبا مطالعه کتابهای شریعتی، مطهری، علامه طباطبایی و ... را پیشنهاد کرده اید. باور کنید بنده ( مطمئن هستم که خیلی همفکران من هم چنین هستند) همه این کتابها را 10 سال پیش خوانده ام. شما مرا یاد 10 سال پیش خودم می اندازید! چون آن موقع هم من مثل شما اسلام ر ا دین حق و حقیقت و رحمت و ... می دانستم و منکران را به کتابهای شریعتی و مطهری و .. ارجاع می دادم!

-- فرشاد ، Apr 2, 2009 در ساعت 02:27 PM

تاریخی بودن قرآن و حدیث
من دوستمان آقای حسین منتقد را به سه نکته بسیار مهم و مبنایی توجه می دهم:
1. آیات و احادیث در زمان و مکان خاص و ناظر به مخاطبان و شرایط ویژه خودشان نازل شده است و عدم لحاظ آنها به بدفهمی از قرآن و حدیث می انجامد. بزرگ ترین عامل لغزش بسیاری از علمای اصول فقه نیز از همین جا ناشی می شود.
عنایت داشته باشید که وقتی کسی اعم از خدا یا پیامبر(ص) یا هر شخص دیگری در زمان و مکان خاص و خطاب به مردمان و ناظر به شرایط خاص سخن می گوید، سخن او خاص و مقید است. برای مثال اگر رئیس جمهور ترکیه در این زمان و در کشور ترکیه و خطاب به مردم ترکیه و ناظر به انتخاباتی که به تازگی انجام شده است، بگوید: «ای مردم من از شما برای حضورتان در انتخابات تشکر می کنم»، باید دانست که:
اولاً، مرادش از «مردم» مردم ترکیه در زمان ایراد سخنش است؛ نه مردم ایران یا روسیه یا هر کشور دیگر. نیز مرادش مردم زمان حاضر ترکیه است؛ نه مردم یکسال قبل یا یکسال بعد.
ثانیاً، مقصودش از «انتخابات» انتخابات شهرداری ها بوده است؛ نه انتخابات دیگر.
بنابراین در زبان عرفی که قرآن و حدیث هم به همین زبان است، عام و مطلق نداریم که تخصیص یا تقیید آن معنا داشته باشد. همه واژگان زبان عرفی مخصَّص و مقیَّد است.
2. تاریخی بودن قرآن و حدیث مانع از تعمیم آن به زمان ها و مکان ها و مخاطبان و موارد دیگر نیست. منتها شرط تعمیمش این است که در ازمنه و امکنه دیگر همان شرایط و خصوصیاتی حاکم باشد که در زمان و مکان نزول حاکم بوده است و گرنه قابلیت اجرا نخواهد داشت. احکامی که در اعصار و امصار دیگر قابلیت اجرا ندارند، منسوخ به شمار می آیند. البته تعبیر علمای اصول فقه از آن نسخ نیست.
3. البته اگر چه احکام خاص عصر نزول مثل «تهیه اسب برای جنگ» اگرچه برای اعصار دیگر قابلیت اجرا ندارد، اما با تنقیح مناط و الغای خصوصیت قابلیت اجرا پیدا می کنند. تنقیح مناط با اخذ غرض حکم شرعی صورت می گیرد. می پرسیم: چرا خدا به مردم عصر نزول گفته است: «اسب برای جنگ تهیه کنید؟» با بررسی ها مکشوف به عمل می آید که اسب در آن زمان بهترین وسیله جنگی بوده است. این «تهیه بهترین وسیله جنگی» که مناط حکم تلقی می شود، در هر زمان و مکانی قابلیت اجرا دارد.

-- نکونام ، Apr 2, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای نکونام، شما تاکنون چندین بار برای توصیف منتقدین دین عنوان کرده اید که ما از روی لجاجت اسلام را نمی پذیریم. برادر من این چه حرفی است که میزنید؟ به چه کسی لج میکنیم؟ به خودمان؟ اگر اسلام قانعمان میکرد مرض داشتیم که خسر الدنیا والاخره شویم!؟ آیا از بابت این لجبازی چیزی هم نصیبمان میشود؟ در کشورمان حق اظهار عقیده نداریم و اگر چه شما نمی پذیرید ولی حقیقت این است که مرتد نجس است و خونش مباح.
شما که محقق هستید چرا فکر میکنید به حقیقت رسیده اید؟ ما از اسلام بریده ها اگر اشتباه هم فکر کنیم حداقل شجاعت آن را داشته ایم که به دین نیاکانمان شک کرده ایم و شما عمری سعی در توجیه و اثبات حقانیت دین مورثی تان داشته اید. نمیگویم اگر بر دین مورثی پابرجا هستید حتما در اشتباهید حتی نمیگویم در حقیقت دینتان شک کنید ولی لااقل خیال خودتان را با اطلاق کلمه لجباز به ما از دین برگشتگان راحت نکنید. بدانید که ما هم به دنبال حقیقتیم واگر اسلام عزیز و توضیحات شما قانعمان نمیکند، مانند یک محقق به دنبال دلیلش بگردید. استدلالهای خودتان را بررسی کنید. انتقادات ما را بررسی کنید ببینید مشکل کجاست.
ببینید برادر من، از من توقع نداشته باشید که مرجع بودن کتاب قرآن را در برداشتهای تاریخی بپذیرم در حالیکه در طی 20 مقاله گنجی شما بارها برای رفع ایرادات وارده به قرآن نسخ را پیشنهاد کردید. حتی اگر قبول کنیم که خدا هم مثل ما انسانهای ضعیف گاهی حرفش دوتا میشود اما هیچ روشی برای اینکه نشان دهد کدام آیه در کدام زمان منسوخ است وجود ندارد. نکته جالب آنکه شما از طرفی معتقدید برای قضاوت در صحت وقایع تاریخی و گفتار پیامبر باید به قرآن رجوع کرد و از طرفی میگویید قرآن را باید با در نظرگرفتن شان نزول یا حوادث تاریخی مربوط به آن بررسی کرد. این استدلال که معتبر نیست و شما هم خوب میدانید. پس چرا با ما بازی کلامی میکنید؟ آیا دوست دارید ما هم شما را لجباز بنامیم؟
نمونه دیگر بازی کلامی شما و دوستان دیندار را در مسئله جهاد و ترجمه و تفسیر سوره توبه می بینیم. چقدر سعی میکنید که بگویید "قاتلو" معنی بدی نمیدهد و به معنی کارزار است (نکند معنی مبارزه فرهنگی میدهد و نه کشتن و کشته شدن!)
و یا آقای فریدون میفرمایند" جزیه یعنی مالیات سرانهء مشخصی را که پرداخت آن را در قرارداد دوجانبه موافقت و متعهد شده اند بپردازند" آخر برادر من، گیرم که گرفتن جزیه را به عنوان مالیات از اهل کتابی که در مکه و مدینه بودند بپذیریم ولی اتفاقی که در عمل افتاد آن بود که مسلمین عزیز به قبایل حجاز و کشورهای متعددی حمله کردند تا از آنها در صورت اسلام نیاوردن جزیه بگیرند. مثل این میماند که ایران به کشوری حمله کند و بگوید به من مالیات بدهید. به این عمل میگویند کشور گشایی و در عصر جدید نامش استعمار است.

-- زیبا ، Apr 2, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب نکونام گرامی
وقتی پاسخ شما به خانم مریم را خواندم احساس کردم نسبت به این پاسخ شما که کاملا متمدنانه و پیشرفته است بنده و شما هیچ اختلاف نظری با هم نداریم .
من هم بارها گفته ام انسان اگر طبق ایمان خودش رفتار کند هیچ مجازاتی از طرف خدا برای او قابل تصور نیست . یک مسلمان - یک بهائی - یک بودائی - یک زرتشتی - یک کمونیست -... اگر طبق ایمان فطری خود رفتار کنند قطعا همگی افرادی مومن و قابل ستایش هستند .
خوشحالم که در سال جدید اعتقادات منتشر شده از طرف شما به " دین جهانی " که همان آزادی عقیده انسانها است نزدیک شده و کاملا منطقی بنظر می رسد لکن هنوز نفهمیده ام چرا اسم این " مجموعه اعتقادات " خود را " اسلام" میگذارید .
من از آقای لطف علی که بنظرم اعتقاداتشان کاملا " اسلام ناب محمدی" است خواهش میکنم اعلام فرمایند که سخنان شما را در پاسخ به مریم گرامی قبول دارند یا خیر .پیروز باشید .

-- ایرانی ، Apr 2, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای فرشاد
نوشته اید:
[آیات مربوط به مهربانی های {حضرت} محمد با دشمنانش را بگویید.]

بفرمایید این هم تعدادی از آیات:

1- آیهء 8 سورهء ممتحنه که یک سورهء مدنی است.
( قابل توجه دوستداران تزهای خیالی مستشرقین! که ادعا میکنند مواضع پیامبر بعد از قدرت گیری در مدینه تغییر کرده)
دکتر نکونام هم این آیه را در کامنتشان آورده اند ولی به دلیل اینکه پاسخ کامل و بسیار روشنی به سئوال شما می دهد مجددآ آن را می نویسم:

لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَارِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ ﴿۸﴾
«خداوند شما را از نیکی کردن به {کافرانی }که با شما نجنگيده اند و شما را از ديارتان بيرون نكرده‏اند باز نمى‏دارد. با ايشان عدالت بورزيد زيرا خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد».
2- یک آیهء دیگر از مدینه .
سورهء مدنی توبه آیهء 6 ( بازهم قابل توجه طرفداران تزهای خیالی مستشرقین!)

وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ يَعْلَمُونَ ﴿۶﴾
و اگر يكى از مشركان{ متعلق به گروه پیمان شکنی که با شما سر جنگ دارند!} از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود سپس او را به مكان امنش برسان چرا كه آنان قومى نادانند.

4- آیهء 90 از سورهء مدنی نساء
...فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقَاتِلُوكُمْ وَأَلْقَوْاْ إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا ﴿۹۰﴾
.... اگر [آن کافران] از [خصومت] با شما كناره گيري نمودند و با شما جنگ نکردند و {یا} پيشنهاد صلح دادند خداوند به شما اجازه نمي‏دهد كه متعرض آنان شويد.

3- آیه ای دیگر از سورهء مدنی نساء:

وَإِذَا حُيِّيْتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا ﴿۸۶﴾
: و چون [ دیگران چه مسلمان باشند چه غیر مسلمان] به شما درودی صمیمانه گویند { یا دست صادقانهء دوستی بسویتان دراز کنند} شما نیکوتر از آن و یا معادل آن را پاسخ گویید . خداوند حساب همه چیز را دارد.

4- همهء سوره های قرآن. 114 آیه
( باز هم قابل توجه همهء دوستداران تزهای خیالی مستشرقین!):

بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشندهء مهربان{ به همهء بندگان}

در پایان نوشته اید:

[ شما ملاک درستی همه چیز را قرآن می دانید. آیا اینکه در قرآن تجاوز به زنان شوهر دار اسیر شده در جنگ به رسمیت شناخته شده، را اخلاقی می دانید یا غیر اخلاقی؟]

استغفرالله! استغفرالله!
این دیگه دروغ بستن بر قرآن و پیامبر مهربانی است.{ که البته برای خنثی کردن توهمات ارتجاعی تصریح می کنم که در اسلام قرآنی، جرم به حساب نمی آید}.
ما که تا حالا چنین چیزی در قرآن نه دیده ام و نه شنیده ایم. لطفآ شما که مدعی هستید، آدرس و آیه بدهید آقای فرشاد!

-- فریدون ، Apr 2, 2009 در ساعت 02:27 PM

مطابقت احکام اسلام با فهم عقل و عقلاء
دوستمان آقای حسین منتقد درباره جهاد ابتدائی مطالبی فرمودند و من به اختصار در پاسخ دو نکته را عرض می کنم:
1. اجباری نبودن دین
نه در قرآن و نه در سیره پیامبر(ص) سخن از اکراه و اجبار کردن مردم به پذیرش دین اسلام نیست. در قرآن در سوره بقره که در دوره مدنی نازل شده، آمده است: لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى(بقره، 256)؛ هیچ اجباری در دین وجود ندارد. هدایت از گمراهی بازشناسانده شده است. کسی که به بت کافر شود و به خدا ایمان بیاورد، به دستگیره استواری چنگ زده است.
ما در فتح مکه علیرغم آن که مردم مکه مشرک بودند، سراغ نداریم، پیامبر(ص) کسی را مجبور به پذیرش اسلام کرده باشد. در جای دیگر هم سراغ نداریم. در سیره و سخن علی(ع) نیز اکراه و اجبار مردمی به پذیرش اسلام دیده نمی شود. حضور فرزندانش در فتوحات زمان عمر هم به فرض صحت جای بررسی دارد که به چه منظوری بوده است.
2. مطابقت اسلام با حکم عقل و سیره عقلاء
مشروعیت احکام اسلامی، عدم مخالفت با حکم عقل و سیره عقلاست و هرکسی فتوا و حکمی صادر کرده باشد که با حکم عقل و سیره عقلاء ناسازگار باشد، نامشروع است. جهاد در جایی مشروعیت دارد که عقل و عقلاء به آن حکم کنند؛ چنان که در شرایطی عقلای عالم حکم کردند، باید جلو تعدیات صدام گرفته شود که به واقع چنین جهادی دفاعی است؛ نه ابتدائی. این دفاع از حقوق بشر است و دفاع از حقوق بشر هم مطلبی عقلائی است. جهاد ابتدائی عنوانی است که برخی از فقهاء جعل کردند. در متون دینی چنین عنوانی وجود ندارد.
به منظور امکان نشر مطلب در سایت محترم زمانه به همین مقدار بسنده می کنم.

-- نکونام ، Apr 3, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقا حمید گرامی 1

1-نمی دانم کدام مواردی را که من گفته ام در قرآن نیستند. اگر مثال بزنید ممنون می شوم.

2- در مورد "عمل نشدن دستورات قرآن" باید بگویم که رهنمود های قرآن مشابه قوانین طبیعی و فرمول های علمی هستند. قبل از نیوتن هم قانون جاذبهء زمین اصالت داشت اما انسان این قانون را نمی شناخت و از آن استفاده نمی کرد. مسلمآ این ایراد نه از قانون مربوطه، بلکه نشانهء ضعف انسان ها در کشف و استفاده ء آن بوده است.

