<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>خاک</title>
      <link>http://zamaaneh.com/khaak/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2011</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 20 Dec 2010 15:00:26 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>چه فرقی‌ست میان رازپوشی و کشف اسرار؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>وقتی برای نخستین بار در غرب با قطعاتی ادبی‌ آشنا شدم که نویسنده یا شاعر بر اساس رفلکسیون‌ها یا تأملات ذهنی‌اش نوشته است، تعجب کردم. ما آن‌قدر گرفتاری‌هامان زیاد است که شاید فرصت نمی‌کنیم به دیده‌ها و شنیده‌هامان فکر کنیم و آن اندیشه‌ها را در متنی ادبی بازتاب دهیم. بسیاری از آثار نویسندگان اروپایی، نویسندگانی مانند بوتو اشتراوس (آلمان)، یا سس نوته‌بوم (هلند) مجموعه‌ای‌ست از چنین تأملات کاملاً شخصی که فقط بازتاب‌دهنده‌ی حس و حال نویسنده در یک لحظه‌ی خاص است. پتر هاندکه، از مهم‌ترین نویسندگان آلمان اثری دارد که یکسر تأملات اوست پیرامون وجوه گوناگون خستگی. اگر پیشینه‌ی این‌گونه آثار ادبی در غرب به ادبیات اعترافی و سفر زائر در قرون وسطی می‌رسد، در زبان و فرهنگ ما چنین آثاری در اغلب مواقع از فرهنگ عرفانی نشان دارد. در فضای تبعیدی، «تنهایی» و «گم‌شدگی» مهم‌ترین درونمایه‌ی چنین تأملاتی است. برنامه‌ی رادیویی این هفته‌ی خاک اختصاص دارد به دو داستان‌واره، یا قطعه‌ی ادبی از شکوفه تقی، نویسنده، شاعر و مردم‌شناس مقیم سوئد که پیش از این نیز آثاری از او در دفتر خاک منتشر شده است. شوریدگی‌های او را می‌شنویم:</small></strong>

[[sound]]

<strong>قطاری بر آب‌های زمان

شکوفه تقی:</strong>

زمستان، زیبا و پرشکوه، پر کرده چشمم را از دو سو. سکوت، در آئینه‌های روبرو، رمزخوان است و با من به گفت‌وگو: در یکی‌ست‌‌ شهادت مذاب شمع،‌ در ذات شفاف تماشا. در دیگری روان سیال زندگی‌، در بال‌های سفید موسیقا...که قطار یاد تو ناگاه، در روشنای هزار قاب، میافتد روی شیشهی دیوار ما.

نگاهم را، در رقص گلبرگ‌های برف، دلم را، در کوچه‌های تردید از هر طرف، گم می‌کنم، تا پایان راهی، که آغاز خانه‌ای‌ست بی‌همراه. بر درش نوشته تنهایی دل‌نوشت خدایان است و سرنوشت آدم‌ها.

با یک قایق کاغذی، از آب‌های زمان می‌گذرم. دانه‌های برفی روحم را بی‌شتاب، به تبسم شعله‌ی شمعی می‌سپرم. نمی‌دانم خوابم یا بیدارم؟ لبخندم را روی لب‌ها تکثیر می‌کنم. چه فرق می‌کند سلامم بگویند یا خدانگهدارم؟

این قطار، با این پنجره‌های بسیار، بسیار افتاده روی شیشه‌ی دیوار. من هر سه تصویر را با هم، بسیار دیده‌ام بسیار. چه فرقی‌ست میان رازپوشی و کشف اسرار؟

وقتی خوشبختی، برای من، درک نورانی شمعی‌‌ست، که در امتداد تاریکی، روشنی را می‌نویسد. برفی‌ست، که میان دو هجای روشن شمع، رویای زمستان را تعبیر می‌کند، قطاری‌ست‌ که روی اقیانوس زمان می‌رود تا مرا به تماشای خودم ببرد. سقف آسمان عشقی‌ست که با همه‌ی بلندا، گذر از آستانش، پیشانیم را به سجده می‌گیرد.

چه فرقی‌ست میان رازپوشی و کشف اسرار؟

<strong>آبگینه‌ی ادراک

شکوفه تقی:</strong>

در آغاز کلمه بود. کلمه خدا بود. خدا زندگی بود. زندگی عشق بود. عشق نور بود، که در تاریکی درخشید و خود را به هزار گونه آفرید.

میهمان ناخوانده شد. خانه‌ی دل را از خود چنان انباشت، که نه من ماندم، نه جایی برای غیر گذاشت.
 دوست شد، هر چه گفت باور داشتم. آتش بر سرم ریخت، آبش برداشتم. طردم کرد به خود خواندنش انگاشتم. ویرانم کرد آبادیم پنداشتم.

هاتف شد. ندایش را شنیدم، سر از پای نشناخته بدنبالش دویدم. از آن رو که هم راه بود و هم راه بر، نه به مقصد، نه به سختی راه اندیشیدم.

آموزگار شد. همان دم که از آب زندگیم نوشاند، با شوکران مرگ هم مرا سوزاند. لیک آموزه‌هایش را به جان خریدم.

بدان هنگام که با نوشداروی دیدار به بهشتم خواند، با زهر جدایی به دوزخم کشاند از درد نرمیدم. 
شجاعت شد، هراس‌هایم را ربود.

مغنی شد، زیباترین ترانه‌ها را در گوشم سرود.<br>ساحل امن شد، دلم در کنار دریایش از نام و ننگ آسود.<br>خیش شد. مزرعه‌ی روحم را خراشید.<br>دست شد. بذر همدردی در آن شیارها پاشید.<br>گندم لذت شد. با خارهای درد روئید.<br>صلیب تنهایی شد، بر دوش غربتم کشید.<br>از او نبریدم.

تا ذات آبگینه‌ی ادراک شد غیر از او نشنیدم که گفت: زینهار از عشق نگریزی و با رنج آن نستیزی که در این آزمون رازهای دل بر تو آشکار می‌شود تا خود را در قالب خدا بریزی.<br>در آغاز کلمه بود کلمه خدا بود و دوست بهشتی که عشق رویش را می‌سرود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_161.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_161.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">برنامه رادیویی خاک</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 20 Dec 2010 15:00:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ترجمه‌ی شعر کار ساده‌ای نیست</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>دکتر هاشم خسروشاهی، متولد تبریز و دانش‌آموخته‌ی طب در آنکار و شیراز است. او که از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران در کاناداست، از اعضای شناخته‌شده‌ی انجمن قلم و کانون نویسندگان ترکیه نیز به شمار می‌آید. دکتر خسرو شاهی بسیاری از مهم‌ترین آثار ادبیات ایران را به ترکی ترجمه کرده و به همسایگان ترک‌زبان ما شناسانده است: آثار فروغ فرخزاد، احمد شاملو، رضا براهنی، هوشنگ گلشیری، محمد محمد علی و علی اکبر درویشیان فقط بخش اندکی از تلاش دکتر خسروشاهی را دربرمی‌گیرند. از او چندین دفتر در شعر نیز منتشر شده است. مریم رییس‌دانا با دکتر هاشم خسروشاهی درباره‌ی ادبیات ترکیه و ادبیات ایران گفت‌وگویی انجام داده است که در دو نوبت در دفتر «خاک» منتشر می‌گردد. بخش دوم و پایانی این گفت و گو را می‌خوانیم:</small></strong>

از میان آثاری که به ترکی ترجمه کرده‌اید، گویا کلیات فروغ فرخزاد بیشتر توانسته با مخاطب ارتباط برقرار کند. کتاب موفق شده به چاپ سوم برسد. اولین چاپ کتاب مربوط به چه سالی است و دلیل این استقبال را چه می‌بینید؟

بیش از ده سال است که به طور مستمر آثار ادبی ایران را به زبان ترکی آناطولی ترجمه می‌کنم. سیاهه‌ی این ترجمه‌ها از حوصله‌ی یک مصاحبه خارج است. به غیر از ده‌ها مقاله و ترجمه‌های پراکنده شعر و قصه که در مجلات ادبی ترکیه به چاپ رسیده‌اند حدود ۳۰۰۰ صفحه ترجمه داشتم که به صورت کتاب منتشر شده‌اند. اولین اثری را که انتخاب کردم اشعار فروغ بود. این تصمیم را در آنکارا با یکی از دوستان شاعرم گرفته بودیم. قرار بود با بهجت آیسان ترجمه‌های متقابل انجام دهیم. بعد از این تصمیم من به کانادا کوچ کردم. سال ۱۹۹۰ بود. ولی وقتی ترجمه فروغ تمام شد و آن‌را در تاریخ جولای ۱۹۹۳ به ترکیه فرستادم چند روز قبلش یعنی در تاریخ دوم جولای حادثه آتش‌سوزی عمدی هتل مادیماک در شهر سیواس ترکیه اتفاق افتاد و دوست شاعرم بهجت آیسان با ۳۶شاعر، نویسنده و هنرمند دیگر به دست فاناتیک‌های مذهبی کشته شدند. من این ماجرا را در مقدمه کلیات فروغ نوشتم. نشر کتاب به تأخیر افتاد. تا اینکه اولین بار سال ۱۹۹۹منتشر شد. 

 [[photow01]]

ترجمه‌ی شعر کار ساده‌ای نیست. من حدود یک سال مدام به شعر فروغ با صدای خودش گوش دادم. بعد از آنکه صدای فروغ و موسیقی شعرش در مغز و روحم خوب جا کرد شروع کردم به ترجمه. ترجمه شاملو هم همین‌طور بود، خطاب به پروانه‌های براهنی هم همین‌طور. من پیش از چاپ خطاب به پروانه‌ها چند بار ترجمه‌ها را برای براهنی خوانده بودم. موسیقی شعر در ترجمه اهمیت خاصی دارد. اگر شما در اجرای زبان به زبان میزبان نتوانید موسیقی کلی شعر را اجرا کنید بهتر است از ترجمه‌ی شعر صرف‌ نظر کنید. بدون موسیقی شعر می‌شود یک چیز دیگر. گرچه قبلاً چند شعر  فروغ به کوشش زنده یادان جلال خسروشاهی و اونات کوتلار شاعر به‌نام ترکیه انجام گرفته بود ولی نشر کلیات فروغ در سال ۱۹۹۹ تأثیر بسیار عمیقی در شعر ترکیه به‌ویژه شعر زنان ترکیه نهاد. البته نقش مقدمه‌ی مفصلی که رضا براهنی به این کتاب نوشت و شعر فروغ را نقد کرد (که این مقدمه را هم خودم ترجمه کردم) بسیار زیاد و برجسته بود ولی به گمانم ترجمه‌ی فروغ بسیار عالی از آب درآمده بود و این نیز بسیار تأثیرگذار بود. بعد از یکی دو سال کتاب رفت چاپ دوم. امسال چاپ سوم منتشر شد. به اصرار یک ناشر دیگر دارم منتخبات فروغ را آماده می کنم. البته من پیش‌ترها مصاحبه‌ها و نامه‌های فروغ را ترجمه کرده بودم و در مجلات ادبی ترکیه به چاپ رسانده بودم. پارسال یک فصل ۳۰ صفحه‌ای نوشتم برای کتابی که آن هم به چاپ سوم رسیده است. در این نوشته از کتاب اولین تپش‌های عاشقانه قلبم که زنده یاد عمران صلاحی  برایم فرستاده بود استفاده‌ی زیادی کردم.

<strong>چرا از فروغ چنین استقبالی شد؟</strong>

خوب تأثیر چند عامل بسیار بارز بود. ترجمه‌ی موفق توانسته بود شعر فروغ را دقیقا آن‌طور که می‌توانست باشد ببرد میان جمع ادبی ترکیه. به‌ویژه زنان شاعر. ولی پروسه‌ی تأثیرگذاری ادامه یافت. این تأثیر مستقیم صدای فروغ و کلام فروغ بود. البته همان‌طور که گفتم مقدمه‌ی بسیار جالب براهنی نیز تأثیر ژرفی داشت.

<strong>آقای براهنی در معرفی فروغ بیش‌تر به چه ویژگی‌های شعر فروغ اشاره داشتند؟</strong>

فکر می‌کنم شما انتظار ندارید که من یک مقاله انتقادی ۴۰-۵۰ صفحه‌ای را در این گفت و شنود خلاصه کنم. این مقاله ضمن اینکه زندگینامه‌ی شاعر را به قلم کشیده، در روشنایی دیدگاه‌های تئوریک ادبی به حلاجی شعر فروغ پرداخته است. مقاله‌ای انتقادی است اساسی و بنیادی بر روابط مرد سالار حاکم بر جامعه ایران و محیط ادبی ایران. براهنی با آوردن فاکت‌های تاریخی و بازگویی برخی شعرهای فروغ دیدگاه‌های خود را در این موارد بیان کرده است. این مقاله به فارسی نوشته شد و من آن‌را به ترکی ترجمه کردم. این مقاله بعداً در یک روزنامه منتشر شد. اگر اشتباه نکنم رورنامه‌ای در کانادا.

[[photow02]]

<strong>بعد از فروغ کدام نویسنده یا شاعر ایرانی توانسته در میان خوانندگان ترکیه جایی برای خود باز کند؟</strong>

از ادبیات مدرن ایران شناخته شده‌ترین آثار کلیات فروغ فرخزاد است و بوف کور صادق هدایت و قصه‌های صمد بهرنگی. این آثار جای وسیع و عمیقی برای خود باز کرده‌اند. ولی کارهای صمد بیشترین خواننده را دارند. آثار شاعران و نویسندگان دیگر پشت سر این سه نفر قرار می‌گیرند.

<strong>سختی‌های کار ترجمه از فارسی به ترکی کجاست؟ به خصوص شعر. برخی معتقدند شعر ترجمه‌ناپذیر است. نظر شما چیست؟</strong>

هر فعالیت ادبی مشکلات ویژه‌ی خودش را دارد. مشکلات اساسی ترجمه از فارسی در مورد نویسندگان و یا شاعران مختلف فرق می‌کند. مثلاً مشکلی که در ترجمه سنگ صبور چوبک داشتم و چند ماه پیش منتشر شد مربوط می‌شد به اصطلاحات و گویش‌های محلی و اجرای خاصی که چوبک از زبان در این رمان به دست می‌دهد. ترجمه مجبور است برود به برابری‌ها و تقابل‌های اجرایی زبانی در زبان میزبان. یا مثلاً بعضی از اشعار شاملو متکی است به تکرار آهنگین یک واژه و واژه‌ی مشابه و یا هماهنگ. در عین حالی که شاملو تأکید معنایی دارد در همان شعر، و همین‌طور در شعر براهنی. من سعی می‌کنم نخست تأکید شاعر را دریابم. تأکید در کجاست؟ بر چیست؟ سپس سعی می‌کنم همان تأکید را در زبان ترکی اجرا کنم. فکر می‌کنم در این اجرا ناموفق نبوده‌ام. زبان ترکی امکانات بسیار زیادی در اختیار مترجم می‌گذارد. اما برخی شعرا هستند (به‌ویژه از نسل جدید) که علاقه‌ی خاصی دارند به بازی صوتی در شعر، اصلاً قابل ترجمه نیستند. به دو معنا: یکی این‌که امکان اجرای موسیقی کلام بدون حذف معنا وجود ندارد، دوم این‌که برای خوانندگان زبان میزبان جذابیت ادبی خود را از دست می‌دهند. لذا می‌گویم این عده از شعرها قابل ترجمه نیستند!

[[photow03]]

<strong>-شما آثار صمد بهرنگی را نیز ترجمه کرده‌اید. در میان آثار صمد، دو مجموعه داستان قابل توجه وجود دارد از قصه های فولکلور آذربایجانی. با توجه به همسایه بودن دو کشور، چه میزان فرهنگ مشترک فولکلور داستانی وجود دارد؟ و این اشتراک آیا نزدیکی فرهنگی می‌آورد؟</strong>

ترجمه‌های من از صمد داستان‌هایش هستند نه قصه‌های فولکوریکش. اما آن اشتراک فرهنگی که شما از آن یاد می‌کنید یعنی اشتراک مردم ترکیه با ترک‌زبانان ایران که بنا به آمار سازمان ملل بیشترین رقم از نظر جمعیت ایران را به‌وجود می آورند یک اشتراک بسیار قدیمی است، یک اشتراک هفت - هشت هزار ساله. البته چنین اشتراک فرهنگی عمق و وسعت عجیب و شگفت‌آوری دارد که در جای خودش می‌توان بررسی کرد.

<strong>و استقبال از آثار صمد آیا ریشه در همین اشتراکات فرهنگی دارد؟</strong>

تا اندازه‌ای بله، ولی عمدتاً ریشه در مسائل یا حتی مصائبی است که صمد در قصه‌هایش بازگو کرده. کمتر خانواده‌ی مترقی، انقلابی یا تنگدستی بوده که به کتاب علاقمند بوده و کتاب‌های صمد را برای کودکان‌شان نخریده باشد. ساده‌نویسی صمد و زندگی‌اش، و فعالیت‌های سیاسی دانشجویان ایرانی در ترکیه‌ی آن‌زمان در شناخته شدن صمد نقش اساسی بازی کردند. اولین ترجمه آثار صمد در اوایل سال‌های ۱۹۷۰به همت یک دانشجوی پزشکی آذری در آنکارا عملی شد و ناشر آن هنوز هم از دوستان ما در ترکیه است.

<strong>از نطر شما مبنای گزینش آثار انتخاب شده به منظور ترجمه چیست؟</strong>

معیاری که من در انتخاب آثار برای ترجمه در دست دارم بیش از همه معیارهای ادبی هستند و در رأس این معیارها هم اجرای زبان قرار دارد. دوم این‌که کدام آثار قدرت نمایندگی دارند. چه در مجموع چه در مقطع. بعضی از آثار هم صرفا برای شناساندن ادبیات روز ایران است، یعنی که در ترکیه بدانند که در ایران چه می‌گذرد. ترجمه‌ها همه از کتاب‌ها انجام می گیرد. یعنی نشر کتاب نیز یک معیار است.

<strong>گفتید سخت‌ترین کتابی که ترجمه کردید سنگ صبور چوبک بود، آسان‌ترین کتابی که ترجمه کردید چه بود و چرا؟</strong>

سنگ صبور چوبک و خطاب به پروانه‌های براهنی مشکل‌تر بودند. ولی در بین کارهایم مشکل‌ترین ترجمه چند غزل از حافظ بود. آسان‌ترین ترجمه سلول ۱۸ درویشیان بود.

[[photow04]]

<strong>خودتان کدام یک از کتاب‌هایی را که ترجمه کرده‌اید بیشتر دوست دارید؟</strong>

همه‌شان را دوست دارم. بدون اغراق! ولی کلیات فروغ، سنگ صبور، خطاب به پروانه‌ها، بار دیگر شهری که دوست می‌دارم، از چشم‌های شما می‌ترسم، آنتالوژی قصه کوتاه ایران...

<strong>کتابی مانند سلول ۱۸، از علی اشرف درویشیان، با توجه به این‌که داستان مربوط به درد و شکنجه خانواده‌ای‌ست گرفتار در زندان ساواک، سال‌ها پیش از انقلاب ایران، آیا این نوع کتاب در ترکیه مخاطب پیدا کرده است؟</strong>

عرض کردم اجتماع ترکیه خیلی غیرسیاسی شده، سیاست‌ستیزی در بین جوانان، پسند آنها را نیز تغییر داده است. آما این اثر درویشیان بیش از آنکه ارزش ادبی داشته باشد ارزش پرده‌برداری از یک دوران فاجعه‌آمیز دیکتاتوری پهلوی‌هاست. این اثر بیش‌تر گزارش می‌کند تا یک روایت ادبی. لذا انتظار نمی‌رود با یک استقبال ادبی با اقبال روبرو شود. اما به هر حال نایاب شده است.

<strong>در ترجمه چقدر به متن مبدأ متعهد هستید؟</strong>

من تا حداکثر امکان به متن مبدأ متعهد هستم. هم از نظر شکل، هم از نظر آوا و واژگان، هم از نظر معنایی که نویسنده یا شاعر بر آن ارجاع داده است. البته گاهی با آثاری روبرو هستید که هیچ ارجاع برون‌متنی ندارید و لذا معنایی هم به آن معنا ندارید! در این نوع متن‌ها سعی دارم خود را بکشانم به نقطه‌ای که قصد شده است.

<strong>شما یک ویژه‌نامه‌ی ادبی هم منتشر کرده‌اید درباره‌ی کانون نویسندگان ایران و قتل‌های زنجیره‌ای و سفر نویسندگان به ارمنستان؟ واکنش‌ها پس از انتشار این مجموعه چه بود؟ آیا نویسندگان ترکیه هم تجربیات چنین تلخ و دهشتناکی را داشته‌اند؟</strong>

بله درست است. البته یک همبستگی بسیار عمیقی به‌وجود آمد. آشنایی نویسندگان همسایه با مصائبی که نویسندگان ایران با آن روبرو بودند را نمی‌توان در حد تنها آشنایی صرف و در محدوده‌ی اطلاع‌یابی ارزیابی کرد. این نوع ویژه‌نامه‌ها تکثیر اسناد تاریخی است. نسل‌های آینده باید بدانند که ما برای چه گریه کردیم، برای چه رفتیم بالای دار، برای چه سرمان بریده شد و لب‌هامان دوخته شد؟ من یک مقاله‌ی مفصلی هم درمورد شعر شاعرانی که به قتل رسیدند به چاپ رساندم. از فرخی یزدی تا گلسرخی و سلطان‌پور و مختاری و غیره! البته نویسندگان ترکیه هم با حوادثی چنین تلخ روبرو بوده‌اند ولی عمق و وسعت فاجعه در ایران نظیر ندارد! بیش از صد سال است که مدام قلم‌ها شکسته می شوند و لب‌ها دوخته، آن‌هم با آن شناعت! ولی تاریخ انسان شدن تاوان خود را دارد و نویسندگان نیز سهم خود را در این تاوان پس می‌دهند. انسان به سادگی از غار بیرون نیامده و به سهل تا به امروز نرسیده است. شما بیاد بیاورید آن دهشتی را که کلیسای قرون وسطا به‌راه انداخته بود تا انسان در تاریکی بماند. ولی چرخ زمان می‌چرخد، انسان خمیده قامت راست می‌کند. باید از خود پرسید سهم من در این قیام قامت چیست!

<strong>در پایان به سهم خودم از تلاش تحسین برانگیز شما برای معرفی، ترجمه و انتشار زبان و ادبیات و فرهنگ ایرانی در کشور همسایه ترکیه بسیار تشکر می‌کنم و سپاس از این‌که وقت خودتان را در اختیار سایت رادیو زمانه قرار دادید.</strong>

<strong>به‌طور اختصار درباره‌ زندگی علمی و  فرهنگی هاشم خسروشاهی:</strong>

متولد: تبریز

آموزش 

ابتدائی: تبریز<br>دبیرستان: تهران<br>دانشگاه: دانشکده پزشکی آنکارا<br>دوره تخصص بیماری‌های کودکان: دانشگاه شیراز، دارای بورد تخصص کودکان<br>دوره فوق تخصص بیماری‌های قلب و عروق کودکان: بیمارستان قلب تهران<br>استاد یار بیماری‌های کودکان و قلب کودکان: دانشگاه حاجت تپه، شورای آموزش عالی ترکیه<br>از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایرانی در کانادا<br>از بنیان‌گذاران انجمن فرهنگی آزربایجان در اونتاریو<br>از بنیان‌‌گذاران بنیاد فرهنگی آزربایجان در کانادا<br>بنیان‌گذار جشنواره ادبی ایران و ترکیه، همسایه در را باز کن<br>دارای ده‌ها نوشته علمی، اجتماعی و ادبی که در مجلات و روزنامه های کانادا و ترکیه به چاپ رسیده‌اند<br>عضو انجمن ادبی ترکیه، عضو انجمن قلم ترکیه

فعالیت‌های ادبی وی:

آثار ادبی:

کتاب شعر
  
-  زبان گرفتگی‌هام، <br>- کتاب شعر زبان گشودن‌هام، <br>- رمان مرگ را در چشمانش دیدم،<br> - رمان آزالیا 

ترجمه ها:

کلیات فروغ فرخزاد: زخم‌های من همه از عشق است (چاپ سوم)<br>گزینه‌هایی از شعرهای احمد شاملو: با من از روشنائی سخن بگو<br>شعرهای رضا براهنی: خطاب به پروانه‌ها (و نمونه‌هایی از شعرهای پیشین وی<br>آنتالوژی قصه کوتاه ایران: ترجمه ۴۵ قصه از ۳۳ نویسنده<br>از چشم‌های شما می‌ترسم (فرخنده حاجی زاده)<br>دست تاریک، دست روشن (هوشنگ گلشیری)<br>نقش پنهان (محمد محمد علی)
سلول ۱۸(علی اکبر درویشیان)<br>کلیه آثار صمد بهرنگی<br>سنگ صبور (صادق چوبک)<br>بار دیگر شهری که دوست می داشتم (نادر ابراهیمی)<br>یک شماره ویژه ایران از مجله ادبی ادبیات و نقد (۳۵صفحه در مورد کانون نویسندگان ایران، قتل‌های زنجیره‌ای و سفر ارمنستان)، مجله ادبی اوته کیسیز (۲۱۰صفحه ترجمه‌ی شعر بیش از ۶۰شاعر معاصر و کلاسیک ایران، ترجمه قصه، نمایشنامه و نقد ادبی) و ترجمه ده‌ها قصه پراکنده از نویسنده‌های ایران که در مجلات ادبی معتبر ترکیه به چاپ رسیده‌اند<br>آنتالوژی شعر زن ایران (نمونه شعر ۸۰ تن از شاعران زن ایران، آماده چاپ)<br>سایه نویسنده، زن و هدایت (نقد بوف کور و قصه‌های کوتاه صادق هدایت، با مقاله‌ای از رضا براهنی)<br>هم‌چنین بسیاری از قصه های کوتاه و شعرهای فارسی و ترکی (آزربایجانی و آناطولیائی) هاشم خسروشاهی در مجلات ادبی کانادا و ترکیه به چاپ رسیده‌اند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_160.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_160.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 18 Dec 2010 15:57:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«بعد از انقلاب فرانسه ادبیات ترکیه متحول شد»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>
دکتر هاشم خسروشاهی، متولد تبریز و دانش‌آموخته‌ی طب در آنکارا و شیراز است. او که از بنیانگذاران کانون نویسندگان ایران در کاناداست، از اعضای شناخته‌شده‌ی انجمن قلم و کانون نویسندگان ترکیه نیز به شمار می‌آید. دکتر خسرو شاهی بسیاری از مهم‌ترین آثار ادبیات ایران را به ترکی ترجمه کرده و به همسایگان ترک‌زبان ما شناسانده است: آثار فروغ فرخزاد، احمد شاملو، رضا براهنی، هوشنگ گلشیری، محمد محمد علی و علی اکبر درویشیان فقط بخش اندکی از تلاش دکتر خسروشاهی را دربرمی‌گیرند. از او چندین دفتر در شعر نیز منتشر شده است. مریم رییس‌دانا با دکتر هاشم خسروشاهی درباره‌ی ادبیات ترکیه و ادبیات ایران گفت‌وگویی انجام داده است که در دو نوبت در دفتر «خاک» منتشر می‌گردد. بخش نخست این گفت و گو را می‌خوانیم:
</small></strong>


[[photow01]]

<strong>-  آقای هاشم خسروشاهی عزیز، پیش از آن‌که وارد بحث اصلی شویم اجازه بفرمایید درابتدا کمی درباره میزان سواد جامعه‌ی ترکیه و نیز درصد کسانی که به ادبیات توجه جدی دارند بپرسیم، و همین‌طور تیراژ کتاب در ترکیه.</strong>

بنا به آمار سال ۲۰۰۰ میزان باسوادان ترکیه (خواندن و نوشتن) در میان مردان حدود ۹۴ درصد و در میان زنان حدود ۸۱ درصد بوده است. خب، بسیار مشکل است بگوئیم از این عده چه میزان به ادبیات علاقمند هستند یا توجه جدی دارند. درمورد تیراژ رسمی کتاب وضع کمی فرق می‌کند. از دیدگاه ارقام وضع به این شکل است: سال ۲۰۰۹ ناشرین ۳۰ هزار و۵۶۰ جلد کتاب، ۴۳۵ کتاب الکترونیکی (به صورت دی وی دی، وی سی دی، سی دی)، ۱۴۶ کتاب در وب سایت، ۲۵ کتاب صوتی سی دی و ۵۰ کتاب به ‌صورت کاست و برخی نشریات دیگر متشر کردند. از این عده ۳۱ هزار و ۲۸۶ عدد شماره‌ی  آی اس بی ان گرفتند. از کل این تعداد کتاب‌های ادبی با حدود ۲۷ درصد  در رده‌ی اول قرار گرفتند. بخش خصوصی سهم ۸۸ درصد از این ارقام را دارد، اما باید در نظرگرفته شود که ۶۰ درصد کتاب‌ها قاچاقی چاپ می‌شوند و دارای باندرول نیستند. از این جهت تعداد دقیق خوانندگان آثار ادبی را نمی‌توان گفت، ولی یک حدس کلی می‌توان از این ارقام به‌دست داد.

