رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۲۹ شهریور ۱۳۸۶
داستان 80، قلم زرین زمانه

ها کردن

کلأ سه و هفت دهم در صد زبان دارم که همین اندازه اش هم توی دهنم می ماسد. یک دهن بیشتر ندارم و یک نصفه دماغ، آن هم با ارفاق. سی و شش یا هفت تا چشم که هر کدام جداجدا به مغزم وصلند و مغزم روی مزه ها کار می کند. خنده پسند است و وقتی گیر می دهد، خب آدم خنده اش می گیرد. چند روز پیش ها بند کرده بود به این بدبخت، می گفت: این دیگه چه قد ساده اس، فکر می کنه که هستش .
گوشم ظاهرأ دو تاست ولی چه کاریست آدم رازش را لو بدهد.

یازده میلیون و سی صد و چهل و هفت عدد مو، که حقیقتأ به طور غیر منطقی ای تقسیم شده. دقیقأ یازده میلیونش به سرم چسبیده. می ماند سی صد و خرده ای که گفتن ندارد.

درست بغل دماغم یک خال درشت دارم ولی بیست وشش ساله بودم که دیدمش. از نظر خودم افتضاح است. خال را نمی گویم، اتفاقاً جدیداً خاطرات خوبی با هم داریم، افتضاحش این است که بعد از بیست و شش سال دیده امش و این یعنی گیج.

لاغرم، کاریش هم نمی شود کرد. گفتم شاید مریضی ای، چیزی دارم. رفتم دکتر. دکتر که چه عرض کنم، رفتم پیش یکی از همین بچه محل ها. گفت ارثی ست. انقدر خوشحال شدم که ارثی بود، انقدر خوشحال شدم. ولی حالا هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که ریزش موهایم ارثی بود یا لاغری. مهم نیست، می دانم، ولی هیچ دوست ندارم که خوشحالیم اشتباه شده باشد.

اما دستم. دستهای کوچکی دارم. به نسبت خودش کمی پهن است، وانگشتهایم کوتاه. دبستان که بودم، داشتیم بازی می کردیم که یکدفعه زمین خوردم. کف دست چپم زخم شد. زخم بدی بود. آنقدر که کار به بیمارستان کشید، چندتایی بخیه خورد و بعد که خوب شد شکل بخیه ها مثل یک پرستو از آب در آمد. درست کف دست چپم یک پرستو دارم. پرستوی تخسی که از شیطانی آمده. حتی خودم هم نمی دانم که دختر است یا پسر، خودش هم نمی گوید. با این حال دوستش دارم. اگر بگویم دستم را دوست دارم یعنی خودخواهی؟

بعضی چیزها می رود توی مخم. مثلاً همین بوی کباب، اینکه همسایه ها بوی کباب راه می اندازند بخاطر این نیست که روی مخم کار کنند. همینطوری نمی گویم، روی این جریان فکر کرده ام. نه، نیست. مگر مردم بیکارند؟ اگر بود شک نداشتم که دیوانه ام ولی بخاطر بوی کباب هم که نمی شود از کسی شکایت کرد. بروم بگویم بنده های خدا توی بالکن شان منقل کباب گذاشته اند؟ یا اینکه زیر پنجره ام می زنند زیر آواز؟

روی اجاق خانه ام سیخ کباب بره ام

خانه به خانه می رود بوی کباب بره ام

بوی کباب چیز عجیبی ست. با همه بوهای عالم فرق می کند. مرتیکه بی شرف راست می گوید، وقتی راه می افتد همینطور خانه به خانه می رود. چیزی هم نمی تواند جلویش را بگیرد.

نه، نمی شود از این آدم شکایت کرد؟

اینکه دائم عاشق منشی ها می شوم مشکل کمی ست؟ می دانید چقدر منشی توی عالم هست ؟ اینکه دائم عاشق منشی ها می شوم بخاطر این است که ، بخاطر این است که ، ... باید دلیل قانع کننده ای پیدا کنم. منشی ها، منشی ها، منشی ها. اینکه دائم عاشق منشی ها می شوم بخاطر این است که منشی ها ازدم خوشگلند. به همین راحتی، چه دلیلی بهتر از این؟

همین تخم سگهایی که منقل شان بیست و چهار ساعته کار می کند، دوازده به بعد متال گوش می کنند. نمی دانم، یعنی بخاطر این است که من نخوابم؟ مثل روز روشن است که نیست ولی کاری هم از دستم بر نمی آید. تخم جن ها کرم می ریزند، دائم کرم می ریزند.

تصمیم دارم شیشه بالایی ها را بشکنم. پلیدم؟ قبول. ولی من فقط یک پنجره درست وحسابی دارم. یک ماه است بند کرده اند به فرش شستن. عدل هم آویزان می کنند جلوی همین یکی. به من چه که باید سه روز– سه روز تحمل کنم؟ آن هم وسط پاییز، باز مثل این پایینی ها مهمانی داشتید یک چیزی. همینطور عشقی که نمی شود، فرش شستن وقت دارد. دم عید بود، قبول می کردم. عروسی داشتید!؟ خواستگاری می خواست بیاید!؟ سفره ای انداخته بودید!؟ قبول داشتم. چند ماه قبل هم که همین بساط بود. خب چکار کنم؟ شما باشید چکار می کنید؟ اگر بشکنم یعنی بد جنس؟

کشیک دادم. دو روز تمام کشیک دادم که خفت این بی پدری که جای پارکم را می گیرد، بگیرم. تصمیم داشتم با مشت و لگد بیفتم به جانش ولی خب ندیدمش. می خواستم آینه بغلش را خرد کنم، نکردم. می خواستم پنچرش کنم، نکردم. می خواستم یک خط سرتاسری بلند روی کاپوتش بکشم، نکشیدم. امروز فکر می کردم، اگر آدم خوبی باشد چه؟ اگر از این پیرزن مهربانها باشد؟ از اینهایی که از زور خوبی حرص آدم را در می آورند؟

قبول می کنم که کمی زیاده روی کرده ام. درست است که تصمیمش را داشتم ولی فقط در حد فکر بوده. اما این که تصمیمش را داشتم یعنی عقده ای؟

این روبرویی ها دائم دعوا می کنند. هفته پیش، درست وسط دعوا، در زدند. زنک گفت می خواهد تلفن بزند. گفتم بفرمایید. گوشی را برداشت زنگ زد به پلیس. حرفهایی زد که دلیل ندارد بگویم. مشکل خانوادگی خودشان است. به من مربوط نیست ولی غلط نکنم قبض تلفن برج پیش شان را نداده اند. حالا کاری ندارم ولی این یعنی فضول؟

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

: عزیزم این میخ نیست، بهش می گن خال.

خانه ام طبقه دهم است. آسانسورش عالمی دارد. چند ماه پیش، درست یادم نیست که توی آسانسور بودم یا دم درش که با همه سی و شش¬¬ – هفت چشمم دیدم: به چه تیکه ای! بیست و شش– هفت ساله . قد بلند، نه چاق بود نه لاغر، به لاغری بیشتر می زد، خب دختر خوشگلی بود. قبلاً هم ندیده بودمش. لاک نوک یکی ازناخنهایش پریده بود. قشنگ پلک می زد ولی سرمه چشمش را زیادی کشیده بود، نه اینکه غلیظ باشد، باریک وبلند بود ، باریکیش خوب بود ولی طولش زیاد بود. جدیداً ماتیک شان را اینطوری می کشند، اینطوری نکشیده بود ولی جوری بود که من دوست داشتم.

اگر آسانسور سوار باشی می فهمی چه می گویم. هر چه باشد ده طبقه ای با هم بودیم. غلط نکنم منشی بود. عطر خوبی زده بود، همچین نرم وسرد، اما دلیل نمی شود که بخاطر عطرش، توی این آب و هوا چکمه بپوشد، آن هم چکمه تا زانو. این یعنی حساس یا چشم چرون؟

از اینجا به بعدش را همیشه چاخان می کنم، ولی همه باور می کنند. خودم هم نمی دانم چرا. یعنی نه می دانم چرا دروغ می گویم و نه می دانم چرا بقیه باور می کنند.