این که فرموده اید:
[اگر گفته شود كه بعضي مفاهيم و دستورالعملها در قرآن ماندگار و بعضي متغيرند، بازهم وارد حوزه تفسير شخصي شده ايم، زيرا هيچ جاي قرآن راساً به تفكيك ميان احكام ماندگار و متغير نپرداخته است.]
سئوال مهمی است و من در حد آگاهیم و فرصتم و به میزان گنجایش این صفحه توضیحاتی در این زمینه می دهم: گام نخست در تعیین نوع دستور العمل های قرآن، داشتن نگاه مجموعه ای و سیستماتیک - به پدیده هاست. این نگاه را هم عقل طبیعی که - قرآن همواره به استفاده از آن فرا می خواند- گواهی می دهد و هم علم جدید با تاکید بکار می برد.
در نگاه سیستماتیک به قرآن ما می توانیم با بررسی ویژگی رهنمود های قرآن، و بخصوص با شیوهء مواجهه ء این کتاب با مسائل اجتماعی زمان بعثت آشنا بشویم و برای زندگی بهتر، از آن الگو بگیریم.
در این شیوه می بینیم که قرآن در چشم انداز اصلاح و پیشرفت اجتماعی نگاهی واقعگرایانه داشته و متناسب با ظرفیت های موجود پیش می رفته. مثلآ آیات قرآن برای از بین بردن پدیدهء ضد اقتصادی و ضد انسانی رباخواری، بصورت حرکتی از ساده به پیچیده و در پروسه ای تدریجی و چندین ساله نازل و اجرا شده اند.
بدین ترتیب در می یابیم که روش توحیدی در پیشرفت اجتماع و انسان، روشی هدفدار، تکاملی و مرحله ای است.
این روش حتی در مورد شعائر هم صدق می کند، مثل واجب نبودن حج در حالت عدم توانایی مالی، ضروری نبودن روزه در حالت بیماری، شکسته خواندن نماز در صورت احساس خطر یا بیماری، و تیمم گرفتن به جای وضو گرفتن در شرایط فقدان یا زیانباری آب......


-- فریدون ، Apr 3, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقا حمید گرامی 2 ......... در یک نگاه سیستمیک، ساده گیری های بالا را باید کنار این واقعیت بگذاریم که مطابق قرآن حتی انجام دادن شعائر هم اختیاری است، "لا اکره فی الدین" و برای مسلمان نامیده شدن، اعتقاد به خداوند و پیغمبر کافی می باشد. قرآن با تاکید مکرر روی ارزش بالای آزادی و آگاهی انسان، برای انتخاب و تصمیم گیری او اهمیت زیادی قائل است، و حتی تقلید در اصول دین را حرام می داند.
بسته به مرحلهء تکاملی یک جامعه و انسان چه بسا در شرایط تاریخی-اجتماعی متفاوت،{مطابق استنباط شورایی و ظرفیت اجرایی مسلمین که از رهنمودهای قرآنند} ترتیب اجرا و اهمیت رهنمود ها عوض شود. بنا براین تقسیم بندی دستور العمل های قرآن به "ثابت و متغییر"، شاید زیاد متناسب نباشد چون آزادی بخشی و نسبی نگری قرآن را در نظر نمی گیرد.
نگاه سیستمیک به رهنمود های خداوند نشان می دهد که هدف محوری قرآن، رعایت حال بندگان و آسایش و آزادی آنهاست و هرگونه توجیه استبدادی و مصلحت بازی سیاسی در برابر تحقق این اهداف محکوم است. در اندیشهء توحیدی انسان ها همه برابرند و تحمیل استبداد شخصی یا طبقاتی در کارهایی که به مناسبات اجتماعی و به سرنوشت دیگران مربوط است ناقض اصل قرآنی شورااست
قرآن سرنوشت انسان ها را بدست خودشان سپرده است تا متناسب با خواست و فهمشان و در واقع مطابق با تکامل اجتماعی و لیاقتشان به رهنمودهای خداوند عمل کنند. اهمیت و ضرورت استفاده از عقل در اندیشهء توحیدی آنقدر زیاد است که رسول الله -ص- آن را در ردیف نبوت قرار داده و فرموده اند "شما دو تا پیامبر دارید یکی فرستادهء خدا و دیگری عقل شما."

بدین ترتیب ما تفسیر شخصی نمی کنیم بلکه بر اساس عقل امروزین مان از پیامبر و قرآن الگو می گیریم و در همان جهت و چارچوب عمل می نماییم. تشخیص ظلم و عدل اجتماعی هم توسط عقل انسان کار مشکلی نبوده و نیست. به همین دلیل است که مردم ما علیرغم اینکه در طول تاریخ فرصت و امکانات شناخت دقیق قرآن را نداشته اند و همواره در فشار مثلث زر و زور و تزویر بسر برده اند، به مدد عقل و فطرت انسانی شان،- و با زحمات معدود پیشاهنگان خیرخواهشان- روح و جوهرهء پیام قرآن و الگوهای مهربان آن را شناخته اند و به آنها عشق ورزیده اند. مثلآ در فرهنگ اصیل شان، اصطلاحات معنا داری مانند اصطلاح "حکومت عدل علی" و اصطلاح "راست حسینی" را ساخته اند و در محاوراتشان اصطلاح "باخدا" را برا ی افراد درستکار، و اصطلاح "خدا نشناس" را برای افراد ظالم و فریبکار بکار می برند. هرچند که فرد ظالم و فریبکار اهل ظواهر دین باشد. با تشکر از رادیو زمانه

-- فریدون ، Apr 3, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
لطفاً به آیه 24 سوره نساء توجه فرمایید. ترجمه ، کلمه به کلمه از قرآن است و عبارات داخل پرانتز نیز از ترجمه قرآت است :
{و نکاح زنان محصنه ( شوهر دار) بر شما حرام شد مگر زنانیکه (در جنگهای با کفار ) متصرف و مالک شده اید}
خوب! حالا شما بفرمایید نکاح زنی که شوهر دارد ( در خود قرآن تصریح شده است) و در جنگ اسیر شده اند چیزی جز تجاوز است؟ مسلماً مترجم محترم نمی توانسته کلمه ای جز نکاح ترجمه کند!

-- فرشاد ، Apr 3, 2009 در ساعت 02:27 PM

برادر فریدون
به نظر میرسد که شما زبانم لال در حال تقیه هستید و برای جلوگیری از وهن اسلام عزیز است که میخواهید جلوه ای انسانی به آن بدهید. یعنی واقعا شما آیه 24 از سوره نساء را نخوانده اید؟
وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا
و نيز زنان شوهر دار بر شما حرام شده اند ، مگر آنها که به تصرف شما، درآمده باشند از کتاب خدا پيروی کنيد و جز اينها ، زنان ديگر هر گاه در طلب آنان از مال خويش مهری بپردازيد و آنها را به نکاح در آوريد نه به زنا ، بر شما حلال شده اند و زنانی را که از آنها تمتع می گيريد واجب است که مهرشان را بدهيد و پس از مهر معين ، در قبول هر چه هر دو بدان رضا بدهيد گناهی نيست هر آينه خدا دانا و حکيم است.

از آنجائیکه خودتان تفسر المیزان را به بنده توصیه کردید، تقاضا میکنم تفسیر مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ را در آنجا ببینید تا مفهوم تجاوز به زن شوهردار را دریابید.


-- زیبا ، Apr 3, 2009 در ساعت 02:27 PM

فرق جهاد ابتداعی اسلامی با جنگ ازادی بخش این است که در دومی شما ملتی را ازاد میکنی که انطور که میخواهند بیاندیشند و حاکم بر سرنوشت خود شوند اما در جهاد ابتداعی اسلامی شما ملتی و کشوری را میگیرید یا انها با عقیده شما یکی میشوند یا نمیشوند.اگر بشوند که شهروند شما(یا بهتر بگوییم رعیت شما چون شهروند مفهومی مدرن است) هستند و حاکمیت شما و سلطه شما و طبقه مفسر دینی حاکم را قبول کرده اند اگر نشوید اگر مسیحی یا یهودی باشید باید جزیه بدهید در عین اینکه هم صاغرون( در عین حقارت .چون در ان زمان باج دادن نشانه حقارت بوده است) هستید اما حق ندارید ناقوس بنوازید و تبلیغ دینتان کنید و کتب ضلال رواج دهید چون از مریدان ما نباید بکاهید چون این کاهش سلطه ماست و منشا گمراهی!!! مردم است.اگر هم که اهل کتاب یهودی و مسیحی کفار ذمی نباشید که کشته میشوید(مثلا بودایی یا سکولار یا هندویی مشرک باشید کشته میشوید).
برای همین دوستان گرفتار مغالطه دیگران نشوند.انچه عرض کردم عین فقه است(فقه یعنی جمع قران و سنت.سنت مستند به قران است چون قران میگوید انچه محمد میگوید بگیرید و عمل کنید).نه التقاط فقه با لیبرالیزم غربی و اندیشه حقوق بشر و ازادی و عدالت و عدالت به مثابه انصاف .انصاف یعنی هر چه بر خود میپسندی بر دیگری بپسند و این پاشنه اشیل اسلام فقیهان است.

ما باید با پالایش شعور اخلاقی امان اتفاقا به اخلاق اصیل برگردیم واز ظلمی که فقیهان عدل معنی کرده اند از راستی که تبدیل به تقیه و توریه اش کرده اند از فتوتی که به خدعه تبدیل کرده اند رهایی یابیم.
اخلاق را به گروگان گرفته اند و انرا وارونه کرده اند جالب است که میگویند اخلاق مطلق است نه نسبی.منظورشان فقه شان است که مطلق است نه اخلاق. اخلاق را نسبی کرده اند.هر چه بر خود میپسندد بر دیگری نمیپسندند برای همین دشمن ازادی دیگران و عدالت هم هستند.رقیب ناپسندند و هر ندای ازادی خواه و برابری طلب و ضد اپارتاید فقهی هر جا باشد میخواهند نباشد.چون ایدیولوزی سلطه نباید زیر سوال رود......

-- حسین منتقد ، Apr 3, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
در مورد آیه اولی که در پاسخ به آقای فرشاد فرمودید :
اگر پدری به فرزندش بفرمایند : " چون همسایه ما شیشه ما رانشکسته لذا من شما را منع نمی کنم که به ایشان سلام کنید "
آیا پدر به همسایه لطف و نیکی کرده است یا به ابتدائی ترین وظیفه انسانی خود عمل نموده ؟

-- ایرانی ، Apr 4, 2009 در ساعت 02:27 PM

- اقاي فريدون گرامي:
1- من گفتم " از طرفي بسياري ازموارد در قرآن هست كه در چارچوب ذكر شده ايشان نمي گنجد" شما مي پرسيد: "نمی دانم کدام مواردی را که من گفته ام در قرآن نیستند. اگر مثال بزنید ممنون می شوم."
همانگونه كه ازمقايسه جملات بالا مشخص است به نظر من چيزهايي در قران هست كه در چارچوب گفته شده شما نمي گنجد ولي گفته شما گزاره بالعكس سخن مرا مطرح كرده است.

2- گفتيد رهنمودهاي قرآن، مثل قانون نيوتن است كه عمل نشدن به آن ناشي از ضعف انسان است.
اولاً، اين صرفاً يك باور ايماني است و در عرصه خردورزي نياز به ذكر دليل دارد.
دوماً، قانون نيوتن از نوع تبيين " هستها و نيستها" است و نه ازجنس رهنمود قرآني كه مربوط به "بايدها ونبايدها" است. مقايسه شما، قياس مع الفارق است.
3- ديدگاه سيستماتيك مورد اشاره شما و توضيحاتتان يك ديدگاه مومنانه است. يعني شما بايد اول به اصالت و خدايي بودن كتاب ايمان بياوريد و سپس به استفاده استمداد طلبانه از آن بپردازيد. آنچه شما مطرح كرديد تبيين يك ايدئولوزي است و از نظر شناخت و ارزيابي بيطرفانه قرآن قابل استناد نيست.
روش تحقيق شما در قرآن مثل تحقيق يك وكيل مدافع است كه با قطعي گرفتن حقانيت موكل، به تهيه مقدمات اثبات آنچه مي خواهد مي پردازد. اما تحقيق من در قرآن مثل تحقيق يك مامور آگاهي است كه بدون هيچ پيش داوري، صرفاً به دنبال كشف واقعيت است و هيچ تقدسي هم در كار او پذيرفته نيست.
4- وقتي شما از استفاده از عقل را در فهم قرآن دخالت مي دهيد، خود به خود در را به روي تفسيرهاي مختلف باز مي كنيد.
همين تفسيرهاي مختلف است كه ديدگاه ديني شما را از اهل تسنن، القاعده، علي اللهي ها، مجاهدين خلق و غيره جدا مي كند. يك ناظر بيطرف كه از بيرون به دسته بنديها مي نگرد، چه تفاوتي بين انگيزه مذهبي شما و ديگران مي تواند قائل باشد؟ چرا شما به اين اسلام واقعي دست يافته ايد ولي ديگران دست نيافته اند؟
آيا همه آنها حق پوشي مي كنند؟
آيا آنها كم هوشند؟
آيا شما مي دانيد كدام روايات درست هستند و آنها نمي دانند؟
آيا شما متدلوژي خاصي براي كشف حقيقت داريد كه آنها ندارند؟
آيا اين برداشت منطقي تر نيست كه اساساً نشاني روشن و كاملي از يك دين منحصر به فرد وجود خارجي ندارد كه همه جويندگان را به يك نقطه برساند.
5- شما از فرهنگ مردمي ياد كرديد. بخش بزرگي از مردم در ايران مقلد همين روحانيتي هستند كه غير مسلمين را نجس مي دانند. كو مهرباني؟ مي بينيد كه ريشه مهرباني در مردم را درجاي ديگري بايد بجوييد و الا همين فقها به مردم مي گويند، بي نماز غيبت ندارد. همين فقها كه مردم رساله آنها درخانه دارند، هنوز در احكامشان شان غلامي و كنيزي را به رسميت مي شناسند.
ضمناً همه مردم مي دانند، هم دربين متدينين و هم در ميان غير مذهبي ها انسانهاي درست و نادرست وجود دارد.

-- حميد ، Apr 4, 2009 در ساعت 02:27 PM

مبارزه تدریجی اسلام با بردگی
1. در عصر پیامبر(ص) در همه مناطق، رسم رایج چنین بوده است که اگر زنی در جنگ به اسارت گرفته می شده، رابطه زوجیت او با شوهرش منقطع می گردیده و اسارت او طلاق به شمار می رفته است. این در گذشته سیره عقلاء بوده و هیچ قبحی نداشته و اگر در این که این رسم برچیده شده، قبیح به نظر می رسد، دلیلی نیست بر این که در گذشته قبیح بوده است.
2. تردیدی نیست که بردگی انسان اعم از زن و مرد عارضه ای بوده است که در گذشته دامن گیر جامعه بشری شده و رایج و ریشه دار گردیده بود و به طور طبیعی مبارزه با یک رسم غیر انسانی ریشه دار و رایج جز به روش تدریجی ممکن نیست. اسلام ضمن امضای اصل این رسم با وضع قوانینی برای آزادی بردگان و نیز متعادل ساختن قوانین خشن گذشته سعی در برچیدن آن داشته است.
نقل است که وقتی طلحه و زبیر بر علی (ع) اعتراض کردند که چر سهم آزادگان و بردگان را از بیت المال یکسان می دهی، پاسخ داد: این رسمی است که شما پدید آوردید و گرنه همه فرزندان آدم اند و همه از آدم آزاد متولد شدند.
در قرآن آزادی برده (فک رقبه) شرط نجات از گردنه دوزخ دانسته و کفاره برخی از گناهان آزادی برده قرار داده شده است. سیره پیشوایان دین ما نیز خرید برده و آزاد کردن آنها بوده است.
3. اسلام در دوره خودش سیره عقلاء را با رویکرد اصلاحی امضاء کرده و هر زمانی که آن تغییر کند، چنان که امروز درباره برده داری چنین است، اسلام سیره جاری این عصر را تأیید می کند. بنابراین دوستان نبش قبر نکنند و مرده از گور درنیاورند. امروزه برده داری و احکام آن منسوخ است و لذا نمی توان آن را اسلامی تلقی کرد.

