<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>شهزاده سمرقندی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 24 Jan 2010 17:58:17 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>محیط ادبی سمرقند در آیینه تاریخ</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>بخش زبان و ادبیات تاجیک، از معدود بخش‌ها دانشگاه دولتی سمرقند است که هنوز تحصیل و امتحانات در آن به زبان تاجیکی برگزار می‌شود، این دانشکده در سراسر کشور ازبکستان شناخته شده است و دانشجویان تاجیک از دیگر شهرهای ازبکستان، مانند بخارا، ترمیز، تاشکند، فرغانه، نمنگان، به این دانشگاه می‌آیند. 

دانشگاهی که استادان پرکار و انگشت شماری دارد، یکی از این استادان صدری سعدیِف است. به بهانه چاپ کتاب جدید صدری سعدیِف به نام، محیط ادبی سمرقند در آیینه تاریخ، که محصول پژوهش‌های چند سال اخیر اوست، با او گفت‌وگو کردم.</small></strong> 

[[sound]]

<strong>متن فشرده و خلاصه شده‌ی این گفت‌وگو را این‌جا ‌می‌خوانید و گفت‌وگوی کامل را می‌شنوید:</strong>

این کتاب در مورد شاعران و ادیبانی است که در سمرقند نشو و نما کرده‌اند؛ حتی آن‌هایی که زاده سمرقند نبوده‌اند ولی در محیط سمرقند به شکوفایی رسیده‌اند نیز در این کتاب آمده است. این کتاب تحقیقی درباره‌ی ادبیات فارسی تاجیکی است. 

<strong>از چه دوره‌ و سالی کتاب آغاز و به چه سالی ختم می‌شود؟</strong> 

از آغاز ادبیات فارسی تاجیکی، عصر نو؛ از زمان کسانی که به اولین سخن‌گویان فارسی دری مشهور هستند، مانند ابوالینبغی سمرقندی و ابوالحفظ سغودی تا شاعران و نویسندگان ابتدای عصر بیستم و انقلاب اکتبر را فرا می‌گیرد. 

در این کتاب زیاده از ١٢٠ ادیب برجسته سمرقند آورده شده است و ارزش هنری، مقام‌هایشان، لحظه‌های جداگانه روزگارشان معین شده است. ارزش این کتاب از تذکره و تاریخ ادبیات بهتر است. 

برای معین کردن روزگار، ارزش و مکان این شاعران در تاریخ ادبیات از منبع‌های گوناگونی چون، تذکره لباب الاباب محمد عوفی بخارایی تا ادبیات تاجیکی استاد عینی، استفاده کرده‌ام و تذکره‌های گوناگون دیگری که تاکنون منتشر شده یا نشده‌اند، مانند تذکره اثرخواجه نصاری‌، در عصر ١٦ [میلادی]، تذکره ملیحای سمرقندی در عصر ١٧ [میلادی]، و تذکره مطربی که در نیمه عصر ١٦ [میلادی]، تصنیف شده، نیز استفاده شده است. 

این کتاب به زبان ازبکی منتشر شده و نسخه تاجیکی آن نیز برای نشر آماده است. در نسخه ازبکی تنها شاعران برجسته و مشهور سمرقند آورده شده‌اند، ولیکن در نسخه تاجیکی تمام شاعران محیط ادبی سمرقند از عصر نو تا عصر ٢٠ [میلادی]  به همراه آثار بعضی از آن‌ها، آورده شده و در نتیجه تذکره‌مانندتر است در حالی که نسخه ازبکی بیشتر تاریخ ادبیات است. 

[[photow01]]

<strong>حدود چند نفر شاعر و نویسنده دراین کتاب، گردآورده شده‌اند؟ </strong>

در نسخه ازبکی بیش‌تر از ١٢٠ شاعر آورده شده، اما در نسخه تاجیکی بیش از ٣٥٠ شاعر آورده شده، در ابتدا معلومات مفصلی در مورد شاعران آمده، سپس از آثار آن‌ها یک یا چند نمونه در صورت امکان آورده شده است. 

<strong>آیا این ٣٠٠ شاعری که از آن‌ها نام برده‌اید، در بین مردم سمرقند شناخته‌شده هستند؟ </strong>

بیشتر این شاعران نه تنها در بین مردم عادی، بلکه برای متخصصان هم معلوم نیستند. برای همین این کتاب یک تحفه کلان برای تاریخ ادبیات است که درآن شاعران مشهور آن دوره و آثارشان جمع‌آوری شده است و این برای محققان و متخصصان تحفه‌ای محسوب می‌شود. 

چند نفر از شاعرانی را که بین مردم سمرقند شناخته شده هستند و مردم شعر آن‌ها را به یاد دارند نام ببرید. 

شاعرانی بوده‌اند که در زمان خود شهرت کلان و جایگاه هنری بالایی داشته‌اند ولی در زمان ما حتی برای متخصصان، معلوم نیستند، اما بعضی شاعران هم هستند که نام آن‌ها را دایره وسیع خوانندگان می‌دانند، مانند ابوحفظ سغودی، رودکی، سوزنی سمرقندی، رشیدی از عصر ١٢[میلادی] و مشفقی که دو دیوان غزل خود را در سمرقند تهیه کرده، در این کتاب آورده شده است.  

[[photow02]]

<strong>وضعیت شعر و شاعری در محیط ادبی امروز سمرقند چه‌گونه است؟</strong> 

امروز در سمرقند هواداران شعر بسیار زیادند و بعضی مجموعه اشعارشان را به چاپ رسانده‌اند ولی از نظر هنری همه آن‌ها به درجه بالایی نرسیده‌اند، اما نشانه‌های بعضی شاعران اصیل در بین این هواداران شعر دیده می‌شود که می‌توان به آینده آن‌ها امیدوار بود. 

<strong>چرا در بین هنرمندان سمرقندی این مرسوم بوده است که همیشه شعر را بر نثر ترجیح داد‌ه‌اند؟</strong> 

این وابسته به درک و جهان‌بینی مردم در عصر میانه است، در آن دوره شعر برنثر فزونی می‌گیرد و این در مرکزهای ادبی دیگر در عصر میانه، مانند خراسان، سمرقند و بخارا هم دیده می‌شود. 

در دوره‌های بعدی که اندوخته نظری مردم بالاتر می‌رود و تفکرشان رشد می‌کند مقام نثر بالا می‌رود. در زمان ما هم در ادبیات تاجیک، نویسندگان با شاعران برابری می‌کنند و نثر در برابر نظم خودش را بالا می‌برد. 
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_158.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_158.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 24 Jan 2010 17:58:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>واگرایی و هم‌گرایی فارسی‌زبان‌ها</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>استاد «داریوش آشوری»، نویسنده، مترجم و زبان‌شناس ایرانی مقیم فرانسه است. درباره استاد آشوری در ویکی‌پدیا آورده شده؛ آشوری در قلمرو علوم اجتماعی و فلسفه‌ی مدرن به توسعه زبان فارسی، از نظر دامنه‌ی واژگان و بهبود سبک نگارش یاری فراوان کرده است. 

[[sound]]

در زبان فارسی نوشتاری، واژه‌های نوساخته‌ی بسیار از وی مانند: گفت‌مان، همه‌پرسی، آرمان‌شهر، ره‌یافت، هرزه‌نگاری، درس‌گفتار و غیره رواج دارد. فرهنگ علوم انسانی او شامل صدها ترکیب و واژه اشتقاقی تازه برای گسترش زبان فارسی در زمینه علوم انسانی و فلسفی است. 

بار اول استاد آشوری را حدود شش- هفت سال پیش در لندن دیدم و کتاب چنین گفت زرتشت را با امضای خود برایم هدیه کرده بود، کتابی که شیوایی و گیرایی زبان آن، مرا به حیرت آورد، آن هم زمانی که تازه از سمرقند آمده بودم، جایی که زبان زخمی و چاک چاک شده فارسی، با سختی دل می‌زند تا زنده بماند. 

حالا که سخن از زبان فارسی می‌رود شنیدن نظرات استاد آشوری شاید واجب‌تر از همه باشد؛ شنیدن برداشت‌های استاد از وضعیت سه شاخه زبان فارسی، و راه‌حل‌های پیوند این سه شاخه از زبان خود او ارزشی دیگر دارد.</small></strong> 

زبان فارسی، دری یا تاجیکی، ریشه‌اش در خراسان بزرگ و یکی از گویش‌های محلی زبان ایرانی بوده که در دوران پس از اسلام، قرن سوم به بعد، در زمان سامانیان تبدیل به زبان نوشتاری و ادبی شده است و به عنوان زبان ادبی، قلم‌رو بزرگی را فتح کرده است. 

دامنه نفوذ و آفرینش آثارش نه فقط به خراسان بزرگ، بلکه به سراسر قلمرو ایران امروزی، افغانستان، تاجیکستان و شبه قاره هند رفته و میدان نفوذ بسیار زیادی در ادبیات این زبان به خصوص زبان شعر پیدا کرد. 

تا زمان زیاد، حدود هزار سال به عنوان زبان مشترک ادبی در یک منطقه بسیار پهناور جغرافیایی حضور داشته است. گویش‌های محلی و بومی دیگر، در طول زمان، با فاصله‌های جغرافیایی از یک دیگر دورتر می‌شوند و حتی دستورزبان و ساختارآوایی آن‌ها نیز متفاوت می‌شود تا حدی که به زبان‌های جداگانه‌ای تبدیل می‌شوند. 

این زبان تا همین اواخر اعتبار خود را حفظ کرده بود اما از نیمه قرن نوزده به بعد با برخورد تمدن اروپایی و شکسته شدن این حوزه فرهنگی و نوع ارتباط هر کدام از این قطعه‌های فرهنگی با تمدن اروپایی، این اعتبار آسیب دید. 

به طور مثال زبان فارسی با زبان فرانسه، شاخه دری افغانی با زبان انگلیسی از طریق هند و شاخه تاجیکی با زبان روسی ارتباط پیدا کرد و تمام این‌ها عوامل مهمی برای تغییر فضاهای زبانی و دور کردن آن از زبان کلاسیک بودند. 

در زبان ادبی مدرن مثل زبان داستان‌نویسی، رمان نویسی، نمایش‌نامه‌نویسی هر کدام به گویش و دیالکت بومی خود وابسته هستند؛ به طور مثال داستان نویسی ایرانی بر اساس لهجه تهرانی و در افغانستان براساس لهجه کابل و هرات است در نتیجه ادبیات‌شان برای یکدیگر به اندازه ادبیات نوشتاری کلاسیک، آشنا و فهمیدنی نیست. 

<strong>در تاجیکستان جریانی به وجود آمده که تلاش می‌کنند به زبانی بنویسند که برای دیگر فارسی زبانان قابل فهم باشد، چرا در ایران چنین تلاشی دیده نمی‌شود؟ </strong>

در ایران به دلیل آن که زبان فارسی زبان رسمی و زبان آموزشی است و هم‌چنین منابع اقتصادی دولت در پشت آن بوده است، این شاخه از زبان فارسی رشد بیشتری داشته و خود را بیشتر سازگار کرده است. 

و الگوی آن زبان‌های اروپایی بوده، در ابتدا زبان فرانسه و از جنگ جهانی دوم به بعد زبان انگلیسی الگو شده، طبیعی است که اهل فرهنگ در تاجیکستان و افغانستان راهنمایشان بیشتر شاخه فارسی ایرانی باشد. 

ولیکن به نظر می‌رسد از سوی ایران به دوشاخه دیگر زبان فارسی توجهی نشده است، در حالی که لازم است به  منابع زبانی در افغانستان و تاجیکستان که منابع بسیار مهمی هستند نیز توجه شود و این می‌تواند به رشد و تحول زبان فارسی در بستر دنیای مدرن یاری دهد. اما مجموعه شرایط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی چنین امکانی را فراهم نکرده است. 

[[photow01]]

<strong>شما در مقاله خود، فارسی دری تاجیکی، از واگرایی دوباره بین این سه شاخه زبان فارسی صحبت می‌کنید، لطفاً در این باره توضیح بیشتری دهید.</strong> 

در دوران واگرایی، قلمرو زبان فارسی، سه قلمرو سیاسی جداگانه پیدا می‌کند، ایران کنونی، افغانستان و تاجیکستان و مرزهایشان به روی هم بسته می‌شود اما از زمانی که دیوار آهنین کشیده شد و نظام سٌریتیک حاکم شد خود به خود این روابط قطع شد. 

و تنها راه ارتباط شاخه تاجیکی با فرهنگ و تمدن مدرن، زبان روسی بود. اساساً آن‌ها هیچ اطلاع و خبری از آن چه در ایران و افغانستان می‌گذشت نداشتند. افغان‌ها هم به دلیل حاکمیت پشتون‌ها، که خیلی بر روی هویت افغانی و زبان پشتو تکیه می‌کردند و سعی می‌کردند که اجازه ندهند زبان فارسی مدرن ایران درآن جا نفوذ کند.  

در نتیجه یک دوران واگرایی پیش آمد و اگر ادامه پیدا می‌کرد به جدایی کامل این سه زبان می‌انجامید. اما باز شدن نسبی این سه منطقه باعث داد و ستد فرهنگی شده است تا شاخه ایرانی بتواند دست‌آوردهایش را به دو شاخه دیگر عرضه کند. 

در مورد شاخه افغانی مشکل زیادی نیست به دلیل آن که خط یکی است اما در مورد شاخه تاجیکی مسئله اصلی تفاوت خط (زبان‌نگاره) است. زبان‌نگاره سیریلیک برای فارسی زبان‌های دیگر قابل فهم نیست، هم‌چنین خط زبان فارسی کهن را دیگر در تاجیکستان نمی‌شناسند. 

در ابتدا شور و هیجان برای نزدیکی به ایران زیاد بود اما عوامل اقتصادی و به ویژه عوامل سیاسی مانع از آن شدند که این حرکت رشد طبیعی داشته باشد، از جمله جمهوری اسلامی که می‌خواهد تبلیغات اسلامی و شیعی کند و در افغانستان پشتون‌ها که در مقابل نفوذ فارسی ایرانی مقاومت می‌کنند. 

به هر‌حال اکنون روند پیچیده‌ای در جریان است و گاهی واگرایی و گاهی هم‌گرایی است ولی به طور کل روند هم‌گرایی بیشتر است به دلیل آن که رسانه‌های بی‌مرز، مانند رادیو، تلویزیون، در انتقال زبان و میراث زبانی نقش بسیار مهمی دارند. 

<strong>در تاجیکستان بعد از فروپاشی شوروی، اصطلاحاتی که در آن زمان روسی بود، با معادل‌های رایج در ایران جایگزین شد، که این جریان ادامه دارد و باعث شده است که زبان فارسی تاجیکی به زبان فارسی ایرانی نزدیک شود. شما به عنوان یک زبان‌شناس باور دارید، روزی معیار زبان در این سه شاخه فارسی یکی ‌شود و آیا نیازی به این امر هست؟ </strong>

زبان آلمانی در آلمان، اتریش و بخش عمده‌ای از سوئیس، زبان رسمی است ولی در قلمرو این زبان‌ها، دیالکت های مختلف وجود دارد، مانند آلمانی سوئیسی، که از نظر گرامری کاملاً یک زبان دیگر است. 

اما آنچه این اشتراک را حفظ کرده زبان نوشتاری آلمانی است، که به آن اٌختٌیش می‌گویند و زبان آلمانی رسمی و مشترک ادبی بین این کشورهاست. و روزنامه‌ها و نویسندگان این کشورها به این زبان نوشتاری مشترک می‌نویسند. 

هم‌چنان که در بین اعراب یک زبان مشرک ادبی و نوشتاری، علی‌رقم دیالکت‌ها و گویش‌های مختلف وجود دارد. اما در حوزه زبان فارسی ایجاد این اشتراک به دلیل دوره واگرایی که وجود داشته بسیار مشکل است، اگرچه می‌توانند به هم نزدیک شوند اما به نظر نمی‌آیدکه مانند زبان انگلیسی یا آلمانی، قلم‌رو بزرگ نفوذی از نظر نوشتاری، بتواند ایجاد کند. 

نویسندگان افغانی، در حوزه ادبیات و علوم انسانی به زبان نوشتاری ادبی ایران نزدیک هستند و آن‌چه روشن‌فکران ایران در طول پنجاه سال پرورش داده‌اند در افغانستان نفوذ زیادی کرده بنابراین مقالات ادبی، یا تحلیل اجتماعی، سیاسی را تقریباً به زبان مشترک می‌نویسند. دراین میان نقش رسانه‌های بدون مرز، مانند اینترنت خیلی مهم است. اما در بین ایران و تاجیکستان مسئله خط، مشکل بزرگی است. 

<strong>در تاجیکستان همچنان تلاش می‌کنند هر چند با خط سیریلیک، زبان رسانه‌ای را به زبان رسانه‌ای ایران نزدیک کنند. هم‌چنین به‌کار بردن کمتر کلمات عربی در ایران به تاجیکان کمک کرد که متن فارسی را بهتر بفهمند، زیرا مشکل تاجیک‌ها زبان عربی است. اما شما روشن نگفتید که آیا نیاز به چنین معیار مشترکی برای این سه شاخه زبان فارسی وجود دارد؟ </strong>

نیاز بر اساس آن است که جامعه‌ای کمبود، را حس کنند و نیاز به توسعه زبان، بر اساس نیازهای دنیای مدرن در حوزه علوم، تکنولوژی، علوم انسانی، ادبیات و غیره باعث شده هر سه شاخه زبان فارسی در ١٠٠ سال اخیر تحولات مهمی را طی کند. 

اما متأسفانه به دلیل مسائل سیاسی که این سه کشور از هم دور می‌کند، به دولت‌ها نمی‌توان امیدی داشت مگر آن‌که اهل فرهنگ و قلم سه کشور به هم نزدیک شوند و هم اندیشی کنند که نیازمند منابع مالی است. این مسئله پیچیده‌ای است و هم ابعاد فرهنگی، سیاسی و اقتصادی دارد. 

این که یک معیار مشترک به وجود بیاید در شرایط کنونی بعید به نظر می‌رسد، اما این که شاخه دری افغانی و تاجیکی از نظر زبان نوشتاری به شاخه ایرانی نزدیک شوند روندی است که ادامه دارد و شاید در دراز مدت یک معیار مشترک زبانی به وجود بیاورد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_157.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_157.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 14:34:20 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«آموختن خط سیریلیک اقدام مهمی است»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در پانزده سال گذشته در تاجیکستان، همین طور در دیگر کشورهای تاجیک‌نشین آسیای میانه، صحبت از این می‌رفت که تاجیکان باید خط فارسی‌ـ عربی را بیاموزند، تا بتوانند با دیگر هم‌زبانان خود پیوند دوباره برقرار کنند.

[[sound]]

پیوندی که در هفتاد سال اتحاد شوروی به طرزی نظررس کاهش یافته بود. اما در این دو‌‌ـ سه سال گذشته چنین به نظر می‌رسد که تعداد فارسی‌زبانانی که علاقمند به آموختن خط سرلیک شده‌اند، افزایش پیدا کرده است. آموختن خط فارسی‌ـ عربی برای تاجیکان در این پانزده سال گذشته آسان نبود. با وجود این که کتاب‌های آموزش خط فارسی به زبان‌های گوناگون فراهم بوده است.

