رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۸ شهریور ۱۳۸۶
داستان 132، قلم زرین زمانه

مهرورزان سرزمین موعود

بیستو هفت - هشت ساله که وقتمو گرفته. هر روز میام جلو آینه و با خلال دندون بهش ور می رم بلکه بکشمش بیرون، ببینم چیه. منوچهرِ بیستو چاهارسالم اومده بالا سرم. مچاله شده توی خودشو زل زده به فرق سرم. چشماش سرخ و خماره. می خوام یه چیزی بهش بگم ولی جلو خودمو می گیرم. همه ش نیشش بازه. یک دفعه لثه هام تیر می کشه. خلال دندونو بیش تر فشار می دم. بهش می گم
« برو کنار از بالا سرم پدر سگ.»

خانومم از صبح که بیدار شده دایم دختر هجده سال مونو صدا می کنه. بالاخره هم آشپزخونه رو ول می کنه و می ره توی اتاقش. منوچهر می ره بالاتر و می چسبه به سقف. خانومم از توی اتاق جیغ می کشه. می دواَم می رم توی اتاق دخترمون. می گه

« نیست. تشک و بالشش هم خیسه.»

« شاید تا صبح گرمش بوده و عرق کرده.»

« نه، گریه کرده.»

« نه بابا... . »

« پس چی؟ دختر هجده ساله شاشیده تو جاش؟ هر چی لوازم آرایش هم داشته جمع کرده، برده. همه ی شورتاش هم با خودش برده. چی کار کنیم؟ »

می ریم به همه ی کلانتری ها، منکرات، ستادهای امر به معروف و نهی از منکر و پایگاه های بسیج خبر می دیم. مشخصاتشو می نویسنو ازمون عکس می خوان. عکس جشن تکلیف نه سالگیشو می دیم. تنها عکسیه که ازش داریم. می گن پیداش کردیم خبرتون می کنیم. برمی گردیم خونه. تو کوچه از درو پنجره خونه ها کله اومده بیرونو نگامون می کنن. منوچهر دور لوستر می چرخه و سیگار می کشه. دوباره می رم جلو آینه. خلال دندونو که می ندازم لای دندون آسیای چپی، یه چیزی مثل لوله ی آهنی قهوه ای رنگ می زنه بیرون. با نوک ناخنم تکونش می دم ولی در نمی آد. موچينو می ندازم زیرشو می کشمش بیرون. لثه های بالا و پایینم درد می گیره ولی هر جور هست همه ی لوله رو می کشم بیرون. یه چاه نفته. با همه دمو دستگاهو پمپ های سرش. اشکامو پاک می کنم. منوچهر ناخن می کشه به سقف. طبق معمول آه و ناله ش دراومده. از پشت سرم صدای گروپی میاد. می دونستم الانه که بیفته زمین. چاه نفتو تکیه می دم به دیوارو خانومم رو صدا می کنم. منوچهر دو زانو نشسته، داره دور بازوش یه چیزی می بنده. سرنگ و آمپولش هم وِلو كرده جلوش. خانومم که از آشپزخونه می آد، چاه نفتو نشونش می دمو می گم

« بالاخره شانس بهمون رو کرد خانم؛ بعد از بیستو هشت سال.»

« به جهنم! هیچ از خودت می پرسی الان هجده ساله ت کجاستو چی کار می کنه؟»

« خودتو ناراحت نکن. با همین چاه نفت پیداش می کنیم. »

دو زانو می شینه پاي در آشپزخونه و ماتش مي بره به منوچهر. چاه نفتو برمی دارم، می رم کنارش. چشمم که به منوچهر می افته دلم می خواد با لگد یکی بزنم تو صورتش. می گم

« حرف منو گوش نمی کنه؛ بگو بره تو اتاقش. »

منوچهر می گه

« خودم می رم... می رم بابای قشنگم... خیالی نیست.»

از رو زمین بلند می شه و دو زانو می ره بالا. سرش می خوره به سقفو همون جا می مونه. می گم

« برو اتاق خودت. بیای پایین پدرتو در میارم.»

