<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>مجتبا پورمحسن</title>
      <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 01 Jun 2009 17:36:40 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ماریو بندتی، شاعر محبوب آمریکای لاتین</title>
         <description><![CDATA[۱۷ می ۲۰۰۹ ماریو بندتی، یکی از مشهورترین و برجسته‌ترین چهره‌های ادبی آمریکای لاتین در سن ۸۸ سالگی درگذشت. بندتی، شاعر، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و مقاله‌نویسی بود که درگیر مسایل سیاسی کشورش هم شد.

[[sound]]

او در آخرین سال عمرش چهار بار به خاطر بیماری روده و نارسایی تنفسی در بیمارستان بستری شده و آخرین بار ششم ماه می از بیمارستان مرخص شده بود.

بندتی در طول ۶۰ سال فعالیت حرفه‌ای خود،۸۰ کتاب نوشت که در آثارش موضوعات متنوعی از عشق و ناامیدی طبقه‌ی متوسط شهر مونته ویدیوی، پایتخت اروگوئه گرفته تا رنج تبعید را مورد توجه قرار می‌داد.

او چند دهه سردبیر مجلات ادبی و سیاسی بود و به عنوان منتقد در حوزه‌های ادبیات، سینما و تاتر در روزنامه‌‌های اروگوئه و دیگر کشورهای اسپانیایی زبان کار کرد.

خوزه ساراماگو، نویسنده‌ی پرتغالی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل در روزنامه ال پایس چاپ مادرید، درباره‌ی بندتی نوشت: «کار دوست و برادرم، ماریو بندتی از هر جنبه‌ای شگفت‌انگیز است، چه از نظر ژانرهای متنوع آثارش و چه به لحاظ غلظت شاعرانگی کلام یا آزادی ذهنی‌ بسیار زیادی که به کار می‌گیرد.»

ماریو بندتی در سال ۱۹۲۰ در یک خانواده مهاجر ایتالیایی در شهر پاسو دلوس توروس، در مرکز اروگوئه به دنیا آمد، اما در مونته ویدئو بزرگ شد و در ۱۴ سالگی در یک مغازه مشغول به کار شد. بندتی در ۱۵ سالگی ابتدا به خاطر شعرها و سپس داستان‌هایش، در حلقه‌های ادبیات آمریکای لاتین، نامی برای خود دست و پا کرد. 

[[photow01]]

شاید مشهورترین اثر بندتی رمانی به نام «آتش بس» باشد که در سال ۱۹۶۰ منتشر شد و بعدها در آرژانتین، فیلمی بر اساس آن ساختند که در سال ۱۹۶۵ کاندیدای جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی اسکار شد. رمان «آتش‌بس» که به ۱۹ زبان ترجمه شده، به شکل رونوشت نوشته شده و داستان عاشقانه‌ای را در مونته ویدئو، بین مردی میانسال که همسرش را از دست داده و زنی میانسال روایت می‌کند.

در دهه‌ی ۱۹۸۰روی بعضی از شعرهای بندتی که عمدتاً درباره عشق و سیاست بود، آهنگ گذاشتند و حتا چند تا از آن‌ها، آهنگ‌های پر‌طرفدار روز هم شدند که شاید برجسته‌ترین آلبوم «جنوب هم وجود دارد» است که مجموعه‌ی از ده آهنگ و ترانه از ماریو بندتی بود که با صدای خواننده‌ و آهنگساز محبوب کاتالان، خوان مانوئل سرات در سال ۱۹۸۵ منتشر شد.

ترانه‌ی‌ «جنوب هم وجود دارد» آن‌قدر محبوب شد که حتا هوگو چاوز، رییس‌جمهور ونزوئلا سال ۲۰۰۴ در سخنرانی‌اش در اجلاس G15 به بخش‌هایی از این شعر ماریو بندتی اشاره کرد. در بخشی از این شعر آمده:

با شاخ فرانسوی‌اش<br>و با آکادمی سوئدی<br>و با چاشنی آمریکایی<br>و رذل‌های انگلیسی<br>با همه‌ی موشک‌هایش<br>و دانشنامه‌هایش<br>و جنگ‌های جهانی‌اش<br>و شقاوت زیادش<br>و با همه‌ی آوازه‌اش<br>شمال، همانی است که دستور می‌دهد<br>اما این پایین، این‌جا، پایین<br>نزدیک ریشه‌ها<br>جایی است که حافظه<br>خاطره را پاک نمی‌کند<br>و آن‌جا کسانی هستند که<br>به خاطرش، مرگ را به مبارزه می‌طلبند<br>و به خاطرش می‌میرند. <br> و بنابراین با همدیگر<br>
به هر چیز ناممکن می‌رسند<br>که همه‌ی جهان می‌دانند<br>جنوب،<br>جنوب هم وجود دارد. <br>

سرات پس از مرگ ماریو بندتی گفت: «شاید در آمریکای لاتین بیش از هر شاعری، شعرهای ماریو بندتی را خوانده‌اند، اما نباید نقش او را به عنوان یک نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی نادیده بگیریم.»

بله، فعالیت‌های سیاسی به‌خصوص در دوران جنگ سرد، جزو لاینفک زندگی آقای بندتی بود. او با گرایش چپ سیاسی، آمریکا را به باد انتقاد می‌گرفت و پشتیبان انقلاب کوبا بود و هم‌صدا با نویسندگانی مثل گابریل گارسی مارکز و ارنستو ساباتو، از استقلال پورتوریکو حمایت می‌کرد. 

او در سال ۱۹۷۱ به تشکیل ائتلاف چپ در اروگوئه به نام جبهه فراگیر کمک کرد تا نظام دو حزبی کشورش راکه ۱۵۰ سال حاکم بود، به چالش بکشد.

پس از کودتای نظامی سال ۱۹۷۳، جبهه فراگیر غیر‌قانونی اعلام شد و مجله‌ی ماریو بندتی را که مارچا نام داشت، توقیف کردند و بندتی به تبعید رفت. ابتدا در بوینوس‌آیرس زندگی می‌کرد و پس از آن‌که از سوی گروه‌های سیاسی راستگرا تهدید به مرگ شد، به لیما، پایتخت پرو رفت و بعد از این‌که بازداشت و دیپورت شد، به هاوانا و در نهایت به مادرید رفت.

[[photow02]]

۱۲ سال بعد، بندتی به اروگوئه برگشت، اما به زندگی در اسپانیا هم ادامه داد، جایی که آثارش بسیار محبوب بودند.

پیکر بندتی طی در میان هوادارانش،از تاباره واسکوئز، رییس‌جمهور اروگوئه و رییس جبهه‌ی فراگیر گرفته تا کارگران معمولی، به خاک سپرده شد.

ماریو بندتی در سال ۲۰۰۴ جایزه‌ی منندزو پلایو را به خاطر شعرهایش دریافت کرد. در پایان این برنامه، ترجمه‌ی شعری از ماریو بندتی، شاعر فقید اروگوئه‌ای را می‌خوانیم:

<strong>تاکتیک  و استراتژی</strong>

تاکتیک من این است<br>که نگاهت کنم<br>جویای احوالت شوم<br>تو را آن‌طور که هستی دوست بدارم<br>

تاکتیک من این است<br>که با تو حرف بزنم<br>و به حرف‌هایت گوش دهم<br> 
و پلی فناپذیر<br>با کلمات بسازم<br> 

تاکتیک من این است<br>که در خاطرت باقی بمانم<br>نمی‌دانم چطور<br>و با چه بهانه‌ای،<br>اما با تو باشم<br>

تاکتیک من این است<br>که صادق باشم<br>و بدانم که تو هم صادقی<br>و تظاهر را به همدیگر<br>قالب نمی‌کنیم<br>بنابراین بین ما<br>نه پرده‌‌ای است<br>نه شکافی<br>

در مقابل<br>استراتژی من<br>عمیق‌تر و ساده‌تر است<br>

استراتژی من این است<br>که یکی از همین روزها<br>نمی‌دانم چطور<br>و با چه بهانه‌ای<br>بالاخره تو هم<br>به من نیاز پیدا می‌کنی<br>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/06/post_182.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/06/post_182.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 01 Jun 2009 17:36:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زیبایی‌های دیگ سوخته، ظروف نشسته و کثیف</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>«زیبایی‌های دیگ سوخته، ظروف نشسته و کثیف» عنوان نمایشگاه عکسی است که از ۲۴ اردیبهشت در گالری «او» رشت برپا شده است.

موسی علیجانی، فیلم ساز، آهنگساز و نویسنده‌ی ۴۳ ساله مجموعه‌ی ۱۱۴ عکس از دیگ‌های سوخته و ظروف نشسته را به معرض نمایش گذاشته است.

علیجانی فیلم نامه‌ی فیلم‌های «قطعه‌ی زمستانی»، «چشم‌انداز مه‌آلود»، «ویولون‌زن روی برف»، «پنجره» و «دیگ» را نوشته و فیلم‌های ویولون‌زن روی برف، پنجره و دیگ را هم ساخته است.

او در سال  ۱۳۸۵ به خاطر فیلم پنجره، جایزه‌ی بهترین فیلم از نظر موضوع را از جشنواره‌ی لوکونیای ایتالیا دریافت کرد و از جشنواره‌های داخلی هم جایزه‌های متعددی گرفته است.

به نمایشگاه عکس موسی علیجانی رفتم و درباره‌ی عکس‌هایش با او گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای علیجانی، چطور شد برای عکاسی سر از آشپزخانه در آوردید؟</strong>

این نمایشگاه عکس، ادامه‌ی ذهنیتی است که من در ساخت آخرین فیلمم به نام دیگ از آن استفاده کردم.
دیگ، آخرین ساخته‌ی من، فیلمی ۱۵ دقیقه‌ای است، درباره فردی که از همسرش جدا شده، تنها زندگی می‌‌کند و دچار افسردگی شده است.
یک روز به‌طور اتفاقی و هنگام آشپزی، ظرف‌های این فرد می‌سوزد و در این هنگام می‌بیند که چه نقش‌های جالبی در این دیگ سوخته هست.

از آن روز به بعد این فرد عکس‌های مختلف از چیزهای سوخته و دور‌ریختنی می‌گیرد که به نوعی در این پروسه، افسردگی‌اش هم از بین می‌رود و دیگر نیازی ندارد که پیش روانپزشک برود.

بعد یک نمایشگاه می‌گذارد و تمام دوستانش را که مدت‌ها ندیده بود، دوباره در نمایشگاه می‌بیند.

این موضوع فیلم جدید من است که سابجکت عکس‌هایم نیز به همین صورت است؛ وقتی پلک‌هایمان باز است، مجبوریم نگاه کنیم. اما چه می‌بینیم؟ در واقع از وقتی که بیدار می‌شویم، مجبور به نگاه کردن هستیم. اما چیزهایی که در روز می‌بینیم واقعاً چه چیزهایی هستند؟

در این نمایشگاه سعی شد که دوربین به ظروف نشسته، ظروف کثیف و اجاق گازی که پاک نشده نزدیک شود و کادرهایی انتخاب شده که این کادرها در عین حالی که دارای یک زیبایی‌شناسی معناداری هستند، یک جهانی را که به نوعی با چشم عادی دیدنی نیست یا اصلاً ما به آن توجه نمی‌کنیم، به بیینده نشان بدهند.

شاید یک نشانه هم هست و فقط مقوله‌ی عکاسی نیست و من این را با یک دوربین حرفه‌ای نگرفته‌ام. دوربینی که ۲.۵مگا پیکسل است که دوربین فیلمبرداری است.

من فکر می‌کنم از این جنبه این نمایشگاه و عکس‌ها به نوعی ما را به خودمان نزدیک می‌کند. این که به جای این‌که به سفرهای دور و دراز برویم، مقداری خودمان را از نزدیک هم ببینیم و جهان اطرف‌مان را با دقت بیشتری نگاه کنیم.

<strong>دیدن با چشمان باز آن هم در آشپزخانه جالب است. اما چرا  نتیجه‌ی این نگاه روانشناسانه به محیط آشپزخانه این‌قدر انتزاعی شده است؟</strong>

عکس‌ها تا اندازه‌ی زیادی انتزاعی است. برای این‌که نوع چیزهایی که در آشپزخانه کشف شده، بیشتر به انتزاعی بودن نزدیک بوده است.

یعنی خود موضوع به تو راه نشان می‌داده که من را این‌گونه نشان بده. منظور من این است که در عین حالی که من تا اندازه‌ای با نظر شما موافقم، تا اندازه‌ای هم مخالفم.

برای این‌که عکس‌هایی هم هستند که در پس آن‌ها معانی هم تولید می‌کنند.

مثلاً من در بعضی از این عکس‌‌ها می‌توانم کاملاً آن تنهایی را ببینم. یا در بعضی از عکس‌ها می‌شود معانی خاصی را هم دید.

منظور من این است که آن‌قدر هم انتزاعی نیست. ولی اکثر عکس‌ها فضاهایی داشتند که در عین انتزاعی بودن، مفاهیمی را هم در خودشان دارند.

[[photow01]]

حالا نه فقط از دید من، که از دید اکثر کسانی که آمدند دیدن و نظراتی که داده‌اند. مثلاً یک نفر در دفتر یادداشت نمایشگاه‌ نوشت، من توانستم به کرات زیادی سفر کنم.

پس این نشان می‌دهد که آن‌قدر هم انتزاعی نبوده است. یا فرد دیگری نوشته است که در یکی از عکس‌ها من طعم فلان غذا را تشخیص دادم. یا در یکی از عکس‌ها نگاه کردن به یک قاشقی است که مقداری خورشت در آن باقی مانده و دوربین با آن کاری کرده که ما یک پرتره می‌بینیم، پرتره‌ای بدون سر.

با توجه به این که کلا ذهنیت من در هنر این‌گونه است عکس‌ها از تک‌معنایی بودن فرار می‌کنند. مثل ذهنیت خودم‌. چه در موسیقی، چه در هنرهای دیگر که کار می‌کنم،. بنابراین می‌شود معانی چند پهلویی از عکس‌ها گرفت.

یعنی اگر برای کسانی توضیح ندهید که این عکس‌ها همه در آشپزخانه گرفته شده است، ذهنش به جاهای زیادی پرواز می‌کند.

بنابراین به این هم اشاره کنم این که این عکس‌ها در آشپزخانه است، باز هم نباید ذهن بیینده محدود شود.

درست است که موضوع کار من آشپزخانه است، ولی به هر حال در دیدن یک تابلو و این که موضوع شما چه بوده به لحاظ واقعی بودن، خودش یک خاطره‌ای است. ولی حالا آن اثر در شما چه معنایی را ایجاد می‌کند؟ مهم این‌ ‌است.

<strong>آقای عیلجانی، به نظر می‌رسد که در بعضی از عکس‌ها شما آن‌قدر به سوژه نزدیک شده‌اید و آن‌قدر به زاویه دید و نکاتی از این دست توجه کردید، مثلاً روی چکه‌های روغن متمرکر شدید که نتیجه‌ی کار مقداری تصنعی به نظر می‌رسد. البته شاید این مساله به نفع عکس‌هایی بوده که ترکیب رنگ متفاوت‌تری دارند و باعث شده که آن‌ها بهتر دیده شوند.</strong>

چون آشپزخانه مکانی است که موضوعش غذا است‌ و همه‌ی ما برای این به آشپزخانه می‌رویم که غذا بخوریم. جایی است که ما هر روز در آن زندگی می‌کنیم‌ و در عین حال همان‌طور که گفتم نوع ذهنیت من در این عکس‌ها، درباره‌ی سوختن بود. سوختن و چیزهایی که ما دور می‌ریزیم.

‌‌می‌دانیم که غذا‌ها رنگارنگ هستند. ولی برای همه‌ی عکس‌ها، مثل سینما نورپردازی صورت گرفته است درست است که از فاصله‌ی بسیار ‌نزدیک.

شما در این‌جا عکسی را نمی‌بینید که مثلاً از فاصله‌ی ۱۰ سانتی گرفته شده باشد.
همه از فاصله‌های نیم سانتی، یک سانتی، دو سانتی، سه سانتی گرفته شده است. یعنی این‌قدر به موضوع نزدیک بوده است.

در واقع خود این سوختگی تا اندازه‌ای کمک کرده که اکثر این رنگ‌ها در این‌جا شاد هستند و به زردی، نارنجی و قهوه‌ای می‌زند. رنگ‌های سرد در این‌جا خیلی کم است. شاید در چهار پنج تا از تابلوها که موضوع‌شان غذاهایی رنگ سرد است، فضای سردی را می‌بینیم.

این عکس‌ها متنوع است. انتخاب صد عکس از میان ده هزار عکس سخت بوده و در عین حال نشانه‌ای است برای این‌که در چیزهایی که ما روزانه می‌بینیم و دور می‌ریزیم، این همه تنوع وجود دارد.‌ همه‌ی این‌ها در آشپزخانه وجود دارد. از رنگ گرم گرفته تا رنگ سرد. این‌ها امکاناتی بوده که من احساس کردم می‌توانم در موضوعات خودم به آن‌ها اشاره کنم و هدف این بوده که این پتانسیل را نشان بدهم. ولی شاید در آینده فقط روی یک کتری زوم کنم.

<strong>پس جهان‌بینی شما در این عکس‌ها این است که در چیزهای دور‌ریختنی و چیزهایی که قرار است «نیست» باشند، دنبال هستی و گرمای زندگی می‌گردید، نه؟</strong>

من اتفاقاً دقیقاً دنبال چنین ذهنیتی هستم‌ و نگرش من در در سن ۴۳ سالگی این است که از کنار اشیا، آدم‌ها و مسایلی که برای من پیش می‌آید، نگذرم.

[[photow02]]

شما در ۱۰ دقیقه از ۱۱۴ عکس ‌بازدید کردید. اعتقاد من این است و احساس می‌کنم که شما اصلاً عکس‌های من را ندیدید و ۱۰ دقیقه برای دیدن این عکس‌ها خیلی کم است. 

شاید برای دیدن هر عکس ۱۰ دقیقه خیلی کم باشد. با توجه به آن ذهنیتی که من دیده‌ام، شاید شما مجبور باشید که هر عکس را ۱۰دقیقه ببینید. چون برای پیدا کردن عکس‌ها، چند روز یا یک سال وقت صرف کرده‌ام. ولی شما با یک نگاه ۱۰ دقیقه‌ای این عکس‌ها را دیده‌اید. 

شاید اگر فردا بیایید آن عکس‌ها معانی دیگری به شما بدهند. بیننده هم به همین صورت. بیننده‌ای که می‌آید اگر دغدغه داشته باشد یک تابلو را سریع ببیند و کار دیگر را سریع نبیند. یعنی تابلو هم باید تو را به طرف خودش جلب بکند.

روی همین اصل کاملاً با نظر شما موافقم. از این نظر که بله، در جهانی که امروزه با توجه به مشکلاتی که در زندگی ماست،در جریان است؛‌ این جزیی‌نگری‌ در کشف اشیا و کشف خودمان و نگاه خودمان به زندگی، خیلی به ما کمک می‌کند.

من دوستان زیادی دارم که عکاس، هنرمند و نقاش هستند. گاهی می‌‌بینم که برای آن‌ها پیدا کردن موضوع، مهم‌ترین دغدغه است. در حالی که من هیچ وقت نسبت به پیدا کردن موضوع دغدغه ندارم.

یعنی‌ همین‌جا و‌ همین شی که در کنار ما قرار دارد می‌تواند برای من یک موضوع باشد مثلاً برای  عکاسی‌. اما چگونه نگاه کردن برای من مهم است.

<strong>عکس‌ها را که نگاه می‌کردم در برخی از آن‌ها زاویه‌ای که دوربین با سوژه دارد خیلی کوچک شده است، آن‌قدر که به نوعی دست عکاس رو می‌شود.  یعنی من مخاطب می‌فهمم که عکاس با زاویه‌ی نیم درجه یا دو درجه عکس‌برداری کرده است. در بعضی از عکس‌ها هم این‌گونه نیست و رد پای عکاس دیده نمی‌شود. تعمدی در این کار داشتید؟</strong>

خیر، تعمد نبوده است. هدف من پیدا کردن کادر خودم بوده است. مثلاً ‌در این‌جا ۱۱۴ عکس است که شاید برای شما جالب باشد که این عکس‌ها از پنج شش شی گرفته شده است که قرار  بود آن اشیا را بیاوریم و در نمایشگاه بگذاریم. از جمله یک دیگ سوخته بود.

اما الان دیگر آن نیست، چون با توجه به عکس‌هایی که من گرفته‌ام، چیزهایی را اضافه کردم. مثلاً دیدم که قطرات روغن زیتون، درخشندگی خاصی دارند و به آن جهت دادم، مانند نقاشی که رنگ می‌زند. 

در واقع از خیلی اشیا‌ با بازسازی دوباره عکس گرفته شده است. یعنی این پتانسیل را داشته است.

یا مثلاً ده دوازده عکس از سالاد موجود هست. یعنی در یک مهمانی ما آن سالاد را خوردیم، مقداری باقی مانده بود. آن‌وقت دیدم زوایا و رنگ‌های جالبی دارد. خیلی از عکس‌ها این‌طور اتفاقی گرفته شده است.

ولی در خیلی از عکس‌ها هم من دست بردم. مثلاً نور بهتری دادم‌ یا احساس کردم یک قطره آب می‌تواند به آن شفافیت بدهد و آن قطه آب را به آن اضافه کردم. یعنی این‌که  این‌ها هوشمندانه صورت گرفته است. 

موضوع در آن‌جا آماده نبوده که من بروم و شاید اگر خودتان هم آن سوژه را ببینید، بگویید که نمی‌شود از چیزی عکس گرفت. یعنی آن ویژگی را آن شی و یا دیگ سوخته به من می‌داده که حالا من در عین حال به آن نور بدهم و چیزهایی به آن اضافه کنم و آن چیزی را که می‌خواهم به دست بیاورم.

<strong>دفعه‌ی بعد قرار است از آشپزخانه برای عکاسی به کجا بروید؟</strong>

در این نمایشگاه‌، موضوع من محدود و پنج شش تا شی بود، دو سینی و چند قابلمه سوخته که آن‌ها را به عنوان یادگاری دارم و اجاق گاز سوخته را که معمولاً کثیف می‌شود، پاک نمی‌کردم و از آن عکس می‌گرفتم و بعد پاک می‌کردم. 

احساس می‌کنم که این جزیی‌نگری‌ها را می‌شود به حیطه‌های دیگری برد. به حیطه‌هایی که معمولاً ما به آن توجه نمی‌کنیم. 

مثلاً شب گذشته من مقداری عکس گرفتم، اما فقط از یک کتری عکس گرفتم. بعد به این فکر افتادم که شاید در نمایشگاه بعدی، من سوژه، فقط یک چیز باشد. اما وقتی که بیینده وارد می‌شود، احساس کند که من از ۱۰۰ جا عکس گرفته‌‌ام. 

[[photow03]]

هدف از کل این نوع دید این است که من از عکاسی لذت می‌برم. چون عکاس حرفه‌ای نیستم‌ و نوع عکاسی‌ام بیشتر با ذهنیت من سازگار است‌. همان‌طور که قصه می‌نویسم و فیلم می‌سازم. خیلی مواقع هم به‌طور اتفاقی عکس می‌گیرم. یعنی احساس می‌کنم که الان می‌شو‌د از چه چیزی عکس گرفت. چیری که می‌بینم و دم دست من است. هیچ وقت نمی‌روم از بیرون منظره ببینم. سعی می‌کنم که آن منظره را در یک فضای کوچکی پیدا بکنم.

و اگر امکان این باشد در ایتالیا و در یک فستیوالی به نام فودفیلم‌ که من دو سال پیش داور آن بودم، احتمال دارد در آن‌جا و در بخش جنبی، این عکس‌های من در آن‌جا هم به نمایش دربیاید.

<strong><small>عکس‌های نمایشگاه «زیبایی‌های دیگ سوخته، ظروف نشسته و کثیف» را می‌توانید در <a href="http://www.mousa-alijani.com/fa/info.asp?page=gallery2&id=4">سایت موسی علیجانی</a> ببینید.</small></strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/05/post_181.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/05/post_181.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 22 May 2009 17:18:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حرمت به رنج دیگری در نقد</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>بهروز شیدا‌، منتقد و پژوهشگر ایرانی مقیم سوئد است که تا کنون ۱۴ کتاب از او منتشر شده است. شیدا زمانی نشریه‌ی ادبی‌ سنگ را همراه با عباس صفاری و حسین نوش‌آذر منتشر می‌کرد. اگر‌چه در کارنامه‌ی کاری بهروز شیدا‌، چاپ چهار ترجمه و دو مجموعه شعر هم دیده می شود، اما او در سال‌های اخیر بیشتر به عنوان یک منتقد فعال شناخته شده است‌.

«مخمل سرخ رویا» و «پنجره‌ای‌ به بیشه‌ی اشاره» و «تراژدی ناتمام ‌در قاب قدرت» از جمله کتاب‌های این منتقد ادبی است. بهروز شیدا در سال ۱۹۹۴، همراه با پرتو نوری علاء‌، جایزه‌ی ادبی باران را دریافت کرد. با او درباره‌ی وضعیت نقد ادبی در ایران گفت و گو کرده‌ام.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای شیدا، درست است که در دو دهه‌ی اخیر، مقالات بسیاری در ایران درباره‌ی اصالت نقد و منتقد نوشته شده است. اما به نظر می‌رسد که منتقد، هم‌چنان شهروند درجه‌ی دوم جهان ادبیات ایران محسوب می‌شود. فکر می‌کنید دلیلش چیست؟</strong>

سخن در مورد پرسش شما را می‌توان از گزاره‌ای آغاز کرد که پس از عبارت «به نظر می‌رسد»، مطرح می‌شود‌. می‌توان ادعا کرد که این داوری تنها داوری ممکن نیست. چه تنها بر مبنای یک نوع گفتمان استوار است؛ بی‌آن‌که «دلایل» یا «مدارکی» که این گفتمان را موجه جلوه می‌دهند، تنها «دلایل» یا «مدارک» ممکن باشند. پس شاید بتوان بخش عمده‌ی پرسش شما را این‌گونه هم نوشت: با توجه به «مقالات بسیاری» که «در دو دهه‌ی اخیر» «در‌باره‌ی اصالت نقد و منتقد نوشته شده است» و با توجه به روند رشد نقد ادبی «در نزدیک به سه دهه‌ی اخیر»، «به نظر می‌رسد» که «منتقد» دیگر «شهروند درجه‌ی دوم جهان ادبیات ایران» محسوب نمی‌شود. 

اما هم در پرسش شما هم در پرسش پیش‌نهادی‌ من، عبارت «شهروند درجه‌ی دوم» از حضور نوعی مرجعیت خبر می‌دهد که از حذف دیگری مشروعیت می‌گیرد. با حضور این مرجعیت باید مخالفت کرد. تولید‌کنندگان «ادبیات تخیلی» و «منتقدان» باید شهروندانِ برابر سرزمین واژه، تخیل، فهم، درد باشند. حذف دیگری تنها حذف صدایی دیگر نیست، حذف همه‌ی بازی است. حذف خویش است. 

پس شاید بتوان پرسش شما را این‌گونه هم نوشت: چرا در «جهان ادبیات ایران» «تولیدکنند‌گان ادبیات تخیلی» هنوز نتوانسته‌اند منتقدان را «هم‌راه» خود بیابند؟ پاسخ را می‌توان در همان واژه‌ی حذف جست. منتقد اما، عامل حذف دیگری نیست؛ حق ندارد دیگری را حذف کند. «درجهان ادبیات ایران» نقد باید خویش را «بازتعریف» کند. نقد در برابرِ «تولیدکنند‌گان ادبیات تخیلی» نمی‌ایستد. در کنار آن‌ها می‌ایستد تا گوشه‌هایی از یک اثر را ببیند، چراهایی را بگوید، دورانی را بشناسد؛ ساز و کار شکل‌ها را بیابد؛ قاره‌هایی از وجود انسان را سر بزند. نقد آینه‌ی پرسش از خویش، پرسش از دیگری، کشف خویش، کشف دیگری است.

[[photow01]] 

<strong>چرا فکر می‌کنید که نقد در جهان ادبیات ایران باید جوری خودش را بازتعریف کند که از سوی به قول شما خالقانِ ادبیات تخیلی، مورد پذیرش قرار گیرد؟ اصلاً منتقد چرا باید چنین تعهدی داشته باشد. آیا وضع چنین تعهداتی به نفع ـ به زعم شما ـ خالقان آثار ادبی تخیلی، به کار منتقد صدمه نمی‌زند؟</strong>

من فکر نمی‌کنم که «نقد در جهان ادبیات ایران» باید طوری خود را «بازتعریف» کند که از سوی تولیدکنند‌گان «ادبیات تخیلی» «مورد پذیرش قرار گیرد»؛ به هیچ عنوان. بحث من چیز دیگری است. بحث من این است که نقد ادبی ابزار حذف متن دیگر نیست؛ ابزار کشف است، ابزار خلق معناهای دیگر است؛ ابزار «شناخت» است. 

من تلاش می‌کنم چرایی ـ چیستی‌ نقد ادبی را «بشناسم»؛ «شناختی» در میان انبوهی از «شناخت»‌های دیگر که خود برآمده از تئوری‌هایی هستند که تاریخ هستی‌شان آغاز دارد، اما هرگز پایان ندارد.

‌اجازه بدهید چیزی را که جای دیگری اشاره کرده‌ام، در این‌جا ‌به صورت «مفصل‌تر» تکرار و کمی تکمیل کنم: گمان می‌کنم تئوری‌های تاکنونی‌ی نقد ادبی را می‌توان چنین چهارچوب داد: اگر چهار ضلع برای یک اثر ادبی و پنج قاره برای وجود انسان قائل شویم و این چهار ضلع و پنج قاره را به شکل‌های گوناگون در هم بیامیزیم بخش بزرگی از تئوری‌های نقد ادبی را در دست داریم. چهار ضلع اثر ادبی عبارت‌اند از نویسنده، تاریخ، متن، خواننده. یعنی این که هر اثر ادبی توسط نویسنده‌ای نوشته می‌شود، در یک دوران تاریخی نوشته می‌شود، یک متن است، توسط خواننده‌ای خوانده می‌شود. 

