رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۳ خرداد ۱۳۸۷
گزارش يک زندگى - بخش پنجاه و چهارم

سفر به جنوب

شهرنوش پارسی‌پور

Download it Here!

چند روز پیش به خانم ایران گرگین، خواهر ایرج گرگین و همسر روانشاد دکتر حسن مرندى تلفن کردم. دو سه سال ست که از مرگ دکتر مرندى مى‌گذرد. در دوران زندگى با ناصر تقوائى بود که با این زوج آشنا شدم. آنان هر دو به نسلى از ایرانیان تعلق داشتند که زندگى خود را با آرمانى سیاسى ترکیب کرده بودند. ایران خانم جزو آن دسته از زنانى بود که فعالیت سیاسى را از نوجوانى آغاز کرده بود. دکتر مرندى نیز از بسیار جوانى وارد فعالیت سیاسى شده بود.

چه باور داشته باشیم و چه باور نداشته باشیم باید این واقعیت را بپذیریم که حزب توده، بخشى از هستى اجتماعى ایران را تشکیل مى‌داده و شمار قابل تاملى از شخصیت‌هاى هنرى و ادبى ایران یا به آن وابسته بودند و یا بخشى از زندگى‌شان به زندگى این حزب پیوند خورده بوده. ایران خانم و دکتر مرندى نیز زندگى سیاسى خود را با این حزب آغاز کرده بودند. هردو در رابطه با آن به زندان رفته بودند. من هرگز از ایران خانم نپرسیدم، اما شایع بود که به نحو ترسناکى شکنجه شده است. حقیقت هرچه باشد هنگامى که ایران خانم از زندان خارج مى‌شود به انتظار دکتر مرندى که او هم در زندان بوده مى‌نشیند. هنگامى که دکتر پس از پنج سال از زندان آزاد مى‌شود آنان با یکدیگر ازدواج مى‌کنند تا بعد باقى عمر خود را در کنار یکدیگر بگذرانند.

من زمانى با این زوج آشنا شدم که دیگر سیاست حرف اول را نمى‌زد. دوران زندگى غیر‌سیاسى آغازشده بود و ما آنها را بیشتر اوقات در کنار نجف دریابندرى، همسرش فهیمه، آرشاک طهماسبى و همسر او که نخستین زن مهندس ایران بود مى‌دیدیم. آقاى حبیب قشقائى و خانمش این مجموعه را تکمیل مى‌کرد. دوست من روانشاد الهه سمیعى نیز یکى از اعضاى این جمع را تشکیل مى‌داد.

نوروز سال هزار و سیصد و پنجاه را به خوبى به خاطر مى‌آورم. ما دسته‌جمعى به بندر‌عباس رفتیم. البته پاى استاد نجف دریابندى در اسکى شکسته بود و او نتوانست همراه ما بیاید. عید بسیار خوبى را در بندرعباس گذراندیم. سال بعد این سفر تکرار شد و این بار به بوشهر رفتیم. همیشه رهبرى معنوى جمع بر عهده دکتر مرندى بود. در این سال بنا بر این شد که با ماشین به شیراز برویم و در شیراز مینى‌بوسى کرایه کرده به طرف بوشهر حرکت کنیم. یک شب در شیراز خوابیدیم و ماشین ها را در میهمانسراى شیراز گذاشته و با مینى‌بوس به طرف بوشهر حرکت کردیم. ظاهراً باید دو ساعت مى‌رفتیم تا به دو راهى کازرون برسیم. جمع در مینى‌بوس سرخوش و شادمان حافظ‌خوانى مى‌کرد. بعد مشاعره آغاز مى‌شد. گاهى افراد آواز مى‌خواندند و گاهى تصنیفى زمزمه مى شد. حالتى از شور و شعف همه را در خود گرفته بود و ما مى‌رفتیم و گویا بنا بود که هرگز نرسیم.

