<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>سید ابراهیم نبوی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/nabavi/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 30 May 2009 13:30:50 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>دایه دایه وقت جنگه</title>
         <description><![CDATA[مستند تبلیغاتی احمدی‌نژاد با آه و ناله و مصیبت و روضه‌خوانی و تأثیر‌گذاری فراوان احتمالی پخش شد. فیلم را شمقدری ساخته است و در فیلم از کلیه عناصر احساس برانگیز استفاده شده است. دوستان معتقدند با توجه به عادت مردم به تماشای دائمی فیلم محمد رسول الله مصطفی عقاد، اسم این فیلم «محمود رسول الله» گذاشته شود. البته اشکالاتی هم در فیلم موجود بود که به نظرم باید به آن توجه کرد:

اول، بیشترین هزینه توسط احمدی‌نژاد اعم از فیلم و دی‌وی‌دی و سیب‌زمینی و پرتقال صرف جذب آرای شهرستان‌ها و روستایی‌هایی می‌شود که به‌طور طبیعی به او رأی می‌دهند، و در حقیقت دولت هزینه تبلیغ را صرف کسانی می‌کند که احتمالاً به احمدی‌نژاد رأی می‌دهند.

دوم: مشکل پوپولیزم این است که یادش رفته که از دهه هفتاد تمرکز اصلی جمعیتی ما در شهرهای بزرگ است و احمدی‌نژاد هم خودش در شرایط تحریم و حضور پنجاه درصدی بیشترین رأی را در شهرهای بزرگ آورد. به عبارت دیگر جمعیت روستایی ما اهمیت زیادی ندارد.

سوم: مشکل اصلی فیلم مستند مذکور این است که امیدوار است مردم یادشان رفته باشد که در این سال‌ها بر آن‌ها چه گذشته است. قطعاً فیلم اثرگذاری است ولی منتظر کار مجیدی برای موسوی هم می‌مانیم.

چهارم: یکی از مهم‌ترین برکات دولت احمدی‌نژاد این است که در اثر مصرف بی‌رویه و بیش از حد عوامزدگی روز به روز از عامه مردم کاسته می‌شود و نظرات عامیانه طرفدارش را از دست می‌دهد، این خصلت پوپولیسم یا هر نوع رفتار غیرمنطقی دیگر است.

[[photow01]]

<strong>تحقیر خاتمی، غم‌انگیزترین روز زندگی‌ احمدی‌نژاد</strong>

به قول اصغر لایدن ای خاک بر سر من که رئیس جمهور کشور کورش و داریوش را خوار و خفیف کردند، حالا خفیفش هیچ، چرا خوار کردند؟ واقعاً شما به این حجم عظیم احساسات دکتر احمدی‌نژاد نگاه کنید، اصلاً باور کردنی نیست، به‌موقع غمگین می‌شود، به‌موقع در حضور رهبری به ریش مخالفان می‌خندد، به‌موقع تبدیل به مصداق بارز صبر در کلمبیا می‌شود، به‌موقع در سردشت کردی و در تبریز ترکی و در رشت رشتی حرف می‌زند. آن وقت ما خاک برسرها (‌منظورم شما نیستید، منظورم خودم و اصغر لایدن است) ما می‌خواهیم برویم به یکی دیگر رأی بدهیم. خلایق هر چه لایق.

دکتر احمدی‌نژاد با بیان این‌که با عقب‌نشینی نمی‌توان تهدید را برطرف کرد، بر لزوم حفظ عزت ملت ایران در عرصه سیاست خارجی تأکید کرد و در گفت و گویی در رادیو گفت‌: «آن روزی که رئیس جمهور سابق با آن وضعیت به فرانسه رفت، یکی از غم‌انگیزترین روزهای زندگی‌ام بود چرا که ژاک شیراک در بالای پله‌های محل استقرار خود ایستاده بود و رئیس جمهور قبلی ایران در پایین پله‌ها از ماشین پیاده شد و پله‌های متعدد را پشت‌سر گذاشت تا به او برسد و این حرکت از موضع ضعف باعث تحقیر ما شد.»

وی افزود: «ما دیگران را تحقیر نمی‌کنیم اما اجازه هم نمی‌دهیم که دیگران ما را تحقیر کنند و معتقدیم کسانی که در طول آن سال‌ها به ثروت‌های فراوان دست یافتند قادر به تأمین منافع ملت نیستند چرا که باید در داخل تواضع و در خارج اقتدار و شجاعت داشته باشیم.»

این کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری در پاسخ به سوال دیگری درباره آزادی، آن را بالاترین هدیه خداوند به انسان و حقیقتی تکامل‌آفرین دانست و اظهار داشت: «بعضی‌ها در این چهار سال دیگر چه چیزی می‌خواستند بگویند که نگفته‌اند؟ آن‌ها علیه دولت و شخص رئیس جمهور انواع توهین‌ها، دروغ‌ها و تمسخر‌ها را مطرح کردند و حتی کاریکاتور رئیس جمهور را کشیدند اما ما شکایت نکردیم و به‌جز چند مورد انگشت‌شمار حتی به وزارتخانه‌ها نیز گفتم که شکایت‌های خود را پس گرفتند، کمترین تعداد تعطیلی روزنامه‌ها نیز در این دولت بود و فقط یکی دو مورد بود که آن‌قدر خرابکاری کردند که دادستان آن‌ها را توقیف کرد.»

ترجمه به زبان کلانتری: «در طول این چهار سال هشت تا روزنامه منتقد بود که فقط دو روزنامه منتقد باقی مانده و بقیه توقیف شده است ولی چون آدم پررویی هستیم، حرف‌مان را می‌زنیم.»

[[photow02]]

<strong>احمدی‌نژاد: تخریب ادامه یابد شکایت می‌کنم</strong>

شما می‌دانستید که مصدق و خاتمی و بازرگان بیشترین روزنامه‌های تاریخ ایران را توقیف کردند؟ یعنی خودشان که توقیف نمی‌کردند، خودشان امتیاز روزنامه را می‌دادند، ولی چون امتیاز روزنامه دادن منجر به انتشار آن می‌شود و وقتی روزنامه منتشر شد، قوه قضائیه جلوی آن را می‌گیرد، در نتیجه در دولت‌های مصدق و بازرگان و خاتمی، بیشترین روزنامه منتشر شد و طبیعتاً وقتی بیشترین روزنامه منتشر شد، بیشترین روزنامه توقیف شد.

مثلاً در دوره طالبان که یک دولت تندرو بود، حتی یک روزنامه هم توقیف نشد، چون قبل از این‌که مثلاً آقای فلانی به فکر ایجاد روزنامه بیفتد وسط خیابان تیربارانش می‌کردند، به همین دلیل اصلاً روزنامه‌ای تولید نمی‌شد که توقیف شود، یا مثلاً در خیلی از کشورهای همسایه ایران مطلقاً روزنامه توقیف نمی‌شود، چون اصلاً وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد هیچ چیزی در آن نوشته نمی‌شود.

حالا همه این‌ها به کنار، من چرا دارم این همه وقت می‌گذارم که ثابت کنم به این دلیل در دوره خاتمی ۱۵۰ روزنامه توقیف شد که ۱۷۰ روزنامه منتشر می‌شد و به این دلیل در دوره احمدی‌نژاد شش روزنامه توقیف شد که بیست روزنامه منتشر می‌شد.

دکتر احمدی‌نژاد در نطق رادیویی خود گفت که تاکنون در برابر «تخریب‌ها و تهمت‌ها» سکوت کرده است، اما ممکن است به خاطر «حقوق ملت» در برابر این اظهارات طور دیگری عمل کند. رئیس جمهوری ایران افزود که اگر از «تهمت‌زنندگان» شکایت کند، آن‌ها نمی‌توانند در دادگاه ادعاهای خود را ثابت کنند و از وی به خاطر حرف‌هایی که زده‌اند، «طلب بخشش» خواهند کرد.

به گفته آقای احمدی‌نژاد، هم‌اکنون بیش از ۳۰ روزنامه و ده‌ها تریبون به دولت «توهین» می‌کنند و «تهمت» می‌ِزنند، با این حال «کمترین تعداد تعطیلی روزنامه» مربوط به دولت نهم است. رئیس جمهوری ایران اظهار داشت که هیچ‌گاه دستور توقیف نشریه‌ای را صادر نکرده است.

آقای احمدی‌نژاد در بخش دیگری از نطق رادیویی خود گفت که «فحش دادن ۲۴ ساعته ۴۰ روزنامه» به وی و دولتش، «آگاهی جامعه را بالا می‌برد.» احمدی نژاد توضیح نداد که روزنامه‌ها چطوری ۲۴ ساعته فحش می‌دهند و اصولاً این روزنامه‌ها به فرض این‌که وجود داشته باشند، چرا ساعتی کار می‌کنند؟

این نامزد انتخابات ریاست جمهوری همچنین افزود: «شیوه تبلیغات برخی نامزدها تعدی به حقوق مردم است و قانون هم آن را ممنوع کرده است.» سه نامزد ریاست جمهوری ایران در حالی از سوی محمود احمدی‌نژاد تهدید به شکایت شده‌اند که در نطق‌های رادیو و تلویزیونی و سخنرانی‌های انتخاباتی خود بار‌ها نسبت به عملکرد چهارساله دولت نهم حملات شدیدی را انجام داده اند. مهدی کروبی روز گذشته به صراحت اعلام کرد که وی به همراه دو نامزد دیگر نگران وضعیت موجود است و تلاش می‌کند تا احمدی‌نژاد در انتخابات پیروز نشود.

<strong>رضایی: پیش از انتخابات کابینه‌ام را معرفی می‌کنم</strong>

باز هم خوبی محسن رضایی این است که کارش شبیه هیچ کسی نیست، یعنی در هر حال در هر موقعیت دو تایی ایشان راه سوم را انتخاب می‌کند، وی که علاقه فراوانی به موضوعات مهم، چیزهای بزرگ، حوادث عظیم، تاریخ بسیار کهن، قد خیلی بلند، ماشین آلات بسیار سنگین و جملات عجیب دارد، در مورد رویکرد عملیاتی و زمانبندی خود برای رسیدن به این رویکردها گفت: »رویکرد من در مدیریت کشور راه سوم است.»

محسن رضایی گفت: «تصمیم دارم الگوی مدیریتی کشور را تغییر دهم و به همین دلیل از شعارزدگی پرهیز خواهم کرد و به جای دنبال کردن برنامه‌های اصلاح اقتصادی که در طول ۳۰ سال گذشته به نتیجه قابل توجهی نرسیده برنامه انقلاب اقتصادی را در دستور کار خود قرار می‌دهم تا برنامه‌های هدفمند کردن یارانه‌ها به سمت و سوی تولید راه پیدا کند.»

آگاهان معتقدند یک آقایی چهار سال قبل الگوی مدیریتی کشور را تغییر داد و هنوز جای تغییر آن درد می‌کند و همین آگاهان از برادر رضایی عاجزانه درخواست کردند، چیزی را تغییر ندهد. بگذاریم همه تغییر‌ها را کروبی بدهد که پوسترش را هم چاپ کرده است.

دکتر رضایی ویژگی خود نسبت به دیگر کاندیداها را، داشتن تئوری برای کار، داشتن برنامه و توان اجرایی و عملیاتی عنوان کرد و گفت: ممکن است برخی برنامه‌ها عناوین مشترکی با دیگر کاندیداها داشته باشد، اما تفاوت‌های بسیار جدی میان این برنامه‌ها با کاندیداهای دیگر وجود دارد. وی همچنین تأکید کرد: تا نه روز پیش از برگزاری انتخابات،‌ کابینه مورد نظر خود را معرفی خواهم کرد.

[[photow03]]

<strong>دعوای اصلاح‌طلبان محتمل است؟</strong>

به نظر می‌رسد موج سبز که از مچ دست خواهران شروع شده بود و فعلاً به نوک آنتن ماشین برادران رسیده است، طرفداران ستاد کروبی را به این فکر انداخته است که زودتر شروع به جذب اصلاح‌طلبان کنند. یعنی به‌طور طبیعی موج اجتماعی، هنرمندان، اصلاح‌طلبان، بچه خوش‌‌تیپ‌ها، اهل فکر و غیره پشت سر موسوی جمع شده‌اند، موسوی هم ظاهراً دارد رأی بچه‌های احمدی‌نژاد را می‌دزدد، این سیاست خوبی است، اما بروبکس کروبی دارند رأی بچه‌های موسوی را می‌دزدند و در کمال «مال خودمه به تو چه» دعوایی را دامن می‌زنند که حامیان موسوی از آن پرهیز می‌کنند.

البته به نظر می‌رسد ابطحی و عبدی و کروبی باید حواس‌شان به این ماجراها باشد و مواظب دوستانی مثل احمد زیدآبادی که یک دفعه از اولترا چپ تحریم می‌پرد وسط بغل شیخ اصلاحات و اول از همه شروع به لگد زدن به موج سبز می‌کند، باشند. بابا جان! ما هی با نوار سبز دست و پای این‌ها را بستیم و هر چه امکانات هم داشتیم در اختیار برادران گذاشتیم، ول کن معامله نیستند. بابا، ولش کن!

[[photow06]]

<strong>محسن رضایی: راه‌آهن کرمانشاه سوریه تورنتو</strong>

من که می‌گویم حالا که قرار است راه کرمانشاه به دمشق را بکشند همان را ادامه بدهند تا تورنتو که طرفداران استاد مصباح می‌خواهند بروند آنجا و تبلیغات کنند یا هر کار دیگر، به کارشان برسند. الآن بدبخت‌ها باید با هواپیمای ارزان قیمت تهران کاراکاس بروند ونزوئلا، بعد کره زمین را دور بزنند بروند تورنتو، اصلاً کارهای استراتژیک دست محسن باشد بهتر است. زور هم توی بازویش اضافه نمی‌ماند.

محسن رضایی در پاسخ به سوال خبرنگاری درباره برنامه‌های آینده خود در استان کرمانشاه بار دیگر بر احداث راه‌آهن تهران به کرمانشاه تأکید کرد و در امتداد آن از کرمانشاه تا بغداد و سوریه و بندر عقبه در اردن تأکید کرد و به بیان برخی برنامه‌های خود در مورد این استراتژی پرداخت.

رضایی در پاسخ سوال دیگر درخصوص دریافت غرامت از کشور عراق گفت: «یکی از برنامه‌های من توسعه تجارت با عراق و همکاری‌های مشترک اقتصادی است و شرایط فعلی موجود در عراق، زمینه مناسبی را برای حل و فصل مسائل مشترک ایجاد کرده است. درباره دریافت غرامت نیز منتظر می‌مانم تا تشکیلات اقتصادی عراق ساختاری جدی به خود بگیرد تا بتوانیم به فرمول شخصی برای دریافت غرامت دست پیدا کنیم.»

محسن رضایی که تقریباً با همه بچه معروف‌های منطقه آشنایی عمیق دارد، تأکید کرد: «اکثر مسئولان فعلی عراق از دوستان قدیمی من هستند و من با آن‌ها در طول دوران جنگ در جهت نابودی حزب بعث همکاری داشتیم.» وی برای نومید کردن طرفدارانش گفت: «تضمین اجرایی شدن شعارهایم خودم هستم.»

<strong>دایه دایه وقت جنگه</strong>

محمدرضا عباسی‌فرد، نماینده سابق مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری نیز به حمایت از کروبی در دانشگاه لرستان به زبان لری شعارهایی را سر داد. وی با طرح این ادعا که ما در انتخابات نیستیم و ما در جنگ هستیم، گفت:

«هر رأی یک فشنگ است که باید به طرف صندوق‌های رأی شلیک شود» عباسی فرد همچنین عنوان کرد: «مبادا بگویید که سیب زمینی و سهام عدالت نداریم و نمی‌توانیم در ۱۰۰ دقیقه ۲۰۰ مصوبه تصویب کنیم چون ما هم این کارها را می‌توانیم انجام دهیم.»

قرار است فعلاً سرود دایه دایه وقت جنگه به عنوان سرود انتخاباتی آقای کروبی انتخاب شود و افراد در حالی که سوار بر اسب دور صندوق رأی‌گیری می‌چرخند، با تفنگ‌هایشان که یک خشاب رأی در آن است، به صندوق شلیک کنند. حالا سوال مهم این است که به جای انداختن رأی چرا قرار است به صندوق‌ها شلیک کنند؟

کروبی همچنین گفت: «راضی و ناراضی پای صندوق‌های رأی بیایند». وی با تأکید بر این‌که ناراضی‌ها باید حضور پررنگ‌‌تر داشته باشند، ادامه داد: «ناراضی‌ها گلوله‌های رأی را به طرف صندوق‌ها شلیک کنند و حضور باید چنان باشد که خبرگزاری‌های خارجی همان ساعت ۱۱ صبح خبر را مخابره کنند.»

مجری برنامه که در طول مراسم به طور مکرر از شعار «نمیری کر لر» (‌زنده‌باشی پسر لر‌) استفاده می‌کرد در پایان سخنرانی کروبی تصریح کرد: «ما شب انتخابات را تا صبح بیدار خواهیم بود تا مبادا اتفاقی بیافتد.»

[[photow05]]

<strong>کروبی باسوادتر از کریم خان زند</strong>

در سخنرانی کروبی در دانشگاه لرستان، علی‌محمد سوری، نماینده دور سوم مجلس شورای اسلامی که در مراسم روز گذشته به نفع کروبی سخنرانی کرد در بخش از سخنرانی‌اش اظهار داشت: «کروبی کسی نیست که ناشناخته باشد. وی هم متواضع‌تر و هم شجاع‌تر و هم باسوادتر از کریم‌خان زند است.»

مجری برنامه با یادآوری زلزله‌های رخ داده قبل از حضور کروبی در لرستان، این لرزش‌ها را پیش لرزه‌های حضور این کاندیدای ریاست جمهوری در لرستان دانست و شعار سر داد: «کروبی زلزله، محبوب هر چه دله!»

سوال مهم: چطور ممکن است کسی به ذهنش برسد که کروبی را با کریم‌خان زند مقایسه کند و او را باسوادتر از کریم‌خان زند بداند؟ به نظرم این خبرها را باید حتماً به فارسی ترجمه کرد.

<strong>کروبی خبرنگار ایرنا را لوله کرد</strong>

کروبی، نامزد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری که روز چهارشنبه برای سفر تبلیغاتی به لرستان سفر کرده است، از پاسخ به سوال خبرنگار ایرنا امتناع کرد. خبرنگار ایرنا در دورود با استناد به اظهارات آیت‌الله خمینی که در زمان حیات خود اسرائیل را غده سرطانی معرفی کرده بود و فرمودند اسرائیل باید از صحنه جهان محو شود، از کروبی پرسید: «درحالی که احمدی‌نژاد موضع امام را بیان کرده است، چرا شما از این حرف رییس جمهوری برآشفته شده و گفتید احمدی‌نژاد دشمن‌تراشی می‌کند.»

کروبی خطاب به خبرنگار ایرنا گفت : «چون شما احمدی‌نژاد را با امام مقایسه کردید من جواب شما را نمی‌دهم.» خبرنگار ایرنا با اصرار بر سوال خود گفت: «این در اصل سوال، خدشه وارد نمی‌کند پس چرا جواب نمی‌دهید؟» کروبی گفت : شما قصد شیطنت دارید و من هم جواب شما را نمی‌دهم.

[[photow04]]

<strong>رنگ لجنی</strong>

به نظر می‌رسد که فاطمه رجبی تا پای عملیات انتحاری هم ایستاده است و توی دهن این ملت می‌زند و قصد دارد دولت تعیین کند. فاطمه رجبی فوق‌الذکر با اعتراض به استفاده طرفداران موسوی از رنگ سبز نوشت:

«رنگ سبز آن‌ها را که با آن مردم را، شعور مردم را، مقدسات مردم و ایمان مردم را، رنگ کرده‌اند، رنگ لجنی خواندم که عین واقعیت است. مردم اصفهان، پلیدترین افراد را در استقبال از نامزد سازمان نامشروع مجاهدین و حزب وابسته مشارکت دیدند که با این رنگ سبز، مسجد را آلوده کرده‌اند و پس از آن تا نیمه‌های شب در خیابان‌ها پای‌کوبی نمودند.»

فاطمه رجبی در حالی که داشت سکته را می‌زد و حالش ناجور خراب بود، گفت: «استادیوم آزادی، همین رنگ‌شده‌ها را دید که پرچم‌های "یاحسین و یازهرا و محمد" را زیرانداز نمودند و احمدی‌نژاد را به دلیل بردن نام‌های پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله وسلم، فاطمه زهرا سلام الله علیها و امام عصر عجل‌الله تعالی فرجه الشریف، در سخنرانی‌هایش، "مرگ‌باران" نمودند. در حضور فردی که غاصب لباس روحانیت و عامل اعمال خلاف شرع است. همان کسی که "اخلاق"، "دیانت"، و "معنویتش" شامل آمریکا و اسرائیل می‌شود. و از گفتن "مرگ بر آمریکا" دلش که مالامال از عشق به غرب است، به درد می‌آید و آن را ممنوع می‌کند. رنگ لجنی امروز علامتی شده که تجمع‌کنندگان در پارک‌ها و پای‌کوبی‌های مختلط به صاحب آن رأی می‌دهند. تکرار هاشمی ۲۰۰۵. و حضرت فاطمه سلام‌الله علیها، مظلومه شهیده، این انتخابات را مانند سرنوشت آنان در ۸۴ خواهد کرد.»

با توجه به این‌که در میان رنگ‌های قرمز و زرد و آبی و سبز بیشترین سابقه دینی را همین رنگ سبز دارد، توانایی فاطی خانوم برای به لجن کشیدن رنگ مذکور نشان دهنده قدرت بالا و توانایی‌های خواهر مذکور است.

<strong>خاتمی: فیلم جوک گفتن من مونتاژ است</strong>

حالا من که نمی‌دانم چرا آقای خاتمی همه چیز را تکذیب می‌کند، حالا چیزی که نشده، جوک را که همه می‌گوییم، فیلم هم که همه برمی‌دارند، خندیدن هم که بد نیست، جوکی هم که گفته شد جوک بامزه‌ای بود، دیگر تکذیب کردنش چه بود؟ ظاهراً در یک فیلم آقای خاتمی در مورد یک واعظ یک جوکی را تعریف کرده بود و از این جوک‌هایی که همه آخوندها برای هم تعریف می‌کنند و کلی می‌خندند. تازه ریشه اصلی این جوک هم در زهرالربیع است که یک مجتهد آن را نوشته.

خاتمی این فیلم را تکذیب کرد (‌چی‌اش را تکذیب کرد؟ معلوم نیست) و گفت که این فیلم مونتاژ شده بود (‌طبیعتاً مثل بقیه فیلم‌ها که مونتاژ می‌شوند.) و با بیان این‌که برای هر انسان خصوصاً ایرانیان ادب و احترام قائل است، حساسیت خود در رعایت ادب و احترام نسبت به قوم آذری‌ زبان را به مراتب بیش‌تر از اقوام دیگر دانست و گفت: آذربایجان، قطعه‌ای جغرافیایی نیست بلکه تاریخ این مرز و بوم است و تاریخ اسلام و ایران وامدار آذربایجان است و مردم این خطه از کشورمان سلحشورانی هستند که در عرصه‌های مختلف علمی، مدیریتی و دفاع از آزادی کشور سرآمد هستند.