پنج قاره‌ی وجود انسان عبارت‌اند از: قاره‌ی تاریخ، قاره‌ی نوعیت، قاره‌ی روان، قاره‌ی اسطوره‌، قاره‌ی قومیت ـ ملیت. 

قاره‌ی تاریخ یعنی قاره‌ای که حامل پرسش‌های ویژه‌ی دوران تاریخی‌ای است که انسان در آن زند‌‌گی می‌کند: جدال‌های طبقاتی، شکل نهادهای سیاسی، قوانین حقوقی، حقوق گروه‌ها، جنس‌ها، نسل‌ها. قاره‌ی نوعیت یعنی قاره‌ای که در آن پرسش‌های تاریخ ـ جهان‌شمولِ انسان می‌چرخند: مرگ، زند‌گی در جهان دوجنسی، رقابت، تنهایی. قاره‌ی روان یعنی قاره‌ای که بنیان‌هایش در روبه‌رویی با نخستین دیگری‌های زند‌‌گی انسان، پدر، مادر شکل می‌گیرد؛ یعنی قاره‌‌‌ی ناخودآگاه؛ یعنی قاره‌ی تابوها، غریزه‌ها؛ یعنی قاره‌ی تصعیدها، سانسورها، پنهان‌ها. قاره‌ی اسطوره یعنی قاره‌ای که در آن آرزوها، ترس‌ها، پرسش‌های انسان نوعی نمادین می‌شوند؛ یعنی قاره‌ی حضور چشمه‌ی جوانی، خدایان دوجنسی، تصاویر بهشتی، تصاویر دوزخی، بادهای شریر، خدایان فرزندخوار. قاره‌ی قومیت ـ ملیت یعنی قاره‌ی میراث‌های فرهنگی‌ای که انسان در خودآگاه یا ناخودآگاه خویش به دلیل تولد و رشد در سرزمینی ویژه حمل می‌کند.

حالا: به عنوان نمونه نقد فلسفی ـ اخلاقی ضلع نویسنده، قاره‌ی نوعیت را محور دارد؛ نقد مارکسیستی ضلع تاریخ، قاره‌ی تاریخ را محور دارد. نقد «فرویدی» ضلع نویسنده، قاره‌ی روان را محور دارد. نقد ساختارگرایانه ضلع متن، قاره‌ی نوعیت را محور دارد. نقد پسامدرنیستی ضلع متن را محور دارد. نقد هرمنوتیکی ضلع متن، ضلع خواننده را محور دارد. نقد «یونگی» قاره‌ی روان، قاره‌ی اسطوره‌ را محور دارد. نقد نورتروپ فرای ضلع متن، قاره‌ی اسطوره را محور دارد.

حالا: برمبنای آن‌چه گفتیم، کمی در مورد واژه‌ی «حذف» و «هم‌راهی‌ی» تولید‌کنند‌گان ادبیات تخیلی» و «منتقدان» بگوییم: گمان می‌کنم «ادبیت» یک اثر را تنها متن تعیین می‌‌کند. هستی‌‌ خارج از متن نویسنده، در حوزه‌ی نقد ادبی جایی ندارد. در راه شناخت جنبه‌های گوناگون جهان خارج از متن اما، منتقد از متن آغاز می‌کند تا قاره‌های گوناگون وجود انسان را بشناسد. بنابراین: هر متن هم می‌تواند تعریف منتقد از «ادبیت» را دگرگون کند، هم شناخت منتقد از جهان را گسترش ببخشد، هم زمینه‌ی آفرینش تئوری‌های جدید را فراهم آورد. 

بنابراین: نخست این‌که منتقد بر مبنای «دل‌بستگی‌»های خارج از متن اثر ادبی‌ای را از قلمرو «ادبیت» «حذف» نمی‌کند. دوم این‌که منتقد بر مبنای ‌«دل‌بستگی»های خارج از متن اثر ادبی‌ای را از قلمرو خوانش «حذف» نمی‌کند. سوم این‌که  منتقد تئوری‌های گوناگون نقد ادبی را از قلمرو خوانش «حذف» نمی‌کند. چهارم این‌که منتقد در روند خوانش اثر یا آثار ادبی امکان آفرینش تئوری‌های جدید، در قلمرو «ادبیت» اثر ادبی یا در قلمرو «شناخت» جهان خارج از متن، را «حذف» نمی‌کند. 

منتقد نه می‌خواهد «مورد پذیرش» کسی قرار گیرد؛ نه دنبال سپر حفاظت می‌گردد. منتقد تنها می‌خواهد به «راهی» برود که فکر می‌کند «راه» ادبیات است. منتقد می‌خواهد همه‌ی صداهای دور و نزدیک جهان چندین چندصدایی‌‌ ادبیات را در «راه» بشنود.
    
<strong>گویا شما چندان خود معتقد به حیات مستقل نقد نیستید. چون با تفکیکِ منتقد از نویسنده ادبیات تخیلی، در واقع به نوعی بر اولویت یکی بر دیگری تن داده‌اید. در حالی‌که مدت هاست که حتا تاریخ را هم متنی خلاق می‌دانند و اصالتِ استنادی تاریخ زیر سوال رفته، وقتی می‌گویید خالقان آثار ادبی تخیلی، یعنی قائل به این هستید که منتقد، نویسنده اثری غیرتخیلی است. بر چه اساسی به این نوع تفکیک قائل هستید؟</strong>

خیر! این‌طور نیست. به «حیات مستقل نقد» معتقدم؛ به شدت. «تفکیک منتقد از نویسنده‌ی ادبیات تخیلی» به معنای «اولویت» یکی بر دیگری نیست. به معنای تفاوت آن‌ها است. امکان «تداخل ژانرها»، یا وجود پاره‌ای از انواع «روابط بینا متنی» در «ادبیات تخیلی» نیز تنها با تبیین تفاوت «ادبیات تخیلی» با انواع دیگر متن‌ها فراهم می‌آید. 

من «ادبیات تخیلی» را به عنوان معادل عبارت Imaginative Literature به کار می‌برم که شعر و ادبیات داستانی را در بر می‌گیرد؛ در مقابلِ عبارت‌های Non-fiction Literature یا  Specialist Literatureبا معادل‌های فارسی‌ی ادبیات غیرتخیلی، ادبیات تخصصی. این تقسیم¬بندی به این معنا نیست که تنها در «ادبیات تخیلی» تخیل وجود دارد. سخن بر سر این است که تفاوت تخیل در «ادبیات تخیلی» با تخیل در انواع دیگر متن‌ها چیست.  

رابطه‌ی تخیل و واقعیت در یک متن را شاید بتوان در دو حوزه پُررنگ‌تر دید: در حوزه‌ی‌ زبان، در حوزه‌ی روایت.

در حوزه‌ی زبان، در «ادبیات تخیلی» هدف زبان القای مفهوم چیزی نیست. در انواع دیگر متن‌ها اما، هدف زبان القای مفهوم است. به روایت موریس بلانشو در «ادبیات تخیلی» غیاب چیز با حضور مفهوم واژه، عبارت یا جمله جبران نمی‌شود. هم چیز غایب است هم مفهوم. «ادبیات تخیلی» صحنه‌ی غیاب مضاعف است. در انواع دیگر متن‌ها اما، واژه، عبارت یا جمله به دنبال آن است که غیاب چیز را با حضور مفهوم جبران کند؛ از طریق انطباق یک چیز با مصداق زبانی‌ی آن چیز.

در حوزه‌ی روایت، رابطه‌ی تخیل و واقعیت را از دو جنبه می‌توان دید: منطق روایت، فورم روایت. از جنبه‌ی منطق روایت، در «ادبیات تخیلی» «واقعیت» نیز وانمود می‌کند تخیل است تا «واقعیتی» دیگر آفریده شود. در انواع دیگر متن اما، تخیل نیز وانمود می‌کند «واقعیت» است تا یک نوع واقعیت برجسته شود. طور دیگری هم می‌توان گفت: در «ادبیات تخیلی» «واقعیت» نیز در تخیل مستحیل می‌شود؛ در انواع دیگر متن اما، تخیل نیز لباس «واقعیت» می‌پوشد. از جنبه‌ی فورم روایت، در «ادبیات تخیلی» فورم روایت سرشت اثر را می‌سازد؛ در انواع دیگر متن محتوای روایت. اگر بخواهیم از واژه‌های ژرار ژنت استفاده کنیم، می‌توانیم چنین بگوییم: در «ادبیات تخیلی» حکایت می‌خوانیم؛ در انواع دیگر متن، ماجرا. 

البته باید توجه کرد که در زمینه‌ی به کارگیری‌ی «تخیل» نه انواع دیگر متن هم‌سان‌اند نه حتا شاخه‌های مختلف یک نوع متن. یک چیز اما، روشن است. همان‌گونه که توماس کوهن در کتاب ساختار انقلاب‌های علمی نشان می‌دهد، حتا متن‌های علمی نیز از تخیل خالی نیستند. 

در این میان نقد ادبی نوعی «ویژه» است؛ چه دستی در «ادبیات تخیلی» دارد؛ دستی دیگر در همه‌ی انواع دیگر متن. هم از این رو انگار در نقد ادبی امکان حضور تخیل، به عنوان نمونه، از متن علمی، متن تاریخی، متن فلسفی، بیش‌تر است. با این همه «پرتخیل‌ترین» نقد‌های ادبی نیز، تاکنون در حوزه‌ی زبان تنها تا مرز «القای مفهوم» و در حیطه‌ی روایت تنها گِردِ تأکید بر «واقعیت» و محتوا تخیلی شده‌اند.

[[photow02]] 

<strong>منتقدین آثار ادبی ایران، از سه جنبه به نقد کشیده شده‌اند. برخی از آن‌ها متهم به عقب‌ماندگی از جریانات روز ادبی هستند، بعضی از منتقدین را هم به تبعیت از اندیشه‌های غربی متهم می‌کنند. بعضی از نویسندگان نیز، منتقد را یک ریویونویسِ مورد استفاده در اقتصادِ فرهنگِ صنعتی شده قلمداد می‌کنند. تقریباً می‌شود گفت اکثریت قریب به اتفاق منتقدین ایرانی، حداقل به یکی از این موارد متهم شده‌اند. فکر می‌کنید چرا جامعه‌ی ادبی از یک سو پذیرای منتقد نیست، و از سوی دیگر با تخطئه‌ی منتقد، می‌کوشد اعتبار نقد را به عنوان متنی درجه‌ی یک زیر سوال ببرد؟</strong>

در مورد بخش اول این پرسش چیز زیادی نمی‌توانم بگویم؛ چه نه متهم مشخص است؛ نه مورد یا موارد اتهام؛ نه مدرک یا مدارک اتهام. یک چیز اما، روشن است: داوری در مورد یک منتقد تنها از طریقِ ارزیابی‌ی همه‌ی آثار او ممکن است. استفاده از این یا آن اندیشه‌ی غربی هم یعنی استفاده از این یا آن آینه برای آفرینش تصویر دیگری از اثر؛ برای کشف معنای دیگری از اثر. ‌ویژ‌گی‌‌ جهان یک منتقد را، از جمله، تنوع آینه‌هایی می‌سازند که از دیگران وام می‌گیرد یا خود می‌سازد.

در مورد بخش دوم این پرسش باید بگویم: تنها چیزی که می‌توانم به پرسش پاسخ نخست اضافه کنم این است: نقد ادبی هم باید تلاش کند «متن درجه یک» باشد؛ یعنی باید به زبان، ساختار، فورم خود بیندیشد؛ یعنی باید تلاش کند خود «متنی ادبی» باشد.

<strong>آقای شیدا، می‌توان هر پرسش دیگری را به همین شیوه زیر سوال برد. من از شما درباره بایدها و نبایدهای هستی منتقد سوال نکردم. بلکه منظور من واقعیت موجد در فضای ادبی ایران است. از طرفی شما از من می‌پرسید که مدارک اتهامی را ارئه نکرده‌ام! من دارم از بعد کیفی یک مساله را بررسی می‌کنم. قطعاً شما بهتر از من می‌دانید که نقد، پرتقال نیست که من بر اساس تعداد نقدهای منتشر شده نتیجه‌ای بگیرم. من جسارتاً در خودم این را دیدم که ارزیابی خودم را به عنوان منتقد از فضای نقد، مطرح کنم و نظر شما را بپرسم. اما هر ادعای دیگری هم در بعد کیفی قابل اثبات نیست. پس لطفاً بی‌آن‌که ماجرا را در محکمه‌ی قضایی ببرید، بگویید ارزیابی شما از تلقی فعلی جامعه ادبی ایران از نقد چیست؟</strong>

اجازه بدهید قبل از هرچیز یک سوء تفاهم را رفع کنم. من نه پرسش شما را زیر سوال بردم، نه واژه‌ی اتهام را به عنوان صفت منفی‌‌ پرسش شما به کار گرفتم. بسیاری از اتهام‌ها می‌توانند قابل اثبات باشند؛ از آن میان مواردی که در پرسش شما طرح شده‌اند. واژه‌ی اتهام، صحت یا امکان صحت ارزیابی‌‌ شما را خدشه‌دار نمی‌کند. من تلاش کردم بر مبنای واژه‌ی «متهم» که شما خود در پرسش خود به‌ کار بردید، در چند عبارت بگویم که قادر نیستم به صورت مشخص در مورد بخش اول پرسش شما سخن بگویم. شاید شکل بهتر تکه‌‌ای که سوء تفاهم ایجاد کرده است، این باشد: چه نه منتقد یا منتقدان مورد نظر مشخص اند؛ نه نقد یا نقدهای مورد نظر؛ نه دلایل این داوری. 

اما در مورد ارزیابی‌ی من از تلقی‌ی فعلی‌ی «جامعه‌ی ادبی‌ ایران» از نقد ادبی: حس من این است که با توجه به نقدهایی که در «نزدیک به سه دهه‌ی اخیر» در داخل و خارج از کشور نوشته شده‌اند، «تلقی‌‌ی منفی‌ جامعه‌ی ادبی‌ی ایران» از نقد ادبی رو به «تعدیل» است. اکنون در داخل کشور یا خارج از کشور صداهایی نیز شنیده می‌شوند که به روند نقد ادبی، یا آثار منتقدانی، امید می‌بندند. 

<strong>عده‌ای مقاومتِ جامعه‌ی ادبی ایران در پذیرش نقد و منتقد را به ریشه‌های تاریخ فرهنگی ایران نسبت می‌دهند. شما در این مورد چه نظری دارید؟</strong>

البته این نکته هم در «‌مقاومت جامعه‌ی ادبی ایران در پذیرش نقد و منتقد» مؤثر است؛ همه‌ی ماجرا اما، این نیست.

<strong>می‌شود اگر نه همه، به بخشی از این ماجرا اشاره کنید؟</strong>

بخش دیگر ماجرا شاید این باشد: به نظر می‌رسد در جهانِ غرب بگذشته از «ریشه‌های تاریخ فرهنگی» سه عامل دیگر در «پذیرش» یا عدم «پذیرش» نقد ادبی مؤثر بوده‌اند: مناسباتِ اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، مقام نقد ادبی در گفتمان غالب یک دوران، نوع روی‌کرد منتقد به اثر. 

به روایت رنه ولک تاریخ نقد جدید در غرب از قرن هجدهم آغاز می‌شود؛ یعنی زمانی که شرایط سیاسی‌، اقتصادی‌، اجتماعی‌‌ لازم برای فروپاشی‌‌ اصول فکری‌ی‌ نئوکلاسیک به وجود می‌آید. 

اما به عنوان نمونه، بندتو کروچه، در اواخر قرن نوزدهم و اریش فوئرباخ در نیمه‌ی نخست قرن بیستم گفتمان‌هایی را نمایند‌گی می‌کنند که موجودیت نقد ادبی، به مثابه نوعی مستقل، را نمی‌پذیرند. انگار هرچه گفتمان غالب نقد از داوری در مورد اثر دورتر و بر متن متمرکزتر شده است، گفتمان غالب فرهنگی ـ ادبی نقد را بیش‌تر پذیرفته است؛ یعنی آن‌جا که به روایت رولان بارت منتقد تنها به مثابه یکی از بسیاران «خوانند‌گان ژرف‌نگر» سخن می‌گوید.

[[photow03]] 

<strong>آیا به چیزی به نام «نقد سازنده» اعتقاد دارید؟ آیا نقد، تعهدی به «سازندگی» دارد؟ این کلمه «سازنده»، آیا در نقد، نقشی ایجابی دارد؟ آیا اعتقاد به نقد سازنده، متعلق به گفتمان فکری مدرنیست‌های نخستین و اعتقاد به «پیشرفت» نیست؟</strong>

بله، همین‌طور است. اعتقاد به نقد سازنده به «گفتمان مدرنیست‌های نخستین» هم تعلق دارد. رابطه‌ی اثر و نقد اما، رابطه‌ای یک‌سویه نیست. منتقد در مسیر خوانش اثر، خویش را هم «می‌سازد»؛ فهم خویش از جهان را هم گسترش می‌دهد. نقد قالب نیست که اثر را به اندازه‌ی خویش «بسازد». نقد هم به اثر وسعت می‌بخشد، هم از اثر وسعت می‌گیرد. منتقد به سلامت تعهد دارد؛ یعنی به عدالت؛ یعنی استقلال در مقابل همه‌ی قدرت‌ها، تحمل رنج آموختن، حرمت به رنج دیگری، شناخت ناتوانی‌های خویش. منتقد به سهم خویش تعهد دارد برای تنفس ادبیات هوا «بسازد». 

<strong>«تحمل رنج آموختن»، «حرمت به رنج دیگری» این عبارات شاید از نظر اخلاقی زیبا باشند اما جایی در نقد ندارند. آیا منتقد هنگام خلق اثر نقادانه باید چنین دغدغه‌های خارج از متنی را مدنظر داشته باشد؟ آیا این ملاحظات بیش از هرچیز، نقد را از خلاقیت ساقط نمی‌کند؟</strong>

«تحمل رنج آموختن» و «حرمت به رنج دیگری» البته «عبارات اخلاقی» هستند؛ اما تنها «دغدغه‌های خارج از متن» را بیان نمی‌کنند. این «عبارات اخلاقی»، این «دغدغه‌های خارج از متن»، می‌خواهند «دغدغه‌های خارج از متن» دیگری را مانع شوند؛ یعنی می‌خواهند به منتقد کمک کنند بر متن متمرکز شود.

«تحمل رنج آموختن» یعنی این‌که منتقد «تعهد» دارد برای تمرکز بر متن «ابزار لازم» را جست‌وجو کند. «حرمت به رنج دیگری» هم یعنی همین. یعنی تلاش برای دیدن متنی که برآمده از رنج دیگری است؛ بی‌نگاه به «جا» یا «جاهایی» دیگر که چیزهایی به جز متن در آن «حکم» می‌کنند. 
«تحمل رنج آموختن» و «حرمت به رنج دیگری» «نقد را از خلاقیت ساقط نمی‌کنند»؛ به نقد خلاقیت می‌بخشند.

<strong>عدالت یعنی چه؟ مگر منتقد داور است؟ گویا شما خیلی علاقمندید منتقد را در جایگاه قاضی و نقد را صحنه‌ی دادگاه بپندارید. وقتی نقد، اثری مستقل از متن  است، منتقد بر چه اساسی باید عدالت را رعایت کند؟ اصلا متن ادبی قرار است، عادل باشد؟ عدالت نسبت به چی؟ فکر نمی‌کنید این‌ها کلمات بزرگی هستند که بستن‌شان به ناف نقد، خیلی منطقی نیست؟</strong>

درست می‌گویید عدالت «کلمه‌‌ی بزرگی» است. منتقد اما، انگار برای شنیدن صداهای دیگر جهان متن به این «کلمه‌ی بزرگ» نیاز دارد. عدالت به منتقد می‌گوید: تا حد توانِ گوش بشنو! منظور از واژه‌ی عدالت این نیست که منتقد داوری است که باید «عادلانه» در مورد متن داوری کند. خیر، باور به عدالت یعنی هم باور به استقلال منتقد؛ هم باور به استقلال نقد نسبت به متن؛ هم باور به این‌که صدای منتقد تنها یکی از صداهای ممکن است. واژه‌ی عدالت در این‌جا می‌خواهد تمثیلِ «تعریفی» از نقد ادبی باشد.

<strong>هر چیزی، چیزی را می‌سازد. حتا وقتی چیزی چیزی را ویران می‌کند، «خود»ی را می‌سازد که مشخصه‌اش ویرانگری است. تا این‌جا می‌تواند مورد قبول باشد. اما آیا منتقد تعهدی به خارج از متن دارد؟</strong>

نخستین جمله‌ای که در پاسخ پرسش شما می‌توان گفت این است: خیر، منتقد تنها به متن تعهد دارد. این جمله را اما، باید کمی گسترش داد: تکرار می‌کنم: «ادبیت» اثر تنها از متن برمی‌آید. در راه کنکاش در جهان خارج از متن اما، منتقد همیشه در متن متوقف نمی‌شود؛ متن و متن‌ها را دست‌مایه می‌کند تا امکان‌ها، پرسش‌ها، آرزوها، تباهی‌ها، توان‌ها، ناتوانی‌های انسانی را بخواند. کشف معناهایی از معناهای اثر، تنها با نگاه از پنجره‌های گوناگون ممکن است. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_179.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_179.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 29 Apr 2009 17:30:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فریدون پوررضا: وارث صدای دردهای روستاییان هستم</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>فریدون پوررضا فقط یک خواننده‏ی فولکلور نیست. او صدای زنده‏ی گیلانی‏هاست. تحقیقات گسترده‏ی او درباره‏ی ریشه‏های موسیقی گیلان را شاید بشود یکی از بهترین پژوهش‏های موسیقی ایران دانست.

بیهوده نیست که احمد شاملو درباره‏ی پوررضا گفته بود: «در صدای پوررضا، تاریخ یک ملت خوابیده است».

پوررضا در سال ۱۳۱۱ در لشت‏نشا، از بخش‏های شهر رشت متولد شد و موسیقی را نزد اساتیدی هم‏چون بنان، قمی و دردشتی فراگرفت.

او در سال ۱۳۳۳ کار تعزیه را آغاز کرد و در سال ۱۳۳۹ پس از کسب رتبه‏ی اول در آزمون خوانندگی در رادیو گیلان، رسماً حرفه‏ی خوانندگی را آغاز کرد.

او با هدایت نواب صفا به گردآوری ترانه‏های فولکلور از روستاهای گیلان پرداخت. کاری که در سال‏های بعد هم آن را پی گرفت و حالا یکی از چهره‏های شاخص پژوهش در موسیقی محلی ما محسوب می‏شود.

پوررضا در پنجاه سال گذشته، یکی از بهترین خوانندگان محلی ایران بوده است. در سال ۱۳۷۹، با اجرای موسیقی تیتراژ سریال «پس از باران» مردم دیگر نقاط ایران هم با صدای منحصر به فرد پوررضا آشنا شدند.

در ایام نوروز، به خانه‏ی پوررضا رفتم تا از خاطراتش برای‏مان بگوید و احیاناً قطعه‏ای را برای‏مان اجرا کند.</small></strong>

[[sound]]

پارسال بوشا امسال ناموی رعنا<br>تی بوشا را واش در باموی رعنا<br>تی لنگان خاش در بامو رعنا<br>آی روسیاه رعنا برگرد بیای رعنا<br>جان من مرگ من بگو رعنا<br>دیشو تی واسه چی ببوبو با من<br>رعنا بگو با من بی‌وفا تویی یا من<br>

<strong>آقای پوررضا، بیش از پنجاه سال است که آواز شما در گوش چند نسل از مردم گیلان و ایران بوده و تقریباً اکثر آثار شما، فولکلور است. تصادفی است که فقط فولکلور خوانده‏اید یا اعتقاد خاصی شما را به این سمت کشاند؟</strong>

من در دوران خردی مقداری سخت‏روزگاری داشتم. بعد هم که خواستم بخوانم، با درد عجین بودم. دردمند را بیشتر می‏پسندیدم. 

بعد هم مقداری کار کردم. این کار عجین شد بود، با خواندن و فرار از ماندن و دیگر نپرسیدن که چی بوده، چرا بوده. در حقیقت، نوعی رونمایی می‏شد به حساب آورد که بسته بود به روزگاران اولیه‏ی دوران مطرب. دوران مصحب روز اول که دوران خود را پیش گرفت، قصدش علی ما فضل‏الهی نبود. قصدش این نبود که موسیقی را پیوند بدهد و به جامعه ارزانی کند. 

[[photow01]]

قصدش این بود که کاسب‏‏کار خوبی باشد. مردم را با خوش‏خوانی و خوش‏نوازی خود به ازدواج و امتزاج و مسایل دیگر آشنا کند. بهترین اتفاقات زندگی مردم روستا هم یکی ازدواج بوده و یکی هم همین روز سیزده‏بدر. 

بعد، من به روستا پناه بردم و ترانه‏ها را جمع کردم. خدا رحمت کند نواب صفا را. ایشان به من گفت: «تو چیزی در دلت هست، در دستت هست، این را دریغ نکن. تو باید دنبال کاری باشی که به آن اعتقاد داشته باشی. ما اگر تو را ارزان بفرستیم‌ یک ترانه بخوانی، ترانه‏ی دیگری و باز هم یک ترانه بخوانی، همیشه از خوشحالی حرف بزنی اما ازخودت هیچ خوشحالی در آن نباشد؛ ‌مثل دیگران گم می‏شوی.» آقایی هم پیش او نشسته بود (اسمش را نمی‏گویم). آن آقا گفت که صدای تو به‏غربت نشسته و مه‏ گرفته است و جان می‏دهد برای روزگار شالیزار.

تا این‏جای قضیه گفتیم که حالا تا ‌برای ما آهنگی بسازند می‏خوانم. من می‏خواستم کاری بکنم. بچه‏های خوش‌سازی هم مثل آقای امانی، حسین عامری و … بودند. 

اولین روزی هم که برای امتحان دعوت شدم، من و آقای دیگری از آبکنار رفتیم که من اول شدم و او  دوم؛ گروه از من خواستند که ترانه‏ای بخوانم. آهنگی خواندم و وقتی پرسیدند (آقای امانی هم بود)، این آهنگ از کیست؟ گفتم: «آهنگ مال من است.» گفتند: «مال تو؟» جواب دادم: «مگر من نمی‏توانم آهنگ بسازم؟ من آن چیزهایی را که دوست دارم می‏خوانم. نه آن‌که چیزهایی که دیگران می‏خوانند، من باید بخوانم.»

به این دلیل، اگر راه پیدا نکردم که فارسی بخوانم، دیدم فارسی‏‌خوانان بسیاری هستند، من ذلیل فارسی‌خوانی نیستم. ولی چون دیگران بهتر می‏خوانند، چرا پایم را به آن‏جا بگذارم. این خودنمایی می‏شود، ولی ناچارم باید بگویم.

به همین دلیل‌ وقتی به روستا رفتم آهنگ‏ها را جمع کردم و خواندم، کار گرفت. حتا در «شما و رادیو» تهران هم که خواندم، کارم گرفت. همیشه هم مرا به آن‏جا می‏فرستادند. 

بعضی از این آهنگ‏ها شوخ و عاشقانه بود، بعضی‏ها هم دردی با خود داشت. مردم به خودی خود، با من کشیده شدند. میل داشتند بدانند که حرف دیگر و کار دیگر من چه می‏تواند باشد.

آهنگ‏های روستایی را که می‏خواندم، بعضی‏ها می‏گفتند، فلان ترانه را که خواندی، یک یا دو بیتش کم بود. به این نتیجه رسیدم که وقتی به روستا رفتم یک یا دو بند پیدا کردم، خواندم، خیال کردم این پایان ترانه است. اشتباه کردم. باید می‏دانستم شاید حرف قشنگ‏تری پشت بند دوم پیدا باشد که بتوانم آن‏ها را بعد تنظیم کنم. 

از آن‏جا من اولین ادب را برای خودم گرفتم که این‏طور نمی‏شود که هرجا، کسی چیزی خوانده، من بردارم، بروم. همین‏طور که این کار را می‏کردم، با خودم گفتم که تو باید خیلی کارهای دیگری هم بکنی، ولی نمی‏دانستم، آن کار چیست، اسمش چیست. به خودم می‏گفتم که باید تعهد داشته باشی، نباید تمام زیبایی‏های کارت را جایی که بیشتر از همه دوست داری اعمال کنی. یک کار تاریخی باید بکنی.

[[photow02]]

مثلاً اگر یکی از تو بپرسد، فولکلور اول شعر بود یا آهنگ؟ تو چه می‏گویی. کجا اول شعر بود یا آهنگ؟ در حالی که در گذشته‏های دور تا آهنگی سبز نمی‏شد، شعری متداول نمی‏شد. اما یک مسأله بود. فضای زندگی خیلی قشنگ بود، جمعیت کم بود، هرکسی آهنگی می‏ساخت، این آهنگ را به شاعری که مورد توجه‏اش بود، نشان می‏داد و توضیح می‏داد که بر اساس این حال، این منظره‌، این آهنگ را ساخته‏ام، کلام روی آن بگذارید. شاعر وقتی می‏شنید یا می‏گفت که نه، به این اعتقادی ندارم و یا می‏گفت، قشنگ است و شعرش را می‏گفت.

مرحله‏ی دوم که بیشترینش بوده هر چه بود، کارمان گرفت. پرویز یاحقی آهنگی می‏ساخته، آن‌قدر عارفانه بود که پرویز نبود، آهنگ در دلش آن‏چنان عارفانه بوده که خود پرویز نبوده. پرویز عارف نبود. ولی وقتی درد آمد جلو و زایش آغاز شد، پرویز هم تابع نوآوری‏های اجتماعی خودش شد. 