هر چند وقت یکبار هم یک جوری می گویمش که فرق کند. اوایلش خب ذوق داشتم بامزه از آب در می آمد، حال و هوایی داشت. توی اولی به گمانم از طبقه هفتم شروع کردم. آره هفتم بود که تصمیم گرفتم سر صحبت را باز کنم. یک کمی دیر بود. باید زودتر می جنبیدم اما هنوز دهنم باز نشده بود که گفت: آقای محترم، من منشی نیستم. از این شغل بدم میاد، دنبال منشی گری هم نمیرم.

خب هر کسی جای من بود عصبی می شد، یا حداقل بر می گشت چیزی می گفت. با این حال وقتی در باز شد خودم را کشیدم کنار واجازه دادم برود بیرون. هرچند که دوست نداشتم.

اما وقتی رفت پشت سرش گفتم: این فقط یه پیشنهاد بود.

برگشت و گفت: که می تونم بهش فکر کنم؛ درسته؟

می خواستم بگویم: دقیقاً. ولی یکدفعه « دقیقاً » یادم رفت. آنقدر لفتش دادم که در آسانسور بسته شد.

: اگه از ده؛ هفت تا برداریم چی می شه؟

: چیزی نمی شه. یعنی نباید اتفاق خاصی بیفته. یا ما به اون هفت تا احتیاج داریم یا نداریم. اگه داریم که برداشتیم، اگر هم نداریم که غلط کردیم برداشتیم.

این یک گفتگوی فوق العاده خصوصی ست. و تحت هیچ شرایطی نباید لو برود. البته زمان خاصی ندارد ولی چون در شرایط خاصی مجبور به این گفتگو می شوم خیلی ها باور می کنند. «خیلی ها» دو نفر هستند : من و یکنفر دیگر. شاید کلش فقط یک روش باشد، نمی دانم، در هر حال هرچه هست چیزیست که من بلدم با آن حرف بزنم. از نظر خودم، هفت دهم درصد از زبانم را مدیونش هستم.

معمولاً سر ظرف شستن پیش می آید. سر جارو کشیدن، سر چیزهای جزئی، ولی کش پیدا می کند. آنقدر کش می آید تا برسد به چیزهای کلی. آنهم از آن چیزهای کلی ای که جفتمان متنفریم، از آن چیزهایی که یکدفعه به خودت می آیی و می بینی داری از برعکسش دفاع می کنی .

گفتم: هزار دفعه گفتم ظرفهای چرب رو از بقیه جدا بذار.

گفت: منم هزار دفعه گفتم جدا گذاشتم.

: اگه جدا گذاشتی پس اینا سر قبر منه؟

: تو واقعاً مسئله ات اینه که اینا سر قبرت نباشه؟

: معلومه که نه، ولی اگه بود تو نباید جداشون می کردی؟

: یعنی تو قبرت رو با راه آب سینک ظرفشویی یکی می کنی؟

گفتم: فرض که بکنم ؛ بعدش؟

: بعدش قبرت می گیره.

: اونی که گرفته مخ توئه، که به همه چی گیر می ده.

گفت:این یعنی دهنده و گیرنده.

گفتم: که چی؟

گفت: این قبر گیرنده است.

: فقط بخاطر اینکه می ریزه توش؟

: خفه شو بابا.

حالش ازمن بهم می خورد فقط بخاطر اینکه قبرم به فاضلاب وصل می شد. بعد هم شیرآب را باز گذاشته بود و نگاهش می کرد. همینطور خیره نگاه می کرد. هر چند که داشت توی قبر من می ریخت اما اصلا مهم نبود. مهم این بود که ظرفها شسته شده بودند.

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

تمام خانه را مو گرفته. موهایم شروع کرده به ریختن. عصبی ست ؛ خودم خوب می دانم . سرم برود بخاطر این جریان دکتر نمی روم. چرایش بماند برای بعد، حقیقتش حوصله توجیه کردنش را ندارم. مگر یکنفر چقدر می تواند دلیل جور کند؟

می گفت: باید اسفناج بخوری.

الکی گفتم: فکر می کنی نخوردم.

می گفت: وقتی می خوری باید احساس اسفناج خوری داشته باشی.

گفتم: دقیقاً همین احساس رو دارم.

ولی قبول نمی کرد. اینجور آدمها فقط حرف، حرف خودشان است و بس.

می گفت: پسر اسفناج بخور، اسفناج.

گفتم: اگر به این بود تا حالا باید گوریل می شدم .

دست کمی هم ندارم؛ دائم دارم جارو می کنم. آن هم این همه مو که من دارم. واویلاست، فکرش را بکن چقدر دیگر باید جارو کنم تا کچل شوم.

این یعنی وسواس ؟

وقتی کف دستم عرق می کند می فهمم که گرمش شده. دستم را که باز می کنم. خودش را به خواب می زند. یعنی که باید نازش را بکشم. نازکشیدن شان با آدمها فرق می کند. بین پرستوها، فوت کردن یعنی ناز کشیدن. ولی دوست ندارند که زیاد نازشان را بکشی. اگر دو بار پشت سر هم ناز کشی کنی یعنی یک شوخی خیلی بد. انقدر بد که وقتی پرسیدم حتی خجالت می کشید بگوید.

فقط گفت: یه بار در میون نازمو بکش.

با انگشت آرام می زنم کف دستم. چشمش را باز نمی کند. خیلی ملایم فوتش می کنم. یواشکی نگاه می کند و بعد یکدفعه غش غش می خندد. به خیال خودش به من کلک زده. این کار بین پرستوها یک شوخی خیلی خیلی بامزه ست.

باز هم پارک کرده. مجبور می شوم ماشین را ببرم بیرون از محوطه. پارک می کنم و برمی گردم. اسم ماشینش را نمی دانم، قبلاً همچین مدلی ندیده ام. ولی به نظر نمی آید که خیلی جدید باشد. رنگش زرشکی ست و شماره اش، سه، شش، هفت، دو، شش، هرچه فکر می کنم از شماره اش چیزی نمی فهمم. دوتا عدد اول دارد و باقی اش بر دو و سه قابل تقسیم است. باید آدم پیچیده ای باشد. به احتمال قوی سه تا بچه دارد که دو تاش پسر هستند ولی باید دخترش از پسرها بزرگتر باشد یکی از عددهای اول به دخترش برمی گردد و عدد اول بزرگتر حتما زنش است. می ماند خودش که هیچ نشانه ای ازش نیست پس خودش حتماً هیچ است. توی ماشین، روی صندلی عقب یک روزنامه صبح افتاده و به فرمانش یک قفل بزرگ سبز و زرد. برای بار سوم توی یک تکه کاغذ بزرگ می نویسم: آقای محترم لطفاً توی پارکینگ دیگران پارک نکنید.

: اگه از ده؛ هفت تا برداریم چی می شه؟

: اگه وارد باشی هیچی نمی شه. فقط باس دل داشته باشی.

در مجموع از چاخان دوم استقبال خوبی شد. هرچند که مدت زیادی تکرار نکردم اما جوانترها والبته خانم ها بیشتر می پسندیدند، شاید بخاطر جنبه های رمانتیکش.

همینطور به چشمهای همدیگر خیره شده بودیم. می خواستم دستش را بگیرم ولی جرات نمی کردم. آسانسور طبقه نهم ایستاد، در باز شد؛ بسته شد و ما هنوز بودیم. بعد طبقه دهم ایستاد و باز همان جریان تکرار شد و کسی بیرون نرفت. من دکمه شماره بیست را زدم و هر دو خندیدیم. اسمش را پرسیدم و او اسم مرا. توی بالکن طبقه بیستم با هم قدم زدیم و شهر را تماشا کردیم. آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم منشی یک شرکت بزرگ است. دستش را گرفتم، بوسیدمش و همه چیز شروع شد.