خاتمی در ادامه با طرح این سوال که مگر می‌شود انسان ذره‌ای انصاف داشته باشد اما در مقابل این بخش از کشور، سر تعظیم فرود نیاورد، نسبت به آن‌چه در تهیه این فیلم رخ داده تا در آرای موسوی تأثیر بگذارد، ابراز تأسف کرد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_122.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_122.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نگاه نبوی به انتخابات</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 May 2009 13:30:50 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>راج کاپور، پوری فشفشو و فیس‌بوک</title>
         <description><![CDATA[الهی بمیرم براش که موقع نطق تلویزیونی‌اش لالمونی گرفته بود، نه ملتی در کار بود که بگه کی خسته است و ملت جواب بدن، دشمن و نه بسیج دانشجویی برای بوی فلانی آمد می‌خواندند. دیروز که نگاه می‌کردم، دیدم انگار تمام آن اعتماد به نفس الکی که احمدی‌نژاد در سازمان ملل داشت، به‌کلی از بین رفته بود و اصلاً دو تا کلمه حرف نمی‌توانست بزند. من فکر کنم یا چشمش زدند یا به‌قول پوری فشفشو، قفلش کردند، حالا کجاش را قفل کردند، نمی‌دانم، ولی اگر هم قفل کرده باشند، بعید است در این بیست روز کلیدش جایی پیدا بشود، یا فرضاً کلید آدم‌های مقفولی مثل حمید مولانا و الهام و کلهر، که اجماعاً قفل شده‌اند، به قفل این یکی بخورد.

برخلاف نطق تلویزیونی موسوی که قاهقاهی مشکلات گفتاردرمانی از آن تتق می‌زد بیرون و ادبیات سیاسی که گاهی سی سال مثل فیلم‌های مستند عقب جلو می‌رفت، ولی باز هم نطق موسوی خوب بود، و نطق کروبی از موسوی هم بهتر، نه سنگی پرتاب کرد، نه فیلمبرداری زخمی شد، نه بر فراز زاگرس پرواز کرد و همه چیز به خیر و خوشی گذشت.

اما احمدی‌نژاد به نظر می‌آمد قافیه را باخته است. احتمالاً رفته پیش دون کورلئونه و او بهش گفته: «پسر! بازی تموم شد، توی همین بیست روز جل و پلاس تو جمع کن و برو.»

[[photow01]]

البته یک کمی هم حواس‌مان باشد، من یکی که حواسم را ضربدر شش کردم که به این برادرمان توهین نکنیم در این روزها و حرف بد نزنیم. ظاهراً کارگردان فیلم آخرش راج کاپور است و جایزه سوزناک‌ترین فیلم سال را گرفته است. 

<strong>فیس‌بوک‌تو بخورم!</strong>

کلی دیروز غصه خوردیم که بالاخره روز دوم خرداد، در آخرین اقدامات سراسر قهوه‌ای دولت نهم، فیس‌بوک تعطیل شد. ولی امروز دوباره باز شد. فکر کنم کلی از برادران و خواهران شهیدپروری که در فیس‌بوک برای خودشان دنیایی دارند و از طریق این رسانه سراسر هیجان و جینگولی مستان حال پخش و دریافت می‌کنند، یقه ابوی جان‌ها را گرفتند که حالا شما با هم دعوا دارید، با فیس‌بوک ما چکار دارید؟ 

راستش را بخواهید فیس‌بوک اصولاً به دلیل این‌که افراد با اسم و رسم و مشخصات در آن حاضر می‌شوند، برای کار سیاسی ایرانی خیلی خوب است، حداقل این است که افراد مسوولیت رفتارشان را به‌عهده می‌گیرند. دیروز سری به بالاترین زدم. ظاهراً بعد از بازگشایی وحشتناک شده، یک عده طرفدار جنگ مسلحانه با یک عده طرفدار راست‌های افراطی در کنار تعدادی از برادران و خواهرانی که خشتک‌شان را داشتند باد می‌دادند، دارند هنرنمایی می‌کنند. 

وقتی با اسم مستعار باشد همین می‌شود. وارد بالاترین که می‌شوی، می‌ترسی هفت تا نارنجک اطرافت منفجر شود. اصولاً در بلاد فرنگ ایرانیان تخصص‌شان در ضایع کردن این رسانه‌هاست، بعد از شش ماه هم تعداد کاربرها از ده هزار تا می‌رسند به ۱۲۰۰‌تا، خیال‌شان راحت می شود که همه غیر‌خودی هستند و به پیژامه پارتی ادامه می‌دهند.

[[photow02]]

<strong>هشدار روحانی درباره تراول‌چک احمدی‌نژاد</strong>

خدا از سر تقصیراتش نگذرد این کرباسچی قهرمان، امیرکبیردوران و غارتگر بیت‌المال واقعاً نمی فهمید وقتی می‌تواند تراول‌چک به عزیزانش و دوستداران بدهد، چرا شصت عدد سکه ناقابل داده بود که به‌خاطرش پنج سال زندان برود. اگر به جای همین شصت تا سکه ناقابل مثل احمدی‌نژاد و وزرایش، یک میلیارد تراول‌چک داده بود، نه تنها زندانی نمی‌شد، بلکه احتمالاً می گذاشتند روی سرشان و ضمن ترسیم هاله نور، دور سرشان حلواحلوایش هم می‌کردند و رییس‌جمهور هم می‌شد و کروبی هم بی‌رییس ستاد می‌ماند و دوباره امسال دم انتخابات خوابش می‌برد. 

بر اساس گزارش ارسال شده به پایگاه خبری شهاب‌نیوز؛ دکتر حسن روحانی، در نشست تخصصی «پیش‌بینی وضعیت اقتصاد ایران در سال ٨٨ برمبنای شاخص‌های ترکیبی آینده‌نگر» گفت: 

«گرچه متأسفانه دولت سعی کرد که ۵.۸ هزار میلیارد تومان کسری بودجه خود را با کسر بخشی از بودجه‌های عمرانی و دستگاه‌های منتقد دولت، برخلاف همه معیارها و اصول تأمین کند، ولی باید توجه داشته باشیم که به هرحال شرایط اقتصادی سختی پیش رو داریم. نمی‌دانم پمپاژ پولی که در روزهای اخیر خوابگاه‌های دانشجویی، روستاها و شهرها را پر کرده است از کجا است؟ این روند بی‌سابقه است بر فرض این‌که دولت در پخش پول بین مردم حسن نیت داشته باشد، چرا این پول را در تیرماه و مرداد‌ماه پخش نمی‌کند؟ چون حتی اگر دولت تغییر کند تا مرداد فرصت دارد که خدمت خود را ادامه دهد. توزیع پول پس از انتخابات که حرام نیست. ماه تیر هم ماه خداست». 

البته بسیاری از کارشناسان معتقدند ماه تیر، ماه خدا نیست و اصولاً آخرین ماه خدا همین خرداد است. روحانی گفت: «امیدوارم این پخش پول به خاطر ایام انتخابات نباشد».

[[photow03]]

<strong>نامزدهای انتخابات علیه احمدی‌نژاد </strong>

البته من قبول ندارم که موسوی و کروبی و محسن رضایی چون رقیب احمدی‌نژاد هستند، با او مخالفند. اگر اینطوری باشد چرا رهبران کشورهای عرب که رقیب احمدی‌نژاد نیستند با او مخالفند؟ یا چرا هنرمندان ایرانی که نامزد انتخابات هم نیستند با احمدی‌نژاد مخالفند؟ یا چرا پدر داماد احمدی‌نژاد و وزرای سابق خود احمدی‌نژاد که هیچ‌کدام رقیب او نیستند با او مخالفند؟ یا چرا روحانیون قم با او مخالفند؟ یا چرا اصولاً آدم‌های تمیز، ایرانی‌ها، بچه‌ها، دانشجوها همه با احمدی‌نژاد مخالفند؟ طبیعی است، اصولاً مخالفت با این آدم، طبیعی است، مگر این‌که آدم بدهی خاصی به او داشته باشد، یا دستش زیر سنگ او باشد، یا فامیل خیلی نزدیک باشد، یا یک مشکل روحی و روانی دیگری داشته باشد. 

البته عیسی سحرخیز نظر دیگری دارد و معتقد است که «در این انتخابات رقابت بسیار شدیدی درون حاکمیت شکل گرفته است که منجر شده تا سه نامزد با گرایش‌های سیاسی مختلف علیه دولت نهم با شعار احمدی‌نژاد نه صف‌آرایی کنند و از مردم بخواهند تا به احمدی‌نژاد رای ندهند.»

وی با بیان این‌که هر یک از نامزدهای انتخاباتی رهبر جریان‌های سیاسی متفاوت با پایگاه‌های اجتماعی غیرهمگون هستند‌، افزود: «در این انتخابات احزاب و گروه‌های سیاسی و دگراندیشان اجتماعی، مطالبات خود را با نامزدها مطرح کرده‌اند و همه به گونه‌ای انسجام‌یافته، علیه احمدی‌نژاد بسیج شده اند.»

من اظهارات سحرخیز را کلاً و جزئاً تکذیب می‌کنم و معتقدم علت مخالفت مردم با احمدی‌نژاد واقعا دلیل خاصی ندارد، بلکه در ذات بشر است.

[[photow04]]

<strong>ووشوکاران حامی احمدی‌نژاد برگزار شدند</strong>

من مطمئن بودم بالاخره از میان فوتبالیست‌ها و بسکتبالیست‌ها و والیبالیست‌ها و کشتی‌گیران هم نباشد، بالاخره یکی از میان سینی ‌پاره‌کن‌ها یا سنگ خورد‌کن‌ها یا پرتاب کنندگان سطل پیدا می شود که از این گل پسر ورزشکار حمایت کند. و سرانجام با حضور ثمره هاشمی؛ دومین همایش ورزشکاران حامی احمدی‌نژاد برگزار شد. این همایش عصر امروز دوشنبه در سالن حجاب برگزار شد. 

بنا بر این گزارش، در این همایش که با حضور ورزشکاران استان تهران دررشته‌های رزمی ووشو، تکواندو، جودو، کیک بوکسینگ و بوکس، دو‌میدانی، وزنه‌برداری، کشتی‌، شنا، آمادگی جسمانی و سایر رشته‌های ورزشی برگزار شد، قهرمانانی مانند حسین اوجاقی، قهرمان جهان در رشته ووشو، مربیان تیم‌های ملی در رشته‌های رزمی، آمادگی جسمانی و دو میدانی و هم‌چنین رییس فدراسیون‌های والیبال و بسکتبال و رییس هیئت مدیره خانه ورزشکاران ایران و اعضای کلیه کمیته‌های خانه ورزشکاران حضور داشتند. معلوم نیست در این همایش پرتقال و سیب زمینی هم توزیع شده باشد یا نه، ولی تراول‌چک در جریان بوده است. 

<strong>رضایی: به لایه‌های پائینی شهرها بروید</strong>

من فکر کنم اگر همه بخواهند این همه پائین بروند و به اقشار پائینی جامعه توجه کنند که یواش یواش انتخابات را باید توی زیرزمین برگزار کنیم، احمدی‌نژاد که به‌طور طبیعی به پابرهنگان توجه می‌کرد، میرحسین هم که اصل جنس خاکی است و عمراً بالای شهر خبر ندارد که مرفهین دردناک و بی‌درد چه شکلی هستند، آقای کروبی هم که زیرخاکی است و برای دیدنش باید طناب بیاوریم و از ته چاه درش بیاوریم، محسن رضایی هم که کلاً از مبارزات زیر‌زمینی شروع کرد و برای این‌که همیشه خاکی باشد، همیشه سینه‌خیز می‌رود خانه، عجب مسابقه‌ای شد. اصلاً کسی یک کلمه از چیزی جز گرانی و پابرهنگان حرف نمی‌زند، به نظرم همه دارند زیرخاکی بازی می‌کنند.

[[photow05]]

محسن رضایی، کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری دهم طی سخنانی در جمع اعضای ستاد حامیان خود در مازندران با اشاره به سفر خود به این استان گفت: «پیش‌بینی من از انتخابات تا این لحظه دو مرحله‌ای است که یا بنده و آقای احمدی‌نژاد، بنده و میرحسین موسوی و یا میرحسین موسوی و احمدی‌نژاد به مرحله دوم خواهند رفت.»

 این کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری دهم با بیان این‌که حتی ده هزار رأی نیز برای ما تعیین‌‌کننده، است گفت:‌ «معلوم نیست که عکس و پوستر چقدر تأثیرگذار باشد، لذا شما در میان مردم به روستاها و شهرها بروید، چرا که ما در روستاها دوستان بسیاری زیادی داریم که آقایان دیگر از آن محروم هستند و ۱۰۰ هزار نفر پاسدار و بازنشسته داریم که بسیاری از آن‌ها رزمندگان ما در دفاع مقدس هستند که شاید از کاندیداتوری من اطلاع ندارند، لذا شما باید به لایه‌های پایینی شهرها بروید.»

<strong>کروبی: بگذارید مرا هم فیلم کنند</strong>

فکر می‌کنید اگر قرار باشد فیلمی از زندگی کروبی رییس‌جمهور ساخته شود، اسم فیلم چه باید گذاشته شود؟ «دالاهو» یا «ببر کوهستان» یا «تیغ آفتاب» یا به هر حال اسم جذابی باید برای آن فیلم انتخاب کرد. خوبی کروبی این است که واقعاً اگر قرار شد برود، تا ته می‌رود. 

یکی از خبرنگاران از کروبی پرسید آیا با توجه به سابقه کرباسچی فکر می‌کنید برای شما مشکلی ایجاد نشود و حاضر هستید از معاون اولی او بگذرید؟ کروبی در جواب گفت: «شما چرا اصرار دارید و می‌گویید نمی‌شود، در حالی که ما عقل‌مان می‌رسید و دید منفی نسبت به این موضوع نداریم.»

کروبی در خصوص این‌که کرباسچی را چه زمانی به عنوان معاون اولی معرفی کرده، گفت: «کرباسچی را در سوم خرداد معرفی کردم که سالروز فتح خرمشهر است» کرباسچی گفت: «مرا دوم خرداد ماه معرفی کردید» کروبی: «می‌دانم، ولی هدفم خرداد ماه بود که سالروز پیروزی خرمشهر است.»

‌عکاسان از کروبی، ابطحی و کرباسچی درخواست کردند که دست‌های یکدیگر را برای گرفتن عکس بگیرند که ابطحی با لبخند مخالفت کرد، کروبی گفت: «این‌ها دنیا را فیلم کردند، بگذارید ما را هم فیلم کنند.»

ابطحی هنگام گرفتن عکس در پایان مراسم، خطاب به عکاسان گفت: «به من اخم کردن نمی‌آید و به کرباسچی خنده» که در این هنگام کروبی گفت: «به من هم خنده می‌آید و هم گریه.» من فکر کنم کروبی خیلی باحال است، حیف که ممکن است به محسن رضایی رای بدهم، وگرنه یا به زهرا رهنورد رای می‌دادم یا به کروبی.

<strong>‌کروبی: در دور دوم از موسوی حمایت می‌کنم</strong>

البته این تصمیم عاقلانه‌ای است، ولی یک دفعه دیدی عصبانی شد و این کار را نکرد. بعید نیست. البته من روز به‌روز به کروبی بیشتر علاقمند دارم می‌شوم، ولی بالاخره عشق این چیزها را هم دارد. یک‌هو دیدی زد بیرون و رفت الیگودرز و در مرحله دوم انتخابات را تحریم کرد. 

کروبی گفت: «اگر آقای احمدی‌نژاد و آقای موسوی به مرحله‌ بعد بروند، مطمئناً من از آقای موسوی حمایت می‌کنم و تا جایی که من اطلاع دارم دوستان من این کار را خواهند کرد، اما اگر من به مرحله‌ دوم بروم تصمیم این‌که آیا آن‌ها از من حمایت کنند یا نه، با آن‌هاست.»

[[photow06]]

<strong>زهرا رهنورد: رای‌ام به موسوی، مشروط است</strong>
			
زهرا رهنورد، همسر میرحسین موسوی گفت که رای‌اش به موسوی مشروط به آن است که به مطالبات زنان، خوب پاسخ بدهد. من که نفهمیدم رای مشروط یعنی چی؟ یعنی بالاخره رای می‌دهد یا نمی‌دهد؟ و اگر موسوی به مطالبات زنان پاسخ نداد، این وسط تکلیف رای برباد‌رفته چه می‌شود؟
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_121.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_121.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نگاه نبوی به انتخابات</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 26 May 2009 20:17:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سبزی تو از من، سرخی من از تو</title>
         <description><![CDATA[<strong>سبزی تو از من، سرخی من از تو</strong>

آقای عینی از تهران گزارش می‌دهد که دیروز شهر نه در امن و امان بوده، و نه سگ می‌زده و گربه می‌رقصیده، در برخی نقاط شهر تعدادی سگ و گربه در یک گروه کنسرت مشاهده شده و از سوی دیگر در استادیوم آزادی طرفداران سبزها تا می‌توانستند دلی از عزا درآوردند.

فائزه هاشمی، زهرا رهنورد و سید محمد هاشمی هم ستاره‌های این مراسم بودند. مراسم در حضور مقادیر معتنابهی شال سبز، دست‌بند سبز، روسری سبز، پیراهن سبز و از این جور چیزهای سبز برگزار شد. این رنگی شدن خودش کلی دردسرها را کم کرده است.

البته در خراسان یکی دو تا از بچه‌ها گفتند که در دانشگاه آزاد دخترانی که مچ‌بند سبز می‌بندند احضار شدند و گفته شد که از این به بعد باید با شورت قرمز و هدبند قرمز در دانشگاه حاضر شوند. خانم عینی (‌خواهر آقای عینی) هم از تهران گزارش داد که وقتی دیروز صبح می‌رفت به بالای شهر، دیوارهای شهر سکوت کرده بودند، و وقتی هشت ساعت بعد از سر کار برمی‌گشت، می‌گفت همه دیوارها جیغ می‌زدند موسوی. فعلاً بهار است و سبز است و جوانه و دانه. قضیه بی‌خودی شاعرانه شد.

می‌گویند محمود احمدی‌نژاد فکر می‌کند چهارشنبه‌سوری هر هفته است، و فکر می‌کند هر روز چهارشنبه است، سید هم نیست که دیوانگی‌اش را گردن چهارشنبه بیندازیم، با همه این‌ها هر روز جلوی دیوار خانه موسوی (‌همان جایی که فاطی و غلام ماشین سواری می‌کنند و بوق می‌زنند) آتش روشن کرده و با کلهر و جوانفکر و محصولی و زریبافان و چمران از روی آتش می‌پرند و می‌گویند که «سرخی من از تو، سبزی تو از من» موسوی هم هر نیم ساعت از در خانه بیرون می‌آید و روی آتش آب می‌پاشد و به ترکی و به سبک رشید بهبودف می‌گوید: «اده ورمرم، اده ورمرم ورمرم ورمرم ورمرم آی آمان آمان هی!»

<strong>تخریب‌چی، جواب تخریب‌ها را می‌دهد</strong>

دوستانش می‌گویند در جبهه که بود به علت هیکل ریزه میزه‌ای که داشت، دیده نمی‌شد، برای همین خیلی‌ها اصلاً او را در جبهه نمی‌‌دیدند و می‌گویند اصلاً نبود. بعضی‌ها که می‌دیدند می‌گویند بیشتر تخریب‌چی بود و به شکل عجیبی حال می‌کرد که هر چیزی که از دشمنان بود تخریب کند، حتی گاهی که چیزی از دشمنان پیدا نمی‌کرد، سنگرهای خودی را تخریب می‌کرد.

محمود احمدی‌نژاد با اشاره به انتقادات و هجمه‌های شدیدی که علیه سنگر دولت انجام می‌شود اظهار داشت: «به فضل الهی در مناظره با نامزدهای انتخاباتی به بسیاری از این انتقادات و تخریب‌ها پاسخ خواهم گفت.» در پی این تهدید سه نامزد انتخابات هر کدام به یک طرف فرار کردند.

احمدی‌نژاد گفت: «کسانی که دولت را با هجمه‌های سنگین تخریب می‌کنند به اعتقاد من دو خطا مرتکب می‌شوند. اول، طبق قانون انتخابات کسی حق ندارد نامزدهای انتخابات را تخریب کند و تخریب جرم است. دوم، بسیاری از اتهاماتی که این‌ها به دولت نهم وارد می‌کنند بعداً نمی‌توانند آن را اثبات کنند.»

یکی از کارشناسانی که با مسایل دولت نهم آشنایی نسبتاً کافی دارد گفت: «اکثر اتهاماتی که به دولت نهم زده شده و حتی اتهاماتی که به دولت نهم زده نشده، اما به دولت‌های دیگر جهان و دولت‌های قبلی ایران زده شده، به راحتی قابل اثبات است. این کارشناس از اتهام زنندگان خواست نگران نباشند و به کارشان ادامه دهند.»

محمود احمدی‌نژاد گفت: «البته ما پاسخ‌های بسیار روشن و متقنی برای این تخریب‌ها و انتقادات داریم که انشاءالله در مناظره با نامزدها بسیاری از آنان را تشریح خواهم کرد.»

وی به شکل خطرناکی تهدید کرد: «برخی از آنان جوری حرف می‌زنند که گویی یک کشور شسته و رفته و تمیز را تحویل ما داده‌اند. پرونده مدیریتی همه آنان روشن است البته من علاقه نداشتم این موضوع باز شود اما آنان جوری رفتار می‌کنند که ما مجبور خواهیم شد برای تنویر افکار عمومی این موضوع را تشریح کنیم.»

[[photow01]]

<strong>ز گهواره تا گور در بسیج دانشجویان</strong>

همایش انتخاباتی «بیست هزارنفری» دانشجویان هوادار احمدی‌نژاد با حضور تعدادی از دانشجویان در گروه‌های سنی صفر تا نه سال، ده تا نوزده سال، بیست تا بیست و نه سال، سی تا سی و نه سال، چهل تا چهل و نه سال، پنجاه تا پنجاه و نه سال، شصت تا شصت و نه سال، هفتاد تا هفتاد و نه سال، هشتاد تا نود و نه سال و بالاتر در ورزشگاه شهدای هفتم تیر برگزار شد. تصاویر دانشجویان عزیز در همایش احمدی‌نژاد جهت عبرت حضار منتشر می‌شود.

[[photow02]]

[[photow03]]

[[photow04]]

[[photow05]]

<strong>احمدی‌نژاد در مورد اعلمی به رهبر انقلاب نامه می‌نویسد!</strong>

به نظر من ما نباید همه گربه‌ها را، دقت کنید تمام گربه‌ها و در حقیقت نوع گربه را، متهم کنیم که برای رضای خدا موش نمی‌گیرد. خیلی گربه‌ها هستند که واقعاً در راه رضای خدا موش می‌گیرند و پس از گفت و گو و ارشاد آ‌ن‌ها را آزاد می‌کنند که بروند پنیرشان را بخورند.

به همین دلیل است که مشاور انتخاباتی احمدی‌نژاد پیشنهاد داده است‌، رییس جمهور برای درخواست حکم حکومتی رهبر برای تایید صلاحیت اکبر اعلمی نامه بنویسد، و احمدی‌نژاد در حال حاضر پیگیر نظر رهبر و رایزنی است تا نظر رهبر انقلاب را اخذ کند تا در صورت موافقت و یا عدم موافقت هزینه‌ای نداشته باشد.