اما برای ایرانیانی که می‌خواهند خط سرلیک بیاموزند، دستورالعملی وجود ندارد. تا به حال چندین گفت‌وگو داشتم با جوانان ایرانی که در حال نوشتن برنامه‌های تبدیل خط فارسی به سرلیک هستند و یا خط سرلیک به فارسی. اما این برنامه‌ها هرکدام به طور خاص کم و کاستی‌هایی داشته‌اند. این بار می‌خواهم از <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2009/11/091103_ez_cyrillic_learning.shtml">صحفه‌ی آموزش خط سرلیک برای فارسی‌زبان</a> بگویم که بی‌ بی سی فارسی منتشر کرده و مدت زیادی از آن نگذشته است، کسانی که از آن بهره‌مند شده‌اند، اولین جمله‌های خود را با این خط می‌نویسند، جمله‌هایی که از طریق فیس بوک، ایمیل و یا پیام‌هایی در پای مطلب‌های خود می‌بینم.

این صفحه در حد یک مطلب بود، اما ماهرانه تفاوت‌های نوشتاری خط سرلیک را توضیح می‌دهد. تفاوت‌هایی که در برنامه‌های برگردان خط سرلیک به فارسی و یا فارسی به سرلیک، به طرزی که باید پیاده‌سازی نشده بود. تفاوت‌هایی که خبرنگاران تاجیک بخش بی بی سی فارسی که سال‌ها با این تفاوت‌ها روبه‌رو شده‌اند، توانسته‌اند تجربه‌های اندوخته‌ی خود را در این اقدام به کار برند.

در همین باره با آقای زروان یکی از مسئولین این صفحه، صفحه‌ی آموزش خط سرلیک در بخش تاجیکی سایت بی‌ بی سی فارسی صحبت کرده‌ام. آقای زروان می‌گوید:</small></strong>

ببینید، اگر شما توجه کرده باشید، ما پیش از این که این سایت سرلیک‌مان راه‌اندازی شود، سایتی داشتیم که در آن مطالب‌مان را می‌گذاشتیم، هم به خط فارسی و هم به خط سرلیک. آن مطالبی که با ما خط فارسی می‌گذاشتیم، خواننده‌های خیلی زیادی داشت. به مراتب یا چندین مراتب بیشتر خواننده داشت از مطالبی که به خط سرلیک می‌گذاشتیم.

بیشتر ایرانیان مقیم ایران، اروپا، آمریکا و همچنین افغانان مقیم افغانستان و خارج از افغانستان خیلی علاقمند بودند که درباره‌ی تحولات تاجیکستان اطلاع داشته باشند.

همچنین اگر شما امروز یوتیوب را ببینید، در یوتیوب هم علاقمندان موسیقی تاجیکستان زیاد است. در فیس بوک هم اگر بروید، ایرانیان و افغان‌ها می‌خواهند که با تاجیک‌ها کنارهم بیایند و باهم چت و تبادل اطلاعات کنند.

به این خاطر ما در نظر گرفتیم که اگر مثلاً افغان‌ها و ایرانی‌ها خط سرلیک را یاد بگیرند، که یاد گرفتنش چندان مشکل نیست، در آن صورت مستقیم می‌توانند با تحولات تاجیکستان از  مطبوعات تاجیکستان آشنا شوند. با خط سرلیک آشنا شوند. به خاطر همین حتی چندین نفر از دوستان ما هم علاقمندی نشان داده بودند که ما می‌خواهیم خط سرلیک را یاد بگیریم.

وقتی هجده سالگی استقلال تاجیکستان را در تاجیکستان جشن می‌گرفتند، ما در تلویزیون «نوبت شما» داشتیم و این «نوبت شما» را در آنلاین هم گذاشتیم. حتی بعضی از دوستان ایرانی‌مان نوشته بودند که ما به خاطر تاجیکستان خط سرلیک را یاد گرفتیم که از تاجیکستان آگاه شویم. و فکر می‌کنم نیاز خیلی مبرمی به آموزش خط سرلیک در بین فارسی‌زبانان وجود دارد.

<strong>تا الان استقبال از این صفحه چگونه بوده؟</strong>

مشکلی که ما داریم، این است که با طرف مقابل رابطه نداریم. این که دوستان ما چگونه‌ این آموزش خط فارسی را ارزیابی کرده‌اند. زیرا ما صفحه‌ی اینترآکتیو نداریم.

<strong>بعد از راه‌اندازی این صفحه در واقع بازبینندگان بخش تاجیکی‌ـ سرلیکی سایت بی بی سی فارسی بالا رفته است؟</strong>

بله. حتما بالا رفته است. حتی ما این صفحه را در فیس بوک هم گذاشتیم و می‌بینیم حتی افرادی که اصلاً ایرانی هستند و خط سرلیک ما را بلد نیستند، آن‌ها هم حتی این صفحه‌ی ما را می‌بینند. این گواه این است که آن‌‌ها تا اندازه‌ای آگاهی پیدا کرده‌اند که به هر صورت این صفحه را به خط سرلیک هم مطالعه کنند. زیرا شمار هواداران سایت ما روز به روز در حال افزایش است.

<strong>برنامه‌ی دیگری در نظر دارید که به این صفحه اضافه شود، یا در همین شکل خواهد ماند؟</strong>

اگر یادتان باشد، پس از کسب استقلال تمام فارسی‌زبانان آسیای میانه، ازجمله فارسی‌زبانان قزاقستان، ازبکستان و قرقیزستان، همه می‌خواستند خط فارسی را یاد بگیرند. آن زمان یک انقلاب راه‌اندازی شده بود، همه تشنه‌ی آموزش خط فارسی بودند.

ما می‌خواهیم حتی یک صفحه ویژه‌ دیگری درست کنیم برای آموزش خط فارسی تا آن افرادی که در آسیای میانه هستند و زبان‌شان فارسی هست و مکتوب‌ها و آثارشان و همه‌ی اسنادشان را با خط سرلیک می‌نویسند، خط فارسی را یاد بگیرند و به خطه‌ی فرهنگی فارسی‌زبانان وارد شوند.

زیرا آن‌ها اگر خط فارسی را یاد بگیرند، جهانی با پهنای دیگری برای آنان باز می‌شود و می‌توانند به میلیون‌ها سایت به زبان فارسی دسترسی پیدا کنند و از آن‌جا اطلاعات مورد نظر خودشان را دریافت کنند.

[[photow01]]

<strong>در این هجده سال گذشته، در واقع دوران استقلالیت تاجیکستان، از اتحاد شوروی و جداشدن از روسیه، تحولاتی که رخ داده است تا الان نظررس است. اما شما می‌توانید تأثیر کار خودتان را ببینید؟</strong>

بله، واضح است این چیزها. در رسانه‌های تاجیکستان تأثیر صفحه‌ی فارسی یا صفحه‌ی بی بی سی برای تاجیکستان خیلی محسوس است. همین الان هم اگر به دوشنبه بروید، می‌بینید که به تدریج مردم بیشتر آن زبانی را که ما در سایت‌مان معیار قرار داده‌ایم، به آن تقلید می‌کنند.

ما و رادیوهای مستقل و دولتی تاجیکستان کوشش کرده‌ایم که مرادف‌های فارسی آن اصطلاحاتی را که قبلاً روسی بودند و مردم هم مرادف فارسی‌اش را هم نمی‌دانستند به کار گیریم و مردم تاجیکستان و اهل ادب و قلم و اهل روزنامه‌نگاری ترجیح می‌دهند که از مرادف‌هایی استفاده کنند، که ما در مطالب‌مان در صفحه‌ی تاجیکستان استفاده می‌کنیم. 

نقش زبان مطالب بی بی سی و به خصوص آن مطالبی که ما برگردان می‌کنیم و درباره‌ی تحولات ایران و جهان از خط فارسی به سرلیک می‌گذاریم، در پیشرفت زبان تاجیک خیلی محسوس است و خواننده‌های ما در صحبت‌های مستقیم هم این کار ما را ستایش می‌کنند که کار خوبی را انجام می‌دهیم.

<strong><small>بی بی سی فارسی از اولین رسانه‌های خارجی بوده که به مسائل تاجیکستان و تاجیکان پرداخته و تأثیر چشم‌گیری در رشد زبان تاجیکی بعد از فروپاشی اتحاد شوروی داشته است. همان طور که آقای زروان نیز تاکید کرد، سایت بی بی سی فارسی و صفحه‌ی ویژه‌ی تاجیکستان آن هم در جایگزین کردن اصطلاح روسی با مرادف‌های فارسی آن در بین خبرنگاران و یا اهل قلم تاجیک تأثیر زیادی داشته و از معدود معیارهای موجود بوده است. درباره‌ی صفحه‌ی آموزشی خط سرلیک با جمشید برزگر سردبیر سایت بی بی سی فارسی نیز صحبت کردم. آقای برزگر خود چندی پیش سفری به تاجیکستان داشت که در این سفر خط سرلیک را از بر شد.

جمشید برزگر معتقد است که الفبای سرلیک را می‌شود در مدتی بسیار کوتاه از بر کرد. دقیقاً برعکس آن چیزی که تاجیکان از خط عربی‌ـ فارسی می‌گویند.</small></strong>

<strong>آقای برزگر  چه باعث شد که صفحه‌ی آموزش خط سرلیک را در سایت بی بی سی فارسی‌ـ تاجیکی راه‌اندازی کردید؟</strong>

بسیاری از فارسی‌زبانان در ایران و افغانستان و یا در سراسر جهان با خط سرلیک آشنا نیستند، ولی به مسائل تاجیکستان علاقمند هستند و دوست دارند از اخبار و وقایع آن‌جا مطلع شوند یا قادر به خواندن مطالبی باشند که ما در صفحه‌ی سرلیک خودمان در زمینه‌های مختلف داریم.

در واقع فکر کردیم راه‌اندازی این صفحه می‌تواند کمکی باشد برای کسانی که می‌خواهند با فرهنگ و ادبیات و جامعه‌ی تاجیکستان بیشتر آشنا شوند و قادر به مطالعه‌ی آثار فارسی به خط سرلیک باشند.

این صفحه به دو شکل عمل می‌کند. هم به نوعی آموزش خط سرلیک است برای فارسی‌زبانانی که خط سرلیک را نمی‌دانند، و هم متقابلاً به مردم تاجیکستان این امکان را می‌دهد که با خط و الفبای فارسی و در واقع عربی از همین طریق آشنا شوند و آن‌‌ها هم قادر باشند نوشته‌های فارسی را که به خط سرلیک نیستند، بخوانند.

<strong>می‌توانید برای ما بگویید که مراجعه به این صفحه، آن طور که شما پیش‌بینی می‌کردید، بوده؟</strong>

صفحه‌ای که ما راه‌انداخته‌ایم، در واقع خودش یک مطلب است. مطلبی است که به کسانی که علاقمند هستند الفبای سرلیک یا برعکس الفبای فارسی را یاد بگیرند، کمک کند و این امکان را برایشان فراهم کند. سایت بی بی سی در واقع هدف اصلی‌اش اطلاع‌رسانی و خبررسانی است و این کار را ما در حاشیه‌ی کار اصلی خودمان انجام دادیم، برای این که مخاطبان ما قادر شوند بیشتر از مطالبی که منتشر می‌کنیم استفاده کنند.

با توجه به افزایش استفاده از اینترنت در تاجیکستان، می‌توانم بگویم که در مجموع استقبال خوبی از صفحه‌ی تاجیکستان ما شده است، چه به خط سرلیک چه به خط فارسی، و  تعداد خوانندگان به طور قابل توجه‌ای در حال افزایش است.

[[photow02]]

همین طور البته از نقاط مختلف جهان از این صفحات بازدید می‌شود و خوانندگان مطالب تاجیکستان تنها محدود به خود شهروندان تاجیک نیست و تقریباً می‌شود گفت بسیاری از فارسی‌زبانان از سراسر جهان به این صفحه مراجعه می‌کنند و اخبار و مطالب مربوط به فرهنگ جامعه‌ی تاجیکستان را از طریق وب سایت بی بی سی فارسی دنبال می‌کنند.

<strong>تا جایی که من می‌دانم، شما خودتان هم با خط سرلیک آشنایی دارید. به نظر شما آموختن خط سرلیک و یا حروف سرلیک برای یک فارسی‌زبان چقدر طول می‌کشد؟</strong>

بستگی دارد. البته اگر آدم مجبور باشد چیزی را بیاموزد، طبیعتاً خیلی سریع‌تر خواهد آموخت. من خودم در مدتی که در تاجیکستان بودم، تلاش کردم که الفبا را بیاموزم. به دلیل این که خب آدم در خیابان نشانی‌ای را می‌بیند، نوشته‌ای را می‌بیند و علاقمند است بداند چه نوشته شده. به همین دلیل خیلی سریع.

یادگرفتن چند علامت طبیعتاً زمان زیادی نمی‌برد، اما مشکل در واقع بعد از آموختن این علائم شروع می‌شود و برخی از کلماتی که در تاجیکستان به کار می‌رود، ممکن است فرضاً برای ایرانی‌ها چندان آشنا یا مأنوس نباشد؛ یا برعکس.

به هرحال بعضی واژگان به شکل‌های متفاوتی به ‌کار می‌روند یا گاه تلفظی متفاوت دارند. هرچند به طور عمومی اگر بخواهیم صحبت کنیم، تا ٧٠ـ ٦٠ درصد یکسانی و همسانی را می‌شود دید. اما به هرحال همین نحوه‌ی تلفظ و واژگان یا افعال ترکیبی که به کار می‌رود، متفاوت است و گاه این‌ها می‌توانند کمی بر دشواری کار بیفزایند.

اما در مجموع من فکر می‌کنم برای کسانی که علاقمند هستند، کار اصلا دشواری نیست و به راحتی می‌توانند این الفبا را بیاموزند و در واقع کلید یک گنجینه را به دست بیاورند و با ادبیات معاصر تاجیکستان آشنا شوند و متونی که به خط سرلیک نوشته شده‌اند را بخوانند.

به هرحال این‌ها اقدامات مهمی است. یعنی آموختن الفبا می‌تواند این وسیله را در اختیار شما بگذارد که بتوانید منابع بیشتری را در اختیار خودتان قرار دهید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_155.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_155.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 10 Jan 2010 17:39:05 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>باز جوییم روزگار وصل خویش</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>همان‏طور که در برنامه‏های قبلی گفتم، تماس‏های زیادی از شنوندگان ایرانی داریم که می‏خواهند پیشنهادات خود را به گوش دوست‏داران پیوند بیشتر فارسی‏زبانان در سراسر دنیا برسانند.

امروز نیز با یکی از فرزندان ایران زمین گفت‏وگو می‏کنم که دوست دارد خود را با همین نام «فرزند ایران زمین» معرفی کند. 

[[sound]]

«فرزند ایران زمین» در ایتالیا به‏سر می‏برد و با او از طریق همین برنامه آشنا شدم. او برای‏ام ای‏میلی فرستاده بود که در آن مایل بود از حال و احوال حیات نعمت، شاعر و نویسنده‏ی تاجیک در سمرقند آگاه شود. چون آخرین خبرها حاکی از آن بود که این شاعر و نویسنده‏ی تاجیک در سمرقند، در حبس خانگی به‏سر می‏برد و امکان تماس با دوستان و آشنایان خود، چه در سمرقند و چه در سراسر دنیا را ندارد.

حیات نعمت را آنانی که با روزگار تاجیکان در ازبکستان و همین‏طور روزگار ادب‏دوستان ازبکستان آشنایی دارند، می‏شناسند و می‏دانند که اسم حیات نعمت با موضوع زنده نگاه داشتن زبان و ادب فارسی در ازبکستان، پیوند ناگسستنی‏‌ای دارد و می‏دانند که حیات نعمت از معدود کسانی است که این بحث را مطرح می‏کند و از همین‏جاست که با دولت ازبکستان درگیر و گرفتار مشکلات زیادی شده است.</small></strong>
<strong>از فرزند ایران زمین می‏پرسم که چرا به استاد حیات نعمت علاقه دارد و چرا سراغ کارهای او را گرفته است؟</strong>

فرزند ایران زمین می‏گوید: «استاد حیات نعمت را به عنوان کسی می‏شناسد که برای احیای زبان فارسی در ازبکستان و زنده نگاه داشتن آنبا جان خود بازی کرده و تمام روزگار خود را در این راه قربانی کرده است».

<strong>او ادامه می‏دهد:</strong>

بسیار متاسفم که جوانان ما در ایران، حیات نعمت یا بزرگانی مانند ادش اُستد، دلشاد فرهادزاد، حتی صدرالدین عینی و… را نمی‏شناسند. فکر می‏کنم، شما به عنوان یک رسانه می‏توانید نقش خیلی خوبی داشته باشید در این که این بزرگان را به ایرانیان معرفی کنید. چون آنان کسانی هستند که نام‏شان در تاریخ ما ثبت خواهد شد و آیندگان به آنان افتخار خواهند کرد.

درچند سایت اینترنتی خوانده بودم که حیات نعمت حال خوبی ندارد. اما از طریق شما باخبر شدم که حال ایشان خوب است و امیدوارم بهتر هم بشود. 

افراد زیادی با این گفته‏های فرزند ایران زمین موافق هستند. از جمله خود من که سال پیش، زمانی که صحبتی خودمانی با استاد حیات نعمت داشتم، از زبان او شنیدم که چقدر گوشه‏نشین شده است و کم‏تر کسی از حال و احوال او می‏پرسد.

استاد حیات نعمت از آن شکایت می‏کرد که کسی از دوستان سراغ او را نمی‏گیرد. اما او خود می‏داند که دوستی با او، دشمنی با دولت است.

پاره‏ای از این صحبت خودمانی را که چون استاد تا به امروز اجازه‏ی انتشار آن را نداده بود، هرگز منتشر نشد، پخش می‏کنم تا آنانی که با صدای حیات نعمت آشنا نیستند، صدای او را نیز بشنوند.

این مصاحبه زمانی که استاد حیات نعمت در بیمارستان بستری بودند، ضبط شده است: 

«یکی از دوستان هر هفته روزهای شنبه، با هزار مشکل نزد من می‏آید و خبر می‏گیرد. اما همه، به خصوص بعد از حبس خانگی مرا فراموش کردند. این‏ها دو سال مرا حبس خانگی کردند. اثر همان عصبانی ها بود که پای دوم من هم از کار ماند.» 

[[photow01]]

<strong>فرزند ایران زمین در سخنان خود از بی‏توجهی جوانان تاجیک و همین‏طور فارسی زبان در کشورهای همسایه، نسبت به وضع فرهنگ فارسی تاجیکی در ازبکستان می‏گوید: </strong>

زمانی هم که در ایران تحصیل می‏کردم، خیلی به این موضوعات علاقه داشتم. اما از وقتی که به اروپا آمدم و اتحاد اروپایی‏ها را دیدم و دیدم در حالی که این کشورها تا چند سال پیش دشمن هم‏دیگر بودند، الان با هم اتحادیه دارند و علی‏رغم زبان‏های جداگانه از هم، با هم بسیار دوست هستند، با خود فکر کردم چرا ما با این تمدن غنی‏مان چنین چیزی نداشته باشیم.

الان حدود ۲۰۰ سال است که مردم این طرف مرز در ایران، افغانستان، تاجیکستان و ازبکستان از هم دور هستند و این چیزی است که مرا خیلی آزار می‏دهد. از این رو از وقتی به اروپا آمده‏ام، این مساله برایم بسیار مهم‏تر شد.