پاهاشو از هم باز می کنه و دراز کش می ره سمت اتاقش. کفشش می خوره به لوستر. داد می زنم

« بپا! اون دفعه هم زدی قاب عکس آقا رو انداختی.»

بالای لبه درو می گیره و خودشو می کشونه تو. چاهو تکیه می دم به دیوارو وردست خانومم می شینم. می گم

«گوش کن يه دقيقه! نفت این چاهو می فروشیمو دخترمونو پیدا کنیم. بعدش یه کاری اَم برا این پسره درست می کنم که سرش گرم بشه. »

« کجا می خوای بفروشیش؟ اصلاً چاهو می خوای کجا بذاری؟ جا نداریم که تواَم.»

« اونش با من. از همین الان توکل می کنیم به خدا. »

چاهو برمی دارم می رم توی زیرزمین.

« فردا دوباره باید بریم دنبال هجده سالهِ. من دارم دق می کنم به خدا.»

تکیه ش می دم به دیوار. می رم از دور تماشاش می کنم. نوِ نوِ. هیچ جاش زدگی نداره. رنگش قهوه ایه با دون دونای متالیک. برق می زنه. چند تا گونی برمی دارم پهن می کنم کف زیرزمینو چاهو می ذارم روش. سیم برقش جمع شده دور پایه پمپ. می دواَم می رم بالا. اومده روی بالکن وایساده. می گه

« شنیدی چی گفتم؟»

« باشه، می ریم.»

«همه جارو این دفعه باید بگردیم. شبا باید بریم پارک ها رو هم بگردیم.»

«خانوم! یه چیزی یادم اومد... روزنامه! شاید توش بنویسه هجده ساله هارو کجا پیدا می کنن. بلند شو برو چند تا روزنامه بخر. »

منوچهر چسبيده به سقفو دور خودش غلت مي زنه. لامپ روي سقفو دو دستي گرفته و صورتشو می ماله بهش. لخت می شمو با شورت می دو اَم تو زیرزمین. سیم چاهو از دور پایه ش باز می کنمو می زنم به برق. تقی صدا می کنه و چراغ قرمزِ بالاسر پمپ ها روشن می شه. سه تا چراغ قرمز کوچیک هم بغلش پشت سرهم روشن می شن. زانوهام می لرزه. كنار چراغِ قرمز یه کلید سبز هست كه بزرگ تر از بقيه س. یه جعبه شیشه ایِ دردار هم روي يكي از بازوهاي پمپ هست. توش پنج تا کلید کوچیکِ مشکیه. دگمه فشارِ کمو می زنم، فشار زیادو می زنم، یکی یکی همه شونو می زنم. درجه سرعتشو می چرخونم روی دو، سه، چاهار. کلید اتومات ده لیتری رو فشار می دم. از ده لیتری داره تا دویست لیتری. زنم با روزنامه می آد توی خونه. می گه

« بسم الله بگو اولش!»

« خدایا توکل به تو.»

کلید سبزو فشار می دم. چراغ زیرزمین خاموش می شه. چراغای چاه نفت هم خاموش می شه. می دو اَم بالا. خانومم از توی تاریکی می گه

«چی شد؟»

منوچهر از بالای در خودشو می کشونه توی حیاط. توی هوا پاهاشو تکون می ده. بالا سرم که می رسه تو خودش مچاله می شه.

« برو تو. برا چی اومدی بیرون؟»

یه سیگار درمی آره می گه

« اتاق تاریکه. اومدم بیرون هوا بخورم. خیالیه؟ »

« تو مگه هوا هم می خوری؟ »

خانومم می پرسه

« برق چرا رفت؟»

« تا کلید چاهو زدم این جوری شد. فکر کنم فیوز پرید. »

« اینم روزنامه. مجبور بودی این موقع شب روشنش کنی؟ »

« احتمالاً چاهش از نوع فشار قویه. فردا ترتیبشو می دم.»

