<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>شهرنوش پارسی‌پور</title>
      <link>http://zamaaneh.com/parsipur/</link>
	  <copyright>Copyright 2011</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section30_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Sat, 18 Dec 2010 23:53:55 +0000</lastBuildDate>

            <item>
         <title>عباس میلانی</title>
                  <description>«عباس میلانی»، متفکر قابل تاملی‌ست. او بسیار سختکوش است. آشنایی من با او به سالی بازگشت می‌کند که برای نخستین‌بار به آمریکا آمدم. میلانی در آن موقع استاد کالج نوتردام بود. او یکی از کسانی‌ست که همیشه نهایت لطف را به من داشته است. او را در زمانی دیدم که در آستانه‌ی بیماری روحی خود بودم. میلانی در آن موقع هنور با جین، همسرش ازدواج نکرده بود. آنها نامزد بودند و به خاطر می‌آورم که به اتفاق برای خوردن خوراک به رستوران «فض» رفتیم که یک رستوران ایرانی بسیار موفق در آمریکاست.

[[sound]]

در همین زمان بود که متن ماشین شده‌ی «عقل آبی» را به او دادم. در هنگام نوشتن این کتاب تا آستانه‌ی جنون رفته بودم و بازگشته بودم. متن را پیش از آن به کسی دیگری داده بودم که بخواند و او اغلب یادداشت‌های بی معنایی در کنار صفحات نوشته بود. هنگامی که از شهر آیوا به عباس میلانی زنگ زدم تا بدانم کتاب را خوانده است یا نه تاکید کرد که خوانده است و پرسید: کدام احمقی این یادداشت‌ها را نوشته؟ او بسیار از کتاب خوشش آمده بود. ناشر که در آمریکا زندگی می‌کرد به خواهش من از عباس میلانی خواست تا مقدمه‌ای بر این کتاب بنویسد که نوشت. این مقدمه زینت‌بخش چاپ پارسی کتاب شد.

بر این پندارم که «عقل آبی» رشته‌ی دوستی ما را محکم‌تر کرده است.

عباس میلانی مردی جدی‌ست. اغلب دیده‌ام که افراد این صفت را در او برنمی‌تابند. برخی نیز او را مدعی و مغرور می‌دانند. در حقیقت جامعه‌ی ما رشد به معنای تکیه برخود را برنمی‌تابد. جامعه‌ی ما هنوز جامعه‌ای قبیله‌ای‌ست و باور ندارد که شخصی می‌تواند با تکیه بر فضیلت‌های خود رشد کند. همه اغلب در جست‌وجوی پیدا کردن پارتی و حامی هستند، اما این واقعیتی‌ست که میلانی بر تاکیه برخود رشد کرده است. شاید هنگامی که ما با تکیه برخود رشد می‌کنیم دارای «من» می‌شویم. این «من» نه نشانه‌ای از غرور در خودش دارد و نه «مدعی»ست. بلکه من با «بنده» و حالت تبعی آن، «ما» فرق دارد. در جامعه‌ی ما باور این که می توان «من» بود کار مشکلی‌ست. پس عباس میلانی دارای یک «من» است و از این قرار در چشم برخی از مردم مغرور می‌نماید.

[[photow01]]

او نیز همانند بسیاری از متفکران جهان در آغاز کار چپ‌گرا بوده است، اما چنین به نظر می‌رسد که با توجه به شرایط جغرافیایی ایران به سرعت دریافته است که میان چپ‌گرایی، و طرفدار شوروی بودن فاصله‌ی عظیمی وجود دارد. بدبختی در جامعه‌ی ما اما همیشه این بوده که انحصار و به قول معروف مونوپولی اندیشه‌ی چپی در اختیار شوروی بوده است.

چنین به نظر می‌آید که انسان بدبخت ایرانی در آغاز رشد اندیشه‌ی کمونیستی و مارکسیستی چاره‌ای جز این نداشته است که شوروی را هم باید به عنوان ضمیمه‌ی اصلی کمونیسم برمی‌گزیده است. البته این واقعیتی‌ست که در آغاز تشکیل شوروی تقریباً تمامی کمونیست‌های جهان آن را باور داشتند، اما باز مسئله از نقطه نظر «حالت ایرانی» داستان قابل بحث و بررسی‌ست. آیا روشنفکر ایرانی، با وجود دانستن این نکته‌ی بدیهی که کشور دارای مرزی بسیار دراز با شوروی‌ست می‌توانسته در گزینش شوروی برحق باشد؟ یک داستان چینی قدیمی که برای دست انداختن کنفوسیوس که معتقد به سازش و گسترش آداب چینی در میان بربرها بود به خوبی وجه غیرعادی این مسئله را به نمایش می‌گذارد.

داستان چنین است: مرشد کونگ (کنفوسیوس) اژدهایان را بسیار دوست می‌داشت و همیشه آنها را نقاشی می‌کرد. خبر به اژدهای آسمانی رسید. او تصمیم گرفت به دیدار مرشد کونگ برود. اینک همین که اژدهای آسمانی با کر و فر و در حالی که آتش از دهانش بیرون می آمد به خانه‌ی مرشد وارد شد، مرشد در خانه‌اش را باز کرد و پا به فرار گذاشت. این داستان به خوبی حالت غیر عادی رابطه‌ی ایران با شوروی را نشان می‌دهد.

فرانسویان البته برحق بودند که شوروی را ستایش کنند، چون گرچه لشکرهای روسیه در سال ١٨١٤، پس از شکست دادن ناپلئون در خیابان‌های پاریس راهپیمایی کردند، اما فرانسه آنقدر دور از شوروی بود که بتواند مجذوب آن باشد. ایران برعکس تا می‌توانست باید از شوروی دوری می‌کرد. چون روشن است که اگر شوروی ها به خاک ایران وارد می‌شدند دیگر خروج آنها از کشور غیر ممکن بود.

مخالفان این نظریه ممکن است بگویند که خود چین شیفته‌ی شوروی بود و از آن کشور حمایت می‌کرد. در این‌جا البته این واقعیت رخ می‌نماید که چین آنقدر بزرگ و آنقدر پرجمعیت بود که ترسی از شوروی نداشته باشد. برعکس این شوروی بود که می‌توانست به شدت در قبال چین محتاط باشد.

البته هدف من در این‌جا بحث سیاسی نیست، بلکه صرفاً می‌خواهم حالت روحی آن بخش از چپ‌گرایان ایران را به تعریف آورم که به رغم تمایلات شدید سوسیالیستی، اما به دلیل داشتن دانش ژئوپولیتیکی، نه تنها به شدت از شوزوی فاصله می‌گرفتند، بلکه به همان شدت جذب نیروهای مقابل شوروی می‌شدند. بحث در این‌باره نیاز به مطالعه‌ی زیادی دارد، اما گروه قابل تاملی از جوانان ما جان خود را برسر این نوع آرمان‌گرایی‌ها از دست داده‌اند.

ایران در مقطع آغازین جمهوری اسلامی به آن حد از شکوفایی اندیشه رسیده بود که بتواند نیروی چپ مستقلی داشته باشد. ما بدبختانه شاهد اعدام سبعانه‌ی این نیروها بودیم، و امروز این پرسش به صورت جدی مطرح می‌شود که در میان کشورهای خارجی کدامیک بیشتر موافق اعدام و نابودی این حوانان بودند؟

بگذریم. عباس میلانی جزو آن دسته و گروهی بود که کمپ مقابل شوروی را برگزید. او هرگز این را از کسی پنهان نکرده است. من البته هرگز با عباس میلانی وارد بحث سیاسی نشده‌ام. گفت‌وگوهای ما همیشه در محور ادبیات و مسائل اجتماعی بوده است، اما همیشه شاهد بوده‌ام که او هرکسی را که در تعالی ایران می‌کوشد تحسین می‌کند. در عین حال وقت او همیشه میان آموزاندن و نوشتن بخش می‌شود.

تالیفات قابل ملاحظه‌ی او بر روشن‌تر کردن وضعیت سیاسی ایران تکیه دارد. کتابی که او درباره‌ی هویدا نوشت بسیار روشنگرانه بود. در حال حاضر مشغول خواندن کتاب دیگری از او هستم که «شاه» نام دارد. هنوز در آغاز این کتاب هستم، اما متوجه می‌شوم که تلاش او این است که بی‌طرف باشد. در آینده‌ی نزدیک برنامه ای به بررسی این کتاب اختصاص داده خواهد شد.

عباس میلانی از سیگار متنفر است. مشروب را در حد بسیار متعادل می‌نوشد. علاقه‌ی چندانی به معاشرت ندارد، اما همیشه در برنامه‌هایی که ایرانیان مورد علاقه‌ی او شرکت دارند حاضر می‌شود. او به عنوان استاد دانشگاه استانفورد به‌طور مرتب از ایرانیان با استعداد دعوت می‌کند تا برنامه‌ای در این دانشگاه داشته باشند.

کمتر پیش می‌آید که کسی را فراموش بکند. به همین ترتیب است که من اغلب او را می‌بینم، چون نمی‌توانم امتیاز دیدن ایرانیان با استعداد را از دست بدهم. او در عین حال به یک کارشناس مسائل ایران تبدیل شده است و نظریاتش حامل ارزش تلقی شده. این بسیار خوب است. تا همین اواخر همیشه خارجیان بودند که درباره‌ی مسائل ایران حرف می‌زدند و نفوذ خود را به کار می‌انداختند.

اینک در مقطعی هستیم که ایرانی‌تباران خود به میدان آمده‌اند. امریکا بستر خوبی برای رشد این دسته از ایرانی‌هاست، چرا که قوانین ژئوپولیتیکی براین مدار می‌چرخند که اگر طرفدار آمریکا هستید این الزاماً نمی‌تواند به نفی ایران منجر شود. دو کشور منافع مشترک ژئوپولیتیکی زیادی دارند. عباس میلانی ثابت می‌کند که یک امریکایی خوب است و در این کار تظاهری ندارد.

از بد حادثه نیست که در امریکا زندگی می‌کند، بلکه این کشور را انتخاب کرده است. او در عین حال رویای ایرانی خود را در سر می‌پروراند و بیشتر وقتش صرف مطالعه در همین زمینه می‌شود. کار تحقیقاتی او با اسلوب و به دقت انجام می‌شود و هیچکس نمی‌تواند منکر این باشد که این نوع مطالعه به نفع ایران است. این هم نکته‌ی روشنی‌ست که به قول داریوش آشوری می‌توان دور از کشور زندگی کرد و برای کشور کار کرد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_448.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_448.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 18 Dec 2010 23:53:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ایران آینده، ایران امروز از نگاه سه اندیشمند</title>
                  <description>شهرداد میرزایی، متولد سال ١٣٤٥ در نشستی در جزیره‌ی کیش سه تن از متخصصان ایرانی را به بحث درباره‌ی ایران آینده و ایران امروز دعوت کرده است.

[[sound]]

شخصیت‌ها عبارتند از: حسن عشایری، متولد ١٣٢٠، دارای مدرک دکتری در رشته‌ی مغز و اعصاب از دانشگاه فرایبورگ آلمان، و استاد دانشگاه علوم پزشکی ایران. موسا غنی‌نژاد، دارای مدرک دکتری در رشته‌ی اقتصاد توسعه از دانشگاه سوربن، و رضا منصوری دارای دکترای نجوم از دانشگاه وین و مدیر مسئول مجله‌ی «نجوم و فیزیک».

نتیجه‌ی این گفت‌وگوها که به نظر می‌رسد به صورت ضبط آوایی بوده، در کتابی به نام «ایران» گرد آمده است. البته در خواندن کتاب متوجه می‌شویم که به احتمال قوی این استادان جدا از یکدیگر در این نشست شرکت کرده‌اند و به پرسش‌های مشترکی پاسخ گفته‌اند. چون در پاسخ به پرسش‌ها هیچ نوع گفتمانی رخ نمی‌دهد. این هم ممکن است که هرسه استاد در نشست حضور داشته‌اند، منتهی شرط بر این بوده که صرفا به پرسش‌ها پاسخ بدهند.

کتاب به دو گفتار تقسیم شده. گفتار نخست در زیر عنوان «ایران امروز» طبقه‌بندی شده، و گفتار دوم «ایران آینده» نام گرفته است. در خواندن متوجه می‌شویم که هرسه استاد در آغاز بیشتر کلی‌گویی می‌کنند. دلیل این کلی‌گویی بسیار روشن است. هرسه استاد در پاسخگویی می‌کوشند از جمهوری اسلامی نامی در میان نیاورند. طبیعی‌ست که آنان در عین حال بر این امر پافشاری دارند تا از دین و مذهب نیز سخنی به میان نیاورند. از آن‌جایی که بحث از ایران بدون ورود به این مسائل در عمل غیر ممکن است، در نتیجه در آغاز گفت‌وگو رودررو با پاسخ‌هایی هستیم که دچار ابهام هستند.

کتاب در برگیرنده‌ی بخش‌هایی‌ست که به مسائل مختلف می‌پردازد. نخستین بخش زیر عنوان کلی «توسعه و مصادیق آن» هجده عنوان مختلف را در بر می‌گیرد. بخش دوم زیر عنوان «نماهایی از ایران» دربرگیرنده‌ی بیست و سه عنوان مختلف است. بخش سوم «قوت‌ها و فرصت‌های ایران» نام گرفته و یازده عنوان مختلف را دربر می‌گیرد. در بخش «مانع‌ها و تهدیدها» رودررو با بیست و هفت عنوان هستیم.