در دنیای امروز ارتباطات بسیار گسترده شده است و به نظرم استفاده از وسایلی مانند اینترنت بسیار مفید است. برای نمونه، من خودم در ویکی‏پدیا مقاله‏هایی می‏نویسم و می‏توانم از دوستان‏ام در سمرقند و بخارا و دیگر دوستان تاجیک و ازبک دعوت کنم که به ویکی‏پدیای تاجیک یا فارسی بیایند و از این طریق می‏توانیم با هم ارتباط بیشتری داشته باشیم. 

شبکه‏هایی مانند فیس‏بوک، ویکی‏پدیا و… الان خیلی می‏توانند به ارتباط بیشتر ما کمک کنند. چند سالی است که تاجیک‏ها به زبان تاجیکی و با خط روسی در ویکی‏پدیا مقاله‏هایی می‏نویسند. ولی تا جایی که اطلاع دارم، این مقالات در سطحی نیستند که تمام تاجیک‏ها بتوانند به آن‏ها مراجعه کنند. شاید شما نظر دیگری داشته باشید. 

اگر با ساختار ویکی‏پدیا آشنا باشید، بهتر از من می‏دانید که ویکی‏پدیا رییسی ندارد و نویسندگانش خود مردم آشنا به آن زبان هستند و علت ضعیف بودن ویکی‏پدیای تاجیک، می‏تواند ضعیف بودن نویسندگان تاجیک باشد. به همین جهت از دوستان سمرقند، بخارا، تاجیکستان و همه‏ی شهرهای دیگر دعوت می‏کنم تا به ویکی‏پدیای تاجیک بیایند و آن را غنی‏تر کنند.

ویکی‏پدیای فارسی وضعیت بسیار بهتری نسبت به ویکی‏پدیای تاجیک دارد و من امیدوارم با همت دوستانم بتوانیم آن را هم گسترده‏تر کنیم.

شاید تاجیکان سمرقند خود را جدا از تاجیکان دوشنبه بدانند یا کلا همه‏ی آن‏ها خود را از ایران جدا بدانند، اما وظیفه‏ی من و شماست که این احساس را در درون آن‏ها از بین ببریم. اگر چنین احساسی به آن‏ها القا شود که همه‏ جزیی از ایران بزرگ هستیم، در این زمینه کوشایی بیشتری خواهند داشت.

من با بسیاری از دوستانم در تاجیکستان یا دوستان تاجیک در ازبکستان مکاتبه کرده و چنین نظری را داده‏ام. پیشنهاد دیگرم هم این است که  ممکن است دولت ازبکستان خیلی موافق نباشد که مردم خط فارسی را یاد بگیرند، اما از آن‏جا که ما همه مسلمان هستیم، می‏توان از طریق آموزش‏های اسلامی، خط فارسی را در ازبکستان آموزش داد و یا از طریق مسافرت دانشجویان ایرانی به تاجیکستان بتوانیم همه‏ی فارسی زبانان را تحت یک خط متحد کنیم.

من همیشه با خودم این شعر مولوی را زمزمه می‏کنم که «هرکه‏ او دور ماند از اصل خویش، بازجوید روزگار وصل خویش». به همین جهت حس می‏کنم که نیاکان ما از جدایی ما بسیار افسرده هستند و این وظیفه‏ی ماست که بتوانیم دوباره این اتحاد را ایجاد کنیم.

در این زمینه نیز به یک سری انجمن‏ها نیاز داریم. چون غیر از من، هزاران هزار جوان ایرانی و شاید میلیون‏ها نفر در افغانستان، تاجیکستان و غیره هستند که دوست دارند کاری بکنند، فعالیتی انجام دهند، اما زمینه‏ای وجود ندارد. 

این زمینه را باید انجمن‏ها به ‏وجود بیاورند. مانند انجمن پیوند، شورای گسترش زبان فارسی و… چون هزاران هزار داوطلب هست، اما زمینه‏ی کاری وجود ندارد. امیدواریم که این پیشنهادها روزی جامه‏ی عمل بپوشند. باز هم منتظر پیشنهادها و درخواست‏های شما هستیم و امید داریم که در سال ۲۰۱۰ نیز همراه ما باشید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_154.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_154.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 07 Jan 2010 22:19:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نبرد منیژه با هفت نوع سرطان</title>
         <description><![CDATA[<strong>شاید همه روزه از این و آن بشنویم که کسی از نزدیکان، دوستان و یا افراد سرشناس در این یا آن قسمت دنیا گرفتار سرطان شده‏. با این که پیشرفت‌‏هایی در درمان این بیماری حاصل شده، اما سرطان هم‏چنان دامن‏گیر است و افراد زیادی با آن دست و پنجه نرم می‏کنند.

«جلوی پیشرفت سرطان را می‏توان گرفت»! این را هم‏صحبت من که خود سال‏ها است با این بیماری زندگی می‏کند، می‏گوید.</strong>

[[sound]]

<strong>صحبت در باره‏ی این بیماری مانند بیماری‏های دیگر سخت است. چون هر بیماری به شیوه‏های گوناگون روی انسان‏ها اثر می‏گذارد.

اما منیژه ١٤ سال است که با انواع مختلف سرطان زندگی می‏کند و سال‏ها است که بر خلاف پیش‏بینی پزشکان زنده مانده و با این بیماری، گاه در تنهایی و گاه با کمک پزشکان مبارزه می‏کند.

منیژه هم‏اکنون در هلند به‏سر می‏برد. اما ١٤ سال پیش زمانی که در ایران زندگی می‏کرد، به این بیماری مبتلا شد. بیماری‏ای که نزدیک به ١٥ سال است او  را ترک نکرده.

منیژه چگونه با چندین نوع سرطان و با وجود قطع امید پزشکان، زندگی و مبارزه کرده است؟ خودش می‌گوید:</strong>

اول خیلی ناراحت بودم. فکرهای خیلی بدی می‏کردم. فکر می‏کردم تا کی زنده خواهم ماند؟ چند ماه دیگر؟ یک سال، یا شش ماه دیگر زنده می‏مانم؟! اول بیماری خیلی احساس بدی داشتم.

١٤ سال پیش در ایران به این بیماری مبتلا شدم. از سرطان سینه شروع شد. دکتر بعد از معاینه‏ی اولیه گفت که باید فورا عمل شوم. هر دو سینه‏ام هم گرفتار شده و باید برداشته شوند. به این ترتیب در عرض یک هفته در بیمارستان بستری شدم و عمل کردم.

در اطاق عمل دکتر متوجه می‏شود که فقط تومور یک سینه‏ام بدخیم است و فقط سینه‏ی سمت راست‏ام را برداشته بود. بعد از به هوش آمدن، دست که زدم، متوجه شدم یکی از سینه‏‏های‏ام هنوز هست ولی سینه‏ی دیگر برداشته شده است.

یک هفته در بیمارستان بستری بودم. طی این مدت هم غده‏های سرطانی را در آزمایشگاه بررسی کرده بودند و متوجه شده بودند که سرطان‏ام بدخیم است و ممکن است در آینده به جاهای دیگر بدن‏ام سرایت کند. البته آن زمان دکتر این مساله را به من نگفت که روحیه‏ام را نبازم. بعدها نتیجه‏ی این آزمایشات را فهمیدم.

[[photow01]]

بعد از عمل باید شیمی‏درمانی می‏کردم. شش ماه ١٢ مرتبه شیمی‏درمانی داشتم که بسیار سنگین بود. به حدی که وزن‏ام به شدت پایین آمده بود و به ٥٢ کیلو رسیده بود.

بعد از اتمام شیمی‏درمانی نیز باید برق می‏گذاشتم (پرتودرمانی). ٢٥ بار هم برای‏ام برق گذاشتند و پس از آن قرصی به نام تاموکسی‏فن را به من دادند که تا پنج سال مصرف کنم.

بعد از اتمام معالجات و زمانی که شروع به قرص خوردن کردم، راهی هلند شدم و در هلند نیز تحت نظر دکتر‏ قرار گرفتم.

تا سال ٢٠٠٤ هیچ ناراحتی‏ای نداشتم. اما در سال ٢٠٠٤ بسیار سرفه می‏کردم و حالم زیاد خوب نبود. خیلی به دکتر خانوادگی مراجعه می‏کردم و به او توضیح می‏دادم که خیلی سرفه می‏کنم و سمت چپ‏ام خیلی درد می‏کند. دکتر زیاد توجه نمی‏کرد و می‏گفت: «چیزی نیست». 

به او توضیح می‏دادم که سینه‏ی سمت چپ‏ام بسیار بزرگ شده است و شب‏ها نمی‏توانم خوب بخوابم؛ خیلی درد دارم.

بالاخره دکتر خانوادگی گفت که با دکتر جراح صحبت می‏کند که سینه‏‏ام را کوچک کنند. اما نظرش این بود که سینه‏ام مشکلی ندارد. آن‏قدر به دکتر خانوادگی مراجعه کرده بودم که دیگر خودم خجالت می‏کشیدم. او هم فقط برایم پاراستامول (مسکن) تجویز می‏کرد که دردم آرام شود.

تا سال ٢٠٠٥ دردم بیشتر شده بود و خبری هم از دکتر خانوادگی نشد که آیا با پزشک جراح صحبت کرده است یا خیر.

معمولا هنگام عادت ماهانه خون‏ریزی‏ام به قدری شدید بود که هر سه - چهار ماه یک‏بار به بیمارستان می‏رفتم و چند روزی آن‏جا تحت نظر بودم. یک‏بار در بیمارستان، بعد از این که دل‏درد و شرایط بد جسمی‏ام را برای دکتر توضیح دادم، اسکن گرفتند و پزشک متخصص زنان گفت که در رحم‏ام غده‏ای وجود دارد، تخم‏دان‏ها سالم‏اند، اما باید هرچه زودتر رحم را از بدن خارج کنند.

این عمل نیز انجام شد؛ رحم‏ام را بیرون آوردند و من یک هفته در بیمارستان بستری بودم. در این مدت هم شب‏ها نمی‏توانستم بخوابم و درد داشتم.

آخرین روزی که باید از بیمارستان مرخص می‏شدم، پرستار صبح از من پرسید که آیا خوب خوابیده‏ام یا خیر؟ به او گفتم که خیر، نمی‏توانم بخوابم. به گریه افتادم و گفتم که سینه‏ی سمت چپ‏ام و تمام سمت چپ‏ام مرتب درد می‏کند و نمی‏توانم بخوابم.

این خانم پرستار خیلی برای من ناراحت و نگران شد و فوری دو تا دکتر را پیش من آورد. آن‏ها بعد از معاینه‏ و ماموگرافی گفتند که «بله بالای سینه‏ات یک تومور هست». یعنی کارهایی که باید طی یک هفته انجام بگیرد، سریعا انجام شد و نتیجه این شد که سینه‏ی چپ‏ام هم باید هرچه سریع‏تر برداشته شود.

در سال ٢٠٠٥، من پنجم ژانویه عمل کردم و رحم‏ام را درآوردند. پس از آن در یکم فوریه نیز دوباره عمل شدم و سینه‏ام را هم برداشتند. بعد از عمل دوم نیز یک هفته در بیمارستان بستری بودم.

بعد از این که به منزل آمدم، یک شب که حالم هم زیاد خوب نبود و تنگی نفس داشتم، به روی شانه‏ام که دست کشیدم، متوجه شدم یک برآمدگی روی شانه‏ام درآمده است. دوباره به بیمارستان برگشتم. این غده را هم نمونه‏برداری کردند و گفتند که بدخیم است و باید عمل شود. 

یک بار دیگر در ١٨ آوریل در بیمارستان بستری شدم و غده‏ی روی شانه‏ام را درآوردند.

اما بعد از یک هفته، این غده در جای دیگری از بدن‏ام بیرون آمد. پزشک‏ها بعد از بررسی و آزمایشان مختلف گفتند که «خانم، دیگر هیچ راهی نداری. سرطان هم به ریه‏ات زده و ریه‏ات پر از تومور است و هم این که تمام بدن‏ات را گرفته است. ما دیگر نمی‏توانیم کاری بکنیم. ریه‏ات را تماما آب گرفته است».

به هرحال، مرا به یک دکتر متخصص سرطان معرفی کردند. او هم که پرونده را دید، گفت: «سرطان همه‏ی بدن شما را گرفته است. حتی شیمی‏درمانی نیز هیچ تاثیری به حال شما ندارد. اما من با قرصی به نام آری‏میدیکس  امتحان می‏کنم. این هم نوعی شیمی‏درمانی است. تلاشی هم با این قرص می‏کنیم، ببینیم چه می‏شود».

دکتر این قرص را برای من نوشت. من هم به او گفتم که بسیار دلم می‏خواهد به مکه بروم. او اول خیلی تعجب کرد که چگونه من با این حال‏ام می‏خواهم به مکه بروم. برایش توضیح دادم که خیلی وقت است آرزو دارم به خانه‏ی خدا، به مکه بروم و می‏خواهم بروم.

دکتر در مقابل اصرار من، پذیرفت که با متخصص ریه نیز صحبت کند و بعد نظرش را بدهد. بعد از گفت‏وگو با متخصص ریه، هر دو به این نتیجه رسیدند که «این که دارد می‏میرد، بگذار برود و هرکاری که دلش می‏خواهد، انجام بدهد» (با خنده). خلاصه این که دکتر به من اجازه داد و گفت: «برو»!

در میان ترک‏های ترکیه دوستان زیادی دارم. با رییس کاروان مکه‏ی آن‏ها صحبت کردم و از آن‏ها خواستم که مرا نیز همراه خود ببرند. برایم خیلی تعجب‏آور بود. چون اصلا پولی هم نداشتم. اصلا، هیچی! اما خیلی مشتاق بودم که تا وقتی نمرده‏ام، به زیارت خانه‏ی خدا بروم.

نمی‏دانم این پول چگونه برای‏ام جور شد. خودم هم تعجب کرده بودم. به هرحال این پول جور شد و من با این کاروان راهی مکه شدم. ابتدا به مدینه رفتیم. هفته‏ی اولی که آن‏جا بودیم، حالم زیاد خوب نبود. طوری که دو نفر دست‏های مرا می‏گرفتند تا من بتوانم آرام‏آرام راه بروم. نفس تنگی داشتم.

بعد از یک هفته راهی کعبه شدیم. یک‏باره احساس کردم که حالم دارد بهتر می‏شود و نفس‏ام داشت باز می‏شد. بار اول که به مسجدالحرام رفتیم، برای‏ام خواب و خیال بود و فکر می‏کردم چگونه زنده بمانم و خانه‏ی خدا را ببینم و چون خیلی مشتاق بودم، کعبه را نمی‏دیدم و می‏گفتم: این کعبه کجاست که من آن را نمی‏بینم؟

همه‏ی اعضای کاروان ترک بودند، اما رییس کاروان به زبان فارسی آشنا بود و با من صحبت می‏کرد. از ما خواست که کفش‏هایمان را درآوریم و در ساک‏ بگذاریم. کفش‏های‏مان را درآوردیم و وارد مسجد شدیم.

وقتی وارد مسجد شدیم، چشمم به گوشه‏‏ای از کعبه خورد. وقتی کعبه را دیدم، حالم خیلی بد شد. واقعا منقلب شدم و داشتم می‏افتادم. آن‏قدر گریه کردم، گفتم: خدایا! بالاخره مرا طلبیدی، من آمدم… طلبیدی مرا! خیلی منقلب بودم. باورم نمی‏شد. تا این که حالم کمی‏ بهتر شد و به زیارت رفتم.

حدود ٢٠ روز در مکه بودیم. طی این مدت، حالم خیلی خوب شد و همین‏طور داشت رو به خوبی می‏رفت. حالم آن‏قدر خوب شده بود که بدون کمک کسی و به تنهایی دور کعبه طواف می‏کردم. به صفا و مروه هم رفتم. با وجود این که  باید هفت بار از روی این کوه به آن کوه رفت، توانستم بروم.

رییس کاروان و بقیه‏ی هم‏سفرهای‏ام خیلی تعجب می‏کردند که با آن حال بد، چگونه تا این حد بهبود پیدا کرده‏ام. کار به جایی رسیده بود که من به دیگران کمک می‏کردم.

بعد از بازگشت از سفر مکه که یک ماه طول کشید، برای انجام آزمایش مراجعه کردم. بعد از گرفتن آزمایش، منتظر نشسته بودم که دکتر صدای‏ام کند. نوبت به من که رسید، دکتر آن‏قدر هول شده بود که به میان مردم آمد و گفت: «خانم بیا ببینم، در مکه چه‏کار کرده‏ای؟ حالت خوب شده است. سرطان شما متوقف شده است. برایم تعریف کن، ببینم، چکار کرده‏ای؟!»

دست‏ام را گرفت و به اطاق معاینه برد و خواست برایش تعریف کنم که چه‏کار کرده‏ام. خیلی مشتاق بود بداند من چه کرده‏ام. گفت که آب ریه‏ام کاملا خشک شده است. سرطان به جای دیگری نزده است. همین‏طور مانده و تومورهای بدن‏ام حتی کوچک‏تر هم شده اند. دکتر خیلی خوشحال بود. من هم خیلی خوشحال شدم.

البته زمانی که دکتر به من گفت زیاد زنده نمی‏مانم، چند روز ناراحت بودم. اما بعد با خودم گفتم: معلوم نیست که من کی می‏میرم؛ یک ماه، دو ماه یا چند ماه دیگر زنده‏ام. باید مثبت فکر کنم. باید مدتی که زنده هستم، سعی کنم به خودم خوش بگذرانم و به سمت چیزهایی که خوشحال‏ام می‏کند بروم و زیاد به مریضی‏ام فکر نکنم.

پیش از شدت گرفتن بیماری به کلاس زبان هلندی می‏رفتم. بعد از این که چهار ماه روی تخت بودم، حال‏ام خیلی بد بود، اصلا نمی‏توانستم غذا بخورم و هیچ‏کاری نمی‏توانستم بکنم، روزی از خواب بیدار شدم و گفتم باید دوباره به مدرسه بروم. دوستی هلندی‏ داشتم که تعجب کرده بود و می‏گفت با این حال نمی‏توانی به مدرسه بروی. اما می‏خواستم که حتما همان روز به مدرسه بروم.

[[photow02]]

به مدرسه رفتم؛ تمام مدیر و معلم‏های مدرسه به استقبال‏ام آمدند، مرا بوسیدند و گفتند که چگونه با این حال به مدرسه رفته‏ام. با عصا هم راه می‏رفتم. به ‏آن‏ها گفتم که می‏خواهم دوباره درس بخوانم و زبان یاد بگیرم. به همان کلاسی هم می‏روم که پیش از بیماری‏ام بودم. همه همین‏طور در تعجب مانده بودند که من با این حال‏ام چگونه می‏خواهم ادامه بدهم.

از ١٤ سال پیش تا کنون، من اصلا به مریضی‏ام فکر نکرده‏ام و سعی کرده‏ام مثبت فکر کنم. به خاطر این که وقتی آدم منفی فکر کند، مشکلات دیگری پیدا خواهد کرد. هرکسی روزی به دنیا آمده و روزی هم باید برود. این یک روند طبیعی است که خداوند به ما داده است.

فکر می‏کنم، در مکه واقعا معجزه‏ای برای من اتفاق افتاد. من این‏گونه فکر می‏کنم.

هم‏اکنون نیز در حال شیمی‏درمانی هستم. دوباره گفته‏اند که تومورهای‏ام بزرگ شده‏اند. پارسال دکتر گفت که تومورها بزرگ شده‏اند. سفری به ایران داشتم، به خانواده و فامیل سر زدم و برگشتم. تومور به لگن‏ام زده بود.

