رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶
بخش دوم

اتاق تاریک نوجوان مدل ۲۰۰۷؛ سکس، مخدر، الکل

علی جامی
ali.m.jami@googlemail.com

حالا توی حوزه‌ی تاريک‌تر نوجوانی می‌گردانم‌تان.
نوجوانی مثل من بودن، کلی فشار روانی دارد. پیش از این هم گفته بودم که: « من چهارده سال‌ام بيشتر نيست ولی احساس می‌کنم سن‌ام بيشتر است. احساس می‌کنم از کشيدن بار دنيا روی دوشم کمرم قوز شده است».

بزرگترها از نوجوان‌ها و نوجوان‌هايی مثل من آن‌قدر توقعات بالا و زيادی دارند که نگو. هر روز انتظارات تازه‌ای از من می‌رود، انتظار گرفتن بهترين نمره در امتحان بعدی‌ام، يا انتظار پول‌دار شدن و موفق شدن وقتی که بزرگتر شوم. ولی اين‌ها انتظاراتی است که فقط از بزرگترها می‌رود؛ نوجوان‌ها هم انتظاراتی از هم دارند،‌ چه انتظار دوست از دوست، يا دشمن از دشمن، يا دوست دختر و دوست پسر از هم. حجم اين انتظارات وحشتناک است.

برويم سراغ چند تا مثال. هری هر جمعه بعد از مدرسه مهمانی پوکر می‌دهد و در نتيجه شده است يک کار مرتب و روزمره که انتظارش از او می‌رود. عيبی ندارد چون هری برای‌اش مهم نيست. اما اگر روزی برسد که هری نخواهد مهمانی بدهد چه؟ اين‌جاست که مشکل شروع می‌شود.

یا مثالی از خودم. من هر روز دوست دخترم را می‌بوسم. در نتيجه شده است يک کار مرتب و روزمره که از من انتظار می‌رود. و من هم انتظار دارم او هم در عوض مرا ببوسد و عيبی هم ندارد چون در حال حاضر از ديد هيچ کدام‌مان اشکالی ندارد، اما اگر روزی برسد که او از من انتظاری داشته باشم که من نخواهم يا من انتظاری داشته باشم که او به آن تن ندهد؟

اگر آدم بزرگ باشيد، احتمالاً فکر می‌کنيد خب که چی؟ زندگی سخت است، بی خيالش. چیزی که می‌خواهم بگويم اين است که دقيقاً زندگی سخت است و زندگی نوجوان‌ها هم با آن فشارهای اضافی سخت‌تر است. اگر نوجوان‌تان هر روز شنگول و شاد بر می‌گردد خانه، به او تبريک بگوييد چون از پس‌اش بر آمده است، چون يک روز ديگر را در اين شرايط جهنمی زندگی نوجوانی گذرانده است.


کثیف‌تر از سیاستمدارها!
کنار اين انتظارها، فشارهای دیگری مثل دشمنان هم هستند. من خوش شانسم. همه واقعاً دوستم دارند. همه مرا با شاد و شنگول خوش شانس، ورزش‌کار، با معلومات و خوش مشرب می‌شناسند. در نتيجه بيشتر مردم می‌توانند چيزی در من پيدا کنند.

اما آدم‌هايی هم هستند که قلدرها سرشان می‌ريزند و شکنجه‌شان می‌دهند. حالا اعتراف می‌کنم. از بين آدم‌های دنيا، از اربابان برده‌دار، از شرکت‌های تجاری زنجيره‌ای که به کشورهای جهان سوم با خاطر منابع‌شان تجاوز می‌کنند و از بين سياست‌مدارهايی که هر روز به ما دروغ می‌گويند، کثيف‌ترين‌شان همين نوجوان‌ها هستند.

