رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۸ شهریور ۱۳۸۶
داستان 32، قلم زرین زمانه

می‌گویم جیغ بزن

خب، من بعد از کلی گشتن یک بلندی پیدا کردم که آدم ها دور و برش نایستاده باشند برای تماشا. نایستاده باشند، منظره اش را با انگشت نشان هم دیگر بدهند. عکس ش توی کارت پستال ها نیفتاده باشد. کارگران کنارش در حال کار نباشند. آن پایین ش کسی کنار جوب ننشسته باشد، کنار هندوانه. راستش من الان خودم را از این جایی که گفتم پرت کرده ام پایین. فقط مشکل این جاست که بلافاصله بعد از این که خودم را پرت کردم پایین، یک نفر دیگر هم خودش را انداخته است پایین. یک دختر کشیده و لاغر با موهای سیاه و ساکت و لب های کم رنگ. موضوع این جاست که ما به محض این که چشم مان توی چشم هم افتاد، عاشق هم شدیم و داریم سعی می کنیم که دستمان را بگیریم به جایی و یا یک شاخه ای، چیزی پیدا کنیم و گیر کنیم بهش. فقط بدبختی این جاست که لباس های مان خیلی گله گشاد نیست و به نظر می رسد هر دومان موقع پریدن بد جوری دورخیز کرده ایم، چون الان دقیقا داریم از وسط دره، همین طور دست و پا می زنیم و می رویم پایین.
بهش می گویم جیغ بزن.

می گویم: جیغ بکش.

بلند می گوید دارم جیغ می زنم. من هم فریاد می زنم ولی موضوع این جاست که نه زورویی این دور و برها است و نه تارزانی.

با این که کسی این دور و برها نیست، ما داریم داد می زنیم، چون آدم وقتی چیز مهمی گم کرده باشد، اگر آن چیز بزرگ هم باشد، حتما توی جیبش و زیر مبل را می گردد. با این که می داند آن جا، جا نمی شود. حتا ممکن است یک بار دیگر هم جیب های ش را بگردد و یک بار دیگر هم مبل را بدهد عقب با پای ش.

لب های مان همین طور هوا را می شکافد و می رود پایین. یاد بچگی هایم می افتم که توی پنکه حرف می زدم. مادرم می گفت، نکن، عین صدای بز می شود. حتما وقتی با مغز به زمین برسم با بقیه پیدایش می شود، جوری که نگرانی از قوزک پاهایش می ریزد. و پدرم هم از روی آن ها بر می دارد برای خودش تا نگران شود.

می گوید: کی می رسیم زمین؟

جای مان توی هوا با هم عوض می شود.

می گویم: می رسیم.

بعد خودم از حرفم خنده ام می گیرد. فقط باید اضافه می کردم، می رسیم، نگران نباش. جوری که انگار آن پایین صد و یک راه برای خوشبخت شدن بعد از خوردن به زمین انتظارمان را می کشد و یا کلی آدم آن پایین، منتظرمان هستند و ما دیر کرده ایم و آن ها الان دارند با خودشان می گویند یعنی چی شده؟ چون اپی لیدی های شان دست ماست و قرار بوده با هم برویم مسافرت و ما تلفن مان آنتن نمی دهد که به آن ها بگوییم، نگران نباشند و انگار نه انگار که قرار است متلاشی شویم و احتمالا تبدیل شویم به چند تکه ی مجزا. باد می پیچد توی لثه ام.

می گویم: این چتر باز ها چه کار می کنند که روی هوا می مانند؟

جای مان توی هوا با هم عوض می شود.

می گوید: آن ها آخرش چتر باز می کنند. حالا چی می شه؟

می گویم: تا قبل از این که تو هم بپری می دانستم. قرار بود من مستقیم بروم بخورم به زمین و موقع برخورد لبخند بزنم که ردیف دندان های سالمم با آن تغذیه ی مناسبش همیشه در یاد ها بماند.

جای مان توی هوا با هم عوض می شود.

می گوید: دروغ نگو، اگر می خواستی اذیت شان کنی، این جا را پیدا نمی کردی.

می گویم: اما حالا نمی دانم چه می شود. می توانیم همین طور که داریم سقوط می کنیم با هم ازدواج کنیم و برویم با خانواده های هم دیگر آشنا شویم. بعد موقعی که آن ها دارند می خندند و موز می خورند و ما هم داریم موز می خوریم، به این فکر کنیم که کی ممکن است محکم بخوریم به زمین؟

جای مان توی هوا با هم عوض می شود.

می گویم: شاید هم همین طور که داریم می رویم یکی مان گیر کند به شاخه ای، چیزی و آن یکی همین طور برود پایین.

می خندد. جای مان توی هوا با هم عوض می شود.

نمی گویم، چرا حالا که پریدم؟ و می گویم: حالا تا برسیم پایین چه کار کنیم؟

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

خوب بود اما ای کاش بیشتر فکر می شد به سوژه سوژه عالیست

-- سینا ، Aug 17, 2007 در ساعت 12:00 AM

یاد آور ابتدای آیات شیطانی است

-- خسرو ، Sep 9, 2007 در ساعت 12:00 AM