رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۱ دی ۱۳۸۷
پاسخ به نقد آرش نراقی (۱)

امکان و امتناع اثبات کلام الله

اکبر گنجی

دوست عزیز و گرامی جناب آقای آرش نراقی مدعای اصلی «قرآن محمدی» را نقد کرده‌اند.

مشرب فلسفه‌ی تحلیلی ایشان، و نقدهای جدی‌ای که بر آرای دیگران وارد می‌آورند، انصافاً آموزشی – آموختنی است. هیچگاه به شخص نویسنده و انگیزه‌های او نمی‌پردازد، بلکه منصفانه و هم‌دلانه آرای دیگران را بازسازی، و سپس عالمانه، با تیغ منطق به جان مدعیات دیگری می‌افتد.

نراقی سال‌هاست که در این زمینه کار و تحقیق جدی کرده، بخشی از آرای خود را در رساله دین شناخت ارائه نموده، و بخش‌های دیگری را ضمن مقالات مستقل، یا در نقد آرای عبدلکریم سروش و محمد مجتهد شبستری عرضه کرده است1.

در اینجا، ضمن تشکر از لطف ایشان در حق «قرآن محمدی»، کوشش خواهم کرد تا حداقل مدعیات پیشین به نحو دقیق‌تری بازگو، و از آنها دفاع به عمل آید.

۱- نظریه‌های رقیب

سه تئوری رقیب درخصوص قرآن وجود دارد.

۱-۱- قرآن کتابی است که دهه‌ها، یا شاید دو سه قرن پس از وفات پیامبر گرامی اسلام توسط عده‌ای جمع‌آوری و مکتوب شده و به نام محمد به ثبت رسیده است.

۲-۱- قرآن سخن پیامبر است. مدعایی که به نظر «قرآن محمدی» قابل دفاع است.

۳-۱- قرآن کلام الله است. مدعایی که آقای نراقی از آن دفاع می‌کنند.

۲- وثاقت تاریخی متن

مستشرقین طی ده‌ها کتاب ومقاله کوشش کرده‌اند با ارائه شواهد و قرائن بسیار، مدعای اول را به اثبات برسانند. مسلمین تاکنون به این شبهات پاسخ درخوری نداده‌اند.

اولاً: بسیاری از مسلمان‌ها از این شبهات بی‌اطلاع‌اند.

ثانیاً: پاسخ گفتن به این شبهات نیازمند تخصص‌هایی است که فقها، متکلمان، فیلسوفان و مفسران مسلمان، فاقد آن‌گونه تخصص‌ها هستند. به عنوان مثال تسلط بر زبان عبری و زبان آرامی.

۳- امکان بشری اثبات سخن محمد بودن قرآن

«امکان» پاسخ گفتن به شبهات مستشرقین وجود دارد. به تعبیر دیگر، با استفاده از راه‌های بشری (عقلی- تجربی)، پاسخ‌گویی به این شبهات امکان‌پذیر است.

اگر به همه‌ی شبهات وثاقت تاریخی متن پاسخ گفته شود، حداقل، اثبات می‌شود که قرآن بر زبان پیامبر گرامی اسلام جاری شده است.

۴- امتناع بشری اثبات کلام الله بودن قرآن

ادعای «قرآن محمدی» این بود: اثبات کلام الله بودن قرآن، «ناممکن» است.

در حدی که من می‌فهمم، هیچ راه بشری (عقلی- تجربی) برای اثبات کلام الله بودن قرآن وجود ندارد. آقای نراقی در تمامی نقدهایی که تاکنون منتشر کرده‌اند، کلام الله بودن قرآن را مفروض گرفته‌اند.

اما همه‌ی نزاع بر سر همین پیش‌فرض است.

آقای نراقی در پایان نقدی که بر آرای عبدالکریم سروش نگاشته است، می‌نویسد، سروش:

«می‌کوشد مدل سنتی و مقبول عامه از وحی را با مدل دیگری عوض کند که در بهترین حالت صرفاً در حلقه‌ی خواصی از مسلمانان مقبولیت داشته است... به گمان من حرکت از مدل سنتی به مدل پیشنهادی سروش، اولاً، ناموجه می‌نماید، ثانیاً، غیر ضروری است... در حدی که من در می‌یابم، مدل سنتی از وحی را به نیکی می‌توان برمبنای خردپسندی بازسازی کرد... [نظر سروش] زیاده مبهم و غیردقیق است، و بازسازی تازه‌ای می‌طلبد، و تازه به هیچ‌وجه معلوم نیست که بیش از نظریه سنتی تکلم باری روشنگر و گره گشا از کار درآید2

و در پایان نقدی که بر آرای محمد مجتهد شبستری وارد آورده‌اند، نوشته‌اند:

«قائلان به تلقی سنتی همچنان می‌توانند به نحو موجهی بر این باور باشند که کلام وحیانی همانا کلام خداوند است3

و نیز در پایان نقد مجددی که بر آرای جدیدتر محمد مجتهد شبستری نوشته‌اند، می‌گویند:

«حاصل آنکه نظریه شبستری درباره ماهیت وحی قرآنی برمبنای نفی مدل سنتی از وحی بنا شده است که مطابق آن خداوند می‌تواند با آدمیان سخن بگوید و کلام وحیانی را می‌توان عین کلام خداوند دانست. اما استدلال‌های شبستری در نفی مدل سنتی از وحی که در مقاله «قرائت نبوی از جهان» و نیز مکتوبات پیشین وی آمده است از استحکام کافی برخوردار نیست و همچنان از تحکیم نتیجه مورد ادعای وی در خصوص مدل سنتی وحی ناتوان به نظر می‌رسد4

جناب نراقی هیچ‌گاه نگفته‌اند که چگونه و به چه روشی می‌توان به نحو موجهی کلام الله بودن قرآن را اثبات کرد؟

همه‌ی ما مایلیم که بدانیم ایشان چگونه از آن گزاره دفاع خواهند کرد؟

۵- اخلاق باور

اخلاق باور به ما می‌آموزاند که از میان دو مدعای با دلیل و بلا دلیل، باید مدعای با دلیل را پذیرفت.

«قرآن محمدی» مدعی بود اگر ثابت شود، قرآن بر زبان پیامبر گرامی اسلام جاری شده است، می‌توان بر مبنای اخلاق باور، قرآن را سخن محمد تلقی کرد. اما هیچ دلیلی بر کلام الله بودن قرآن وجود ندارد و در حدی که بنده می‌فهمم نمی‌تواند وجود داشته باشد.

به همین دلیل، قائلان به کلام الله بودن قرآن، حتی نشان نداده‌اند که چگونه و از چه راه عقلی – تجربی می‌توان کلام الله بودن قرآن را اثبات کرد.

آرش نراقی در نقدهایی که بر سروش، شبستری و «قرآن محمدی» وارد آورده است، فقط کوشش کرده نشان دهد که دلایل صدق مدعای «سخن محمد بودن قرآن» ضعیف یا سست است. اما تاکنون حتی یک سطر درخصوص دلایل صدق مدعای «کلام الله بودن قرآن» ننوشته و نگفته است. درواقع وی چگونه و از چه راهی می‌خواهد اثبات کند که «قرآن کلام الله است»؟

به نظر «قرآن محمدی»، قائلان به کلام الله بودن قرآن، بهتر است ابتدا فقط توضیح دهند به چه روشی می‌خواهند یا می‌توانند، کلام الله بودن قرآن را اثبات کنند، پس از آن درخصوص ادله‌ای که بعدها عرضه خواهند داشت، داوری خواهد شد.

۶- قوی و عمیق کردن شبهه

آقای نراقی اثبات نکرده‌اند که قرآن کلام الله است، بلکه شبهه را قوی‌تر کرده‌اند. یعنی گفته‌اند حتی اگر به تمام شبهات وثاقت تاریخی متن پاسخ گفته شود، فقط اثبات می‌شود که قرآن بر زبان پیامبر جاری شده است، نه اینکه قرآن سخن محمد است.

برمبنای رأی ایشان، بر رقبا افزوده خواهد شد. یعنی هنوز با چند نظریه‌ی رقیب به شرح زیر روبرو خواهیم بود:

۱-۶- قرآن کلام الله است.

۲-۶- قرآن سخن پیامبر است.

۳-۶- محمد این سخنان را از جاهای مختلف جمع‌آوری کرده و صرفاً سخنان دیگران را بازگو کرده است. برخی از مستشرقین گفته‌اند که آیات مکی در شعرهای یکصد سال پیش از پیامبر وجود داشته است. برخی دیگر هم گفته‌اند قرآن از روی متون مبلغان مسیحی نوشته شده است.

۴-۶- شاید موجود دیگری این سخنان را به پیامبر القا کرده باشد. قرآن این نظریه‌ی منکران را طرح و رد کرده است. پیامبر هم در ابتدا به شدت درگیر این پرسش بود که با چه واقعه‌ای درگیر است و چه تجربه‌ایی را از سر می‌گذراند؟

خدیچه او را نزد ورقه بن نوفل می‌برد تا مطمئن شود که با فرشته دیدار داشته یا با شیطان؟

ابن خلدون داستان دیگری هم در این زمینه آورده است. او می‌گوید:
«چون پیامبر امر وحی را با خدیچه در میان گذاشت، نخستین بار که با این حالت روبه رو شد و خدیچه خواست او را بیازماید، گفت: مرا در میان خود و جامه‌ات قرار ده، وقتی این کار را انجام داد، آن حالت از وی برفت. خدیچه گفت: او فرشته است، نه شیطان5

ابن هشام، در سیرت رسول الله، احوال سنگین فیزیکی پیامبر گرامی اسلام در زمانی که مهبط وحی واقع می‌شدند را گزارش کرده است. حالاتی نظیر: لرزیدن، در هوای سرد عرق ریختن، به حالت نزدیک بیهوشی و بهت در آمدن، و گاه قبل از فرارسیدن وحی، صدایی مانند زنگ (جرس) می‌شنیده‌اند6.

ابن خلدون هم در این خصوص نوشته است:
«باید دانست که به طور کلی در تمام حالات وحی، گونه‌ای صعوبت و سختی وجود دارد که قرآن نیز بدان اشاره کرده است: انا سنقلی علیک قولا ثقیلا: ما بر تو گفتاری گران القا خواهیم کرد.

عایشه نیز گفته است که حضرتش از فشار و سنگینی وحی رنج می‌برد و هم گفته است: گاه در روزهای سرد وحی بر او نازل می‌گردید و چون پیامبر از آن حالت منقطع می‌شد، عرق از پیشانی‌اش جاری بود. به همین سبب در این حالت، غیبت از حواس و خرخر خواب گونه‌ای که معروف است بر وی عارض می‌شد... و این همان معنای فشاری است که پیامبر اکرم در بیان و توضیح آغاز نزول وحی [در غار حرا] بدان این گونه اشاره کرده است که: پس مرا بفشرد چنان که به من رنجشی رسید، آنگاه رهایم کرد و گفت: بخوان، گفتم: خواندن نمی‌توانم. و این کار بار دوم و سوم نیز تکرار شد7

هیچ‌کس از ماهیت دقیق آنچه پیامبر گرامی اسلام تجربه می‌کرد، مطلع نیست. تنها کاری که از ما (مسلمان‌ها) برمی‌آید، آن است که مدل‌هایی برای فهم «مهبط وحی واقع شدن»، ارائه نماییم. منتها برخی از مدل‌ها در حد عقل بشری است و برخی از مدل‌ها، خارج از توان بشری است.

۷- نگاه به کل نظریه‌های رقیب

از نامدلل بودن مدعای «قرآن سخن محمد است»، نمی‌توان به این نتیجه رسید که «قرآن کلام الله است».

از نوشته‌های جناب نراقی چنین برمی‌آید که ایشان از طریق خدشه وارد کردن در مدعای رقیب به دنبال تثبیت نظریه‌ی مدلل ناشدنی کلام الله بودن قرآن هستند. درصورتی که چنین نیست و چندین نظریه‌ی رقیب در صحنه حاضرند:

۱-۷- خدایی وجود ندارد.
پس حداکثر می‌توان اثبات کرد که قرآن بر زبان محمد جاری شده است.

۲-۷- خدایی وجود دارد، اما خدا، وجود غیرمتشخص یا فرا شخصی است.
در این صورت، حداکثر چیزی که بتوان اثبات کرد، بر زبان محمد جاری شدن قرآن است.

۳-۷- خدا موجودی متشخص، ولی ناانسان‌وار است.
در این صورت هم حداکثر چیزی که می‌توان اثبات کرد: جاری شدن قرآن بر زبان محمد است.

۴-۷- خدا موجودی متشخص و انسان‌وار است.
از این مقدمه نمی‌توان نتیجه گرفت که خدای متشخص انسانوار سخن هم می‌گوید. اگر خدای متشخص انسان‌وار سخن نگوید، باز هم حداکثر چیزی که بتوان اثبات کرد، بر زبان محمد جاری شدن قرآن است.

۵-۷- خدا موجودی متشخص و انسان‌وار است که سخن می‌گوید.
از این مقدمه نمی‌توان نتیجه گرفت که قران کلام الله است. اگر اثبات شود که خدا موجودی متشخص، انسان‌وار و سخن‌گوست، از این مقدمه نمی‌توان این گزاره را استنتاج کرد که «قرآن کلام الله است».

به تعبیر دیگر، از اثبات اینکه مارتین هایدگر سخن می‌گفته و با افراد ملاقات می‌کرده است، نمی‌توان نتیجه گرفت که آیت‌الله مصباح یزدی هم با مارتین هایدگر ملاقات کرده و سخنان مصباح یزدی، سخنان هایدگر است که بر زبان آقای مصباح یزدی جاری می‌شده است.

قائلان به کلام الله بودن قرآن، وقتی خواسته‌اند توضیح دهند که سخن گفتن خدا چه معنایی دارد، مدعیاتی بیان کرده‌اند که به معنای سخن نگفتن خدا است8.

مسأله‌ی کلام باری از صدر اسلام تاکنون متکلمان را به نزاع‌های اندیشه سوزی افکنده است.

به عنوان نمونه، زرکشی در البرهان فی علوم القرآن، دو نظریه‌ی رقیب در میان مسلمین را معرفی می‌کند، که براساس هر دو نظر، الفاظ قرآن از آن خدا نیست.

مطابق نظر اول، الفاظ قرآن از آن جبرییل است:

«جبرییل تنها معانی را دریافت کرد و آن‌ها را با این الفاظ به زبان عربی بیان کرد. اهل آسمان آن را به زبان عربی می‌خوانند و به همین زبان نیز نازل شده است9

اما مطابق نظر دوم، تمام الفاظ قرآن متعلق به پیامبر است:

«جبرییل تنها معانی را بر پیامبر اکرم نازل کرد و او پس از یادگیری معانی، آن‌ها را به زبان عربی بیان کرد. طرفداران این دیدگاه به این آیه‌ی قرآن استناد می‌کنند که: نزل به الروح الامین. علی قلبک: روح الامین آن را بر قلب تو نازل کرد10

به این ترتیب، در درون سنت اسلامی، کسانی بر این باور بوده‌اند که قرآن سخن پیامبر گرامی اسلام است. یعنی، پیامبر گرامی اسلام تجربه‌ی وحیانی‌ای داشته است، اما وقتی می‌خواسته آن تجربه‌ی شخصی و منحصر به فرد را در اختیار دیگران بگذارد تا آنها هم بتوانند از فرآورده‌هایش استفاده کنند، جامه‌ی زبان عربی بر تن آن کرده است.

۸- خدای غیرمتشخص

قائلان به سخن محمد بودن قرآن، به خدای غیرمتشخص یا فراشخصی باور دارند. این یکی دیگر از دلایل قائلان به کلام محمد بودن قرآن است.

اما قائلان به کلام الله بودن قرآن، حتی اگر وجود خدای متشخص انسان‌وار و سخن‌گو را اثبات کنند، باز هم نمی‌توانند اثبات کنند که قرآن کلام الله است. از سوی دیگر، «قرآن محمدی» بارها این مدعا را تکرار کرده است که برمبنای فلسفه‌ی فیلسوفان مسلمان، ارتباط خداوند با عالم هستی، ارتباط حقیقی است، نه اعتباری.

درواقع اعتبارسازی (فقه و اخلاق)، کار ذهن انسان است، نه خداوند. خدایی که فیلسوفان مسلمان قصد دارند اثبات کنند، سخن‌گو و تأثیرپذیر نیست.

۹- نقدناپذیری مدعای کلام الله بودن قرآن

قائلان به کلام الله بودن قرآن هیچ‌گاه نگفته‌اند که در چه صورتی از مدعای خود دست خواهند برداشت؟

مسأله‌ی اساسی این است که قائلان به این مدعا، مدعای خود را نقدناپذیر می‌دانند و به هیچ صورت حاضر به دست کشیدن از آن نیستند.

موارد زیر مثبت مدعای ما است:

۱-۹- غیبت خدا از جهان
الهیات کنونی، الهیات غیبت خدا از جهان است.

جناب نراقی در مقاله‌ای که در این خصوص نوشته‌اند، بحث خود را این چنین پایان داده‌اند: «حاصل آنکه خداباوران می‌توانند پدیده‌ی اختفای الهی را به عنوان واقعیتی در قلمرو تجربه‌های دینی خود بپذیرند، و حتی عمیقاً با بحران‌های وجودی ناشی از آن تجربه دست به گریبان شوند. اما به نظر می‌رسد تجربه دینی غیبت خداوند نمی‌تواند مبنای استواری برای اعتقاد به عدم وجود خدای ادیان توحیدی فراهم آورد11

به این ترتیب اگر خدا کاملاً از جهان غایب باشد و با آدمیان در ارتباط نباشد، بازهم هیچ مشکلی برای مومنان ایجاد نمی‌شود. آنان با خدایی که به ندای‌شان پاسخ نمی‌گوید، حرف می‌زنند و حاجات خود را با فردی (شخصی) در میان می‌گذارند که توجهی به راز و نیاز آنها ندارد.