ما امیدواریم که اعلمی به فهرست نامزدها افزوده شود و تعداد ترک‌های نامزد شده به دو نفر برسد که ما ترک‌ها برویم به کروبی رأی بدهیم که ترکی را مثل بلبل حرف می‌زند. توضیح: ( اکثر بلبل‌ها ترکی را با لهجه لری حرف می‌زنند)

<strong>جوک آقای خاتمی: شیعه‌ها گریه کنین</strong>

آقا این چه حرفی بود به سید اولاد پیامبر زدند. آقای خاتمی یک جوک گفت در مورد نادانی و بی‌اطلاعی برخی وعاظ، هیچ ربطی هم به قومیت نداشت، کلی کتب فقهی است که در آن‌ها در مورد وعاظ نادان و کم‌سواد نوشته شده است.

خدا رحمتش کند آقای آسدعبدالحسن معزی برادر آسد عبدالحسین معزی که روحانی بسیار باحال و دلنشینی است تعریف می‌کرد که یک نصف شب برادرم در حالی که داشت از خنده سکته می‌کرد خانه آمد و مرا از خواب بیدار کرد و گفت واعظی برای توصیف حضرت زینب در کربلا این شعر را خوانده و ملت هم عجیب می‌گریستند.

<em><center>شیعه‌ها گریه کنین،<br>عمه‌تون بالای تل سینه زده<br>شمر نامرد با لگد به آیینه زده</center></em>

البته وقتی آدم‌ها در یک مجلس روضه دارند ذکر محاسن ائمه را می‌گویند ممکن است یک چیزهایی قاطی قضیه کنند، کاری که طرف می‌کند مدح است، اسمش هم مداح است، یعنی صیغه مبالغه در مدح، خب، طبیعی است حرف‌های عجیب و غریب می‌زنند.

آقای خاتمی هم داشت مثلاً در مورد یکی از این افراد شوخی می‌کرد و اصولاً در آذربایجان یکی از چیزهایی که خیلی زیاد ممکن است اتفاق بیفتند این است که آدم شوخی کند و جدی گرفته شود. البته به نظر می‌رسد که این موج که با حمایت شووینیست‌های طرفدار جدایی از ایران و دوستداران احمدی‌نژاد داشت تبدیل به داستان خطرناکی می‌شد، فعلاً خاموش است.

البته سایت‌های خیلی حزب‌اللهی این چیز‌ها را منتشر می‌کنند. به نظر من سایت رجا نیوز که توسط تندروهای اسرائیل منتشر می‌شود، تنها وب‌سایتی است که تندترین توهین‌ها را به ائمه، پیامبران، روحانیون شیعه و سنی و همه و همه می‌کند و عجیب است که هیچ کسی هم جلویش را نمی‌گیرد.

<strong>قرمزته! رنگ عدالت و انصاف و ته جدول</strong>

البته که ما پرسپولیسی هستیم. اصولاً بشر اول پرسپولیسی می‌شود و بعد به درک مفاهیم جهان می‌پردازد. مجتبی ثمره هاشمی در پاسخ به این‌که رنگ و نماد ستاد احمدی‌نژاد چیست، گفت: «رنگ مورد استفاده ما رنگ عدالت و انصاف است.»

وی برای مثال گفت: مثل چراغ قرمز و آژیر پلیس و علامت خطر که رنگ عدالت و انصاف است. مجتبی ثمره هاشمی هیچ توضیح خاصی در مورد منبع مالی احمدی‌نژاد نداد و گفت: «به دوستان در ستادها توصیه کرده‌ایم به طور جدی از پول‌های ناپاک پرهیز کنند، پول کثیف خیر و برکت ندارد و برای نامزد و ملت فایده نخواهد داشت، لذا باید با قناعت زیاد و فداکاری فعالیت کنید.» بعد از پایان سخنان ثمره هاشمی خبرنگاران بروبر به او خیره شدند تا ببینند خودش خنده‌اش می‌گیرد یا نه. در همین حال یک نوع باباطاهر گفت:

<em><center>به دریا بنگرم، عکسای ته بینم<br>به صحرا بنگرم، عکسای ته بینم<br>تو گفتی پول تبلیغات نداری<br>به هر جا بنگرم، عکسای ته بینم</center></em>

[[photow06]]

<strong>افروغ: محسن رضایی پیروز است حتی اگر رأی هم نیاورد</strong>

ببینید! شوخی که ندارد، اصل قضیه نیت است. مثلاً در آمریکا چه کسی می‌تواند ادعا کند جورج بوش، رئیس جمهور نیست؟ هان؟ هیچ‌کس نمی‌تواند چنین ادعایی کند. چون واقعیت این است که پیروزی در انتخابات یک حس است.

مثلاً شما ممکن است اصلاً کاندیدا هم نباشید، ولی وقتی احساس کنید که رئیس جمهور هستید، می‌توانید فریاد بزنید و بگویید «من رئیس جمهور هستم.» فوقش شما را می‌گیرند و می‌برند تیمارستان، ولی با ذهن شما که کاری نمی‌توانند بکنند، می‌توانند؟ نه!

عماد افروغ از حامیان محسن رضایی نامزد دهمین دور انتخابات ریاست جمهوری گفت: «محسن رضایی پیروز انتخابات است حتی اگر رأی هم نیاورد.» عماد افروغ عصر جمعه در همایش فاتحان خرمشهر در مسجد ولیعصر به مناسبت سوم خرداد سالروز آزادی خرمشهر گفت: «رضایی در حالی کاندیدا شد که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند تا رضایی نامزد نشود و از جبهه اصول گرایان تنها یک نامزد معرفی شود.» افروغ چنین حرکتی را توهین به شعور سیاسی اصول‌گرایان خواند. در این مورد ما مجبوریم حق را به افروغ بدهیم.

<strong>سایه و هاله در ستاد پاستور</strong>

علی کردان در ستاد محمود احمدی‌نژاد فعال شد. در پی ناکامی مجتبی ثمره هاشمی، رییس ستاد انتخاباتی احمدی‌نژاد برای جلب حمایت نمایندگان مجلس و همچنین ناتوانی او در ساماندهی این ستاد‌، علی کردان برای ساماندهی این ستاد انتخاباتی رییس جمهور راهی میدان پاستور شده است.

گفتنی است دفتر مرکزی ستاد انتخاباتی احمدی‌نژاد در میدان پاستور و در ساختمانی که به محل دفتر ریاست جمهوری نزدیک است واقع شده است. فعالین این ستاد تصمیم دارند از انتشار خبر حضور کردان جلوگیری کنند زیرا که معتقدند علنی شدن حضور وی نتایج خوبی به دنبال نخواهد نداشت.

مسوولیت‌های کردان در ستاد به شرح زیر است:
۱. جذب نخبگان و تحصیل‌کردگان و ارتباط با دانشگاه‌های جهان
۲. جعل امضا برای حمایت هنرمندان و دانشمندان از استاد احمدی‌نژاد
۳. رئیس کمیته صیانت از آرا و جلوگیری از تقلب

[[photow07]]

<strong>کروبی از عرصه انتخابات کنار بکشد</strong>

تصورش را بکنید، مهمانی تمام می‌شود و انتخابات به نتیجه می‌رسد، فائزه هاشمی و فاطمه کروبی که توی دستشویی جا مانده‌اند می‌آیند بیرون و درست روبه‌روی آینه همدیگر را می‌بینند، صدای جیغ، موهای جامانده فائزه در پنجه‌های خشمگین فاطمه، عینک خشمگین (‌اطلاعی از چشمانش نداریم) فاطمه کروبی که به شلوار لی فائزه دوخته شده و فائزه که تند و تند دارد با مسلسل زبانش مخ او را سوراخ می‌کند.

فائزه هاشمی حامی میرحسین موسوی گفت: «کروبی کاندیدای اصلاح‌طلب که از آرای مردمی کمتری برخوردار است باید از عرصه انتخابات کنار بکشد.»

فائزه هاشمی کمی هم دلیل آورد و گفت: «دو کاندیدای اصلاح‌طلب کروبی و میرحسین هر دو از شخصیت‌های محترمی هستند که سوابق طولانی در دوران انقلاب دارند هر کدام از این دو نفر که احتمال پیروزی‌شان می‌شود باید به او رأی بدهیم.»

وی در ادامه افزود: «دو کاندیدای اصلاح‌طلب باید رفاقت و دوستی‌هایشان را حفظ کنند و ما نباید میدان را به رقبا دهیم تا عرصه را بر ما تنگ کنند و شرایط شکست ما را فراهم کنند.»

[[photow09]]

<strong>فاطمه کروبی: هیچ فردی لایق‌تر از همسرم نیست</strong>

قربون دست و پای بلوری‌اش بروم. به نظرم که بلوری باشد، شک ندارم، از عینک پنسی‌اش معلوم است ساق پایش بلوری‌تر از مریلین مونرو نباشد، دست کم به اسکارلت جوهانسون گفته است زکی، راستی از ساسی مانکن چه خبر؟

به نظر من همین روزهاست که به دنبال ترانه «رومی» مدونا، ترانه «شیخ» را برای شیخ اصلاحات می‌خواند. فاطمه کروبی، همسر مهدی کروبی نامزد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری معتقد است «هیچ فردی لایق‌تر از مهدی کروبی وجود ندارد.»

<strong>ناطق نوری همکاری با احمدی‌نژاد را حرام می‌داند</strong>

در جمهوری اسلامی گروه‌بندی‌های مختلف وجود دارد، یک گروه اصلاح‌طلب‌اند که می‌خواهند حکومت را اصلاح کنند، یک گروه هم محافظه کارند که می‌خواهند حکومت را چهارچنگولی (‌گاهی از تانک و مسلسل و نارنجک و زندان به جای چنگول استفاده می‌کنند) حفظ کنند.

گروهی در جمهوری اسلامی اصولگرا هستند، گروهی سوسولگرا، گروه اول پیراهن‌شان روی شلوار فاق شلوارشان تا گردن‌شان است و پشت کفش‌شان خوابیده و زاویه کله‌شان به پایین است، گروه دوم پیراهن‌شان تنگ است و فاق شلوارشان کوتاه است و سرشان بالاست.

گروهی میانه‌رو هستند و گروهی تندرو، از این تندروها همیشه عده‌ای این‌قدر تند می‌روند که یا می‌خورند به دیوار یا گم می‌شوند یا یک دفعه می‌بینی به سرعت رسیدند واشنگتن، از این میانه‌روها هم خیلی‌هاشان یک جای دیگر گم می‌شوند و بیست سال می‌‌بینی طول می‌کشد تا فاصله قم تا تهران را طی کنند.

حالا برندارید فکر کنید تا من می‌گویم بیست سال منظورم میرحسین موسوی است، ایشان اسم دارد، وقتی گفتم «ببین» که منظورم «میرحسین» نیست، شاید منظورم یکی دیگر باشد.

محمد عطریانفر، عضو شورای مرکزی حزب کارگزاران گفت: «من بر این باورم موسوی در فرآیند تحقق برنامه‌هایش چندان دچار مشکل نمی‌شود و جماعتی که در زمان خاتمی به تخریب و اذیت و آزار دولت می‌پرداختند، الان به عقلانیت رسیده‌اند که دولت موسوی می‌تواند از این نظر مبرا باشد.»

وی در ادامه با بیان این ادعا که طرفداران دیروز احمدی‌نژاد امروز از وی حمایت نمی‌کنند، خاطرنشان کرد: «اکبر ناطق نوری که احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادها از نردبان وی بالا رفتند، اساساً همکاری با احمدی‌نژاد را حرام می‌داند و موسوی را همراهی می‌کند.»

<strong>محسن رضایی: به تمام زنان خانه‌‌دار، حقوق می‌دهم</strong>

بابا خیلی مملکت باحالی داریم، دقت کردید! هیچ‌کس در برنامه‌هایش نمی‌گوید برای بیکاران کار تولید می‌کنم، می‌گوید به بیکاران پول می‌دهم. به جای این‌که بگوید برای زنان کار برابر ایجاد می‌کنم، می‌گوید به زنان خانه‌دار حقوق می‌دهم.

البته واقعاً فکر کنید، ما در حقیقت بعد از احمدی‌نژاد تازه یاد گرفتیم رئیس جمهور کسی است که پول کشور را به هر کسی دوست داشت می‌دهد. با مزه است‌ ها! محسن رضایی با انتشار بیانیه‌ای مواضع و برنامه‌های خویش درباره زنان را اعلام کرد.

در بیانیه این کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری آمده است:‌ «هیچ نهضتی را سراغ ندارم که زن و یا زنانی در آن نقش اساسی نداشته باشند. هیچ قهرمان ملی، ‌دانشمند و یا سیاستمداری بزرگ را نمی‌شناسم که از تربیت در دامان مادری فرهیخته کمال نیافته باشد و یا از همراهی همسری وفادار بی‌بهره باشد. تاریخ،‌ گواهی صادق بر این مدعاست. دریغ آن‌که این حماسه‌آفرینان همواره گمنام مانده‌اند. طی سال‌های اخیر ده‌ها هزار دختر جوان ایرانی به سطوح عالیه علمی دست یافته است. چرا نباید از این سرمایه عظیم انسانی،‌ عاطفی،‌ علمی در توسعه ملی استفاده کرد؟ به نظر من، زن نقش موثر در توسعه فرهنگی و اجتماعی و توسعه اقتصادی و سیاسی دارد که در این میان، محوریت او در توسعه فرهنگی آشکار است.»

[[photow10]]

<strong>همسر شهید رجایی: موسوی، شبیه‌ترین فرد به شهید رجایی است</strong>

بالاخره معلوم شد چه کسی شبیه شهید رجایی است. خدا رحمت کند آن مرحوم را. ولی واقعیت این است که هر چهار سال یک بار خانم رجایی را مثل کسانی که برای تشخیص جنایتکار می‌برند، پشت شیشه نگه می‌دارند و نامزدها را ردیف می‌کنند و ایشان با انگشت نشان می‌دهد و می‌گوید «این شبیه شهید رجایی است.»

عاتفه صدیقی پیش از ظهر پنج‌شنبه در حاشیه سفر به کرمانشاه در جمع خبرنگاران اظهار داشت: «هشت سال مدیریت موسوی بر دستگاه اجرایی کشور در زمان دفاع مقدس ثابت کرد که ایشان مدیر شرایط بحرانی است.»

همسر شهید رجایی گفت: «میرحسین موسوی از نظر تفکر، بینش و مدیریت نزدیک‌ترین و شبیه‌ترین فرد به شهید رجایی است.» وی ادامه داد: «شهید رجایی از گداپروری و اداره کشور به شکل صدقه‌ای بیزار بود و بارها این موضوع را نوعی بی‌احترامی به مردم می‌دانست.»

اولین برنامه انتخاباتی مهندس موسوی را از <a href="http://www.youtube.com/watch?v=7Kyyflwzcko"><u>اینجا</u></a> ببینید

[[photow08]]

<strong>Shaikh change to Obama</strong>

بابا تغییر! بابا کپی رایت! بابا لاست این ترانسلیشن! یعنی چی که عیناً کلمه اوباما را می‌چسبانید روی تی‌شرت‌تان به قول صنوبر خانم شرتی شرتی. حداقل اگر آن‌ها نوشتند Change شما هم به کوری رقبا بنویسید تغییر. ممکن است طرفداران‌تان بروند به جای کروبی به اوباما رأی بدهند.

مهدی کروبی، کاندیدای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری که در جمع هواداران خود در مجموعه ورزشی شهید دستغیب شیراز به مناسبت دوازدهمین سالگرد دوم خرداد سخنرانی می‌کند، غلامحسین کرباسچی را به عنوان معاون اول دولت خود معرفی کرد.

بیشتر استقبال‌‌کنندگان که جوانان هستند با پوشیدن لباس‌های سفید که روی آن به رنگ آبی نوشته شده change با سردادن شعارهایی مبنی بر حمایت شیخ اصلاحات در انتظار حضور کروبی در صحن فرودگاه بودند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_120.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_120.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نگاه نبوی به انتخابات</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 24 May 2009 19:30:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خط قرمز کلاه قرمزی کجاست؟</title>
         <description><![CDATA[<strong>آی ناکد اوری دور، اوری دور</strong>

صد تا تخم مرغ بشکنیم، هزار مشت اسفند دود کنیم، خط بکشیم دور آدم غش کرده و صدبار ختم قل هوالله کنیم که بالاخره رکسانا صابری آزاد شد. بسیار نیکوست! البته من شخصاً دعای خاصی نکردم ولی مطمئنم این به هر در کوبیدن‌های بهمن قبادی، نامزد غیرمنتظره رکسانا صابری، اثر کرد.

به قول بهمن قبادی «آی ناکد اوری دور، آی ناکد اوری دور، بات سو وات؟»( ترجمه: به هر دری زدم، به هر دری زدم، اما چه فایده؟) در ادامه تبلیغات ریاست جمهوری احمدی‌نژاد، وی وارد مرحله جدیدی شد و رکسانا صابری آزاد شد. امیدواریم حسین درخشان هم آزاد شود. من همین جا قول می‌دهم، اگر حسین درخشان را هم آزاد کنند، به احمدی‌نژاد نمی‌توانم رأی بدهم، ولی حاضرم فداکاری کنم و به اعلمی رأی بدهم.

[[photow01]]

<strong>محسن رضایی با صد تا میکروفون مصاحبه کرد</strong>

بعضی از این میکروفون‌های خبرگزاری‌ها خیلی خوشگل‌اند، منظورم میکروفونش نیست، منظورم آن ماسماسکی است که روی آن می‌گذارند، زرد و قرمز و آبی و بنفش و‌... بعضی اوقات این‌قدر خوشگل هستند که آدم دلش می‌خواهد گازشان بزند. واقعاً خیلی اوقات من احساس می‌کنم یک دفعه دهان احمدی‌نژاد باز می‌شود و این بچه دائماً گرسنه که از طفولیت سوء تغذیه داشته، میکروفون سی‌ان‌ان و الجزیره را گاز می‌زند و می‌خورد.

حالا فرض کنید قورتش هم بدهد و برود توی معده‌اش وسط یک مشت خرما و نان خشک و چای، و میکروفون هم بی‌سیم باشد و صدایش پخش بشود، واقعاً آدم می‌تواند صدای اصلی رئیس جمهور را بشنود. محسن رضایی با هزار تا خبرگزاری مصاحبه کرد و به ده هزار تا سوال پاسخ داد، خبرگزاری‌های آلمانی هم بودند، از جمله «فرانکفورتر روندشاو»، «تاگس اشپیگل» و «زود دویچه تسایتونگ».

محسن رضایی که دیده بود همه خارجی هستند، اعلام کرد اصلاح‌طلبان و اصولگرایان در حال فروپاشی هستند و اعلام کرد راه سومی در نظر دارد که اسمش «چشم‌انداز ایران تا سال ۲۰۲۵» است. البته آگاهان گفته‌اند محسن رضایی قرار بود چشم‌انداز را تا سال ۴۰۴۵ بدهد، ولی گذاشته است برای هفته آینده که آس رو کند. رضایی گفت قصد لشگرکشی به آمریکا را ندارد و همچی می‌زند توی دهن اسرائیل که یک هفته دهنش پر خون شود.

جملات قصار رضایی در این مصاحبه عبارت بود از : «اگر من رئیس جمهور ایران باشم، به هر حال اسرائیل به ایران حمله نخواهد کرد. برای اینکه اسرائیلی‌ها مرا می‌شناسند»، وی در مورد عماد مغنیه گفت: «من دوستان زیادی دارم.» نکته جالب این است که محسن رضایی به عنوان تروریست تحت تعقیب بین‌المللی قرار دارد.

وی در مورد نقشی که در انفجار آرژانتین داشته است، گفت: «این یک دروغ است.» وی گفت: «خودش منفجر شد، به من ربطی نداشت.» وی همچنین اعلام کرد که چند بار به خارج سفر کرده و در عراق و افغانستان بوده و مشکلی هم نداشته، فقط نزدیک بود زخمی شود.

[[photow02]]

<strong>چهار سال خطر، بیست سال سکوت</strong>

آدم توی مملکت تکلیف ندارد، کار می‌کند، می‌گویند چرا با این‌ها کار می‌کنی، وقتی هم که سکوت می‌کند، می‌گویند چرا سکوت کردی. میرحسین موسوی همراه با زهرا رهنورد که یک عالمه گل و بلبل روی روسری‌اش چه چه می‌زنند و شکوفا می‌شوند، در یک گفت و شنود انتخاباتی شرکت کرد و در پاسخ به پلاکاردی که دست برخی دانشجویان بسیجی بود و روی آن نوشته شده بود «آیا در این بیست سال خطری وجود نداشت؟ چرا سکوت کردی؟» گفت: «در آن بیست سال خطری را که در این چهار سال احساس کردم، ندیدم.»

بدین ترتیب به نظر می‌رسد تعدادی از پرسشگران سوسک و تعدادی پودر شدند. موسوی گفت: «عدم تکیه بر قانون در آینده به معنای آشفتگی، دیکتاتوری‌ و استبداد است.» وی نگفت که منظورش احمدی‌نژاد است، ولی اگر گفته بود کمتر آبروریزی می‌شد.

«کافی است که ما چند سال به شکسته شدن مرزهای قانونی عادت کنیم، آن وقت است که مشکلات فراوانی برای ما فراهم خواهد آمد.» همین میرحسین، در کنار همان زهرا رهنورد گفت: «در یک نشست و برخاست ده‌ها شورایی که نتیجه سال‌ها کار کارشناسی بود، منحل شدند و تحت مدیریت تنها هیأت دولت قرار گرفته‌اند.»

[[photow03]]

<strong>زنده‌ باد مخالف من</strong>

در همین موقع شهر شلوغ شد و چپ پیچید به راست و ماه افتاد در چاه و تعدادی از دانشجویانی که معلوم نبود از دانشجویان چپ هستند یا از بسیج دانشجویی (‌اصولاً تفاوت این دو در این روزها معلوم نیست) به سخنان موسوی اعتراض کردند و در مقابل عده‌ای از طرفداران موسوی هم به آن معترضین اعتراض کرده بودند.

در همین حال موسوی گفت: «بنشینید و آرام باشید؛ من صحبت می‌کنم. همه بگوییم زنده‌ باد مخالف من.» دانشجویان هم به جای این‌که بگویند زنده‌ باد مخالف من، شعار دادند موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم. حالا برای چی این شعار را دادند، خیلی معلوم نیست. بالاخره شعار است دیگر، دلیل و منطق که ندارد، وزن و قافیه دارد.

اگر بخواهم بگویم در این سخنرانی چه حرف‌ها گفته شد باید هفت صفحه بنویسم، فایده‌ای هم ندارد، به همین دلیل گلواژه‌های موسوی را می‌نویسم. او گفت: «‌هیچ نابغه‌‌ای را نمی‌شناسم که بتواند جای عقل و خرد جمعی را بگیرد» (‌احمدی‌نژاد گفت: پس من چی؟) موسوی تصریح کرد: «حذف شوراهای تصمیم‌گیری چیزی جز حرکت به دوران قاجار نیست.» در همین حال دانشجویان بسیجی فریاد زدند: «کریمخان پیروز است، احمد شاه نابود است.»

[[photow04]]

<strong>چرا نیومده رفتی عزیزم؟</strong>

من که هیچ شکی ندارم، دیوانه که نیستم، بیماری پارانویا هم که ندارم. بالاخره حتماً دلیلی دارد که درست دم انتخابات، نیم ساعت مانده به سوت آغاز، در حالی که همه دارند به ساعت‌های‌شان نگاه می‌کنند و وزارت کشور پر از صندوق خالی و شاید پر است، یک دفعه ۱۶ نفر از ۲۲ نفر مسئول اصلی برگزاری انتخابات عوض می‌شود.