یا دیگران که این آهنگ‏ها را ساختند، شاعر آمد جلو. از آن آقای کرمانشاهی گرفته تا نواب صفا تا عزیزان دیگری که در این‏جا یا تهران بودند.

سیا ابرانای، باد و بورانای، ستاره دنه ای آسمان<br>ترسم ورگ دکه می‌کولامانای، وای می‌بوزانای‌، می گوسندان<br>کی تموم بونه ای زمستانای‌، باد و بورانای‌، ورف و توفان<br>آفتاب وتابه سبز چاکانای‌، کوه و کامانای‌، دشت و دامان<br>

گفتم‏ که باید ببینم، اول آهنگ بود، بعد شعر، ولی چه کسی به یک روستایی گفت‌ اول آهنگ است؟ روستایی که این مسأله را نمی‏تواند دریافت کند. از کجا کعلوم که اول شعر نبود؟ اگر اول آهنگ بود، شعر از کجا آمد؟‌ بعد شاعر ترانه‏ها، در روستا نبودند.

آنان در اوزان ویژه‏ای شعر می‏گفتند. یکی دو نفر بودند، اما تن به ترانه نمی‏دادند. سن و سالی از آنان می‏گذشت، معتقد به روستا بودند، روستا هم معتقد به آن‏ها بود. اگر یک ترانه می‏ساختند، دون شأن آن شاعر می‏شد. شاعری که در گردش زمانه‏ی خودش پا گرفته‌ آمده بالا، اگر جوان هیجده‏ ساله‏ای قشنگ یا بد بخواند، اگر شعر آن‏ها را بخواند، خوش‌شان نمی‏آید. می‏گویند، اگر شعر من را بخوانی، من کوچک می‏شویم.

این خط فکری وقتی آمد پیش من، من پژوهش را شروع کردم. حسنی که داشتم، این بود که بیش از بیست سال از خواندم گذشته بود. من در باور توده‌های روستایی قرار گرفته بودم.

وقتی به روستا می‏رفتم، آن‏هایی که در میان مزرعه کار می‏کردند، با دیدن من، هورا می‏کشیدند، با ترانه‏های من مرا نوازش می‏کردند. حتا مواقعی بود که روستاییان هنگام کار، رادیوی ترانزیستوری آن روزها را به گردن ورزا (گاو نر) می‏انداختند و ترانه‌هایم پخش می‌شد. گاهی می‌دیدم من خودم که آن‏جا بودم، صدای من هم از رادیو می‏آمد.

این آشنایی به جایی کشید که من خیلی برای این‏ها جالب بودم. سعی کردم (در ذات این‏گونه بودم) خودم را با حیای آن‏ها منطبق کنم؛ خجالت‌کش، سرپایین و… بعد هم یکی دو مرتبه در خانه‏های‏شان برای‌شان خواندم.

بعد وقتی گفتم که من ترانه‌های شما را می‌خواهم، به آن‏ها گفتم:‌ «می‏خواهم بگویم چه روزگارانی داشتید. چرا باید آن روزگاران تاریک باشد و هیچ‏کس نگوید چه بر سرتان آمد؟»

حتا در کتابم، جایی که می‌نویسند تقدیم به آقای ایکس یا ایگرگ، من همه کتاب را به دختران و زنانی تقدیم کردم که در مزرعه خواندند، از درازی راه و تطویل دوران نتوانستند حتا روزی به بازار شهرشان بیایند، شهر رشت که بماند، بسم‏الله؛ و بعد از بسیاری درد، پهلو به پهلو می‏شدند و بعد المخفیة قبرا... معلوم نمی‏شد بالاخره کجا مردند. وقتی از من تقدیر کردند، من دکمه پیراهنم را بستم و تعظیم کردم و گفتم که این‌ها را من تقدیم می‌کنم به کسانی که وقتی مردند، کسی نبود، بگوید خدا رحمتش کند. چرا که آن‏ها این را به من دادند.

<strong>آن‏طور که از کلام شما برداشت کردم، در پاسخ به سوالی که خودتان مطرح کردید که اول شعر بود یا موسیقی؛ فکر می‌کنم شما معتقدید اول درد بود، بعد این دوتا. درست است؟</strong>

بله، بود. منتها چون سه بعد کار داشتیم که هر کدام کار خود را می‏خواست. مثلاً اگر می‏خواستیم نشا بخوانیم، آهنگ می‏خواستیم. آهنگ را می‏شد رفت در مزرعه، دل را به دریا زد. موقعی که آن توم (برنج تازه نشا شده) سبز می‌شد و رشد می‏کرد و می‏آمد بالا، آرزومندانی که در میان مزرعه بودند، فکر می‏کردند چکار کنند، بچه‏هاشان را به کدام آرزوهای‏شان برسانند. این سبب می‏شد که تم نسبتاً سنگینی را در نشا می‏خواندند که آرزومندانه بود. 

بنابراین، این‏ها با لالایی، با های‌های می‏خواندند، یکی روی این‏ها کلام می‏گذاشت. اگر کلام جاری نبود، جالب نمی‏شد؛ هیچ‏کس حرفی نمی‏زد، خودش گم می‏شد. اگر جالب بود، یک ساعت دیگر همه‏ی روستا آن را حفظ بودند. 

[[photow03]]

یعنی اشتیاق توده‏ی روستایی به شعر و آهنگ، به زندگی، به فردا، به فرداهای بهتر، همان بود که در شهر می‏گذشت. با این تفاوت که شهر تا حدودی مسموم بود، روستا هنوز به مسمومیت نرسیده بود.

من گفتم که با تعهد جلو می‏روم. بعد وقتی با آن‏ها آشنا شدم، شدم وارث آنان. احساس کردم برای این انسان‏های بزرگ دردمند، درددار بی‏زبان که هم‏چنان سنگینی بار حیات‏شان را تحمل کرده‏اند و مانده‏اند، باید بهترین وارث باشم. من وارث آن‏ها می‏شوم و آن‏ها هم مورث من می‏شوند. این را برای خودم حساب ‏کردم. حساب قشنگی هم از آب در‏آمده بود.

بعد تا بی‏قرار ترانه نبودم، نمی‏خواندم. شاعران بزرگ را خیلی اهمیت می‏دادم. بعضی‏ها معتقد بودند یک آدم باسواد خیلی شاعر، باید برایش شعر بگوید. این آدم احتیاج دارد، یک چیزی کم دارد. یک شعر خوب را گاهی اوقات شاعر دست چهار هم می‏گوید. ما باید او را هم داشته باشیم.

‌با بعضی از شعرا هم که صحبت کردم، گفتم که چکار باید بکنم؟ گفتند این‏طور یا آن‏طور عمل کن. گفتند شعر مرا می‏خوانی؟ گفتم: آره، چرا نه، موضوع را هم به تو می‏گویم، تو شعرش را بگو. ولی گاهی اوقات موضوع را خودت بساز. بگذار تو همه‏ کاره‏اش باشی.

مثلاً آقای خیرخواه در شعر آن‏طوری نبود که بیاید جلو. وقتی به او نشان دادم که حرف دل تو را من می‏توانم افشا کنم، راه شعرش باز شد. هنوز هم از او بپرسی چه کسی ترانه‏های شما را بهتر از همه می‏خواند، می‏گوید‌ فلان کس.

بعد فکر کردم ترانه‏ها را باید رشتی بخوانم. چون رشتی مرکزیت دارد و مردم رشتی را بیشتر متوجه می‏کند. بعد از آن سیاهکل در اشتهار زبان‏فهمی زمینه دارد. هم به رشت نزدیک است هم به شرق گیلان. گویشش استعاره‏ای می‏شد. سیاهکلی حرف که می‏زد، لهجه‌اش حسن کیادهی نبود، لاهیجانی هم نبود.

بخشی از این‏ها را داشت. از سیاهل که بالا می‏رفتیم، به دیلمان می‏رسیدیم، آن‏جا دیگر به جای «جُن»، «جان» می‏گفتند. بلندنشینان، بلندآوازگان، بلندکلامی را انتخاب می‏کنند که پایین نیاید. در دیلمان، وقتی بخواهند بگویند بله، می‏گویند: جان.‌ در تالش هم همین‏طور است. چون بالا نشسته‏اند.

مشکل دیگری هم که دارند این است که در سر کوه وقتی آوازشان را سر می‏دهند، کوه یک‏پا نیست، یک‌سطح نیست، انگشتان پا را به زمین سفت و نامناسب کوه، بند می‏کنند. برای این‌که نیفتند. به همین دلیل وقتی در خواندن صدای‏شان می‌آید که پایین بیاید و تمام کنند، تمام ا‏ضطراری داشتند. تمامتِ‌ «من باز طلب دارم، این کار من نیست هنوز، این‏جا ساکت نیستم، نمی‏توانم، ترس از سقوط مرا به این کار وا می‏دارد». این استعاره‏ها را دارد که این‏ها را هم بررسی کرده‏ام. مخصوصاً در دیلمانات، آوازی دارند که فرود نمی‏آید ولی فرودین است. 

اما آن‏چه نت شاهد دارد، می‏‏نشیند آدم روی آن؛ همه‏ی اشعار و آوازها نت شاهد دارند، اما نت ممکن است که شاهد باشد، در زمین همواری تخت‏خوابت را دراز کنی و آن گیلان است، دشت است؛ این‏جا دیگر آن اضطرار پایین می‏آید و به آسایشی نسبی مبدل می‏شود. خواندن وقتی دارد تمام می‏شود، به شنونده‏اش القا می‏کند که من دارم به آخر خط می‏رسم. اما آن کوهی می‏خواهد ‏بخواند، فرود می‏آید، ولی فرود نیست. ناگزیر است. گوش شما را هم نمی‏آزارد.

<strong>انگار که شما به جای همه‏ی این آدم‏ها زندگی کرده‏اید و برای این تحقیقات، به جای همه‏ی آن‏ها خوانده‏اید.</strong>

همه را. هر کدام را که من خوانده باشم، به غیر از چهار پنج آهنگ اول که از دست من در رفت، هرچه خوانده باشم‌ تا به آن اعتقاد پیدا نکرده بودم، نخواندم. وقتی هم آن‌چه را از صدای شاعر یا از صدای درون روستا می‏شنیدم و بعد می‏خواندم، با آن‏ها زندگی می‏کردم.

گاهی اوقات در تمرینات، گریه‏‏ام می‏گرفت. به خودم می‏گفتم چرا گریه می‏کنی؟ صدای انتظار تو را باید روستا در بالا‌بالاها بشنود. به گوشش برسان، گریه مال تو نیست، تو نباید گریه کنی. سخاوت آن‏ها را فریاد کن، عظمت آن‏ها را یاد کن. هرچه زمان گذشت، من فهمیدم چون کار من از دل برخاسته بود، لاجرم در دل نشسته.

رشتی هم خواندم. آقای بشرا شعرش را گفته بود، شعر قشنگی بود، من آهنگ ساختم، خواندم خیلی قشنگ بود. الان هم گاهی اوقات با آن‌ها نجوایی دارم.

[[photow04]]

مضامین شعرهایی که آن موقع می‏گفتند این بود که این‏جا دنیایی نیست، این‌جا هیچی نداریم و... حالا می‏خواهم آن را بخوانم، ایراد می‏گیرند. حق هم دارد جمهوری اسلامی. به من می‌گویند تو می‌خوانی: گرده اَ خانه درون غصه راستا راست؟ (غصه راست راست در این خانه می‌گردد) گفتم آقا والله این شعر مال ۱۳۴۸ است، هم شاعرش خوشگذران بود، هم زندگی داشت، هم پول داشت، هم کاسب بود، هم کارمند بود. من چه می‌دانم؟ من با احساس او که نمی‏توانم دعوا کنم. حالا من چطور به شما بگویم که این مال همان موقع است؟

رفتم دنبال تحقیقات. تحقیقات که رفتم، دیگر همه چیز دست آن‏ها بود. در هر روستایی گویش کلامی او را با لهجه‏ی همان روستایی می‏خواندم که ترانه متعلق به آن روستا بود، تا اهالی روستا مرا از آن خود بدانند و بدانند این گویش، گویش کسی است که مثل من است، با  من است، در همسایگی من است، من با او راه رفته‏ام.

<strong>اتفاقاً این را در آثار شما دیده‏ام. گاهی اوقات کلام شما را نمی‏فهمم، با وجود این‌که خودم گیلانی هستم. اما صدای شما، همراه با موسیقی، فحوای کلام را منتقل می‏کند. همان‏طور که خودتان بهتر می‏دانید و استاد هستید، گیلان علی‏رغم این که استان کوچکی است، اما تنوع لهجه در آن بسیار زیاد است. چطور سعی می‏کنید تا صدای‏تان جور این تنوع لهجه‏ها را بکشد.</strong>

اوایل که می‏خواندم، گفتم: خُب یاد گرفتم، خوب هم می‏خوانم و دارم درست هم می‏خوانم، ارکستر هم قبول کرده، خارج‏خوانی ندارم، فالش نخواندم، حالا هم دارم تحویل می‏دهم، حالا هم آن را تحویل می‏دادم. بعد دیدم نه، به خود گفتم که این کلمات را باید به خورد مردم بنشانی. 

جناب آقای استاد شجریان همین گرفتاری را دارد. اخیراً، مقداری خودش را تغییر داد، آن‏طور که بیست و هفت هشت سال پیش می‏خواند، کلام مشخص نبود. حال این توهین به حافظ بود یا نه، کاری ندارم. تاریخ قضاوت می‌کند. ولی او هم باید کاری می‏کرد. کم‏کم این‏ها باید یاد بگیرند. او این کارها را کرد، بعد از دیگران شنید که ما که شنونده‏‏‏ی تو هستیم، شعر حافظ و سعدی و… را می‏شناسیم، ولی دیگران می‏خواهند بشناسند.

من هم آن روستایی را که می‏خواستم بخوانم، سعی می‏کردم کلام را هجی کنم، آن‏چنان که کلام در جان آن‏ها بنشیند، در جان شهری بنشیند. شهری چه گناهی کرده که نباید بشنود؟ به همین دلیل، حالا کلمات من حالا ناواضح نیست. الان مدت ده سال است آداپته شده‏ام که کلام را کاملاً به خورد این‏ها بدهم. حتی دو سه ماه پیش که برنامه‏ای ضبط کردم، سعی کردم آن را واضح بخوانم.

به همین دلیل، هروقت که بخواهم غمم را رو کنم، ملودی‏های روستا را می‏خوانم. آواز ایران را تا حد بی‏نهایت بلدم، کلاس دیده‏ام. در سال‏های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ از گردن‏کشان آن موقع آواز یاد گرفتم. تا آن‏جایی که نمی‏توانستم بمانم، رفتم در آرایش‏گری کار کردم. آرایش‏گر بودم،  هفده‏ هیجده ساله که بودم، پدرم به من یاد داده بود. وقتی سر کسی را اصلاح می‏کرد، او که راه می‏رفت، پشت سرش را نگاه می‏کردم که ببینم چقدر قشنگ کار می‌کند. (می‌خندد)

در لاله‏زار کار می‏کردم و خودم را این‏گونه اداره می‏کردم. آن موقع مثل امروز نبود که ما حتماً باید، فلان مبلغ را پرداخت می‏کردیم. آن‏هایی را که صدا داشتند، می‏بردند، یاد می‏دادند. استعدادها را می‏گرفتند، یاد می‏دادند و انتظار نداشتند. نه مثل حالا که بهترین صدای دنیا را که بیاوری، می‏گویند ده میلیون تومان بدهی، کاری برایت می‏کنم.

رشت خیابان جای قشنگ لاکونه   اها بوگو<br>خشکبیجار جای کلوچه‌فروشانه   اها بگو<br>کوچصفهان جای عزب عزبانه   اها بگو<br>قاضیانم جای حصیرفروشانه   اها بگو<br>

<strong>یک سری از آثار شما با وجود این‌که سیاسی نیستند و مشکل سانسور هم ندارند، اما انگار دیگر جامعه کم‏تر از شما طلب می‏کند. آثاری مثل: «آی جان زن مار»، «کونوس کله» یا «بگردان و بگردان» و بسیاری دیگر. در حالی که این‏ها هرکدام داستانی دارند که ریشه در فرهنگ جامعه دارد. چرا این‏ کارها، الان کم‏تر خواهان دارند؟</strong>

گاهی وقت‏ها این‏ها استحاله می‏شوند. الان کارهای مرا می‏بینند، مردم نمی‏توانند غیر از آن ببینند. وقتی من «کونوس کله» را بخوانم، شادمانی‏های خاصی می‏طلبد. در آن شادمانی‏های خاص، صدای من می‏آید، می‏گوید ساکت، ساکت! این همان آدم است که تو را گریاند، یا تو را به هوش آورد. این دیگر گناه من نیست. من یواش یواش آمدم به ارتقای خواندن رسیدم، آن را اصلاً دیگر از دست دادم. آن‏ ترانه‏ها گاهی هم پخش می‏شوند.

[[photow05]] 

«جان زن مار» از زبان دامادی است که اهل خمام است و با عروسی از لاهیجان می‏خواهد ازدواج کند، نگران است و این شعر را می‏خواند:

آی جان زن مار، بله<br>کهنه تلمبار، بله<br>بشکفته انبار بله<br>می عروس مار، بله<br>اخ جان زن مار، بله<br>من باموم می عروسه بردن ره بردنه<br>هندنما هندنم<br>بر سر چی هندنی؟<br>بر سر رخت هندم<br>می‌ عروسه هندنی؟<br> بر سر رخت هندنی؟<br>رخت مره سالای سالای<br>

<strong>شما مدتی هم در دهه‏ی پنجاه، همراه با محمود عنایت، سیمین دانشور، منوچهر آتشی و چند چهره‏ی فرهنگی دیگر، رفتید انگلیس برای تحقیق در مورد آوازهای بومی. آن سفر ره‏آورد خوبی برای شما داشت؟</strong>

بله، خیلی خوب بود. خانم جلال آل‏احمد (سیمین دانشور) خیلی از ترانه‌هایم را می‏شناخت. دو سه ترانه‌ خواندم که او نداشت. گفتم آخر خانم من تعجب می کنم تو چطور همه این‌ها را داری؟ آن هم مال گیلان را؟ گفت: آقای پوررضا، آدم که بی‌قرار شود، می‌رود دنبال بی‌قراری. حرفش قشنگ بود.

آن‏جا دو سه تا آهنگ فولکلور خواندم، ترانه‏ی «رعنا» را خواندم که تمام شرق گیلان را آن شب من ستاره‏باران کردم، چرا که «رعنا» را با تمام وجود خواندم. ساز هم نداشتم. فقط ضرب می‏توانست وزن مرا راه ببرد. ده بیست روزی آن‏جا بودیم. به دعوت بی‌بی‌سی رفته بودیم انگلیس.

<strong>گویا در آلمان هم خوانده‏اید؟</strong>

در آلمان برنامه‏ای گذاشتم که خیلی سطحش بالا بود. آقای لطفی آمده بود. شبی که برنامه داشتیم، دیدم حسن ماسالی آمد. تمام بچه‏هایی که آلمان بودند، آمده بودند.

<strong>غیرگیلانی‏هایی هم آمده بودند که آهنگ‏های شما را دوست داشتند؟</strong>

بله، مخصوصاً فریادی شنیدم که از بابل بودند و می‏‏‏‏گفتند: «ما افتخار می‏کنیم که شمالی هستی.» در حالی که آن‏ها جز به خودشان، به هیچ کس شمالی نمی‏گویند، می‏گفتند‌ افتخار می‏کنیم که شمالی هستید.

آقای هوشنگ ابتهاج هم آن‏جا بود. تعداد اهل کتاب حاضر در آن شب آن‏قدر بالا بود که من به وحشت افتادم که چه‏جوری برای تلفظ جمع و جور شوم. به خودم گفتم تو حرف حساب داری. تو حرفت را بزن، بگذار دیگران ویرایش ‏کنند. اولاً، حرف تو شعرگونه است، نثر شعرگونه داری، اصلاً احتیاج نداری ویرایش کنی. همین‌جوری حرفت را بزن.

خیلی استقبال کردند‌، خیلی. گفتند یازده سال است که این‏جا هستیم، این اولین کنسرتی است که ما از آن سرشار شده‏ایم. سال بعد هم از من خواستند که بروم، دیگر نرفتم. آن روز صمیمیتی بود‌ که خودشان آمدند کارها را جمع کردند و ما آن‏جا کار کردیم. 

تی واسی مو دامان بشومای<br>افسرده و نالان بشومای<br>جنگل سیاه و سرده<br>می آهی دیل پوردرده<br>

<strong>آقای پوررضا، صدای پوررضا یعنی اندوه، یعنی حزن. دوست دارم بدانم، وقتی شما این غم را در آوازتان می‏خوانید، این غم از شما خالی می‏شود یا شعله‏ورتر می‏شود؟</strong>

غمم خالی می‏شود. وقتی من غم دیگران را غم خودم می‏دانم، غمگین می‏خوانم، اما رگه‏هایی از غم در آن جاری است. سعی می‏کنم نوع خواندن را چنان کنم که نه قندی باشد که آدم قند بگیرد، نه آن‏قدر ترش باشد که معده بدرد و به‏هم بریزد. سکنجبینی‏اش می‏کنم. سعی می‏کنم این‏جوری باشد.

من آن‏چه را کار من است، می‏کنم. کار من تعهد است. کار را درست بخوانم، برای کی می‏خوانم، به احترام آن‏ها بخوانم، به احترام زحمت‏شان بخوانم. حالا هم نباشند، باشد. به احترام آن‌ها پنجاه سال پیش که بودند، حالا هم هستند. 

اما بعضی چیزها، ذات صدا است. تقصیر من نیست. ذات صدا وقتی با من است، شما یک شادمانی را به من بدهید، من یواش یواش سعی می‏کنم، پیراهن سیاه نه، ولی یک کت طوسی تندی تن این آهنگ بکنم.

<strong>جایی خوانده بودم که شما بیش از چهارصد تا ترانه‏ی فولکلور خوانده‏اید. پس چرا بعد از انقلاب، این‏قدر کم‏کار شده‏اید و اگر اشتباه نکنم، فقط دوتا آلبوم منتشر کرده‏اید؟</strong>

وقتی شکست‏های اجتماعی حادث می‏شود، همه چیز، حتا موسیقی را هم دربرمی‏گیرد. نمی‏توانیم بگوییم ما دشمن داریم این‌طور شده، نه.

حساب کنید آدمی که بازار دستش است، مغازه دارد و بیش از همه هم فخر می‏فروشد به دیگران، به او آهنگی می‏دهم، این آهنگِ مرا چهارده قسمت می‏کند، چهارده‏ هزار آهنگ‏های بی‏پدر و مادر را با این یکی می‏کند، می‏دهد به مردم، سر مردم کلاه می‏گذارد. این در گذشته نبود. 

این بی‏شرمی نبود. اگر کسی می‏گفت صدای پوررضا را می‏خواهم، صدای مسعودی یا صدای … را می‏خواهم، همان صدا را به او می‏دادند. شما الان برو بگو، صدای پوررضا را می‏خواهم، چهل تا آهنگ به شما می‏دهد، دوتا از آن مال پوررضا است. بقیه‏ی آن هم مال کسانی است که هچل‌هفت خوانده‏اند. رسمی هم نبوده‏اند. بعد صدای پوررضا چه می‏شود؟ خدا می‏داند.

حالا هم دنبال من هستند و می‏گویند مردم می‏خواهند تصویری از شما آهنگ داشته باشند، گفتم باشد. آماده می‏کنم. اول کاری کنید که من بیست تا آهنگ دارم، این‏ها را پخش کنید. احتیاج به بازخوانی دارند. پنج تا از آن‏ها خیلی تازه هستند، تازه‏ی هفتاد سال پیش هستند، نه تازه‏ای که امروز به دنیا آمده باشند. این‏جا بود، من نگذاشتم، می‏خواهم آن را بخوانم، چون انسان نمی‏تواند بگوید همیشه هستم. من به عشق هستم، ممکن است ده روز دیگر نباشم. شما نمی‏توانید کسی دیگر را پیدا کنید کار روستا را این‏طور به شما عرضه کند. تا دیگری بعد سبز بشود، با خدا است.

اول ترتیب کار را دادند که بتوانیم این را نوار کنیم. ولی نوازنده‏ی من شعر را برد، بخش اول را گرفت، بخش دوم را اصلاً قطع کرد. هیچ ضرری به گاو گوسفند کسی هم نمی‌رساند. او موزیسین بود، اصلاً ربطی نداشت در ادبیات دخالت کند. یک تکه‏ی‌ شعر مرا اصلاً از بین برد. اولی را خواند، چهارمی را گذاشت. نه حرف سیاسی است و نه فحش و بد و بیراه می‏دهد. یکی از آن‏ها این بود که:

دونی مو که ره خونم؟<br>دونی مو که دوخونم<br>اونی گه خو زوره جی<br>چوره گیله نرمه کونه<br>

این بد و بیراه است؟ تو چکاره هستی این را قطع می‏کنی؟ آن کسانی که قطع کردند، چرا این‏کار را کردند؟ خجالت نمی‏کشند؟ این فحش نیست که آقا! حرف حساب دارد می‌‌زند. دومی می‏گوید:

اونی گه خو سبزیو، سبز چایه<br>کارخونه‌چی پیش فوکونه<br>

آخر این را چرا برداشته؟ کجای این سیاسی بود؟ من گفته‌ام زارع این‏جور کار می‏کند، این‏جور دوندگی می‏کند. من چیز دیگری نگفته‏ام که.

بعضی‌ها را‌ باید توی سرش زد و نخواند. همان‏طوری که در زمان شاه آن‏هایی که خوانده بودم، الان نمی‏گذارند، من هم نمی‏خوانم. گفتم حقِ شما است که‌ خوانده نشود. نمی‏خوانم، مسأله‏ای نیست. من تابع این‏جا هستم، تابع جمهوری اسلامی هستم، وقتی موزیکی را می‏گویید نباید خوانده شود، من باید بگویم نه. 

اما این شعر را به این آقای موزیسین دادم، این شعر که قشنگ بود، ‌قطع کردی و چرت و پرت اولی را گذاشتی؟ قصد تو از این کار چه بود؟ می‏خواهی مرا کوچک کنی؟ دیگر هم حرفی نزدم. مسأله‌ای نیست. 

<strong>در پایان، از فریدون پوررضا خواستم تا یکی از ترانه‏های‏اش را برای شنوندگان زمانه اجرا کند و او هم همان قطعه‏ای را اجرا کرد که سانسور شده بود:</strong>

دونی مو که ره خونم؟<br>دونی مو که دوخونم<br>اونی گه خو زوره جی<br>چوره گیله نرمه کونه<br>اونی گه خو سبزیو، سبز چایه<br>کارخونه‌چی پیش فوکونه<br>اونی گه اونه خون‌، سه دون‌، تی‌قوریه دم‌کنه<br>چایی گول‌نم چاکونه<br>خستگی ته کم کونه<br>وای اونه ره مو خونم<br>اونه مو دوخونم<br>

(می‌دانی برای که می‌خوانم؟<br>می‌دانی چه کسی را می‌خوانم؟<br>او که با زورش<br>زمین خیس را نرم می‌کند<br>اویی که با سبزی خود، چای سبز را<br>جلوی صاحب کارخانه چای می‌ریزد<br>او که سه قطره خونش، قوری تو را دم می‌کند<br>چای تازه می‌سازد<br>خستگی‌ات را کم می‌کند<br>وای برای او می‌خوانم<br>او را می‌خوانم)<br>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_178.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_178.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 06 Apr 2009 19:30:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ناصر مسعودی: فکر می‌کردند رفته‌ام آمریکا</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>گیلان به عنوان یکی از مناطق سرسبز ایران، در آغاز بهار جلوه‌ی زیبای دارد. به مناسبت فرا رسیدن نوروز سراغ ناصر مسعودی خواننده پیشکسوتی رفته‌ام که به «بلبل گیلان» معروف است.

ناصر مسعودی در سال ۱۳۱۴ در محله صیقلان رشت متولد شد و در سال ۱۳۲۴ به تهران رفت تا در کلاس علی‌اکبرخان شهنازی، موسیقی یاد بگیرد.

مسعودی در سال ۱۳۳۴ به رشت برگشت و از داشته‌های اساتیدی هم‌چون منوچهر ویسانلو‌، امیر عطایی و غلام‌رضا امانی آموخت.

او در این سال‌ها به تئاتر هم علاقمند شد و در چند نمایش هم بازی کرد و ضمن اجرای نمایش، آواز هم می‌خواند.

از سال ۱۳۳۶ با افتتاح رادیو گیلان مسعودی در این رادیو به اجرای برنامه پرداخت. ‌بعد برای گذراندن خدمت سربازی به تهران رفت و توسط یکی از دوستانش به ملوک ضرآبی و احمد عبادی معرفی شد و سال‌ها از تجریبات این اساتید استفاده کرد.

مسعودی در سال ۱۳۴۳ از سوی استاد روح‌الله خالقی برای سفری هنری به شوروی سابق رفت و در سال ۱۳۵۲ هم سفری به آمریکا داشت. او دو بار در پاکستان و یک ‌بار هم در آلمان کنسرت داده است.
حاصل بیش از ۵۰ سال فعالیت موسیقی ناصر مسعودی، اجرای بیش از  ۵۰۰ ترانه است.

گفت‌ و‌ گوی زمانه را با او بخوانید.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای مسعودی، در نوروز مردم به موسیقی علاقه‌بیشتری پیدا می‌کنند، چون به‌هر حال ایام شادمانی است. نوروز در موسیقی فلکلور گیلان چه جایگاهی داشته است؟</strong>

گیلان یکی از سمبل‌های نوروز است. همه استان‌ها برای نوروز حرف دارند. همه‌جا؛ جنوب، جنوب شرقی، جنوب غربی شرق ما مازندران از آن طرف آذربایجان. ولی گیلان به‌ خاطر شالیزارها، رودخانه‌های جاری (که حالا کم شده) حال و هوای دیگری دارد.

