رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۷ بهمن ۱۳۸۸
کارگاه داستان 9

داستانی بر مبنای طنز

«دوستان، یا داستان کوتاه ساییدگی»
داستان کوتاه

ایثار ابومحبوب

Download it Here!

آخرین بار که "خانم ویرگول" را دیدم، لحظه‏ای درنگ کردم و سپس به راهم ادامه دادم. پیر و خمیده شده بود؛ حتا متوجه من هم نشد. در درون خودش گره خورده بود و با خودش حرف می‏زد.
وقتی می‏گویم حرف می‏زد، منظورم این نیست که دهانش تکان می‏خورد، نه! فقط اخم‏هایش بدجوری گره خورده بود. طوری که آدم احساس می‏کرد حتماً از دست خودش یا همه عصبانی است و بدون امید به نجات، صبورانه اما بداخلاق به صداها و مجادله‏هایی در درون سرش گوش می‏دهد.

انگار ابروها و چین‏های چهره، همه به سمت نقطه‏ای در مرکز صورت ردیف شده‏اند که احتمالاً به درون مغز راه دارد تا اجزای خود یا مثلاً اجزای صورت، بر شنیدن صداهایی که به آن نقطه‏ی درون مغز مربوط می‏شود، متمرکز شود.

مثل وقتی که آدم گوشش را به سوراخ کلید می‏چسباند یا حتا چشمش را؛ همه‏ی خطوط صورت و بدن طوری جهت می‏گیرند که بدن همه‏ی قوایش را به سوی گوش یا چشمی که دهانه‏ی خود شده به سمت جهان آن سوی سوراخ کلید گسیل دارد و متمرکز شود.

حالا خانم ویرگول هم همین شکلی شده بود. منتها طوری که انگار سوراخ کلید جایی وسط صورت خودش باشد و رو به درون خودش.

البته همان‏طوری که گفتم، لحظه‏ای بیشتر درنگ نکردم و گذشتم. اما همان درنگ کافی بود که این افکار در طول باقی مسیر، برایم پیش بیاید و به یاد دورانی بیفتم که در دانشگاه عاشق ویرگول بودم.

البته نه عشقی چندان استثنایی؛ من در دوران دانشگاه به نوبت عاشق تمام دخترهایی که برورویی داشتند، شده بودم و البته با آخرین‏شان در سال آخر تحصیلات ازدواج کردم که بیش از هر کس دیگر، به هم شبیه بودیم.

او هم سر پر سودا و حس قوی و گیرا داشت و عاشق تمام پسرهایی که کور و کچل و بسیجی نبودند، شده بود و وقتی مطمئن شده بود که بهتر از من دیگر پیدا نخواهد کرد، به عنوان آخرین امکان، عشق مرا مشتاقانه و با تعجب پذیرفت.

همان‏ موقع بود که ما دریافتیم، مهم‏ترین تشابه‏مان همین است که آخرین امکان و شانس هم‏دیگر بوده‏ایم و تصمیم گرفتیم همین‏طور بماند. چاره‏ی دیگری هم نداشتیم.

به هرحال، ویرگول هم یکی از همان دخترهایی بود که چون نه کور بود، نه کچل، نه خیلی خرمقدس، عاشقش شدم. اما خیلی گرفتار این عشق نماندم و پس از درنگی کوتاه فراموشش کردم و گذشتم. حتا به او نگفتم. گفتن نداشت؛ چون او خیلی سریع از کنار آدم رد می‏شد یا آدم احساس می‏کرد که زود باید رد شود.

یادم نمی‏آید کس دیگری از بچه‏های دانشگاه را هم مدت زیادی با خانم ویرگول دیده باشم. البته می‏گفتند یک بار آقای "زردآلوهای متحدالمرکز" ترتیب خانم ویرگول را داده، بعد هم ولش کرده. یا حتا می‏گفتند وسط کار از خانه بیرونش کرده و مانتو روسری‏اش را هم از در پرت کرده بیرون و در را هم بسته است. معلوم نیست؛ هزار جور دیگر هم این ماجرا را تعریف می‏کردند. معلوم نیست راست باشد.

از این چیزها در باره‏ی همه‏ی دخترها می‏گفتند. به جز همان‏ها که کور و کچل بودند و شاید چند تا از دخترهای دیگر که زن من هم وقت دختریش جزو همان چندتا بود. ظاهراً خیلی جلب توجه نمی‏کرده است. با آن که خودش معتقد است چند تا از بچه‏ها به او نظر داشته‏اند، من متوجه شدم که وقتی بعد از چند سال بچه‏های قدیم را می‏بینیم و من او را به عنوان همسرم معرفی می‏کنم، اغلب به سختی او را به یاد می‏آورند.