متاسفانه چند تایی از بچه محل های سابق مان دکتر هستند؛ همه هم بیمه تامین اجتماعی را قبول می کنند. حقیقتش به هیچ کدامشان هم پول ویزیت نمی دهم. انقدر توی حکم و بیست ویک باخته اند که حالا حالاها باید ویزیت کنند وصداشان در نیاید. خودشان هم خوب می دانند. اما خب این جریان یک بدبختی هایی هم دارد. هیچی هیچی که نباشد از همه مریضی هایت خبر دارند. خب بعضی چیزها را آدم دوست ندارد که کسی بفهمد. آن هم بچه محل های سابقت که هنوز که هنوزه منتظرند، جم بخوری تا برایت دست بگیرند.

فقط گفته بودم یک هفته ای مرخصی برایم جور کن، همین. بی شرف پای همه چیز را وسط کشید. تمام دق و دلی های قدیمش را خالی کرد. از وجدان کاری و مسئولیت اجتماعی شروع کرد که می دانست متنفرم. بعد جریان حکم تاریخی شب عیدی را پیش کشید که با پسر عموی کون گشادش درست توی دست هفتم دبه کردند و دست را بهم زدند. نامرد کچل بعد از هجده سال هنوز به دلش مانده بود.

: شاه رفته بود.

: رفته بود که رفته بود به تک من چه؟

: تازه با تک می شدین شش دست.

باورش نمی شد که رفته توی پاچه اش، بدبخت راست می گفت، خوب یادم است، شاه رفته بود. با این حال نمی توانست جریان باخت شان را به امتحان زیست شناسی سال آخر ربط بدهد. نامرد نرساند؛ حتی بیست و پنج صدم نرساند.

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

: عزیز من؛ به این می گن خال.

از اینکه دلایلم قانع کننده است خوشحالم. خیلی خوشحالم. احساس منطقی بودن بهم دست داده. ولی بجای اینکه بیشتر عقده فلسفه و منطقم را ارضاء کند، غدد درون ریز ریاضیم را تحریک کرده. به نظرم می آید به این سادگی ها نباید ازش گذشت. باید بیشتر از اینها جدی بگیرمش. البته اگر با یکی از همین بچه محلها صحبت کنم شاید موثر باشد. شاید هم نه.

گفتم: بیا و عاشق ما باش.

خدا وکیلی وزنش هم قشنگ است. بدون رودرواسی بگویم اگر کسی به خودم گفته بود؛ می شدم. حالا شما بگویید: نه نمی شدی. یا اگر هم می شدی بخاطر چیز دیگری بود. شاید هم شما درست بگویید ولی وزنش را که نمی شود منکر شد، می شود؟

حالا بماند که چطوری گفته ام؛ ولی گفتم. شاید منطقی نباشد، شاید هزار تا حرف از تویش در بیاید. شاید همین فردا پس فردا برسد به گوش یکی از همین بچه محل های سابقم. مگر به این راحتی ها از کولت پایین می آیند؟

البته بین خودمان بماند، قبول می کنم که منطقی نیست ولی هر چه باشد گفتنش جرات می خواهد. از اینکه جراتش را داشتم خوشحالم ولی آن ژستی که گرفته بودم خیلی مسخره بود، خیلی.

گفتم: بیا و عاشق ما باش.

اینکه با لحن عاشقانه گفتم بدجوری حرصم را در می آورد. کاش چشمهایم را خمار نکرده بودم. اینکه آن لبخند احمقانه را داشتم افتضاح بود. این، اینکه موقع گفتنش دستم را اینطوری کردم از همه ضایع تر بود. و سکوت آخرش که تمامی نداشت؛ با آن لبخند و دستی که روی هوا مانده.

: بیا وعاشق ما باش.

چاخان سوم کمتر گرفت هر چند که اکشنش بیشتر بود. اما هر چه بود قبول می کنم که یک جای کارم می لنگید، کجایش را نمی دانم ولی می لنگید. شاید مشکل از آنجا بود که آسانسور خراب شد.

مطمئناً به طبقه نهم نرسیده بودیم که آسانسور تکانی خورد و ایستاد. کمی همدیگر را نگاه کردیم.

گفت: اه بازم گیر کرد.

گفتم: خانم اصلا نگران نباشید، من توی کارهای فنی خیلی خبره هستم.

گفت: ولی آقا خبره بودن شما، منو که روهوا نگر نمیداره؟

بعد هم زد زیر خنده.

بازگفتم: نگران نباشید.

گفت: من اصلاً نگران نیستم .

گفتم: بهتره که زنگ خطر رو بزنیم.

گفت: شما در مورد این آسانسور چی فکر کردی.

گفتم: چطو مگه؟

گفت: زنگ خطر کجا بود آقا!

موبایلم رو در آوردم وگفتم: پس بهتره به آتش نشانی خبر بدیم.

گفت: پسر تو خیلی باحالی.

و با مشت کوبید روی سینه ام.

پلک می زند و نگاهم می کند.

: فهمیدی؟

: نه.

دوباره پلک می زند.

: فهمیدی؟

: نه.

ایندفعه سه بار پشت هم پلک می زند.

: فهمیدی؟

: نه

: اه تو چقد خنگی.

پلک زدن پرستوها مدلهای زیادی دارد. بسته به اینکه چه جوری پلک بزنند معنیش عوض می شود. ولی ما نمی فهمیم. به نظر ما همه شان شبیه هم هستند. اینکه موقع پلک زدن ساکت باشند یا نه کلی فرق می کند. همینکه یک کمی زمانش اینطرف آنطرف بشود، فرق می کند. همینکه وقتی پلک می زنند کجا را نگاه می کنند، یا اینکه چند بار پشت هم پلک بزنند، اینها هر کدام برای خودش یک مفهومی دارد ولی ما که نمی توانیم همه اینها را حفظ کنیم. ما مال خودمان را هم درست بلد نیستیم.

: فهمیدی؟

: نه.

بی خود جوش آورده بود و پرت و پلا می گفت. من هم که زیر بار نمی رفتم یا اگر می رفتم جایی می رفتم که بچزانمش؛ جوری می رفتم که دق کند.

گفت: نرسوندم که نرسوندم، فکر کردی جریان منشی آموزشگاه یادم می ره؟

: اولاً که بدرک نرسوندی؛ دوماً اون قضیه اش فرق می کرد.

: فرق می کرد؟ چه فرقی می کرد؟

: من قصد ازدواج داشتم.

: معلومه.

: به من چه که تو بی عرضه ای؟

: قرارمون این بود که تو شماره منو بهش بدی.

همیشه فکر می کنم این گوساله چطور دکتر شد. یعنی انقدر احمق بود که نمی فهمید اگر بروم جلو، خب شماره خودم را می دهم؟ از این طبیعی تر؟ آنهم در حالی که حتی بیست وپنج صدم نرسانده؟ تعجب می کنم؛ تعجب می کنم از نظام پزشکی کشور!

آخه این یعنی دکتر؟

: اگه از ده؛ هفت تا برداریم چی می شه؟

: هیچ فرقی نمی کنه. ده تا همان ده تاست. حالا توهی بردار.

از همین روی بالکن ماشینش را می بینم که جای من ایستاده، لابه لای این همه ماشین با آن رنگ کثافتش کاملا معلوم است. برمی گردم تو. جعبه ابزارم را می کشم بیرون.

: دنبال چی می گردی؟

: چند تا میخ لازم دارم.

: می خوای بکوبی بغل دماغت؟

: نه.

: پس برای چی می خوای؟

: می خوام تکلیفم رو با این بابا روشن کنم.