[[photow01]]

این‌ها خودش انگیزه‌‌ی ایجاد نشاط در نوروز است. خودمان زمانی که بچه بودیم نوروز را با رنگ و جلای دیگری می‌دیدیم، به‌تازگی عوض شده، حالا نوروز به شکل دیگر است. چون همه چیز عوض و مدرن شده. این است که من فکر می‌کنم یکی از منابع الهام شادی در فروردین، گیلان بود و نوروز گیلان.

<strong>اما می‌گویند موسیقی فلکلور گیلان حتی در اوج شادمانی‌اش هم حزن دارد؟</strong>

اصولاً در موسیقی ایرانی، حزن هست و موسیقی گیلان هم مجزای از موسیقی سنتی ما نیست.
‌پایه و ریشه آن است و از همان نشات گرفته است. یکی از خواص موسیقی ایرانی بالاخص موسیقی گیلان، همان اندوه‌های موجود در آن است که جذاب‌ترش می‌کند. چون پیوندی است از غم و شادی، بیم و امید، زیبای‌ها و یک‌مقدار حواشی‌ آن. گل بی‌خار وجود ندارد.

<strong>آقای مسعودی از شما به‌عنوان یکی از خوانندگان بزرگ موسیقی گیلان حتماً برای اجرا در نوروز دعوت می‌‌شود، شما از بین کارهای نوروزی‌تان کدام را بیشتر دوست دارید؟</strong>

من الان دو‌ سه سال است که در همین زادگاهم زندگی می‌کنم و در دو‌ سه سال هر سال کارهای جدیدی برای این‌جا با همین جوان‌های هنرمند این‌جا انجام داده‌ام که هر کدام به نوبه خودش چیزهای جالبی از آب درآمده‌اند. مردم هستند که تشخیص می‌دهند. چون ما هر چه می‌خوانیم برای مردم می‌خوانیم، آن‌ها هستند که نظر می‌دهند. 

‌به‌نظر من کارهای بدی انجام نشده است. در دو‌ سه سال اخیر من دو‌ سه کار خوانده‌ام، یکی در تهران خوانده‌ام به‌نام «گیلان همیشه بهاره» برای استاد اکبرپور بوده است، یکی «گل باران» بوده و یکی «گل ناز». این‌ها کارهایی است که در آن‌جا خوانده‌ام.
‌
در این‌جا یکی از کارهایی که خوانده‌ام و فوق‌العاده موثر بوده در این سال‌های اخیر، «گیلان ترا قوربان» بوده است.

در این‌ها من بهار خواستگاری را خیلی با نوروز عجین می‌بینم، چون تمام حرف‌های نوروز در آن زده می‌شود. می‌گوید:

ساقی باور پیاله<br>که آموندره بهار<br>من عاشق بهارمه<br>می ‌دیل نره قرار<br>سرمای پشت‌ سر بنم<br>جه زمستان ببوم جدا<br>در سر دارم بشم دِ<br>به خواستگاری بهار<br>زمستان امرا جدا ‌بوندرم<br>بهار خواستگاری کرا شوندرم<br>

این را آقای کنعانی از هنرمندان بسیار بسیار خوب نوشته و ارکستر آن را هم خودش انتخاب کرده است. جوان نیست، میان‌سال است. ولی بسیار در این کارها تبحر دارد.

‌این کار را ایشان با هنرمندی دوستان گیلان انجام داده و شعرش هم از شاعری است که اولین بار من ‌شعرش را خوانده‌ام. مردی است که عاشق گیلان و عاشق ادبیات است، منتها اشعارش را تا به حال عرضه نکرده است؛ این شعر را آقای حمزه رحیمی گفته‌اند. ‌ما نشسته‌ایم با هم دیگر این را پرورانده‌ایم و اجرا کرده‌ایم که کار قشنگی است.

«گیلان ترا قوربان» هم کاری است که استاد جعفر مهرداد ۳۰ سال پیش برای مرحوم فخرایی، ‌به‌خاطر کتاب جنگل ایشان سروده است.

منتها این شعر ‌همین‌طور ماند. یک نسخه‌اش را به من داده بودند که اگر فرصت کردم روی آن ملودی بگذارم. چون ایشان صدای من را خیلی دوست دارند.

ما سال پیش با کمک همین آقای کنعانی یک ملودی رویش گذاشتیم و آن هم خیلی طرفدار دارد، خوب شده است. یک «همراز» خوانده‌ام ‌متعلق به آقای مهراب مسرور است که از جوان‌های باذوق است. این‌ها همه گیلانی هستند. یعنی کارهای فعلی ما بیشتر گیلکی است و با کمک همین دوستان هنرمند گیلان آماده می‌شود. امیدوارم که این توفیق حاصل شود باز بتوانیم کارهایی انجام دهم.

<strong>می‌شود گفت که شما به اتفاق آقای پوررضا و زنده‌یاد عاشورپور، خاطره‌ی جمعی مردم گیلان هستید. این خیلی اتفاق مهمی است که‌ هنرمندی، به خاطره جمعی مردم‌ یک سرزمین تبدیل شود. چه احساسی دارید و چقدر در قبال آن احساس مسوولیت می‌کنید؟ </strong>    

یکی از چیزهایی که برای من خیلی مهم است و بارها هم گفته‌ام و چیز تکراری خواهد بود، ولی باز هم می‌گویم؛ این است که عاشق گیلان و متعهد به هنر خودم در گیلان هستم و دوست دارم تا آن‌جایی که می‌توانم موثر اگر هستم باشم.

برای خیلی از دوستان جوان من هم تا آن‌جایی که توانسته‌ام راهنمایی‌شان کرده‌ام برای این‌که شما طلایه‌داران بعدی این مرز و بوم هستید. شما که دست به قلم می‌برید، آن‌هایی که می‌خوانند، آن‌هایی که شعر می‌نویسند، آن‌هایی که موزیسین هستند، این‌ها همه باید تشویق شوند.

[[photow02]]

ما در روزگار خودمان مشوق‌ خودمان بودیم. برای این‌که دوروبر ما خیلی خلوت بود. خیلی درگیری زندگی و این چیزها ‌را نداشتیم. امروز زندگی خیلی مشکل شده و هر چیزی خیلی هزینه‌بر است.

باید به این جوان‌ها بها داده شود، چه در کارهای نوشتاری حالا شعر یا موسیقی یا داستان یا سناریو یا سوژه‌هایی که برای نمایش به درد می‌خورد. فقط مردم می‌توانند مشوق باشند. ولی دستگاه است که باید برسد، باید این‌ها را حفظ کند.

برای این‌که یک روزی ما به تاریخ می‌پیوندیم. پس بنابراین باید این تاریخ تداوم داشته‌باشد. ما وسیله این هستیم، متعهد به این هستیم که بگوییم و آن‌هایی که مجری هستند، آن‌هایی که کارهای اجرایی کل دست‌شان است باید بیشتر به این موضوع توجه کنند.

<strong>زیاد دل‌تان پر است انگار؟</strong>

نه، دل‌پری نیست. بحث این است که کمبودها سبب می‌شود که جوان‌ها دلسرد شوند. جوانی که می‌آید با تمام وجودش می‌گوید من این آهنگ را ساخته‌ام، ولی برده‌ام گفته‌اند این تعریف ندارد، یا حالا فعلاً فرصت آن نیست یا حالا شما باش بعداً به شما خبر می‌دهیم؛ این خیلی حساس است. 

خودم یک روزی جوان بودم و از گل بالاتر به من می‌گفتند پژمرده می‌شدم. اما ما با آن فضایی که بودیم تحمل‌مان زیاد بود. یعنی اگر یک‌بار، دوبار، سه‌بار، ده‌بار، صدبار جواب رد می‌شنیدیم، کارمان تداوم داشت. کار را ول نمی‌کردیم. 

ولی الان معیشت سخت شده است. این است که شما اگر بخواهید دست به قلم ببرید و بخواهید نویسنده شوید، بخواهید خبرنگار شوید؛ شرایط که برای شما مهیا نباشد‌، چه می‌شود، به کجا می‌رسد؟ هر دستگاهی، هر سیستمی، هر سازمانی برای جذب آن کارش، باید شرایطش را فراهم کند. این یک چیز منطقی است. هیچ کس دل خالی ندارد. همه‌ی دل‌ها پر است. ولی آرزو می‌کنیم که همه این دل‌ها یک روزی شاد باشند.

<strong>یک سوالی که من از خیلی‌ها شنیده‌ام این است که چرا آقای مسعودی به ندرت کنسرت می‌دهد؟</strong>

من ۵۵- ۵۰ سال است که دارم می‌خوانم و از سال ۱۳۳۶ از همین رشت می‌خواندم آن زمان که ما خیلی جوان بودیم در مدرسه بودیم این‌جا کنسرت می‌گذاشتیم؛ ۵ هزاری، یک تومانی. در تئاتر، در سینما سعدی، ‌مدرسه شاپور، مدرسه ارامنه این‌جاها برنامه می‌‌گذاشتیم. 

ولی در طول مدت خوانندگی‌ام فقط چند بار به‌طور نمادین کنسرت برگزار کرده‌ام. از جمله برای «انجمن شیر خورشید»آن زمان یا یک دفعه «هنر برای مردم»‌، چند بار هم برای نظام پزشکی و دانشکده پیام نور به‌طور خیلی ناقص و اخیراً هم برای صدمین سال شهرداری رشت برنامه‌ای داشتم. 

یکی از افتخارات ما است که ما در این شهر ۱۰۰ ‌سال سابقه بلدیه داشته باشیم. یعنی به فاصله‌ی کمی با تهران یا تبریز. پس قدمت داریم.

از ما دعوت کردند از طریق شورای شهر، یک کنسرت یک شبه‌ای ما در باشگاه کارگران گذاشتند، فوق‌العاده مورد اقبال قرار گرفت. ‌ولی مدعوین آن از همه اقشار نبودند. بلیت این کنسرت باید تقسیم می‌شد بین صدا و سیما، بین آموزش و پرورش و بین سازمان‌های فرهنگی‌. چون بلیت افتخاری بود و تقسیم‌‌کننده‌ هم خودشان بودند، همه گله‌مند بودند البته چهار هزار نفر جمعیت بود به تصدیق افرادی که آن‌جا بودند خیلی مورد محبت قرار دادند، خیلی خوب بود، خیلی تشویق کردند.

[[photow03]]

<strong>شما خیلی بزرگوار هستید، اما من فکر می‌کنم شان آقای مسعودی بالاتر از این است که در سالن کارگران کنسرت برگزار کند. برای همین صدسالگی شهر رشت هم من فکر می‌کنم حتی اگر در میدان بزرگ شهر هم برای شما کنسرت برگزار می‌کرند در فضای آزاد قطعاً با استقبال زیادی مواجه می‌شد. فکر می‌کنم تا اندازه‌ای به شما بی‌مهری می‌شود؟</strong>

پروین اعتصامی می‌گوید: «چه‌کنم نخ کم است و سوزن نیست» خیلی اتفاقات باید بیفتد،‌ یک شهر باید تعطیل شود تا شما بتوانید در شهرداری برنامه اجرا کنید. شما فکر کنید کسی که بیاید برنامه را ببیند باید یک جای امن و آسایشی داشته باشد که به آسایش دیگران لطمه نزند.‌ فضا، فضای تنگی است، ما سالن نداریم.

<strong>نه، برای مثال گفتم. وگرنه منظور من هم یک سالن بزرگ بود.</strong>

بله، یک سالن بزرگ در یک جایی مثل استادیوم در یک فصل خوب. به من خیلی اصرار کردند، تا حالا کنسرت نگذاشته‌ام. الان هم دیگر فکر می‌کنم که چند صباحی دیگر بیشتر ‌قادر به خواندن نباشم. طبیعی است. ولی سعی می‌کنم که اگر کنسرتی گذاشتم، چند شب و به‌طور منظم و خوب بگذارم و امیدوارم که قادر به این کار باشم. 

متاسفانه این‌جا دوستان هنرمند ما با هم‌ ارتباط خوب و تنگاتنگی ندارند. دور هم جمع نمی‌شوند، هم‌دیگر را پذیرا نیستند. به این دلیل آدم کمی کسل می‌شود. این است که باید یک فکر بزرگ کرد. باید با ده پانزده تا ساز برای خواندن ده بیست‌ آهنگ، سه ماه تمرین کرد.

بعد شما هر چیزی می‌خواهید بخوانید، مردم از گذشته خاطره دارند، این‌ها نباید ممیزی شود. در هیچ‌کدام از کارهای من خلاف اصول نیست. یا محلی است یا فارسی. چون من نصف کارهایم فارسی است. بنابراین باید آن فضایی را ایجاد کنیم که ‌ما با ده پانزده تا موزیسین دو سه ماه تمرین کنیم وبعد بیاییم چند شب برنامه بگذاریم.

<strong>یکی از ماندگار‌ترین آثار شما حتی در سطح ملی، ترانه کوچک جنگلی است شاید خیلی‌ها زبان گیلکی را بلد نباشند. اما با آن کار ارتباط برقرار می کنند، کوچک جنگلی در چه شرایطی خلق شد؟</strong> 

این ترانه، داستانی دارد و آن این است که این کار آجنگل» نه شاعرش مشخص است، نه آهنگ‌سازش. زمانی که ما کلاس اول دوم ابتدایی بودیم این زمزمه می‌شد و همین شعرها خوانده می‌شد، منتها کلمات پراکنده بود.

ملودی این کار را آن آقایی که تنظیم کرده، نساخته است. ملودیش را گرفته است. از کی گرفته؟ از یک خانمی که سابقه فرهنگی و هنری در این شهر  دارد و از هنرپیشه‌های قدیمی گیلان، خانم فرخ‌لقاء هوشمند است.

آن زمان که من رشت بودم یک مدتی هم تئاتر کار می‌کردم که خانم هوشمند با ما در تئاترهایی که آواز داشت، با هم می‌خواندیم. منتهی ایشان پیشکسوت‌تر از ما هستند. 

آقای میرزمانی گفت که این آهنگ را خانم هوشمند برایش خوانده، و او بر اساس‌ آن ارکستراسیون را نوشته و تنظیم کرد. کاری بسیار ماندنی است. درگذشته ما این را پراکنده می‌خواندیم.

چقدر جنگلا ‌خوسی<br>ملتا واسی<br>خسته نوبوستی<br>میرزا کوچی خانای<br>تره گما میرزاکوچی خانای<br>

ولی همان‌طور که گفتم ملودی اصلی آن را خانم فرخ‌لقا هوشمند به آقای ‌میرزمانی گفت و ایشان درست هم خواند.  چون آن زمان‌های نوجوانی و بچگی من هم همین‌ها بود و آن خانم واقعاً آن چیزی را که از نیاکانش امانت بود، پیش خودش حفظ کرد. چون دارای صدا بود و خوب می‌خواند، این را برای میرزمانی خوانده و او نت‌اش کرد و این را یک آقای دیگر خوانده بود.

سه قسمتش را پخش کردند. من اصلاً از سال ۵۷ تاسال ۶۵ فعالیتی در سازمان صدا و سیما نداشتم. روز اول جزو کسانی بودم که برای خواندن دعوت شدم. منتها حالا سلیقه‌ها جور دیگر بود یا دوست نداشتند یا چه بود، چیزی برای من نساختند.

من هم دیگر نرفتم تا برای سریال میرزا کوچک خان جنگلی از من دعوت کردند. بعد از جنگل هم آمدند گفتند آلبوم بده که «کوراشیم»، «پرچین»، «قلندر» و بعد هم «هلاچین» را خواندیم.

یکی دو کار دیگر هم در دست دارم که ان‌شاءالله آلبوم‌ها را بیرون می‌دهم که یکی آن موسیقی سنتی خواهد بود‌. اشعاری که از قدما است و حالت قلندرانه دارد. جزو کارهای خوب خواهد بود. به اضافه چندتا کار محلی که باید انجام بدهم.

[[photow04]]

<strong>یعنی در سال ۸۸ منتشر می‌شود؟</strong>

سعی می‌کنم تا آخر سال ۸۸، چند تا از این کار را انجام دهم.

<strong>گفتید که سه‌ قسمت سریال «کوچک جنگلی» پخش شده بود، بعد از شما دعوت کردند که بخوانید. یعنی شما در حین پخش، ترانه‌تان را ضبط کردید؟</strong>

بله، یک آقایی خوانده بود، ایشان خیلی هم زحمت کشید. منتها گیلانی نبود، سواد موسیقی داشت ،ولی گیلانی نبود. گویشش غلط بود. در گویش ایراد گرفتند. 

مرحوم جهانگیرخان سرتیپ‌پور به من زنگ زد که این چیست که دارد پخش می‌شود؟ گفتم ببخشید، من دارم گوش می‌دهم، ولی من مسوول آن نیستم. گفت یعنی مسعودی این‌جا باید باشد، بعد این صدا پخش شود؟ این‌که گیلک نیست، این‌که ادای گیلک‌ها را در‌می‌آورد.

گویا به سیما منتقل کردند و آقای راغب، آقای میرزمانی که این آهنگ را تنظیم کرده بود، آقای محسن کلهر که صدابردار بود و آقای علی اکبرپور  (که یکی از هنرمندان بزرگ گیلان ماست که شاید من بیش از  ۵۰ آهنگ از ایشان خوانده‌ام) این‌ها با با آقای بهروز افخمی هماهنگ شدند و به من تلفن زدند. گفتند بیا این را بخوان. گفتم چرا حالا؟

این جمله هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، به من گفتند شما این‌جا نیستید. گفتم من کجا هستم؟ گفتند شما آمریکا هستید. گفتم اگر رشت هم جزو آمریکاست، بله من آمریکا هستم. ‌من همین‌جا هستم. به هر جهت رفتم و خواسته‌شان را اجابت کردم و از این بابت هم بی‌نهایت خوشحالم.

<strong>پس فرصت خیلی  کمی داشتید، نه؟</strong>

نوارِ کار شده بود و انجام‌شده‌ی صدای آن آقا را گذاشتند کنار، نوار بی‌کلامش را آوردند برای من و من در خدمت آقای میر‌زمانی دو جلسه تمرین کردیم و رفتیم در استودیو. ظرف یک ساعت و نیم کار را تحویل دادیم.

<strong>آقای مسعودی، در نوروز همیشه حرف از امید است. اما دوست دارم بپرسم با نگاهی واقع بینانه آیا فکر می‌کنید مسعودی‌ها و پور‌رضاها و عاشورپورها که از چهره‌های ماندگار موسیقی ما هستند، تکرار شوند؟</strong>

شما و شنوندگان جوان شما این را بدانند که اگر یک روز امید ازبین برود، نفس کشیدن هم قطع می‌شود. ما به امید زنده هستیم و باید باشیم. 

معلوم است، امیدواریم تمام تلاش ما این است که بتوانیم آن چیز را که داشته‌ایم، سرپا نگه‌داریم و باید ای‌نطور باشد. وگرنه هرکسی می‌رود کنج خانه‌اش می‌نشیند و می‌گوید به من چه؟

بله، باید امیدوار بود و امیدواریم. می‌بینم جوانانی را که خیلی فعال هستند، از بعضی جهات از گذشته‌گان پیشی دارند و از بعضی جهات خیلی راه دارند که تحملش را باید داشته باشند. ‌فقط این‌که من سواد دارم یا این مدرک را دارم، کافی نیست. این‌ها چیزهایی احساسی، درونی و فطری است. آن باید باشد که هست و باید این‌ها را پرورش داد. 

وقتی که تبلور پیدا کنند، خودبه‌خود رشد می‌کنند. معلوم است موسیقی باید باشد و هست. جوان‌های ما خیلی ذوق دارند، خیلی پویا هستند. منتها باید کمک‌شان کرد.

آن زمان به‌قول گیلک‌ها امره دوشکول نزیده‌اید، خودمان خودمانه دوشکول زییم. (آن موقع کسی تشویق‌مان نمی‌کرد، خودمان، خودمان را تشویق می‌کردیم.)

شاید منع‌مان هم می‌کردند. اَ کار چیه؟ مگه خواندنم مه ره کاره‌؟ دیوانا بوستی؟ خایی خواننده بیبی؟ خایی نوازنده بیبی؟ اَمی آبرویا خواهی ببری؟ (این چه کاری است؟ مگر خواندن هم کار است؟ دیوانه شده‌ای؟ می‌خواهی خواننده شوی؟ می‌خواهی نوازنده شوی؟ می‌خواهی آبروی ما را ببری؟)

الان اینطور نیست. در مدارس موسیقی، هنرهای زیبا، گرافیک و هنرهای دیگر پر از دانشجو است و این‌ها باید از هر دو جهت خودشان را آماده کنند. هم کار علمی ‌کنند، هم کار عملی ‌کنند، هم کار تجاری باید داشته باشند. باید حوصله داشته باشند، دقت بکنند، نگویند دوتا نت یاد گرفتم، دیگر همه چیز را می‌دانم. نه، این‌طور نیست.

گفت: هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جا‌ست، نه هر که سر بتراشد قلندری داند.

باید سعی کنند این‌ها را حفظ کنند. ما باید کمک‌شان کنیم و آرزویم این است. الان هم که پیش شما نشسته‌ام دارم قدم در هفتاد و سومین سال زندگیم می‌گذارم و احساس می‌کنم خیلی جوانم، چون خیلی جوان‌ها مرا دوست دارند و خیلی با جوان‌ها مانوس هستم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_177.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_177.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 04 Apr 2009 20:47:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دعوای روسیه و اوکراین بر سر نیکلای گوگول</title>
         <description>در ابتدا سیاست بود، بعد به گاز کشیده شد و حالا خصومت بین روسیه و اوکراین سایه‌ای ادبی پیدا کرده و این دو کشور‌ همسایه در دویستمین سال تولد نیکلای گوگول، بر سر میراثش به جان هم افتاده‌اند.

گوگول به خاطر هجو گزنده‌ی جامعه‌ی روسی در آثارش از جمله «ارواح مرده» و «بینی» مشهور است، اما او هم‌چنین در بعضی از آثارش نظیر «یک عصر در مزرعه‌ای در نزدیکی دیکانکا» صمیمانه درباره تجربیاتش از سنت‌های جامعه‌ی اوکراین نوشته است.

گوگول اگر چه در اوایل قرن نوزدهم در اوکراین به دنیا آمد و سال‌های نوجوانی و جوانی اش را هم در اوکراین (که آن زمان، بخشی از امپراتوری روسی تزار بود) گذراند؛ اما به زبان روسی می‌نوشت و سال‌ها در سن‌پترزبورگ زندگی کرد و در مسکو به خاک سپرده شد. در حالی‌که جشن‌ دویستمین سالروز تولد گوگول  فرا می‌رسد، و هر دو کشور مراسم ویژه‌ای برای گرامیداشت این مناسبت تدارک دیده‌اند؛ ملیتِ گوگول، موضوع بحث‌های داغی شده است.

آلکسی ورتینسکی، یکی از بازیگران آکادمی تئاتر جوانان در کیف به رسانه‌های اوکراینی گفت که از تلاش‌های روسیه برای «مصادره» گوگول بیزار است. او گفت: «آن‌ها می‌توانند خودشان را به آن راه بزنند» او با پاسخی تمسخرآمیز که شاید موردپسند خود گوگول هم می‌بود، اضافه کرد: «‌اگر من امروز صبح اعلام کنم که من یک تراموای برقی آبی هستم، به معنای این است که باید به سمت ایستگاه بروم؟»

[[photow01]]

اما بسیاری از کارشناسان در مسکو معتقدند که گوگول «صددرصد روسی» است. ایگور زولوتاسکی، منتقد و نویسنده‌ی زندگی‌نامه‌ی گوگول گفت: «بخشی از نخبگان سیاسی کیف می‌خواهند مدعی تملک گوگول شود تا بتوانند حداقل با یک نویسنده‌ی بزرگ اوکراینی وارد اروپای متمدن شوند»

او ادامه داد: «اما نمی‌توان چنین بحث‌هایی را مطرح کرد، چون چیزی به عنوان هویت ملی مجزای اوکراینی وجود ندارد. گوگول به روسی می‌نوشت و به روسی فکر می‌کرد. او یک نویسنده بزرگ روسی بود، تمام نقطه!‍»

اما روسیه با بازگشایی اولین موزه‌ی گوگول و تهیه‌ی اقتباسی میهن‌پرستانه از رمانِ «تاراس بولبا»ی این نویسنده، در منازعه یادبود گوگول، ابتکار عمل را به دست گرفته است. این نمایش تلویزیونی قرار است از تلویزیون دولتی روسیه پخش شود. «تاراس بولبا»، داستانِ یک قهرمان ملی قزاقِ به همین نام است. اوکراین نیز به موازات روسیه، با برپایی جشنواره‌ای در پولتاوا، زادگاه گوگول‌، با روس‌ها مقابله به مثل کرده است.

در حالی‌که هر دو کشور از تمدت مشترک اسلاو شرقی سرچشمه می‌گیرند که مربوط به اولین حکومت روس کیفی است؛ هویت گوگول به این دلیل مناقشه‌برانگیز شده که او در دوره‌ای زندگی می‌کرد که وجدان ملی اوکراینی داشت بیدار می‌شد.

ولادیمیر یاووریفسکی، نویسنده و عضو پارلمان اوکراین گفت که اگر گوگول یک درخت بود، «تاجش در روسیه، اما ریشه‌هایش در اوکراین بود.»

او اضافه کرد: «تقسیم کردن گوگول مثل تلاش برای تقسیم هوا، ابدیت و آسمان است. او یک نویسنده‌ی بزرگ روسی و همین‌طور یک نویسنده‌ی بزرگ اوکراینی بود. تنها زبان نیست که مهم است، زمینه‌ها و موضوعات اصلی هم اهمیت دارد. نوشته‌های او سرشار از تصویرپردازی و اندیشه‌ی ترانه‌ها و فرهنگ قومی اوکراین بود.» 

در عین حال پژوهشگران روسی آثار گوگول، از گزارش‌هایی خشمگین شده‌اند که حکایت از آن دارد که کتابفروشی‌های کیف، نسخه‌هایی از ‌آثار گوگول به زبان اوکراینی را می‌فروشند که در آن‌ها مترجمین ملی‌گرا، عبارتِ «سرزمین بزرگ اوکراینی» را جایگزین «سرزمین بزرگ روسی» کرده‌اند.

زولوتاسکی، این اتفاق را «مضحک» خواند و گفت: «تصور کنید یک خواننده‌ی بریتانیایی، کتاب هملت را باز کند و به جای داستانِ شاهزاده‌ی دانمارک، داستانِ شاهزاده اوکراین را بخواند.»

مشاجره بر سر ریشه‌های گوگول در حالی ادامه دارد که اوکراین و روسیه هنوز در مورد مناقشه‌ی حل‌نشده‌ی دیگری بر سر انتقال گاز روسیه به مصرف‌کنندگان اروپایی بلاتکلیف هستند. روابط بین دو کشور که سابقاً بخشی از اتحاد جماهیر شوری بودند، در سال‌های اخیر رو به وخامت گرایید؛ آن هم از زمانی که اوکراین مصرانه به دنبال عضویت در ناتو و اتحادیه اروپا بوده است. انتظار می‌رود ویکتور یوشنکو، رییس‌جمهور اوکراین نیز به جشن دویست سالگی گوگول در پولتاوا توجه خاصی نشان دهد.

نیکلای گوگول در سال ۱۸۰۹ در روستای قزاق‌نشین سوروچینتسی در ایالت پولتاوای اوکراین کنونی که آن موقع بخشی از روسیه تزاری بود، به دنیا آمد. او تا ۱۹ سالگی در اوکراین زندگی کرد و پس از آن به سن‌پترزبورگ، پایتخت امپراتوری روسیه رفت. سپس سال‌های زیادی را در خارج از مرزهای امپراتوری روسیه، در آلمان، سوییس و فرانسه گذراند و سرانجام ساکن ایتالیا شد. کتاب‌های او از جمله اولین آثاری بود که باعث شد اروپا به ادبیات روسیه توجه کند. آثار او پیش از مرگش در سال ۱۸۵۲ در فرانسه و آلمان منتشر شد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_176.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/04/post_176.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 01 Apr 2009 17:30:19 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شارلیز ترون: تا فردا منتظر نباش</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>شارلیز ترون، بازیگر ۳۳ ساله، در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی به دنیا آمد و در نوجوانی به قصد مدل شدن و فراگیری رقص در مدرسه باله جیافری به آمریکا رفت. در سال ۱۹۹۶ او با بازی در فیلم دو روز در دره، به عالم سینما گام گذاشت و در سال ۲۰۰۴ به خاطر بازی در نقش قاتل زنجیره‌ای در فیلم «هیولا» برنده جایزه‌ی اسکار شد. سال ۲۰۰۵ نیز برای بازی در فیلم «کشور شمال» نام او در بین کاندیداهای دریافت اسکار قرار گرفت.

او از اواخر سال ۲۰۰۸ از سوی باکی مون، به سفیر صلح سازمان ملل شد. «۱۵ دقیقه»، مردان افتخار، «درگیری در سیاتل» و «وکیل مدافع شیطان» از جمله فیلم‌هایی است که شارلیز ترون در آن‌ها بازی کرده است. آخرین فیلم او با عنوان «دشت سوزان» هم اکنون بر پرده‌ی سینماهای جهان به نمایش گذاشته شده است. او با استوارت تاونزاند در لس‌آنجلس زندگی می‌کند. 

شارلیز ترون در گفت و گویی که دیروز در گاردین منتشر شد، به سوالات کوتاه این روزنامه انگلیسی پاسخ داده است.</small></strong>

[[photow01]]

<strong>کی بیش از همیشه خوشحال بوده‌اید؟</strong>

نمی‌توانم به این سوال جواب بدم. اتفاقات متحیرکننده‌ی زیادی هست؛ عاشق شدن، دریافت جایزه‌ی اسکار، آوردن مادرم به امریکا و حتا خوردن یک شام ساده با بهترین دوستانم.