تابستان پیش که در سفر شمال به زردآلوهای متحدالمرکز برخوردیم، اوضاع از همیشه بدتر بود. چون با جدیت انکار می‏کرد که او را دیده است و فقط وقتی حاضر شد قبول کند که همسرم چند تا از چشمه‏هایی را که زردآلوهای متحدالمرکز در کلاس پیاده کرده بود، برایش تعریف کرد.

بیچاره همسرم، خیلی پکر شد. چون فکر می‏کرد زردآلوهای متحدالمرکز به او نظر سوء داشته و روی نظر او خیلی حساب باز کرده بود. خیال می‏کرد فرق او با بقیه‏ی آن دخترها این بوده که هیچ‏وقت فریب زردآلودهای متحدالمرکز را نخورده و با وقارش او را ناکام گذاشته است.

البته زردآلوهای متحدالمرکز که اتفاقی او را در بازار ماهی فروش‏ها به همراه همسرش دیده بودیم، وقتی درماندگی و تلاش همسرم را دید، تأیید کرد که همسرم را به یاد می‏آورد و آن وقاری را که می‏گفتیم را هم همین‏طور. اما من را تا همین حد هم به یاد نیاورد.

خلاصه، آن ماجرای بین خانم ویرگول و آقای زردآلوهای متحدالمرکز، تا مدتی دهن به دهن می‏چرخید. اما من هیچ‏وقت متوجه تغییر خاصی در رفتار ویرگول نشدم.

دانشگاهم که تمام شد، دیگر خبری ازش نداشتم تا همان دیدار اتفاقی که آخرین باری بود که خانم ویرگول را دیدم. تقریباً پنج ماه پیش؛ من از سر جمال‏زاده به سمت انقلاب می‏رفتم که چشمم به ویرگول خورد و لحظه‏ای درنگ کردم.

اما تازه دو سه روز پیش بود که از سرانجام ویرگول خبردار شدم. در حقیقت، یکی از دوستان قدیمی که هرازگاهی خبری از هم می‏گیریم، گفت که چه اتفاق شگفت‏انگیزی برای خانم ویرگول افتاده است. با آن دوست در کافه نشسته بودم، قهوه سفارش دادیم و من به "علامت تعجب" گفتم: «راستی بگو چند وقت پیش کی‏رو دیدم؟»

علامت تعجب گفت: «کی؟»

گفتم: «ویرگول!»

و او از بی‏خبری من ابراز تعجب کرد.

آن‏طور که او می‏گفت، حتا گوشه کنار، بعضی روزنامه‏ها هم چیزهایی نوشته بودند. من ناراحت شدم که چرا یکی از احمق‏ترین بچه‏های آن دانشگاه که حتا از من هم در آن دوران از نظر عاطفی فعال‏تر بود و همیشه آخرین نفری بود که از چیزی باخبر می‏شد، باید از چیزی خبر داشته باشد که من ندارم و تازه نصف تهران هم از آن باخبرند.

می‏گفت ظاهراً پنج ماه پیش (دقت کنید! پنج ماه پیش)، همین‏طور که خانم ویرگول فاصله‏ی جمالزاده تا اسکندری را طبق معمول هر روزش قدم می‏زده، ناگهان از جایی حوالی وسط صورتش، شکاف برمی‏دارد و پشت‏و‏رو می‏شود. دکترها گفته‏اند: مال این بوده که زیاد در خودش فرو رفته است. همین امر باعث شده همه‏ی صداهای درونش بیرون بریزند.

وقتی هم که صداها بیرون ریخته، روزنامه‏ها برخی از آن گفت‏وگوهای درونی را که حالا به علت پشت‏ورو شدن خانم ویرگول، بیرونی شده بودند، چاپ کرده‏اند. اما بیشتر آن صداها در هوا پخش شده و معلوم نیست چه شده‏اند.

حالا هم خانم ویرگول که بستری است، ظاهرا بدون این که با خودش حرف بزند، هر روز زانوی غم بغل می‏گیرد و با شانه‏های خمیده روی تخت می‏نشیند. سرش را روی زانویش می‏گذارد و وقتی ازش می‏پرسند: «چه‏کار می‏کنی؟» می‏‏‏گوید به شکمش نگاه می‏کند.

دوستم می‏گفت: «این‏ها را دکترش در یک مصاحبه می‏گفته است.»

به علامت تعجب گفتم: «من می‏دانم چرا این کار را می‏کند. می‏خواهد متمرکز شود.»

