<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>گفتگوي خودموني</title>
      <link>http://zamaaneh.com/radioblog/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 03 Jul 2009 15:50:20 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>واکنش وبلاگ‌نویسان به پروژه‌ی اعتراف‌گیری</title>
         <description><![CDATA[اعترافات تلویزیونی چند نفری که در روزهای گذشته در تجمعات اعتراض‌آمیز دستگیر شدند و معرفی آن‌ها به عنوان اغتشاش‌گر در رسانه‌های داخل ایران مسأله‌ای بود که سر و صدای زیادی رو در داخل و خارج از ایران به پا کرد.

[[sound]]

جواد کارگزاری در <a href="http://alef.ir/1388/content/view/48454/"><u>مقاله‌ای</u></a> در سایت «الف» این اقدام‌ها را خودسرانه و غیرقانونی می‌داند و می‌نویسد: «این (اعترافات) در حالی بود که با توجه به زمان دستگیری این افراد و زمان پخش اقرارهای تلویزیونی به هیچ عنوان امکان رسیدگی قانونی به اتهام‌های افراد مزبور و صدور حکم قطعی درباره آن‌ها وجود نداشته است. »

و در ادامه می‌خوانیم: «هیچ‌کس نمی‌پذیرد که یک فرد تحت بازداشت با میل و خواست خویش اقدام به بیان سخنانی علیه خود نماید که بعدتر به عنوان دلیل اثبات اتهام وی مورد استناد قرار بگیرد چه برسد به این‌که اندک رضایتی برای پخش تصویر خود در تلویزیون داشته باشد! حال اگر چنین است، صدا و سیما باید پاسخ بدهد بر اساس چه مجوز قانونی اقدام به پخش اقرارهای تلویزیونی مزبور نموده است؟ ...» جواد کارگزاری این اقرار‌ها را بدون اعتبار قانونی می‌داند.

بسیاری از وبلاگ‌نویسان ایرانی هم نسبت به این موضوع در وبلاگ‌های خود واکنش نشان داده‌اند. از جمله فرشته قاضی که در وبلاگش «ایران بان» از هشدار سازمان عفو بین‌الملل در این خصوص می‌گوید.

«... سازمان عفو بین‌الملل با انتشار اطلاعیه‌ای هشدار داد که "رهبران بازداشتی اپوزیسیون ایران در خطر شکنجه قرار دارند و مقامات جمهوری اسلامی قصد دارند آنان را به اعتراف وادارند و این مقدمه محاکمه‌هایی ناعادلانه است که در آن‌ها متهمان را حکم اعدام تهدید می‌کند.»

فرشته قاضی ادامه می‌دهد: «هشدار سازمان عفو بین‌الملل در حالی صورت می‌گیرد که سایت جهان نیوز که از سایت‌های وابسته به جناح راست است، از پخش اعترافات تلویزیونی برخی چهره‌های شاخص جریان اصلاح‌طلبی داده خبر است.»

در سایت «<a href="http://www.jahannews.com/vdci3uaw.t1aq32bcct.html"><u>جهان نیوز</u></a>» آمده است: «هر چند نزدیکان افراد اصلاح‌طلب دستگیر شده با فرار به جلو سعی در وارونه نشان دادن اعترافات کسانی چون تاج‌زاده، قوچانی، ابطحی و هدایت آقایی دارند اما قرائن و شواهد موجود نشان از آن دارد که اغلب این افراد با برنامه‌ای دقیق و آموزش‌هایی اساسی برای براندازی نظام تعلیم دیده بودند.»

در ادامه این مطلب آمده است: «معاون سابق سید محمد خاتمی که با عرصه وبلاگ‌نویسی تا حدودی خود را در جریان فضای سیاسی کشور تعریف کرده بود در اعترافات اشک‌آلود خود نکات جالب توجهی را افشا کرده است. وی که از خلع لباس شدن خود استقبال هم کرده است رسماً به تحریک مردم و جوانان به انجام اغتشاش و آشوب‌های رسانه‌ای و ایجاد تشنج در فضای سیاسی کشور اعتراف کرده است. اما در دیگر سو، یکی از اعضای شورای مرکزی حزب کارگزاران سازندگی که به دلیل دست داشتن در اغتشاشات دستگیر و تحویل قانون شده است در اعترافاتی بی‌سابقه پرده از فعالیت‌هایی برداشته است که با هزینه‌های کلان و برای براندازی نرم و حتی براندازی مستقیم و مردمی نظام طراحی شده بود...»

سایت جهان نیوز در ادامه از اعترافات محمد قوچانی می‌نویسد: «محمد قوچانی، سردبیر و روزنامه‌نگار نشریات زنجیره‌ای هم در اعترافاتش به حضور خود در دوره‌های آموزشی انقلاب‌های مخملی در یکی از کشورهای خلیج فارس به همراه مادر زن و همسر خود اعتراف کرده و حتی از اجرای آزمایشی این برنامه‌ها در سمنان خبر داده است...»

فرشته قاضی در وبلاگش «<a href="http://fereshteh.blogfa.com/post-154.aspx"><u>ایران بان</u></a>» در خصوص این اعترافات در مطلب خود ادامه می دهد: «وجه مشترک تمام این اعترافات این است که فرد علیه خود، نزدیکان و سازمان متبوعه خود سخن می‌گوید و معمولاً به ارتباط با بیگانگان و ضد انقلاب و یا جاسوسی اعتراف می‌کند. همه این افراد هم گفته‌اند که در زندان فکر کرده و متنبه شده‌اند. اما بر اساس شواهد زمان این فکر کردن مرتب کوتاه‌تر شده و از اولین موارد تا آخرین مورد از چند ماه به چند روز رسیده است.»

در ادامه، نویسنده وبلاگ «ایران بان» این سوال را مطرح می‌کند: «اما این اعترافات چه سودی برای جمهوری اسلامی دارد و اصولاً مخاطب این گونه اعترافات چه کس یا کسانی هستند؟»

او ادامه می‌دهد: «این شیوه اعتراف‌گیری طی 30 سال گذشته بارها از سوی دستگاه‌های امنیتی و قضایی برای سرکوب و حذف مخالفان سیاسی مورد استفاده قرار گرفته است... و در تمام این موارد افراد پس از آزادی اعلام کرده‌اند که تحت شکنجه وادار به این اعترافات شده‌اند.»

[[photow01]]

پروژه اعتراف‌گیری از دستگیر شدگان نا آرامی‌های اخیر و تداوم شکنجه برای گرفتن این اعترافات موجب نگرانی برخی گروه‌های سیاسی و نهاد مدنی نیز شده است. حزب مشارکت ایران اسلامی که از نامزدی میرحسین موسوی حمایت می‌کرد، در بیانیه خود آورده است که هرگونه اعترافی که در زندان، تحت فشار از بازداشت‌شدگان گرفته شود قانونی و قابل استناد نیست.

این حزب از مقام‌های جمهوری اسلامی و مراجع مذهبی خواسته که مانع ادامه این شیوه «نخ‌نما» شوند. امیرحسین مهدوی، عضو شورای مرکزی سازمان مجاهدین و ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی روز شنبه گذشته در یک نشست خبری که در رسانه‌های محافظه‌کاران بازتاب گسترده‌ای داشته، مسائلی علیه آقای موسوی و جریان‌های اصلاح‌طلب حامی وی بیان کرده است.

