رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۶ فروردین ۱۳۸۷
نامه

آری بهانه است

نامه‌ی اکبر رادی به من
-------------------------------------------------------------------

چقدر دلم می خواهد نويسندگان جوان ، نثر پاکيزه و شيرين رادی را به ذهن بسپارند، نگاه او به ادبيات نسل قبل و بعد را دريابند، بازی با واژگانش را بشناسند، و تجربه او را در داستان به کار بندند. چقدر دلم می خواهد نويسندگان ما، اديبان با ادب باشند. - عباس معروفی

-------------------------------------------------------------------

اما آقای معروفی عزیزم، اول حکایتی بگویم که در سوابق ایام مجموعه داستانی منتشر کرده بودم به نام «جاده»، که جمعاً سه چاپ در آمد و روی هم پر بدک نبود؛ ولی حقیقت این است که در مزاج ما خوش نیفتاد و گفتیم: نع، داستان دست راه ما نیست و از وادی داستان پا کشیدیم و رفت و این سالیان مدیدی است. تا اینکه همشهری به همت من، بهزاد موسایی، خبر داد که می‌خواهد جنگی از داستان‌های معاصر گیلان درست کند، و «جاده» ما را هم توی چَنته بگذارد؛ نظر من چیست؟ نگاه کردم و دیدم که «جاده» یکی از مشق‌های من در قلمزنی عهد بوق است (1339)، و نظر بنده این است که الحال همچه مال نیست و چند جایش گشاد می‌زند، و سرکار دست نگه‌دارید و نقداً بماند و این حرف‌ها چه. و البته خودمانیم، چنانچه زیادی مته به خشخاش نمی‌گذاشتیم، «جاده» خیلی هم افتضاح نبود؛ یعنی که زمینه‌ی داستانی مستعدی داشت و با واقعیت‌های عالی زندگی رنگ‌آمیزی شده بود و خلاصه اینکه ای... اما زیربندی و سفتکاری‌اش نه، قدری سست می‌آمد و یک پلشتی و بدنگاری عمدی رویش لکه انداخته بود. و من چاره نداشتم جز آنکه یا نکول کنم از بیخ، یا بنشینم و آری، به هر طریق نشستم و مشغول دستکاری و مرمت این «جاده» قدیمی گیلان‌مان شدم، که بعد از ثلت قرن این هم تجربه‌ای است روی نمایشنامه‌های دیگرم، که در خراطی و صیقل‌کاری چندباره آن‌ها جوکیانه ریاضت کشیدم و الساعه مغبون نیستم هیچ.

باری عرض می‌کنم از احداث این «جاده» جدید یکی هم ورزشی بوده است کرده باشیم با گروهی از واژه‌های ولایتی، که یا جزو لغات و ترکیبات فارسی در فرهنگ‌های معتبر ضبط شده‌اند: (کرد و کار، انگشت پیچ، داغوله‌بازی...) یا به ثبت رسمی نرسیده‌اند؛ ولی حس معنی را در بافت نحوی خود به روشنی القا می‌کنند: (دستحاجت، ناخبر، دعادانه...) و نهایت اینکه جز چند مورد ناگزیر نیازی به پاکنویس و پی‌نوشت و لغت‌نامه مبسوط ندارند. و شاید خواننده‌ی غیربومی نداند که حدوداً پنجاه کلمه و ترکیب در ساختمان «جاده» کار رفته است که از واژه‌های فعال گیلکی هستند؛ اما ضمناً ریخت فارسی دارند و در چشم و گوش هم خوش‌تراش و مأنوس می‌افتند. و من گمان می‌کنم تنها به این صورت است که می‌توانیم زبان فارسی مادر را به پهنای ایران رنگارنگ، بارور، و غنی کنیم. آن زبان متحد ملی را که فردوسی طوسی، نظامی گنجوی، عطار نیشابوری، سعدی شیرازی، صائب تبریزی، و که و که و همه عاشقان که از هر گوشه‌ی جغرافیای این فرهنگ و با زبان و گویش و لهجه‌ای برخاسته، بسته به وسع و برد کلام خود در حفظ و غنایش کوشیده‌اند. و این فرصت باریکی است برای ما که همین جا تکلیف این واژه‌های بی‌گناه را با برخی از محلی‌نویسان مخلص‌مان روشن کنیم و در دو کلمه به ایشان بگوییم: آقایان! شما خوب می‌کنید که داستان‌هایی از ولایت خوزستان و خراسان و گیلان و کجاهای پرت مملکت می‌نویسید؛ اما هنری هم نمی‌کنید اگر واژه‌های خالص ولایت را که در فارسی مادر ما هم معادل‌های دقیق و شسته رُفته‌ای دارند، جابه‌جا توی داستان‌تان استعمال می‌کنید پی‌نوشت هم می‌زنید. (مثل«گرمالتِ» گیلکی که معادلش فلفل است، «کنک» جنوبی که شاخه است و «خلاشه‌ی کبریت که به ایزا کشاند» خراسانی که ترجمه‌اش به فارسی می‌شود: کبریت کشید.) زیرا با تزریق اینگونه واژه‌های بدلی به داستان نه اینکه بر موجودی بانک لغات رایج فارسی نیفزوده‌ایم و رونقی به سکه زبان مادرمان نداده‌‌ایم، که در آستانه‌ی این سده‌ی 21 میلادی که تکنولوژی ارتباطات، جهان پهناور ما را درون انگشتانه بلکه روی نُک سوزنی جمع کرده است، دست بالا یک فرهنگنامه نایلون اما بی‌مصرف نوشته‌ایم که ربطی اساساً به ادبیات داستانی ما ندارد و تنگه‌ی زبان ملی ما را هم ابداً خرد نمی‌کند. در شرایطی که زبان اقماری از جمله فارسی در معرض تجاوز ویرانگرانه زبان‌های قطبی است، انباشتن زبان مکتوب فارسی با اینگونه واژه‌های بومی در حقیقت ملوک‌الطوایفی گویش‌های محلی و با پاچین روگرفتن است، همچه بگویم.