-- نکونام ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

از زمانه گرامی میخواهم لطفا اینهمه که من را سانسور میکنه این یکی رو دیگه بگذارید منتشر شود:


بنده اسلام دوی رایج نزد فقیهان را نقد میکنم نه اسلام اقای نکونام را. اول توصیف اسلام رایج میکنم بعد نقدش میکنم.حالا در نفس الامر اسلام چیست یا انچه اقای نکونام میفرماید نفس الامر است یا اسلام رایج الان موضع من نیست.یعنی بحث شناخت اسلام یک نیست.بنده اسلام دو را دارم نقد میکنم. یعنی فقه رایج و مصطلح را.وقتی میگویم فقه یعنی قران و سنت .منظور تفسیر رایج از ان دو است.

بنابر این حرفهای اخری که جناب نکونام زدند به قول اقای ایرانی ما هیچ مشکلی با حضرت ایشان نداریم.و تایید میکنیم.کاملا در این موارد شبیه ما هستند.به نظر بنده ان اصول اصول مشترک انسانی است.ولی در فقه رایج و حکومت امروز و دیروز کم رنگ است.ان اصولی که میگویید تبعاتی دارد که در این فقه رایج و حکومت رایج نیست.بنابر این اشکال بر نکونام گرامی هست که شما باید ناقد سیستم حکومتی خودتان که از ان دفاع میکنید باشید و توجه کنید که ایا افات ان سیستم ذاتی ان سیستم است یا عرضی.من میگم ذاتی است.شما میگید عرضی است.اختلاف ما و شما در این است.اما شما افکارتان را دقیقا مطالعه کنید و با سیستم موجود تطبیق کنید احتمالا به نتیجه ما خواهید رسید. شاید ما به شما برسیم که بنده فعلا در خودم نمیبینم چون گرفتاری در شناخت اصل عدالت در ان فقه دارم و ان فقه را الان غیر اخلاقی میدانم(یعنی بعضی قسمتهای اصلیش را که اشاره کرده ام نه همه اش).بنده فقط فکر میکنم باید دنیای ما را بهتر تصور کنید و همچنین اصل جوهری عدالت را.بنده دنیای شما را میتوانم تصور کنم .شما هم دنیای مارا تصور کنید.یعنی خود را جای ما بگذارید.دیگر عرضی نیست جز ارزوی توفیق برای بنده و شما در این راه خطیر و یافتن ایمان و متعلق ایمان صحیح.

-- حسین منتقد ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای حسین منتقد به درستی اشاره کردند که دوستان دیندار در حال مغالطه هستند. سیستم معتبر فهم اسلام همان فقه است یعنی قرآن و سنت. سنت هم تاریخ زندگی پیغمبر است یعنی هرآنچه محمد کرد و هر آنچه محمد گفت. پس این سخنان که من فقط قرآن را قبول دارم و تاریخ را جعل کردند و ... معنی نمیدهد چون قرآن را هم با کمک تاریخ تفسیر میکنند.
نمونه اش سن ازدواج و زناشویی است. کجای قرآن ذکری از سن ازدواج شده؟ ولی فقها از سنت رسول میفهمند که سن زناشویی با دختربچه 9 سال است و حتی با دختربچه کوچکتر از 9 سال هم میشود ازدواج کرد و حتی کام جنسی هم برد. اینها از ازدواج محمد با عایشه برداشت شده است پس حرفی در آن نیست.

-- زیبا ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

حمید گرامی
1-باز هم مثال نزیدید. یعنی اینکه دلیلی برای ادعایتان ندارید؟
2- مشابهت قوانین اسلام با قانون نیوتن به دلیل طبیعی بودن آنهاست. همچنانکه قانون نیوتن با فرمول خود قانونمندی نیروی جاذبهء زمین را تبیین می کند قوانین قرآن هم قانونمندی حیات و زندگی بشر را تبیین و فرمولیزه کرده اند. اگر غیر از تصور می کنید باید مثال بزنید و نمونه بیاورید.
-2-1- لطفآ توضیح بدهید [قانون نيوتن از نوع تبيين " هستها و نيستها" است] یعنی چه ؟
2-- نوشته اید [رهنمود قرآني ... مربوط به "بايدها ونبايدها" است]
این هم یک ادعاست است که سازندگانش دلیلی برای اثبات آن ندارند جز عرضهء یک تصویر ارتجاعی از اسلام. قرآن فقط قانونمندی های حیات و ضرورت آنها را می گوید و اختیار و انتخاب را به خود انسان ها سپرده است.

4- نوشته اید[ دیدگاه شما مومنانه است ... روش تحقيق شما در قرآن مثل تحقيق يك وكيل مدافع است.... اما تحقيق من در قرآن مثل تحقيق يك مامور آگاهي است.]
به به !! به به !! به شما تبریک می گویم !!!
فقط یادتان باشد که این مارک ها و اصطلاحات مطلق بینانه دیگه کهنه شدن.
5- نوشته اید : وقتي شما از استفاده از عقل را در فهم قرآن دخالت مي دهيد، خود به خود در را به روي تفسيرهاي مختلف باز مي كنيد.]
این هم یک نظر است دیگه!
یعنی می گویید برای درک فرمول ها و قوانین علمی عقلمان را بکار نیاندازیم! به به
6- باز هم مطابق ذهنیت خودتان نوشته اید : [چرا شما به اين اسلام واقعي دست يافته ايد ولي ديگران دست نيافته اند؟]
دارید اثبات می کنید که از نظر و روش تحقیقی من اطلاع ناقصی دارید. اگر به کامنتی که در پاسخ خانم زیبا نوشته ام نگاه می کردید می دیدید که من حتی به وی مخالف اسلام است تاکید کرده ام که چه بسا ایشان یک مسئلهء قرآنی را بهتر از من بفهمند.
6- بهتر است توصیحات مرا در مورد فرهنگ مردمی یک بار دیگر بخوانید . شاید شما فرهنگ مردمی را معادل با فرهنگ آخوندی می دانید. ولی نظر من بر عکس است.

-- فریدون ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

این فرمایشی که اقای نکونام میکنند که از علی نقل شده است که انچه از بیت الامال(که اکثرش یا حداقل قسمت عظیمی از ان غنیمت!! از بلاد کفر!!! بوده است.یعنی گرفتن از دیگران و تقسیم بین خودی ها)بین بردگان و ازادگان مساوی تقسیم میکنم و مورد اعتراض طلحه و زبیر قرار میگیرد به نظر بنده در صورت پیش فرضهای قرانی باید حق را تا حدودی به طلحه و زبیر داد.چون در قران در مورد قصاص این دو را برابر ندانسته است(یعنی اگر یک ازاد برده رابکشد ولی دم باید پولی هم به عنوان دیه پرداخت کند.این مسیله در مورد زنان هم همین امروز هست.).هر چند این امر یک قیاس است اما طلحه و زبیر به خودشان میگویند این قران این دو را برابر ندانسته و طلحه و زبیر میگویند این خدای قران که چنین گفته پس این مساوی نبودن غنیمت هم شرعی تر و قرانی تر است.جالب است در جنگ با بصریان و جنگ جمل علی تصرف زنان مسلمان قوم بغی(اهل جنگ جمل) را جایز ندانست.اعراب اعتراض کردند که این در مورد زنان کفار جایز است اما در مورد اهل بغی (مخالفین علی در بصره و اهل جنگ جمل ) جایز نیست؟ بعد میگفتند تازه تو خون انها را برما حلال کردی حالا چرا تصرف(تجاوز به زبان امروزی یعنی همان چیزی که در دارفور سودان انجام میشود و مورد تایید اقایون هم هست با فرستادن سفرایشان به انجا) زنان و فرزندانشان و مالشان را برما حلال نمیکنی؟در حقیقت ان اعراب اعتراضاتشان به علی قرانی است.البته از راه قیاس.
یک چیزی هم اقای نکونام به ان توصیه کرده اند که در فقه امروز اغلب وجود ندارد و انهم تنقیح مناط است.چیزی که جناب جعفر نکونام ان را به ما دعوت میکند.در حالیکه تنقیح مناط در فقه شیعه مردود شناخته شده است.چون مصالح خفیه که در فقه فرض میکنند باعث میشود که هیچ تنقیح مناطی صورت نگیرد.چون هر چیزی اگر مصالح خفیه داشته باشد شما نمیدانید ان مصلحت چه بوده که تنقیح مناط بکنید.این هم مشکل ساختاری روش اقای نکونام است که با فرضیات فقهی نمیخورد.

البته ان دو حرف علی اگر خوشایند یک مفسر امروزه نباشد میتواند به سادگی ان دو حرف را مخالف قران بداند و ان روایت را به دیوار بزند.(به همان روش که بالا که گفتم یعنی مخالفت با قران)
تا مبانی اخلاقی(یا غیر اخلاقی ) این دین(یاهمون عدالت و تیوری عدالت.عدالت نه به معنی رایج که وضع هر چیزی در جایش که بی خاصیت ترین تعریف است و عین طبیعیات ارسطوی است) مشخص نشود نمیشود کار به جایی برد و لایزالون المختلفین.واز این قران و فقه هم مولوی درمیاید هم بن لادن .بنده خودم تمام اعمال بن لادن را با فقه شیعه و سنی توانایی دارم توجیه کنم.همین الان اگر بطلبید.تا تکلیف اخلاق و عدالت مشخص نشود از فقه هیچ خاصیتی بیرون نمیاید.اکثر افعال قابل توجیه میشود.چه کشتن هزاران نفر در زندان با استنادبه بنی قریظه چه کشتن 300 هزار نفر در دارفور سودان و تجاوز به زنانشان با فتوی فقهای انجا.شما فکر کنید صربهای بوسنی با زنان مظلوم مسلمان بوسنی همین کار را میکردند اما هیچ وقت این کار را مقدس یا فقهی عادلانه نمیدانستند.امان از روزی که این کار مقدس بشود.که در فقه شده است.

-- حسین منتقد ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

یک مشکلی دیگری غیر از کامنت قبلی که نوشتم (در مورد امام اول شیعیان علی بن ابیطالب و تقسیم غنایم و اعتراض طلحه وزبیر) و جناب جعفر نکونام دارند این است که میگویند اینقدر این تابوت برده داری را در نیاورید و به رخ ما بکشید.این دیگر در اسلام نسخ شده است.

اما مشکل ما یک چیز دیگر است.مشکل ما ایشان نیست .مشکل ما مطهری و علامه طباطبایی زمان به قول رهبر کشور یعنی اقای ایت الله مصباح یزدی که به قول بزرگان فقه حکومت از مفاخر قرن اخیر شیعه هستند میباشد که میگویند اگر امروز باز جنگ شود برده میگیریم (در حقیقت باب بردگان فقه نباید هیچ وقت تعطیل شود چون مصداقش بالاقوه وجود دارد درصورت جهاد با کفار) وانها را تربیت اسلامی میکنیم و به بلادشان میفرستیم.

-- حسین منتقد ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

پیرامون آیهء 24 نساء -1-
سلام
خیلی سعی کردم این مطلب را که یک پاسخ ضروری به دوستان است کوتاه و فشرده بنویسم اما بهتر از این نشد. امیدوارم که باعث زحمت شما نگردد. متشکرم

فرشاد گرامی

اگر اصل آیه را می نوشتید معلوم می شد که بر خلاف نوشتهء شما، ترجمه تان از این آیه [ترجمه ، کلمه به کلمه از قرآن ] نیست. نوشته اید [عبارات داخل پرانتز نیز از ترجمهء قرآن است]!! منظورتان از این جملهء مبهم چیست ؟ یعنی هر آنچه مترجم شما نوشته درست و دقیق است ؟ در کجای این آیه از زن شوهر دار اسیر شده در جنگ صحبت شده است ؟ مگر در دوران مردسالاری که حیات انسان ها و بخصوص درگیری ها، وابسته به نیروی جسمی مردان بوده، زنان هم در جنگ شرکت می کردند؟ و آنگهی جنگ های مسلمانان که تهاجمی نبود بلکه دفاعی بوده پس چگونه می توانستند بر خلاف دستور خداوند زنان بیگناه را اسیر بگیرند ؟

این آیه اتفاقآ از آیات نمونهء قرآن در رهنمود به پرهیزگاری و ایجاد مناسبات سالم قانونمند اجتماعی و رعایت حقوق زنان است. اما مترجم آخوند شما با تحمیل نظر و فرهنگ فئودالی خودش به آیه، عکس منظور قرآن را به شما و خوانندگانش عرضه کرده است. و اگر از وی بپرسید این معنی را چگونه از عبارات آیه گرفته هیچ پاسخ درستی ندارد جز اینکه آن را ناشی از یک عادت ارثی و تقلیدی بدانیم.
لغت نکاح ( ازدواج ) را به معنای عمل و تجاوز جنسی گرفته اید تا معنای دلخواهتان را بر آیه تحمیل نمایید در صورتی که نکاح همچنانکه همه می دانند و در عرف عمومی هم هست به معنای ازدواج ، ازدواج ظابطه مند و تشکیل زندگی دوجانبه دادن با رعایت حقوق متقابل است. این گزاره ء ارزشمند در ادامهء همین سورهء یعنی آیهء بعدی - ۲۵ نسا- آمده است. که به دلیل کمی جا از نوشتن آن صرفنظر میکنم. اگر اصل آیه را می نوشتید ایراد ترجمهء شما زود معلوم می شد اما شما این کار را نکرده اید و ظاهرآ از ارائهء آیه پرهیز داشته اید.