۲-۹- وجود گزاره‌های کاذب در متن
گزاره‌های کاذب (نامنطبق با واقع) بسیاری در متن وجود دارد.

آقای نراقی برای حل این مشکل، میان سه امر (کذب، خطا و دروغ) تفکیک صورت داده‌اند. به گفته‌ی ایشان: ««کذب» عبارت است از گزاره کاذب، یعنی گزاره‌ای که محتوای آن منطبق بر واقع نیست. «خطا» عبارت است از گزاره کاذبی که به قصد اصابت به واقع بیان شده است، اما به آن هدف اصابت نکرده است. «دروغ» عبارت است از گزاره کاذبی که به قصد فریب بیان شده است12

نراقی درصدد نشان دادن این امر است که گزاره‌های کاذب متن، خطا و دروغ نیستند، و وجود گزاره‌های کاذب در قرآن، نافی کلام الله بودن‌اش نیست:

«بنابراین، در مقام تبیین وجود یک گزاره کاذب در متن کلام وحیانی فرد دست‌کم با سه نظریه تببین‌گر رقیب روبرو است:

(۱) آن گزاره «خطا» است
(۲) آن گزاره «دروغ» است

(۳) آن گزاره، دست‌کم در زمینه عصر تنزیل وحی، بستر مناسب‌تری برای فهم و پذیرش مراد اصلی فرستنده پیام فراهم می‌آورده است.

البته بدون تردید برای فرد مؤمنی که خداوند را عالم مطلق و خیر محض می‌داند، نظریه‌های اوّل و دوّم بهترین تفسیر ممکن آن پدیده نیست، و هیچ الزام منطقی‌ای، دست‌کم دربادی نظر، او را به انتخاب آن دو گزینه ملزم نمی‌کند.

گزینه سوّم با اقتضای منطق و ایمان به خوبی سازگار است، و در حدّی که من درمی‌یابم، این گزینه کاملاً بر مؤمنان خردورز گشوده است مگر آنکه بواقع دلیل استواری بر خلاف آن اقامه گردد13

به این ترتیب اگر ده‌ها یا صدها گزاره‌ی کاذب در قرآن وجود داشته باشد، هیچ تفاوتی برای قائلان به کلام الله بودن قرآن ندارد، آنان همچنان قرآن را سخن خدای قادر مطلق، عالم مطلق و خیر محض به شمار خواهند آورد14.

قرآن قلب صنوبری را به عنوان محل ادراک معرفی کرده است:

لهم قلوب لایفقهون بها
قلب‌هایی دارند که با آن درنمی‌یابند (اعراف، ۱۷۹).

طبع علی قلوبهم فهم لایفقهون بها
بر قلب‌های‌شان مهر نهاد شده است، از این روی درنمی‌یابند (توبه، ۸۷).

افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او ءاذان یسمعون بها فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور
آیا در زمین گردش نکرده‌اند تا قلب‌هایی داشته باشند که با آن بیندیشند یا گوش‌هایی که با آن بشنوند، آری [فقط] دیدگان نیست که نابینا می‌شود، بلکه قلب‌هایی هم در سینه‌ها هست که نابینا می‌گردد (حج، ۴۶).

ناتوان شدن در فهم، در زبان قرآن مترادف با حجاب روی قلب است.
وجعلنا علی قلوبهم اکنه (اسراء، ۴۶).

ومنهم من یستمع الیک وجعلنا علی قلوبهم (انعام، ۲۵).

قلوبنا غلف (بقره، ۸۸).

وقولهم قلوبنا غلف (نساء، ۱۵۵).

افلا یتدبرون القرءان ام علی قلوب اقفالها: آیا در قرآن تأمل نمی‌کنند، یا بر قلب‌ها قفل افتاده است (محمد، ۲۴).

در قرآن، قلب کسی را فشردن به معنای مانع شناخت شدن به کار رفته است:
وشدد علی قلوبهم: قلب آنها را [سخت] بفشار (یونس، ۸۸).

وجود این گزاره‌ی کاذب در قرآن چگونه از سوی دو مدل رقیب تبیین می‌شود؟

به عنوان مثال، عبدالکریم سروش گفته است که دانش غیردینی پیامبر در سطح دانش مردم زمانه‌اش بوده است.از این رو وجود گزاره‌های کاذب در متن قابل قبول است. اما قائلان به کلام الله بودن قرآن، مثلاً آقای نراقی، می‌گویند خداوند با توجه به محدودیت‌های علمی بشر آن روز، به لسان قوم، یعنی در سطح آنان سخن گفته است.

آقای نراقی به صراحت می‌نویسد: «آنچه وجود گزاره‌های کاذب را در متن الزام می‌کند محدودیت در علم یا قدرت من [خدا] نیست، بلکه محدودیت در علم و قدرت دوست من است. به بیان دیگر، اشکال در فاعلیت فاعل نیست، در قابلیت قابل است. به تعبیر دیگر، میزان فهم مخاطب گوینده را به بکارگیری گزاره‌ای کاذب الزام کرده است15

پاسخ آقای نراقی غیرقابل قبول است و با واقعیت سازگار نیست. برای اینکه در قرآن واژه‌های نفس و روح بارها به کار رفته است. فرض بر این است که وقتی مردم از پیامبر درخصوص روح و نفس پرسش می‌کردند، تصور اجمالی‌ای از آنها داشته‌اند. اگر هم نداشتند، قرآن به پرسش‌های آنان پاسخ گفته و به این ترتیب، سطح دانش آنها را در این زمینه بالا برده است.

قرآن می‌فرماید:
ویسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا: و از تو درباره‌ی روح می‌پرسند، بگو روح از [عالم] امر است، و شما را از علم جز اندکی نداده‌اند (اسراء، ۸۵).

و درخصوص نفس:
الله یتوفی الانفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی: خداوند نفس‌ها را به هنگام مرگ آنها، و نیز آن را که نمرده است در خوابش، می‌گیرد، سپس آن که مرگش را رقم زده است، نگاه می‌دارد و دیگری را تا زمانی معین گسیل می‌دارد (زمر، ۴۲).

پرسش این است: چرا خداوند به آنها نگفت که نفس یا روح پیامبر محل ادراک و مهبط وحی است، تا مومنان و مفسران کنونی مجبور نگردند برای حل وجود این گزاره‌ی کاذب، مدعی شوند قلب قرآنی، همان نفس است که محل ادراک و مهبط وحی است؟

حل این مسأله، برخلاف آنچه برخی تصور کرده‌اند، بسیار مهم است. برای اینکه این موضوع در تبیین نزول وحی نقش کلیدی دارد.

قرآن می‌گوید:
نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین: که روح الامین [جبرییل] آن را بر قلب تو فرود آورده است تا از هشدار دهندگان باشی (شعراء، ۱۹۳- ۱۹۲).

قل من کان عدواً لجبرئیل فانه نزله علی قلبک باذن الله: بگو هرکس دشمن جبرییل باشد [بداند] که جبرییل آن را به دستور الهی بر قلب تو نازل کرده است (بقره، ۹۷).

فاوحی الی عبده ما اوحی. ماکذب الفواد مارای. افتمرونه علی ما یری: آنگاه به بنده او آنچه باید وحی کند، وحی کرد. قلب او در آنچه دید ناراستی نکرد. آیا شما با او درباره آنچه دیده است، مجادله می‌کنید (نجم، ۱۲- ۹).

همه چیز به قلب پیامبر گرامی اسلام باز می‌گردد:

ام یقولون افتری علی الله کذبا فان یشا الله یختم علی قلبک: یا می‌گویند [پیامبر] بر خداوند دروغ بسته است، بدانید اگر خداوند بخواهد بر قلب تو مهر می‌گذارد (شوری، ۲۴).

فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک: به لطف رحمت الهی با آنان نرم‌خویی کردی، و اگر درشت‌خوی سخت قلب بودی بی‌شک از پیرامون تو پراکنده می‌شدند (آل عمران، ۱۵۹).

پس در این مورد اساسی، محدودیت قابل (دانش مردم زمان)، خداوند را ملزم به بیان گزاره‌ی کاذب نکرده است.

در قرآن آمده است که جبرییل در ( آلت تناسلی، آستین و پیراهن) مریم فوت کرد و او حامله شد16.

قابلیت قابل چه ارتباطی به بیان این گزاره‌ی نامنطبق بر واقع از سوی فاعل دارد؟
مگر مردم آن دوران باردار نمی‌شدند؟

قرآن محلی بین استخوان‌های پشت و استخوان‌های سینه مرد را محل تولید آب جهنده (منی) معرفی می‌کند. مفسران در طول تاریخ از همین معنا دفاع کرده‌اند. حتی مفسری چون طباطبایی در قرن بیستم از همین موضوع دفاع کرده است17.

آیا قابلیت قابل وجود این گزاره را ایجاب کرده است؟ یعنی اگر خداوند می‌فرمود، بیضه‌های مرد محل صدور آب جهنده است، مردم آن دوران مطلقاً نمی‌توانستند از این مدعا تصوری اجمالی در حد دانش زمانه‌ی خود پیدا کنند؟

مدلی که قرآن را کلام الله می‌داند، نمی‌تواند تصویر چندان روشنی از وجود گزاره‌های کاذب در میان سخنان خدای قادر مطلق، عالم مطلق و خیر محض ارائه نماید. اما مدلی که قرآن را سخن پیامبر گرامی اسلام به شمار می‌آورد، تبیین قابل قبول‌تری از وجود گزاره‌های نامنطبق با واقع درمیان سخنان پیامبری که بشر است، ارائه می‌کند.


پاورقی‌ها:

۱- مقالات زیر آثار مکتوب وی در این زمینه هستند:

آرش نراقی، بازخوانی نظریه سروش درباره تجربه نبوی و بسط آن، سایت نراقی .
آرش نراقی، درباره تکامل تجربه‌های وحیانی (ملاحظاتی درباره یک دفاعیه)، سایت نراقی.

آرش نراقی، محمد مجتهد شبستری و مسأله ماهیت کلام وحیانی، سایت نراقی.

آرش نراقی، بار دیگر مجتهد شبستری و ماهیت کلام وحیانی، سایت نراقی.

آرش نراقی، کذب در کلام وحیانی، سایت آرش نراقی.

آرش نراقی، اکبر گنجی و آموزه قرآن محمدی، سایت نراقی.

۲- آرش نراقی، پرسش از تجربه‌های وحیانی، نگاهی انتقادی به بسط تجربه نبوی عبدالکریم سروش، ماهنامه مدرسه، شماره اول، بهار 1384.

۳- آرش نراقی، ماهیت کلام وحیانی در اندیشه مجتهد شبستری، ماهنامه مدرسه، شماره ششم، تیر 1386.

۴- آرش نراقی، بار دیگر مجتهد شبستری و ماهیت کلام وحیانی، سایت آرش نراقی.

۵- ابن خلدون، المقدمه، ص ۹۲.

۶- سیرت رسول الله، جلد ۱، ص ۲۰۵ به بعد، باب دوازدهم.

۷- ابن خلدون، المقدمه، ص ۹۹.

۸- رجوع شود به نتیجه گیری قرآن محمدی، قسمت ۱۴.

۹- زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، بیروت، دارالمعرفه، ۱۹۷۷، جلد ۱، ص ۲۳۰.

۱۰- زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، جلد ۱، ص ۲۳۰.

۱۱- آرش نراقی، اختفای خداوند: ملاحظاتی درباره‌ی الهیات غیبت، ماهنامه مدرسه، شماره چهارم، مهر ۱۳۸۵.

۱۲- آرش نراقی، کذب در کلام وحیانی .

۱۳- پیشین.

۱۴- سخن این است که آیا وجود گزاره‌های کاذب در قرآن با صفات خداوند سازگار است یا خیر؟ در پایان بخش هشتم قرآن محمدی، ضمن نقد نظرات آقای کدیور و جناب نراقی درخصوص کلام الله بودن قران، یادآوری شد که صدور گزاره‌های کاذب از سوی خدای عالم مطلق و خیر محض قابل قبول نیست. باورهایی که در قسمت‌های هفتم و هشتم قرآن محمدی معرفی شده‌اند، با خدای عالم مطلق و خیر محض سازگار نیست.

در آنجا گفته شد:
«الف- خدا عالم مطلق و خیر مطلق است

ب- قرآن کلام خدای متشخص انسان‌وار دانای مطلقی است که خیر و صلاح آدمیان را بهتر از خود آنها تشخیص می‌دهد.»

در آن مقاله تأکید شد که اگر قرآن سخن پیامبر باشد، عدول از احکام قرآن، عدول از عرف زمانه خواهد بود، اما اگر قرآن کلام الله باشد، عدول از احکام قرآن، عدول انسان‌های محدود از احکام خدای عالم مطلق و خیر محض خواهد بود:


«اما احکام خدای عالم مطلق را نمی‌توان به صرف تعارض با یافته‌های بشری که دانش بسیار اندکی دارند، کنار نهاد.»

«قرآن محمدی» 9، ضمن طرح ناسازگاری‌های درون متنی، نشان می‌داد که بیان سخنان متعارض از خدای عالم مطلق قابل قبول نیست. «قرآن محمدی» 10، به بحث تجربه دینی اختصاص داشت. آن مقاله تأکید داشت که «تجربه‌ی علم و قدرت و خیر مطلق هم ناممکن است، آنها به تور تنگ تجربه نمی‌افتند.»

در آن مقاله همچنین تأکید شد که تجربه‌ی عرفا، تجربه عشق، حیرت، خشیت، خوف و مفاهیمی از این قبیل است، نه تجربه‌ی شنیدن فرامین غیراخلاقی از خدای عالم مطلق و خیر محض.

۱۵- رجوع شود به سایت آرش نراقی، بخش نقد و نظر، شماره ۳۵.

۱۶- «قرآن محمدی» 12 به طور مبسوط به این داستان پرداخته و نظر مفسران بزرگ شیعه و سنی در این خصوص را هم آورده است.

۱۷- رجوع شود به مقاله‌ی «قلب و صلب قرآن»، سایت زمانه.

Share/Save/Bookmark

در همین زمینه
اکبر گنجی و آموزه‌ی قرآن محمّدی
کذب در کلام وحیانی
پاسخ به نقد آقای فنایی - بخش نخست
نقد دکتر ابوالقاسم فنايی بر اکبر گنجی

نظرهای خوانندگان

از آقای گنجی بابت سلسله مطالب جدیدشان بسیار سپاسگذاریم.سیر صعودی گذشته تا امروز ایشان قابل ستایش است.

-- محسن ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

هر چه که بیش‌تر می‌گذرد بیش‌تر بر منطق مستحکم اکبر گنجی در جواب دادن به منتقدانش پی می‌برم. بون شک خود منتقدین محترم که باید از آنها سپاسگذار باشیم که افکار گنجی را نقد می‌کنند و گنجی با پاسخهای مدلل خود هر چه بیشتر بر ذهنهای پلاسیده ما ایرانیان روشنائی می‌افکند به‌تر می‌توانند درک کنند که برای مقابله با عقل‌گرائی محض باید راه و روش به‌تر از اینی که در پیش گرفته‌اند بیابند. (البته با کسانی که هیجان‌زده و از روی استیصال خود اکبر گنجی را نقد می‌کنند کاری ندارم)

خود من دقیقا نمی‌توانستم معنی دقیقی برای واژه روشنفکر بایورم که اکبر گنجی برایم معنی کرد.

-- یک دوست ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

به نظر میرسد جنبش فکری "نو معتزلی" به رهبری سروش، شبستری و گنجی روز به روز ابعاد وسعیتر، دقیقتر و مستحکمتری را در برمیگیرد که بسیار امیدوار کننده است. دریغ است که این جنیش فکری تنها در مرزهای ایران محدود بماند و در جهان اسلام مطرح نشوند.

-- سعید ش ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

درود بر شما آقای گنجی؛ باور بفرمایید اینطور نیست که این بحثها کارایی ندارند هر کس هر دین و عقیده ای داشت از آن دست بر دار نیست(نمونه خودم
که تغییر عقیده دادم) هستند کسانی که اگر حتی یک جمله منطقی و حقی را بشنوند حد اقل کاری که صورت می گیرد تفکر است و چون فکر کردن از جنس استدلال وعقل است ذره ذره تفکرات عقلی را بر نقلی باارزش تر ارزیابی کرده ودست از حمایت از بسیاری از این گزاره های نقلی و متعارض بر میدارد ،دلیل اینکه مردم ما ودیگر ملتهای عقب مانده هنوز بسیاری از افکار افسانه ای و خرافاتی را باخود دارند و پرورش می دهند اطلاع نداشتن از دیگر مکاتب و اینکه در هیچ جایی به علت نبودن امکانات افکارشان به چالش کشیده نشده؛ خوشبختانه در چند سال اخیر با راه اندازی اینترنت هرچند با سرعت بسیار پایین مردم یواش یواش آگاه تر شدند؛ این چیز های که نوشته شد نه از این جهت که شما از این جریان آگاهی ندارید که تلاش شما تاییدی برنقض این مدعاست بلکه جهت یاداوری به بعضی عزیزان که فکر میکنند این مقاله ها بی ارزش است؛(کسی که تا چند سال پیش یک مذ هبی وحشتناک بودم ،الان رها و آزاد وزندگی برام خیلی معنی دار وزیبا شده)

-- اهورا مدنی ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM


با سلام و سپاس فراوان از آقای گنجی که حقا دینی قابل دفاع و زیبا از اسلام ارائه می دهند. با آرزوی موفقیت هرچه بیشتر برای شما. اسلام به بزرگانی مثل شما,سروش عزیز,مصطفی ملکیان و آقای شبستری نیازمند است که بتواند ادعای رهبری کند.
مقصد خود را شناسد خود دعا
تو به نام هر که خواهی کن ثنا

با تشکر از مدیریت سایت زمانه و آرزوی موفقیت برای شما.