به این ترتیب ظرف پنج روز «جاده» جدیدی از آب درآمد که شاید اندکی بیش‌تر از تعمیرات و مرمت معمولی مایه برده، و تقریباً دستپخت این روزهای من از آب درآمده است؛ یعنی که طرح و ساخت و چفت محکمی پیدا کرده، باطراوت و شورانگیز و نر شده است، بلور! (که موجودات ظریف به این می‌گویند:من مرا قربان!) اما تو معروفی عزیز، مرا می‌بخشی که این لاف نیست؛ ذوق‌زدگی من است. خلوص کودکانه آدمی است که در نغمه‌های مه‌آلود «تومیتا»ی تو پنج روز توی «جاده» ناپدید بوده است. بله، من در طول این «جاده» پنج روز پا به‌پای آدم‌های داستان راه رفتم و نسبت به آن احساس کریمانه‌ای داشتم. غمگین، خشمگین، دلواپس. جایی برای هر دو گریه کردم و گاهی مشفقانه تبسمی. و سرانجام لذت اینکه چیزی ساخته‌ام به ناچیزی «جاده» و می‌بینم خودم را زنده‌ام، قابلم، نواََم. چرا که به شهادت این هر دو جاده توانسته‌ام قطعه‌های بی‌روح را به هم وصل و به یک وحدت آرامبخش و معنوی تبدیل کنم؛ آن هم با کمی از مومیایی مخصوص که دریابندری اسمش را حس تناسب گذاشته است. (حس تناسب که سِر جمال جمیع کائنات است.) و مگر همچه نیست که در این چرخه‌ی هستی جهان را لمس و حیات بی‌اجر خود را تفسیر می‌کنیم؟ یک آهنگ بارانی، مقداری کلمه که روی میز ریخته، عبور شبانه‌ای از یک کوچه... و شما تعیین کنید طنز دردناک معما را! و اینکه پس کفاره‌ی این حضور مالا یعنی ما را که می‌دهد؟ چه کس در این عبور پنج روزه از جاده وهمناک به تسلی ما می‌آید؟ حافظ دلربای ما با کوهی از «غم‌»ها و «غصه‌»هایش، شکسپیر آن رفعت کلام خدایان، تولستوی آن پیر مکار روس، و هدایت ما با جراحت‌های درون و دردهای پنهانش... این‌ها همه از یک خیابان شبانه عبور کردند و زمین گرفت. زمین با چه رویی این همه زیبایی را به تن گرفته است؟ مقصود از این بازی بی‌رحمانه، این کمدی سیاه چیست؟ بیایی. و پنج روز توی صحنه دلبری کنی، روح این را بنوازی، قلب آن را بشکنی، نقاره حق و عدل بکوبی و آنگاه در انتهای صحنه بیفتی و با آن سر پرشور و آن همه لطافت و زیبایی و عقل و هوش از هم بپاشی! اما از این سؤالات زخمدار که بگذریم، پیرشده! این چه معجونی بود به من دادی؟ چه رازی در امواج سنگین این «تومیتا»ی تو خفته بود که بی‌اختیار مرا برد و به نوستالژی خاموش من چنین صراحت و قدرتی بخشید؟ آیا درست شنیده‌ام؟ تو پنجاه و پنج ماه در سِحر این «تومیتا»ی افسونگر ناپدید بوده‌ای؟ آیا تو واقعاً در جذبه‌ی آهنگ‌های کبود من همین «تومیتا» به آن سمفونی جادویی دست یافته‌ای؟ گفتی: این بهانه است. و با لحن قشنگی هم گفتی و عدل روی خال زدی.