می دو اَم می رم پایینو سیم چاهو از پریز می کشم. همه ی کلیدا رو بر می گردونم سر جاش. خانومم شمع روشن کرده. بوی نویی چاه همه جای زیرزمین پر شده. توی حیاط شمعو جلو صورتش گرفته و ماتش برده به منوچهر که بالا سر حوض ملق می زنه و سیگار می کشه. می گم

« شمعو بیار جلو. »

خودمم می رم طرف جعبه کنتور. مي بينم فیوز پریده. کلیدشو فشار می دم. بیستو چاهار سالهِ می گه

« اِی وَل بابای قشنگم.»

برمی گردم یه چیزی بارش کنم؛ می بینم یه کپه دود بالا سر حوض جمع شده و تا توی بالکن رفته. خانومم می گه

«ولش کن. چاهو کجا گذاشتی؟»

« زیرزمینه. بیا بریم ببینش.»

توی زیرزمین كه مي ريم، براش همه درجه های پمپ وکلیدای اتوماتیکشو توضیح می دم. توی درگاهی وایساده، یه نگاه به چاه می کنه و یه نگاه به من. می گم

« بیا جلوتر، می ترسی ازش؟»

« نه. برا چی بترسم.»

« فردا باید بریم پیت نفت بخریم. یه خرده که گذشت بشکه ی دویست لیتری هم باید بگیریم.»

« پولش چقدر می شه؟»

« پولی رو که برا جهیزیه ی هجده سالهِ گذاشته بودم کنار، فعلاً خرج می کنیم تا ببینم چی می شه. فقط باید صبح زود بیدار شیم بریم بازار. »

برقو خاموش می کنمو می ریم بالا. چاه نفت وایساده و تکیه داده به دیوار زیرزمین. سفره رو پهن می کنه و شامو میاره. می گم

« بخور که فردا خیلی کار داریم. همین الان که این جا نشستی، زیرت یه چاه نفتِ نو خوابیده. می دونی یعنی چی؟ معلومم نیست کِی تموم بشه. ده سال یا صدسال دیگه. برای هفت پشت مون بسه. می تونیم دوباره بچه دار بشیم، ها؟ یه دختر خوشگل که چاق و سرحال و سالم بار بیاد. نه دودی بشه، نه بذاره بره. گوشِ ت با منه؟»

منوچهر دور اتاقش چرخ می زنه و خودشو می چسبونه به در و دیوار. خانومم مي گه

« فکر می کنی الان کجا خوابیده؟»

« هرجا هست جاش خوبه وگرنه از اون جا هم فرار می کرد و می اومد خونه.»

یکدفعه اون منوچهرِ نره خر از تو اتاق می گه

«به آبجی بگو بره یه بسته سیگار بیگیره.»

« خفه شو نره خر، خواهرت گذاشته رفته.»

خانومم می گه

« ولش کن تورو خدا.»

« شده همه نفت این چاهو بدم، پیداش می کنم. پا شو رختخوابا رو پهن کن بخوابیم. فردا سرمون شلوغ می شه.»

نشسته، هاج و واج سفره رو نگاه می کنه. خودم سفره رو جمع می کنمو می رم رختخوابا رو میارم. باز از توی اتاق صدای گروپی می آد. خانومم صورتشو چنگ می زنه و بلند می شه. منوچهر توی درگاهی اتاق خورده زمینو به خودش می پیچه. خانومم از پشت سر، بازوهامو دو دستی می گیره. بالشو برمي دارمو پرت مي كنم طرف منوچهر.

«آخر دقِ مون می دی قرمساق.»

« به مرتضا علی اسیرتم بابای نازم. خمارم.»

خانومم از پشت بازومو فشار می ده که چیزی نگم. برمی گردم، می بینم چشماش پرِ اشکه. می گه

« کاش زودتر این چاهو پیدا می کردی. »

دستشو می گیرمو می ریم توی رختخواب. می گه

« نگاش کن تورو خدا!»

توی درگاهی اتاق چمباتمه زده و داره تزریق می کنه. می گم

« برو تو اتاقت بچه! »

سُرَنگ و خرتو پرتاشو جمع می کنه و چاهار دستو پا میاد طرف مون. آستیناشو زده بالا و دور بازوهاش یه چیزی مثل جوراب توری بسته.