این اعترافات سر و صدای زیادی را در وبلاگستان فارسی به پا کرده است. علی معظمی در خصوص اعترافات امیرحسین مهدوی در وبلاگش «<a href="http://aknoun.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html"><u>اینجا و اکنون</u></a>» مطلبی خطاب به او می‌نویسد:

«...  وقتی فکر می‌کنم که "اعتراف" کرده‌ای، با خودم می‌گویم که جداً جا داشت که اعتراف کنی چون "گناهان"ات قابل بخشش نبود: گناهت این بود که در آن موقعیت خطیر، به چیزهایی غیر از منافع شخصی‌ات هم فکر کردی. و شاید فکر کردی که حاصل کارهای تو و امثال تو می‌تواند به ساختن روزهای دیگری کمک کند. گناهت این بود که به عنوان یک روزنامه‌نگار، بالاخره آن چهار صفحه‌ای اندیشه‌نو را تبدیل به یک رسانه موثر کردی. گناهت بزرگ بود امیر؛ باید اعتراف می‌کردی...»

علی معظمی در ادامه می‌نویسد: «من نمی‌خواهم بگویم که حرف‌هایت را ("حرف‌هایت" را؟) باور کردیم یا نه. به نظرم گفتن هر جمله‌ای در این باره، نوعی حشو زاید است. چه کسی قرار است چه چیزی را باور کرده باشد؟ چیزی که می‌خواهم بگویم این است که حتی یک لحظه هم نباید فکر کنی که تنهایی. همان‌طور که کشتگان این روزها تنها نیستند، همان‌طور که مجروحان تنها نیستند، همان‌طور که بقیه زندانی‌ها تنها نیستند، تو هم تنها نیستی...»

اما محمود فرجامی در وبلاگش «<a href="http://www.debsh.com/"><u>باران در دهان نیمه باز</u></a>» نظری مخالف علی معظمی دارد. محمود فرجامی می نویسد:

«... در این‌که بسیاری از دستگیری‌ها و پرونده‌سازی‌ها در ایران خارج از روال قانونی و تحت فشار انجام می‌شود شکی نیست ولی از یک فعال سیاسی یا روزنامه‌نگار تأثیرگذار هم انتظار می‌رود بداند که در ایران زندگی می‌کند نه فرانسه! ... در این شرایطی که دخترکان محصل شجاعانه در برابر ضربات باطوم می‌ایستند و از جان مایه می‌گذارند؛ از آن‌هایی که در سیاست و اقتصاد هیکل گنده کرده‌اند توقع بیشتری‌ست و دستاویز نخ‌نمای "تحت فشار بودن" کهنه شده است.»

او ادامه می‌دهد: « از جوانی که در درگیری‌های خیابانی دستگیر می‌شود و تحت فشار جلوی دوربین تلویزیون به کارهای ناکرده اعتراف می‌کند گلایه چندانی نیست. او را باید برای همان باطوم‌هایی که خورده و چند روز مصیبتی که کشیده ستود. اعترافش هم به جایی برنمی‌خورد. اما کسی که با سابقه خبرنگاری، به عضویت شورای مرکزی یک حزب سیاسی تندرو درآمده و دم انتخابات سردبیر روزنامه‌ای اصلاح طلب هم شده؛ خیلی بی‌جا می‌کند که با چند روز بازداشت لب به دروغ‌های شاخدار علیه اصلاح‌طلبان باز می‌کند...»

 محمود فرجامی «تحت فشار بودن» این بازداشت شدگان را توجیحی برای اقدام به اعتراف نمی‌داند و در پی‌نوشت مطلبش می‌نویسد: «... آیا فرقی بین عماد باقی یا زیدآبادی که با داشتن مشکلات جسمی و خانوادگی بسیار، بعد از چند سال زندان حاضر به گفتن یک کلام علیه اصلاح‌طلبان و دوستان خودشان نمی‌شوند با آدم‌هایی مثل مهدوی نیست؟»

او توجیه «تحت فشار» را ظلمی به آدم‌هایی مثل باقی می‌داند.

اما نیما نامداری، نویسنده وبلاگ «<a href="http://mokhaalef.blogfa.com/post-346.aspx"><u>ساز مخالف</u></a>» نظری متفاوت از محمود فرجامی دارد . او در مطلبی در وبلاگش می‌نویسد: «... حرف‌هایی را که در شرایط غیرعادی وادار به گفتن بوده، بلافاصله بعد از خواندن فراموش کردم انگار نه او چیزی گفته نه من چیزی خوانده‌ام. جدی گرفتن اعترافات تحت فشار و شکنجه، به معنای پذیرفتن آن انگیزه بی‌شرمانه‌ای است که اعتراف‌گیرنده دنبال می‌کند. اعتراف‌گیری بازی رذیلانه‌ای است که دیکتاتور برای بقای خود به آن نیاز دارد اگر نمی‌خواهیم با دیکتاتور هم‌بازی شویم به این اعترافات توجه نکنیم و روابط‌ انسانی‌مان را به میل او تغییر ندهیم.»

و اما در پایان سری می زنیم به نوشته‌های مجتبی سمیعی‌نژاد در «<a href="http://rpc.blogrolling.com/redirect.php?r=cb4688b78ed22d689a3aac78025efe84&url=http%3A%2F%2Fbavar.persianblog.ir"><u>قمار عاشقانه</u></a>». مجتبی سمیعی‌نژاد در واقع یک سناریوی طنز از اعتراف ساختگی از خودش نوشته است:

داخلی ...زندانی... روز یا شبش فرقی ندارد، تاریک است
ـ اسم؟
ـ مجتبی
ـ فامیلی؟
- سمیع‌نژاد
ـ شهرت؟
ـ مدیار
رگبار سوالات... دست‌هایی که به هوا می‌رود... مشتی که کوبیده می‌شود... اشکی که می‌ریزد... چوبی که می‌زند... شلاقی که رد می‌گذارد... دهانی که به دشنام باز می‌شود... صورتی که سرخ می‌شود... خانواده‌یی که تهدید می‌شود... تنی که درد می‌گیرد... حوله‌ی خیسی که دور سر پیچیده می‌شود... شوکی داده می‌شود... تجهیزاتی که رو می‌شود...

داخلی... هر جایی می‌تواند باشد... صدا و سیما... هیات تحریریه‌ی کیهان و یا خبرگزاری فارس... دفتر ریاست زندان اوین
{سکانس تکرای و کلیشه‌ای... از احسان طبری شروع کنید تا علی افشاری و مسعود بهنود و برسید به گرداننده‌گان سایت‌های اینترنتی}
صدا... دوربین... حرکت نکن فقط بگو...
***
- بنده اول از همه که می‌خواستم انتخابات را تحریم کنم،‌ این کار را با پشتوانه‌ی صهیونیسم بین‌الملل و امپریالیسم جهانی داشتم انجام می‌دادم، بعد یکهو و یک دفعه‌‌ای نمی‌دانم چه شد که دیدم به به روسیه چه کشور خوبی است و تصمیم گرفتم در انتخابات شرکت کنم.