عاقبت در میانه شادى و سرور و خنده، چشم من به بیرون از مینى‌بوس افتاد. دیدم سنگ‌هاى کنار جاده را به خوبى مى‌بینم. به رهبر معنوى جمع، دکتر مرندى گفتم که به نظر مى‌رسد این مینى‌بوس خیلى کند حرکت مى‌کند. دکتر نگاه عاقل اندر سفیهى به من انداخت و گفت، ”تو یک ماشین ژیان دارى و توان مینى‌بوس را نمى شناسى. این ماشین تند حرکت مى‌کند، منتهى تو نمى‌فهمى.“ من نگاهى به عقربه کیلومتر‌شمار مینى‌بوس انداختم و گفتم، ”اما عقربه کیلومتر شمار، درجه ده را نشان مى‌دهد. ما داریم ده کیلومتر در ساعت حرکت مى‌کنیم.“ دکتر نیز به عقربه نگاه کرد و دید حق با من است.

من به ساعت نگاه کردم و دیدم ساعت چهار بعد‌از‌ظهر است. بنا بود که ما ساعت دوازده در دوراهى کازرون باشیم و حالا چهار ساعت تاخیر داشتیم. راه دو ساعته را در شش ساعت آمده بودیم. از راننده پرسیدیم معنى این حرکت چیست. او با خجالت توضیح داد که مینى‌بوس خراب است است و نمى‌تواند تند حرکت کند، اما او چون دیده ما خیلى سرحال و شاد و خرم هستیم نخواسته عیش ما را به هم بزند. حالا دیگر واقعاً به نزدیکى دوراهى کازرون رسیده بودیم. مینى‌بوس که کاملاً خراب شده بود کنار جاده توقف کرد.

خانم قشقائى و دکتر مرندى و آرشاک طهماسبى به شیراز برگشتند تا ماشین‌ها را بیاورند. بنا شد که شب را در کازرون بخوابیم. من و ناصر تقوائى و الهه و نجف دریابندرى و افراد خانواده‌اش به کازرون رفتیم و در بازارچه زیباى شهر گردش کردیم و مقدارى دنبلان کوهى خریدیم تا در تنور مسافرخانه کباب کنیم. چهار ساعت بعد مسافران بازگشتند و دنبلان کوهى تنورى مفصلى خوردیم. همه همچنان شاد بودند. آن شب همه در دو اتاق مسافرخانه کنار هم تپیدیم و خوابیدیم و صبح شد.

همین که کنار ماشین ها جمع شدیم تا راه بیفتیم دیدیم مینى‌بوس جلوى در مسافرخانه ایستاده. تعجب کردیم. راننده توضیح داد که رفته و ماشین را تعمیر کرده و حالا آماده است ما را به بوشهر ببرد. همه به راستى ترجیح مى‌دادند باهم حرکت کنند. دوباره سوار مینى‌بوس شدیم ده کیلومترى نرفته بودیم که دوباره ماشین خراب شد. اینجا من به راننده گفتم، ”اقاى راننده، یک دفعه دیگر دنبال ما بیایى و ماشین خراب بشود همینجا شما را محاکمه صحرایى کرده و به مرگ محکوم خواهیم کرد!“ راننده خندید و دوباره رانندگان ما سوار ماشین‌ها شده و به کازرون رفتند و ماشین‌ها را برداشتند و آمدند.

رفتیم تا به برازجان رسیدیم و دکتر مرندى دچار هیجان غریبى شد. او بخش اعظم پنج سال زندان خود را در زندان براز‌جان گذرانده بود. به مقابل زندان رفتیم و دکتر که بسیار هیجان زده بود متوجه شد نگهبان زندان، همان پاسبانى ست که در زمان او نیز خدمت مى‌کرده. من اما به گونه دیگرى به هیجان آمده بودم. مى‌دانستم که مجاهدین شیراز براى همراهى دلیران تنگستانى تا برازجان آمده بودند. ظاهراً قواى انگلستان و یا نیروهاى محلى همکار انگلستان، در همین‌جا جلوى آنها را گرفته بوده است. از براز جان به بعد پیچ‌هاى غریب کوهستان‌هاى خشک شروع مى‌شود.