آری، با تو هم‌عقیده‌ام. همه‌ی این تأملات بهانه بود؛ برای آنکه قضای حادثه وقتی به شیب آخر جاده رسیدم، اسانس آهسته‌ای زیر طاق ذهن من پیچید. عطری با ملاحت و شادابی خیمه شب بازی‌های قدیم که لای جرزهای تاریک این ذهن مانده بود و من دفعتاً یاد صادق چوبک افتادم، با آن قبضه ریش سفید مهربان، کلاه پیچازی اسپرت و یک گربه‌ی ملوس، خوشرنگ، یکدست سنجدی، که در بغل گرفته بود. (این پاره‌های سه تصویر نزدیک و دور است که در مخیله‌ی من مونتاژ شده است.) اما تو ممکن است بگویی: بسیار خوب، چه ربطی دارد؟ از تو چه پنهان، من هم در آن شیب آخر پی‌جوی همین ربط بودم. جداً ربط‌‌‌شان چه بود؟ چه رابطه یا الفتی میان این «جاده» و آن «خیمه شب بازی» وجود داشت؟ چه می‌دانم،شاید ربط‌شان در این بود که هیچ ربطی بهم نداشتند. شاید در آن پنج روز لکه‌های ملایمی را از بشره‌ی جاده پاک می‌کردم که قدری چوبکی بود. شاید هم صاحب عله‌ی این ربط مجله‌ی «دفتر هنر بوده» است و گزارش مؤثری که گردون به نقل از آن مجله در باب چوبک چاپ کرده است. باری به هر جهت مبنای این تداعی عجیب هرچه بوده باشد، امر واقع این است که ما از عنفوان جوانی ایده‌آلیست‌های دبشی بوده‌ایم که برای مشق‌های خود بنا به سلیقه سرمشق‌های اصل و مدل‌های یکه داشتیم و در آن دوره‌ی روحی، یعنی در جنس نگاه و نسج‌های داخلی، خودمان را وارثان بلافصل هدایت و چوبک می‌دانستیم (که هر دو از یک دودمانند و هر دو مبتلا به یک عفونت ناشناخته، درد منتشر زمانه خود بودند) تا مثلاً از طایفه‌ی دشتی، جمالزاده، به‌آذین و آن سایرین متقدمان که با تمام تفاوت‌های ماهُوی یک بند مشترک داشتند و آن هم اینکه پیچ و خم‌های زیادی نداشتند، آن، و صاف و صوف‌تر از آن بودند که آلوده به طاعون زمانه‌ی خود شوند. با این همه اما در آن نقطه‌ی پایان فقط خدا می‌دانست چه رابطه‌ی مرموزی بین «جاده» و «تومیتا» و آن عطر مات «خیمه شب‌بازی» موجود بوده است. این پرسشی بود با حکمت که مرا سخت مشوش می‌داشت. و من به هرگونه باید (بایستی) جواب سر‌راستی برایش می‌جستم. باید در این بلوار خلوت قدم می‌زدم. باید به یک پارک ساکت و یا گورستان می‌رفتم.
عباس خوب من! آیا تو هیچ عصرانه‌ی پاییز به گورستان رفته‌ای؟ آیا در شب گورستان به ماه شکسته نگاه کرده‌ای؟ و آیا کنار یک قبر گشوده بدل به موج شده‌ای؟ و توی آن غارهای بی‌تاریخ لُملُمه‌ی کرم‌های وحشی را بر تن ایوب دیده‌ای؟ و ابراهیم را که دشنه بر گلوی فرزند می‌کشید؟ و آن مرد ناصری را که پابرهنه به جلجتا می‌رفت و صلیبی بر دوش می‌داشت؟ اینان اولیای خدا بودند که در آزمایش رنجبار او صبورانه رنج بردند و امتحان دادند. (آیا محبت خدا رنج است؟) و ما که بندگان صبوری نبوده‌ایم و مردک‌های ریغویی هستیم گدای جاده و اهل روزگار، لامحاله هم رنج می‌بریم و هم رنج می‌دهیم. و تو گویی کسانی را بیش‌تر رنج می‌دهیم که به دل ما نزدیک‌ترند... آری، اکنون در آن گردش پاییزی جوابم را یافته بودم و دیگر برایم مسلم شده بود که منشأ تداعی من به صادق چوبک در این نزدیکی رنجبار و حس ویژه‌ی آن نهفته بوده است. و این واقعیتی است که مطالعات کهنه‌ی ما در مکالمات «بشنو از نی» حجت بر آن است. می‌دانی؟ ما پیرمرد را وارونه دیده بودیم. ما قلب او را شکسته بودیم.