« این قدر فحش نده بابای قشنگم. پسر بزرگتم.»

دلم می خواد یکی بخوابونم تو صورتش.

« برو تو اتاقت. اون چیه بستی به خودت؟»

خانومم در گوشم می گه

« جورابای دختره رو برمي داره مي بنده دور بازوش.»

منوچهر چاهار دستو پا برمی گرده و بعد از رو زمین بلند می شه. دستو پاهاشو از هم باز می کنه و می پره طرف لوستر.

« یواش. نخوری به لوستر، کره خر. دیوونه مون کردی تو، بچه.»

سرش می خوره بهشو لامپ لوستر خاموش می شه. از پشت می چسبه به سقفو دیگه تکون نمی خوره.

« ایشالا بمیری که قبرتو همون جا بکنن.»

دوتایی دراز می کشیم توی رختخواب. خانومم سرشو می چسبونه به سینه مو می گه

« تو رو خدا یه کاری بکن. »

« این همه به پلیس و کلانتری ها خبر دادم. عکسشو دادم. دیگه چی کار کنم؟»

« نه... اینو می گم. دی روز که رفتم تو اتاقش، دیدم پاهاشو باز کرده، داره به اون جاش سوزن می زنه. وسط پاهاش... .»

« بذار از اون بالا بیاد پایین، آدمش می کنم.»

« نمی خواد آدمش کنی. یه کاری براش دستو پا کن سرش گرم بشه.»

« ایشالّا درست می شه. هر چی خدا بخواد.»

تو بغلم خوابش می بره. یاد چاه می افتم. منوچهر خودشو به سقف می ماله و ناله می کنه.

«آروم بگیر می خوایم بخوابیم. چرا نمی ری بِکَپی؟»

« سیگار ندارم، حالیته؟»

یکهو از توی تاریکی می آد بالا سرم.

« منوچهر برو اون ور، منو کفری نکن. »

« بابا پول داری بهم بدی؟ به مولا اسیرتم.»

میاد پایین تر. احساس می کنم به قلبم داره فشار می آد.

« نه، ندارم. برو کَپِ مرگتو بذار بچه. دِ برو، نه!»

« بی مرام دارم می میرم... عشقی! همه ش پول یه سیگار می خوام.»

تو شیشو بِشِ اینم که بخوابونم زیر گوشش. دستم بهش می رسه.

« برو بچه. می دونی خواهرت کجا رفته؟»

« رفته برام سیگار بیگیره.»

« پف یوز فرار کرده، می فهمی؟ حالا برو روی سقف ملق بزن.»

با چشمای قرمز و کبودش نگام می کنه و مي گه

« از بس خونه سوسک داره. »

« برو اون ور بوی سیگار می دی. دارم خفه می شم، بی پدر.»

«آبجی که اومد، ازش می گیرم. اون مرام داره. ولی چی ی ی... تو نداری.»

تا بیام بلند شم بزنم تو گوشش، دور می زنه و پاهاشو تو بغلش جمع می کنه و درمی ره. داد می زنم

«مزلف!»

« تا آخر عمر اسیر آبجی اَم.»

توی تاریکی هال گم می شه. خانومم بیدار می شه و می شینه. می گه

« چی شده؟ هجده سالهِ اومده؟»

« نه بابا... بخواب.»

« آخرش به خاطر این چاه نفت تا صبح دیوونه می شی. »

«تازه سر عقل اومدم. می خوام عکس دختره رو رو بدم هر روز تو روزنامه بزرگ چاپ کنن و زیرش بنویسن فرار کرده. بهشون می گم بنویسن هرکی پیداش کنه، بهش نفت می دم. »

« بس کن بگیر بخواب. مگه فردا نباید زود بلند شیم؟»

«مثل این که حواست نیست. این جوری دخترمون پیدا می شه. اگرم دزدیده باشنش، ممکنه بخاطر نفت باهامون تماس بگیرن.»