•چه شد که به مهدی کروبی علاقه پیدا کردی و قاطی یک مشت هم‌جنس‌باز و کثیف که سیصد و خورده‌یی هزار نفر بیش‌تر نبودند پیدای‌ات شد؟

خب البته زبانم لال این کارها از شیخ بعید است، نفرمایید. ولی خب من آن موقع نفهمیدم دست‌هایی در کار است و یا قبلاً کار می‌کرده. به جان خودم بنده مثل شما از سابقه‌ی دوران طفولیت هیچ کدام از این‌ها که می‌گویید خبر نداشتم. اشتباه کردم دیگر...

•بعد از انتخابات چه شد؟

بعد از انتخابات ما دیدیم که ای بابا چه‌قدر کم هستیم و اندازه‌ی تماشاگران کل بازی‌های یک هفته‌ی لیگ برتر هم هوادار نداریم. تازه نشستیم با آقا غلامحسین خان اعضای ستاد را تک تک شمردیم دیدیم ای بابا به اندازه‌ی خودمان هم هوادار نداریم. تحقیق کردیم دیدیم آن طرف در ستاد موسوی آمریکایی‌ها پول بیش‌تر داده‌اند بچه‌ها رفته‌اند آن‌ور قبل از رای‌گیری. این شد که فهمیدیم ای دل غافل چه کلاهی از طرف این انگلیس تا به حال به ما رفته و این یانکی‌ها بیش‌تر می‌دادند، خوب هم می‌دادند. بچه‌ها تعریف کردند.

•چرا اغتشاش کردید؟

ما بعد از این‌که چه کلاه گشادی بر ما رفته بی خیال ماجرا شدیم. داشتیم در خیابان راه می‌رفتیم که اوباما زنگ زد حال و احوالی بکند. گفت چه خبر؟ داشتیم درباره‌ی تبر و دسته‌اش صحبت می‌کردیم که یک دفعه فریاد زد بزن تو شیشه ماشینی که جلوته. من نفهمیدم از کجا فهمید که جلوی من ماشین است اما فکر کردم کار بامزه‌یی است زدم توی شیشه ماشین. همین که زدم دیدم یک سری دیگر هم دارند می‌زنند. خلاصه نبودید بزن بزنی راه انداختیم

•ندا را چه کسی کشت؟

روایت‌های مختلفی در این زمینه وجود دارد. مثلاً این‌که شب بود، کوچه بود، بن‌بست بود، تاریک بود، خلوت بود، ندا مرد. یا این‌که روز بود، خیابون بود، مردم بودند، خبرنگار بی‌بی‌سی بود، یک فیلم‌بردار بود، عروسی نبود، ندا مرد. یا این‌که مریم رجوی نبود، به شهرام همایون ربط نداشت، ولی یک منافق بود و یک فیلم‌بردار، ندا مرد. یک روایت دیگر هست که می‌گوید؛ روز بود، ندا بود، یک نفر آن روبه‌رو بود و باز ندا مرد. اما هیچ‌کدام این‌ها نبود.

من خودم آن‌جا بودم حی و حاضر، البته سردار ذوالقدر نبود کار داشت جایی دیگر وقت نداشت بیاید. فیلم‌بردار آن صحنه خود من بودم و فیلم‌اش را خود گذاشتم در یوتیوپ و بعد توییت کردم. یکی از افراد صهیونیست بین‌الملل فکر کنم اسمش محمد علی ابطحی باشد هی با موبایل صحبت می‌کرد و می‌گفت سعید جون کیو بزنم و نمی‌دانم او چه گفت که این شاکی شد و زد. ندای بیچاره را از پشت زد و فرار کرد...

•مگر شبکه‌ی گرداب برای این‌کارها هشدار نداده بود.

چرا داده بود، ولی خوب به هیچ جای‌مان حساب نکرده بودیم، حالا که این وضع پیش آمده می‌بینیم که باید حساب می‌کردیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/07/post_374.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/07/post_374.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگ خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 15:50:20 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همبستگی با جنبش مردم ایران در هلند</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>یکی از کاربران در توییتر نوشته بود که جمعیت زیادی در اطراف مسجد قبا جمع شد‌ه‌اند و نیروهای امنیتی زیادی در محل هستند و در حال متفرق کردن مردم، و میرحسین موسوی هم هنوز نیامده است.

کاربر دیگری نوشته است که تمام خیابان‌ها و کوچه‌های منتهی به مسجد قبا مملو از جمعیت است و نیروهای نظامی و لباس شخصی‌ها هم ساعت‌ها پیش از مراسم در اطراف این مسجد و خیابان‌های اطراف مستقر شده و در واقع نیروی انتظامی با این بیان که برنامه مجوز ندارد، سعی در بازگرداندن مردمی داشته که قصدشان رفتن به مسجد قبا بوده است.

همین‌طور کاربر دیگری نوشته است که به نیروهای انتظامی گفته نشده است که این برنامه‌ مجوز دارد و گزارش‌های رسیده حاکی از این است که این نیروها مدام به مردم می‌گویند به برنامه مجوزی داده نشده است. همین‌طور نیروهای رده پایین انتظامی در مواجه با مردم از مجوز برنامه ابراز بی‌اطلاعی می‌کنند.

در میدان محسنی و در خیابان شریعتی موتورسواران بسیجی و لباس‌شخصی‌های زیادی دیده شده و هلی‌کوپترهای نظامی هم بر فراز آسمان تهران به پرواز درآمده‌اند. یکی از کاربران فیس‌بوک در پروفایلش نوشته است که درب مسجد را بسته‌اند و افرادی را که در اطراف مسجد هستند با باتوم و گاز اشک‌آور پراکنده می‌کنند.

همه‌ی خیابان‌های اطراف مسجد مملو از جمعیت است و میرحسین موسوی و همسرش، زهرا رهنورد با ماشین به طرف مسجد رفتند و معلوم نیست که آیا آن‌ها را به مسجد راه دادند یا نه. چون نمی‌شود به درب مسجد نزدیک شد.

و اما در شهر دلفت در هلند مراسم یادبودی برای کشته‌شدگان و قربانیان ناآرامی‌های اخیر در ایران برگزار شد. در این مراسم نسیم خاکسار و قادرعبدالله، دو نویسنده‌ی مقیم این کشور هم حضور داشتند.

با رهام، عضو کانون دانشجویان ایرانی در هلند و از برگزارکنندگان این برنامه در این خصوص گفت‌ و گو کرده‌ام.</small></strong>

[[sound]]

<strong>رهام جان قرار است که در برنامه‌ی شما نسیم خاکسار و قادر عبدالله هم شرکت بکنند. ایده‌ی این برنامه از جانب آن‌ها بوده یا این‌که شما از آن‌ها دعوت کردید که بیایند و نقش آن‌ها در برنامه‌ای که شما دارید، چیست؟</strong>

در واقع قادر عبدالله و نسیم خاکسار فراخوانی برای این برنامه دادند و سازماندهی این برنامه به ‌عهده‌ی کانون دانشجویان ایرانی در هلند است.

[[photow01]]

<strong>یعنی قادر عبدالله و نسیم خاکسار خواستند که به یاد کشته‌شدگان برنامه‌ای بگذارند یا این‌که فراخوان‌شان چیزی فراتر از این است؟</strong>

همین این است، و هم این‌که می‌خواستیم در همبستگی با جنبش مردم ایران برای دموکراسی با برگزاری این برنامه همبستگی‌مان را به مردم ایران ادا بکنیم. در واقع دو موضوع دارد. البته همه‌ را تحت عنوان یک موضوع هم می‌شود بیان کرد. این‌که این برنامه در همبستگی با جنبش مردم ایران برای دموکراسی هست و با خانواده‌ی قربانیان و کسانی که در ایران کشته و زخمی و دستگیر شدند در درگیریی‌های اخیر، ما با این برنامه اعلام همبستگی کرده‌ایم.