گفتار دوم: «ایران آینده»، بخش‌های «برنامه»، «سرمایه»، «نیروی انسانی»، «ساختار مدیریت و دولت» و «فرهنگ و رفتارهای اجتماعی» را دربر می‌گیرد.

هرسه استاد کوشش دارند تا جایی که امکان دارد با ذهن باز با مسائل برخورد کنند، اما همان‌طور که گفتم، به دلیل مسئله‌ی تقیه مسائل اغلب در کلیت خود مطرح می‌شوند.

دکتر عشایری در پاسخ به پرسش «چگونه کشور توسعه یافته را تعریف می‌کنید؟» می‌گوید: «رفتار تابعی از محرک‌هاست. توسعه‌یافتگی دارا بودن توانایی تحریک‌پذیری، تحلیل محرک‌ها، هم چنین پاسخ مناسب به این محرک‌ها در سطح زیستی، روانی و اجتماعی‌ست. دنیا پر از پرسش‌ها و راهکارهاست. ما باید توان داشته باشیم که بتوانیم خوب تحلیل کنیم. این خوب تحلیل کردن، علم و پژوهش لازم دارد و تحلیل، نه انتقال نظرهای خاص قرون وسطایی. تحلیل و واکنش متناسب به این تحلیل لازم است. در این اتاق اگر هوا گرم شود، سیستم عصبی بنده باید تعریق راه بیاندازد و اگر سرد باشد بایستی من بلرزم. بنابراین تعادل زیستی من در گرو گیرنده‌هایی است که بتوانند واکنش نشان دهند.»

از این پاسخ می‌توانیم ساختار این کتاب را دریابیم. گرچه هر سه استاد با علاقه‌مندی پاسخ پرسش‌ها را می‌دهند، اما مبنای رویارویی آنها با واقعیت در این گفتمان ضعیف است. چنین به نظر می‌رسد که شرکت‌کنندگان در بحث بیشتر از آن که به طور مستقیم به پرسش‌ها پاسخ دهند آنها را دور می‌زنند.

در ادامه‌ی همین بحث، و در پی طرح پرسش: «در این صورت آن جامعه چه ویژگی‌های مثبتی خواهد داشت؟» دکتر منصوری می‌گوید: «ویژگی‌ای که آقای دکتر غنی‌نژاد نقل کردند گسترش امکان انتخاب بود. آن تعریفی که من کردم شاید به این منجر شود که ما توسعه را به معنای گسترش امکان تحقق خلاقیت‌ها تعریف کنیم. جامعه‌ای که امکان تحقق خلاقیت انسان‌ها را داشته باشد جامعه‌ای توسعه یافته است. همان جامعه‌ای که توان حل مسائل خودش را دارد. این با گسترش امکان انتخاب افراد فرق می‌کند. هنگامی که به کشور خودمان نگاه می‌کنم مشکل عمده‌ای که می‌بینم این است که مردم، جوانان ما و نسلی که شروع می‌کند به بزرگ شدن، قبل از این که افسرده شود و از جامعه کنار برود، انواع و اقسام توانایی‌ها را دارد. ولی برای تحقق و شناخت خلاقیت‌هایش کمتر راهی پیدا می‌کند. اصلاً امکان تحقق به او نمی‌دهیم و توان دادن این امکان را به او نداریم. زمانی کشوری است مانند کشورهای کمونیستی که بی‌واسطه خلاقیت را کور می‌کنند، اما کشوری مانند ما اصلاً امکان تحققش را ندارد و نمی‌تواند این امکان را به افرادش بدهد.»

بالاخره دکتر غنی‌نژاد در پاسخ به این پرسش که «به نظر می‌رسد دیدگاه آقای دکتر غنی‌نژاد از توسعه بیشتر دیدگاه حداقلی‌ست، ولی دیدگاه شما حداکثری است.» می‌گوید: «من با تعریفی که شد مخالف نیستم، منتهی این تعریف خیلی کلی است. هنگامی که می‌گویید برآورده کردن نیازهای انسان، آن وقت برای من پرسش‌های دیگری مطرح می‌شود. به‌خصوص هنگامی که گفته شود ایران نهصدسال پیش توسعه یافته بود و می‌توانست نیازهایش را برطرف کند، ابهام بیشتر می‌شود. من توسعه را علاوه برآن چیزی که به صورت آرمانی یا علمی تعریف می‌کنیم یک واقعیت بیرونی هم می‌دانم. این واقعیت بیرونی برحسب ذائقه‌ی اهل اقتصاد خیلی روشن و ملموس است. برای این که بحث را به عالم نظری نبریم و مشخص‌ترش کنیم می‌گوییم میانگین عمر انسان‌ها، یا امید به زندگی انسان‌ها تا دویست‌سال قبل به طور کلی در دنیا کمتر از بیست و پنج سال بود. ایران نهصدسال قبل وضعی بهتر از این نداشت؛ یعنی ایران از نظر توسعه‌ای که ما الان تعریف می‌کنیم جامعه‌ای فقیر بود. امید به زندگی به این معنا بوده است که پدر و مادری که ده فرزند داشتند، حداقل از پس هشت کودکی که از دست می‌رفت یک دوتا از آنها زنده بماند. از آن نفرات باقی‌مانده هم اگر میانگین بگیریم، تعداد بسیار اندکی به مراحل رشد واقعی- از نظر فیزیولوژیکی، نه حتی فرهنگی- می‌رسید. بنابراین من نمی‌توانم بپذیرم که از نظر اقتصادی ایران نهصدسال قبل یا هیچ جامعه ای در همان زمان توسعه یافته بوده، بله، تمدن داشته، ولی توسعه یافته نبوده.»

سه بخشی که آمد روش گفتاری سه استاد را ویژگی می‌بخشد، اما این مختصر جایی برای گسترش بحث درباره‌ی این کتاب را ندارد، زیرا که مباحث بسیار زیادی در این ١٩٢ برگ فراهم آمده. سه استاد پس از بحث درباره‌ی ایران امروز و مشکلات آن به ایران آینده می‌پردازند و نقطه نظریات خود را بیان می‌دارند. هرسه‌ی آنها بر علم‌گرایی تاکید بسیار دارند. در اواخر کتاب حالت تقیه تا حد زیادی فروکش می‌کند و انتقاد سازنده جای آن را می‌گیرد. آنان بر این امر که برنامه‌ریزی انسان از مهد کودک آغاز می‌شود تاکید دارند، و در مسئله‌ی مولد بودن دانشگاه‌های ایران تردید نشان می‌دهند. خواندن این کتاب را به همه توصیه می‌کنم. این استادان می‌کوشند مسائل ایران را از زاویه‌های مختلفی در معرض نمایش بگذارند. از آن جایی که سه استاد سه نقطه نظرگاه متفاوت دارند کتاب غنای بیشتری پیدا کرده است. در این کتاب بر علم‌گرایی و استفاده از روش‌های تجربی تاکید زیادی شده است. باید سپاسگزار خانم شهرداد میرزایی باشیم که امکان این گفتمان را فراهم آورده است و گفتنی‌ست که مکان گفت‌وگو جزیره‌ی کیش بوده است.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_447.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_447.html</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 15 Dec 2010 23:50:32 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شیرین نشاط </title>
                  <description>«شیرین نشاط» یکی از شخصیت‌های استثنایی است که در طول عمر خود با آنها برخورده‌ام. او مهربان، صمیمی، هنرمند به معنای واقعی واژه و در عین حال شخصیتی قوی است. قدرت او از نوعی کاملاً زنانه است. هرگز ندیده‌ام که اقتدار مردانه از خود نشان دهد. در عوض با صمیمیت و فروتنی کار خود را پیش می‌برد.

[[sound]]

نخستین‌بار که نام شیرین نشاط در ذهنم جای گرفت به یمن دیدن شماری از عکس‌های او بود. عکس‌هایی استثنایی و بسیار زیبا و با معنا. بعدها متوجه شدم که او هرگز عکاسی نمی‌کند، بلکه طراح عکس است. عکاسان برمبنای طرحی که او می‌ریزد عکس می‌گیرند. این کار بیشتر از آن که بتوان فکرش را کرد مشکل است. در عمل نیز عکاسان محدودی هستند که با شیرین نشاط همکاری می‌کنند.

بعد اما شیرین را در جشنواره‌ی فیلم سانفرانسیسکو دیدم. بخشی از فیلم‌هایی را که او تولید کرده در معرض نمایش گذاشته بودند. البته کسانی که با کارهای او آشنا هستند می‌دانند که اصل کار باید در موزه‌ها و یا نمایشگاه‌های اختصاصی مورد بازدید قرار گیرد. به‌طور معمول از دو پرده و یا بیشتر استفاده می‌شود و به این ترتیب مفاهیم گسترده‌تری را عرضه می‌کند.

نمایش این برنامه‌های ویژه در سینما از اصالت آنها می‌کاهد. با این حال هنگامی که برای نخستین بار آنها را در سینما دیدم به راستی یکه خوردم. فیلم کوتاه آشوب یا اغتشاش Turbulence یکی از این فیلم‌ها بود. در دو تالار متفاوت مرد و زن وارد صحنه می‌شوند. مرد در برابر دوستدارانش که همه مرد هستند قرار می‌گیرد و آواز رسایی می‌خواند و مورد تشویق قرار می‌گیرد. زن در برابر صحنه‌ی خالی ایستاده است و آواز گنگی را می‌خواند.

رویارویی این دو صحنه‌ی آوازخوانی فضایی ایجاد می‌کند که تمامیت انقلاب اسلامی را به نمایش می‌گذارد، بی آن که کوچک‌ترین وجهی از سیاست و مسائل سیاسی در فیلم مطرح شود. این فیلم کوتاه که جوایز بزرگ سینمایی را به خود اختصاص داده است یکی از شاهکارهای شیرین نشاط محسوب می‌شود.

حالا یاد آخرین سفرم به نیویورک می‌افتم. در خانه‌ی شیرین بودیم و او فیلمی را نشان داد که در یکی از کشورهای آسیای جنوب غربی گرفته است. فیلم درباره‌ی زنان و مردان پیر است که طی مراسمی دست‌جمعی برای یکدیگر آوازهای عاشقانه می‌خوانند. تماشای آن هم چشم‌نواز و هم گوش‌نواز بود.

اما شیرین هنگامی که تصمیم گرفت کتاب «زنان بدون مردان» را فیلم کند دوستی ما عمیق‌تر شد. پیش از این فیلم فیلمی به نام «طوبی در مکزیک» گرفته بود. در این فیلم زنی درخت می‌شود. هیجان شیرین در مکزیک، هنگامی که مجسمه‌ی مریم عذرا را در تنه‌ی درختی دیده بود از حد گذشته بود. این فیلم نیز از شاهکارهای شیرین است.

در هنگام فیلمبرداری «زنان بدون مردان» در مراکش بود که با طرز کار شیرین آشنا شدم. حداقل پنج‌بار را به خاطر می‌آورم که کار را متوقف کرد تا برود و یک صندلی برای من بیاورد. این شیرین نشاط بود که زمین را جارو می‌کرد، یا با دستش خاک می‌کند و یا مراقب بود تا آبریز هیشه پاکیزه باشد. او کارش را به تمامی و از هر جهت کامل عرضه می‌کند. هرگز لبخند از لبان او محو نمی‌شود و هرگز به این فکر نمی‌کند که مردم درباره‌ی او چه می‌گویند. با آن که بسیار ظریف و شکننده است اما از انجام هیچ کار سختی ابا ندارد. صبور هم هست. چیدمان صحنه‌های فیلمبرداری او بسیار پرکار است. معمولاً خودش پابه‌پای طراح صحنه کار می‌کند. گرچه یک آمریکایی تمام عیار است اما ایران را عاشقانه دوست دارد.

جنبه‌ی دیگری که در شخصیت او مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد توان و انرژی سرشار اوست. شیرین نشاط که بسیار لاغر است بسیار هم کم خوراک می‌خورد. برطبق گفته‌ی خودش در مقطعی از زندگی‌اش دچار حالت آنورکسی بوده. این یعنی بیماری کم‌خوراکی. بیمار آنقدر خوراک نمی‌خورد تا به نحوی بمیرد. شیرین از این بیماری نجات پیدا کرده، اما همچنان کم‌خوراک است. با این حال چنان با شتاب کار می‌کند که انسان را به شگفتی می‌آورد.

خواب او نیز به همین نسبت اندک است. بارها که در خانه‌اش بوده‌ام نیمه‌شب از خواب برمی‌خیزد تا ایمیل‌هایش را بخواند و پاسخ بدهد. او در عین حال دائم در سفر است. به تمامی تلفن‌هایش با دقت پاسخ می‌گوید و پای تلفن همیشه با حالتی از خنده که بسیار دلپذیر است سلام می‌گوید. پسرش را بسیار دوست می‌دارد و با شجاع، همراه زندگی‌اش بسیار مهربان است.

با این حال هرگز پیش نمی‌آید که کسی بتواند شیرین نشاط را گول بزند. بسیاری از افراد ممکن است دچار این توهم باشند که شیرین موجود ساده‌ای‌ست، که هست، اما همیشه و به موقع در برابر مدعی می‌ایستد و بی آن که کوچک‌ترین کار بی‌ادبانه‌ای از او سر بزند از حق خودش دفاع می‌کند.

