رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
داستان 33، قلم زرین زمانه

مراسم آزمایش ادرار

می گوید بیا تو آقا!
می روم جلوتر. نشسته است روی صندلی و یک میز فلزی کوچک گذاشته جلویش. یک لنگ پا با دمپایی و تهِ پیراهنی که انداخته روی شلوارش، از زیر میز پیداست. از سه تا پله می روم بالا، دیگر نمی توانم زیر میز را ببینم. بعد از چند ثانیه بررسی مجبورم چیزی بپرسم.

_ آقا ببخشید در این دستشویی کجاست؟

مگسی را می پراند تا به کارم رسیدگی کند.

_ در نداره جونم، برو وایسا جلو اون آینه تا منم ببینم، بیا این ظرفم بگیر.

_ یعنی همین جا باید وایسم؟!

_ اوهوم...

به اطرافم نگاهی می کنم و می ایستم جلوی سنگ توالت. زیپ شلوارم را چند بار باز و بسته می کنم، تا نصفه بیشتر پایین نمی آید، گیر کرده به بند شرتم.

یکی داد می زند: آقا زود باش مردم معطلن.

نمی دانم به چه زبانی بگویم که گیر کرده به بند شرتم. آی! آخ! حالا دارد پوستم را هم با خودش بالا و پایین می کند. آخ!

دوباره صدایی می گوید: داری اعتراف می کنی یا آزمایش می دی؟

جوری عجله دارد که انگار قول برپایی عروسی اش را دقیقا بعد از این آزمایش به همه داده و حالا چند دقیقه بیشتر نمانده است تا همه ی مهمان ها برسند.

آخ! بالاخره آمد پایین. معصومانه نگاهش می کنم. با خواهش و التماس. می گویم، ببین! تو رو خدا زود تر بشاش و همه رو راحت کن!

چند ثانیه صبر می کنم. فایده ای ندارد. سعی می کنم نگاهم توی آینه نیفتد. ظرف را در دستم عوض می کنم و شلوارم را از پشت بالاتر می کشم. این جا امنیت نیست، در و پیکر ندارد.

روی دیوار روبرویم نوشته شده، "ایستادن بیجا مانع کسب است" و پایینش کج و کوله تر نوشته اند "بالاخره شاشیدم. در ساعت ده و ده دقیقه به سال 1382 ه.ق"

بدبخت به هق هق افتاده بوده.

فایده ای ندارد، انگار که خشک شده باشد هیچ تکانی نمی خورد. نا امیدانه شلوارم را بالا می کشم.

_ چی شد آقا؟

_ نشد! کی می تونم دوباره بیام؟

_ امروز که دیگه وقت نیس. فردا تا یازده صب.

یک نفر که دو سر کمربند باز شده اش را گرفته دستش می آید داخل. طوری راه می رود که انگار از قبل ادرارش را، گذاشته بوده است کنار برای همچین مواقعی.

سرم را می اندازم پایین و می آیم بیرون. از کنار صف رد می شوم. جوری نگاهم می کنند که آدم فکر می کند هواپیمای شان به خاطر این که من خودم را به چرخ هایش زنجیر کرده ام، چند ساعت به تاخیر افتاده است.

نمی دانم آن همه ساندیسی که صبح خورده ام، کجا رفته است؟ پشت سرم آدم هایی می روند داخل و چند ثانیه بعد، بی خیال ندار ها یک ظرف لبریز شده می گذارند روی میز و می آیند بیرون. اصلا انگار که کار شان همین است. معلوم نیست زن چندم شان است؟ من هم مثل بچه گداهایی که با حسرت می چسبند به شیشه، نگاه شان می کنم.

دیشب خواب می دیدم، یک عده آدم ایستاده بودند بالای سرم و هی می گفتند بشاش... بشاش... یک ظرف سفید آزمایش هم، توی یک پس زمینه ی سیاه، هی این طرف و آن طرف می شد. و یک نفر هم بود که با یک آینه ی قدی به من لبخند می زد. داخل شان جد عروس را شناختم، هی می گفت: این بچه یه عیبیش هست، زمان ما از این چیز ها نبود!