-- دارا ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

عمده سخن آقاي گنجي در تعلق قرآن به حضرت محمد(ص) و نه خدا اين است كه قرآن از دهان آن حضرت بيرون آمده و نيز افزوده است كه در قرآن مضاميني است كه انتساب آن به خدا مشكل است، نظير مركز فهم بودن قلب.
مشكل آقاي گنجي يكسونگري و نديدن همه اطلاعات درباره موضوع است. او عينك خاصي را به چشم زده و هر آنچه را كه در دريچه آن عينك مي تواند ببيند، مي بيند. مشكل ديگر گنجي اين است كه توجه ندارد، مخاطب قرآن مردم عصر نزول است و نه مردم معاصر.
به هر حال، چند نكته را در زمينه مطالب آقاي گنجي يادآور مي شوم:
1. ما براي شناخت اين كه سخناني كه از دهان كسي بيرون مي آيد، از كيست، بايد توجه كنيم كه آيا سبك اين سخنان همان سبك خود اوست يا سبكي متفاوت از آن است. ديگر اين كه آيا چنين مضاميني از چنان شخصي قابل صدور است يا نه؟ بايد توجه داشت كه سبك آيات قرآن با سبك سخنان پيامبر تفاوت داشت. مقايسه احاديث و خطبه هاي منقول از پيامبر با آيات قرآن بهترين گواه است. به لحاظ مضمون نيز شواهد فراواني در قرآن به چشم مي خورد كه تعلق قرآن را به شخص پيامبر منتفي مي سازد. براي مثال در آياتي از قرآن پيامبر مورد سرزنش قرار گرفته است. نيز در آياتي خطاب به پيامبر سخن گفته شده است. روشن است كه اگر ما قرآن را به كسي غير از پيامبر متعلق ندانيم، توجيه اين موارد مشكل خواهد بود و لوازم باطلي دارد. از جمله اين كه بايد پيامبر را دروغ گو بدانيم؛ يعني بگوييم: او دروغ مي گويد كه گفته است، خدا اين سخنان را به من گفته است. آيا آقاي گنجي معتقد است، پيامبر دروع مي گويد؟ اگر چنين باوري دارد، بايد بگويد كه من به ديني هم كه او آورده است، ايمان ندارم. چون نتيجه طبيعي دروغ گو شمردن پيامبر عدم ايمان به آموزه هايي است كه او آورده است.
ما به لحاظ مضامين قرآن بايد زندگي پيامبر اسلام را به دقت مطالعه كنيم كه آيا چنين مضاميني از او قابل صدور است؟ آيا او نزد كسي از اهل كتاب تعلم كرده است كه آن مضامين را از آنان فراگرفته باشد؟ آيا يك فردي كه در ميان بت پرستان بزرگ شده است، امكان اين را دارد كه به طور خوجوش سخناني بر خلاف باورها و رسوم آن مردم بگويد؟ سخناني صرف انديشه هاي محض نيست و از حقايقي خبر مي دهد. آيا خبر دادن از حقايقي بدون اين كه كسي به او خبر داده باشد، ممكن است؟
2. آقاي گنجي بايد توجه داشته باشد كه يك مصلح بشري بايد عقلائي عمل كند و به زباني با مخاطبانش سخن بگويد كه توان درك آن را داشته باشند. آيا اگر تلقي مردم عصر نزول اين بوده است كه قلب مركز فهم است و آنگاه پيامبر يا خدا بفرمايد، مغز مركز فهم است، آيا با سخن پيامبر يا خدا مخالفت نمي كردند؟ اين در حالي است كه غرض خدا و پيامبر القاي مطالب علمي به بشر نبوده است؛ بلكه غرض اتمام مكارم اخلاق و اصلاح باورهاي ديني و سنن اخلاقي و اجتماعي براي نيل به سعادت و فلاح بوده است. آيا هيچ عاقلي مي آيد و غرض اصلي اش را فداي امور فرعي مي كند؟ در روايتي از ابن عباس آمده است كه اگر خدا آنچه را واقع است، به مردم مي گفت، آنان كافر مي شدند. براي مثال اگر به آن مردم گفته مي شد، زمين ثابت است و خورشيد حركت مي كند، مردم چه مي گفتند؟ آيا نمي گفتند كه محمد عقلش از كار افتاده است و ما در حالي كه مي بينيم زمين ثابت است و خورشيد حركت مي كند، مي گويد: خورشيد ثابت است و زمين حركت مي كند.
بايد دانست كه قرآن در اوج فصاحت و بلاغت يعني رسايي معنا و مطابقت با فهم مردم عصر نزول نازل شده است و لازمه آن اين است كه دانش عادي آن مردم در سخن گفتن مورد توجه قرار بگيرد.
چه اشكالي دارد كه بگوييم خداي عالم مطلق به جهت ضيق فهم مردم عصر نزول به گونه اي سخن گفته است كه از رهگذر آن بتواند آنان را هدايت كند؟
انسان وار معرفي كردن خود خدا نيز دليل بر اين نيست كه قرآن سخن خدا نيست. جناب آقاي گنجي، مردم عصر نزول همين الفاظ انسان وار را براي معرفي خدا داشتند. كاملاً روشن است كه اگر خدا يا پيامبر الفاظ را در غير معاني معهود آن مردم به كار مي برد، براي معرفي خدا بلاغت نداشت. خدا نه به زبان اجنه سخن گفته است و نه به زبان بشر امروزي و نه به زباني غير از زبان عربي. شما بايد ببنيد، در زبان عرب حجاز جاهلي، آيا الفاظي بوده است كه انسان وار نباشد و بتوان با آن خدا را با فصاحت و بلاغت معرفي كرد؟
خلاصه يكسونگري آدمي را از شناخت واقعيات باز مي دارد. جناب آقاي گنجي، در خصوص هر موضوعي سعي كن، همه اطلاعات را اعم از مواقق و مخالف جمع و تحليل كن و آنگاه نتيجه بگير. ترديدي نمي توان داشت كه نتيجه متفاوت خواهد بود.

-- nekoonam ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

با سلام . من با دانش اندکم این مقالات را دنبال میکنم و بنظرم میرسد احتمال این است که قائلان به مدعای کلام الله بودن قرآن ، از طریق ادعای سخن گویی خدا و انسانواره جلوه دادن او و متشخص کردن او ، این نوید و این امید را نیز برای خود قائل میشوند که نه تنها پیامبر واجد وحی است بلکه به آنان ( متفکرین عارف مسلک) نیز در خور وجودیت خودشان وحی میرسد و خداوند با آنان نیز سخن خواهد گفت با توجیه اینکه البته نه آن طوریکه با پیامبر سخن می گفت زیرا او رسالت هدایت مردم را داشت و لی عارف چون رسالت ندارد پس سخن خداوند با شخص او متفاوت است. لذا همینکه می پذیرند و مدعی میشوند که چنین موقعیتی ( سخن گفت خدا با عارف ) ممکن است آنگاه نوعی آرامش و اتصال به معنا و جاودانگی وجود برایشان حادث میشود که بسیار گوارا و امنیت بخش است. توجیه اینکه پس چرا خداوند با آنان سخن نمی گوید را هم در نظریه اختفای خداوند و علم حجاب شناسی قرار میدهند که در این صورت امید به آشکارگی و روشن شدن چراغهای رابطه سرجایش هست . ولی اگر قرار باشد که خداوند غیر شخصی و یا فراشخصی باشد آنوقت موضوع کوچکی ، تنهایی وجودی و وحشت بی کسی و بی ارتباطی دست میدهد که تحمل اش آسان نیست. پس میتوان دید برخی متفکرین ای که اینطور با جد بر این مدعا پا می فشارند و نقد ها و پاسخ بر نقدها می نویسند در پس پشت تمامی این استدلال ها و تحلیل ها و منطق ها وترتیبات صدق گزاره ها یک گرایش باطنی و عاطفی و شخصی در ایشان موج میزند که باگماردن عقل در خدمت این گرایش ، متفکر دینی میتواند دست به کار تدارک و تهیه استدلال و یا نقد از نظریه مخالف بشود تا موضوع استقرار این اصل که خداوند سخن گو است و با عارفان نیز سخن میگوید تضمین شود، حال آنکه محرک اصلی نیاز عاطفی و میل و گرایش احساسی و نهادی شخص فیلسوف است که ماهرانه و هوشیارانه و زیرکانه و عقل پسندانه و در عین حال کاملا صادقانه تدارک تداوم مدعای خود را میکند. میتوانم آقای نراقی را بفهمم که چگونه میان هوشمندی و درایت ژرف شان و نیاز به باور و امید و اتصال به عالم معنا باید تقلای صادقانه ای کنند تا هم عقل و هم احساس از یک آرامش نسبی برخوردار شودو ضمنا جانب احتیاط از هر سو از جمله از وزش های بادهای تند سیاسی رعایت شود. مدلی که ایشان پیشنهاد میکنند ( بازسازی مدبرانه و محتاطانه ای از ترجمان کلام الله به گونه ای بسیار سنتی و قابل قبول مومنین مسلمان در خدمت انعطاف و تعدیل کردن احکامی که خشونت های موجود را تا حدودی برطرف سازد) زمان بسیار طولانی را می طلبد که بنظر میرسد در حوصله این قرن و زمانه نیست. گویی روح زمانه مانند نوجوانی قامت برافراشته و دیگر زیر بار سنگینی خرافات و زورگویی های دینی نمی رود.
از آن طرف هم آقای گنجی در یک موقعیت دیگری است. ایشان در پی برانداختن این ساختار رسوای کهن است تا طرحی کاملا نو در اندازد، طرحی که آزادی ، انتخاب و مسئولیت اگزیستانسیالیستی انسانی زیربنای جامعه باشد و نه خرافات ،تقیه و دوگانگی روش زندگی و محول کردن مسئولیت های انسانی به فرمان الهی و قضا و قدر و چانه زدن با مامورین و دلالان خدا برای گرفتن اجازه و پروانه از خداوند! و الی آخر...

-- از دیار نارنجستان ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

اقای نکونام عزیز
مگر قران به گمان بسیاری و احتمالا شما بسیاری از نادانی های اعراب فبل ازاسلام را نزدود؟
چرا به علم و منطق استدلالی و اثبات شدنی که رسید تصمیم به تجاهل به علم و زبان عصر گرفت؟
ایا میتوان نتیجه گرفت که اخلاق و دین هم به زبان و برای عرب بادیه نشین ان روز بوده و امروز مصداق کاربردی ندارد؟
گنجی کاملا روشن از شما میپرسد: ایا خدا مجبور بود واژه قلب را به کار ببرد که امثال مهاجرانی با ماله بیفتند دنبالش و بگویند معنای قلب، نفس و روح است، و یا وقتی از همین کلمه بارها استفاده کرده بود میگفت نفس تا خیال همه راحت شود؟
عینک گنجی اشکالش این است که مثل بعضی ها دودی نیست.

-- منوچهر ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

nekoonam از "زبان عرب جاهلي حجاز" اسم برد. واقع این که این کتاب مقدس و دین مبین اسلام برای همان عرب جاهلی و فرهنگ عرب جاهلی آمده بود و باید گفت توقع ارزشهای مدرن یا تحمیل آن بر انسان مدرن ظلم به قرآن و ظلم به اسلام است. اسلام یک نهضت قرن هفتم میلادی برای اصلاح اخلاقی و دینی جامعه عرب جاهلی بود که تا حد زیادی موفق شد پس درود بر پرچمدار آن. تحمیل انگاره های آن نهضت قرن هفتمی بر عرب شهر نشین قرن بیست و یکم هم که دیگر فرهنگش فرق کرده نا عادلانه است تا چه برسد به دیگران.

-- مازیار ، Dec 16, 2008 در ساعت 12:02 PM

آقاي گنجي با زبان ‹‹ هم خدا وهم خرما ›› دست به استدلال زده است واظهارات ايشان براساس دلائل زير نه تنها منطقي بحساب نميآيند بلكه متناقض هم هستند.
اول-ا اينكه ايشان اقراركرده اند كه يك مسلمان شيعه هستند. پس، جبرا بايد به وحدانيت خداوند و نيز به رسول خدا وامامان اعتقادداشته باشند ورسول خدا براي يك شيعه مسلمان كسي جزمحمد، پيغمبراسلام نميتواندباشد. بنابراين كسي كه محمدرا پيغمبر وفرستاده خداميداند، نميتواند ادعاي اورا كه آن سخنان از جانب خدااست، را انكارنمايد واگر انكاركرد، هم خدانشناس است وهم نامسلمان ودرنتيجه ادعاي شيعه بودن هم نميتواند بكند چون ادعاي مسلمان بودنش از قبل باطل شده است. دوم- برميگرديم به ادعاي آقاي گنجي كه اقراركرده بود كه يك شيعه است. اگر ايشان يك شيعه است پس يك مسلمانست وچون مسلمانست پس بايد جبرا محمد را پيغمبر وفرستاده خدابداند وچون محمد را رسول خداميداند پس سخن محمد را وحي منزل ميداند و درنتيجه سوره ها وآيات قرآن راازجانب خداميداند. اگر حالت اول را باحالت دوم مقايسه كنيم، ملاحظه مي كنيم كه آقاي گنجي دارد سخنان متناقض ميگويد چون امكان ندارد كسي بگويد كه شيعه است ولي قرآن را از جانب خدانميداند. زيرا كه لازمه شيعه بودن مسلمان بودن است ولازمه مسلمان بودن اعتقاد به رسول خداداشتن ولازمه اعتقاد به رسول خداداشتن اعتقاد به سخنان وي كه همانا سوره ها وآيات خذاوند يست، مي باشد.
كوتاه سخن آنكه، آقاي گنجي دارد از دوطرف دهانش حرف ميزند واين نشان از تناقض درسخنان ايشان دارد. جاداشت تاآقاي گنجي ازهمان ابتداء تكليف خودش را بادين اسلام ومحمد وقرآن ومذهب تشيع، معلوم ميكرد وبقول معروف از بيخ عرب ميشد ونه آنكه اينهمه آدم رابه گفتگوهائي بكشاند كه كسي نداند سرانجامش به كجا ختم خواهد شد. دراينجا، من نوشتار ايشان رااز نظر استدلال منطقي نقد كرده ام وكاري به اينكه ايشان دينداراست يا بي دين، ندارم.

-- علي كبيري ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

نمیدانم این چه اصرار ناموجهی است که آقای گنجی دارند مبنی برآنکه در قرآن محل تفکر "قلب صنوبری" دانسته شده است. ایشان این که در هرجا کلمه "قلب" آمده، آنرا حمل به ظاهر می کنند، چگونه است که به عبارت پایانی این آیه توجهی نمی کنند؟:

افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او ءاذان یسمعون بها فانها لاتعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور

ایشان می گویند که چون آمده است "قلوب یعقلون بها" پس قرآن، قلب صنوبری را محل ادراک دانسته است، اما آیا دقت می کنند که در همین آیه آمده است "تعمی القلوب التی فی الصدور". مگر "قلب صنوبری" چشم دارد که بتواند کور شود؟ اگر معنای "کور شدن" را حمل به ظاهر نمی کنند، چگونه است "قلب" را حمل به ظاهر می کنند و به "قلب صنوبری" معنا می کنند؟ این یک تناقض آشکار است.

-- ک. سازگار ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

واقعاً از عجایب است که "ترائب" را به "سینه مرد" ترجمه می کنند! آیا غیر از این است که زنان از طریق سینه تحریک جنسی می شوند؟ این چه اصراری است که ابتدا قرآن را به غیر واقع، معنی کنیم بعد هم نشان دهیم آن معنی نادرست است. یا من هیچی نمی فهمم، یا نوابغی مثل گنجی و سروش و طباطبایی و دیگران!