در جریان جنبش سبز ما در نیویورک کنار یکدیگر قرار گرفته بودیم. آن‌جا به دعوت اکبر گنجی در اعتصاب خوراک شرکت کرده بودیم. بخشی از برنامه را شیرین اداره می‌کرد و بسیار خوب اداره می‌کرد. بنا نبود شب‌ها در محل اعتصاب بخوابیم. من به خانه‌ی شیرین می‌رفتم. متوجه بودم که او با علاقه‌مندی زیادی مسائل ایران را تعقیب می‌کند. در آن موقع به شوخی این بحث پیش می‌آمد که حالا که در خانه هستیم در اعتصاب تقلب کنیم. فکر خنده‌داری بود، اما مطمئن هستم که من و شجاع تا به آخر نهی خوراک‌خوری را رعایت کردیم.

شش‌ماه بعد اما دوباره در جشنواره‌ی ونیز یکدیگر را دیدیم. فیلم «زنان بدون مردان» پس از شش سال به پایان رسیده بود. بنا به خواست شیرین ما باید یا پیراهن سبز می‌پوشیدیم و یا سیاه، که مزین به شالی سبز باشد. هنگام نمایش فیلم دسته‌ی ایرانی‌ها که به تالار سینما وارد می‌شدند جلوه‌ی ویژه‌ای داشتند. پس از نمایش فیلم مردم به شدت ما را تشویق کردند. آنها درست به مدت هفت دقیقه دست زدند. به راستی نمی‌دانستم چه باید بکنم. ما هم به نوبه‌ی خود برای مردم دست زدیم.

مدت اقامت در ونیز سه روز بود و در بامداد روز سوم من و شیرین و شجاع به تورنتو پرواز کردیم، چون فیلم در جشنواره‌ی تورنتو به نمایش گذاشته می‌شد، اما در همان روز که رسیدیم از ونیز تلفن کردند. به شیرین اطلاع داده شد که جایزه‌ی دوم را گرفته است. آنها باید به ونیز بازگشت می‌کردند. گرچه من در تورنتو تنها شده بودم، اما بسیار برای شیرین خوشحال بودم.

البته این شادمانی به من هم تعلق داشت، اما بیشتر برای او شاد بودم. درست شش‌سال زحمت کشیده بود تا این فیلم را بسازد. این حقیقتی است که اگر اراده‌ی ابریشمین شیرین نبود این فیلم هرگز به پایان نمی‌رسید. اجرای یک اثر ایرانی در خارج از کشور با این تلاش که فضایی شبیه به ایران را بازسازی کند کار بسیار سختی است. البته بعد شاهد بودم که عده‌ای به او تازیده بودند. شخصی نوشته بود درخت‌های نخل باغی که در کرج قرار دارد چقدر مضحک است.

این شخصیت توجه نکرده بود که مراکش نزدیک‌ترین شباهت را به ایران دارد. به‌طور کلی بازسازی واقعیت می‌تواند اشکال مختلفی داشته باشد. برحسب اندیشه‌ی «فاصله‌گذاری» برتولت برشت، می‌توان هرچیزی را به جای هرچیزی نماد قرار داد. این اصل که از تعزیه‌ی ایرانی ملهم است باعث می‌شود که ما یک کاسه آب را رود فرات فرض کنیم. مردان می‌توانند در نقش زن بازی کنند و اسبی چوبین می‌تواند جای اسب حقیقی را بگیرد. کسی می‌تواند بگوید شیر است و در نقش شیر پدیدار شود.

به هرحال این جرم بزرگی نیست اگر که در باغی در کرج درخت نخل ظاهر شود. هنرپیشگان فیلم اغلب فارسی نمی‌دانستند و این در شکل‌گیری فیلمنامه‌ی شفاهی نقش مهمی داشته است. خود من در فیلم با هنرپیشگانی فارسی حرف می‌زدم که قادر نبودند پاسخ مرا بدهند.

شیرین جایزه‌ی دوم فستیوال ونیز را گرفت و می‌شود گفت خستگی شش‌سال کار از تنش درآمد. در طی یک سال گذشته نیز دائم در سفر بود. من بازهم از شیرین نشاط خواهم نوشت که شخصیتی‌ست که شنیدن درباره‌ی او لذت‌بخش است.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_446.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_446.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 11 Dec 2010 23:30:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرگ دیگر کارولا</title>
                  <description><![CDATA[«محمود فلکی»، نویسنده‌ی ایرانی مقیم آلمان، در خرداد سال ١٣٣٠ در شهر رامسر به دنیا آمده است. او در آغاز دهه‌ی ۵۰ با چاپ شعر در نشریات «فردوسی» و «نگین» کار ادبی خود را آغاز می‌کند. سپس تحصیلاتش را در رشته‌ی شیمی و کتابداری به پایان می‌رساند و در سال ١٣٦٢ به آلمان مهاجرت می‌کند. کار ادبی او در آلمان با موفقیت توام بوده است و رمان او به نام «سایه‌ها» به آلمانی منتشر شده و در زمان کوتاهی به چاپ دوم رسیده است.

[[sound]]

او در سال‌های میانی دهه‌ی ۷۰ شمسی سردبیر «سنجش»، گاهنامه‌ی نقد و تئوری ادبی و بررسی کتاب در آلمان بوده است. او در مجموع بیست و یک کتاب منتشر کرده است. از میان کتاب‌های او می‌توان از «داس بر پیکر گندم»، «انسان»، «آرزوی برنیامده»، «زمزمه‌های کم»، «بربال لحظه‌ها» و «واژگان تاریک» در شعر، و «پرواز در چاه»، «خیابان طولانی»، «داستان‌های غربت» و «سایه‌ها» در نثر نام برد. کتابی که مورد بحث و گفت‌وگوی ما قرار دارد «مرگ دیگر کارولا»ست.

محمود فلکی در «مرگ دیگر کارولا» نشان می‌دهد که به ادبیات پلیسی- جنایی، از نوع روانکاوانه علاقه‌مند است. در این کتاب با نویسنده‌ای روبه‌رو هستیم که دو نکته را به خوبی روشن می‌کند: نخست آن که نویسنده‌ی خوبی است؛ دوم آن‌که این توان را دارد که داستان بین‌المللی بنویسد و در همان حال ایرانی باقی بماند.

«مرگ دیگر کارولا» موضوعی تکراری ندارد. پی‌رنگ آن از ویژگی‌های قابل تاملی برخوردار است. 
بهروز پناهی، ایرانی پناهنده در آلمان که دکانی را اداره می‌کند، عاشق کارولا کاندینسکی شده است. کارولا، خریدار سیگار و روزنامه از دکان اوست و هربار که مِی‌آید حسی آبی‌رنگ را با خود به همراه می‌آورد.

اندیشه درباره‌ی کارولای دست‌نیافتنی، بهروز را به گذشته‌اش بازمی‌گرداند. او در این گذشته بیشتر بخش خاطرات جنسی و عاطفی‌اش را مرور می‌کند. اغلب به یاد زمانی است که دیوانه‌وار کاملیا را دوست می‌داشته است. داستان از هامبورگ خارج می‌شود تا در رامسر در ایران شاهد عشق دختر و پسری نسبت به یکدیگر باشد.

بخش ایرانی کاملاً ایرانی‌ست. دختر و پسری یکدیگر را دوست دارند و خانواده‌ی دختر این حادثه را برنمی‌تابند، اما دامنه‌ی عشق به تهران کشانده می‌شود و عاشق و معشوق پس از اردواج دختر دوباره یکدیگر را می‌یابند. تمامی این بخش‌ها بسیار خوب بیان شده است. بهروز که دچار رویاهای بسیار قابل تفسیری‌ست تکه تکه خاطرات خود را شرح می‌دهد. به بخشی از کتاب توجه کنید:

«ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه‌ی صبح جمعه ٢٣ مه ١٩٩٧ مثل همیشه با همین خواب بیدار شد تا خود را برای کاری آماده کند که اصلاً آمادگی‌اش را نداشت. این‌بار اما در خواب به جای کودکی‌اش، خودش روی صندلی نشسته بود و به او نگاه می‌کرد. صندلی دختر خالی بود. زن اما آنجا صندلی را پر کرده بود، در پیراهنی سیاه با گل‌های ریز، ریز سفید یا نارنجی.<br>مثل همیشه زنگ ساعت او را از روشنائی روز متنفر کرد که با سماجت به خوابش تجاوز کرده بود. به جای خالی زن نگاه کرد که هفت سال در همین رختخواب به او چسبیده بود: "هفت سال."»

اما برش داستان هنگامی پیچیده‌تر می‌شود که متوجه شویم بهروز یا فقط یک شخصیت است که نویسنده‌ای به نام سهراب دارد او را خلق می‌کند، و یا شخصیتی‌ست حقیقی که سهراب دارد زندگی‌اش را می‌نویسد. از این رو کتاب گاهی از دید دانای کل و گاهی از دید اول شخص روایت می‌شود. نویسنده و شخصیت اختراعی او آنقدر به هم چسبیده هستند که اغلب با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند و گاهی نیز چنین به نظر می‌رسد که بهروز حقیقی در جای من نخست حرف می‌زند و بهروز شخصیت از دید دانای کل روایت می‌شود. هرچه هست بهروز شخصیت قابل تاملی‌ست. او یک روشنفکر فطری‌ست. دارای نگرشی چند بعدی و نسبت به خود صادق است. آنات زندگی‌اش را به خوبی روایت و عریان می‌کند. در نتیجه دیگری را به جای خودش مقصر نمی‌داند. او به نحوی به وصال کاملیا می‌رسد که خواننده را به خنده و بیدرنگ به فکر فرو می‌برد. مردی‌ست که از مفهوم «خرده‌پا» فاصله‌ی زیادی دارد. می‌تواند خطر کند و خربزه را که می‌خورد پای لرزش می‌نشیند. فرار او و کاملیا از ایران از نکات در یاد ماندنی کتاب است. در اینجا به نحوه‌ی برخورد دوباره‌ی کاملیا و بهروز در تهران توجه کنید:

«در یک روز بهاری، پشت ویترین کتابفروشی امیرکبیر به کتابها نگاه می‌کند. عکس زنی پشت جلد یکی از کتاب‌ها او را به یاد کاملیا می‌اندازد. به عکس خیره می‌شود. عکس بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و شیشه ویترین را پر می‌کند. عکس روی جلد کتاب تمام رخ یک زن را نشان می‌دهد، ولی روی شیشه نیمرخ کاملیاست که دارد با زنی دیگر حرف می‌زند. همچنان به تصویر کاملیا و زن دیگر که روبروی هم ایستاده‌اند نگاه می‌کند. جرئت نمی‌کند سرش را برگرداند. می‌ترسد تصویر محو شود، اما او هنوز سرش را برنگردانده، تصویر کاملیا ناپدید می‌شود و تصویرهای عابران درهم رونده جایش را می‌گیرند. سرش را برمی‌گرداند. کاملیا از زن جدا شده به تنهایی در حرکت است. پشت سرش به راه می‌افتد. هنوز باور نمی‌کند خودش باشد. بوهای عابران مانع از تشخیص بوی کاملیا می‌شود. موهای خرمایی‌اش را از پشت بسته است. حالا تنها یک متر با او فاصله دارد و حرکت اندام او را در کوچک‌ترین پیچ و خمش می‌نوشد. همان حرکت دلپذیری را دارد که دویست و هفتاد صبح آن را پس از رد شدن از کنارش پاییده بود. بلند می‌گوید: "کاملیا!" ...»

در بیان محمود فلکی صداقتی وجود دارد که منجر به خلق ادبیات ناب می‌شود. در عین حال ارتباط مرد و زن در این اثر مبنایی ارگانیک دارد و زنده است. بخش قابل تامل کتاب شرح عشق شدید جنسی به کاملیاست، اما این ارتباط قطع می‌شود چون کاملیا حال قال بهروز را درک نمی‌کند، گرچه صحنه‌ای که شرح می‌شود هر مادری را نگران می‌کند.

بهروز حالا درگیر کارولا شده است. هدف او این است که کارولا را در زندگی‌اش جاودانه کند. از اینجا به بعد رمان در پیچ روان‌شناختی خود فرو می‌رود. این که بهروز خود را نویسنده جا می‌زند تا کارولا را به خود جلب کند، و این که تا آخر مشخص نمی‌شود او یک شخصیت است یا انسان حقیقی باعث می‌شود تا برش نهایی کتاب هیجان‌انگیز باقی بماند. بهروز هر بامداد جمعه در برابر دکانش خون می‌بیند. همیشه اندکی پیش از آمدن کارولا. او کشف می‌کند که اشیای دکه- دکانش در دل شب زنده می‌شوند و زندگی می‌کنند. در حقیقت این خونریزی نشانه‌ای از همین زندگی چیزهاست. گویا این پندار کشامدگی پیدا می‌کند و در کارولا بازتاب می‌یابد. کارولا رمان سهراب را می‌خواند و دچار اضطراب می‌شود. از اینجا رمان دیگر در مرز تخیل محض زندگی می‌کند.

