رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
قیام افسران جزء و درجه داران پرتغالی برای رهایی کشور - قسمت دوم

انقلاب میخک ها، قیام افسران پرتغالی - ٢

رسول پدرام

قسمت اول این مقاله

آن سرتیب همچنان فریاد می زند: آتش!، آتش!. ولی گلوله ای از اسلحه هیچکس شلیک نمی شود. چون می بیند که کسی به دستورهایش ترتیب اثر نمی دهد، چاره ای جز فرار نمی بیند. در نتیجه همه ی پرسنل اعزامی با تانک هایی که به همراه آورده بودند خود را تحت امر سروان مایا قرار می دهند.

رادیو همچنان با پخش اعلامیه های ستاد فرماندهی عملیات، پشت سر هم از مردم می خواهد که چشم به راه حوادث در خانه ها بمانند و به خیابان نیایند. مردمی که تا آن ساعت از دیدن سربازان اونیفورم پوش دچار وحشت می شدند با تابش نخستین اشعه های خورشید بر ساختمان های لیسبون، اندک، اندک در خانه های خود را باز می کنند. بعضی هم دل و جرأت به خرج می دهند و بیرون می آیند. ماه آوریل، موسم گل میخک در پرتغال است. جوانانی که شهامت بیشتری داشتند با شاخه هایی از گل میخک در دست، به ارتشیان نزدیک می شوند و گل ها را به لوله تفنگ آنان می زنند. به همین جهت آن قیام به نام "انقلاب میخک ها" در تاریخ پرتغال به ثبت رسیده است. زنان خانه دار قهوه و صبحانه حاضر می کنند و برای نظامیان می فرستند. در عرض کمتر از یک ساعت خیابان ها و معابر عمومی مملو از جمعیّت می شود. جمعیتی که تا آن روز، غیر از تَجمّع در کلیسا ها برای عبادت، راه اندازی دسته های مذهبی در ایام عید پاک و شر کت در تظاهرات دولتی هرگز اجازه تشکیل تجمعّات، ولو به طور کاملاً مسالمت آمیز، در بیرون خانه ها را نداشت اکنون در خیابان بود و نظامیان را در آغوش می کشید. عده زیادی هم به روی نفر بر های زرهی، تانک ها، کامیون ها و سایر خود رو های ارتشی سوار می شوند و همراه نظامیان در خیابان ها به راه می افتند.

به سروان مایا خبر می رسد که "مقام رهبری" در پادگان کارمو مخفی شده است. نیرو های امنیتی و پرسنل یکان ویژه انتظامی در اطراف پادگان سنگر گرفته اند و به شدّت از آن مراقبت می کنند. سروان مایا عده ای از افراد خود را در مرکز شهر برای حفظ ایمنی، محافظت از بانک ها، ساختمان های دولتی و مقابله با بروز هر گونه رویداد پیش بینی نشده احتمالی باقی می گذارد و خود راهی پادگان کارمو می شود. در بین راه به یک ستون پیاده نظام بر می خورد. در این جا هم مثل دفعه قبل، سروان مایا شخصاً به طرف آن ها می رود و از فرمانده ستون می پرسد: "این جا چکار می کنید؟ و در کمال شگفتی جواب می شنود که: "دستور داریم شما را بازداشت بکنیم ولی راستش را بخواهید قلب ما با شماست." آن ها هم به نیروی های تحت فرمان سروان مایا می پیوندند و به اتّفاق راهی پادگان کارمو می شوند.
تا ساعت ده صبح تقریباً تمامی واحد های نظامی در سراسر پرتغال همبستگی خود را با قیام اعلام کرده بودند و آن هایی هم هنوز نسبت به رژیم ابراز وفاداری می کردند در محاصره قرار داشتند. در ساعت ده صبح بود که ژنرال ها در ستاد ارتش تصمیم به یک ضدّ حمله می گیرند تا ضربه ی مهلکی به قیام وارد بیاورند.