آن‌ها اگر بخواهند شخصيت کسی را خرد کنند، انگیز‌ها و موانع ذهنی‌شان را ازشان بگيرند، راحت اين کار را می‌کنند. با هم گروه تشکيل می‌دهند و می‌روند سر هر کسی که جلوی راه‌شان باشد خراب می‌شوند. مثال می‌‌خواهيد، يکی از دختران مدرسه‌ام. به خاطر خودش اسم‌ ديگری برای‌اش می‌گذارم. مثلاً . . . جين. جين کمی اضافه وزن دارد، چاقالو نيست، خيکی هم نيست.
حالا دخترها‌ (پسرها هم ولی بيشتر دخترها) به خاطر اين سر به سرش می‌گذارند، خيلی علنی. به اين دليل است که می‌گويم نوجوان‌ها را در شمار ستم‌کارترين و اهريمنی‌ترين اهريمنان دنيا می‌گذارم. چون اين‌ها در قلدری‌شان عاقل نيستند. حالا اين دخترک بيچاره دو هفته است غذا نخورده و به عبث زور می‌زند وزن کم کند. اين شايد تيره‌ترين جنبه‌ی زندگی نوجوان‌هاست .


گوسفندها و نوجوان‌ها!
فقط دو تا جنبه‌ی تاريک ديگر در زندگی نوجوان‌ها هست که می‌‌خواهم افشا کنم. اولی خلاف است، خلاف‌های مواد مخدر و الکل. متأسفانه اين دو تا در نسل امروز نوجوان‌ها به وفور هست. انتظارها اين‌جا هم وارد بازی می‌شوند.

فکر می‌کنم نوع آدم‌هايی که با آن‌ها راه می‌رويد، بر انتظارهايی که از شما می‌رود اثر می‌گذارد. اگر با نوجوان‌ها راه می‌رويد، از شما انتظار دارند سيگار بکشيد، دعوا کنيد، مشروب بخوريد و اين جور چيزها. و آن نوجوان‌هايی که خودشان اهل فکر نيستند اين کارها را می‌کنند. چون خيلی صريح اگر بخواهم بگويد، بيشتر نوجوان‌ها واقعاً گوسفندند. آن‌ها دنبالِ جلودارشان می‌روند که اغلب مثل خودشان احمق است.

اين روزها مواد مخدر خیلی راحت به دست می‌آيند از مواد مخدر سبک گرفته تا مواد سنگين. مواد سبک را من علف، کتامين و غيره می‌دانم. مواد سنگين کوکايين، هرويين، اسپيد و اکستسی هستند. معمولاً نوجوان‌هايی که مواد را فقط برای با حال بودن مصرف می‌کنند و برای بودن در يک جمع کوچک نوجوان‌ها، مواد سنگين استفاده نمی‌کنند. الکل فوق العاده آسان به دست می‌آيد و در لندن هم غير قانونی نيست، آن اندازه که مواد مخدر ممنوع‌اند. در نتيجه بسياری سراغ مواد مخدر و الکل می‌روند.

الکل در مقادير کم بی‌ضرر است، اما اين نوجوان‌ها حد خودشان را نمی‌شناسند. بطری‌های ودکا را پشت هم باز می‌کنند و مشروب‌ها را با هم قاطی می‌‌کنند تا سنگين‌تر شود. دوباره مثالی می‌زنم. يک توی يکی از خيابان‌های بزرگ و شلوغ با رفقایم ايستاده بودم و يکی از دخترها بدجوری مست کرده بود چون يکی از دوستانش مشروب‌اش را قاطی کرده بود (ودکا و سايدر با هم جور در نمی‌آيند). اين دخترک دل و روده‌اش داشت بالا می‌آمد از استفراغ. حدود دو ساعت پشت سر هم داشت بالا می‌آورد. اين صحنه‌ای است که حتی باتجربه‌ترين مشروب‌خورها را هم از نوشيدن دل‌زده می‌‌کند. اما پیش می‌آيد، خيلی زياد هم پيش می‌آيد، برای من یکی که خيلی پيش آمده اما اين‌جوری است ديگر.

و وقتی نوجوان‌ها صبح از خواب پا می‌شوند و غرق ادرار خودشان‌اند، و نيمه‌برهنه يک جايی رها هستند و هيچ کس نيست کمک‌شان کند، تازه متوجه واقعيت تلخ و سرد می‌شوند. دوستان‌شان آن‌قدر بهشان اهميت نمی‌دهند که وقت نیاز کمک‌شان کنند و اين را به سخت‌ترين شيوه ياد می‌گیرند که اين دوست‌ها اصلاً دوست واقعی نيستند.