<strong>بزرگ‌ترین ترس‌تان؟</strong>

این‌که ضعیف باشم و آنقدر شجاعت نداشته باشم که آن‌طور که می‌خواهم زندگی کنم.

<strong>اولین خاطره‌ای که به ذهن دارید؟</strong>

افتادم توی یک استخر و مادرم در حالی‌که رب‌دوشامبر پوشیده بود شیرجه زد تا نجاتم دهد. مادرم می‌گوید آن موقع دو سالم بود.

<strong>کدام شخصیت در قید حیات را تحسین می‌کنید؟</strong>

مادرم، چون در دو سالگی جانم را نجات داد.

<strong>کدام خصوصیت‌تان خودتان را اذیت می‌کند؟</strong>

آن‌قدر که باید، صبر ندارم.

<strong>چه خصوصیتی در دیگران بیشتر آزارتان می‌دهد؟</strong>

قضاوت.

<strong>گران‌بهاترین دارایی‌تان؟</strong>

عاشق عکس‌ها هستم.

<strong>دوست داشتید کجا زندگی می‌کردید؟</strong>

جایی که الان زندگی می‌کنم، لس‌آنجلس.

<strong>چه چیزی افسرده‌تان می‌کند؟</strong>

هوای سرد و ابری. و به همین دلیلی است که نمی‌توانم در لندن زندگی ‌کنم.

[[photow02]]

<strong>چه چیز ظاهرتان را بیش از همه دوست ندارید؟</strong>

من صورتی تپلِ هلندی- آلمانی دارم.

<strong>عطر مود علاقه‌تان؟</strong>

عطر یاس.

<strong>کلمه مورد علاقه‌تان؟</strong>

دلسوزی.

<strong>عادت ناپسندتان چیست؟</strong>

گهگاهی سیگار می‌کشم.

<strong>کتاب مورد علاقه‌تان؟</strong>

«جاده» نوشته‌ی کورمک مک‌کارتی، زندگی‌ام را تغییر داد.

<strong>گناه‌آلودترین لذت‌تان؟</strong>

تماشای سریال‌های واقع‌نمای تلویزیونی و برنامه‌های آشپزی را دوست دارم.

<strong>بزرگ‌ترین عشق زندگی‌تان؟</strong>

سگم، دنور که از نژاد کاکر اسپانیل است.

<strong>کدام کلمه یا عبارت را بیش از اندازه به کار می‌برید؟</strong>

اوم.

<strong>بدترین شغلی که تجربه کرده‌اید چه بود؟</strong>

حسابداری. برای کمک به مادرم باید چک‌های یک شرکت راه‌سازی را پرداخت می‌کردم و این کار را دوست نداشتم.

[[photow03]]

<strong>بزرگ‌ترین ناامیدی‌تان چه بوده؟</strong>

نمی‌توانم به چیزی فکر کنم.

<strong>آخرین بار کی گریه کردید؟</strong>

دو روز پیش. دنور، سگِ پیری است و ما مشکلاتی درمورد سلامتی‌اش داریم.

<strong>چطور احساس راحتی می‌کنید؟</strong>

در هوای گرم و زیر نور آفتاب.

<strong>چه چیز مشخصی وضعیت زندگی‌تان را بهتر می‌کند؟</strong>

عشق.

<strong>شب‌ها، چه چیزی نمی‌گذارد بخوابید؟</strong>

کارهایی که هنوز انجام نداده‌ام.

<strong>بزرگ‌ترین دستاوردتان را چه می‌دانید؟</strong>

ارتباطم با مادرم.

<strong>دوست دارید چطور در یادها باقی بمانید؟</strong>

مثل آدمی معمولی. نه از این سلبریتی‌های (آدم‌های مشهور) بزرگ، صرفاً مثل یک دختر معمولی، یک انسان.

<strong>بزرگ‌ترین درسی که زندگی به شما آموخته، چیست؟</strong>
تا فردا منتظر نباش.

<strong>دوست داشتید همین الان کجا بودید؟</strong>

در ساحلی با ماسه‌های سفید، زیر یک نخل آبجوی کورنا می‌نوشیدم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_175.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_175.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سینما</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 29 Mar 2009 13:58:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نمایش‌های نوروزی: عروس گوله، پیربابو و رابرچره</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>عروس‌ گوله، نمایشی نوروزی است که از سال‌های دور، پیش از نوروز در شهرها و  روستاهای گیلان اجرا می‌شده است. عروس ‌گوله، داستان مبارزه‌ی یک غول و یک پیرمرد بر سر عروسی است که این عروس تمثیلی از بهار است.

موضوع این برنامه گفت و گو با رضا مجلسی، مستند سازی است که فیلم‌هایی درباره‌ی این نمایش ساخته است. اما پیش از آن هوشنگ عباسی، شاعر و پژوهشگر فرهنگ گیلان از ریشه‌های تاریخی عروس‌گوله می‌گوید:</small></strong>

[[sound]]

در استقبال از نوروز ما چندین نوع کمدی‌ موزیکال داریم که با موسیقی، طنز و نمایش همراه است. از جمله‌ی این نمایش‌ها عروس گوله است.

البته تبعضی‌ها به دلیل نمادهایی که در این نمایش است، آن را به قبل از اسلام نسبت می‌دهند. چون در گذشته نمی‌توانستند از زنان در عروس‌ گوله استفاده کنند، دو نوجوان با لباس‌های رنگی خودشان را به شکل عروسی زیبا در می‌آوردند و یک پیرمرد و یک غول برای رسیدن به این عروس‌ها در جنگ و ستیز بودند.

این مراسم همراه با شعر بود که این شعر بسیار طولانی است. مثلاً می‌خواندند:

عروس گوله باوردیم<br>جونه دیله باوردیم<br>خوانخاه تره ندادیم<br>تی پسره باوردیم<br>نوروز مبارک ببه<br>سال نو مبارک<br>

این اشعار را می‌خواندند و محله به محله و خانه به خانه می‌رفتند و از صاحب خانه هدایایی می‌گرفتند. 

این‌ها هنرمندانی بودند که فی‌البداهه هم شعر می‌گفتند.اگر به خانه‌ای می‌رفتند و به این‌ها اجناس خوب هدیه می‌دادند، در مدح این خانواده شعر می‌گفتند.

[[photow01]]

اما اگر به این افراد هدیه‌ی نامناسبی می‌دادند، فی‌البداهه اشعاری در هجو صاحب‌خانه می‌گفتند و به این ترتیب به پیشواز نوروز می‌رفتند.

<strong>عروس گوله در مناطق مختلف گیلان با تغییراتی اجرا  می‌شود و نام‌های مختلفی دارد. «پیربابو» و «رابر‌چره» دو نمایشی است که شکل تغییر یافته‌ی عروس گوله است. هوشنگ عباسی در این مورد بیشتر توضیح می‌دهد:</strong>

در شرق گیلان همین نمایش را به صورت پیر بابو اجرا می‌کردند. عروس گوله در قسمت سیاهکل و رودسر و اشکورات به نام پیربابو بوده است. یعنی تقریباً شبیه به همان بوده و مقداری اشعارش فرق می‌کند.

این نمایش‌های کمدی‌موزیکال معمولاً از اوایل اسفند شروع مي‌شد و تا پایان اسفند ادامه می‌یافت. این افراد، قاصدان بهار بودند.

نمایش‌ طنز دیگری در همین رابطه اجرا می‌شد که به آن رابرچره یا آهو چره می‌گفتند.

روال کار به این ترتیب بود که پوست آهو را به تن یک نوجوان می‌کردند و بعد محله به محله و خانه به خانه می‌رفتند و اشعار مربوط به آهو چره را می‌خواندند که تقریباً در توصیف بهار بود.

***

<strong><small>رضا مجلسی، فیلم‌ساز گیلانی در دو فیلم‌ خود به این نمایش تمثیلی پرداخته است.

موضوع فیلم «چرخ‌گردون» که محصول شبکه‌ی چهار تلویزیون ایران است، رابرچره است.

این فیلم علاوه بر دریافت جایزه‌ی بهترین پژوهش از جشنواره‌ی مستند کیش، جایزه‌ی اول بخش مردم‌نگاری را هم از جشنواره‌ی کادکای اسلواکی دریافت کرد. از این فیلم در جشنواره‌های متعددی در صربستان، برزیل، اسپانیا و استونی هم تقدیر شده است.

«‌این سخن‌ آبی است» فیلم دیگری از رضا مجلسی است که در آن هم به نمایش عروس گوله پرداخته است.
قرار است تیرماه آینده، با پخش فیلم‌هایی از رضا مجلسی در جشنواره‌ای در ونکوور کانادا، مروری بر دنیای فیلم‌سازی او انجام شود. به همین بهانه با مجلسی درباره‌ی این نمایش گفت ‌و گو کرده‌ام.</small></strong>

[[photow02]]

<strong>آقای مجلسی، شما دو فیلم درباره‌ی آیین‌های نوروزی ساخته‌اید. یکی «چرخ گردون» و دیگری «این سخن‌ آبی‌ست». با توجه به تمام مشقت‌هایی که در راه فیلم‌سازی، مخصوصاً مستند سازی وجود دارد، چطور شد که سوژه‌ی دو تا از کارهایتان آیین‌های نوروزی و عروس‌گوله است؟</strong>

مشکل کلی که در مستندسازی وجود دارد این است که چرخه‌ی تولید و عرضه‌ی آن در ایران ناقص است.

در همه‌ جای دنیا نهادهایی مانند تلویزیون متولی ساخت و تولید و پخش فیلم‌های مستند هستند. در کشور ما یک تفکر رسمی بر ‌تلویزیون حاکم است و به نظر بسیاری از مستندسازان و یا قاطبه‌ی مستند‌سازان و جامعه‌ی مستند‌سازی کشور، تلویزیون آن وظیفه و مسوولیتی را که در قبال حمایت، تولید و پخش فیلم‌های مستند دارد، انجام نمی‌دهد.

فقط در قالبی کار انجام می‌گیرد که با توجه به سیاست‌گذاری‌های کلی و نگاه رسمی، می‌تواند عرضه و تولید شود. حالا با این ظرفیت و زمینه‌‌ای که تلویزیون در کشور دارد براساس اولویت‌های مختلف کارها صورت می‌گیرد.  یک جایی‌ اولویت‌های چندمشان تبدیل می‌شود به خواسته‌ها و دغدغه‌های فیلم‌سازان مستند یا فیلم‌سازانی که دارند در این کشور کار می‌کنند.

این مجموعه‌ای که تولید شده است در این شرایط اتفاق افتاده است. قرار بود در شبکه‌ی چهار مجموعه‌ای درباره‌ی نوروز تولید شود. احتمالاً هدف، اتحاد اقوام و نزدیک‌تر کردن اقوام  بوده است. در حالی که کشور ما در شرایط بحرانی هم بوده و هست، ‌لازم است عرضه فرهنگ اقوام مختلف و  نزدیک‌کردن این‌ها به همدیگر صورت انجام شود.

و طبیعتاً این موضوعی است که برای خیلی از مستند‌سازان، مخصوصاً آن‌هایی که در زمینه‌هایی فیلم‌های قو‌م‌نگار یا مردم شناسی کار می‌کند، جذاب است. و خود نوروز هم به خاطر این که آیین‌ها و مراسم و ماتریال تصویری خیلی خوبی دارد، برای کار مستند، موضوع جذابی است.

[[photow03]]

شبان بی‌خوابی بکشه<br>عروس کی شه، عروس کی‌شه<br>پیربابو شه پير بابو شه<br>پیراباو شه پير بابو زحمت بکشه<br>عروس بیشیم تی را دوره<br>‌برف گیله تو رقص کونی ما خو گیره<br>

<strong>این مستند‌ها، کار پژوهشی است. به طور کل مخاطب عام یا حتا بعضی از مخاطبان حرفه‌ای شاید از یک فیلم مستند، به خصوص وقتی مستند پژوهشی است، انتظار دارد که مستند در معنای لغوی آن باشد، یعنی فیلم‌ساز صرفاً خبرنگاری باشد که از اتفاقی که رخ داده، گزارش بدهد. اما در این دو فیلم شما که درباره‌ی آیین‌‌های نمایشی نوروز در گیلان است، تمام اتفاقات بازسازی شده است. آیا این به خاطر آن وجه پژوهشی و موضوع‌گرایانه‌ی کار است؟</strong>

اگر به صورت مصداقی نگاه بکنیم، کلاً این فیلم بازسازی شده است. آیین‌های نوروزی و از جمله همین آیین عروس گوله یا پیربابو، بیش از ۸۰ درصد بازسازی است.

تلقی بعضی‌ها در مورد فیلم مستند این است‌ که چون مستند است و باید بیشتر به کار خبری نزدیک شود که البته تلقی غلطی نیست. ولی فیلم‌سازی مستند دامنه‌ی بسیار وسیعی دارد.

یعنی مستندسازی از فیلم‌های بسیار خبری تلویزیونی گرفته‌، فیلم‌هایی که یک تصویر‌بردار و خبرنگار با دوربین شخصی خودش یک واقع را ثبت مي‌کند تا به فیلم‌های مستند انتزاعی می‌رسد‌ که ما در تاریخ سینمای مستند نمونه‌های بسیار را داریم.

حتا الان هم این نوع مستندها ساخته می‌شود که بخش زیادی از امکاناتی مثل سینمای انیمیشن برای ساخت یا ارایه‌ی آن فیلم  کمک گرفته می‌شود.

ولی به هر حال مبنای فیلم مستند، واقعیت زندگی و جنبه‌های استنادی زندگی است.
بعد بسته به ظرفیت، تخیل، امکانات و ساختاری که فیلم‌ساز مستند برای کار خودش انتخاب می‌کند، می‌تواند تا ساخت کارهای انتزاعی هم پیش برود.

اما در مورد این دو کار من به پژوهش اشاره کردید که مانند کارهای دیگر من که باز هم پژوهشی است. اولاً که باز هم یک تلقی غلطی در سینمای مستند ممکن است در مورد پژوهش وجود داشته باشد.

[[photow04]]

پژوهش صرفاً این نیست که ما در مورد مستند منابع زیادی داشته باشیم، کتاب‌های مختلفی را بیاوریم، هر کدام دویست سیصد صفحه که این‌ها منابع غنی ما برای مستندسازی باشد. این تلقی، غلط است.

ضمن این‌که آن منابع مکتوب می‌تواند کمک کند و باید در بسیاری از کارها از آن استفاده شود. مفهوم پژوهش در فیلم مستند آن احاطه و تسلطی است که فیلم‌ساز مستند روی موضوع منتخب خود دارد.

حالا برای این احاطه و تسلط و آگاهی می‌تواند یک جا از منابع مکتوب کمک بگیرد، یک جایی هم خودش برود دخالت بکند، تحقیق میدانی بکند و به جنبه‌های مختلف موضوعی که انتخاب کرده نزدیک شود و بپردازد. در واقع این می‌شود یک پژوهش کامل و کافی برای تولید یک فیلم مستند.

رابرچره رابرچره<br>رابرچره رابرچره<br>می‌آهو راه راه بچره<br>می‌آهو راه راه بچره<br>می‌آهو مرغانه خوره<br>می‌آهو مرغانه خوره<br>

<strong>آقای مجلسی، یکی از عباراتی که گاهی با استفاده از آن از یک فیلم چشم‌پوشی می‌کنند و گاهی هم به واسطه‌ی آن از تمجید از فیلم می پردازند عبارت «تصویر کارت پستالی» است. در فیلم چرخ گردون که یک فیلم بازسازی شده هم هست، مجموعه‌ای از این تصاویر کارت پستالی به چشم می‌خورد. البته موضوع فیلم، یعنی نوروز خودش مستعد تصاویر کارت پستالی است. شما هنگام ساخت فیلم به این وجه از کار توجه داشتید؟</strong>

این بحث که همیشه وجود داشته و بحث تازه‌ای نیست. به هر صورت در مورد ارزش‌گذاری و قضاوت حتا در مورد فیلم‌هایی که داستانی هستند و در طبیعت اتفاق می‌افتد و می‌گذرد، این صحبت هست.

اما به نظر من ما باید یک چیز کلی را قبول بکنیم و آن این که به هر حال سینما، هنر تصویر است و البته فقط هنر تصویر نیست و بعدش از صدا، کلام، موسیقی و همه‌ی ظرفیت‌هایی که سینما دارد می‌شود از آن کمک گرفت.

به نظر من باید یک فیلم خوش‌تصویر باشد. حالا یک جایی تصویر، فقط به ظاهر پیرامون نگاه مي‌کند و به قول شما تصویری کارت پستالی می‌شود. یک جایی خود آن تصویر بهانه‌ای است برای  نقب زدن به مفاهیمی که در زندگی وجود دارد، و آن به توانایی و ظرفیت کارگردان و فیلم‌ساز بر می‌گردد که چقدر بتواند کمک کند.

<strong>یکی از نکاتی که در این دو فیلم و به خصوص «این سخن‌ آبی ا‌ست» به چشم می‌خورد و مخاطب را اذیت مي‌کند، این است که نریشن بیش از اندازه است. یعنی یک جورهایی نریشن، تصویر را می‌دزدد و به مخاطب امان نمی‌دهد که خودش با تصویر مواجه شود؟</strong>

این انتخاب است. یعنی هر فیلم‌سازی، من می‌گویم فیلم‌ساز، ولی در هر اثر تولیدی فرهنگی حتا در نگارش یک مقاله، داستان یا شعر آن مولف، سازنده و یا کسی که دارد آن کار را انجام می‌دهد، به هر صورت چیزهایی را انتخاب می‌کند و چیزهایی را کنار می‌گذارد.

یک جایی وقتی که من دارم فیلمی را کار می‌کنم، همیشه در این تردید و دوگانگی و وضعیت دوگانه قرار می‌گیرم که چقدر این لحن فیلم باید به سمت فرم حرکت بکند، چه مقدار به اطلاعات و مفاهیمی که قرار است ارایه شود و چه کسانی می‌توانند مخاطب آن باشند.

به هر صورت درصد بسیار بالایی از فیلم‌ها با یک سرمایه‌ای ساخته مي‌شود. چه سرمایه‌ی دولتی و چه سرمایه‌ی خصوصی. سرمایه هم در این انتخاب موثر است.

در نهایت من در این انتخاب، بیشتر حسی انتخاب می‌کنم و ترجیح می‌دهم با حس خودم پیش بروم که کدام بخش را ضعیف‌تر کنم و کدام را انتخاب کنم و در نهایت کدام را حذف کنم.

<strong>سوال پایانی من هم  کنجکاوی درباره‌ی برخورد میدانی مردم محلی با آدم‌هایی است که آمده‌اند از سنت‌هایشان فیلم بسازند. اگر چه پژوهشگران زیادی در مورد میزان نفوذ کنونی این سنت‌ها بررسی‌هایی کرده‌اند، اما مواجهه‌ی شما می‌تواند نمونه‌ی مشخصی باشد که پیش‌زمینه‌ای درباره‌ی این ضریب نفوذ در اختیار ما قرار بدهد. می‌خواستم ببینم آن آدم‌ها با یک گروهی که آمده‌اند از سنت‌هایشان فیلم بسازند، چه برخوردی داشته‌آند؟</strong>

بستگی دارد که شما با چه نسلی مواجه می‌شوید. یعنی آدم‌های مسن این آیین‌ها را دیده‌اند و در آن‌ها شرکت داشته‌اند و کاملاً یادشان است. آن‌هایی هم که آدم‌های میان‌سال و جوان‌تر هستند، برایشان جالب است و اتفاقاً در زمان کار و آن فضایی که برای کار قرار می‌گیریم خیلی کمک می‌کنند برای این‌که به آن نتیجه‌ای که آدم می‌خواهد نزدیک شود‌ و برایشان خیلی جالب و پرکشش است.

به هر حال به دلیل وضعیتی که به لحاظ گذار در جامعه‌ی ما وجود دارد، همه‌ی فیلم‌سازان، مخصوصاً مستندسازان با یک مساله مواجه می‌شوند. آن هم این است که در عین حال که کمک می‌کنند و می‌پذیرند که این فرهنگ مال خودشان است و ارزش‌های آن را هم حتا بهتر از من و شما درک مي‌کنند، اما انگار یک جا می‌خواهند فاصله هم بگیرند. ما خیلی از جاها مشکل داریم برای این که روستاییان لباس‌های محلی خودشان را بپوشند، یعنی حاضر نمی‌شوند لباس محلی خودشان را بپوشانند.

به هر حال شخصیت فردی و جمعی همه‌ی ما و شالوده‌ و شاکله‌ی اصلی آن به گذشته‌ی ما برمی‌گردد که اگر مفاهیم و ارزش‌های آن را درک نکنیم شخصیت ما کامل نیست و درک امروزمان از زندگی هم ناقص و ناکافی خواهد بود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_174.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_174.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سینما</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 27 Mar 2009 20:00:26 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>موسیقی فولکلور گیلان به روایت موسی علیجانی</title>
         <description><![CDATA[بیشیم توره باریم از خونوی گیل هی لوی<br>دوخونیم امی خونه جاغلانوی هیی لوی<br>بیشیم توره باریم از خونوی هی لوی<br>دوخونیم امی خونه جاغلانوی هی لوی<br>بیشیم آتش بزنیم گرگانه لانوی هی لوی<br>

[[sound]]

<strong><small>عاشق موسیقی است. موسی علیجانی هر چند داستان‌نویس و فیلم‌ساز و موزیسین است و اگر چه در هیات یک فیلم‌ساز به موفقیت بیشتری دست پیدا کرده‌، اما موسیقی برای او یک چیز دیگر است.

به همین خاطر است که هر وقت فرصتی پیش می‌آید در رشت کنسرت می‌دهد و چند تا از کارهای خودش را در کنار چند قطعه از آثار بزرگان موسیقی گیلان می‌خواند.

علیجانی که دانش‌آموخته‌ی تاتر در مرکز هنرهای نمایشی تهران است، دو مجموعه داستان به نام‌‌‌های «هفت کوه، هفت دریا آنطرف‌تر» و «این گوشه‌ی جهان» نوشته ‌و فیلم قطعه‌ی زمستانی به کارگردانی فرهاد مهرانفر که موسی علیجانی در آن به عنوان بازیگر، فیلم‌نامه‌نویس و آهنگساز حضور داشته، چند جایزه‌ی جهانی دریافت کرده است.

او به خاطر فیلم «پنجره» در بیست و سومین جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران دیپلم افتخار هم دریافت کرده بود.

فعالیت‌های علیجانی آن‌قدر متنوع است که دوستانش به او لقب «سوپر مارکت هنر» داده‌اند.

در آستانه‌ی نوروز، سرزده به منزل موسی علیجانی رفتم تا برای ما از نوروز و موسیقی فلکلور حرف بزند و قطعاتی را برای رادیو زمانه اجرا کند.</small></strong>

[[photow01]]

بیشیم تورو باریم از خونوی هی لوی<br>دوخونیم امی خونه جاغلانوی هی لوی<br>بیشیم تورو باریم از خونوی هی لوی<br>دوخونیم امی خونه جاغلانوی هی لوی<br>بیشیم آتش بزنیم گرگان لانوی هی لوی<br>

<strong>این کار کی بود؟</strong>

از آقای ‌مرحوم مرتضی کریمی است که اولین بار آقای فریدون پوررضا خواندند‌ که من تغییرات کوچکی در آن داده‌ام.

<strong>محزون است. معمولاً آقای پوررضا محزون می‌خوانند.</strong>

خب، این آهنگ‌ها روستایی است. ما عملاً چند نوع موسیقی فولکلور داریم. اورژینال آن در روستاها و کوهستان‌ها‌‌ست که زنان و مردان روستایی می‌خوانند.

‌بعضی‌ها فکر می‌کنند افرادی که این موسیقی‌ها را ساخته‌اند بی‌سواد بودند. در حالی که برعکس، خیلی هم باسواد بودند. چون این‌ها ملودی‌های خیلی ظریفی است. به هر حال امکان دارد که سواد کتابی نداشته باشند، ولی خیلی باهوش بودند. ‌این ملودی‌ها سینه به سینه آمده است.

نوع دیگر موسیقی فولکلور، موسیقی کنسرتی است که مثلاً فرض کنید من یا هر خواننده‌ی دیگری با الهام از آن با تغییراتی که ممکن است شاعر، شعرش را تغییر بدهد یا برای آن شعر ‌بسراید، با ارکستر و چیزهای دیگر روی صحنه اجرا می‌شود.

این هم موسیقی فولکلور است، ولی اورژینال نیست. اما یک روستایی هیچ‌‌وقت برای کسی نمی‌خواند و برای دل خودش می‌خواند.

<strong>کلاً هم در این‌گونه کارها صدای خواننده خیلی مهم‌تر از موسیقی است. بخش زیادی از موسیقی را صدا حمل می‌کند.</strong>

دقیقاً همین‌طور است. این به آن معنی نیست که روستایی بد می‌خواند. ولی به هر حال خواننده‌ای که حرفه‌ای‌تر است و با صدا بیشتر آشنا است، می‌آید این را به زبان زیباتر موسیقایی عرضه می‌کند.

<strong>هر حال زبان گیلکی، زبانی است که شاید‌  آن‌قدر محزون نباشد و اتفاقاً خیلی طناز است. ولی برعکس موسیقی گیلکی خیلی محزون است، حتا شادترین نوع آن.</strong>

نمی‌شود این‌گونه گفت. ما چند نوع موسیقی داریم. بستگی به این دارد که این موسیقی‌ها متعلق به چه مناطقی است.

ولی نه، ما ملودی‌هایی هم داریم که یادم است بچه که بودم، زنان روستایی با آن می‌خواندند و می‌رقصیدند. مثلاً یکی از آن‌ها رقص «کتره» است. در عروسی کینی (آشپز) با کتره (کف‌گیر) می‌زد و با هم می‌رقصیدند. ما رقص‌های فولکلور هم داریم مثل رقص قاسم‌آبادی. ممکن است موسیقی‌های‌شان آوازی نباشد، بیشتر سازی است و با سرنا می‌زدند و با آن می‌رقصیدند.

[[photow02]]

<strong>کلاً آهنگ نوروزی گیلانی چی، نداریم؟ مثلاً والس بهاری...</strong>

آن آهنگ گیلانی نیست. موسیقی والس بهاری که آقای عاشورپور آن را خوانده است و شعرش را هم آقای سرتیپ‌پور گفته، موسیقی ایرانی نیست. یعنی موسیقی گیلکی نیست. کارهای عاشورپور چند نوع ویژگی دارد. یکی این‌که، فولکلور است.
مثلاً من برای شما مثال بزنم:

(‌اجرای موسیقی)
سر کوه بلند من نی زنم نی<br>می چومان به رایه تا بایه کُرِی<br>همگی ور مرا رسوا بوکوده<br>همه کس گد عجب شیدا‌یه اَ رِی<br>

این فولکلور محلی است. ولی صرف این‌که ما این ملودی را به زبان فارسی بخوانیم یا انگلیسی روی آن بگذاریم، این موسیقی گیلکی باز هم گیلکی است.

‌(اجرای موسیقی)
سولماره‌لوچیا...<br>

این کلمه، ایتالیایی است، اما باز هم موسیقی گیلانی از آن شنیده می‌شود. برای این‌که ملودی گیلانی است.‌ اگر کلمه‌ی فارسی هم بگذارید باز هم این نوع تحریرهایش طوری است که گیلکی است. یعنی شما می‌توانید روی یک ملودی هزاران زبان بگذارید.

مثلاً به این توجه کنید که جهانگیر سرتیپ‌پور ساخته است و متعلق به اتریش است.

(اجرای موسیقی)
سازو نقاره جومه بازار<br>جومبانا دیلا جومبانا دیلا جان جان<br>دیلبر و سیم برو شوق دیدار<br>جومبانا دیلا جومبانا دیلا های جان جان<br>

اتریشی‌ها در موسیقی‌ محلی‌شان یک ریتم دارند که این‌گونه است (‌صدای موسیقی) که به آن می‌گویند والس وینی که هم‌چنان هم وجود دارد. اگر دقت کنید این کاملاً مال ناحیه‌ی ترواین است.

یا والس نوروزی که شما اشاره کردید، این‌ها موسیقی گیلانی نیست. فقط شعرش گیلکی است. به خاطر این که افراد مهمی مثل جهانگیرخان سرتیپ‌پور و عاشورپور در دهه‌ی ۳۰ می‌خواستند زبان گیلکی را گسترش بدهند‌، هدف این بوده که این زبان در جاهای دیگر هم شناسانده شود و موفق هم شده‌اند.

این‌که می‌گویم زبان، خیلی‌ها اعتقاد دارند که این زبان نیست. به هرحال این چیزی است که وجود دارد و من نکات فنی را بلد نیستم.

باهار ایسه سوار ایسه می نازنین خورشید اسب نوروزا    یوهو<br>خوشم خوشم کی دیو زم بنه سرا پا جیر دیل باز پیروزه    یوهو<br>بیا بزن به جام من تی جاما<br>واهال او پارساله سوزا هی یو<br>سوز سرما بوشو، غم به یک جا بوشوع پا بکوبیم یاران<br>تِره ببه فرخنده تازه سال مِرِه هم<br>تِرِه بمانه خوشی و اقبال مِرِه هم...<br>

[[photow03]]

اما به هر حال این ‌والس جا افتاده است و جزئی از موسیقی ما است و مردم در کوه و بیابان زمرمه‌اش می‌کنند.

آن آواز اولیه‌ای هم که برای شما خواندم هیچ کس در محافل نمی‌خواند، اما این‌ها موسیقی است که مقداری پاپیولارتر است.