-- متعجب! ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

در تایید نکته اساسی آقای نکونام
و رد سخن آقای منوچهر
آقای منوچهر عزیز
اتفاقا عینک آقای گنجی دودی است. دودی از نوع عینک فیلسوفان سفسطایی
عزیز، دین با فلسفه فرق دارد. اشکالی نیست شما ممکن است انسان معتقدی نباشید. یا اهمیت ندهید به این که هرکسی هرچه را خواست به اسلام نسبت دهد. اما نمی توانید انتظار داشته باشید که میلیونها انسان معتقد به مبانی ذاتی دین اسلام، دین شان را با باور شما و آقای گنجی همآهنگ سازند. من می خواهم بگویم که سخن اقای گنجی حتا حقوق بشری هم نیست. تا چه رسد به اینکه بتواند مشکلات اسلام را حل کند ویا برای ما دموکراسی آورد.
مشکل آقای گنجی مشکل همه کسانی است که یا مذهبی نیستند و یا اگر مذهبی اند آبشخور مذهب شان از آخوندها و همه آنهایی است که مذهب و فلسفه را باهم مخلوط گرفته اند. بنابراین آنها خالصانه به دین اسلام اعتقاد ندارند بلکه به اندیشه ای باور دارند که هر زمان آنها را قادر می سازد تا با آوردن چند شبهه خودشان را در جمع قدرتمندان و روشنفکران جهان بعنوان انسان آزاده و روشنفکر قالب کنند. (مثل آن مذهبیونی که با ترجمه اثار یونانی از ذهنیت عقل فلسفی سردرآوردند و می خواستند با توضیح اسلام از طریق آن ذهنیت به عنوان بزرگترین فیلسوف عالم اسلام مطرح شوند که بنوعی دستی بر قدرت داشته باشند. یا مثل همین اواخر کسانی مثل احمد فردید و دکتر شریعتی که با داشتن ذهنیت عقلانیت مدرن و آشتی دادن فاشیسم و کمونیست با اسلام بزرگترین انحراف را در جامعه ما پدید آوردند. یا همین آقای گنجی خودمان که در سایه اسلام آخوندی با هرمنوتیک آقای شبستری -که در اصل، مال او هم نیست- لیبرالیسم از هم گسیخته غربی را می خواهند به ما حقنه کنند. آقای گنجی یادش رفته که مسلمانی حداقلش این است که باید به خدای واحد یکتا (نه خدای یگانه وحدت وجودی عرفا) و رسواللهی محمد شهادت بدهد و اقرار نماید. کسی که اقرار کرده محمد رسول خدا است که نمی تواند معتقد باشد به اینکه قرآن بر ساخته محمد است! آقای گنجی باید یا ساده اندیش باشد و یا ما را خیلی نفهم فرض کند که بخواهد با این شبهه (بخوانید پوست خربزه) ما را به زمین بزند!
این بحث ها هم حمله به شخص نیست . با گفتن اینکه من به شخص حمله می کنم و فلانی به شخص حمله نمی کند موضوع را ماست مالی نفرمایید. بزبان اهل منطق مغلطه نفرمایید.
نخیر، آقای گنجی شما اگر می خواهید مسائل جهان اسلام حل شود ، لطفا از منبر توضیح دین پایین بیایید و دین و باور خودتان رابا این سخن قرآن کلام الله ( 13 و 14 بقره) "وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ یَعْلَمُونَ " مثل باور ما مردم امی حوزه نرفته کنید.
و چون به آنها گفته شود ایمان بیاورید
كما آنكه آن مردم (امی) ایمان آوردند،
گویند: آیا ایمان آوریم چنانكه آن "بی خردان" ایمان آوردند؟
آگاه باشید كه محققاً آنها خودشان بی خردند
و لیكن نمی دانند.
وقتی شما این چنین کنید و آقای شبستری و منتظری هم این چنین کنند قاعدتا کسی نیست که بخواهد از طریق دین به قدرت برسد و یا برحسب قدرت دین را تفسیر کند. اینجا است که همه مسائل مسلمین حل می شود. هرکه خواست اسلام را (بدون تفسیر قدرت طلبان مذهبی) دین خود قرار می دهد و به راهی که خود از قرآن دریافت می کند می رود ، هرکه هم نخواست می رود دین دیگری برمی گزیند و یا اصلا بی دین می شود. "لکم دینکم ولی دین"
اگر شما و آقای شبستری و آقای منتظری به کنار بروید و سعی کنید با توجه به همین یک ایه از کلام الله (و صدها آیه دیگر که قرآن برای فقیه و یا هرکسی که دین را به خود توضیح می دهد نقشی در دین قائل نشده)، آنهایی را که از پیش خود به خود لقب "آیت الله" داده اند را تشویق کنند که به کنار بروند و دین شان را مثل ما مردم عادی کنند ، آنگاه می بینید که دین خود بخود سکولار می شود و همه مسائلش حل می شود. چرا که قرآن کلام الله بعلت داشتن آیات متشابه قابل فهم نیست و بعلت اینکه کسی جز خدا از شبهات سخن خدا سر در نمی آورد (آیه هفتم /آل عمران)، مشکل قرائت های قدرت طلبانه و احکام نیز خود به خود حل می گردد. (به فرض قرائت ما شیعیان"راسخون فی العلم" شبهات را می دانند که مطمئنا نه آن شمایید و نه آخوندها و نه هر کس مدعی دیگری). چراکه نه شما و نه ایشان مشخصا باور ندارید که آیات قرآن (اعم از محکمات و متشابه هاتش) همه تنزیل شده و همه "کل من عند ربنا" از جانب پروردگار آمده است. (از منظر توحیدی) شما و حتا آقای شبستری و آقای منتظری جزو صاحبان خرد هم به حساب نمی آیید، چرا که اگر این چنین بود باید به همین گونه که قرآن می فرماید که قرآن کلام خدا است و بر پیامبر نازل شده ، همینگونه یاد آور می شدید (و ما یذکر الا اولوالالباب) . برای من همین آیه دلیل بر آن است که قرآن سخن خدا است. چراکه گویی قرآن به همه آن زیر و بم افکار فلاسفه یونانی و نتایجی را که در ارتباط با قدرت از آن افکار می توان گرفت را در 1400 سال قبل پیش بینی کرده و خبر داشته است. سبحان الله
"چشم باز و گوش باز و این عمی/ حیرتم از چشم بندی خدا"

-- حسین میرمبینی ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

جناب آقا منوچهر
قرآن نسخه اي بوده است كه طبيب عالميان براي عرب حجاز عصر نزول نوشته است؛ منتها مثل هر نسخه اي كه هر طبيبي براي مريضش مي نويسد، مي تواند براي درمان كساني كه از همان مرض رنج مي برند، نافع باشد. بنابراين به زبان عرب عصر نزول بودن قرآن مستلزم اين نيست كه تنها براي آنان نافع باشد.
غرض من از عينك خاص زدن آقاي گنجي اتهام بستن به او نيست. غرض اين است كه وي قرآن و اسلام را از منظر نگاه مي كند و معمولاً يكسونگري تمام حقيقت يك چيز را نشان نمي دهد. براي مثال وي تنها به آياتي نگاه مي كند كه كافران را مورد هجمه قرار داده است و مثلاً به قصه حضرت يونس توجه نمي كند كه خدا او را براي اعراضش از قوم كافرش به شكم نهنگ مي اندازد. يا آنجايي را نمي نگرد كه خداوند همه انبياء گذشته را بر يك دين به نام اسلام معرفي مي كند و پيامبر اسلام را مصدّق تعاليم انبياء گذشته مي خواند. يا آنجايي كه مي گويد: خداوند براي هر قومي منسكي يا روشي متفاوت از ديگري در عبادت و دين داري قرار داده است. چرا از اينها نتيجه نمي گيرد كه اسلام اديان گوناگون را امضا كرده است؟ او سراغ آياتي مي رود كه راجع به مشركان مكه و يهودياني است كه پيامبر را از موطنش رانده اند و پيروانش را شكنجه كرده اند و بر ضد آن حضرت و مسلمانان وارد جنگ شده اند و توقع دارد كه پيامبر بر آنان درود بفرستد.

-- nekoonam ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

در این تعبیر قرآن: «ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب» (ق/37) این ایه قران قسمتی از بنایی که جناب گنجی با فرضیاتشان ساخته اند فرومیریزاند.
چون شرط کرده هر که قلب داشته باشد ذکر رامیفهمد.
با فرض گنجی در فلب صنوبری در ایات قلب همه قلب دارند نه بعضی.پس چرا ایه بالا استثنا کرد؟
اما چند ایه در ذهن ایشان(جناب گنجی) گردش میکند که به نظر ایشان علمی تجربی نیست.وگذاره خطا یا کذب است.

حالا غیر از انگیخته ایشان مشکلی هم در انگیزه دارند انهم تبیین حقوق بشر وتسامح و مدارا است که فکر میکنند با قران خشیت محور و جنگ محور وهم تبعیض امیز(بین مرد و زن بین مشرک و مومن بین برده وارباب) در نزد ایشان ممکن نیست.بنده عرض میکنم ممکن است.باید مبانی را تغییر داد.بعد شگفتی بوجود میاید.همانطور که وقتی مثنوی میخوانید چنان ایات را معنی میکند که مخاطب تعجب میکند.چون مبانی مولوی فرق میکند.حالا این مبانی به گونه ای است که در عین ثبات سیال است.

اما غیر ازاین ایه بالا(سوره ق) کاملا مشخص میکند قلب منظور قوه ادراک حسن و قبح است.یعنی عقل عملی به قول فلاسفه اسکولاستیک.نه حتی نفس.به قول فیلسوفان.نه.نه.قلب قسمتی از نفس است.قوه استخراج حسن و قبح از نفس.
اصلا عقل در قران هم عقل عملی است .مگر استثناان به عقل نظری استناد شده باشد.
قوه شناخت حسن و قبح را قلب نامیده و از معقول به محسوس تشبیه کرده است.این سنت قران است.مخصوصا برای مخاطب محسوس بادیه نشین .اما چنان گفته که به نظرم با تطبیق ایات مشخص میشود که سخن صاحب صدور قران در این مورد دقیق بوده است.

بنابر فرض گنجی در قلب صنوبری همه دارای قلبند.پس چرا در ایه فرموده اگر کسی قلب داشته باشد انرا میفهمد؟

منظور قوه حسن و قبح اخلاقی است.

حالا ذکر در ایه بالا چیست؟
ذکر و یاد مراتب دارد که از درون اغاز میشود و به بیرون میرسد.اول قوه حسن و قبح که در درون است .قلب ان را از درون نفس استخراج میکند چون مستقیما با خداوند قرانی وصل است.برای همین میفرماید :فالهمها فجورها و تقواها.
این ذکر ریشه اولش قاعده شریف انصاف است.هر چه بر خود میپسندی بر دیگری بپسند.این قاعده همان هدایت عام الهی است.که همه ادیان هم گفته اند.این زیر بنای فهم قران به عنوان هدایت خاص الهی است.اگر این قاعده محور فهم و پیش فرض فهم نباشد در تفسیر قران گمراه میشود.
چنانچه مفسرین شده اند.و به خودخواهی فرقه ای مذهبی در غلطیده اند.و نفرت را با جهاد تیوریزه کرده اند.

برای همین میفرماید با قران خیلی ها گمراه شده اند :یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا و ما یضل به الا الظالمین.ظالمین ناقضین قاعده انصافند.

اثبات خواهد شد که توحید عبادی شروعش نه پایانش به این قاعده بر میگردد نه به بت و کعبه و خدای قران و خدایان مشرکین مکه.یا وحدت نزد متکلمین.
اصل اول وحدت مرجع اخلاقی است.که همان قاعده انصاف است که در همه مشترک است و هدایت عام الهی است و طهور اسم هادی است و همه ادیان و حکما هم گفته اند.
من شنيدم زپير دانشمند
تو هم از من بياد دار اين پند
آنچه بر نفس خويش نپسندي
نيز بر نفس ديگري مپسند
با این فرضیات مشکل گنجی در نسبت حقوق بشر و قران حل میشود.این قاعده مطلق است تفسیرش نسبی.چون در هر دوره عقلانیت ادمی وتصورش از خودش فرق میکند مطالباتش هم تغییر میکند و منصفین باید به ان مطالبات طبق قاعده انصاف باید پاسخ بدهند.چون ان مطالبات را بر خود میپسندند.
ازادی انتخاب مذهب مکسب جا مکان و سیاست و حزب و رسانه هم از همان قاعده ساده انتزاع میشود.و منشا کثرت عقلانی میشود.

ان قاعده که گفتم که قاعده فطرت است پایه حقوق بشر است.نه انچه در فقه امروز هست.چون فقه و تفسیر امروز اصلا قاعده انصاف محور فهمش نیست.حالا با ان قاعده و پیش فرض ان وارد قران بشوید تا بفهمید معنی ایات یک به یک تغییر معنی میکند.حتی ایات قتال و جهاد.برای همین نمیشود از ان نفرت در اورد مگر در مقابل اهل نفرت و ناقضین سیستماتیک قاعده انصاف.مثل فاشیستهای دینی و غیر دینی.یعنی استثنای قاعده خودش برای حفظش است.
و جمع ایه کریمه: لکم دینکم و لی دین با ایه قاتلوهم انهم لا ایمان لهم و اشدا علی الکفار و غیرهم...

چون کفر از نقض انصاف اغاز میشود.از نقض فطرت.پس برای حفظ قاعده فطرتی انصاف میتوان مبارزه کرد.یعنی استثنای قاعده خود قاعده است.(دقت کنید)

برای همین میفرماید ان شرک لظلم عظیم.شرک اصلش اینجا چندگانگی قوه در درون در حکم اخلاقی است که تجلیش نزد مشرکین مکه بتهایشان بوده است.ان بتها نمود بیرونی خودخواهی و انحصارگری دینی درون انها بوده است.برای همین مشرکین مکه انچه بر خود میخواستند بر دیگران نمیخواستند.دینشان و بتهایشان قایل به وحدت حکم صدور اخلاقی نبود.بلکه انرا نقض میکردند جهلشان همان ناصبوریشان بود.در قران جهل به معنای ناصبوری و عدم تسامح با دیگران در عقل عملی است نه نادانی در عقل نظری .چون بتانشان مرجع صدور اخلاقیات فطری نبود.برای همین ندای لکم دینکم ولی دین(دین شما برای شما دین من برای من) محمد را قبول نکردند و اورا از مکه بیرون کردند.و بعضی اصحابش را هم کشتند.اینها ناقض قاعده انصافند و میشود با انها مثل خودشان مقابله کرد.این حرفی است که مرحوم کارل پوپر هم زده است.که مدارا با مداراگرایان مگر با دشمنان مدارا.
ازادی برای ازادی گرایان مگر برای دشمنان ازادی(این را اقای خاتمی هم بفهمد با دشمنان ازادی مدارا نمیکردند)
این حکمت ان حرف است.

البته این قاعده به عنوان ایدولوزی عمل یک سری دارد در جهان بینی که در تاویل ایه 5 سوره حج وایه سوره معارج که معراج روح را دران تا 50 هزارسال دانسته اند مکانیزم قیامت و جمع معاد جسمانی و روحانی و
به عنوان جهان بینی دنیا مطرح است که بنیاد قاعده انصاف و کثرت این عالم و سر کثرت این عالم و همچنین ان نکته که سرگین کشان این عالم چه خاصیتی دارند و انهایی هم که به قول مولوی در حمام تقوی هستند چه معنی میدهد و ایه کریمه فرشتگان و یفسک الدما و خون ریزی ادمیزاد و جواب خداوند که من چیزی میدانم شما نیمدانید ان سر معاد جسمانی و روحانی و ضرب الاجل است که در همان ایه معراج روح امده است.تاویلش در صورت طلب عرض خواهد شد.اگر جناب گنجی و جناب ارش نراقی بخواهند.بنده قبلا به جناب نراقی گفته ام که تیوری قیامت و مکانیزم معاد کلید حل مشکل است.که در تفاسیر موجود از دیروز تا امروز نتوانسته اند کلید انرا باز کنند.
صراطهای مستقیم جناب سروش و جناب جان هیک بدون شناخت تیوری قیامت ناقص است.ان تیوری اثبات خواهد کرد سر کثرت این عالم را.انهم با ایات قران.طلبی بود عرض خواهم کرد. چون تاویلش امده است.یوم یاتی تاویله ........

اما خدای متشخص و غیر متشخص

خداوند هم متشخص است هم غیر متشخص.
هم انسان واره است هم غیر انسان واره.


انچه بر محمدص کشف شده خدای انسان واره است.برای همین میفرماید ربک یعنی رب تو یعنی رب در شان تو و در کشف تو

حالا جای دیگر هم از خدای غیر انسان واره سخن گفته اند.این تناقض نیست.سرش با تیوری مظهریت باز خواهد شد.

کثرات جز است محاط بر وحدت کل و وحدت کل است محیط برکثرات جز

این اصلا شرک و کفر نیست.بلکه عین توحید است.

همانطور که درخت موسی که ندای انی انالله میکرد کفر نبود.بلکه مظهریت بود.

حالا مظهریت انسانی هم داریم.که محمد نبود .اما مخاطب محمد بود.اما محمد ان را مرتبه مرتبه درک کرد.اول از فرشته که باز لایه اولی درونش بود بعد با صدای زنگوله که میشنید بعد از ان از ورای حجاب هم خود مظهریت را دید(اینجا حجاب همان جسم ان مظهر است)

.برای همین ایات ناهمگون است.چون حداقل از سه لایه وحی یا سه لایه وجودی حضرت نشات میگیرد.
انچه در درون هست در بیرون هم هست.انچه در بیرون هم هست شما در درون ادراک میکنید.مثل صورتهای ذهنی اجسام که شما مثلا دیوار را در ذهنتان میبینید در درونتان.این از باب تمثیل گفته شد.وحی هم مکانیزم کلی اش چنین است.محمد از میوه وجودی خودش میچید.این شرک نیست.این بیرون کردن خدا از مکانیزم وحی نیست.خدا همه جا هست.هم در مظهریت هم در درون هم در همه جا.چون ظهور عام حضور خدا در همه جاست نمودش صدا و سروش خدااست.ظهور خاص ظهور خدا در مظهر است که میتواند درخت یا جسم بشر و..... باشد .ظهور خاص الخاص ظهور خدا در درون است.این در همه قران هر سه تجلی اش هست.این اتفاقات همه برای محمد افتاده است.مراتب وجودی اوست.

جسم مظهر هم خدا نیست.برای همین حلول و اتحاد غلط است .بلکه مظهریت درست است.