حالا سه تاشان دل‌شان درد می‌کرد و دو تاشان به صندوق آلرژی داشتند و دو تا شان زن‌شان حامله بود و عدل قرار بود ۲۲ خرداد بزاید و سه تاشان باید می‌رفتند شهرستان گیوه بخرند، شش نفر دیگر چی؟

موسوی گفت: «تغییرات گسترده در وزارت کشور و فرمانداری‌ها آن هم در آستانه انتخابات برای ما نگران‌کننده است و باید برای این تغییرات به مردم توضیح داده شود. مگر چه کار می‌خواهید بکنید؟ مگر مسأله پنهانی از مردم دارید؟» سردار محصولی نگاهی به معاونش کرد و گفت: «ولش کن! جوابش رو نده، کسی صداشو نمی‌شنوه.»

[[photow05]]

<strong>سبز باشید، سرخ باشید، قهوه‌ای باشید</strong>

حالا که سبز رنگ انتخاباتی کمپین موسوی شده و طرفدارانش شال و روسری و دستبند و مچ‌بند و چیزهای دیگر سبز استفاده می‌کنند و کلاً سبزه‌زاری برای خودشان راه انداختند که آدم دلش می‌خواهد برود آن تو خرغلت بزند، پیشنهاد می‌کنم کمپین کروبی هم رنگ قرمز انتخاب کنند که بسیار رنگ نیکویی است و با حال و هوای شیخ اصلاحات هم جور است و به اندازه کافی چپ می‌زند.

رنگ انتخاباتی کمپین احمدی‌نژاد هم که «‌قهوه‌ای» است و در تمام این چهار سال هم معلوم بود، هیچ مشکلی ندارد. البته به نظر من سبز اگر بعد از انتخابات هم بماند خوب است.

[[photow06]]

<strong>زهرا رهنورد: انشاالله زندان‌های سیاسی بسته شود</strong>

یکی نوشته بود زهرا رهنورد می‌خواهد میشل اوبامای ایران شود، از نظر من ایراد ندارد، ولی خدا نکند میشل اوباما، زهرا رهنورد ایران شود، چون فکر کنم با مانتو و روسری خیلی مشکلات پیدا کند. حالا این‌ها مهم نیست، مهم این است که به نظر می‌رسد زهرا خانم یا همان میشل خودمان هنوز خبر ندارد که میرحسین قرار است در کدام کشور رئیس جمهور شود.

چرا؟ چون همین خانم میشل موسوی، گفته «انشاء الله زندان‌های سیاسی بسته شود.» بابا بی‌خیال! اشتباهاً نری زن رئیس جمهور فنلاند یا سوئد بشی.

[[photow07]]

<strong>ستادی برای غیبت، ستادی برای ظهور</strong>

این طرفداران احمدی‌نژاد از «هاله نور» که خوششان می‌آید، از دوربین و عکاسی و صحنه هم که خوش‌شان می‌آید. همه کارها را هم که در تاریکخانه انجام می‌دهند، من فکر کنم برای ستادهای احمدی‌نژاد قرار است از آتلیه عکاسی استفاده کنند، منتهی فقط «ظهور» می‌کنند، ولی با هر نوع ثبوت و ثباتی مخالفند.

برادر حسین یکتا، رئیس ستاد راهیان نور (‌پروژکتور سابق) که رئیس بخش امورات غیبی ستاد احمدی‌نژاد است، گفت: «هر ستاد تبلیغات احمدی‌نژاد باید دفتری برای ظهور امام زمان شود!» وی گفت: «باید در این ستادها به جای غیبت کردن به چله‌نشینی پرداخت و توجه کنید در ستادی که غیبت کاندیدای دیگری می‌شود، امام زمان به آنجا نمی‌رود.»

رئیس ستاد احمدی‌نژاد بدون این‌که به یک میلیارد دلار پولی که دولت برای هزینه تبلیغات خرج می‌کند و به طور نقدی یا جنسی (‌نوع جنس معلوم نیست) در اختیار امت شهید پرور قرار گرفته است، بکند، گفت: «ریاست‌‌جمهوری احمدی‌نژاد نتیجه فداکاری پیرزنانی بود که طلاهای خود را از دستانشان جدا کرده، فروختند و خرج تبلیغات کردند.»

[[photow08]]

<strong>سعی بین خاتمی و ابطحی؟</strong>

یک سوال مهم این است که خاتمی یا ابطحی یا مهاجرانی؟ البته طبیعتاً سوال اصلی این نیست، چون موضوع کروبی و موسوی در میان است. فعلاً اصلاح‌طلبان گیر کردند بین صفا و مروه و نمی‌دانند چطوری باید هنگام سعی کردن صفا هم بکنند، البته من نمی‌دانم مروه را چجوری می‌کنند، وگرنه آن را هم می‌گفتم.

ولی در هر حال این سعی مهمی است. شده‌اند مثل مامان حضرت ابراهیم (‌خودم را نمی‌گویم، به من بگوئید داور، حتی توی حمام) که هی می‌روند طرف ستاد موسوی و از دور به ستاد کروبی نگاه می‌کنند و می‌بینند کرباسچی آنجاست، می‌دوند طرف ستاد کروبی، آنجا آب و نانی می‌خورند و نگاه می‌کنند به طرف ستاد موسوی می‌بینند خاتمی آنجاست، می‌دوند به طرف ستاد موسوی و آنجا نه آب است و نه نان، یک مشت پارچه سبز به همه جا دخیل بستند و یک مشت گشنه گدای کوپن به دست، دارند «سر اومد زمستون» می‌خوانند و سینه می‌زنند.

از آنجا نگاه می‌کنند به طرف کروبی، لبخند شیرین مهاجرانی را بر آن لب‌های قلنبه می‌بینند، سعی می‌کنند و می‌روند طرف کروبی و هی آب و نان می‌خورند، و دوباره چشم‌شان که باز شد نگاه می‌کنند به طرف موسوی و می‌بینند که موسوی دست زنش را در دست گرفته و یک تعداد هنرمند دور و برش هستند، باز می‌دوند به آن طرف و می‌دوند به این طرف و هی سعی می‌کنند و هی سعی می‌کنند.

راستی! بعد از سعی صفا و مروه حتماً یادتان باشد ناخن‌تان را بگیرید یا یک تکه از موهای بلندتان را کوتاه کنید، اگر دل‌تان نیامد، گیس کلهر را بکشید یا با قیچی کوتاه کنید. خاتمی با اعتماد مصاحبه کرد و در مورد انتخابات گفت: «با آمدن موسوی راه تأمین نظر مردم باز است.»

خاتمی که هنوز عده‌ای منتظرش هستند که بیاید و نامزد ریاست جمهوری شود (‌از جمله همین ابراهیم نبوی) در مورد شایعه بازگشتش گفت: «در یک نظام جاافتاده دموکراتیک و مردمسالار نباید شاهد پست‌های مادام‌العمر یا چرخش مسئولیت در دست افراد معدود و محدود باشیم.» جاافتاده! دموکراتیک! مردمسالار! کجا را می‌گوید؟

[[photow09]]

<strong>خط قرمز کلاه قرمزی کجاست؟</strong>

من خیلی به این موضوع فکر کردم که خط قرمز کلاه قرمزی کجاست؟ و اصولاً آیا برای همه آدم‌ها خط قرمز معنی دارد، یا برای بعضی‌ها دارد، ولی برای بعضی‌های دیگر ندارد، یا اصولاً چرا بعضی خط‌ها قرمز هستند، در حالی که می‌شد آبی باشند.

و علاوه بر این‌ها من موفق شده‌ام کشف کنم که حالت طبیعی موسوی در زمانی که هر چیزی به او می‌گوییم انگار نمی‌شنود، کمابیش شبیه پسرخاله است، در حالی که وقتی پسرخاله عصبانی می‌شود یا می‌خواهد به ساعتش نگاه کند یا برود نفت بخرد مثل کروبی می‌شود.

کروبی گفت: «خط قرمز من نظام، امام، رهبری و منافع ملی جمهوری اسلامی است.» میرحسین هم قضیه را خلاصه کرد و گفت: «خط قرمز من فقط قانون است.» البته تهش را که نگاه کنی معنی‌اش یکی است.

کروبی دو روز قبل به کرمانشاه رفت و گفت: «من یک انقلابی قدیمی بودم که تاکنون هم انقلابی مانده‌ام و از اول هم اصلاحاتی بوده و هستم و هیچ گاه از اصول نیز دست برنداشته و نخواهم داشت.» کروبی در پاسخ به این سوال که قضیه شهرام جزایری چی بود، گفت: «لقمانیان را من آزاد کردم.»

همین کروبی در پاسخ به یک دانشجو که گفته بود رهبری از دولت احمدی‌نژاد بیشتر حمایت کرد، گفت: «رهبری همه دولت‌ها را حمایت کرده‌اند و این دولت را بیشتر حمایت کرد چون دولت ضعیف بوده.» شیخ اصلاحات شدیداً به جوراب احمدی‌نژاد حمله کرد و گفت: «این صحیح نیست که دیگران علیه ما قطعنامه صادر کنند و ما آن‌ها را بی‌ارزش بدانیم و بگوییم آن‌قدر قطعنامه صادر کنند که قطعنامه دانشان درد بگیرد.» ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_119.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_119.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نگاه نبوی به انتخابات</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 12 May 2009 19:30:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نگاه نبوی به انتخابات </title>
         <description><![CDATA[قرار این بود که یک ماهی زودتر این ماجرا را شروع کنم. یعنی نوشتن درباره انتخابات را و این‌که در یک ستون مشخص و معین هر روز وقایع انتخابات را برای شما گزارش کنم. این کاری است که قرار است در صفحه نگاه نبوی به انتخابات بیاید. البته اسم جالبی نیست، ترجیح می‌دادم از این اسم‌های جینگول مستان مثل «انگشت‌های کبود» یا «صندوق‌های سبز» یا «برگه‌ای که نام تو را بر آن نوشتم» یا «زمزمه وصال» استفاده کنم.

چقدر هم من این کاره‌ام! در هر حال من و سردبیر توافق کردیم اسمش همین باشد که هست. در این صفحه که از امروز تا روز اعلام نتایج انتخابات دایر خواهد بود، برایتان تعریف می‌کنم که در وبگردی و ولگردی‌های انتخاباتی چه چیزهایی را دیده‌ام و چه چیزهایی را شنیدم.

شوخی می‌کنیم، با همه، طرف کسی را نمی‌گیریم، اگر هم خواستیم بگیریم گاف نمی‌دهیم کسی بفهمد، موضع‌گیری‌های شخصی‌مان را بیرون این صفحه می‌کنیم. ببین! من چرا دارم هی می‌نویسم می‌رویم و می‌گوییم و می‌کنیم و می‌زنیم؟ چرا خودمان را مثل ناصرالدین شاه جمع می‌بندیم؟ گفتم ناصر‌الدین شاه، خدا رحمتش کند، گفته بود «روبه‌رو بودن به از پهلو بود» این هم شد شعر؟

<strong>این گروه خشن!</strong>

یک برادر کرمانشاهی با کلاه کابوی ثبت نام کرد و داغ نبودن ططری را به دل مردم ایران گذاشت. تعدادی از خواهران نیز ثبت نام کرده و حضور خود را حداقل در عرصه ثبت نام نشان دادند. همچنین مردی که خودش را در ترکیبی از پرچم و کفن پیچیده بود و آمادگی خودش را برای مردن، و نه اداره کشور، نشان می‌داد ثبت نام کردند.

حضور تعداد زیادی از داوطلبان با دلیل و بی‌‌دلیل به این مهم اشاره دارد که الکی که نیست انتخابات، یک حساب و کتابی دارد، حالا ما خبر نداریم چه حساب و کتابی دارد، آن مسأله‌ای دیگر است.

[[photow01]]

<strong>میرحسین، دیرحسین، گیرحسین</strong>

بالاخره میرحسین موسوی شنبه ثبت نام کرد. او اولین نامزد ریاست جمهوری است که جرأت کرده است جلوی بقیه مردم دست زنش را بگیرد و ممکن است به خاطر داشتن رابطه مشروع با همسرش رد صلاحیت بشود. میرحسین موسوی به اشکال مختلفی در این روزها شناخته شده است.

دیرحسین موسوی: به خاطر واکنش‌های تأخیری و بیست سال فاصله با تاریخ
گیرحسین موسوی: به خاطر این‌که سوزنش روی امام خمینی گیر کرده و تا تمام رأی خودش را از دست ندهد ممکن است ول‌کن معامله مربوطه نباشد.
پیرحسین موسوی: به خاطر این‌که از بچگی این کاره بوده و هنوز همه فکر می‌کنند جوان است، در حالی که همه یادشان است که وقتی جوان بودند او چهل، پنجاه ساله بود، حالا هم که همه پیر شدند او همچنان چهل، پنجاه ساله است.

میرحسین موسوی در سه سخنرانی انتخاباتی آخرش به نفع بسیج موضع گرفت، به نظرم می‌خواهد شوخی شوخی کاری کند که سر احمدی‌نژاد به دست بسیج برود زیر آب، حالا هی آب بخور، هی آب بخور!

[[photow02]]

<strong>صدا و سیمای ما حق مسلم ماست</strong>

صدا و سیما خیلی بامزه شده، از طرفی تصویری کاملاً قدیمی از موسوی درست کرده انگار که احمدی‌نژاد است و سعی می‌کند با اطلاع کامل از نفرت مردم از احمدی‌نژاد، موسوی بیست سال قبل را نشان بدهد.

از طرفی سعی می‌کند چهره احمدی‌نژاد را کاملاً شبیه خاتمی نشان بدهد، انگار مسئول اتفاقات این چهار سال گذشته مهدی کروبی بوده. هیچ خبری از دیگران نیست، محمود ترکیبی است از نلسون ماندلا و زورو میرحسین، معاون اجرایی امام خمینی است.

<strong>نگاه راست نبوی به انتخابات</strong>

ببین! اصولاً قضیه این‌طوری نیست که نگاه من به انتخابات راست است یا چپ است، با چشم راست می‌بینم، یا با چشم چپ، یا اصلاً چپ‌بینی دارم و لوچم. نه، اصلاً مسأله این نیست. طبیعی است که من یک جور خاصی می‌بینم و طبیعی است که این نگاهم را هم ممکن است تبلیغ هم بکنم، البته گول می‌زنیم داداش!

شما می‌گویید که چون نمی‌خواهید طرفدار اصلاح‌طلبان باشید به همین دلیل توپخانه‌تان را شلیک می‌کنید علیه آن‌ها، و بعد هی غش می‌کنید به سمت راست، خب، حالا که یاد گرفتید به این خوبی غش می‌کنید، حداقل هفته‌ای دو روز هم غش کنید سمت چپ، آسمان خدا که زمین نمی‌آید، بالاخره همیشه شعبون یک بار هم کروبی!

<strong>ما دوتا داداشیم، بعداً به هم...</strong>

دو نامزد اصلی اصلاح‌طلبان یعنی مهدی کروبی و موسوی دو‌ تایی برای شورای نگهبان نامه نوشتند و دو تایی در اشکال مختلف رفاقت‌شان را به هم اعلام کردند. البته طرفداران‌شان از زیر میز گاهی لنگ و لگدی به هم پرت می‌کنند ولی در چهره‌ها لبخند هویداست.

موسوی گفت: «شیخ مهدی کروبی از دوستان ما است که با حق کامل به صحنه آمده است، ما با هم در تماسیم و بالاخره در این تماس‌ها باقی ماندن ما در صحنه و یا مسایل دیگر حاصل خواهد شد.»

من گاهی اوقات شک می‌کنم که یا این دو تا اصلاح‌‌طلب نیستند، یا دروغ می‌گویند و نمی‌خواهند رئیس جمهور شوند، وگرنه چطور ممکن است دو تا آدم به این گندگی هم اصلاح‌طلب باشند، هم موقع انتخابات عاقلانه رفتار کنند. برو برو اسفند بیار دود کن چشم نخورند اجماعاً!

[[photow05]]

<strong>سخنان گهربار، اظهارات شرربار</strong>

مثلاً مارادونا گل می‌کند، یک باره آرژانتین پر می‌شود از فوتبالیست توپ، چه با دست گل بزنند چه با سر و چه با پا، یا مثلاً کیارستمی «خانه دوست کجاست» را نشان می‌دهد و تبدیل به یک کارگردان جهانی می‌شود، یکباره می‌بینی از هر خانه‌ای در ایران یک ژان لوک گودار سبز می‌شود و انگار لومیر بچه لواسان بود و آیزنشتاین بچه سولقان.

یا مثلاً می‌بینی مارکز به عنوان رمان‌نویس آمریکای لاتینی شناخته می‌شود و یک باره هزار تا رمان‌نویس غول از بولیوی و آرژانتین و کلمبیا و همه جا جز ونزوئلا و کوبا سبز پررنگ می‌شوند. نیکوست و اسباب بسی شادمانی!

اما از آنجا که همه چیزمان به همه چیزمان اصابت می‌کند، اپیدمی در کشور ما با اظهارات احمدی‌نژاد آغاز می‌شود، یعنی یک نفر وقتی شروع می‌کند به گفتن حرف‌های نامربوط و بی‌سر و ته و بدون دلیل یک باره «نامربوط‌گویی ملی» اپیدمی می‌شود. بدون توضیح بیشتر، که تازه تا این جا هم زیاد است، اظهارات دو روز قبل آقای زاکانی، نماینده تهران، رفیق شفیق رئیس جمهور را بدون هیچ توضیحی که شیرینی کلام وی را از بین ببرد، مرور می‌کنیم.

<strong>اصلاحات لایه لایه و پیچیدن پرونده</strong>

زاکانی گفت: «اصلاحات در لایه‌های اولیه خود گیر کرد، وگرنه باید پرونده اسلامیت نظام را به نفع جمهوریت می‌پیچیدیم.» (‌شغل: نسخه‌پیچ) وی اضافه کرد: «جریان دوم خرداد پس از مدتی نه‌تنها به چیزی دست نیافت بلکه یک سرخوردگی اجتماعی سنگینی را نیز برجای گذاشت و زمین سوخته را تحویل داد.» ( شغل: مسئول حراست و بهداشت مدرسه)

وی گفت: «اصلاح‌طلبان می‌خواستند کشور را به سمتی سوق دهند که ماحصل آن این باشد که ایران به یک بازیگر همراه ارکست جهان تبدیل شده و نظام سلطه و سلسله مراتب مذکور را بپذیرد.» ( کلمه ارکست توسط زاکانی گفته شده، توسط تدوینگر و مسئول دفتر و خبرنگار و مدیر خبرگزاری و تدوینگر خبرگزاری هم دیده شده و تائید شده است.)

وی با چشمانی تنگ تاریخ را مرور کرده و افزود: «در کتابی که توسط اصلاح‌طلبان منتشر شد هیچ نامی از امام نمی‌شنوید بلکه فقط دکتر مصدق در کنار جمهوری ‌اسلامی ایران ذکر شده که آن هم به این صورت است که مصدق صلح‌جو و جمهوری‌اسلامی ستیزه‌جو است.» ( شغل: مسئول پرونده)

زاکانی اضافید: «آقای سروری تعریف می‌کرد که وقتی به خانه چه گوارا رفته بودند از وی سوال می‌شود از کجا آمده‌اید و وقتی آقای سروری می‌گوید از ایران، طرف مقابل می‌گوید احمدی‌نژاد یک سوپرمن است. احمدی‌نژاد سوپرمن است چون حرف‌های انقلاب را می‌زند.» ( شغل: مردی که نمی‌داند سوپرمن کیست و او را با فیدل کاسترو عوضی گرفته است.)

زاکانی با لگد زیرآب مشایی را زد و گفت: «مشایی را انشاءالله خود آقای رئیس جمهور کنار بگذارد؛ چرا که خبط و خطا بودن مسیر مشایی اظهرمن‌الشمس است.» این نماینده گفت: «هاشمی رفسنجانی به محسن رضایی گفته است که اگر یک میلیون رأی از احمدی‌نژاد کم کنی باز هم مفید است.»

[[photow04]]

<strong>احمدی‌نژاد ثبت نام کرد</strong>

محمود احمدی‌نژاد همراه با همه مردان رئیس جمهور از جمله هاشمی ثمره، سعیدلو، مشایی، الهام، کلهر و مقادیر متنابهی از معاونین و وزرا به ستاد انتخابات وزارت کشور رفت و ما را در غمی جانکاه فرو برد، و این شتری است که در خانه همه می‌خوابد.

پس بدانیم و هشیار باشیم که خواهد آمد، گل یاسی که به گدا نخواهد داد، هیچ، احتمالاً زن زیبای جذامی را دو تا توسری هم خواهد زد. براساس یک ارزیابی اولیه، همراهان رئیس جمهور دو گروه بودند، یک بخش از آنان ستاد تبلیغاتی احمدی‌نژاد را اداره می‌کنند و دوم کسانی که انتخابات سالم و عادلانه و درست را برگزار می‌کنند.

احمدی‌نژاد گفت: «کسانی که می‌خواهند بنده را معرفی کنند حق ندارند بزرگنمایی کنند.» این در حالی است که آگاهان معتقدند اگر کسی این رئیس جمهور را بدون بزرگنمایی معرفی کند، احتمالاً شخص مورد نظر دیده نمی‌شود.

در این دیدار هفت نفر به دلیل هیجان ناشی از شنیدن حرف‌های رئیس جمهور سکته کردند. رئیس جمهور گفت: «من برای تبلیغات هیچ منابع مالی ندارم.» با این گفته مردم مطمئن شدند که سیاست رئیس جمهور احمدی‌نژاد مبنی بر گفتمان «صداقت به جان عمه‌ام» ادامه خواهد داشت.

[[photow03]]

<strong>اعلمی هستم از تبریز</strong>

اکبر اعلمی که شعارش را «بازیابی شکوه ایرانی و احیاء حقوق اقوام» تعیین کرده است و به نظر می‌رسد قصد دارد آرای تمام تبریز و اردبیل و جاده‌های اطراف را به حساب خودش بریزد، روز جمعه ثبت نام کرد و پس از ثبت نام از دیدن میکروفون شگفت‌زده شد و گفت:

«دیدن این تعداد خبرنگار آدم را به شوق می‌آورد، به بیان دیگر باورنکردنی است فردی که هشت سال نماینده مجلس بوده و پس از اعلام کاندیداتوری این همه مورد بی‌مهری قرار گرفته است اکنون در جمهوری اسلامی توانسته  است صاحب میکروفن شود!»

صاحب میکروفون شدن اعلمی را به کلیه همشهریان، دوستان و غیره تبریک می‌گوییم، در ساده‌ترین شکل اگر موسوی هم مثل اعلمی ترک نبود، حتماً به او رأی می‌دادم، ولی الآن دارم روی احمدی‌نژاد هم فکر می‌کنم، بالاخره احمدی‌نژاد خودش هم ترک نباشد، مدتی شهر اردبیل را از بین برده است و رد پایش در آنجا دیده می‌شود. وی گفت:

«عملاً این شورای نگهبان است که با اعمال نظارت استصوابی‌، امور کشور را اداره می‌کند.» وی توضیح نداد که با وجود اطلاع از این موضوع چرا می‌خواهد رئیس جمهوری شود که شورای نگهبان اداره‌اش می‌کند.

جالب ترین جملات تکان دهنده این نامزد شدید ریاست جمهوری چنین است: «باید بگویند آیا من از نظر قد کوتاه‌تر از احمدی‌نژاد هستم یا از نظر تحصیلات و سوابق انقلابی و غیر انقلابی از ایشان کمترم.» وی چنگ و دندانش را نشان داد و گفت: «من با چنگ و دندان آمده‌ام از حق خودم در ورود به انتخابات دفاع کنم.»