<strong>شما هفته‌ی پیش هم مشابه این برنامه را داشتید. یعنی نسیم خاکسار و قادر عبدالله هم در برنامه‌ی شما شرکت داشتند. تفاوت این برنامه‌ با هفته‌ی پیش در چیست؟</strong>

هفته‌ی پیش که یک‌‌شنبه بود. در واقع ما از یک‌ماه قبل، قبل از این‌که این سرکوب‌ها و این حرکت و اصلاً رأی‌گیری در ایران صورت بگیرد، می‌خواستیم برنامه‌ای برای بزرگداشت نسیم خاکسار برگزار بکنیم و در آن برنامه به او لوح تقدیر بدهیم.

منتها تاریخ این برنامه هفته‌ی پیش بود که با نسیم خاکسار قرار گذاشته بودیم. تاریخی بود که هم نسیم می‌توانست بیاید و هم ما. این برنامه اصلاً سوای این حرکت‌هایی بود که در ایران انجام شد، سوای این داستان‌‌‌هایی بود که اتفاق افتاد.

اما وقتی تاریخ برنامه روشن شد، بعداً دیدیم که جریانات رأی‌گیری قبل از برنامه‌ی ما اتفاق افتاد و ما به این فکر افتادیم که بهتر است در آن برنامه ‌هم قسمت اعظم برنامه را به این رویدادهایی که در ایران اتفاق افتاده، اختصاص بدهیم. در واقع این برنامه فقط برنامه‌ای بود که ببینیم چه کار خواهیم کرد و چه کار می‌توانیم بکنیم. نقش ما در خارج از کشور چه هست و چه گونه می‌توانیم صدای مردم ایران را به جهانیان برسانیم. در واقع واقعیت این است که پیامدهای برنامه آن نبود.

منتها چون دیدیم این اتفاق‌ها افتاده، نمی‌توانیم نسبت به مسایل و سرکوب‌هایی که در ایران اتفاق می‌افتد، بی‌تفاوت باشیم. پس با خود نسیم مشورت کردیم و با پیشنهاد خود نسیم و خودمان قرار شد که قسمت اعظم برنامه را به این مسأله اختصاص بدهیم که قادر عبدالله هم در آن برنامه میهمان بود و من از او خواهش کردم بیاید و اگر صحبت و پیشنهادی دارد، پیشنهادش را بدهد.

قادر عبدالله و نسیم این پیشنهاد را دادند که باهم یک حرکت دسته‌جمعی و حرکت هماهنگ را برای همبستگی با قربانیان و سرکوب‌شدگان ایران انجام بدهیم. و آن‌ها در آن برنامه پیشنهاد برنامه‌ی سه‌شنبه پیش‌‌ و این برنامه‌ را دادند.

[[photow02]]

<strong>سه‌شنبه‌ی پیش تظاهرات مقابل پارلمان هلند بود؟</strong>

دقیقاً.

<strong>استقبال از این برنامه چه طور بود؟</strong>

خیلی خوب بود. باورکردنی نیست. کاش بودی و می‌دیدی و کاش مردم دیگر هم بودند و می‌دیدند. می‌دیدید چه قدر از این برنامه استقبال می‌کنند. فقط جای تأسف دارد که برای این موضوعات دورهم جمع می‌شویم، ولی همین همبستگی ما در خارج از کشور را با مردم ایران و با مشکلاتی که مردم ایران دارند و فجایعی که در ایران صورت می‌گیرد نشان می‌دهد.

خیلی ساده بگویم استقبال خیلی بالاست و مردم واقعاً (هرکاری می‌توانند می‌کنند) برای این‌که بگویند به یاد مردم ایران هستند. و به‌ویژه "ندا" که الان سمبل این سرکوب‌ها و کشتارها شده، یادبودهای قشنگ، لطیف، زیبا و خیلی محکم آورده‌اند و دارند همبستگی خودشان را با مردم ایران نشان می‌دهند. خیلی زیباست.

<strong>می‌توانی به چند نمونه از کارهایی که مردم کردند یا قرار است در برنامه‌تان به اجرا دربیاید، اشاره کنی؟</strong>

چند نمونه‌اش را برایت می‌گویم. آقایی آمد و شعری را که در مورد ندا و این سرکوب‌ها گفته بود، خواند. بعد از آن قرار است یک‌سری بچه‌های جوان که یک گروه کر تشکیل داده‌اند راجع به همین موضوع بخوانند. قرار است هر کسی هرچی دارد بیاورد و از قبل تعیین شده نبود که چه برنامه‌هایی خواهیم داشت.

گفتیم هر کسی از مردم هرچه دلش می‌خواهد، چه هنری، فرهنگی و حتا غذا و خوراکی با هر چیزی که فکر می‌کند می‌تواند اعلام همبستگی‌اش را نشان بدهد با خودش بیاورد که خیلی‌ها غذا آوردند و خیلی‌ها حلوا و خرما آوردند. به هر حال هر کسی نسبت به دلش و نسبت به احساسی که داشته، کاری کرده است.

خیلی‌ها نقاشی کردند. خیلی از پوسترها را مردم آوردند که روی آن‌ها خودشان کار کردند. پوستر معروف ندا، خیلی شعارهای قشنگ یا حتا کلمات زیبا. بیشتر کارهای خودجوشی را انجام دادند و آوردند و خواهند آورد.

[[photow03]]

<strong>از چه قشری شرکت کردند؟ جوان‌ها هستند، بیشتر ایرانی هستند یا غیرایرانی‌ها هم شرکت کرده‌اند؟</strong>

نه، واقعیتش این است که میان آن‌ها غیرایرانی خیلی کم دیدم. ولی از قشر دانشجو اینجا زیاد هستند. همان‌طور آن‌هایی که نسل اول (مهاجران ایرانی) به هلند هستند، آمد‌ه‌اند. آدم‌های میان‌سال آمده‌اند، آدم‌های خیلی پیری آمده‌اند که باور نمی‌کنی.

با ویلچر و عصا راه می‌روند، ولی آمده‌اند. به هر حال خواستند بگویند ما هستیم و در کنار مردم ایران هستیم و واقعاً دلشان برای مردم ایران می‌تپد. به هر حال می‌توانم بگویم از هر قشری آمده‌اند. ولی بیشتر جمعیتی که آمده‌اند دانشجو‌ها، جوان‌ها و میان‌سال‌ها هستند.

<strong>برای این‌که این پیام مردم را به دنیای این‌طرف برسانید، سعی نکردید که هلندی‌ها را هم در این برنامه شرکت بدهید‌، یا این‌که در برنامه‌های بعدی خواهد بود؟</strong>

چرا، الان این کار را کردیم. منتها خود هلندی‌ها هم شاید نمی‌دانند باید چه موضعی بگیرند. یعنی این هم هست. ولی چرا، از آن‌ها دعوت کردیم. واقعیت این است که هنوز شروع برنامه است و خیلی زود است قضاوت بکنیم که هلندی‌ها می‌آیند یا نمی‌آیند. ولی تا الان که شروع برنامه است، تعداد هلندی‌ها کم است. اگر ممکن باشد، چرا نه. چون ما در کشور هلند زندگی می‌کنیم، به نظر من هلندی‌ها هم باید از موضوع مطلع بشوند.