این هم اصل آیه که گزارهء آن از آیهء قبل شروع شده و در آنجا افرادی را که مسلمانان مجاز به ازدواج با آنها نیستند ، فهرست کرده است:
وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاء إِلاَّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَأُحِلَّ لَكُم مَّا وَرَاء ذَلِكُمْ أَن تَبْتَغُواْ بِأَمْوَالِكُم مُّحْصِنِينَ غَيْرَ مُسَافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِيمَا تَرَاضَيْتُم بِهِ مِن بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿۲۴﴾
ترجمه:
و بر شما مقرر شده است { که ازدواج نکنید} با زنانی که شوهر دارند مگر اینکه {آن زنان} از{ گروه} "ملکت ایمان" هایتان باشند غير از اينها براى شما حلال است كه با {تقبل هزینه از } اموال خود با پاکدامنی خواستار ازدواج باشید. نه با بی عفتی، و چون از (زندگی با) آنان برخوردار می شوید به عنوان یک وظیفه به آنان " مهریه " بدهيد و بر شما ایرادی نيست كه آنسان که میخواهید با يكديگر توافق كنيد. مسلما خداوند داناى حكيم است.

امافارغ ازنظرگاههای ارتجاعی ومغرضانه "ملکت ایمان ها" چه کسانی هستند ؟
توضیح کامل تاریخی و لغوی در مورد اصطلاح ملکت ایمان در اینجا ممکن نیست. مختصرآ اشاره می کنم که این نیز یک اصطلاح معمولی برای مومنان و از جهت شناخت و ارزشگذاری آنها بوده است . همچنانکه مکیان نقل مکان کرده به مدینه را مهاجر و یثربی های یاری دهنده را انصار می گفتند برای گروه از دشمن پیوسته نیز اصطلاح معتبر "ملک ایمان" را ساخته بودند.
این گروه از مسلمین چون خانه و کاشانه ای نداشتند، ناچارآ در خانه های مسلمین اولیه اسکان داده می شدند و تحت سرپرستی و حفاظت آنان قرار می گرفتند. انتخاب لغت چند بعدی "ایمان" [ EYMAAN ] برای این عبارت; ارزش معنابی ای را که قرآن برای این زنان قائل شده می رساند. ایمان هم به معنای دست راست و خوش یمن و سعادتمند است و هم به مفهوم سوگند و عهد و پیمان است.......

-- فریدون ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

پیرامون آیهء 24 نساء -2-

....بدیهی است که در زمان نزول قرآن و حضور پیامبر این عبارت مثل سایر عبارات قرآن معنای ساده و روشنی داشت. اما پس از آنکه مسلمین از رهبری ذیصلاح مورد نظر قرآن و پیامبر محروم شدند و حکومتی که پیامبر بنا کرده بود به امویان که سردمداران مشرکین و دشمنان دیرینهء قرآن بودند تحویل داده شد ، مسلمین هم از محتوای قرآن فاصله گرفتند و در فهم برخی مفاهیم مهم آن با مشکل مواجه شدند. دستگاه صدها سالهء خلافت، در زمینه ای از سختی های جغرافیایی ،همگام با تصرف امکانات مادی و معنوی مسلمانان و غارت کشورهای دیگر ،و قتل و زندان نوادگان و رهروان پیامبر، هم با تبلیغات و هم با ایجاد مناسبات استثمارگرانه و خشونت بار به تحمیل فرهنگ ظالمانه و ضد توحیدی خود بر معانی قرآن پرداخت و چنان شد که اندک اندک مسلمین از هماهنگی فرهنگی با تغییرات زمان و تحولات زبان عاجز ماندند و امکان و استعداد درک توحیدی و همه جانبهء بسیاری از مفاهیم قرآن از جمله اصطلاح ملکت ایمان را از دست دادند و معنایی متناسب با مناسبات ظالمانهء حاکم از قبیل کنیز و برده - و اسیر جنگی مترجم شما- از آن تصور کردند. جالب است که این مترجمین چون درک درستی از این اصطلاحات ندارند در آیه های مختلف معانی متفاوت به آنها داده اند.

قبلآ هم نوشتم که مطابق عقل و علم شناخت درست قرآن تنها با یک نگاه سیستماتیک میسر است و به قول علامهء قرآن را باید به کمک قرآن فهمید. با این نگاه سیستماتیک می بینیم که ملکت ایمان های آیهء ۲۴ سورهء نساء در آیهء ۱۱ سورهء ممتحنه تعریف و مشخص شده اند. این زنان که قبلآ شوهر داشتند وقتی به مسلمین می پیوستند مطابق مواضع اعلام شده ء علنی مبتنی بر انتخاب آگاهانه شان ، عقدشان با شوهرانشان که از جبههء دشمن بودند فسخ می شد. آن زنان مسلمان در واقع بطور یکجانبه از شوهران خود طلاق می گرفتند! همچنانکه مظابق همان مواضع اعلام شده عقد زنانی هم که از شوهران مسلم به جبههء دشمن می رفتند نیز فسخ می گردید و هر دو گروه ملزم به پرداخت مخارج مربوطه بودند:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لَا هُنَّ حِلٌّ لَّهُمْ وَلَا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَآتُوهُم مَّا أَنفَقُوا وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَلَا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ وَاسْأَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَلْيَسْأَلُوا مَا أَنفَقُوا ذَلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ﴿۱۰﴾
اى كسانى كه ايمان آورده ايد چون زنان با ايمان {از اردوی دشمن } بسوی شمامهاجرت کنند آنان را بيازماييد خدا به ايمان آنان داناتر است پس اگر آنان را باايمان تشخيص داديد ديگر ايشان را به سوى كافران بازنگردانيد نه آن زنان بر ايشان حلالند و نه آن [مردان] بر اين زنان حلال و هر چه خرج [اين زنان] كرده اند به [شوهران] آنها بدهيد و بر شما گناهى نيست كه ----در صورتى كه مهرشان را به آنان بدهيد با ايشان ازدواج كنيد-----و به قوانین [ظالمانه و مردسالارانهء ] کافران اعتناء نکنید و آنچه را شما [براى زنان خود كه به كفار پناهنده شده اند] خرج كرده ايد [از كافران] مطالبه كنيد و آنها هم بايد آنچه را خرج كرده اند [از شما] مطالبه كنند اين حكم خداست [كه] ميان شما داورى مكند و خدا داناى حكيم است.

بنا بر این ملکت ایمان های شوهر دار در واقع از نظر قانونی شوهر نداشتند اما شاید به خاطر احترام به آنها و یادآوری موقعیت خاصشان -چون معمولآ مخفیانه و ناگهانی از دشمن جدا می شدند و فرصت تصفیه حساب کامل با شوهرانشان نداشتند. - با قید غیر التزامی شوهردار مشخص شده اند.

بدیهی است که ما بعنوان مسلمان مجاز نیستیم معنایی خودسرانه و بی ظابطه برای عبارات قرآن بسازیم بلکه آنچه که از این قبیل ارائه می دهیم به پشتوانهء آیات قرآن و متکی به یک درک تاریخی و زبان شناسانه از این عبارات است. هر چند که شاید به دلیل شدت گرفتاری مسلمین در شرایط و تاریخ طویلی که به آن اشاره شد ما هنوز از درک شکوهمندی کامل و مفهوم دقیق این آیات و اصطلاحات عاجزیم و به دانش، پژوهش و زمان بیشتری نیاز داریم.
با تشکر از رادیو زمانه

-- فریدون ، Apr 5, 2009 در ساعت 02:27 PM

- آقا فريدون
در مورد مثال موردي كه در قرآن هست ولي در چارچوب گفته شما :
" اسلام دین توجه به فطرت پاک انسانی و هدفدار بودن حیات و بخصوص رعایت حقوق بندگان خدا و اقدام به مناسبات سالم و آزاد اجتماعی است."
نمي گنجد:
1- آياتي كه مربوط به مسائل اين جهاني بين محمد و زنان او است و دوستان اشاره كردند.
2- آياتي كه تجاوز به زن شوهردار تصاحب شده از اردوگاه كفار در جنگ را مجاز مي شمارد و دوستان به آن اشاره كردند.
3- آياتي كه دعوت به جنگ با غير مسلمين مي نمايد و دوستان اشاره كردند.
4- آياتي كه در آن غير مومنين به حيوانات تشبيه مي شوند و آقاي گنجي اشاره كردند.
5- آياتي كه به توصيف غير واقعي پديده هاي ظبيعي مثل شهابها، هفت آسمان و غيره مي پردازد و در همين سري مقالات و ذيل آنها به آنها اشاره شد.
6- مورد مهم ديگر اين كه در مجموع خداي معرفي شده در قرآن بيشتر به يك ارباب خشن مجهز به داغ و درفش كه بايد به خاطر قدرتش دائم او را تمجيد كرد، مي ماند تا خداي عرفا كه مظهر عشق و زيبايي است.

آقاي فريدون، در خصوص موارد ديگري كه در پاسخ به نظرات من فرموديد، نيازي به پاسخ مجدد نمي بينم. ارزيابي و قضاوت را به خوانندگان واگذار مي كنم.

-- حميد ، Apr 6, 2009 در ساعت 02:27 PM

اسلام، دین زنده و جاوید
اگر کسی با تحقیق علمی بر روی سیره قرآنی و نبوی مطالعه کند، به وضوح نکات ذیل را در می یابد:
1. احکام اسلام چیزی جز احکام عقل (عقل عملی= حسن و قبح عقلی) و احکام عقلاء (توافق افراد بشر = آداب و سنن دینی) نیست؛ یعنی مصالح خفیه ندارد. احکام دین را در اصل، خود بشر جعل کرده است و انبیاء آن را امضاء و در مواردی تصحیح کردند. چطور چیزی را که خود بشر جعل کرده است، ملاک و مناط و راز و رمز آن را نداند و نشاسد؟ احکام عقلی اش مثل عدالت ورزی و احسان و انفاق و مانند آنها صحت و ضرورتشان با عقل فطری بشری قابل فهم است. احکام عقلائی نیز همان آداب و رسوم قومی است که لزوماً توجیه عقلی ندارند؛ مثل صد شتر قرار دادن برای دیه قتل. هرگز عقل درباره آن حکمی ندارد و اگر پنجاه تا شتر هم قرار داده می شد، عقل درباره آن ساکت بود. شرط صحت چنین احکامی این است که با حکم عقل (عقل عملی) معارضت نداشته باشد.
2. نصف بودن حقوق زنان و بردگان از زمره احکام عقلائی است. عقلای قرون گذشته آن را جعل کرده بودند و هیچ قبحی هم برای آنها احساس نمی کردند و این به شرایط فرهنگی و رشدی زنان و بردگان در گذشته بر می گشت. اما اکنون عقلاء چنین چیزی را بر نمی تابند. اسلام نیز نظر به این که دأبش امضای سیره عقلاء است، نمی تواند، در شرایط معاصر احکام گذشتگان را درباره زنان و بردگان بپذیرد.
3. من برای تأیید سخن خودم تنها به دو آیه قرآن استناد می کنم که در آنها همه انسان ها اعم از زن و مرد یکسان دیده شده اند و تصریح شده است که هیچ کسی به لحاظ جنسیت و نژاد و مانند آن بر دیگر برتری ندارد، جز به تقوا و پاکی که همه می توانند از آن برخوردار شوند. این یک حکم عقلی است که بر سایر احکام شرعی حاکم است.
‏يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيراً وَ نِساءً (نساء،1)؛ ای مردم از پروردگارتان پروا کنید که شما را از یک تن آفرید و همسرش را از جنس او آفرید و از آن دو مردان و زنان بسیاری را تکثیر کرد.
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ(حجرات،13)؛ ای مردم، ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را گروه ها و جمعیت ها قرار دادیم تا از همدیگر باز شناسید. گرامی ترین شما نزد خدا پرواپیشه ترین شماست.

-- نکونام ، Apr 6, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب نکونام عزیز در ارتباط با برده داری با کمال تعجب میفرمایند "بنابراین دوستان نبش قبر نکنند و مرده از گور درنیاورند"
من با اجازه ایشان، این سخن را که قرآن را و تاریخ اسلام را نبش قبر نکنید به عنوان شکست استدلال ایشان می انگارم. مگر از دینتان خجالت میکشید که نبش قبرش نکنیم؟
نکونام گرامی میفرمایند برده داری در آن دوران قبیح نبوده ولی الان که قبیح است در اسلام هم منسوخ شده. بنده عرض میکنم:
1- مگر اسلام نقشی در حذف این رفتار غیر انسانی داشته؟ تا زمانیکه مسلمین عزیز زورشان میرسید کشورگشایی میکردند و برده هم میگرفتند. حالا که در موضع قدرت نیستند. شرط آن است که شما در موضع قدرت باشید و یک عمل غیر انسانی را باطل کنید.
2- جسارتا یادآور میشوم که ابطال برده داری باید توسط فقها اعلام شود.
3- در دوران قبل از اسلام گویا زنده به گور کردن دختران هم قبیح نبوده ولی اسلام آن را رد کرد. به نظر شما برده داری و تجاوز به زن شوهردار کم اهمیت بوده که اسلام آن را تایید کرده؟ با توجه به نفوذی که محمد در بین پیروانش داشت فکر میکنید نمیتوانست این موارد را باطل کند؟
در ضمن برده داری چیزی است و همبستری با زن برده که شوهر هم دارد مطلبی دیگر. خواهش میکنم توجه بفرمایید که پیغمبر از شدت غیرت، ازدواج همسرانش را بعد مرگ خودش تحریم کرد یعنی حتی عایشه که زنی جوان بود تا آخر عمر نبایست ازدواج میکرد چون ام المومنین بود ولی مرد آزاد میتواند زن برده ای را که شوهر دارد تصاحب کند.

-- زیبا ، Apr 6, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون عزیز
میدانستید که شما یک نابغه هستید؟ چیزهایی کشف می کنید که 1400 سال است به ذهن احدی از مسلمانان خطور نکرده است! تاکنون فکر کرده اید که دارید اسلامی را که خود دوست دارید می سازید و معرفی می کنید نه اسلام محمد را.
دوست عزیز، شما در کمال ناباوری، معنای روشن عبارت "ملکت ایمانکم" را به یک معنای اختراعی جدید تغییر دادید تا شاید محمد را نجات دهید. دوست عزیز، 1400 سال است همه فرق اسلامی به همراهی تاریخ واضح اسلام، این عبارت را جوری معنا کرده اند که "زنان شوهر دار اسیر شده" (مثل زنانی که مسلمانان، ازبنی قریظه اسیر گرفتند) را در بر می گیرد.
آیا در منطق شما، هرگونه که خواستید می توانید معنای کلمات قرآن را جابجا کنید تا اسلام ذهنی شما از آسیب در امان بماند؟ آنوقت آیا می توانید بر بهائیان خرده بگیرید که چرا "خاتم النبیین" را جوری معنی می کنند که راه برای پیامبری پیامبرانشان باز شود؟ حداقل آنقدر وسعت دید داشته باشید که نتایج بلافصل حکم خود را پیش بینی کنید.
دوست عزیز، تمام اخلاق و دین در یک چیز خلاصه می شود که البته اغلب مدعیان دینداری از آن بی بهره اند: "به همانی که حکم می کنید محکوم می شوید"

-- کامران ، Apr 6, 2009 در ساعت 02:27 PM

حمید گرامی

باز هم که مثال نزدید!
حواله دادن به مطالب دیگران که مثال قرآنی نیست. مثال از قرآن بزنید و بگویید آیه های متضاد با گفته های من کدامند ؟ و مطابق کدام آیه ها [چيزهايي در قران هست كه در چارچوب ...{گفته های من} نمي گنجد] ؟ تا من بتوانم با بررسی و نقد آن،- ادعای شما را رد یا قبول کنم . در چنین صورتی سپاسگذار جنابعالی خواهم بود.