نمی‏توانستم خوب راه بروم. باید حتما با واکر یا عصا راه می‏رفتم. اما باز هم به خودم گفتم: نه… باید مثبت فکر کنم و نباید به مریضی‏ام فکر کنم.

تا این که پارسال دکتر شیمی‏درمانی سنگینی روی من انجام داد. دوباره سعی کردم خودم را قوی نگاه دارم. اما بعد از اتمام آن شیمی‏درمانی دکتر گفت که این شیمی‏درمانی کمکی به کبدت نکرده است. باید به معالجه‏ی دیگری فکر کنیم. باز هم برای‏ام قرص و داروهای دیگر تجویز کرد. بعد از آن هم متعجب بود و گفت که کبدم خوب شده است.

امسال باز هم یک سفر به ایران رفتم. دکتر گفت که سرطان به لگن‏ات زده و استخوان‏های‏ات را گرفته است. خیلی پادرد و استخوان‏درد داشتم. شیمی‏درمانی دیگری روی من انجام داد که هنوز هم ادامه دارد. 

الان بازهم خوب شده‏ام و خیلی خوشحال‏ام که زنده هستم و دارم زندگی‏ام را می‏کنم. در حال حاضر بدون عصا و واکر راه می‏روم و خیلی هم خوشحال‏ام.

به نظر من، مثبت فکر کردن خیلی بهتر است. اگر آدم منفی فکر کند، خوب که نمی‏شود هیچ، بیماری‏اش هم بدتر می‏شود و از نظر روحی نیز به مشکلات دیگری دچار می‏شود. بهتر است که آدم مثبت فکر کند. اصلا به مریضی‏اش فکر نکند. چون هرچه آدم به مریضی‏اش فکر کند، بدتر می‏شود.

باید به طرف کارهایی که باعث خوشحالی آدم می‏شود، رفت و به خداوند توکل کرد. این‏طور خیلی بهتر است تا این که آدم در خانه بنشیند، منفی فکر کند و روحیه‏اش خراب شود. این هیچ دردی را دوا نمی‏کند.

<strong>* اگر خوانندگان تجربه مشابهی دارند خوشحال می شوم کامنت بگذارند تا با آنها تماس بگیرم و یا اگر سوالی از منیژه خانم دارند مطرح کنند تا از ایشان بپرسم و در برنامه ای دیگر پاسخ دوستان را بدهم. </strong> ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_153.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2010/01/post_153.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 Jan 2010 20:52:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«عروس‏ربایی» رسم قدیمی مردم قرقیز</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>باز با یک برنامه‏ی دیگر از «همسایگان» با شما هستم و امروز بیش‌تر از رسم و آیین‏های مردم آسیای میانه خواهم گفت.

[[sound]]

چند سال پیش با خانم فریده حیات در لندن آشنا شدم و با ایشان صحبت گرمی درباره‏ی سفرهای‌شان به کشورهای مختلف آسیای میانه داشتم. خانم حیات نویسنده و پژوهش‏گر مسایل اجتماعی است.

وی هم‏اکنون در حال نوشتن کتاب بسیار جالبی درباره‌ی «عروس‏ربایی در قرقیزستان» است. کتابی که خود فریده‏ حیات از آن به‌عنوان یک رمان بر اساس دیده‏ها و نوشته‏های‏های‌اش در این کشور نام می‏برد.

خانم حیات امروز میهمان برنامه‏ی ما است و از رسم «عروس‏ربایی» در قرقیزستان خواهد گفت. رسمی که با خشونت، شادی و غصه‏ها آمیخته است. رسمی که از قدیمی‏ترین رسوم در منطقه‏ی آسیای میانه به شمار می‏رود.</small></strong>

<strong>صحبت را از روزگار زنان در این منطقه آغاز می‏کنم و از خانم حیات می‏پرسم که روزگار بر زنان در قرقیزستان چگونه می‏گذرد؟</strong>

در آسیای میانه، به‌طور کلی بین شهرنشینان، به‌خصوص شهرهای بزرگ و از سویی روستانشینان تفاوت زیاد است. در تاشکند یا مثلا بیشکِک مردم خیلی بیش‌تر مدرنیزه شده‏اند و فرهنگ روسی نیز در این شهرها تا حدی غالب است.

ولی وقتی به جاهای دورتر، به شهرهای کوچک و روستاها می‏رویم، می‏بینیم که آداب و رسوم سنتی بیش‌تر حکم‏فرماست و در این مناطق محدودیت‏های زنان و تبعیض در حق آنان قوی‏تر است.

می‏توانم بگویم در قرقیزستان، به‌خصوص در شهرهای بزرگ و در میان اقشار متوسط و تحصیل‏کرده، در مقایسه با ازبکستان یا تاجیکستان، زنان آزادی و استقلال عمل بیش‌تری دارند. کلا در میان قرقیزها و قزاق‏ها، شاید به خاطر تاثیر بیش‌تر فرهنگ روسی و یا به این دلیل که هم‏اکنون مردم شهرهای این دو کشور تمایل بیش‌تری به غرب پیدا کرده‏اند، زنان از آزادی‏های بیش‌تری برخوردار هستند.

<strong>آن‏چه در زندگی روزمره‏ی مردم و به‌خصوص در زندگی زنان منطقه، توجه شما را به خود جلب کرد، چه بود؟</strong>

مشاهده‏ای که من در ازبکستان داشتم، رفتار مردان با زنان (البته به‌طور کلی) تا حدی پدرسالارانه و مردسالارانه است و محدودیت‏های بیش‌تری برای زنان وجود دارد. البته باز هم در میان اقشار مختلف این رفتار متفاوت است. اما تبعیض و شوونیسم مردسالارانه و همین‏طور خشونت بر علیه زنان را در ازبکستان بیش‌تر دیدم.

رسمی که شاید بیش‌تر قابل توجه است و در میان قرقیزها رواج دارد، مساله‏ی «عروس‏ربایی» است که ریشه‏ی آن به تاریخ قرقیزستان و سنت‏های قدیمی این منطقه برمی‏گردد.

[[photow01]]

در دوران حکومت شوروی، این رسم را ممنوع کرده بودند و خیلی کم شده بود. البته هنوز انجام می‏گرفت اما به مقدار بسیار کمی. ولی آمارگیری‏های انجام شده حاکی از آن است که  پس از دوره‏ی استقلال، این رسم دوباره به میزان بیش‌تری رواج یافته است.

عروس‏ربایی به این صورت انجام می‏گیرد که مردان جوان در خیابان‏ها می‏گردند و وقتی از دختری خوش‌شان می‏آید، با دوستان‏شان جمع می‏شوند، دختر را می‏دزدند. یا این که ممکن است از قبل هم با ‏‏آن دختر آشنایی‏ داشته باشند. در هر حال دختر را می‏دزدند، با خود به روستا یا شهر خودشان می‏برند و در آن‏جا مراسم عروسی برگزار می‏کنند.

در اکثر موارد نیز این دختران چون خیلی جوان هستند، می‏ترسند و جرأت و جسارت ایستادن در برابر این مساله را ندارند و مجبور به ازدواج می‏شوند. ضمن این که اگر ازدواج نکنند و به میان خانواده برگردند، باعث بدنامی خانواده می‏شود. چون بازگشت این دختران بدنامی محسوب می‏شود، آن‏ها خیلی تحت فشار هستند که در صورت چنین اتفاقی، تن به ازدواج بدهند.

<strong>وجود چنین رسمی موجب نمی‏شود که دختران از رفتن به خیابان، کوچه و یا دانشگاه خودداری کنند؟</strong>

تا حدی دخترها را می‏ترساند. اما چاره‏ای ندارند و مجبورند به زندگی معمولی‏شان ادامه بدهند. ولی همیشه این ترس و لرز در دخترها هست.

<strong>این رسم در قوانین قرقیزستان چه جایی دارد؟</strong>

قانون این رسم را ممنوع کرده است، ولی انجام می‏شود. همان‏طور که در قوانین حکومت شوروی هم ممنوع بود ولی بالاخره به‌طور محدودی اجرا می‏شد، الان هم همین‏طور است و علی‏رغم ممنوعیت قانونی این جریان واقع می‏شود. چرا که این رسم تا حدی جزو فرهنگ این کشور به حساب می‏آید.

آن‏طور که من مشاهده‏ کرده‏ام و در مصاحبه‏هایی که انجام داده‏ام شنیده‏ام، برخورد پلیس هم در اکثر مواقع بر این مبناست که «خُب، این جزو فرهنگ ماست»! یعنی این مساله را تاحدی طبیعی محسوب می‏کنند که وقتی مرد جوانی به دختری علاقه پیدا کند و بخواهد با او ازدواج کند، او را به‌زور تصرف کند، به درون خانواده‏اش ببرد و با او ازدواج کند. به همین دلیل هم خیلی جدی با این مساله برخورد نمی‏کنند و جلوی آن را نمی‏گیرند.

شاید هم یک دلیل مساله این است که این رسم بیش‌تر در میان قشرهای پایین و فقیر اجرا می‏شود تا اقشار بالای اجتماعی. مثلا برای دخترانی که پدران بانفوذی دارند، این اتفاق کم‌‏تر پیش می‏آید، چون در این موارد کسی جرأت چنین کاری را ندارد.

<strong>ربودن دختران و مجبورکردن‌شان به ازدواج اجباری، خیلی شبیه به تجاوز به نظر می‏رسد.</strong>

بله، درست است. قانون هم به این مساله توجه دارد و آن را ممنوع کرده است. منتها چون در فرهنگ مردم خیلی جا گرفته است، در کل مردم این رسم را به آن صورت بد نمی‏‏دادند که بخواهند با آن برخوردی جدی داشته باشند و از اجرای جلوگیری کنند.

اگر با این مساله برخورد جدی می‏شد، اصلا تا این حد پیش نمی‏رفت. اما متاسفانه وقتی پلیس می‏بیند چند جوان دارند دختری را به زور می‏برند، می‏‏رود با آن‏ها صحبت می‏کند و اگر بگویند که مراسم عروس‏ربایی است، عقب می‏کشد. در حالی که  اگر پلیس در همین زمان برخورد کند، به همین راحتی نخواهد بود. ولی متاسفانه فرهنگ این را قبول کرده است.

<strong>خود شما مشاهده‏ای در این زمینه داشته‏اید و یا با خانواده‏‏هایی که با دید مثبت به این رسم نگاه می‏کنند، روبه‌رو شده‏اید؟</strong>

بله، خیلی!  من در مورد این موضوع، به‌خصوص تحقیق کرد‏ه‏ام. در سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳ به مدت یک سال استاد دانشگاه امریکایی بیشکک بودم و در ارتباط با این موضوع بین دانشجوهای‏ام تحقیق کردم. هم‏چنین یک سری تحقیقات جامعه‏شناسان غربی راجع به این رسم را مطالعه کردم.

هم مشاهده‏ها و برخوردهای شخصی خودم و هم مقالاتی که می‏خواندم، این نکته را تایید می‏کنند که خیلی‏ها این رسم را طبیعی و معقول محسوب می‏کنند. حتی در میان دانشجویان‏ من، تعدادی بودند که در خانواده‏های‌شان این‌گونه ازدواج‏ها پیش آمده بود.

[[photow02]]

مثلا از میان سه دایی یکی از دانشجویان‏ام، دو دایی او این‏طور ازدواج کرده بود یا بودند دانشجویانی که خواهر یا مادرشان به این فرم ربوده و ازدواج کرده بودند. یعنی به نظر می‏آمد این رسم خیلی رایج بود.

<strong>از تمایل به غرب و مدرنیته در میان ساکنین شهرهای بزرگ قرقیزستان صحبت کردید، زنان فعال قرقیزستان به این مساله چگونه نگاه می‏کنند؟</strong>

برخوردهایی با این مساله شده است و هنوز هم می‏شود. برای نمونه در بهار ۲۰۰۳ به شهر «نارین» رفتم. شهر نارین منطقه‏ای خیلی کوهستانی است و نزدیک مرز چین قرار گرفته است. ۹۸درصد جمعیت این شهر قرقیز هستند.

نارین از این بابت شهرت دارد و خیلی‏ وقت‏ها دخترانی را که می‏دزدند به این شهر می‏آورند. اما در همین شهر یک ان‏.جی‏‏.او برای مبارزه با این رسم تشکیل شده است که من مصاحبه‏ای نیز با آنان انجام دادم.

این ان.جی.او از حمایت جمعیت‏های خارجی نیز برخوردار شده بودند که بتوانند با این رسم مبارزه کنند. یکی از کارهای‏شان هم این است که به دخترهای جوان هشدار بدهند و چگونگی برخورد با این مساله را به آنان آموزش بدهند.

<strong>چگونه آموزشی به دختران می‏دهند؟ مثلا دختران چه‌کار باید بکنند که ربوده نشوند؟</strong>

یکی از مهم‏ترین کارهای این ان.‏جی.‏او این است که به اطلاع دختران برسانند، این کار از نظر قانونی کاملا ممنوع است و به دختران بفهمانند که آن‏ها می‏توانند قانونا با آن مبارزه کنند.

بعد هم یک سری بحث‏های فرهنگی با آنان صورت می‏دهند و سعی می‏کنند در این دختران جوان قدرت دفاع از حقوق خودشان را تقویت کنند. روی جنبه‏ی حقوقی مساله و حق قانونی این دختران خیلی تاکید می‏کنند که خیلی هم مهم است.

چون پیش آمده که دختران دانشجو به‌خصوص در بیشکک ربوده شده‏اند، اما آن‏ها تن به ازدواج اجباری نداده‏اند. به‌طور مشخص، دو تن از دانشجویان دانشگاه ربوده شده بودند، اما پافشاری کرده بودند و خانواده مجبور شده بود آن‏ها را برگرداند و خانواده‏ی خودشان هم آن‏ها را پذیرفته بودند.

اما در عین حال با مواردی هم برخورد داشتم که متاسفانه به اشکال دیگری پیش رفته بود؛ خواهر یکی از دانشجویان من که ربوده شده بود، هنگام فرار کشته شد. معلوم هم نبود که آیا او تصادفا هنگام فرار به رودخانه افتاده است و یا او را کشته بودند. به هرحال متاسفانه در رودخانه غرق شد.

<strong>به دختران ربوده شده تجاوز هم می‏شود یا صبر می‏کنند تا عروسی برگزار شود و مطابق رسم قدیمی‏شان، پس از عروسی هم‏خوابگی کنند؟</strong>

در اکثر موارد تجاوز نمی‏شود. چون معمولا می‏خواهند که رابطه‏شان با آن دختر حالت شرعی داشته باشد و ازدواج کنند. اما در مواردی تجاوز هم پیش می‏آید.

<strong>سنت عروس‏ربایی بیش‌تر در میان معتقدین به کدام دین و آیین رایج است؟</strong>

در میان قرقیزها که اکثرا مسلمان هستند، رایج است. در میان مسیحیان چنین رسمی وجود ندارد. مسیحیان قرقیزستان اصالتا روس یا اسلاویک هستند.

اما این رسم هیچ ارتباطی با اسلام ندارد و به فرهنگ این منطقه برمی‏گردد که ریشه‏ی تاریخی دارد. این رسم در میان  قوم‏های بدوی یا کوچ‏گرا (نوماویک‏ها) و نه فقط در قرقیزستان، بل‌که در میان ترکمن‏ها نیز رایج است. ترکمن‏ها در اوایل قرن بیستم به شمال ایران، که در همسایگی آنان قرار دارد، می‏آمدند و دختری را می‏ربودند و با خود می‏بردند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/12/post_152.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/12/post_152.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 21 Dec 2009 13:42:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«هوا بوی خون گرفته؛ بیدارش کنید خدا را»</title>
         <description><![CDATA[در ویدئو کلیپی که در حمایت از مجید توکلی، دانشجوی دانشگاه امیرکبیر و از زندانیان سیاسی ایرانی تهیه شده است، ترانه‏ای بر اساس ترانه‏ی معروف Haste Siempre، ساخته‏ی آهنگ‏ساز کوبایی، Carlo Pueblo اجرا شده است.
این ویدئو کلیپ را پشتیبانان کلیپ «ما مجید هستیم» ساخته‏اند. کمپینی که پس از بازداشت مجید توکلی راه‏اندازی شد.

[[sound]]

در ویکی‏پدیا در مورد این کمپین آورده شده است: 

«یک روز پس از دستگیری مجید توکلی، خبرگزاری فارس به انتشار عکسی از وی با چادر و مقنعه پرداخت و مدعی شد که او با لباس مبدل قصد فرار داشته است. 

بسیاری از فعالان سیاسی با اشاره به نحوه‏ی ساخت این عکس، آن را اقدامی مضحک از سوی این خبرگزاری، برای تحقیر توکلی دانستند. اما این اقدام برخلاف تصور اولیه‏ی دستگاه‏های امنیتی، منجر به راه‏ افتادن موجی از انتقاد به حجاب اجباری زنان و هم‏چنین حمایت هم‏زمان از مجید توکلی شد.»

[[photow01]]

به نظر می‏رسد که ساختن این کلیپ، به کمپین «ما همه مجید هستیم» گسترش بیشتری می‏دهد. کمپینی که خواستار آزدای مجید توکلی و دیگر دانشجویان زندانی است.

آهنگی گیرا و انتخاب متنی گیرا شنونده را به عمق اتفاقات اخیر ایران می‏برد. هرچند این ویدئو در حمایت از مجید توکلی ساخته شده است و عکس‏های مردان روسری‏به‏سر ایرانی را در حمایت از مجید نمایش می‏دهد، اما متن این ترانه فراتر می‏رود و به جنبش دانشجویی روحیه‏ای انقلابی می‏دهد.

شعر اصلی آهنگ Haste Siempre به زبان اسپانیایی و در پاسخ به نامه‏ی خداحافظی چه‏گوارا، کماندوی محبوب مردم آمریکای لاتین سروده شده است. نامه‏ای که چه‏گوارا خطاب به مردم کوبا نوشت و پس از آن راهی کنگو و بعد هم بولیوی شد.

این ترانه از محبوب‏ترین ترانه‏هایی شناخته می‏شود که برای چه‏گوارا در طول مبارزه‏های انقلابی‏اش و همین‏طور پس از مرگش، سروده شده است.

متن اسپانیایی ترانه، خطاب به چه‏گوارا می‏گوید: 

«ما تا ابد دنبال عقیده‏های انقلابی تو خواهیم رفت<br>چون می‏دانیم که ما را به کشور آزادی خواهد رساند»

اما متن فارسی کلیپ کمپین «ما مجید هستیم»، این گونه سروده شده است: 

<strong>پیدایش کنید خدا را<br>خطابش کنید مُدارا<br>هوا بوی خون گرفته<br>بیدارش کنید خدا را<br>سرخ و سفید و سبزیم<br>فارغ از رنگ و ننگیم<br>دستمان را به‏هم دادیم<br>آماده‏ی نبردیم ما<br>ما مالک ملک کیهانیم، <br>ما حافظ خاک ایرانیم<br>آتش افشان خاموشیم که<br>روان شیم به میدان‏ها</strong>

[[photow02]]

این ویدئو کلیپ در یوتیوب و فیس‏بوک در میان فارسی زبانان دست به دست می‏گردد و بیننده را به یاد ویدئو کلیپ خواننده‏ی اسپانیایی، ناتالی کوردون (Nathalie Cordon) می‏اندازد.