این یک آمار فوق العاده خصوصی ست. و تحت هیچ شرایطی نباید لو برود. البته ممکن است شامل مرور زمان بشود ولی چون در شرایط خاصی مجبور به این آماردهی شدم، ممکن است خیلی ها باور کنند. «خیلی ها» دو نفر هستند : من و یکنفر دیگر. متاسفانه نمی توانم اسم نفر دوم را بگویم. از نظر خودم، شصت ودو درصد از وقتم را مدیونش هستم ولی دلیل نمی شود دوستش داشته باشم. در اصل ازش متنفرم، مخصوصاً بعد از این آمارگیری لجنی که از من کرد. یک جور کلک زدن بود.

گفت: یه نوع بازیه.

گفتم: از بازی های جدید بدم می آد.

گفت: سخت نگیر مثل حکم می مونه.

و به همین سادگی خرم کرد. بالای برگه بازی، بزرگ نوشته بود:

سر رشته زندگی

آیا می دانید چگونه آدمی هستید؟

گفت: من می پرسم تو فقط بگو آره یا نه.

و بعد شروع کرد.

: آیا باید به بچه ها یاد بدهیم که آدمهای خوبی باشند؟

: باید سریع جواب بدم؟

: نه، می تونی فکر کنی.

سئوال آنقدر احمقانه بود که باید بهش فکر می کردم. طرف یا سر کارم گذاشته بود یا اینکه بازی خیلی پیچیده بود. اگر با چاخان جلو می رفتم شاید دستم بازتر می شد. با این حال فکر کردم بهتر است که بپرسم.

گفتم: توی این بازی چقدر می شه چاخان کرد؟

گفت: هیچی.

خب. گفته بود هیچی؛ ولی اگر خودش چاخان کرده بود چه؟ اگر فقط می خواست دستم را بخواند چه؟ وضع بدتر شد بود. بازی تقریباً چیزی بود بین پوکر و چهاربرگ روباز. به حکم هم ربطی نداشت. بی برو برگرد دروغ اولش لو رفته بود. تکنیکم را عوض کردم.

گفتم: بستگی داره.

: به چی؟

: به خیلی چیزها؛ به اینکه وقتی می گیم « بچه » منظورمون چه رده سنی هستش، به اینکه کلاً به کی می گیم « آدم » و اصلاً « خوب» یعنی چی؟

گفت: ببین عزیز من، اینجا صد و بیست تا سواله، تو فقط باید بگی آره یا نه.

گفتم: ولی باید از اول این قانون رو می گفتی.

نتیجه چیز جالبی نبود، توی گروه نوزدهم افتادم. تازه اگر همه را صادقانه جواب داده بودم می افتادم توی گروه بیستم، یعنی گروه آخر، لابه لای یکسری ان و گه که اصلاً حوصله شان را نداشتم.

اگربه کمتر از سه سوال جواب مثبت داده اید، شخصیت شما شامل گروه بیست می شود:

فراموش نکنید که تغییر برای شما چیزی شبیه به یک فاجعه ست. ذهنتان را رها کنید از درگیری با جزئیات، آمار، فهرستها و کشف ارتباط اعداد. مطمئن باشید شخصیت دوستانتان هیچ ارتباطی با شماره تلفنهایشان ندارد.

: منشی نازی داری.

: خواهر زنمه.

: خب بهتر، چرا یه شب نمی آین پیش من.

: قحطی آدمه؟

: نیست؟

: هست؟

: قصد ازدواج دارم آ.

: اونم تو!؟

با انگشت می زنم کف دستم. موچ موچ می کنم که بیدار شود. چشمش را باز می کند؛ با ناز. خودش را برای من لوس کرده. اصلا شاید خواب هم نبوده.

: بلند شو، چقد می خوابی؟

: چی شده؟

: بیا ببین این پایینی ها چه بویی راه انداختن.

: تو که می دونی از بوش بدم می آد.

: فقط یه کم برام نگاه کن و بخواب.

: خودت دیدی؟

: آره ولی خیلی اونطرف بودن، چیزی معلوم نیست.

در بالکن را باز می کنیم و می رویم بیرون. یواش یواش می رویم که نکند یک وقت بفهمند. اشاره می کنم که آماده باشد. دستم را آهسته تا جایی که می توانم از بالکن دور می کنم تا بتواند توی بالکنشان را ببیند.

: می بینی؟

بالش را جوری جلوی نوکش می آورد که یعنی آرام.

آرامتر می گویم: دیدی؟

: دارم می بینم.

: باز مست کرده؟

: به نظر که نمی آد.

: تنهاست؟

: نمی دونم.

: ببین چند تا سیخ رو منقله؟

: چند تایی هست.

: دقیق بگو.

: خوب معلوم نیست. تاریکه.

: یعنی هیچی معلوم نیست؟

: هست ولی یه کمی.

دستم را جابجا می کنم.

: حالا چی؟

: فرقی نکرد.

باز جابجا می شوم.

: فکر کنم یه نفر دیگه هم باشه.

: خوب ببین.

: یه کمی برو این طرف.

می روم این طرف.

: بیشتر.

بیشتر می روم.

: آره، یه نفر هست.

: دختره؟

: نمی دونم، فقط نوک انگشتاش معلومه.

: معلوم نیست دختره؟

: نه؛ جوراب پاشه.

: جورابش چه رنگیه؟

فکر می کند.

: رنگش؟

: آره.

: دوباره ببینم؟

: ببین.

فکر می کند.

: گفتی رنگش؟

: آره.

مکث می کند.

: رنگش رو بلد نیستم.

: اگه از ده؛ هفت تا برداریم چی می شه؟

: اون هفت تا، نیست که نشده؛ هست؛ یه جایی هست. فقط ده تای ما هفت تا چیز شده، که اینجاست و سه تا، که یک جای دیگه ست.

چاخان چهارم را جوری گفتم که بطور تقریبی بیست و شش تا هفت درصد باور کردند. سی و شش درصد پسندیدند ولی باورشان نشد. و بقیه نه پسندیدند و نه باور کردند.

آسانسور طبقه نهم ایستاد. در باز شد. چشم دختره که به من افتاد کمی اخم کرد ولی آمد تو. زیر لب یک چیزهایی می گفت که نمی فهمیدم به نظر می آمد آهنگی چیزی باشد. آمدم خوشمزگی کنم گفتم: بوی کبابتان رسید چیز دگر نمی رسد؟

: بوی کباب ما خوری میل به کس دگر کنی؟

: بوی کباب دیگری؟!

گفت: عجب زبل شدی من من و من همی کنی.

: من من و چیز دیگری؟!

: چیزی ازت نمی رسد سوی دگر نمی کنی؟

:سوی دگر نمی شوم چیز تو چیز دیگریست.

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

خب قبول دارم که بعضی جاها زرنگی می کنم. اما فقط در حد و حدود خودم. سر خودم شیره می مالم؛ خودم به خودم کلک می زنم و یکی دو تا ریزه کاری دیگر. حقیقتش یک چیزهایی توی کتم نمی رود. با منطقم جور در نمی آید. وقتی با منطقم جور نباشد یا باید جورش کنم یا تحملش.

حدس می زنم که اینها نمی فهمند. یعنی خبر ندارند که این خانه را برای چه گرفتم وگرنه اینقدر عذابم نمی دادند. طبقه دهم برج به این بلندی هستم. آمده ام اینجا که چه؟ فقط بخاطر اینکه شهر را ببینم. فقط بخاطر همین. و خب کمی آسانسور سواری. بعد، این لنگه های فرش دست از سرم بر نمی دارند. همه هم گران . از بافتش معلوم است چقدر می ارزد.

وسواس. پدر این زن را وسواس درآورده. می فهمم؛ خوب هم می فهمم. اما انتظار دارم که آنها هم بفهمند ولی نمی فهمند؛ خوب هم نمی فهمند.

گفتم بشکنم.