-- فریدون ، Apr 6, 2009 در ساعت 02:27 PM

خانم زیبای گرامی
فرمودید : "جسارتا یادآور میشوم که ابطال برده داری باید توسط فقها اعلام شود."
ببینید چند سال پیش وقتی واتیکان بدلیل رفتار ابلهانه کلیسا با گالیله خود را مورد تمسخر خاص و عام دید سرانجام اعلام کرد که " گالیله را بخشیده است تا ممانعتی از ورودش به بهشت نباشد" یعنی هنوز هم که تصویر گرد زمین از کره ماه برداشته شده واتیکان حاضر نیست آنرا بپذیرد .
علمای ایران نیز نهایتا خواهند گفت : " اگر کسی بخواهد می تواند برده نداشته باشد ولی چون سنت رسول بوده نمی تواند بر علیه آن سخنی گوید "
مقایسه بین اقدامات حمورابی و کوروش بزرگ نشان میدهد همین برده داری که از دید ایرانیان این همه زشتی و پلیدیست از دید ادیان سامی چقدر عادی و پذیرفته شده است . در فرهنگ اصیل ما همزیستی کلیه ادیان در یک سرزمین همچون زمان اشکانیان بسادگی امکان پذیر است . لکن در فرهنگ حمورابی ( سامی ) افتخار در قتل عام مردم و سپردن شهرها به مارها و عقربهاست .

-- ایرانی ، Apr 7, 2009 در ساعت 02:27 PM

واقع بینی، نه خیال پردازی
زیبا خانم محترم می فرمایند: «در دوران قبل از اسلام گویا زنده به گور کردن دختران هم قبیح نبوده ولی اسلام آن را رد کرد. به نظر شما برده داری و تجاوز به زن شوهردار کم اهمیت بوده که اسلام آن را تایید کرده؟ با توجه به نفوذی که محمد در بین پیروانش داشت فکر میکنید نمیتوانست این موارد را باطل کند؟»
من عرض می کنم:
1. برده داری که رسمی فراگیر در همه اقوام قرون گذشته بوده است؛ حتی اروپایانی که اکنون قبله آمال و آرزوهای برخی اند. چنین رسمی را هیچ کسی به سادگی و به طور دفعی نمی تواند برچیند. لذا آن را نباید با زنده به گور کردن دختران که در برخی از قبایل عرب و نه همه آنان واقع می شده، همسان پنداشت.
سیره عقلاء در مواجه با رسوم ریشه دار و فراگیر، رویکرد اصلاح تدریجی است؛ نه اصلاح دفعی. شما هرگز در عصری که برده داری رایج بوده، زندگی نمی کردید که سختی مبارزه با آن را به روشنی درک کنید. نمونه مشابه آن در دوره معاصر مبارزه با مواد مخدر است. آیا می توان با مواد مخدر به طور دفعی مبارزه کرد؟
2. قبح رسوم مطلق نیست؛ بلکه نسبی است و از عصری به عصر دیگر و نیز از جامعه ای به جامعه دیگر تفاوت دارد. برای مثال، شما نمی توانید، به دلیل این که کروات زدن در ایران قبیح است، حکم کنید که در کشورهای دیگر هم قبیح است. وقتی رسمی فراگیر باشد، قبح ندارد. در قرون گذشته هرگز اسیر و کنیز گرفتن همسران جنگجویان دشمن قبحی نداشته است.
3. باید توجه داشت که همیشه شرایط جنگی با شرایط عادی تفاوت داشته است. در شرایط جنگی حتی افراد اعم از مرد و زن کشته می شوند و به بردگی گرفتن زنان و مردان شرکت کننده در جنگ در چارچوب قانونی خاص در قیاس با قتل، رسمی انسانی بوده است که اسلام آن را برای دوران گذار امضاء کرده بود؛ نه برای همیشه.

-- **نکونام** ، Apr 7, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
این شما هستید که معنای قران را تحریف می کنید. اولاً آن مترجم مترجم من نیست! من 3 ترجمه از قرآن های موجود در ایران را دیدم و همه چنین ترجمه کرده اند!
ثانیا شما می گویید لغت نکاح به معنی ازدواج شرعی و ضابطه مند است. می شود بگویید چگونه می توان با زنی که شوهر دارد ازدواج ضابطه مند انجام داد؟!
ضمنا شما خانم زیبا را خواندن کتاب علامه طباطبایی توصیه کردید. لطفا به تفسیر المیزان مراجعه فرمایید : جلد 4 صفحه 424 :
000
{و ظاهرا مراد از كلمه ((محصنات )) در آيه مورد بحث معناى دوم باشد، يعنى زنانى كه ازدواج كرده اند نه به معناى اول و سوم ، چون آنچه از زنان خارج از چهار طايفه نامبرده در آيه ، ازدواجشان حرام است تنها شوهردارشان است ، خواه عفيف باشند و يا نباشند، و چه اينكه آزاد باشند يا كنيز.
پس هيچ وجهى به نظر نمى رسد كه كسى بگويد: مراد از كلمه ((محصنات )) در آيه شريفه ، زنان عفيف است ، با اينكه حكم حرمت ازدواج اختصاصى به عفيف ها ندارد. }
توجه فرمودید که علامه طباطبایی هم محصنات را به معنی زنان شوهردار معنی کرده است.
اما در باره الا ما ملكت ايمانكم ایشان ضمن اینکه روایت زنان اسیر شده در جنگ را هم آورده اند و به دلیل ضعیف بودن سند رد کرده اند، چنین نتیجه گرفته اند که منظور کنیزانی است که یک فرد دارد و حتی اگر آن کنیز را شوهر داده باشد، می تواند با او زناشویی کند! توجه می فرمایید جناب فریدون! دین عزیز شما می گوید که فرد می تواند کنیز خود را به کسی شوهر بدهد و در عین حال خودش هم با کنیز رابطه زناشویی داشته باشد!!

-- فرشاد ، Apr 7, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب ایرانی
بنده متوجه فرمایش شما هستم اما بعید میدانم فقها مانند کلیسا حالا حالاها عقب نشینی کنند زیرا فشار از ناحیه افکار عمومی کشورهای مسلمان برآنها آنقدر زیاد نیست. علت آن است که اصلا فضای مباحثه چندان باز نیست و خردگرایان بلافاصله تکفیر میشوند و مردم هم از ترس عبور از تابوهای مذهبی شان ترجیح میدهند در این موارد زیاد فکر نکنند.
عرض من این است که اینجا ما با مسلمانانی مثل آقای نکونام طرفیم که میگویند مرتد نجس نیست و با آزادی عقیده هم مشکلی ندارند و برده داری منسوخ شده و زن و مرد حقوق مساوی دارند. ولی ایشان در مقامی نیستند که بشود به عقایدشان استناد کرد چون فقیه نیستند.

-- زیبا ، Apr 8, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقای نکونام
واقعا سخنانتان در پاسخ به خانم زیبا دنیای مغالطه است .
فرمودید : "برده داری که رسمی فراگیر در همه اقوام قرون گذشته بوده است؛ "
مگر بت پرستی - شراب خواری - چند همسری زنان -... در میان اعراب قبل از اسلام فراگیر نبوده است ؟
چرا محمد در قران امور فوق را با تحکم نکوهش میکند ولی در مورد برده داری نه تنها نکوهش نمی کند بلکه حد اقل سکوت هم نمی کند و آنرا صریحا تجویز می نماید ؟
آیا اگر انسان سکوت کند به لال بودن و نداشتن هیچ پیامی متهم می شود ؟

-- ایرانی ، Apr 8, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
من از شما یک سوال دارم. تا آنجا که من از حرفهای شما فهمیده ام شما معتقدید که نمی توان به حرفهای مورخین اسلام نظیر ابن اسحاق، طبری و ... استناد کرد. چون ابن اسحق که اسرائیلیات را بر ضد اسلام وارد تاریخ اسلام کرده و دیگران هم از او رفرنس گرفته اند و فاصله تاریخی داشته اند و ... بنابراین نمی توان به حرفهای آنها استناد کرد و فقط باید به خود قرآن رجوع کرد.
حالا سوال من از شما این است که شما به امام زمان اعتقاد دارید یا نه. اگر ندارید که بحثی نیست ولی اگر شما به امام زمان اعتقاد دارید آن وقت نقض تمام حرفهای شماست. چون در قرآن هیچ حرفی در مورد امام زمان زده نشده و آنچه در مورد امام زمان وجود دارد همه روایتهایی است که توسط مورخین بعداً جمع آوری شده و طبق حرفهای شما نمی توان به آنها استناد کرد.

-- فرشاد ، Apr 9, 2009 در ساعت 02:27 PM

اول تتبع کافی، بعد قضاوت
من تصورم این نیست که دوستان منتقد نسبت به قرآن و اسلام لجاجت و ستیزه جویی دارند؛ بلکه تصورم این است که این دوستان مطالعه و تتبع کافی نسبت به اسلام ندارند.
مبارزه با بردگی بسان مبارزه با اعتیاد است که هم باید برای رفع اعتیاد معتادان را پذیرفت و مقرراتی برای اصلاح آنان پیش بینی کرد و هم جلوی قاچاقچیان و فرشندگان مواد مخدر را گرفت. اسلام برده فروشی را مورد سرزنش قرار داد. از پیامبر(ص) نقل است که جزای برده فروشی دوزخ است. پیامبر(ص) زینب را که خویشاوند او و از اشراف زادگان قریش بود، به برده اش زید به همسری داد. او به جویبر غلام سیاه حبشی همسری از قریش برایش برگزید تا با تأسی به ایشان به بردگان منزلت احرار بخشیده شود. این ها نمونه های از مبارزات ایشان با رسم بردگی بود که پیامبر(ص) انجام داد.
نظر به این که ظاهراً آقای گنجی از مباحث دینی فاصله گرفته است، پیشنهاد می کنم، دوستان منتقد دنباله بحث را در وبلاگم یعنی لینک ذیل (**نکونام**) پی بگیرند و من هرچند خیلی وقتم ضیق است؛ اما در خدمت دوستان هستم.
عاشق باشید.

-- نکونام ، Apr 9, 2009 در ساعت 02:27 PM

تدریجی بودن مبارزه با بت پرستی و شراب خوری
اتفاقاً مبارزه با همین مواردی که دوستمان آقای ایرانی مطرح فرمودند، یکباره نبود؛ بلکه طی یک فرایند چندین ساله به انجام رسید. در خصوص مبارزه با بت پرستی ابتدا استدلال و نصیحت و سر انجام در سال هشتم هجری با شکستن بت های کعبه به انجام رسید. در زمینه شراب خواری نیز در دوره مکی سخنی از حرمت شرابخوری گفته نشد. در سال اول هجری تنها گفته شد، زیان شراب از سودش زیادتر است و سر انجام در حدود سال هفتم هجری شراب به طور کلی مورد نهی مؤکد قرار گرفت.
بقیه در وبلاگ (**نکونام**)

-- **نکونام** ، Apr 9, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
بردگی در اسلام
بردگی در اسلام، با آنچه در اذهان اغلب مردم از بردگی می گذرد و تحت تأثیر فیلمهای غربی ‏شکل گرفته است متفاوت است. پذیرش بردگی در اسلام، اولا از روی اضطرار بوده است. تصور ‏کنید جنگی با دشمن پیش آمده است و شما ده هزار اسیر گرفته اید. امروزه به کمک سلاح ‏های گرم می توان این عده فراوان را توسط عده اندکی در بند نگه داشت اما در قدیم چنین ‏امکانی کمتر فراهم می شده است. بعلاوه به دلیل نبود کامیون و امثال آن، تغذیه چنین ‏جمعیتی بسیار دشوار بوده است. غیر از این دولتهای گذشته به لحاظ مالی نیز توانمندیهای ‏دول امروزی را نداشته اند و برایشان دشوار بوده است تغذیه چند هزار از سپاه دشمن را آن ‏هم در شرایط جنگی فراهم سازند.‏
علاوه بر این تجربه بشری در احداث اردوگاههای اسرا، تجربه چندان درخشانی نبوده است. ‏برای نمونه می توانید به اردوگاههای آلمان در جنگ جهانی دوم، عراق در نبرد با ایران، ‏اسرائیل در نبرد با فلسطینیان و آمریکا در نبرد با عراق و افغانستان اشاره کرد. ماجراهای ‏گوانتانامو، ابوغریب، بگرام و دهها زندان مخفی آمریکا بخش اندکی از واقعیت هایی است ‏که به دست رسانه ها افتاده است.‏
از نظر عقلی نیز تجمع هزاران مرد دور از خانواده در یک اردوگاه و سپردن حفاظت آنها به دست ‏نظامیان دشمن، نظامیانی که دوستانشان توسط همین افراد کشته یا مجروح شده اند چندان ‏عاقلانه به نظر نمی رسد.‏
تدبیر اسلام در چنین شرایطی این بوده است که حاکم اسلامی در صورت صلاحدید می تواند:‏
‏1.‏ اسرا را آزاد کند.‏
‏2.‏ آنها را در قبال دریافت فدیه آزاد سازد. ‏
‏3.‏ آنها را در قبال انجام کار مفیدی مانند آموزش سواد به ده مسلمان آزاد کند.‏
‏4.‏ اگر کسی جنایات شدیدی کرده است به قتل رساند تا انگیزه انجام چنین جنایاتی در ‏نبردهای بعدی کمتر شود.‏
‏5.‏ آنان را به عنوان برده بین مسلمین توزیع کند. در این صورت، از یک سو گیرندگان باید ‏یک پنجم ارزش غنیمت را بپردازند که خود منبع درآمدی برای حکومت می شد. از ‏سوی دیگر، اسرا با زندگی در جامعه اسلامی با فرهنگ این دین آشنا می شدند. ‏همچنین، امکان ازدواج برای بردگان در صورت نشان دادن صلاحیت فراهم می شد. این ‏امر تشویقی برای آنان بود تا رفتاری مؤدبانه از خود نشان دهند. از سوی دیگر با کمک به ‏خانواده های مسلمان، به ایجاد فراغت برای مسلمانان و در نتیجه فراهم شدن زمینه ‏مناسب برای رشد علم کمک می کردند.‏
گفتنی است اسلام توصیه های فراوانی کرده است با بردگان به مهربانی رفتار شود، به کارهای ‏خلاف وادار نشوند و نیز افزون بر ده راه برای آزادی تدریجی آنان پیش بینی کرده است. قنبر ‏غلام امام علی علیه السلام و جون غلام امام حسین علیه السلام نمونه هایی از این غلامان ‏هستند که آزادانه و بی هیچ اجباری در حمایت از مولای خود شهادت را پذیرا شدند.‏
خادم کوچک قرآن مجید: 20 فروردین 1388‏

-- لطف علی لطیفی ، Apr 9, 2009 در ساعت 02:27 PM

من دیگر در مورد برده داری و تجویز یا سرزنش آن توسط اسلام حرفی ندارم . چون گفته های آقایان نکونام و لطف علی خود بخود سخنان ما را تائید میکند . لذا خواهش میکنم سخنان ایشان را در مقایسه برده داری ( فروش انسان) با شرابخواری ( عمل شخصی که ممکن است گاهی اوقات مزاحمتی برای اشخاص ثالث ایجاد کند ) و اعتیاد ( عمل شخصی تقریبا مشابه شرابخواری با تخریبی بسیار وسیعتر ) و... بعمل آورند . آیا خرید و فروش انسان ( خلیفه الله) قابل مقایسه با شرابخواری و اعتیاد است ؟ مبارزه با این کار در اولویت است یا مبارزه با شرابخواری ؟
این آقایان هر چه کنند قطعا نمی توانند به این جنازه جان تازه دهند . من از همه دوستان تقاضا دارم اطرافیان خود را بسیار تشویق به مطالعه کنند مخصوصا مطالعه قران و مخصوصا ترجمه آن . تنها در شرایط جهل و نا آگاهیست که ممکن است پذیرفته شود که ظلم همان عدل است و روز همان شب است و مبارزه با شرابخواری اولویت دارد نسبت به مبارزه با برده داری .