ظهور مظهریت در مظهر مثل ظهور خورشید در اینه است.ان اینه هم در ظرفیت اینه نور خورشید میدهد.برای همین نگران بسط تجربه نبوی نباشید.این تجربه بسط داده میشود و داده هم خواهد شد.با تکامل مخاطب.هر چه ظرفیت قابل بیشتر باشد فاعل هم بیشتر میدهد.

یوسف / 76: و فوق کل ذی علم علیم.بالای هر صاحب کشفی صاحب کشفی خواهد بود.حضرت محمد صلوات الله علیه هم از این قاعده مستثنی نیست.

نکته ای دل انگیز را مفسرین که مبانی ذهنشان فلسفه یونان است نفهمیده اند و ان را تاویل کرده اند.حشویه و اهل حدیث هم نفهمیدند و به تجسیم وتشبیه افتاده اند.
جفتش غلط است.چون ناقص است.جمع اندو درست است.به یک اعتبار مظهریت است میشود تجسیم و تشبیه که محل ظهور وحدت کل در کثرات جز و به یک اعتبار ظهور وظاهر غیر از مظهر است و ظاهر همه جا هست که هوالظاهر و الباطن .پس وحدت کل است محیط بر کثرات جز. و کثرات جز است محاط بر وحدت کل.وحدت کل خدای غیر متشخص و کثرات جز که محل ظهور وحدت کل است میشود خدای متشخص و در شان مخاطب و ظهور اسما در شان مخاطب.برای اموزش او.این خدای متشخص روی تخت هم مینشیند الرحمان علی العرش استوی .اصلا اشکال ندارد وبا لیس کمثل الشی در تناقض نیست.این سیر با سیر کمال بشر ادامه دار است.
برای همین در قران میفرماید یوم یاتی ربک.روزی که خدایت بیاید.خدا به نحو مکرر میاید برای همین فعل مضارع استمراری اورد.
اما خدای مظهر.پس تجسیم غلط است .تنزیه مثل( لیس کمثل الشی) هم غلط است. بلکه هم تجسیم است هم تنزیه.این دوتا تناقض ندارد چون جهت قضیه و کیف ان فرق میکند.

اما متاسفانه متکلمین چون ایات تشبیه و تجسیم و تنزیه را نتوانسته اند جمع کنند یک قسمت را گرفتند و ان دیگر را تاویل کردند.در حالیکه جفتش درست است و خداوند ظاهر کلامش را اراده میکند.جا ربک و ملایکه صفا صفا.این جا منظور امر ربک نیست که کلمه امر را مفسرین در تقدیر میگیرند این تاویل بلاوجه است.بلکه ربک است.مثلا ایه کریمه
هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ ´ أَن تَأْتِيَهُمُ الْمَلَائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ ءَايَـا'تِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ ءَايَـا'تِ
اینجا امر ربک که همان بعض ایات ربک است را از یاتی ربک جدا کرده که با هم فرق میکنند.
مثال مفسران مثل این حرف جناب مولوی است:
کرده ای تاویل حرف بکر را....خویش را تاویل کن نی ذکر را


اینها شرک و حلول و غلو نیست.بلکه سخن وحدت محض است.جمع تشبیه و تنزیه با یک تیوری برتر تبیین گر درون متنی.احتیاجی هم برون متنی قبض و بسطی نیست.مگر در شناخت خود که از قاعده فطری انصاف اغاز میشود و روی همان قاعده خدا شناسی اغاز میشود و متون مقدس بیرون تفسیرش نمیتواند با الهام درون در تناقض باشد باید با هم بخواند. اینگونه است انتظارات از دین شاکله اش هم مشخص میشود.
سرش را هم در صورت طلب عرض خواهم کرد.

-- شاهین اردلان ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

سلام من مخاطب خاموش شما از مجله راه نو تا امروز بوده ام و نظریه قران محمدی را بادوستان خود در میان گذاشته و با هم تبادل نظر میکنیم اما یکی از مشکلات این نظریه آیه های است که خداوند پیامبر را با "قل" مورد خاطب قرار میدهد. خواهش میکنم نظر خود را در این مورد مثل همیشه واضح و با ادله کافی بیان کنید با تشکر

-- فرهاد ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

نکونام عزیز،
فرموده اید که«قرآن نسخه اي بوده است كه طبيب عالميان براي عرب حجاز عصر نزول نوشته است؛ منتها مثل هر نسخه اي كه هر طبيبي براي مريضش مي نويسد، مي تواند براي درمان كساني كه از همان مرض رنج مي برند، نافع باشد. بنابراين به زبان عرب عصر نزول بودن قرآن مستلزم اين نيست كه تنها براي آنان نافع باشد.»
اول چند نکته در این مورد عرض کنم و بعد کمی عمومی تر به ان بپردازیم.
تشبیه قران به نسخه طبیب انطورکه شما اورده اید انقدر مصداق خارجی نمیتواند داشته باشد. چند درصد داروهای هزار سال پیش امروز تجویز میشود؟ کمتر کسی امروز اگر بیمارشود، تن به مداوا تنها با داروهایی که در دسترس طبیب هزار سال پیش بود می دهد. و هر مریضی حتی اگر عینا به مرض بیمار دیگری دچار باشد، نسخه وی تضمینا برای وی هم شفا بخش نخواهد بود. پزشک به هر بیماری بسته به سن،جنس،سابقه قبلی، و بسیاری مشخصات دیگر دستورالعمل صادر میکند. مشکل این است که نسخه واحد به درد یکنفر و نه کل اجتماع می خورد. منظوراز اینکه دین یک امرشخصی و خصوصیست هم این است.
اگر شما، حتی ضمنا، اذعان به تشبیه دین به علم میکنید، انوقت چگونه میتوان توجیه کرد که دین تاریخی، هم برای عرب انزمان و هم برای انسان قرن بیستم مفید است؟ اگر تشبیه به علم، به دلیل اثبات شدنی بودن فرضیاتش دلخواه بسیاری است، باید به یاد داشت که پیشرفت علم در وهله اول مدیون این واقعیت است که در علم قدیس گرایی مجاز نیست و هر تئوری و اصلی سوال بردار و قابل شک کردن است.
چرا وقتی به مخمصه می افتیم به تشبیه به علم روی می اوریم. ببینیم چطور میشد اگر میگفتیم:
١-قرآن منشور حقوق بشری بوده است كه طبيب عالميان براي عرب حجاز عصر نزول نوشته است؛ منتها مثل هرمنشور حقوق بشری كه هر حاکمی براي ملتش مي نويسد، مي تواند براي كساني كه از همان تضییع حقوق خود رنج مي برند، نافع باشد. بنابراين به زبان عرب عصر نزول بودن قرآن مستلزم اين نيست كه تنها براي آنان نافع باشد.
اگر این حرف مصداق داشته باشد که انوقت کسی نباید به حکومت های اسلامی اشکالی بگیرد که با دموکراسی سازگاری ندارند. حقوق اقلیت و زنان و مبانی مدرن حقوق بشر باید بروند پی کارشان.
٢-قرآن آموزه های اخلاقی بوده است كه طبيب عالميان براي عرب حجاز عصر نزول نوشته است؛ منتها مثل هرآموزه ی اخلاقی كه هر آموزگار اخلاقی مي نويسد، مي تواند براي آموزش اخلاقی كساني كه از همان خلق و خوی متفاوت بهره مي برند، نافع باشد. بنابراين به زبان عرب عصر نزول بودن قرآن مستلزم اين نيست كه تنها براي آنان نافع باشد.
خوب باز که کار خراب می شود. شما ممکن است بتوانید به صورتی دارویی از هزار سال پیش را به خورد بیمار بدبختی دهید ولی مگر میتوان امروز قبول کرد که دو چشم زن معادل یک چشم مرد است و یا زن نصف ادم است؟ و...
من اتفاقا فکر می کنم شما عینک بسیار قشنگی به چشم دارید و به دیده ی خوشبینی به مفاهیم دینی می نگرید. مشکل این است که توجیه کردن خوب و بد هر دو مضرند. عینک درست، حقیقت و حقایق را انطور که هستند و نه انطور که باید باشند نشان میدهد. من فکر می کنم که شما به درستی می دانید که مفاهیم چگونه باید باشند، و می خواهید نشان دهید که هم انگونه هستند. سوال اصلی این است: مگر میشود غیر از انطور که می باید باشد؟ باید عاری از پیش فرض ها و بدون پیش داوری ها نگریست.
عینک گنجی عاری از بغض و بد بینی و هم خوشبینی است. وقت ان رسیده که به دیده ی حقیقت به همه چیز بنگریم. مقدس تر از حقیقت چیزی وجود ندارد. حقیقت یک چیز است. و کسی هم به تنهایی صاحب حقیقت نیست بلکه فقط پاره ای از ان را داراست.

-- منوچهر ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

ضمن تشکر از جناب گنجی به خاطر سری مقالات قران محمدی.
هرچند که کلا جانب دار جناب گنجی هستم ولی به جهت بالا بردن هرچه بیشتر کیفیت بحث باید خاطر نشان شوم که یک ایراد جناب گنجی به نحوه پاسخگویی جناب نراقی وارد نیست و اتفاقا علت چنین نحوه پاسخگویی خود جناب گنجی می باشند.
توضیح این که همیشه طرفین بحث بر سر اختلاف نظرها صحبت می کنند و نه مواردی که بر سر آن توافق دارند. از سری بحث هایی که انجام شده، احتمالا برداشت جناب نراقی و بسیاری دیگر از خوانندگان (از جمله خود بنده) این است که جناب گنجی بر این عقیده است که:
1. قران "منشا" الهی دارد.
2. قران "کلام" خداوند نیست. وحی یک رابطه غیر کلامی بین محمد و خداوند بوده.
3. قران "کلام" محمد است. پیامبر اسلام آن تجربه الهی را در قالب کلام ریخته است.

این برداشت شما از قران به قول خودتان "تبیین قابل قبول‌تری از وجود گزاره‌های نامنطبق با واقع درمیان سخنان پیامبری که بشر است، ارائه می‌کند".

اگر جناب نراقی با داشتن این زمینه فکری از عقاید شما وارد بحث شده باشد، همین که ثابت کند قران کلام محمد نیست کافی خواهد بود که شما بپزیرید که قران کلام خداست. تمامی دلایل جناب نراقی حول همین پیش فرض می گردد و روش بحث ایشان (صرف نظر از میزان توفیق) صحیح است. در نتیجه اگر شما (آقای گنجی) از نحوه پاسخ ایشان راضی نیستید به این علت است که -در این مورد خاص- محل دعوا را مشخص نکرده اید.

بر خلاف تصور جناب گنجی، آقای نراقی در این بحث "کلام" الله بودن قران را پیش فرض نگرفته اند بلکه "منشا" الهی قران را پیش فرض گرفته اند زیرا اعتقاد دارند جناب گنجی این پیش فرض را قبول دارد. این پیش فرض احتمالی آقای نراقی درست به نظر می رسد زیرا تا جایی که اطلاع دارم نظریه آقای گنجی در مورد قران تنها زمانی می تواند کاربرد داشته باشد که قبول کنیم قران در هر حال "منشا قدسی" دارد.

بنا بر کلیه مطالبی که عرض شد، پیشنهاد می شود که محل دعوا در مباحث بعدی مشخصا "منشا قران" باشد. به این مفهوم که آیا قران منشا الهی دارد یا خیر و آیا دلیلی عقلی-تجربی برای منشا الهی قران می توان ارائه کرد؟

خلاصه این که آن چه که باعث کمی ابهام در بحث شده همین عبارت "کلمه" یا "سخن" است. و باید جای آن را با "منشا" عوض کنیم تا نیت طرفین دعوا بهتر مشخص گردد.

تا به حال این سوال که آیا راهی عقلی وجود دارد که اثبات کنیم قران منشا الهی دارد کمتر توسط متفکرین مسلمان مطرح بوده و تمامی مباحث با قبول منشا اللهی انجام شده اند. به همین خاطر تقریبا همه خوانندگان قران محمدی با این زمینه فکری به آن می نگرند و این یک سوء تفاهم بزرگ است. بحث بر سر این نیست که قران "کلام" کیست بحث بر سر آن است که "منشا" قران از کجاست. خدا؟ محمد؟ یا غیر آن ها؟

-- فرساد ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

سپاس فراوان از اکبر گنجی عزیز که روشنگر گوشه‌های تاریک باور‌های ما هستند

-- بهزاد ، Dec 17, 2008 در ساعت 12:02 PM

همیشه برایم این سوال مطرح بوده که چگونه می توان همچون استادگنجی و دیگر همفکران بزرگوار ایشان از طرفی واجبات و مستحبات را انجام داد و از طرف دیگر نظراتی داشت که مفهوم پیامبر را به انسانی معنوی فرو می کاهد؟
اگر فلان پیامبر صرفاً انسانی معنوی با تجربه ای معنوی بوده چه دلیلی دارد که خود را صرفاً پیرو او بدانیم؟ و مدام در وقت نماز به پیامبری او شهادت دهیم؟آیا این ترجیحی بلامرجح نیست؟ و آیادر معنویت فقط بر گرد یک شخص می گردد؟ اگر اینطور نیست چرا ایشان همچنان به یک دین و آیین پایبندند و هنوزمسلمانند؟و اگر هست چه دلیلی می توان اقامه کرد که در آن عرصه ی معنویت را به یک دین تقلیل نداد ؟زیرا ترجیح ایشان اگر دلیلی عقلانی باشد برای دیگران توجیهی الزامی است و این همان موضع بنیادگرایان است و اگر ترجیحی بلا دلیل و ذوقی است اصولاً مفهوم پایبندی امری بی معناست زیرا هیچ الزامی در ذوق قابل تصور نیست ومی توان امروز برحسب ذوق چیزی را پسندید و فردا بر حسب ذوق چیز دیگری را.
باتشکر

-- مهرشاد ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

جناب آقا منوچهر
چند نكته را در پاسخ شما عرض مي كنم:
1. مثال براي تقريب به ذهن زده مي شود و آن تنها از همان جهتي كه تشبيه به آن مي شود، مقرّب است؛ نه از جهات ديگر. نمي توان منكر اين معنا شد كه اگر دارويي براي مرضي نافع بود، اين دارو تنها براي درمان مرض همان بيماري كه نسخه برايش نوشته شده است، نافع باشد؛ بلكه براي هركس ديگري كه مثل او باشد، نافع است.
به طور طبيعي اگر شما ثابت كرديد كه مرض آن بيمار اوليه غير از مرض بيماران بعدي است، داروي تجويز شده براي بيمار اوليه براي بيماران بعدي نافع نخواهد بود.
2. بايد در نظر داشت كه احكام قرآن و اسلام دو بخش دارد:
الف. احكام فطري مثل عدالت بورزيد، احسان كنيد، دروغ نگوييد، دزدي نكنيد و مانند آنها.
ترديدي نمي توان داشت كه اين احكام مختص عرب حجاز عصر پيامبر اسلام نيست.
ب. احكام قومي مثل اسب براي جنگ با دشمن آماده كنيد، ديه قتل صد شتر است و مانند آنها.
اين احكام عبارت از آداب و رسوم عرب عصر نزول بوده است و آنها تا جايي براي اقوام و اعصار ديگر قابليت اجرا دارد كه با شرايط و مقتضيات آن اقوام و اعصار تناسب داشته باشد. ترديدي نيست كه امروزه هزاران گله اسب نيز براي جنگيدن با دشمن كارآيي ندارد. درباره چنين احكامي بايد غرض از انشاي حكم را بررسي كرد و متناسب با آن غرض حكمي كه تناسب با اين عصر دارد، استنباط نمود. اندكي تأمل نشان مي دهد كه اسب در آن زمان بهترين وسيله جنگي قابل تهيه بوده است. بنابراين ديگر حكم اسلام در اين عصر اين نيست كه با اسب با دشمن بجنگيد؛ بلكه اين است كه با توپ و تانك و مانند آنها با دشمن بجگيد.
انبياء در هر عصر و قومي سيره عقلاي عصر و قوم خودشان را امضاء و تأييد مي كردند؛ بنابراين ما بايد بنگريم، سيره عقلاء در دوره معاصر كدام است و كدام روش را امضاء و تأييد مي كنند. در اين زمينه قاعده اي وجود دارد، به اين عبارت كه «كلما حكم به العقل حكم به الشرع»؛ هرچه را كه عقل حكم كند، دين هم حكم مي كند. بنابراين دين ماهيتي عقلاني دارد.
احكام برده داري و جز آنها هم چيزي بوده است كه شرايط و مقتضيات عصر نزول اعم از عرب و غير عرب ايجاب مي كرده است. تمام تأكيد اسلام در رعايت عدالت و محبت به انسان هاست و در عصر نزول سعي براين بوده است كه شرايط غير عادلانه و ستم گرانه به شرايطي عادلانه و انساني تغيير پيدا كند و تغييرات نيز تدريجي و متناسب با ظرفيت انسان ها در آن عصر بوده است.
تصور من اين است كه عينكي كه من به چشم دارم، همه جانبه بيني و عدم خلط شرايط اقوام و اعصار با يكديگر است. چطور من رفتار ملاطفت آميز و مهربانانه او را با افراد ببينم و بگويم كه او قوانين ظالمانه وضع كرده است؟ چطور ببينم، وقتي در مكه بوده است، خطاب به مشركان مكه مي گفته است، به يتيمان و بيچارگان و بردگان برسيد و خود نيز سرمايه رسيده از همسرش را در اين راه هزينه كرده است و خود حق ستمديده را از رئيس مكيان يعني ابوجهل مي ستانده است و حال او را ستمگر بشمارم؟
شما خودتان را در عصر پيامبر فرض كنيد كه نه براي زن و نه براي برده هيچ حقي قائل نبودند و تغيير كلي آن شرايط هم به طور دفعي امكان پذير نبوده است، چه مي كرديد؟ ملاحظه احكام اسلام در زمينه بردگان و زنان نشان مي دهد كه رويكرد اسلام احقاق حقوق آنان بوده است.