به محمود فلکی بابت نوشتن این رمان تبریک می‌گویم. من قصد نداشتم پی‌رنگ این داستان را در این‌جا باز کنم و البته برعهده‌ی خواننده است که خود به ملاقات کتاب برود. این مقال را با بخش دیگری از این رمان به پایان می‌برم.

«پس از هر دیدار تمام جزئیات را برای سهراب تعریف می‌کردم که او آنها را به شیوه‌ی خودش و با خیالپردازی‌هایش نوشته است و من دیگر آنها را تکرار نمی‌کنم. حالا فکر می‌کنم نکاتی را که به من دیکته کرد تا با کارولا در میان بگذارم، بیشتر خودش می‌خواست پیشرفت رابطه‌ی ما را مطابق میل خودش، یعنی آن جور که باید داستانش پیش می‌رفت، تنظیم کند. او به من گفته بود که بگویم زن ندارم. می‌گفت اگر بفهمد متاهل هستی ممکن است دیگر نخواهد رابطه‌اش را با من ادامه دهد. البته خودم هم این‌جوری راضی بودم. فرشته را دیگر زن خود نمی‌دانستم. چیزی بین ما نبود که اسمش را زندگی مشترک بگذارم. به خاطر این که در یک خانه‌ی مشترک زندگی می‌کردیم، دلیل نمی‌شد که جان‌های مشترک هم داشته باشیم. از بس "زیر یک سقف" زندگی کرده بودیم متوجه نمی‌شدیم که سقف روز به روز پایین و پایین‌تر می‌آید و کم‌کم هردوی ما را زیر آوارش نابود می‌کند. مثل این که با کوتاهی سقف، به نابودی خو گرفته بودیم. اما با دیدن کارولا احساس می‌کردم سقف بلندی بالای سر من است. نه، سقف نبود، همه‌اش آسمان بود. بی‌انتها و پرستاره. ستاره‌هایی که تازه متولد شده بودند. اما رفتار کارولا و تفاوتی که بین ستاره‌ها قائل می‌شد، نمی‌گذاشت ستاره‌ها بدرخشند. دوست نداشتم فقط حرف بزنیم. دلم می‌خواست گاهی که دست‌های ظریفش روی میز می‌نشست، کف دستم بر پشت آنها بلغزد...»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_445.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_445.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 08 Dec 2010 19:06:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«اسماعیل خویی» </title>
                  <description>«اسماعیل خویی» را سال‌هاست که می‌شناسم. ما در زمانی معاشرت می‌کردیم که «خویی» تازه از سفر خارج بازگشته بود. نخستین همسرش «فرانکا»، یک بانوی بسیار خوب ایتالیایی بود. آنها دو بچه داشتند؛ یک پسر و یک دختر.«فرانکا»، پارسی را بسیار خوب حرف می‌زد. زنی بود آرام و صبور و بساز. «خویی» را بسیار دوست می‌داشت و نگران و مراقب سلامتی او بود. تا آن‌جایی که خاطره‌ام یاری می‌کند «خویی» در دانشگاه درس می‌داد. از نوع شاعرانی بود که معاشرت را بسیار دوست داشتند. اغلب می‌شد «خویی» را در بار مرمر و یا رستوران‌های پاتوق روشنفکران ملاقات کرد.

[[sound]]

در مقطعی از این دوستی بنا را براین گذاشتیم که یک شرکت انتشاراتی درست کنیم. بنیانگزاران این شرکت انتشاراتی پنج نفر بودند: «اسماعیل خویی»، «فرانکا»، «ناصر تقوایی»، من و «علی نراقی». بنا شد در ماه هرکدام مبلغ صد تومان پرداخت کنیم. نام انتشارات را «شب» گذاشتیم.نخستین و آخرین کتابی که چاپ کردیم مجموعه داستانی از «علی نراقی» بود. حالا هرچه فکر می کنم نام این مجموعه به ذهنم نمی‌آید. شاید نامش «شبح خیس می‌خورد» بود.

مهندس «علی نراقی»، مرد بسیار خوبی بود از دوستان مشترک همه‌ی ما. من روزی جداگانه از او خواهم نوشت، اما تا جایی که به این‌جا مربوط می‌شود باید بگویم که «علی نراقی» تمامی کارهای مربوط به چاپ کتابش را خودش انجام داد. بعدها اما امکان پرداخت پول نبود و چون من داشتم از «ناصر» جدا می شدم و «خویی» نیز در حال جدا شدن از «فرانکا» بود کار نشر کتاب ما متوقف شد.

«خویی» شاعری حساس و دل نازک بود. چنین به نظر می‌رسید که به جنبش چپ ایران علاقه‌مند است. می‌شد که حرف‌های سیاسی بزند. به خوردن مشروب، به ویژه ودکا علاقه‌ی زیادی داشت. این مسئله «فرانکا» را بسیار نگران می‌کرد.

«خویی»، خراسانی بود و روح و حس خراسان را با خودش داشت. سنت ادبی خراسان به زمان‌های بسیار دور بازگشت می کند. می‌توان گفت که خراسانی‌ها در زمینه‌ی ادبیات از خود راضی هستند. البته روشن است کسی که نام‌هایی همانند «فردوسی» و «رودکی» را در بایگانی ذهن خود داشته باشد از خودراضی هم می‌شود. البته «خویی» گرچه به این مجموعه‌ی غنی افتخار می‌کرد اما از خود راضی نبود.

شب‌های زیادی را به خاطر می‌آورم که پس از ساعت‌ها معاشرت در بار مرمر و یا بارهای دیگر بعد به کله‌پاچه‌فروشی‌های خیابان امیریه می‌رفتیم و «خویی» را در آنجا ملاقات می‌کردیم. این هم از علایق «خویی» بود. مردی بود میانه بالا و متناسب. چهره‌ی زیبایی هم داشت. پیش آمد اما که میانه‌ی دوستی ما فاصله‌ای افتاد.

«خویی» ناگهان ناپدید شد. شایعاتی برسر زبان‌ها بود که زندگی عاطفی نوینی برای خودش به وجود آورده. در همین ایام بود که یک بار او را به اتفاق دوست تازه‌اش در یکی از رستوران‌ها ملاقات کردیم. چنین به نظر می‌رسید که «خویی» از این وضعیت جدید ناراضی‌ست. البته اطلاع داشتیم که «فرانکا» نیز این وضعیت را دارد تحمل می‌کند. شاید بتوان گفت که «خویی» به میدان‌های نفس بها می‌داد. به‌هرحال روشن است که او قدیس نبود.

انقلاب که شد «خویی» به خانه‌اش و نزد «فرانکا» بازگشته بود. او را یک‌بار در خانه‌اش ملاقات کردم. روشن بود که او به گروه‌های چپ نزدیک شده است. پس از انقلاب شبی را به خاطر می‌آورم که «خویی» را به خانه‌ی «شهریار» برادرم دعوت کردیم. در آن‌جا بحث گسترده‌ای درباره‌ی منطق دیالکتیکی داشتیم. من تازه درباره‌ی فرهنگ چین باستان اطلاعاتی به دست آورده بودم. متوجه می‌شدم که با یکی از باستانی‌ترین اندیشه‌های دیالکتیکی آشنا شده‌ام. اطلاعات «خویی» نیز در این زمینه قابل تامل بود با «تائوته جینگ» آشنایی داشت. «خویی» بود که مفهوم خالی را برای ما شرح داد که هنوز در ذهن من باقی مانده است.

او با نقل قول از «لائوتسه» می‌گفت: «اتاق اتاق است به خالی درون آن.»، «گلدان گلدان است به خالی درون آن.» بعدها اما در مسیر حرکت با مفهوم خالی بسیار زیاد ورزیدم و ناگهان متوجه شدم «خالی فضا» دارای نیروی «قالب بخشی» است. اگر تیغ کندی را زیر یک هرم بگذاریم پس از مدتی تیز خواهد شد. فکر می‌کنم اگر زهدان زن به این شکلی که هست نبود انسان چنین قالبی پیدا نمی‌کرد، و بدون شک فضا در گستره‌ی بی‌نهایت مانند خود دارای شکلی‌ست که باعث شکل‌گیری تمامی چیزها می‌شود. تمامی این چیزها در ذهن من جرقه زد از اثر بحثی محدود با دکتر «اسماعیل خویی»، اما «خویی» در آن شب رضایت نمی‌داد که دیالکتیک چینیان نیز می‌تواند همانند دیالکتیک هگل مورد استفاده قرار گیرد. سال‌ها طول کشید تا بخوانم که ریشه‌ی دیالکتیک هگل در اندیشه تائویی چینیان نهفته است.

بعد مقطع گسست رسید. انقلاب همه را از هم تاراند. «خویی» از ایران خارج شد و من به زندان رفتم. سال‌ها گذشت و عاقبت، پس از چاپ کتاب «طوبی و معنای شب» به دعوت ایرانیان و خارجیان از کشور خارج شدم. در لندن بود که باز «خویی» را دیدم. لطف فرموده و خوراکی شبیه به کله‌پاچه درست کرده بود. شامی را در خدمتش بودم.

 «خویی» بسیار عوض شده بود. در ایران به دلیل آن که درس می‌داد و در مسیر گفت و شنود با دانشجویان بود حالتی از آرامش و رضایت در او به چشم می‌خورد. اینک اما در لندن، پایتخت انگلستان سرگشته و تلخ می‌نمود. در پوست خودش نبود. البته بسیار کمتر از «دکتر ساعدی» از دوری از ایران رنج می‌کشید. شاید علتش این بود که انگلیسی را بسیار خوب می‌دانست و به راحتی قادر به ایجاد رابطه با کشور میزبان بود، اما او نیز به نوبه‌ی خود در رنج قابل تاملی دست و پا می‌زد.

در زندگی با افراد زیادی برخورده‌ام که چنین حالتی دارند. خانمی را به خاطر می‌آورم که به خاطر یک درخت چنار در خانه‌ی پدری‌اش دائم در رویای بازگشت به ایران بود. البته رویای خویی برای بازگشت به ایران بسیار با معناتر از علاقه‌ی صرف به یک آب و خاک بود. او احساس می‌کرد می تواند در ایران کاری پایه‌ای و اساسی انجام دهد.

گرچه «خویی» بسیار از سیاست حرف می‌زد، اما من هرگز باور نکرده‌ام که او شخصیتی سیاسی باشد. «خویی» بیشتر از آن هنرمند است که بتواند سیاسی باشد. البته روشن است که انسان سیاسی یا غیر سیاسی به هرحال صاحب عقاید سیاسی‌ست. از آن سال ١٩٩٢ که «خویی» را در لندن دیدم تا به امروز به مناسبت‌های مختلف با او ملاقات کرده‌ام. همیشه او را مردی مهربان و صمیمی دیده‌ام. یکی از آخرین بارهایی که او را دیدم در آمستردام بود.

ما هردو به کنفرانسی دعوت شده بودیم.در عکسی که به دیوار اتاق من است «نسیم خاکسار» در کنار «خویی» نشسته است. برادرزاده‌ی من «شهربانو» در طرف دیگر نشسته است. «خویی» سرحال و با نشاط به نظر می‌رسد. این شاعر خراسانی در عین حال طنزی قوی و قابل تامل دارد.پیری هم عالمی دارد. اکنون که دارم می‌نویسم تمامی خاطرات مشترک با «خویی» از ذهنم پریده است. می‌دانم که نیمه‌شب از خواب بیدار خواهم شد و به یاد خاطره‌ای خواهم افتاد.

البته می‌دانیم که «خویی» شاعر فیلسوف است. طبع شعری او نیز در همین دو میدان در پرواز است. به همان مبحث خالی بازگشت می‌کنم که از دقایق اندیشمندانه‌ی فرهنگ چین است. تائوگرایان می‌گویند در نقطه‌ی آغازین هستی فقط یک خالی وجود داشته است که هسته‌ای در میانه‌ی آن افتاده و زندگی آغاز شده است. اکنون همان‌طور که «خالی اتاق» مفهوم اتاق را به ذهن متبادر می‌کند، «خالی عالم» نیز بیانگر راز هستی‌ست. جهان از ترکیب خالی‌ها به وجود آمده.

هر سلول از تن ما حامل یک فضای خالی بسیار گسترده است. انسانی که به خالی‌های وجودش اشراف داشته باشد همیشه این توانمندی را دارد که از برکات هستی سرشار شود. چنین به نظر می‌رسد که خویی در ذات خود به این خالی‌ها اشراف دارد. به همین دلیل حضوری‌ست همیشه جوان. در هلند نیز حالت جوانی بر او غلبه داشت. حتی در انگلستان که در همین اواخر و فکر می‌کنم برای آخرین بار او را دیدم این حالت جوانمندی در او به شدت بارز بود. به همین دلیل همیشه منتظرم بازهم شعرهایی ناب و زیبا از او بخوانم.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_444.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_444.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 06 Dec 2010 23:33:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حالات مکتوب مرگ</title>
                  <description><![CDATA[کوشش من برای پیدا کردن شرح احوالی از سروش مظفرمقدم، نویسنده‌ی مجموعه داستان «حالات مکتوب مرگ» با شکست روبه‌رو شد. البته در اینترنت از او به فراوانی سخن رفته است، اما شرح احوال مشخصی وجود ندارد. از آن‌جایی که کتاب درسوئد منتشر شده است می‌توان باور کرد که او مقیم سوئد است.