منطقه هنوز ممنوعه سکس
سرانجام به آخرين جنبه‌ی تاريک زندگی نوجوان‌ها می‌رسيم. سکس. حالا می‌‌خواهم ديدگاه‌های شخصی‌ام را درباره‌ی اين بيان کنم. سکس طبيعی‌ترين کارِ ما انسان‌هاست. ما برای اين کار برنامه‌ريزی شده‌ايم. اما به خاطر تربيت مدرن‌مان، موضوع سکس يک جورهايی ممنوعه است و «خطرناک» که حسابی مضحک است.

بيشتر نوجوان‌ها، عمدتاً دخترها، از سکس می‌ترسند. فکر می‌‌کنند درد دارد، خوب نيست و از اين حرف‌ها. خيلی از دخترها هنوز می‌ترسند باکره‌گی‌شان را از دست بدهند. اما نه به دليل درست‌اش. نمی‌خواهند تا وقت ازدواج يا هر چيز ديگری صبر کنند.

از انجام هر کاری می‌ترسند چون اگر هر کاری بکنند، دخترهای ديگر به آن‌ها انگ روسپی بودن می‌زنند. آن‌قدر از حرفِ مردم می‌ترسند که کاری را که بيشتر از هر چيزی دوست دارند انجام نمی‌دهند. چون هر نوجوانی می‌خواهد سکس داشته باشد، چه آن‌ها که هرگز تجربه‌اش نکرده‌اند و چه آن‌ها که تجربه‌اش کرده‌اند. فکر می‌کنيد که در اين دنيايی که همه سکسی‌اش می‌دانند اين‌ حرف‌ها مسأله نيست. ولی بايد بگويم که ما آدم‌ها پيشرفته، هنوز سکس را چيزی می‌دانيم که نمی‌شود درباره‌اش حرف زد و بايد زير پوششی پنهان‌اش کرد (ببخشيد به خاطر اين دو پهلويی).

به نظر من اين غلط است. اين برخوردی که از بعضی از دخترها می‌بينم که سکس را «بد» و «نادرست» می‌دانند خونم را به جوش می‌آورد. راست‌اش را بخواهيد اگر اين‌ حرف‌ها را به من بزنند، شاهرگ‌ گردنم را می‌زنم که به استفراغ شفاهی اين‌ها گوش ندهم و اين خونِ پر فشار را روی‌شان می‌ريختم. بس‌ که اعصاب آدم را خرد می‌کنند.

پس چرا اين جنبه‌ی تاريک؟ چون نوجوان‌ها از اين چيزها بی‌خبرند. نمی‌دانند چطور ته و توی آن‌ را در بياورند. برای بعضی‌ها فقط چيزی می‌رود تو، می‌آيد بيرون، بنگ بنگ و کار تمام. بازی کردن قبل از سکس و صمیميت برای آن‌ها اصلاً معنايی ندارد و سکس را تبديل به يکی از بدترين تجربه‌های بعضی از نوجوان‌ها می‌کند.

در نتيجه، حرفِ اول را دوباره به آخر می‌آورم که «من چهارده سال‌ام بيشتر نيست ولی احساس می‌کنم سن‌ام بيشتر است. احساس می‌کنم از کشيدن بار دنيا روی دوش‌ام کمرم قوز شده است» و حالا اميدوارم دلايل اين حرف‌ام روشن‌تر شده باشد. حالا که تا حدودی از بعضی از مشکلات و فشارهای زندگی نوجوان‌ها آگاه شده‌ايد، می‌فهميد چرا من احساس پير‌تر بودن و خستگی می‌کنم. اين فقط يک حاشيه‌ی کوچک از زندگی نوجوان‌هاست. خيلی چيزهای ديگر هم هست، اما می‌شود آن‌ها را به وقتی ديگر موکول کرد. ممنون که وقت گذاشتيد و اين‌ها را خوانديد و اميدوارم خوشتان آمده باشد و چيزی نصيب‌تان شده باشد.

The darker side of being a teen

Now I'm going to walk you through the darker side of being a teen.