<strong>نگاه نبوی به انتخابات از چپ</strong>

در حقیقت مطلبی که امروز خواندید پیش درآمدی بود بر آنچه روزهای دیگر خواهید خواند، ۳۱ روز دیگر تا انتخابات مانده است، ما از روزهای دیگر قطعاً از تصاویر، فیلم‌ها، و لینک خبرها برای این صفحه استفاده می‌کنیم و ابراهیم نبوی شما را در جریان خبرهای جدید انتخابات خواهد گذاشت.

<strong>لطفا نظر بدهید</strong>

از همه دوستان و خوانندگان زمانه می‌خواهم نظرات‌شان را در مورد این صفحه بنویسند، مهم نیست مثل ما فکر نمی‌کنید، مهم این است که فکر می‌کنید.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_118.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/05/post_118.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نگاه نبوی به انتخابات</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 10 May 2009 19:30:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بیگانه، کسی منتظر تو نیست</title>
         <description><![CDATA[در شهر گم شده است، شاید، بیگانه. در شهر گم شده است، شاید، مردی که گریخته است از سرنوشت خویش، از خویش. از آنچه او را نام داده است. حتی از نام خویش نیز گریخته است.

[[sound]]

بیگانه، غریبه، چهره‌ای گم شده در شهری بزرگ، این داستانی آشنا برای جهان ماست. بیگانه در تهران، در استانبول، در نیویورک، در پاریس، در توکیو، در لندن...

هر جا که شهری بزرگ و دنیایی مدرن است، غربت مثل هوا در شهر حضوری دائمی دارد. در شهرهای جهانی که آدم‌ها در آن همدیگر را گم می‌کنند و آشنایی‌ها را وامی گذارند و به میان آدم‌هایی می‌روند که هیچ‌کدام‌شان را نمی‌شناسند. چشم‌ها همدیگر را می‌بینند، اما گویی در پس هیچ نگاهی نشانی از آشنایی نیست.

[[photow01]]

<h4>کسی منتظر تو نیست</h4>

دنیای امروز دنیای انسان بیگانه است. انسان‌هایی که بی‌آن‌که تصمیم گرفته باشند، از آشنایی‌های معصومانه و ساده‌دلانه زندگی ساده پیشین به غربت و بیگانگی دنیای مدرن پرتاب می‌شوند، پرتاب می‌‌شوند به خیابان‌های شلوغ شهر بیگانه.

خانه‌های گرم و کوچک را از دست می‌دهند و چشم را که باز می‌کنند در محاصره همهمه‌ی آدم‌ها و صدای دیوانه‌وار ماشین‌هایی هستند که می‌گذرند.

می‌گذرند و می‌روند و باز هم آدم‌هایی تازه می‌آیند و می‌روند، بیگانه‌هایی تازه، با چشم‌هایی که تو را نمی‌شناسد، که نمی‌شناسی‌شان.

هر چه خیره می‌‌شوی گویی در دنیایی دیگر رها شده‌‌ای. و تو از دل انبوه بیگانگان شاید بگریزی تا به خانه گرم گذشته‌ات بازگردی، بی‌فایده است.

وقتی به شهر کودکی‌ات رسیدی آنجا نیز هیچ‌کسی منتظر تو نیست، غربت بیماری زمینی خاص نیست، غربت بیماری زمان ماست.

دنیای امروز، دنیای شهرهای بزرگ و انبوه جمعیت و زندگی شبانه‌روزی و ساختمان‌های بلند و ماشین‌هایی است که به سرعت می‌گذرند، عقربه‌های ساعت‌ها به تندی می‌چرخد و آدم‌ها لابلای سرعت زمان و انبوه آدم‌ها می‌گذرند و له می‌شوند و می‌روند.

غریبه تویی، بیگانه تویی و بیگانگی سهم تو از زندگی امروز است. غریبه‌ای که معصومیت دنیای کوچک خود را رها کرد تا به آرزوهای بزرگ خود برسد، اما کسی در دنیای ما منتظر او نیست.

آدم‌ها از کنارش می‌گذرند، تنه‌ای به او می‌زنند و می‌روند. این را به خاطر بسپار، اگر دچار این توهم شدی که چشمانی آشنا یافته‌ای، مطمئن باش اشتباه از توست.

چشمانی آشنا می‌بینی و پا سست می‌کنی و می‌دوی و با دست بر شانه‌اش می‌زنی و سر برمی‌گرداند و می‌بینی که او نیز بیگانه‌ای دیگر است، یکی از میلیون‌ها بیگانه.

[[photow02]]

<h4>جیم موریسون و مردمی که غریبه‌اند</h4>

غربت، تنهایی و بیگانگی، داستانی است که در موسیقی امروز بارها و از طریق ترانه‌سازان و خوانندگان و توسط گروه‌های مختلف موسیقی راک و پاپ روایت شده است.

در فهرست ترانه‌های هر خواننده بزرگ و هر گروه شناخته شده‌ای روایتی متفاوت در مورد غربت و بیگانگی می‌توانی پیدا کنی.

شاید یکی از زیباترین ترانه‌ها درباره غربت، ترانه جیم موریسون به نام «مردم غریبه‌اند» است. جیم موریسون، خواننده گروه دورز که در اوج محبوبیت خود دنیای بیگانه را ترک کرد و مرگ را انتخاب کرد، روایت خود را از غربت و بیگانگی چنین گفته است.

<em><center>وقتی آدم غریب باشد، مردم غریب‌اند<br>وقتی آدم تنهاست، چهره‌ها زشت است<br>وقتی به آدم نیازی نباشد، زن‌ها پلید می‌نمایند<br>آدم که غمگین است، خیابان‌ها ناهموارند<br>
وقتی آدم غریبه است و بس<br>چهره‌ها از زیر باران پدیدار می‌شوند<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی<br>هیچ‌کس نام تو را به یاد نمی‌آورد<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی<br>
وقتی آدم غریب باشد، مردم غریب‌اند<br>وقتی آدم تنهاست، چهره‌ها زشت است<br>وقتی به آدم نیازی نباشد، زن‌ها پلید می‌نمایند<br>آدم که غمگین است، خیابان‌ها ناهموارند<br>
وقتی آدم غریبه است و بس<br>چهره‌ها از زیر باران پدیدار می‌شوند<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی<br>هیچ‌کس نام تو را به یاد نمی‌آورد<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی<br>وقتی غریبه‌ای بیش نیستی</center></em>

[[photow03]]

<h4>غریبه‌هایی در شب، فرانک سیناترا</h4>

شاید جیم موریسون نومید برای گواهی دادن به غربت امروز زندگی ما کفایت نکند، بیا و روایتی دیگر از غریبه را از فرانک سیناترا بشنو.

صدای جادویی و پر انرژی و قدرتمند فرانک سیناترا روایتی کهنه‌تر را درباره غریبه‌هایی در شب می‌گوید. در ترانه «غریبه‌ها در شب» چنین می‌شنویم:

<em><center>غریبه‌هایی در شب نگاهشان را رد و بدل می‌کنند<br>حیرت‌زده در شب<br>چقدر ممکن است با هم همدل شویم؟<br>پیش از آن‌که در دل شب قرار بگیریم<br>
چیزی در چشمانت مرا می‌خواند<br>چیزی در لبخندت مرا شگفت‌زده می‌کند<br>چیزی در قلبم...<br>به من می‌گوید که باید تو را داشته باشم<br>
غریبه‌هایی در شب، دو آدم تنها<br>ما غریبه‌هایی در شب بودیم<br>تا لحظه‌ای که<br>اولین سلام را به زبان آوردیم<br>چیز کمی از هم می‌دانستیم<br>عشق فقط یک نگاه گذرا بود<br>یک رقص گذرا بود در آغوش همدیگر...<br>
از آن شب به بعد با هم هستیم<br>عاشقانی با عشق در نگاه اول، عشق تا همیشه<br>نتیجه‌اش بسیار درست بود<br>برای غریبه‌هایی در شب</center></em>

[[photow04]]

<h4>غریبه، ترانه بیگانگی الوی</h4>

شاید دوست داشته باشی روایتی دیگر از غربت را برایت بگویم، گروه الوی در ترانه «‌غریبه» چنین می‌گوید:

<em><center>در خیابانی بی‌پایان قدم می‌زنم<br>بادی شبانه به سردی می‌وزد<br>رادیویی روی موجی ضعیف<br>تنها در میان شلوغی جمعیت صدا می‌کند<br>آنچه در هواست احساس مشترک‌شان است<br>آه، نه نه نه<br>
ببخشیدم، من آن‌که برایش صبر کرده بودید نیستم<br>ببخشیدم، من آن‌که برایش دعا کرده بودید نیستم<br>نجات دهنده‌ای از دور دست<br>یقه‌ها بالا و سیگاری تازه<br>پنجره‌هایی خالی، راه را رسم می‌کنند<br>گوینده اخبار هیچ چیزی برای گفتن ندارد<br>و همان قصه‌های هر روزه را تکرار می‌کند<br>درد می‌کشد تنها، می‌گرید آرام، تلاش می‌کند که بگوید<br>من نمی‌توانم کمک‌تان کنم<br>
ببخشیدم، من آن‌که برایش صبر کرده بودید نیستم<br>ببخشیدم، من آن‌که برایش دعا کرده بودید نیستم</center></em>

می‌خواهم روایت غربت و بیگانگی را با ترانه‌ای از «لئونارد کوهن» پایان دهم. او داستان تنهایی همه ما را با آرام‌ترین لحن و ماندگارترین شکل می‌گوید.

صدایش گویی به نوشیدن شرابی کهنه می‌ماند، نرم و گس و گرم، با کمی گیجی در چشمانت و سرخوشی ملایمی در ذهنت. چنان‌که غریبه‌ای در تاریکی شب گام می‌زند.

غربت گویی داستان همه نسل‌های زندگی مدرن است. برای پدران ما، برای ما، برای فرزندان ما و شاید برای فرزندان فرزندان ما.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/01/post_117.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2009/01/post_117.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روی تاریک ماه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 24 Jan 2009 18:20:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شبکه ایکس به کجا برود؟ (همه‌پرسی ابراهیم نبوی)</title>
         <description><![CDATA[دیروز می‌خواستم برنامه شبکه ایکس را ضبط کنم، به این فکر می‌کردم که می‌توانم خبرهای هفته را با اجرای غلو کار کنم، داشتم فکر می‌کردم که می‌توانم خبرهای تخیلی کار کنم، داشتم فکر می‌کردم میتوانم پارادوکس‌ها را به‌صورت یک برنامه تصویری یا صدا کار کنم؟ داشتم فکر میکردم می‌توانم گزارشهای هفتگی کار کنم.... کلی فکر داشتم که فقط در یک چیز مشترک بود، نمی‌دانستم چه باید بکنم؟

<a href="/movie/2008/09/post_133.html">ویدیوی این برنامه را می‌توانید این‌جا ببینید</a>

چیزی که برایم معلوم بود این بود که کار قبلی را نمی‌خواهم تکرار کنم، راستش را بخواهید از بازی کردن جلوی دوربین خودم هم خوشم نمی‌آید. و مهم‌تر از همه این‌که توضیح یک موضوع برایم دشوار است، این‌که اصولاً تلویزیون رسانه‌ای سبک‌تر از رسانه نوشتاری است. همان‌طور که روزنامه یک لایه سبک‌تر از کتاب است.

طبیعی است وقتی بیننده‌ای با چهره‌ای طنزنویس سر و کار دارد که آثارش را دوست دارد، مثلاً، همیشه احساس می‌کند که نوشته‌های او سنگین‌تر، هوشمندانه‌تر، عمیق‌تر و بهتر از کار تلویزیونی اوست. 

وقتی تصمیم گرفتیم شبکه ایکس را شروع کنیم، کلی فکرها داشتم و دارم. اول این‌که نمی‌دانم خودم باید بازی کنم یا نه؟ نظر شما چیست؟ 

اگر مخالفید چرا نمی‌گویید؟ و اگر دوست دارید کارم را خودم بازی کنم چرا نظر نمی‌دهید؟ خودم هنوز نمی‌دانم باید نویسنده برنامه باشم، یا مجری برنامه رادیویی باشم و برنامه تلویزیونی را بسپارم به یک بازیگر دیگر؟ 

نمی دانم باید خودم جلوی دوربین بنشینم یا اینکه یک شخصیت درست کنم؟ شخصیتی مثل عل‌اصغر، عل‌اکبر، حسنی، اعتراف‌کنندگان گرفتار، یا هر شخصیت دیگری. نمی دانم کدامش درست است. از شما می خواهم نظرتان را بگوئید:

می‌خواهید من نویسنده باشم و برنامه‌ام را بازیگری دیگر اجرا کند؟
می‌خواهید من برنامه رادیویی اجرا کنم و تصویر تلویزیونی را به بازیگر دیگری بسپارم؟
می‌خواهید خودم، ابراهیم نبوی بازیگر نوشته‌ام باشم؟
می‌خواهید یک تیپ تازه بسازم تا نقش او را بازی کنم؟
می‌خواهید دو یا سه تیپ درست کنم و من و بازیگرانی دیگر این نقش‌ها را بازی کنند؟

از شما می‌خواهم به من نظر بدهید، بگویید کدام را بیشتر دوست دارید. شوخی نمی‌کنم. اگر نظرتان برایم مهم نبود که نمی‌پرسیدم. نظرتان را به عنوان کامنت بگویید یا به عنوان ای ـ میل برایم بفرستید.

ebrahim.nabavi@gmail.com

سه پیشنهاد در ذهن دارم، اول این‌که فکر می‌کنم گزارش طنز را به عنوان یکی از انواع برنامه شبکه ایکس مورد نظر قرار بدهم و گزارشی از مساله روز برایتان بگویم.

در برنامه‌های گذشته چندین گزارش از برنامه ما شنیدید: گزارش «کردان گیت» یا گزارش «آیا اوباما ایرانی است؟» یا گزارش «کنفرانس غیرمتعهدها در تهران» و گزارشاتی از این دست. 

خوشبختانه یا بدبختانه مسوولان محترم کشور هر هفته برای ما موضوعی را می‌سازند تا بتوانیم گزارشی از آن عرضه کنیم. 

دوم، این‌که فرض می‌کنیم در آن روز تابستان سال ۳۲مصدق و شاه با هم دعوا نکرده بودند و مصدق نخست‌وزیر می‌ماند، و بعد از یک دوره نسبتا طولانی به‌تدریج یا در جریان انقلاب یک جمهوری درست و حسابی در کشور ما ایجاد می‌شد، طبیعی است که با این فرض خبرهای ما چیزی می‌شد جز آنچه می‌شنویم. 

قبلا در یکی از برنامه‌ها چنین کار خبری را کار کردیم. در برنامه ۶۹ از این ستون نمونه چنین کاری را می‌بینید. در حقیقت برخلاف نظر کسانی که می‌گویند اگر در تاریخ بی معنی است، ما تاریخ را با اگر روایت می‌کنیم. اگر انقلاب نشده بود و اگر ایران همان بود که بعضی از ماها دوست داریم باشد...

سوم، این‌که خبرهای هفته را بسپارم به غلو، البته به غلو و نه به کیارش. غلو با همان نوع نگاهش خبرها را انتخاب کند، متن آن را تنظیم کند، آن را اجرا کند و گاهی اوقات عکس‌هایی را هم که دوست دارد به جای عکس‌های اخبار برای‌تان نشان بدهد. 

با این شیوه ما می‌توانیم سه برنامه رادیویی پنج تا هشت دقیقه‌ای با این شکل و دو برنامه تلویزیونی با انتخابی از این قالب‌ها داشته باشیم. 

لطفا نظرتان را در مورد این سه فرم بگویید، من سعی می‌کنم نمونه‌های آن‌ها را هم به صورت متن یا صدا یا تصویر برایتان بگذارم تا انتخاب کنید.

انتقاداتی که دوستان در اولین برنامه شبکه ایکس کردند، در حقیقت ما را به فکر بیشتری واداشت، طبیعتا دوست ندارم برنامه‌ی بسازم که دوستدارانش کمتر از منتقدینش باشند. 

تا به‌حال در تجربه کاری‌ام در جلب توجه مخاطب موفق بوده‌ام، مطمئنا اگر به این نتیجه برسم که نمی‌توانم موفق شوم این کار را رها می‌کنم. 

از شما می خواهم پیشنهادات‌تان را به ما بدهید، آیا با این سه فرم موافقید؟ آیا فقط با یک یا دو فرم موافقید؟ یا اصلا پیشنهاد و نمونه جدیدی در ذهن دارید؟ 

اگر برنامه جالبی برای پیشنهاد دارید، حتی اگر حدس می‌زنید ما نتوانیم آن را بسازیم برایمان پیشنهاد آن را به‌صورت لینک بفرستید، شاید توانستیم. 

از دوستانم در رادیو زمانه، یعنی تماشاگران برنامه‌ها و شنوندگان و خوانندگان برنامه‌ها می‌خواهم که نظرتان را برایم بصورت کامنت بگذارید یا برایم ای ـ میل کنید. تا هفته آینده وقت دارم تصمیم درست را بگیرم، البته با کمک شما.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/09/post_116.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/09/post_116.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شبکه ایکس</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 21 Sep 2008 21:10:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شوخی</title>
         <description><![CDATA[نمی‌دانم چه کسی شوخی را آغاز کرد؟ آیا فکر کرده بود که ما در این جهان بی‌سروته باید چه بکنیم؟ گفته‌اند جهان بازی است و ما آمده‌ایم تا بازی کنیم. 

[[sound]]

شاید کانت و دکارت و نیچه با شنیدن این اظهارنظر کودکانه، ابرو در هم بکشند و جهانی پر از اندیشمندان بزرگ را به عنوان مصداقی برای اشتباه گفته‌های ما توی چشم‌مان فرو کنند.

شاید موریس مترلینگ با همه حشرات جورواجورش به اثبات نظم بی‌انتهای هستی برآید. البته ما هم می‌توانیم انگشت به لانه زنبورهای موریس مترلینگ بکنیم و تمام نظم‌شان را به هم بریزیم.

شاید روح مارکس که گفته بود «سرانجام سرمایه‌داری زیر گام‌های آهنین پرولتاریا خرد خواهد شد.» با دیدن لکه روی پیشانی میخائیل گورباچف، به شوخی تلخی به نام پوتین و کاسترو فکر کند و این بار تکرار تراژدی سوسیالیسم را در کمدی ببیند. 

شاید اگر با جهان شوخی کنیم سارتر و کانت و دکارت در گورشان بلرزند، اما بگذار سید بارت جوان ما با اسباب بازی‌هایش زیر شیروانی بازی کند و جهان را به شوخی بگیرد. ما شوخی را آغاز می کنیم.

[[photow01]]

«‌سید بارت» وقتی با آن اسباب بازی‌های زیر شیروانی و آن داستان‌های مالیخولیایی‌اش موسیقی راک را به هم ریخت، هنوز چندان فاصله‌ای از کودکی نگرفته بود. هنوز شوخی را می‌فهمید و می‌توانست ترانه‌ها و بازی های کودکی‌اش را به موسیقی تبدیل کند.

سید بارت در لوسیفر سام که در آلبوم «نی زن در آستانه سپیده‌ام» آمده است، می‌گوید:

حنا، حنا خانوم، تو جادوگری<br>تو دست چپ نشستی<br>و گربه هه دست راست<br>وای! نه<br>این گربه یه جوری یه که نمی‌تونم وصفش کنم<br>

نگاه وارونه به زندگی، شاید یکی از زیبایی‌های موسیقی پاپ و راک است. شوخی‌هایی که گاه در محتوای ترانه نفوذ می‌کند و گاه موضوع ترانه می‌شود. 

هنوز نمی‌دانم منظور بی‌تلز از جنگل نروژی چیست. احتمالاً باید جنگل نروژی چیز جالبی باشد، اگر چنین نبود احتمالاً بی‌تلز این‌قدر برای خوب نشان دادنش اصرار نمی‌کرد. این هم یک نوع از زندگی است. 

[[photow02]]

یه وقت یه یاری داشتم<br>یا بهتره بگم<br>اون منو داشت<br>خونه شو بهم نشون داد<br>خوب نیست، یه جنگل نروژی؟<br>

خواست که بمونم و جایی بشینم<br>دور و برم رو دید زدم و صندلی ندیدم<br>

روی قالیچه نشستم<br>وقت رو گذروندم<br>شراب رو نوشیدم<br>تا نیمه شب گپ زدیم<br>و اون گفت: حالا دیگه وقت خوابه<br>گفت که از صبح کار کرده و شروع کرد به خندیدن<br>گفتم اما من نه، و خزیدم به طرف حموم واسه خوابیدن<br>

وقتی که بیدار شدم<br>تنها بودم<br>و مرغ از قفس پریده بود<br>

پس یه آتیش روشن کردم<br>خوب نیست، یه جنگل نروژی؟<br>

[[photow03]]

شوخی و نگاه وارونه به جهان گاه به متن و محتوای شعر می‌آید و ما را در دنیایی وارونه و عوضی رها می‌کند و گاه موضوع زندگی می‌شود. آن‌جایی که «بی‌جیز» یکی از محبوب‌ترین گروه‌های موسیقی دهه هفتاد، زیباترین ترانه‌شان را آغاز می‌کنند. 

من شوخی را آغاز کردم. شوخی‌ای که می‌تواند همه را به گریه بیندازد یا همه را بخنداند. شاید گریه ما نیز دیگران را به خنده بیندازد. مگر بسیاری به گریه‌های ما نمی‌خندند؟ بی‌جیز ترانه‌ای دارد به نام «من شوخی را آغاز کردم. در این ترانه چنین می‌آید...»

من شوخی را آغاز کردم، شوخی‌ام همه را به گریه انداخت.<br>اما من خیال نمی کردم که این شوخی درباره خودم بود، آه! نمی‌دانستم.<br>

من گریستن را آغاز کردم، گریه‌ام همه را خنداند.<br>آه! اگر فقط می دانستم که این شوخی درباره خودم بود...
<br>

[[photow04]]

من به آسمان نگاه کردم، و با دستم چشمانم را مالیدم.<br>از روی تخت افتادم، سرم از آن‌چه گفته بودم درد می‌گرفت.<br>

تا این‌که بالاخره مردم، با مرگ من همه شروع به زندگی کردند<br>آه! اگر فقط می‌دانستم که این شوخی درباره خودم بود...<br>

من به آسمان نگاه کردم، وبا دستم چشمانم را مالیدم.<br>از روی تخت افتادم، سرم از آن‌چه گفته بودم درد می‌گرفت.<br>

تا این‌که بالاخره مردم، با مرگ من همه شروع به زندگی کردند<br>آه! اگر فقط می‌دانستم که این شوخی درباره خودم بود...<br>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/09/post_115.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/09/post_115.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روی تاریک ماه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 13 Sep 2008 14:24:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما بی‌گناهان</title>
         <description><![CDATA[می‌توانی چشم‌هایت را ببندی و تصور کنی که در همین لحظه چندین دستبند به دست‌ها حلقه می‌خورد، در همین لحظه چندین زندانی به سلول‌های زندان فرستاده می‌شوند و درست در همین لحظه چندین زندانی در تمام جهان روی زمین سرد سلول زندان از این پهلو به آن پهلو می‌غلتند. 

[[sound]]

می‌توانی تصور کنی در همه جای جهان ساختمان‌های بزرگ، با برج‌هایی که مردان مسلح در آن نشسته‌اند، با سیم‌های خاردار که زخمی شدن دست‌های فراری‌ها را تضمین می‌کنند، با درهایی فولادین، با قفل‌هایی محکم، با زندانبانانی که حرف نمی‌زنند و تنها از چشمی درهای فولادین به زندانی‌های مچاله شده در سلول نگاه می‌کنند، وجود دارد. 