[[photow02]]

<strong>پدر نوول نویسی در ایران را جمال‌زاده می‌گویند. اگر اولین اثر او را «یکی بود یکی نبود» در نظر بگیریم که سال ۱۳۰۰ در برلین به انتشار رسید، تا امروز ۸۹ سال می‌گذرد، یعنی بیش از سه ربع قرن. داستان‌نویسی در ترکیه آیا از ما قدیمی‌تر است یا هم‌زمان یا بعدتر؟ </strong>

بعد از انقلاب فرانسه، ادبیات ترکیه (عثمانی در آن زمان) دچار تحول عمیقی شد. چه از نظر فرم و چه از نظر ژانر و محتوا. اگر کارهائی هم‌چون لطائف روایات احمد مدحاد، مجموعه داستان چیزهای کوچولوی شمس‌الدین صامی را به کناری بگذاریم شاید بتوانیم نبی‌زاده ناظم را پدر قصه‌نویسی و رمان‌نویسی ترک بخوانیم. اولین مجموعه شعرش سال ۱۸۸۵، کتاب قصه‌اش سال ۱۸۹۱ و اولین رمان وی به نام  کارا بی‌بیک در همان‌سال منتشر شد. اما به دنبال آغاز دوران رفرم در امپراطوری عثمانی که به دوران تنظیمات معروف است نشر آثار ادبی مدرن بیشتر به چشم می خورد. رمان تعشق طلعت و فتنت نوشته شمس‌الدین صامی بین سال‌های ۱۸۷۲- ۱۸۷۳ پاورقی شد و اولین بار سال ۱۸۷۵به صورت کتاب منتشر شد. این کتاب از نظر تکنیک‌های ادبی بسیار ضعیف است، لذا برخی از مورخین ادبیات زندگی علی بیگ نوشته نامیق کمال (۱۸۷۶) را سرآغاز و اولین اثر ادبیات مدرن ترک قلمداد می‌کنند. بعد از این‌که خالد ضیا اوشاکلی گیل به هیئت تحریریه مجله ادبی بسیار مشهور ثروت فنون پیوست دو اثر ماندگار از خود به یادگار نهاد: ماعی و سیاه (۱۸۹۷) و عشق ممنوع (۱۹۸۹-۱۹۰۰).

[[photow04]]

<strong>به این ترتیب ترکیه از نظر زمانی نسبت به ایران در ادبیات معاصر جلوتر است. شما که به ادبیات هر دو کشور آشنایی و تسلط دارید، به‌واقع این پیشتازی را می‌بینید؟ آیا می‌توان جایزه گرفتن اورهان پاموک را به شکل نمادین نتیجه همین فاصله زمانی دانست؟</strong>

 نه! من چنین رابطه‌ای را حتی در حد نمادین نمی‌بینم. به نظر من جایزه ادبی نوبل بیش‌تر رنگ سیاسی دارد تا رنگ ادبی. یعنی در ترکیه رمان‌های بسیار ادبی‌تر و مدرن‌تر از کارهای پاموک منتشر شده است. حتی فعالیت ادبی پاموک چه از نظر کیفیت و چه از نظر کمیت بی‌همتا نیست. فعالیت اجتماعی‌اش هم خیلی کمتر از دیگران است. البته جار و جنجال سیاسی امری است متفاوت. اما خیلی عوامل خارجی دیگر در آنچه باعث ربودن جایزه می‌شود دخیل است. من اینجا نمی‌خواهم بحث سیاسی بکنم ولی ماهیت امر سیاسی است و ربطی هم به قدمت تاریخ رمان‌نویسی در ترکیه ندارد.

[[photow05]]

<strong>
هنر ترجمه در ترکیه چه قدمتی دارد و بیش تر از چه زبان‌هایی به زبان ترکی ترجمه می‌شوند؟ </strong>

ترجمه‌ی مدرن از زبان‌های بیگانه به زبان ترکی به دنبال تأسیس اطاق ترجمه در سال ۱۸۲۱ آغاز شده است. در اوایل اغلب از زبان فرانسه ترجمه‌هایی می‌شد ولی به مرور آثار ادبی از زبان‌های دیگر هم ترجمه شد. هم اکنون تقریباً از همه‌ی زبان‌ها به زبان ترکی ترجمه انجام می‌گیرد. دانشکده‌های ادبیات ترکیه کرسی‌های ویژه‌ی ترجمه دارند که بسیار فعال و خلاق به کار خود ادامه می‌دهند. از میان زبان‌های گوناگون زبان انگلیسی بیش از همه زبان‌ها ترجمه می‌شود.

 [[photow03]]

<strong>موفقیت‌های جهانی یک نویسنده، مثلاً اورهان پاموک، تا چه حد روی نشاط جامعه تاثیرگذار است؟</strong>

تأثیر مستقیم و مثبت دارد. 

<strong>لطفاً بیشتر توضیح دهید. به چه طریق؟</strong>

خب، نویسندگان جوان می‌بینند که کسانی از کشورشان پیش می‌روند تا آنجا که جایزه‌ی میلیون دلاری می‌برند یا اینکه خوانندگان به‌هر حال کشیده می‌شوند به سوی کتاب و خواندن. حالا چقدر ادبیات، مسئله دیگری‌ست. خواندن ادبی خود به‌خود یک امر مثبتی است. تیراژ رمان‌های پاموک به بیش از صدهزارها رسید. حالا چند نفر از کسانی که این کتاب‌ها را خریدند خواندند امر دیگری است. البته رمان‌های جنجالی دیگری هم هستند که تیراژ نیم‌میلیونی دارند؛ ازجمله رمان ۷۵۰ صفحه‌ای «این ترک‌های دیوانه» نوشته‌ی تورگوت اؤزآکمان.

<strong>رابطه‌ی دولت با نویسندگان چگونه است؟ آیا دولت یک عنصر بازدارنده است؟</strong> 

امر نوشتن و نویسندگی جدا از مبارزه‌ی طبقاتی نیست. رابطه‌ی دولت با نویسندگان، موضع‌گیری دولت و نویسندگان به‌طور متقابل نیز در این چارچوب قابل فهم و درک است. حالا گاهی دولت‌ها برای عوام‌فریبی خلاف موضع‌گیری‌های سنتی خود عمل می‌کنند. البته این نوع بازی‌های دمکرات‌مآبانه با قدرت اقتصادی دولت و این امر که تا چه حد توانائی کنترل جامعه را دارند رابطه مستقیم دارد. یعنی یک دولت ضعیف البته فاشیستی‌تر عمل می‌کند. منظورم از ضعف تنها ضعف اقتصادی نیست. ترکیه نیز از این قانونمندی کلی مستثنی نیست. دوره‌هایی بوده است که دمار از نویسندگان کشیدند و دوره‌هایی بوده که نویسندگان آزادتر بوده‌اند. امروز، به‌طورکلی بعد از کودتای نظامی سپتامبر ۱۹۸۰ و کشتار، شکنجه و تضییق عجیب‌غریبی که ژنرال‌های کودتاگر در ترکیه راه انداختند، صدای اعتراض در ترکیه کلاَ در حداقل است. در تیجه یک رابطه‌ی نسبتاَ حسنه در بین است. حتی اخیراً نخست‌وزیر ترکیه از بسیاری نویسندگان دعوت کرد تا درمورد یکی دو مسئله سیاسی روز جلسه مشورتی گذاشته شود! یک دولت سرمایه‌داری که تمام تاروپودش در خدمت سرمایه و هژمونی سرمایه است فکر می‌کنید چه نقشی در امر ادبیات طبقات زحمتکش و ادبیات انقلابی و آینده‌ساز خواهد داشت؟ این امر در مورد اروپا و آمریکا هم صدق می‌کند.

 <strong>روند انتشار کتاب در ترکیه چگونه است؟ آیا وزارت سانسور وجود دارد؟</strong>

در ترکیه یک سری حقوق مدنی و اجتماعی در اثر سال‌ها مبارزه اجتماعی به‌دست آمده است. مثلاً در ترکیه امر تشکل‌های اجتماعی از جمله سندیکاها نسبت به ایران بسیار پیشرفته‌تر است. ماحصل این مبارزات که اتفاقاً پیوسته مورد هجوم قرار می‌گیرند تا پس گرفته شوند یکی هم در امر روند انتشار کتاب خود را نشان می‌دهد. نویسنده دست و بالش بازتر است. تا زمانی که به بنیاد دولت نکوبیده است از حقوق دموکراتیک موجود استفاده می‌کند و این امر به‌خودی خود بسیار مفید است. نویسنده می‌نویسد می‌دهد به ناشر. اگر ناشر خوشش آمد و با خط انتشاراتی‌اش جور درآمد و یا فکر کرد که ضربه نمی‌خورد یا اینکه برایش سود دارد منتشر می‌کند. امر جمع کردن کتاب بعد از انتشار عملی می‌شود آن هم به حکم دادگاه که در آن نویسنده و یا ناشر از حقوق خود دفاع می‌کند. گاهی هم کتاب جمع می‌شود ولی دادگاه‌ عالی‌تر حکم می کند و کتاب دوباره منتشر می‌شود. مثلاً من در نشر نزدیک به ۲۰ کتابم در ترکیه از هیچ مقام دولتی درخواست اجازه‌ی نشر نکردم. از حقوق دموکراتیک خود استفاده کردم.

<strong>ـ در سی سال گذشته در ایران شاهد افزایش ظهور شاعران و نویسندگان زن بوده‌ایم. آمار زنان فرهنگ‌پژوه و اهل قلم در ترکیه آیا رو به افزایش است؟</strong>

اولین شاعران زن ترک که دارای دیوان شعربودند زینب خاتون و مهری خاتون بوده‌اند که هر دو در قرن پانزدهم زندگی می‌کردند. سپس آنی خاتون (۱۷۱۰)، فتحت خاتون (۱۷۸۰) می آیند. اما اگر مبدأ زمانی را دوران رفرم تنظیمات قرار دهیم می‌توان گفت اولین زنانی که توانستند نام خود را به گوش دیگران برسانند فاطمه عالیه خانم و شاعر نگار خانم هستند. بعدها، در دوران ادبیات ملی، نام خالده ادیب آدی‌وار (۱۸۸۴- ۱۹۶۴) به چشم می‌خورد؛ و بعدتر نزیه خانم، کریمه نادر و سوعات درویش شاعر و روزنامه‌نگار انقلابی. بعد از سال ۱۹۴۰ زنان بیشتری را در شعر و قصه ترکیه می‌بینیم، ازجمله نزیه مریچ و لیلا اربیل. از سال ۱۹۷۰به بعد نویسندگانی که بیشتر مورد توجه قرار گرفتند سئوگی سویسال، فروزان، تومریس اویار، عدالت آغااوغلو، نازلی ارآی، ارندیز آتاسو، اینجی آرال، پینار کوور و ... پس از این سال‌هاست که خیل زنان به صف نویسندگان و شاعران ترکیه می‌پیوندند. 

<strong>عناصر تشابه و تفاوت میان آثار این زنان و زنان اهل قلم ایران در چیست؟</strong>

پاسخ به این سؤال مستلزم یک پژوهش جدی است. من تنها می‌توانم برخی عناصری که بیشتر با آنها روبرو شده‌ام را بازگو کنم، درنتیجه یک پاسخ الزاماً علمی نیست. آثار زنان ترکیه در سال‌هایی که هنوز زنان ایران به‌طور فعال خود را مطرح نکرده بودند اصولاً قابل مقایسه نیستند. اما آثار امروزی یک سری تفاوت‌های اساسی دارند و این‌ها هم مربوط می‌شوند به شرایط  غیردموکراتیک حاکم در ایران و دموکراتیسم نسبی در ترکیه. به‌طور مثال زنان ترک خیلی آزادانه‌تر موضوعاتی را می‌نویسند که برای  رمان خود انتخاب می‌کنند. کلمات که اساس ادبیات را تشکیل می‌دهند آزادانه‌تر، عریان‌تر و آشکارتر در آثار نویسندگان ترکیه دیده می‌شوند. هر دو گروه در سال‌های اخیر بیشتر  امور مربوط به زنان را وارد ادبیات کرده‌اند، ولی نویسندگان زن ترکیه در نوشتن چنین موضوعاتی شیوه‌های آزادانه‌تر و بیان‌های عریان‌تری دارند و نیازی به استعاره ‌ای آن‌چنانی نمی‌بینند. به‌طورکلی علیرغم تمام گرفتاری‌ها و فشارهای همه جانبه‌ای که اجتماع مردسالار ترکیه بر دوش و بر قلم زنان ترکیه وارد می‌کند باز هم نسبت به زنان نویسنده در ایران با به کارگیری آزادی‌های دموکراتیک خویش به خلاقیت‌های ادبی دست می‌زنند. 
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_159.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_159.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 17 Dec 2010 10:55:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تولید ادبی و انتقادی در نشریه‌ی دستور</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>هجدهم آذر ماه بخش ادبی و فرهنگی رادیو زمانه گزارش داد که چهارمین شماره‌ی‌ مجله‌ ادبی ـ انتقادی «دستور» انتشار یافته است. نشریه‌ی دستور به شکل فایل پی دی اف منتشر می‌شود و در هر شماره در قالب پرونده‌هایی به یک یا دو موضوع مشخص می‌پردازد. چهارمین شماره دستور به کتاب «پس از بابل» نوشته شهریار وقفی‌پور و اشعار سوده نگین‌تاج اختصاص دارد.

مجله‌ ادبی انتقادی دستور که نخستین شماره‌ آن در شهریور ۸۸ منتشر شد، هم‌چون یک مجله‌ کاغذی تولید می‌شود؛ با این تفاوت که چاپ و توزیع آن به خوانندگانش سپرده شده است.
دستور را می‌توانید از طریق <a href="http://www.dastoor.org/index.php?option=com_content&view=category&layout=blog&id=43&Itemid=8">تارنمای</a> آن به شکل فایل‌های پی دی اف دانلود کنید.

به مناسبت انتشار چهارمین شماره‌ی «دستور» با آقای حسین ایمانیان، از اعضای شورای سردبیری این نشریه گفت و گویی کرده‌ایم که اکنون از نظر خوانندگان می‌گذرد: 
دفتر خاک</small></strong>

<strong>آقای ایمانیان، چهارمین شماره‌ی دستور منتشر شد. معمولاً یک نشریه‌ی ادبی بعد از چهار شماره متولد می‌شود. در این چهار شماره مهم‌ترین ویژ‌گی دستور و وجه تمایز آن با نشریات ادبی دیگر به نظر شما چیست؟</strong>

وجه تمایز مجله‌ی دستور با دیگر نشریات، از نظر من، تولیدی‌بودن آن است. همان‌طور که در سرمقاله‌ی شماره‌ی نخست نوشته شده، دستور صرفاً فضایی نیست که مطالبی در آن جمع‌آوری و در کنار هم ارائه شود. قصد ما در این مجله تولید انتقادی است. در هر شماره آثار شاعر یا قصه‌نویسی را انتخاب می‌کنیم و به شکلی جمعی به نقادی آن آثار می‌پردازیم. دستور با این‌که مجله‌ای ادبی است، اما شعر و قصه منتشر نمی‌کند، مگر قرار باشد آن شعر‌ها و قصه‌ها در قالب پرونده‌ای نقادی شوند.

<strong>چرا از شعر و داستان کوتاه صرف نظر کردید؟</strong>

دلیل این مسأله خیلی ساده است، حدود یک‌صد وب‌سایت ادبی وجود دارد که هر هفته حجم انبوهی شعر و قصه‌ی کوتاه منتشر می‌کنند. نفس انتشار فله‌ای شعر و قصه‌ی کوتاه باعث شده تا  کمتر کسی حوصله‌ داشته باشد همه‌ی آنها را بخواند.

[[photow01]]

<strong>شما موضوعی کار می‌کنید و با این حال، نتیجه‌ی همه‌ی این زحمات را در یک فایل پی دی اف قرار می‌دهید. فکر نمی‌کنید بدون امکان انتشار چاپی، درآوردن یک نشریه موضوعی کار چندان خردمندانه‌ای نباشد؟ خوانده می‌شوید؟</strong>

«دستور» بی‌آن‌که به کشکول‌های اینترنتی بدل شود، از امکانات فضای مجازی بهره می‌برد تا آسان‌تر منتشر شود. «دستور» در مرز مجله‌های کاغذی و مجله‌های اینترنتی ایستاده است. شکل و شمایل و صفحه‌بندی و... همه مثل مجله‌های چاپی است، اما با انتشار الکترونیک بخشی از فرایند تولید مجله را (چاپ و توزیع) به عهده‌ی خواننده گذاشته و به این ترتیب سانسور و نظارت‌های دولتی و نیز هزینه‌های چاپ و صحافی را دور زده است. کافی است خواننده نیمی از هزینه‌ای را که می‌بایست برای خریدن مجله پرداخت می‌کرد، برای پرینت‌گرفتن از فایل pdf آن خرج کند؛ در این صورت دستور مجله‌ای است کاغذی و وسواس کسانی را که هنوز به سنت نشریه‌ی کاغذی دل بسته‌اند نیز بر‌آورده کرده است. اگر تن دادن به سانسور و تحمل هزینه‌هایی که چاپ به مجله تحمیل می‌کند (و در بهترین حالت، با فرض پیداکردن اسپانسر، مجله‌ی ادبی را به یتیمی که نیازمند کمک نیکوکاران فرهنگ‌دوست است بدل می‌کند)، خرد‌مندی است؛ نه ما چنین کاری نمی‌کنیم. در همین چهار شماره پرونده‌هایی را منتشر کرده‌ایم که هرگز در قالب رسمیت امکان انتشار نداشتند. پرونده‌های «ظل‌الله»، «سنگی بر گوری» و «سوده نگین‌تاج» چنین پروژه‌هایی بوده‌اند. «دستور» جایی است برای انتشار نوشته‌هایی که قرار نیست نوشته شوند و از نوشته‌هایی استقبال می‌کند که نمی‌توانند منتشر شوند. «دستور» امکانی است برای کنش نقادانه، آن هم به طریقی جمعی؛ چیزی که پیش‌برنده و سیاست‌گذار خواهد بود.

<strong>بله.ما در دفتر «خاک» از همان شماره‌ی نخست پرونده‌های «دستور» را پی‌گیری کرده‌ایم. برخی پرونده‌ها مانند «ظل‌الله» بسیار کار برده است. سردبیر و مدیر مسئول «دستور» کیست؟</strong>

دستور سردبیر ندارد و به شکلی جمعی منتشر می‌شود. اگر به شورای سردبیری آن نگاهی بیندازید، می‌بینید که بخش مهمی از توان انتقادی ادبیات فارسی در یک مجله جمع شده‌ است. این مسأله به خودی خود حائز اهمیت است. این بدان معنی نیست که اعضای شورای سردبیری نظرات مشابه‌ای دارند، برای نمونه امیر احمدی آریان کم‌ترین توافق نظری‌ای با مرتضا پورحاجی ندارد، آن‌چه مهم است وفاداری به ذات ادبیات و اعتقاد به کنش انتقادی است. چنین چیزی باعث می‌شود که اختلاف نظر‌ها به موضوع پرونده‌های انتقادی مجله بدل شوند و بحثی نقادانه از پی آن سر بگیرد؛ و این چیزی نیست جز حرکت به سمت تولید حقیقت و کنار‌گذاشتن پوپولیسم.

<strong>تعداد دانلودها به اندازه‌ای بوده که شما را به آینده امیدوار کند؟</strong>

با توجه به این‌که دستور مجله‌ای تخصصی است و فقط مقاله‌های انتقادی چاپ می‌کند؛ با این حال تعداد دانلود مجله امیدوار‌کننده است. مشخص نیست چه‌قدر از فایل‌هایی که روی رایانه‌ها ذخیره شده خوانده می‌شود؛ اگر فرض کنیم نیمی از کسانی که مجله را دانلود کرده‌اند، آن را خوانده‌اند، بیش‌تر آن‌چه برای یک نشریه‌ی تخصصی نقد ادبی انتظار می‌رود، مخاطب داریم.

<strong>هدف شما از انتشار دستور چیست؟</strong>

فضای مطبوعات ادبی به جایی رسیده است که نقد ادبی جایی در آنها ندارد. به دلایل مختلف نشریات ادبی تحت‌تأثیر بازار اداره می‌شوند. با توجه به شرایط حاکم بر ادبیات ایران و سیطره‌ي بی‌سابقه‌ی پوپولیسم، هر‌نوع کنش انتقادی، نخست در مقابل بازار و بازاری‌نویسی قرار می‌گیرد. طبیعی است که هژمونی برآمده از سرمایه، عرصه را برای عمل نقادانه تنگ می‌کند. بازار مرور‌نویسی‌های بی‌خاصیتی را حمایت می‌کند که از محصولات‌اش دفاع کنند و به این ترتیب به گردش سرمایه بیفزایند.

[[photow02]]

انتشار دستور اقدامی برای خانه‌دار کردن کنش نقادانه است. ایجاد پایه‌گانی برای منتقدان که در آن بنویسند و ارتباط از هم‌گسسته‌ي نقد و تولید ادبیات را دوباره بر‌قرار کنند. هدف اصلی انتشار «دستور»، سیاست‌گذاری ادبیات فارسی است. «دستور» نشان می‌دهد که ادبیاتی غیر از آن‌چه در بازار و مطبوعات تحت کنترل آن تبلیغ می‌شود، وجود دارد. نشان می‌دهد داشته‌های ادبیات فارسی (و ادبیات دنیا در بخش ترجمه) فقط آن‌چیزی نیست که از فیلتر‌های مختلف می‌گذرد و به رسمیت می‌رسد. «دستور» جایی برای برکشیدن «ادبیات دیگر» است اما نه به طریقی که پوپولیست‌ها کتاب یا نویسنده‌ای را به آسمان می‌برند، که به شکلی نقادانه. «دستور» هم‌زمان که با وضعیت موجود سر ستیز دارد و به هسته‌ی پوپولیسم شلیک می‌کند، رو به اقلیت دارد. 

<strong>به نظر شما بهترین نشریه‌ی ادبی که در ده سال گذشته در ایران منتشر شده چه نشریه‌ای بوده؟</strong>

کارنامه، تا آن شماره‌هایی که گلشیری آماده می‌کرد و نه بعد از آن. بایا. قال‌و‌مقال. پگاه (مجله‌ای که فقط دو شماره توسط بهنام ناصری و در گیلان منتشر شد). ساد (مجله‌ای که داوود حضرتی و حسین فاضلی و پژمان گلچین در مشهد منتشر می‌کردند). شیزو‌کالت. ماه‌نامه‌ی الکترونیکی رخداد (فقط یک شماره‌ی آن ادبی بود). ویژه‌نامه‌های ذغال و مایند‌موتور. زنده‌رود. مهراوه. آرت‌کالت و... شاید مجله‌های دیگری هم از قلم افتاده‌اند.
 
<strong>فضای مطبوعات ادبی ما  را در اینترنت فارسی‌زبان چگونه می بینید؟</strong>

چیزی که به‌خصوص در نشریات اینترنتی باب شده این است که گردانند‌گان هر وب‌سایتی از نزدیکان و آشنایان خود می‌خواهند تا برای‌شان «کار» بفرستند؛ مدیر آن وب‌سایت نیز کاری نمی‌کند جز گردآوری آثار رسیده و ارائه‌ی فله‌ای آنها در صفحات وب‌سایت. به جرأت می‌شود گفت که ما مجله‌ی اینترنتی، مجله‌ای که بخواهد کار خاصی را پیش ببرد، نداریم و همه‌ی آنها را می‌توان وبلاگ‌های دسته‌جمعی خواند؛ کشکول‌هایی که هر چند وقت یک‌بار، با انتشار تعدادی شعر و قصه و یادداشت منفرد، آثاری که قطعاً هیچ ارتباطی با هم ندارند، به روز می‌شوند.

آن‌چه شرح داده شد را می‌توان «هرز‌رفتن» فضای مجازی دانست. با توجه به وضعیت سانسور (مجوز و توقیف) و دشواری‌های مالی انتشار نشریات رسمی، چاره‌ای نیست جز رو آوردن به اینترنت؛ اما آن‌چه در فضای مجازی به عنوان فعالیت ادبی در جریان است، واقعاً دلسردکننده است. تأسیس یک وب‌سایت ادبی، به یکی از فعالیت‌های «جانبی» اهالی ادبیات بدل شده است. اهالی‌ای که خود ادبیات نیز برای‌شان تفننی فرهنگی است و بیش از آن‌که فعالیت ادبی داشته باشند، به خاله‌بازی‌های ادبی مشغول‌اند. مهم آن است که مدیر یک وب‌سایت ادبی باشی و هر جا می‌روی از دیگران مطلب بخواهی، این بخشی از آئین دوست‌یابی و سر‌فصلی است برای رزومه‌ی گردانند‌گان وب‌سایت‌ها. اما چه آثاری منتشر می‌شود؟ چه نوع ادبیاتی را پی می‌گیرند؟ قصد تولید چه گفتمانی را دارند؟ هیچ. اصلاً مهم نیست. همه‌چیز غرق در پلورالیسمی پوپولیستی است: ما فقط فضایی درست کرده‌ایم که همه حرف‌شان را بزنند؛ جایی برای ارائه‌ي «همه‌ی» آثار، از «هر‌نوع» سلیقه‌ای.