<strong>آیا قرار است در پایان برنامه‌تان‌، به تصمیم خاصی در جهت ایجاد یک تشکل یا یک کمیته برای حرکت‌های بعدی برسید؟</strong>

نه. منظور از این برنامه همبستگی با جنبش ایران و خانواده‌های قربانیان، کشته‌شدگان، زخمی‌شدگان و دستگیرشدگان است. ما هیچ تشکلی نمی‌خواهیم بعد از این برنامه تشکیل بدهیم. مگر این‌که بعداً کانون بازهم تصمیم بگیرد در حرکتی شرکت بکند یا حرکتی را سازماندهی بکند یا به (جریان‌هایی) که این حرکت‌ها را می‌کنند بپیوندد. ولی تا الان نه.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_373.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_373.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حرفهای خودمونی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Jun 2009 18:40:09 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شهروندان روزنامه نگار</title>
         <description>سالی پیش از این بود که طمع ورزیدن و دندان نهادن معاون دانشجویی دانشگاه زنجان بر حرمت و حریم دختری دانشجو، به یاری یک گوشی تلفن همراه و صرف وقتی کوتاه در برابر رایانه، شهره آفاق شد. تشت رسوایی مدیری که می‌بایست نگهبان آبرو و بزرگی دانشگاه باشد، به اندک زمانی از بام افتاد و مردم آن سوی دهکده جهانی نیز بانگش را شنیدند.

[[photow01]]

چندی پیش از آن هم رویارویی پلیس با دختری که به خون‌آلود شدن چهره اش انجامید و گردآمدن رهگذران را به دنبال داشت، باز به مدد تلفن همراه ماندگار شد و بسیارانی را در جای جای جهان بر این رخداد گذرا در گوشه‌ای از تهران آگاه ساخت.
گوشی تلفن همراه، دیگر تنها وسیله‌ای برای بازپرسی حال و احوال خویشان و دوستان نیست که ابزاری برای زایاندن عکس و فیلم و تکثیر پیام است. پیام‌هایی که یا با سامانه پیامک انتشار می‌یابند، یا از بلوتوث برای پخش و پراکندن بهره می‌برند و یا بر صفحه‌های مجازی اینترنت می‌نشینند و مسافر دورترین منزلگاه‌ها می‌شوند.
این ساز و برگ‌های ارتباطی تازه، به آسانی مرزهای کهنه را در می‌نوردند و با شکستن انحصارهای رسانه‌ای، می‌توانند از هر رویدادی داستانی جهانی بنگارند آنچنان که فارغ از محدودیت‌های زبانی، قومی، اجتماعی و... خوانندگانی مشتاق بیابند و آنگونه شود که به تعبیر سعدی: «داستانی است که در هر سر بازاری هست».
این رسانه‌های نو، هر ماجرایی را که صدا و سیما تن به انتشارش نمی‌دهد و مطبوعات هم توان یا جرأت و دلیری پخش آن را ندارند، با فشردن دکمه‌ای جهانگیر می‌کنند و فضای سایبر چه یوتیوب باشد، چه فیس بوک و چه هر گستره و شبکه مجازی دیگر، میزبان دهان‌لق و سخن‌پراکنی برای این ماجراها خواهد بود.
اینترنت و فناوری‌های نوین ارتباطی، در شرایطی که فضای رسمی خبررسانی با دشواری‌ها و محدودیت‌های پرشماری رو به روست، به شهروندان این امکان را بخشیده‌است که مشارکت کنشگرانه خود را در فضای اجتماعی و سیاسی کشور به کار برند.
این شهروندان، دور از تنگناهای رسانه‌های رسمی، خود در نقش یک روزنامه‌نگار ظاهر شده و با یاری ساز و برگ‌های تازه ارتباطی و اطلاعاتی، در فرایندهای سیاسی و اجتماعی شرکت می‌کنند که یکی از آشکارترین نمودهای این شهروندان روزنامه نگار را این روزها در ایران شاهدیم.
این روزها غول‌های رسانه‌ای بزرگ دنیا، تشنه اخبار و تصاویری هستند که پدید آورنده آنها، شهروندانی از ایرانند که ردای روزنامه‌نگارانی غیرحرفه‌ای را بر تن کرده‌اند.
در چنین روزهایی که فضای بسته خبررسانی اجازه پوشش خبری آزادانه به نا آرامی‌های ایران پس از اعلام نتایج دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری نمی‌دهد و روزنامه‌نگاران خارجی نیز وادار به ترک کشور شده‌اند، سازمان‌های خبری دنیا به فراورده‌های شهروندان روزنامه نگار دلخوش کرده‌اند.
تصاویری مبهم، غیر حرفه‌ای، گذرا، و حتی با منابعی که دارای اعتبار و روایی کاملی نیستند، به آسانی بر صفحه حرفه‌ای ترین خبرگزاری‌ها، نشریات و شبکه‌های تلویزیونی دنیا می‌نشیند و رخدادهای ایران را جهانی می‌کنند.
ندا آقا سلطان که تا چندی پیش دانشجویی همسان با دیگر دانشجویان ایران بود، امروز به یاری همین ابزار ساده و تازه ارتباطی، به نمادی از رویدادهای کنونی ایران بدل شده‌است و فراوانند تصاویر و فیلم‌های دیگری که جهانیان را از آنچه در خیابان‌های ایران و به ویژه تهران می‌گذرد آگاه می‌کنند. و این همه، دسترنج شهروندان روزنامه‌نگار است.
سده‌ای پیش از این، هنگامی که در فرنگ به جان یکی از صاحب‌منصبان قجر سوء قصد شد، به همراهانش گفت: «خوب شد این خبر یک سال دیگر هم به پایتخت نمی‌رسد وگرنه اهل حرم چه وحشتی می‌کردند». امروز اما شهروندان روزنامه‌نگار به اندک زمانی کوچکترین رویدادی را شهرتی جهانی می‌بخشند چنانکه:
«زین قصه، هفت گنبد افلاک پر صداست».</description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_372.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_372.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Jun 2009 13:41:29 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از این روزهای محسن نامجو</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>
محسن نامجو، خواننده و  نوازنده‏ی ایرانی، روز چهارشنبه، میهمان رادیو زمانه در آمستردام بود.

با محسن نامجو، در باره‏ی تازه‏ترین فعالیت‏ها و آثار او وهم‏چنین نقشی که هنرمندان ایرانی در شرایط کنونی کشور ایفا می‏کنند، گفت‏گویی داشتم. 
</small></strong>

<strong>ابتدا از محسن نامجو پرسیدم که در آمستردام چه می‏کند؟ </strong>
برای دیدن دوستان‏ام آمده بودم. ولی اتفاقا هم‏زمان شد با این که در این چند روز کاری انجام دادیم و یکی دو روز دیگر نیز به وین برمی‏گردم. 

<strong>هم‏زمان با … </strong>

[[photow01]]

هم‏زمان با ایامی که در آن هستیم و اتفاقاتی که در ایران افتاده است. ما هم به این فکر کردیم، شاید بتوانیم نقش کوچکی داشته باشیم، کاری را هدیه‏ کنیم. 