عباس من! جاده را بخوان و به حضرت جمشیدی هم نشان بده. و بعد ببینید چنانچه جای مطلب واجب‌تری را تنگ یا غصب نمی‌کند، پاس خاط پیرمردمان ـ چوبک ـ چاپش کن و از قول من به او بگو: استاد! دلت تنگ است. دلت گرفته است. ما تو را آزار کرده‌ایم. ما دلت را شکسته‌ایم. تویی که یک عمر کنجی گرفته‌ای و قلم به گوی چشم زده‌ای و نوشته‌ای. تویی که دکه و نوچه و برای خودت تبلیغات و بوقچی نداشته‌ای. پلشت و بدنما و نوکیسه نبوده‌ای. پا توی کفش همرکابان نکرده‌ای. حریفان خود را به نیش قلم نگزیده‌ای. آزارت به هیچ‌کس نرسیده است. صدایت هیچ وقت درنیامده است... خوب، ما هم نظر به ماسلف مطالبات کهنه‌ای از تو داشتیم و چه می‌دانم، می‌خواستیم مثلاً حماسه‌ی صامت «تنگسیر» را با زبان گرم «سنگ صبور» بنویسی و آن ماده‌ی مذاب و درخشنده را در این قالب‌های فولادین و مدرن بریزی و این را هم اندکی بی‌محابا گفته‌ایم و آن زمان البته گمان نمی‌کرده‌ایم گریه بلد باشی. پس ای مظلوم! گریه کن! گریه خوب است. گریه جان را زلال می‌کند. گریه روح غریبی است عین چشمه که از قعر سنگ بجوشد. اما بدان: زمانی که در دیار غربت نشسته‌ای و گریه می‌کنی تلخ، در این دیار آشنا کسانی هم هستند که در برابر آن گریه‌های غریبانه احساس گناه می‌کنند و سرشان را پایین می‌اندازند، و کسانی هستند که با دست شرمسار ریش مهربانت را می‌نوازند و الماس و مهتاب چشم‌هایت را می‌بوسند.

سید من، عباس! به او بگو اگر کتاب‌های تو در غشای ایمنی هاگ بسته‌اند و در میان این غلغله‌ی کتاب و نشریه و چه، روی رکلام و یا بساط بازار فرهنگ ما نیستند، ای ستمدیده، ای حاضر غایب! بدان کسانی هم هستند که حاجتی به اجساد این کتاب‌ها ندارند؛ زیرا که داستان‌های تو را دانه‌‌دانه مثل دانه‌های مروارید در عمق سینه به نخ کشیده‌اند و جمله به جمله از ‌برند. همچنانکه «بوف کور» ما با پنجاه نسخه فقط، پانزده سال در هاگ ایمنی فرو رفت و سینه‌به‌سینه گشت و دوام کرد تا در وقت خود از محاق جهل و سوء‌فهم و حذف درآمد و باقواره‌ی یک شاهکار ادبی مظلومانه در افق درخشید. (یعنی که حذف ظلمی است که چون بلسویه است، می‌شود عدل؟) با وجود این بگو، به او بگو که در دیار آشنای تو هستند آنان که موزیک مخفی ساختار تو را کشف کرده‌اند و شدت رنگ‌ها، نیروی تصویر و فن اصابت کلمه را از روی دست تو خوانده‌، و لاجرم وامدار و حق‌گذار تو هستند و همین بس که پیش پای تو لنگ بیندازند.