در ویدئو کلیپ ناتالی کوردون مردم به دنبال زنی انقلابی راه می‏افتند که کودکی در آغوش و حتی تفنگی در دست دارد. این زن از خیابان‏های شهر می‏گذرد و مردمی که لحظه به لحظه بر شما آن‏ها افزوده می‏شود، دنبال او راه می‏افتند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/12/post_151.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/12/post_151.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گزارش</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 13 Dec 2009 20:00:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اقدام عملی فارسی‌زبانان برای کمک به تاجیکستان</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>موضوع این بخش از «همسایگان»، زبان نیست اما دور از فرهنگ هم نیست. موضوع، کمکِ بشردوستانه‏ی فارسی‏‌زبانان به ساختمان «نیروگاه راغون»، یکی از بزرگ‏ترین نیروگاه‏ها در آسیای میانه، است.

[[sound]]

این نیروگاه که در تاجیکستان قرار دارد، و قدرت تامین نیروی برق و آب تمام آسیای میانه را دارا است. اما به دلایل اقتصادی و جنگ داخلی در تاجیکستان ناتمام مانده است.

چندی است که با کوشش «بنیاد خیریه‏ی ورارود» در لندن، اتمام این پروژه دوباره مطرح شده است و این بنیاد برای جمع‏آوری کمک مالی به ادامه‏ی ساختن این نیروگاه، میان فارسی‏زبانان طرح‏های گسترده‏ی تبلیغاتی برپا کرده است.

در این باره با زهرا جزایری، مدیریت سازمان خیریه‏ی ورارود، گفت‏وگو کرده‏ام. خانم جزایری از دوستان دیرینه‏ی تاجیکستان است و تاکنون فعالیت‏های ثمربخشی در راه معرفی فرهنگ و چهره‏های تاجیک در بریتانا داشته است.

از خانم جزایری خواهش کردم که ابتدا از شروع علاقه‏ی خود به تاجیکستان  و دلایل راه‏اندازی بنیاد خیریه‏ی ورارود بگوید که سال‏هاست در لندن فعالیت دارد:</small></strong>

بعد از جنگ‏های داخلی تاجیکستان سفری به این کشور داشتم. به شهر باختر، نزدیک فرقان تپه رفتم و پیش از هرچیز از شرایطی که دیدم، بسیار متاسف شدم و رنج بردم. 

از سوی دیگر در آن‏جا مترجم یک بنیاد خیریه‏ی انگلیسی بودم که فعالیت‏های ارزنده‏ای در زمینه‏ی کمک به زنان بی‏‏سرپرست تاجیک داشت.  پس از آن هم با بنیادهای خیریه‏ی اروپایی و امریکایی دیگری آشنا شدم که کارهای بسیار ارزنده‏ی در تاجیکستان انجام می‏دادند.

[[photow01]]

من افسوس خوردم که چرا ما ایرانی‏ها کاری انجام نمی‌دهیم؛ ما فارسی‏زبانان که خود را به ملت تاجیک خیلی نزدیک می‏بینیم، با آنان هم‏زبان و هم‏فرهنگ هستیم، هر دو از یک ریشه بوده‏ایم و فقط تاریخ ما را از هم جدا کرده است.

بر همین اساس، وقتی به انگلستان برگشتم، تصمیم گرفتم دوستانی را که هم‏فکر و هم‏سلیقه‏ی من بودند، دور هم جمع کنم و بنیاد خیریه‏ای تشکیل بدهیم.

<strong>هم‏اکنون خیریه‏ی ورارود به خاطر فعالیت اخیرش، ورد زبان بیش‌تر تاجیک‏ها شده است. این ایده از کجا شروع شد و چرا نیروگاه راغون؟</strong>

اعضای هیات مدیره‏ی ما افرادی بسیار واردی در امور تاجیکستان هستند و خودشان تاجیک‏های بسیار میهن‏دوستی می‌باشند. این ایده را داریوش رجبیان از تاجیکستان برای ما به انگلستان فرستاد و هیات مدیره هم که علاقه‏مند به هم‏یاری با ملت تاجیک هستند، این فکر را خیلی پسندیدند.

پس از مشورت‏های زیاد، تصمیم گرفتیم به عنوان یک بنیاد خیریه، پشت این برنامه‏ی اقتصادی برویم و امیدواریم که در نهایت ملت و دولت تاجیکستان موفق شود به خودکفایی انرژی در زمینه‏ی برقِ آبی برسند.

<strong>کمک‏هایی که جمع می‏شوند، چگونه تحویل داده خواهد شد؟ با توجه به فساد اقتصادی‏ای که هم‏اکنون در تاجیکستان وجود دارد، مطمئن هستید پولی که جمع می‏شود، در راه همان هدفی هزینه شود که به خاطرش گردآوری شده است؟</strong>

در زمینه‏ی امور خیریه، همیشه این نگرانی‏ها وجود دارد. در مورد این پروژ‏ه که یک پروژه‏ی وسیع ملی است، باید نگرانی‏ها بیش‌تر هم باشد و مردم باید مطمئن باشند، پولی که جمع‏آوری می‏کنند، به هدفی که باید می‏رسد.

ما هم به عنوان بنیاد خیریه‏ی ورارود نگران این مساله بودیم. به همین جهت از دولت تاجیکستان و بنیادها و سازمان‏های دست‏اندرکار خواهیم خواست که کمیسیونی برای نظارت بر چگونگی هزینه‌کردن این پول تشکیل شود و در این‌باره به اشخاص ذی‌نفع گزارش بدهد.

چه مردم تاجیکستان که قرار است از این نیروگاه استفاده کنند و چه تاجیکان برون‏مرز که قرار است به این پروژه کمک کنند، همه مشتاقند که ببینند این نیروگاه چه زمانی راه‏اندازی می‏شود.

واقعا جای تاسف است که در کشوری که از منابع فوق‏العاده عظیمِ آبی بهره‏مند است، مردم در زمستان سرد تاجیکستان با مشکلات کم‌بود و حتی نبود نیرو مواجه باشند.

این نیروگاه باید هرچه زودتر شروع به کار کند. یکی از دلایلی که ما امیدواریم این پروژه حتما موفق شود، این است که اگر این نیروگاه نتواند شروع به کار کند، حیات چه ملت و چه دولت تاجیکستان در معرض خطر قرار خواهد گرفت.

<strong>همان‏طور که در سخنان زهرا جزایری، مدیر بنیاد ورارود شنیدیم، داریوش رجبیان، روزنامه‏نگار تاجیک، اولین کسی بوده که ایده‏ی کمک به این پروژه را طرح کرده است. به همین خاطر، به سراغ داریوش رجبیان رفتم. 

صدای داریوش رجبیان را شنوندگان رادیو زمانه بارها شنیده و به یاد دارند و هم‏چنین برنامه‏های‌اش را روی سایت زمانه می‏توانند دریافت کنند.

داریوش می‏گوید که سفر اخیرش به تاجیکستان باعث شده به این نتیجه برسد که اتمام این نیروگاه به کمک بین‏المللی نیاز دارد، وگرنه تاجیکستان به‌تنهایی از پس آن برنخواهد آمد. به این دلیل سراغ مردم فارسی‌زبان و دوستان تاجیکستان رفته و از آن‏ها درخواست کرده تا جایی‌که می‏توانند به این طرح کمک کنند:</strong>

من تازه از تاجیکستان برگشته‏ام و اتفاقا در آغاز فصل سرما در آن‏جا بودم. می‏توان گفت که سرما از مصیبت‏های بزرگ برای مردم تاجیکستان است. چرا که به محض این که هوا سردتر می‏شود و دقیقا در فصلی از سال که نیاز هست در خانه چراغ روشن باشد و بخاری کار کند، همه خاموش می‏شوند.

قطع شدن برق باعث می‏شود بچه‏ها به مدرسه نروند و کاملا محسوس است که روال عادی زندگی به‏هم می‏خورد. تاثیر کم‌بود برق در تاجیکستان تنها مشکلات و معضلات اقتصادی به بار نمی‏آورد، بل‌که کلا زندگی را از هر لحاظ، چه از نظر فرهنگی و چه آموزش و پرورش به‏هم می‏زند.

به همین خاطر به محض این‌که برگشتم، با دوستان مشورت کردیم و یکی از دوستان این ایده را داد که ما از این‏جا کمک کنیم. با این ایده، من هم به فکر جمع‏آوری کمک افتادم و چون خودم هم جزو هیات امنای بنیاد خیریه‏ی ورارود هستم، به خانم جزایری پیش‌نهاد دادم که از طریق این بنیاد حرکت کنیم. 

با موافقت هیات امنای بنیاد با این ایده، متنی به زبان‏های فارسی و انگلیسی تهیه و آن را با خط سیرلیک نیز منتشر کردیم تا این کمک‏ها به صندوق ورارود واریز شود و از این طریق در راه اتمام ساختمان راغون هزینه شود.

<strong>تا جایی که من می‏دانم، نیروگاه راغون تنها نیروگاه در تاجیکستان نیست. نیروگاه «نارک» را هم داریم و دو نیروگاه جدید نیز در حال ساخته‌شدن هستند. اما نیروگاه راغون به‌تنهایی چند درصد از انرژی مورد نیاز تاجیکستان را می‏تواند تامین کند و چه تغییری در شرایط این کشور ایجاد خواهد کرد؟</strong>

در حال حاضر نیروگاه نارک از بلندترین سدهای دنیا است اما اگر نیروگاه راغون ساخته شود، این رکورد را هم خواهد شکست و  بلند‏ترین سد در جهان خواهد بود. 

[[photow02]]

نیروگاه راغون مقدار ۳۶۰۰ مگاوات نیروی برق تولید می‏کند. بنا بر طرح اولیه، دارای شش دستگاه خواهد بود و بلندی سد هم به ۳۳۵ متر خواهد رسید.

به این ترتیب، نیروگاه راغون نه‌تنها برق کل جمعیت تاجیکستان را تامین می‏کند، بل‌که این امکان را به تاجیکستان می‏دهد که برق را به سرمایه‏ای ملی تبدیل کند و از راه صدور آن، ارز فراوانی را وارد کشور کند.

حتی برخی این تعبیر را به‏کار می‏برند که آب تاجیکستان پس از ساخته‌شدن نیروگاه راغون، تبدیل به سرمایه‏ای شبیه نفت و گاز در ازبکستان می‏شود که به آن کشور رفاه نسبی اقتصادی داده است.

اگر تاجیکستان بتواند به این نیروگاه دست پیدا کند، از یک سو وابستگی اقتصادی‏اش به‌مراتب کاهش پیدا خواهد کرد و از سوی دیگر می‏تواند به صادرکننده‏ی عمده‏ی برق در منطقه تبدیل شود. 

همین حالا هم قراردادهایی برای صدور برق با پاکستان و افغانستان امضا کرده است. این طرح بسیار حیاتی است و تاجیکستان را از چندین لحاظ نجات خواهد داد.

<strong>برنامه‏ی بنیاد خیریه‏ی ورارود در فیس‏بوک دست به دست در میان فارسی‌زبانان و همین‏طور انگلیسی‌زبانان می‏گردد. بیانیه‏ی آن نیز به دو زبان فارسی و انگلیسی در دست‏رس همگان قرار گرفته است. این پروژه هم‏چنین در رسانه‏های بین‏المللی نیز انعکاس گسترده‏ای پیدا کرده است.

با سراج طالب‏اوف، کارشناس مسایل آسیای میانه در بخش آسیای میانه‏ی بی‏بی‏سی در این‌باره گفت‏وگو کرده‏ام. او که یکی از پشتیبانان این طرح است، از اهمیت نیروگاه راغون برای مردم تاجیکستان می‏گوید:</strong>

در حال حاضر تعداد زیادی از تاجیک‏ها خارج از تاجیکستان زندگی می‏کنند و مردم تاجیکستان به کمک بشردوستانه‏ی این هم‏وطنان خود نیاز مبرم دارند. هم‏چنین زمینه‏ی خوبی برای کسانی که خود را کنتراتاجیک و فارس به حساب می‏آورند، فراهم آمده است تا سهم خود را برای اتمام ساختمان راغون ادا کنند.

این کمک‏ها از دیدگاه استراتژیکی و همین‏طور انسانی بسیار اهمیت دارد و یک‏پارچگی تاجیکستان و مردم تاجیک را نشان می‏دهد. 

[[photow03]]

ساختمان آینده‏ی تاجیکستان به ساختمان نیروگاه راغون وابسته است. تاجیکستان در میان کشورهای سابق شوروی، از نظر اقتصادی، بسیار عقب‌مانده است. مردم تاجیکستان زمستان‏ها بسیار اذیت می‏شوند. فراموش نکرده‏ایم که دو یا سه سال پیش چندین نفر در این کشور از فرط سرما جان باختند که اثر بسیار بدی روی مردم تاجیک گذاشت.

راغون پیش‌رفت تاجیکستان را از نظر اقتصادی تامین می‏کند و این امید را ایجاد می‏کند که تاجیکستان در آینده جای‏گاه خود را پیدا کند و نیازی به کشورهایی که گویا کمک اقتصادی‏ می‏کنند و در عین حال انتظارات زیاد سیاسی هم دارند، نخواهد داشت.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/12/post_150.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/12/post_150.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 Dec 2009 21:40:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«از فروغ آموختم»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در برنامه‏ی پیشین همسایگان، به شما قول داده بودم که این بار از همسایگان تاجیک بگویم و میهمانی از آن سرزمین داشته باشم. به همین خاطر سراغ شاعره‏ی جوان سمرقندی رفتم: دلشاد فرهادزاد.
دلشاد فرهادزاد به تازگی مجموعه شعر خود را در سمرقند به چاپ رسانده است و باید گفت این اولین مجموعه‏ی شعر او نیست.

[[sound]]

دلشاد فرهادزاد در سال ۱۹۷۵ در سمرقند به دنیا آمد و از زادروز تاکنون در این شهر به سر برده است. وی در عین حال، استاد ادبیات معاصر فارسی در دانشگاه دولتی سمرقند است.

دلشاد فرهادزاد صحبت را از دوران شوروی شروع کرد. وی معتقد است که در دوران شوروی کتاب‏‏های فارسی تاجیکی در سمرقند مهیاتر و بیشتر در دست‏رس بود.

این شاعره‏ی جوان، هم‏چنین از شاعران ایرانی می‏گوید که روی کارهای او تاثیر گذاشته‏اند. به ویژه از توجه خود به اشعار فروغ فرخزاد می‏گوید. اما در عین حال اشاره می‏کند که با این همه علاقه‏مندی، نمی‏خواهد مانند فروغ مأیوس و غمگین شعر بگوید:</small></strong>

[[quote01]]

هرچند آن زمان‏ها آثار شاعران فارسی کم‏تر در دست‏رس بودند، اما تعداد کتاب‏های تاجیکی عموما آن زمان بیشتر بود. متاسفانه امروز کم‏تر شده است.

بیشتر به شعرهای فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و نادر نادرپور توجه داشته‏ایم. من به خواندن شعرهای فروغ خیلی علاقه داشتم. گرچه شعرهای بسیار غم‏انگیزی بودند.

[[photow01]]

فروغ در شاعران نسل ما تاثیر بسیار گذاشته است. من هم  از فروغ بسیار آموخته‏ام. از فروع بیشتر جاری کردن تجربه‏ی زندگی خود در شعر را یاد گرفته‏ام. یعنی هرچه در سرنوشت من است، همان در شعر من انعکاس پیدا می‏کند و درد من در شعرمن جاری می‏شود و این را از فروغ آموخته‏ام. همین‏طور صمیمت در سخن را نیز از او یاد گرفته‏ام.

در عین حال از یأس و اندوهی که در اشعار فروغ است، پرهیز می‏کنم. چون او زنی بسیار پردرد است. من نمی‏خواهم مانند فروغ تا این حد مأیوس زندگی کنم.

<strong>دلشاد فرهادزاد در حال نوشتن رساله‏ی علمی خود در باره‏ی اشعار فرزانه‏ خُجندی است و می‏گوید از اشعار فرزانه نیز بهره‏های فراوان برده است. وی از فرزانه‏ خجندی به عنوان شاعره‏ی خوش‏بین نام می‏برد:</strong>

شعرهای فرزانه را بسیار می‏پسندم. چون با وجودی که زنی دردمند است، اما بسیار نیک‏بین است و زندگی را دوست دارد. من هم می‏خواهم زندگی را این‏گونه دوست بدارم و نسبت به آینده نیک‏بین باشم.

<strong>دلشاد فرهادزاد از سفر خود به ایران و از حیرت فراوانش از کتاب‏فروشی‏هایی که در تهران دیده است، می‏گوید:</strong>

اولین بار در سال ۲۰۰۴ برای شرکت در نخستین همایش شاعران پارسی‏زبان به ایران سفر کردم. تفاوت بسیاری حس کردم و این جدایی و دورماندگی‏ ما از هم‏زبانان فارسی‏ زبان‏مان برای من سخت دردناک بود. حس کردم از هم بسیار کم‏بهره و یا بی‏بهره هستیم و ما در زمان سیاست شوروی بسیار چیزها را باخته‏ایم.

<strong>یادت می‏آید، اولین چیزی که در ایران توجه تو را جلب کرد، چه بود؟</strong>

قطار مغازه‏های کتاب‏فروشی که در مسافتی طولانی در کنار هم جای‏گیر شده بودند، باعث حیرت من شده بود. فراوانی کتاب‏ها و کتاب‏فروشی‏ها برایم تعجب‏آور بود. 

هرچند جای تعجب هم نیست، چون وقتی با برخی از دوستان و آشنایان ایرانی هم‏صحبت می‏شوم، از گفتارشان معلوم است که انسان‏هایی فرهنگی هستند، بسیار به کتاب و شعر و ادبیات علاقه‏مندند.

<strong>این شاعره‏ی جوان، مدتی است که <a href="http://mehroin.blogspot.com/">وبلاگ</a> نیز می‏نویسد. او در این وبلاگ از شاعران جوان سمرقندی می‏نویسد و هم‏چنین پاره‏هایی از رساله‏ی علمی خود را نیز منتشر می‏کند.
چندی پیش با تلاش دوستان ایرانی، از تمام نقاط دنیا به آدرس او کتاب‏هایی فرستاده شده است. او از این اقدام ابراز خشنودی می‏کند و دوست دارد که این کار خیر ادامه پیدا کند:</strong>

ما خیلی خوشحال و خرسند هستیم و منت‏دار کسانی هستیم که این‏قدر همت کرده‏اند و برایمان کتاب فرستاده‏اند. امیدواریم این اقدام نیک بازهم ادامه یابد.