این اولین تصمیمم بود. بعد گفتم، ولی چطور؟ یعنی یک تکه سنگ بردارم و بروم روی بالکن و همینطور الله بختکی پرت کنم؟ آن هم با این فرشی که آویزان است؟ به نظرم درست نمی آید. یک مشکلی هست که مخ من کششش را ندارد. هرچند که فکر می کنم حقم است ولی امکان ندارد بشکنم. از پایین که نگاه می کنی تنها پنجره ای که معلوم نیست پنجره من است. باز از بیرون بهتر است، از تو فقط پشتش را می بینی. یک خروار گل و بلبل که همه پشت و رو هستند. بلبلی که قرار است از شرق به غرب برود از غرب به شرق می رود. درختی که قرار است از پایین به آسمان برود از آسمان پایین می آید و همینطور همه چیز آویزان است؛ همه چیز برعکس.

چند شب پیش ها رفتم روی بالکن. ریشه های فرش درست جلوی دستم بود. دست کشیدم به فرش، ریشه ها را گرفتم. هنوز نم داشتند و این یعنی یک روز دیگر هم جلوی چشمم می ماند. ریشه ها را با دو دست محکم گرفتم، چند بار تکانش دادم. می خواستم بکشمش پایین و ولش کنم تا بیفتد. ده طبقه بیفتد پایین تا حداقل چشم شان بترسد. تا دیگر آویزان نکنند. تا شاید رییس ساختمان زورش به اینها برسد و کاری کند. اما هیچ کاری نکردم. همینطور ریشه ها را گرفته بودم. و فکر می کردم: این یعنی نامردی؟

: اگه از ده؛ هفت تا برداریم چی می شه؟

:اگه هفت تا را برای خودمون برداریم، هفت می شه. اگر سه تا رو برداریم، سه.

قهر کرده یعنی که چرا حواست به من نبوده.

می گویم: هی زبل خان؛ چی شده، چرا جم نمی خوری؟ بلند شو، بلند شو؛ می خوایم با هم بریم دختر بازی. ببین، برات اسفناج خریدم، نخوری کچل میشی آ.

مرا نگاه نمی کند. رویش را کرده آنطرف.

می گویم: خب صد تا کار سرم ریخته بود.

همینطوری که پشتش به من است می گوید: خب این که زیاد نیست.

: چرا، خیلی زیاده.

بر می گردد و دو بار پشت هم پلک می زند؛ فکر می کند.

: یعنی چقد؟

: یعنی چند تایی.

: خب چرا هیچوقت نمی گی؟

: چی رو نمی گم؟

: که « چند تایی » یعنی چقد؟

: چون تو نمی خوای عددآ رو یاد بگیری.

: من که بلدم.

: هنر کردی، بعد از بیست و شیش سال تازه یکو یاد گرفتی.

: چقد سال؟

این یک راز فوق العاده خصوصی ست. و تحت هیچ شرایطی نباید لو برود. البته ممکن است شامل مرور زمان بشود ولی چون در شرایط خاصی مجبور به گفتنش شدم، ممکن است خیلی ها باور کنند. « خیلی ها» دو نفر هستند: من و یکنفر دیگر. متاسفانه نمی توانم اسم نفر دوم را بگویم. از نظر من، سی و شش درصد از رازهایم را بایگانی کرده، از نظر خودش صد در صد. از این بابت که چیزی به کسی نمی گوید عالیست ولی دلیل نمی شود که توی هر کاری دخالت کند.

گفت: تو گفتی اگه سرم بره نمی خرم.

گفتم: این یه چیز فوق العاده خصوصیه.

: چطور خصوصیه ولی همه می بینن؟

: اونش به تو ربط نداره.

: پس دروغ گفتی؟

: به تو چه؛ اگرم گفتم به خودم گفتم.

: پس از کچلی می ترسی؟

: تو به این می گی ترس؟

: پس حتماً پیشگیریه؟

: نیست؟

: در هر حال من بایگانی می کنم.

: چی رو؟ اسفناج یا کچلی؟

: جفتش.

: هر غلطی دلت می خواد بکن.

: درست حرف بزن.

: من هرطور عشقمه حرف می زنم.

کثافت بی جنبه بخاطر سیصد و شصت گرم اسفناج ناقابل سین جیمم می کند. بعد جوری حرف می زند که انگار کسی را کشته ام. مگر چه شده؟ مگر چه کار کرده ام؟ دستور دکتر است. ما هم رفتیم خریدیم. اسفناج است دیگر. حالا برای هر کاری.

: هر کاری؟

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

: عزیز من، این میخ نیست.

: پس چیه؟

: قبلا هم بهت گفتم، بهش می گن خال.

: ولی تو، اون دفعه، گفتی، میخ.

: من گفتم؟

: آره.

: ببخشید. اشتباه کردم. گه خوردم. به گور پدرم خندیدم.

چشم عدد سی و شش منهای طعم عدد بیست و شش درست است یا سی و شش چشم منهای بیست و شش طعم؟

طعم منهای چشم را نمی دانیم چه می شود؛ « عدد » منهای « عدد » می شود هیچ، « واو » هم با « واو » می رود، پس می شود به عبارتی ده. ولی ده چی؟ ده طعم؟ ده چشم؟ ده چی؟

مثل آب خوردن به ده می رسیم. ولی مهم نیست، هر احمق دیگری هم بود می رسید. مهم این است که بفهمیم چیزی که مانده چه چیزیست. بطور کلی اگر کیفیت طعم این عدد از چشم آن عدد بیشتر باشد نتیجه منفی ست. و چون در واقعیت چیز منفی وجود ندارد، پس حتماً مثبت است. اگر هر چشم را معادل یک طعم بگیریم باقیمانده چشم می شود. ولی چون نمی توانیم این کار را بکنیم، وضع پیچیده می شود. پس باید راه دیگری باشد.

دوتا فحش آب دار و بعد صدای کوبیده شدن در.

دوتای دیگر، که توی راهرو می پیچد.

می دوم سمت در. از چشمی نگاه می کنم. همه چیز به هم ریخته، کج و کوله شده. زن روبرویی هاست. سرش یکطرف کشیده شده، پایش یکطرف دیگر. چمدانش را که زمین می گذارد شکمش کش می آید. دستش نازک می شود و دکمه آسانسور را می زند. شوهرش در خانه شان را که به آن قلمبه ای شده باز می کند، که واقعا هنر است. بعد مثل نخ از در رد می شود. نزدیک زن که می رسد کمی پهن می شود.

و دوتای دیگر، که باز می پیچد.

: اینهایی که می گن یعنی چی؟

: اینا فحشه.

: مثل دو تا فوت؟

: آره یه چیزی تو همون مایه ها.

حالا زن از اینطرف کج شده، شوهرش از آنطرف.

: چی کار می کنن؟

: می شنوی که؟

: می شنوم، نمی بینم که؟

: زنه می خواد بره.

: کجا؟

: من چه می دونم؟

: خب.

: منتظر آسانسوره.

: مرده چی؟

: مرده چمدون رو برداشته، نمی ذاره.

یکی دیگه؛ ولی حسابی.

دست زن نازک می شود.

: زد تو گوشش.

: کی؟

: زنه.

در آسانسور مثل دهن ماهی باز می شود. جفتشان ساکت می شوند. زن که به آن باریکی بود آرام آرام می نشیند ولی آن پایین ها یکدفعه قلمبه می شود.

: این یعنی گریه؟

: آره داره گریه می کنه.

: الان چی کار می کنن؟

: مرده دستشو گرفته؛ می خواد ببرش توی خونه.

در آسانسور بسته می شود. زن بلند می شود. مرد چمدان را بر می دارد. جفتشان نازک می شوند. نازک و نازکتر. و بعد همانطور کج از در قلمبه شان رد می شوند.

: تموم شد.

: چرا؟

نگاهش می کنم: چی چرا؟

: قصد ازدواج دارن؟

می گویم: عزیزم، « قصد ازدواج » رو اینجا استفاده نمی کنن.

یک پلک طولانی می زند و سرش را بر می گرداند، من هم از لجش دستم را می بندم.