زندان اوین، زندان گوانتانامو، زندان ابوغریب...‌ این‌ها نام‌های آشنای ماست. زندان جزو لاینفک زندگی بشر است، از صدها سال قبل بوده و تا صدها سال بعد نیز ممکن است باشد.

شاید زندان «روی تاریک ماه» زندان مدرنی است که هرچه آزادی را بیشتر در اختیار انسان می‌گذارد، سلول‌های بیشتری نیز برای زنان و مردانی که زندانی می‌شوند، می‌سازد.

[[photow01]]

شاید به تعبیر شاملو، در این چهار زندان، زندانیانی باشند که راه بر مرد رباخواری بسته باشند، یا زنانی را کشته باشند یا از بامی بر سر بامی جسته باشند، اما بی‌تردید بسیاری از زندانیان بی‌گناهانی هستند که زندانی آزادی، زندانی نداشتن و زندانی استبدادند. زندانیانی که از مردم جدا می‌شوند تا دولت بتواند فارغ از شر آنان خیابان‌ها را آرام کند.

بسیاری از گروه‌های موسیقی برای زندانیان خوانده‌اند. با انگشت می‌توان برخی از آوازخوانانی را که پشت میله‌های زندان مانده‌اند شمرد و آنان را یاد کرد. 

«جون بائز» آوازخوان آزادی و عدالت، در برخی ترانه‌هایش از زندانیان بی‌گناه دفاع کرده است. جون بائز نیز مانند بسیاری از مدافعان حقوق مدنی و عدالت و آزادی، دو بار در دهه هفتاد به زندان رفت. یکی از زیباترین ترانه‌های او قسمت دوم قصیده «ساکو و وانزتی»  The Ballad of Sacco and Vanzetti‌است. 

[[photow02]]

<strong>قصیده ساکو و وانزتی </strong>

پدر، بله من زندانی‌ام<br>نترس از این‌که جرم مرا اعلام کنی<br>جرم من عشق به درماندگان است<br>تنها سکوت، شرم‌آور است<br>و اکنون به تو می‌گویم که چه چیز علیه ماست<br>هنری که قرن‌هاست زنده مانده است<br>از میان سال‌ها گذر کن، آنگاه درمی‌یابی<br>چه چیز، تاریخ را سراسر سیاه کرده است<br>قانون علیه ماست!<br>با آن عظمت و گستره اقتدار و نیروهایش<br>قانون علیه ماست!<br>پلیس اکنون می‌داند چگونه کسی را <br>گناهکار یا بی‌گناه جلوه دهد<br>اقتدار پلیس علیه ماست!<br>(‌در پاداش) دروغ‌های بی‌شرمانه‌ای که کسانی گفته‌اند<br>بیش از پیش طلا پرداخته می‌شود<br>قدرت علیه ماست!<br>نفرت نژادی علیه ماست!<br>و این حقیقت ساده که ما تهیدستیم

پدر عزیزم، من زندانی‌ام<br>شرم مکن که جرم مرا بازگو کنی<br>جرم من عشق و برادری <br>و تنها سکوت، شرم‌آور است<br>من با خودم، عشقم را و بی‌گناهیم را همراه دارم<br>و کارگران و تهیدستان را<br>به‌خاطر همه این‌ها، من نیرومندم و در امان<br>و امید از آن من است<br>برای شورش و انقلاب نیازی به دلار نیست<br>به جای این‌ها لازم است <br>قوه تخیل، تحمل سختی‌ها، روشنایی و عشق<br>و تعلق خاطر به همه انسان‌ها<br>تو هرگز نمی‌دزدی، تو هرگز نمی‌کشی<br>تو بهره‌ای از امید و زندگی هستی<br>انقلاب دست به دست می‌رود از انسان به انسان<br>و قلب به قلب<br>و چون به ستاره‌ها می‌نگرم، احساس می‌کنم<br>ما فرزندان زندگی هستیم<br>مرگ حقیر است

[[photow03]]

دستبند می‌زنند به دست‌هایش، سرش را خم می‌کنند و هل‌اش می‌دهند داخل ماشین. چشم‌بندهایش را می‌بندند روی چشم‌هایش. از زیر چشم‌بند یکی از پاهایش را که برهنه مانده و کثیف شده است می‌بیند، پلیس پای برهنه‌اش را له کرد. دستی می‌خورد پشت سرش و فریادی می‌پیچد توی گوشش، سرت رو بالا نیار...‌

ممکن است بسیاری از زندانیان مجرم باشند، حتماً همین‌طور است. اما ما ترانه‌های‌مان را برای بیگناهان می‌خوانیم. شاید مردی که به ‌کلانتر شلیک کرده است نیز خودش را بی‌گناه بداند. کلانتر جان براون همیشه از او نفرت داشت. 

«باب مارلی» ترانه «من به کلانتر شلیک کردم» را خوانده است، اریک کلاپتون نیز همین ترانه را خوانده است. ما ترانه را با صدای باب مارلی می‌شنویم..... 

<strong>من به کلانتر شلیک کردم</strong>

من به کلانتر شلیک کردم، اما به معاونش شلیک نکردم<br>من به کلانتر شلیک کردم، اما به معاونش شلیک نکردم

[[photow04]]

توی گوشه و کنار شهر خودم<br>اون ها می‌خوان منو دستگیر کنن<br>می‌گن می‌خوان منو محکوم کنن<br>برای کشتن معاون کلانتر<br>برای جان معاون کلانتر<br>اما من می‌گم:

من به کلانتر شلیک کردم، اما قسم می‌خورم که داشتم از خودم دفاع می‌کردم<br>من می‌گم، من به کلانتر شلیک کردم و اون‌ها می‌گن این قانون‌شکنی است

کلانتر جان براون همیشه از من نفرت داشت<br>برای چی؟ نمی‌دونم<br>هر بار که یک دانه می‌کاشتم<br>اون می‌گفت: قبل از این که رشد کنه بکشش<br>می گفت: قبل از این که رشد کنن بکشمشون<br>من می‌گم:

من به کلانتر شلیک کردم، اما قسم می‌خورم که داشتم از خودم دفاع می‌کردم<br>من به کلانتر شلیک کردم، اما قسم می‌خورم که داشتم از خودم دفاع می‌کردم

یک روز آزادی روش زندگی من شد<br>و من از شهر خودم شروع کردم<br>یکهو کلانتر جان براون رو دیدم<br>که می‌خواست به من شلیک کنه<br>و من هم شلیک کردم، شلیک کردم، کشتمش <br>من می‌گم:

من به کلانتر شلیک کردم، اما قسم می‌خورم که داشتم از خودم دفاع می‌کردم<br>من به کلانتر شلیک کردم، اما قسم می‌خورم که داشتم از خودم دفاع می‌کردم

باید انعکاس بهتری از من نشون داده شد<br>و کاری که باید می‌شد، شد<br>هر روز یه سطل ته چاه می‌ره<br>اما یه روز ته سطل از جا درمی‌آد<br>بله، یه روز ته سطل از جا درمی‌آد<br>اما من می‌گم:

من به کلانتر شلیک کردم، اما قسم می‌خورم که داشتم از خودم دفاع می‌کردم<br>من به کلانتر شلیک کردم، اما قسم می‌خورم که داشتم از خودم دفاع می‌کردم]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_114.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_114.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روی تاریک ماه</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 31 Aug 2008 17:26:36 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آسان بگیر، آسان می‌گذرد</title>
         <description><![CDATA[شاید این روی روشن ماه باشد. می‌گوید، آسان‌بگیر تا آسان بگذرد. 

[[sound]]

آسان گرفتن شاید نه به‌خاطر آن است که نمی‌دانی آن‌چه پیش خواهد آمد تا چه حد تلخ و دشوار است، نه، چنین نیست. شاید از آن روست که می‌خواهد جهان را ساده‌تر ببینی، ساده از کنار آن بگذری و ساده‌تر آن را تحمل کنی. 

شاید شبیه آرام گذشتن از کنار شیری خفته که اگر سروصدایی به راه بیندازی بیدار می‌شود و زندگی‌ات را به‌خطر می‌اندازد. شاید مثل آرام گذشتن از میان آتشی که اگر آرامش نداشته باشی شاید با خطر بیشتری مواجه شوی. آسان بگیر تا آسان بگذرد.

<strong>سفری به شرق کن</strong>

آسان گرفتن و ساده بودن و عبوری بی‌اعتنا از میان سرعت و شتاب دنیای مدرن، یادگار زندگی دهه شصت و هفتاد به موسیقی پاپ و راک آن دوران است. 

آن‌جایی که دنیای مدرن از اضطراب وسعت و بزرگی و سرعتی بی‌محابا، از غرب به شرق رو می‌کند تا شاید آرامش از دست رفته در شهرهای بزرگ را در شرق پیدا کند.

[[photow01]]

موسیقی دهه شصت و هفتاد، از یک سو بازتاب دهنده سرعت و شتابی است که در چرخ‌دنده‌های ماشین به راه افتاده جهان مدرن پس از جنگ دوم جهانی آغاز شد و از سوی دیگر با جستجویی نه چندان دشوار در آن رگه‌های نگاه به شرق را می‌توان یافت. 

بچه‌های دهه هفتاد چشم به سوی هند و نپال و تبت گرداندند و متوجه آرامشی شدند که یک میلیارد هندی را وا می‌داشت تا با رضایت همنشین طبیعت شوند و نرم‌تر از کنار جهان بگذرند؛ مرگ را دشوار ندانند و باور کنند انسان جزیی از طبیعت است. 

هیپی‌ها، به عنوان پدیده دهه هفتاد لباس‌های زیبای رنگی شرقی پوشیدند، موی را رها کردند تا هرچه می‌خواهد بشود، به سفر رفتند تا چون کولی‌ها به جای تغییر جهان، تکه‌ای زیبا از زمین را برای زیستن برگزینند و سفر را زندگی کردند و ساده ماندند و ساده ماندند.

اندیشه آسان گرفتن و ریتم نرم موسیقی آن و بی‌خیال بودن در مقابل هراس‌های همه روزه زندگی مدرن، وارد ترانه‌های موسیقی پاپ و راک شد. 

بروز این نگاه به شرق را در اشکال جدی‌اش در بسیاری از ترانه‌های دهه هشتاد و نود نیز می‌توانیم ببینیم، اما اندیشه آسان گرفتن و «رهایی از دانستگی» توسط بسیاری گروه‌های پاپ و راک به ترانه درآمد.

«جیم موریسون» خواننده گروه «دورز» با چشمانی نافذ و صورتی استخوانی، تصویری از خود به جا گذاشت، تصویری که در چشم نسل او بی‌مانند به مسیحی به صلیب کشیده نبود. جیم موریسون، مسیح نسل تازه، البته به معراج نرفت، او در پایان و در جوانی اووردوز کرد.

جیم موریسون در ترانه «همین گونه که هست بپذیر» نگاهی شرقی دارد به زندگی غرب. این ترانه نشانه اثرپذیری اوست از «ماهاریشی ماهش یوگی»، پیامبری که جوانان مضطرب دنیای مدرن را به آسانی و سهل‌گیری ترغیب می‌کرد. 

[[photow02]]

جیم موریسون در ترانه «همین گونه که هست بپذیر» Take it as it comes چنین می‌خواند:

زمان برای زندگی<br>زمان برای فریب<br>زمان برای شادی<br>زمان برای مرگ<br>

آسان می‌گذرد، عزیزم<br>همین گونه که هست بپذیر<br>چنین تند مرو<br>تو می‌خواهی که عشقت بپاید<br>ولی، بسیار تند می‌روی<br>

زمانی برای قدم زدن<br>زمانی برای دویدن<br>زمانی برای هدف گرفتن<br>به سوی خورشید<br>

آسان می‌گذرد، عزیزم<br>همین‌گونه که هست بپذیر<br>چنین تند مرو<br>تو می‌خواهی که عشقت بپاید<br>ولی بسیار تند می‌روی<br>

پس آهسته برو<br>از آن هرچه بیشتر لذت خواهی برد<br>همین‌گونه که هست بپذیر<br>به کار لذت بردن مشغول باش<br>

[[photow03]]

آسان می‌گذرد، عزیزم<br>همین‌گونه که هست بپذیر<br>چنین تند مرو<br>تو می‌خواهی که عشقت بپاید<br>ولی، بسیار تند می‌روی<br>بسیار تند می‌روی<br>بسیار تند می‌روی<br>

هر چی بخواد بشه می‌شه<br>

آسان‌گیری و بی‌اعتنا بودن به سختی آینده‌ای که در حال آمدن به سوی ماست، در ترانه های مختلف بسیار تکرار شده است. شاید صدها انتخاب برای نشان دادن این تکرار دلنشین پیش چشم من و در تاریخ موسیقی باشد، اما گوش من هم‌چنان ترانه‌ای از «دوریس دی» را یادآوری می‌کند. 

نمی‌دانم چرا روی این ترانه نام فرانسوی «کی سرا سرا» Qui Sera sera را گذاشتند، اما به یادت می‌آورم که این ترانه را در فیلم «مردی که زیاد می‌دانست» آلفرد هیچکاک شنیدی. متن ترانه توسط «جی رولینگستون» و «ری ایوانز» نوشته شده است. 

فیلم «مردی که زیاد می‌دانست» را هیچکاک مانند بسیاری از فیلم‌هایش، دوبار ساخت، در سال ۱۹۳۴ و در سال ۱۹۵۶. این ترانه در فیلم دوم با بازی جیمز استوارت و دوریس دی با صدای دوریس دی اجرا شد و به یکی از ماندگارترین ترانه‌های موسیقی پاپ تبدیل شد. 

[[photow04]]

دوریس دی در ترانه «هرچه بخواهد بشود، می‌شود، چنین می‌خواند...

وقتی دختر کوچولویی بودم <br>از مادرم پرسیدم: من چی می‌شم؟<br>آیا خوشگل می‌شم؟<br>آیا پولدار می‌شم؟<br>مادرم به من اینو گفت:<br>

هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>آینده مال ما نیست که بتونیم ببینیمش<br>هرچی بخواد بشه می‌شه<br>هرچی بخواد بشه می‌شه<br>

وقتی بچه مدرسه‌ای بودم<br>از معلمم پرسیدم: چه تلاشی باید بکنم؟<br>آیا باید نقاشی کنم؟<br>آیا باید آواز بخونم؟<br>این جواب هوشمندانه رو به من داد:<br>

هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>آینده مال ما نیست که بتونیم ببینیمش<br>
هرچی بخواد بشه می‌شه<br>هرچی بخواد بشه می‌شه<br>

وقتی بزرگ شدم و عاشق شدم<br>از معشوقم پرسیدم: چی در انتظار ماست؟<br>آیا رنگین کمانی خواهیم داشت<br>هر روز و هر روز؟<br>و این پاسخی بود که معشوقم به من داد:<br>

هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>آینده مال ما نیست که بتونیم ببینیمش<br>هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>هرچی بخواد بشه، می‌شه<br>

حالا من خودم بچه دارم<br>اونها از مادرشون می‌پرسن: من چی می‌شم؟<br>من خوش تیپ می‌شم؟<br>من پولدار می‌شم؟<br>من با مهربانی به اون‌ها می‌گم:<br>

هرچی بخواد بشه می‌شه<br>هرچی بخواد بشه می‌شه<br>آینده مال ما نیست که بتونیم ببینیمش<br>هرچی بخواد بشه می‌شه<br>هرچی بخواد بشه می‌شه<br>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_113.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_113.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روی تاریک ماه</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 Aug 2008 15:50:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>وزیر فقط بیست دقیقه در می‌زند</title>
         <description><![CDATA[برنامه این هفته «از این ستون به آن ستون» را با دو هفته تاخیر تقدیم می‌کنیم با خبرهای عل اصغر از دگولس پرس: دکترای وزیر کشور تقلبی از آب درآمد، تعدادی دانشجو به دلیل کمبود بهانه به‌خاطر زدن کراوات احضار شدند، فیلم ایرانی در جمهوری آذربایجان ممنوع شد، شیخ قطری لامبورگینی‌اش را برای تعویض روغن به لندن فرستاد، ترکیه خواهر ایران شد، رحیم صفوی می‌خواهد ۲۰۰ هزار شهید بدهد، ۱۸۸ فلسطینی از ترس حماس به اسرائیل فرار کردند، اخراج حسن مددی؛ دختر دانشجو مقصر و حسین رضازاده المپیک نرفت.

همچنین در این برنامه عل اکبر خوشحال گزارش سوزناکی از ممنوعیت تصویر محمدرضا گلزار تقدیم کرده و در پایان گزارش ویژه ما را از اجلاس غیرمتعهدها می‌خوانید.

[[sound]]

<h4>خبرهای هفته</h4>

با سلام، اینجانب عل اصغر از دگولس پرس خبرهای هفته گذشته ایران و جهان را به سمع و نظر شما می‌رساند.

[[photow01]]

<strong>دو تا وزیر و نصفی</strong><br>سه وزیر پیشنهادی کابینه محمود نفتی یعنی وزیر راه و تصادفات، وزیر کشور و تخلفات و وزیر اقتصاد و تورم از سوی محمود نفتی به مجلس معرفی شده و مجلس هشتم پس از بررسی وزرای معرفی شده به این نتیجه رسید که آنها صلاحیت کافی برای این وزارتخانه‌ها را ندارند، به همین دلیل به آنها رای اعتماد داد. 

روح‌الله حسینیان، نماینده ترسناک مجلس به مدرک دکترای افتخاری علی کردان از دانشگاه آکسفورد گیر سه پیچ داد و آن را تقلبی دانست. اما علی کردان به جان مادربزرگش قسم خورد که مدرک تحصیلی را دانشگاه آکسفورد به زور به او داده است. دانشگاه آکسفورد نیز اعلام کرد که چنین فردی از آن دانشگاه هیچ مدرکی نگرفته است. 

علی کردان نیز دانشگاه آکسفورد را به همدستی با اسرائیل و دخالت در مسائل داخلی ایران و همکاری با سی‌آی‌ای متهم کرد. سرانجام با دادن رای اعتماد مجلس به سه وزیر پیشنهادی محمد نفتی، استاد حسین شریعتمداری در روزنامه کیهان به شدت به رئیس جمهور حمله کرد. 

دفتر رهبری هم از محمود نفتی حمایت و پوز شریعتمداری را زد و اعلام کرد: نقل قول خلاف از سوی رئیس جمهور هیچ اشکالی ندارد، حتی گاهی لازم است. حسین شریعتمداری هم گفت: فیس س س س... ببخشید

<strong>واکس، اتو، کراوات، نابود باید گردد</strong><br> ۳۲دانشجوی پزشکی دانشگاه شیراز به دلیل زدن کراوات به کمیته انضباطی دانشگاه شیراز احضار شدند. برخی از آنان متهم‌اند که علاوه بر این‌که کراوات زده‌اند، کت و شلوار اتو کشیده و تمیز پوشیده و از ادوکلن نیز در ملاء‌عام استفاده کرده‌اند. 

کمیته انضباطی دانشگاه شیراز اعلام کرد: مشکل ما فقط استفاده از کراوات نیست، مشکل ما این است که چرا این دانشجویان تمیز بودند و حتی کفش‌شان را هم به نشانه دشمنی با نظام جمهوری اسلامی واکس زده بودند. این دانشجویان تعهد کردند که از این پس با چفیه، پیراهن بدون اتو و حتی الامکان گیوه به دانشکده پزشکی بروند.

<strong>الهام این وری، الهام اون وری</strong><br>دولت الهام علی‌اف، رئیس جمهور مادام‌العمر آذربایجان که هفته پیش مورد الهام شدید قرار گرفته بود، اعلام کرد که پخش سریال‌ها و فیلم‌های ایرانی در این کشور ممنوع است. این دولت اعلام نکرد که پخش آثار تبلیغاتی یا کارهای دیگر تبلیغاتی دولتی در آذربایجان ممنوع است. آگاهان تذکر دادند، پخش فیلم‌های ایرانی در خود ایران هم ممنوع است.

<strong>ببین چه می‌کنه این فردوسی‌پور</strong><br>آقام عادل فردوسی‌پور، گزارش‌گر فوتبال که کلیه اطلاعات را در مورد عمه، خاله، پسرخاله، دختر کوچیکه عموزاده همسایه کلیه بازیکنان فوتبال کلیه تیم‌های جهان در اختیار دارد، برای دومین بار به عنوان برترین گزارش‌گر فوتبال ایران انتخاب شد.

[[photow02]]

<strong>تعویض روغن با اعمال شاقه</strong><br>یک شیخ قطری ماشین لامبورگینی خود را برای تعویض روغن با هواپیما به لندن فرستاد. این شیخ قطری گفت: اگر ماشین من تعویض روغن بشود می‌توانم با سرعت 300 کیلومتر در عرض هفت دقیقه از شمال قطر به جنوب آن بروم. رکورد قبلی متعلق به برادر همین شیخ قطری است که با یک اتومبیل فراری توانست در عرض نه دقیقه از شمال قطر به جنوب آن برود.

<strong>ترکیه خواهر ماست</strong><br>محمود نفتی اعلام کرد که ترکیه کشور دوست و خواهر ماست. آگاهان اعلام کردند که علت این امر بروز نارضایتی در ایران در قالب اشارات تلویحی یا تصریحی یا تشریحی در مورد خواهر مقامات بوده که فعلا به کشور دوست و خواهر حواله شده است.

<strong>رحیم‌صفوی می‌خواهد ۲۰۰ هزار شهید بدهد</strong><br>رحیم‌صفوی فرمانده سابق سپاه پاسداران و مسوول تولید انبوه شهید و جانباز در ارتش ایران اعلام کرد: ایران تحمل دادن ۲۰۰ هزار شهید را دارد، اما دشمنان ما حتی تحمل کشته شدن چهار پنج هزار نیرو را هم ندارند. 

رحیم‌صفوی گفت: شهدای عزیز پسر عمه و پسر عموی ما که نیستند، بلکه پسر عمه و پسر عموی دیگران هستند و به همین دلیل ما برای دادن هر تعداد شهید آمادگی داریم. وی گفت: ممکن است خانواده‌های شهدا از شهادت عزیزان‌شان ناراحت بشوند، اما ما اصلا در مسائل خانوادگی آنان دخالت نمی‌کنیم. 

هم‌زمان با این موضوع جناب سرهنگ قذافی به ایران توصیه کرد از سرنوشت عراق پرهیز کند. ایران هم پرسید: چرا؟ مگه عراق چیزی شده؟ ما که خبری نداریم.

<strong>چند خبر دیگر</strong><br>به دنبال اوج‌گیری درگیری میان دو گروه فلسطینی فتح و حماس ۱۸۸ نفر از اعضای هوادار جنبش فتح، از دست حماس فرار کرده و به اسرائیل پناه بردند. محمود عباس از اسرائیل درخواست کرد، مواظب این افراد باشند که وقتی برگشتند بتوانند به مبارزه با اسرائیل و حماس ادامه دهند.

در ادامه ماجرای «سکس اند یونیورسیتی» در دانشگاه زنجان، حسن مددی معاونت این دانشگاه در امور تجاوز که در حال اقدامات سکسی عبادی نسبت به یک دانشجو بازداشت شده بود، از دانشگاه اخراج و دختر دانشجویی هم که در حال تجاوز فرار کرده بود، مقصر شناخته شد. 

دادگاه اعلام کرد، جرم متجاوز این بود که می‌خواست به دختر دانشجو تجاوز کند و جرم دختر دانشجو هم این بود که نمی‌خواست مورد تجاوز قرار بگیرد.