به همه‌ی اینها اضافه کنید که کمتر منتقدی حاضر می‌شود تا مقاله‌اش را در وب‌سایت‌های پر‌شماری که بدان‌ها اشاره شد، منتشر کند. کار منتقد، بر‌عکس کار شاعران و قصه‌نویس‌های تفننی و «دلی» (آنهایی که با بلاهتی غم‌انگیز مدام می‌گویند برای دل خودشان می‌نویسند)، برای تأثیر‌گذاری نوشته شده و محل انتشار مقاله‌ی انتقادی بی‌نهایت مهم است. با این اوصاف انتشار مجله‌ای با حدود بیست عنوان مقاله، که همه‌ی آنها در راستای سیاست مجله نوشته شده‌اند (نفس نوشته‌شدن مقالات و نه محتوای آنها) و بدون امکان پرداخت حق‌التحریر، کار دشواری است. نفس اقدام برای تولید‌کردن چنین مجله‌ای خود خبر از سخت‌کوشی کمیابی می‌دهد. آنهایی که عضو شورای سردبیری «دستور»‌اند، پروژه‌ای را پیش می‌برند که می‌توان «مقاومت انتقادی»اش نامید. مقاومت در برابر بی‌مایه‌گی برقرار؛ مقاومتی که از ایمان به «ژورنالیسم انتقادی» حاصل شده است و سر‌انجام به شکل‌گیری مجله‌ای منجر شده که «هنوز» به ورطه‌ی پوپولیسم نغلتیده است. نه‌تنها انتشار«دستور» خود مصداق کله‌شقی در زمانه‌ی ما است که نفس کنش نقادانه نیز برابر با اخراج از دایره‌ی رسمیتِ برساخته‌ی پوپولیسم و عیناً خود کله‌شقی است.

<strong>وضعیت نشریات کاغذی به‌نظر شما چگونه است؟</strong>

نشریات کاغذی نیز غرق در بی‌هدفی و محافظه‌کاری‌اند. نه قصد تولید «گفتمان ادبی» خاصی دارند و نه نوع خاصی از ادبیات را بر‌می‌کشند. نشریه‌ای (سینما و ادبیات) پرونده‌ای برای نوستالژی منتشر می‌کند و شاعری محافظه‌کار در قالب آن پرونده خاطرات شخصی‌اش را می‌نویسد. آن‌چه در نشریات موجود محلی از اعراب ندارد نقد ادبی است. به نوعی باید گفت مطبوعات موجود، ادبیات جدید ایران را به هیچ گرفته و دخالت در تولیدات ادبی امروز را به جایزه‌های ادبی، مرورنویسی‌های سر‌دستی و مصاحبه‌های بی‌مایه سپرده است. اگر نقدی هم نوشته می‌شود سر در گذشته دارد؛ بحث بر سر نویسنده‌ها و شاعران نسل اول، گاهی، ادامه پیدا می‌کند و ادبیات بعد از آن اساساً جدی گرفته نمی‌شود.

<strong>آیا در طی انتشار چهار شماره بازخورد‌هایی هم داشتید؟</strong>

 ایمیل‌های دلگرم‌کننده‌ای داشته‌ایم. مخصوصاً از خارج کشور بازخورد‌های خوبی داشته‌ایم که ذکر جزئیات آنها دال بر خودشیفتگی خواهد بود.

<strong>در یک نگاه انتقادی ضعف‌های کار شما در این چهار شماره چه بوده است؟</strong>

«دستور» قطعاً ضعف‌هایی هم دارد؛ بحث‌های شدید و درگیری‌های نظری اعضای تحریریه برآمده از همین نقطه‌ضعف‌ها است. قرار بود دوماه‌نامه باشد، اما در طول چهارده ماه، فقط چهار شماره منتشر شده است؛ قرار بود هر شماره پرونده‌ی ترجمه داشته باشیم که فقط یک بار توانسته‌ایم. انتشار دستور کاری است خسته‌کننده و بی‌نهایت دشوار، اما تنها «کار»ی است که می‌توان انجام داد.

<strong>ممنون که وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید.</strong>

ضمن تشکر از توجه شما به مجله‌ی «دستور» لازم است در پایان اشاره کنم که این‌ها نظرات یکی از اعضای شورای سردبیری مجله‌ی دستور بود؛ طبعاً اعضای دیگر، حرف‌های دیگری دارند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_158.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_158.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 15 Dec 2010 15:15:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>میان ویرانی و رستگاری پلی نیست</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>می‌گویند در سال‌های دهه‌ی ۸۰ بیش از هزار عنوان کتاب شعر در ایران منتشر شده است. سال‌ها پیش برای نخستین بار بهمن فرسی، نویسنده، شاعر و نمایش‌نامه‌نویس از عصر قلم‌آشوب سخن به میان آورد. در این عصر قلم‌آشوب هستند شاعران نخبه‌ای که هنوز کتابی از اشعارشان فراهم نکرده‌اند و با وجود آن‌که مجموعه‌ای در دست ندارند، اما شعر آنان بی‌نظیر است. در ادبیات خلاق اگر صمیمیت داشته باشی، نمی‌توانی دروغ بگویی. بابک مینا در دنیای اشعارش با زبان‌آوری‌های نخبه‌پسند و با آوردن تعابیر دشوار و نامفهوم خواننده را مغلوب نمی‌کند. او به سادگی و با تصاویری بسیار واضح نگاهش به جهان را مقابل دیدگان ما قرار می‌دهد. اشعار <a href="http://bmina.blogfa.com">بابک مینا</a> از یک سویه‌ی روایی و تصویری قوی برخوردار است. برای همین هم به سادگی و به‌راحتی می‌توان با اشعار او ارتباط برقرار کرد. برنامه‌ی رادیویی این هفته‌ی خاک به شعرخوانی بابک مینا اختصاص دارد.

[[sound]]

«به سوی نثر» نوشته‌ی بابک مینا یکی از اشعار اروتیک خوبی‌ست که خوانده‌ام. خطاب شعر به زنی‌ست با چشمان آبی، و شرمگاهی ساده و سرد. «به سوی نثر» را می‌شنویم:</small></strong>

صبح<br>رو به دیوار نشسته‌ای<br>با دو چشم آبی<br>و موهایی لَخت<br>در رنگ تابلو محو می‌شوی<br>من با صدایی منجمد از خواب، پرسش‌های بی‌ربط می‌پرسم و تو قهوه‌ات را هم می‌زنی. گمان می‌کنم به من گوش نمی‌دهی.<br>شب لُخت می‌شوی.<br>نکته‌ی جدیدی در تنت نیست.<br>اما چیزی از توصیف می‌گریزد.<br>شرمگاه تو ساده است<br>و بی‌نهایت سرد<br>و خالی.<br>آنچه مرا به هیجان می‌آورد.<br>سینه‌هایت<br>دو هیچِ برآمده‌اند.<br>وقتی در تو فرومی‌روم.<br>تو حقیقتا از جنسی دیگری.<br>آرام می‌خوابیم<br>تا فردا صبح.

آرامش غریبی که در این شعر وجود دارد، مرا به یاد مرگ می‌اندازد. مثل این است که روایتگر سطرهایی که شنیدید، با زنی مرده به بستر رفته است؛ با زنی که حقیقتاً از جنس دیگری‌ست. عشق به مرگ‌ در این شعر، در شعر خطابی «برف یا ریگ»، به تحکمی آمرانه می‌انجامد: مردی که از خودکشی برگشته است، ما را به صبوری دعوت می‌کند.

[[photow01]]

برف یا ریگ؟<br>نمک در دست تو می‌ریزد.<br>برف یا ریگ؟<br>آقای محترم، لطفا صبور باشید.<br>من دوباره به اینجا آمده‌ام.<br>وقتی باران انار روی کویر می‌تابد.<br>وقتی ر‌یگ‌ها میان دانه‌های سرخ جای می‌گیرد<br>وقتی جرقه سم اسب‌ها در آسمان ابرها را حامله می‌کند.

آقای محترم من از خودکشی برگشته‌ام.<br>شعرم به جای خودم.

کمی نور در یخدان قدیمی باقی مانده است.<br>به ماه‌بانو گفتم مواظب باشد نورها از دستش نریزند.

آقای عزیز؛ فکر کنم برای امروز کافی است<br>برای مردن فقط کافی‌ست نفس بکشید.

دنیای شعری بابک مینا همان‌قدر که از شعر غرب مایه دارد، از تصاویر پررنگ شعر فارسی هم بهره برده است. در «آواز قالی» متانت و آرامش دو شعر پیشین جای خود را به تصاویر متعارف شعر فارسی می‌دهد. منتهی در اینجا هم عمق فلسفی شعر خواننده و شنونده‌ی شعر را غافلگیر می‌کند:

هنوز نگاه‌ها از نورگیر فرسوده برنگشته است<br>پچ پچ مگس‌ها در هوا خطوطی انتزاعی ترسیم می‌کند<br>موسیقی نخ‌ها و رنگ‌ها<br>آوازی غریب طرحی از مکان به‌دست می‌دهد<br>و زنانی که جهان را با چشم‌ها و انگشتان‌شان می‌سایند<br>در بی مکانی زیبایی<br>از افق لچک ترنجی بی‌پایان<br>به سرزمین‌های دیگر نگریستم<br>به طرح خیالی شهری که دیگر نیست<br>به ناموجودی آن نقطه بی‌شکل...

رنجی عظیم در تن‌شان<br>اندوهی فروتن در نگاه‌شان<br>در رقصی ساکن<br>با بی‌لبخندی با شکوهی<br>واژگونگی جهان را فریاد می‌زنند

در «تنهایی ابدی» نومیدی شاعر از ساز و کار مسلط بر جهان بر وصفی که از خداوند ارائه می‌دهد سایه می‌اندازد. خدا در نظر شاعر کسی است که به انسان پناه می‌آورد. این تصویر کاملاً عرفانی‌ست:

خدایی که جهان رهایش کرده<br>فربه از شعله‌های خویش

آبی و افسرده<br>کهکشان‌های تنهایی خویش را می‌پیماید<br>خدایی که اشک می‌ریزد،<br>دیگر سوره‌ای نمی‌نویسد<br>و به دوردست انسان پناه برده است.

و سرانجام «پرندگان ما» نشان‌دهنده‌ی تصوری است که شاعر از شعر دارد. او می‌پرسد، این عصر، این عصر قلم‌آشوب که در آن ظاهراً «میان ویرانی و رستگاری پلی نیست» آیا به‌راستی شاعرانه‌ترین اعصار است؟ می‌گوییم نه. ما در قرون وسطایی زندگی می‌کنیم که پهلوان‌هایش همه از نومیدی و با کمری شکسته به شعر پناه آورده‌اند. در این میان آنچه که اهمیت دارد این است که شاعری به نام بابک مینا در اشعار تصویری و روایی و خطابی‌اش، به گشایشی که از آن سخن می‌گوید، نزدیک‌تر می‌شود و ما را هم به خود نزدیک‌تر می‌کند. آیا این کافی نیست؟

اینجا پرندگانی هستند که با بال‌هایشان سرنوشت ما را رقم می‌زنند. با آواز آب درون زمین بیدار می‌شوند و با نخستین ضربه شب می‌میرند.<br>در رگ‌های من شرابی تلخ جاری‌ست. نفس‌هایم از عطر خشخاش آکنده است. میان ویرانی و رستگاری پلی نیست، گشایشی هست. همچون دو فصل از هم زاده می‌شوند.<br>شعر جنون واژه‌هاست. در عصر ما انبوه واژگان مجنون به سوی دروازه بزرگ رهسپارند. پس آیا این عصر شاعرانه‌ترین اعصار است؟<br>اندیشیدن آتش‌ریزان پتک بر آهن است. ما در جرقه‌ها سکونت می‌کنیم.

<strong><small><a href="http://bmina.blogfa.com">وبلاگ شخصی بابک مینا</a></small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_157.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_157.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">برنامه رادیویی خاک</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 13 Dec 2010 15:55:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شیکاگا، شیکاگا</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>«شیکاگا، شیکاگا» سفرنامه یا گزارش سفر مریم رییس دانا به شیکاگو، پس از سفرنامه‌ی ارمنستان سهیلا بسکی دومین سفرنامه یا گزارش سفری‌ست که در دفتر خاک منتشر می‌شود. 
با وجود آن‌که سفرنامه‌نویسی در ادبیات کلاسیک ایران سنتی دیرپا دارد، اما در سال‌های پس از انقلاب ضدسلطنتی در ایران، با زمین‌گیر شدن و خانه‌نشین شدن نویسندگان متأسفانه سفرنامه‌نویسی نیز همپای ادبیات تجربه‌گرا به حاشیه رانده شد و فضایی فراهم آمد برای ادبیات ذهنی و آپارتمانی. هدف ما از انتشار چنین سفرنامه‌هایی یادآوری این نکته است که در زندگی جاهای به مراتب زیباتر و جالب‌تری از کنج نیمه‌تاریک اتاق نویسندگان یافت می‌شود. از شما نیز دعوت می‌کنیم اگر به شهری یا روستایی یا کشوری سفر کرده‌اید، ما را از آن‌چه دیده و تجربه کرده‌اید بی‌بهره نگذارید. دفتر خاک با کمال میل سفرنامه‌ها و گزارش‌های سفر شما به مناطق مختلف ایران و جهان را منتشر می‌کند. گزارش مریم رییس‌دانا از سفرش به شیکاگو را می‌خوانیم:
دفتر خاک</small></strong>

شیکاگو، که به زبان محلی مردم این شهر شیکاگا گفته می‌شود بعد از نیویورک دومین شهر بلند ایالات متحده آمریکاست. بلندی البته نه ازنظر داشتن پستی و بلندی‌های شهر مانند رشته‌ کوه‌های البرز به دور تهران یا کو‌‌ه‌های سان گابریل به دور لس‌آنجلس، بلکه بلند است به‌دلیل ساختمان‌های به آسمان کشیده‌اش. عمارت‌هایی با معماری‌های بسیار مدرن. ماده‌ی اصلی این ساختمان‌‌های آسمان‌بوسیده سنگ است و آهن و شیشه. طرح‌های حجمی از دایره، مکعب، لوزی و ... که سایه به سایه هم در مرکز شهر، یا به قول آمریکایی‌ها داون‌تاون  Down Town ، در کناره‌ی دریاچه میشیگان یکی از زیباترین معماری‌های مدرن را به نمایش می‌گذارند.

[[photow01]]

برای رفتن از جنوب ایالت کالیفرنیا، لس‌آنجلس، به شیکاگو، بزرگ‌ترین شهر ایالت اِلِنوی، با هواپیما باید از پنج ایالت عبور کرد: ایالت‌های نوادا، یوتا، کولورادو، کانزاس، آیووآ. شیکاگو دو ساعت با کالیفرنیا اختلاف زمان دارد، یعنی دو ساعت زودتر آفتاب طلوع و غروب می‌کند، و با ۸/۲ میلیون جمعیت سومین شهر پرجمعیت کشور است، به اضافه‌ی جمعیت حومه این رقم به ۷/۹میلیون می‌رسد، به این ترتیب شیکاگو می‌شود بیست و ششمین شهر شلوغ دنیا. این شهر با بیش از ۱۱۱مایل مسیر برای دوچرخه‌سواری تبدیل شده به یکی از شهرهای دوست‌داشتنی جهان. شیکاگو سال ۱۸۳۳ در مجاورت بندری بین پنج دریاچه‌ی بزرگ (میشیگان، آنتریو، سوپریور، ایری، هرن) و رودخانه‌ی می‌سی‌سی‌پی ساخته شد.

شیکاگو شهری‌ست با زمستان‌های سرد، گاهی ۱۵درجه فارنهایت زیر صفر. این شهر بسیار بادخیز است، به همین دلیل اکثر ورودی‌ها و خروجی‌های اماکن عمومی مانند فروشگاه‌ها، هتل‌ها، رستوارن‌ها، گالری‌ها، موزه‌ها و ... مجهز به درهای چرخان است تا فشار باد به هنگام ورود و خروج موجب ناراحتی و افزایش سرما برای افراد داخل سالن‌ها نشود.

[[photow02]]

از جذابیت‌های معروف و دیدنی شیکاگو، آکواریوم شِد (Shedd) است که هر روز یک نوع سرگرمی برای بازدیدکنندگان خود به وجود می‌آورد. گالری‌های متنوعی دارد از حیوانات مناطق قطبی تا آمازون. شِد، خانه‌ای‌ست با ۵۰۰۳۲ نوع حیوان آبی، خاکی، خزنده و پرنده: سمورهای دریایی، اختاپوس‌ها، مارها، نهنگ‌ها و دلفین‌ها، ژله دریایی و لاک‌پشت‌های غول‌پیکر دریایی. البته همه‌ی این‌ وحوش در طبقه‌بندی منظمی قرار دارند مثلاً در رسته‌ی آبزیان از ماهیان رنگارنگ ریز دریایی درمعرض دید است تا کوسه‌های عظیم‌پیکر، به‌اضافه‌ی دکمه‌ای در پایین هر محفظه‌ی شیشه‌ای تا در صورت علاقه صدای این آبزیان نیز قابل شنیدن باشد و نیز توضیحات مختصر، لازم و کافی درباره‌ی نژاد و محل زندگی‌ آبزیان؛ درباره‌ی دیگر حیوانات نیز به همین صورت اطلاع‌رسانی شده است. می‌شود چهره به چهره‌ی وال‌ها شد و نهنگ‌های سفید بلوگا را لمس کرد. همه این‌ها زیر یک گنبد هشت ضلعی.

دو پارک بزرگ این شهر یکی ملنیوم است واقع در خیابان میشیگان و دیگری گرانت پارک که یک ضلع آن به موازات مسیر دوچرخه‌سواری، لِیک شور درایو و ضلع دیگرش خیابان کولومبوس است. از روزهای تاریخی گرانت پارک برگزاری جشن پیروزی ریاست‌جمهوری باراک اوباماست.
  
سفر به شیکاگو  تجربه‌ی کاملی نخواهد بود اگر از برج سیِرز یا وِلِس  Sears Tower or Willis Tower  دیدن نشود. در طبقه‌ی ۱۰۳ این برج بلند یک بالکن تمام شیشه‌ای ـ دیواره‌ها، سقف، کف ـ وجود دارد که بی‌دغدغه می‌توانی رویش بایستی و عکس یادگاری بگیری و برای آنی هم که شده خیال کنی می‌شود دنیا را زیر پاهایت ببینی. بر فراز این برج، با زاویه ۳۶۰ درجه، چشم‌اندازی می‌توان داشت از چهار ایالت، میشیگان، النوی، ایندیانا  و ویسکانسن.

[[photow03]]

این برج تا سال ۱۹۷۴ بلندترین ساختمان دنیا بود، هم اکنون نیز از تمام آسمان‌خراش‌های نیویورک بلندتر است اما درحال حاضر مقام ششم را دارد از میان ۵۷ ساختمان بلند دنیا. مقام اول متعلق است به برج خلیفه در امارات متحده عربی که ژانویه ۲۰۱۰ به اتمام رسید. برج میلاد تهران، در رتبه هجدهم قرار گرفته که هنوز به پایان نرسیده است. در سالن‌های برج وِلِس جمله‌هایی درباره‌ی اهمیت و ارزش هنر معماری از قول بزرگان معماری آمریکا قاب تابلوها شده‌اند. لویی سالیوان: «معماری ما حقیقی‌ترین انعکاس درون ماست، بسان آینه‌ای». فرانک لایود رایت: «مادر تمام هنرها معماری است، بدون معماری مخصوص خود، تمدن ما جان ندارد.»

بیش از همه‌ی این‌ها باید گفت شیکاگو، هالیوود است. سال ۱۹۰۷ وقتی هالیوود معروف بود به باغ‌های لیمویش، جورج اسپور و برانکا بیلی اندرسون استودیوهای اِسِنِی را در شیکاگو تاسیس کردند. به مدت ده سال صدها فیلم تولید کردند، ازجمله کلاسیک‌های چارلی چاپلین.

شگفتی شیکاگو این است که تا زیر زانوهایش نویسنده و شاعر و هنرمند داشته و دارد: ارنست همینگوی، نویسنده و ژورنالیست (برنده جایزه پولیتزر، سال ۱۹۵۴)، ادنا فربر، نویسنده (برنده جایزه پولیتزر، سال ۱۹۲۴)، دیوید مامت، نویسنده و کارگردان ( برنده جایزه پولیتزر سال ۱۹۸۴در بخش نمایشنامه‌نویسی)، کارل سندبرگ، شاعر و نویسنده ( دو بار برنده جایزه پولیتزر، یک بار برای شعرهایش و یک بار برای نوشتن بیوگرافی ابراهام لینکلن)، ریچارد رایت، نویسنده (صاحب چندین جایزه)، نلسون الگرن، نویسنده، گندلون بروکز، شاعر (برنده جایزه شعر پولیتزر سال ۱۹۵۰)، هاریت مونرو، شاعر و منتقد ادبی و بنیان‌گذار مجله شعر «ورس»، فرانک بوم (نویسنده و شاعر). نویسندگان و شاعران اسپانیایی‌زبان نیز بخش دیگری از این جریان سیل‌آسای فرهنگ و ادبیات در شیکاگو هستند: دیوید هرناندز، کارلوس کامپیان، آنا کاستلو، کارلوس کورتز و ...

شیکاگو فقط اسم شهری در آمریکا نیست، «شعرهای شیکاگو» سال ۱۹۱۶ از شاعر آمریکایی، کارل سندبرگ، منتشر شد. جودی شیکاگو، هنرمند فمینیست، سال ۱۹۳۶در این شهر متولد شد. یک گروه موسیقی راک ، سال ۱۹۶۷نیز با نام شیکاگو بنیان گذاشته شد و بالاخره فیلم موزیکال شیکاگو، تولید سال ۲۰۰۲به کارگردانی راب مارشال، فیلمی که فساد و رسوایی طبقه‌ی مشهور جامعه را به تصویر کشید. اولین فیلم موزیکال بعد از فیلم اولیور (۱۹۶۸) که توانست  ۲۰۰۳ جایزه بهترین فیلم را بگیرد.

[[photow04]]

موزه تاریخ طبیعی فیلد در شیکاگو دربرگیرنده ۲۱ میلیون نمونه حیوانی است که فقط بخش محدودی از آن تا به حال درمعرض دید عموم قرار گرفته. یکی از با ارزش‌ترین مجموعه دیدنی این موزه دایناسور «سو» است، که نام یابنده‌اش را بر خود دارد و سال ۲۰۱۰ جشن ده سالگی‌اش است. فقط سر این بزرگ‌ترین اسکلت دایناسوری از تیره Tyrannosaurus پنج تُن وزن دارد. اسکلت بی‌خطر «سو» با ۴متر ارتفاع و ۱۳متر طول در سالن ورودی به بینندگان خود خوشآمد می‌گوید، در حالی‌که سرش ماکتی بیش نیست. در واقع سر واقعی‌ این کامل‌ترین فسیل یافته شده را به دلیل سنگین بودن روی تنه‌اش قرار نداده‌اند و در طبقه‌ی دوم موزه با لبخندی از نوع دایناسوری منتظر دیدار طرفداران خود است. «سو»، فقط ۲۹سال عمر داشته و زن بوده و متعلق به ۶۷ میلیون سال پیش است که ماه می سال ۲۰۰۰کشف شد.

شیکاگو چهار فرودگاه دارد که اولین و بزرگ‌ترین‌شان O’Hare است، دومین فرودگاه شلوغ دنیا. این فرودگاه درست مانند شهرش اما در ابعاد کوچک‌تر دارای انواع رستوارن‌ها ـ فست فود، غذاهای گرم با پخت‌های مختلف از نقاط مختلف دنیاست: مکزیکی، چینی، ژاپنی، ترکی، ویتنامی، مدیترانه‌ای، ایتالیایی، اسپانیایی، آمریکایی. جای غذای ایرانی در این فرودگاه خالی ا‌ست، اما این نقص را شهر شیکاگو با چلوکبابی معروف ایرانی «رضا» جبران می‌‌کند.

جاده‌های شیکاگو بسیار صاف‌تر و راحت‌تر از لس‌آنجلس است. کالیفرنیا معروف است به جاده‌های خراب، پر از چاله. این چاله‌ها محدود به جاده‌های زمینی نمی‌شوند، در مسیرهای هوایی نیز هواپیما بسیار دچار دست‌انداز می‌شود و اگر از قبل مطلع از این وضعیت نباشی این خیال پیش می‌آید که هواپیما دچار نقص فنی شده و عنقریب سقوط خواهی کرد.
 
اهالی شیکاگو از اهالی کالیفرنیا خوش‌لباس‌تر و خوش‌اندام‌تر هستند. یکی از مشکلات مردم جامعه آمریکا، به‌طور کلی و کالیفرنیا به‌طور چشم‌گیرتر، چاقی‌ است. این مشکل را نه فقط در خوش‌اشتهایی مردم، چه مهاجرین و چه خود آمریکایی‌ها، می‌توان ملاحظه کرد، که با دست و دل‌بازی از سس‌های چاق‌کننده، کره و پنیر داغ‌شده در غذاها استفاده می‌کنند، بلکه می‌توان مشکل را ناشی از دو دلیل دیگر هم دانست، یکی نبود وسایل نقیله عمومی، به طوری که هر کسی تقریباً مجبور است یک اتومبیل داشته باشد؛ بنابراین کوتاه‌ترین مسافت‌ها با اتومبیل طی می‌شود، دلیل دیگر ایجاد برقراری توازن میان عرضه و تقاضای مواد غذایی است. تهیه غذا برای ۴۵۰ میلیون نفر و لاجرم استفاده از هورمون (حتی برای گیاهان) به منظور رشد سریع‌تر و آماده‌سازی سریع‌تر برای مصرف، می‌تواند یکی از دلایل مشکل چاقی محاسبه شود.

شیکاگو با موزه‌ها، برج‌ها، بناهای معروفش، آدم‌های مشهورش، رستوران‌ها، هتل‌ها، ساختمان‌های حجمی، دریاچه، رودخانه، کانال‌ها، کشتی‌ها، و تمام اسرارش و تمام عجایبش و تمام زیبایی‌ها و زشتی‌هایش فقط یک ستاره از ۵۰ ستاره پرچم ایالات متحده آمریکاست. پرچم آمریکا ۵۰ ستاره و سیزده خط به رنگ‌‌های قرمز، سفید و آبی دارد. قرمز نشان شهامت است، سفید، افتخار و آبی، عدالت. سیزده خط سفید و قرمز، یادآور سیزده ایالت نخستین آمریکا هستند (دِلِور، پنسیلوانیا، نیوجرسی، جورجا، کانِدیکت، ماساچوست، کارولینای جنوبی، نیوهمشیر، نیویورک، کارولینای شمالی، رُد آیلند، مریلند، ویرجینیا). به این ترتیب ایالت النوی و بالطبع شهر شیکاگو جزو اولین ایالت‌های آمریکا نبوده‌ است. گوشه‌ی چپ پرچم، ۵۰ ستاره نقش شده، نشان از ۵۰ ایالت امروز آمریکا. آمریکایی‌ها روز ۱۴ جون را جشن می‌گیرند و آن را به نام روز پرچم نام‌گذاری کرده‌اند. در این روز مردم بر سردر خانه‌ها، ادارات و ساختمان‌های شهر پرچم آمریکا را برافراشته نگاه می‌دارند. چهارم جولای نیز تعطیل بزرگ کشور است، زادروز تولد کشور، یادمان ۴جولای ۱۷۷۶باز هم اهتزار پرچم در هر کوی و برزن. آمریکایی‌ها عجیب علاقه دارند به حضور پرچم بر سردر خانه‌هایشان. موضوعی که در فرانسه و پاریس دیده نمی‌شود. در ایالات متحده تصویر رییس‌جمهور تقریباً هیچ جا به چشم نمی‌آید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_156.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_156.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بخشی از کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 10 Dec 2010 14:18:04 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در مرگ‌های بیژن‌های الهی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>از بیژن الهی نوشتن در هر شکل و شمایلی مقابله کردن است با او، چرا که الهی با یک سماجت سخت، ۳۰ سال سکوت کرد و هیچ نگفت و در این سکوت بی‌پایان، خود را در وضعیتی قرار داد که هر گونه سخن گفتن در پیرامون خود را در ورطه‌ی یک وضعیت هولناک قرار می‌دهد. گویی شخصیت الهی آنجا به یک شخصیت مسئله‌ساز تبدیل می‌شود که کسی چیزی از او نگوید؛ و اینطور بود که الهی تمایزش را در عصر رسانه و هیاهو با جهان پیرامونش حفظ کرد.</small></strong>

<strong>آیا سکوت الهی یک پز روشنفکرانه است؟</strong>

و این تمایز هر نابغه‌ای است که با بر- سازی جهان، بر جهان مألوف خود می‌شورد و در این بر- سازیِ جهان خود، خوانش از جهان موجود را گسترش می‌دهد. اگر گالیله بر تصور موجود از جهان می‌شورد، مارکی دوساد با بر- سازی جهان اخلاقی خود، خوانش‌های موجود از اخلاق را گسترش می‌دهد.