عباس! بگو، بگو اگر هدایت ما به فردای خود به جنگ «بعدازظهر آخر پاییز رفته»، و در نبرد اسلوب سیاله‌های ذهن میدان را به یار تازه نفسی که تو باشی، واگذاشته، ما در حلقه‌ی احباب کافه‌ی فردوسی و ماسکوت نبوده‌ایم. و در سال 24 (25) آنقدر فسقلی بوده‌ایم که چکمه‌های‌مان را لنگه‌به‌لنگه به پا می‌کشیده‌ایم. ولی همین مای فسقلی امروز بی‌‌شما نشسته‌ایم و می‌گوییم: هرچند مقایسه‌ی این دو داستان صحیح نیست، اما صحیح است، چوبک در «بعدازظهر آخر پاییز» جنگ را از هدایت برده است و سلمنا!

و ما، ای غریب! چگونه تفأل کنیم تو را؟ و چشم بسته دست روی کدام داستان «خیمه‌شب‌بازی» بگذاریم که در مقایسه با هر که و هر داستان برنده نباشد؟ ما گوهر شب‌چراغ نداریم که درد رنگین زایمان تو را از پشت نیم قرن زمان مرده ببینیم. ما ملتزمین رکابت نبوده‌ایم که بدانیم هنگامی که قدقد می‌کرده‌ای و می‌خواسته‌ای تخم بکنی؛ آنهم تخم‌های به نفاست عدل و زیر چراغ قرمز هندل آغاز را چگونه می‌زده‌ای؟ (چگونه خودت را می‌ساخته‌ای؟) آیا همیشه با یک فنجان قهوه‌ی فرانسه شروع می‌کرده‌ای؟ آیا در خلال نوشتن ته‌به‌ته به سیگارهایت قلاج می‌بسته‌ای و داد قدسی خانم را درمی‌آورده‌ای؟ آیا برای تغییر ذائقه گلاب شکر سنگلج گوشه‌ی لپت می‌انداخته‌ای؟ آیا به تقلید سرباز شکلاتی (نقشی که باید در آینده توی تالار «گرین روم» تهران بازی می‌کردی) یک روند شکلات سویسی می‌مکیده‌ای؟ یا فقط به چند دانه‌ی خرمالوی رسیده رضایت می‌داده‌ای؟ از این گذشته در پیچ‌های دشوار داستان فی‌الواقع مرامت چه بوده است؟ آیا در فرود از آن دیالوگ ماه نفتی و عذرا که مانند هر فرود قلعه‌ای عرق نویسنده را درمی‌آورد، بر اثر هیجان و یک قوه‌ی عصبی تبخال و یا گل‌مژه می‌زده‌ای؟ آیا یک صحفه رقص «فوکسفروت» توی گرامافون چاپ سگ می‌گذاشته‌ای و دو سه پک به آن قلیان فیروزه و عجالتاً تمددی به اعصابت می‌داده‌ای؟ و یا در آن پیچ‌های دشوار قلم را غلاف می‌کرده‌ای و به آشپزخانه می‌دویده‌ای و دور از چشم قدسی خانم به گردن مرغ و تیغه‌های طلایی پیاز‌داغ ناخنک می‌زده‌ای؟ (لطفاً بخند!)
از این گذشته، آیا در قطع کاغذ و شکل خودنویس و مساحت میزت وسواس بیمارگونه‌ای داشته‌ای؟ آیا مثل هدایت که اغلب اکثر داستان‌هایش را با جوهر سبز می‌نوشته است، با جوهر سبز می‌نوشته‌ای؟ یا چنانچه رسم نوابغ است، با مداد روی کاغذ عطاری و پاکت خرما و جعبه‌های سیگار گرگان یادداشت برمی‌داشته‌ای؟ و بعد هم در یکی از روزهای آخر هفته هرچه را که نوشته بوده‌ای، به رسم نوابغ یکجا کُپه می‌کرده‌ای و ـ آه، لعنت به مغزهای فسیلی و مرده‌پرستی اهل روزگار! ـ همه را به آتش می‌کشیده‌ای؟