دوستم، علامت تعجب، به فکر فرو رفت. من به علامت تعجب نگاه می‏کردم و علامت تعجب به فنجان قهوه.

مرور
این داستانی بود از ایثار ابومحبوب، با عنوان «دوستان یا داستان کوتاه ساییدگی».

داستانی که بر مبنای طنز ساختار گرفته و حتا شخصیت‏ها را با علامت‏های رسم‏المشق تشبیه کرده و سعی نموده که آن‏ها را با همین علامت‏ها تصویرپردازی کند.

آدم‏های این داستان؛ خانم ویرگول، علامت تعجب و زردآلوهای متحدالمرکز، همه شخصیت‏های واقعی از فضاهای آشنا هستند. آدم‏هایی که در ذهن هر کسی می‏توانند تصویری دیگر از آن‏چه هستند، داشته باشند. شبیه شخصیتی به نام "کاغذ سیگار" در رمان «مرگ کسب و کار من است»، نوشته‏ی روبر مِرل، ترجمه‏ی احمد شاملو. که در جايی از آن رمان می‏فهیم، چرا آن شخصیت اسمش کاغذ سیگار است.

بسیار دیده شده که شخصیت‏ها در داستان‏ها و رمان‏های نویسندگان بزرگ دنیا به یک شئ تشبیه شده‏اند. همینگوی، فاکنر، سالینجر، روبر مرل، کافکا و بسیاری دیگر از نویسندگان، چنین شخصیت‏هایی آفریده‏اند.

اما ایثار ابومحبوب در داستان کوتاه خود، همه‏ی شخصیت‏ها را بر این مبنا آفریده است. شاید اگر این داستان به یک مجموعه داستان دنباله‏دار تبدیل شود، رمانی شاد با گره‏ها، سوژه‏ها و موضوعات مختلف، بر یک شاه‏راه اصلی از يک موضوع اجتماعی سياسی به‏وجود خواهد آمد که ادبیات داستانی ما به آن نیاز دارد.

تنها ایرادی که می‏توان بر این داستان وارد ساخت، این است که برخی جمله‏ها بحرطویل شده‏اند و کاش ایثار ابومحبوب از جمله‏های کوتاه‏تر با مفاهیم کامل‏تر، استفاده کند. جمله‏های بلند پر از صفت‏های تکراری، داستان را از قواره می‏اندازد.

یکی دیگر از کارهای مهمی که ایثار ابومحبوب انجام داده، بال و پر دادن داستان، بر اساس شنیده‏ها و شایعات و افواه است که خواننده نمی‏داند به قول راوی استناد کند یا به شایعات.

اما هرچه هست، این مجموعه، داستانش را می‏سازد و علاوه بر این‏ها، فضای این داستان، فضای دانشگاه‏ها را در همین روزگار ترسیم می‏کند که روابط بین دانشجوها، استادان با دانشجوها و بالعکس مدیریت، جهاد دانشگاهی و گروه بسیج دانشگاه و بسیار چیزهای دیگر، همه و همه همان چیزهایی است که باز هم ادبیات داستانی ما، با همین زبان طنز و این ترفند نام‏گذاری، بدان نیازمند است.

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

آقای ابو محبوب. امیدوارم که این داستان طنز را به مجموعه داستان دنباله دار تبدیل کنید. موفق و سربلند باشید.

-- حنان ، Jan 2, 2010 در ساعت 06:27 PM

آقای ابو محبوب. امیدوارم که این داستان طنز را به مجموعه داستان دنباله دار تبدیل کنید. موفق و سربلند باشید.

-- حنان ، Jan 2, 2010 در ساعت 06:27 PM

با سلام محضر استاد معروفی
جناب معروفی باور بفرمایید در این بیغوله ای که
ما نسل سومی ها گرفتار آن شده ایم کارگاه داستان شما برایمان نعمتی بزرگ محسوب می شود لذا استدعا دارم نسبت به این کارگاه
اهتمام بیشتری بورزید که خود شما هم زمانی از نظرات استادی چون گلشیری بهره
می بردید البته نمی گویم که از خیل ما هم
نویسنده ای چون شما ظهور می کند بلکه شنیدن نظرات نویسنده ای چون شما جبرانی
است بر بسیاری از نداشته های ما، چرا که بسیاری از ماها با "سمفونی مردگان" و "فریدون..." زندگی کرده ایم و توجه شما
برایمان ارزشی چند بعدی دارد.
با سپاس فراوان

-- مجتبی ، Feb 6, 2010 در ساعت 06:27 PM