[[sound]]

در خواندن این داستان‌ها به این نتیجه می‌رسیم که با نویسنده‌ای سیاست‌گرا روبه‌رو هستیم. بیشتر داستان‌ها بار سیاسی دارند و قهرمان بسیاری از آنها زندانیان سیاسی هستند که جان خود را از دست داده‌اند.

مظفر مقدم نویسنده‌ی متعهدی‌ست. داستان نخست شرح حال یک کارگر کشتارگاه است که در کار کشتن زندانی‌ها همکاری تنگاتنگی با جمهوری اسلامی دارد. او از نوع انسان‌هایی‌ست که از کشتن لذت می‌برند. اکنون در حالی که اجساد زندانیان اعدام شده را روی هم می‌ریزد نویسنده گاهی متوجه همان اعدامیان می‌شود و از زبان آنها پس از مرگ سخن می‌گوید. بدین‌ترتیب تقابل احساسی ایجاد می‌کند. نویسنده برای آن که درجه‌ی پست‌فطرتی مرد سلاخ را نشان بدهد او را وامی‌دارد تا در حضور دیگران ادرار کند. البته او در ایجاد حس نفرت از مرد سلاخ موفق است، اما بدبختانه مسئله همچنان مبهم و حل نشده باقی می‌ماند. من به عنوان خواننده از این نویسنده توقع دارم برایم روشن کند که چرا این فجایع رخ داده است. آیا صرف حضور یک سلاخ دیگر آزار روشن‌کننده‌ی شرایط درون‌گروهی جمهوری اسلامی‌ست؟

در داستان دوم با یک زندانی روبه‌رو هستیم که پس از اعدام نمایشی وارد همکاری با جمهوری اسلامی می‌شود. به بخشی از این داستان توجه کنید:

«می‌توانم به حواسم اعتماد کنم؟ چی می‌بینم؟! در آن لحظه تنها حس‌ام گرمایی نمناک بود که از میان پاها پخش می‌شد و می‌شرید روی ران‌هایم. پشت میز آهنی نشسته بود و چیزهایی یادداشت می‌کرد. مرا که دید پا شد و صندلی روبروی‌اش را نشان داد.

"خب رفیق اون خرابکار مجازات شد. اما (مکث کرد و صورت‌اش کج و کنجل شد.) به هیچ‌وجه حاضر به همکاری نشد. روزنامه‌ها با کنایه اشاره کردند زیر شکنجه کشته شده. دانشجوها حتماً از او اسطوره می‌سازند. ولی مهم این است که به هیچ‌وجه به هیچ‌وجه حاضر به همکاری نشدی! رفقایت را لو ندادی و تاوان زندگی آنها را با مرگ خودت پرداختی! بگذریم"...<br>"زبانم تکه گوشتی بود مفلوج و بی مصرف!"<br>"تولدت مبارک! تو حالاها از خط خارج نمی‌شوی!"<br>تنم داغ شده بود. احساس یاس می‌کردم. به گذشته فکر کردم. حالا او مرده. کسی که مقاومتش زبانزد شده! ولی من؟! من کی هستم؟!<br>"تو از حالا به بعد رفیق سیروس سوالونی هستی! فارغ‌التحصیل دانشکده پلی تکنیک با گرایش‌های چپ. ما دفتر گذشته‌ات را صاف و پاک بستیم و گذاشتیم روی تاقچه! گذشته تو یک امر شخصی‌ست و غیر قابل برگشت. باید درک کنی!<br>"تو به آرامش کشورات علاقمندی و با خرابکارها هیچ نسبتی نداری!"<br>"بعلاوه به هیچ چیز فکر نکن. استراحت. باید استراحت کنی! آینده درخشانی داری. من می‌بینم!...

به هیچ چیز فکر نمی‌کردم جز آن نام (سیروس سوالونی). از کسی که اعدام شد خیلی فاصله داشتم. او مرده ولی من زنده هستم. گرم، عصبی با قلبی که می‌تپد و خونی که جریان دارد. آیا می‌توانستم دوباره از صفر شروع کنم؟ آیا می خواستم از صفر شروع کنم؟! حالا که در نقطه صفر قرار داشتم؟!»
داستان دوم و سوم و چهارم «آدم‌های شامگاهی» نام دارند. بخشی که در بالا آمد شماره‌ی یک این داستان‌هاست. در دومی با مردی روبه‌رو هستیم که پسرش را لو می‌دهد. به عروسش هم بی‌نظر نیست. داستان سوم اما شرح حال مردی‌ست از همکاران جمهوری اسلامی که همسرش را با آخوندی غافلگیر کرده و هردو را کشته است، و حالا معتاد و دربه‌در است.

سروش مظفرمقدم می‌کوشد دست به روانکاوی شخصیت‌هایش بزند. منتهی همانند تمام افرادی که علایق سیاسی دارند همیشه به مرحله‌ای می رسد که خوب‌ها یک طرف و بدها در طرف دیگر صف کشیده‌اند. به‌طور کلی من متوجه مشکلی در ذات هنر و ادبیات ایران شده‌ام. این مشکل در سینما هم تجلی قابل تاملی دارد. تماشای یک فیلم ایرانی همیشه انسان را به شگفتی وامی‌دارد. هنرپیشه‌ها خوب بازی می‌کنند. فیلمبرداری قوی‌ست. مونتاژ تقریباً خوب است، اما فیلم خودش بد است. چرا؟ دلیل این امر بسیار ساده است. فیلمنامه‌ها ضعیف هستند. یعنی بخش ادبیات فیلم ضعیف است. این مسئله در خود ادبیات نیز بارز است. نویسندگان با استعداد هستند و درست می‌نویسند، اما سر بزنگاه که می‌رسد داستان ضعیف از کار در می‌آید. چرا؟ دلیل این امر بسیار ساده است. نویسندگان اغلب صداقت ندارند، اما خودشان نمی‌دانند که صادق نیستند. مثلاً این نویسنده چپ‌گرا بوده و چپ‌گرا هست، اما هنگامی که از کشور گریخته به جای آن که به یک کشور کمونیستی پناهنده شود یک راست وارد مغز استخوان جهان سرمایه‌داری شده. او از تمام امکانات سرمایه‌داری استفاده می‌کند و اما هم‌چنان چپ می‌زند. از این نظر هنگامی که مشغول به نوشتن می‌شود شخصیت‌های کلیشه‌ای عرضه می‌کند. دقت کنیم که کتاب «تسخیرشدگان» که به نام «جن‌زدگان» نیز به چاپ رسیده است در قرن نوزدهم نوشته شده. داستایوسکی در این کتاب به تشریح ابعاد گوناگون روان شخصیت‌هایی می‌نشیند که داعیه‌ی نجات بشریت را دارند.

آرتور کویستلر در «هیچ یا همه» که به نام «صفر تا بی‌نهایت» نیز ترجمه شده به همین مهم دست می‌زند و به کالبد شکافی یک انقلاب می‌پردازد، ما اما بدبختانه در پیچ نخست داستان درمی‌مانیم. واقعاً باور داریم که کسی که می‌کشد حتما باید سلاخ هم باشد. باور نمی‌کنیم که خودمان می‌توانیم قاتل باشیم. باور نداریم که برای تشریح شخصیت یک بازجو تنها کافی‌ست خودمان را در ذهن بازجویی کنیم.

من در اینجا قصد آزار سروش مظفرمقدم را ندارم، چون او نهایت تلاشش را می‌کند تا داستان سه بعدی بنویسد، اما بدبختانه باید باور کنم که داستان‌های او به آن اوجی نمی‌رسند که یک داستان خوب می‌رسد. در این که مظفر مقدم انسان متعهدی‌ست هیچ شکی ندارم. او در داستان‌هایش می‌کوشد مشکل ایران را از هر زاویه‌ای به تماشا بنشیند. از سنگسار کردن زنان تا مبارزات چریکی و اعدام‌ها و کشتارها و جنگ. او در این اثر صد و چهل صفحه‌ای همیشه می‌کوشد متعهد باشد به آرمان‌های بشری. چنبن است که فرصت بررسی را از دست می‌دهد.

کتاب را اتفاقی باز می کنم و هر جا که آمد با هم می‌خوانیم:<br>«سیگاری گیراند. قطره‌های باران شبیه رتیل‌های درشت و سیاه بر سر شهر می‌ریختند. هوس کرد همینطور توی خیابان‌ها قدم بزند. یاد پایان‌نامه‌اش افتاد. خودش را نفرین کرد که از بین این‌همه موضوع اسطوره‌های دنیای قدیم را انتخاب کرده و باز از بین آنها "گیل گمش" را.

هوا تاریک شده یود. او به دیواری آجری تکیه داشت و زل زده بود به زمین. ساعت را نگاه کرد. پنج دقیقه به دوازده. چشمانش میخ شدند به صفحه ساعت. این‌همه وقت چه می کرده؟! شاید ساعتش خراب شده. سکوت سنگین اطراف و تاریکی و رگبار به او فهماند خیلی وقت است توی خیابان‌ها پرسه می‌زده! سیگار خیس و شکسته‌اش را تف کرد روی زمین گل‌آلود و با قدم‌هایی کشیده به راه افتاد. همه مغازه‌ها تعطیل بودند و تاریک، مثل جزیره رابینسون کروزوئه! خواست تاکسی بگیرد، ولی در این نیمه‌شب سرد بهمن‌ماه تاکسی کجا بود. بلوار پهن را زیر پا گذاشت و رسید به خیابانی باریک. باران بند آمده بود و سرما تا بن استخوانش نفوذ می‌کرد. نوری کدر توجه اش را جلب کرد: دکانی با چراغ‌های روشن! روی تابلو با خط شکسته نوشته بودند "بورس خرید کتاب. خرید و فروش کتابخانه‌های شخصی، کتب قدیمی".»

سروش مظفر مقدم به فراوانی از علامت تعجب استفاده می‌کند. این علامت برای او بار معنایی زیادی دارد. «حالات مکتوب مرگ» به دلیل آن که به مسائل و مشکلات زمان حال ایران می‌پردازد کتاب قابل تاملی‌ست. امید آن که نویسنده در آثار بعدی خود به وجه تحلیلی مسائل روی بیاورد و اثری قابل تامل عرضه کند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_443.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/12/post_443.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Dec 2010 15:00:53 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>صفدر تقی‌زاده</title>
                  <description>«صفدر تقی‌زاده» را سال‌هاست که می‌شناسم. فکر می‌کنم سال ١٣٤٥ بود که برای نخستین‌بار او را دیدم. مقاله‌ای برای مجله‌ی «فردوسی» نوشته بودم و در همان حال داستانی را با نام مستعار برای جنگ «هنر و ادبیات جنوب» فرستاده بودم.

[[sound]]

تقی‌زاده که دوست نزدیک «ناصر تقوایی» بود کشف کرد که این دو نفر باید یکی باشند. پس کوشید مرا پیدا کند. در آن موقع ما در شهر خرمشهر زندگی می‌کردیم. حالا من برای تابستان به تهران آمده بودم و اغلب در خانه‌های دوتن از خاله‌هایم زندگی می‌کردم. صفدر تقی‌زاده بارها به این خانه‌ها تلفن کرده بود تا بالاخره مرا پیدا کرد. قرار گذاشتیم در کافه‌ی «تهران پالاس».

هنگامی که به آن‌جا رسیدم ناصر تقوایی و «سیروس» و «پوران طاهباز» نیز حضور داشتند. از این در و آن در حرف زدیم این مقدمه‌ی آشنایی گسترده‌تر با این جمع دوستان شد. تقی‌زاده که مترجم قابلی بود در شرکت نفت کار می‌کرد. می‌توان گفت او یکی از سالم‌ترین افرادی‌ست که در عمرم دیده‌ام. هرگز سیگار نکشیده است و بر این پندارم که هرگز مشروب نیز نخورده است. اهل هیچ دود و دمی نیست؛ گرچه به سابقه‌ی آشنایی با بسیاری از هنرمندان با کسانی معاشرت داشته که در گرداب این بلایا افتاده بودند. او اهل آبادان است و در آن موقع با همسرش «فرنگیس»، و تنها دخترش «گیتا» و مادرش «بی‌بی» در خانه‌ای در تهران زندگی می‌کرد.

[[photow01]]

می‌توان باور کرد که او تاثیر قابل تاملی در فرهنگ ترجمه‌ی ایران داشته است؛ و البته این نیز حقیقتی است که فرهنگ ما برای سالیان دراز تکیه‌ی بسیار قابل تاملی به متون ترجمه شده داشته است.

تقی‌زاده مردی است جدی. پدر بسیار خوبی است. سال ١٣٤٥ هنگامی که دومین دخترش به دنیا آمد به افتخار «فروغ فرخزاد» که در همان سال در تصادف ماشین درگذشته بود «فروغ» نامیده شد.

امروز فروغ در اتریش زندگی می‌کند و همانند پدرش دستی در ادبیات و هنر ترجمه دارد. در هنگام ازدواج من با تقوایی، تقی‌زاده شاهد ازدواج ما شد. او بی آن که ادعایی داشته باشد همیشه از حامیان ادبیات ایران بوده است. در خانه‌ی او بود که با «م.آزاد» و بسیاری دیگر از شاعران و نویسندگان آشنا شدم. البته تقی‌زاده علاقه‌ای به معاشرت‌های ادبی در بارها و رستوران‌ها نداشت. سلامت طبیعی او به گونه‌ای بود که معاشرت خانگی را ترجیح می‌داد. او به عنوان یک همسر نمونه همیشه در کنار خانواده‌اش زندگی کرده است.