-- nekoonam ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

به گمانم فرساد روی نکته ی مهمی انگشت گذاشته است. ولی تازه اگر بحث به "منشا" الهی داشتن یا نداشتن قرآن هم که کشیده شود باید یک گام دیگر از آن هم فراتر برود و به این پرسش تمام پرسش ها برسد : آیا "الله یا خدا یا گاد یا یهوه" ای هست ؟؟؟ و چون این پرسش بنیادین تا کنون پاسخی خردپسندانه یا علمی نیافته است، بنابراین پرسش منشا الهی داشتن قرآن همچنان در حوزه ی ایمان ماندگار است و ایمان هم که همه می دانیم با عقل میانه ای ندارد. و بنابراین کسانی مثل آقایان میرمبینی و نکونام بهتر است درپی توجیه عقلی ایمان خود برنیایند که راه به جایی نمی برند و کسانی چون من هم که باوردارم مفهوم "خدا" مفهومی ست آفریده ی ذهن بشر و همه ی دین ها پاسخ های بشر ابتدایی به پرسش ها ی گویا پاسخ ناپذیر اند هم بهتر است به چگونگی بهره وری "قدرت" در جامعه ی بشری ازاین مقوله های کهن ذهن بشری بپردازیم و بکوشیم ساز و کارش را واشکافی و برملا کنیم. منتها این را هم نباید از نظر دور داشت که اگر کسانی در خاورمیانه همچون ابوالعلا معری و خیام و بسیاری دیگر از شک آوران بی نام و نام آوران معاصری چون کسروی و مجتهد شبستری و گنجی نمی بودند کارِ ما با "قدرت" بسی سهمناک تر از این می بود که هست. با درود به همه ی شک آوران که درنهایت تاقدان قدرت اند. م. خردیار

-- بدون نام ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

آقای گنجی
از پاسخ مدلل شما بسیار سپاسگزارم. هر چه بیشتر پیش می رویم، بیشتر منطق شما مشخص می شود. ولی دو سوال دارم. شما از 7 نوع نگاه به خدا نام برده اید . از بی خدایی تا خدای متشخص انسان وار سخنگو. لطفا بگویید قرآن محمدی به کدامیک از این 7 نوع نگاه به خدا اعتقاد دارد. و دومین سوالم که چند بار پرسیده ام ولی جوابی نداده اید. اگر قرآن کلام خدا و وحی نیست، اساسا چرا باید محمد را پیامبر بدانیم؟! چرا باید مسلمان باقی بمانیم؟! چرا فکر نکنیم که محمد ... فکر می کرده خدا با او سخن می گوید؟ یا چرا نباید فکر کنیم محمد دروغ می گفته؟
با تشکر
فرشاد از ایران

-- فرشاد ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

اقای گنجی خوب میشد شما یک وقتی را هم برای کامنت گذارها میگذاشتید تا حالا من چند بار از شما پرسشهائي در ارتباط با نوشته های شما پرسیده ام . یک سئوال دارم از شما و باورمندان به اسلام و خدای اسلام. چرا این خدا فقط به عربی سخن گفته ایا این خدا عرب بوده و قادر نیست به زبانی دیگر سخن بگوید چرا برای من فارس زبان کتابی نفرستاده که من مجبور نشم زبانی دیگر بیاموزم پس من نتیجه میگیرم که این خدا خدای من نیست و تمام چیزهايئ که شما مسلمانان در باره او میگواید دروغ است این را با چه زبانی به شما مسلمانان باید گفت

-- kia ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

با سلام و تشکر فراوان از زحمات آقای گنجی.

من منتظرم ببینم حتی یک مورد پیدا می شود که آقای گنجی اندیشمندانه پا جلو بگذارد و مثلا بگوید در این مورد استدلال آقا یا خانم فلانی استوارتر از من است؟!
... و دانش ما همیشه ناکامل است....

-- آرش ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

کیای گرامی

مثل این که شما بحث را کامل دنبال نمی کنید. در کامنت های زیادی به این پرسش پاسخ داده شده است. قرآن خود می گوید پیامبر هر قوم به زبان همان قوم فرستاده است. قرآن عربی برای اهالی ام القری (مکه) و حوالی آن آمده است!
حضرت زرتشت - که سلام بر او باد- برای ایرانیان آن روز آمده است.

-- آرش ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

سوالی کوتاه از جناب حسین میرمبینی،

آیه ای از قران نقل کردید:

(("وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَكِن لاَّ یَعْلَمُونَ " ...
و چون به آنها گفته شود ایمان بیاورید
كما آنكه آن مردم (امی) ایمان آوردند،
گویند: آیا ایمان آوریم چنانكه آن "بی خردان" ایمان آوردند؟
آگاه باشید كه محققاً آنها خودشان بی خردند
و لیكن نمی دانند)).

حالا سوال بنده این است که اگر کسانی که ایمان نیاورده اند "بی خرد" هستند و نمی دانند، چرا باید کیفر ببینند و عذاب شوند؟

آیا حق من نیست که اول قانع شوم و بعد ایمان آورم؟ گیرم که من جاهل هستم و به واسطه جهلم ایمان نمی آورم . چرا من باید بعنوان کافر یا مشرک عقوبت شوم؟

-- فرساد ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

نکونام گرامی,
«١. مثال براي تقريب به ذهن زده مي شود و آن تنها از همان جهتي كه تشبيه به آن مي شود، مقرّب است؛ نه از جهات ديگر. نمي توان منكر اين معنا شد كه اگر دارويي براي مرضي نافع بود، اين دارو تنها براي درمان مرض همان بيماري كه نسخه برايش نوشته شده است، نافع باشد؛ بلكه براي هركس ديگري كه مثل او باشد، نافع است.
به طور طبيعي اگر شما ثابت كرديد كه مرض آن بيمار اوليه غير از مرض بيماران بعدي است، داروي تجويز شده براي بيمار اوليه براي بيماران بعدي نافع نخواهد بود.»
عرض من را شما عوض کردید و یا توجه نکردید من عرض کرده بودم مرض یکسان بیماران مختلف مستلزم مداوای مختص به بیمار است. در غیر این صورت علم پزشکی به علم تشخیص کاسته میشد و شما می توانستید مراجعه به تشخیص دهنده کنید و بعد به کتابی مراجعه کرده و داروی مربوطه را خود تجویز کنید. اما در واقع چنین نیست به علت اینکه مرض یکسان دو بیمار چه بسا که محتاج درمان متفاوت و بسته به بیمار باشد. عرض قبلی خود را دوباره به این صورت تکرار میکنم نسخه واحدی برای خوشبختی همگان وجود ندارد. خوشبختی امری متکثر و نه واحد است.

«٢. بايد در نظر داشت كه احكام قرآن و اسلام دو بخش دارد:
الف. احكام فطري مثل عدالت بورزيد، احسان كنيد، دروغ نگوييد، دزدي نكنيد و مانند آنها.
ترديدي نمي توان داشت كه اين احكام مختص عرب حجاز عصر پيامبر اسلام نيست.»
و نیز تردیدی نمی توان داشت که وجود این اصول نیازمند وجود هیچ دین و اصل دینی نیست. بدون دین هم این اصول وجود داشته و خواهند داشت. بنا بر این اگر کسی کتابی بنویسد و تمام خصایل ملکه را در ان جمع اوری کند کاری بیشتر از قران انجام داده. ایاا شما مدعی هستید که *تمام* خصایل نیکو ر قران امده یا تنها انهایی که در عقل عرب بادیه نشین می گنجیده.

«ب. احكام قومي مثل اسب براي جنگ با دشمن آماده كنيد، ديه قتل صد شتر است و مانند آنها.
اين احكام عبارت از آداب و رسوم عرب عصر نزول بوده است و آنها تا جايي براي اقوام و اعصار ديگر قابليت اجرا دارد كه با شرايط و مقتضيات آن اقوام و اعصار تناسب داشته باشد. ترديدي نيست كه امروزه هزاران گله اسب نيز براي جنگيدن با دشمن كارآيي ندارد. درباره چنين احكامي بايد غرض از انشاي حكم را بررسي كرد و متناسب با آن غرض حكمي كه تناسب با اين عصر دارد، استنباط نمود. اندكي تأمل نشان مي دهد كه اسب در آن زمان بهترين وسيله جنگي قابل تهيه بوده است. بنابراين ديگر حكم اسلام در اين عصر اين نيست كه با اسب با دشمن بجنگيد؛ بلكه اين است كه با توپ و تانك و مانند آنها با دشمن بجگيد.
انبياء در هر عصر و قومي سيره عقلاي عصر و قوم خودشان را امضاء و تأييد مي كردند؛ بنابراين ما بايد بنگريم، سيره عقلاء در دوره معاصر كدام است و كدام روش را امضاء و تأييد مي كنند. در اين زمينه قاعده اي وجود دارد، به اين عبارت كه «كلما حكم به العقل حكم به الشرع»؛ هرچه را كه عقل حكم كند، دين هم حكم مي كند. بنابراين دين ماهيتي عقلاني دارد.»
بسار خوب «كلما حكم به العقل حكم به الشرع». پس تمام احکامی که با معیارهای امروزی غیر عقلی است را احکام تاریخی بشماریم. در بالا هم گفیم که فضایل انسانی الزاما سرشت دینی ندارند. پس قران کتاب تاریخی است. نه سرمشق برای اداره جامعه امروز. مشکل ما قران تاریخی نیست مشکل تبدیل ان به احکام اجتماعی است. ایا شما قبول می کنید که اگر شما بدون اختیار خود مسلمان زاده شدید و بعد به اختیار خود تصمیم گرفتید که دین اسلام را قبول نداری،د یک مسلمان حق کشتن شما را دارد؟روشن بفرمایید ایا شما اینرا جزو احکام تاریخی می دانید یا نه اجری انرا واجب میدانید؟

«احكام برده داري و جز آنها هم چيزي بوده است كه شرايط و مقتضيات عصر نزول اعم از عرب و غير عرب ايجاب مي كرده است. تمام تأكيد اسلام در رعايت عدالت و محبت به انسان هاست و در عصر نزول سعي براين بوده است كه شرايط غير عادلانه و ستم گرانه به شرايطي عادلانه و انساني تغيير پيدا كند و تغييرات نيز تدريجي و متناسب با ظرفيت انسان ها در آن عصر بوده است.
تصور من اين است كه عينكي كه من به چشم دارم، همه جانبه بيني و عدم خلط شرايط اقوام و اعصار با يكديگر است. چطور من رفتار ملاطفت آميز و مهربانانه او را با افراد ببينم و بگويم كه او قوانين ظالمانه وضع كرده است؟ چطور ببينم، وقتي در مكه بوده است، خطاب به مشركان مكه مي گفته است، به يتيمان و بيچارگان و بردگان برسيد و خود نيز سرمايه رسيده از همسرش را در اين راه هزينه كرده است و خود حق ستمديده را از رئيس مكيان يعني ابوجهل مي ستانده است و حال او را ستمگر بشمارم؟
شما خودتان را در عصر پيامبر فرض كنيد كه نه براي زن و نه براي برده هيچ حقي قائل نبودند و تغيير كلي آن شرايط هم به طور دفعي امكان پذير نبوده است، چه مي كرديد؟ ملاحظه احكام اسلام در زمينه بردگان و زنان نشان مي دهد كه رويكرد اسلام احقاق حقوق آنان بوده است.»
موافق نیستم.اما قدم به قدم. شما پاسخ سوال بنده را بفرمایید تا این گپ بسیار خوشایندمان را ادامه دهیم.

-- منوچهر ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مي گفت
بر در ميكده اي با دف وني ترسايي
گر مسلماني ازين است كه گنجي دارد
واي اگر از پس امروز بود فردايي....!

-- حافظ ، Dec 18, 2008 در ساعت 12:02 PM

جناب شاهین اردلان!
گیجمان کردی حسابی! اما دوست دارم بیشتر بفهمم. آیا وبلاگی چیزی داری سری بزنیم شاید فهمیدیم چی چی می فرمایید؟

-- بدون نام ، Dec 19, 2008 در ساعت 12:02 PM

جناب بدون نام

که فرموده ای گیجت کرده ام.

بنده وبلاگی ندارم.اما در جایی مجازی چیزهایی مینویسم.جریده رویی هستم در گذرگاه تنگ عافیت.
اما متواضعانه عرض میکنم گره ذهن جناب گنجی ازاده و جناب سروش محقق و محترم و جناب ارش نراقی تحلیلگر و منتقدینشان از حوزویان محترم را حدس میزنم کجاست.
ان دغدغه وجودی و انسانی اکبر گنجی را هم درک میکنم.اما همه گره اش با راهی که میرود حل نخواهد شد.
او مثل امام محمد غزالی به دمشق رفته است.تا جایی برای رنجهایش و تردیدهایش پیدا کند.این سیر شجاعت و تهور بسیار میخواهد.
بعضی میگویند ایا او به استانه سکولاریسم فلسفی رسیده است.ایا سوالات مرد افکن علم جدید و فلسفه جدید توان پاسخ به عمارت کهن و دین کهن را دارد؟
بنده مدعی ام دارد .اما نه با مبانی موجود و مصطلح در ذهن سنت گرایان محترم.
دغدغه گنجی انسان است.
او فکر میکند خدای قران یک خدای کاملا سلطانی و شکنجه گر است.او مس بر دهان مخالفانش میریزد.او خونابه غذای کفار میکند.
نزد او این خدای سلطانی نظام سلطانی هم میپروراند.به تعبیر هگل در خدایگان و بنده.
شاید فکر میکند خدای قران شکنجه گر است.خدایی که میگوید همه تان را به جهنم میبرم. ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا(مریم 71)
خدایی که جهنمش هل من مزید میگوید.
خدایی که با دگر باشان چنان رفتار میکند.

فکر میکند خدای قران خدای عقلانی اخلاقی و مکتبش در محمدص با عقل مدرن و اخلاق مدرن نیست. راهی برای حل ان تصور کرده است این است که خدای محمدص را خود محمدص بخوانیم. چرا که او یک انسان است.برای همین با انسان کردن او و کلامش راه را برای نقد تاریخی متن بگشاییم.و انسان را ازاد کنیم.وحقوق انسان را در جهان جدید پاس داریم همراه با عرفان به عنوان پشتوانه متن.اما عرفان هم در ان متن جا نمیشود و قسمتی از عرفان از متن خارج است چون قران خشیت محور است و عرفان عشق محور و جمع این دو مثل جمع غزالی و مولوی است و سخت است.و همچنین فهم مکانیزم کلام الهی . که چگونه خدا سخن میگوید؟خدای مجرد محض چگونه سخن میگوید؟چگونه اعتبار میکند؟
اما جواب بنده
حالا اگر پرده ان ایات را بر گرفته شود احتمالا او باز به سجده در میاید.سجده با سر نه .با دل.او استعداد این سجده را دارد.
جواب بنده برای تبیین کثرت این عالم و بازگشایی بحثی که عرفای بزرگ اجازه بازکردنش نداشتند.برای همین مولوی میفرماید:
خاموش، كه سرمستم بر بست كسی دستم / اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا
بله دستانشان را بسته بودند.

لب حرف بنده در تیوری قیامت است.این قیامت که در ذهن دوستان است فقط پرده اول است.عمقش چنان نیست که فکر میکنید.بلکه فهم طولی از مفاهیم منشا حیرت خواهد شد.

تیوری قیامت تناقض زدایی از ایات قران در یک تبیین برتر خواهد کرد و سر عدالت الهی را باز خواهد کرد.از عدالت الهی تصویر خداوند عوض خواهد شد.تصویر عوض شده خدا فهم دینش را تغییر خواهد داد.
و فهم سر ان ایاتی که میگوید برای هرکس منهاج و روشی گذاشتیم و سر ان ایاتی که میفرماید کل حزب بمالدیهم فرحون (هرکس به انچه دارد از مذهب و غیره خوشحال است)و ایه ای که میفرماید جز اسلام قبول نشود.و این مراتب اتمام حجت چگونه است.
اصلا از روی اتمام حجت میفهمیم که ایه هذه الرسول و الذین معه اشدا علی کفار یعنی چی(که الان لغلغه زبان عده ای برای توجیه نفرت است).اینجا معه اورد که نشان بدهد دیگران حق ندارند چنین کنند.مگر در کنار رسولی باشند.حالا ان رسول چیست و کیست باز بحث خواهیم کرد.و اینکه فرق کفر و ظلم و شرک چیست.این را هم باز بحث میکنیم.
وفهم این نکته اخراین خدای قران چرا اینقدر از بشر نفهم به قول خودش(اکثرهم لا یعلمون) انتظار دارد؟ایا عجول است؟نه نه نعوذ بالله.
و فهم مراتب و مواقف قیامت و طول روز قیامت و جمع معاد جسمانی و روحانی که منشا شکنجه مفسران بوده است و انرا فیلسوفان محال میدانسته و متکلمین انرا ضروری و طعن بر فیلسوفان میزدند و فیلسوفان هم طعن بر متکلمان.گره را هم تنوانستند باز کنند.و همه اشان از بحث معاد فرار میکنند حتی علامه طباطبایی که معاد ملاصدرا را شرح نکرد.چون جمع ایات نزدشان و جمع عقل فلسفی با ایات مشکل بوده است.

