رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۶ مرداد ۱۳۸۶
داستان 300، قلم زرین زمانه

مانوئل


مانوئل من را دوست دارد ، پلیور آبی ام را ، سیگار کشیدنم را ، مانوئل کنت را ترجیح می دهد ، من بهمن می کشم از آن باریک و بلند هایش،مانوئل به من می گوید بی استعداد کاربن ، اشکالی ندارد ، مانوئل شاعر است ، خانة من بزرگ است ، خالی به نظر می رسد ، البته یک چیزهایی دارم ، تلویزیون رنگی ، یک دست فنجان با گلهای آبی ، زیر سیگاری گلی سبز ،میز دارم که پایم را رویش بگذارم ، یک دست مبل درب و داغون کرم رنگ هم دارم که نسترن آن ها را چیده روبروی تلویزیون ، بعضی جاهای دیوار و بعضی جاهای سقف نم داده ، مانوئل به این جا می گوید بیمارستان یک تختخوابه، مانوئل بامزه است ، همیشه چیزی برای پراندن دارد ، وقتی هست خیالم راحت است ، مانوئل سیاسی است ، نسترن برایش می میرد ، نویسنده هم هست ، این را قبلا" گفته بودم ؟ من توی خانه میز تحریر هم دارم ، میز تحریرم کشو دارد ، توی کشو اسلحه دارم ، امروز جمعه است ، من ساعت دارم ، چهار و بیست دقیقه است ، روی کاناپه نشسته ام ، یک سیگار روشن کرده ام ، نسترن باید حوالی چهار و نیم برسد ، امروز صبح خودش این طور گفت ، بعد گفت : "نمیری تا من بیام" بعد هم خندید ، قرار است قبل از رسیدن زنگ بزند ، در می زنند ، مانوئل نگران است ، در را باز نمی کنم ، مانوئل شب با چند نفر قرار دارد نباید این را می گفتم ، من بزدلم ، امروز صبح توی صف نانوایی به همسایه واحد بغلی گفتم :" خواهش می کنم ، من عجله ای ندارم آقای جدیدی " خانة من طبقة سوم است ، پنجره اش به خیابان باز می شود ، پرده های پنجره قهوه ای اند، کلفت هم هستند ، باید به فکر یک جای دیگر باشم ، سیگارم را توی زیر سیگاریِ گرد کنار تلفن خاموش می کنم ، ساعت چهار و نیم است ، نسترن نیامده، در می زنند ، مانوئل اخم می کند ، تلفن زنگ می زند ، روی میز عسلی کنار زیر سیگاری است ، شماره موبایل نسترن افتاده روی صفحة دیجیتال آبی اش ، دستم را دراز می کنم که گوشی را بردارم ، ساعدم می خورد به لیوان چای کنار تلفن ، من لاغرم ، دستهایم می لرزند ، مانوئل می گوید : "قرار گذاشتنت دیگه چی بود تو این وضعیت " چای سرد پخش شده است روی شیشة دودی میز عسلی ، حالا دارد شره می کند ، می ریزد روی حاشیة فرش ، روی ردیف پرنده ها ی کرم رنگ ، گوشی را بر می دارم می گویم :" الو " نسترن می گوید :" سلام چرا گوشی را بر نمی داری ؟" می گویم : "مگه قرار نبود از موبایلت زنگ نزنی ؟ "نسترن می گوید:" خب حالا خودکار را بر می دارم ، باید داستان مانوئل را پاک نویس کنم که شب توی جلسه بخواند ، نباید این را می گفتم ، مانوئل مهم است ، تا حالا چند تا اسم عوض کرده ، داستانش شانزده صفحه است ، مرتبش می کنم ، یک مدت با قیافة مبدل توی فرانسه شورشی بوده ، حالا اینجاست، تازگی ها کم حرف می زند ، می گفت : مجبور بودم ، نباید این ها را بگویم ، حتی چند سال مجبور شده توی جنگل های چین به عنوان خرس پاندا زندگی کند ، می گفت : "یکی نیست یه چایی دست آدم بده" در می زنند ، سیگارم را نصفه خاموش می کنم ، سرم را از روی میز بلند می کنم ، نگاه می کنم ، در آبی نفتی است ، دستگیره دارد ، چشمی هم دارد ، بلند می شوم می روم سمت کاناپه ، می نشینم رویش ، کنترل تلویزیون کناررانم است ، برش می دارم ، تلویزیون را نشانه می گیرم و دکمة شمارة1 را می زنم ، مانوئل اخبار دوست دارد ، توی تلویزیون چند تا سگ سفید و قهوه ای نشسته اند روی زمین، شبیه همند ، به من نگاه می کنند ، بعد همه شان برایم دست تکان می دهند ، در می زنند ، پشت سرم را نگاه می