همیشه برای من جالب بود که او چگونه برخی افراد را که تا خرخره معتاد بودند تحمل می‌کند. او اما نه تنها آنها را تحمل می‌کرد بلکه حالت تحسین نیز نسبت به کار ادبی آنها داشت. شمار ترجمه‌های او بسیار زیاد است.

یکی از کسانی را که در خانه‌ی تقی‌زاده ملاقات کردم «تقی مدرسی» بود. تقی‌زاده همیشه با علاقه‌مندی به این امر توجه داشت که چه کسانی در حوزه‌ی ادبیات معروف هستند. شبی که تقی مدرسی را در خانه‌ی او دیدم بسیار شب جالبی بود. مدرسی از آمریکا به ایران آمده بود. هنوز معلوم نبود که سرطان دارد. از همسر نویسنده‌اش، «آن تیلور» صحبت می‌کرد و از دو دخترش که نام‌های فارسی سختی داشتند. نام یکی از آنها، «تژ» به خاطرم مانده است.

جلسه‌ی دیگری را با حضور «آذر نفیسی» به خاطر می‌آورم. آن روز بحث داغی درباره‌ی «صادق هدایت» جریان داشت. البته گرچه تقی‌زاده محفلی ادبی داشت، اما به‌طور معمول بحث و زد و خورد مهمی رخ نمی‌داد. شخصیت خود تقی‌زاده که انسان آرام و متعادلی بود بر جمع غلبه می‌کرد. او دوست نزدیک م.آزاد بود. آزاد مرد شلوغی بود و می‌توانست قال و مقال راه بیاندازد. همسرش «پری» زن بسیار خوب و بسازی بود. آنان از دوستان نزدیک تقی‌زاده بودند.

شخصیت دیگری که همیشه می‌شد در خانه‌ی او ملاقات کرد «حسن پستا» بود. حسن پستا نیز با تمامی روشنفکران زمان آشنایی داشت، اما من هرگز نفهمیدم حرفه‌ی او در هنر یا ادبیات چیست. تا آن‌جا که می‌دانم هیچ اثری از او باقی نمانده است که معرف فعالیت حقیقی هنری باشد.

تقی‌زاده زمانی علایق سیاسی داشت. این‌که آیا هنوز به این علایق پای‌بند است بر من پوشیده است. او در این رابطه چندسالی را نیز در زندان گذرانیده است.

جای کتابی که در ایران بسیار خالی می‌نماید یک کتاب چندجلدی تحلیلی درباره‌ی حزب توده است. زمانی یک شخصیت توده‌ای به من گفت کل هنرمندان ایران از زیر شنل حزب توده بیرون می‌آیند و یا به نحوی در ارتباط با این حزب بوده‌اند. من باور نکردم، اما هنگامی که مشغول بررسی نام‌ها شدیم روشن شد که حق با اوست. در نتیجه اگر شخص با استعدادی بنشیند بر سر این مهم و این حزب را کالبدشکافی کند، بسیار کار سودمندی انجام شده است.

آیا به راستی می‌توان حزب توده را در وابستگی آن به شوروی خلاصه کرد؟ نقش این حزب در تاریخ معاصر ایران بسیار قوی است. در شگفتم که چرا افراد صاحب‌نظر نمی‌کوشند درباره‌ی این حزب مطالعه کنند و صرفاً در حد کلیشه از آن سخن می‌گویند.

به هرحال تقی‌زاده و همسرش فرنگیس از دوستان سنتی من هستند. آنها در کنار پوران و روان‌شاد سیروس طاهباز همیشه در کنار من باقی مانده‌اند. دوستان آنها نیز به دوستان من تبدیل شده‌اند.

حالا دارم به انبوه کتاب‌هایی فکر می‌کنم که تقی‌زاده ترجمه کرده است. از میان آن انبوه نامی را به خاطر نمی‌آورم، اما می‌دانم که تقریباً همه‌ی آنها در زمینه‌ی ادبیات آمریکا بوده است. کتاب‌هایی که او ترجمه کرده است همه همانند شخصیت خود او قابل تامل و اما در سایه هستند.

تقی‌زاده هرگز اصرار نداشت آدم مشهوری باشد. داعیه‌ای در این زمینه نداشت و کمتر دیده‌ام که مصاحبه کند و یا بکوشد خود را مطرح کند. او از دوستان نزدیک «نجف دریابندری» نیز هست. با «دکتر مرندی» نیز نزدیک بود.

او از مقوله‌ی افراد موفق است و سه دختر خود را بسیار خوب تربیت کرده. گیتا یک شخصیت علمی ساکن آمریکا و فروغ فعال ادبی در وین است. «طناز» دختر سوم در تورنتو کانادا زندگی می‌کند. زندگی تقی‌زاده به این ترتیب در دایره‌ی ایران و خارج از ایران می‌چرخد. زن و شوهر هرسال به راه می‌افتند و از فرزندان خود در گوشه و کنار جهان بازدید به عمل می‌آورند. در همین اواخر در یک مکالمه‌ی تلفنی با او متوجه شدم که احساس خسته‌گی می‌کند. این سفرهای دور و دراز برای او سخت است، منتهی این کار را نیز با مهارت انجام می‌دهد.

تقی‌زاده از نوع افرادی‌ست که سنگ زیرین آسیاب به شمار می‌آیند. در حالت عادی زیاد به چشم نمی‌آیند اما در عمل انسان‌های بسیار سودمندی هستند. کسی که بتواند دوست خوبی باشد به طور حتم دارای صفات نیک است.

در وین بود که نوه‌های تقی‌زاده را دیدم؛ دختر و پسر فروغ. حضور همین نوه‌هاست که زن و شوهر را وامی‌دارد تا هر سال دست به سفر بزنند. واقعیتی است که فرنگیس هرگز نکوشید وارد میدان فعالیت‌های ادبی بشود. او همیشه به عنوان یک خانه‌دار با شکوه ملکه‌ی خانه‌اش بوده است. فکر می‌کنم این وضع مطلوب تقی‌زاده نیز بوده است. گرچه او دوستان زن زیادی در میان هنرمندان دارد، اما فکر می‌کنم از نظر روانی به فاصله‌ی میان زن و مرد باور دارد. منتهی هرگز ندیده‌ام به همسرش بی‌ادبی کند و یا حتی صدایش را بلند کند. او نسبت به مادرش نیز بسیار رئوف و مهربان بود و از این پیرزن دانا و فهمیده حساب می‌برد. بی‌بی از زنان سنتی آبادان بود. همیشه لباس محلی می‌پوشید و با جدیت تمام مراقب زندگی و سلامت پسرش و خانواده‌ی او بود. مرگش همه را متاثر کرد.

تقی‌زاده امروز در میان ایران و جهان زندگی می‌کند. آخرین باری که با او حرف زدم احساس کردم کمی از فرزندان گله‌مند است. جالب است که انقلاب زندگی افراد معتدلی همانند او را نیز به هم ریخته است. تقی‌زاده حتی در این سن و سال هم‌چنان سالم است. البته یک عمل جراحی مغز نیز داشته است که با موفقیت توام بوده؛ و جالب است که او هنوز با کامپیوتر ارتباط برقرار نکرده است. پس تنها راه تماس با او تلفن است.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_442.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_442.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Nov 2010 23:58:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با شیرینی وارد می‌شویم</title>
                  <description><![CDATA[فریبا حاج‌دایی بنا بر آن‌چه در متن مصاحبه‌ای پیدا کردم از اهالی کرمانشاه است.<br>او خود در این مصاحبه از علی‌محمد افغانی، علی‌اشرف درویشیان و چند نفر دیگر به عنوان نویسندگان پیشکسوت کرمانشاهی یاد می‌کند.

[[sound]]

کتابی که امروز مورد بررسی قرار می‌گیرد «با شیرینی وارد می‌شویم» نام دارد. این یک مجموعه‌ی کم‌حجم داستانی است. البته این واقعیتی است که در این اواخر نویسندگان تازه کار با ارائه مجموعه داستان‌های کم‌حجم وارد میدان ادبیات می‌شوند. گاهی کار فعالیت ادبی آنها در همین محدوده باقی می‌ماند.

در مورد فریبا حاج‌دایی چنین به نظر می‌رسد که او کار ادبیات را جدی گرفته است. داستان‌های او به نحوی تحت تاثیر علی‌اشرف درویشیان شکل گرفته است. لحن داستان‌ها روایتی است و کم و بیش از نظر شرح داستانی به هم شبیه می‌شوند. روشن است که یک راوی به نقل حوادث مختلف نشسته است. ببینیم در پشت جلد کتاب درباره‌ی او چه نوشته‌اند.

[[photow01]]

«فریبا حاج‌دایی دانش‌آموخته‌ ادبیات و زبان انگلیسی‌ست، اما کمتر مترجم و بیشتر داستان کوتاه‌نویس است. او از سال‌های دور با مجلات فرهنگی همکاری کرده است. در سال‌های اخیر داستان‌های کوتاهش را همراه با مقالات و نقد و گزارش در روزنامه‌های گاهی بسته و گاهی باز و مجلاتی مانند گلستانه و رودکی منتشر کرده و هنوز هم می‌کند. تقریباً از ابتدای فعالیت سایت دیباچه از اعضای هیئت تحریریه آن بوده و هست. جانمایه داستان‌های او شهر و شهرنشینی امروزه ایران است.»
من تاریخ تولد این نویسنده را نتوانستم پیدا کنم، اما نباید سن و سال زیادی داشته باشد. احتمالاً در دهه‌ی سی یا چهل به دنیا آمده است. نخستین داستان این مجموعه به نام «حلوا یا قهوه مامان‌جان» قابلیت بررسی گسترده‌ای دارد. رو در رو هستیم با یک خانواده‌ی متوسط شهرنشین. پدر و مادر و دو بچه؛ اما در این میان مادربزرگ خانواده هم جایی برای خودش دارد. او که مادرشوهر خانواده است در یک خانه‌ی سالمندان زندگی می‌کند و بیمار است. خانواده باید همه‌ماهه مبلغ کم و بیش گزافی را خرج او کند. راوی داستان زن خانواده است. به آغاز داستان توجه می‌کنیم:<br>«خرخر رادیو نمی‌گذارد حرف‌های حمید را بشنوم، خفه‌اش می‌کنم و می‌گویم: "چه گفتی؟ نشنیدم"<br>دفترچه بانکم را می‌خوام. نمی‌دانی کجاست؟<br>و تا بگویم توی جیب کت قهوه‌ای که دیروز پوشیده بودی، سارا می‌نالد که مامان! مانتوام را از خشک‌شویی نگرفته‌ای؟<br>فرزاد دارد از در بیرون می‌زند، می‌گویم: "کجا، صبحانه نخورده؟!"<br>حمید می‌گوید: "پیدایش کردم، تو جیب کتم بود."<br>می‌گویم: "صبحانه نخورده رفت. نمی‌خوای فکری برایش بکنی؟ نکنه کار دست خودش بده."<br>جهنم، پسره بی‌کاره.<br>حوصله ندارم حرف‌های همیشگی شروع بشود، که می‌شود. می‌گویم: "دیدی که بدبخت خودش هم دیگه با ما غریبی می‌کنه و دستش تو سفره ما نمی‌ره. چه کار کنه؟! تو هر سوراخی انگشت کرده، کسی گازش نگرفته."<br>جان خودش، سوراخ مدیر کلی فقط. کفش قهوه‌ای‌ام کجاست؟<br>زیر تخت تو جعبه. حالا نمی‌شه کمکش کنی؟ مثلاً ماهیانه پولی بهش بدی تا دختر را بیاره تا ببینیم چه می‌شه؟<br>صدا کوچیکه‌اش را ول می‌کند که چی می‌خوای بشه؟ معجزه؟ گنده بک تا نره سرکار نمی‌تونه زنشو بیاره. با کدوم پول، با کدوم اسباب اثاثیه؟<br>بعد هم زیر لب غر می‌زند که هر روز صبح خلقش را تنگ می‌کنم.<br>"کار بود و نکرد؟"<br>"نبود؟ مگه مهندس افخمی نگفت بیا پیش من کار کن؟ خوبم پول می‌داد."<br>آخه مهندس برق بره و بشه سیم‌کش ساختمان؟<br>نه که دانشگاه آزادی‌های دیگه وزیر نیرو می‌شن؟ پسره لوس، تو لوسش کرده‌ای، می‌خواد سربازی نکرده تیمسار بشه.»<br>لحن داستان به خوبی فضای زیست شهری متوسط را نشان می‌دهد. جهان قدیم به پایان خود رسیده. دیگر نمی‌توان عروسی آورد و او را گوشه‌ی سیاه‌چادر تپاند. عصر آپارتمان‌نشینی‌ست. سفره‌ها تنگ است و امکانات محدود. بی‌کاری غوغا می‌کند و ازدواج کار سختی‌ست. البته گویا در جهان قدیم نیز ازدواج کار سختی بوده است. در داستان‌ها آمده که حضرت موسی هفت‌سال چوپانی کرد تا بتواند با دختر مورد علاقه‌اش ازدواج کند. به هرحال زن خانواده در هنگامه‌ی کار و فعالیت برای چرخاندن چرخ خانه در عین حال به کار نوشتن علاقه‌مند است و گاه که فرصت کند چند خطی می‌نویسد. او به خوبی آگاه است که اگر مادربزرگ خانوده بمیرد امکانات خانواده از نظر مالی گسترده‌تر خواهد شد، اما در عین حال تنها کسی‌ست که به دیدار زن بیمار می‌رود. اینک اما در تنهایی‌های گه‌گاهی داستان ایمور را می‌نویسد. یک داستان عشایری. مسئله به سادگی این است که عشایر در قدیم، هنگامی که در فصل قحطی بودند خود را به نحوی از شر پیرترها رها می‌کردند. پس می‌خوانیم که:<br>«به آشپزخانه رفتم. الان‌هاست که سر و کله بچه‌ها پیدا بشود و بازهم نتوانم حتی یک کلمه بنویسم. دفتر را می‌اندازم روی میز و می‌نویسم: "در راه قشلاق پیرمرد دست و پا گیرشان شده است، نه به کار کسی می‌آید و نه به کار خودش. گلیمی می‌آورند، او را در آن می پیچند. بنا بر رسوم، پسرش ایمور، می‌بایست او را، همان‌طور پیچیده در گلیم، از دره پایین بیندازد. پس لک و لک‌کنان او را به لبه پرتگاه می‌کشاند. صدای زنجبوره پدر می‌آید که چیزی می‌گوید.<br>چه می‌گویی؟<br>گلیم را نگه‌دار، به کارت می‌آید."»<br>با پوزش از نویسنده که سرگل داستانش را در اینجا بیان کردم، اما این کار برای بازگشایی بحث لازم بود. داستان حلوا یا قهوه مامان جان به خوبی نشان می‌دهد که مسائل بسیار زیادی برای نوشتن هست که در عین حال می‌تواند به تغییرات کیفی در جامعه مدد برساند. یک داستان به خوبی می‌تواند یک گزارش جامعه‌شناختی را در قالبی بیان کند که خواندنی و عبرت‌آموز باشد. عدم داشتن شناخت از مسائل یک جامعه منجر به گرفتاری‌هایی می‌شود که اغلب کشورهای جهان سوم دچار آن هستند. در جامعه‌ی ما فعالیت‌های سیاسی غیرعادی زیاد رخ داده است. گاهی این پرسش پیش می‌آید که این تلاش‌های مذبوحانه برای تغییر شرایط از کجا سرچشمه می‌گیرد، اما داستانی که از آن ذکری به عمل آمد به خوبی نشان می‌دهد چرا چند جوان می‌توانند دور هم بنشینند و برای ایجاد تغییر در ساختار سیاسی فعالیت چریکی را آغاز کنند. اگر انسان مجبور باشد پدر خودش را به دست خودش بکشد تا ایل از گرسنگی نمیرد می‌تواند به همان سادگی کسی را که به نظر می رسد احتیاطاً مسبب این گرسنگی بوده کشت. داستان به خوبی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان مسائل مبتلابه جامعه را قالب داستانی داد. من بسیار از این داستان آموختم.<br>اما در عمل هرچه جلوتر رفتم متوجه شدم که روایت‌های دیگر کتاب همه یک لحن را دارند. گرچه قهرمانان تغییر می‌کنند اما روش بیانی داستان‌ها یک دست باقی می‌ماند. پس کار خواندن آنها اندکی کسالت‌بار می‌شود. گاهی البته در نمونه‌هایی داستان به اندازه‌ی کافی جا می‌افتد.