-- ایرانی ، Apr 10, 2009 در ساعت 02:27 PM

در مورد کامنت قبلیم برای اینکه سو تفاهمی پیش نیاید که من شرابخواری را موجه میدانم باید عرض کنم تا کنون در عمرم نوشیدنی الکلی مصرف نکرده ام و هیچ علاقه ای بدان ندارم با وجود اینکه اغلب دوستانم( حتی نماز خوانها ) مصرف میکنند . ولی اولویت در مبارزه با خرید و فروش انسان است . نه مبارزه با شرابخواری .

-- ایرانی ، Apr 10, 2009 در ساعت 02:27 PM

در قرآن از خلق انسان از صلصال وحمائ مسموع یاد شده ووقتی به هسته حیات نگاه کنید از 7 عنصری که در خاک است که نوکلوتید را میسازد ووقتی از از حرث یاد میکند زن که زمین بی جان نیست از هیریدم وکلون وتولید با مشخصات هردو معجزه گفتاری است و ویا از هفت طبقه زمین ویا اسمان که زمان پیغمبر از کجا عنوان شده ویا رعد وصاعقه وعظمت ان ویا از شیر به عنوان غذای کامل وتولید ان وازابرهاروبادوچگونگی عمل انها اینها علمی میخواسته که دران زمان ممکن نبوده است

-- manoochehr ، Apr 10, 2009 در ساعت 02:27 PM


آقا فرشاد گرامی
معلوم است که من به امام زمان اعتقاد دارم. اگر نداشتم مطالعهء کتابهای دکتر شریعتی و مجاهدین خلق و علامه طباطبایی و مطهری را پیشنهاد نمی کردم.
اما نتیجه گیری سئوال شما به این دلیل غلط است که بر مبنای دو فرض غلط استوار شده.
1- من نگفته ام که تمام آنچه در کتب مورخین پیشین از جمله در کتب ابن اسحاق آمده غلط می باشد بلکه روایاتی از قیبیل افسانهء بنی قریظه را که با عقل سلیم و با تاریخ نویسی علمی و بویژه با نص صریح قرآن مغایرت دارند غلط و غیر قابل پذیرش دانسته ام. مثلآ وقتی هزاران روایات در مورد مهربانی پیامبر با مخالفین وجود دارد و وقتی که قرآن امر به مهربانی با دشمنان و بخشش آنها می دهد و برای رابطه با دیگران اصول و ظوابطی مشخص گذاشته است روایات خارج از این چارچوپ را نمی پذیرم. علاوه بر اینها حدود 10 استدلال در رد افسانهء بنی قریظه هم آوردم.
به همین ترتیب از آنجایی که روایات گوناگون بیشماری در مورد تایید امام زمان وجود دارد و چون این روایات با عقل سلیم و با اشارات قرآن و با جهانبینی توحیدی تصاد ندارند بلکه تناسب دارند کاملآ قابل پذیرش هستند.
2- قرآن خالی از اشاره به امام زمان نیست.
آیات متعددی که پشتوانهء روایی سنی- شیعی بیشماری دارند از جمله آیهء55 نور و آیهء 5 سورهء قصص تایید قرآنی امام زمان را اثبات می کنند.
حتی اگر این روایات نبودند و حتی اگر قرآن هم اشاره ایی به امام زمان نمی کرد، استناد و توجه به جهت گیری جهانبینی توحیدی برای اثبات امام زمان- فرزند امام حسن عسکری علیه السلام- کافی است.
به بیان دیگر امام زمان نتیجهء طبیعی و قطعی جهانبینی توحیدی که تکامل زیستی را هدفدار می داند و هدایت وحی و سلسلهء پیامبران و آیین آنها را برای آزادی بشر ضروری می شمارد می باشد.
از یک نظرگاه علمی- تاریخی که سیر تکامل اجتماعی را از حل تضادهای ساده به پیچیده می داند، نیاز به رهبری موحد متصل به نبوت برای امیدواری واقعبینانهء موحدین و مصلحین به پیروزی حتمی و برای حل تضادهای فوق العاده پیچیدهء جامعهء نهایی بشری، یک فاکتور تعیین کننده در ضرورت و اثبات امام زمان است.
با سپاس از رادیو زمانه

-- فریدون ، Apr 10, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
یک سئوال عقلی
در برخورد با قضایای اجتماعی نباید واقعیتها را از نظر دور داشت و شعاری برخورد کرد. اگر ‏اسلام یا هر دین دیگری قصد داشت بردگی را به طور کلی و یکباره براندازد، آنگاه در برخورد با ‏اسیران جنگی باید یا همه را آزاد می کرد که خلاف عقل است یا همه را مانند امروز زندانی می ‏کرد که با امکانات آن زمان ممکن نبود. غذای روزانه رزمندگان صدر اسلام در برخی نبردها گاه ‏تنها یک نصف خرما بوده است! آیا اینان می توانستند هزاران نفر از اسرای دشمن را در اردوگاهها ‏پذیرایی کنند؟ امکانات دولت اسلامی در سالهای اولیه به حدی از نظر مادی ضعیف بود که ‏رزمندگان اسلام باید خود اسلحه و اسب و شمشیر خود را تهیه می کردند. طبیعی بود در چنین ‏شرایطی الغای یکباره برده داری، در عمل به معنای کشتن همه اسرا بود. کدام بهتر است؟
امروزه با پیشرفت فناوری ها، بشر امکان نگهداری از اسرا در اردوگاههای جمعی مانند ‏آشویتس، گوانتانامو و ابوغریب را دارد. اما آیا وضع بهتر شده است؟
بگذریم که هنوز، حتی در کشورهای پیشرفته نیز برده داری به صور مختلف بویژه از نوع ‏جنسی آن ادامه دارد که البته از دیدگاه بنده هم چنین برده داری محکوم است. ‏
خادم کوچک قرآن مجید: 22 فروردین 1388‏

-- لطف علی لطیفی ، Apr 11, 2009 در ساعت 02:27 PM

به نظر می رسه که گنجی دیگه مطلبی در مورد مذهب نمی نویسه و ما هم باید یواش یواش بریم دنبال کار خودمون.
فقط می خواستم از رادیو زمانه تشکر کنم که در این مدت، امکان انتشار نظرات گوناگون رو فراهم کرد و به ما اجازه داد حرفهامون رو بزنیم.
از دوستان همفکر مثل آقای ایرانی، حمید، منتقد و خانم زیبا و همینطور دوستان غیر همفکر مانند آقای نکونام، لطیفی و فریدون هم تشکر می کنم و امیدوارم همگی موفق باشند.

-- فرشاد ، Apr 11, 2009 در ساعت 02:27 PM

زمانه گرامی
اخیرآ مطالب زیر را که پاسخ برخی دوستان هستند تا حالا 3-4 بار فرستاده ام ولی چاپ نشده اند. امیدوارم که اینبار آنها را چاپ کنید بخصوص برای رعایت حق دوستان خواننده ای می خواهند پاسخ طرف دوم مباحثه را هم ببینند.
ضمنآ در نوبت های متوالی ارسال تا آنجا که توانسته ام مطالب را خلاصه تر و محترمانه تر نوشته ام. با این وجود طبیعی است که حق تصحیح و تخلیص مجدد آنها برای زمانه محفوظ است. با سپاسگذاری همیشگی

جناب فرشاد
بعد از این همه توضیح و استدلال; انتظار داشتم منصفانه تر مباحثه می کردید. البته منظورم پذیرفتن نظرات من نیست. بلکه ضرورت دقت و توجه به مطالب طرف مباحثه را می گویم. من چند بار باید بنویسم که ملاک و معیار قرآن است! قرآن! ؟ بحث ما روی قرآن است نه روی نظرات دیگران!
اما شما بی توجه به تاکید مکرر من بر مبنا بودن قرآن، از قول علامهء طباطبایی می نویسید:
[و ظاهرا مراد از كلمه ((محصنات )) در آيه مورد بحث معناى دوم باشد،]
توجه می کنید ؟ علامه خودش هم به حرف خودش اطمینان ندارد و جمله اش را با قید احتمالی "ظاهرآ" آغاز کرده. پس شما چگونه به آن استناد می کنید ؟ از روی نیاز به پاسخ من؟
و آنگهی مگر شما معتقدید که علامهء طباطبایی رحمت الله علیه معصوم بوده اند که آنچه نوشته اند حتمآ درست باشد ؟ من در همان کامنت مورد اشاره تان به خانم زیبا نوشتم که "مطالعهء کتاب های زیر را - بدون مطلق کردن این کتابها و با حفظ داشتن دیدگاه انتقادی در مطالعه - به شما پیشنهاد کنم".
با اینکه من از طریق بررسی و تحلیل آیات قرآن - نه نقل قول ها و تصورات دیگران- با شما بحث می کنم نوشته اید:
[ من 3 ترجمه از قرآن های موجود در ایران را دیدم و همه چنین ترجمه کرده اند]
منظورتان از جملهء مبهم و مطلق"همه چنین ترجمه کرده اند" چیست؟ یعنی "همهء" مترجمین قرآن ؟ از کجا می دانید که در میان بیش از 133 ترجمهء فارسی از قرآن، فقط 3 ترجمهء مترجمین مورد مراجعهء شما درست است که اینگونه روی آن پافشاری می کنید؟
باز هم بر خلاف نظر قرآن و با سوء استفاده از فرضیهء اشتباه علامهء طباطبایی ادعا کرده اید : [دین عزیز شما می گوید که فرد می تواند کنیز خود را به کسی شوهر بدهد و در عین حال خودش هم با کنیز رابطه زناشویی داشته باشد!!].
دین ما علامهء طباطبایی است یا قرآن ؟
در کامنت قبلی هم با استناد به قرآن نوشتم ادعای بالا کاملآ است و هیچ مستند قرآنی ندارد. بلکه قرآن با تاکید خود روی ظابطه مندی مناسبات و قراردادهای اجتماعی، بخصوص روی ظابطه مندی ازدواج، این ادعا را محکوم می کند.
شما باید برای هرکدام از اتهاماتی که به قرآن می زنید، آیهء قرآنی بیاورید و روی آن استدلال کنید نه اینکه به ترجمه ها و تصورات دیگران متوسل شوید. از همان اول هم حرف من به همهء دوستان همین بود که برای اثبات آنچه می گویید استدلال منطقی و تاریخی و زبانشناسانه کنید و مبنا را بر افسانه ها و ادعا های دیگران نگذارید.
همچنانکه در رد افسانهء بنی قریظه 10 دلیل آوردم، پیرامون آیهء 24 نساء هم استدلال کردم که مطابق صراحت قرآن مبین; نه واژهء مورد نظر شما به معنی کنیز است و نه ازدواج با آن اشخاص بدون ضابطه است. اساسآ از فرق های مهم میان جهانبینی رئالیستی توحیدی با جهانبینی ایده آلیستی ماتریالیسم، همین ظابطه مندی ها و هدفدار دیدن تکامل زیستی و حیات انسانی است .
در کامنت قبلی برای کمک به تفهیم تاکید قرآن در ظابطه مندی ازدواج، شما را به آیهء بعدی هم اشاره دادم ولی ظاهرآ به آن مراجعه نکرده اید .شاید هم به آن 3 آخوند مترجمتان اعتماد مطلق دارید و نیازی به بررسی بیشتر نمی بینید!
با سپاسگزاری فراوان از رادیو زمانه

-- فریدون ، Apr 11, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون
این که نمی شود شما هر چیزی را که به آن عقیده دارید، بگویید در تاریخ اسلام درست است (امام زمان) و هر چه را عقیده ندارید بگویید به حرفهایی مورخین اعتمادی نیست( بنی قریظه) !
شما می گویید ملاک قرآن است. من هم می گویم در قرآن حرفی از امام زمان زده نشده است. اگر زده شده لطفاً بگویید. فقط خواهشاً نگویید منظور از "زمین را بندگان شایسته به ارث می برند"، حکومت امام زمان است!
80 الی 90 % مسلمانان دنیا به امام زمان اعتقاد ندارند و همین خود نشانگر این است که در قران اشاره ای به امام زمان نشده است. شما هم که خودتان می گویید :
(من چند بار باید بنویسم که ملاک و معیار قرآن است! قرآن! ؟ بحث ما روی قرآن است نه روی نظرات دیگران)
پس چگونه به امام زمان اعتقاد دارید؟
جناب فریدون شما خودتان دیگران را به خواندن کتابهای شریعتی، مطهری و علامه طباطبایی دعوت می کنید. وقتی من به حرف علامه طباطبایی استناد می کنم، آن وقت می گویید ملاک قرآن است نه نظرات دیگران !