_ سلام.

_ علیک سلام، بیا این ظرفم بگیر، دارویی که نخوردین؟

_ نه... نه، فقط دو روز پیش شربت سینه خوردم.

_ مسکن داشت؟

_ والا نمی دونم.

_ پس بهتره مطمئن شین، چون ما فقط یه بار آزمایش می گیریم.

_ آخه... ولی اون همکارتون ...

_ میل خودتونه، ما فقط یه بار آزمایش می گیریم.

می آیم بیرون. این بار همه به سرعت عمل م آفرین می گویند و انتظار شان از خودشان بالا می رود. نمی دانم چه قدر از مساحت زمین را آب گرفته است ولی احساس می کنم همه ش به اضافه ی آن ساندیس هایی که قبلا خورده بودم، جمع شده است توی من.

یک ماشین می گیرم و سوار می شوم. بعد کاپشنم را از زیرم می کشم بیرون.

می گویم: اگه ممکنه سریع تر.

می گوید: والا این روزا همه عجله دارن، همه مشکل دارن! بش فکر نکن!

می گویم: می خوام آقا، ولی نمی شه، داره می ریزه.

می گوید: پس پای آبرو وسطه!

با خودم می گویم، بهش فکر نکن، من ندارم، من ندارم.

_ خیلی ممنون آقا، همین جاست.

زنگ در را می زنم. می دانم طول می کشد تا یک نفر بیاید و در را باز کند. توی این فاصله چند بار زیپ شلوارم را امتحان می کنم. بعد سعی می کنم به یاد بیاورم که نگاهم چه طور معصومانه تر می شد. دکمه ی شلوارم را باز می کنم. دیگر طاقت ندارم. در باز می شود.

مادرم می گوید: آزمایش دادی؟

تا در دستشویی می دوم. در باز نمی شود. چند بار دستگیره را تکان می دهم. صدای خنده ی خواهرم می پیچد توی دستشویی.

می گویم: بیا بیرون دیوونه.

می گوید: شما؟

و باز می زند زیر خنده.

می گویم: بیا بیرون دیوونه.

می گوید: اسم شب لطفا.

مادرم می گوید: آزمایش دادی؟

می گویم: دیوونه بیا بیرون. داره می ریزه.

با دستم دستگیره را چند بار دیگر بالا و پایین می کنم. بعد تلفن زنگ می زند و خواهرم مثل فشنگ از در و من رد می شود.

می نشینم روی کاسه ی توالت. تو رو خدا نگاه کن، هر چه خوردم هدر رفت. آدم احساس می کند، دار و ندارش است که دارد می رود. بعد می آیم بیرون. شیر آب را باز می کنم. آب شور شده است. آن قدر می خورم که دیگر جا ندارم. شربت سینه را که مسکن هم ندارد، می گذارم روی میز آشپزخانه.

می ایستم جلوی آینه. شلوارم را با یک دست گرفته ام. باورم نمی شود! راه افتاد! بچه سالم است. این گلوبول های نمک از ساندیس بهتر است. اصلا برای همین است که هر چیز مفتی بی علت نیست. فعلا که سرعت ش خوب است. تا حالا دقت نکرده بودم که رنگش می تواند این قدر قشنگ و شفاف باشد. ولی انگار دارد به شمارش می افتد، مثل نفس من. باید هر طور شده نصف ظرف را پر کنم. باورم نمی شود، دارد تمام می شود. ظرف آزمایش را می گیرم دستم و با افتخار می آیم بیرون.

می گویم: بفرمائید.

ظرف را می گذارد روی میز.

می گویم: جواب آزمایش کی آماده می شه؟

می آید مگسی را بپراند تا به کار من رسیدگی کند. مگس و ظرف آزمایش را با هم می پراند توی هوا. صدای برخورد ظرف با زمین، مثل یک کابوس، مداوم و کش دار، توی گوش من پخش می شود. بعد ظرف آزمایش تا آن جایی که در توان دارد، سر و ته می شود و ملق می زند و می چرد و قل می خورد و می رود یگ گوشه می ایستد.

Share/Save/Bookmark