[[photow02]]

<strong>مطمئن هستم که دوستان فارسی زبان دیگر، حتما دوست دارند نمونه‏ای از شعر تو را بشنوند. می‏توانی یکی از آن‏ها را برایمان بخوانی؟</strong>

در زمان دانشجویی، در فصل پنبه‏چینی به پخته‏زار (پنبه‏زار) می‏رفتیم. رفتن به مزرعه‏ی پنبه و پنبه‏چینی از یک سو برای دانشجویان ناگوار است. چون هوا سرد است و زمین هم خیس و سرد. اما از سوی دیگر، چیزهایی هم برای به یاد آوردن باقی می‏ماند. خاطره‏های نیک هم از آن دوران برایمان باقی مانده است.
شعری دارم با نام « درپخته‏زاران» (در پنبه‏زار):

تجربه‏ی صوفیانه در پخته‏زاران<br>صافی است<br>وقتی دانشجوییانه<br>جسمت را به ریاضت می‏کشی<br>در دامن صحرا،<br>دامن دامن عطش را بر طاقت فرسا  می‏کشی<br>و در سایه‏ی حلاوت<br>یک کاسه‏ی نیلابی آسمان را می‏نوشی<br>سپس<br>در غروب آرامش<br>ته یک ترانه از دل‏جوشی<br>چرخ می‏زنی، چرخ می‏زنی، چرخ<br>خداوند شب را سپید نکرد<br>تا حقیقت روز روشن باشد<br>تنها چراغ حکمت ماه را 
بر ظلمت آن آویخت<br>تا بدانیم بدر و هلال تجلی<br>در حرکت ما<br>ما چو ماه نزدیک به زمینیم،<br>سرد و سیاه<br>چه می‏شد اگر دل آفتاب نمی‏تپید؟<br>چه می‏شد اگر به ماه نمی‏تابید؟<br>چه می‏شد اگر کسی نمی‏گفت:<br>دوستت دارم

<strong>دلشاد فرهادزاد از شعرهایش می‏گوید و از این که مردم سمرقند با این که به شاعر احترام و توجه ویژه‏ای دارند، اما زبان شعرهای او را نمی‏فهمند:</strong>

در سمرقند به هرحال به شاعران توجه دارند. در مراسم‏‏ها و برنامه‏های مختلف، به شاعر‏ احترام می‏گذارند. یعنی  شعرش را گوش می‏کنند، حتی اگر آن را نفهمند. اگر شعر خوبی باشد، خیلی تحسین می‏کنند یا خرسند می‏شوند.

اما در خانه، مثلا در خانه‏ی خود من، مادرم و یا نزدیکان‏ام شعر مرا نمی‏فهمند و من حس می‏کنم که هنوز شاعر خوبی نیستم. یا این که شعر من، شعر خوبی نیست. چون مردم شعرهای شاعران بزرگ مانند فرزانه خجندی را می‏فهمند. 

شاید علت‏اش این باشد که من خیلی به شعر ساده‏تر گفتن و ساده‏گویی میل ندارم. پیش از هرچیز احساس می‏کنم که من باید دردهای خود را بگویم، مقصد من بیان کردن راز خودم، به صورتی جذاب است. این برای من مقدم‏تر است. حس می‏کنم برای مردم هم شعر گفتن لازیم است.

<strong>آن‏هایی که با فضای فرهنگی تاجیکان ازبکستان آشنایی دارند، می‏توانند حدس بزنند که دلشاد فرهادزاد از معدود شاعران جوان است که هنوز شعر می‏گوید.

در شهری که فضای شعر و شاعری سال‏ها است وجود ندارد و محفل‏های ادبی نیز دیگر به آن شیوه‏ای که در مراکز ادبی فارسی زبانان در شهرهای دیگر مشاهده می‏کنیم، برگزار نمی‏شود و سالی تنها یک و یا دو کتاب‏ تاجیکی به چاپ می‏رسد. آن‏ هم کتاب کوچک جیبی که معمولا مجموعه شعرهای شاعران جوان است.

دلم می‏خواهد در پایان از آن بگویم که دلشاد فرهادزاد با دو پسر خود در خانه‏ی مادری‏اش زندگی می‏کند و سال‏هاست از همسر خود که مخالف شعر سرودن‏های او بود، جدا شده است. همسری که بهترین عکس‏های جوانی و اشعار دوران دانشجویی او را به کام آتش سپرده است.

امیدوارم این برنامه‏‏ی «همسایگان» که به شاعر جوان سمرقندی اختصاص داشت، فضای ادبی سمرقند را منتقل کرده باشد. فضای ادبی شهری که قرن‏ها گهواره‏ی ادبیات و شعر کلاسیک پارسی بوده است.</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/11/post_149.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/11/post_149.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Nov 2009 15:38:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«بی‌خود نیست که شعار می‌دهند: جمهوری ایرانی» </title>
         <description><![CDATA[<strong><small>برنامه‌ی همسایگان جای سخن گفتن از زبان و فرهنگ مشترک فارسی‌زبانان و مطرح کردن نظر و پیشنهادها برای گسترش پیوند مردم فارسی‌زبان در کشورهای همسایه است. اگر شما هم دوست دارید در این برنامه شرکت کنید، لطفاً با ما تماس بگیرید. و اگر نمی‌توانید میهمان این برنامه باشید، نظر و پیشنهاد خود را برایمان ایمیل کنید. در برنامه‌ی گذشته نظرات آثار حکیمی شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار افغان را شنیدیم که درباره‌ی زبان مشترک فارسی‌زبانان می‌گفت. 

[[sound]]

اما امروز میهمان برنامه منوچهر یزدیان، دبیر انجمن «پیوند» در هلند است. انجمن پیوند انجمن فارسی‌زبانان جهان در کشورهای مختلف است و بخش‌های جداگانه‌ای در هر شهری دارد. این انجمن گردهمایی‌های سالانه‌ی خود را در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان برگزار می‌کند. آقای منوچهر یزدیان که همه روزه با مشکلات و رویدادهای فرهنگی مردم و کشورهای فارسی‌زبان در جریان است، نسبت به پیوند فارسی‌زبانان و کارهایی که تا به حال در این راه انجام شده است، می‌گوید. آقای یزدیان معتقد است که کارهای تا به حال انجام شده ارزشمندند و تلاش‌های این انجمن نیز، موفق و نتیجه‌بخش بوده است:</small></strong>

من فکر می‌کنم که تلاش‌هایی که شده است برای نزدیکی فارسی‌زبانان در دنیا، به‌ویژه در کشورهای تاجیکستان، ازبکستان، افغانستان و ایران بسیار ارزشمند و بسیار حاصل‌بخش بوده است، علی‌رغم این که هنوز مشکلات بسیاری در سر راه است. ولی اگر وضعیت را نسبت به سال‌های گذشته در نظر بگیریم، می‌بینیم که پیشرفت‌های خوبی انجام گرفته است. 

<strong>می‌توانید مثال بیاورید؟</strong> 

وب‌سایت‌های ایرانی و فارسی را جست‌وجو کنید یا بلاگ‌های فارسی را. در خیلی از آن‌ها می‌بینید که راجع به افغانستان، راجع به زبان فارسی، راجع به زبان دری، راجع به شعرای تاجیکستان، موسیقی‌دانان تاجیکستان صحبت می‌شود. این‌ها چیزهایی است که در ۳۰ سال پیش غیرممکن بود و در ایران لغت تاجیکستان هم خیلی به گوش نمی‌رسید، چه برسد به این که کشوری است که مردمش به زبان فارسی صحبت می‌کنند و فرهنگ آریایی دارند. 

با این همه مشکلات و تفاوت‌هایی هم در ۱۵ سال اخیر سد راه این پیوند قرار گرفته است. ۱۵ سالی که احتمال می‌رفت و یا پیش‌بینی شده بود که فارسی‌زبانان کشورهای همسایه در بده و بستان فرهنگی، به هم نزدیک‌تر قرار خواهند گرفت. آقای منوچهر یزدیان معتقد است که مشکلاتی هم وجود داشته که سد این راه بوده است:</small></strong> 

ببینید این مسأله از دو جنبه قابل بررسی است. یکی از جنبه‌ی سیاسی و به مفهوم کشوری و دیگری از جنبه‌ی فرهنگی و مردمی. از جنبه‌ی سیاسی و کشوری ما راجع به چهار کشور مختلف صحبت می‌کنیم با حکومت‌های سیاسی خودشان، منافع خودشان و استراتژی‌های خودشان که این‌ها ممکن است همیشه هم با هم‌دیگر هم‌خوانی نداشته باشند. 

جمهوری تاجیکستان بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و مستقل شدن به عنوان یک کشور به دنبال پیدا کردن یک هویت ملی می‌گشت و این هویت را در فرهنگ آریایی، در فرهنگ زبانی خودشان، که به آن زبان تاجیک می‌گویند و ما می‌گوییم زبان فارسی، پیدا کرده است. 

این وضعیت با وضعیت ایران تفاوت می‌کرد. در این ۱۵ سال اخیر مردم ایران مشکلات دیگری را داشتند. مشکلات آن‌ها اکثراً مشکلات سیاسی بود، مشکل آزادی بود در ایران که وجود ندارد، مشکل دموکراسی بوده در ایران که وجود ندارد. در افغانستان مشکلات مشکلات جنگی بوده است. بنابراین این مسأله‌ی سیاسی و آن خوش‌بینی که در ۱۵ سال پیش وجود داشت، صورت نگرفته و صورتش بسیار بسیار کم بوده است. 

ولی از جنبه‌ی مردمی، دانشگاه‌ها و روشن‌فکران این سه کشور، بخصوص روشن‌فکران تاجیکستان و روشن‌فکران ایران، این‌ها قدم‌های خیلی مهمی را در راه نزدیکی این مردم انجام داده‌اند. مردم تاجیکستان، روشنفکران تاجیکستان این‌ها پایه‌گذاران انجمن پیوند بودند. آقای رحمان رئیس جمهور تاجیکستان، دبیر و رئیس انجمن پیوند است. این خود نشان می‌دهد که سیاست در تاجیکستان به این هویت ملی کمک می‌کند و هم‌سو قرار گرفته است با آن گسترش فرهنگی که مردم یا روشن‌فکران فارسی‌زبان آرزویش را دارند. 

[[photow01]]

<strong><small>وقتی از زبان صحبت می‌کنیم، ناخودآگاه بحث لهجه و یا به قول تاجیک‌ها شیوه و یا به قول افغان‌ها گویش را هم در میان می‌آوریم. آقای آثار حکیمی در برنامه‌ی گذشته اشاره به این داشت که خودداری کردن از استفاده‌ی زیاد از کلمات محلی، زبان فارسی را برای مردم بیشتری فهماتر می‌کند. اما آقای یزدیان نظر خود را در این باره چنین بیان می‌کند:</small></strong> 

اسم زبان هیچ اهمیتی ندارد. مهم این است که من در دوشنبه با مردم می‌توانم به زبان خودم صحبت کنم و مردم دوشنبه می‌توانند با من به زبان خودشان صحبت کنند. ما با یک زبان مشترک حرف می‌زنیم. اسمش می‌خواهد دری باشد، پارسی باشد، فارسی باشد یا تاجیکی باشد. 

<strong>مشکلات سیاسی و اجتماعی کشورهای فارسی‌زبان و کمک‌های اقتصادی بین این کشورها در اولویت قرار گرفته و چنین به نظر می‌رسد که برای گسترش زبان فارسی کار کمتری انجام می‌شود. برخی‌ هم معتقدند که پیوند کشورهای فارسی‌زبان ممکن است به ضرر و یا منفعت این و یا آن کشور انجام بیابد. از آقای منوچهر یزدیان می‌پرسم به عنوان کسی که هر سه این کشور فارسی‌زبان را از نزدیک می‌شناسد، می‌تواند بگوید که این نگرانی و یا اندیشه‌ها از کجا سرچشمه گرفته‌ا‌ند؟</strong> 

مشکلات کشوری نمی‌تواند نزدیکی این مردم را به هم‌دیگر کم بکند. شما توجه کنید که بریتانیا و ایرلند هر دو عضو اتحادیه اروپا هستند و این اتحادیه هرگز نمی‌تواند خصوصیت ملی ایرلندی‌ها را، که ریشه‌ی زبانشان انگلیسی هست، ازشان بگیرد. اتحاد بین تاجیک‌ها، ایرانی‌ها، افغان‌ها، ازبک‌ها به معنی این نیست که هویت ملی این مردم ازشان گرفته بشود. 

ما در ایران بلوچ‌ها را داریم، کردها را داریم، آذری‌ها را داریم. مردمی را داریم با زبان‌های دیگر که در این کشور زندگی می‌کنند. فارس‌ها در ایران قادر نیستند این حقوق و هویت ملی را از این مردم بگیرند. حداقل روشن‌فکران فارس چنین تصوری را ندارند. 

<strong><small>آقای منوچهر یزدیان اشاره به قوم‌های دیگری دارد که در خاک کشورهای فارسی‌زبان بسرمی‌برند و با زبان و هویتی متفاوت، با زبان و فرهنگ فارسی در بده و بستان روزمره‌اند:</small></strong>

فراموش نکنیم که این کشورها به غیر از فارسی‌زبانان مردمان دیگری را دارند. مثل ازبک‌ها در تاجیکستان، یا پشتون‌ها در افغانستان و یا ملل مختلفی که در ایران زندگی‌ می‌کنند. ایران فقط سرزمین فارسی‌زبانان نیست، ایران، کشور مردم ساکن ایران است. 

<strong><small>آقای منوچهر یزدیان در رابطه با رفت‌و‌آمدهای مردم فارسی‌زبان می‌گوید:</small></strong> 

در تاجیکستان امکانات توریستی برای ایرانیانی که می‌خواهند از آن کشور دیدار بکنند کم است. استانداردها در تاجیکستان پایین‌تر از استانداردها در ایران است و این که ایرانیانی که از تاجیکستان دیدار می‌کنند، به همراه خودشان عده‌ی زیادتری را به تاجیکستان نمی‌فرستند. 

یا در ایران سطح زندگی بالاتر از تاجیکستان است و آن مقدار که مردم تاجیکستان می‌توانند به عنوان توریست در یک کشور دیگر خرج کنند، رفتن به ایران برای آن‌ها هرچند ارزان‌تر از رفتن به اروپا است، ولی ایران کشور گرانی است برای توریست‌ها. 

اگر این دو مسأله، که دولت‌ها شاید کار زیادی در این زمینه نخواهند یا نتوانند انجام بدهند، حل شود، شاید مردم بتوانند در این زمینه‌ها یا شرکت‌ها و کمپانی‌ها در این زمینه‌ها شرایطی را به‌وجود بیاورند که رفت و آمد بین این مردم نزدیک شود.

من اولین مرتبه‌ای که خودم به دوشنبه رفتم، در خیابان که قدم می‌زدم، به نظرم می‌رسید که در خراسان قدم می‌زنم. در یک شهر زیبا در خیابان‌های بسیار بسیار زیبا که من را به یاد خیابان ثناآباد یا کوه‌سنگی در مشهد می‌انداخت. این آرزوی مردم ایران است که بتوانند از تاجیکستان دیدن کنند.

تاجیک‌ها، افغان‌ها و فارسی‌زبانان مقیم ازبکستان هم این را درک بکنند، مردم ایران امروز به دنبال دسترسی به دموکراسی و آزادی هستند. این بی‌خود نیست که اخیراً شعار می‌دهند: آزادی، استقلال، جمهوری ایرانی و راجع به ایرانی‌بودن حرف می‌زنند. مردم تاجیکستان، مردم افغانستان باید به این مردم کمک کنند؛ خودشان را کمک می‌کنند. 

<strong><small>آقای منوچهر یزدیان دبیر انجمن فارسی‌زبانان جهان در هلند معتقد است که راه‌های دیجیتالی نزدیک‌ترین راه‌هاست برای آشنایی بیشتر با همسایگان و بده و بستان‌های فرهنگی. 

در برنامه‌ی دیگر تلاش می‌کنم همسایه‌ی تاجیکی را برای صحبت دعوت کنم و درباره‌ی راه‌های دیجیتالی صحبت کنیم. تا جایی که می‌دانیم بین این سه کشور فارسی‌زبان، تاجیکستان کشوری است که کمتر دسترسی به اینترنت و یا راه‌های ارتباطی دیجیتالی دارد و شاید دورافتاده‌ترین همسایه‌ی فارسی‌زبان باشد که با خطی متفاوت و با دسترسی کمتر به اینترنت از دیگر همسایه‌های فارسی‌زبان اطلاعات کمتری دارد و تشنگی بیشتر برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر، از دیگر همسایه‌های فارسی‌زبان خود.</small></strong>

▪ ▪ ▪ 
برای دسترسی به وب‌گاه انجمن پیوند<a href="http://www.payvand.nl/"> این‌جا</a> تقه بزنید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/11/post_148.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/11/post_148.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 12 Nov 2009 18:27:31 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> «ما باید زبان مشترک هم‏دیگر را پیدا کنیم»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>از مدتی پیش در فکر برنامه‏ای بودم که در آن بتوانیم از حال و روزگار همسایگان خود بشنویم. این اولین بخش از این برنامه است که به آن «با همسایگان» نام داده‏ام. این برنامه قرار است جایی باشد برای سخن گفتن از زبان و فرهنگ پارسی در کشورهای همسایه. سخنانی که برای نوشتن آن وقت نداریم و یا پای تلفن نمی‏توانیم بزنیم. سخن دل و برنامه‏های آینده‏ی فارسی‌زبانان در کشورهای همسایه و یک قدم جلوتر بردن و جلوتر رفتن به استقبال هم‏دیگر.

مرزهای زبان فارسی گسترده‏تر از مرزهای تاریخی و جغرافیایی آن است، که می‏دانیم. اما در این راه چه‏کار کرده‏ایم و یا چه کار می‏توانیم بکنیم. تلاش می‏کنم در هر برنامه مهمانی داشته باشم و با آنان از زبان و فرهنگ و مسائل مشترک و متفاوت فارسی‌زبانان، سخن درمیان بگذارم. اولین میهمان این برنامه، آثار حکیمی، شاعر و نویسنده و روزنامه‏نگار افغان است که با او بحث شیرین زبان مشترک و خط متفاوت فارسی ‏زبانان را در میان گذاشته‏ام. 

[[sound]]

آقای آثار حکیمی معتقد است که خط عربی هرچند با ناهم‏خوانی‏هایی که در افاده‏ی چندین آوای فارسی دارد، اما در پی عصرهای تورانی، توانسته پلی بین تاریخ کهن و امروز فارسی زبانان ایجاد کند و بایگانی هزاران‌ساله‏ی فرهنگ پارسی‏ زبانان را دربر گرفته است. بایگانی‏ای که تاجیکان در قرن گذشته از آن بی‏بهره و یا کم‏بهره بوده‏اند:</small></strong> 

با وجودی که ۱۴۰۰ سال یا کم‏تر از آن زمان می‏گذرد، آثار و پیشینه‏ی بزرگ فرهنگی که امروز داریم، خوشبختانه یا متأسفانه به این الفبا نگارش شده است. این خط از لحاظ زبان‏شناسی کوتاهی‏های خود را دارد و همه‏ی آواهایی را که فارسی‏ زبانان در گویش خود به‏کار می‏برند، در ۲۸ حروف الفبایی که امروز داریم، وجود ندارد. یا تلفظی که در میان حرف‏های خاص عربی وجود دارد، برای فارسی زبانان سخت است. مانند حروف ع، ض و… که خاص عربی است.

اما با توجه به تحت اشغال بودن تاجیکستان و هم‏زبانان ما در ازبکستان و بخارا و سمرقند که خاستگاه بخش بزرگ زبان فارسی دری است، متأسفانه از نظر فرهنگ و زبان خیلی از دانسته‏ها را در این تفاوت از دست می‏دهند. تاجیک‏ها از گسترش و پویایی‏ای را که در شعر، داستان و آن‏چه در حوزه‏ی زبان فارسی در ایران و افغانستان به طور مشترک اتفاق می‏افتد، دور می‏مانند.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی و ایجاد کشوری به نام تاجیکستان، به عنوان یک کشور واحد و دارای نظام سیاسی مستقل و گسترش رسانه‏های فرامرزی مانند رادیو، تلویزیون و یا اینترنت و رشد یک‌باره‏ی آن، یک سری کاستی‏ها پر می‏شود. ولی باز هم وقتی نگاه ویژه‏ای داشته باشیم، تاجیک‏ها از پویایی و روشنگری‏ای که در شعر فارسی در افغانستان و ایران رخ می‏دهد، بی‏بهره می‏مانند.