Being a teen like me has enormous pressure on it. I'll refer back to my ice-breaking line of, "I'm only 14, but I feel like I'm older, it seems I've developed a hunch-back from carrying the world on my shoulders", teens and teens like me have so many and so high expectations of them. I get expectations thrown at me everyday, expectations to get the highest level on my next exam, or the expectation to become rich and successful when I'm older. And those are expectations of just adults; teens launch expectations at each other, whether it is from friend to friend, from enemy to enemy, to boyfriend to girlfriend. The amount of expectations is decadent.

Lets roll in with some examples, Harry throws a poker party every Friday after-school, and so it has become regular and routine and has become expected of him, and that's fine because Harry doesn't mind, but what if one day, Harry doesn't want to throw a poker party? That is when problems occur. Or an example about me, I kiss my girlfriend everyday, so it has become regular and routine and is expected of me, and I expect her to return the kiss and that's fine because currently we don't mind, but what happens when one day she expects something of me or I expect something of her and she doesn't want to do it? If you're an adult, you're probably thinking, so? Life's difficult, get over it. What I'm trying to say is that exactly, life is difficult, and teenage life is even harder with all the added stress. Adults severely take teens for granted. If your teen comes home everyday fine and happy, congratulate them, because they made it, they made it through another day in the hellish conditions that is teenage life.

Along with the expectations, there are further stresses such as enemies, I'm lucky, I'm liked by everyone really, I'm known for being happy-go-lucky, athletic, knowledgeable and funny. So most people can relate to something. But then there are the people who get bullied and tormented. I'll admit it now, the nastiest people in the world amoung the slave masters, amoung the corporate suits raping third world countries for their resources and amoung the politicians who lie to us on a daily basis. Are teenagers. If they want to crush someones personality, strip them of their inhibitions and aspirations they will do so. They band together and they march through anyone who stands in their way. An example, a girl in my school, for her sake, I'll call her by a different name, lets say... Jane, now Jane is overweight, not chubby, but not obese. Now girls, and boys but mainly girls torment her about this, openly, that's why I class teenagers as some of the most ruthless and devilishly evil people in the world, because they're not discreet about bullying. Now this poor girl hasn't eaten for 2 weeks in a vain attempt to lose weight. Probably the darkest aspect of teenage life...

There are only two more darker aspects of teenage life I have to reveal, the one I’m going to explain now is about abuse, drug abuse and alcohol abuse, unfortunately these two are ubiquitous in todays’ generation of teens. Expectations also come into play here, it seems the type of people you hang around with effects what type of expectations you receive, if you hang out with some teens, you’ll be expected to smoke, or fight, or drink etc. and those teens that can’t think for themselves go ahead with these, because to be blunt, most teenagers are indeed sheep. They follow the ringleader, who is often just as much as an idiot as they are. Drugs are easier to come by these days, from the light drugs to heavy drugs, light drugs I consider as weed, ketamine and poppers etc. heavy drugs are cocaine, heroine, speed, and ecstasy. Although heavy drugs aren’t commonly used be the teenagers that just use drugs to be cool and be in a little group of teens. Drug abuse isn’t as common as alcohol abuse, which at least 100 times more common. Alcohol is incredibly easy to come across and isn’t illegal in London, as drugs are. So many pick alcohol of drugs.

Alcohol is alright and harmless in small dosages, but these teens don’t know their limits, they sling back bottles of vodka, and mix drinks to get them more heavily drunk. I’ll bring up an example again, I was once standing outside on the high street with my mates, and on the girls had gotten incredibly drunk because one of her mates had mixed her drinks, (vodka and cider don’t go down well), this girl was vomiting her organs up, for about 2 hours straight she was vomiting, it’s a sight that would put even the most experienced drinkers off drinking. But this happens, and it happens regularly, too regularly for my liking but that’s the way it is, and when those teens wake up in the morning, covered in their own bodily fluids, half-naked in the middle of no-where with no one there to help them, then they’ll realize the cold and cruel truth. Their friends didn’t care enough to even help them in their hour of need and they learn the hard way that those friends weren’t really friends at all.