-- فرشاد ، Apr 12, 2009 در ساعت 02:27 PM

فرشاد گرامی
نمیدانم بر چه اساسی نوشته اید: [80 الی 90 % مسلمانان دنیا به امام زمان اعتقاد ندارند ]
آیا آمار گرفته اید؟
اگر منظورتان این است که اکثر مسلمانان، اهل سنت هستند و تصور می کنید که اهل سنت به امام مهدی اعتقاد ندارند تصورتان غلط است. تازه قرار شد معیار ما قرآن باشد نه مسلمین.
همان اهل سنت هم در کتاب های اصلی مورد اعتقاد و اجماعشان - "صحاح سته"- موضوع امام زمان را کاملآ تایید کرده اند و بخشی بنام "باب مهدی" دارند.
چنانچه در یکی از شش کتاب اصلی اهل سنت یعنی در "صحیح ترمذی" آمده است :
{از پيغمبر اکرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده كه فرمود: «دنيا به پایان نخواهد رسید تا اين‌كه فردی از اهل بيت من كه همنام من است، بر عرب حكومت كند»}
منبع: صحيح ترمذي، ج 9، ب ما جاء في المهدي، ص 74،

همچنین احمد بن حنبل پیشوای بزرگ سنی های حنبلی در کتاب مسند خود که یکی دیگر از 6 کتاب اصلی اهل سنت می باشد،
آورده است:
{ از پیامبر اکرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده كه فرمودند: « سرانجام که زمين از ظلم و بيدادگري پر شد مردي از اهل بيت من ظاهر شده، هفت سال يا نه سال حكومت مي‌نمايد و زمين را از عدل و داد پر مي‌كند.»}
منبع: مسند احمد، ج 3، ص 28
اگر فرصت داشتم نمونه های بیشتری نشان می دادم.
همانگونه که قبلآ نوشتم آیات زیادی از قرآن اشاره به موضوع امام مهدی دارند بخصوص آیهء 5 سورهء قصص که هم سنی و هم شیعه در اشارهء آن به امام زمان - حضرت مهدی علیه السلام- متفق القولند . و بر اساس آن ظهور و تشکیل حکومت امام مهدی را در انتهای دنیا ارادهء مسجل خداوند بر میراث دادن زمین به بندگان شایستهء خود و یک جبر حتمی تاریخی می دانند . ولی چون جنابعالی نوشته اید [ خواهشاً نگویید منظور از "زمین را بندگان شایسته به ارث می برند"حکومت امام زمان است! ] خواهش شما را می پذیرم و
از ذکر آن آیه ء مبارکه صرفنظر می نمایم!
موفق باشید و سپاس از رادیو زمانه

-- فریدون ، Apr 12, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فریدون.
اهل سنت به امام زمان اعتقادی ندارند.
شما از «دنيا به پایان نخواهد رسید تا اين‌كه فردی از اهل بيت من كه همنام من است، بر عرب حكومت كند»}
امام زمان را نتیجه گرفته اید. دوست عزیز اهل سنت اصلاً امامت را قبول ندارند که بخواهند امام غایب را قبول داشته باشند.
گروهی از اهل سنت مطابق همین حدیثی که شما ذکر کرده اید معتقدند که فردی در آخر زمان به دنیا خواهد آمد و منجی موعود خواهد بود. نه اینکه این فرد 1200 سال پیش غایب شده باشد و ... آنچنان که شیعه قبول دارد. توجه بفرمایید که شخصی که در آخر زمان به دنیا می آید دیگر "امام زمان" و " امام غایب" نیست!
حالا شما بفرمایید از کجای آیه 5 سوره قصص و سایر آیات مورد استناد جنابعالی بر می آید که شخصی چند هزار سال غیبت می کند در حالیکه زنده است و امام غایب خواهد بود و ...
اعتقاد اهل سنت به منجی کاملاً با اعتقاد به امام زمان فرق می کند. خواهشاً مسائل را قاطی نکنید. در ثانی مگر شما ادعا نمی کنید که اسرائیلیات وارد اسلام شده. از کجا معلوم که اعتقاد به منجی موعود هم جزو همین اسرائیلیات نباشد؟ ( که هست!)
کجای قرآن گفته شده که 12 امام خواهیم داشت؟ از علی تا مهدی؟ (به فرمایش شما ملاکمان فقط قرآن است.)

-- فرشاد ، Apr 13, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب فرشاد
شما متاسفانه مطالب من را با دقت نمی خوانید برای همین سئوالات تکراری می کنید و من هم مجبور به وقت گذاری تکراری، توضیح تکراری و پاسخ تکراری می شوم.
شما ظاهرآ دوست دارید که من تاریخ اسلام را یا بکلی رد کنم یا بکلی بپذیرم تا با پیشداوری ها و شناخت ناقص و اشتباه شما از اسلام و با تاریخ نگری مکانیکی تان مطابقت کند.
از طرف دیگر فکر می کنم شما نیاز به آشنایی با معنای واقعی خیلی از مفاهیم مربوط به امام زمان دارید از جمله نیاز به دانستن فرق بین امامت و امام زمان دارید و نیاز به دانستن فرق بین امام زمان و امام غایب دارید . پیشنهاد می کنم در این زمینه اندکی مطالعه بفرمایید. این را به این دلیل می گویم که نوشته اید [اهل سنت اصلاً امامت را قبول ندارند که بخواهند امام غایب را قبول داشته باشند. ]
البته ضروری است که این مطالعات بدون پیشداوری باشند و مثل آقای ایرانی سراغ کتابهای امثال رسولی محلاتی و دیگر خویشاوندان خلخالی نروید که نتیجه ای غلط و بر عکس می گیرید}
اگر روی این نکتهء من که {بخشی از کتب صحاح سته "باب مهدی" نام دارد} دقت کرده بودید. موضوع اینقدر مشکل به نظر نمی رسید.
دوباره تکرار می کنم که اهل سنت اعتقاد به امام زمان یا همان مهدی موعود دارند. برای همین بخشی از مطالب صحاح سته را به موضوع امام مهدی علیه السلام اختصاص داده اند. اختلاف در جزیات هم چیزی از اهمیت و ارزش موضوع نمی کاهد. این امر شاید برای شما مهم باشد ولی برای مسلمانان مهم نیست مثل اختلاف شیعی و سنی در وضو گرفتن با اینکه وضو و نماز اهل سنت و شیعه هر دو کاملآ درست و قابل قبول است.

نوشته اید:[ حالا شما بفرمایید از کجای آیه 5 سوره قصص و سایر آیات مورد استناد جنابعالی بر می آید که شخصی چند هزار سال غیبت می کند در حالیکه زنده است و امام غایب خواهد بود ]
اگر فکر می کنید خدا نمی تواند شخصی را چند هزار سال زنده نگه دارد، باید قبل از بحث امام زمان به موضوع خدا شناسی بپردازید. البته مطمئن باشید که با نگاه ناقص ماتریالیستی، دسترسی به شناخت خدای واقعی غیر ممکن است.
نوشته اید : [مگر شما ادعا نمی کنید که اسرائیلیات وارد اسلام شده. از کجا معلوم که اعتقاد به منجی موعود هم جزو همین اسرائیلیات نباشد؟ ( که هست!) ]

باز هم باید تکرار کنم که آقا فرشاد! قرآن، قرآن قرآن!
اسرائلیات با آیات قرآن مبین تناقض دارند و اغلب راویانشان مشکوک و غیر قابل اعتمادند و تعدد راوی و توالی ممتد تاریخی ندارند { مثلآ اولین روایتی که در مورد افسانهء کتابسوزی ایرانیان وارد تاریخ شده مربوط به قرن هفتم هجری بواسطهء یک پزشک مغرض صلیبی بوده است} اما روایات پیرامون امام زمان { و 12 یا امام علیهم السلام} با قرآن مبین مطابقت دارند. چون علاوه بر برجستگی شخصیت بیشتر ناقلینشان و توالی ممتد تاریخی شان و علاوه بر کثرت تعدادشان ، در آیهء 55 نور و آیهء 5 قصص آمده است که:
"خداوند سر انجام مومنان نیکوکار را وارث زمین خواهد ساخت" و این یعنی اینکه مطابق روایات تاریخی و مطابق عقل و علم مدرن که به ضرورت سازمان دهی و برنامه ریزی اجتماعی آگاه است و مسیر تکامل زیستی و اجتماعی را از ساده به پیچیده می داند، امام زمان یک امر جبری الهی است. و در عصری که تمام امکانات روی زمین در انحصار دجالان آدمخوار است اعتقاد واقعبینانه به امام زمان و مهدی موعود یک چراغ ضروری همیشه فروزان امیدواری به آینده آزاد بشریت می باشد.
با تشکر از رادیو زمانه


-- فریدون ، Apr 13, 2009 در ساعت 02:27 PM

وجه اشتراک انسان مذهبی و خردگرا در اینست که هر دو قائل به ان هستند که چیزهایی وجود دارد که از انها بی خبرند اما انسان مذهبی چیزهایی را در عین حالیکه از وجود انها بی خبر است قبول میکند و خردگرا دلیلی نمی بیند انچه را که نشانه ای بر وجودش نیست قبول کند.

-- کاظم ، Apr 14, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
فرق انسان معتقد به قیامت با غیر معتقد این است که اگر قیامت نبود هر دو می پوسند و از بین ‏می روند اما اگر قیامت بود آنگاه بی اعتقادها باید پاسخگو باشند. ‏
خادم کوچک قرآن مجید: 26 فروردین 1388‏

-- لطف علی لطیفی ، Apr 15, 2009 در ساعت 02:27 PM

تشابه انسان مذهبی و خردگرا در اینست که هیچکدام دلیل عقلی و علمی برای معاد ندارند اما شخص مذهبی در پی مرگ برای خود بهشت و برای هم نوع دگراندیشش ذوب شدن در اتش را ارزو میکند.

-- کاظم ، Apr 16, 2009 در ساعت 02:27 PM

جواب جدلی خدمت دوستانمان نکونام و لطیفی و نقد اسلام دو و رایج در مورد برده داری و کوشش فقه اسلام از نظر ایشان برای محو تدریجی برده داری این است که مکتب در تاریخ ازمون میشود و ادعاهای عاشقین و منتقدین یک مکتب در ان مشخص میشود.به نظر بنده فقه اسلامی اگر هم تلاشش برای محو برده داری(یا خرید وفروش انسان به عنوان یک کالا) است(این فرض ابطالپذیر دوستان است و تاریخا قابل ابطال و ان فقه جواز برده داری را مجاز شناخته است نه حرام برای همین اتفاقا اصل جوازش را به علت تقدس مکتبش ابدی کرده است نه انکه اصل مشروعیت ان عمل را زیر سوال ببرد نه چنانچه در سه سال شراب خواری و الکل که محبوب اعراب بود را در سه ایه تدریجی از بین برد) به نظر بنده ازمون تاریخی نشان داده است که در این تلاش موفق نبوده است.چرا که بعد از 200 سال از ظهور اسلام حتی اصحاب خاص ایمه شیعه بعضا برده دار بودند و این از کنیه هایشان در کتب رجالی شیعه در کتب شیخ طوسی و ابن غضایری مشخص است.همچنین اگر ابراهام لینکلن و کوشش خود سیاهان نبود برده داری هنوز با فقه مسلمانان و یهود و نوشته های پولس رسول و جمهوریت افلاطون قابل توجیه بود.چنان که عرض کردم هنوز هم اقایان مصباح یزدی یا همان مطهری و علامه طباطبایی زمان به قول رهبر کشور میگویند که اگر جهاد با کفار بکنیم باب برده داری نباید بسته شود چون بقای حکم به بقای موضوع است و موضوع(برده) بالقوه وجود دارد هر چند بالفعل نشده است.اما چون زورمان! به کفار! نمیرسد(البته باید سعی بکنیم برسد با اعدوالهم مستطعتم من قوه)فعلا موضوع وجود ندارد.اما میتواند بعدا با شوکت اسلام و جهاد با کفار بوجود بیاید.
بنابراین به نظر بنده به حصر عقلی میتوان مدعی شد که یا اسلام دو موافق برداری داری است یا مخالف ان.اگر موافق برده داری است که این عین ادعای منتقدین است که دیگر بحثی نیست امااگر مخالف است میتوان مدعی شد که فقه اسلامی در این پیکار موفق نبوده است.چرا که برده داری تا این اواخر در بلاد اسلامی رواج داشته است و هنوز هم توجیه میشود و تداوم دارد و در بحث ها و ابواب فقهی باب استقراق(رقیت و بردگی) مطرح است.در حقیقت کوشش و شروع ابراهام لینکلن بود(به هر علت) که باعث شد ان حکم ظالمانه در یک فرایند تاریخی به تدریج از بین برود. نه با فقه اسلامی و اسلام عزیز.اصلا انتظار تمامیت عدالت و تمامیت حقوق بشر از فقه موجود اسلامی انتظار بیهوده ای است. مگر اینکه در مبانی اشان تجدید نظر عمیق بکنند و از توجیه دست بر دارند.انموقع ایمانشان تازه خواهد شد و راه را ارام ارام خواهند یافت.وگرنه توجیه در توجیه بدون مبانی منقح کلامی و فلسفی و ماقبل فقه در مورد حقوق و عدالت است.عدل فقهی نیست فقه باید عادلانه باشد تا مورد داوری اخلاقی و قبول اخلاقی قرار بگیرد.وگرنه دور باطل است و هر کس به انچه دین محیطیش به او میگوید متعصب است.کل حزب بمالدیهم فرحون.چه انکه در زندان ادم میکشد و شکنجه را تعزیر میداند چه انکه در کشور افریقایی جهاد با کفار میکند و زنانشان را در قرن 21 تصرف و تجاوز با استناد به فقه اسلامی میکند چه ان کشور به اصطلاح متمدن که به چند هزار عرب حمله میکند و انرا محافظکاری نوین میخواند.
--------------------------
زمانه: دوست عزیز لطفا نظرات تان را کوتاه تر ارسال فرمایید.

-- حسین منتقد ، Apr 17, 2009 در ساعت 02:27 PM

در جواب اقای فریدون در رد داستان بنی قریظه به نظر بنده به شیوه جدلی پاسخ ایشان در ایات 27 و 28 سوره احزاب هست.
توجه کنید تمامیت یک مکتب کامل(یعنی انچه متشرعان از فقه کاملشان! و بدون نقصشان و معصومشان تصور میکنند) با یک نمونه نقض نقض میشود(البته در گذشته ان نمونه نقض بنی قریظه عین شوکت اسلام شناخته میشد ولی الان در ان تردید افتاده است تا جایی که فقیهان و متشرعان هم در توجیه ان میکوشند با عقلانیت و عدالت در فهم عرفی بشر در قرن 21).بنابراین اصرار ما بر ان قضیه بیهوده نیست.من هم هدفم بازشناسی ان فقه نزد فقیهان است.که به جای اینکه به یمین و یسار روند و نقد کفار !! بکنند از نقد مکتب خودشان شروع کنند و این اخلاق انها و کل بشریت را بسیار سود خواهد رساند.وگرنه توجیهاتی بدون مبانی صحیح و اتخذو بعضا و کفروا ببعض میشود که شیوه بعضی دوستان است برای فرار از فکتهای تاریخی مهم.