سکوت ۳۰ ساله‌ی جناب الهی را باید به حساب چه بگذاریم؛ بر-سازی چه؟ والا نفس مهر بر دهان زدن و سکوت کردن نه تنها یک امتیاز به حساب نمی‌آید که بقول آدورنو «کسی که از جمع فاصله می‌گیرد در معرض این خطر قرار دارد که خود را برتر از دیگران قلمداد کند، و از انتقادی که بر جامعه دارد به مثابه یک ایدئولوژی در جهت منافع شخصی خود سوءاستفاده کند.»[1]

همه‌ی اینها ما را در برابر این مسئله قرار می دهد که آیا سکوت الهی یک پز روشنفکرانه است یا او را در وضعیتی قرار داده بود که تمایزش را از جهان پیرامونش به بر – ساختی از جهان موجود تبدیل کند. این مقاله سعی در واکاوی این مسئله دارد که چرا جناب الهی در برابر اصرارهای مکرر، سکوت را ترجیح داد؟

<strong>سکوت الهی ربطی به فضای سیاسی نداشته است</strong>

در آیین نخبه‌کشی همواره یک چیز از کانون توجه روشنفکران دور بوده است. اینکه نخبه‌کشی، تنها به پراتیک قدرت و سیاست محدود نمی‌شود. بی‌شک سکوت ۳۰ ساله‌ی الهی ربطی به فضای سیاسی موجود نداشته است. چه شعر الهی پیرو آرمان‌های سیاسی گروهی خاص نبود، و چنانچه چنین نیز می‌بود در ۳۰ سال گذشته فرصت‌هایی پیش آمد که هر کسی با هر نوع نگرشی فرصت ارائه و عرضه‌ی آثار خود را بیابد و اساساً در عصر رسانه‌های مجازی این فرصت و محدودیت برای هیچ کس قابل تصور نیست. برای الهی با نوع رویکردی که به ادبیات داشت هرگز این اتفاق یک مسئله‌ی حاد نبود.

<strong>حلقه‌ی «شعر دیگر» در سال‌های دهه‌ی ۴۰ و ۵۰</strong>

آنچه در بررسی این وضعیت ما را به‌دقت بیشتری فرا می‌خواند، یادآوری شواهدی است که در پیش روی ما قرار دارد. یعنی حلقه‌ی دوستانی که در حوالی سالهای ۴۰ و۵۰ تحت لوای «شعر دیگر» دور هم جمع می شدند. جالب این است که از اعضای آن حلقه همه به نوعی مهر بر لب نهادند. اگر چه در این سماجت برای خاموشی الهی از بقیه بیشتر مُصر بود، اما چنین وضعیتی برای بهرام اردبیلی، پرویز اسلامپور، حمید عرفان، فیروز ناجی، احمد رضا چه‌کنی، هوشنگ چالنگی، سیروس آتابای، فریدون رهنما، محمود شجاعی و.... نیز به‌نوعی دیگر تکرار شد.

[[photow01]]

از نام‌های اندکی که بر شمردیم یا هرگز صدایی بر نخواست، یا چون بهرام اردبیلی پس از مرگ کلامی از او منتشر شد که بیشتر مرور خاطرات آن سال‌ها بود. دیری نگذشت که فیروز ناجی راهی فرانسه شد. پرویز اسلامپور به نیویورک رفت. آتابای در ادبیات آلمان محو شد، فریدون رهنما پس از بازگشت از فرانسه در سکوت مرد، بهرام اردبیلی به هند و از آنجا به اسپانیا رفت و بیژن الهی راهی لندن شد.

هیچکدام از این شاعران، نه چون شاملو ادبیات را ابزاری برای مبارزه می‌دیدند و نه چون اخوان ثالث آن را ابزاری برای بازگرداندن شکوه فرهنگ ایرانی. جالب این است که هر دوی این شاعران که شعرشان در مبارزات سیاسی‌شان گره خورده بود در ایران ماندند و با اینکه بعد از انقلاب مشی مبارزه‌جویانه‌ی خود را حقظ کردند، (بالاخص شاملو) با همه‌ی سختی‌هایی که پیش روی خود داشتند، هم کتاب‌هایشان به چاپ رسید و هم در نشریات ادبی مثل گردون، آدینه، کارنامه .... و روزنامه‌های ریز و درشت مطالبی درباره‌شان به چاپ رسید.

<strong>الهی را نخبگان کشتند</strong>

این مقاله بی آن‌که بخواهد خود را در یک وضعیت رادیکال قرار دهد مجبور است به این مسئله اعتراف کند که الهی را نخبگان کشتند! البته این وضعیتی نبود که تنها شامل حال بیژن الهی شود چه پیشتر از آن این اتفاق برای هوشنگ ایرانی و شین پرتو افتاده بود. یادآوری این نکته که شاملو با توجه به نفوذ ادبی خود چطور شعرهای هوشنگ ایرانی را فاقد ارزش قلمداد کرد ما را به این نتیجه نزدیک‌تر می‌کند، یا شین پرتو که در حالی در سال ۷۶ در سکوت رخت از جهان بربست که مهم‌ترین رساله‌های فکری او هنوز از زبان‌های فرانسه و انگلیسی به فارسی ترجمه نشده است.

برای بررسی علل این غیبت بی‌پایان مجبوریم کمی به عقب برگردیم و به مرور دست‌آورد های نیما بپردازیم.

<strong>نیما می‌گفت شاعر باید آنچه را که واقعاً می‌بیند وصف کند</strong>

برخلاف آنچه درباره‌ی نیما در ۵۰ سال گذشته گفته و نوشته شده است و حتی در کتاب‌های درسی بر آن تأکید می‌شود ارزش نیما به نوع تقطیع‌ها و رویکرد به وزن و کوتاه و بلند کردن مصرع‌ها محدود نمی‌شود، که اگر اینطور بود پیش از او در اشعار تقی رفعت، شمس کسمایی و جعفر خامنه‌ای با چنین و‌ضعیتی روبرو شده بودیم. ارزش نیما در ادبیات معاصر به‌واسطه‌ی گردشی بود که در زیبایی‌شناسی به‌وجود آورد و این گردش افق‌های زیبایی شناسیک ما را از جهان وسعت بخشید.

نیما در تدوین نظریه شعری خود در مجله موسیقی که هرگز مورد مداقه جدی قرار نگرفت، عناصر محوری شعر خود را به چهار دسته تقسیم‌بندی کرد:

۱- استغراق<br>۲-ابژکتیویته- سوبژکتیویته<br>۳-وصف<br>۴-روایت

نیما معتقد بود که ادبیات کلاسیک ما وصف‌الحالی، و به حد اعلای خود سوبژکتیو یعنی ذهنی و ذهنی‌گراست. به نظر نیما شاعر کلاسیک هنگامی که به سرو نگاه می کرد اگر غمگین بود سرو را پای در گِل می‌دید و اگر خوشحال بود آن را آزاد مجسم می‌کرد. وی در نامه‌ای به شین پرتو از دو نوع توصیف اصلی و بدلی نام می‌برد:

«در شعر کلاسیک وصف عاشق از طریق ذکر نام بلبل، وصف اشک از طریق ذکر یاقوت و وصف روی دلبر از طریق ذکر لاله توصیف بدلی است. در واقع شاعر به جای آن‌که به توصیف عاشق یا معشوق بپردازد، جایگزین یا بدلی را به جای آن می‌گذارد و خود را راحت می‌کند. کاربرد چنین کلیشه‌هایی باعث می‌شود که در اثر مرور زمان، ابژه‌ی اصلی به کلی فراموش شود. نیما اصرار دارد که شاعر باید آنچه را واقعاً می‌بیند وصف کند.»[2]

<strong>شاملو یک انحراف مهم در جریان شعر نیمایی بود</strong>

اگرچه در مجال این مقاله نیست تا به بررسی شعر نیما بپردازیم اما جهت بررسی این گردش زیبایی‌شناسانه مجبوریم اندکی درباره‌ی مفهوم «وصف» در نظریه‌ی نیما توضیح دهیم. از نظر نیما، «وصف» می‌بایست از سه ویژگی برخوردار باشد:

۱-به جزئیات بپردازد و از کلی‌گویی دور باشد<br>۲-عینی باشد و ابژه خارج از ذهن را جلوه‌ی مادی بدهد<br>۳-از کاربرد کلمات سوبژکتیو خودداری کند و به جای آن مشاهده‌گر باشد

آنچه نیما از آن در نظریه‌ی شعری خود سخن می‌گفت نه یک تقطیع ساده یا انهدام شکل‌های شعر کهن، بلکه یک چرخش زیبایی‌شناسی مهم بود. برای همین است که وقتی شاملو وزن را از شعر حذف می‌کند و به جای آن هارمونی را می‌گذارد، مورد غضب استادش نیما قرار می‌گیرد. نیما متذکر می‌شود که اگر برداشتن وزن یک نوآوری است خود از پیش‌تر به آن آگاه بوده و آنچه شعر را مدرن می‌کند این چیزها نیست، بلکه همین زیبایی‌شناسی است که همواره می‌خواسته در یک وضعیت سوبژکتیو جهان را نظاره کند و درگیر وصف‌الحال شاعر است. از همین روست که نیما شعرهای شاملو را در همین دسته طبقه‌بندی می‌کند: یعنی شعرهایی که با این‌که وزن ندارند، اما همان وصف‌الحال شاعر کهن است در جامه‌ای نو...

بی‌تعارف باید بگوییم شاملو یک انحراف مهم در جریان شعر نیمایی بود، و تلاش‌های نیما و غضب‌هایی که بر شاملو روا داشت به ثمر نرسید. زیرا شعر معاصر ما که با نیما از محور خود خارج شده بود، در شکل و شمایل جدید دوباره به محور سابق خود بازگشت و تبدیل شد به شعری که نیما را منهای نظریات زیبایی‌شناسانه‌اش می‌خواست.

از طرف دیگر نیما با همه‌ی تلاش‌های مثال‌زدنی و با ارزش‌اش هرگز نتوانست آنچه را که در نظریاتش تدوین کرده بود در شعرش به کمال برساند. به قول جلال آل احمد به‌عنوان یک شاعر رمانتیک اجتماعی باقی ماند که در ادامه به دلایل آن خواهیم پرداخت.

<strong>دو عامل اساسی ادبیات معاصر ما را در یک وضعیت رمانتیک قرار داد</strong>

دو عامل اساسی ادبیات معاصر ما را در یک وضعیت رمانتیک قرار داد، و گفتمان ادبیات معاصر را ذیل یک قرائت رمانتیک تعریف کرد، به‌طوری که هر حرکتی که خواست خارج از این قرائت رمانتیک و گفتمان زاییده از آن شکل بگیرد با نوعی بی‌توجه‌ای و بی‌اعتنایی روبرو شد. این دو عامل یکی سیطره ۷۰۰ ساله‌ی ادبیات کلاسیک بود که خصلتی شدیداً رمانتیک داشت و دیگری تأثیرپذیری نسل اول شاعران و داستان نویسان معاصر ما از ادبیات غرب و بالاخص از ادبیات فرانسه که در آن سال‌ها به شدت درگیر رمانتییسیسم بود.

البته نباید از این نکته غافل شد که تمایلات افراطی ادیبان و مترجمان ما به سنت رمانتییسیم در غرب نیز به این بدفهمی از جریانات ادبی در غرب دامن زد. از همین روست وقتی شاعری مثل شین پرتو یا هوشنگ ایرانی با سنت‌های دیگری از ادبیات غربی آشنا می‌شوند و سعی می‌کنند آن را در فضای ادبی آن سال‌ها ارائه دهند، با نوعی بی‌توجه‌ای و دهن کجی مواجه می‌شوند.

در چنین وضعیتی شاعر بزرگی چون نیما با آن‌که در نظریات مدون‌اش به نقد یک‌سری خصلت‌های رمانتیک در ادبیات کلاسیک ما می‌پردازد، اما به واسطه‌ی سنت رمانتیک اجتماعی که در آن زیست می‌کند، نمی‌تواند در اشعارش آنچه را که مدعی آن است به کمال برساند. نتیجه آن می‌شود که در اشعار شاملو، اخوان سپهری و بعضاً فروغ ما با یک وضعیت کاملاً رمانتیک روبرو هستیم که شاعر به عنوان راوی در شعر به وصف حال خود می‌پردازد و مفاهیم را در یک وضعیت حاد احساسی بازتعریف می‌کند. در واقع ما باز هم با همان بحرانی روبرو می‌شویم که در صد سال اخیر با آن دست به گریبان بودیم؛ یعنی نظریه منهای جهان‌بینی!

<strong>زندگی دوباره‌ی شاعران «شعر دیگر»</strong>

این قرائت تک‌سویه و گفتمان غالب، شرایط را برای معرفی و ارائه کردن هر حرکت جدید و متفاوتی سخت و تا حدودی غیر ممکن می‌کند، زیرا با نفوذ خود، اجازه‌ی شکل‌گیری سنت جدیدی را نمی‌دهد. طبیعی است در نبود یک سنت قوی هر حرکت پیشرویی با هر میزان از توانایی به دلیل فقدان مخاطب به یک انزوای ناخواسته متمایل می‌شود.

وقتی تمام نشریات و فضاهای ادبی در اختیار یک گروه و جریان خاص است، طبیعی است که آنها می‌توانند با هویت‌بخشی به خود، مخاطبین خود را نیز تولید کنند. آنچه هم که امروز از نام‌های شاعران «شعر دیگر» باقی مانده است، بی‌شک مرهون تلاش‌های سخت‌کوشانه‌ی آنهاست که در نشریاتی چون «طرفه» و «روزن» به معرفی و شناساندن شعر خود در هیاهوی آن سال‌ها پرداختند.

 شاید اگر شاعران دهه‌ی ۷۰ به بازتولید مفاهیم شعری شاعران «شعر دیگر» نمی‌پرداختند این اندک شناسایی ما از شاعران «شعر دیگر» نیز امروز موجود نبود.هرچند شاعران شعر دهه‌ی ۷۰ کمتر حاضر شدند خود را وامدار تلاش‌های شاعران «شعر دیگر» قلمداد کنند، اما پیگیری خط ارتباطی آنها ما را با حیات دگرباره‌ی شاعران آن سال‌ها روبرو کرد.

<strong>«شعر دیگر» ادامه‌ی حقیقی و اصیل شعر نیماست</strong>

بیژن الهی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین سردمداران «شعر دیگر» در حالی در طول یک دهه به فعالیت ادبی پرداخت، که بی‌شک محصول یک گردش زیبایی شناسیک بود که با نیما شروع شد و در «شعر دیگر» به نتیجه رسید. از همین روست که شعرهای الهی و حلقه‌ی شاعران «شعر دیگر» ادامه‌ی حقیقی و اصیل شعر نیماست که کمتر به آن اشاره شده است. اسماعیل خویی چند ساعت بعد از مرگ الهی به این نکته اشاره می‌کند. او می‌گوید: «با رفتن الهی دفتر یک گونه از شعر نیمایی بسته می‌شود.»؛ اشاره‌ای که هرگز پیش از مرگش به آن پرداخته نشد. آنچه نیما در نظریه‌ی شعری خود تدوین کرد، شباهت نزدیکی به محصولی دارد که با «شعر دیگر» تولید شد. اگرچه «شعر دیگر» تنها وامدار نیما نیست و از شعر جهان نیز تأثیر پذیرفته است، اما شعر دیگر و بالاخص شعر بیژن الهی آنجا که با شطحیات عرفانی ما تلفیق می‌شود و از دل جهان‌بینی شعری نیما بیرون می‌آید، به شعر جدیدی تبدیل می‌شود که اگر در سنت رمانتیک ادبیات معاصر ما گرفتار نمی‌شد، می‌توانست در ادبیات ما جایگاه وسیع‌تری را اشغال کند. امروز جایگاه ادبیات بیژن الهی می‌بایست در ردیف نیما و هدایت در ادبیات ما مورد ستایش قرار می‌گرفت. نه این‌که در این گمنامی و خاموشی به پایان برسد. آنچه شعر شاعران «شعر دیگر» و هر حرکت نوآوری را در محاق قرار داد، ضدیت و مقابله با گفتمان رسمی بود که تنها قرائتی رمانتیک را از ادبیات بر می‌تافت و همانطور که اشاره شد اگر نیما در این وضعیت فرصت رشد و نمو یافت به واسطه‌ی این بود که در نهایت نظریه‌ی نیما در قرائت مألوف حل شد و اگر چنین نمی‌شد، بی‌شک نیما و شعرش به همان وضعیتی دچار می‌شد که «شعر دیگر» و جریان های مشابه آن دچارش شدند.

<strong>شعر بیژن الهی در جریان «شعر دیگر» یک وضعیت ویژه و یگانه دارد</strong>

شعر بیژن الهی در جریان «شعر دیگر» یک وضعیت ویژه و یگانه دارد. شعر الهی به‌خصوص در شعرهای «دوره‌ی سیاه سرایش شعر پارسی» از چند جهت قابل بررسی و ستایش است. ابتدا به ساکن شعرهای الهی با یک پختگی خود را از وضعیت سوبژکتیو تاریخ شعر فارسی جدا می‌کند. یعنی شعرهایی که کمتر خود را درگیر ذهنیات راوی- شاعر می‌کند و شعر بیشتر سعی می‌کند با استغراق در هر پدیده‌ای به وصف آن پدیده منهای امیال و ذهنیات راوی- شاعر بپردازد. همین فاصله‌گیری و ابژکتیو شدن باعث می‌شود که شعر الهی درگیر واژگان و موقعیت‌های مألوف شاعرانه نشود. همین که الهی بجای سرودن از معشوق یا وطن یا زندگی و مرگ درباره‌ی سل، طاعون و تراخم شعر می‌سرود، نشان از این واقعیت داشت که شعر می‌تواند با جدا شدن از وضعیت رمانتیک خود، موقعیت‌های شاعرانه‌ی دیگری خلق کند.

از طرف دیگر شعر الهی در نوع نگاه به تصویر به‌شدت مترقی بود.اگر شعر شاعران آن سال‌ها مملو از تصاویر قاب شده و محدود بود، خصلت عمده‌ی شعرهای الهی در خلق تصویرهای بسیط بود که همواره زاویه‌ی دید ما را در نظر به شعر به چالش می‌کشید. به این قطعه‌های تصویری در شعرهای شاملو و فروغ دقت کنید:

شاملو:

«باید استاد و فرود آمد<br>برآستان دری که کوبه ندارد<br>چرا که اگر به گاه آمده باشی<br>دربان به انتظار توست<br>و اگر بی‌گاه به در کوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید»

فروغ:

«زندگی شاید یک خیابان دراز است<br>که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد<br>زندگی شاید ریسمانی‌ست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد<br>زندگی شاید طفلی‌ست که از مدرسه برمی‌گردد<br>زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم‌آغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر برمی‌دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید صبح به خیر....

در این دو شعر و شعرهایی از این دست ما با یک قاب تصویری روبرو هستیم. قاب محدودی که تصویر را همچون یک عکس زیبا در معرض دید ما قرار می‌دهد. مهم‌ترین ایرادی که می‌توان به این نوع تصویرسازی قائل شد، این است که این نوع نگاه به تصویر به‌جای آن‌که بیشتر خصلتی ایماژیستی داشته باشد، مبتنی است به ساختن تصویر به قصد ایجاد یک فضا، برای همین بیش از آن‌که یک تصویر شاعرانه باشد، نشان‌دهنده‌ی یک فضای مشخص است. برای همین است که تصاویری از این دست را می‌شود به‌راحتی با زبان سینما یا نقاشی دوباره بازآفرینی کرد. این البته نشان ضعف این شاعران نیست بل‌که محصول یک گفتمان زیبایی‌شناسانه است که در نوع نگاه به خلق تصویر آن را چنان قاب‌های زیبایی می‌بیند که محصول نگاه شاعر به جهان پیرامونش است؛ جایی‌که شاعر با درونگری در خصلت سوبژکتیو خودش به یک وحدانیت در ارائه‌ی تصویر می‌رسد و مخاطب را نیز عادت می‌دهد که جهان را به همان گونه‌ای ببیند که شاعر می‌بیند و در واقع زاویه‌ی دید خواننده همان زاویه‌ی دید شاعر است.

<strong>تصویرسازی در شهر الهی متفاوت است</strong>

در شعر الهی اما نگاه به تصویر با یک چرخش زیبایی‌شناسیک روبرو می‌شود. یعنی شاعر به‌جای ارائه دادن یک قاب بسته از زاویه‌ی دید خود، سعی می‌کند خواننده را از نقطه‌ی تماشا منحرف و او را در وضعیتی قرار دهد که برای یافتن زاویه‌ی دیدش چند بار جا عوض کند و در نهایت متوجه شود که با یک تصویر واحد روبرو نیست.

در شعر بیژن الهی تصویر‌سازی ناگهان یک خصلت بسیط می‌یابد، یعنی عموماً ما از یک نمای بسته ناگهان به یک نمای باز و خارج از تصور پرت می‌شویم. برای همین است که در تماشای این قاب نمی‌توانیم به زاویه‌ی دیدی که شاعر به ما پیشنهاد می‌کند، اطمینان کنیم:

«وقتی مخمل با کرک‌های آبی که به سمت شرق خواب داشت، تمام مدیترانه بود»<br>«همیشه بگذار من این ماه را، که مدرک سرگردانی من است عنوان کنم»<br>«و بیامرز یخ را که آب می‌شود، ای طوفان»<br>«چاه کن سقوط می‌کند، افق را میان دو لب، به اعماق می‌برد»<br>«چاه‌های شرقی در چشمان تو / ای مرد/ به آب رسید»<br>«من کنار کره‌ای /که سراسر آن دریاست/به خواب رفته‌ام/در خطوط سرگردان دست تو/ این گله‌هایی که از چرا باز می‌گردد»

در این تصاویری که از میان اشعار الهی انتخاب کرده‌ایم، همواره با یک نمای بسته (کلوزآپ) روبرو هستیم که در ابتدای امر ما را به یک قاب تصویری محدود راهنمایی می‌کند، اما ناگهان با یک چرخش سریع و یک پرش ناگهانی در تصویر مواجه می‌شویم، چنان‌که زاویه‌ی دید ما را ناگهان دچار یک شکست می‌کند و ما را در یک نمای باز (لانگ شات) قرار می‌دهد؛ نمایی که فاصله‌های معنادار و دگرگون شده‌ای با نمای بسته‌ی اولیه‌ی خود دارد.

در این پرش ناگهانی، شاعر ما را از زاویه‌ی دید خود دور می‌کند و در خوانش شعر، ما را در وضعیتی قرار می‌دهد تا میان این دو سطح تصویر مدام در سیلان باشیم و کشف این تفاوت ما را در وضعیتی قرار میدهد که تصویر را مدام مورد بازیابی و بازآفرینی قرار دهیم.

وقتی محمود شجاعی می‌گوید: «می‌خواهم مژگانت از دریا برگردد»

متوسل به همین روش می‌شود و خواننده را در یک چرخش ناگهانی به خوانش‌های متفاوت فرا می‌خواند. از مژه برگرداندن برای زیبایی چشم تا موج‌های دریا که چون مژگان بر می‌گردند، همه وضعیتی است که خواننده را در نقطه‌ای از تماشا قرار می‌دهد که تصویر بسیط است و دست‌نیافتنی و هرگز خود را به یک قاب بسته محدود نمی‌کند.

یا وقتی بیژن الهی می‌گوید:

«و این که قند بر نمی‌داری/مال من خواهد بود،این که می‌خندی»

ما در این شعر با یک نوع ردیف‌سازی روبرو هستیم که بیش از آن‌که یک خاصیت عینی و زبانی داشته باشد، یک شباهت ذهنی را به تصویر می‌کشد؛ جایی که سفیدی قند در مقابل سفیدی دندان‌ها هنگام خندیدن قرار می‌گیرد. اینکه تو قند تعارف می‌کنی و درعوض خنده پس می‌گیری، این تصویر نه ابتدا دارد و نه انتها و نه مدعی تشریح یک تصویر کامل است، بلکه از همان ابتدا برشی است از یک لحظه که ما وارد آن می‌شویم و به سرعت از آن خارج می‌شویم. در پیشنهاد این تصویر شاعر جز توصیف یک وضعیت هیچ کار دیگری نمی‌کند؛ یعنی آن خصلت سوبژکتیو هرگز عیان نمی‌شود. تنها وصف است و استغراق در یک لحظه، از طرفی این تصویر و تصاویری که در بالا به عنوان نمونه از آن یاد شد، عرضه‌ای کاملاً درون‌شعری دارند، یعنی تصاویری هستند منحصر در شعر. برای همین است که نمی‌شود آن را چون شعر شاملو در سینما و نقاشی دوباره بازآفرینی کرد. به این جهت از نوعی استقلال شاعرانه بهره می‌برند و لذا وام‌دار شعر هستند.

<strong>چرا الهی سکوت کرد؟</strong>

آنچه الهی و «شعر دیگر» در جهان شعری‌شان به دنبالش بودند، در یک ضدیت با هستی‌شناسی شعر در هفتصد سال گذشته داشت. از همین رو هر حرکتی برای هویت‌بخشی به خود با یک شکست همراه بود. شاید از همین رو بود که شعر الهی و جریان «شعر دیگر» مجبور به یک سکوت ناخواسته شد تا شاید زمان مناسب از راه برسد. بی‌شک بیژن الهی نمی‌توانست در زمانه‌ای که نزدیک‌ترین دوستانش (چون اسماعیل نوری اعلا که از قضا نظریه‌پرداز «شعر دیگر» بود) شعر او را تمام شده قلمداد می‌کردند، در مقابل سنت هفتصد ساله‌ی قرائت رمانتیک از ادبیات ایستادگی کند. زیرا این شورش مسلماً به یک درگیری فرسایشی تبدیل می‌شد. الهی سکوت کرد تا تمایز خود را با آنچه در پیرامونش می‌گذشت حفظ کند و هویت شعری خود را متمایز از آنچه در ادبیات ما می‌گذشت به اثبات برساند.