[[sound]]

<strong>چی قراره هدیه کنی؟</strong>

ویدئو کلیپی که فیلم‏برداری شد و دوستم مصطفی که از همکاران خود شما است، کارهای‏اش را انجام داده است. طی این یکی دو شب هم ادیت می‏شود. هنوز خودم آن را ندیده‏ام، ولی امیدوارم که هدیه‏ی قابلی باشد. 

<strong>من تا به حال ویدئو کلیپی از تو ندیده بودم. این اولین ویدئو کلیپی است که داری می‏سازی؟ </strong>

آره، در نوع خودش اولی است. یک ویدئوی دیگر هم بر اساس اجرای جدید قطعه‏ی «سه راه آذری»، یکی دو ماه پیش در ایتالیا با گروهی از دوستان کار کردیم. آقای بابک پیامی کارگردانی آن را انجام داد و در یک مدرسه‏‏ی هنری، توسط دوستانی که آن‏جا هستند، ادیت شد. فکر می‏کنم، این کلیپ هم چند روزی است روی یوتیوپ قرار گرفته.

منتها این ویدئو از این جهت متفاوت است که با این که قطعه‏ی آن قدیمی است، ولی سعی کردیم، متناسب با این ایام باشد. 

<strong>این ویدئو کلیپ جدید برای کدام یک از کارهایت ساخته شده است؟</strong>

قطعه‏ی «بیابان» که شعر آن از مرحوم شاملو است. 

<strong>طی این چند سال، پیش آمده که دیگران روی آثار تو ویدئو‏ کلیپ درست کنند و روی یوتیوب هم بگذارند. ولی خود تو هیچ‏وقت این کار را نکرده بودی. چطور شد که یک‏باره تصمیم گرفتی سراغ کارهای ویدئویی بیایی؟</strong>

البته، اکثر ‏آن‏ها هم ویدئوکلیپ نیست، بیشتر فوتوکلیپ است. کسانی که صرفاً به قطعه دسترسی دارند، می‏توانند یک سری عکس را کنار هم بگذارند و کلیپی را با سلیقه‏ی خودشان بسازند. من هم هرجا فرصت یا تریبونی بوده، گفته‏ام که این کارها هیچ ارتباطی با من ندارد و ذهنیتی هم که در آن تصاویر کنار هم چیده شده است، لزوما، ارتباطی با من ندارد.

البته، سال گذشته، به طور کلی زندگی شخصی‏ام از ایران، درحال انتقال بود و بهانه‏ای برای کار نکردن بود. ولی یک مقدار هم شاید مشکل پسندی بود و این که به این فکر کنی که کاری انجام بدهی که به زحمتی که برای‏اش می‏کشی، بیارزد و من از تجربه‏ای که انجام شد، خیلی راضی هستم. 

<strong>اتفاق‏هایی که در این چند روز افتاده است و این که تعدادی کشته شده‏اند، دستگیر شده‏اند، تحت فشار هستند، با تو، با محسن چکار کرده؟ محسن را به کجا برده؟ </strong>

قضیه دو وجه دارد، یکی وجه احساساتی شدن است. به خصوص برای ماها که این ور هستیم و فقط از راه تصاویر ارتباط داریم، بقیه‏ی اتفاقی را که الان به صورت واقعی در ایران جریان دارد، فقط در ذهنمان مجسم می‏کنیم و می‏سازیم. حقیقت‏اش برای من در این ایام فقط بهت‏زدگی بوده، مثل خیلی کسان دیگری که دیده‏ام.

یعنی فقط اخبار جدید را بشنوی یا تصاویر را ببینی، حتا از تعجب هم بالاتر، ندانی چه اتفاقی دارد می‏افتد. خواستم بگم، یک بخش از آن بهت‏زدگی ناشی از این است که نمی‏دانی آن اتفاق آیا تاثیر این تصاویر است یا در ایران از این هم سراسری‏تر است؟ یا این که اصلاً گوشه‏ای است و صرفاً، این تصاویر را به ما این‏گونه منتقل می‏کنند؟ آیا قشر اعظم مردم این را می‏خواهند  یا …؟

[[photow02]]

یعنی به رسانه، به طور کلی، خارج از ایدئولوژی‏‏ای که بر آن حکم‏فرماست، نمی‏شود همیشه اطمینان کرد. این را آدم یاد می‏گیرد. در تلویزیون ایران، قطعا در این ایام سکوت مطلق است و هیچ کدام از اتفاقاتی را که افتاده‏، منعکس نمی‏کند. ولی از این طرف، در رسانه‏های خارج از ایران هم ممکن است اغراق بیشتری در مورد آن باشد. یا حداقل این که ما فقط مردمی را می‏بینیم که آن وسط هستند و دارند کتک می‏خورند.

ولی به هرحال، حتا اگر یک درصد از آدم‏ها هم باشند، با توجه به واکنشی که این مدت از آدم‏های غیرایرانی هم دید‏م که یکی دونفرشان با خود من حرف زده‏اند و برای‏شان اتفاقی که در ایران افتاده جالب بوده، به واژه‏ی افتخار فکر می‏کنم. واقعا مفتخرم.

ما، در چشم‏انداز کلی‏، از خیلی‏ها جلوتریم. نمونه‏اش همین جوانان هستند که با هیچ، فقط برای به دست آوردن چیزهایی کاملا بدیهی وحقوق اولیه‏ی انسانی، حاضرند از جانشان بگذرند و این‏طور به خیابان‏ها رفته‏اند.

این باعث می‏شود که من احساس حقارت ‏کنم و برایم سخت می‏شود که در حال حاضر خودم بخواهم تاثیرگذار باشم، ایده‏ای بدهم یا … یک جوری احساس کوچک بودن می‏کنم، در برابر کاری که آن‏ها دارند انجام می‏دهند.

حقیقت‏اش این است که من موزیسین هستم و کارم موسیقی است. درست است که ذهن با خیلی‏ها پیش می‏رود. ولی در هر صورت، فکر می‏کنم، کار اصلی را آن‏ها دارند انجام می‏دهند.

یک وجه دیگر آن وجه منطقی‏تر قضیه است که ببینی، اگر حتا در این ایام در ایران هم بودی، حتما جزو معترضین بودی، ولی نه این که لزوما، اگر آدم حضور فیزیکی در ایران داشته باشد، برای این است که کار خاصی انجام بدهد. چوب بردارد یا هر کار دیگری.

ولی از لحاظ ذهنی، من هم مثل همه‏ی کسانی که رأی به تغییر داده بودیم، جسم و جان‏مان، یا بهتر بگویم، ذهن و روان‏مان با آن قضایا همراه است. 

<strong>این اتفاقات با محسن نامجو چکار کرده؟ شعر و موسیقی تو را دارد به کجا می‏برد؟ </strong>

ما هنوز در داخل زمانی که داریم در مورد آن صحبت می‏کنیم، هستیم و هنوز از آن فاصله نگرفته‏ایم. خیلی زوده ولی… 

<strong>فکر می‏کنی روی شعر و موسیقی تو تاثیر بگذارد؟ </strong>

روی هر آدمی تاثیر می‏گذارد. آره، روی هر آدمی که مقداری حساسیت داشته باشد، طبعاً، تاثیر می‏گذارد. ولی این که کی باشد، حاصل آن چگونه باشد و به چه شکلی بروز کند، با آینده است.

