رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۲۰ خرداد ۱۳۸۶
داستان 184، قلم زرین زمانه

معجزه

گنبد طلايي از دور با نقطه هاي سياه و سفيد رويش مي درخشيد.
از آستانه ‍ي در كه گذشتند يك دسته كفتر پريدند و رفتند كنار باقي كبوترها روي گنبد نشستند.

زن به زحمت صندلي چرخدار را هل داد و برد كنار حوض بزرگ وسط حياط، از كيفش كيسه ي گندم را در آورد، داد دست پسرك و درِ گوشش چيزي گفت. پسرك مثل يك حلزون توي صدف صندلي سياهش مچاله شده بود و دورتادورش را مي پاييد.

حياط شلوغ بود. آدمهاي جورواجور با شكلها و لباسهاي مختلف و اغلب سیاه مي رفتند و مي آمدند و سعي مي كردند راهشان را از ميان بچه گداهايي كه سعي داشتند دعا بهشان قالب كنند باز كرده و داخل شوند.

زن يك مشت از گندمها را برداشت و پاشید ميان كبوترها، پسرك هم به تقليد از او دست چروكيده و كجش را توي كيسه كرد و مشتي گندم درآورد و پاشيد وسط كفترها. زن كفهاي دور دهان پسرك را پاك كرد، آرام، طوري كه پسرك نبیند دستي به چشمهايش كشيد و راه افتاد سمت حرم.

نقطه هاي سياه و سفيد وسط آسمان بالا مي رفتند و بعد يكمرتبه پايين مي آمدند، روي زمين مي نشستند، دانه مي خوردند و پرمي كشيدند و دوباره مي شدند يك نقطه وسط دل آسمان. پسرك ريز مي خنديد.

حرم مثل هميشه شلوغ بود، زن و مرد توي هم مي لوليدند. نور چلچراغهاي شاهوار بزرگي كه از سقف آويزان بود توي نور سبز ضريح گم مي شد. ديوارها از آينه هاي كوچك و بزرگي كه آدمهاي بدبخت را هزار هزار برابر مي كردند پوشيده شده بودند.

قلبش مي زد. از زير زنجير كه رد شد سعي كرد از بين موج آدمهايي كه دور ضريح مي چرخيدند، گريه مي كردند،التماس مي كردند، ضريح را مي بوسيدند و به داخلش پول مي انداختند راهي براي خودش باز كند.

آفتاب وسط آسمان آمده بود و انعكاس نور تندش روي گنبد طلايي چشم را مي زد. پسرك نگاهش به گنبد بود و كفترهايي كه دورش مي چرخيدند. گرمش بود. به زحمت خودش را از صندلي اش بيرون كشيد و سعي كرد به تقليد از مردهايي كه مي آمدند و كنار حوض دست ‍وصورتشان را مي ‍شستند آبي به صورتش بزند. زد و دوباره برگشت توي صدفش. يك كفتر از بالاي سر پيرمردي كه جاروي بلندش را توي آب حوض مي شست رد شد و رفت سمت حرم.

زن تا به ضريح رسيد دودستي چنگش زد و صورتش را چسباند به جداره هاي سردش. بوي گلاب گم شده در بوي پا و عرق تن پيچيده در فضا آزارش مي داد. سرش گيج مي ‍رفت. سمت چپش مرد يكپايي در حالي كه عصاهايش را توي بغلش جمع كرده بود، با پارچه ‍ي سبزي خودش را به ضريح ويا شايد هم برعكس بسته و خوابش برده بود.

زن لبهاي خشكش را روي لب يكي از پنجره هاي ضريح گذاشت، چشمهايش را بست و سعي كرد با قلب صاف و نيت پاك همانطور كه زهراخانم توصيه كرده بود دردش را به آقا بگويد. شوري پينه بسته ي ضريح را روي لبهايش حس كرد؛ بوي سير مي ‍داد. دلش مي ‍خواست خودش را رها كند. احساس كرد يك چيزي از روي گونه اش لغزيد و پايين آمد. دست خودش نبود.صداش به لرزه افتاده بود و داشت تبديل به هق هق گريه مي شد:

«آقا دستم به دامنت، خودت بهتر مي ‍دوني دستم خاليه ولي هرچي دارم پيشكشت، نذرت... واسه كفترهات گندم مي ‍يارم، هرسال مي يام پابوست، نماز حاجت مي خونم، هرچي بگي مي كنم...آقا، فقط خودت نجاتم بده، همه ردم كردن، همه بهم نه گفتن... شما ديگه نه نگو...آقا، التماست مي‍كنم... .»