<strong><small>1- اخلاق صغیر<br>2- بوطیقای شعرنو- شاپور جورکش</small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_155.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_155.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 09 Dec 2010 15:34:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آیا باید متفاوت بود؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>موسی بندری متولد استان هرمزگان، از شاعران مطرح شعر دهه‌ی ۷۰ است. حاصل تلاش او تا امروز انتشار
چندین مجموعه شعر و داستان، همچنین انتشار نقدهای متعدد در مطبوعات ادبی است. موسی بندری یكی از مروجان اصلی شعر مدرن در استان هرمزگان به‌شمار می‌آید. رویکرد نوپردازانه‌ی او به شعر همراه با شاخک‌های عاطفی قوی در شعرش، اشعار او را مورد توجه پاره‌ای از شعردوستان قرار داده است. کیان راد درباره‌ی متفاوت‌نویسی و مشخصات آن در شعر امروز ایران با آقای بندری گفت و گویی کرده است که می‌خوانیم:
دفتر خاک</small></strong>

<strong>بعضی شاعران طی دو دهه‌ی گذشته رویكردی انتقادی به شعر پیش از خود داشته‌اند وگونه‌ای دیگرنویسی را در نظر دارند، شما این رویكرد را چگونه تحلیل می‌كنید؟</strong>

وقتی بحث نگاه انتقادی در شعر پیش می‌آید یك فرض آن نقدی نظری است و فرض دوم نقد عملی كه ناشی از دقت در اجرای سرایش‌هاست. به دلایل متعددی كه از همه‌ی جوانب تحولات جاری اجتماعی می‌توان به آن نگاه كرد، دقت در زیباشناسی شعر دهه‌های ۴۰ و ۵۰ و حتی سال‌های دهه‌ی ۶۰ به‌ویژه از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۷۰ تا امروز برای كسانی كه در آن فضا كار می‌كردند، به‌خصوص نسل جوان در آن‌ سال‌ها، آن هیجان خاص‌اش را از دست داده، که منجر به شکل گرفتن نوعی خواهش زیباشناسی هیجان‌آور و شورانگیز در رفتار شعری این عزیزان شده. در واقع این عمل نوعی رفتاری خیابانی بود – بدان معنایی كه باباچاهی اشاره كرده – یعنی رفتاری از پیش طرح ریزی شده نبود. اصلاً‌جرگه‌بندی هم نبود. بلكه بخشی از كسانی كه به جد و جهد در پی كار بودند. گرایش‌های تازه و رفتاری نوین در شعرهای‌شان سر می‌زد. برای مثال خود من در دو شعر بلند به‌نام «مرثیه زینب كل صفر» و «حیرو» كه اتفاقاً همه خصوصیات و امكانات شعرهای آن فضا را با خود داشت، به صداها وامكانات نوینی در این شعر هم میدان داده بودم. در شعر« مرثیه زینب كل صفر» كه در واقع در سوگ مادرم بود، از آن نیمه شبی كه پدرم بیدارم كرد تا مادر سكته كرده را به بیمارستان رساندم تا سه روز بعد ـ به‌دلیل آن‌که منتظر خواهر و برادری ماندیم كه در شهر دیگری زندگی می‌كردند - كه او را به خاك سپردیم، در همان وضع و حال اندوه‌بارم این شعر سروده شده است. و دقیقاً با ایجاد زمان‌ها و فضاهای آن سه روز، زبان‌هایی به خدمت درآمده، یعنی لحظه‌ی سوگوارانه‌ی اوایل، بعد لحن مونولوگ، سپس لحن خطابت، لحن نماز میت و گاه كه خطاب خصوصی با پدر ایجاد می‌شود.

آوردن لحن بومی و گویش بندری، و این البته نه در زبان و لحن حتی دربرخورد با واژگان «مادر نمی‌شوی مشو/ما در جهان می‌شویم / در ما نمی‌شوی مشو/ دروازه گمان می‌شویم» كه همه جناس‌های مادر و به عبارت دیگر زوایای مختلف و حروف واژه «مادر» در نگریسته می‌شود. یا  در شعر «حیرو» به همچنین.

آن زمان این كارها را شطح‌بازی قلمداد می‌كردند. این البته لابد مختص به من نبود و شاعران مختلفی در کتاب‌ها و شعرهایشان به این موضوع توجه کردند كه كم كم به گونه‌ای وجه تمایز شعرهای امروزی‌تر نسبت به شعرهای پیش از خود شد. همه‌ی این آثار نسبت به آثار پیشین یك نگرش انتقادی داشتند. بماند كه مبحث نظری هم از پی آن می‌آمد كه شعر پیشین را به چالش می‌كشید.

[[photow01]]

<strong>زایش هر بستر شعر، همیشه از دل بسترهای پیشین بوده. حال گاه به صورت ادامه، گاهی به شکل گسست با هیبتی متفاوت. شما روند آینده‌ی‌ شعر معاصر را با توجه به توضیحات بالا چگونه می‌بینید؟</strong>

اول باید در همین آغاز سنگ‌مان را از هم واكنیم. اینجا با دو واژه‌ی كلیدی روبرو می‌شویم: «همیشه» و «اصطلاح» اولی از یك تحكم خاص و دیگری از عدم یقین حكایت می كند. اگر همیشه یعنی ـ زمانی غیر از آن ممكن نیست. و از سویی اصطلاح از تردید و شك به حقانیت و یقینیت سخن دارد. همین تناقض سازنده‌ی یك هستی‌شناسی و نظریه‌ی تازه است كه فضا و به تبع آن شعر امروز را تعریف می‌كند. روند شعری كه از درون شعر دهه‌ی ۷۰ و ۷۰ به بیرون پرتاب می‌شود و در روند غلط خود، خود را همراه دارد تا شكل تازه‌ای به‌دست دهد.

اگر گاهی از سرعت تحولات سرگیجه می‌گیرم، برمی‌گردد به عنصری كه یكی از تعاریف‌ آن سرعت در تغییر است. چه بخواهیم چه نخواهیم ما وارد دهكده‌ای شده‌ایم كه سر هر بُنَك آن نوشابه‌ای تعارف مان می‌كنند و البته با قیمت مقطوع. پس حداقل در یكی از وجوه هستی یعنی هنر، تحولات سریع كه منتظر رسیدن ما نمی‌مانند از بدیهیات است. البته بعضی هم عادت دارند عجولانه روی این تغییرات برچسب زده و بر آن نامی به نفع خود بگذارند و گروهی هم دو دست روی چشم می‌گذارند و انكار می‌كنند.

چه محصولات انسانی در همه شقوق آن اجتماعی ـ اقتصادی، سیاسی در این جامعه تغییربكند چه نكند (مگر ممكن است نكند (هرچند ظاهری) در تولیداتی كه در نظر اول امکان دارد گسستی تمام‌عیار را مجسم کنند اما منتهی به این گسست نشوند. قاعدتاً برای اینها نیرو، و جسارت خاصی لازم است و طبیعی است كه نسل جوان‌تر كه دارای این همه قابلیت‌هاست، به‌شكل رادیكال‌تری جسارت این اقدام را داشته باشد و سازنده‌ی آینده‌ی این تولید متفاوت انسانی باشد.

<strong>یكی از مسائلی كه در قلمرو شعر معاصر مطرح شده، وضعیتی به‌عنوان ادبیات متفاوت و متفاوت‌نویسی بوده، نظر شما در این موضوع چیست؟</strong>

ادبیات یا به زبان دقیق‌تر شعر متفاوت با صورت‌هایی غیر قابل تعریف قابل تعریف است. گاه این تفاوت نوع دیگری را نشان می‌دهد كه در آثار عزیزان به‌گونه‌ای منفرد دیده می‌شود. برای مثال بخشی از كار آقایان و خانم‌های شاعر علائم و زبان نشانه‌ای مثل فلاش دیده می‌شود. در كار خودم، چیزی مثل شعر «خط‌ها، و میوه» در مجموعه‌ی اول یعنی (فعل‌هایی كه در غیاب تو صرف می‌شوند) یا در دومین مجموعه «نامه‌ی بازشده تا سیاه» شعر«پنهان شده پشت كسی»، در این شعر ناگهان پاره‌‌ای از تاریخ بیهقی «جریان حسنك وزیر»، پاره‌ای از «سیرالملوك» خواجه نصرالدین سر برمی‌آورند.

البته «داستانك» هم با همین شگرد دارم. در چنین موردی نه می‌توان ادامه داد كه كپی می‌شود، نه چیزی از پیش طراحی شده است. حسی است كه ناگهان زبانه‌های دیگر علاوه با زبان كلام را به خدمت می‌گیرد.اما سویه‌ی دیگر ادبیات یا به زبان راحت‌تر شعر متفاوت می‌توان نام برد كه در خود دارد جریانی را می‌سازد در موازات با نحله‌های دیگر شعری امروز ما و هر شاعر با طرح و تئوری دریافتی خویش با آن یار می‌شود. لاجرم فضای تازه‌‌تری یا حداقل متفاوت‌تری نسبت به جریان شعر امروز شكل می‌گیرد. به هر حال اصولاً وقتی یك شاعر خود را در وضعیت آوانگارد حس می‌كند، دنبال تازه‌آوری، كشف و شناخت امكانات نو در سرایش است. خود این امر همان مسئله‌ای است كه جوابش تحولات و تكاملات شعر را در پی خود خواهد داشت.

<strong>آیا به نظر شما شعرهای متفاوت در این سال‌ها می‌توانند مثل شعر حجم دارای مانیفست خاصی باشند؟</strong>

خب، بهتر است ما موضع خود را نسبت به ایده یا شعر حجم روشن كنیم. شعر حجم خود گرفتار سوال‌های متعددی است كه حداقل به بخشی از آن هنوز پاسخ درخور داده نشده است. برای مثال چه كس و كسانی در فضای شعر امروز نمایندگی شعر حجم را با آثار خود به‌عهده دارند؟ غیرازعزیزمان یدالله رویایی چه كسانی از آن همه بزرگواران كه بیانیه‌ی حجم را امضاء كرده‌اند، یا بعدها به آن ملحق شده‌اند امروز صدایی قابل رویت در شعر امروز هستند؟

ناگفته پیداست که شعر حجم، بیانیه‌اش و موارد نظری و عملی‌اش آن تاثیر غیرقابل انكار خود را بر شعر معاصر گذاشته است و تجربه‌ی گرانبهایی را برای ادبیات ما به ارمغان آورده است. اما شعر متفاوت هم اگر برنامه اجرایی آن نظریه‌پردازی شود و از مباحث فنی آن تعریفی به‌دست بیاید. می‌تواند حداقل، پیشنهادهای خود را به ادبیات امروز ارائه كند. بی‌شك نقش نظریه‌ی ادبی در شكل‌گیری انواع جدید هنری همواره مستمر بوده، اما استفاده و استقبال از آن به جهت راهبردی مختلفی كه دست به كارش هستند در زمان‌های مختلف متغیر است و همین تأثیرهای متفاوتی را به بار می‌آورد.

<strong>آیا شما خودتان معتقد هستید که  شاعری متفاوت‌اید، آن هم از نوعی که امروز مطرح شده؟</strong>

از آنجایی كه این شیوه‌ی سرایش هنوز جمع‌بندی اساسی و نظریه‌پردازی منسجم نشده، هنوز وجوه گوناگون آن رو نشده. قاعدتاً به گونه‌ی جریان و جرگه تظاهر پیدا نكرده است. قدر مسلم همواره  در پی كشف، رفتن به سمت نوآوری و تلقی‌های تازه‌تر از شعر لذت‌هایی است كه روحم هنگام سرایش پای در پی آن دارد و امروز هم به یكی از مؤلفه‌های تازه رو كرده‌ام  كه تخلیه شعر از زبان به گونه‌ی‌ ایدئولوژیك است.

در زبان صداها و علائم مختصاتی را ایجاد می‌كنند كه شنودش، آن گونه كه شاعر مد نظر داشته، خواندن را كانالیزه می‌كند و به نظر من این باعث استبداد در روش خواندن می‌شود، و برای فرار از این تمهیداتی كه زبان را به این سمت می‌برد، سعی دارم فضا را بسازم و خواننده را در درك هر آوایی (چه بالا چه پایین كه گاه معناهای دیگری افاده می‌كند) آزاد بگذارم. گاهی این‌كار را با تغییر اندازه‌ی خط اندام می‌دهم و گاهی با نوع تقطیع، هنوز من بر سر «برتر از بی‌بقای خاك» یا «برتر، از بی‌بقای خاك» درگیر هستم و دوست دارم خواننده با حس خود و با توجه به فضایی كه آن پاراگراف یا پاراگراف پیش و پس آن ایجاد می‌كند، آن را بخواند. چه اشكال دارد تكثر خواندن ایجاد شود، یا از واژه‌ها یا درگیر شدن به حروف آن صداهای دیگر را بیرون كشید؟ مثلاً «گورستان» اگر «گ»‌ آن را بردارید و به جایش «ك» بگذارید می شود «كورستان». همه‌ی اینها فضا و امكاناتی است كه می‌توان در جریان سرایش باحس خود، ظرایف و لذایذ آن را كشف كرد. نمی‌دانم تا كجا این بار متفاوتی در شعر ایجاد می‌كند كه لاجرم باید به مختصات نظری آن بیشتر نزدیك شد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_154.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_154.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 08 Dec 2010 15:55:08 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اروتیسم ایرانی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>مسجد جامع نوشته‌ی سعید طباطبایی یک داستان تمام‌عیار اروتیک ایرانی است؛ رفلکسیون‌های ذهنی مردی‌ست که پس از هم‌آغوش شدن با یارش، ذهنش کم کم از تن معشوق می‌رود پی طبیعت جسم زن و از آنجا به‌‌آرامی به رواق‌های مسجد اصفهان می‌رسد که در پایان ما را برساند به پیرمردی که به‌تنهایی در صحن مسجد قدم می‌زند.

[[sound]]

آرامشی که به‌رغم همه‌ی این رویدادهای ذهنی در این داستان هست، از جنس آرامش پس از یک هم‌آغوشی کامیاب است.

این‌گونه سفرهای ذهنی درآمیخته با خارخارهای پنهان و آشکار را پیش از این در بهترین داستان‌های کوتاه هوشنگ گلشیری و در رمان بره‌ی گمشده‌ی راعی هم سراغ داشتیم. آقای راعی در همان حال که از پنجره به رخت‌های زیر و وسوسه‌انگیز زن همسایه نگاه می‌کند، ذهن‌اش می‌رود پی گیرها و چالش‌های فرهنگی و مذهبی ما، و بدین ترتیب طرحی کلی از فرهنگ ایرانی به‌دست می‌دهد. «مسجد جامع» نوشته‌ی سعید طباطبایی چنین داستانی است؛ داستانی که در کمال ایجاز چیزی از معماری و فرهنگ ایران را در خود پنهان کرده است.

در نخستین داستان‌خوانی برنامه‌ی رادیویی خاک، به داستان کوتاه «مسجد جامع» با صدای نویسنده گوش می‌دهیم:</small></strong>

[[sound]]

زنی را که دوستش داری برهنه می‌کنی، در آغوش می‌فشاری و با او عشق بازی می‌کنی... وقتی تمام تنش به لرزه می‌افتد و از دهان نیمه بسته‌اش صدای جیغ‌مانند کوتاهی شنیده می‌شود، آن‌گاه می‌توانی آرام او را همچنان در آغوش بگیری و به پلک‌های بسته‌اش نگاه کنی که سایه ملایم قرمز‌رنگی آن را پوشانیده است. پلک‌هایی که با آرامش روی چشم‌ها خفته و بعد دماغش را نگاه می‌کنی که از این فاصله‌ی اندک بسیار بزرگ به نظر می‌رسد. وقتی به نوک دماغش که سر بالا است نگاه کنی پلک‌ها و مژه‌هایش در دیدت محو می‌شود و این حس به تو دست می‌دهد که باید همچنان از نوک دماغ به پیش بروی. دماغ به تابلویی اشاره دارد که روی دیوار روبه‌رو کوبیده شده. یک کپی ناشیانه از نقاشی‌های پیکاسو که در قاب زردرنگی جا خوش کرده و احتمالاً اندکی مایل به راست به دیوار کوبیده شده است...

دماغ که حالا محو دیده می‌شود شاید عامل خطای دید تو باشد و تابلو درست مطابق خط افق بر دیوار نصب شده باشد. به خطوط سقف و گچ‌بری‌های دیوار هم زیاد نمی‌توان اعتماد کرد. حتا شاید اعتماد به دستگاه‌های اندازه‌گیری هم بیهوده باشد. در هر صورت زمین چون نوک این دماغ که نیمی ‌از محدوده‌ی دید مرا اشغال کرده گرد است. دماغی که بسیار بزرگ به نظر می‌رسد و این حالت سربالای آن موجب شده که از این فاصله هم کمی از تیر‌گی داخل سوراخ‌ها و موهای نازکی که از آن میلیمتری بیرون زده دیده شود. سوراخی که در جهت دید من است به دهانه‌ی غاری می‌ماند با سبزه‌های کم‌پشتی که در اطراف و داخل دهانه می‌روید. تن پر است از این غارها، تپه‌ها و ماهورها، حتا چشمه و کوه.

برجستگی‌های تن شبیه برجستگی‌های دشت‌های وسیع است. این دو سوراخ دماغ نیز چون دو غاری است که به درون می‌رود. دهانه به دهلیزی منتهی می‌شود و دهلیز به تالاری که از آن دهلیزهای دیگری منشعب می‌شود. این راهی که از درون حفره‌ی دماغ آغاز می‌شود فقط تصوری است که علم تشریح پدید آورده. اما نوک دماغ به تابلویی اشاره دارد و راهی را نشان می‌دهد که پیمودنی است. تابلوی دختران آوینیون روی دیوار طبعاً تو را به یاد کارهای دیگری می‌اندازد؛ مثلاً آثار پل کله یا حتا کارهای ونگوگ و شاید هم نمای سقف کلیسای استراسبورگ... یا آجر چینی سقف یکی از رواق‌های مسجد جامع اصفهان.

... می‌توانی در ملات بین آجرچینی‌ها گم شوی. می‌توانی خودت را چون ملات سفت شده‌ای در پس سالیان متمادی حس کنی و لرزش اندام زن را که این بار از سرما است مثل زلزله خفیفی از گذر ماشینی در خیابان بر روی طاقی سقف مسجد احساس کنی. لرزش اندام زنی را که در آغوش گرفته‌ای‌اش. یکباره در خواب از سرمایی که عرق تنش را خشک کرده به لرزش افتاده است.

همان‌طور که خوابیده‌ای پتو را با پا از روی ساق پاهایش بالا می‌کشی و خودت و او را زیر پتو مخفی می‌کنی. بدنش گرم می‌شود و اندکی می‌غلطد. تازه متوجه عضوی می‌شوی که کوچک شده و به آرامی ‌بیرون می‌لغزد و میان دو ران آرام می‌گیرد. به غاری فکر می‌کنی که به جایی ختم نمی‌شود. به ملاتی فکر می‌کنی که ترکیبی از قیر است و ستون‌های بلند تخت جمشید را به سقف متصل کرده است. سقفی که وجود ندارد و ستون‌های تراش‌خورده از سنگ که همچنان در معرض تماشا هستند. چشمان خیره، دهان گشوده... و با صدای خرناسه‌ی آرام دهان زن حس می‌کنی که ذهن تو از ستون‌های تخت جمشید به مسجد جامع اصفهان باز می‌گردد. به طاقی‌ها و آجرچینی‌های سقف، به صحن باز مسجد که پیرمردی تنها قبل از صلات ظهر در آن گام می‌زند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_153.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_153.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">برنامه رادیویی خاک</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 06 Dec 2010 15:00:21 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«آهای فرزاد»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>آناهیتا حسینی، متولد ۱۳۶۴از دانشگاه تهران لیسانس حقوق دارد و نیز در همین دانشگاه مطالعات روسیه خوانده است.او در ایران از فعالان دانشجویی بوده آناهیتا حسینی که اکنون ساکن سوئد است به ما می‌گوید: به‌تازگی به داستان‌نویسی روی آورده، چند داستان کوتاه نوشته و یک داستان بلند را هم در دست نوشتن دارد.

آناهیتا حسینی در «آهای فرزاد!» با قلمی عاطفی نوعی ذهنیت دربند را به نمایش می‌گذارد.

[[photow01]]

این ذهن زنده و حساس از گویه‌ها و واگویه‌هایش، از غروری که شکسته نشده و از دلنگرانی‌ها و غصه‌هایش برای مخاطب دربندی که دیگر نیست سخن می‌گوید. مثل این است که داستان سراسر با یک بغض طولانی روایت می‌شود.تنها مخاطب او و کسی که دنیای ذهنی و عاطفی راوی را در دشوارترین شرایط حفظ کرده است فرزاد نام دارد. بی‌جهت نیست که آناهیتا حسینی این داستان را به فرزاد کمانگر، معلم کرد مبارزی که به اعدام محکوم شد تقدیم کرده است.</small></strong>

دریغا، شیر آهن کوه مردا ... برای خاطرهی فرزاد کمانگر.<br>«آهای فرزاد... بیدار شو فرزاد... صبح شده فرزاد، بلند شو ... چای گرفتم فرزاد...»

غلط کردم فرزاد، بیدار شو، چاییت را گرفتم، داغ داغ است، همین الان گرفتمش، تا صدای چرخ صبحانه را شنیدم پریدم، در زدم، خیلی در زدم، نگهبان آخرش مجبور شد بیاید در را باز کند، گفتم چایمان را میخواهم، گفت که هنوز نوبت سلولت نشده، گفتم تا برسد به اینجا ولرم میشود، فرزاد چای داغ دوست دارد، داغِ داغ، گفت که هنوز نوبتتان نشده، هلش دادم، پرتم کرد توی سلول، زد، بدجور زد، ببین، ببین، اینجا، همینجا، پایین لبم پاره شده فرزاد، خونش شور است، شورِ شور، اما اشکالی ندارد، آخرش چاییت را گرفتم، خیلی در زدم، خودم را کوبیدم به در، گفتم برای خودم که نیست، برای فرزاد میخواهم، برای فرزاد، فرزاد چایی داغ دوست دارد، داغِ داغ، بلند شو دیگر فرزاد، میدانم که بیداری، فقط خودت را به خواب میزنی، صبحانه کره و مربا دادهاند، مگر مربا دوست نداشتی؟ مربای هویج است، مربای من هم مال تو، فرزاد دیشب قبل از اینکه بخوابم، از پیش دکتر که برگشته بودم، به خودم قول دادم از این به بعد صبحها موقع هواخوری کنار دیوار ننشینم، باور کن می آیم پا به پایت می دوم، می خندی؟

الان که این تو گیر افتاده ایم، وقتی برگشتیم توی بند به ات می گویم، یک دقیقه هم نمی ایستم، تمام مدت می دوم، درست مثل خودت، قرص ها را گذاشتم زیر زبانم فرزاد، هم دیشب، هم امروز صبح، اما دور نیانداختمشان ها، پا شو، پا شو نشانت بدهم، گذاشتمشان بالای دریچه ی تهویه، پنج تاست، یکی صورتی، چهار تا سفید، همان دکتر مُنگله بود، همان که دور گردنش آتل میبندد و چشمهایش زده بیرون، همان که هیچوقت پلک نمیزند، گوشَت با من است فرزاد؟

لیوان پلاستیکی چای را زمین میگذارد، بلند میشود، تهویهی سلول بالای سرش است، نگاهی به طرف دریچه‌ی سلول میاندازد، دستش را دراز میکند و نایلونی را که توی ورودی تهویه چپاندهاند بیرون میکشد، دستش را میکشد توی محفظهی فلزی و چند تا قرص بیرون میآورد، دستش با قرصها را به طرف پتوی خاکستری گوشهی سلول دراز میکند:

«ببین»

می‌نشیند کنار پتو روی زمین، پتوی قهوه‌ای که، هشت‌تا، به دیواره‌ی سلول تکیه دارد را مرتب
 می‌کند و رویش دست می‌کشد، خیسی چشم‌های قهوه‌ای سیرش خیسی اشک نیست، دراز می‌کشد کنار پتو و دستش را می‌گذارد روی بالش، یعنی روی همان پتوی قهوه‌ای هشت‌تا شده، انگشت می‌کشد پایین لبش، لایه‌ی روییِ خون نیمه‌لخته شده می‌شکافد، خون را می‌مالد روی یقه‌ی پیراهنش، درست روی رد خونِ قبل‌تر خشک شده.

فرزاد، چایی‌ت سرد شد فرزاد، اما اگر تو خواستی دوباره هر طوری شده ازشان می‌گیرم، چای که چیزی نیست، تو جان بخواه، به‌شان گفتم، به همه‌شان، گفتم که دیگر من نیستم، گفتم: از این به بعد حرف حرف فرزاده... گفتم من از این به بعد دیگر غلط بکنم... باور نمی‌کنی فرزاد؟ بپرس! از هر کس که دوست داری بپرس! از ممد، از شوان، از امیر اصلن از خود ناکسِ محمدی بپرس!

دیشب بردندم مثلثی فرزاد، صادقی خودش نبود، نگهبان شب، محمدی جاکش بود. خودت که خوب می‌شناسیش؛ همان که آمد عروسک‌هایی را که برای پریا و زهرا درست کرده بودی شکست، همان‌هایی که با خمیر نان درست کرده بودی ... من غلط کردم فرزاد .... گفتم باید ببریدم پیش فرزاد، خندید، گفت: هنوز نوبتت نشده! نوبت همتون می‌شه زیاد عجله نکن!

گفتم همین الان ببریدم پیش فرزاد! همین الان! داد زدم، خیلی داد زدم، امیر گریه می‌کرد، نه اینکه فکر کنی توی تخت سرش را کرده بود زیر پتو و هق هق می‌کرد ها! نه! بلند بلند جلوی همه های های زده بود زیر گریه، من را هم بغل کرد تازه، می‌خواست ببردم توی اتاق، گریه می‌کرد و التماس می‌کرد به من، به‌اش گفتم: 
-	خجالت بکش اینطوری که تو عر می‌زنی از فردا تو این بند کسی به حرفت شیشکی هم نمی‌بنده!

وقتی داشتند کشان کشان می‌بردندم زیر هشت هم همراهم آمد، خودش هم کتک خورد، نه به قاعده‌ی من، اما خورد، خورد و آخ هم نگفت! شوان و حاتم هم آمدند. در همه‌ی اتاق‌ها را بستند، قفل کردند ...همه‌ نرده‌ها را تکان تکان می‌دادند ... همه‌ی تنم می لرزید ... همینطور می‌لرزید ... اما نه اینکه فکر کنی همینطور وایستادم و مثل امیر های های گریه کردم و کتک خوردم ها! نه! محمدی را زدم، با کف‌گرگی زدم توی صورتش، ها ها ها، خیلی بد زدمش ها! خیلی بد زدم!

گفتم :اگه جراتشو دارین فرزادو برنگردونین تو این بند تا همتونو همین‌جا آتیش بزنم!

زدندم، خیلی زدندم، بعد هم بردندم به مثلثی گفتم که به‌‌ت ... چایی‌ت سرد شد ها! سردِ سرد... بلند نمی‌شوی فرزاد؟

بلند می شود دوباره، و طول سلول را قدم می زند، می رود و می آید، هشت قدم میرود و هشت قدم برمیگردد، میایستد، انگشت اشاره‌اش را قلاب می‌کند که در بزند اما پشیمان می‌شود و دستش را پایین می‌آورد. بر‌می‌گردد، بالای سر پتو خم می‌شود و گوشه‌اش را بالا می‌زند و دوباره می‌نشیند کنارش روی زمین ...

مثل اینکه خیال نداری بلند شوی ها! تو که اینطور نبودی فرزاد! خوش‌خواب شده‌ای ها! چایی‌ت هم که سرد شد.  چای بعدی رفت تا بعد از ظهرها! تازه اگر شانس بیاوریم! بلند شو دیگر!