من که سابقه سفر به بوشهر را داشتم درباره این کوه‌هاى خشک که شباهت زیادى به کوه‌هاى کره‌ی ماه داشت براى همه سخنرانى کرده بودم. اما ناگهان متوجه شدیم که با یکى از سرسبزترین مناطق ایران روبرو هستیم. کوه ها همه سبز بودند و طراوت از زمین و آسمان مى‌بارید. بعدها شنیدیم که طرح بارور کردن ابرها به صورت آزمایشى انجام شده بوده. آقاى دکتر طبیب که در آن موقع هشتاد سال داشت مى‌گفت که در تمام مدت عمرش چنین سبزى و خرمى را در منطقه ندیده بوده است. بوشهر زیبا، با آن خانه‌هاى زیبا و شیشه‌هاى رنگى‌اش پذیراى ما شد و روزها و شب‌هاى بسیار خوشى را در آنجا گذراندیم. سفر ما همزمان بود با مراسم عاشورا و شب‌ها صداى بخشو، خواننده‌اى که در مراسم عزادارى مى‌خواند به گوش مى رسید. ناصر تقوائى فیلم بسیار زیبایى به نام اربعین در بوشهر ساخته است که مستند بى‌نظیرى‌ست و بخشو نقش اصلى را در آن به عهده دارد.

به دریا رفتیم و از جزایر دیدن کردیم. دچار توفان شدیم. کشتى نزدیک بود غرق بشود و ایران خانم، همچنان شعر مى‌خواند. اکنون حافظه ام سفر بندرعباس و بوشهر را در هم آمیخته است. در سفر دیگرى که همین جمع به خوزستان داشت در ماشین دکتر مرندى قفل شد و کلید داخل ماشین ماند. دکتر مى‌خواست برود از آبادان کلید ساز بیاورد. من گفتم، ”استاد، اینجا منطقه قاچاقچیان است. یک لحظه صبر کنید.“ از قهوه‌چى خواستیم تا در ماشین را باز کند. او نیز جلو آمد و با انجام چند کار کوچک در ماشین خارجى را باز کرد.

و باز با همین جمع در شیراز و به خدمت محمد بهمن بیگى رفته بودیم. فصل ییلاق آغاز مى‌شد و طایفه در نزدیک شیراز مقام گرفته بود. استاد بهمن بیگى ما را به تماشاى مدرسه عشایرى برد. بچه‌ها با دانش خود همه ما را مبهوت کرده بودند. استاد دریابندرى را دیدم که اشک در چشمانش جمع شده بود. بچه‌ها دانش خود را فریاد مى‌زدند و بهمن بیگى مى‌گفت که به آنها آموخته است به این دلیل که فقیرند و ممکن است شنیده نشوند همیشه فریاد بزنند. این مردان، نجف دریابندرى، دکتر حسن مرندى و محمد بهمن بیگى همگى داراى تالیفاتى در زمینه‌هاى مختلف بودند. ناصر تقوائى فیلم مى‌ساخت. من اندکى مى‌نوشتم و الهه سمیعى، تهیه کننده برنامه در تلویزیون بود. و ایران خانم گرگین، دریائى از شعر را در خاطر داشت.

سفرهاى خوبى بود، اما اینک حسن مرندى در میان ما نیست. نجف دریابندرى به دلیل سنگینى گوش ارتباطش را با جهان محدود کرده است. از محمد بهمن بیگى خبرى ندارم. صمیمانه آرزو دارم شاد و تندرست باشد. آرشاک طهماسبى و همسرش را سال‌ها پیش در یکى از ایالت هاى جنوبى امریکا دیدم. زمان به سرعت مى‌گذرد و مردمان پیر مى‌شوند. مرگ که از راه مى‌رسد خاطرات را درو مى‌کند.