البته این را هم بگویم که یک روستایی با این حال نمی‌کند و این نوع موسیقی، شهری است، نوعی موسیقی که با الهام از موسیقی غربی شعر  گیلکی بر روی آن گفته شده است.

<strong>با وجود آن‌که خیلی از ملودی‌های عاشورپور ایرانی نیست، اما کلاً به عنوان خواننده‌ی فولکلور شناخته شده است و در این زمینه خیلی هم برایش احترام قایل بودند و هستند و به محض آن که از موسیقی گیلان صحبت می‌شود ازعاشور پور یاد می‌کنند. می‌شود گفت که این موسیقی‌ها گیلانی شده است؟</strong>

یاد کردن از عاشور‌پور به این لحاظ است که آغازگر خوبی بود. یعنی توانست زبان گیلکی را که همه‌جا ناشناخته بود و آن را مسخره می‌کردند، در تهران و جاهای دیگر و حتا در خارج از ایران گسترش بدهد. او از این لحاظ کمک بزرگی به زبان و فرهنگ  گیلکی کرد.

اما به هر حال عاشورپور با همه‌ی ‌‌خدماتی که داشت، می‌شود گفت که یک پدیده بود. پدیده‌ای که به خاطر این که آموزش‌های صحیح دیده بود؛ هم فلکلور قشنگ می‌خواند و هم آن‌هایی را که جنبه‌ی خارجی داشت، قشنگ می‌خواند. در آخرین کنسرتش هم که در پارک شهر رشت بود، در سن بالای ۹۰ سالگی هم‌چنان از آن تکنیک‌ها استفاده می‌کرد.

خواننده‌ها باید تکنیک هم داشته باشند. ‌فکر می‌کنم خانم باری، معلمش اتریشی بود. عاشورپور همان چند سالی که پیش ایشان کار کرد، توانست مقدار زیادی از تکنیک‌های نفس‌گیری را یاد بگیرد و بتواند به لهجه‌های مختلف بخواند.

عاشورپور مقدار زیادی از ترانه‌های گیلکی را که سرتیپ‌پور‌ گفته، دوباره به فارسی برگردانده است. مثل همین والس نوروزی:

بهار آمد سوار آمد به مرکب نوروز خورشید تابان    یوهو‌<br>خوشم خوشم که عمر دی سرآمد رنجم بگرفته پایان    یوهو<br>بیا که خوش کنم دلم به روی تو <br>شادم کن در این نوبهاران<br>سوز سرما رفته غم به یک جا رفته<br>پا بکوبیم یاران<br>به من و تو بادا سال نو فرخنده<br>به هر زمان گردد ما را لب پرخنده<br>

<strong>کلاً احساس می‌کنم که به آقای پوررضا خیلی علاقه‌مند هستید؟</strong>

من به موسیقی علاقه‌مند هستم و شخصیت افراد زیاد برای من...

<strong>منظور من همان موسیقی پوررضا ‌بود.</strong>

بله، از نظر فولکلور بودن، به کارهایی که آقای پوررضا خوانده است، علاقه دارم. این‌ها حزن دارند؟ خب اشکالی ندارد. حزن هم جزئی از زندگی است. چون من تاتر خوانده‌ام، می‌گویم نمایشی‌تر است.

<strong>برای آقای ناصر مسعودی می‌توان این جایگاه را قایل بود؟</strong>

آقای مسعودی هم جزو خواننده‌هایی است که در گیلان و سراسر ایران معروف است و ترانه‌های قشنگی هم دارد و یکی از بهترین ‌ترانه‌هایی که من از ایشان شنیده‌ام، ترانه‌ی «بنفشه گول» است. 

ایشان قطعاتی را هم به فارسی می‌خوانند. ولی ترانه‌هایی هم از ایشان شنیدم که گیلکی هستند، اما تحریر‌های فارسی دارند که مقداری به کار ضربه می‌زند.

مثلاً الان این شور است (‌آواز)
این تحریر فارسی و موسیقی سنتی ما است. این‌بار گوش بدهید. شما در همین دستگاه شور هستید، ولی دیگر موسیقی سنتی نیست. (‌آواز)

این همان است. اما چه اتفاقی افتاده است؟ نوع تحریرها، نوع ارتباط با زبان باعث شده است که موسیقی تغییر کند.

وقتی شما می‌خواهید فولکلور گیلکی بخوانید باید به تحریرهایش هم وفادار باشید. اگر به تحریرهایش وفادار باشید آن موسیقی گیلکی می‌شود. اگر وفادار نباشید، نمی‌شود.

آقای مسعودی یک سری ترانه‌هایی دارند مثل «سر کوه بلند» که دارای این خصوصیات نیستند.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_173.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_173.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Mar 2009 20:29:19 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خودکشی پسر سیلویا پلات و تد هیوز</title>
         <description><![CDATA[پسر سیلویا پلات و تدهیوز، دو شاعر بزرگ انگلیسی زبان، خودکشی کرد.

روزنامه <a href="http://www.guardian.co.uk/books/2009/mar/23/sylvia-plath-son-kills-himself">گاردین</a> خبر داد که نیکولاس هیوز، پسز تد هیوز و سیلویا پلات، در سن ۴۷ سالگی خودش را حلق‌آویز کرد.

نیکولاس که سابقاً متخصص شیلات در دانشگاه فیرزبنکس آلاسکا بود، اگرچه توانست در یکی از دورترین نقاط جهان غرب، حرفه‌ای علمی برای خود دست و پا کند، اما عاقبت نتوانست از شرِ میراثی که پدر و مادرش برایش به جا گذاشتند، خلاص شود. 

او همواره زیر سایه عنوانی قرار داشت که شاید خودش کم‌ترین نقش را در شکل‌گیری‌اش داشت. او ماحصل ارتباط عاشقانه و تراژیکِ یکی از مشهورترین زوج‌های ادبیات قرن بیستم بود.

[[photow01]]

مادر نیکولاس، سیلویا پلات، شاعر متولد آمریکا، در فوریه سال ۱۹۶۳، در آشپزخانه خانه‌اش در شمال لندن در حالی خودش را با گاز  کشت که پسر یک‌ساله و دختر دوساله‌اش، فریدا در اتاقی دیگر خواب بودند. سیلویا پیش از خودکشی، درزهای در و پنجره آشپزخانه را با حوله‌های خیس گرفت تا گاز، به فرزندانش آسیبی نرساند.

او آن موقع بابتِ قطع رابطه با همسر شاعرش، تد هیوز، وضع روحی بدی داشت. رابطه آن‌ها زمانی قطع شد که سیلویا به خیانت تد پی برد.

در سال ۱۹۶۹، شش سال پس از مرگ سلیویا پلات، اسیا وویل، معشوقه‌ی تدهیوز نیز خودکشی کرد و دختر چهارساله‌اش را نیز همراه با خود کشت.

زندگی سیلویا پلات با تدهیوز که زمانی ملک‌الشعرا بود، سوژه بسیاری از خاطرات ادبی و شخصی و زندگی‌نامه‌ها شد و حتا فیلمی درباره‌اش ساختند. بعضی از فیمینیست‌ها نیز حملات تندی به همسر سیلویا پلات کردند و اعتبار ادبی او را زیر سول بردند.

اگرچه تدهیوز طی سال‌ها به سکوت خود در قبال این تراژدی ادامه داد، اما مجموعه‌ای از شعرهایی که زمان مرگ سیلویا سروده بود، در آخرین سال حیاتش منتشر شد، و او درباره‌ی ارتباط با پسرش نیز حرف زد.

فریدا هیوز، دختر تد و سیلویا در بیانیه‌ای که در آخرین ساعات روز یک‌شنبه صادر کرد، گفت: «با رنج و اندوهی عمیق، مرگ برادرم نیکولاس را اعلام می‌کنم. او دوشنبه، ۱۶ مارس ۲۰۰۹ خودکشی کرد. نیکولاس، مدت‌ها با افسردگی‌ در جدال بود.»

او در ادمه گفت: «شیفتگی همیشگی برادرم به ماهی و ماهی‌گیری، پیوندی عمیق با پدرم داشت. (بسیاری از شعرهای تد هیوز درباره جهان طبیعت بود). او برادری، دوست‌داشتنی و دوستی صادق برای کسانی بود که او را می‌شناختند و علی‌رغم نوساناتی که زندگی به او تحمیل کرد، اما او معصومیت کودکانه‌اش را برای طرح‌های بعدی حفظ می‌کرد.»

[[photow02]]

خودکشی دو معشوقه‌ی تد هیوز، جنجال‌های زیادی را دامن زد. اگرچه عده‌ای به شدت از تد هیوز به خاطر خیانتش انتقاد می‌کردند و او را مسبب اصلی افسردگی و خودکشی سیلویا پلات می‌دانستند؛ اما عده‌ای هم مدعی شدند که تد مستقیماً در مرگ سیلویا پلات نقش داشته است. از نظر آن‌ها، مرگِ پلات، خودکشی نبود، قتل بود. با این حال این اتهامات هرگز به جایی نرسید. 

تد هیوز در تمام سال‌های پس از مرگِ سیلویا پلات، حاضر نشد دربار‌ه‌ی آن روزها حرفی بزند. پس از مرگ پلات، تد هیوز شخصاً کارهای اجرایی انتشار آثار همسر فقیدش را برعهده گرفت. در تمام روزهایی که هیوز به همسر دومش هم خیانت می‌کرد، باز هم حرفی از ماجرای سیلویا به میان نیامد.

امتناع هیوز از انتشار چند صفحه از روزنوشت‌های سیلویا پلات، با واکنش منفی دوستداران سیلویا همراه شد. اما تد، در توجیه این کار خود گفت که دوست نداشته فرزندانش، آن صفحات را بخوانند.

تد هیوز در نمایشنامه‌ی شاعرانه‌ای به نام ارفه سعی کرد با زبانی تمثیلی، از خود در ماجرای مرگِ سیلویا پلات، اعاده حیثیت کند.

درست است که در اذهان عمومی چهره‌ای مثبت از تد هیوز وجود ندارد، اما دختر و پسر او همواره دیگران را از قضاوت درباره‌ی زندگی پرفراز و نشیب پدر و مادرشان برحذر داشته‌اند.

وقتی در سال ۲۰۰۳، شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی، فیلمی با نام «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0325055/">سیلویا</a>» براساس ماجرای ارتباط این دو شاعر بزرگ ساخت، فریدا هیوز به‌خاطر ارائه‌ی تصویری منفی از پدرش در فیلم اعتراض کرد.

تد هیوز در سال ۱۹۹۸ درگذشت، ولی ماجرای پیچیده‌ی عشق و جدایی مشهورترین زوج تاریخ ادبیات جهان، هم‌چنان مورد بحث است. تا جایی که یکی از فرزندان آن‌ها، به دلیل ناتوانی در خارج شدن از سایه‌ی سنگین ماجرای پدر و مادرش، خودش را حلق‌آویز می‌کند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_172.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_172.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 23 Mar 2009 22:55:59 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آلن دوباتن: از گاردین می‌ترسم</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>آلن دوباتن، ۳۹ ساله در زوریخ به دنیا آمد. او در دانشگاه کمبریج در رشته‌ی تاریخ تحصیل کرد و تحصیلات تکمیلی‌اش را در کالج سلطنتی لندن در رشته‌ی فلسفه گذراند. در ۲۳ سالگی، دوباتن «مقالاتی درباره‌ی عشق» را منتشر کرد که دو میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفت. کتاب‌های دیگر او از جمله «چطور پروست می‌تواند زندگی‌تان را تغییر دهد»، «اضطراب وضعیت»، «معماری شادکامی»، «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» و «هنر سیرو سفر» همگی پرفروش بوده‌اند.

او یکی از اعضای موسس «مدرسه زندگی» است و کتابِ جدیدش «لذت‌ها و اندوه‌های کار» نام دارد. او ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است و در لندن زندگی می‌کند. آلن دوباتن در گفت و گویی که امروز در گاردین منتشر شد، به سوال‌های کوتاه گاردین پاسخ داده است.</small></strong>

<strong>کی بیش از همیشه خوشحال بوده‌اید؟</strong>

تابستان سالی که تازه نوشتن «چگونه پروست می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد» را تمام کردم.

<strong>‌بزرگ‌ترین ترس شما چیست؟</strong>

این‌که پیش از بزرگ شدن بچه‌هایم، بمیرم.

<strong>کدام شخصیت در قید حیات را بیش از بقیه تحسین می‌کنید و دلیلش چیست؟</strong>

آرشیتکتی به نام پیتر زومتر به خاطر حمام‌هایی که در والز سوییس ساخته.

[[photow01]]

<strong>کدام خصوصیت‌تان برای خودتان رقت‌انگیز است؟</strong>

ناشکیبایی در مقابل کارهای سخت. خیلی زود مضطرب می‌شوم و از کار دست می‌کشم.

<strong>و چه خصوصیتی در دیگران، برای شما آزار‌دهنده است؟</strong>

قدرت‌نمایی.

<strong>چه لحظه‌ای بیشتر معذب بوده‌اید؟</strong>

وقتی که سعی کردم کسی را ببوسم که دلم نمی‌خواست.

<strong>گران‌بهاترین دارایی‌تان؟</strong>

نسخه‌ای از مقالات میشل دو‌مونتنی که متعلق به پدرم بود.

<strong>دوست داشتید کجا زندگی کنید؟</strong>

در بیابان و در خانه‌ای که شرکت هرتزوگ و دموبرون طراحی‌اش کرده باشند.

<strong>‌دوست داشتید چه قدرت ویژه‌ای داشتید؟</strong>

این‌که بتوانم ذهن دیگران را بخوانم.

<strong>چه چیزی افسرده‌تان می‌کند؟</strong>

کندذهنی‌ام.

<strong>از چه چیز ظاهرتان بیش از همه بدتان می‌آید؟</strong>

طاسی سرم.

<strong>اگر می‌شد چیز ازدست‌رفته‌ای را از زندگی گذشته‌تان به امروز بیاورید، انتخاب‌تان چه بود؟</strong>

پدرم.

<strong>دوست دارید در فیلم زندگی‌تان چه کسی نقش شما را بازی کند؟</strong>

جان مالکوویچ.

<strong>بدترین چیزی که کسی به شما گفت چه بود؟</strong>

«نمی‌توانی بنویسی»

<strong>گناه‌آلودترین لذت‌تان؟</strong>

اتاق‌های هتل.

[[photow02]]

<strong>دوست داشتید بیش از همه به چه کسی می‌گفتید متاسفم و چرا؟</strong>

به دو دوست‌دختر سابقم به خاطر بزدلی‌ام.

<strong>بزرگ‌ترین عشق زندگی‌تان چه کسی یا چه چیزی‌ست؟</strong>

دو پسرم، سول و ساموئل.

<strong>بهترین بوسه زندگی‌تان؟</strong>

بوسه‌ای با شارلوت، همسرم در بیرون آپارتمان او در ساعت ۱۱ شب نهم سپتامبر ۲۰۰۱.

<strong>از چه کسی بیش از همه متنفرید و چرا؟</strong>

یکی از روزنامه‌نگاران گاردین، چون به شکل غیرقابل‌باوری حقیر است.

<strong>چه کسی را به میهمانی شام رویایی‌تان دعوت می‌کردید؟</strong>

شارلوت گنزبرگ.

<strong>بدترین شغلی که تجربه کردید چه بود؟</strong>

خمیر کردن کتاب‌ها.

<strong>اگر می‌توانستید گذشته‌تان را اصلاح کنید، چه تغییری در آن می‌دادید؟</strong>

یک دوره‌ی نان‌پزی می‌گذراندم و یک نانوایی کوچک باز می‌کردم.

<strong>اگر می‌توانستید به زمانی در گذشته برگردید، به چه زمانی می‌رفتید؟</strong>

می‌رفتم به اتاق کار ورمیر (نقاش هلندی که در قرن هفدهم می‌زیست) و چندتا از کارهایش را برمی‌داشتم.

<strong>چطور احساس آرامش می‌کنید؟</strong>

با خواندن مجلات معماری.

<strong>چه زمانی خودتان را بیشتر از همیشه نزدیک به مرگ دیدید؟</strong>

وقتی در سال ۲۰۰۴ چند آزمایش برای انجام یک عمل خطرناک کبد انجام دادم.

<strong>یک رازتان را به ما بگویید.</strong>

من از گاردین می‌ترسم.

<strong>یک جوک برایمان تعریف کنید.</strong>

این گفته سنکا، فیلسوف رومی تقریباً خنده‌دار است که‌: «چه نیازی است که به خاطر بخش‌هایی از زندگی گریست؟ باید برای کل زندگی اشک ریخت.»
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_171.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_171.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اندیشه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Mar 2009 21:39:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نوروزی‌خوانان، پیشوازان گیلانی بهار</title>
         <description><![CDATA[باهار اومد خدا صبرم سراومه<br>خوشی رنگی وینی بهار دراومه

<strong><small>به آن‌ها می‌گویند «نوروزی‌خوان». ‌یک فانوس در دست‌شان می‌گیرند و می‌آیند جلوی در خانه‌ها‌ی مردم و نغمه‌های نوروزی سر می‌دهند.

نوروزی‌خوانی یکی از سنت‌های نوروزی مردم گیلان است که در طول قرن‌ها هم‌چنان زنده باقی مانده است.

هوشنگ عباسی، شاعر و پژوهشگر و صفر رمضانی، مدرس موسیقی و محقق فرهنگ عامه از این سنت نوروزی می‌گویند.

هوشنگ عباسی که موسس دانشنامه‌ی فرهنگ گیلان و سردبیر ماهنامه‌ی گیله‌وا و مولف کتاب‌های «شاعران گیلک و گیل»، «بازتاب نهضت جنگل در هنر و ادبیات»، «فرهنگ‌ها و سرگرمی‌های مردم گیلان»، «گیلان در سفرنامه‌های سیاحان ایرانی» و چندین و چند کتاب دیگر هم هست، درباره‌ی نوروزی‌خوانی می‌گوید:</small></strong>

[[sound]]

نوروزی‌خوان‌ها پیک‌ها و قاصدان پیشواز از نوروز بودند. وقتی که تاریخ نوروزی‌ را می‌خوانیم، به دوران سومریان برمی‌گردد. یعنی اقوام بومی قبل از آریاییان.

در گیلان هم که دارای یکی از ریشه‌دار‌ترین فرهنگ‌های باستانی بوده، این آیین هم اجرا می‌شده است.

نوروزی‌خوان‌ها هم یکی از گروه‌هایی بودند که از آغاز اسفند به پیشواز بهار می‌رفتند.

‌این‌ها دسته‌های سه یا چهار ‌نفره بودند‌ که یک نفر سرخوان بوده و دو نفر پی‌خوان بودند و یک ‌نفر هم کولبارچی بوده.

این‌ها معمولاً یک چوب‌دستی ‌داشتند که به آن «چماق‌کونوس» می‌گفتند. برای این‌که معمولاً نوروزی‌خوان‌ها وقتی که غروب می‌شد، روستا به روستا می‌رفتند و یک فانوس هم با خودشان داشتند. 

کولبارچی ‌کیسه‌ای داشت و این‌ها به هر محله که می‌رسیدند، به ترتیب خانه به خانه می‌رفتند و اشعار خودشان را می‌خوانند.

نوروزی‌خوانی فقط در گیلان نبوده. بلکه در مازندران در قسمت‌های شمال ایران حتی در افغانستان و تاجیکستان و خیلی از کشورهای حاشیه‌ی دریای خزر نیز این آیین اجرا می‌شده است.

نام‌های مختلفی داشته ‌نوروز‌خوانی، نوروز نوسال‌خوانی، بلبل‌خوانی، بهارخوانی، شیر‌خوانی یا شعر‌خوانی ‌هم به آن می‌گفتند.

<strong>نوروز‌خوانان لباس‌های خاصی هم می‌پوشند؟</strong>

‌لباس نوروزی‌خوان‌ها در چند دهه پیش شامل‌ پاتابه پشمی، شلوار بندی از جنس پشم، پشمی شلوار، چموش یا گیوه چرمی، پیراهن سفید یا آبی‌رنگ بدون یقه، یا جلیقه یا جردقه، کلاه نمدی و شال کمری‌ بوده است.

[[photow01]]

<strong>شعرهایی که این نوروزی‌‌خوان‌ها می‌خوانند چه مضامینی دارد؟</strong>

مضامین ترانه‌ها و اشعاری را که می‌خواندند، می‌توانیم به دوبخش  تقسیم کنیم.

‌یک بخش ترانه‌ها و اشعاری بوده است که جنبه مذهبی داشته همراه با توصیف بهار. یک بخش هم ترانه‌هایی بوده که مضامین اجتماعی یا سیاسی داشته است.

مطابق آن شرایطی که بوده در زمان نهضت جنگل، اشعاری در مدح رهبران نهضت جنگل یا میرزا کوچک و غیره می‌خواندند.

<strong>آقای عباسی، اگرچه نوروزی‌خوانی الان بیشتر در روستا‌ها رواج دارد، اما کلاً جایگاه اجتماعی نوروزی‌خوان‌ها از قدیم تا حالا چه‌طور بوده‌؟</strong>

نوروزی‌خوان‌ها اغلب از میان هنرمندان محلی بودند. یعنی خوش‌‌نشین بودند.‌ از میان مطرب‌ها، دراویش و یا هنرمندان نمایشی بودند.
‌
اما یک گروهی از نوروزی‌خوان‌های غیر حرفه‌ای هم بودند. یعنی دریوزگان و گدایان و ... این‌ها برای این‌که از مزایا پول و از هدایایی که می‌دادند استفاده کنند، نوروزی‌خوانی می کردند.

ولی این‌ها معمولاً به اصول اولیه یا خواندن آن اشعار وارد نبودند. همینطور سرهم می‌کردند و می‌خواندند این‌ها معمولاً از افراد موذی جامعه بودند که گاهی اوقات دزدی هم می‌کردند، ولی آن نوروزی‌خوانان اصلی، انسان‌های شرافت‌مندی بودند. می‌شود گفت که هنرمندان بومی و محلی بودند.

<strong>یکی از مهم‌ترین عناصر سنت نوروزی‌خوانی موسیقی است. با توجه به‌این‌که نوروزی‌خوانی قاعدتاً باید ریتمی شاد داشته باشد اما ما می‌بینیم یک حزنی هم ‌‌در این موسیقی وجود دارد. به‌نظر شما دلیل آن چه است؟</strong>

موسیقی در نوروزی‌خوانی خیلی جایگاه ارزشمندی داشته است. اغلب کسانی که نوروزی‌خوان بودند با گوشه‌ها و دستگاه‌های موسیقی ایرانی و بومی آشنا بودند.

‌نغمات نوروزی‌خوانی در تالش، برگرفته از نوعی موسیقی صوفیانی بوده است. ‌فاقد تنوع ملودیک و براساس منشاء صوفیانه و در دستگاه ابوعطا بوده است.

در میان گیلک‌ها گوشه‌هایی که می‌خواندند در گوشه چهارگاه بوده است که دستگاه شاد و پرغرور ایرانی است‌ که بیانگر نشاط و شادمانی آن دوران هم است.

‌اما به ‌دلیل شرایط سخت زندگی، جنگ و حوادث حزن‌‌انگیز، به سمت دشتی هم گرایش پیدا کرده است.

یعنی به ‌جای آن ریتم تند و نشاط‌آور، حزن‌انگیز شده است. به‌خاطر مشکلات اجتماعی کم‌کم به آواز جلگه‌ای و دشت‌خوانی و به‌اصطلاح دشتی ‌رسیده و خواندن آن موجب دلگیری می‌شد. یعنی صدای آن حزن انگیز بود.

<strong>صفر رمضانی، مدرس موسیقی و محقق فرهنگ عامه که در مورد نوروزی‌خوان‌ها هم تحقیق کرده به ریشه‌ی تاریخی نوروزی خوانی می‌پردازد: </strong>

آن شیوه‌ی قبلی و کهن نوروزی‌خوانی‌ها شاید حتا برمی‌گردد به قبل از زرتشتی که در اعیاد باستانی ما بود، متعلق به دوره‌ی میترا یعنی دوران بسیار قدیم.

<strong>اما به اعتقاد او در صد سال اخیر روحانیون هم نقش ویژه‌ای در نوروزی خوانی داشته‌اند:</strong>

شیوه‌هایی از این دست که در بستر اجتماع وجود داشت، خیلی زیاد است. اما آن‌ها که نمود بیشتری داشته و توانسته جا خوش کند و هنوز که هنوز است ماندگار باشد، دو شیوه‌ی کاملاً متفاوت است که یکی از آن‌ها برمی‌گردد به صد سال اخیر که تحت تاثیر و به روایت نوروزی‌خوان‌ها یا ملاهایی بوده که از طالقان برای تدریس قرآن به گیلان می‌آمدند و مکتب‌خانه داشتند.

این‌ها با زبان فارسی بود و ملودی هم که برای این‌ها انتخاب می‌کردند ملودی‌هایی بود که معمولاً در گیلان رایج نبوده و استفاده نمی‌شده است.

شعرهایی را مدح و منزلت ائمه و در رثای بهار به انضمام این‌که وقتی ایام نوروز متقارن مي‌شد با ایام محرم یا صفر یا ایام عزا که در آن موقع اکثراً ترجیح می‌دهند شعرهایی را از ائمه بخوانند. معمولاً در این نوروزی خوانی‌ها خواندن برای دوازده امام خیلی مرسوم است. مثلاً می‌خوانند:

اول خوانم امام اولین را<br>حاجی زینال حاجی زینال<br>امام جعفر سوار روی دول دول<br>

‌اعتقاد مردم گیلان این است و شاید در جای دیگر هم باشد، مردم معتقدند که شب معراج پیامبر، حضرت علی هم با مرکب خودش که «دول دو‌ل» نام داشت، به معراج رفت و با پیامبر اکرم در آن‌جا بود.این‌ها در اعتقادات مردم گیلان است.

‌یا مثلاً می‌رفتند درِ خانه مردم و می‌خوانند که:

نوروز مبارک باد<br>سال نو مبارک<br>صاب‌خانه بیا بیرون<br>تی سکه مرا گیره<br>ایتا پایه زنم میره<br>اونو گناه م‌را گیره<br>نوروز مبارک باد<br>سال نو مبارک<br>

گاهی وقت‌ها هم اگر صاحب‌خانه به نوروزی خوان‌ها پول نمی‌داد، او را به هجو می‌گرفتند و مسخره‌اش می‌کردند.

[[photow02]]

<strong>و در پایان احمد اخباری و حسین سیناییان دو نوروزی‌خوان خوش‌ذوق، اجرای نوروزی‌خوانی‌شان را به شنوندگان زمانه تقدیم می‌کنند:</strong>

بهار اومد جهان خرم از آن شد<br>زعشق غنچه بلبل نغمه‌خوان شد<br>زبلبل درس عشق دلبر آموز<br>به دل نور محبت را برافروز<br>مشو از عشق حق غافل شب و روز<br>که این دنیا به کام عاشقان شد<br>بهار آمد جهان خرم از آن شد<br>زعشق غنچه بلبل نغمه‌خوان شد<br>جهان میدانگه مردان عشق است<br>حیاتت فرصت پیمان عشق است<br>معین ملک دل سلطان عشق است<br>که این دنیا به کام عاشقان شد<br>خداوندا دل دردآشنا ده<br>به نور حق دل ما را صفا ده<br>هر آن نعمت که خودخواهی به ما ده<br>که این دنیا به کام عاشقان شد<br>‌بهار اومد خدا صبرم سر اومه<br>خوشی رنگی وینی بهار دراومه<br>بهار اومد بهار اومد خوش اومه<br>همه جا دشت و کوه سبزه پرمه<br>کوه و کفش همه الاله زاره<br>هرکس شاده دیله ایرا بهاره<br>خدا زنده بدار اشته جوونی<br>الهی ته هزار عیدون ببینی<br>الهی که صاحب زنده بمونی<br>عروسی اشته جونی ببینی<br>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_170.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_170.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فرهنگ</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 20 Mar 2009 22:10:02 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>۱۰۰ رمانی که همه باید بخوانند</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در سال‌های اخیر، انتخاب رمان‌های برتر تاریخ ادبیات، دل‌مشغولی بسیاری از رسانه‌ها بوده است. روزنامه انگلیسی دیلی‌تلگراف هم ۱۶ ژانویه ۲۰۰۹، فهرستی از صد رمانی را منتشر کرد که به اعتقاد منتقدینش باید در کتابخانه هر خانه‌ای باشند و خوانده شوند. طبیعی است که این ۱۰۰ رمان، نه بهترین رمان‌ها، بلکه بهترین‌ها از نظر منتقدین این روزنامه هستند.</small></strong>

<strong>۱۰۰- ارباب حلقه‌ها نوشته‌ی‌‌ جی آر آر تولکین </strong>

داستانی درباره‌ی موجوداتی خیالی که در جست و جوی جواهرات گم شده هستند. به اعتقاد دبلیو اچ ادن، این کتاب، یک ‌شاهکار‌ است.

<strong>۹۹- کشتن مرغ مقلد نوشته‌ی‌‌ هارپرلی</strong>

روایت تعصب نژادی، و همسایه‌هایی عجیب و غریب از نگاه یک کودک که در دهه ۱۹۳۰ و در ایات آلاباما می‌گذرد.

<strong>۹۸- خانه و جهان نوشته‌ی رابیندرانات تاگور</strong>

یک بنگالی شریف، شادمانه زندگی می‌کند تا این‌که انقلابی نژادی رخ می‌دهد.

<strong>۹۷- راهنمای مسیر راه شیری برای تواستاپ‌زن نوشته‌ی داگلاس آدامز </strong>

زمین منفجر می‌شود تا یک مسیر سریع‌السیر فضایی ساخته شود. وحشت نکنید.

<strong>۹۶- هزار و یک شب (نویسنده: ناشناس)</strong>

شهرزاد که می‌داند پس از هم‌آغوشی با پادشاه ایرانی کشته می‌شود، هر شب قصه‌ای می‌گوید تا مرگش را به تعویق بیندازد.