فرزاد، آهای فرزاد ... بلند شو فرزاد، از دست من شاکی‌ای؟ اشکال نداره ... تو بلند شو اصلن نمی‌خواد با من حرف بزنی ... تو فقط بلند شو ... غلط کردم فرزاد، بیدار شو!

من می ترسم فرزاد، فرزاد بلند شو ... فرزاد باور کن عروسک‌ها را من نگفتم ... من نگفتم فرزاد ... اصلن من خودم هم کمک کردم، نکردم فرزاد؟ مگر من خودم به ات کمک نکردم؟ چرا فکر می‌کنی من گفتم؟ من خودم دوستشان داشتم، پریا و زهرا را می‌گویم، یادت می‌آید توی اتاق ملاقات وقتی روی دستهایشان راه می‌رفتند برایشان دست زدم؟ چرا یادت نمی‌آید؟ دوشنبه بود دیگر ... یادت آمد؟ همان روزی که ... اصلن بی‌خیال ... می‌گویم من نگفتم دیگر .... امیر هم شاهد است ... وقتی عروسک‌ها را آن محمدی آشغال شکاند به امیر گفتم به‌خدا من نبودم، به‌ام گفت:

 تو زر نزن آشغال.

 اما من  نبودم ... خود صادقی هم می‌داند ... حالا می‌خواهی دوباره ازشان چایی بگیرم؟ می گیرم ها! من که دیگر از اینها نمی ترسم ... از اولش هم نمی‌ترسیدم ها! اما الان دیگر اصلن نمی‌ترسم ... پاشو دیگر فرزاد....

خودش را می‌اندازد روی پتو و هق هق‌اش را رها می‌کند توی فضای چند متری سلول، وقتی هق هق‌ها امانش می‌دهند مدام تکرار می‌کند:

غلط کردم فرزاد ... به خدا من نبودم ... غلط کردم ... به‌خدا من نگفتم .... بیدار شو فرزاد ....

فرزاد بیدار شو، من خودم همین امروز عین همان عروسک‌ها را درست می کنم، بلدم! به‌خدا خوب بلدم ها! حالا می‌بینی، بگذار برای نهار هم نان بردارم، الان کم است، خودم درست می‌کنم، اصلن به جای دو تا چهار تا درست می کنم ... فکر نکنی بلد نیستم ها! نه! توی چوب‌بری که کار می کردم بعد کار با اینکه خسته و مرده بودیم همه اما من خیلی وقت‌ها بیشتر می‌ماندم و از اضافی چوب‌ها برای حدیث یک چیزی درست می‌کردم، یک بار برایش یک جعبه‌ی دردار درست کردم که جای قفل هم داشت، اصلن دفعه‌ی بعد که آمد ملاقات از خودش بپرس ... برای زهرا و پریا هم درست می‌کنم اصلن، حالا وایستا خودت می بینی .... می‌خواهی یکی هم برای تو درست کنم؟ بدهی به مادرت؟ خیلی خوشحال می‌شود ها! اصلن بگو خودت درست کردی، وایستا! وایستا برگردیم تو بند .... دیشب تو مثلثی دو تا آمپول به‌ام زدند ... اما قرص‌ها را نخوردم ها... به‌ات که نشان دادم، دکتر مُنگله بود همان که گردنش را آتل می‌بندد و چشم‌هایش وق‌زده بیرون ... به‌اش گفتم:

اون دست گه‌سگتو به من نزن آمپول‌چی ...

 محمدی همان‌جا دوباره زدم، اگه آمپول نخورده بودم نشانش می‌دادم ... حالا وایستا برگردیم توی بند ... به حدیث می‌گویم برود سر کار، اصلن دیگر این پول جان کندن را نخواستم با همان  شهرداری بند خرج خودم را در می‌آورم، حدیث هم برود سر همان کار کارخانه؟ نه؟ داداش‌هایش هم غلط کرده‌اند بخواهند پاپی بشوند ... مگر چقدر دیگر مانده است؟ خودم می‌روم بیرون دیگر نمی‌گذارم دست به سیاه و سفید بزند، تو چه می‌گویی؟ هان فرزاد؟ همان سر کار کارخانه برود خوب است دیگر؟ تو خودت می گفتی .... فرزاد بلند شو برایم شعر بخوان، هر چی دوست داشتی بخوان، اصلن کردی بخوان، از همان‌هایی که برای شوان می‌خوانی ... من شعر خیلی دوست دارم ها... یعنی از این به بعد خیلی دوست دارم ... صادقی روز اول که آمدم توی بند فرستاد سراغم ... امیر می داند... از اول که خودم نرفتم ... اصلن من نمی‌خواهم عفو بخورم ... مگر چقدرش مانده؟ فرزاد ... فرزاد تو سردت نیست؟ من لرز کرده‌ام ... می‌دانم هوا سرد نیست ها! اما من سردم است .... می‌لرزم ... ببین ... خیلی سردم است ... فرزاد آن روز یادت هست؟ همان روز که پای تلفن وایستاده بودی ... به‌ام گفتی: لازم نیست زیاد زحمت بکشی خودش شنود داره ...

 یادت می آید نه؟ امیر از همان موقع باهام چپ افتاد ... صبحانه کره و مربا داریم، فرزاد برایم از شاگردهایت نمی‌خواهی تعریف کنی؟ از آن روزی که توی مدرسه دوتاشان همدیگر را زده بودند و تو رفته بودی ... این‌ها را شوان به من گفت ها ... باور کن شوان گفت ... همان روز اولی بود که آمده بودم توی بند، تو را که من نمی‌شناختم اصلن ... اما اگر برایم از شاگردهایت تعریف کنی من هم برایت از حدیث تعریف می کنم ... حتی از روزی که از داداش‌هایش کتک خوردم ... خیلی بد می‌زدند، ببین زیر چشمم باد کرده، ببین ... به‌خاطر تو فرزاد به خاطر تو و حدیث ... به حدیث می‌گویم برود کردستان اصلن، برود پیش مادرت، هان برود؟ حدیث همه کاری بلد است ها، مواظبتِ مادرت را می کند .... اگر تو بخواهی ... فرزاد، آهای فرزاد ... یادت می‌آید، آن روز که توی حمام نگذاشتی امیر بزندم؟ یادت می‌آید؟ به‌ام گفت: آنتن اضافی اینجا نمی‌خوایم ما ... بعد کوبیدم تو دیوار ... تو آومدی جلو، یادت می‌آید فرزاد؟ 

فرزاد غلط کردم، فرزاد اصلن می‌روم به یک بند دیگر ... این صادقی عوضی را می‌کشم ... خوب شد؟ می‌روم توی بند قتلی‌ها ... اصلاً ...من آدم‌فروش نیستم فرزاد، آدم‌فروش نیستم من، نیستم ... نیستم ... باور نمی‌کنی؟ پس بلند شو ... بلند شو تا بگویم ...  فرزاد ... دیروز چرا رفتی؟ چرا امیر بعدش گفت فرزاد دیگر برنمی‌گردد؟ بلند شو ... پا شو به‌اش بگو که بی‌خود گفته ... چرا به‌ام گفت: خودتو نزن به موش مردگی، خودت خوب می‌دونی؟ چرا؟ هان؟ چرا؟ پاشو به نگهبان بگو بیاید در را باز کند، حرف تو را می‌خواند ...  برویم به امیر بگویم:  ببین، اینم فرزاد، دیدی برگشت؟ 

دیشب تا صبح می لرزیدم فرزاد، همین دو تا پتو را می‌بینی؟ انداخته بودمشان روی تو، تو تخت خوابیدی بودی ... بیدارت نکردم ... تا صبح همینطور لرزیدم ... فکر نکنی منت می‌گذارم ها! نه! خاطرت انقدر برایم عزیز است که این کارها کار نیست ... تو جان بخواه ... دیشب خواب حدیث را دیدم همان روسری را سرش کرده بود، خودم برایش خریده بودم، نه اینکه فکر کنی از این دست فروش‌های کنار خیابان خریده بودم ها! نه! پنج هزار تا بالایش پول داده بودم، از توی بوتیک خریدم برایش، همان‌که روزهای ملاقات سرش می‌کند، همان‌که رشته رشته‌های آبی دارد ... من دوست داشتم سبزش را برایش بخرم ... به دلش نبود ... گفتم هرکدام را که خودت می‌پسندی بردار ... بعد به‌ام گفت: دیدی خوب شد سبزش را نخریدم، آنوقت الان که می‌آمدم پیش تو دیگر نمی‌توانستم  سرش کنم! 

فرزاد به خدا حدیث مادر تو را خیلی دوست دارد، خواهرهایت را هم همینطور ... باور کن فقط یک کم خجالتی‌ست، همیشه همینطوری‌ست ... به‌اش می‌گویم اما، که خجالت را کنار بگذارد و دفعه‌ی بعد ... راستی کجا بودم؟ آهان آره ... حدیث همان روسری سرش بود و آمده توی بند ... فقط من بودم و خودش، حدیث روسری‌اش را پیچید دور گردنش، واایستاده بود درست کنار در حمام، روسری‌اش همینطور پیچیده می‌شد دور گردنش، حدیث می‌خندید، می‌گفت: قلقلکم می‌آد، من داد زدم، گفتم نه حدیث، نکن حدیث، خفه می‌شی، به مولا خفه می‌شی، حدیث دست‌هایش را آورد بالا،  گفت من کاری نمی‌کنم، همینطور می خندید و بنفش می‌شد، می‌خندید و ... اما همه‌اش فقط خواب بود مگر نه فرزاد؟ راستی چرا دیروز که رفتی بیدارم نکردی؟ چرا هیچ کس بیدارم نکرد؟ بیدار شو فرزاد، ببین ... می‌دانم که بیداری، فقط خودت را به خواب می‌زنی ....

بلند می‌شود، دریچه‌ی روی در را هل می‌دهد، بسته است، داد می‌زند: آهای، آهای نگهبان ساعت چنده؟
جوابی نمی‌شنود، در می‌زند، اول با تقه‌ی انگشت و بعد با مشت، نفس نفس می‌زند و هق هق می‌کند، خودش را می‌کوبد به در سلول ... می‌کوبد ... می‌کوبد ... و عربده می‌کشد: ساعت! ساعت چنده؟ ساعت!
از نفس که می‌افتد می نشیند روی زمین، پتو را بالا می‌زند و می خزد زیرش.

فرزاد، آهای فرزاد، بلند شو ببین ... دارم می لرزم ... ببین ... ببین ... لبم جر خورده، ببین ... می‌دانم که هستی فرزاد، فقط خودت را به نبودن می‌زنی ...]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_152.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_152.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">بخشی از کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 05 Dec 2010 15:30:11 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بوسه بر دستانِ دون کورلئونه</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>برای خیاطی که با کلماتش برایم جامه‌ای دوخته آراسته و فاخر؛ جامه‌ای از جنس شور و شوریدگی.</small></strong>

آنقدر درباره‌ی پدرخوانده‌ی کاپولا گفته‌اند و نوشته‌اند که جسارتِ بسیاری می‌خواهد پس از گذشتِ ۳۷ سال، باز هم برویم سراغِ این فیلم. اما می‌گذرند ابرها و در خاطرِ ما انسان‌های همیشه در خسران نمی‌مانند؛ حتا آن‌هایی که سخاوتمندانه بر ما باریده‌اند. آه....گفتنی‌های نه چندان کم را درباره‌ی این فیلم گفته‌اند، اما بیایید به اتفاقِ هم، بوسه‌ای دیگر بزنیم بر دستانِ این مردِ سیسیلیِ هیولاصفت.
 
<strong>دریچه</strong>

درِ خانه را می‌زنند. زن در را می‌گشاید و با شوهرش مواجه می‌شود که سراسیمه و مضطرب، با عرقی بر پیشانی، واردِ خانه می‌شود و می‌رود گوشه‌ای دراز می‌کشد و از زنش می‌خواهد که رویش را بپوشاند. دست و پا و دلِ این مرد می‌لرزند، رعشه‌ای افتاده به جانش، زیرا او فرشته‌ی خدا را دیده؛ جبرئیل را. همه‌ی ما داستان بعثت را به خوبی می‌دانیم؛ داستانِ مردِ بی‌سوادی را که آخرین پیامبرِ خداست. این پیامبر سرنوشتِ دنیا و آدم‌ها را تغییر داد؛ تنها با کتابی که از آن با نامِ معجزه‌اش یاد می‌برند؛ کتابِ آسمانی‌ای که به دستِ انسان نوشته شد. بگذارید برگردم عقب‌تر و سؤالی بپرسم. این مرد هر سال، به مدت یک‌ ماه، به اعتکاف می‌رفت و در همین اعتکاف بود که با بشارتِ فرشته‌ی خدا روبرو شد و پس از آن بازگشت به خانه‌اش و....ولی چرا آخرین پیامبرِ خدا در کوه....بهتر: در دلِ کوه، به پیامبری برگزیده شد؟ و باز چرا نخستین آیاتی که به او نازل شدند، آیاتِ ۱ تا ۵ سوره‌ی علق‌اند!؟ حالا که صحبت به اینجا رسید، بگذارید ترجمه‌ی این آیات را با هم بخوانیم :

[[photow01]]

بخوان به نامِ پرودگارِ خویش که آفرید. آفرید انسان را از خون بسته. بخوان و پروردگارِ تو است مهتر. آنکه بیاموخت با قلم. آموخت به انسان آنچه را نمی‌دانست.

انگار باز سؤالاتِ دیگری پیش می‌آیند : چرا سخن از آفرینشِ انسان است؟ آفرینش انسان از خون بسته؟ بزرگی پروردگار؟ آموختنِ.....سوالات بسیارـاند و پاسخ‌ها نیز. هر کدام از شما هم پاسخی متفاوت به این سؤالات خواهید دادید. این هم از پاسخِ من که در همین لحظه نوشته می‌شود : اسلام وارد ایران شد و آخرین پادشاه ساسانی را از تخت به زیر کشید. ( اسلام یا اعرابِ درنده!؟ ) تا اندلس رفت. ( پربیراه نیست اگر بگوییم باعث و بانی به وجود آمدن رنسانس شد و رنسانس را هم که.... ) به تعبیری قرآن راه و رسمِ زندگی را به انسان‌ها آموخت؛ راه و رسمِ اندیشه و اندیشیدن را. و تمامِ این‌ها درونِ زهدانِ کوهی متولد شدند که محمد، پسر عبدالله، در آنجا به پیامبری رسید. با این مقدمه می‌رویم سراغِ نگاهی به «پدرخوانده‌ی ۱».
 
<strong>اگر حقیقت زن باشد ـ چه خواهد شد؟</strong>

فیلمِ پدرخوانده با تاریکی شروع می‌شود.... ببخشید، با نوعِ خاصی از نورپردازی که فضایی رازگونه به این لحظات می‌دهد. مردی را می‌بینیم که با تضرع از آنچه بر دخترش رفته سخن می‌گوید و دستش را به سوی دون کورلئونه دراز کرده و از او می‌خواهد که یاری‌اش دهد، که مجرمان را به سزایِ اعمال‌شان برساند، که...اما، اما این مرد، پیش از این، مردِ سیسیلی را نادیده گرفته و در روزِ عروسیِ دخترش آمده تا خواسته‌اش را بگوید زیرا سنت‌های سیسیلی را به خوبی می‌شناسد. دون کورلئونه اما مغرور و عبوس و بی‌حوصله، نادیده گرفته‌شدنش را به گوشِ او می‌زند. ناگهان غولی که به هرکاری تواناست، که از پلیس نیرویِ بیشتری دارد، که به هر کس پیشنهادی می‌دهد که نتواند رد کند، مقابل‌مان سربرمی‌آورد؛ هیولایی به نامِ مافیا را می‌بینیم.

[[photow02]]

بیایید دفترِ کارِ کورلئونه را زهدانی بفرضیم ( آن نورپردازی و آرام‌آرام روشن‌شدن‌اش که خاطرتان هست؟ ) که تمامِ تصمیماتِ در آن گرفته می‌شوند( این صحنه‌های نخستین آبستنِ حوادثِ بسیاری‌ست ). خواسته‌های کسانی که نزدِ کورلئونه می‌آیند و نقاب از چهره برداشته‌اند، ( کودک شده‌اند ) ( نمونه‌اش : جانی فونتین ) در همین دفتر متولد می‌شوند. بیرون اما، دنیای دیگری‌ست. آدم‌ها در آن می‌رقصند و می‌خندند و لطیفه می‌گویند و آواز می‌خوانند. هرگاه کورلئونه پایش را می‌گذارد بیرون، می‌خندد و در شادیِ دیگران شریک می‌شود، اما زمانی که باید به اتاقِ کارش بازگردد، اخم به چهره می‌آورد. ( می‌گویند انسان در لحظه‌‌ی تولد دردِ بسیاری کشید تا از محیطی که در آن بالیده جدا شود و دلیلِ ترس از مرگ ( این اتفاق زشت و نفرت‌انگیز که زشت‌تر از آن نیست ) را هم یادآوری آن درد می‌دانند.

می‌توان درباره‌ی این زهدان بیشتر نوشت، برای مثال : دگردیسی مایکل با تکیه زدن بر صندلی پدر و تبدیل شدن به جنایتکاری مخوف ( بازگشت به دورانِ کودکی و دیگرگونه بزرگ شدن ) و........( بد نیست یک بار دیگر بروید سراغِ فیلم و فیلم را از زاویه‌ای دیگر ببینید. )
 
<strong>بوسه بر دستانِ دون کورلئونه</strong>

[[photow03]]

فردریش نیچه، فیلسوفی که پتک را همچون مضرابی به کار می‌گرفت، حتماً معرفِ حضورتان هست. این قلندر اندیشه و قلم که فلسفه‌ی پیش از خودش را با زبانی بسیار فشرده، اما چالاک و سرزنده، گذاشت زیر پتک، درباره‌ی سبکش چنین می‌نویسد «بلندپروازیِ من آن است که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می‌گوید ـ که کسی در یک کتاب هم نمی‌گوید....»

با شنیدن واژه‌ی مافیا چه چیزی به ذهن‌مان می‌رسد؟ دست‌هایی نامرئی که همه‌جا حضور دارند؟ دست‌هایی که دیگران را همچون یک عروسکِ خیمه‌شب‌بازی به بازی می‌گیرند؟ دست‌هایی که...حرکاتِ دستِ دون کورلئونه را دیده‌اید؟ این مرد با یک حرکتِ ساده‌ی دستانش یک دنیا حرف برای گفتن دارد. یک حرکتش بی‌حوصلگی را نشان می‌دهد و دیگری عصبانیت‌اش را. عجیب نیست!؟ حرکاتِ دستِ این مرد با جمله‌ی فیلسوفِ مشهور و مغرور مو نمی‌زنند، از یک تبار و یک ریشه‌اند. انگار دون کورلئونه شاگردِ خوبی‌ست که جمله‌ی استادش را به خوبی فراگرفته و به نمایش می‌گذارد.

به کمکِ :

قرآن<br>«فراسوی نیک و بد»، فردریش نیچه، ترجمه‌ی داریوشِ آشوری.<br>«غروبِ بت‌ها»، فردریش نیچه، داریوشِ آشوری.<br>[و کمک‌های همیشگیِ متن‌های<a href="http://fil6919.free.fr/"> فیل در تاریکی</a>]


<strong>تریلر پدرخوانده</strong>


<object width="285" height="200"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/bf16Vc3iZjE?fs=1&amp;hl=fr_FR"></param><param name="allowFullScreen" value="true"></param><param name="allowscriptaccess" value="always"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/bf16Vc3iZjE?fs=1&amp;hl=fr_FR" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="285" height="200"></embed></object>

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_150.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_150.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 04 Dec 2010 13:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شادی من، مردنم را کافی‌ست</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>شادی من، ای آقا،<br>مردنم را کافی‌ست،<br>وقتی می‌بینم زیبا هستم، زیبا،<br>وقتی می‌بینم این‌هم<br>خیالبافی‌ست

بیژن الهی

وقتی نام بیژن الهی را می‌شنویم، به شعر سکوت و به جریانی در شعر فارسی که به موج نو شهرت دارد و همچنین به شعر حجم فکر می‌کنیم. بیش از همه‌ی اینها اما بیژن الهی شاعر سکوت بود؛ شاعری دست‌نیافتنی که در سکوت زندگی کرد و در سکوت درگذشت.
</small></strong>

جلال سرفراز، شاعر نام‌آشنای ایرانی که در برلین، پایتخت آلمان زندگی می‌کند، در این‌باره می‌نویسد: « مرگ بیژن الهی را می‌توان مرگ در سکوت نام داد.اما سکوت به معنای خاموشی نیست. صدای بیژن، با آن وسواس دور و دیر، هرگز به خاموشی نگرایید. فقط معدودی از شعر دوستان این صدا را می شنیدند، همان‌ها که شعر را به معنای شعر پی می‌گرفتند. و می‌گیرند، و از آن استفاده ابزاری نکردند و نمی‌کنند. با چنین شعری همان رفتاری می‌کنند که با ادبیات عرفانی.» (بی بی سی فارسی)

از شاعری که بیش از سه دهه در سکوت زندگی کرده است، طبعاً اطلاعات زیادی در دست نیست. روایت است که بیژن الهی در دبیرستان البرز درس خواند. می‌گویند او عاشق نقاشی بود، اما خانواده‌اش بیشتر خوش داشتند که او طبیب شود. برای همین الهی در امتحانات سال چهارم دبیرستان ورقه امتحانی را سفید داد و آن سال در امتحانات رد شد. او بر خانواده‌اش شورش کرد و به گفته‌ی بهرام اردبیلی، از دوستان او تحت فشار مالی قرار گرفت، چنان‌که حتی سیگار روزانه‌اش هم جیره‌بندی شده بود. در همان سال‌ها شعری در نشریه «جنگ طرفه» منتشر کرد و شعر او مورد توجه قرار گرفت و با بهمن فرسی، نویسنده و شاعر و نمایش‌نامه‌نویس که سال‌هاست در لندن زندگی می‌کند و با فریدون رهنما آشنا شد و در اثر تشویق آنها از نقاشی فاصله گرفت و زندگی‌اش در مسیر شعر افتاد. الهی در آن زمان که شعر فارسی تحت نفوذ چارپاره‌سرایان به رهبری نادر نادرپور بود، کلمات تازه به شعر فارسی وارد کرد.

آیدین آغداشلو درباره‌ی بیژن الهی و وسواس و دقت او در شاعری می‌نویسد:« بیژن الهی سال‌هایی را بر سرِ سطری می گذراند، و همچنان قانع نمی‌شد.»

هنگامی که شعر حجم شکل گرفت، بیژن الهی نیز از امضاکنندگان بیانیه‌ی شعر حجم بود. او درباره‌ی شعر حجم نوشت: «شعر تعقیب حقیقت است از بیراهه که این مذهب رابطه‌هاست. اما با شناخت راه و رابطه است که بیراهه را می‌شناسی.»

آیدین آغداشلو در این‌باره می‌گوید: «چنین دیدگاهی بیانگر این بود که [الهی] راه و رابطه را می‌شناخت، و بی‌گدار به آب نمی‌زد. او نپذیرفتن هیچ قراردادی را قراردادی در شعر می‌دانست و آن را حرکتی «عرفانی» می‌نامید.»
بیژن الهی در شماره‌ی چهارم نشریه‌ی «بررسی کتاب» که در سال ۱۳۵۰ به کوشش مجید روشنگر منتشر می‌شد، نوشت: « قراردادی را پذیرفتن در نپذیرفتن هیچ قراردادی یک حرکت عرفانی‌ست. در حقیقت فضای حجم، یک فضای عرفانی‌ست. این حرکت یک حرکت ایرانی‌ست. همان‌طور که عرفانیت ایرانی است. حرکت ما عرفانی در شعر است. ما در شعر عرفان می‌کنیم.»

[[photow01]]

شقاقلوس، سروده‌ی بیژن الهی را با هم می‌خوانیم:

۱

شرم در نور است و اين، پايان هر سخنی ست،<br>همسرم!<br>مرد تو را به نور سپرده‌ام که تنی سخت شسته داشت،<br>و بيا، ميانِ بيابان، پیِ انگشترِ مفقود بگرد<br>که حال، باد در آن سوت می زند.<br>انگشتر<br>ازدواج، ميان بيابانی دراز، دراز؛ و ديگر هيچ نه، هيچ نه<br>مگر مثلثِ کهنه ی کوچکی، مثلثی از زاغان<br>افتاده<br>بر کفِ يک سنگر<br>و به اين سپيده که عقرب ـ خواهر بی نياز من ـ بخت را کف‌آلود حس کرده است،<br>هوا، در نی می‌پيچد و در گردنه‌های کوه.

۲

خانه‌ها خواهد ريخت.<br>اين گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گريزانند،<br>در ساق‌های لاغر ما، رقص را چه خوب پيش بينی کرده‌اند!<br>نخِ بادبادکی که فرازِ ويرانه‌ها، به پرواز خود ادامه می‌دهد،<br>در مشتِ کودکی زيبا خواهد بود، کودکی مرده.<br>اکنون، پيش از باران، خاکی خشکيده شناخته می‌شود که در او
گياهان، همگی نامگذاری شده‌اند.<br>و سکوت، اين مکث ميانِ هر دو چکه، که از سقف غار می‌چکد،<br>احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگت<br>لحظه‌ای می‌گذرد،<br>احترامی‌ست، به رقص.<br>در مکث، در ميان دو چکه‌ی آخرين، يکباره شاخک همه‌ی حشرات<br>از ترس برق می‌زند.<br>آب می‌نوشم و جرعه‌ای به سقف می‌پاشم.

۳

دورتر، سخت دورتر، يک فلسِ من به زيرِ صليب افتاده‌ست.<br>آيا روز است؟<br>از گرمای زياد، نقاب‌هامان را برمی‌داريم. می‌رويم<br>به دور، به آنجا.<br>زيرِ صليب، تخم مرغی نصف می‌کنيم و به‌هم می‌زنيم: به سلامتی!<br>و مرگ، دره را، نفس زنان، نقره‌ای می‌سازد.<br>دورتر، صفحه‌ی موسيقی، زيرِ صد ناخن مه گرفته‌ی زيبا می‌چرخد،<br>و صدا، همان صداست:<br>آيا روز است؟

۴

من چاهی را تعليم کرده‌ام که به آبی نمی‌رسد،<br>ولی چه تاريکی‌ی زيبائی! از آنسو، تاريکی‌ی زيرِ خاک، چاهی زده ست که به چهره‌ی من می‌رسد؛<br>من آبم، آب! و سيه چردگانِ معذب، پيش از نماز، مرا می‌جويند<br>نگاهی به آسمان، مجهزم می‌سازد که سکوت کنم<br>و از ميانِ حنجره‌های گسيخته، سلاحی به رنگِ آی بجويم.<br>آن لحظه که آب، به رنگِ خود پرخاش می‌کند، من آنم، آن لحظه‌ام.<br>و رنگِ آب، هرچه<br>بيشتر در آب غرق می‌شود،<br>زنده‌تر می‌شود: آبی‌تر!

۵

ناشناس از ميانِ انبوهی می‌گذرم؛ هر گياه اما، از کشيده شدن بر من<br>نام می گيرد.
چشم بسته ام، و نامِ گياهان، تاريک است.<br>ديگر هيچ کجا، هيچ کجا<br>مرا به نامی، به کلمه‌ای، صدا نکن؛ که حال، تمامِ زبان، در نامِ يک گياه، آسوده ست.<br>سخت‌تر از گياه، لمسم کن؛ دستانِ تو را نثارِ تو می‌کنم<br>تنگ‌تر از گياه، در آغوشم کش؛ بدنت را به تو ارزانی می‌دارم.<br>و زمانی که آسياب‌ها، در نور به گشت آيد،<br>تو دست‌هايت را خواهی بست، مشت خواهی، گره خواهی کرد<br>و اين گره را، مانند هديه‌ای<br>حفظ خواهی کرد.