با این وجود نمی‏توان از شعرای بزرگی که در حوزه‏ی تاجیکستان فعالیت داشته‏اند و دارند، چشم‏پوشی کرد. شاعرانی مانند خانم صفیه‏اوا و دیگرانی که در این لحظه به ذهنم نمی‏رسد. اما قطعاً کارهای زیادی انجام داده‏اند. 

<strong>اما امروز، آشنایی و معرفی میان فارسی‌زبانان سرعت گرفته است. به نظر شما چه کارهای مهمی در راه معرفی و یا آشنایی دوباره‏ی فارسی زبانان باید انجام بگیرد؟</strong> 

این شناساندن‏ها تلاشی بوده که دوستان ایرانی کرده‏اند و آثاری را در این زمینه به چاپ رسانده‏اند. یا در سال‏های جنگ با طالبان و سال‏هایی که افغانستان در جنگ داخلی بود، مهاجرین فرهنگی از افغانستان به تاجیکستان، آثار چاپ شده در این کشور را از الفبای سریلیک به الفبای امروزی که در ایران و افغانستان کاربرد دارد، تبدیل کردند.

این‏ها یک سری پیوندها را ایجاد کرد ولی هم‏زبانان ما در تاجیکستان و یا در ازبکستان در کل از رهگذر پویایی، گسترش و پالودگی‏ای که‏ زبان در دو حوزه‏ی ایران و افغانستان طی کرده است، بی‏بهره مانده‏اند و از نظر نوشتاری، بیشتر تحت تأثیر فرهنگ روسی بوده‏اند.

طبیعی است که کارهایی که در تاجیکستان شده، از غنای ادبیات روسی بهره برده است. ولی به طور کلی، می‏توان گفت جدایی نوشتار تاجیک‏ها از دو حوزه‏ی دیگر فارسی زبان در ایران و افغانستان مشکلی واقعی است.

این بحث هم در تاجیکستان جریان دارد که الفبای نوشتاری را در این کشور تغییر بدهند. اما در این صورت چند ده سال نوشتار و آثار نوشته شده با خط سریلیک را چگونه رفع می‏کنند. این‏ها پرسش‏هایی است که پیش روی ما قرار گرفته و هنوز پاسخی برای آن وجود ندارد.

مردم کشورهای هم‏زبان بسیار به هم علاقه دارند و دوست دارند هم‏دیگر را بشناسند. برای نمونه، امروز یک جوان افغانستانی که دیگر در جنگ نیست و یا حداقل از زیر سلطه‏ی طالب‏ها بیرون آمده، می‏تواند به آسانی به برنامه‏های تولیدی شما دست پیدا کند و یا آهنگی را که هم‏زبان ایرانی‏اش در لس‏آنجلس می‏خواند، بشنود. همین‏طور فعالیت‏هایی که در عرصه‏ی تولید فیلم و سریال در کشورهای مشترک با کیفیت‏های مختلف صورت می‏گیرد، برای همه قابل دسترس است. 

[[photow01]]

<strong>نمونه‏هایی که برشمردید، از پیوند و علاقه‏مندی طبیعی خود مردم فارسی‌زبان گواهی می‏دهند. به نظر شما، سیاست‏مداران و مسؤولین کشورهای فارسی زبان در این راه چقدر فعال بوده‏اند؟</strong> 

در عرصه‏ی سیاسی، متأسفانه اساساً این سیاست‏گذاران هستند که نمی‏خواهند این تفاوت‏ها رفع شود. وگرنه هم‏زبانان تاجیک بسیار علاقه دارند، در پیوند با سایر هم‏زبانانشان این مشکل را حل کنند.

از نظر عملی ما دو الفبا داریم در یک زبان؛ الفبای سریلیک که در تاجیکستان کاربرد دارد و نوشتار آن‏جا با این الفبا است و الفبای عربی با چند حرف فارسی، در حوزه‏ی ایران و افغانستان. زبان فارسی‏ای که در حوزه‏ی پاکستان و یا قسمتی از هند با آن می‏نویسند یا تکلم می‏کنند نیز با همین الفبا است.

اما در حوزه‏ی فرهنگی، دشمنان زبان فارسی، حتی در درون افغانستان ما علاقه‏ای به این پیوند ندارند. نمونه‏اش تلاشی بود که برای ساختن تلویزیون فارسی شد. تعهدی هم میان رؤسای جمهور ایران، افغانستان و تاجیکستان، برای برپایی این تلویزیون امضا شد.

ولی به دلایل سیاسی و واکنش‏هایی که غیرفارسی‌زبانان در قدرت در افغانستان نشان دادند و هم‏چنین مشکلات سیاسی‏ای که امریکا با ایران دارد، زبان فارسی قربانی می‏شود. 

<strong>اما نباید نادیده گرفت که افرادی نیز هستند که از همین وضعیت کنونی فارسی‌زبانان احساس رضایت دارند. شما به عنوان یک فارسی زبان، شرایط کنونی فارسی‏زبانان را چگونه می‏بینید؟</strong> 

به عنوان کسی که اهل زبان است، شعر می‏سراید و علاقه‏مند به خواندن است، برایم سخت است شعر هم‏زبانم در تاجیکستان را با الفبای سریلیک بخوانم.

در حوزه‏ی ایران هم مشکل دیگری وجود دارد و آن، گویش‏های متفاوت زبان فارسی در این کشور است. کتاب‏های علمی و پژوهشی‏ای که در ایران تولید می‏شود، همان نوشتار و نثری است که در طول تاریخ زبان فارسی متداول بوده است؛ اما نثری که در داستان‏ها به کار می‏رود، گه‌گاه به همان گویش محلی است.

درست است که زبان داستان باید به همان گویش محلی باشد اما گاهی در این مورد افراط می‏شود. یا زیرنویسی که در یک شبکه‏ی بیرونی زبان فارسی به کار می‏رود، برای برخی از کسانی که مطالعه‏ی ‏کم‏تری داشته باشند، فهمیدنش سخت است.

خود این مسأله هم یک چالش است. ما باید زبان مشترک هم‏دیگر را پیدا کنیم. زبانی پیدا کنیم که گویش آن برای من افغانستانی، دیگری از تاجیکستان و یا ایران، قابل فهم باشد. 

<strong><small>نظر و پیشنهادهای آثار حکیمی، شاعر و نویسنده و روزنامه‏نگار افغان را شنیدید و خواندید. اگر شما نیز کسی را می‏شناسید و یا خود دوست دارید میهمان این برنامه باشید، با ما به نشانی برنامه روی سایت رادیو زمانه تماس بگیرید.</small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/11/post_147.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/11/post_147.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با همسایگان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 05 Nov 2009 20:39:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>طلای سفید و سرمایه‌ی مردم!</title>
         <description><![CDATA[شاید من تنها شهروند ازبکستان نباشم، وقتی در پاییز برف یا باران می‌بارد، به یاد دوران کودکی و میدان‌های پنبه بیفتم و بی‌اختیار دستانم را زیر بغل کنم. از روی همان عادت دوران کودکی. دورانی که در یاد بسیاری از شهروندان ازبکستان به این صورت باقی مانده است.

[[sound]]

فصل پاییز فصل دوست‌داشتنی آن‌ها نیست. فصل پاییز فصلی است که مدرسه‌ها تعطیل‌اند. درهای دانشگاه‌ها تخته است. دانشجویان و دانش‌آموزان با استادان خود در میدان‌های دوردست پنبه در حال (غن و چین) جمع‌آوری پنبه‌اند.

این روایت دوران خیلی قدیمی نیست. در همین روزها، در همین ساعت‌هایی که با شما صحبت می‌کنم، صدها هزار کودک و دانشجو در آسیای میانه در صحراهای پنبه از سرما می‌لرزند و با شکم‌های نیمه‌ سیر در حال کارند. کار جمع‌آوری پنبه. 

پنبه‌ای که مالک آن تنها دولت است. پنبه‌ای که سرمایه‌ی اصلی کشور محسوب می‌شود. سرمایه‌ای که با دستان کودکان زیر ۱۰ سال، زنان باردار و مردمان کهنسال جمع می‌شود. آن‌ها در جمع‌آوری سرمایه‌ی کشور خود نیرو، وقت، کودکی، جوانی و تمام عمر خود را دریغ نمی‌دارند. 

[[photow01]]

این عادت یک قرن مردم آسیای میانه است که در جمع آوری حاصل پنبه با جان و دل کار می‌کنند. 

در این فصل که گاهی تا ۸۰ - ۹۰ روز طول می‌کشد، تمام مردم، چه کودک زیر ۱۰ سال، چه دانشجو، چه استاد دانشگاه، چه پزشک و حتی پلیس کشور نیز تشویق می‌شوند تا به میدان‌های پنبه بروند. 

پنبه را بارها و بارها رییس جمهور این کشور، اسلام کریموف به‌عنوان طلای سفید نام برده است. "طلای سفید و سرمایه‌ی مردم!" در حالی که استفاده پنبه در داخل کشور از کارهای رایج محسوب نمی‌شود. چنان‌چه دهقانان محلی می‌گویند، از این ثروت و سرمایه‌ای که چهار ماه در سال وقت آنان را می‌گیرد، تنها غوزه-پایه آن می‌ماند تا در زمستان به جای هیزم استفاده کنند، وقتی دولت برای صرفه‌جویی گاز را قطع می‌کند.

مسائل پنبه در داخل کشور از تابوهای سنگینی محسوب می‌شود که کسی جرأت تحلیل آن را ندارد و در بیرون از کشور نیز از طریق کار کودکان و سوءاستفاده از نیروی کودکان دنبال می‌شود.

سال گذشته کمپینی که در اروپا بود با این عنوان که «لباس پنبه‌ای که می‌پوشید، می‌دانید با چه دستانی جمع‌آوری شده‌اند»، راه‌اندازی شد. جریانی که زیاد طول نکشید و باز فراموش شد.

[[photow03]]

موفق شدم با یکی از دانشجویان سمرقندی صحبت کنم که در میدان پنبه بود. او از تجربه‌های خود می‌گوید. دانشجویی که ترجیح داد اسمش فاش نشود، می‌‌گوید: 

<strong>«همه می‌روند. از دانشجویان کارشناسی تا کارشناسی ارشد. تنها بیمارانی که توانایی کار جسمانی را ندارند، می‌توانند با دریافت نامه پزشک از آن مرخص شوند. بقیه همه باید به صحراهای پنبه بروند. کار هم از صبح زود شروع می‌شود و تا غروب ادامه دارد. زمان استراحت هم از ساعت دوازده تا یک ظهر است.» </strong>

اما به سخنان کسی گوش کنیم که در خارج از کشور است و جرأت بیشتری برای حرف‌ زدن دارد، گلیما بوخاربایووا.

[[photow02]]

گلیما بوخاربایووا از فعالان حقوق بشر است که به خاطر مبارزه‌هایش برای برقراری رعایت حقوق بشر از کشور خود، ازبکستان مجبور به فرار شد و اکنون در آلمان بسر می‌برد. گلیما بوخاربایووا می‌گوید: 

<strong>«نگاه کودکان گرسنه هیچ وقت یادم نمی‌رود. کودکانی که در سرمای طاقت‌شکن دست‌های عریان خود را با سختی از جیب بیرون می‌کردند تا پنبه‌ی باقیمانده را جمع کنند. اما نمی‌توانند فرار کنند. نمی‌توانند به خانه‌های خود و یا به مدرسه‌های خود برگردند. چون دولت از طریق استادان آن‌ها را تنبیه می‌کند. تنبیهی که حتی به اخراج شدن از دانشگاه می‌انجامد و این مسائل هیچ‌گاه به رسانه‌ها کشیده نمی‌شود، چون مردم انگار عادت کرده‌اند. اخراج شدن از دانشگاه به خاطر سرکشی از کار انگار اتفاقی ساده است.»

با این همه در شرایط کشت و کار پنبه و یا جمع آوری آن در ازبکستان تغییری بوجود نیامده است. اما کلمه و اصطلاحاتی که مردم نسبت به آن به‌کار می‌برند، از زمین تا آسمان فرق کرده است. قبلاً جوانان پرکار در میدان‌های پنبه با عنوان پرکار، بااستعداد، باهوش و باعقل مطرح بودند و آبرو و اعتبار زیادی در بین همسلان خود داشتند. اما حالا این جوانان مورد تمسخر قرار می‌گیرند.

کمتر کسی به آن‌ها عنوان "قهرمان محنت" می‌دهد، بلکه به جای عنوان "قهرمان محنت" کلمه‌ی غلام و غلام‌داری را به‌کار می‌برند. این تفاوت از نظر روشنفکران این کشور قدم بزرگی است به جلو و رهایی از زنجیرهای نرم ولی خاردار پنبه که به پای نسل جوان این کشور پیچیده است.»</strong>

[[photow04]]

یکی از شهروندان تاشکند که او هم نخواست اسمش فاش شود، معتقد است که در (غن- و - چینی)  جمع آوری پنبه تبعیض زیادی صورت می‌گیرد. برای مثال دانشجویان شهر تاشکند پایتخت این کشور به درس‌های خود ادامه می‌دهند، در حالی که در شهرستان‌ها و یا شهرهای دیگر درهای مدارس و دانشگاه‌ها برای دو ماه بسته می‌شوند و همه‌ی دانش‌آموزان با استادان خود در میدان‌های دوردست پنبه، در اردوگاه‌های سخت و روی تختخواب‌های سفری خود بسر می‌برند و سرمایه‌ی کشور خود را جمع‌آوری می‌کنند. 

به نظر این شهروند تاشکندی این تبعیضی است که سال‌ها جا افتاده است. او می‌گوید کسانی هستند که پای در میدان پنبه نگذاشته‌اند و نخواهند گذاشت.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_146.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_146.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آسیای میانه</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 25 Oct 2009 16:53:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«سیمرغ» مسابقه جدید ادبی برای فارسی‌زبانان</title>
         <description><![CDATA[[[photow01]]

<small><strong>جایزه‌های ادبی در دنیای فارسی‌زبان کم نیستند. اما جایزه‌ی جدید «سیمرغ» به نظر می‌رسد یک قدم جلوتر در راه عملی شدن ایجاد پل بین ادب‌دوستان پارسی‌گو در کشورهای همسایه برداشته است.

آن هم با انجام دادن یک کار به نظر ساده؛ یعنی در نظر گرفتن و در واقع جدی گرفتن تفاوت خط بین فارسی‌زبانان و نوشتن بیانیه‌های این جایزه با خط‌‌های رایج در کشورهای مختلف فارسی‌زبان؛ بخصوص خط سیریلیک، خطی که بین فارسی‌زبانان آسیای میانه رایج است.

مسابقه‌ی ادبی سیمرغ را «بنیاد آرمان‌شهر» که مدیریت آن را گیسو جهانگیری بر عهده دارد، راه‌اندازی کرده است.

خانم جهانگیری که خود از تفاوت سطح ادبی و اطلاعات فارسی‌زبانان در آسیای میانه و همین طور در خاورمیانه از نزدیک آشنایی دارد، تجربه‌ی زندگی در کشورهای اصلی فارسی‌زبان - ایران، افغانستان و تاجیکستان - را نیز دارد.

گیسو جهانگیری جنگ سال‌های اخیر در هر سه‌ی این کشورها را تجربه کرده است. شاید هم به همین دلیل است که در این مسابقه جنگ، پیامد و تجربه‌های جامعه‌ی جنگ‌‌زده، به عنوان موضوعات اصلی انتخاب شده‌اند.

خانم جهانگیری از مسابقه‌ی ادبی سیمرغ می‌گوید:</strong></small>

[[sound]]

فراخوان شرکت در مسابقه‌ی ادبی جایزه‌ی سیمرغ را به بهانه‌ی «روز جهانی صلح» راه‌اندازی کردیم. البته با این شعار که ما ۳۶۵ روز صلح می‌خواهیم؛ نه یک روز کم‌تر، بلکه یک روز هم بیشتر.

به این دلیل که موضع‌گیری‌ای باشد برای حرکت‌های بسیار سمبلیک که واقعیت هم پیدا نمی‌کنند. بخصوص در چهارچوب کشوری مانند افغانستان که بیش از سه دهه است دچار جنگ شده و شعار صلح، طبل توخالی به نظر می‌آید.

هدف ما این بود که از یک سو، اهل قلم تثبیت‌شده‌ی شناخته‌شده و حتی نه فقط آن‌ها، بلکه جوان‌ها نیز راه و زمینه‌ای را برای بیان مسائل خودشان پیدا کنند. چرا که فراخوان جایزه‌ی ادبی سیمرغ، نوعی موضع‌گیری بر ضد جنگ، خشونت و نظامی‌گری است.

به خاطر اعلام علاقه‌ای که از سوی دیگر فارسی‌زبانان منطقه (تاجیکستان و ایران) شد، تصمیم‌ گرفتیم این جایزه را وسیع‌تر کنیم و فقط منوط به افغانستان نباشد. هر کسی در کشورهای فارسی‌زبان مایل باشد، می‌تواند قطعه‌ی ادبی، روایت، خاطره یا شعر خود را برای ما بفرستد.

به این ترتیب، این جایزه یک کارزار و حرکت شهروندی‌ای خواهد شد برای این که مردم عادی بتوانند درک خود را از مسائلی که روزمره با آن درگیر هستند، ارائه بدهند.

در واقع جایزه بهانه است؛ به سه اثر ادبی ممتازتر جایزه تعلق می‌گیرد. ولی خود شرکت و اشتراک در آن، قدم بسیار مثبتی است و من به هر کسی این کار را انجام بدهد، تبریک می‌گویم. چرا که خود این عمل، یک عمل شهروندی است.

به نظر من، جذابیت در این است که اگر ما تریبون‌های مستقل یا مستقیم در دست‌رس نداریم، خودمان باید تریبون‌های خودمان را درست کنیم و صدای خودمان را برسانیم.

این بیشتر نمونه‌ای از فعالیت‌هایی است که ما شهروندان قلب آسیا، در تاجیکستان، ازبکستان، ایران، افغانستان و ... می‌توانیم انجام بدهیم. ابتکاری است که می‌توانیم از آن یاد بگیریم و در زمینه‌های دیگر نیز از این ابتکارات به خرج بدهیم.

[[photow02]]

<strong>جای چنین مسابقه‌ای خالی بود. ولی جای تعجب است که این حرکت از سوی کسانی راه‌اندازی می‌شود که قلم‌ به دست نیستند و یا به طور مستقیم کاری ادبی انجام نداده‌اند. به نظر شما با این که تجربه‌ی قبلی وجود ندارد، چگونه می‌توانید نویسندگان یا ایجادکاران سه کشور فارسی‌زبان را به هم پیوند بدهید یا با یک میزان بسنجید؟ با توجه به این که رشد ادبیات در ایران، افغانستان و تاجیکستان با شیوه‌های گوناگون و در سطوح مختلف پیش رفته است، چگونه می‌توانید اثرهای ادبی این سه کشور را کنار هم بگذارید و تقسیم‌بندی‌ها بر چه اساسی خواهد بود؟</strong>

فرهنگ مسأله‌ای بسیار سیاسی‌ است. یکی از جنبه‌های آن ادبیات است؛ ولی ادبیات رابطه‌ا‌ی تنگاتنگ با حیات اجتماعی مردم دارد و چیزی انتزاعی نیست.

تجربه‌ی قبلی ما در ۸-۷ سال گذشته، دعوتی بین‌المللی برای مسابقه‌ی مشابهی به نام «کاروان هزار و یک شعر برای صلح و دموکراسی در افغانستان» است که فراخوانی بین‌المللی بود و بیش از ۹۰۰-۸۰۰ شعر از چهار گوشه‌ی جهان به دست ما رسید.