در داستان «روزی که عاشق زنم شدم» با زن و مردی روبه‌رو هستیم که خانه و کاشانه‌شان در جریان جنگ تحمیلی عراق با ایران به ویرانی کشانده می‌شود. مرد درست در هنگامه‌ی فقر و بدبختی متوجه می‌شود که چقدر زنش را که اینک دارد پای پیاده به سوی تهران می‌رود دوست دارد.

فریبا حاج‌دایی ادبیات را دوست دارد و روشن است که در عین حال خانه‌دار بسیار خوبی است. این هم یک گونه از ادبیات معاصر ایران است. جمع قابل تامل زنان نویسنده که در عین حال خانه‌دار هستند. این نوعی از ادبیات است که دارد در ایران شکل می‌گیرد. با بخشی از داستان «با شیرینی وارد می‌شویم» مقال را به پایان می‌رسانم. خانواده آپارتمانی خریده‌اند. زن همسایه اما همه چیز را خراب می‌کند:
«سرشان گرم این شده بود که جای تلویزیون کجاست و مبل‌ها را کجا بگذارند که در زدند، زن همسایه بود با اسفند دودکنی تو دست تا به خود بجنبند آمد تو و بی‌اعتنا به الهام و پری که هاج و واج به او نگاه می‌کردند دورتادور آپارتمان چرخید و همه‌جا را پر دود کرد:<br>دلم راضی نشد که بدشگونی خانه دامن‌تان را بگیرد. نمی‌دانم اسفند کاری می‌کند.<br>الهام گفت: "من به این چیزها عقیده‌ای ندارم."<br>قبلی‌ها هم همین را می گفتند ولی بعد یک سال نشده این‌جا را زیر قیمت دادند به شما و در رفتند. آینه قرآن که آورده بودند تا مشمول الذمه‌شان نشوم بهشان گفتم ولی گوش نکردند. به شما هم می‌گویم. حالا خود دانید.»<br>این هم نوع دیگری از روابط درون شهری‌ست.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_441.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_441.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 24 Nov 2010 21:00:04 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نجف دریابندری</title>
                  <description><![CDATA[در اکتبر امسال نجف دریابندری را در خانه‌ی نازی کاویانی در نزدیکی سانفرانسیسکو ملاقات کردم. از پس از سکته‌ی مغزی که چندسال پیش گریبانگیر او شد، نجف خوب ما تکیده‌تر و پیرتر به نظر می‌رسید. سنگینی گوشش هم بیشتر شده است. لاغر هم شده است. با پسرش آرش و عروس هندی زیبایش به این میهمانی آمده بود. میهمانی به افتخار سعید شنبه‌زاده برپا شده بود.

[[sound]]

سعید شنبه‌زاده نیز همانند نجف دریابندری از خطه‌ی پاک بوشهر است. همان‌قدر که نجف در معرفی فرهنگ ادبی غرب به ایران موثر بوده است، شنبه‌زاده در معرفی رقص و موسیقی بوشهر به جهانیان نقش داشته است، اما من با دیدن نجف ناگهان پرتاب شدم به چند دهه‌ی پیش. سال‌هایی که به‌طور مرتب نجف را در جریان معاشرت‌های خانوادگی می‌دیدم. مردی سرشار از انرژی و مهربان.

نخستین برخورد با او را به خوبی در ذهن دارم. بنا بر این بود که به اتفاق نجف و دکتر مرندی و ایران‌خانم، همسرش و چندین دوست دیگر به بندرعباس برویم، اما پای نجف دریابندری در هنگام اسکی کردن شکست و راهی بیمارستان شد. به اتفاق ناصر تقوایی به بیمارستان رفتیم. در این نخستین ملاقات، دریابندری بسیار ساکت و اندکی اخم‌آلود به نظرم رسید. این تصویر البته حقیقی نبود. نجف نه ساکت بود و نه بداخلاق. مردی بود بسیار شوخ و خنده‌رو.

در آن موقع هنوز خاطره‌ی زندان پنج‌ساله‌ای که پشت سر گذشته بود در ذهن او قوی بود. بسیاری از خاطرات جالب و خنده‌دار نجف به همین دوران زندان بازگشت می‌کرد. نجف در ارتباط با حزب توده به زندان افتاده بود. به قراری که شاهدان عینی می‌گفتند رفتار او در زندان بسیار شایان تحسین بوده است. حالا به یاد دو خاطره از خاطره‌های او می‌افتم. می‌گفت یک روز با دوستی شروع می‌کنند به خواندن تصنیفی که یکی از قطعات آن این مصرع بوده:

«ای مشک فروش سر بازار» نجف و دوستش از این تکه بسیار خوش‌شان می‌آید و دوباره تکرار می‌کنند: «ای مشک فروش سربازار»  بعد تکرار می‌کنند و تکرار می‌کنند که ناگهان یکی از زندانیان که نقاشی می‌کرده فریاد می‌زند:  بس کنید دیگر از هشت صبح تا این لحظه که نیم بعد از ظهر است یک‌سره دارید می‌گویید ای مشک فروش سربازار!  خفه بشوید دیگر. خاطره‌ی دیگری مربوط می‌شد به یک زندانی نیازمند پول که انگلیسی خوبی می‌دانسته. او در آگهی کار خود که بر دیوار زندان آویزان بوده این جمله را هم اضافه کرده بوده که:<br>Also washes your dishes

زندانی اعلام می‌کرده که علاوه بر تدریس زبان انگلیسی ظرف‌ها را هم حاضر است بشوید. نجف همیشه خاطراتی از این دست را بازگو می‌کرد و باعث خنده می‌شد. او که خانه‌ی بسیار زیبا و با سلیقه‌ای ساخته بود با علاقه‌مندی تمام آشپزی می‌کرد. می‌شد بهترین خوراک‌های جنوب ایران را در خانه‌ی نجف خورد.  به هرحال سال بعد ما همگی به اتفاق به بوشهر رفتیم. در سر راه در شیراز به ملاقات محمد بهمن بیگی رفتیم و دو روز فراموش نشدنی را با او گذراندیم. بعد راهی بوشهر شدیم.

[[photow01]]

در این سفر خاطره برانگیز سه ماشینی را که با آنها به شیراز رفته بودیم در همان شهر پارک کردیم و با کرایه کردن یک مینی‌بوس راهی این شهر شدیم. در راه با اجازه‌ی شما نوشابه‌ی مطبوعی را ذره ذره می‌خوردیم و در حال خوبی فرو می‌رفتیم.  ایران خانم شعرهای حافظ را می‌خواند. الهه سمیعی نوشابه را در درون پرتقالی که نیمه شده بود می‌ریخت و این معجون دست به دست می‌گشت. گرچه نجف سمت رهبری داشت، اما ریاست حقیقی با دکتر مرندی بود.

زمانی رسید که من متوجه شدم پنج ساعتی می‌شود که راه افتاده‌ایم و هنوز به دوراهی کازرون نرسیده‌ایم. در عین حال هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کردم متوجه شدم دارم سنگریزه‌های کنار جاده را به خوبی می‌بینم. مینی‌بوس بسیار آهسته حرکت می‌کرد.  به دکتر مرندی گفتم که حرکت اتوبوس بسیار کند است. ایشان که به کلی در رویای پرتقالی فرو رفته بود گفت: نه، مینی‌بوس تند حرکت می‌کند، اما تو چون ماشینت ژیان است قدرت درک سرعت مینی‌بوس را از دست داده‌ای.

در همین موقع چشم من به درجه‌ی سرعت‌سنج مینی‌بوس افتاد که روی ده نوسان داشت. آن را به دکتر مرندی نشان دادم و او باور کرد که اتفاقی افتاده است. راننده اعتراف کرد که ماشین خراب است.  گفت که شما آنقدر حال‌تان خوش بود که دلم نیامد خرابی ماشین را اطلاع بدهم. این طور شد که ما در دوراهی کازرون از مینی‌بوس پیاده شدیم. سه نفر رفتند تا سه ماشین را بیاورند و بقیه به کازرون رفتیم. نجف همراه ما بود.

مدتی در بازار کازرون گشتیم و من سیب‌زمینی مفصلی خریدم تا در تنور مسافرخانه آنها را بپزیم. الهه هم همکاری می‌کرد. شب همگی در دو اتاق مسافرخانه روی ملافه‌های بسیار کثیف خوابیدیم. صبح داشتیم راه می‌افتادیم که همان مینی بوس دوباره از راه رسید و گفت حاضر است ما را به بوشهر ببرد. در سفر دست‌جمعی آنقدر به ما خوش گذشته بود که بی‌اختیار دوباره تصمیم گرفتیم سوار شویم.

ماشین‌ها را گذاشتیم و راه افتادیم. دو کیلومتری نرفته بودیم که مینی‌بوس دوباره خراب شد. من به راننده گفتم که اگر یک‌بار دیگر برگردد اعدام صحرایی خواهد شد. بیچاره خندید و این سفر زمینه‌ای شد برای جوانه زدن بذر دوستی عمیق با نحف دریابندری. ما همگی در جریان شکل‌گیری ازدواج نجف دریابندری با فهیمه راستکار بودیم. فهیمه نیز زنی شوخ و در عین حال کمی عجیب بود. حرف‌هایی می‌زد که به‌طور معمول از دهان هیچ زنی بیرون نمی‌آید.

من بارها از دست او یکه خورده‌ام. او همیشه عادت داشت بگوید خانم‌ها آقایون من یک روسپی هستم که البته نبود و فقط این روشی بود برای این‌که خود را در برابر حرف‌های مردم مقاوم کند. در حقیقت نیز مردم هنگامی که این جمله را می‌شنیدند یکه می‌خوردند، و من هرگز از هیچکس نشنیدم که درباره‌ی فهیمه چنین چیزی بگوید. او با اصرار و پافشاری شدیدی همیشه خود را آن کسی نشان می‌داد که نبود.  ظاهراً چنین به نظر می‌رسید که او سرش بسیار با مردان مختلف گرم است که ابداً این طور نبود.