در ارتش های جهان همیشه یکان هایی هستند که نسبت به بقیه از توان رزمی بیشتری برخوردارند. در آن سال ها هم سربازان نیروی دریایی پرتغال و اسپانیا برتری رزمی بیشتری نسبت به نیرو های دیگر داشتند. آن ها نه فقط در طول قرن های گذشته، حتی در قرن بیستم هم جنگ های متعددی را تجربه کرده بودند. و به همین جهت بود که مأموریت انجام آن ضدّ حمله به سربازان نیروی دریایی مُحَوّل شد. به رزمناو معروف به "رزمناو دریا سالار گاگو کوئی تی نیو" دستور داده شد که در حالت آماده باش رزمی در سواحل لیسبون پهلو بگیرد.

هر لحظه بیم آن می رفت که توپ های آن رزمناو، مرکز شهر لیسبون را گلوله باران کنند، که در آن صورت فاجعه ای با ابعادی غیر قابل تَصَوّر به وقوع می پیوست و پیروزی قیام با شکست مواجه می ساخت. نظامیان به محض اطّلاع از نقشه آن ضدّ حمله در زیر تاق پیاده رو ها پناه گرفتند. تا ساعت دوازده ظهر گلوله ای از هیچ طرف شلیک نشد و اثری از زخمی شدن کسی به چشم نمی خورد. با اینکه لوله برجک توپ ها به طرف مرکز لیسبون هدف گیری می کرد ولی اقدامی تا آن ساعت صورت نگرفت و رزمناو همچنان به حالت آماده باشد باقی ماند.

رادیو برای بار چندم با پخش اعلامیه های ستاد "جنبش نیرو های مُسلَّح" اعلام می کرد که احتمال خطر جانی وجود دارد و از مردم می خواست که در داخل خانه های خود بمانند و بیرون نیایند. ولی مردم بدون تَوَجُّه به آن اخطار ها همچنان به خیابان ها می ریختند و سربازان را در میان می گرفتند.

خودم را به یک سروان تسلیم بکنم؟!

سرانجام سروان مایا و نیروهایش به پادگان کارمو، محلّ اختفای مارسلو کائتانو، رئیس جمهور و رهبر کشور می رسند. خود آن سروان در خاطراتش می نویسد: "وقتی که به آن جا رسیدم، همسایه ها پیشنهاد می کردند که من از پنجره خانه هایشان به عنوان آشیانه مُسَلسَل استفاده کنم و تیربار ها را در آن جا، که مشرف به پادگان بود، مستقر سازم. کسانی هم دور و بر ما جمع شده بودند و با خواندن سرود ملّی کشور، ما را ترغیب و تهییج می کردند. فکر نمی کنم لحظه ای زیباتر از این در زندگی ام پیش بیاید. قلم من قادر به توصیف آن نیست."
سروان مایا از طریق تلفن از افراد مستقر در داخل پادگان می خواهد که تسلیم شوند، ولی جواب رد می شود. از ستاد فرماندهی "جنبش نیرو های مُسلَّح" به نیرو هایی که پادگان را در محاصره گرفته بودند، دستور داده می شود که به آن جا حمله مسلحانه بکنند. ولی از آنجاییکه ممکن بود در اثر آتش متقابل از داخل پادگان غیر نظامیانی که در بیرون بودند به خاک و خون کشیده شوند، سروان مایا خویشتن داری از خود نشان می دهد و فقط به شلیک یک رگبار مُسَلسَل به پنجره های طبقه دوم پادگان اکتفا می کند.

تماس تلفنی دیگری با داخل پادگان برقرار می شود. این بار، مارسلو کائتانو اظهار می دارد که کسر شأن خود می داند که خود را به یک "سروان" تسلیم کند. در نتیجه موافقت می شود تا ژنرال آنتونیو اسپینولا که مغضوب رژیم حاکم و مورد اعتماد شورشیان بود شخصاً به پادگان بیاید و یا کسانی را به نمایندگی از طرف خود بفرستد تا رئیس جمهور را وادار به تسلیم کند.