وقتی می گوییم چیزی منهای چیزی، یعنی چی؟ به فرض یک چیزهایی اینجاست، یک چیزهای دیگری هم آنجا. ما که نمی توانیم چیزهایی را که آنجا هستند از چیزهایی که اینجا هستند کم کنیم؟ مگر آنکه اول همه را یک جایی جمع کنیم، که خودش می شود یک چیزهای دیگری. بعد آنهایی را که می خواهیم کم شود، کم کنیم. که تازه می شود همان چیزهای قبلی. خب این چه کاریست؟

پس اگر چیزهایی یک جا نباشند، ممکن نیست بشود آنها را از هم کم کرد. پس فقط یک راه می ماند، مجبوریم جمع شان کنیم.

: اگه یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟

: نه ، چرا بشم؟

: قول می دی؟

:آره قول می دم.

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

: عزیز من به این می گن خال.

چاخان پنجم کوتاه و مختصر بود. همه چیز جدی برگزار می شد. در آسانسور باز می شد و دختره هم بود. طبق معمول باهمان پوتین و خط چشم وهمان دم و دستگاه .

هنوز در بسته نشده بود که گفتم: ببخشید بی مقدمه صحبت می کنم.

گفت: خواهش می کنم، بفرمایید.

: شما توی کار سینما هستین؟

: نه، چطو مگه؟

: بهتون تبریک می گم، صورت زیبایی دارین.

: ممنونم.

: من مدیر یک پروژه سینمایی هستم و ما دنبال یک هنرپیشه جوان می گردیم که حدوداً توی سن وسال شما باشه. اگه تمایل داشته باشین خوشحال می شم که جلسه ای بذاریم و درباره اش صحبتی بکنیم.

گفت: شما توی همین ساختمون هستین.

: بله، طبقه دهم.

: می تونم بپرسم که نقشش چیه؟

: نقش خیلی خوبیه.

: منظورم اینه که چه نقشی باید بازی کنم؟

: نقش اوله.

: جدی؟ نقش اول؟

: آره. زندگیه یک منشی فوق العاده زیباست که در یک شرکت بزرگ کار می کنه و مشکلاتی که براش پیش میاد، درگیری های کاری، عشقی و عاطفی که با مدیر پروژه داره؛ خلاصه که فیلم جذابی می شه

: حتما همینطوره.

: در ضمن نقش مقابلتون رو خودم بازی می کنم.

: جدی؟ چه جالب.

: بله، البته قصد ازدواج هم دارم اما توی کار بیشتر خودشو نشون می ده.

: منظورتون توی فیلمه؟

: توی فیلمم دارم، بله.

بعضی جاها آدم باید قاطع برخورد کند. قانونش همین است وگرنه تا وقتی صدایت در نیامده باید کولی بدهی. اینطور که نمی شود، هر چیزی حسابی دارد. من که نمی توانم یک عمر علاف اینها باشم که آیا عشقشان بکشد فرششان را جمع کنند یا نه.

برخوردم باید جوری باشد که خجالت بکشند. خیلی حساب شده. با آرامش، با متانت و با همه این کوفت وزهر مارهایی که هم خانواده اینهاست. عصبی نیستی. حواست باشد، تو عصبی نیستی. باید یادم باشد که شیک و پیک کنم. قبلش باید دوش بگیرم. تروتمیز و مرتب و مهم تر از همه آرام. ادکلن فراموش نشود، توی این جور برخوردها فوق العاده مهم است. چند جمله اول را باید حفظ کنم. نباید فرصت فکر کردن بهشان بدهم. جمله ها را باید پشت هم قطار کنم. جمله اول، جمله اول اگر درست باشد تمام است، تمام.

: آقا یا خانم محترم، آپارتمان نشینی قوانین نا گفته ای دارد که من به عنوان همسایه انتظار داشتم شما به آنها آگاه باشید.

مضمون خوب است. اما تو که نمی خواهی کنفرانس بدهی. تو که رئیس ساختمان نیستی. این جور حرف زدن افتضاحست. یعنی این برخورد صحیح نیست. باید یک جاهایی مهر و محبتی هم باشد. همسایه است دشمنت که نیست. باید خیلی سرپا وسر حال و خندان برخورد کرد.

: سلام، سلام، سلام. روزتون به خیر. من همسایه پایینی هستم. خوشحالم که می بینمتون و... .

لوس، یخ، بی معنی، بی مزه.

این » ارثی » را هم چون پدرم را دیده می گوید وگرنه هیچی بارش نیست.

اسفناج!

مسخره است. سرم برود لب نمی زنم. روی لج و لجبازی هم شده نمی خورم.

گفتم: بالاخره چی کار می کنی؟ می نویسی یا نه؟

: آخه برای این، کسی یک هفته مرخصی می گیره؟

: یعنی نمی نویسی؟

: نه.

: تف تو روت.

بوی کباب می دهد مجلس عیش و نوش ما

خانه به خانه می رود بوی کباب ترک ما

چاخان ششم بسیار بسیار غیرمنتظره بود. توی جمعی بودم که مجبور شدم سیستم را عوض کنم. خب بعدش هم ادامه دادم اما حقیقتش قبلاً نقشه دیگری برایش کشیده بودم. ولی آن شب، این بچه محل های سابق آنقدر چاخان کردند که مجبور شدم بزنم به سیم آخر.

گفتم: همینطور چشم تو چشم هم موندیم. بعد یه دفعه دختره یه نمه اومد جلو. همینطور مونده بودم ،انگاری حرف تو دهنم خشکیده بود. فقط تونستم بگم خانوم، خانوم حواست کجاست؟ ولی دیگه دیر شده بود. یه دفعه به خودم اومد دیدم

دکمه مانتوش

دستشو انداخت دور

شد. یه لحظه به چشمهای همدیگه نگاه کردیم. من

طولانی شد. بعد

همینطور

توی همچین جایی نمی شه زیاد

یه چشمم به چراغ آسانسور بود.

زرتی داشتیم می رسیدیم طبقه اول. دستم رو دراز کردم و دکمه طبقه بیستم رو زدم و شروع تا اینکه در آسانسور باز شد، بسته شد و کسی نیومد تو. دوباره رفتیم بالا. هنوز در بسته نشده بود

نوک پا

خیلی شدیدتر ازقبلی



باز هم

ماتیکش

کنج آسانسور

همش تو این فکر بودم خوب شد پیرهن سفیده تنم نیست. اگه بود شستنش مکافاتی می شد. رسیدیم بیستم و باز اومدیم پایین. داشتیم می اومدیم پایین که کمی فاصله گرفت و گفت: بیا و عاشق ما باش.
گفتم: ما چاکرتم هستیم ولی حواست کجاس اینو من باس می گفتم.

در را می بندم. نفس عمیق می کشم. یقه ام را درست می کنم و از پله ها بالا می روم. این مسیر را هیچ وقت نرفته ام. گاهی پایین رفته ام، آن هم بخاطر کنجکاوی ولی بالا نرفته بودم.

روبروی درشان می ایستم. یک دسته گل بزرگ پلاستیکی چسبانده اند روی در. و حتما چشمی جایی لابه لای همین گلهاست. نباید سمت در را نگاه کنم. اصلا دوست ندارم کسی از آنطرف کج وکوله ببیندم. زنگ می زنم، دو تا پشت هم. صبر می کنم. کسی از آنطرف با صدای ضعیفی چیزی می گوید. صبر می کنم، حالا پشت در است. باز چیزی می گوید که مفهوم نیست. صدای جا به جا شدنش را می شنوم.

جواب نمی دهم تا در باز شود. در باز می شود. آرام؛ خیلی آرام.

پیر زن ریزه میزه ایست. با چادری که گلهای ریز سبز و زردی دارد. از همان لای در می شود دید که خانه اش چقدر تمیز است. همه چیز برق می زند.

:همسایه پایینی تون هستم.