حسین رضازاده، قهرمان وزنه‌برداری کشور که هفته قبل به‌طور ناگهانی، در عرض اوچ ثانیه از شرکت در مسابقات المپیک پکن کناره‌گیری کرد، اعلام کرد: خانواده‌ام گفتند کناره‌گیری نکن، برو پکن شاید نظر خدا عوض شود. اما دفتر خواوند متعال اعلام کرد مسائل آقای رضازاده به این دفتر مربوط نیست و به دفتر حضرت ابوالفضل مربوط است.

خبرهای ما در اینجا به پایان رسید.

<h4>عشق را ممنوع التصویر کردند</h4>

آی آدم‌ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید<br>یک نفر تصویر او را کرده است، ممنوع<br>می‌دانید؟

آغاز گزارشی با یک شعر احساسی نشانگر وخامت حادثه است. حادثه‌ای که دیروز قلب سینما را نشانه رفت و تکان داد. محمدرضا گلزار ممنوع التصویر شد. این خبری بود که در تمام شهر به یک‌باره طنین افکند، پنجره‌ها بسته شد، ابری سیاه جلوی خورشید را گرفت و صاعقه‌ای به ناگهان خبر از توفانی داد که در راه است. مگر محمدرضا گلزار چه کرده بود؟

[[photow03]]

اگر چه شایعاتی بر سر زبان‌هاست که علت ممنوع التصویر شدن محمدرضا گلزار به‌خاطر این است که وی با پلیس دبی کتک‌کاری نموده است، یا این‌که گفته شده است او درخواست پول زیادی برای بستن قرارداد فیلم کرده است، اما به نظر نمی‌رسد که نظر بزرگان سینما و به‌خصوص منتقدان و نویسندگان سینما از جمله مدیریت محترم ماهنامه سینمایی فیلم یعنی هوشنگ گلمکانی و مسعود مهرابی چنین باشد، بلکه، علت ممنوعیت تصویر این ستاره درخشان آسمان سینمای ایران فقط و فقط «تیپ» است.

تیپ محمدرضا گلزار به گفته شاهدان عینی چنان کلاس بالایی داشت که حتی کت و شلوار محبوبی مانند هاکوپیان که هر قطعه آن چند صد هزار تومان است، از محمدرضا گلزار برای مدل لباس استفاده کرد. 

کارشناسان معتقدند تیپ محمدرضا نه تنها از لئوناردو دی کاپری یو، براد پیت، جانی دپ و جرج کلونی چیزی کم ندارد، بلکه اگر موهایش را توی صورتش بریزد و زیر لب آن را فوت کند، عکس بسیار جذابی خواهد شد.

محمدرضا گلزار که هفته قبل طی یک حادثه دردناک ممنوع التصویر شد، نه تنها بازیگری بزرگ و معروف، بلکه یکی از خوانندگان گروه سرشناس آریان بوده و مهم‌تر از همه این‌که فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک است و جزو نخبگان و دانشمندان کشور به شمار می‌رود.

محمدرضا گلزار در فیلم‌های عظیمی همچون «سام و نرگس» (درام خانوادگی بدون صحنه‌دار)، «زمانه»، «شام آخر» (درام خانوادگی)، «بالای شهر، پایین شهر» ( ژانر اجتماعی)، «چشمان سیاه» (عشقی با صحنه‌های فوق احساساتی)، «بوتیک»، «کما» و «سیزده گربه روی شیروانی» بازیگری نموده و خودی نشان داده است. به‌طوری که حالت عابدفریب چشمان او همواره در پوسترهای سردر سینما چشم‌ها را خیره کرده است.

از هنرهای این ستاره بزرگ کم گفته‌ایم، اگر نگوییم که وی در مورد موسیقی اگرچه صدایش به شهرام ناظری و شجریان نمی‌رسد و مثل آنها چه‌چه ‌نمی‌زند، اما صدای بسیار گرمی داشته، علاوه بر خوانندگی در نواختن گیتار، ارگ (برای عروسی و به‌طور جداگانه) و پرکاشن (در ایران تنبک) مهارت دارد.

واقعا چرا محمدرضا گلزار ممنوع التصویر شد؟ آیا جز این بود که وی از ستارگان محبوب بوده و هرجا می‌رفت زنان و مردان از او امضا و عکس می‌گرفتند؟ حالا زنان را فرض کنیم برای خوشگلی، ولی آیا مردان به‌خاطر هنرش از او عکس نمی‌گرفتند؟

گزارش‌گران از وب‌سایت الکترونیکی او، دبلیو سه مرتبه، محمدرضا گلزار گزارش داده‌اند که وی علاوه بر تمام این هنرها به ورزش‌های والیبال، اسکی و شنا علاقه‌مند بوده و در آن مهارت داشته و در حال حاضر کاپیتان تیم والیبال هنرمندان است.

شب به پایان می‌رسد و غم ممنوع التصویر شدن محمدرضا گلزار درهای تک‌تک خانه‌های ایرانیان هنردوست را می‌زند، تا این حادثه شوم از یادمان نرود که تا مدتی محمدرضا گلزار را بر صحنه نخواهیم دید و اکنون سووال بزرگ این است؛ آیا واقعا محمدرضا گلزار ممنوع التصویر شده است؟ یا این خبر شایعه بوده و محمدرضا گلزار ممنوع التصویر نشده است؟

<strong><small>گزارش از: علی اکبر خوشحال، دگولس پرس، تهران</small></strong>

<h4>گزارش ویژه: غیرمتعهدها در تهران</h4>

برگزاری اجلاس جنبش عدم تعهد در تهران و رای اکثریت قاطع این کشورها در حمایت از استفاده صلح‌آمیز ایران از انرژی اتمی که قبلا توسط آمریکا، انگلیس، آلمان، فرانسه و حتی اسرائیل هم مورد تائید قرار گرفته بود و به جز برخی ایرانیان که معتقد بودند «بابا، این‌ها این کاره نیستند»، بقیه آن را تائید کرده بودند، در هفته گذشته با سکوت رسانه‌های خبری جهان مواجه شد. 

گزارش ویژه ما تلاش می‌کند، ابعاد ویژه‌ای از این اجلاس بسیار مهم جهانی را فاش کند.

[[photow04]]

از نکات بسیار ارزشمند این اجلاس ملاقات وزیر خارجه کره شمالی با محمود احمدی‌نژاد بود. رئیس جمهور ایران که احتمالا کره شمالی را با ویتنام عوضی گرفته بود، در دیدار با وزیر خارجه کره شمالی از ایستادگی و مقاومت این کشور در برابر زیاده‌خواهی آمریکا قدردانی کرد. 

به گفته شاهدان عینی پس از ترجمه این جملات وزیر خارجه کره شمالی غش کرد و بلافاصله به بیمارستان منتقل شد. بیست ثانیه پس از غش کردن وزیر خارجه کره شمالی، کیم جونگ ایل، رهبر این کشور ژاپن، کره جنوبی و آمریکا را به دلیل توطئه برای غش کردن وزیر خارجه کره شمالی تهدید کرد و اعلام کرد به زودی این سه کشور را بمباران خواهد کرد. اما پنج دقیقه بعد مشاوران کیم جونگ ایل به وی تذکر دادند که کره شمالی بمب‌های اتمی‌اش را از بین برده و فعلا نمی‌تواند کسی را تهدید کند. 

اما ماجرای غش کردن وزیر خارجه کره شمالی چه بود؟ گزارش‌گر ویژه ما با وزیرخارجه تازه به هوش آمده این کره در بیمارستان مصاحبه کرد. وزیر خارجی کره شمالی که تازه به هوش آمده بود، در پاسخ به این سووال که «چی شد که شما غش کردید؟»، گفت: «وقتی پرزیدنت احمدی‌نژاد به من گفت که از ایستادگی و مقاومت کره شمالی در برابر آمریکا قدردانی می‌کنه، من متوجه شدم که احتمالا رئیس جمهور ایران من رو با کسی دیگه عوضی گرفته، چون تا اون‌جایی که می‌دونستم ما در مقابل آمریکا ایستادگی و مقاومتی نکرده بودیم... می‌دونید که... 

به همین دلیل فهمیدم منو عوضی گرفته و به همین دلیل خیلی ترسیدم، چون شنیده بودم در ایران هم مثل کره شمالی وقتی کسی رو عوضی می‌گیرن، اول اون رو می‌گیرن، بعد می‌کشن، بعد می‌شمرن، به همین دلیل ترسیدم و غش کردم...»

اما غش کردن وزیر خارجه کره شمالی تنها حادثه اجلاس غیرمتعهدها در تهران نبود. وزیر امور خارجه هند نیز در جریان این اجلاس به مدت بیست دقیقه در توالت محل اجلاس حبس شد. در از پشت قفل شده بود و مدتی طول کشید تا با تلاش همراهان وزیر خارجه و شکستن در بتوانند وی را نجات دهند.

[[photow05]]

با پراناپ موکرجی، وزیر خارجه هند در مورد حادثه بسته شدن در توالت در جریان اجلاس غیرمتعهد در تهران گفت و گو کردیم. از وزیر خارجه هند خواستیم بگوید که در آن بیست دقیقه در توالت برای ایشان چه اتفاقی افتاده است؟

«وقتی در قفل شد و من در توالت بودم، احساس عجیبی داشتم. مثل اولین باری بود که به ملاقات پرزیدنت احمدی‌نژاد رفته بودم. من در آن توالت دربسته خیلی خیلی تلاش کردم گرفتاری مردم ایران را درک کنم. من قبلا یک بار در چین و یک بار در کوبا پشت در بسته توالت مانده بودم و توانسته بودم شرایط مردم چین و کوبا را درک کنم. 

در یک لحظه احساس کردم باید فرار کنم و شروع کردم به در زدن و خوشبختانه توانستم با شکستن در بیرون بیایم. شاید انسان در زندگی باید به این سووال جواب بدهد که آیا اگر من تمام عمر در یک توالت زندانی بودم، چه می‌شد؟ این یک سووال فلسفی است و من حتما یک روز آن را از عمه‌ام خواهم پرسید.»

آیا در توالت بدون دلیل به روی وزیر خارجه هند قفل شده بود؟ آیا اجلاس غیرمتعهدها قرار بود پشت درهای بسته عادی تشکیل شود یا پشت درهای بسته توالت؟

[[photow06]]

مجتبی ثمره هاشمی که خواست نامش فاش نشود، ولی همین جوری شد، در این مورد با گزارش‌گر ما گفت و گو کرد:

«دکترین «پشت درهای بسته» یک نظریه سیاسی است که گاهی اعمال می‌شود و گاهی نتایج خوبی هم دارد. مثلا وزیر خارجه هند ابتدا خیلی موافق ما نبود، ولی وقتی در توالت به دلایل فنی که خارج از اختیارات ما بود قفل شد، ایشون در همون بیست دقیقه توانست شرایط ایران را درک کند و پس از بیرون آمدن از دستشویی به‌طور کلی ایشان تغییر لحنی دادند و نظرشان عوض شد. البته می‌دانید که یک دکترین درهای باز هم هست که ما با آن خیلی موافقتی نداریم.»

قضیه در بسته دستشویی واقعا چه بود؟ آیا یک دکترین سیاسی پشت این واقعه بود یا تنها یک بحران تاسیساتی و فنی باعث این انسداد شد؟ گزارش‌گر ما به دنبال کشف دلایل فنی بسته شدن در با آقای تیمور دربسته، مسوول تاسیسات ساختمان اجلاس در تهران گفت و گو کرده است:

«موقعی که آقای هندی رفت مستراح، در قفل نبود. به ما نگفتن در را قفل کنید، بلکه ما مسوول تمیز کردن و قفل کردن آخر شب هستیم، نه وسط روز. این در را به روی آن آقای هندی ما قفل نکردیم، ولی وقتی آنها ما را صدا کردند، رفتیم و با محبت و سلام و علیک و پیچ گوشتی خواستیم باز کنیم که کوچک بود و شکست و بعد با کارد میوه خوری چند دقیقه زور زدیم که فایده نداشت. 

بعدا با یک کارت شناسایی پلاستیکی لای در کردیم، ولی باز نشد. تا این که یک بشقاب آلمینیومی لای در گذاشتیم که گیر کرد و بیرون نیامد و مجبور شدیم از آچار چرخ استفاده کنیم که چون لای در خیلی تنگ بود نرفت اون جا. آخرش من با لگد زدم به در که در متاسفانه خورد به سر آقای هندی که درد گرفت. ولی ما در را قفل نکردیم، بلکه باز کردیم. هر کی قفل کرده خودش می‌دونه.»

آیا سیاست درهای باز در این مورد موثر است یا سیاست درهای بسته؟ آیت‌الله سید محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین ایران در اجلاس نیویورک بیست دقیقه پشت درهای بسته خودش را حبس کرد تا با بیل کلینتون که این سوی در منتظرش بود، مواجه نشود. رئیس جمهور سابق ایران در این مورد می‌گوید: 

«در آن روز، پشت آن در، فکر می‌کردم. دائم به فکر شرایط کشور می‌افتادم و هی سیفون می‌کشیدم، ولی فایده نداشت. بارها دست‌ام را شستم و کمربندم را محکم بستم، ولی آن در قفل نشده بود. من خودم درهای رابطه را بسته بودم.»

[[photow07]]

اما نظر علی لاریجانی، رئیس مجلس و مدیر سابق صدا و سیما چیز دیگری است:

«وقتی پشت در بسته تصمیمی گرفته می‌شود، این‌که مکان مصداق مفهوم توالت باشد یا سالن، یک موضوع ثانوی است. برای فیلسوف مهم نیست که در کجا بسته شده باشد، مهم این است که در بسته باشد.» 

به گفته ناظران آگاه تعداد کسانی که پشت درهای بسته توالت یک اجلاس غیرمتعهدها مانده‌اند معلوم نیست، شاید سال‌ها بعد، وقتی اسناد این اجلاس منتشر شود این نکته مثل روز روشن شود. ناظران امیدوارند که این نکته حتما روشن شود. 

البته روشن شدن در اجلاس غیرمتعهدهای تهران به این سادگی اتفاق نیفتاد؛ به‌خصوص وقتی که بشار اسد و محمود احمدی‌نژاد در یک گفت و گوی دو نفره در مقابل ناظران و خبرنگاران حاضر شدند و میکروفون بشار اسد روشن نمی‌شد و کار نمی‌کرد. 

مسوولان اجلاس تمام ساختمان را زیر و رو کردند، اما میکروفون سالم پیدا نکردند و آن دو رئیس جمهور مجبور شدند با یک میکروفون که دائما دست به دست می‌شد، حرف بزنند. بشار اسد پس از پایان اجلاس در یک گفت و گوی خصوصی، احساس خودش را در مورد میکروفون‌های خراب به خبرنگار ما گفت:

[[photow08]]

«فرق ایران و سوریه همین است؛ در سوریه میکروفون یا قطع است یا وصل. اگر قطع باشد و کسی آن را روشن کند، خونش گردن خودش است، اما اگر میکروفون وصل باشد و کسی آن را قطع کند، باز هم خونش گردن خودش است، اما در ایران این طور نیست. در ایران یک روز میکروفون قطع است، یک روز وصل است، یک روز صد تا میکروفون روشن است و همه با هم حرف می‌زنند، یک روز هم فقط یک میکروفون کار می‌کند. گاهی هم اصلا میکروفونی در کار نیست. احساس من این است که در ایران گاهی میکروفون روشن است و صدای بلندگو آن‌قدر بلند است که در تمام خاورمیانه می‌پیچد، گاهی هم سیاست سکوت است و هیچ‌کس هیچ صدایی نمی‌دهد.»

اما بشار اسد تنها کسی نبود که در یک اتفاق رسانه‌ای در اجلاس غیرمتعهدها با مشکل مواجه شد. عمرو موسی، دبیر کل اتحادیه عرب درست در لحظه‌ای که مجری تلویزیون پرس‌تی‌وی ایران خبر مصاحبه زنده او را پخش می‌کرد، از کنار زن مجری تلویزیون بلند شد و همین‌طوری رفت. زن مجری دستش را کشید، ولی فایده‌ای نداشت. 

به راستی چرا عمرو موسی از گفت و گو با خبرنگار پرس‌تی‌وی خودداری کرد؟ عمرو موسی در این مورد به خبرنگار ما گفت: اون خانومه به من گفت می‌خواد کنار من بنشینه. من گفتم واسه چی؟ گفت: همین‌جوری، می‌خوام دور هم باشیم. یه دفعه دیدم یه دوربین اون رو به روست. بهش گفتم این دوربین مال کدوم شبکه تلویزیونی یه؟ گفت: پرس‌تی‌وی. منم ترسیدم و فرار کردم...

[[photow09]]

اما نظر گوینده زن چیز دیگری است. او در حالی که اشک می‌ریخت به خبرنگار ما گفت: الهی ذلیل شی موسی! تو آبروی منو بردی. خودمو کردم قالی و انداختم زیر پاش، گفت: باشه، رویا جون، فقط به‌خاطر تو. گفتم: الهی قربون قدت برم، فقط دو کلمه حرف بزن. نمی‌دونم چی شد، تا دید دوربین روشن شده، ذلیل‌مرده گفت: آخ قلبم و رفت. ذلیل شی موسی که آبروی منو بردی...

از سوی دیگر وزیر امور خارجه امارات در محل اجلاس غیرمتعهدها در تهران، اعلام کرد که جزایر سه‌گانه مال ماست و ایران باید آنها را پس بدهد. وی گفت: شما جزایر را به ما پس بدهید، در عوض هر چه می‌خواهید غنی‌سازی کنید، به ما چه...

بدین ترتیب اجلاس غیرمتعهدها به پایان رسید. در حالی که هنوز خاطره آن در بسته، آن وزیر هندی، آن میکروفون خراب و آن عمرو موسی که از جلوی دوربین فرار کرد، از خاطر هیچ‌کس نمی‌رود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_112.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_112.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از این ستون به آن ستون</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 27 Aug 2008 19:30:54 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ماجده، صدای بیروت</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

در کفرشیما به دنیا آمد، روز سیزدهم دسامبر ۱۹۵۶، او از آوازخوانان لبنانی است. هنوز بیست ساله نشده بود که در دهه هفتاد موسیقی را آغاز کرد.

ماجده شانزده ساله بود که تصویرش از تلویزیون لبنان به‌عنوان آوازه‌خوان نشان داده شد و چهار سال بعد، برنده مدال طلای بهترین خواننده زن لبنان شد.

بی‌تردید، امروز ماجده الرومی یکی از موفق‌ترین و مهم‌ترین خوانندگان دنیای عرب است. او چندی پیش به‌عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل متحد برگزیده شد.

[[photow03]]

ماجده الرومی فرزند حلیم الرومی یکی از موسیقی‌دانان عرب است. خانه حلیم الرومی در کفرشیما از دهه هفتاد مرکز اجتماع بسیاری از خوانندگان، موسیقی‌دانان، شاعران و نویسندگان لبنان بود.

جایی که نه تنها هنرمندان بلکه نحله‌های گوناگون فکری لبنان، که ریشه در تمام دنیای عرب داشتند، جمع می‌شدند و در آن خاک پر‌برکت فرهنگ و هنر، ماجده زیبای جوان رشد کرد، و با سیاست و فرهنگ و موسیقی آشنا شد.

پیش‌تر از او در موسیقی عرب بزرگانی همچون فیروز، ام‌کلثوم و عبدالوهاب بودند‌، صداهای محبوب دنیای عرب که هنوز هم وقتی صدای‌شان در میان مخاطبان عرب زبان پخش می‌شود، لذت موسیقی زیبای عرب را به جان می‌نشاند.

[[photow04]]

در این میان صدای ماجده به‌ زودی در خانه حلیم الرومی طنین انداخت، از دیوارهای خانه گذشت، به محله پدری‌اش در کفرشیما رسید، در بیروت و تمام لبنان طنین افکند و چندی نگذشته بود که ماجده به‌عنوان یکی از بهترین خوانندگان دنیای عرب شناخته شد.

در سن ۲۱ سالگی ماجده الرومی آن‌قدر شناخته شده بود که کسی نمی‌توانست او را در فهرست بهترین‌ها نگذارد.

او نیز مانند بسیاری از آوازخوانان دنیای عرب، مثل بسیاری از کسانی که آهنگ سحرانگیز شعر عرب را احساس کرده‌اند، به‌سوی شاعران بزرگی که پس از دهه پنجاه در پایتخت‌های عربی مانند لبنان و قاهره و دمشق نام‌شان شناخته شده بود، رفت و اشعار یکی از بزرگ‌ترین شاعران معاصر عرب، یعنی نزار قبانی را خواند. 

«بیروت، ست‌الدنیا» (‌بیروت، عروس جهان)، «کلمات» و «مع‌الجریده» سه شعر نزارقبانی بود که ماجده الرومی خواند و همین سه ترانه به‌عنوان زیباترین آثار او به‌ شمار می‌رود.

اگرچه ماجده جوان‌تر از آن بود که جزو نسل ام‌کلثوم و عبدالوهاب و فیروز و عبدالحلیم حافظ قرار بگیرد، اما فاصله‌اش با موسیقی پاپ عرب که به‌ شکلی ویران‌کننده موسیقی عرب را تسخیر می‌کرد، فراوان بود.

[[photow02]]

شاید همین بود که او را مانند ام‌کلثوم به عالم سیاست نزدیک کرد. ماجده الرومی در کنسرت ۲۰۰۲ خود با جدیت به کشتار مردم قانا اعتراض کرد.

ام‌کلثوم که پس از جمال عبدالناصر، صدای مردم عرب شد، شاید در آغاز چندان مورد پذیرش دوستان جمال عبدالناصر نبود.

در دوران حکومت جمال عبدالناصر، مردی که دوستانش از او اسطوره ساخته‌اند و دشمنانش او را یک دروغ بزرگ می‌دانند، فقط به مدت یک روز، صدای ام‌کلثوم از رادیوی مصر پخش نشد، آن روز برای مردم عرب روزی سخت و دشوار و برای ناصر روزی « شرم‌آور» بود.

فردای آن روز ناصر دستور داد صدای ام‌کلثوم را پخش کنند، او گفت ام‌کلثوم برای مصر مانند اهرام‌، بزرگ و ماندگار است.

[[photow01]]

شاید به احترام همین بود که ام‌کلثوم ترانه «سید‌الرییس» را برای جمال عبدالناصر خواند. سال‌ها بعد وقتی جهان سادات همسر انور سادات به کنایه از ام‌کلثوم پرسید چرا «سید‌الرییس» را برای سادات نمی‌خواند، گفته بود رییس جمال بود که مرد.

شاید در میان نسل امروز آوازخوانان دنیای عرب، تنها ماجده است که توانسته خاطره آن نسل را زنده نگه دارد.

ماجده الرومی در تمام جهان کنسرت‌هایی را اجرا کرد و صدایش نه فقط برای شنوندگان عرب زبان، بلکه برای دوستداران موسیقی در سراسر جهان شنوندگانی یافت. او در سال ۲۰۰۶ با خوزه کارراس، اجرای مشترکی داشت.

این روزها بیروت باز هم چشم‌ها را به سوی خود کشانده است، شاید بگویم دل‌های بسیاری را که شکستن قامت این شهر را که سی سال است به اشکال مختلف زیر پای سیاست و قدرت له می‌شود، تاب نمی‌آورند.

راجر واترز نیز در ترانه «بازگشت از بیروت» نگاهی مهربان به مردمانی کرد که نان‌شان را در سفره میهمان می‌گذارند و دل‌شان را هم با میهمان قسمت می‌کنند.