[[photow01]]

<strong>۹۵- اندوه ورتر جوان نوشته‌ی ولفگانگ فن گوته</strong> 

ورتر عاشق شارلوت می‌شود، اما شارلوت درگیر رابطه‌ای دیگر است. وای بر ورتر!

<strong>۹۴- بچه‌های نیمه شب نوشته‌ی سلمان رشدی</strong>

بچه‌های یک هندوی پیر و یک مسلمان ثروتمند در بدو تولد با هم عوض می‌شوند.

<strong>۹۳- تعمیرکار دوره‌گرد، خیاط، سرباز، جاسوس، نوشته‌ی جان لوکاره</strong>

شعری کودکانه به عنوان اسم رمز تعدادی از جاسوسان بریتانیایی که مظنون به خیانت هستند، در نظر گرفته می‌شود.

<strong>۹۲- مزرعه سرد آرام‌بخش نوشته‌ی استلا گیبونز</strong>

شخصیتِ اصلی رمان، دختر بچه‌ای است که پدرش را از دست داده و یتیم شده است. او در دنبال این است که با یکی از خویشاوندانش زندگی کند. بالاخره او می‌پذیرد که با یکی از خویشاوندان مادری‌اش زندگی کند. یک عاشقانه‌ی روستایی که به‌صورت طنز روایت می شود.

<strong>۹۱- داستانی از گنجی نوشته‌ی موراساکی شیکیبو</strong>

زندگی و عشق‌های پسر یک امپراتور. و اولین رمان جهان؟

<strong>۹۰- زیر تور نوشته‌ی اریس مرداک</strong>

نویسنده‌ای ناموفق با یک ستاره سینما ارتباط بر قرار کرده. تلفیقی از فلسفه و کمدی.

<strong>۸۹- دفترچه طلایی نوشته‌ی دوریس لسینگ</strong>

لسینگ آن‌طور که مارگارت درابل، منتقد و نویسنده می‌گوید در«داستان فضای درونی» به کمونیسم و آزادی خواهی زنان می‌پردازد.

<strong>۸۸- یوگنی آنگین نوشته‌ی الکساندر پوشکین</strong>

احساسات، شعر و تپانچه در رمانی منظوم درباره‌ی عشقی ناکام. 

<strong>۸۷- در جاده نوشته‌ی جک کرواک</strong>

پسران نسل بیت می‌خواهند «مثل شمع‌های زرد و افسانه‌ای روم باستان بسوزند، بسوزند و بسوزند.»

<strong>۸۶- بابا گوریو نوشته‌ی انوره دوبالزاک</strong>

داستانی رئالیستی درباره‌ی بازگشت بوربون‌ها به قدرت در فرانسه. راستی نیاک، ضد‌قهرمانی داستان، به خاطر بی‌رحمی‌هایش در راه‌ ارتقای مدارج اجتماعی شهره خاص و عام شده است.

<strong>۸۵- سرخ و سیاه نوشته‌ی استاندال</strong>

قهرمان کتاب که متعلق به طبقه‌ی متوسط است، علیه ماتریالیسم و ریاکاری جامعه‌ی فرانسوی با «نیروی روح» خود می‌جنگد.

<strong>۸۴- سه تفنگدار نوشته‌ی آلکساندر دوما</strong>

تفنگداران داستان، سر یک زن اشرافی به نام میلادی با هم مبارزه می‌کنند «یکی برای همه و همه برای یکی»

۸۳<strong>- ژرمینال نوشته‌ی امیل زولا</strong>

ژرمینال، نوشته‌ای برای جوانه زدن تغییرات اجتماعی، مستندات قرص و محکمی از گرسنگی و بدبختی‌ معدن‌کاران فرانسوی ارایه می‌کند.

<strong>۸۲- بیگانه نوشته‌ی آلبرکامو</strong>

یک فرانسوی دوست عربش را در الجزیره می‌کشد و «بی‌تفاوتی ملایم جهان» را می‌پذیرد.

<strong>۸۱- به نام گل سرخ نوشته‌ی امبرتو اکو</strong>

یک داستان پلیسی تاریخی و روشنگرانه که در صومعه‌ای ‌در قرن چهاردهم ایتالیا می‌گذرد.

<strong>۸۰- اسکار و لوسینا نوشته‌ی پیتر کری</strong>

یک استرالیایی که با پولی که به او به ارث رسیده، یک کارخانه شیشه‌سازی می‌خرد و در کشتی با کشیشی از کلیسای آنگلیکان آشنا می‌شود. هر دوی این‌ها که به قمار علاقمندند، شرط می‌بندند که او نمی‌تواند کلیسایی شیشه‌ای را ۴۰۰ کیلومتر حرکت بدهد.

<strong>۷۹- دریای پهناور ساراگوسا نوشته‌ی جین ریس</strong>

به رمان جین ایر، که به زنی دیوانه در اتاق زیر شیروانی صدایی انسانی و رقت انگیز می‌بخشد.

[[photow02]]

<strong>۷۸- آلیس در سرزمین عجایب نوشته‌ی لویس کرول</strong>

منطق بازیگوشانه‌ی کرول باعث می‌شود وقوع شش اتفاق غیر ممکن را پیش از صبحانه باور کنیم.

<strong>۷۷- مخمصه نوشته‌ی جوزف هلر</strong>

یوسرین احساس می‌کند میل شدیدی برای به مسلسل‌ بستن غریبه‌ها دارد. دیوانه نیست؟

<strong>۷۶- محاکمه نوشته‌ی فرانتس کافکا</strong>

«جوزف کی» وقتی به طور غیر منتظره‌ای بازداشت می‌شود، اعلام می‌کند که بی‌گناه و مبراست اما «مبرا از چی؟»

<strong>۷۵- شراب سیب با لاوری‌ نوشته‌ی لوری لی</strong>

اولین تجربه‌ی نوشیدن مخفیانه گیلاس بزرگ آتش زرین قهرمان داستان، زیر واگن حمل یونجه است.

<strong>۷۴- در انتظار مهاتما نوشته‌ی آرکی نارایان</strong>
 
یک کمدی ناب که در آن یک جوان هندی با الهام از گاندی به یک مبارز ضد‌بریتانیایی افراطی تبدیل می‌شود.

<strong>۷۳- در جبهه غرب خبری نیست نوشته‌ی اریش ریمارک</strong>

روایت وحشت جنگ بزرگ از چشمان یک سرباز جوان.

<strong>۷۲- شام در رستوران غربت‌زده نوشته‌ی آن تایلر</strong>

سه خواهر و برادر، هر یک به گونه‌ای از جدایی مبهم والدین‌شان متاثر می‌شوند.

<strong>۷۱- رویای تالار سرخ نوشته کائو ژوکین</strong>

نگاهی دقیق و گسترده به جامعه‌ی چین در قرن هجدهم 

<strong>۷۰- پلنگ نوشته‌ی جوزپه توما سی دی لامپدوزا</strong>

با حمله نیروهای سرخپوش گاریبالدی به سیسیل، کدام دسته نجابت را کنار می‌گذارند: «شغال‌ها»، یا «پلنگ‌ها»؟

<strong>۶۹- اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری نوشته‌ی ایتالوکالوینو</strong>

حقه‌ی بین‌المللی کتاب، در این پازل بازیگوشانه‌ی پست مدرن نمایان می‌شود.

<strong>۶۸- تصادف نوشته‌ی جی جی بالارد</strong>

کارشناس سابق تلویزیون، موعظه سر می‌دهد که «گرایش جنسی جدیدی از یک تکنولوژی فاسد سر برآورده است.»

<strong>۶۷- خم رودخانه نوشته‌ی وی اس نایپل</strong>

یک آفریقایی هند و شرقی به نام سلیم به قلب آمریکا سفر می‌کند تا بفهمد«دنیا، چه دنیایی است»

<strong>۶۶- جنایات و مکافات نوشته‌ی فئودور داستایوفسکی</strong>

پسر به دیدارنزول خوار می‌رود. پسر نزول‌خوار را با تبر می‌کشد. احساس گناه، فروپاشی، سیبری و رستگاری.

<strong>۶۵- دکتر ژیواگو نوشته‌ی بوریس پاسترناک</strong>

بی‌رحمی انقلاب روسیه ایده‌آلیسم رمانتیک دکتر جوان را لگدمال می‌کند.

<strong>۶۴- سه‌گانه قاهره نوشته‌ی نجیب محفوظ</strong>

محفوظ زندگی سه نسل از قاهره‌ای‌ها را از جنگ جهانی اول تا کودتای سال ۱۹۵۲ دنبال می‌کند.

<strong>۶۳- مورد عجیب دکتر جکیل و مسترهاید نوشته‌ رابرت لوییس استیونسون </strong>

داستان دیو، استیونسون در خواب به سراغش آمد.

<strong>۶۲- سفرهای گالیور نوشته‌ی جاناتان سویفت</strong>

هجویه سوینت بر سفرنامه‌های بلند جهانگردان (دادگاه لی‌لی‌پوت‌ها در واقع دادگاه پادشاه جورج اول است)

<strong>۶۱- نام من قرمز است، نوشته‌ی اورهان پاموک</strong>

نقاشی در سال ۱۵۹۱ در استانبول به قتل می‌رسد. برخلاف انتظار، داستان را از زبان جسد می‌شنویم.

<strong>۶۰- صد سال تنهایی نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز</strong>

در این قصه‌ی خانواده‌ای کلمبیایی، افسانه و واقعیت به شکل سحرآمیزی در هم می‌آمیزند.

<strong>۵۹- مراتع لندن نوشته‌ی مارتین امیس</strong>

رمان‌نویسی ناکام، روز نوشت‌های زنی را از سطل آشغال می‌دزدد که در آن‌ها فاش شده که زن دارد قتل خود را طرح ریزی می‌کند.

<strong>۵۸- کارآگاهان وحشی نوشته‌ی رابرت بولانو</strong>

گروهی از شاعران آمریکای جنوبی به نقاط مختلف جهان سفر می‌کنند، در گوشه و کنار دنیا می‌خوابند و منتقدین را در دوئل‌ها به چالش می‌کشند.

<strong>۵۷- بازی تیله‌های شیشه‌ای نوشته‌ی هرمان هسه</strong>

روشنفکران از زندگی بیرون می‌کشند، تا در یک بازی با قواعد ریاضیات و آهنگین شرکت کنند.

<strong>۵۶- طبل حلبی نوشته‌ی گونتر گراس</strong>

خاطرات از سال‌های پیش از جنگ جهانی دوم از زبان یک کوتوله. طبل حلبی، متن کلیدی ادبیات رئالیسم جادویی اروپاست.

<strong>۵۵- آسترلینز نوشته دبلیو جی سبالد</strong>

در این رمان بدون پاراگراف، مورخی چک‌تبار، تاریخ خانوادگی‌اش را دنبال می‌کند تا به هولوکاست می‌رسد.

<strong>۵۴- لولیتا نوشته‌ی ولادیمیر ناباکوف</strong>

دل مشغولی سکسی پروفسوری میانسال نسبت به دختر بچه‌ی ده دوازده ساله‌ای به نام لولیتا با تمایل مادر دختر به پروفسور پیچیده می‌شود.

<strong>۵۳- داستان ندیمه نوشته‌ی مارگارت آتوود</strong>

پس از جنگ هسته‌ای که بسیاری از انسان‌ها را عقیم کرده، زنان بارور برای پرورش فرزندان به بردگی گرفته می‌شوند.

<strong>۵۲- ناتور دشت نوشته‌ی جی دی سالینجر</strong>

ضد قهرمان نوجوان داستان که از مدرسه ابتدایی اخراج شده، دوره‌ی سختی را می‌گذراند.

<strong>۵- جهان دیگر نوشته‌ی دن دلیلو</strong>

از بیس‌بال گرفته تا زباله‌های هسته‌ای، کلیه‌ی دغدغه‌های زندگی آمریکایی‌ها در اواخر قرن بیستم در این رمان وجود دارد.

[[photow03]]

<strong>۵۰- دلبند نوشته‌ی تونی موریسون</strong>

سیری بی‌رحمانه و آزاردهنده دوران سیاه برده‌داری در آمریکا.

<strong>۴۹- خوشه‌های خشم نوشته‌ی جان اشتاین بک</strong>

شهروندان اوکلاهما به خاطر قحطی ناشی از رکود اقتصادی بزرگ آمریکا، دیار خود را به جست و جوی‌شان و دستمزد شرافتمندانه ترک می‌کنند.

<strong>۴۸- برو بر کوه‌ها بگو نوشته‌ی جیمز بالدوین</strong>

کتاب، نقش کلیسای مسیحی را در جامعه‌ی آفریقایی- آمریکایی‌ها بررسی می‌کند.

<strong>۴۷- سبکی تحمل ناپذیر هستی نوشته‌ی میلان کوندرا</strong>

خیانت یک پزشک، همسرش را رنجور می‌کند. اما وقتی زندگی معنایی نداشته ندارد، این رنج هم نمی‌تواند اهمیتی داشته باشد.

<strong>۴۶- بهار زندگی خانم جین برودی نوشته‌ی موریل اسپارک</strong>

شاگرد محبوب یک معلم که راهبه می‌شود، به او خیانت می‌کند.

<strong>۴۵- نظاره‌گر نوشته‌ی آلن رب گریه </strong>

یک فروشنده دوره گرد، غرق شدن دختری سیزده ساله را نظاره می‌کند.

<strong>۴۴- تهوع نوشته‌ی ژان پل سارتر</strong>

یک تاریخ‌نگار هر لحظه بیشتر از قبل با هستی خود به مشکل برمی‌خورد.

<strong>۴۳- سری کتاب‌های ربیت نوشته‌ی جان آپدایک</strong>

محدود شدن به فروشندگی حراجی، ستاره سابق بسکتبال دبیرستان را ناامید می‌کند.

<strong>۴۲- ماجراهای هاکلبری فین نوشته‌ی مارک تواین</strong>

یک پسربچه و برده‌ای فراری در نظر دارند از طریق قایق‌رانی رودخانه می‌سی‌سی پی از فرهنگ و تمدن آنتبلوم دور شوند.

<strong>۴۱- درنده‌ی باسکویل نوشته‌ی آرتور کانن دویل</strong>

مردی معتاد نیمه شب، سگی ارواح مانند را در دشت‌ها دنبال می‌کند.

<strong>۴۰- خانه‌ی عیش نوشته‌ی ادیت وارتن</strong>
 
لیلی بارت در آرزوی عیش فراتر از آن است که به خاطر عشق ازدواج کند. رسوایی و قرص‌های خواب از راه می‌رسند.

<strong>۳۹- همه چیز فرو می‌پاشد نوشته‌ی چینووا آچه‌به</strong>

مرگ اتفاقی و حضور یک مبلغ مذهبی، رهبری محلی کشاورزی نیجریه‌ای را که سیب زمینی می‌کارد، متزلزل می‌کند.

<strong>۳۸- گتسبی بزرگ نوشته‌ی اف اسکات فیتس جرالد</strong>

عشق یک میلیونر مرموز به«زنی سرشار از صدای پول»، او را به دردسر می‌اندازد.

<strong>۳۷- سرپرست نوشته‌ی آنتونی ترولوپ</strong>

دبلیو اچ اودن درباره‌ی این نویسنده گفت:« در میان تمام نویسندگان همه کشورها، ترولوپ بهتر از بقیه نقش پول را درک کرد.»

<strong>۳۶- بینوایان نوشته‌ی ویکتور هوگو</strong>

مجرم سابق داستان، می‌کوشد آدم خوبی باشد اما ماجرا پایان تلخی به دنبال دارد.

<strong>۳۵- جیم خوش شانس نوشته‌ی کینگزلی امیس</strong>

یک استاد تاریخ دانشگاه با رییس‌اش اختلاف نظر پیدا می‌کند و…

<strong>۳۴- خواب بزرگ نوشته‌ی ریموند چندلر</strong>

در این کتاب نوآر جنایی هاردبویلد (Hardboiled)، «مردان مرده سنگین‌تر از قلب‌های شکسته هستند.»

[[photow04]]

<strong>۳۳- کلاریسا نوشته‌ی ساموئل ریچاردسون</strong>

روایتی به شکل نامه‌نگاری که در آن رابرت لاولیس، صاحب روسپی خانه وحشیانه سینه‌بند قهرمان داستان را باز می کند.

<strong>۳۲- رقصی با موسیقی زمان نوشته‌ی آنتونی پاول</strong>

این کتاب دوازده قسمتی، داستانی ‌است که مشهورترین شخصیت آن «نوعی اورکت نامناسب می‌پوشد.»

<strong>۳۱- عاقبت فرانسه نوشته‌ی ایرنه نمیروفسکی</strong>

این کتاب که شامل دو نوول کوتاه است و شش سال بعد از مسموم شدن نویسنده‌اش منتشر شد، زندگی شهری و روستایی در فرانسه تحت اشغال آلمان‌ها را به تصویر می‌کشد.

<strong>۳۰- تاوان نوشته‌ی یان مک ایوان</strong>

بهترین رمان انگلیسی‌زبان کلاسیک که در خانه‌‌ای ییلاقی می‌گذرد.

<strong>۲۹- زندگی: دستورالعمل یک مصرف کننده نوشته‌ی جورجز پرک</strong>

پازل زندگی در بلوک آپارتمان‌های پاریسی به اضافه اتاق‌های خالی

<strong>۲۸- سرگذشت تام جونز نوشته‌ی هنری فیلدینگ</strong>

این رمان کمدی فیلیدینگ که معمولاً به اختصار تام جونز نامیده می‌شود، داستان بچه‌ای سرراهی است که یک آدم ثروتمند پیدایش می‌کند.
 
<strong>۲۷- فرانکشتاین نوشته‌ی مری شلی</strong>

تلاش انسان برای تمسخر مکانیسم شگفت‌انگیز خالق جهان، عاقبت ناگواری به همراه دارد.

<strong>۲۶- کرانفورد نوشته‌ی الیزابت گسکل</strong>

روستاییان شمال در مقابل تغییرات اجتماعی محصول انقلاب صنعتی مقاومت می‌کنند.

<strong>۲۵- سنگ ماه نوشته‌ی ویلکی کالینز</strong>

تی اس الیوت در تحسین این رمان گفته است: «اولین، قدیمی‌ترین و بهترین رمان پلیسی مدرن انگلیسی زبان»

<strong>۲۴- اولیس نوشته‌ی جیمز جویس</strong>

بازنویسی مدرنیستی و شاهکارانه هومر با نوعی شوخ‌ طبعی که یکی از طولانی‌ترین زبان انگلیسی را با ۴۳۹۱ کلمه در خود دارد.

<strong>۲۳- مادام بوآری نوشته‌ی گوستاو فلوبر</strong>

خریدن رمان‌های عاشقانه، همسر دکتری محلی را به خیانت و پایانی عذاب‌آور می‌کشاند.

<strong>۲۲- گذر به هند نوشته‌ی ای ام فورستر</strong>

اتهامی ناروا، ظلم نژاد‌پرستانه‌ی بریتانیایی در هند را آشکار می‌سازد.

<strong>۲۱- ۱۹۸۴‌نوشته‌ی جورج اورول</strong>

در این رمان، ناظر کبیر (دیکتاتور) حتی منحوس‌تر از آنی است که در سریال تلویزیونی اقتباسی از رمان تصویر شده است.

<strong>۲۰- تریسترام شندی نوشته‌ی لاورنس استرن </strong>

به اعتقاد ساموئل جانسون، این رمان تجربی و شنیع، بیش از حدِ کفایت، خاص و غریب است.

<strong>۱۹- جنگ دنیاها نوشته‌ی اچ جی ولز</strong>

اشغالگران مریخی خون‌آشام با چند فین دماغ نابود می‌شوند.

<strong>۱۸- خبر داغ نوشته‌ی اولین واگ</strong>

واگ این رمان را بر اساس ماجرای گزارشگر بخت برگشته‌ی تازه‌کاری نوشته که بیل دیوز، سردبیر سابق دیلی تلگراف را سرکار می‌گذارد.

<strong>۱۷- تس دوبرویل نوشته‌ی توماس هاردی </strong>

تس فرزند یک خانواده‌ی روستایی است که خانواده‌‌اش می‌فهمند که نام او به یک نجیب‌زاده برمی‌گردد.

<strong>۱۶- صخره برایتون نوشته‌ی گراهام گریل</strong>

در خیمه شب بازی ادبی گریل، شخصیتی جامعه‌ستیز گند می‌زند به جنایت و ازدواج. 

<strong>۱۵- اسرار ووسترها نوشته‌ی پی جی وود هاوس‏</strong>

این کتاب، اولین بخش از مجموعه داستان‌های قلعه‌های تاتلای است.

<strong>۱۴ـ بلندی‌های بادگیر نوشته‌ی امیلی برونته</strong>

در دشت‌های بادگیر‌، کاترین و هیث‌کلیف عاشق همدیگر می‌شوند، اما هیث‌کلیف نمی‌تواند با کاترین ازدواج کند. 

<strong>۱۳ـ دیوید کاپرفیلد نوشته‌ی چارلز دیکنز</strong>

رنج‌های کودکی که ناپادری‌اش به‌طرز بی‌رحمانه‌ای او را مورد آزار و اذیت قرار می‌دهد. رمان نیمه‌زندگی‌نامه دیکنز در زمره‌ی رمان‌های «کمال و رشد» دسته‌بندی می‌شود، محور اصلی است.

<strong>۱۲ـ رابینسون کروزو نوشته‌ی دانیل دفو</strong>

یک برده فروش که گرچه کشتی‌اش غرق می‌شود، در جزیره‌ی دور افتاده خدا را می‌یابد و با یک بومی آشنا می‌شود و دچار تحول می‌شود.

<strong>۱۱ـ غرور و تعصب نوشته‌ی جین آستن</strong>

رویارویی عاشقانه پسری ثروتمند با دختری مغرور از خانواده‌ای فقیر یکی از زیباترین داستان‌های عاشقانه را رقم زده است.

<strong>۱۰ـ دن کیشوت نوشته‌ی میگوئل سروانتس</strong> 

سلحشوری خیال‌پرداز و نیمه‌مجنون، در رمانی طنزگونه به جنگ آسیاب‌های بادی می‌رود.

<strong>۹ـ خانم دالووی نوشته‌ی ویرجینیا وولف</strong>

خانم قهرمان داستان که قرار است در یک جشن شرکت کند به قصدِ خرید گل از خانه بیرون می‌رود و با زوجی جوان که زندگی پرتلاطمی دارند، روبه‌رو می‌شود.

<strong>۸ـ رسوایی نوشته‌ی جی ام کوئتزی</strong>

یک استاد ادبیات انگلیسی در آفریقای جنوبی پس از دوران آپارتاید با فریفتن دانشجویش‌، همه چیزش را می‌بازد.

<strong>۷ـ جین ایر نوشته‌ی شارلوت برونته</strong>

آقای روچستر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دل به زنی فقیر و ساده می‌بازد. اما جین متوجه می‌شود که روچستر ازدواج کرده و  همسری دیوانه دارد.

<strong>۶ـ در جستجوی زمان از دست رفته، نوشته‌ی مارسل پروست</strong>

تفکری درباره‌ی خاطرات، رمانی هفت جلدی که مشهورترین کتاب در جهان ادبیات است.

<strong>۵ـ قلب تاریکی، نوشته‌ی جوزف کنراد</strong>
 
جوزف کنراد می‌گوید : «‌فتح زمین، چیز زیبایی نیست.»

<strong>۴ـ سیمای یک زن نوشته‌ی هنری جیمز</strong>

زنی آمریکایی که وارث ثروتی عظیم شده‌، با ازدواج با مردی خودخواه، زندگی خود را تباه می‌کند. منتقدی به نام هرولد بلوم گفته بود هنری جیمز در این رمان، خودش را در چهره‌ی یک زن تصویر کرده است.

<strong>۳ـ آنا کارنینا نوشته‌ی لئو تولستوی</strong> 

زن جوانی از طبقه اشراف بدون عشق با مردی صاحب منصب ازدواج می‌کند اما گرفتار عشقی دیگر می‌شود.

<strong>۲ـ موبی دیک نوشته‌ی هرمان ملویل</strong> 

جستجوی دیوانه‌وار کاپیتان آمب برای گرفتن انتقام از نهنگی که پای او را خورده است.

<strong>۱ـ میدل مارچ نوشته‌ی جورج الیوت</strong>

ویرجینیا ولف: «میدل‌مارچ از معدود رمان‌های انگلیسی زبان است برای آدم‌‌های بالغ نوشته شده است.»
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_169.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/03/post_169.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Mar 2009 20:03:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«خانه صادق هدایت، ‌زباله‌دانی شده است»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>صادق هدایت اگر نگوییم برجسته‌ترین، یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ادبیات معاصر ایران است. او را پیشگام داستانویسی مدرن ایران قلمداد کرده‌اند.

هدایت که بیست و هشتم بهمن ماه سال ۱۲۸۱ در تهران متولد شد، آثار ارزشمندی مثل بوف کور، سه قطره خون، علویه خانم، حاجی آقا، سگ ولگرد، زنده به‌گور، توپ مرواری‌ و چندین اثر ادبی دیگر را خلق کرد.

او هم‌چنین چهار کتاب از فرانس کافکا و چند اثر ادبی دیگر را هم به زبان فارسی ترجمه کرد. اما بی‌شک رمان بوف کور شاهکار صادق هدایت است.

نگاه انتقادی او به فرهنگ ایرانی و خودکشی‌اش در پاریس، هدایت را به بحث‌انگیزترین نویسنده‌ی معاصر ایران تبدیل کرده است.

اما نکته‌ی قابل تامل این است که انتشار آثار هدایت چه پیش از انقلاب و چه پس از آن، با مشکلاتی همراه بوده است. تا جایی که بیش از ۵۰ سال پس از مرگش، در حال حاضر بسیاری از آثار او در ایران مجوز چاپ ندارند.

باخبر شدم که گروه انتشارات ‌آزاد ایران‌ با همکاری ‌بنیاد کتاب‌های سوخته‌ اقدام به انتشار مجموعه‌ی کامل آثار هدایت در اروپا کرده است.

در صد و ششمین سالروز تولد صادق هدایت با جهانگیر هدایت، برادرزاده‌ی او و هم‌چنین سام واثقی، مدیر گروه انتشارات آزاد ایران گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای هدایت، باخبر شدیم که مجموعه آثار صادق هدایت بدون سانسور توسط انتشارات آزاد ایران و بنیاد کتاب‌های سوخته در خارج از ایران منتشر شده است. چطور شد به این فکر افتادید که کتاب‌ها را به  جای ایران در اروپا منتشر کنید؟</strong>

اصولاً ‌چاپ و انتشار آثار هدایت در ایران سال‌هاست که با مشکل روبه رو بوده است. به بعضی از آثار اجازه‌ی چاپ می‌دادند و به بعضی‌ها اجازه‌ی چاپ  نمی‌دادند. اخیراً یعنی در سه سال گذشته تمام آثار هدایت بدون استثنا ممنوع‌الچاپ شد.

یعنی نه تنها مجوزی برای آثاری جدید صادر نشد، بلکه به آثاری که قبلاً هم چاپ شده بود و می‌خواستند تجدید چاپ کنند، اجازه داده نشد و حتا این مخالفت با صادق هدایت ابعادی پیدا کرد که کتاب‌هایی که درباره‌ی هدایت هم بود، باز اجازه‌ی چاپ نمی‌دادند.

[[photow01]]

الان خودم مدتی است که کتابی را برای کسب مجوز فرستاده‌ام که شناخت‌نامه‌ی صادق هدایت است. ولی اجازه‌ی چاپ این را هم نمی‌دهند.

از طرف دیگر اگر کسی پیدا شود و علیه صادق هدایت حرف و مطلبی را بنویسد که اغلب هم بسیار بی‌ارزش و مبتذل هستند، نه تنها اجازه‌ی چاپ داده می‌شود، بلکه از بسیاری کمک‌ها هم بهره‌مند می‌شوند.

در چنین فضایی تبعاً ما باید فکر می‌کردیم که چگونه آثار صادق هدایت را که جزو آثار کلاسیک ادبیات ایران درآمده،  به دست‌ علاقه‌مندان آن برسانیم.

خوشبختانه همکاری که بین ما و بنیاد کتاب‌های سوخته و هم‌چنین بنیاد انتشارات آزاد ایران به‌وجود آمد، ما تصمیم گرفتیم تمام آثار صادق هدایت را به زبان فارسی در اروپا چاپ و منتشر کنیم. 

خوشبختانه اولین جلد این کتاب چاپ شد. این جلد کلیه‌ی داستان‌های کوتاه صادق هدایت را در خود دارد. یعنی ۴۲ داستان کوتاه است که داستان‌های کتاب‌های «زنده به گور»، «سه قطره خون»، «سگ ولگرد»، «سایه روشن» و هم‌چنین داستان‌های متفرقه«‌فردا»، حکایت با نتیجه، «مرگ»، «سایه مغول»، «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ» و هم‌چنین ترجمه‌ی فارسی «سامپینگه»و «هوسباز» است که صادق هدایت این دو  را به زبان فرانسه نوشته است.

این کتاب در ۶۰۰ صفحه چاپ شده است و آماده است و خوشبختانه پذیرفته شده که این کتاب در کاتالوگ‌های بین‌المللی ذکر شود. یعنی در سراسر اروپا، انگلیس، قاره‌ی آمریکا، ژاپن می‌شود این کتاب را به سهولت از طریق کتاب‌فروشی‌های معتبر سفارش داد و فقط کافی است شابک و نام کتاب ذکر شود و این کتاب را در اختیار علاقه‌مندان قرار بدهند.

البته جلدهای بعدی این کتاب هم در دست اقدام است.جلد دوم طنز‌های هدایت خواهد بود که طنز‌های هدایت در برگیرنده‌ی «وغ وغ ساهاب»، «حاجی‌آقا»، «علویه خانم»، «ولنگاری» و «نیرنگستان» خواهد بود.