به ترکی جواب می دهد. خوشرو و خوش برخورد است و نقلی، خیلی نقلی. به ساختمان اشاره می کنم و اینکه توی آپارتمان نشینی باید چیزهایی را رعایت کرد. پیر زن نگاه می کند ولی جواب نمی دهد. ادامه می دهم وهمینطور جلو می روم تا آخر سر جریان فرش را پیش می کشم. ولی او به ترکی جواب می دهد. ظاهراً اصلا متوجه نشده. با دست اشاره می کنم به طبقه پایین. ادای فرشی را در می آورم که شسته اند و از بالکن آویزان شده. که باز هم فایده ندارد. به فرشی که توی اتاق پهن شده اشاره می کنم. اما اصلا چیزی از حرفهایم را نمی فهمد. این بار آهسته تر می گویم و با دست اشاره می کنم به خودم و بعد به طبقه پایین که یعنی « همسایه ». وبعد همان حرکتهای احمقانه ای که معنی شان « فرش » است و آن ادا و اطواری که باید نتیجه اش « آویزان » بشود. اما فقط همینطور مات نگاهم می کند و وقتی ساکت می شوم، شروع می کند به حرف زدن. لبش مدام تکان می خورد و یک عالمه کلمه می ریزد توی راهرو که من هیچکدام شان را نمی شناسم. دقت می کنم، نمی فهمم. باید حرف آشنایی باشد. نیست. از این همه حرف که می پرد بیرون حتی یکی را نمی فهمم. همینطور کلمه می ریزد وسط و کلمه ها یواش یواش می آیند بالا و بالاتر. احساس می کنم تا زانو توی کلمه هستم. ظاهراً تعارف می کند که بروم تو. اصرار می کند، اصرار می کند. اما فایده ای ندارد.

: خداحافظ مادر، خداحافظ.

اما پیر زن ول کن نیست. حرف می زند، حرف می زند، و همه شان می خورند به سر و صورت من. تا سینه توی کلمه هستم. باید زودتر دور شوم. از پله ها پایین می روم و کلمه است که پشت سرم می ریزد. یک خروار کلمه؛ همینطور کلمه، کلمه، کلمه، تا پشت در.

چیزی به اسم کم کردن نداریم، چیزی به اسم منها نداریم. قبلاً به نتیجه اش رسیده ام. دو باره ثابت کردنش را بلد نیستم، حوصله اش را هم ندارم. پس فقط یک راه می ماند، مجبوریم جمع شان کنیم. مجبوریم همه چیز را با همه چیز جمع کنیم، مگر آبگوشت را جمع زدند چه شد؟ ما هم؛ همه فرشهای عالم را با همه کلمه ها، همه منشی های عالم را با همه آسانسورها همچین جمع می زنیم تا همه کیف کنند؛ همه طعم ها را با همه چشم ها جمع می کنیم و یک طعمچشم بزرگ می سازیم که هیچکس نه دیده باشد و نه چشیده باشد.

: تو چرا بغل دماغت میخ کوبیدی؟

: بغل دماغم؟

: آره.

: خب دماغم یه کمی لق بود، میخ کوبیدم که سفت بشه.

: یعنی اگه برداریمش دماغت می افته؟

: نه، فقط لق می زنه.

چشم بازی، چاخان هفتمم بود. درست عین جبر و اختیار. جوری که حتی خودم هم انتظارش را نداشتم. یکدفعه افتاده بودم توی وضعیت عجیب وغریبی که اصلا نمی توانستم جمع و جورش کنم، همه چیز بهم ریخته بود. مثل یک رویا یا که خواب ؛ آنهم از آن نوعی که هر غلطی که دلش می خواهد می کند. و چه چیزی بهتر از این که هر غلطی که می خواهد بکند، به شرطی که اختیارش دست تو باشد. دست خودم بود، خودم می گفتم؛ اما جمع نمی شد. درست جایی که انتظارش را نداشتم در آسانسور باز شد. اینبار من تو بودم دختر بیرون.

دختر گفت: به چه تیکه ای!

این جمله لجن را نباید می گفت اما گفت و بعد توی چاخان هفتمم گیر افتادم. دختره پتیاره می توانست توی دلش بگوید، آب هم از آب تکان نمی خورد ولی گفته بود. خودم هم چپانده بودم توی دهنش.

گفت: به چه تیکه ای!

و یک قدم آمد تو. منتظر شد که در بسته شود. بسته که شد خودش را انداخت روی در. انگار که لم داده باشد روی تشک. وبعد چشم بازی شروع شد. فاصله بین مان پر از خط شده بود. پر از خطهایی که از همه جایمان به همه جایمان وصل می شد. طبیعی ست که تعداد خطها یادم نباشد. ولی اولین خط ، یک خط مستقیم از چشم راست من به چشم چپ او. و دومی از چشم راست او به چشم چپ من بود. درست مثل دو خط موازی که در بینهایت خودمان همدیگر را قطع می کردیم. تعداد خطها همینطور داشت زیاد می شد. آنقدر زیاد شد که از زور زیادی جسمیت پیدا کرد. تمام خطها نخ شد و همینطور مستقیم بین زمین و آسمان ماند. اینکه از کجا می دانستیم را هیچکدام نمی دانستیم اما هر دومان می دانستیم که از این لحظه به بعد تا وقتی حرفی نزنیم نخها همینطور می مانند. نخها همینطور ماندند تا اینکه اولین جمله گفته شد. بلافاصله همه نخها شل شدند و بهم پیچید و ریختند کف آسانسور.

گفت: به چه تیکه ای!

گفتم: بابا ایول الله؛ دم شما گرم.

گفت: شما منشی فلان شرکت نبودین؟

گفتم: فلان شرکت!

گفت: بله، شرکت فلان.

گفتم: منشی فلان شرکت؟

گفت: بله.

گفتم: ما سگ کی باشیم.

گفت: اختیار دارین.

گفتم: مرامتو عشق است. یکی هم پیدا شد مارو تحویل بگیره.

از همین روی بالکن ماشینش را می بینم که جای من ایستاده، لابه لای این همه ماشین با آن رنگ کثافتش کاملا معلوم است. برمی گردم تو. جعبه ابزارم را می کشم بیرون.

: دنبال چی می گردی؟

: چند تا میخ لازم دارم.

: می خوای بکوبی بغل دماغت؟

: نه.

: پس برای چی می خوای؟

: می خوام تکلیفم رو با این بابا روشن کنم.

چند تایی میخ جدا می کنم، اول معمولی ها را. بعد نظرم عوض می شود، می روم سراغ درشت ترها. همه را می ریزم توی جیب شلوارم. راس ساعت شروع می کنم، همه چیز طبق برنامه. دکمه آسانسور را می زنم. میخ ها را ته جیبم لمس می کنم. منتظر می مانم تا در باز شود. می روم تو. توی جیبم با میخ ها شروع می کنم به بازی کردن. باید زیر هر چرخی دوتا بگذارم که ردخور نداشته باشد. بند یکی از کفشهایم را نبسته ام. خم می شوم و می بندم. می رسم پایین. در باز می شود. برای نگهبان سری تکان می دهم و خیلی معمولی می زنم بیرون. میخ ها را توی دستم مثل تاس می چرخانم. از محوطه نگهبانی دور می شوم. می روم به سمت پارکینگ. کف دستم عرق کرده. میخها را ول می کنم ته جیب و دستم را خشک می کنم. اطرافم را می پایم و جلو می روم. کسی نیست. میخ ها را از ته جیبم جمع می کنم. به پارکینگ می رسم. خالیست، طرف رفته.

دور و برم را نگاه می کنم، خلوت خلوت است. میخ ها را در می آورم، می شمارم؛ مسخره است باز هم یکی کم آورده ام. ته جیبم را می گردم؛ نیست. دوباره می شمارم و وقتی مطمئن می شوم پرتشان می کنم توی باغچه. کف دستم باز عرق کرده، ایندفعه فوتش می کنم

ها می کنم. هیچ اتفاقی نمی افتد. دوباره ها می کنم. یک کمی بخار روی شیشه پنجره می آید.