مثل غیر معقول بودن معاد جسمانی نزد مسلمانان مثل تثلیث مسیحیان است.اما انهم حل خواهد شد.
و سر اینکه خداوند چرا به میمون اصحاب سبت را تبدیل کرده است.این برای چیست.ایا این خدا دگر ازار است؟
ایا افعالش اخلاقی است.یا باید مثل اشاعره بگوییم او در ملکش تصرف میکند و از او سوالی نباید کرد.لا یسیل عما یفعل و هم یسیلون.نه .نه.

بعد از ان فهم سر قیامت و مراتب کلاس الهی
از ان فهم از قیامت توحید عبادی و مفهوم سترگ کفر و شرک که در بیش از 1000 ایه امده است و به قول پروفسور ایزوتسو یک مفهوم پیچیده و سیال است گره اش باز خواهد شد.از روی ان مفهوم توحید عبادی که دعوای اصلی موحد و مشرک است هم باز خواهد شد.میفهمیم که اصل شروع دعوای توحیدعبادی به اخلاق و عمل و مرجع عمل برمیگردد نه به علم کلام و جزمهای کلامی صرف و اختلافات کلامی.
و فهم عمیق ایه کریمه 19 سوره حج
هذان خصمان اختصموا فى ربهم
که ما فقط دومکتب داریم از نظر گاه کلی نه هزاران مکتب.مکتب خودخواهی و مکتب ضد ان.این دومکتب با قاعده فطری انصاف از هم جدا میشود.و هزاران مکتب به ان برمیگردد.

توحید عبادی به معنای اتوریته مشروعیت حکم است.دعوا سر اتوریته مشروعیت حکم خیلی کلیدی است.دعوای اصلی سر اینجاست.مبنای مشروعیت.حالا با مبانی قیامت شناسی و خداشناسی و خودشناسی تبیین خواهد شد که توحید عبادی و دعوای مذاهب با مذاهب و دعوای مذهب مکه با مذهب پیامبر و کلا دعوای مذهب علیه مذهب بر سر توحید عبادی و معنی ان است.دعوای منبع مشروعیت.
حالا خواهیم گفت مشروعیت از قاعده انصاف فطری اغاز میشود.
از ان قاعده میفهمیم هر که گفت من حقم(یا فقط مکتب من حق است) و از ان حق حقوق ویزه هم برای خودش در اورد و بقیه باطل اند نشان میدهد خودش باطل است.برای همین فاشیسم دینی و غیر دینی باطل است.
(دقت کنید)(حالا کاری هم به مساله فلسفی استخراج است وباید از هم فعلا نداریم)
از ان قاعده تبیین کثرت در سیاست در فرهنگ و غیرهم هم در میابد.و مبادی حقوق انسان به اصل قاعده فطری بر میگردد نه به قرارداد نزد غربیان.قرارداد روی فطرت اخلاقی بشر بنا میشود.که اغازش قاعده انصاف است.

چون ناقض قاعده فطری و هدایت عام الهی و اسم هادی الهی در جهان است.

این فرقه ناجیه که گویند بین 72 فرقه یک فرقه است همین فرقه است.فرقه ای که در اجزا واشخاص این 72 فرقه با دیگری چنان میکند که میخواهد با او کنند.
حالا این فرقه ناجیه در حمام تقوی است.بقیه سرگین کش او هستند.اما سرگین کشان به نوبت به حمام میروند. و دیگران سرگین کش انها خواهند شد.اسیاب به نوبت.این تبیینش فقط با مکانیزم قیامت و طول روز قیامت حل خواهد شد.
این فرایند اثبات از مبانی جهان شناسی و قیامت شناسی قران اغاز میشود و به تبیین سر کثرت و پلورالیزم این عالم ادامه میابد و بعد از ان اصول اخلاقی جهان شمول روی ان بنا میشود.یعنی نسبت ایدیولوزی انصاف در مبنای عمل با یک جهان بینی کثرت گرا و شناخت سر این عالم و حرف خداوند به فرشتگان که انی اعلم ما لا تعلمون در ایه 30 سوره بقره.
این فرایند تبیین موضوع مقدماتی لازم دارد.
تا که پسندد و چه در نظر اید.
.........................................................

این قسمت بعد از نقطه چین را رادیو زمانه نیاورد.اگر این نوشتار مورد توجه جناب گنجی قرار گرفت ایمیل بنده را به او بدهید تا خصوصی بحث کنیم.
فعلا زمان گشودن عام ان تیوری نیست.اما انچه بالا عرض شد لطفا بیاورید .
سر اینکه جناب گنجی خصوصی تماس بگیرد این است که اگر طلبی بود مطلوبی هم هست.

-- شاهین اردلان ، Dec 19, 2008 در ساعت 12:02 PM

جناب آقا منوچهر
چند نكته درباره يادداشت شما عرض مي كنم:
1. عنايت داشته باشيد كه انسان‌ها فطرتاً در هر و عصر واحدند و اگر برنامه و مطلبي براي گروهي در يك عصر نافع بود، براي گروه هاي ديگر و اعصار ديگر نيز نافع خواهد بود. تمام سخن من از تشبيه به نسخه طبيب همين است.
2. درست است كه مي فرماييد، فضائل اخلافي ربطي به دين يا دين خاصي ندارد و فطرت انسان به خودي خود تشخيص مي دهد كه چه اموري خوب و چه اموري بد است. دين هم نمي آيد كه خوب و بدها را به ما بشناساند؛ بلكه مي آيد كه ما را به خوب برانگيزاند و از بدها بر حذر دارد. كار انبياء همين بوده است. ترديدي نمي توان داشت كه ما در هر عصري لازم داريم كه كساني ما را چنين بر كارهاي خوب برانگيزاند و از كارهاي بد برحذر دارد. بنابراين وجود مصلحان ديني در هر عصري ضرورت دارد.
نيز بايد توجه داشت كه دين دو چيز را براي پشتياني فضائل اخلاقي به ما يادآور مي شود: يكي وجود يك شعور حاكم بر هستي كه ما در يد قدرت او هستيم و بر اعمال ما حاضر و ناظر است، به نام خدا. ديگر وجود عالمي ديگر پس از مرگ كه اگر ما در اين عالم به جزاي اعمالمان نرسيديم، تصور نكنيم كار تمام است و ما هر كاري در اين دنيا كرديم، كسي به كسي نيست و حساب و كتابي در ميان نيست.
اين دو عامل پشتوانه بسياري قوي در پايبندي به ارزش هاي اخلافي است. بنابراين وجود دين از اين جهت هم ضروري است.
3. عنايت داشته باشيد كه دين اسلام ديني فطري است؛ يعني همان چيزهايي است كه فطرت انسان درك مي كند و به آن گرايش دارد؛ يعني چيزي تحميلي كه از سوي انبياء يا خدا بر انسان ها تحميل شده باشد، نيست. خدا وجود انسان را فطرتاً عاشق خوبي ها و متنفر از بدي ها خلق كرده است و كار انبياء همين بوده است كه ما را به همين فطريات برانگيزانند.
در امور اعتباري و قراردادي هم مثل سنت ها و آداب و رسوم اجتماعي نيز همان چيزهايي را كه در عصر و مصر خودشان وجود داشته است، تأييد كردند، مگر آنهايي را كه با فطريات مخالفت داشته است كه با آنها مخالفت و از آنها نهي كرده اند.

-- nekoonam ، Dec 20, 2008 در ساعت 12:02 PM

این نوشته را به روش قدما عرض میکنم نه به روش فیلسوفان تحلیلی چون روش دکتر سروش در ان مقاله طوطی و زنبور روش قدماست.نه روش تحلیلی جناب گنجی:

وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاء

یک خلط جز و کل در جناب دکتر سروش و منتقدینش از اغلب روحانیون محترم صورت گرفته به علت اشتراک لفظ وحی.


اینجا در این ایه میفرماید که مکانیزم کلام الهی سه گونه است.

1/یک وحی را وحی خاص الخاص اسم میگذاریم که میشود وحی در درون همان که دکتر سروش میگوید همان مقام قرب که همه عرفا گفته اند.
یعنی از خودش میچیند و از میوه خودش میخورد.این در خیلی از عرفا و پیامبران راستین (نه دروغین) مشترک است.ملاک دروغ و راستش بماند به بعد.اما اگر ابلاغ عام بشود میشود رسالت اگر نشود میشود تجربه معنوی.

2/یک وحی خاص داریم که من ورا حجاب است.این ظهور خدا وند در مظهر است.کلام خدا هم در ان جسم بروز میکند. جسم عنصری اعم از درخت یا انسان.برای همین خداوند میفرماید یوم یاتی ربک.یعنی روزی خدا میاید.یا ایه 210 سوره بقره که پشت ابر کنایه از امدن خدا در حجاب است یا ایه جا ربک ملایکه صفا صفا.
این ظهور در مظهر یک مرتبه اش مثل ظهور خدا در درخت وادی الایمن موسی است.حالا ان ظهور میتواند در درخت باشد یا در انسان یا در چیز دیگر.
اینجا در این ظهور خداوند روی تخت ظاهری هم مینشیند الرحمان علی العرش الستوی .اما با مظهر.اما محل ظهورش مخلوق و جسم است.اما نور ظاهر در ان مظهر میشود رب.پس حشویه و اهل حدیث که قایل به تجسیم و تشبیه بودند غلط میگفتند و اهل فلسفه و کلام هم که به مصداق لیس کمثل الشی هم غلط میگفتند.
چون رب که در مظهر ظاهر میشود به اعتبار ذات رب است و به اعتبار ان حجاب(مثل جسمی که در ان ظاهر میشود که مثلا درخت است یا جسم انسان و غیرهم)مخلوق است.پس جسم خدا نیست.اما ذاتش رب است.
این میشود من ورا حجاب.چون حجاب صفت عام است و هرچیزی را از جمله جسم را هم در بر میگیرد.
اینجا ظهور روح کل است در جسم.روح کل همان چیزی است که در ادیان ابراهیمی به مصداق هو الظاهر و هوالباطن به ان رب گویند.
اما اصل روح کل یا به قول مولوی عقل کل مخلوق است که خالق بقیه است.
لایصدر عن الواحد الا الواحد.
مخلوق از یک خدای بی صفت که اصلا در موردش نمیشود بحث کرد.همان خدایی که علی فرمود کمال التوحید نفی صفات عنه.مقام نفی صفات مقام خالق ان روح کل است.اما ما فقط روح کل را به عنوان رب میشناسیم.حالا ان روح کل که در جسمی بیاید میشود همان رب در حجاب که قران سه بار به امدنش گواهی داده است.امدن رب غیر از امدن امر رب است.مفسرین چون موضوع را نفهمیده اند خلط کرده اند و گفته اند امدن رب همان امدن امر رب است.اما این اشتباه است.تاویل بلا وجه است.روی پیش فرض فلسفی اشتباه یا ناقص.
بعضی ایات دیالوگ مستقیم خدا و محمدص از این مقام است.

3/امدن امر رب هم هست که همان ظهور وحی توسط فرشته به معنای عام وحی است که در بند بعد میاورم.

وحی به معنی عام که توسط ملایکه انجام میشود.این ملایکه به محل بروز وحی(مثل محمد) پیامی میرسانند.
اثر این اثر وحی خاص الخاص بیشتر است.برای همین در قران درجه بلاغتش هم با هم فرق میکند و مربوط به منشا وحی سه گانه است.

هر سه مرتبه هم بر محمدص اتفاق افتاده است و در مکانیزم نزول قران ظهور دارد.
مثلا سوره حمد قسم اول است.برای همین دعا میکند و خود خدای مظهر یا ملایکه ظهوری در ان ندارد.
بعضی ایات با دیدن فرشته است.این فرشته تمثل فرشته است که اگر با روح القدس تایید شده باشد به یک اعتبار رب شناخته میشود(به اعتبار اتصال روح القدس در او یا اتصال روح کل در او.در مظهر خاص ظهور است نه اتصال.اما در اینجا اتصال است.این دوبا هم فرق میکند) اگر تایید نشده باشد رب نیست فقط ملکه است.اگر دقت کنید در قران مریم وقتی ان فرشته را برای بشارت عیسی به مریم دید مریم در جوابش گفت
قَالَتْ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ 47
یعنی مریم یکی از ان فرشته های مخاطب را رب خوانده است.
اما توجه کنید مفسرین ان را صناعت ادبی میدانند که صحیح نیست.صناعتی ادبی از حاضر به غایب.این تاویل بلاوجه است.

در ایه دیگر امده است :

هَلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ أَن
تَأْتِيهُمُ الْمَلآئِكَةُ
أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ
أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ
يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لاَ يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا قُلِ انتَظِرُواْ إِنَّا مُنتَظِرُونَ انعام 158
ایه میفرماید :غیر از این انتظار دارند که ......

1/یاتی ملایکه هم میشود ظهور عام که این وحی یا غیر وحی توسط فرشته ابلاغ میشود.

2/یاتی ربک میشود امدن خود خدا یا رب در مظهر.
این شرک و حلول نیست وحدت محض است.
قران هم ظهور روح کل را تایید میکند اما مصداقش مسیح نبود .چون مسیح مظهر نبود.برای همین مصداق مظهر بودن اورا نفی میکرد.نه نفی مفهوم.(دقت کنید.اینهم یک علتش غیرت الهی است چون به گونه ای گفته اغلب به اشتباه افتاده اند)
اما توجه کنید هیچ وقت جسم خدا نیست( و تمثیل قران در راه رفتن در بازارها هم کار همان جسم است).گذشتگان بین جسم و ذات و روح تفکیکی نمیکردند علی اغلب.مگر ذهن انتزاعی میداشتند که اغلب نداشتند.
پس غلات شیعه هم اشتباه میکنند.
3/مرتبه دیگر بعض ایات ربک میشود همان وحی به معنای خاص الخاص که در درون کشف میشود .این مرتبه هم بر خودش حجت است هم بر دیگران.برای همین کسی که قبلا ایمان نیاورده و عمل نکرده باشد از ان صاحب وحی هم در هنگام ظهورش نمیتواند استفاده کند.(این هم تاویلی دارد در صورت فهم مفهوم یوم القیامه و معاد جسمانی و معاد روحانی و تفکیک ان دو از هم و مراتب اتمام حجت الهی خدای حکیم)


هر سه مرتبه در قران هست.و باید ان را تفکیک کرد.

ان خدای مظهر در زمان ظهور قران هم با غلبه صفت عدالت ظهور کرده است.برای همین ادبیاتش چنان است.خشیت محور است.و طلب خشیت میکند.
اگر ان مظهر ذات روح کل با غلبه صفت دیگر ظهور کند در وحی ان صاحب وحی صفت دیگر محور میشود.مثلا اگر با رحمانیت ظهور کند کلام وحی پر از عشق میشود.

این ایه هم پیشگویی برای انتظاراست. و همه مربوط به مراتبی از قیامت است.اما توجه کنید قیامت از دنیا اغاز میشود برای همین در دنیا همه ان مراتب اتفاق میافتد.فقط باید مفهوم کلیدی یوم القیامه را که معنی کننده 1000 ایه معاد است فهمید.فعلا کلیدش را به عللی مفسرین محترم نتوانسته اند باز کنند.اگر باز شود معاد جسمانی هم معنی اش مشخص میشود و از روی ان معنی قران دگرگون میشود.کلیدش و مراتب هدایت الهی و جمع ایات متناقض و متضاد را باید باز کرد.........
تا رفع اشکال اساسی در عدالت الهی بشود.تصویر خدا که عوض شد به نحو شگفت اوری همه ایات معنی اش تغییر میکند.سر سرگین کشان و حمام تقوی هم مشخص میشود.که سرگین کشان روزی سرگین کشان روز دیگر در حمام تقوی. و تاویل صحیح ایه 30 سوره بقره و گفتار فرشتگان در نقد ادمیزاد که یفسد فیها و یفسک الدما و جواب خدا در انی اعلم مالا تعلمون.
انموقع خدای معشوق مولوی و ان خشم دروغینش در قران(یا دروغ نمایی که بطنش به معنی عمیق دیگر درست است .بستگی به درجه مخاطب در دیالوگ با متن دارد) و ان شیوه شیرینش هم معنی اش و سرش مشخص میشود
بعد ازان از خشیت به عشق میپرد.شمس از این مطالب هم به او گفت.اما جناب مولوی باز گویی صریح نکرد اما به رمز اشاره کرده است.برای همین میفرماید که:
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا ؛ کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد ؛ باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش ؛ عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ؛ عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد ؛ همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین ؛ با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی ؛ نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ؛ ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی ؛ فرّ تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ؛ ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم ؛ اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا


پس به نظر بنده یک نقص تیوری جناب دکتر سروش این است که یک نوع وحی را به همه تعمیم داده اند.این خلط جز و کل است.
پس دقت کنیم هم انچه جناب سروش میفرمایند با توجه به متن مقدس ناقص است هم انچه حوزویان منتقد از وحی فرشته میفرمایند.چون یک قسم را گرفته اند و بقیه را وانهاده اند.

تفکیک ان سه نوع وحی هم زمان مند بودن ایات را هم مشخص میکند.انچه جوهر تعالیم است با انچه زمانی و مربوط به زمان و مکان نزول وحی است با این مکانیزم هم میتواند مشخص شود(مثلا وحی خاص الخاص میتواند رنگ خود صاحب وحی بگیرد در ظرفیت محمدص حالا یا بعضی ایات قران یا حدیث قدسی).البته باید تحقیق کرد که کدام ایه مصداق کدام است.این برای فهمیدن و تفکیک ذاتی و عرضی قران هم مهم است.