Finally we come to the last dark aspect of teenage life. Sex. Now I’m going to express my personal views about this, sex is the most natural thing to us humans, we’re programmed to do it, but thanks to our modern upbringing, the subject of sex is somewhat taboo and “dangerous”, which is down right ridiculous. Many teens, mostly girls fear sex, they think it will hurt, it won’t be good etc. many girls are also afraid of losing their virginity. But not for the right reasons, they don’t want to wait till marriage or whatever, they’re afraid of doing anything because if they do, they will be labeled whores by other girls. They’re so afraid by what other people will say that they don’t do what they most want to do. Because every single teen does want to have sex, those have already had it and those who haven’t. You would think that in such an supposedly sexual world that this wouldn’t be an issue but I have to say, I think for such an advanced race of people, we still think of sex of something that can’t be discussed, and has to stay under the covers, (very sorry for the pun). Which is wrong in my opinion, the attitude I see from some girls that are afraid of their own bodies or that think that sex is “icky” and “wrong” makes me blood boil, in fact if they were talking to me and I slit my own throat to die so I didn’t have to listen to the verbal diarrhea exiting their mouths, I would shoot blood onto them from the immense high blood pressure, it frustrates me so much.

So why is a dark aspect? Because teens are so unaware of it, they don’t know how to explore it, for some it’s just in, out, bang bang and the job is done. The words foreplay and intimacy mean absolutely nothing to them, making sex one of the most worst things some teens experience.

So in conclusion I’m going to bring up my initial line, of "I'm only 14, but I feel like I'm older, it seems I've developed a hunch-back from carrying the world on my shoulders" again, and now I hope the reasons for me saying this are clearer. With having just read to some extent the problems and stresses in teenage life, you’ll understand why I feel older and tired. This is only a tiny margin of the stresses of teenage life, there is so much more, but that can be saved for another time. Thank you for reading, and I hope you enjoyed it and took away something from this.

- Ali Jami

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

به نظر نمي رسد اين متن را يك نوجوان چهارده ساله نوشته باشد. در هر حال جنسيت و رابطه جنسي در ايران با احساس گناه آميخته است. بدون یک بررسي علمي و اجتماعی اينجور نوشته ها چيزي بيش از انشانويسي نخواهد بود چون ساختار ادبي هم كه ندارد.

-- میرزا ، Mar 31, 2007 در ساعت 10:35 PM

I think I can agree with what you have written, i am 21 , almost addicted to weed and alcohol, and 2 out of 10 of my fucking sessions are passionate. btw I am persian though raised in Ca.

-- Shenshen ، Mar 31, 2007 در ساعت 10:35 PM

از لحاظ محتوا 100% مخالفم
جمله بندی و نگارش متن هم خیلی افتضاح بود، آقا این مقاله ها رو یه ویرایش بکنید

-- مهرداد ، Mar 31, 2007 در ساعت 10:35 PM

متاسفانه در ایران سکس به وضع وحشتناکی در آمده بیشتر دخترها در حالیکه سکس میکنند دم از پاک بودن و باکرگی میزنند حتی در حین سکس هم ادعای باکرگی و دست نخوردگی میکنند و تا قبل از رسیدن به این مرحله هم پسرها را بسیار سر میدوانند و اذیت میکنند و متاسفانه از این کارشان هم بسیار لذت میبرند و به آن مباهات میکنند و ما اغلب با پسران و دخترانی مواجه میشویم که تعداد دوستان جنس مخالفشان چند رقمی است و بسیاری از آنها هم دم از اعتقادات شدید مذهبی میزنند و دوستی ها بسیار سست شده و هردو طرف با کوچکترین بهانه دوستی را به هم زده و سراغ کس دیگری میروند

