رادیو زمانه > خارج از سیاست > سياست > استعمار چيست؟ رادیو زمانه > خارج از سیاست > فرهنگ > استعمار چيست؟ | ||
استعمار چيست؟نقد بومی گرايی جديد ـ بخش ششم نوشتهء عبدی کلانتری فايل صوتی بخش اول گفتيم که بومي گرايان، دلايل عقب ماندگي و مشکلات بي شمار جوامع خود را ناشي از سلطهء استعمار غرب مي دانند. از راه غرب ستيزي، آمريکاستيزي، و مبارزه با «فرهنگ استعماري» آنها اميد دارند به رفاه و سعادتي که از آنها دريغ شده برسند. در اينجا اين سوآل مطرح مي شود که استعمار چيست؟ اين سوآل ادامهء منطقي جست و جويي است که روشنفکران کشورهاي توسعه نيافته براي يافتن علل عقب ماندگي اقتصادي و فرهنگي خود طي دو قرن اخير آغاز کرده اند. شيطان بزرگ دو مفهوم «امپرياليسم» و «استعمار» در ادبيات ژورناليستي به معني «غارت جهان سوم» گرفته شده است. در تبليغات سياسي بومي گرايان غرب ستيز، کليتي يکپارچه به نام «آمريکا» با قدرت نظامي و اهرم هاي اقتصادي، ثروت کشورهاي کوچک را مي دزدد و با تحميل رهبران دست نشانده، اين کشور ها را عقب مانده نگه مي دارد. رهبراني چون محمدرضا شاه، ملک فيصل، ملک حسين، و ملک عبدالله، از ديد بومي گرايان همه «دست نشانده» اند. به محمد رضا شاه لقب «سگ زنجيري امپرياليسم» داده بودند. اين تلقي معقول جلوه مي کند اگر در شجرهء رهبران کشورهاي جهان سوم دقيق شويم و مشاهده کنيم که بسياري از بنيانگذاران خاندان هاي سلطنتي مدرن توسط قدرت هاي استعماري، به ويژه بريتانيا، فرانسه، و آلمان، در قرون نوزدهم و بيستم برنشانده شده بودند. حتا مرزهاي مناطق زير سلطهء اينان و نقشهء کشورشان نيز توسط سروران اروپايي طرح ريزي شده بود. فهم تاريخ بومي يک کشور جهان سومي در دو قرن اخير، از فهم تاريخ جوامع اروپايي در همين دوران جدا نيست. نمي توان يکي را بدون ديگري درک کرد. امپراتوری ها «امپراتوري» به عنوان يک ساختار سياسي، تنها به تاريخ عصر جديد محدود نمي شود. امپراتوري ها از زمان باستان در همهء قاره هاي زمين وجود داشته اند. معروف ترينِ اين امپراتوري ها امپراتوري ايران يا پرشيا، امپراتوري بيزانس (روم شرقي)، امپراتوري موگال (مغول / گورکاني) در هند، امپراتوري ميـجي در ژاپن، و امپراتوري اسلامي (خلافت عثماني ـ ترکيه) بوده اند. اين امپراتوري ها سرزمين ها و اقوام ضعيف تر را به زور شمشير به زير حکومت خود مي کشيدند. انگيزهء کشور گشايي ها، علاوه بر جاه طلبي هاي سلاطين و قدرت و رفعت بيشتر، اخذ خراج و باج از اميران محلي و رعايا و کشتکاران بود. در بررسي هاي تاريخي، از اين امپراتوري ها به نام «تمدن» هم ياد شده، مانند تمدن چيني، تمدن ايراني، تمدن يوناني، و غيره. اين امپراتوري ها، به هنگام ضعف قدرت مرکزي، خود مورد تهاجم اقوام و قبايل رزمندهء بدوي قرار مي گرفتند و، در نتيجه، يا مرزهاي آنها محدودتر مي شد يا به تمامي از هم مي پاشيدند و به اين نحو يک «تمدن» به پايان خود مي رسيد. تأمل در ظهور و سقوط امپراتوري ها باعث پيدايي فلسفه هاي تاريخ دوره ای (سيکليکال /cyclical) شد که، همانطور که در بحث مربوط به پيشرفت گفتيم، نوعي فلسفهء تاريخ ماقبل عصر جديد است. گسترش سرمايه مارکس و انگلس، نخستين بار در سال ۱۸۴۷ چنين توصيفي از کشورگشايي سرمايه به دست مي دهند: «بورژوازي [طبقهء صاحب سرمايه] با بهره کشي از بازار جهاني، به توليد و مصرف همهء کشورها خصلت جهان وطني داده و در ميان آه و اسف مرتجعان، پايهء ملي را از زير پاي صنايع بيرون کشيده است. صنايع ملي قديمي نابود شده و هرروز نابود مي شود و صنايع جديدي که رواج آن براي تمام ملل متمدن به امر حياتي بدل مي گردد، جاي آن را مي گيرد: مواد خام اين صنايع ديگر داخلي