یک سیستم داوران داشتیم که با همین سیستم، کتاب‌های متعددی با نام «کاروان شعر» و «کاروان مهر برای جوانان» به زبان‌های مختلف در منطقه و در اروپا هم چاپ شد.

این بار نیز داوری ما تنها از نظر ارزش ادبی کار نخواهد بود؛ بلکه ارزش محتوایی آن هم مورد نظر قرار می‌گیرد. این‌که یک جوان قصه‌ی خودش را می‌نویسد، کسی که در این سال‌ها جنگ و ویرانی را تجربه کرده و قصه‌ی زندگی‌اش را می‌نویسد، جدا از این که اثرش از نظر ادبی چه‌قدر کار ارزش‌مندی است، از این نظر که حرکتی به سوی ایجاد یک هویت دسته‌جمعی و یک خوانش جمعی از تاریخ مشترک و یک حافظه‌ی جمعی است، برای ما مهم است و به عنوان یکی از داده‌ها مد نظر ما قرار می‌گیرد؛ و نه فقط ارزش ادبی اثر.

دوره قبل نیز این تجربه را داشتیم که در میان اشعار گرد‌آوری‌شده‌ی ما، هم آثار تعدادی از شاعران یا اهل قلم شناخته‌شده وجود داشت و هم آثار جوانانی که تازه دست به قلم می‌بردند.

<strong>سؤال مهمی که شاید علاقه‌مندان به شرکت در این مسابقه بخواهند بدانند، این است که جایزه‌ها چگونه انتخاب شده‌اند؟</strong>

جایزه‌ی اول یک تندیس خواهد بود که در کابل طرح‌ریزی می‌شود. البته هنوز آماده نشده است. جایزه‌ی دوم و سوم کتاب خواهد بود. آثار ممتاز هم چاپ می‌شوند و در سطح جهان، نه فقط به صورت کتاب در افغانستان و شاید تاجیکستان منتشر می‌شوند، بلکه در اینترنت هم در دست‌رس خواهد بود.

امید ما این است که بین کسانی که در این مسابقه شرکت می‌کنند، پیوندی ایجاد شود و گفت و گویی میان آنانی که امروز به قول تاجیک‌ها اَلَم دارند و مایل هستند مسائلشان را مطرح کنند، ایجاد شود.

[[photow03]]

<strong>وقتی از ادبیات صحبت می‌کنیم، بحث سانسور نیز در میان هست. وقتی می‌خواهید آن‌ها را در افغانستان، تاجیکستان و ایران در دسترس خواننده‌ها بگذارید، با توجه به این که معیارها در این کشورها متفاوت‌اند، چگونه می‌توانید معیار بیان این نوشته‌ها را معین کنید؟</strong>

برای بخش اجازه‌ی چاپ کتاب‌ها ممکن است در هر کدام از این سه کشور سلیقه‌ها و قوانین مختلفی عمل کند. اما خوشبختانه امروز یک فضای مجازی داریم که اجازه می‌دهد ما خودمان (یعنی اهل قلم، نویسندگان، شاعران و ژورنالیست‌ها)‌ با حفظ حس مسئولیت و تعهد، تصمیم بگیرم که نوشته‌هایمان را در اختیار دیگران قرار بدهیم.

استفاده از فیس‌بوک یکی از شیوه‌هایی است که ما برای تبلیغ این مسابقه استفاده کرده‌ایم. برای نشر آن‌ها نیز از طرق گوناگون و در مناطق مختلف اقدام خواهیم کرد و اگر مشکلی باشد، با آن دست و پنجه نرم خواهیم کرد. ولی در فضای مجازی این آثار را در اختیار همه‌ی خوانندگان علاقه‌مند خواهیم گذاشت.

<strong>آخرین مهلتی که علاقه‌مندان می‌توانند نوشته‌های خود را برای شرکت در این مسابقه بفرستد، چه تاریخی خواهد بود؟</strong>

سی‌ام اکتبر سال ۲۰۰۹ (هشتم آبان ۱۳۸۸) آخرین مهلت ارسال آثار است. فرصت ما در آغاز کوتاه‌تر از این زمان بود؛ ولی چون در افغانستان یا تاجیکستان همه به اینترنت دسترسی ندارند و با توجه به مشکلاتی که بود، تجدید ‌نظر کردیم و مهلت آن را تا سی‌ام اکتبر تمدید کردیم تا همه‌ی کسانی که مایل هستند، بتوانند به فراخوان جایزه‌ی ادبی سیمرغ پاسخ بدهند.

در تجربه‌ی دور قبلی دیدم فضای بسیار فوق‌العاده و حس همبستگی‌ای بین افرادی که در «کاروان هزار و یک شعر» شرکت کرده بودند، ایجاد شد و خوش‌بین هستم که این بار هم داریم قدمی برای نزدیک‌تر کردن دل‌های روشن و آگاه منطقه برمی‌داریم.

جایزه‌ی سیمرغ در فیس بوک نیز برای خود صفحه‌ای دارد و همین‌طور وبلاگی با این آدرس دارد: <a href="http://jayezasimorgh.blogfa.com/">jayezasimorgh.blogfa.com</a>

کسانی که دوست دارند در این مسابقه شرکت کنند، می‌تواند قطعه‌ی ادبی، روایت، خاطره، قصه، داستان کوتاه بین ۱۰ تا ۳۰ صفحه و یا شعرهای خود را ارسال کنند. موضوعات مسابقه هم به این ترتیب هستند:<br>• قربانی و یا آسیب‌دیدگان نابسامانی و درگیری‌ها در جنگ‌های دوره‌ی اخیر.<br>• شکنجه، آزار جسمی، جنسی، روحی و اجتماعی<br>• مخالفت با جنگ، خشونت و نظامی‌گری]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_145.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_145.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفت و گو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 11 Oct 2009 14:48:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نیمی‌ام ز ترکستان، نیمی‌ام ز فرقانه</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>سال پیش، دولت تاجیکستان قانون جدیدی درباره‌ی زبان رسمی کشور خود تصویب کرده بود که باعث خوشحالی بسیاری از مردم تاجیک‌زبان در تمام منطقه شده بود. اما به تازگی، پارلمان تاجیکستان تغییرات کوچکی در قانون زبان رسمی وارد کرده و به تصویب رسانده است. تغییراتی که بحث و گفت‌ و گوی بسیاری میان مردم تاجیک ایجاد کرده است.

در قانون دولتی مصوب ۲۰ سال پیش تاجیکستان، کنار کلمه‌ی «تاجیکی» واژه‌ی «فارسی» نیز ثبت شده بود. اما در قانون جدید به تصویب رسیده، واژه‌ی فارسی حذف شده است.

در این ارتباط با آقای مسعود میرشاهی، از فرهنگ‌‌دوستان و پژوهش‌گران زبان فارسی در فرانسه گفت‌ و گویی انجام داده‌ام. آقای میرشاهی از نزدیک با زبان فارسیِ تاجیکی آشنایی دارد و سفرهای متعددی به کشور تاجیکستان داشته است.</small></strong> 

[[sound]]

<strong>آقای میرشاهی، تغییراتی که اخیراً در قانون زبان دولتی تاجیکستان وارد شده است، چه معنا و دلیلی داشته است؟ و باقی ماندن واژه‌ی فارسی کنار کلمه‌ی تاجیکی در این قانون، چه خللی می‌توانسته است در زبان دولتی این کشور ایجاد کند؟</strong> 

از آن‌جایی که دولت تازه‌بنیاد، نوهویت است، کوشش می‌کند هویت خود را از هر طریقی حفظ کند و شاید چون زبان «تاجیکی»، «فارسی» و «فارسی دری» همه یک گونه معنی می‌دهد، قانون را این‌گونه تغییر داده‌اند.

ولی کسی مثل رودکی در تاجیکستان هزار سال پیش، زبانی را که اکنون تاجیکی می‌نامند، پارسی دری نامیده است.

<strong>اما روشنفکرانی که امروز نظرشان نسبت به قانون جدید مثبت به نظر می‌آید، چند سال پیش زمانی که قانون زبان رسمی تاجیکستان تصویب می‌شد، اصرار داشتند واژه‌ی فارسی نیز کنار زبان تاجیکی بیاید. البته آن زمان، دوران استقلال بود و بحث بر سر نزدیک شدن به فارسی‌زبانان یا همان‌طور که شما اشاره کردید، فارسی دری بود. به نظر شما سیاست‌ها هم در طول این مدت تغییر کرده است؟</strong>

البته؛ اما این را هم در نظر بگیریم که تیپ روشنفکری دهه‌های ۸۰ و ۹۰ با تیپ روشنفکری این دوران تفاوت می‌کند.

در آن زمان کسانی مانند آقای هادی‌زاده و شکوری که برای داشتن زبان پارسی دری پیش‌قدم بودند و در همان راه زکی، کمال خجندی و ... می‌رفتند، پرچم‌دار این طرز فکر برای همبستگی کلی و ادبی در سطح گستره‌ی فرهنگی پارسی زبانان، در درون مرزهای ایران، مرزهای افغانستان، تاجیکستان امروزی و هم‌چنین شهرهای بزرگی مانند سمرقند و بخارا بودند.

ولی این گروه کم‌کم قدرت نفوذ خود را از دست داده‌اند و جدیدترها چه در ایران، چه در افغانستان و چه در تاجیکستان و مخصوصاً در ازبکستان، به خاطر ملاحظاتی که به دلیل وابستگی‌های فکری و کاری‌شان دارند، کوشش می‌کنند میان زبانی که همه با هم صحبت می‌کنند، مرز بگذارند.

اما باید به یاد داشته باشیم که زبانی که امروز تاجیکی می‌نامند و می‌خواهند واژه‌ی فارسی در کنارش نباشد، همان زبانی است که ایرانی‌ها زبانشان را از آن، از قسمت آسیای میانه، سمرقند و بخارا و خجند یاد گرفته‌‌اند.

کسی مانند کمال خجندی از پرچم‌داران این زبان، در زمان قدیم بوده است؛ یا مولانا می‌گوید: «نیمی‌ام ز فرقانه، نیمی‌ام ز ترکستان» که فرقانه بالاتر از همه جا است. زبانی را که این پیشینیان صحبت می‌کردند، پارسی یا پارسی دری می‌نامیدند.

اما تیپ روشنفکری امروز فرق کرده و در این دوره در مجموع، ملاحظات شخصی در تصمیم‌گیر‌ی‌ها مؤثرتر از ملاحظات فرهنگی و چشم‌انداز تاریخی است.

[[photow01]]

<strong>گرایشی محکم و عمیق میان فارسی‌زبانان کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان برای نزدیک شدن به هم وجود داشت. به نظر شما از این گرایش کاسته شده است؟</strong>

خیر؛ حتی بیش از پیش افزوده شده است. الان به خصوص در افغانستان که واژه‌های فارسی با دشواری روبه‌رو است، کم‌کم دارد یک بیداری پیش می‌آید.

برای نمونه، من به خاطر همین مشکلاتی که برای زبان وجود دارد، علاقه داشتم به شعر بانوان در این سرزمین‌ها بپردازم. در این ارتباط دیده‌ام که بعضی وقت‌ها روشنفکرانی که ملاحظات برخی از نظرات را دارند، فکر می‌کنند استفاده از واژه‌های ناب فارسی، نوعی ایرانی‌مآبی است. در صورتی که این ایرانی‌مآبی نیست؛ این واژه‌ها را رودکی، سوزنی سمرقندی، کمال خجندی، ناصر خسرو، ابوعلی سینا و دیگر بزرگان آفریده‌اند.

فقط در ایران در زمان رضاشاه به خاطر این که بهتر به زبان فارسی برسند، در ارتش ایران کوشش کردند که واژه‌های ناب فارسی دری را استفاده کنند.

کم‌کم این واژه‌ها که از کتاب‌های ناصرخسرو، ابوعلی سینا، کمال خجندی و بیشتر ادیبان سمرقند و بخارا که بیش از ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ نفر هستند، گرفته شد و ظرف سه چهار سال، با همکاری ادبا و حتی دبیران دبیرستان، این واژه‌ها یافته، مرتب و تنظیم شدند و خیلی از آن‌ها در فرهنگ دهخدا نیز وارد شد. به این شکل، مردم ایران توانستند از این واژه‌ها استفاده کنند.

اما نویسندگان اصلی این واژه‌ها از سمرقند، بخارا، مرو، خجند، قبادیان و ... بودند. در حالی که اگر ادبای همین سرزمین‌ها، امروز از این واژه‌ها استفاده کنند، یک نقطه ضعف در کارشان محسوب می‌شود و فکر می‌کنند نوعی ایرانی‌مآبی است.

<strong>واقعیت این است که در گذشته، میان مردم فارسی‌زبان در مناطق مختلف، خط مشترک به عنوان یک پل عمل می‌کرده است. اما امروز این شرایط وجود ندارد و در تاجیکستان، خط متفاوتی به کار گرفته می‌شود. به نظر شما دولت تاجیکستان راهی دارد که بدون عوض کردن خط، بتواند بده‌بستان فعال‌تری با دیگر کشورهای فارسی زبان داشته باشد؟</strong>

تاجیک‌ها برای این که بتوانند از گنجینه‌ی زبان و ادب قدیم استفاده کنند، لازمه‌اش این است که تمام دانش‌آموزان در کنار خط سیرلیک که دارند می‌خوانند، خط نیاکانشان، آن‌چه را نیز که به عنوان خط فارسی می‌شناسیم، یاد بگیرند.

چون در چنین شرایطی هم می‌توانند از گنجینه‌ی ۱۰۰ سال اخیر تاجیکستان استفاده کنند و هم با گنجینه‌ی ۱۰۰۰ یا ۱۵۰۰ ساله‌ای که پشت‌ سرشان هست، آشنا شوند. ولی اگر فقط خواسته باشند خط‌شان همین باشد و خط نیاکان را یاد نگیرند، البته در کم‌فرهنگی و بی‌سوادی خاصی قرار می‌گیرند که آثار آن، الان هم متأسفانه قابل مشاهده است.

به همین دلیل، شکاف وجود ندارد. آن چه مهم است، زبان است؛ خط را می‌توان به هر گونه‌ای نوشت. ولی وقتی ما این شانس را داریم که ۱۰۰ تا ۱۵۰ میلیون نفر هستیم، خوب است که دست کم بتوانیم همه با هم، با یک خط و با یک زبان مشترک گفت و گو کنیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_144.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_144.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آسیای میانه</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:25:16 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از شاه و گدا متنفرم</title>
         <description><![CDATA[این روزها اسم گل‌رخسار صفیووا، شاعر تاجیک در تاجیکستان دوباره ورد زبان‌ها است. به‌خصوص این گفته‌ی او: « از شاه و گدا متنفرم!» او این جمله را چندی پیش در مصاحبه‌ای بیان کرد. شاعر شناخته‌شده‌ی تاجیک، گل‌رخسار، به تازگی کتابی به نام «سکرات» و مجموعه شعری به نام «جاودانه» به چاپ رسانده است.

خانم گل‌رخسار در گفت‌ و گوی اختصاصی خود با بخش تاجیکی رادیو بی‌بی‌سی، در باره‌ی رمان جدید خود «سکرات»، گفت:

[[sound]]

«روی این رمان ۱۸ سال کار کردم. اما کار اصلی را در سال ۱۹۹۰، زمانی که هنوز عضو پارلمان شوروی بودم، آغاز کردم. بعد هم که بچه‌های ما در تاجیکستان کشته شدند؛ بچه‌های آزادی‌‌خواه در کمیته‌ی حزب کشته شدند. از همان‌جا «شاه و گدا» و «گدا و شاه» را آغاز کردم.»

خانم گل‌رخسار از دوران نوجوانی، از زمانی که به صحنه‌ی ادبیات تاجیک راه یافت، با کار و افکار مناقشه‌برانگیز خود، ورد زبان‌ها بوده است. برخی از روشنفکران تاجیک معتقدند که یک شاعر یا نویسنده، باید مسائل جامعه‌ی خود را، ده‌ها سال جلوتر بتواند ببیند و گل‌رخسار این توانایی را دارد.

خانم گل‌رخسار در گفت و گوی خود با زرینه خوشبخت، خبرنگار تاجیک می‌گوید که وی هم از گدا و هم از شاه، دل خوشی ندارد و در طول ۲۰ سال گذشته توانسته تمام نفرت و کینه‌ی خود را در این کتاب بگذارد.

وی می‌گوید که رمان سکرات را ۱۰ بار نوشته و سوزانده است و آن‌چه به دست خوانندگان رسیده است، نسخه‌ی یازدهمین این کتاب است:

«باور کنید که این که گفتم از این اثر خوشم نمی‌آید و حتی می‌توان گفت از آن نفرت دارم، هیچ ناز، عشوه یا دروغی نیست. برای این‌که ۱۸ سال عمر من با این اثر گذشت و تمام دنیا را در کیف من چرخ زد. شاید که ۹ یا ۱۰ نمونه‌ی کامل آن را سوزاندم.

این اثر به این دلیل برای من خوشایند نیست که مسأله‌ی شاه و گدا است. هم گدا را دوست ندارم و هم شاه را. اما این اثر ۱۸ سال دست از دامن من برنداشت و نمی‌دانم چرا عمر نازنینم را به خاطر موضوع بسیار زشتی که از آن بدم می‌آید، صرف کردم.

من نه گدا را دوست دارم و نه شاه را؛ چون این دو به وجود آورنده‌ی یک‌دیگر هستند و یکی بدون دیگری وجود ندارد.»

[[photow01]]

باید گفت این اولین بار نیست که خانم گل‌رخسار انگشت روی غیرفعال بودن مردم عادی در پیشرفت جامعه‌ی خود می‌گذارد. وی بارها چه در جمع و چه در اشعار خود آورده است که سهم مردم در فقر و بدبختی‌های خود کم نیست:

«در این اثر کوشش کرده‌ام بگویم که شاه، گداها را تولید نمی‌کند، گدایان هستند که با صبر و تمکین خود شاه را به دنیا می‌آورند، بالای سر خود می‌نشانند و  زیر پای او قربانی می‌شوند.»

خانم گل‌رخسار با این که دومین رمان خود را به‌ چاپ می‌رساند، اما خود را شاعر و عاشق‌پیشه می‌داند:

«می‌توانم با افتخار بگویم که چند نسل با ترانه‌های من عاشق شده‌اند، عشق ورزیده‌اند و عروسی کرده‌اند. عاشقانی که من را به عنوان شاعر عشق می‌شناسند، در اشعار من می‌توانند همه‌ چیز پیدا کنند؛ اما عشق محزون، عشق پخته و عشق خیلی با عزت.»

در تاجیکستان، بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و شروع جنگ داخلی، نشر کتاب از معدود اتفاقاتی بود که می‌شد مشاهد کرد. اما در این سال‌های کم‌رونقی ادبیات تاجیک، گل‌رخسار از فعال‌ترین قلم‌ به دستانی محسوب می‌شد که همواره، چه در خاک وطن و چه در دوران فرار، توانسته کار جدیدی به دست خوانندگان تاجیک بدهد.

«از عالم انتظار می‌آید عشق<br>از زلزله‌ی شرار می‌آید عشق<br>از گریه‌ی صد هزار می‌آید عشق»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_143.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/shahzadeh/2009/10/post_143.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آسیای میانه</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 06 Oct 2009 13:27:46 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
