رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۲۱ خرداد ۱۳۸۶
داستان 215، قلم زرین زمانه

چاه

زن دست کشید به بازوی مرد و انگشت اش را سراند روی موهای ساعد اش. وقتی به مچ رسید با نرمای کف دست اش مثل زمانی که برای اولین بار گرز عصای پدر بزرگش را توی مشت تجربه می کرد گردی غلنبه بی پنجه مچ دست مرد را نوازش کرد و مالید
- تكون بخور دیگه!

مرد دست اش را نگاه کرد و انگشت هایش را که مورمور شد و ناخواسته تکان خوردند :

- حتما الان كه باد خورده به پوزه و گردن خيسش ،كيف مي كنه ، تو زندگي هيچوقت اين لحظه رو دوباره تجربه نمي كنه

زن بر گشت سمت مرد

- خيلي راه مونده، چرا مادرشون كمي جلوتر و نزديكتر به آب دفنشون نمی كنه؟

دستش را ستون چانه اش کرد

- حتما مد بوده

مرد از لاي نرده هاي ايوان يكي ديگر از لاك پشت ها را دید كه از زير ماسه ها بيرون آمد

- شنيدم، لاك پشت مادر دور ترين خاك نرمي رو كه بشه كند، انتخاب مي كنه .

بر گشت و آرنجش را ستون بدنش کرد و گردن کشید

- چراغ اتاق خواب روشن نباشه ؟

زن زل زده بود به شن هاي تاريك پايين ايوان

مرد آرنجش را سراند و تاق باز خوابید و آسمان را نگاه کرد که تاریک بود و انگار جای اش را با دریا عوض کرده بود. زیر لب گفت

- اگه نتوني تا دريا برسي كه بدرد زندگي نمي خوري

زن را نگاه كرد و چشم های اش رابست .

- زندگي همه لاك پشت هايي كه هر سال بدنيا مي آن ، چند متر فاصله تا دريا ست ، البته اين ماسه نرم و مردابي . . . . .

گرمای دست زن را روی دست اش حس کرد.

- طعنه مي زني ؟ خودت گفتي لاك پشتي كه نتونه خودشو تا دريا برسونه بدرد زندگي نمي خوره

- البته به شرطي كه دريا هميشه جزر نباشه . . . . پا پس نكشه

- هر سال همین حرفهای تکراری، بوی دریا همه جا رو پر می کنه ولی اون کوچولوهای لعنتی باز اشتباه می کنن

- تو هیچوقت از لاك پشت ها خوشت نمي اومد ، مي گفتي چرا بعضي از اينا مي آن طرف ما

- چند ساله تو اين فصل كه هيچكس نمي آد دريا ، با اين هواي كوفتي هميشه باروني ، منو مي آري تو اين ويلا لعنتی تو این اتاقای خالی سوت و کور تا ببينيم كدوم يكي از اين عوضی ها به دريا . . . . که نمي رسن

مرد دست اش را از زیر دست سرد زن بیرون کشید و بچه لاك پشت را نگاه كرد كه توي ماسه ساحل مثل ماشين كوكي به طرف دريا مي رفت

- با همین لاک پشت های کوچولو ما جسد بچه ها رو پیدا می کردیم لاک پشت دریایی رو می آوردن توی صحرا و ولش می کردن می رفت اگر جایی زیاد معطل می کرد و پنجه می کشید به خاک. آنجا را می کندیم معمولا زیر خاک یکی دفن بود از خودمون یا از عراقی ها . . . . .

زن به اعماق سیاهی پیش رویش خیره شده بود

- الان سر وكله مرغاي دريايي هم پيدا می شه ، صداي جيغشون رو نمي شنوي؟

مرد برگشت و دمر خوابید و سر و سینه اش را گرفت بالا

- نور كاذب چراغ اتاق خواب بالا گولشون مي زد، تو برمي داشتي مي انداختي توي چاه باغچه تا زنده بمونن

- ولی هیچ سالی نشد که حتی یکی از اون ها توی چاه تا سال بعد بمونه. می گفتم شاید سال بعد. . . .

مرد چشم های اش را بست و انگشت های اش را هم مشت کرد

- من مطمئن هستم این چاه به دریا راه داره

پلک های اش را آرام باز کرد. آسمان برگشته بود سر جایش. فقط انگار او را انداخته بودند توی آب دریا و از آن ته داشت آسمان را نگاه می کرد .

زن توی تاریکی چشم های براق مرد را دید

- شاید . . . اگه. . . شیمیایی . . . .

و دست اش را گذاشت روي جای خالی دست مرد .

Share/Save/Bookmark