نيست بلکه از دورترين مناطق وارد مي شود و فراورده هاي آن نه تنها درون خود کشور، بلکه در تمام مناطق گيتي به مصرف مي رسد. به جاي نيازمندي هاي پيشين که با محصولات داخلي برآورده مي شد، نيازمندي هاي تازه اي پديد مي آيد که براي پاسخگويي به آنها محصولات دورترين کشورها و اقاليم گوناگون ضرور است. جاي گوشه گيري و خودکفايي محلي و ملي کهن را آمد و شد و ارتباط همه جانبه و وابستگي همه جانبهء ملت ها با يکديگر مي گيرد. اين مطلب هم در مورد توليد مادي و هم در مورد آفرينش معنوي، به يک اندازه صادق است. آفريده هاي معنوي ملل مختلف به دستاورد مشترک آنان بدل مي گردد. محدود ماندن و فرو رفتن در لاک ملي بيش از پيش غيرممکن مي شود و از شمار بسيار ادبيات ملي و محلي يک ادبيات جهانشمول پديد مي آيد. بورژوازي با تکميل سريع هرگونه افزار توليد و با حد اعلاي تسهيل ارتباطات و مواصلات، همهء ملل و حتي بربرترين آنها را به مدار تمدن مي کشاند. ارزان قيمتي کالاهاي او توپخانهء سنگيني است که بورژوازي به مدد آن تمام ديوارهاي چين را ويران مي سازد و شديدترين بي زاري بربران از بيگانگان را به تسليم وامي دارد. بورژوازي تمام ملت ها را وادار مي سازد تا اگر نخواهند نابود شوند، شيوهء توليد بورژوازي [سرمايه داري] را بپذيرند و به اصطلاح تمدن را در کشورهاي خويش رواج دهند و به بيان ديگر بورژوا شوند. کوتاه سخن، بورژوازي، جهاني به سان و سيماي خويش نقش مي زند.» (مانيفست، ترجمهء محمد پورهرمزان) وجه توليدی که نمی تواند ملی بماند مارکسيسم (اقتصاد سياسي سرمايه) مسأله را طور ديگري مي بيند. نظام سرمايه داري به عنوان يک «وجه توليد» (مُد آو پروداکشن / mode of production)، برخلاف همهء نظام هاي پيشين در تاريخ، نظامي نيست که خود را فقط در مقياس ثابت و هميشگي باز توليد کند. سرمايه خود را مي گستراند. روند انباشت سرمايه («خود گستري» سرمايه به تعبير مارکس) در هر دور توليد مي بايد خود را وسيع تر تکرار کند، و گرنه با بحران و احياناً نابودي روبرو خواهد شد. اقتصاد سرمايه «محلي» نيست، و در توسعهء خود ضرورتاً در محدودهء «ملي» باقي نمي ماند. بخش پيشرفته تر سرمايه، دير يا زود خود را به مناطق کمتر توسعهء يافتهء زمين مي گستراند. اين منطق توليد ارزش و ارزش اضافي در وجه توليد سرمايه داري است. چنين تحليلي، يک تحليل ساختاري است و به خودي خود حاوي ارزشگذاري اخلاقي يا سمت گيري سياسي (له يا عليه) نيست. اگر کسي بپرسد، «آيا اين گسترش نظام سرمايه داري خوب است يا بد، آيا تأثير مثبت دارد يا منفي؟»، در پاسخ تنها مي توان پرسش ديگري را مطرح کرد، «خوب و بد براي چه کسي، کدام گروه و طبقهء اجتماعي، در کجا؟» وابستگی و استقلال به اين ترتيب، مارکسيست های روسی، از هرجنبش و شخصيت سياسی که با آمريکا و اروپا به مبارزه برمی خاست، دفاع می کردند و با آنها جبههء متحد تشکيل می دادند. اين شخصيت ها و احزاب، طيف وسيعی را شکل می دادند: از اميران و شاهان فئودال گرفته تا کودتا چيان نظامی نظير جمال عبدالناصر و معمر قذافی، احزاب بعث عراق و سوريه، جنبش های چريکی مسلحانه در آفريقا، تا سرانجام «خط امام» در ايران. مارکسيست های روسی چنين نظر می دادند که پيشرفت تاريخ جهانی به جايی رسيده که بشريت وارد عصر «گذار از سرمايه داری به سوسياليسم» شده است. فرض مارکسيست های روسی اين بود که در عصر «گذار از سرمايه داری به سوسياليسم»، هرنوع مبارزه با آمريکا، با هرايدئولوژی و ديدگاه سياسی، «مترقی» تر از حمايت از سرمايه داری و «ليبراليسم» در جهان سوم است. طبق اين ديد، حتا مرتجع ترين نيروهاي يک جامعه، اگر که با منافع آمريکا اختلاف استراتژيک و آشتی ناپذير