۶

اکنون چه آشکار، سيمای تو را زجر می‌دهد<br>گل آفتاب گردان ـ تا اميدی باشد!

پس که لطف می‌کند؟ کی پوستِ سيمای تو را، به بوسه، می‌درد<br>تا نور، فرو ريزد و
آهسته، شکر شود؟<br>من! من که بوسه‌ام، ترسناک‌تر از يک امضاست.<br>هوای روشن را تأييد می‌کنم، و قيام را، از روی صندلی<br>به خاطر بدرود.<br>موجی سفيد، با نقاب‌ها و بنفشه‌ها، با دل آشوبی‌ی مطبوعِ فجرها، نزديک می‌شود، نزديک.<br>هوا، ميان جناغی، شعور می‌گيرد؛ ولی صدای شکستنِ استخوان، رضايت‌بخش است.<br>بدرود! در اين لحظه‌ی کهکشانيم، باز، باز هم، بدرود!
و در اين تمامی‌ی راستی<br>که مشتی خاک، تعارفِ من کرده‌ای به جای قسم،<br>دو پای نوک‌تيزم، فرو می‌رود که نيروی شنيدن را<br>از زمين کسب کنم.<br>دو پای نوک‌تيزم!

۷

به زمينِ شسته خيره شويد<br>که فقط يک عروس، در اتاقِ مجاور، سرفه می‌کند.<br>خصال را ـ آهوانه ـ و طاقت را<br>کنارِ آب بر سفره نهاده‌اند و آب، اشارتی عظماست<br>به خراميدنی در چشم‌انداز!<br>آنجا، به دوردست، آهسته تنوره می‌کشی اما از آن فراز،<br>نظرقربانی‌ی تو به روی شهرها می‌افتد.<br>اينجا ـ در همين نزديکی ـ آرام آرام، می‌نوازم، زخمه می‌زنم؛ پنجه‌ی من، از سکوت عادل‌تر!<br>و رقص، دعايی‌ست مستجاب<br>در لحظه‌ای که زمين می‌لرزد
 
بیژن الهی سال‌هایی را در سکوت گذراند و با این‌حال اشعار شاعرانی مانند لورکا، رمبو، نابوکوف، هانری میشو را ترجمه کرد و به ایرانیان شناساند.

پرهام شهرجردی، شاعر و پژوهشگر ادبی که در پاریس زندگی می‌کند، درباره‌ی ترجمه‌های بیژن الهی می‌گوید: «بیژن الهی با «نگارش»‌ها، ترجمه‌ها، برداشت‌ها و بازنویسی‌هایش از رمبو، از میشو، از گارسیا لورکا، از هولدرلین، از الیوت و از حلاج، به زبان و خیال و دنیای متحجر پارسی زندگی‌ها بخشیده‌، راه‌ها گشوده، چشم‌ها باز کرده، و زبان‌ها آفریده. نئولوژیسم و قدرتِ ساختِ کلمات و ترکیب‌های نوین، یکی از خصوصیات کم نظیر الهی‌ست.» (رادیو زمانه، پرسه در متن)

از بیژن الهی تاکنون هیچ کتابی در شعر منتشر نشده است. می‌گویند دفتری در شعر داشت که قرار بود با نام «برگ ایام» منتشر شود، اما مانع از انتشار آن شد. بیژن الهی در تیر ماه  ۱۳۲۴ متولد شد و سه‌شنبه، نهم آذرماه درگذشت. دفتر خاک نام و خاطره‌ی او را گرامی می‌دارد. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_149.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_149.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شعر</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Dec 2010 15:00:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شارلاتانیسم فرهنگی و انسان‌های هزارقاب</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>رضا حیرانی متولد ۱۳۵۶ تهران است. او یکی از شاعران جوان سال‌های نیمه‌ی دوم سال‌های دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ در پایتخت بوده که در محافل ادبی نیز حضور داشته است. حیرانی نقد و نظرهایی را درباره‌ی شعر نو فارسی در مجلات فرهنگی و نشریات منتشر کرده. از او تا کنون دو کتاب شعر منتشر شده است که یکی از آنها در سال ۸۶ به‌شکل زیرزمینی و بدون مجوز به انتشار رسیده، مجموعه‌ی دیگری از شعرهای رضا حیرانی در انتشارات نگاه منتظر نشر است.

حیرانی جزو آن دسته از شاعران دهه‌ی ۷۰ به‌شمار می‌آید که تلاش کرده‌اند در اشعارشان شکل‌های مختلفی برای بیان کردن عواطف خود بیابند و در این‌کار از تجربه و آزمون واهمه نداشته‌اند. او در این سال‌‌ها جوایزی را نیز از آن خود کرده است؛ از جمله جایزه‌ی دوره‌ی اول شعر نیما که بررسی و داوری آن را محمد حقوقی، علی باباچاهی، شمس لنگرودی، شاهپور جورکش، حافظ موسوی، عباس صفاری، علیشاه مولوی، هوشنگ چالنگی و شمس آقاجانی بر عهده داشتند. کیان راد از سوی دفتر خاک با زضا حیرانی پیرامون شارلاتانیسم ادبی گفت و گویی کرده است که می‌خوانیم:</small></strong>

<strong>شارلاتان‌بازی که به آن شارلاتانیسم هم می‌توانیم بگوییم، امروز در کشور ما، در حوزه‌های مختلف، رفتار اجتماعی ناشناخته‌ای نیست، و چه بسا در انواع فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی روشی رایج برای کسب شهرت، قدرت و ثروت باشد. باید گفت در میان هنرمندان، پیشینه‌ی این رفتار به‌عنوان یک تاکتیک در جهت کسب شهرت به دو دهه‌ی اخیر برمی‌گردد، آنچه از شارلاتانیسم مورد نظر ما در این گفت‌وگوست را می‌توانیم به این شکل خلاصه کنیم: غلو کردن در معرفی و شرح امور، بهره‌گیری از تلاش دیگران به نفع خود بدون اشاره به منشأ تلاش، عکس جلوه دادن امور و به صورت خاص بهره بردن از تمام کیفیت‌های زندگی از ازدواج، طلاق، بیماری، تحصیل یا حتی ترک تحصیل گرفته تا محفل‌گرائی، جریان‌سازی‌های کاذب، فریب‌کاری و دروغ‌گوئی و حقیقی جلوه دادن اموری که حقیقی نیست. اکنون پس از این مقدمات، می‌خواهم بدانم شما به‌عنوان شاعر چه درکی از شارلاتانیسم دارید، و تجربه‌ی شما در طی دو دهه‌ی گذشته چگونه بوده است. البته باید یادآوری کنم که لزوماً مجبور نیستیم شارلاتانیسم را امری غیراخلاقی در نظر بگیریم، حتی اگر در ظاهر اینطور به‌نظر بیاید.</strong>

گفتید که چنین جریانی نه فقط در ادبیات بلکه در تمام جنبه‌های زندگی ما نمود پیدا کرده، پس طبیعی‌ست اگر همه‌ی ما با چنین مواردی برخورد داشته باشیم. به‌هرحال وقتی فضای سالم برای معرفی، پیشرفت و قد کشیدن وجود نداشته باشد، همه نمی‌توانند منتظر رسیدن زمان مناسب برای آن فضای آرمانی بمانند. به‌همین خاطر هر کس از طریقی سعی می‌کند راه پیشرفت خودش را باز کند و در چنین مسیری طبیعی‌ست گاهی به رفتاری تن بدهیم که شمه‌ای از شارلاتانیسم را در خود داشته باشد.

در مورد ادبیات به اعتقاد من نگرانی زمانی رخ می‌دهد که این رفتار تبدیل به عادتی روزانه برای برخی از دوستان شود، وگرنه خصلت ادبیات این است که زمان داور آن است و کسی به صرف شارلاتان‌بازی نمی‌تواند تا انتها روی موج سوار باشد. با این‌حال واقعیت این است که دیده‌ایم این به بالاتر رسیدن بهانه‌ای شده برای آن دست از اهالی ادبیات که با چنین مکانیزمی در حذف دیگران تلاش بکنند.

مکانیزم مشخصی هم که ندارد، اما معمولاً انگ زدن و متهم کردن دیگران به شیوه‌‌ای رایج در این سیستم جا افتاده است. جریان‌سازی هم که خودتان اشاره کرده‌اید در زمانی اتفاق می‌افتد که آفت تفکر هرمی‌شکل سرتاپای جامعه‌ی ما را فراگرفته است و بسیاری از افرادی که مدعی آزادی بیان و مسائلی از این دست هستند، در ادبیات ما آرزوی مرشد شدن و مرید های فراوان داشتن را دارند و معتقدند به واسطه‌ی داشتن یکی دو کتاب بیشتر یا ریش و پشم سفیدتر باید از احترامی بالاتر برخوردار باشند و حتی گاهی در تمامی مسائل ادبی برای خودشان حق وتو هم قائل‌اند. آنها برای رسیدن به این آرزو دست به هر کاری می‌زنند. از بده بستان‌های پشت پرده گرفته تا محفل‌سازی‌های ریاکارانه و چه بسا چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر نیز بکنند.

[[photow01]]

<strong>آیا می‌توانیم در نظر بگیریم که در دو دهه‌ی گذشته، شاعران جوان در مجموع با ترفند شارلاتانیسم سعی کرده‌اند خودشان را معرفی کنند؟</strong>

ظاهراً این اتفاق افتاده. البته باز تأکید می‌کنم فضای ناسالم در جامعه‌ی ما شارلاتانیسم را به یک امکان تبدیل کرده است؛ به‌هرحال هیچکس از شکم مادرش شاعر به‌دنیا نیامده. نسل جوان شاعران ما در محیطی آغشته به شارلاتانیسم قد کشیده‌اند و وقتی این شخصیتِ مبتلا، جامه‌ی شاعری می‌پوشد، شارلاتانیسم هم ناگزیر بخشی از شخصیت و فرهنگ اوست. برای همین ساده نیست عبور از این خصلت و البته هنوز مسئله اصلی این است که چرا شارلاتانیسم تبدیل به امکان مؤثری برای طرح استعداد شاعران شده.

جوابش شاید این باشد که بسیاری از جریان‌های معاصر مطرح ادبی برای شناساندن چهره‌های شاخص، از طریق همین مسیر مبتذل مطرح شده‌اند. جریان‌هایی که بیش از آنکه حاصل تفکری متفاوت باشند، ناشی از فضاسازی‌های کاذب و مصاحبه‌ی دوست با دوست و استاد خواندن رفیقی از سوی رفیقی دیگر است که البته اکثر اوقات دوجانبه است. فراموش نکردیم که برخی از جریان‌های معاصر دست به کتاب‌سازی‌هایی برای طرح خویش زدند و با این کتاب‌سازی‌ها ناگهان شعر معاصر صاحب دو، سه، پنج تا هفت و حتی هشت پدر شد.

<strong>اگر به شارلاتان‌بازی به‌عنوان یکی تاکتیک مؤثر برای جلب توجه دیگران، کسب شهرت و محبوبیت نگاه کنیم باید قاعدتاً زمینه‌ی آن را در حضور توأم زمینه‌های مادی مانند کسب ثروت برای ورزشکاران و هنرپیشگان، یا کسب قدرت سیاسی برای سیاستمداران در کنار کسب شهرت بدانیم. با در نظر گرفتن اینکه چنین موضوعی به‌خصوص در حوزه‌ی شعر دستاورد مادی مشخصی ندارد، به‌نظر شما چگونه می‌توان رفتار شاعرانی را که از چنین روش‌هائی برای معرفی خود استفاده می‌کنند توضیح داد؟</strong>

ببینید دوست من، مسأله اینجاست که اکثر شاعران ما در طول صد سال اخیر الزاماً دغدغه‌ی شاعری نداشته‌اند. شاعری برای بسیاری از ما امکان کم هزینه‌تری برای دیده شدن است. بسیاری از ما اگر می‌دانستیم برای دیده شدن راه‌های ساده‌تری وجود دارد به آن سمت گرایش پیدا می‌کردیم. مگر نه اینکه برخی از دوستان در اوج موج موسیقی پاپ وسوسه‌ی خوانندگی نیز داشتند؟ شاعری نه هزینه و سرمایه می‌خواهد، نه مثل نقاشی و موسیقی نیازمند خرید مواد و مصالح گران‌قیمت است.

به‌هر حال همانطور که گفتم فضای آغشته به شارلاتانیسم به ما دوخته شده و بخشی از خصلت اجتماعی ماست و شاعر تافته‌ی جدابافته از اجتماع نیست. به‌طور کلی اعتقاد ندارم شاعر مثل تعاریف قدیمی پیامبر و پیش‌قراول اجتماعی‌ست، شاعر هم بخشی از جامعه است؛ مثل کفاش و نجار و بقال و هزار قشر دیگر، ما موجودات از مریخ آمده نیستیم. فرهنگ ما و زبان ما از پیرامون ما تأثیر گرفته است؛ محیطی که سال‌هاست به دغل‌بازی و دروغ و فریب مبتلا شده است.

مثل رانندگی در تهران که به‌خاطر فرهنگ غلط رانندگی بعضی اوقات ناچاری برای جلوگیری از تصادف تو هم خلاف قوانین رانندگی عمل کنی. در جامعه‌ی بیمار نمی توان بر طبل راستی کوبید؛ دست‌کم اگر بکوبی باید پیامدهایش را بپذیری. وقتی می‌بینیم در جزء جزء اجتماع با دروغ و ریاکاری و نقاب بر چهره داشتن موفق‌تری، تا کجا می‌توانی روی اصالت فردی خویش پای بکوبی؟ جامعه‌ی بیمار، تو را هم بیمار می‌کند. یک تکه نان کپک‌زده می‌تواند صدها نان کنار خودش را به‌تدریج فاسد کند. خانه از پای بست ویران است؟ بعید نیست.

<strong>می‌خواهم سئوالی از شما بپرسم که لازمه‌ی پاسخ دادن به آن صراحت و صداقت است: در طی این سال‌ها که به‌عنوان شاعری جدی مطرح بودید و در محافل ادبی رفت و آمد داشتید، هیچ وقت وسوسه نشدید، برای کسب شهرت یا موضوع دیگری شارلاتان بازی کنید؟</strong>

خوشحالم از چنین سؤالی. چرا که معتقدم وقت آن رسیده برای اصلاح امور از خودمان شروع کنیم. آغاز افشاگری علیه خویش راه مناسبی برای درمان بسیاری از زخم‌هاست. پس نه تنها از چنین سؤالی ناراحت نیستم بلکه خوشحالم که آزمون خوبی برایم ایجاد شده. بله. اعتراف می‌کنم نه تنها وسوسه شده‌ام که گاهی اوقات رفتاری ناشی از شارلاتانیسم نیز داشته‌ام. بدون تعارف وقتی می‌گویم جامعه‌ام را بیمار می‌بینم، خودم را معصوم و جدا از اجتماع نمی‌بینم؛ من هم بخشی از این جماعت بیمارم؛ من هم گاهی اوقات درِ رو به پیشرفت را با کلون دغل‌بازی کوبیده‌ام.

بسیاری از اوقات ژست‌های ما نه از روی اعتقادات قلبی که از روی فرصت‌طلبی‌ست. ژست آزادی‌خواهی برای شاعرانی که سر برنده شدن یا نشدن جایزه‌ای حکم به حذف دیگران می‌دهند. ژست معترض بودن برای مایی که گاهی از سر ترس بیشتر از خود ممیزان ارشاد متن‌مان را سنگسار می‌کنیم. ژست انسان‌دوستی در حالی‌که برای جلو زدن از دوست یا رفیق گرمابه و گلستان‌مان حاضریم زیر پایش را خالی کنیم. همه‌ی اینها ناشی از شارلاتان‌بازی‌های رایج در جامعه است. من هم اگر حتی خیلی مدعی سلامت باشم، باز در خلوتم می‌دانم چه نبایدها که نکرده‌ام.

<strong>چه رفتارهای شناخته شده‌ای را به صورت مشخص و جزئی در طول این سال‌ها از شاعران نسل‌های مختلف و هم‌نسل خود دیده‌اید که به نظرتان شارلاتان‌بازی آمده؟</strong>

جواب این سؤال را در پاسخ به پرسش قبلی داده‌ام. یکی دو تا نیست. خیلی‌ست؛ خیلی بیش از آنچه فکر بکنیم. حتی گاهی اوقات این رفتار به چشم نمی‌آید، در خلوتمان اتفاق می‌افتد اما تأثیرش را روی رفتارمان با دیگران می‌بینیم. وقتی برای جلب توجه رسانه‌های نوشتاری و دیداری داد وا مصیبتا برای جریانی سر می‌دهیم که خودمان تا تک تک سلول‌هامان آغشته به آن هستیم، وقتی مدعی اعتراض به جوایز ادبی می‌شویم، ولی خودمان در بسیاری از این جوایز صاحب سهم بوده‌ایم، وقتی علیه جریان یا افرادی مصاحبه می‌کنیم، ولی پشت پرده با همان جریان‌ها نشست و برخاست می‌کنیم، وقتی خرمای مقتول را با شربت قاتل سرمی‌کشیم، همه از شارلاتانیسم درونی شده در ما نشان دارد.

یادم است که در دوران قتل‌های زنجیره‌ای، لیستی به صورت ایمیل برای دیگران فرستاده می شد که نام کسانی که تهدید به قتل شده بودند در آن درج شده بود. من از بسیاری افراد این نامه یا لیست را دریافت کرده بودم که در هر ایمیل یک نام به لیست اضافه شده بود و جالب اینکه نام اضافه‌شده، در برخی مواقع نام فرستنده‌ی ایمیل بود. آیا این رفتار لوث کردن جریانی نبود که خون هم‌قلمانی را از ما ریخته بود؟ آیا اینکه دست‌کم به‌جای هم‌دردی تلاش دیگران را نیز با چنین رفتارهایی لوث بکنیم، خودش ناشی از شالاتانیسم موجود در تک تک ما نبود؟ یا در همین جریانات اخیر که بسیاری از رفقا خود را دستگیر کردند!!! یعنی از طریق دوستانی اطلاع دادند که چه نشستید که ما در فلان بند و فلان بازداشتگاه هستیم و بعد خبردار شدیم بازداشتگاه مربوطه، کمپ ترک اعتیاد فلان، یا فلان ویلای شمال کشور بود؛ فاجعه‌ای که سبب شد وقتی دوستان شریفی به زندان افتادند بسیاری از ما از ترس همین فضاسازی‌های کاذب تلاشی برای نجاتشان انجام ندهیم. شارلاتانیسم این روزها تا زیر بالش تک تک ما نفوذ کرده؛ فاجعه است ولی فاجعه‌ای که سال‌هاست آرام آرام در ادبیات معاصر نهادینه شده.

<strong>به نظر شما اگر شارلاتان‌بازی را به‌عنوان یک روش رایج موجب معرفی بعضی شاعران و شهرت ایشان بدانیم آیا باز هم می‌توان آن را به شکل یک آسیب اجتماعی دید و در برخورد با آن تحلیل مناسبی ارائه داد؟</strong>

بعید می دانم یک فرد به صرف شارلاتانیسم شهرتی فراگیر و دائمی داشته باشد. شاید موقتی و محدود به زمانی خاص بشود با چنین رفتاری دیده شد، اما زمان ثابت کرده صافی بی‌رحمی‌ست. به همین خاطر معتقدم اگر شاعری در یک پروسه‌ی طولانی‌مدت به فرصت دیده شدن و شهرت دست پیدا کند، حتماً چیزی داشته وگرنه بالای موج نشستن کار ساده‌ای نیست رسیدن به نقطه اوج؛ و در اوج ماندن نیازمند تلاش و استعداد و بسیاری مولفه‌های دیگر است.

ضمن اینکه فراموش نکنیم ادبیات امروز ما در برابر ادبیات دنیا از شهرت چندانی برخوردار نیست، پس حماقت است اگر برای به قله رسیدن در چنین تپه‌های کوچکی ذوق‌زده بشویم و بخواهیم برای حفظ آن مدام مشغله‌ی ذهنی‌مان دغل‌بازی‌های جدید باشد. چندسالی‌ست که ادبیات برای من امری شخصی‌تر شده است؛ از هیجانات سال‌های قبلم کاسته شده، مدام به «چرا ادبیات؟» می‌اندیشم و گاهی سرخورده می‌شوم که به‌راستی چرا؟ به‌هرحال زندگی به شکل شرم‌آوری در جریان است و ما به قول شاملو برای خیلی چیزها نداریم.

مجال اندک است، پس به جای قضاوت در مورد دیگران بهتر است، خودمان را جمع بکنیم. ما اگر بتوانیم از پس کابوس‌هامان بربیاییم، شاهکار کرده‌ایم، چه برسد بخواهیم مدام دیگران را هم مورد قضاوت قرار دهیم و بعد به‌خاطر این قضاوت دچار خشم و حسادت و رقابت و هزار حس مزخرف دیگر بشویم. هرچند این قضاوت کردن هم در خون ماست و من هم هنوز با وجود تلاشی که می ‌کنم گاهی مبتلایش می‌شوم. ببخشید اگر دیدید جایی قضاوت کرده‌ام. خوانندگان زمانه مرا ببخشند اگر قضاوتی دیده‌اند در این گفته‌ها.

<strong>فکر می‌کنید با اینکه یک جمع معتقد به غیر واقعی بودن یک جریان یا نقد، نظر و رفتار هستند، چرا گاهی در برابر آن سکوت می‌کنند؟ آیا این موضوع به این دلیل نیست که بخشی از همان مکانیزم شارلاتان‌بازی فراگیر شده؟</strong>

گفتم که معتقدم شارلاتانیسم به فرهنگ ما دوخته شده مثل ترس، محافظه‌کاری، نقاب روی نقاب، نه یکی بلکه هزاران نقاب شخصیتی. چه توقعی از ما انسان‌های هزار قابی است؟ نه تنها سکوت کردن بلکه بسیاری از اوقات اعتراض‌های ما هم از روی فریب‌کاری و نقاب گذاشتن است.

<strong>این تصور که دیگر شاعر بزرگی ظهور نمی‌کند را تا چه اندازه زائیده‌ی ذهن متکی بر شارلاتانیسم می‌دانید؟</strong>

شاعر بزرگ؟ با چه معیاری؟ چه کسی می‌تواند چنین حکمی بدهد؟ اصلاً بزرگی به چه کار می‌آید؟ همان جمله‌ی طلایی معروف که بیچاره ملتی که نیازمند قهرمان باشد. بیچاره ما که هنوز هرمی‌شکل می‌اندیشیم و گمان می‌کنیم باید همواره کسی در رأس هرم بنشیند. بزرگ؟ شاعر؟ من به خود شعر هم مشکوکم؛ به شاعر شدن هم مشکوکم؛ به بزرگی هم مشکوکم. پس «شاعر بزرگ» خنده‌دار است؛ شاعر داشته باشیم به معنای انسانی‌اش، بزرگ بودنش پیشکش. چرا که ملت ما هر که را که بزرگ کرد از همان بزرگ، زخم‌های درمان‌ناپذیری خورد. بزرگ؟ حالم از این واژه به‌هم می‌خورد؛ در هر حوزه‌ای.

<strong>شارلاتانیزم شهرت می‌آورد اما تجربه نشان داده که الزاماً با خود محبوبیت دائمی نمی‌آورد. به‌نظر شما چقدر کم شدن اعتماد عمومی مردم به شعر نتیجه‌ی گسترش چنین وضعی بوده؟</strong>

جامعه‌ی ما مدت‌هاست که به بسیاری از چیزها اعتمادش را از دست داده. ادبیات هم جزئی از همین فضاست. خود ما مثلاً ادبیاتی‌ها هم به‌هم بی‌اعتمادیم. چه توقعی از مردم؟ و البته چه خوب که یاد بگیریم مشکوک باشیم به همه چیز. شاید این شک ما را به اندیشه‌ورزی دچار کند که اگر کرده بود بسیاری بلاها سرمان نمی‌آمد. جهان گندابی امروز حاصل اعتمادهای ابلهانه‌ی بشر به بسیاری از مسائل و به بسیاری از افراد و ادعاها بوده. بگذاریم بی‌اعتمادی کمی فراگیر بشود. شاید برای انتخاب، همین شک‌ها و بی‌اعتمادی‌ها ما را به فکر کردن مجبور کند. از شهرت و محبوبیت هم به قدر کافی صحبت کردیم. بگذریم.

<strong>آیا آنقدر صراحت دارید که شارلاتان‌ترین شاعران زمان خود را که شناخته‌اید نام ببرید؟</strong>

گفتم که قضاوت در مورد رفتار دیگران را کنار گذاشته‌ام. بود و نبود چنین شاعری برایم اهمیت ندارد. من خیلی تلاش بکنم خودم را از منجلاب ریاکاری و کثافت بیرون نگه می‌دارم. جهان امروز جهان ملامت‌بار و بیماری‌ست. در این جهان بیمار ما ملت بیمارتری هستیم به‌خاطر فرهنگی که سال‌هاست سالوس‌زده و سالوس‌پرست شده.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_146.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/12/post_146.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت‌وگو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Dec 2010 19:00:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آیا غلام‌حسین ساعدی به‌هدر رفت؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در بهار آزادی مردم ایران غلام‌حسین ساعدی یکی از محبوب‌ترین نویسندگان ایران بود. پس از انقلاب ضد سلطنتی در سال ۱۳۵۷ از نویسندگانی مانند غلام‌حسین ساعدی، صمد بهرنگی و جلال آل‌احمد مانند قهرمانان ملی ستایش می‌شد و آثار آنها در شمارگانی بی‌حساب در کتاب‌فروشی‌های جلو دانشگاه و میز کتاب‌های گروه‌های سیاسی و در شهرستان‌ها دست به دست می‌گشت. ستایش از نویسندگان ایران اما به‌زودی، در خزان و زمستان آزادی، جای خود را بی‌تفاوتی و دلسردی داد، و پس از یک دهه، در نبود نقد و مبانی قابل اتکاء کم کم، آن ستایش، به سرزنش روشنفکری ایران در کلیت خود انجامید.

[[sound]]

هفته‌ی گذشته مصادف بود با بیست و پنجمین سالگرد درگذشت غلام‌حسین ساعدی. برنامه‌ی رادیویی این هفته‌ی خاک به این مناسبت به غلام‌حسین ساعدی و مبانی داستان‌نویسی او در مقایسه با داستان‌نویسی موسوم به «ادبیات آپارتمانی» در روزگار ما اختصاص دارد.</small></strong>

<strong>واهمه‌های شخصی ساعدی جنبه‌ی عمومی پیدا کرد</strong>

می‌گویند ساعدی در بستر مرگ گفته بود: «درگیری‌های سیاسی تا به حال نگذاشته است به این‌کار اصلی[ام، یعنی نویسندگی] بپردازم. کار اصلی من مبارزه با مرگ است. من نمی‌خواهم بمیرم.»
ساعدی را در زندان شاه شکنجه دادند و او را وادار به اعتراف تلویزیونی کردند. بخشی از آثار نمایشی ساعدی، آثار تبلیغی است، اما در کنار آنها آثار ماندگاری هم مانند «واهمه‌های بی‌نام و نشان»، «عزاداران بیل» و «گور و گهواره» از او به جای مانده است.