-- حسین منتقد ، Apr 17, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
برای معاد دلایل فراوان عقلی و علمی وجود دارد. زنده شدن درختان در فصل بهار، مثال کوچکی ‏از زنده شدن همه موجودات پس از مدت زمان مشخصی است. برای شرح بیشتر "دلایل عقلی ‏معاد" را در گوگل بجویید.‏
‏ در ضمن انسان مذهبی برای هم نوع خود آرزوی هدایت دارد و از این که او با دست خود، خود ‏را در معرض خشم الهی قرار می دهد رنج می برد.‏
خادم کوچک قرآن مجید: 28 فروردین 1388‏

-- لطف علی لطیفی ، Apr 17, 2009 در ساعت 02:27 PM

جناب حسین منتقد
نوشته اید:
[پاسخ {فریدون در مورد افسانهء بنی قریظه} در ایات 27 و 28 سوره احزاب هست.]
در سورهء مبارکهء احزاب نه اسمی از بنی قریظه آمده و نه خبری از کشتن اسیران جنگی هست. مگر اینکه جنابعالی سورهء احزاب جداگانه ای مخصوص خودتان داشته باشید. بنابر این افسانهء بنی قریظه را بیهوده به آیات مربوطه چسبانده اید.
ضمنآ بر خلاف شما که از ذکر اصل آیه ها خودداری کرده اید! آنها را می نویسم تا غلط بودن ادعای تان مشخص شود و نشان دهم که "شیوهء جدلی!" و "انتقادی"! شما بر یک افسانهء خرافی استوار است و دیگر هیچ!

از آیهء قبل یعنی آیهء 25 سورهء 33 {احزاب}، شروع می کنم:

[ وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا ﴿۲۵﴾
خداوند مهاجمین حق ستیز را { که مجموعه ای از تمام دشمنان مسلمین بودند و چندین برابر مدافعین مسلمان بودند و به قصد نابودی مسلمانان به شهر مدینه حمله کرده بودند و مسلمین ناچار شدند با کندن خندق از خود و شهرشان دفاع کنند} با دلي مملو از خشم { و حسرت از اطراف مدینه } به عقب نشینی واداشت، بي آنكه نتيجه‏اي از هجوم و حملهء خود گرفته باشند. خداوند مومنین را در جنگ کفایت کرد، {و پيروزي را نصيبشان ساخت} و خدا نیرومند و شكست ناپذير است!

وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًا ﴿۲۶﴾
{ در این نبرد } تعدادی از اهل كتاب {ساکن مدینه را که علیرغم همزیستی و همپیمانی شان با شما با یاری کردن مهاجمین حمله کننده، عهد و پیمان شان را زیر پا گذاشتند و به مردم شهرشان خیانت کردند و علیه شما به جنگ برخاسته بودند } از سنگرهایشان به زير آورد و در دلهايشان هراس افكند { به گونه ای که توان جنگیدن را از دست دادند و شما در این نبرد به یاری خدا} تعدادی از آنها را به قتل رساندید و تعدادی را دستگیر کردید.

وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا ﴿۲۷﴾
{سرانجام این گروه از دشمنان شما به دلیل سرافکندگی این پیمان شکنی و خساراتی که به شما وارد کرده بوند شهر مدینه را ترک گفتند و در سرزمین دیگری ساکن شدند و خداوند} سرزمین و خانه‏ها و اموالی را{ که جا گذاشته بودند} و سرزمينى را كه در آن پا ننهاده بوديد { قبلآ کاری به آنها نداشتید} به شما واگذار کرد و خدا بر هر چيزى تواناست.]

این موضوع چه ربطی به افسانهء بنی فریظه دارد؟
از کجا می دانید این گروه خیانت پیشهء جنگ طلب بنی قریظه بوده است؟ در کجای این آیه آمده که اسیران به قتل رسیده اند؟ شاید اینها را از قول "فقیهان" می گویید ولی قرآن مبین مهربان که مخلف جنگ و خصومت است چیز دیگری می گوید و دستور دیگری داده است. قرآن، دستور به آزاد کردن یکجانبهء متجاوزین دستگیر شده داده است و در این آزاد سازی، مدافعین خسارت دیدهء مسلمان را بین خسارت گیری یا بخشیدن خسارت وارد شده، مخیر کرده است.
این هم آیهء اش:
فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاء حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا
یعنی: پس با منت نهادن یا غرامت گرفتن، ( مهاجمینی را که دستگیر کرده اید) آزاد کنید تا زمینه و شرایط جنگی به پایان برسد. قسمتی از آیهء 4 سورهء 47.
در ادامهء مطلبتان موضوع "فقیهان" را در بحث با من پیش کشیده اید. واقعیت این است که "فقیهان" مورد نظرتان در شناخت از اسلام به شما نزدیکترند تا به من. مثلآ هم شما و هم "فقیهان" بر خلاف من، افسانهء بنی قریظه را باور دارید. بنابر این طرح مطالب "فقیهان" در مباحثه با من، نوعی خلط مبحث و شیوه ای نادرست است.
با تشکر از رادیو زمانه

-- فریدون ، Apr 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
جنگ، خوب یا بد بخش جدایی ناپذیری از زندگی بشر است و در هر جنگی عده ای اسیر می ‏شوند. فرض کنیم خود ما این اسیر هستیم. آیا ترجیح می دهید در یک محیط بسته نظامی، ‏مردانه، زیر نظر نظامیان دشمن تا پایان جنگ زندگی کنید یا در یک فضای خانوادگی در فضای ‏باز خدمتکار شوید؟ خصوص این که این خانواده طبق دستورات دین وظیفه داشته باشد با اسیر ‏خوشرفتاری کند و اگر در اسیر خیری دید برایش امکان ازدواج را فراهم سازد و نیز بیش از ده ‏روش وجود داشته باشد که او بتواند آزاد گردد؟
آیا شما نمی توانید با برخورد مناسب چنان کنید که همان خانواده برایتان عزت و احترام قائل ‏باشد؟ اگر بد اخلاقی دیدید فرار از کدام سخت تر است؟ در حالی که در اردوگاه ها به دلیل ‏وجود اربابان متعدد که ثابت هم نیستند امکان چنین کاری بسیار اندک است و امکان فرار ‏نیز اندک است. ‏
خادم کوچک قرآن مجید: 29 فروردین 1388‏

-- لطف علی لطیفی ، Apr 18, 2009 در ساعت 02:27 PM

فکر کنم متن قبلی را هم نگذارید برای همین با اب ویرایش باز ان را شستم.پس زمانه گرامی لطفا این متن را بگذارید. باز از اینکه منشا زحمتم عذر میخواهم:

اقای فریدون
باز جواب جدلی شما این است به علت انکه ان ایات را مجبور شده اید بیش از خود معنی صریح ایات در پرانتز معنی کنید نشان میدهد خود شما طنین ان ایات را خوش نمیدارد و وجدان شما ظاهر یا ظهور ظاهر ان ایه را کم یا زیاد خشونت بار میخواند.شما با پرانتزهای بسیار در حال گرفتن ظهور صراحت معنی ان در ذهنتان هستید؟به نظر من ان خدای حقیقی که در درون شماست و ان وجدان شماست به هر علت در حال پرانتز باز کردن در بین ایات الله( اینجا منظور خدایی که مکیان و اهل مدینه میشناسند که نسبتی هم با انها دارد) است......
دین در تاریخ ازمون میشود و ازمون تاریخی دین نسبتی با متن دارد.انقدر نباید یک محقق تاریخ یک دین و تفاسیری که از یک دین شده است را از استعداد متن یک دین جدا کند.بنده استعداد فقه را بر توجیه همه چیز بسیار میدانم.ازمون تاریخی قرون اولیه اسلام و قرون موخر اسلام و همین حاکمان فعلی ما در ایران و سودان امروز وافغانستان دیروز نشان داده است که متن استعداد چه اعمالی دارد.اینکه ان اعمال ضرورتا عین اسلام یک است نظر قطعی من نیست.اما اینکه عین اسلام دو است بنده تردید زیادی نداردم.اسلام دو یعنی پارادایم غالب نه تفسیر شاذ.اما اینکه پارادایم غالب حتما و ضرورتا اسلام یک است بنده چنین ادعای غیر علمی را هم ندارم.
اگر اقای فریدون هم در موضوع قدرت ازمون بشود انموقع احتمالا به لیست ما گزاره ای جدید اضافه خواهد شد.
هر متنی استعدادی دارد.متن قران استعدادی دارد متن اوپانیشاد و انجیل و تورات و متون بودایی هر کدام استعدادی دارد که بر مومنین مکتب اثرات عمیق میگذارد.شما هیچ وفت توجه کرده اید چرا همیشه در تاریخ مرزهای اسلام خونین تر از مکاتب دیگر بوده است؟این نشانه ازمون تاریخی مکتب و اسلام دو نیست؟چقدر میخواهید چیزی را ازمون کنید و ان را تکرار کنید؟بنده میگویم زورتان نمیرسد پارادایم غالب را با مفاهیمی که میگویید عوض کنید.مولوی هم نتوانست.شاید سروش بتواند.اما بنده خوش بین فعلا نیستم.مگر اینکه یکی انقلابی در پارادایم فکر اسلامی پدید اورند.فکر اسلامی غالب همان فکر شیخ فضل الله نوری و کمابیش شبیه به اوست که اتفاقا گرفتار التقاط فقه با مفاهیم مدرن و غربی نیست. یعنی همان سه کلمه قبیحه برابری برادری و ازادی. از نظر ایشان.
مکتب را فقط نباید از روی قاعده اعمالش شناخت بلکه از روی استثنای عملش باید شناخت.مثلا اسلام را نباید فقط در رحمت در فتح مکه بر اهل مکه شناخت بلکه باید برای شناخت عمیقتر ان در کشتن ان 11 نفر شاعر وغیر شاعر منتقد محمد تاریخی در فتح مکه شناخت که اگر بر پرده کعبه اویزان شوند باید به قتل برسند.
چرا ؟چون فرهنگ رقیب میتواند ایدیولوپی سلطه را زیر سوال ببرد.وازاین روش در تاریخ اتفاقا همه استفاده کرده اند.نه فقط قریش مشرک بلکه خود محمد بلکه تمام بنی امیه و بنی عباس. و همچنین در تاریخ معاصر کشور ما در ایران.فقط نسبتشان با قدرت فرق میکرده است.یکی نسبت محمد تاریخی در سیره ابن هشام بود و شاعران مخالفش(من محمد نفس الامری را نمیدانم و نمیشناسم.محمد تاریخی را میگویم یعنی محمد ابن هشام و ابن اسحاق و طبری و واقدی.اگر الان محمد ظهور کند شاید مومن به او شوم شاید نه .بستگی به تفکر و عملش دارد که چقدر با مبانی وجدان میخواند).یکی نسبت منصور دوانیقی بود و مخالفین فکری اش و یکی نسبت جمهوری اسلامی بود و روشنفکران منتقدش در قتلهای زنجیره ای.پس رحمت(مثل فتح مکه) در استنثایش(مثل قتل شاعران مکه) مشخص میکند که ان رحمت معطوف به قدرت و مناسبات قدرت و مشروعیت و ابزاری بوده است یا برای نفس رحمت و تیوری عدالت و انسان محق.این ها دو دنیایند.انها را یکی نپندارید.استثنای حکم و همان اگر و مگر است که نشان میدهد یک مکتب چه در استین دارد.

تو خود حدیث مفصل بخوان از ان مجمل

-- حسین منتقد ، Apr 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

یک گرفتاری ما با پارادایم غالب به روش تمثیل این است بنده همیشه میگویم که عدالت در استاندارد اسلامی فقهی را مثل استاندارد مکیل و ترازوی قدیمی میدانم .مثلا اگر محمد یک ترازو میساخت(این تمثیل است و در مثل مناقشه نیست) و انرا ملاک داوری عدالت بین دکان داران و بار فروشان میدانست(و جز این راهی نداشت و محصور به تاریخ و زمان خودش بود و کاملا انا بشر مثلکم بود و هم فرزند تاریخ بود هم محصور ان و محیطش) اگر به جهان جدید همان ترازو را بیاورید شاید در هر کیلو 200 گرم اشتباه کند.اما با ابزارهای جدید این اشتباه خیلی کمتر شده است.اما مشکل ما با پارادایم فقهی غالب این است که هنوز اصرار دارند با ترازوی محمد وزن عدالت بین مردمان را در امروز بکشند و انرا ابدی میدانند.مشکل این است.وگرنه باز ما مشکل زیادی با بعضی از این دوستان منتقد و مفسرین شاذ (نه پارادایم غالب) از دین و فقه نداریم.برای همین بنده مشکل زیادی با اقای نکونام که اکثر گزاره های معاملاتی فقه را قضایای خارجیه میداند نه قضایای حقیقیه(بر خلاف فقها) و باب معاملات فقه را به قیاس باب عبادات نمی داند و به سیره عقلا تن میدهد و انقدر ان را گسترده میکند که جز یک دین حداقلی دکتر سروشی از ان فقه نمیماند و کلا فقه معاملات بنابر مصالح بشر عرفی و سکولار میشود ندارم.(نمی دانم مصالح خفیه! احکام را چه میکنند؟)

باب عبادات فقه(نه معاملات) را هم که هر کس ازاد است که انجام دهد و یا ندهد.البته انهم در فقه ازاد نیست.چون اتفاقا اگر نگاه کنند باب تعزیر جمعی بر فرد در بعضی جاها باز است و کلا تارک صلاه احترام ندارد و غیبتش هم جایز.

-- حسین منتقد ، Apr 19, 2009 در ساعت 02:27 PM

آقا حسن گرامی از دو کامنت طولانی اخیرتان چیز زیادی سر در نیاوردم. لطفآ واضح تر بنویسید.
توضیحات داخل پرانتز در ترجمهء آیات اگر مطابق معیار های قرآن باشد. ضرورت های بسیاری دارد. این توضیحات نشان دهندهء نگاه سیستماتیک و علمی به قرآن هستند و مانع از سوء استفاده در کلی گویی ها می شوند و چیزی فرا تر از پیشداوری ها و آنچه در اذهان بیگانه با محتوای قرآن وجود دارد را نشان می دهند.
قبلآ هم اشاره کردم که موضوع فقه ربطی به بحث من ندارد. ولی مجددآ وارد این مقوله شده اید . استنادات شما به تواریخ و افسانه های تاریخی نیز تایید علمی و منطقی ندارد. از نظر علم و منطق و از نظر انصاف معیار اصلی در بررسی قرآن باید خود قرآن باشد. نه آنچه که دشمنان بدخواه یا دوستان نادانش در مورد آن ادعا کرده اند.
ضمنآ الفاظ من درآوردی اسلام یک و دو !! و دین حداکثر و حداقل بدرد یک بحث منطقی و مفید نمی خورند .این الفاظ تنها در محدودهء ذهن روشنفکرنمایانی که آنها را ساخته اند اعتبار دارند و دیگر هیچ.!
با تشکر از رادیو زمانه

-- فریدون ، Apr 20, 2009 در ساعت 02:27 PM