: آخه یعنی چی؟

: یعنی چی نداره، اسمش همینه.

بخار کم می شود. دوباره ها می کنم.

: داره میشه.

ها می کنم.

: دیدی شد؟

: ببینم؟

دستم را می آورم بالا تا ببیند.

: من که چیزی نمی بینم.

ها می کنم. بخار بیشتر می شود. درست وسط شهر تار شده.

ها می کنم. تارتر می شود.

: حالا چی؟

دستم را می گیرم جلوی بخاری که روی شیشه نشسته. شروع می کند به پلک زدن.

: وآی چقد قشنگ!

: دیدی گفتم!

: اینو از کجا بلدی؟

: اینو از اول بلد بودم.

: از اول؟

: آره، پس چی.

: چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟

: فکر می کردم می دونی.

: داره می ره.

: نمی ذارم.

ها می کنم. زیاد می شود.

: هر جایی رو بخوای میشه؟

: آره.

با بالش اتوبان را نشان می دهد: اونجا رو بکن ببینم؟

اتوبان را برایش تار می کنم.

: اینجا هم میشه؟

اینجا را ها می کنم. بخار می شود.

: اون پارکه رو هم بلدی؟

پارک را تار می کنم.

: گفتی اسمش چیه؟

: ها کردن.

: چی؟

: ها کردن.

: چه اسمی! ها کردن.

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

همه خسته نباشید؛ هم داوران هم نویسنده.
ساعت 12 نیمه شب است. در استهکلم. خواندم و خواندم و... باید هضمش کنم اول. فعلاً فقط می گویم:قشنگ بود؛ ساده و پیچیده. مالیخولیالی، ولی فهمیدنی تر از عقل سلیم. و قاعدتاً خیلی خیلی خیلی مدرن.
همه خسته نباشید.

-- آشنا ، Sep 10, 2007 در ساعت 12:00 AM

پیمان گرامی، از خواندن داستان شما لذت بردم. ممنون. توفیق شما در نگارش این داستان قشنگ و جذاب را تبریک می گویم.

-- مانی ب ، Sep 11, 2007 در ساعت 12:00 AM

واقعا، خداوکیلی، حضرت عباسی این یک داستان کوتاه بود؟! یا شاید از بچگی کوتاه و بلند را به من اشتباهی یاد دادند.

-- صبا ، Sep 11, 2007 در ساعت 12:00 AM

داستان قشنگی بود.قبل از خواندن فکر نمی کردم اینطوری باشد.پایان داستان و معنی پیدا کردن اسم داستان یعنی ها کردن بسیار موثر است.بسیار زیاد یاد براتیگان افتادم.یعنی فضای ایرانی نداشت. اما تکرار جمله قصد ازدواج دارم تشخصی ایرانی به راوی میداد.همینطور اویزان کردن فرش.برات ارزوی موفقیت میکنم و تبریک هم.

-- هادی نودهی ، Sep 12, 2007 در ساعت 12:00 AM

dastan ha besyar ghashangi ast. man as in newisande dastani nakhnde budam . wali in dastan-h ra mansuram 40 dastasn ke be marhaleh dowom resideand ra daram jki jki mi-khanam in tosiat ra midaham ta beguyam ehsas wa nasarm chist. man dastan asis wa negar khanum mohammadi ra khandeam as ghabel ham dar sayte gardun adabi dastanhay ishan ra dobal kardeam wa as an khyli kosham amade. inja nemikhham as in niwisand tahrif konam wali dastan roje ajori ke dar sayt mi-tawan an ra khand dastani ast ke benasaram mitawanam ghsmat hayi as an ra bekhanm as boye kabab miguyadnd as moshkelat shanas ke aparteman neshin ast as kesi be name yaru ke shhnas gharam dastan be u mashkuk hast wa feker mi_konad in yaru ra mishenasad wa ehsas ya hes seksi penhan wa sarkub shod dar shhnas ra did.man montaghed nistam wali khandeh heRfhi hastam wa dar an ghesmat ke nasar mikosarnd baray an dastan nasar gosashteam man ba khandne dastan aghay hushman be nasarm resid as in dastan eghtebas shode albate momken ast aghye hoshmansade in dastan ra nakhnd bashad wa chon besyari as mo_shgelat ensan_h dar sharhy bosorg dar tehran ya berlin shabiy hastan newisandeh ba kashfe lhhasat nab be keshf an miresand. wali dust daram kesani ke in dastan ra sayt khandeand mansuram dawaran in mosabegh be an eshare konnad agar ma be adabiyat tawaj dashte bashim be in mawared hatman dar naghd dastan h aghay hushmand sade eshre mi_konim .as in ke in newisand ba estehdad ast shaki nist wali man nasaram be dawari ast kesi dawar mishawad ke be dastan ya ketabhayi ke montasher mishawad tasalot dashte bashad wagarn dar inja dar bargosari ingun mosabeghat ma as rawesh elmi dur mishawim wa bishtar be saligheh shhksi tekiyemi_konim albast agar dastan moredh alaghe man dar in mosabeghh barand mishod shayad man in harf ra nemisadam wali khub shod ke man be in naghs ingun naghdhay ma eshare kardeam moken ast as in nasare man khylih khosheshan nyayad wali man beghol almsani h haghighat gu hastam shayad in ba shrayt fehli ma iranih jur nabashad albat man as ingun mosabeghsat ke newisandh ra tashwigh mikonad esteghbal mikonam albat nasaram ra dar dastan khnum mohmmadi neweshte budam ke jaysh inja nist wa dastan ishan be dor sewom nakeshid dust daram naghd an 40 datan ra bebinam . albat bayad benwisam angiseh man be in dor as mosabeghh bishtar be khater dastan ishan bud be har hal ma khnnde dastan hastim wa dawaran dawar . bray aghye hushman ha aresuy moafaghiyat bishtar daram .albat dar dastan ishan be mosuati eshare shode ke dar dastan roje ajori nist wali dar eghtebas agar yek_kalam bashad bas be an eghtebas mi_guyand agar hata yek kalamh bashad chom haman yek kalamh mitawand ehham bakhsh bashad. esme adres man hastwa dust daram nasar digaran ra ham beshnawam . albate agar kesi mayel bashad wagarnh man nasarm ra neweshtam.

-- puran ، Sep 14, 2007 در ساعت 12:00 AM

dastane zibayi bud.baghi karha ra hanouz nakhandeam.ama in yeki kheily ghavi boud.zehne yek adame ravanparish ba hameye rafto bargashtha va tekrarhaye an ba ghodrat sakhte shode.az jozyiat ham be khoubi estefade shode ke ehtemalan be akas boudane nevisande barmigarde.toulani boudane dastan ham be khatere naghsheye pichideye ane.ghasd moghayese nadaram ama ta hadi mano yade takgooyi benji andakht touye khashm o hayahou.albete bedoune oun tasvirsazihaye khire konande.dar har sourat be nevisande khaste nabashid migam.

-- nasser nabavi ، Sep 14, 2007 در ساعت 12:00 AM

اين داستان با تعريف ساده ي داستان كوتاه درست در نمياد: 7839 كلمه به حساب شمارنده نرمافزار ورد و در هفد صفحه با فونت 10.
فكر ميكنم اغماضي شده در كنار گذاشتن اين داستان بلند از مسابقه. كاش رمان فرستاده بودم شانسش بيشتر ميشد!!!!

-- محمد رضا ، Sep 15, 2007 در ساعت 12:00 AM

داستان بسیار مبتکرانه و خلاقانه بود رد پای جوانی شاداب و خلاق در آن به چشم می آمد با نگاهی عکاسانه ، که بی تاثیر از عکاسی هم نبود تکرارهای عددی بسیار زیبا بود و یک جور سرکاری شیرین که بد آیند نبود و ها کردن مثل فلو ، فوکوس در عکاسی . موفق باشید

-- میترا ، Sep 20, 2007 در ساعت 12:00 AM