ولی این چند روز، حتا چند روز قبل از انتخابات، به دفتر اشعارم که نگاه می‏کردم، خیلی عجیب بود که خیلی از یادداشت‏ها و شعرهایی که چند سال پیش نوشته‏ بودم و هیچ‏وقت هم ربط مستقیمی با مساله‏ی خاصی نداشته، صرفا تحت تاثیر شرایط زندگی در ایران بوده، به صورت عجیب غریبی، کلمات را می‏دیدم که چقدر با فضایی که امروز وجود دارد، هم‏خوانی دارند.

این را به عنوان یک جمله‏ی خبری گفتم و این که خود این‏ها شاید بتواند بعداً، منجر به کارهایی بشود. به هرحال کارهایی ساخته می‏شوند و قطعاً، تحت تاثیر همین روزگار است.

من نمی‏توانم خودم را از آن جریان جدا کنم. چون یک وقت‏هایی ممکن است این اتنظار از طرف مخاطبین باشد که: نه! تو آن بالا بایست و به این حرکت به شکلی، حداقل انرژی بده. ولی شاید برای اولین بار در زندگی‏ام، در برابر اتفاقاتی که دارد می‏افتد، واقعاً بهت‏زده هستم.

می‏دانم که این ایام، ایام تاثیرگذاری است و بعدها، این لحظات در زندگی همه‏ی ماها جاودانه می‏شود. ولی این که آن تاثیرات، به چه شکل بروز می‏کند، الان گفتنش مقداری سخت است، ولی امیدوارم که انجام شود. 

<strong>اصلا فکر می‏کنی، هنرمندها در این شرایط، باید موضع بگیرند؟ </strong>

لزومی ندارد همه‏ی آدم‏ها شعار خاصی را بدهند. گرچه همه قبل از انتخابات شعار خاص دادند. هرکسی را که فکر می‏کردیم، مشخص بود که از چه کسی حمایت می‏کند و همه مثل هم‏دیگر. حمایت مهم نبود، همه نشان دادند که تغییر را می‏خواهند و اصلا مشتاقند.

این انرژی‏ای هم که در خیابان‏های تهران رها شده، فی‏نفسه به خاطر اعتراض به آن تغییری است که همه انتظارش را داشتند و انجام نشده است. حال به هر علتی که البته‏ علت‏هایش تا حد زیادی برای عموم مشخص است. 

<strong>فکر نکردی که در این روزها به ایران برگردی و آن‏جا در کنار مردم باشی؟ </strong>

حقیقت‏اش چرا. ولی منطق حکم نمی‏کند. چون با خودت فکر می‏کنی، اگر برای خودت رسالتی هم در نظر گرفتی که تا زمانی که زنده هستی، به آدم‏ها انرژی بدهی، پس در درجه‏ی اول، باید به این فکر باشی که زنده باشی تا انرژی بدهی. انرژی به هر شکلی که ممکن است، شاید بودنش بهتر از این است که ندونی چه اتفاقی پیش می‏آید و کلا نباشد. 

<strong>«بیابان را سراسر مه گرفته»، می‏توانی برای ما یک تکه از این ترانه را بخوانی؟ </strong>

آره، بعد از کودتای بیست و هشت مرداد سال ۳۲، در دهه‏ی سی یک دوره‏ی اختناق پیش می‏آید. خیلی از اشعار شاعرانی که در رابطه با القای آن فضای خفقان و استبداد معروف شده (مثل زمستان اخوان ثالث)، مربوط به همان فضای دهه‏ی سی و سال‏های بعد از آن کودتا است. این شعر شاملو هم به همان ایام مربوط است:

بیابان را سراسر مه گرفته است.

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذیان گرم مه

عرق می‏ریزدش، آهسته

از هر بند. 
<strong>چطور شد که این شعر را برای ساختن ویدئوکلیپ، برای این روزها، انتخاب کردی؟ </strong>

طبق توضیحی که راجع به تاریخچه‏ی شعر بیابان دادم، زمانی هم که این قطعه ساخته شده بود، بخشی از بیان‏مندی آن آواز و موسیقی‏ای که در کنارش می‏آمد، قرار بود در خدمت مفهوم رهایی باشد.

جالب است که از طرف دیگر، آکوردهای آن قطعه، بر اساس قطعه‏ای از جان لوکر، به نام « Chain» است که راجع به مفهوم رها شدن از زنجیر یا در توصیف زنجیر است. مجموعه‏ی حرکت ملودی و نعره‏هایی که در آن هست، با توجه به ایده‏های خیلی جالبی که مصطفی داشت و در کلیپ به کار رفت، مجموعه‏ی دلایلی شد برای انتخاب آن. 

<strong>این هدیه را مردم کی ‏می‏توانند از تو بگیرند؟ </strong>

فکر می‏کنم در همین چند روز آینده. یعنی حداکثر تا آخر همین هفته. 

<strong>کجا قرار است انتشار پیدا کند؟ </strong>

طبق صحبتی که دوستان دارند انجام می‏دهند، ابتدا در بی‏بی‏سی فارسی پخش می‏شود. بعد از آن هم در اختیار بقیه‏ی رسانه‏هایی که وجود دارند، قرار می‏گیرد. از جمله خود شما. 
تا الان با یک سبک از موسیقی محسن نامجو آشنا بودیم. قرار است این سبک را به همین شکلی که هست، ادامه بدهی؟ یا این که باید منتظر نوع کار جدیدی از تو باشیم؟ یک سبک جدید؟ 
البته، شما لطف دارید! من خودم اسم‏اش را هیچ‏وقت سبک نمی‏گذاشتم. شاید بتوان گفت، مجموعه‏ای از چند استایل است که در کنار هم‏دیگر اجرا می‏شود. فعلاً، دغدغه‏ی این که باز هم به طور کلی به تلفیق استایل‏ها فکر کنم، نه. هنوز خیلی کارها هست که ایده‏اش هم‏زمان با کارهایی که ضبط و پخش شده، وجود داشته، ولی هنوز ضبط نشده‏اند. در روزهای جاری، در ماه‏های آینده قصد ضبط کردن آن‏ها را دارم. 

<strong>پس باید منتظر آلبوم جدیدت باشیم؟ </strong>

آلبوم جدید، کارهایی که شنیده نشده ولی سبک و سیاق‏اش را من خودم الان نمی‏توانم تعیین کنم. باید شنیده شود تا توسط مردم داوری شود که در روند قبلی است؟ بهتر است؟ بدتر است؟ 

<strong>از آمستردام کجا می‏روی؟ </strong>

از آمستردام، به فاصله‏ی چند روز برای ضبط همین قطعات، به ایتالیا می‏روم. الان خانه و زندگی‏ام وین است ولی در یک سالی که وین بوده‏ام، مجموعاً، شش ماه را در خانه بوده‏ام. بقیه‏ی مدت، اجرا یا مسافرت‏های مختلف پیش آمده است. به هرحال در چند ماه آینده، قرار است چند اتفاق بیفتد، بعد منتظر می‏شویم، ببینیم چه می‏شود. 

<strong>نکته ای هست که در پایان بخواهی به آن اشاره کنی؟ </strong>

تصویری که از خانم ندا دیدیم، فکر می‏کنم در عمر همه‏ی ما، بی‏نظیر بود، در بین تمام تصاویر مستندی که در رسانه‏ها از هرجایی مثل فلسطین یا جاهای دیگر، از کشته شدن یک آدم ‏‏‏‏‏‏‏‏آمده بود.