در ادبیات ایران این نظر رایج است که می‌گویند غلام‌حسین ساعدی در مبارزات سیاسی تخیل خود را به هدر داد. اثبات و انکار این نظریه، هر دو کار بیهوده‌ای است. غلام‌حسین ساعدی یک نویسنده‌ی ایرانی بود، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب نهضت ملی را به چشم دیده بود و نمی‌توانست بیرون از اجتماع خودش و تأثیرات محیط باشد. زمانه و اجتماع او چیزهایی به او داد و قطعاً چیزهای بسیار زیادی هم از او گرفت. ممکن است بخش عمده‌ای از خلاقیت و استعداد بی‌نظیر ساعدی در نویسندگی تباه شده باشد، اما نمی‌توانیم بگوییم او مانند هرمز شهدادی یا حتی بهرام صادقی دیده نشد. بهرام صادقی تا همین ۱۵ سال قبل یک نویسنده‌ی نسبتاً گمنام بود، در حالی‌که ساعدی را کمتر کتاب‌خوانده‌ای نمی‌شناخت. بخشی از این شهرت و محبوبیت را ساعدی بی‌تردید مدیون سیاست است.

[[photow01]]

همچنین می‌توانیم ادعا کنیم که اگر ساعدی ایرانی نبود، و برای مثال در آمریکای لاتین یا در کشورهای غربی با همین استعداد و توانایی در نوشتن متولد شده بود،  ممکن بود آثار بیشتری از خود به جای بگذارد، اما در این هم تردیدی نیست که کند و کاو در احوال روستانشینان و حاشیه‌نشینان شهرهای بزرگ به داستان‌های او عمق بخشید و چهره‌ی انسانی و عدالت‌خواهی به او داد که دربسیاری از نویسندگان مطرح غربی سراغ نداریم. سفر به جاهای دورافتاده در ایران و پژوهش‌های مردم‌شناختی باعث شد که واهمه‌های بسیار شخصی ساعدی حالت عمومی و اجتماعی به‌خود بگیرد و داستان‌های او را زنده و پویا جلوه دهد.

<strong>ادبیات آپارتمانی با نویسندگان خودشیفته و تلف‌شده</strong>

در زمانه‌ای که غلام‌حسین ساعدی زندگی می‌کرد، هنوز گروه قابل تأملی از نویسندگان جوان و حتی میا‌نسال ایران به خودخواهی و فرهنگ آپارتمانی مبتلا نشده بودند. این درست است که در جامعه‌ی اختناق‌زده‌ی آن زمان فرهنگ حزبی و نگاه ایدئولوژیک غالب بود، اما با این حال این هم حقیقت دارد که هنوز مبانی قابل اتکایی وجود داشت. برای مثال کسی در مفهوم عدالت اجتماعی تردید نداشت، مرز بین خوب و بد هنوز کاملاً مخدوش نشده بود، زبان فارسی چارچوب‌های مشخص داشت، نقد ادبی در حال شکل‌گیری بود، و نقد روزنامه‌ای و هیجانی به نقد معیار تبدیل نشده بود؛ نویسنده از خانه‌اش بیرون می‌آمد و با مردم معاشرت داشت و هنوز این درونگرایی و ذهنیت آپارتمان‌زده، خودشیفته و آسیب‌دیده‌ای که امروزه بر ادبیات ما غالب آمده و آن را فلج کرده، به این گستردگی در ادبیات داستانی مشاهده نمی‌شد.

حاصل فرهنگ آپارتمانی برای ما داستان‌هایی است سطحی، کسالت‌آور و بیمار؛ داستان‌هایی که در کارگاه‌های داستان‌نویسی شکل گرفته و به عشق موفقیت زودرس در زد و بندهای مطبوعاتی و بدون دانش کافی از زبان فارسی، با یک زبان بی‌تشخص نوشته شده و در مجموع نه تنها بی‌خطر است، بلکه حتی دقیقاً در جهت سیاست فرهنگی حاکم بر ایران شکل می‌گیرد؛ برای همین هم آزادانه مثل قارچ می‌روید و هر فصل نامی تازه را بر مجموعه‌ی نام‌های فراموش‌شده اضافه می‌کند. 

<strong>فساد و انحطاط فراگیر</strong>

[[photow02]]

اگر غلام‌حسین ساعدی را با نویسندگان این دوره مقایسه کنیم، می‌بینیم که در گسستگی نسل‌ها، در نبود مبانی قابل اتکا، در به چالش کشیدن و بی‌اعتبار ساختن مبانی زیباشناختی، در ویران‌سازی آگاهانه‌ی زبان و خط فارسی، در نبود نویسندگان به‌ر‌استی معتبر و مرجع، در زد و بندهای ادبی، در نبود فرهنگ تساهل و مدارا، در تحمیل اصول ناراتولوژی در کلاس‌های داستان‌نویسی به‌عنوان اصول خدشه‌ناپذیر و غیرقابل تغییر، در برکشیدن نویسندگان با آثاری فرومایه یا به‌غایت متوسط و ندیده گرفتن برخی نویسندگان نخبه در مناسبات مطبوعاتی، در نبود کانون نویسندگان ایران به‌عنوان یک نهاد صنفی و سیاسی که از حقوق نویسندگان در برابر حاکمیت دفاع کند، به‌راستی این نویسندگان جوان ما هستند که تلف می‌شوند. غلام‌حسین ساعدی تلف نشد؛ استعداد او به هدر نرفت. او می‌توانست تأثیرگذارتر از این باشد که هست. این جوانان ما هستند که استعدادها و خلاقیت‌هاشان در این فساد و انحطاط فراگیر تباه می‌شود. تردیدی نیست که هیچ‌گاه و در هیچ زمانی تا این حد نویسندگی به‌عنوان یک حرفه فرومایه و بی‌اعتبار نبوده است.

<strong>نویسنده‌ای عمیقاً انسان‌دوست و واقع‌بین</strong>

غلام‌حسین ساعدی عمیقاً انسان‌دوست و واقع‌بین است. او در پرداختن به زندگی حاشیه‌نشینان هرگز کسی را تحقیر نمی‌کند و به شخصیت‌های سرگردان، درمانده و فقیر داستان‌هایش به چشم آدم‌های وامانده نگاه نمی‌کند. این حقیقت دارد که همین حاشیه‌نشین‌ها پس از انقلاب انبارهای بازاریان را غارت کردند، به دفاتر روزنامه‌ها و احزاب ریختند، شخصیت‌های ملی را کتک زدند و چندی بعد بسیاری از همین حاشینه‌نشین‌ها در خدمت قدرت مسلط درآمدند و جنایت‌ها کردند. ساعدی گوشه‌ای از این واقعیت‌ها را در داستانی به نام «سنگ روی سنگ» نشان می‌دهد. با این‌حال او این‌قدر باهوش هست که این اشخاص را تحقیر نکند و به آنها انگ واماندگی نزند، بلکه در همدردی عمیق و بی‌ترحم با آنها ریشه‌‌های بدبختی‌های اجتماعی را می‌کاود و با قلمی شیرین به نمایش می‌گذارد. استعداد ساعدی به هدر نرفت. غلام‌حسین ساعدی با همین چند رمان، در همین حد هم، با وجود نامهربانی‌های زمانه، اتفاقاً به‌خاطر مفاهیمی که امروزه در نقد روزنامه‌ای بی‌اهمیت جلوه داده می‌شود، در تاریخ ادبیات معاصر ما یگانه است؛ مفاهیمی مثل صداقت، عدالت‌خواهی، آزادگی و انسان‌دوستی که از سال‌های دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ به ما رسیده است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/11/post_151.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/11/post_151.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">برنامه رادیویی خاک</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Nov 2010 15:15:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درختان ایستاده می‌میرند</title>
         <description><![CDATA[صد سالی می‌شود. از انقلاب مشروطه به ‌بعد نسلی نبوده است که در امان باشد از این دو همراه همیشگی «شور» و «یأس». وقتی‌که در یکی از همین روزهای تاریخی در میدان توپخانه به ‌دوست شاعر و فیلمسازم رسیدم، او با نوک پای راست زمین زیر پایش را نشان داد و گفت: «مدرنیته‌ی ایرانی از همین جا شروع شد». اشاره‌اش به «شوری» بود که انقلاب مشروطه در دهخدا و همرزمان و هم‌نسلانش ایجاد کرده بود؛ و من با سر و نگاه به‌ جایی دورتر، به ‌میدان بهارستان، اشاره کردم و گفتم: «یأس تاریخی و لعنتی آن‌ها و ما هم از آن‌جا شروع شد»، و بغضم را فروخوردم و با اشاره‌ی دستی از او خداحافظی کردم.

بغضم از همه‌ی این«یأس»های جانکاه بعد از آن «شور»ها بود. آن یأس عظیمی که شب به ‌توپ بستن مجلس موهای سر و روی دهخدا را یکباره سفید کرد، و آن یأس‌های ریز و درشت فراوان این ۱۰۰ سال. از به ‌توپ بستن مجلس و استبداد صغیر بگیر تا کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و بیا تا...و تا... (حالا جوان‌ها چه خوب شعر «زمستان» اخوان را می‌فهمند).

کی و کجا قرار است این پایان تکراری عوض بشود؟ دیگر شرطی شده‌ایم،همه‌مان. دیگر هیچ شور و هیجانی کاملاً مهیج نیست برایمان. در اوج «شور»مان منتظر فرود آمدن ضربه‌ی مهلک «یأس» هستیم. فکر نمی‌کردم پسر و دخترم را سردرگم و کلافه‌ی یأسی دیگر ببینم، همان کلافگی که خودم در سن و سال آنها تجربه کرده بودم. نه، تقدیری در کار نیست، اما چرا این جریان بی‌هیچ کم و کاستی هی دارد تکرار می‌شود؟ این‌بار آیا ممکن است نه در همان نقطه‌ی محتوم، که چند قدمی جلوتر تمام شود؟ می‌شود امیدوار بود؛ هر چند برگذشتن از آن نقطه‌ی لعنتی و یأس‌آور پایان به‌عیان اتفاق نیفتد، اما انگار درون این جوان‌ها هنوز منکوب این «یأس» مشئوم نشده است. چنین بادا!

[[photow01]]

در همین سردرگمی‌ها بودم که به‌ یاد مصاحبه‌ای با بهرام صادقی افتادم. ۴۳ سال قبل صادقی هم از مشروطه تا زمان خودش را نگاه می‌کند و خدنگ‌وارهای ایستاده‌ای را بررسی می‌کند که چگونه هر کدام‌شان را نشاندند یا خودشان نشستند. وقتی با زحمت توانستم برگه‌های وارفته و زرد شده‌ی مجله‌ی فردوسی را پیدا کنم، دیدم خواندن کفایت نمی‌کند، انگار باید رونویسی‌اش کرد و مشق‌وار دوباره نوشتش، و از نو این بخش از مصاحبه را نوشتم (تایپ کردم) و دیدم این زخم چه کهنه است و چه عمیق و چه مدام سر باز می‌کند و خون تازه از آن بیرون می‌زند.

<strong>رابطه‌ی «نشستن» و قصه نوشتن، بخشی از گفت و شنود «علی‌اصغر ضرّابی» با «بهرام ‌صادقی» را می‌خوانیم. (مجله‌ی فردوسی، شماره ی ۷۹۵، آذرماه ۱۳۴۵)</strong>

... بله، افسوس که خوب شروع شد و ناگهان، یا شاید هم به‌تدریج فروکش کرد. «دهخدا» در «چرند و پرند» چنان حدت ذهن، تیزبینی و ایجاز و طنز جالبی نشان می‌دهد که آدم آرزو می‌کند کاش به داستان‌نویسی می‌پرداخت، یا حتا «چرند و پرند» را مثلاً به ‌صورتی دیگر ادامه می‌داد ولی نه، چه می‌بینیم؟ تحقیق و تتبع... عکسی از آن مرحوم دیده‌ام که خیلی گویا و رقت‌آور است. دهخدای پیر با زیرشلواری روی تشک نشسته و کاغذ را روی زانو گذاشته و دورش را مقدار زیادی کاغذ (گویا به آنها فیش می‌گویند) فراگرفته است. حتی در عکس معلوم می‌شود که زیر شلواری‌اش از پارچه‌های معمولی راه‌راه است. کمی قوز کرده است و از زیر عینک به آدم نگاه می‌کند. این همان نگاه سوزانی است که می‌گفت «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر»؟ و این همان دست‌هایی است که شلاق بی‌امان طنز را فرود می‌آورد؟ ولی خب، کار تحقیق و تتبع خیلی بی‌دغدغه و بی‌دردسر است.

<strong>آنکه در خون نشسته، دیگر بلند نمی‌شود</strong>

بی‌خطر و بی‌دغدغه برای یک‌ طرف و بی‌ثمر و بی‌دردسر برای طرف دیگر. حالا دیگر انقلاب مشروطیت می‌خواست میوه پس بدهد. بعد عکس دیگری دیده‌ام، شما هم دیده‌اید، از «مرحوم عشقی» است. درست است که خیلی سانتی‌مانتال و رمانتیک است اما لااقل ایستاده است. کنار میزی ایستاده است. از شعرهایش که بگذریم- چون بحث شعر در میان نیست - او همان است که نمایش‌نامه‌های «اکبر گدا» و جز آن و «عید خون» را نوشته است. شما چه فکر می‌کنید؟ کسی که ایستاده است، باید بنشیند. «اگر ننشست باید نشاندش!». این جا بلافاصله به‌یاد «سید محمدعلی جمال زاده» می‌افتم. عکسی از آن وقت او ندیده‌ام، اما او را در مقدمه و در داستان‌های «یکی بود یکی نبود»ش دیده‌ام. ظاهراً او هم ایستاده است، یا شاید بدتر... حتی حرکت می‌کند، می‌آید، می‌رود و جوان است. خیلی خب، او هم باید بنشیند لااقل، که خستگی سفر را در بکند و اگر هم نخواست بنشیند چه؟ معلوم است دیگر! باید نشاندش! و می‌دانید که در دنیا راه‌ها فراوان و گوناگون است. یکی در کریاس در خانه‌اش ناگهان می‌نشیند و به‌خود می‌پیچد و دست‌‌هایش را به‌شکمش می‌گیرد و می‌فشارد و خون از آن فواره می‌زند و دیگری روی نیمکت جالبی کنار دریاچه‌ی زیبایی که شاعران در وصفش شعرها گفته‌اند، می‌نشیند، و زیر لب شعر «بهار» را زمزمه می‌‌کند که: «ملک جهان چون سویس باغ ندارد». آن‌وقت کسی هم که در هوای خوب نشسته باشد و دور از «گزند و تیررس ابر و رعد و باد- و ز قوافل ایام رهگذر» - شعر را درست خواندم؟- به‌سرش می‌زند که گاه به‌گاه یا پشت سر هم چیزهایی بنویسد که حوصله‌اش سر نرود. ولی آنکه در خون نشسته، دیگر بلند نمی‌شود، آن هم که زیرشلواری پوشیده و خودش را لای کتاب و کاغذ مخفی و غرق کرده اگر هم بلند شود، برای قضای حاجت است.

<strong>نشستن‌های اجباری پس از ایستادن‌های مشروطیت پیش آمد</strong>

این است که نوول‌نویسی ما، پس از انقلاب مشروطیت به ‌قول شما، شما این را تاریخ و مبدأیی قرار دادید یادتان باشد، وارد دوره‌ی «نشسته» می‌شود. چند جورش را گفتم، باز هم می‌توان فکر کرد و پیدا کرد. مثلاً یک جور نشستن هم داریم، که معذرت می‌خواهم، چندین خاصیت دارد: هم مفرح و مکیف است، هم آرام بخش است و هم در اغلب موارد نتیجه‌بخش و پر محصول و پُر بار. یک نوع نشستن هم داریم که سر مستراح باشد، و همان طور که اجابت مزاج ساعات معین معلومی دارد، استحصال ادبیات، یا کلی‌گویی نکنم، استحصال داستان کوتاه نشسته، در این نوع هم وقت معین دارد، مثلاً ماه به ماه است، یا ۱۵ روز یک‌بار، یا هفته‌ای یک‌بار، (ثانین) و البته مفرح و مکیف هم هست چون از عشق و عفت و ناموس و ... سخن می‌گوید. «ثالثاً» و آن‌وقت است که مثلاً در مصاحبه‌ای که با فرضاً «حسینقلی ‌خان» یا چه می‌دانم ایکس یا ایگرگ به‌عمل آمده، آدم می‌خواند که: بله، من اصلاً از خانه بیرون نمی‌روم، همه‌اش در خانه‌ام و می‌نویسم، و آدم حظ می‌کند که تئوری‌اش زیاد هم بی‌پروپا نبوده، می‌گوید که در این سال‌‌های دراز داستان‌نویسی همیشه در خانه بوده‌ام، در خلوت خانه، و معلوم است که مقصود از خانه همان مصونیت است و هرچه باشد مستراح خانه که بهتر از مستراح‌های عمومی است، یا حالا حسینقلی‌خان گفتم؟ بله. مثال بود زدم؛ یکی دیگر: کمی شاعرانه حرف بزنیم، فلق، یا امواج، یا سحر چشمان تو، (این ها مثلاً اسامی مستعار هستند) بله آدم می‌شنود و باز هم در مصاحبه‌های عدیده می‌خواند که: من چون مجبورم هر هفته برای ۱۰ مجله داستان دنباله‌دار بنویسم ماشین تایپ خریده‌ام. شب‌های زمستان می‌روم لای کرسی و تایپ را می‌گذارم روی لحاف و می‌نویسم، نگویید مستهجن شد، کمی فکر کنید؛ کرسی که خودمانیم، دست کمی از مستراح ندارد. یک‌جور دیگر هم نشستن داریم، باز توجه می‌دهم که این نشستن‌های اجباری و اختیاری و دل‌بخواه و دل‌نخواه همه پس از ایستادن‌های مشروطیت شما پیش آمده، یعنی در واقع قعودهای پس از قیام است (ببینم، قعود معنی نشستن می‌دهد؟) و این جواب شماست درباره‌ی تحول و تطور نوول‌نویسی... این را هم بگویم که ایستادن اگر آدم را زود خسته می‌کند، زیاد طولی نمی‌کشد، برعکس، نشستن چون به مزاج می‌سازد خیلی هم طولانی می‌شود، پنج سال، ده سال، بیست سال و بیش‌تر.

<strong>یک جور نشستن، نشستن در محبس است</strong>

بله، یک‌جور دیگر نشستن، نشستن در محبس است. اما البته محبس داریم تا محبس، یک‌وقتی محبسی داریم مثل زندان مسعود سعد سلمان و یا فلان و بهمان و... که اسم نمی‌برم، چون‌سرتان درد می‌گیرد و خود من‌هم که دردسر مزمن دارم، و یک‌وقت محبس‌های آبکی داریم که در تاریخ باید نمونه‌هایش را خواند. گویا در دوران «قره قوروت خان انیاغلو» نسل پنجم چنگیزخان بود که «امیر ترشیز ابن جاظ» را مدتی در قلعه «قهقه» یا «زکیه» (روایات مختلف است) حبس کرد، برای این که کمی جلا بیاید و عضلاتش انعطاف پیدا کند و بعد هم درش آورد و دبیر دیوان کل شد (برای تفصیل باید رجوع کرد به تاریخ انیاغلویان، نسخه‌ی منحصر به‌فرد که در بریتیش میوزیوم طی شماره ی ۰۰۷ ضبط شده است). به‌هر حال کسی‌که داستان‌نویس و ادیب باشد البته «ایام محبس» را به‌ بطالت نمی‌گذراند، سوانح آن ایام را می‌نویسد و بعد که بیرون آمد و سر و سینه‌اش جلا پیدا کرد، مسلم است که دست به ‌قلمش بهتر شده است. دیگر فتنه به‌پا نمی‌کند، و هر دو هم از قضا آبکی است و هیچ ربطی به من و تو ندارد. یک دنیای عجیبی هست که محبس و مجلس عیش و زنان زیبا و سایه‌های زیبا و غیره‌اش به‌هم می‌خورند و دردی از من و تو دوا نمی‌کنند.

<strong>البته نشستن بودا هم هست</strong>

بله، البته نشستن «بودا» هم هست و بودا که بود؟ شاهزاده‌ای که همه چیز برایش مهیا بود یا می‌توانست مهیا باشد؛ از خانواده‌ای اشراف و... بعد یک ‌روز آمد در خیابان، مدت‌ها بود که در قصر زرنگارش زندگی می‌کرد، و دید که عجب! چقدر کور و کچل و جذامی هست، یکباره «شوکه» شد. روز دیگر آمد، دید مردی را می‌زنند و شکنجه می‌کنند و می‌برند بکشندش. باز «شوکه» شد. روز سوم یک پیر دید و روز چهارم هم یک تابوت (من این قصه را از کتاب غیرت بودا که آقای «قائمیان» ترجمه کرده یاد گرفته‌ام)، بودای جوان به‌سرش زد که ‌هارت و پورت بکند، آن‌روز هنوز لغت «عصیان» درنیامده بود. اما پدرش و خانواده و خلاصه دوروبری‌هایش همه غصه ی او را می‌خوردند و می‌خواستند که باز به قصر رزنگار برگردد و روی این حساب‌ها چماق به‌دست‌ها و شمشیر به‌کف‌ها را در اطراف او ولو کرده بودند. بودای بیچاره یکهو جا خورد، رفت گوشه‌ای نشست و زانوهایش را گذاشت روی هم و نشست. اما مگر می‌توانست از حکمتی که به‌دست آورده بود سخن نگوید؟ گیرم کسی گوش نکند، لااقل با سایه خودش که می‌توانست حرف بزند... و حرف زد!

<strong>اندر آن صندوق جز لعنت نبود</strong>

در این میان یک‌ جور نشستن دیگر هم بود که به‌نظر می‌آمد با ایستادن همراه است، چیزی شبیه ورزش سوئدی، آن‌هم حرکاتش مثلاً در محبس انجام می‌شد. خیلی امید بود که ورزشکاران خوبی بیرون بدهد. مثل فوتبال و والیبال که یک تیم هست که کاپیتانی دارد و معلمی و... و صندوق و چمدانی که مایحتاج افراد تیم را در آن می‌ریزند، اما بعدها معلوم شد که به‌قول معروف «اندر آن صندوق جز لعنت نبود» و خوشمزه تداعی این چند معنی است که چند روز پیش باز مطلبی را که از بس نوشته و گفته‌اند دیگر مبتذل شده است در کیهان ورزشی می‌خواندم که چرا در ایران ورزش‌‌های دسته‌‌جمعی موفقیت ندارد، برعکس ورزش‌های انفرادی؟ چه می‌دانم، شما هم چه می‌‌دانید؟ بله؟ اینطور نیست... این چیزها به ‌ما نیامده است.

<strong>اما فقط شتاب و خامی، بودا هم حتی می‌دوید</strong>

به‌هر حال نوول‌نویسی با کمال حقارت از دوران «نشستگی» خودش گذشت، و بعد فکر می‌کنید چه شد؟ مسابقه‌ای آغاز شده بود، یک مسابقه ی دو... و سوت داور هم ناگهان و بی‌مقدمه به‌صدا درآمده بود. اول از همه ورزشکاران از خط شروع گذشتند، خیلی‌ها که به زمین میخ‌دوز شده بودند و لبخند می‌زدند، چون تازه سال باد فتق درآوردن «قتلغ‌خان» را پیدا کرده بودند. یک عده جوان هم تازه از راه می‌رسیدند، خلاصه گرد و خاک عجیبی به‌هوا بلند شد، هی هل دادند، عرق کردند و با چشم‌های بسته دویدند اما فقط شتاب و خامی.

کار به‌جایی کشیده بود که بودا هم به‌دویدن پرداخته بود. قاطی ‌پاطی شدند و بلبشوی عجیبی بود، بگذریم که مستراحی‌ها و سالنی‌ها همچنان کارشان را می‌کردند و پول‌شان را می‌گرفتند و محصولات نیمکت روبه‌روی دریاچه هم زیاد شده بود.

تا این که... دیگر شما بگویید، تا این که نوول کم‌کم خودش را - اگر چه خیلی کم و ناقص- توانست بقبولاند و دوره‌ای پیش آمد و آدم‌هایی و جوان‌هایی که اگر چه هیچ مکتب صحیح انتقادی نداشتند و ندارند، اگر چه معلومات و مطالعاتشان و آگاهی‌شان از ادبیات امروز جهان اندک است و اگر چه سرخورده و بی‌پناه و سرگردانند، اما با دو چشم، یا حتی با هزار چشم خیره، من و تو و او را می‌پایند و می‌خواهند و می‌طلبند. آنها دیگر از تو چیزی می‌خواهند که خیال می‌کنند تویی که ادعا می‌کنی و کار می‌کنی، باید بهشان بدهی و اگر ندادی، می‌فهمند که چند مرده حلاجی. آنها از روی گرده‌نشسته‌ها و نیم‌خیزها و ایستاده‌های دروغی می‌گذرند. تو آنها را نمی‌بینی و نمی‌شناسی، اما در کنارت هستند، در شب‌گردی‌های بی‌هدف، در سرگردانی‌هایت در بعد از ظهرهای تنهایی و اندوهت و در چه کنم، چه کنمت همراه و همدل و همدرد تو هستند.

<strong>همه از کوچه‌های تاریک می‌گذرند</strong>

بله، آقای ضرابی! داستان‌نویسی امروز ما و همچنین شعر امروز ما، اکنون به این مرحله‌ی خطیر و مقدس و عجیب رسیده است که آنها، یعنی شعر و داستان، بله، آنها دیگر خود تو هستند و اگر دروغ بگویی یا بد و ناقص بگویی، یا بخواهی گول بزنی، زود می‌فهمند و تنهایت می‌گذارند. «داستان» و «خواننده» امروز همه یکی شده‌اند، همه در یک هیئت و در یک قالب شب‌‌های غربت و سرگردانی را می‌گذرانند، همه با هم از کوچه‌های تاریک می‌گذرند، در حالی‌که در کوچه پهلویی «شعر» راه می‌رود، همان‌طور غمگین و سرگردان و صدای پایش با صدای پای تو و من می‌خواند. البته همه چیز داریم، از نقص و شتاب‌کاری و نشیب و فراز گرفته تا کمال و انسجام و درخشش، اما دروغ نداریم، دیگر تفنن و سرگرم‌کنک و وقت‌گذرانی و قصه‌گویی از عشق و عفت و تاریخ و افتخارات نداریم، آنها خیلی پایین رفته‌اند، به پایین‌های مرداب و لجنزار خود رسیده‌‌اند و این جاست که هر نویسنده‌ای باید هوشیار باشد و صادق و صمیمی، زیرا اگر جز این باشد، مردم او را سر کوچه می‌گذارندش و رد می‌شوند،... و او فقط مجبور است صدای همزادان شعر و داستان، این دو سرگردان آواره را بشنود که بی‌هیچ رحم و شفقتی از او دور می‌شوند، حتی هر قدر زنجموره کند.

<strong><small>منبع:

<a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1899522">روزنامه اعتماد ملی شماره‌ی ۹۶۳، ۳ تیر ۱۳۸۸</a>

</small></strong><a href="http://www.magiran.com/ppdf/5061/p0506109630071.pdf">دریافت فایل پی‌دی‌اف</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/khaak/2010/11/post_148.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/khaak/2010/11/post_148.html</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Nov 2010 20:00:31 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