-- شاهین اردلان ، Dec 20, 2008 در ساعت 12:02 PM

نکونام عزیز.
متشکر از پاسختان.گفته اید:
«١. عنايت داشته باشيد كه انسان‌ها فطرتاً در هر و عصر واحدند و اگر برنامه و مطلبي براي گروهي در يك عصر نافع بود، براي گروه هاي ديگر و اعصار ديگر نيز نافع خواهد بود. تمام سخن من از تشبيه به نسخه طبيب همين است.»
این حرف تا حدی صحیح است. اما فطرت بشری تا حد قابل توجهی تابع خصوصیات فردی جغرافیایی و زمانی است. دستاورد های تدریجی انسان همچون حقوق بشر چه بسا فطرت انسان را تحت الشعاع قرار داده ویا محدود کرده. بی شک برده داری و یا داشتن کنیز به عنوان مثال در زمانی برای گروهی نافع بوده، احتمالا هنوز هم برایگروهی نافع است. اما به دلیل تضاد با حقوق بشر امروز توجیه شدنی نیست. نمونه هایی از این سنخ بسیارند. تشبیه به حیوان کردن، کافر و مرتد و مفسد فی الارض خواندن، حکم ارتداد و قتل صادر کردن، از این دست موارد توجیه نشدنی تعرض دین به حقوق انسانی است. اروپاییان توانستند با گذر از موانع بسیار دین را در جای درست خود که همانا عرصه ی شخصی و خصوصی و مواخذه ناپذیر است بنشانند. امید ماایرانی ها هم باید راندن دین تاریخی، از مسند حکومتی به جایگاه خصوصی و شخصی باشد. مشکل دین و ایمان نیست، مشکل تئوری تجویز دین به سان تجویز دارو به کودک صغیر است. وظیفه طبیب تجویز است نه حکیم به اجرا. تا زمانی که فکر کنیم انسانها همه صغیرند و خدای عالمیان قیم انها را فرستاده که به زور آنهارا معالجه کند، در زنجیر دین حکومتی گرفتار خواهیم ماند.
همچین فرموده اید:
«٢. درست است كه مي فرماييد، فضائل اخلافي ربطي به دين يا دين خاصي ندارد و فطرت انسان به خودي خود تشخيص مي دهد كه چه اموري خوب و چه اموري بد است. دين هم نمي آيد كه خوب و بدها را به ما بشناساند؛ بلكه مي آيد كه ما را به خوب برانگيزاند و از بدها بر حذر دارد. كار انبياء همين بوده است. ترديدي نمي توان داشت كه ما در هر عصري لازم داريم كه كساني ما را چنين بر كارهاي خوب برانگيزاند و از كارهاي بد برحذر دارد. بنابراين وجود مصلحان ديني در هر عصري ضرورت دارد.»
از بخش اول سخن شما که هم عقیده ایم بگذریم، دوباره به موضوع بحث بالا برمی گردیم و اینکه آیا انبیا کارشان دعوت به کار نیک است یا تحکم به اجرای کارهای خوب. در جوامع امروزی تا جایی که شما قانون را زیر پا نگذارید هر عقیده ای که داشته باشید محترم و مربوط به خودتان و عرصه ی خصوصی شماست. هیچکس نمی باید و نمی تواند چماق بدست به شما بگوید چطور بیندیشید. حال دوست گرامی من، پاسخ سوال مرا ندادید که:
آیا شما قبول می کنید که اگر شما بدون اختیار خود مسلمان زاده شدید و بعد به اختیار خود تصمیم گرفتید که دین اسلام را قبول ندارید، یک مسلمان حق کشتن شما را دارد؟روشن بفرمایید ایا شما اینرا جزو احکام تاریخی می دانید یا نه اجری انرا واجب میدانید؟

-- منوچهر ، Dec 20, 2008 در ساعت 12:02 PM

جناب آقاي حسين ميربيني عزيز
انسان به خدا ايمان مي آورد يا به دين؟
دين همانگونه كه از لغتش برمي آيد، معني راه را دارد. كساني كه مثل آقاي ميربيني و ... در مواجهه با نظرات علمي فلسفي و كلامي درباره دين خود دچار نوعي شايد پرخاشگري مي شوند از اينجا بر مي خيزد كه ايمان قوي دارند و اين جاي ستايش دارد ولي اين نكته را در نظر داشته باشيد كه طبق گفته خود آقاي گنجي، روي سخن با كسانيست كه مي خواهند مسائل ايماني را توجيه عقلاني بكنند و با اين وسيله ثابت كنند كه دين ما برتر از بقيه است و اين با پلوراليسم كه آقايان گنجي و سروش و ... حتي خود من پذيرفته ايم منافات دارد.
منظور گنجي هرچه كه باشد (كه فكر مي كنم همين است)، مي خواهد ثابت كند كه دين ما نيز مثل بقيه فقط دين است نه دستگاه مديريت و برنامه ريزي و... كساني مي خواهند با استفاده از قرآن آينده را حدس بزنند و اين كار نشدني است. ما اگر به گزاره هاي كاذب فراوان كه با پيشرفت علم ثابت مي شوند در دين و مذهب خود واقف باشيم ادعاي گزاف نكرده و حق بقيه را به رسميت مي شناسيم كه اين از مقدمات پذيرش حقوق بشر و دموكراسي است.
كساني كه فكر مي كنند حرف هاي گنجي ناصواب است چرا يك دليل "عقلي-تجربي" در اثبات مدعاي خود نمي آورند؟ اگر فكر مي كنيد جواب هست ولي افرادي مثل من و گنجي مغرضانه از پذيرش آن سر باز مي زنيم، به والله اشتباه مي كنيد. جواب اكثر اشكالاتي كه در نقدها و كامنتها مي بينم موجود است ولي به دو چيز نياز است: 1-مطالعه آثار روشنفكران 2-داشتن ديدي باز و حق پذير نه محدود و مطلق بين.
متاسفانه ديد مطلق بيني حتي در ميان دانشگاهيان و پژوهشگران نيز گاها ديده مي شود. اين ديد مربوط به افراد كم اطلاع است چرا كه با ديدن و نظر كردن به حجم وسيع روشنگري ها از ميان مي رود. انسان مطلق بين همه چيز را خوب يا بد ميبينند و نمي توانند ببينند كسي به دين و در حقيقت علايق آنان با ديدي غير از ديد خود نظر ميكند. چرا كه دين را خوب يا بد مي دانند و حد وسطي نميشناسند و اگر كسي گفت اينجاي معتقدات شما اشكال دارد، فكر مي كنند اساس اعتقادات و به قول دوستمان ايمان ما را نشانه رفته است.
به اميد روزي كه همه حجاب ها از ميان بروند.

-- حریت ، Dec 22, 2008 در ساعت 12:02 PM

ادیتور زمانه

ادیت کردن حق شماست چون اینجا خانه خصوصی شماست و ملک شماست که انرا به اشتراک گذاشته اید.اما بنده دو نوشته کمی طولانی نوشتم در سایت نگذاشتید.
اکبر گنجی با ادبیات دینی اشناست.اگر ان را بخواند برای ایشان احتمالا میتواند منشا بازشناسی قران باشد.پس اگر مصلحت میدانید ان دو نوشته بنده را که در طلب یکی از اقایان کامنت گذار بی نام هم بود میگذاشتید بد نبود.
بنده هم عرض کردم با مبانی سنت نوشتم نه فلسفه تحلیلی جدید.روش بنده مثل نوشته طوطی و زنبور بود.البته بعدا با الگوی فلسفه تحلیلی هم خواهم نوشت و عرض خواهم کرد.
البته خود دانید بگذارید یا نه.

با تشکر پیشین
-------------------------------------------
زمانه: دوست عزیز، مطلب شما برخلاف منشور زمانه و غیرقابل انتشار بود.

-- شاهین اردلان ، Dec 23, 2008 در ساعت 12:02 PM

با سلام لطفا مطالب بنده را به اطلاع جناب گنجی برسانید. مواردی در قران هست که مغایر با علم می باشد که بنده به برخی از انها مختصرا اشاره می کنم از جمله داستان سلیمان که با حیوانات صحبت می کند بر فرض اینکه سلیمان توان صحبت با حیوانات را داشته چگونه حیوانات با آن توان ذهنی محدود می توانستند مطالب او را تجزیه و تحلیل کنند یا آفرینش زمین که طولانی تر از آفرینش آسمان است حال آنکه از این سو تا آن سوی منظومه شمسی صد هزار سال نوری است یا کشتی نوح که جناب نوح بدون دشتن یخچال چگونه توانسته حیواناتی مثل پنگوئن را نگهداری کند مطلب یا بال داشتن فرشتگان در صورتی که موجود غیر مادی تحت تاثیر جاذبه زمین نیست که بخواهد بال داشته باشد دگری اصل ناسخ و منصوخ است که خدا حرفش را پس می گرفته مانند حکم زنا که این اصل در ایه 106بقره پذیرفته شده یا مبارزه نکردن قران با برده داری که حتی یک آیه در این مورد نداریم چون در آن زمان پدیده ای عادی بوده

-- برادر بسیجی ، Dec 24, 2008 در ساعت 12:02 PM

(حساب عشق آسان شد)

بهاران شد گلستان شد
زمین و آسمان جان شد
رخ جانان نمایان شد
می و ساقی به فرمان شد
"حساب عشق آسان شد"
زمهرش، ماه تابان شد
صبا بر عهد و پیمان شد
نسیم مشک خیزان شد
دل غمدیده شادان شد
"حساب عشق، آسان شد"
بهاران گل سواران شد
گلی در خاک بویان شد
گلی در آب رویان شد
نفسها عطر باران شد
"حساب عشق آسان شد"
زمهرش ذره پران شد
شط و دریا به باران شد
کجا جان تو پنهان شد
به نیران شد چو حوران شد
"حساب عشق آسان شد"
کنون پیمانه ها خوان شد
به ساقی، باده دربان شد
جفا رفت و، وفا نان شد
دلم بر عشق، مهمان شد
"حساب عشق آسان شد"
دگر غم ها بپایان شد
گنا ه و کفر، ایمان شد
شراب عشق جوشان شد
سراب جن و شیطان شد
"حساب عشق آسان شد"
سبا، ملک سلیمان شد
عصا و مار یک جان شد
محمد از مسیحان شد
مسیحی هم مسلمان شد
"حساب عشق آسان شد"
غم رفتن به پایان شد
نبود و بود یکسان شد
کمین عشق ایمان شد
جهنم باغ رضوان شد
"حساب عشق آسان شد"
سیاهی نور پنهان شد
ز نورت عشق ایمان شد
به عشقت عقل چوپان شد
که شیطان هم مسلمان شد
"حساب عشق آسان شد"
مرا انس تو انسان شد
مه روی تو جانان شد
می عشق تو جوشان شد
وجودم عشق باران شد
"حساب عشق آسان شد"
"هو الله" عین انسان شد
زبان مرغ و شیران شد
تو گویی او سلیمان شد
کلام عشق میزان شد
" حساب عشق آسان شد"
زهی این عشق ایمان شد
زهی این عشق جانان شد
زهی این عشق قرآن شد
محمد "عیسی"ی جان شد
"حساب عشق آسان شد"

ناصر طاهری بشرویه.....روشنا
پیام آور عشق و آگاهی
Rroshanaa.persianblog.ir
Rroshanaa.mihanblog.com
Nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

-- ناصر طاهری بشرویه.....روشنا ، Dec 24, 2008 در ساعت 12:02 PM

(پیغمبری کن)

ز تو جانان من
عشقيست بر دل
كه نورش گشته هر دم
شمع محفل
نگردم يك دمي
زان عشق غافل
كه بي نورش
نه من ماند و
نه آن دل
دل و هم جان و جانانم
تویی تو
غم و هم درد و
درمانم تویی تو
مرا در روز خورشیدی
به شب ماه
دلم مهر تو جوید
گاه و بی گاه
مرا پیدا و پنهانم
تو یی تو
سبا و هم سلیمانم
تویی تو
مرا بلبل مخوان
بلبل تویی تو
ز من " پر" وا مدار
پروانه ای تو
مرا در کوی تو
نامی نباشد
بجز نام تو
اللهی نباشد
مراجز کوی تو
آب و گلی نیست
بجز شمع و گل تو
محفلی نیست
مرا عشق تو
میدارد به کارم
بجز عشق تو
هیچ است روزگارم
بجز در چشم تو
منزل ندارم
چگونه یک نفس
بی تو بر آرم
مرا جز ماه تو
سالی نباشد
بجز حال تو
احوالی نباشد
مرا جز وصف
تو اوصاف" لا" شد
چو خود را در تو دیدم
" خود" خدا شد
خدا گشتم
خودم را سر بریدم
خودم را
بار دیگر آفریدم
نگه بر خود چو کردم
نور دیدم
همه اطراف خود را
حور دیدم
همی دیدم که زان پس
من نمیرم
به حال لم" یلد یولد"
اسیرم
به سر گفتم
چه افتادی در این خاک
حساب جامه داری
از تو شد پاک
کنون من عیسی ام
تو جبرییلی
دمی از من بگیر
تا عرش گیری
بیا فرش سلیمانی
تویی تو
بیا آن غول دیوانی
تویی تو
بیا حضرت تویی
آدم تویی تو
ملایک
جمله پیغمبر
تویی تو
بیا روح القدس
روح الامین تو
بیا ابلیس و
شیطان زمین تو
بیا آن سید ساجد
تویی تو
بیا هم پیر و هم قاعد
تویی تو
بیا ای" اولین انبیا" تو
بیا ای" آخرین مرسلان" تو
بیا ای مومنان
در انتظارت
بیا ای جاهلان
آتش بیارت
بیا" پیغمبری"
پیشه ی تو گشته
که عشق و آگهی
ریشه ی تو گشته
بیا بار دگر
پیغمبری کن
همه پیغمبران را
سروری کن

ناصر طاهری بشرویه
روشنا
پیامبر عشق و آگاهی
Rroshanaa.persianblog.ir
Rroshanaa.mihanblog.com
Nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

-- ناصر طاهری بشرویه.....روشنا ، Dec 24, 2008 در ساعت 12:02 PM

آقای گنجی عزیز
سخنان و رفتار حضرت محمد را پاید از زاویه دیگری نیز نگریست
دانش و علم پزشکی در گشایش اسرار مغز آدمی گامهای پلندی پرداشته از جمله در شناسایی و معالجه پیماران مپتلا په صرع.
یکی از پیشروان این رشته دکتر و.اس.راماچاندران(V.S.Ramachandran) از دانشگاه ایالتی کالیفرنیای جنوپی واقع در سانتیاگو و از پیشقراولان این گونه پژوهشها هستند. در گزارشات ایشان میخوانیم که پعضی پیماران مپتلا په صرع شقیقه ای( Temporal lobe epilepsy) گرایش شدید په متافیزیک و نزدیکی په خدا و ملاقات پا ملایک از خود نشان میدهند. پا مقایسه ما شپاهت شگفت انگیزی پا آنچه تاریخ از حضرت محمد ذکر کرده می پینیم. منوچهر دیگر

-- Manoucher Askari ، Dec 25, 2008 در ساعت 12:02 PM


من مسیح هستم . آمده ام به قامت عطرگل محمدی
بنام پدر، پسر، روح القدس : لوح ،کلمه، کتاب را پیامبرم

خود را بشناس ،خدا را شناخته ای
خود را نمی شناسی مگر عیسای وجودت را بر صلیب تنت ملا قات کنی
عیسای خود را بر صلیب نمی بینی مگر بکمک افاضه عشق عیسای قبل از صلیب را ببینی
عیسای قبل از صلیب را نمی بینی مگر عیسای طفو لیت خودت(پسر) را ببینی و با تو سخن گوید
عیسای متولد شده ((پسر)) را نمیبینی مگر روح القدس وجودت (روح القدس- عقل محض-عقل قدسی و پاک شده از عادات جنی و انسی)، بر تو ظاهر شود
((روح القدس))، ظاهر نمیشود ، مگر معشوق و محبوب باقی ،این "مریم عشق" وجودت تکوین یابد
مریم عشق را ملاقات(تکوینی) نمی کنی ،مگر وارد وادی مقدس عشق شوی.
وارد وادی عشق نمی شوی ،مگر خود عشق ((پدر)) شوی
خود" عشق "نمی شوی ،مگر ترک غیر عشق کنی
ترک "غیر عشق" نمی کنی، مگر انشاء الله ،یک دم و یک نفس ، به مدد عشق از عالم ملک منصرف شوی، و قوای خود را منصرف از ملک ملاقات کنی ، جلوه "معشوق درون" را ببینی ، دل و دلبر یکی گردد و هوای دل ( همان یک دم، یک نفس) را که بین تو و قلب صنوبری ات میگردد ، ملاقات کنی.
اگر این حالت در تو تکوین یابد ، پدر ، پسر و روح القدس را ملاقات کرده ای که هرسه خودت هستی و اینجا خود را شناخته ای، که خدا را شناخته ای.(در ادامه بیان شده است)
........

ناصر طاهری بشرویه.....روشنا
پیامبر عشق و آگاهی
rroshanaa@yahoo.com
rroshanaa.persianblog.ir
rroshanaa.mihanblog.com
nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

-- ناصر طاهری بشرویه.....روشنا ، Dec 31, 2008 در ساعت 12:02 PM