صدايش ميان شلوغي گريه و زاري مردم و بانگ اذاني كه همه ‍جا را پر كرده بود گم مي ‍شد. آينه ها برق مي ‍زدند.

پسرك با حسرت به كفترها و پرواز و بلندشدن و نشستنشان چشم دوخته بود. خوشش آمده بود؛ با هر مشت گندم كه مي ‍ريخت يك دسته بلند مي ‍شدند و يك دسته ي ديگر به جايشان مي نشستند. آب دهانش سرازير شده بود و روي پيراهنش مي ريخت.

كنج حياط، يكي از بچه دعا فروشها ايستاده بود و زل زده بود به پسرك و بازي گندمها و كفترها.

« آقا اون همه ‍چيمه، همه زندگيمه... دكترها جوابش كردن، مي‍گن بايد تا آخر عمرش به اين وضع رضا بده و بسازه...مي‍گن اگه بره خارج شايد بهتر شه، آخه آقا چطور؟ با كدوم پول؟ آقا مي‍گن تقصير خود ماست كه اينطوريه، آخه آقا تقصير ما چيه؟ آقا بخدا اين انصاف نيست... خودت دستمون را بگير، خودت راحتمون كن... .»

برگشت و بيرون را نگاه كرد؛ پسرك هنوز داشت براي كبوترهايي كه بدون ترس به دورش جمع شده بودند گندم مي ‍ريخت.

زن به زحمت از انگشتش حلقه ي طلایی‌اش را همان كه پسرعمويش موقع عقد بهش داده بود درآورد، دقيقه اي نگاهش كرد و دوباره برگشت و صورتش را چسباند به ضريح:

« آقا... اين پيشكشت، باباي بي غيرتش كه ما را با هم نخواس، پيشكش ِ شما. آقا خودت بهتر مي دوني كه تنها همين را دارم، خودت ازم قبولش كن... .»

حلقه از لاي پنجره هاي ضريح پرواز كرد و ميان گنبد سبز و سرخ اسكناسها گم شد.

« آقا نگاش كن، تورو به جدت ببينش... ببين چطوري با حسرت به كبوترهات دون مي ‍ده. آقا بخدا اگر خوب شه مي ذارم اينجا بمونه و نوكريتو بكنه... تورو به جده ي سادات قسم شفاش بده... به حق پنج تن، به حق جدت خودت راحتش كن... .»

گريه راه گلويش را بسته بود. تندتند ضريح را مي ‍بوسيد و با آب ‍دهن خيس مي كرد.

پسرك دعافروش يك كاسه آب برداشت و رفت طرف پسرك روي صندلي و داد دستش. پسرك خيره نگاهش كرد، كاسه ي آب را گرفت و به جبران كيسه ي گندمش را كمي بالا آورد. دعافروش يك مشت گندم برداشت و ريخت وسط كفترها. كفترها تندتند به زمين نوك مي ‍زدند و دانه ها را مي ‍دزديدند.

«آقا توروخدا... به خودت قسم منم ديگه خسته شدم... خودش هم خسته اس؛ نه مي تونه يك غذاي دُرُس بخوره، نه راه بره، نه دُرُس حرف بزنه... آقا خودت كه بهتر مي دوني، بخدا ديگه پول دواهاشم ندارم، درموندم... آقا دستم به دامنت، به خون ناحق ريخته ي جدت قسمت مي‍دم خودت راحتمون كن... به خدا اينجا بَست مي‍شينم يا شفاش بده يا بكشمون! من سپردمش دست شما... به قران دست برنمي دارم... آقا منم مادرم، نمي‍تونم زجرش را ببينم، آقا تنها اميدم تويي... به قدرتت خودت از اين وضع راحتش كن... .»