«یعنی دزدیدنش؟»

« شاید. نفت می دیم هجده ساله مونو برش می گردونیم؛ اول باید بگم بیان ترتیب برق فشار قوی رو بدن. به اونا هم نفت می دم. یه قرون پول خرج نمی کنم. یعنی ندارم که بدم. خوبه، نه؟»

« آره. بخواب تا فردا مرد قشنگم. »

از توی اتاق منوچهر صدای آه و ناله میاد.

« بلند شو ببین چی شده.»

« هیچی. سیگارش تموم شده معلوم نیست داره چه غلطی می کنه. »

« خب برو ببین چه غلطی داره می کنه. »

بلند می شم که برم سراغش، از اتاق می آد بیرونو از بالا سرم رد می شه. پاش می خوره به صورتم. جلو چوب لباسی دم در، روی زمین وایمیسه. کتمو از گِلِ میخ بر می داره و زل می زنه بهم.

«بي همه چيز داری چه غلطی می کنی؟»

« می خوام برم سیگار بخرم. خیالیه داش؟»

« تو که پول نداشتی!»

« حالا دارم. »

کتمو پرت می کنه جلوم. می رم طرفش. می پره بالا و دور خودش می چرخه و در و باز می کنه. زانو هاشو جمع می کنه و می ره توی کوچه. کتمو بر می دارم، می بینم هر چی پول داشتم برداشته. خانومم از تو هال می گه

« چی شده؟ هجده سالهِ اومده؟»

«نه. این یکی هم رفت.»

می رم دم درو کوچه رو نگاه می کنم.

« خب نمی ذاشتی بره.»

می بینم نشسته روی سقف یکی از ماشینا، پولارو می شمره. خانومم میاد دم در می گه

« چی شده؟»

منوچهر پولا رو مي ذاره توي جورابشو نگامون مي كنه. بلند می شه و رو هوا غلت می زنه و از كوچه مي ره بيرون. درو می بندمو می آیم تو.

« همه ی پولامو برداشت رفت.»

« ولش کن. وقتی برگشت بشین باهاش حرف بزن.»

« دیگه تو خونه راش نمی دم.»

دوباره برمی گردیم زیر لحاف. نمی دونم بالاخره کی خوابم می بره. توی کوچه دارم راه می رم. یه مرد گورزاد از توی زمین جلو پام در می آد بیرون. ریشو سیبیلش تا زانو هاش اومده. در و دیوار کوچه سرخ و سبزه. از تو پنجره خونه ها چند تا کله اومده بیرونو دارن تماشام می کنن. گورزاد می گه

« دندوناتو کشیدی؟ »

« نه. برا چی بکشم؟»

« مگه تلویزیون نگاه نمی کنی؟ »

« نه. »

گورزاد ریششو می ندازه دور گردمو سرمو می کشونه جلو صورتش. می گه

« همه تون باید دندوناتونو بکشین. »

بوی گلاب می زنه زیر دماغم. می گم

« باشه آقا... .»

« بچه داری؟»

« دو تا... دارم خفه می شم، ول کن.»

« چند سالشونه؟»

« یکی شون بیستو چاهار سالشه، اون یکی هم هیجده سالشه.»

ریششو از دور گردنم بر می داره. می گه

« خیلی خوبه. به زنت هم بگو بیاد. زن که داری؟ »

« آره. »

« الان کجاست؟ »

« رفته روزنامه بخره.»

یکهو فرو می ره توی زمین. ولی نوک ریشش بیرون می مونه. راه می افتم که برم، یک دفعه باز جلوترم از توی زمین میاد بیرون.

« تلویزیون نیگا کن. برات خوبه.»

زیر لبی یه چیزی می گه و ریششو می بنده دور گردنش. بر می گرده و شروع مي كنه به دويدن. بلند بلند داد مي زنه

« بدون دندون می خوریم، با نِی می خوریم ... .»

از پشت لختِ لختِ. انگار لباسش پشت نداره. یه بيلاخِ بزرگ مردونه روی کمرش خالکوبی شده. راه مي افتم طرف خونه. هیجده سالهِ چادر سرش کرده و دست به كمر وایساده وسط كوچه. به نظرم حامله میاد. شکمش از زیر چادر زده بیرون. می گه

« بابا زود بیا! داداش مَنوچ چسبیده به سقفو داره گریه می کنه.»