کنم ، تلفن زنگ می زند ، تلفن را نگاه می کنم ، شماره را نمی شناسم ، دستم را دراز می کنم ، دست راستم است ، گوشی را برمی دارم می گویم :" بفرمائید " مردی می گوید :" آقای سپنتا؟" می گویم :" خودم هستم" هیولا می گوید : "واو واو واو " قطع می شود ، گوشی را روی کاناپه ول می کنم ، تلویزیون را نگاه می کنم ، سگ ها دیگر نیستند ، برنامه شان تمام شده ، اخبار است ، گوش می کنم ، زیر نویس را هم می خوانم،انگلیسی است، آقایی که اخبار گو است می گوید:به گزارش واحد مرکزی خبر از عراق هوای امروز تهران cancer cause May و سپس نیروهای، در می زنند ، بلند می شوم ، کنترل توی دستم است ، تلویزیون را خاموش می کنم ، کنترل را می اندازم روی کاناپه ، می افتد روی گوشی تلفن ، تق صدا می کند ، گوشی دارد بوق می زند ، می روم سمت در ، از چشمی نگاه می کنم ، چیزی نمی بینم ، احتمالا" روی چشمی را چسب چسبانده اند یا آدامس ، مانوئل می گوید :" شاید هم دستشونو گذاشتن روش" چشمم را بر می دارم ، راست می ایستم ، دستهایم را به کمرم می زنم ، خم می شوم دوباره نگاه می کنم، زنی پشتش را کرده به در ، یک کولة سفید از شانه اش آویزان است ،لامپ مهتابی راهرو روشن است ، دیوار راهرو تا نصفه سنگ است ، زن پا به پا می کند بعد آقای جدیدی می آید روبروی زن می ایستد چیزی می گوید ، پیژامه تنش است ، پیژامه اش آبی است ، دستهایش پرمو است ، بعد با دستش پله ها را نشان می دهد ، زن شانه هایش را می اندازد بالا ، یک مرد از پله ها می آید بالا ، یک مرد دیگر پشت سرش است ، هر دوتاشان کت و شلوار تنشان است ، می آیند کنار آن ها ، آقای جدیدی دو دستی با مرد اولی دست می دهد ، چیزی می گوید ، مرد انگشتر دارد ، نگین انگشترش نمی دانم چه رنگی است ، قرمز ، مانوئل می گوید:" اخرائی" چشمم را از چشمی بر می دارم ، می خواهم در را باز کنم ، مانوئل می گوید:" بی خیال" بعد راه می افتد می رود سمت میز تحریر ، می رسد ، روی صندلی می نشیند ، سرش را می اندازد پایین، چانه اش می خورد به استخوان سینه اش ، می گوید :" می شه یه لیوان چای به من بدین ؟" مردی از توی آشپزخانه می آید بیرون ، کت و شلوار تنش است ، یک لیوان چای توی دستش است ، می رود سمت مانوئل ، جلویش می ایستد ، لیوان چای را می کوبد توی سر مانوئل ، مانوئل ازروی صندلی می افتد روی فرش ، می خواهم بروم سمت میز تحریر ، باید از لای مبل ها رد شوم ، درست نگاه می کنم بین دو تا مبل یک راه باریک است که به میز تحریر می رسد ، راه می افتم ،یک ، دو ، سه ، چهار ، یک، دو ، سه ، چهار ، یک ، دو یک مبل پریده است جلویم ، می خورم زمین ، چانه ام روی فرش است ، یک ردیف پرندة کرم رنگ دارند از جلویم رد می شوند ، کف دو دستم را می گذارم رویشان ، جیغ می کشند، بلند می شوم ، یک ، دو ، سه ، چهار ، یک ، دو ، سه ، رسیدم ، می نشینم روی صندلی ، جا خالی می دهد ، می افتم روی موکت ، کنار مانوئل ، مانوئل خوابش برده، بلند می شوم ، صدای چرخیدن کلید توی درمی آید ، بر می گردم نگاه می کنم ، در باز می شود چند تا مرد می آیند تو، آقای جدیدی هم هست ، نسترن از پشت آقای جدیدی بیرون می آید می گوید :" پس هنوز نمردی " می آیند طرفم ، آستین های آبی پلیورم می روند سمت کشو ، انگشتهایم از توی آستین بیرون می آیند ، کشو را باز می کنند ، دست راستم اسلحه را از توی کشو بر می دارد ، گوش هایم می شنوند :" می گی یا نه مادر قحبه" مانوئل توی خواب می گوید : "خیابون ولیعصر ، زرتشت شرقی پلاکش پلاکش یادم نیست " آستین آبی راستم اسلحه را می آورد بالا ، یکی از مردها را نشانه می گیرد ، بقیه نگاه می کنند .

Share/Save/Bookmark