می داشتند، به طور بالقوه می توانستند (با هدايت و همکاری مارکسيست های روسی) راه پيشرفت و ترقی را در جامعه هموار سازند. توسعه نيافتگی پيش فرض تئوری های وابستگی و «توسعهء توسعه نيافتگی» آن بود که سرمايه داری در کشورهای پيشرفتهء متروپول به مرحلهء «زوال و گنديدگی» رسيده (تئوری امپرياليسم لنين)، يا بازار داخلی آن اشباع شده (تئوری امپرياليسم روزا لوکزامبورگ، و همينطور تئوری های مربوط به اشباع ظرفيت مصرف / آندرکانسامپ شِنيست / Underconsumptionist) و تنها از طريق «غارت جهان سوم» می تواند به زندگی خود ادامه دهد. بنابراين، استراتژی سياسی نيروهای ملی و مترقی بايد «پيوند گسلی» (ديلينکينگ / delinking) با اقتصاد سرمايهء جهانی باشد. هرشخصيت و جنبش جهان سومی که در جهت «پيوندگسلی» حرکت کند، از ديد اين نظريه پردازان، شايستهء تجليل و دفاع است. پس، از ديد بومی گرايان، عقب ماندگی نه ارتباطی به تاريخ و فرهنگ اين کشورها داشت و نه ارتباطی به نوع رهبری سياسی و پايهء طبقاتی رهبران بومی گرا. عقب ماندگی، صرفاً ناشی می شد از استعمار، «وابستگی» به سرمايهء جهانی در دوران پس از استعمار (پُست کولونيال) و تسلط «بورژوازی کومپرادور» و «فرهنگ بورژازی کومپرادور» (همان فرهنگ مصرفی طبقهء متوسط يا «غربزدگی»).
|
نظرهای خوانندگان
It would be a good idea if you introduced some books or articles that would provide further knowledge on the topic of boomigara-ee and anti-western sentiments in the developing countries!
-- Bijan ، Jan 30, 2008 در ساعت 05:44 PMآقای کلانتری، ضمن تشکر از پیگیری سیستماتیک نقد بومی گرایی، باید عرض کنم که توجه کردن به و دقیق شدن روی این سری مطالبِ اساسی که بنوعی دغدغه ی همه ما هست، نیاز به عدم تعصب به آموزه های غلط و پیروی های کور کورانه ی قبلی دارد. امیدوارم اکنون بتوانیم برای خود آن ارزشی را قایل باشیم و آن نرمش فکری را داشته باشیم، که این آموزش جدید را با هوشیاری دنبال کنیم.
-- بدون نام ، Jan 30, 2008 در ساعت 05:44 PMمن به نوبه خود از سعی و تشویق شما سپاسگزارم.
فریده
سلام آقای کلانتری
-- بدون نام ، Feb 1, 2008 در ساعت 05:44 PMبه نظرـَم پیش از پرداختن به تقابلِ شرقـغرب بهتر است که به وضعِ بودشیِ شرق هنگامِ رنسانس در اروپا بپردازید. وضعیت فرهنگ، اندیشه، سیاست و ... . هر چند که ممکن است بحث کمی به درازا بکشد.
با درود و سپاس
فقط خواستم بگم بد نیست حالا که ادعای تسلط به تاریخ و آثار برودل و هابزبام رو دارید کمی واقعا تاریخ را مطالعه هم بکنید که مثلا در لیست مهمترین امپراتوریها امپراتوری روم را ااز قلم نیاندازید تا به جاش فرزند کوچکترش امپراتوری بیزانس رو بگذارید و یا اینکه امپراتوری اسلامی (یعنی خلافت اموی و عباسی تا حمله مغول) را همان امپراتوری عثمانی (که در قرن ۱۴-۱۵ میلادی در ترکیه امروزی تشکیل شد)اعلام کنید! هر چند شاید بیاهمیت به نظر برسد اما این چیزها ممکن است باعث تشکیک مخاطبین تیزبین به دیگر ادعاهای مقاله هایتان بشود.
-- بدون نام ، Feb 6, 2008 در ساعت 05:44 PMدر پاسخ آقاي بي نام ـ منظور من «امپراتوري روم» و «خلافت اموي و عباسي» نبود. منظور من امپراتوري بيزانس و امپراتوري عثماني بود. به عبارت ديگر، منظور من هميشه درست همان چيزي است که مي نويسم نه آن چيزي که در ذهن شما مي گذرد. /// کلانتري
-- عبدی کلانتری ، Feb 6, 2008 در ساعت 05:44 PMba doroode faravan bar shoma, man daneshjooye reshte selooli va molkooli hastam va az etelaati ke raje be Testhaye immunology gozashtid,vaghan sepasgozaram
-- sayeh ، Nov 14, 2008 در ساعت 05:44 PM