[[photow02]]

<strong>اشاره کردید که به کتاب‌های صادق هدایت مجوز نمی‌دهند و یا مجوز انتشار کتاب‌هایی را که قبلاً گرفته‌اند، لغو می‌کنند. آیا برای این کار هیچ‌وقت دلیلی به شما ارایه شده است؟</strong>

نه تنها نمی‌گویند، حتا جواب نامه‌های ما را هم نمی‌دهند‌ که البته این یک سیتم مدیریت جدیدی است. اگر ما نامه‌ای می‌نویسیم و سوالی می‌کنیم، مطلقاً جوابی داده نمی‌شود. یعنی همه چیز در یک مدیریت انباشته از سکوت پیشروی می‌کند و جلو می‌رود.

<strong>کتاب‌های هدایت چه قبل و چه بعد از انقلاب سانسور شده اند. من به عنوان خواننده‌ی ‌آثار ایشان هیچ نکته‌ی مساله‌داری را در بسیاری از کتاب‌های صادق هدایت نمی‌بینم. این که می‌گویم مساله‌دار منظورم طبق معیارهای معمول ممیزی کتاب در ایران است. به نظر شما با این حال چه چیزی در کتاب‌های هدایت وجود دارد که انتشارش را در ایران این‌قدر دشوار  کرده است؟</strong>

مسایل قبل از انقلاب با مسایل بعد از انقلاب یک تفاوت‌هایی دارد. صادق هدایت قبل از انقلاب نویسنده‌ای بود که رژیم وقت به شدت با او عناد می‌ورزید. او حتا در کتابی مثل حاجی آقا خیلی صریح به رژیم پهلوی بد و بیراه گفت و در بسیاری دیگر از آثارش به هر ترتیبی که توانسته انتقاد کرده است.

البته انتقادی که او می‌کرد از ظلم و دیکتاتوری و تجاوز به حقوق مردم بود که تبعاً این موضوع بر می‌گشت به رژیمی که حاکم بود.

[[photow03]]

ولی در حال حاضر مساله یک ابعاد دیگری به خود گرفته است. یعنی مربوط شده است به مسایل ایدئولوژیک اسلامی که افراد تشخیص می‌دهند که مطالبی که صادق هدایت نوشته است با این ایدئولوژی مغایرت‌هایی دارد و در نتیجه به شدت با او مخالفت می‌کنند.

<strong>البته آقای هدایت، به جز یکی دو کتاب صادق هدایت فکر نمی‌کنم در کتاب‌های ایشان چیزی باشد که ازنظر ایدئولوژیک ضدیت مشخصی با ایدئولوژیک حاکم ایران داشته باشد. از طرفی ما می‌بینیم خیلی از نویسنده‌های قدیمی هستند که آثارشان با ایدئولوژی حاکم ممکن است تعارض هم داشته باشد؛ اما مجوز می‌گیرند. ولی در مورد صادق هدایت این‌گونه نیست. می‌توان گفت که آثار هدایت به یک تابو تبدیل شده است؟</strong>

تقریباً همین‌طور است. یک نوع حساسیتی نسبت به صادق هدایت ایجاد شده و این یک جورهایی بین متصدیان امر مد شده است که همه وقتی اسم صادق هدایت را می‌شنوند، رو ترش بکنند و این‌طور وانمود بکنند که میل ندارند که آثار او چاپ شود و اصلاً از او اسمی برده نشود و البته این تصور هست که به این ترتیب می‌توانند هدایت را از اذهان مردم پاک بکنند.

منتها این درست مثل پاک کردن صورت مساله است. چون هدایت رفته است جزو ادبیات، فرهنگ و قسمتی از تمدن این مملکت و به هیچ عنوانی نمی‌شود او را از این صحنه‌ای که بعد از صد سال به‌وجود آمده، پاک کرد.

[[photow04]]

<strong>آقای هدایت، در دنیا معمولاً دولت‌ها حتا از افتخار‌آفرینی آن دست از اهالی فرهنگ‌شان که جزو مخالفین‌شان هم هستند، استقبال می‌کند. مثلاً وقتی ساراماگو، جایزه‌ی نوبل را برد، با وجود این‌که این نویسنده به دلیل گرایشات چپش رابطه‌ی خوبی هم با دولت نداشت، دولت برای او پیام تبریک فرستاد. اما در ایران چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب چنین برخوردی با صادق هدایت که یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات ایران است، صورت نگرفته. به نظر شما چه اراده‌ای می‌تواند این تابو را بشکند؟</strong>

اصلاً احتیاج نیست. مردم در این مورد خودشان تصمیم می‌گیرند و آن کاری که باید بکنند، می‌کنند.

هیچ کس نیامده برای صادق هدایت حکمی صادر کند که «‌آقای صادق‌خان شما به موجب این حکم به عنوان صادق هدایت نویسنده‌ی معروف ایران منصوب می‌شوید.» این‌طور نیست. صادق هدایت را میلیون‌ها مردم ایران و فارسی زبان دنیا و بعد مردم دنیا می‌شناسند.

برای این‌که آثار هدایت را به بیست و یک زبان دنیا ترجمه شده است و بسیار مورد توجه قرار گرفته است. این میلیون‌ها نفر  هستند که درباره‌ی صادق هدایت تصمیم گرفتند و باید تصمیم بگیرند و آن‌ها دارند کار خودشان را می‌کنند.

کما ‌این‌که الان آثار هدایت در اروپا چاپ شده و همان‌طور که من گفتم، این کتابی که چاپ شده، در اروپا و انگلیس و قاره‌ی آمریکا، ژاپن و تبعاً آسیا توزیع شده است.

[[photow05]]

بنابراین مردم هستند که در این مورد تصمیم می‌گیرند و اقدام می‌کنند و هیچ نیرویی هم در مقابل مردم نمی‌تواند ایستادگی بکند و تاریخ نشان داده است که بالاخره مردم پیروز خواهند بود.

<strong>قبل از انقلاب هدایت، منفور رژیم گذشته بود و به گفته‌ی شما به سبک خودش با نظام گذشته مخالفت می‌کرد. پس چرا بعد از انقلاب در کتاب‌ها و مقالاتی که درباره‌ی هدایت نوشته شده است اشاره‌ای به این قضایا نمی‌شود و بیشتر به نسبت خانوادگی‌اش با نزدیکان حکومت قبلی تاکید می‌شود؟</strong>

اولاً‌ باید به عرض شما برسانم که خانواده‌ی هدایت هیچ نسبتی با خانوده‌ی سلطنتی نداشتند. شاهزاده نبودند. یک خانواده‌ای بودند که در سیستم دیوانی مملکت چون آدم‌های باسواد بین آن‌ها خیلی زیاد پیدا می‌شد و از رضا قلی‌خان هدایت این قضیه شروع می‌شود؛ از وجودشان در مقامات بالا استفاده می‌شد.

خاندان هدایت، هیچ وقت هم در مسایل سیاسی یک گرایش خاصی را نشان ندادند و می‌توانم این را ادعا بکنم که از آن تیپ‌هایی نبودند که نوکری بی‌چون و چرا بکنند.

منتها صادق هدایت تازه در این خانواده، یک فرد کاملاً استثنایی بود. چون او یک جورهایی خود خانواده را هم قبول نداشت.

[[photow06]]

صادق هدایت در زندگی‌اش به دو چیز پشت پا زد. یکی پول و دیگری مقام. کسی که از این دو بگذرد، دیگر هیچ چیزی برایش ارزش ندارد و فقط آن چیزهایی را می‌گوید‌ و می‌نویسد که مورد اعتقاد خودش است.

صادق هدایت با رژیم قبلی به شدت عناد می‌ورزید. به خاطر این‌که اعتقاد داشت که اگر مثلاً او می‌رفت به شهریار اطراف تهران و بعد می‌دید که چگونه چشم‌های بچه‌ها، تراخمی است و مردم چگونه در فلاکت و بدبختی دارند زندگی می‌کنند، این به شدت او را متاثر می‌کرد و وقتی به تهران برمی‌گشت مطالبی می‌نوشت که این موضوع را خیلی جلوه می‌داد و اشاره می‌کرد به این‌که مردم ایران چنین وضعی دارند.

اما مخالفتی که با او می‌‌شد بدین ترتیب بود که می‌ترسیدند با این مطالبی که هدایت عنوان می‌کند، جوانان شروع کنند به مخالفت کردن با رژیم و از این جهت می‌خواستند جلوی هدایت را بگیرند. غافل از این‌که با گرفتن و نگرفتن جلوی صادق هدایت، جوانان کار خودشان را انجام می‌دهند و اجتماع آن حرکتی را که باید بکند، می‌کند. کما این‌که کردند و انقلاب شد. 

بنابراین درست است که امثال صادق هدایت، آثاری در کل اجتماع دارند، اما اداره‌کنندگان اجتماع نیستند و به نظر من هیچ لزومی ندارد که هیچ رژیمی از این‌ها هیچ ملاحظه‌ای داشته باشد.

[[photow07]]

اما در حال حاضر در هیچ‌کدام از کتاب‌های صادق هدایت ما نمی‌بینیم که ایشان به طور سیستماتیک به اسلام یا هر دین دیگری حمله کرده باشد.

ایشان به طور کلی طنزی بسیار قوی داشت و در قالب طنز خودش درباره‌ی باورهای خرافاتی تمام ادیان، بدون استثنا شوخی می‌کرد، مزاح می‌کرد و می‌نوشت.

مخالفت یعنی این‌که بیاید جلسه‌ای تشکیل بدهد، عده‌ای را دعوت کند، نطق بکند، خطابه بکند و به طور سیستیماتیک بگوید که این درست است و این درست نیست.

صادق هدایت اصلاً اهل این کارها نبود و آن‌چه که از آثار ایشان ‌برداشت می‌شود به نظر بنده در اثر این حقیقت است که هنوز که آن‌چه او نوشته، واقعاً درک نشده است.

<strong>آقای هدایت برای خانه‌ی صادق هدایت چه اتفاقی افتاده است؟ شما قبلاً به این قضیه معترض شده بودید. الان این خانه در چه وضعیتی است و آیا بنیاد هدایت تلاشی برای بازپس‌گیری این خانه انجام داده است یا نه؟</strong>

متاسفانه خانه‌ی پدری هدایت تبدیل شده است به حیاط خلوت بیمارستان دکتر امیر اعلم و آخرین عکس‌هایی که دوستانم رفته و از آن‌جا گرفته‌اند تبدیل‌اش کرده‌اند به یک نوع زباله‌دانی.

یعنی چیزهایی که نمی‌خواهند، جعبه‌ی دارو و ... را آن‌جا می ریزند و قسمتی از آن را هم تبدیل کرده‌اند به استراحتگاه آقایان و استادان که بروند آن‌جا استراحت بکنند‌.

[[photow08]]

‌بعد هم به شدت ممانعت می‌کنند از این‌که هر کسی برود و این خانه را ببیند و حتا کسانی که با گرفتن اجازه‌ی کتبی از دانشگاه علوم پزشکی تهران، به آن‌جا می‌روند، یک کسانی آن‌جا هستند که مواخذه می‌کنند که آقا، مگر شما بیکار بودید که آمدید این‌جا؟

‌یعنی تا این حد به نظر من مخالفت بچه‌گانه انجام می‌دهند.

<strong>یعنی خانه‌ی هدایت مصادره شده است؟</strong>

خیر، در اختیار بیمارستان امیر اعلم است.

<strong>چه کسی این خانه را در اختیار بیمارستان قرار داده است؟</strong>

وزارت علوم. چون بیمارستان‌ها مربوط به وزارت علوم است. این خانه هم تعمیر شده بود که به موزه‌ی صادق هدایت تبدیل شود. بعد بلاتکلیف بود و یک مکاتباتی کردند و اجازه خواستند که از این خانه استفاده کنند.

 ابتدا این خانه را تبدیل کردند به مهد کودک صادقیه و بچه‌ها‌ی کارمندان بیمارستان امیراعلم در آن‌جا سرسره‌بازی می‌کردند و چون بعد در این مورد اعتراضات زیادی همه جا منعکس شد، ظاهراً اینج‌ا را تبدیل کردند به کتابخانه‌ی این بیمارستان که مورد استفاده هم قرار نمی‌گیرد.

<strong>مگر آن خانه مالکیت نداشت؟ چگونه وزارت علوم آن را واگذار کرد؟</strong>

در اواخر کار رژیم پهلوی، دفتر فرح پهلوی این خانه را خرید که به موزه‌ی صادق هدایت تبدیل بکند و تبعاً این جزو خانه‌هایی بود که در اختیار دولت قرار گرفت.

<strong>بنابراین به نوعی مصادره شده، درست است‌؟</strong>

مصادره نشد. در اختیار دولت قرار گرفت و دولت هم در اختیار بیمارستان قرار داد.

<strong>پس الان مالکیتی برای آن وجود ندارد؟</strong>

مالکیت رسمی وجود ندارد، خیر.

[[photow09]]

<strong>شما مسوولیت بنیاد‌ خانه‌ی هدایت را هم برعهده دارید.</strong>

خانه‌ی هدایتی وجود ندارد. خاندان هدایت که خودش را مسوول نگه‌داری آن‌چه که از صادق هدایت باقی مانده، می‌دانند؛ من را مامور کرده است که این کار را انجام بدهم و تا به‌حال هم انجام داده‌‌ام و ما این‌جا نگه‌دارنده‌ی آن‌چه هستیم که از هدایت مانده است. حالا این اعم از مادی یا معنوی فرق نمی‌کند.

مساله‌ی دیگر این است که ما مقداری مراقب تجاوزهایی هستیم که متاسفانه به حقوق معنوی صادق هدایت می‌شود.

‌به عنوان مثال یک تعداد قابل توجه‌ای از ناشرین بعد از این‌که چاپ آثار هدایت آزاد شد، به چاپ این آثار هجوم آوردند و تقریباً تمام کارهای صادق هدایت را که مجوز داده می‌شد، چاپ کردند.

‌اما این‌ها را می‌بردند نزد سانسورچی، سانسورچی هم هر جا دلش می‌خواست یک قلم قرمز می‌کشید. این‌ها هم بدون هیچ تعهدی و هیچ فکری نسبت به ادبیات و فرهنگ و گذشته‌ی این مملکت، به این صورت این کتاب‌ها را چاپ کردند و ریختند در بازار.

هنوز این کتاب‌هایی که ما در بازار داریم، به جز آن کتاب‌هایی که آمدند از ما نسخه‌ی اصلی را گرفتند، بقیه تمام کتاب‌های پر از اشتباه و نامعتبر است.

<center> ▪ ▪ ▪ </center>

<strong><small>اما همان‌طور که گفته شد مجموعه‌ی کامل آثار صادق هدایت توسط گروه انتشارات آزاد ایران و بنیاد کتاب‌های سوخته در اروپا منتشر شده است. 

در این زمینه با سام واثقی مدیر گروه انتشارات آزاد ایران گفت و گو کرده‌‌ام. او  ابتدا توضیحی درباره‌ی روند انتشار همه‌ی آثار هدایت می‌دهد:</small></strong>

جلد اول را که منتشر کردیم، مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه است که بخش عظیمی از کار صادق هدایت است. جلد دوم به کارهای طنز مربوط خواهد شد. البته نمی‌توانم بگویم طنز، Satire است، ازجمله وغ وغ ساهاب، علویه‌خانم، نیرنگستان و‌... که الان داریم ویرایش می‌کنیم و منتشر خواهیم کرد.

جلد سوم، بوف کور خواهد بود که مجزا چاپ خواهد شد و در ادامه‌ی کارهای بعدی کارهای تاتر و تحقیقی صادق هدایت در زبان پهلوی و غیره منتشر خواهد شد و سرانجام با کمک نشر لالف کارهای غیر فارسی صادق هدایت از جمله به زبان فرانسه منتشر خواهد شد.

[[photow10]]

در پایان تصمیم بر این است که یک آلبوم از عکس‌ها و نقاشی‌های صادق هدایت منتشر کنیم.

<strong>آقای واثقی یکی از ویژگی‌های کار شما این است که کار در فهرست شبکه‌های بزرگ فروش کتاب مثل آمازون هم قرار گرفته است</strong>

این یک تاریخچه‌ی کوتاهی دارد که احتمالاً برای این قضیه مهم است که ذکر کنم. ما تقریباً دو سال پیش که کار را در نشر گروه انتشارات آزاد تقویت کردیم‌، تصمیم گرفتیم که کیفیت نشر کتاب‌های فارسی را به کیفیت نشر بین‌المللی برسانیم. یعنی با استانداردهای بین‌المللی نشر و پخش کنیم.

این اولین بار در تاریخ نشر و چاپ ایران است که چنین چیزی ایجاد شده، چون که ناشران ایرانی با کتابفروشی‌های بین المللی ارتباطی ندارند و اولین اثری را که به این ترتیب چاپ شد، جلد اول آثار صادق هدایت بود که منتشر شد که دو مطلب در این مورد مهم است.

یک این‌که اولین اثری است که به زبان فارسی به صورت چاپخش (‌چاپ و پخش) می‌شود. یعنی آن‌چیزی که الان در سراسر جهان مرسوم است و بیشتر ناشران کار می‌کنند، شما از طریق اینترنت یا از طریق کتاب‌فروشی‌ها، وقتی کتاب را سفارش می‌دهید، یک نسخه‌‌ی این کتاب برای ‌‌چاپ ‌و برای شما فرستاده می‌شود.

از این طریق ما توانستیم یک مساله‌ی بزرگی را حل کنیم و آن هم مساله‌ی بیشتر ناشران است که خرج سرمایه‌ی ساکن برای انبار دارند و از این طریق یک نوع سانسور غیر‌مستقیم در اصل در نشر کتاب در زبان فارسی ایجاد می‌شود که قربانیان زیادی دارد و آثار هدایت یکی از قربانیان است. به این ترتیب می‌توانیم سرمایه را تا حد بسیاری پایین بیاوریم و چاپ و پخش کنیم.

از طرف دیگر‌ وقتی کتاب به صورت استاندارد و بین‌المللی باشد، امکان این است که در بوک‌استورهای جهانی قبول شود و همان‌طور که شما در سوالتان گفتید الان آمازون قبول کرد و بقیه هم قبول کردند.

یعنی ما از طرف آنلاین سلزهای آمریکایی و اروپایی قبول شدیم. این کتاب در اصل باید از طریق هر کتابفروشی طی چند ماه آینده در دسترس همه باشد.

<strong>معمولاً بیشتر ناشران ایرانی که در خارج از ایران کار می‌کنند، صرفاً به انتشار کتاب‌های خاطرات سیاسی می‌پردازند. چون معتقدند بقیه‌ی کتاب‌ها فروش نمی‌رود. اما اولویت انتشارات شما از قرار معلوم ادبیات، اندیشه و تاریخ است. این گرایش پاسخ به چه ضرورتی است که شما احساس کردید؟</strong>

گروه انتشارات آزاد ایران، یک گروه غیر انتفاعی است و این یکی از مزیت‌های کار ماست که ما به سرمایه وابستگی نداریم.

از این جهت می‌توانیم وزنه‌ی کار را بر کیفیت ادبی، کیفیت تحقیقی و غیره بگذاریم و در این زمینه هم با استادان متفاوتی در سرتاسر جهان و با نویسندگان در سرتاسر جهان و نویسندگان ایرانی در تماس هستیم و با مشاوره‌ی آن‌ها کتاب‌ها را نشر می‌کنیم.

از این جهت معیار ما این نیست که ناشران دیگر چه می‌کنند و یا چه چاپ می‌کنند. هما‌نطور که گفتم ناشران دیگر ایرانی احتمالاً تحت شرایطی که کار می‌کنند، ناچارند کتاب‌هایی را چاپ کنند که از نظر سرمایه بتوانند خودشان را حفظ کنند.

ولی این شامل حال ما نمی‌شود. اگر به سایت ما نگاه کنید‌، ما تقریباً‌ ۳۰ درصد ما فقط شعر چاپ می‌کنیم. ولی شعر فروش نمی‌رود.این واقعیت است. در عین حال مساله این‌جا، فروش نیست. این کاری که ما می‌کنیم ابعاد دیگری دارد.

یک نمونه مثلاً این‌که ما با googlebooks قرارداد داریم. کتاب‌هایی که ما نشر می‌کنیم وارد گوگل بوکس می‌شود. کتاب‌هایی که ما نشر می‌کنیم در سطح جهانی ثبت می‌شود و از این طریق میراث فرهنگی ایران حفظ می‌شود و این برای ما ارجحیت دارد و 

همان‌طور که گفتم ۳۰ درصد آثار منتشر شده توسط ما، شعر است. شعر محیطی است که در آن ادبیات به‌وجود می‌آید، رشد می‌کند و خیلی ناشران  دیگر این کار را نمی‌کنند.

در این زمینه برای ما مهم است که چه کارهایی سانسور می‌شود، چه کارهایی اجازه‌ی نشر ندارند، چه کارهایی خوب است و این امکان را ندارند که منتشر شود. این‌ها معیارهای ما است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/02/post_168.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/02/post_168.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 17 Feb 2009 21:03:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انقلاب ایران به روایت روزنامه گاردین</title>
         <description><![CDATA[انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ شمسی، یکی از مهم‌ترین اتفاقات جهان در نیمه‌ی دوم قرن بیستم بود. طبیعتاً این اتفاق بزرگ، ایران را به صفحه اول روزنامه‌های معتبر جهان برده بود. روزنامه‌ی انگلیسی گاردین نیز در آن ایام گزارش‌هایی از انقلاب ایران منتشر کرد. نگاهی گذرا به آن گزارش‌ها خالی از لطف نیست.

 این روزنامه انگلیسی، اخیراً چکیده‌ای از آن گزارش‌ها را روی سایت خود گذاشته که در زیر می‌آید. بدیهی است که این متن فقط نقلِ گزارش‌های گاردین است و انتشار آن به معنای صحت یا عدم صحت‌‌اش نیست.

[[sound]]

بلندپروازی شاه برای تبدیل ایرانِ نفت‌خیز به پنجمین کشور قدرتمند جهان از میانه دهه‌ی ۱۹۷۰ به انحراف کشیده شد. 

اعتراضات مردمی که از سال ۱۹۷۷ آغاز شد، در اواخر ۱۹۷۶ به جنبشی عمومی تبدیل شد. آن روزها مارتین ترگود و لیز وولوکات، انقلاب ایران را برای روزنامه‌ی گاردین مخابره می‌کردند.

<strong>نوامبر ۱۹۷۸</strong>

در آستانه خروش موج مردمی، وولوکات مثل همیشه در تحلیلی هوشمندانه، گروه‌بندی‌های عمیق در ایران را با احتمال ناآرامی‌های در پیش‌رو توضیح می‌دهد. او از یکی از هواداران حکومت نقل می‌کند که: «‌شاه نمادی از هر مشکلی است که گریبانگیر ایران شده است. به همین دلیل است که مردم می‌خواهند او برود. اما حقیقت این است که بدون او، همه چیز بدتر خواهد شد.»

<strong>۹ ژانویه ۱۹۷۹ </strong>

[[photow01]]

شاه ایران که پس از کودتای سال ۱۹۵۳ با حمایت انگلیس و آمریکا به تخت سلطنت بازگشت‏، در آستانه‌ی خروج از کشور است. وولوکات تصویری از مردی خجالتی و بدبین را به یاد می‌آورد که با کشورش هم‌چون یک قطار اسباب‌بازی سوییسی برخورد می‌کرد.

او می‌نویسد: «‌بیستر مواقع به نظر می‌رسید که شاه جوری با کشورش برخورد می‌کند که انگار کسی است که بالای چیزی شبیه میز ایستاده و دستور ساخت پل و یا سدسازی در این‌جا را می‌دهد و یا در آن‌جا دو حزب سیاسی تاسیس می‌کند، یک گارد مسلح در این‌جا ترتیب می‌دهد و با غرور، آخرین اضافه‌های تجهیزاتی را که تکه تکه از سوییس می‌آید، نمایش می‌دهد.»

<strong>۱۵ ژانویه ۱۹۷۹ </strong>

[[photow02]]

وولوکات‌ می‌نویسد: همه‌ی چشم‌ها به آیت‌الله روح‌الله خمینی دوخته شده که پس از ۱۴ سال تبعید در ترکیه، عراق و فرانسه در آستانه بازگشت به کشور است. او علی‌رغم حضور در تبعید، برپایی شورش و انقلاب را با نوارهای مخفی هدایت می‌کند. او حالا در مرکز اتفاقات است.

<strong>۱۶ژانویه ۱۹۷۹ </strong>

[[photow04]]

وولوکات‌ می‌نویسد شاه که سوار بر هواپیمایی به مصر می‌رود، دولتی را منصوب خواهد کرد که زمینه‌ی بازگشتش را فراهم کند.

<strong>۱۷ ژانویه ۱۹۷۹</strong> 

شاه رفته است و ارتشی که او پول هنگفتی صرف تجهیزش به سلاح‌های مدرن آمریکایی کرد‏، او را تنها گذاشته است. سربازان  که تمایلی به کشتار هموطنان‌شان ندارند، از دستور فرماندهان خود سرپیچی می‌کنند. حالا صحنه کشور، جنگ قدرت بین دولت موقت شاهپور بختیار و آیت‌الله خمینی است که از پاریس شورش‌ها را کارگردانی می‌کند.

<strong>۲۲ ژانویه ۱۹۷۹ </strong>

[[photow05]]

سیستم قضایی اسلامی راه‌اندازی و قوانین شریعت معرفی می‌شود. وولوکات در گزارشی درباره‌ی تلاش‌های وکلای وحشت‌زده برای متشکل کردن خود‌، می‌گوید: 

«‌آینده‌ی قوانین حقوقی و حرفه‌ای، همراه با حقوق زنان‏، آزادی مطبوعات و جدایی‌طلبی‌های محلی‌، احتمالاً یکی از عرصه‌های جدید نبرد در سیاست ایران است.»

<strong>۱ فوریه ۱۹۷۹ </strong>

[[photow06]]

حالا همان لحظه‌ای است که هواداران در انتظارش بودند: آیت‌الله خمینی پس از غیبتی ۱۴ ساله، سرانجام به خاک ایران باز می‌گردد. آیت‌الله خمینی در شرایطی که اصلاً در حال و هوای مصالحه نیست، تهدید می‌کند که دولت منصوب شاه را دستگیر می‌کند. او می‌گوید: «‌من توی دهن این دولت می‌زنم.»

وولوکات تحلیلش‌ از جناح‌های مختلف در ایران، نه فقط در بین متجددین غرب‌گرا بلکه در اردوگاه اسلام‌گرایان هم، این‌گونه آغاز می‌کند: 

«‌جامعه‌ی ایرانی در حال پیشروی به سمت یک فروپاشی فاجعه‌بار است که اگرچه قطعی نیست، ولی در حال حاضر از عالم کابوس، به عالم امکان آمده است.»

<strong>۳ فوریه ۱۹۷۹ </strong>

ترگود می‌کوشد از سیاست‌هایی که آیت‌الله خمینی دنبال خواهد کرد، سردر بیاورد: «‌آیت‌الله خمینی خودش در نظر دارد که صرفاً یک رهبر مذهبی باشد. اما با محبوبیت بسیار بالایی که دارد بسیار دشوار است که ببینیم او چطور خواهد توانست به جایگاه منفعل قبلی‌اش برگردد.»

<strong>۵ فوریه ۱۹۷۹ </strong>

آیت‌الله خمینی، مهدی بازرگان را که چهره‌ای معتدل است، به عنوان نخست وزیر منصوب کرد. حالا ایران عملاً و در وضعیتی غیر‌قابل دفاع، دو دولت دارد.

<strong>۱۲ فوریه ۱۹۷۹</strong> 

[[photow07]]

وقتی اسلحه‌ها آرام می‌گیرند، ترگود از خوش‌بینی غیر‌قابل‌باوری که یک شهر را در بر گرفته، خبر می‌دهد: «‌این انقلاب‏، انقلابی بود که همه را شگفت‌زده کرد، حتا خود ایرانی‌ها را» اما پس از انقلاب، زمان حاکمیت قانون ‌ می‌رسد. 

آیت‌الله از اقتدار خود برای متقاعد کردن هزاران انقلابی که حاضر نیستند اسلحه‌هایشان را زمین بگذارند، استفاده می‌کند. او تهدید کرد که «‌دست خائنین» را قطع خواهد کرد.

ترگود گزارش می‌دهد که تخمین زده می‌شود در ۱۵ ماه آشوب‌ که با پیروزی آیت‌الله خمینی به اوج رسید‏، هزار نفر کشته شدند.

<strong>۱ مارس ۱۹۷۹ </strong>

[[photow08]]

آیت‌الله خمینی به شهر مقدس قم باز می‌گردد و به دانشجویان مذهبی می‌گوید که ایران باید جمهوری اسلامی و نه جمهوری دموکراتیک باشد. آیت‌الله می‌گوید: «‌این کلمه‌ی دموکراتیک را استفاده نکنید. این شیوه‌ی غربی است. ما به فرهنگ و تمدن غرب احترام می‌گذاریم، اما از آن‌ها پیروی نمی‌کنیم.»

<strong>۷ مارس ۱۹۷۹ </strong>

ملی‌گرایانی که مدعی هستند وارثان نخست وزیر سابق ایران، محمد مصدق هستند که با کودتای سال ۱۹۵۳ سرنگون شد‎‎؛ یک جبهه‌ی ملی دموکراتیک را برای مقابله با افزایش قدرت روحانیون تشکیل می‌دهند. ترگود می‌نویسد که این «اولین نشانه‌ی واقعی از این مساله بود که بسیاری از ایرانیان حاضر نیستند از روند روبه افزایش قوانین اقتدارگرایانه مساجد حمایت کنند.»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/02/post_167.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/pourmohsen/2009/02/post_167.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Feb 2009 20:00:19 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