درست در لحظه ای که یکی از تانک های سروان مایا مُسَلسَل های خود آماده شلیک به طرف پادگان می کرد، دو نفر نماینده از طرف ژنرال مزبور از راه می رسند. خدمه تانک دست نگه می دارند و به نمایندگان اعزامی اجازه رفتن به داخل پادگان را می دهند. آن دو سرانجام رئیس جمهور را مُتَقاعِد می کنند که استعفا بدهد و پست خود را به ژنرال اسپینولا تسلیم کند. رئیس جمهور هم قبول می کند به شرط اینکه مراسم نقل و انتقال قدرت در داخل مُحَوَّطِه ی پادگان صورت بگیرد و نه در خارج از آن.
سروان مایا، از احتمال اینکه مبادا رئیس جمهور با این حرف ها بخواهد تا رسیدن نیرو های تازه نفس وقت کشی کند، به داخل پادگان می رود تا شخصاً با او صحبت بکند. رئیس جمهور به سروان می گوید که مایل نیست اختیار اداره کشور به دست مردم کوچه و بازار بیفتد. سروان هم در جواب می گوید که مردم کوچه و بازار ساعت هاست که اختیار اداره کشور را در دست گرفته اند. پس از انتظاری طولانی سرانجام اتومبیل ژنرال اسپینولا در میان هَلهَلِه و شادی مردم از راه می رسد. مارسلو کائتانو استعفا نامه ی خود را به ژنرال تسلیم میکند. و بدینسان پرونده قدیمی ترین رژیم دیکتاتوری اروپا برای همیشه بسته می شود.

مردم خشمگین در بیرون پادگان منتظر بودند که رئیس جمهور از آن جا بیرون بیاید تا او را تکه تکه کنند. نظامیان تحت فرمان سروان مایا برای اینکه صدمه ای به رئیس جمهور (که دیگر سمتی در آن موقع نداشت)؛ برسد، او را در داخل یک نفر بر زرهی اسکورت می کنند و از پادگان بیرون می برند.

چند تن از اعضای سازمان امنیت پرتغال معروف به "پیده" (PIDE) که چنین سرنوشتی را برای رهبر خود پیش بینی نمی کردند، با شنیدن خبر استعفای کائتانو به خشم می آیند و شروع به تیر اندازی به طرف جمعیّت بی دفاع می کنند. در جریان تیراندازی چهار نفر جان خود را از دست می دهند و ده ها تن دیگر هم زخمی می شوند. این عده تنها قربانیان "انقلاب میخک ها" در تاریخ پرتغال به شمار می آید.
رأس ساعت هفت و پنجاه دقیقه عصر، خبر رسمی سقوط رژیم و پیروزی قیام از رادیو پخش می شود. رژیمی پس از بیش از چهل سال حکومت مستبدانه، اختناق، حبس و شکنجه و اعدام مخالفان، درست در عرض 19 ساعت و 40 دقیقه سقوط کرد، بی آنکه شیرازه امور کشور از هم گسیخته شود، کسی را اعدام انقلابی بکنند و یا ساختمانی را به آتش بکشند.

فردای آن روز (یعنی روز ٢٦ آوریل) اعضای "شورای نجات کشور" مُتشکّل از برخی از افسران عالیرتبه و به ریاست ژنرال اسپینولا در تلویزیون ظاهر می شوند. تا ظهر روز بعد بقیهء نیرو های فاشیستی هم که هنوز مقاومت می کردند، خود را تسلیم می کنند و آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی شروع می شود.

در کشور همسایه پرتغال، یعنی اسپانیا هم، ژنرال فرانکو پس از ٣٩ سال حکومت دیکتاتوری ماه های پایانی خود عمر خود را می گذراند. پس از مرگ او در بیستم نوامبر ١٩٧٥ (یک سال پس از پیروزی انقلاب میخک ها) دوران گذار از دیکتاتوری به دموکراسی در اسپانیا هم شروع شد که به مراتب آرام تر از پرتغال بود.

پس از تغییر رژیم در پرتغال و تا زمان برگزاری اولین انتخابات آزاد در این کشور، حوادث مهّم دیگری اتّفاق افتاد که کم مانده بود کشور را در گیر یک جنگ داخلی تمام عیار بکند. در این جا هم ارتش نقش سرنوشت سازی بازی کرد که پرداختن به آن مستلزم مقاله دیگری است.

می توانید متن کامل این مقاله را همراه با تصویر های آن در قالب پی دی اف از نشانی زیر دریافت کنید:

www.rpedram.com

Share/Save/Bookmark