« تو کی اومدی؟ این چیه برا خودت درست کردی؟ »

« از چشماش دود می آد بیرون. توي خونه نمي شه نفس كشيد.»

دوتایی می دُییم سمت خونه. همه جارو دود گرفته و هیچی معلوم نیست.

«کجا اَن؟»

« تو اتاق منه. مامانم اون جاست. »

خانومم جیغ می زنه و می گه

« بیا مردِ قشنگم، بیا این جا... این جا... .»

توی اتاق که می رم، همه جارو دود گرفته. هجده سالهِ می گه

« برو جلوتر بابا. وسط اتاق... . »

می رم جلو. اتاقو دود گرفته. خانومم وسط اتاق نشسته و سقفو نگاه می کنه. منوچهر از کمر چسبیده به سقفو دستو پاهاش آویزونه. از چشماش دود سفید می زنه بیرون. صداموکه می شنوه، می گه

« بابای قشنگم... .»

« زهر مار. خونه رو پر دود کردی، پدر سگ. خواهرت حامله س. چرا ملاحظه نمی کنی بی پدر.»

به هجده سالهِ می گم دست مادرشو بگیره و از اتاق برن بیرون. خانومم از جاش جُم نمی خوره. سقفو نگاه می کنه و همچین خودشو تکون تکون می ده که انگار داره دعا می خونه. اون بي عارِ جاكش هم لابلای گریه ش می گه

« نه... نه... مامان قشنگم نرو. اسیرتم... بابای قشنگم منو می زنه به مولا.»

هجده سالهِ که می ره زیر بغل خانومم رو بگیره، منوچهر از سقف کنده می شه و می افته روشون. جفت شون با هم جیغ می کشن. هجده ساله می گه

« داداش... مامان جون... تورو خدا... . »

می دواَم که برم بلندش کنم بگیرمش به کتک. دود اون قدر زیاده که جلو پامو نمی تونم ببینم. نمی دونم پام به چی می گیره که سکندری می خورمو دهنم می خوره به پشتی صندلی جلویی. بغل دستیم خنده ش گرفته. لبو دهنم گزگز می کنه و می سوزه. بغل دستیم می گه

«این زنا از ترمز ماشینم جیغ شون در میاد.»

از پنجره که بیرونو نگاه می کنم، دو تا ایستگاه رد شدم. ایستگاه بعدی پیاده می شمو و پیاده راه می افتم سمت خونه. توی کوچه دخترمو می بینم.

«کجا اين موقعِ شب؟»

« می رم داروخونه دواهای مامانو بگیرم. امروز بالاخره راضیش کردم بریم دندون پزشکی. براش چرک خشک کن نوشته. »

« لازم نکرده. پس منوچهر کجاست؟»

« نمی دونم.»

« نسخه رو بده خودم می گیرم.»

وایمیسم تا بره توی خونه. تا داروخونه که برم و برگردم، همه ش فکر می کنم که باید راضی ش کنم دندوناشو بکشه. اگه یکی شو بکشه، ترسش می ریزه. هر چی بهش می گفتم چرک دندونات بالاخره می زنه به لثه ت. ولی باور نمی کرد که نمی کرد.

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

گورزاد ریشو یک حرف بیشتر ندارد در خواب جماعت سرزمین ما. دندان نفت را بکنید و در دود و فرار دست و پا بزنید.
زیبا بود رفیق.

-- ایلای ، Aug 6, 2007 در ساعت 08:00 AM

سلام و خسته نباشی به نویسنده این داستان. داستان خوب و جالبی بود از این نظر که دقیقاً تصویر دقیق و روشنی از ایران امروز را به نمایش گذاشته است. و چقدر زیبا آن گورزاد ریشو که نشان گر سردمداران الان ایران است توی داستان درامده است. چاه نفت هم که غم سی ساله ملت ایران است همیشه. مرسی آقای بابایی.

-- مهرناز ، Sep 9, 2007 در ساعت 08:00 AM