-- ایدین ، Apr 1, 2007 در ساعت 10:35 PM

نمي‌گويم اين متن را مهدي جامي مستقيماً نوشته. البته اينكه زبان فارسي در چه سطحي به گند كشيده مي‌شود را بايد از اين آقايان پرسيد كه شديداً ادعاي حرفه‌يي گري و ويرايشگري و كلاً خدايي دارند. ولي تيتر مقاله اگر مي‌شد : "وقتي جامي بودن، يك امتياز مي‌شود" خيلي منصفانه‌تر بود. هزاران هزار نخبه در سراسر مملكت، دنبال تريبوني براي بيان عقايد و انتشار نتايج پژوهشهايشان هستند و آنوقت اين حجم عظيم براي انتشار يك سري خزعبل، به كسي اختصاص داده مي‌شود كه ادعا مي‌كند 14 سالش است؟
---------------------------------------------
زمانه: چرا فکر می کنيد گزارش دست اول منتشر کردن از زندگی يک نوجوان که بر اساس مدل غربی زندگی می کند کاری بی اهميت است؟ به نظر شما بصيرتی که اين متن به خواننده در باره موضوع خود می دهد ارزشی ندارد؟ در باره متن هم اگر مشکل زبانی و ويرايشی دارد خوشحال می شويم متذکر شويد. ولی مطمئن باشيد زمانه مطلبی را خلاف واقع منتشر نمی کند و اين متن نوشته همان نوجوان 14 ساله است.

-- يك منتقد هميشگي ، Apr 1, 2007 در ساعت 10:35 PM

فرض كنيد موافقم آقاي جامي. اما اگر اسم نويسنده‌ي همين سطور، با همين كيفيت و با همين استيل و با همين سبك و همين ادبيات، علي "جامي" نبود، باز هم با چنين بوق و كرنايي، در راديو زمانه جا داشت؟
------------------------------------------
زمانه: ما خوشحال می شويم از ديگر نوجوانان ايرانی داخل يا خارج از کشور در باره زندگی اجتماعی شان در خانه و مدرسه مطلب منتشر کنيم. تماس ما با اين گروه سنی محدود است و هر گونه ايجاد ارتباط قابل اعتماد در حکم اجازه ورود به يک منطقه ممنوعه است. در باره ارزش کار علی جامی هم خواننده بايد قضاوت کند. اما اگر ارزشی داشته باشد به دليل نسبت او با مدير زمانه نبايد از انتشار مطلب اش محروم شود. ضمنا اين مطلب مثل ساير مطالب منتشر شده و بوق و کرنايی در کار نبوده است.

-- يك منتقد هميشگي ، Apr 1, 2007 در ساعت 10:35 PM

متشكرم... صحبت شما هم متين است ولي تنها اشكالش اينجاست كه مساله را وارونه جلوه مي‌دهيد. يعني نوجوانان ايراني معمولاً به خاطر "جامي" و "ضرغامي" و... "نبودن" از انتشار مطلبشان محروم مي‌شوند. بودنش كه فبهالمراد دارد! خود شما هم اگر همين مطلب را با همين سبك و سياق از هزار نوجوان ديگر دريافت مي‌كرديد، آنقدر ايراد و اشكال نگارشي و دستوري و فني و غيرفني و بني‌اسراييلي از داخلش درمي‌آورديد كه طرف افسرده مي‌شد و كلاً نوشتن را بي‌خيال مي‌گشت! اينكه از هر نوجواني هم مطلب استاندارد و زيبا و حتي بهترين مطلب را دريافت كنيد، منتشر مي‌كنيد، مسال باقي وعده‌هايي كه در داخل كشور به آنها داده مي‌شود، بلوفي بيش نيست. خودتان هم مي‌دانيد... بيشتر وقتتان را نمي‌گيرم، فقط حداقل به عنوان رسانه‌يي كه خودش را متعلق به مردم مي‌داند خواهش مي‌كنم آنطور كه هستيد خودتان را جلوه دهيد. يك باند مافيايي رسانه‌يي مثل باقي آنچه كه در مملكت يا خارج از آن پيدا مي‌شود. عزت مزيد


کافه چی زمانه:
این مطلب از متن انگلیسی ضمیمه ترجمه شده است.
مطمئن باشید اگر مطالب دیگری با همین نگارش ساده و روان و البته دلنشین به زمانه برسد در انتشارش تردید نمی کنیم.
چه بسا مطالبی که با ایرادات فراوان رسیده اند و محض تشویق و ترغیب نویسنده با مقادیری ادیت منتشرش کرده ایم.
خواستید امتحان کنید.