پسرك آب را كه خورد دوباره كيسه ي گندمش را جلو آورد. پسرك دعافروش يك مشت ديگر گندم برداشت و پاشيد وسط كفترها. جفتشون خنديدند. پسرك دعافروش كاسه ي خالي آب را گرفت و خيره به كفترها راه افتاد به طرف قسمت شلوغ حياط تا دعاهايش را بفروشد، وسط را مكثي كرد و برگشت؛ رفت جلو، يك دعا برداشت و گذاشت توي دست پسرك روي صندلي. پسرك متعجب به دعا و اشكال كج ‍و‍معوج و عجيب ‍وغريبش نگاه مي‌‍كرد.

آينه ها از برق آشكها برق ‍برق مي ‍زدند و روشن مي ‍شدند. نور سبزي كه روي قبر افتاده بود جلوه ي خاصي به داخل ضريح مي داد؛ يك حالت روحاني.

زن احساس مي ‍كرد به خدا نزديک شده٬ نور سبز روي صورت سپيد و چروكش مي افتاد و اشكهايش را سبز مي كرد. دست كرد توي كيفش، گشت، يك هزارتوماني مچاله كشيد بيرون. صحن شلوغ‍تر شده بود و مردم به هم فشار مي آوردند.

«آقا شرمنده ام.. روسيام...به خدا دستم خاليه... خودت كه مي دوني... اين آخرين پوليه كه دارم، اينم پيشكشت، فقط اون خوب شه.... من كه گفتم آقا، تا حاجتم رو ندي اينجارو ول نمي كنم... به جدت قسم من نذرم رو ازت مي گيرم... تا جون دارم اينجا كلفتيتو مي كنم تا نذرم را بدي... آقا التماست مي كنم.»

چهلچراغها ريز شروع به لرزيدن كردند، نور سبز وسط ضريح چشمكي زد. زن احساس كرد دارد اتفاقي مي افتد. احساس كرد ديگر نمي تواند روي پاهايش بايستد. سرش گيج مي رفت٬ نشست.

وسط حياط، كنار حوض، مردم جمع شده بودند و حيران، نظاره گر معجزه اي بودند. صندلي چرخدار برگشته بود و ديگر چرخهايش هم چرخ نمي ‍خورد. پسرك نيمي از بدنش توي حوض افتاده بود، دهانش كف كرده بود و آخرين تكان ‍تكان‍هاي ريز بدنش آب را موج مي انداخت. مشت گره كرده اش آخرين گندمهاي باقيمانده در كيسه را چنگ زده بود و مثل يك پنجه ي مچاله شده در وسط يك كاسه زرد آب ثابت مانده بود.

پيرمرد جاروبدست از گوشه ي حياط جلو دويد و سر پسرك را بلند كرد. كفهاي سفيد دهان پسرك روي پيراهن سياهش ريخته بود و لكه ي سفيدي به جاگذاشته بود. چند نفري جلو آمدند و پسرك را از حوض بيرون كشيدند. يك خط خون از پشت سر پسرك روي پاشويه ي حوض راه افتاده بود و قاطي آب گم مي شد. پيرمرد سرش را روي سينه ي پسرك گذاشت، دستي به گردنش كشيد، نگاهي به جمعيتي كه ساكت به او خيره شده بودند انداخت و آرام، زير لب گفت:

«انا لله و انا اليه راجعون»

توي حرم هزارهزارهزار زن و مرد بدبخت وسط آينه هاي سبز گريه مي كردند، حاجت مي خواستند، التماس مي كردند، ضريح را مي بوسيدند و به داخلش پول مي انداختند. نور سبز همه ي حرم را گرفته بود.

توي حياط، كنار حوض، كبوترها با ولع به كيسه ي گندمي كه روي زمين افتاده بود نوك مي زدند و سعي مي كردند آخرين دانه هاي گندم را بيرون بكشند.

توي صحن، سمت راست مرد يكپايي كه خودش را به ضريح-و يا شايد هم برعكس- بسته بود، زني زير نور سبز به خواب رفته بود.

پسرك ‍دعافروش كنار حوض ايستاده بود و مات به حوض نگاه مي‍كرد؛

يك دعا روي موجهاي ريز آب حوض بازي مي‌‍كرد و چهره ي خورشيد خوابيده ميان آب تيره را مي پوشاند.

گنبد طلايي با قدرت‍نمايي چشم تو چشم خورشيد دوخته بود و از بالا شهر را نظاره مي كرد.

Share/Save/Bookmark