Share/Save/Bookmark

ناشران و نویسندگانی که مایل هستند برای برنامه خانم پارسی‌پور، کتابی بفرستند یا نامه ارسال کنند، می‌توانند کتاب یا نامه خود را به صندوق پستی زیر با این نشانی ارسال کنند:

Shahrnush Parsipur
C/O P.O. Box 6191
Albany CA 94706
USA

نظرهای خوانندگان

خانم پارسی پور
اینجا فرصت خیلی خوبی است که بگویم من خودم را بسیار مدیون شما میدانم. شما اصلا مرا نمی شناسید اما کتابهای شما سالها پیش برای من تلنگری بود که دیدم را نسبت به خیلی از پدیده ها تغییر دهم. آثار شما را خیلی دوست دارم و دید انسانی و علمی شما را نسبت به پدیده ها بسیار میپسندم. میبینید که بدون اینکه شاید بخواهید بر زندگی بعضی افراد رد پای خود را میگذارید. البته من با بعضی از نظرات شما (مثلا در مورد صیغه) مخالفم و انتقاداتی دارم ولی این ذره ای از احترام شما پیش من کم نمی کند. در ضمن کتاب " صرف چای در حضور گرگ" را از کجا می شود تهیه کرد؟ من در آلمان زندگی میکنم و اینجا این کتاب پیدا نمی شود.
در پناه نور حق باشید.

-- زهره جلیلی ، Mar 6, 2008 در ساعت 02:18 PM

لذت بردم.یاد آن دوران های خودمان افتادم. خاطراتی که دیگر فقط یادی از آن مانده است.وبه راستی وقتی مرگ از راه میرسد ...

-- امیر ، Mar 6, 2008 در ساعت 02:18 PM

زهره جليلى عزيز،
از لطف شما بى نهايت سپاسگزارم.. من در آينده درباره صيغه در همين برنامه راديوئى صحبت خواهم كرد و خواهم نوشت و اميدوارم توضيحاتم روشن كننده باشد. در اينجا فقط بگويم كه وقتى من از صيغه صحبت مى كنم ابدا منظورم آن نيست كه مردان زن دار بروند زن صيغه اى بگيرند، بلكه اين روش ازدواج را مناسب جوانانى مى دانم كه امكانات مادى ندارند و نياز به ازدواج دارند. مثلا دختر مى تواند در خانه پدر و مادرش باشد و پسر هم به همين ترتيب، اما به صورت صيغه با هم در ارتباط باشند.
كتاب آداب صرف چاى در حضور گرگ در آمريكا واز طريق نشرى كه اسمش را فراموش كرده ام و تا آنجا كه مى دانم با من هم قراردادى ندارد منتشر شده. گويا اسمش نشر تصوير بود و حالا چيز ديگرى ست. اين كه كتاب را دارد يا نه من بى اطلاع هستم. اين ناشر در لوس آنجلس زندگى مى كند.
شهرنوش پارسى پور

-- بدون نام ، Mar 7, 2008 در ساعت 02:18 PM

سلام.بااینکه این خاطرات کاملا شخصی بود ولی با قلم شما به یک داستان کوتاه اثرگذار تبدیل شده بود.من از همین مناطقی هستم که نقل کردید و دوستدار همین نویسندگانی که یادکردید (نویسندگان جنوب).وقتی متن را م یخواندم لحظه لحظه و مکان به مکان و حس به حس برایم فهمیدنی و باورپذبر بود.زیبا بود

-- بدون نام ، Mar 8, 2008 در ساعت 02:18 PM

روانى از ويژگى هاى بانو شهرنوش پارسى پورست . يادى آن مرد آموزگار سازنده شد ، بهمن بيگى را مى گويم ، اميد كه باز شهرنوش از خاطراتش بنويسد ، بى گمان بربرگ هاى تاريخ شفاهى مى افزايد . درود به شهرنوش كه قلمش لختى نسايد . با مهر هميشگى

-- دكتر تورج پارسى ، Mar 8, 2008 در ساعت 02:18 PM

Agar Iran khanoom in safharo mikhoonan, beheshoon salam arz mikonam, va sale no ro pishapish tabrik migam.

-- maziar ، Mar 8, 2008 در ساعت 02:18 PM

خیلی خرید

-- فردوس ، May 23, 2008 در ساعت 02:18 PM