جمله‏ای از یکی از دوستانم در ایران شنیدم که او به نقل از یکی از اندیشمندان «مکتب فرانکفورت»، یکی از اندیشمندان آلمانی، گفته بود: «مثل این است که بعد از واقعه‏ی آشویتس، شعر خجالت می‏کشد که اصلا وجود داشته باشد». یعنی هر شعری که بخواهد در وصف آشویتس هم باشد، کم می‏آورد و شرمسار می‏شود.

این تصویری که من از این خانم دیدم، دقیقاً، مرا به یاد این جمله انداخت که تو در وصف این چه می‏توانی بگویی؟ فیلم بسازی، شعر بگویی، حرف بزنی، نقاشی کنی؟ از خود این بالاتر، چی وجود دارد؟ همین! می‏خواستم همین را بگویم.

این ویدئو را به همراه مصطفی و دوستان دیگر که کمک کردند، کاوه‏ عزیز و… تصمیم گرفتیم، تقدیم کنیم به همه‏ی بچه‏هایی، به ویژه جوان‏های گمنامی که در این ایام بلا به سرشان آمده، یا کشته شده‏اند.

همین.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_371.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_371.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حرفهای خودمونی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 27 Jun 2009 12:50:22 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دل‌نگرانی‌های دختری که دوستش را گم کرد</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در روایت دیگری از درگیری‌های این روزها در تهران به سراغ یکی از شهروندان داخل ایران، یک  دختر بیست و دو ساله می‌روم که از کشته شدن دوستش در درگیری‏های روز شنبه، در تهران می‌‌گوید:</small></strong>

[[sound]]

رفته بودیم تظاهرات، شب بود و خیلی شلوغ شده بود. داشتیم کم کم برمی‏گشتیم که صدای چند تا شلیک شنیدیم. دیدیم همه‏ی مردم دارند می‏دوند. ما هم دو تا دختر بودیم که ترسیده بودیم. ما هم دویدیم. خیلی بد بود، همه می‏دویدند و هم‏دیگر را هول می‏دادند.

دیدم صدای گلوله‏، هی دارد نزدیک‏تر می‏شود. خیلی نزدیک شد و  فقط شنیدم که دختری جیغ کشید. نگاه کردم، دیدم که دوستم در کنارم افتاد زمین. آن‌قدر شوکه شده بودم که نفهمیدم تیر خورده.

فکر کردم فقط خورده زمین. خواستم دستش را بکشم که بلندش کنم، دیدم، همه‏ی پشتش خون است. گلوله به پشتش خورده بود و فکر کنم همان‏جا مرد! من خیلی ترسیده بودم. یکی از پسرها که با من بود، مرا محکم کشید و گفت: «دیگر نمی‏شه، وایسی، بدو.»

همین‏طور که داشتیم، می‏دویدیم، یکی با باتوم مرا زد. من کتک خوردم، رفتیم در یک کوچه‏ی بن‏بست قایم شدیم. چون نگران دوستم بودم، خواستم بروم و او را بیاورم. حرکت نمی‏کرد، فقط می‏خواستم، بروم بیاورمش، همین.

خواستیم برویم، چند نفر ریختند جلوی ما، گاز اشک‏آور که نه، گاز فلفلی پرتاب کردند. چون گاز اشک‏آور هم به من خورده است، این گاز فلفلی بود، نمی‏توانستم نفس بکشم، چشمانم سوخت، تمام گلویم می‏سوخت، افتادم پایین، فقط سرفه می‏کردم. همه‏جا دود شد. اصلاً نفهمیدیم چی شد. فقط دیدم همه داد می‏زنند. دوباره دوستم، مرا کشید، برد.

[[photow01]]

وقتی دیدند، من آمده‏ام دوستم را ببرم، دویدند دنبال‏مان. فرار کردیم توی یک خانه. پیرزنی ما را راه داد، ما را انداخت توی حمام و در را قفل کرد. ما هم شیر آب را باز کردیم. آن‏ها مثل وحشی‏ها ریختند تو، گفتند: «آمده‏ایم این‏ها را ببریم.» پیرزن طفلک گفت: «دخترم در حمام است، تو مگه ناموس نداری؟ می‏خواهی بروی توی حمام، دختر مرا ببینی؟»

دیدند که صدای شیر آب می‏آید، انگاری که گمراه شوند، رفتند پایین، تمام شیشه‏های ماشین پارکینگ را شکستند. ماشین‏ها را داغان کردند، زدند شیشه‏های پنجره‏ها را شکستند و رفتند. ما مجبور شدیم، شب آن‏جا بمانیم.

من دیگر هیچ‏وقت دوستم را ندیدم. بعد با کمال پررویی، یک تصویر زدند، آن‏هم از یک دختر به نام ندا صالحی که می‏گویند: این مرده! نمی‏فهمم دوستان من که در دانشگاه تهران گم شده‏اند، کجا هستند؟ ۲۷۳ نفر از بچه‏های دانشگاه تهران‏مان نیستند! هیچ کس هم خبر ندارد، آن‏ها کجا هستند. چه پسر، چه دختر.

چون خانواده‏هایمان نمی‏دانند ما به تظاهرات می‏رویم، نمی‏توانیم به آن‏ها چیزی بگوییم. من و آن پسری که با من بود، آن‏قدر ترسیده بودیم که نمی‏توانسیتم، خیلی سعی کردیم، برگردیم ببینیم، نازنین کجاست، ولی اصلاً ندیدیمش. خانواده‏ی او هم هیچ خبری ندارند.

خانواده‏اش فکر می‏کنند، در تظاهرات دستگیرش کرده‏اند. به بیمارستان‏ها و این جا و آن‏جا سر می‏زنند، می‏آیند از ما می‏پرسند و می‏گویند: «تو از نازنین خبر نداری؟» ولی من جرأت ندارم چیزی بگویم. چون اگر بگویم، خانواده‏ام مؤاخذه‏ام می‏کنند و بعد هم خانواده‏ی او. من گفتم: نه، هیچی نمی‏دانم!

ما او را دیگر هیچ‏وقت ندیدیم. من هر روز از آن خیابان رد می‏شوم، هر روز از مردم آن‏جا می‏پرسم. همه می‏گویند: «نمی‏دانیم». نمی‏دانم، آدمی که می‌میره، روی زمینه، چطور می‏شه که دیگر هیچ‏وقت دیده نشه؟

از آن روز، خیلی ترسیده‏ام. اصلاً نمی‏توانم شب‏ها بخوابم. هرشب از ترس، از خواب می‏پرم، تصویر دوستم جلوی چشمم می‏آید و بعد این تصویر که من نتوانستم هیچ کمکی به او بکنم، نتوانستم او را بیاورم، همه‏ی این‏ها می‏آیند، جلوی صورتم. جلوی چشمم هست.

با خودم می‏گم که من هیچ کاری نکردم. آن دوستم هم که پسر بود، خیلی کتک خورده، خیلی بیش از آن که فکر کنید. دو تا از دست‏هایش شکسته است و تمام پشتش کبود است. خودم هم همین‏طورم. با لباس‏های شخصی، می‏آیند، می‏ریزند توی مردم، بعد با چوب می‏زنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_370.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/radioblog/2009/06/post_370.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حرفهای خودمونی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 26 Jun 2009 14:34:19 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