از این گذشته، شنیده‌ام توی کافه‌ی «رُزنوار» هم با هدایت خوب دهن‌به‌دهن می‌آمده‌ای، و در بذله‌گویی و حاضرجوابی هیچ از او کسر نمی‌آورده‌ای. بنابراین سؤال این است: تو با اینکه به رسم نوابغ نویسنده‌ی گُبُزی بوده‌ای، زِبل، و دور از چشم قدسی خانم به بعضی از قطعات مرغ‌های بریان عنایت مخصوص داشته‌ای، آیا واقعاً در مجامع ادبی به سبک هدایت فقط گیاه می‌خورده‌ای؟ آیا به طرز او عینک شاخ مشکی و سبیل چلغوزی می‌گذاشته‌ای؟ و با همین قیافه و آن شکم برجسته‌ی ملیح به اتفاق همدونگ‌های «رزنوار» و «کنتیناتال» هدایت، خانلری، انجوی، قائمیان و کمی هم فردید که در جمع شما همیشه گوشه می‌گرفته‌است، در حاشیه‌ی جنوبی استامبول پرسه می‌زده‌ای؟ و ضمن اینکه توی آدم‌های شیک و پیک خیابان چشم می‌چرخانده‌ای که ببینی نویسنده‌ی نوخاسته‌ی «خیمه شب‌بازی» را می‌شناسند و نگاه‌های محترمانه به‌ات می‌کنند، بلند‌بلند در باب داستان نو داد سخن می‌داده‌ای؟ شرط می‌بندم که وقتی داستانت پیشرفت خوبی داشت و سلطنت پیراهن زرشکی مرده را از چنگ کلثوم درآورده‌ بود (با تردستی) و در نتیجه تو شنگول و خوشدماغ بوده‌ای و زیر دوش آب سرد ابوعطای روح‌انگیز را با صدای کُر می‌خوانده‌ای و حال قدسی خانم را می‌گرفته‌ای، شرط می‌بندم که وقتی از حمام درمی‌آمدی، با پیژامه و کله‌ی حوله‌پیچ روی بام خانه رفته‌ای و دنبه‌ی لذیذی را به نخ بسته‌ای و برای گربه‌ی ملوست، چه بود اسمش؟ ماری، لاسی، پات، بله، برای لاسی خوشگله آویخته‌ای و از آنجا که نویسنده‌ی تخسی هم بوده‌ای، از تقلا و جست و خیزهای لاسی کلی کیف کرده‌ای و یکبار هم نزدیک بوده است سرسُم از پشت‌بام بیفتی؛ درست است؟ (لطفاً بخند!)

یا چه می‌دانم، شاید تو هم برای آنکه تمرکز بگیری و در هاله‌ی الهام ناپدید شوی، یک «تومیتا»ی زیر پوستی برای خودت داشته‌ای، هان؟ باور کن که این جزئیات خیلی هم جزئیات نیستند و اسناد ادبی ما هستند. و اینکه اصلاً داستان‌های خیمه‌شب‌بازی را چند نوبت بازخوانی و بازنویسی کرده‌ای؟ آیا چنانچه در این برهه از زمان داب است که بگویند: من این داستان را فقط یکبار نوشته‌ام. تو این نمایشنامه را سه روزه تنظیم کرده‌ای؟ او این فیلم را در عرض یک‌هفته ساخته است... آیا تو هم گرفتار این پر‌وپاگانداهای بنگاهیان بوده‌ای؟ یا به قصد فشردن و سخته کردن، نوبت‌به‌نوبت نشسته‌ای و با سختگیری و موشکافی نوشته‌ای، کلمه‌به‌کلمه چکش زده‌ای، تراشیده‌ای، زائده‌ها و اضافات را گرفته‌ای و به ما یاد‌ داده‌ای که کار هنر کار بنگاهیان نیست؛ کار جانسوزی است؟...