این را هم باید باور کرد که زبان نیشداری داشت و اغلب مردم را از خود می‌رنجانید.  نجف اما با روحیه‌ی فوق‌العاده‌ای که داشت متوجه این تناقض در رفتار فهیمه شد و به او نزدیک شد. اندکی بعد آنها با یکدیگر ازدواج کردند.  این ازدواج تا به امروز ادامه دارد. بدبختانه فهیمه به بیماری فراموشی مبتلا شده است.  این بیماری سختی است و به مراقبت دائم نیاز دارد. نجف معروف است به خنده‌ی بسیار بلندش. حتی در همین آخرین نشستی که او را دیدم به‌رغم احوال بیمار اما همچنان می‌خندید.

زمانی که کتاب «طوبی و معنای شب» منتشر شد نسخه‌ای برای دریابندری فرستادم که در آن موقع در آمریکا بود.  کمی بعد نامه‌ای از نجف رسید که آن را با عنوان استاد شهری آغاز کرده بود. من در میان دوستان به شهری معروف بودم.  نجف بسیار از کتاب تعریف کرده بود. چند انتقاد کوچک هم داشت، و در آخر نیز پیشنهاد کرده بود اگر صلاح می‌دانم نامه را برای چاپ به نشریات بدهم. من نامه را در اختیار فرج سرکوهی گذاشتم که در آن موقع سردبیر مجله‌ی «آدینه» بود.

باید اعتراف کنم که این نامه از نطر روانی به من کمک زیادی کرد. در آن موقع به شدت زیر فشار روانی بودم. وضع مالی‌ام هم خوب نبود و نمی‌توانستم به سفر بروم. این حالت فشار روانی در ایران کم کم دارد کار دست مردم می‌دهد.  زنان و دختران کرد خودسوزی می‌کنند و همین دو روز پیش بود که خبر خودکشی دختر بیست و چهارساله‌ای را شنیدم که از طبقه‌ی چهارم ساختمان خود را به زیر افکنده است. من نیز به رغم نیرو و توانی که در خود احساس می‌کردم اما داشتم از پا می‌افتادم.

نامه‌ی نجف بسیار کمک‌دهنده بود. امروز هنگامی که به حرکت نجف در آن موقع می‌اندیشم به نظرم می‌رسد که باید باور کرد مرد شجاعی بوده است. دفاع از ادبیاتی که یک زن تنها خلق کرده است کار سختی است. این جامعه‌ای است که زنان را در آنجا سنگسار می‌کنند. باید به راستی شاد باشم که توانسته‌ام دوستانی حقیقی از میان جنس مخالف پیدا کنم. نجف دریابندری بدون شک یکی از بهترین آنان است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_440.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_440.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش یک زندگی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 20 Nov 2010 23:00:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک شب بارانی</title>
                  <description>«یک شب بارانی» نوشته‌ی پگاه که نامی مستعار به‌نظر می‌رسد رمان کوتاهی است که پی‌رنگ خیالبافانه‌ای دارد. قهرمان داستان در کلبه‌ای تنها نشسته و به صدای باران گوش می‌دهد. چندجلدی کتاب در این کلبه وجود دارد. مرد تنهاست و این تنهایی به شدت حس‌شدنی است. داستان در پیش از آغاز با این شعرگونه رو به حرکت می‌گذارد:

[[sound]]

خط عمود حرکات می‌شکند/ در هجوم رنجبار اوهام/ با شادی اگر گذشت، زود گذشت/ با غم هر ثانیه‌اش چه سخت/ گویی کلامی حلال می‌توان بود/ وقتی زمان حال مرکز اضداد می‌شود.

داستان «یک شب بارانی» به این شعرگونه شباهت زیادی دارد. مرد از رویایی به رویایی و از کابوسی به کابوسی گذر می‌کند. یکی از این کابوس‌ها حالتی قابل تامل و در یاد ماندنی دارد. به بخشی از آن توجه می‌کنیم:

«شب به نیمه رسیده بود، که او ناگهان دردی شدید در پهلویش احساس کرد. بی‌درنگ تکانی خورد بر پشتش قرار گرفت. در برابر چشم‌های نیمه‌بازش فضایی خاکستری‌رنگ پدیدار شد. در این حال دست‌هایش در اطراف به دنبال پتو می‌گشتند. سرش را بلند کرد تا پتو را برویش بکشد، اما ناگهان متوجه شد که در فضایی باز و خاکستری رنگ بسر می‌برد. به زیر تنش نگاه کرد و با تعجب دید که بر بستری از کتاب دراز کشیده. کتاب‌ها مثل کاشی در کنار هم قرار گرفته بودند و سطح صافی را شکل می‌دادند. ترس و لرز تمام وجودش را گرفت. در حالی که می‌لرزید، آهسته بلند شد و ایستاد. به آنچه که می‌دید باور نداشت، اما درست دیده بود. او روی سطحی از کتاب ایستاده بود که چندان وسیع نبود. وقتی که به اطرافش نگاه کرد، متوجه شد که در مرکز سطح قرار گرفته. در آسمان ابری خاکستری رنگ و یک‌پارچه همه‌جا را پوشانده بود. روبرویش در فاصله‌ای نه چندان دور بسختی می‌توانست خط افق را ببیند. همینطور که می‌لرزید آهسته به دور خودش می‌گشت و توانست خط منحنی شکل افق را میان رنگ خاکستری آسمان که در چیزی سیاه فرو رفته بود، تشخیص دهد.»

در این قطعه می‌بینیم که مردی روی سطح پوشیده از کتاب قرار گرفته است. کتاب‌ها تا بی‌نهایتی روی یکدیگر قرار گرفته‌اند. این رویای کابوس‌واره را می‌توان ناشی از تاملات انسانی مهاجر دانست که در عین حال از عوارض حملات عصبی رنج می‌برد. شاید هم در عین حال این کابوس روشنفکری باشد که در برج عاج نشسته است و ناگهان به دلیلی از این برج عاج به فضای بیرون سقوط می‌کند. چنین به نظر می‌رسد که اگر انسان به جای زندگی کردن زندگی را «بخواند»، بسیار امکان دارد که دچار چنین کابوسی نیز بشود. در واژه‌نامه‌ی سمبول‌ها چاپ پنگوئن در مورد رویای کتاب چنین آمده است: گرچه این حقیقتی است که «کتاب» نماد دانش و خرد است، اما این جنبه‌ی عام آن است. در مرحله‌ای بالاتر، کتاب‌ها نماد «عالم» هستند. محی‌الدین عربی می‌گوید: عالم یک کتاب عظیم است ... در کتاب «مکاشفات» آمده است که کتاب زندگی در میانه‌ی بهشت نهاده شده است و می‌تواند با درخت زندگی هم هویت شود. برگ‌های این درخت، همانند حروف کتاب هستند که نه تنها تمامیت تمامی آفریدگی را نمایشگرند بلکه در عین حال تمامیت فرمان خداوندگار را در برمی‌گیرند.

پس نتیجه می‌گیریم که رویای کتاب در هیچ حالتی نمی‌تواند معنای بدی داشته باشد. با این حال در کتاب «یک شب بارانی» نوشته‌ی پگاه، کتاب‌ها اضطراب برانگیزند. قهرمان داستان در میان دریایی سیاه روی جزیره‌ای زندگی می‌کند که از کتاب تشکیل شده است. او نمی‌داند با کتاب‌ها چه کند، چنان که انسان ساکت یک جزیره‌ی واقعی نیز نمی‌داند با دانه‌های شن که هرکدام حامل کتابی مخفی درباره‌ی راز هستی هستند چه رفتاری در پیش بگیرد. این حالت سرگشتگی در قهرمان این داستان نیز ظاهر است. به بخش دیگری از کتاب او توجه کنیم:

«... مدت‌ها به همان حالت نشست و سعی کرد افکارش را متمرکز کند، اما تلاشش بی‌نتیجه بود. بلند شد، ایستاد و سعی کرد که بر اعصابش مسلط شود. با احتیاط بر کتاب‌ها قدم گذاشت. و با هر قدمی که برمی‌داشت به استحکام ستون بیشتر پی می‌برد. بار دیگر به لبه ستون رفت و کف دست‌هایش را محکم کنار لبه آن گذاشت. و به پائین نگاه کرد و به سختی توانست آنجا را که ستون از آب بیرون می‌آمد، ببیند. سرش را کمی بیشتر جلو کشید تا بتواند جدار خارجی ستون را نیز ببیند. کتاب‌ها به‌طور منظمی مثل آجر روی هم قرار داشتند، بعد به ضلع دیگر ستون رفت و دید آنجا نیز به همان شکل است. دو ضلع دیگر ستون را هم کنجکاوانه سرکشی کرد. وقتی که چیز خاصی آن پائین ندید به عقب برگشت در وسط سطح ایستاد و به افق نگاه کرد و یکدفعه از خود بی‌خود شد و فریاد کشید، اما پژواک صدایش را نشنید. وقتی لب بر لب گذاشت، مثل این بود که اصلاً فریادی نکشیده است. شدیداً عصبی شد و دوباره فریاد کشید و این‌بار با تمام وجودش. وقتی نفسش بند آمد، باز چیزی نشنید. بغض گلویش را گرفت ...»

در ادامه‌ی این قطعه است که ما متوجه می‌شویم قهرمان داستان که دارد خواب یا رویا می‌بیند به راستی به این نتیجه می‌رسد که هرکتاب یک دانه شن است. این کشف و شهودی عرفانی است و ارزش آن را دارد که مورد بررسی و دقت قرار گیرد. می‌خوانیم که:

«... خم شد و یکی از کتاب‌ها را برداشت و ناباورانه به آن چشم دوخت و پیش خودش گفت: هریکی از این کتاب‌ها دنیایی برای تعریف کردن دارد، اما دانستن و نداستن، در اینجا برای من یکی‌ست. کتاب‌ها زمین زیر پای او بودند، کتابی که در دست داشت، به نظرش مشتی خاک رسید، آن را باز کرد و جلو صورتش نگهداشت و بدون آن که به نوشته‌های آن توجه کند آنرا برگ زد. هر برگی فاصله‌ای بود میان او و سیاهی، کتاب را بست، نومیدی در چهره‌اش پدیدار شد. با حسرتی کودکانه به دریا نگاه کرد و گفت هیچ نشانی از خشکی در ابن دریا نیست، و نه هیچ راه نجاتی.»

به طوری که می‌بینیم قهرمان کتاب درگیر یک تجربه‌ی ژرف عارفانه- فلسفی است، اما مشکل او این است که نمی‌داند چگونه این رویای عجیب و در عین حال زیبا را پیش ببرد. این تفاوت میان یک عارف و یک عامی است. هرچند که در آخرین تحلیل در این امر ندانستن عارف و عامی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. حقیقت این است که یک ذره خاک یا شن همان‌قدر عجیب، پیچیده و غیر قابل دریافت است که کره‌ی زمین، که هستی کرانمند یا بی‌کرانه. پگاه ما را تا جزیره‌ی دریافت‌های عارفانه پیش برده است و بعد دیگر نمی‌داند چه باید بکند، در نتیجه ما هم همانند او در روی این جزیره سرگردان می‌شویم. به راستی هم روشن نیست انسان در روی جزیره‌ای ساخته شده از کتاب چه باید کند. آیا این راز هستی ما نیست؟ در تمام طول زندگی می‌دویم و بعد به خط نهایی مسابقه که می‌رسیم می‌بینیم به هیچ کجا نرسیده‌ایم. در بخشی از کتاب سر و کله‌ی شبح‌هایی پیدا می‌شوند و من بیشتر از پیش معتقد می‌شوم که نویسنده‌ی ما فضایی را ساخته است و اما دیگر نمی‌داند با آن چه باید بکند. چرا؟ دلیلش باید بسیار ساده باشد. هر انسانی یک زندگی را طی می‌کند. مهم‌ترین کاری که یک نویسنده می‌تواند انجام بدهد شرح آن زندگی است. این کار شهامت فوق‌العاده‌ای طلب می‌کند. این تنها راه کشف‌های کوچک در جهت شناخت هستی است. اما این کار مشکلی است. بسیار سخت است که انسان اعتراف کند بارها در ذهنش دست به قتل دیگران زده است. چنان که بسیار سخت است که بگوید خواستار بدبختی دیگران بوده است.

کتاب زندگی را نمی‌توان خواند مگر در صمیمیت محض و مطلق. در غیر این صورت انسان روی کتاب زندگی می‌نشیند و نمی‌تواند چیزی از آن را بخواند. اشکال کوچکی در کار پگاه وجود دارد و آن این که نتوانسته و یا نخواسته است مطلبش را خواندنی بنویسد. شک نیست که او نویسنده‌ی قابل تاملی است، و شک نیست که نامش مستعار است. این یعنی همین که من جرئت ندارم آن‌چه را که می‌خواهم بنویسم. با این حال پگاه در طرح یک ایده‌ی جدید بسیار موفق بوده است. مشکل فقط سر رودربایستی داشتن با خود است که کار به کمال نمی‌رسد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_439.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/parsipur/2010/11/post_439.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بررسی و معرفی کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Nov 2010 23:50:56 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>