-- يك منتقد هميشگي ، Apr 2, 2007 در ساعت 10:35 PM

درایران همه دوست دارندکه بادختران باکره ازدواج کنند
پس بهترازاینجورحرفهازده نشه
شماهم مطمئنادخترهایی رودوست داریدکه پاک باشند

-- فرزاد ، Apr 3, 2007 در ساعت 10:35 PM

اول اينكه اصلا به ذهن آدم خطور نميكنه كه اين نوشته را يك نوجوان 14 ساله نوشته باشه.
دوم اينكه ايشون دارن خارج زندگي ميكنن و من نميدونم اعتراض به وضع اونجا دارن يا وضع ايران؟ چون شرايط جوانان در ايران روز به روز در حال بدتر شدن است و معلوم نيست به كجا خواهد كشيد.
سوم اينكه وقتي در ايران در بعضي از خانواده ها دخترها مجبورند در سنين 6-7 سالگي روسري سر كنند و حتي از پسرعمو يا پسردايي و ... در سنين كودكي رو بگيرند ديگر چه انتظاراتي از اينگونه دخترها داريد؟
آنهايي هم كه در خانواده هاي بازتري هستند به بدترين شكل خود را در اختيار ديگران قرار ميدهند.
غيرت برادران هم كه فقط براي خواهران هست و خودشان هر روز معلوم نيست با چند دختر لاس ميزنند.
هنوز افكار و عقايد قديمي و كهنه و جاهلانه در خانواده هاي ايراني وجود دارد.
بايد صبر كرد ؛ صبر ...

کافه چی زمانه: اگر این مطلب را یک آدم بزرگسال نوشته بود لازم نبود سن و سال نویسنده را ذکر کنیم.
نویسنده هم گفته است که مطلبش درباره نوجوان هایی است که در لندن زندگی می کنند در سال 2007

-- مینا ، Apr 3, 2007 در ساعت 10:35 PM

چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفتگ آید! من نفهمیدم این منتقدان فرهنگ گریز (که چندتایی از آنها هم عجالتن در فرهنگستان هنر و ادب جا خوش کرده اند) چرا اصل مطلب را ول کرده اند رفته اند سراغ عیب و اشکالهای ویرایشی فرهنگ! بابا جون با موضوع موافق نیستی نباش به خودت مربوطه. ولی فرهنگ سازی با ویرایش فرهنگی به گمانم فرق داشته باشه. نگران چه هستید؟! این همه سانسورچی و منکرات چی صبح تا شب مشغول ویرایش همین چیزا هستن دیگه. کمی هم به اصل مقوله ی فرهنگ فکر کنیم.
با تشکر .

-- علی رضا مجابی ، May 1, 2007 در ساعت 10:35 PM

سلام خسته نباشید

به نظر من سکس خوب است اگر در راه درست و مشروع استفاده شود جوانهایی که می خواهند راه درست را انتخاب کنند این راه فقط با ازدواج کردن حل می شود
نه اینکه دختر با دوست پسر خود و پسر با دوست دختر خود رابطه ای را به وجود آورند که در آن صورت این رابطه نامشروع گفته می شود و به ضرر دختر تمام می شود
جوانها باید عفاف را پیشه کنند و با آگاهی کامل به سوی این مسله پیش بروند و خود را به چاهی که شیطان در آن قرار دارد نیاندازند

-- فرشته ، May 2, 2007 در ساعت 10:35 PM

به نظر من سکس بد نیست اکر درست استفاده شود

-- ابراهیم ، May 4, 2007 در ساعت 10:35 PM

نميدانم چگونه مطالب را توصيف كنم ولي به خاطر چنين مطالبي چگونه ميتوانم خواهرم را آزاد بگذارم چگونه ميتوانم خواهرم را در چنين وضعيت تصور كنم چه برسد به اينكه بشنوم يا ببينم با پسری چنین رابطه ای دارد.
فقط میدانم در این میان پسر به لذت بی پایان خود کمی اضافه کرده و دختر به نابودی کشیده میشود .تازه اگه فاش بشه دیگه بدتر.
جالب است بدانید با این مطالب محدودیت دختران بیشتر میکند.

-- امید سلطانی ، May 8, 2007 در ساعت 10:35 PM