استاد من! مردانی هستند مثل مدهای زنانه دوروزه، و مردانی برای تمام فصل‌ها، و من حساب یکه‌تازان جاده‌های امن، پوپولیست‌های ترشیده، هنرمندانی که شیشه‌‌ی عمرشان توی ژورنالیسم داغ است، لوندهای جوانی که در نشأ‌ی نامجویی اعتراف که نه، ادعا می‌کنند پدر، جد، تبار، ریشه ندارند و صاف از زیر بته درآمده‌اند و برندگان کاپ‌های نقره را که در جشنواره و مراسم هنری پیشگامان بزرگ خود را گردن می‌زدند و صله می‌گیرند، از مردان باشکوه نگون‌بخت که مقدر شده است برای سایه و پس مزارشان بنویسند و نجیبانه توی تابوت اهدایی فرهنگ‌های قهر دراز بکشند تا رد مرگ مصنوعی آن اهل روزگار هرچه بیش‌تر در منجلاب زمانه بغلتند و در انحطاط روح و قریحه و پسندهای روز غوطه‌ور شوند، آری، من حساب این قدسیان شوربخت را از آن یکه‌تازان جاده‌های امن جدا می‌کنم، که فرق میان این دو فرقه یکی در همین تکنیک‌های چکش زدن، و با سوی چشمه شعله‌ی جان نوشتن است.

اگر فلوبر «مادام بواری» خود را تمام وقت در هفت سال نوشته است، اگر همینگوی «پیرمرد و دریا» را دویست بار قبل از چاپ خوانده است، و اگر خواجه‌‌ی اعظم، حافظ ما، غزل‌هایش را در حیات خود دیوان نکرده، در خمخانه‌ی خیال نگه داشته، و تا پایان در کار تراش و ترصیع و پرداخت بیت‌های خود بوده است و صدها نمونه از این دست... اینها بی‌گمان شعله‌ای در جان و چکشی به دست داشتند و به عشق کاپ‌های سیمین نمی‌نوشتند. (گیرم به عشق هم لوحه می‌دهند.)

و با این مثال‌ها نمونه استنباط من این است که تو هر یک از داستان‌های «خیمه‌شب‌بازی» را که در نثر برجسته و طراحی و تناسب اندام از امهات داستان‌های معاصرند، بیش‌تر از ده‌بار نوشته‌ای و این بدان معناست که می‌توانسته‌ای در این پنجاه‌ ساله‌ی قلمزنی به جای شش کتاب دست‌کم سی رمان و مجموعه‌ی داستان منتشر کنی. (و قطعاً از 46 به این سمت آثار دیگری هم نوشته داری.) که نکرده‌ای. که به داستان‌هایت آب نبسته‌ای. که پایت در چاله‌ی حجم‌های بی‌در و دربند نلغزیده است. برعکس، درس تازه‌ای به صاحبان قلم داده‌ای که از یک لحاظ برای هوشمندان این دو نسل مایه‌ی عبرت بوده است؛ اینکه: یک نویسنده با شش کتاب نازک چگونه می‌ماند و رابطه‌ی خود را با زمانه زنده نگه می‌دارد، و مهم‌تر اینکه بی‌دکان و بوق و وسوسه‌ی نام در صدر ادبیات داستانی یک عصر تمام‌قد ماندگار می‌شود.

پس بگو، به او بگو تو آخرین ستاره‌ی چشمک‌زن عصر هدايتی. بگو تو روح ناب داستان معاصر، تو شأن هر قلمی که شقاوت کلمه را درک کرده است. سید بگو! بگو که جُنگ‌های ما با نام تو آبرو برگذار می‌کنند. بگو که محفل‌های اندک ما بی‌یاد تو هیچ رونق ندارند. بگو! و این را هم بگو که هرگاه پای‌مان را از روی حقیقت برداریم و درست نگاه کنیم، آنگاه چکه‌های الماسی را می‌بینیم که از مهتاب چشم‌هایت به مخزن میراث ادبی ما چکیده‌اند و بی آن چکه‌های درخشان، آری عزیز ... من چه بگویم؟

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

ممنون آقای معروفی که این الماس تراشیده را منتشر کردید.

-- مازیار ، Jan 12, 2008 در ساعت 12:19 AM

با اجازه آقاي معروفي، آدرس ديگري هم، كتابت شده، از ين يادداشت رشك انگيز بدهم: كتاب "انسان ريخته يا نيمرخ شبرنگ در سپيده سوم"....مجموعه مقالات اكبر رادي...نشر قطره...

-- احسان ، Jan 14, 2008 در ساعت 12:19 AM

شاهکار بود.گنج.

-- بدون نام ، Jan 14, 2008 در ساعت 12:19 AM

اكبر رادي پيشكسوتي در ادبيات اقليمي وداستان جاده كه بازنويسيي آن به دهه هشتاد ميرسد نشانگر ذوق ونثر وخلاقيت ديگر زنده ياد اكبر رادي است

-- روزبه ، Apr 4, 2008 در ساعت 12:19 AM