[[photow05]]

بیروت بارها و بارها در ترانه‌های مختلف توسط شاعران عرب به شعر آمده است، ماجده نیز شعر نزار قبانی را درباره بیروت خوانده است. عنوان ترانه چنین است، بیروت، عروس جهان.

<strong>بیروت، ای عروس دنیا</strong>

بیروت، ای عروس دنیا <br>در برابر خدای یکتا زبان می‌گشاییم و چنین اقرار می‌کنیم‌.<br>ما به راستی بر تو حسد بردیم.<br>آنچنان‌که زیباییت آزارمان داد...<br>آری به زبان آمده‌ایم‌.<br>اینک چنین اعتراف می‌کنیم.<br>بر تو بیداد کردیم و بی‌رحمی‌.<br>نشناختیمت و حقت را به جا نیاوردیم‌.<br>و به جای گل‌، دشنه تقدیمت کردیم‌.<br>آری<br>در حضور خدای عادل زبان می‌گشاییم‌.<br>به تو ستم کردیم و  بی‌رحمی.<br>نشناختیمت و قدر‌ات را ندانستیم.<br>زخمت زدیم و آزارت دادیم.<br>سوزاندیمت و گریاندیمت‌.<br>مجروح‌ات کردیم و به ستوهت آوردیم.<br>سوزاندیمت و به گریه نشاندیمت.<br>و آن‌گاه در پس این همه،<br>سنگینی گناهان‌مان را بر دوش‌هایت انداختیم<br>ای بیروت<br>بیروت ای عروس دنیا.<br>ای بیروت<br>پس از تو دنیا، سیراب‌مان نخواهد کرد.<br>ای بیروت<br>اینک درمی‌یابیم ریشه‌هایت در ما پا گرفته‌.<br>اینک در‌می‌یابیم دست‌های‌مان چه آلوده‌؟!<br>اینک‌، اینک... <br>برخیز، برخیز، برخیز، برخیز از قتل عام لگدها<br>چونان شکوفه که در بهاران.<br>برخیز، از اندوه‌ات برخیز<br>به راستی‌، به راستی که این تولد، ولادتی است<br>از درون زهدان اندوه.<br>برخیز از قتل عام لگدها،<br>برخیز به پاس اجدادمان‌، برخیز، برخیز.<br>برخیز به پاس گل‌ها‌، نسل‌ها و انسان‌ها برخیز‌.<br>برخیز، برخیز به پاس انسان‌ها‌.<br>بیروت برخیز.<br>به راستی که این تولد، تولدی است از درون زهدان اندوه.<br>

[[photow06]]

اما ماجده دو ترانه بسیار زیبای دیگر را هم از نزارقبانی بزرگ خوانده است، «مع الجریده» و «کلمات» از بهترین آثار ماجده الرومی هستند.

شاید فرصتی دیگر بخواهم تا درباره «مع الجریده» چیزی بگویم، اما از «کلمات» گفتن دشوار نیست.

شعری زیبا از حسی غریب و عاشقانه که تمام زیبایی شعر عرب را در خود دارد و علاوه بر آن شیوه اجرای «کلمات»، موسیقی پر‌طنین و پر از فراز و فرود آن و از همه مهم‌تر شیوه بی‌بدیل آوازخوانی ماجده باعث شده است که تصور کنیم شعر نزار قبانی با حنجره ماجده الرومی سروده شده است.

آن‌جا که موسیقی و شعر می‌رقصد، صدای ماجده نیز در رقص است و آنجا که اشک سیاه بر گونه‌های کلمات شاعر جاری می‌شود، صدای ماجده نیز اشک می‌ریزد. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_111.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_111.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روی تاریک ماه</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 19 Aug 2008 15:12:21 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دستتو بکش کنار</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>شصت و ششمین برنامه از این ستون به آن ستون را ابراهیم نبوی تقدیم می‌کند، در این برنامه ابتدا خبرهای روز را می‌شنوید، مردم ایران خوشبختند، ۲۹ نفر اعدام شدند، اوباما پاریس هیلتون شد، فاتحه سر قبر شاملو نخوانید، اصلاح‌طلبان شبیه احمدی‌نژاد می‌شوند؟ و موارد دیگر خبرهای عل‌اصغر است. سپس گزارشی آموزشی درباره دست دادن دیپلمات‌ها می‌بینید و در پایان نازلی احساس شعری درباره لایحه خانواده که مستقیماً با شلوار ارتباط پیدا می‌کند به شما تقدیم می‌کند.</small></strong>

[[sound]]

<strong>خبرهای هفته ۶۶</strong>

با سلام، اینجانب عل‌اصغر از دگولس‌پرس خبرهای هفته گذشته و ایران و آمریکا و شاملو و بهشت‌زهرا و مجلس و تالار وحدت را به سمع و عمل شما می‌رساند.

محمود فوتوشاپ، رییس‌جمهور فعلی ایران که کمتر از یک سال تا پایان دوره‌اش باقی مانده است در هفته گذشته با شبکه تلویزیونی NBC آمریکا گفت و گو کرد.

وی به این شبکه تلویزیونی گفت: «ملت ایران بسیار خوشبختند و از این خوشبخت‌تر هم می‌شوند.»

محمود فوتوشاپ، معروف به محمود نفتی توضیح داد که ملت ایران در بهترین شرایط به‌سر می‌‌برد، به گفته وی این ملت خوشبخت در سه سال گذشته هر ماه حداقل دوبار به خارج سفر کرده و بدون هیچ هزینه‌‌ای همه جای دنیا را گشته است.

به گفته وی در سه سال گذشته تمام اعضای خانواده ملت ایران مشاغل پردرآمدی پیدا کرده و خواهر ملت ایران عضو شورای شهر تهران شده است و این ملت دائماً با هواپیمای اختصاصی و ماشین های آخرین سیستم همه جا می رود.

محمود نفتی به خبرنگار آمریکایی گفت: ملت ایران هر سال چند میلیارد تنخواه گردان دارد و این‌قدر خوشبخت است که هر وقت دوست داشت از صندوق ذخیره ارزی پول برمی‌دارد.

به گفته رییس‌جمهور ملت ایران هر ماه یک‌بار به استان‌ها سفر می‌کند. این ملت در طول دو سال گذشته برای پسرش زن گرفته و او را هم خوشبخت کرده است و اگر چهار سال دیگر به همین روال پیش برود، خوشبخت‌تر هم می‌شود.

[[photow01]]

با توجه به این‌که محمود نفتی‌نژاد در دیدار با یک شبکه تلویزیونی آمریکایی اعلام کرد ملت ایران خوشبخت هستند، مقامات قضایی کشور برای خوشبختی بیشتر ملت ایران ۲۹ نفر را اعدام کرده و در عرض یک شب ۳۵۰ نفر را دستگیر کردند.

وزارت نیرو نیز اعلام کرد برای خوشبختی این ملت فعلاً برق خانه‌ها روزانه چهار ساعت قطع شده است که احتمالاً قطع آب نیز به آن اضافه می‌شود.

مرکز ژئوفیزیک دانشگاه تهران اعلام کرد برای خوشبختی کامل فقط یک زلزله کم داریم.

در پی اوج گرفتن رقابت های انتخاباتی میان آقا مک‌کین بچه شمال شهر و باراک حسین اوباما نامزدهای حزب جمهوری‌خواه و دموکراتیک آمریکا، آقام مک‌کین، رییس هیات‌های موتلفه جمهوری‌خواهان آمریکا، باراک اوباما را به بریتنی اسپیرز و پاریس هیلتون تشبیه کرد. هنوز معلوم نیست این کار را برای افزایش محبوبیت اوباما کرده است، یا برای کاهش محبوبیت او. 

[[photow02]]

رییس پلیس تهران به کسانی که سر مزار احمد شاملو که واقعاً شاعر بزرگی بود و شعرهای خیلی درازی هم گفته بود، رفته بودند، گفت: «فقط حق دارید انگشت روی قبر بگذارید و فاتحه بخوانید.»

این رییس پلیس اعلام کرد از سال بعد طرفداران شاملو فقط حق دارند بروند سر قبر مرحوم شهریار و به‌جای فاتحه خواندن هم باید سینه بزنند.

ستاد برگزاری مراسم بهشت زهرا نیز طی بخش‌نامه‌ای موارد زیر را اعلام کرد:

- آوردن دسته‌گل برای سر قبر ممنوع است، از این به بعد باید کمپوت بیاورند.

- کسانی که بالای قبر کسی می‌آیند، حق ندارند گریه کنند، مگر این‌که برنامه تلویزیون در همان لحظه از بهشت زهرا در حال پخش باشد.

- کسانی که فامیل مرحوم‌شان مساله‌دار بوده و در هنگام مرگ ضدانقلاب بوده و یا کارهای بدبد کرده است، حق خواندن فاتحه و طلب آمرزش ندارند و خداوند نیز اگر بخواهد این افراد را از جهنم دربیاورد یا شفاعت کسی را قبول کند، تحت تعقیب قانونی قرار می‌گیرد.

فاطمه آلیا، نماینده مجلس و یکی از چهره‌هایی که شناخته شده است، اما هنوز چهره‌اش دیده نشده است، اعلام کرد «مردم بار دیگر احمدی‌نژاد را انتخاب می کنند.»

وی گفت: «وقتی دیشب سر شام با مردم آبگوشت می‌خوردم، این موضوع را از آنان شنیدم.»

همین فاطمه آلیا گفت: «اصلاح‌طلبان دنبال این هستند که خودشان را شبیه احمدی‌نژاد نشان دهند.»

یک مقام آگاه اعلام کرد، ۳۵ نفر از اصلاح‌طلبان برای این‌که شبیه احمدی‌نژاد بشوند، چهار ماه است غذا نخورده‌اند و حمام نرفته‌اند و روزی هشت ساعت فریاد می‌کشند.

یکی از شاهدان عینی که این گروه اصلاح‌طلبان در حال تبدیل به احمدی‌نژاد را دیده است، گفت: «با این وجود کافی نیست، هنوز رنگ و بوی آن‌ها مثل اصل جنس نشده است.»

اصغر امیرنیا، مدیر تالار وحدت دستور داد که از نشستن خانم‌های مانتویی و بدون چادر در ردیف‌های اول صندلی‌های تالار جلوگیری شود.

وی توضیح داد: بارها به همین دلیل سو‌‌‌تفاهم ایجاد شد و خیلی‌ها فکر کردند ما آدم‌های محترمی هستیم، به همین دلیل دستور دادیم سو‌تفاهم رفع شود.

خبرهای ما در این ساعت به پایان رسید، تا هفته بعد خدانگه‌دارتان هم اگر نبود، خودتان یک کاری بکنید.


<strong>آموزش دیپلماسی</strong>

<strong>چگونه دست ندهیم؟</strong>

روابط دیپلماتیک گاهی اقتضا می‌کند که یک دیپلمات به‌جای لگد زدن، گاز گرفتن یا مشت زدن به دیپلمات‌های دیگر، از جوانب دیگری با دشمن برخورد کند.

منظور از دشمن در اینجا بیگانگان یا به‌طور کلی کسانی هستند که در خارج از کشور ما زندگی می‌کنند.

برخورد با دشمن بر چهار نوع است: برخورد از جلو، برخورد از سمت راست، برخورد از سمت چپ، برخورد از پشت.

یکی از مهم‌ترین مسایل برخورد با دشمن از جلو، از طریق دست دادن است. 

روش صحیح دست دادن (‌با دیپلمات کشورهای دوست)‌: دست‌ها را به آرامی به جلو برده و دست می‌‌دهیم و لبخند ملایمی می‌زنیم.

روش دست دادن دیپلمات تازه‌کار (‌نوع کشور فرقی نمی‌کند): دست‌ها را از جیب درمی‌آوریم و آن را یواش یواش جلو می‌بریم تا طرف مقابل آن را فشار بدهد.

روش دست دادن دیپلماتی که تا یک سال قبل بیل می‌زد (‌معمولاً با کشورهای غربی): به دست‌‌های طرف حمله می‌کنیم و آن را محکم فشار می‌دهیم و پس از این‌که مطمئن شدیم طرف مقابل دردش گرفته وی را رها می‌کنیم.

[[photow03]]

روش دست دادن دیپلماتی که قبلاً نظامی بوده است: دست او را می‌گیریم تا به دستش دست‌بند بزنیم، اما یادمان می‌افتد که دیگر نظامی نیستیم، به همین دلیل دست او را محکم تکان می‌دهیم و به دوربین خیره می‌شویم.

روش دست دادن دو دیپلمات نظامی با هم: هر دو به هم حمله می‌کنیم، ولی بعداً هر دو عقب‌نشینی می‌کنیم و به کمی فشار دادن اکتفا می‌کنیم.

روش دست دادن با دشمن، در حال خنجر زدن از پشت (‌برای کشورهای همسایه‌ای که قبلاً با ما دوست بودند و حالا با بقیه دوست هستند.): در این حالت جلوی جمعیت دست طرف مقابل را می‌گیریم و با هم روبوسی می‌کنیم، اما در همان حال از طریق دوستان‌مان به مخالفان او کمک نظامی می‌کنیم و پس از این‌که از اصابت خنجر مطمئن شدیم، دوباره به دوربین لبخند می‌زنیم.

روش دست دادن با مقامات عربی: ابتدا با دو دست هر دو دست طرف را می‌گیریم، بعد شانه راست را به شانه چپ و بعد شانه چپ را به شانه راست می‌مالیم و بعد گردن‌مان را به گردن طرف می‌مالیم و بعد اگر دیدیم کافی نیست این‌قدر فشارش می‌دهیم که جیغ بزند.

روش دست دادن با مقامات کشورهای چپ (‌مثلاً ونزوئلا): چون معمولاً این دیدارها فقط جلوی انبوه جمعیت انجام می‌شود، ابتدا به هم لبخند، بعد نیشخند زده و بعد این‌قدر حالت خنده می‌گیریم که دندان‌های‌مان کاملاً معلوم شود، بعد دست‌های‌مان را بالای سرمان می‌بریم و به سمت راست و چپ حرکت می‌‌دهیم.

روش دست دادن با پوتین: دست راست‌مان را به دست راست پوتین می‌دهیم، اما او با دست چپش جیب چپ‌مان را خالی می‌کند و یک قرارداد ده ساله با ما می‌بندد.

<strong>مبحث دوم: دست دادن با زنان</strong>

در برخی موارد ما به‌عنوان یک دیپلمات ایرانی مجبوریم با دیپلمات‌های زن خارجی دست بدهیم.

علت این اجبار این است که ما چون هنوز مدیریت کل جهان را در دست نگرفتیم، هنوز نمی‌توانیم زنان را از همه جا بیرون کنیم.

پس به‌خاطر خواهیم داشت که در بسیاری از موارد دیپلمات‌های ما با زنان دیپلمات دست می‌دهند و کارشان را از دست می‌دهند.

برای حفظ کار و ادامه ارتباط با بیگانگان، بهتر است با زنان دست ندهیم تا کارمان را از دست ندهیم. در این بخش انواع دست دادن با زنان را به دیپلمات‌ها آموزش می‌دهیم.

<strong>روش‌های غلط</strong>

روش غلط اول (‌اصلاح‌طلبانه): در این روش دیپلمات اصلاح‌طلب چون فکر می‌کند که زنان دیپلمات خارجی خودشان ملاحظه ما را می‌کنند با خیال راحت وارد اتاق می‌شود، بعد وقتی زن دیپلمات دستش را دراز کرد، چون احساس بی‌ادبی می‌کند، او هم دستش را دراز و در همان حال از خجالت عرق می‌کند و وقتی دست داد کم‌کم خوشش می‌آید و ممکن است کارهای دیگر هم بکند.

[[photow04]]

روش غلط دوم (‌غافلگیرانه): در این روش دیپلمات تازه‌کار وارد اتاق ملاقات می‌‌شود، زن دیپلمات خارجی دستش را دراز می‌کند، دیپلمات تازه‌کار غافلگیر می‌شود و نمی‌داند چه کند، یک‌دفعه می‌بیند اخراج شده است.

روش غلط سوم (‌دیپلمات راست افراطی): دیپلمات در حالت راست افراطی است که زن دیپلمات به او لبخند می‌زند و دستش را دراز می‌کند، دیپلمات نیز موضع راست‌تری پیدا کرده و چون فکر می‌کند کسی در اطرافش نیست به کارهایی که دوست دارد ادامه می‌دهد، اما او اشتباه می‌کند، چون عده‌ای با موبایل مشغول عکاسی از او هستند.

<strong>روش‌های درست</strong>

در این روش‌ها دیپلمات می‌داند که قطعاً و حتماً و مطمئناً نباید با زنان دست بدهد، وگرنه حتماً و حتماً و حتماً بیرونش می‌کنند:
روش درست اول (‌هندی): در این روش هم‌زمان با دراز شدن دست زن دیپلمات، کف دو دست را روی هم گذاشته و آن را بالا می‌گیرید که اگر زن دیپلمات پرید هم نتواند دست شما را بگیرد، در همان حال که کف دست‌های تان را بالا نگه داشته‌اید سرتان را به چپ و راست تکان می‌دهید و گردن‌تان را هم خم می‌کنید و فرض می‌کنید مهاتما گاندی هستید.

[[photow05]] 

روش درست دوم( روش دست به سینه، کورشم الهی): این روش برای زنان دیپلمات کشورهای آسیا و خاورمیانه مناسب است. در این روش به محض اینکه زن دیپلمات دستش را دراز کرد، فورا دست ها را به حالت ضربدر روی سینه قرار می دهید و حدود سی درجه به جلو خم می شوید و صاف به نوک کفش تان نگاه می کنید.

[[photow06]]

روش درست سوم (‌یک دست جلو یک دست عقب): این روش بیشتر در مورد دیپلمات‌های زن اروپایی کاربرد دارد، چون آن‌ها وقتی می‌بینند شما به آن‌ها دست نمی‌دهید ممکن است بهشان بربخورد و بخواهند حمله کنند و دست‌تان را بگیرند.

در این حالت دست راست را روی قفسه سینه (‌بین کت و پیراهن) و دست چپ را روی باسن چپ می‌گذارید. برای احتیاط بیشتر می‌توانید پای چپ را سی‌سانت عقب بگذارید که زن دیپلمات حتی اگر شیرجه رفت هم نتواند دست‌تان را بگیرد.

[[photow07]]

روش چهارم (‌روش سواحیلی): این روش بیشتر برای زنان دیپلمات مناطق آفریقایی مناسب است. در این حالت باید حداقل از فاصله یک متری دیپلمات زن دست‌های‌تان را به هم داده و به نشانه پیروزی بالای سر برده و آن را به راست و چپ ببرید و در همان حال بخندید. 


<strong>شلوار‌های مردانه احساس </strong>

کودک گفت اووه
و صدایش ماند
و تنها صداست که می‌ماند
و اینک می‌دانم می‌دانم می‌دانم
که کسی می‌آید و کسی می‌زاید
اما آن کسی که زاییده است من نیستم
دیروز پوران زایید
و من به شوهرم گفتم
تولد پسرت مبارک!
شوهرم گفت: غصه نخور! تو نیز حامله خواهی شد
و مثل پوران خواهی زایید
و گل‌های شمعدانی شکوفه خواهد داد
و در حوض کوچک خانه
من و همسرم و همسرش آب‌تنی خواهیم کرد
و شوهرم عادلانه پپسی را قسمت می‌کند
و نصف آن را به آن یکی زنش می‌دهد
و نصفه دومی را هم به من می‌دهد
و سینمای فردین را قسمت نمی‌کند و خودش تنهایی می‌بیند
فقط سینمای هدیه تهرانی را قسمت می‌کند
و من و هوویم با هم آن را می‌بینیم

[[photow08]]

می‌دانم می‌دانم می‌دانم که کسی می‌آید
و کسی می‌زاید
و آن‌که آمده است 
اگر مجلس تصویب کند
عدالت را اجرا می‌کند
و سهم من و پوران و صغری و فریبا را هم می‌دهد
و می‌دانم که شوهرم آن‌قدر عدالت دارد
که اگر شلوارش چهار تا هم بشود
پنج تا زن نمی‌گیرد
او دوست دارد عدالت را با شلوارهایش اندازه بگیرد
و من و پوران می‌دانیم شلوارهای ما را کسی نخواهد برد

می‌دانم می‌دانم می‌دانم که کسی می‌آید
و کسی می‌زاید
و اگر مجلس بخواهد
قانون را تصویب می‌کند
و آن‌که عدالت را اجرا می‌کند
به هر زنی یک شلوار می‌دهد
و اگر شلوارها دوتا شد
ما خشتک‌ها را جر نمی‌دهیم
و پاچه‌ها را نمی‌گیریم
چون قانون بالای سرماست
و قانون بهترین گیرنده پاچه‌ها و خشتک‌هاست

آری! هرکس یک شلوار
ما طرفدار عدالت هستیم
و هر زن باید یک شلوار داشته باشد
و هر مردی می‌تواند اگر پول داشت شلوار بخرد
پس شلوار را به‌خاطر بسپار
بقیه چیزها مردنی است

نازلی احساس (‌معصومه مستشار)]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_110.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_110.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از این ستون به آن ستون</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 Aug 2008 18:55:48 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دیپلماسی خرسک و اولین‌ها</title>
         <description><![CDATA[> <a href="/movie/2008/07/post_119.html"><u>این برنامه را در این‌جا ببینید</u></a>

ابراهیم نبوی شصت و پنجمین برنامه از این ستون به آن ستون را تقدیم می‌کند. ابتدا خبرهایی درباره خسرو شکیبایی، زن‌ها و بچه‌ها در زنجان، دختران و پلیس در لندن، دستگیری ۶۰ درصد مردم دامغان، قالی‌بافی در ژنو، حمله با نارنجک به مادرزن در قلعه‌حسن‌خان و احتمال دستگیری براد پیت توسط ناجا را از عل‌اصغر می‌شنوید. سپس عل‌اکبر خوشحال گزارشی درباره خسرو شکیبایی ارائه می‌دهد. خبرهای ۴۰ سال بعد به اعطای نوبل ادبی به مک‌هوشنگ امانپور، توقف کار نیروگاه هسته‌ای بوشهر و انتخابات در ابوموسی می‌پردازد و نازلی احساس با احساس تمام شعری به نام اول الاولین می‌خواند.

[[sound]]

<h4>خبرهای هفته ۶۵</h4>

با سلام، این‌جانب عل اصغر از دگولس پرس خبرهای هفته گذشته و خسرو شکیبایی و زنجان و ژنو و آقام رضازاده و قطع برق و اسراییل و لندن و قلعه‌حسن‌خان و چند جای دیگر را به سمع و عمل شما می‌رساند.

<strong>خسرو شکیبایی بازیگر بود</strong><br>آقام خسرو شکیبایی، بازیگر سینما و یکی از شخصیت‌های فرهنگی کشور درگذشت. به همین مناسبت ملت در مقابل تالار وحدت اجتماع کرده و کلی ناله و گریه و ناراحتی و شلوغ پلوغ.

در این مراسم وزیر ارشاد پیام رییس‌جمهور را قرائت کرد. مردم نیز هو کشیده و اعلام کردند: برو بینیم بابا، حال نداری!

وزیر ارشاد گفت: «خسرو شکیبایی بازیگر بود.» معاون وزیر ارشاد نیز گفت: «بازیگرانی چون شکیبایی در فیلم بازی می‌کنند.» مدیر کل وزارت ارشاد اسلامی نیز گفت: «سینما سالن دارد.» مشاور رییس‌جمهور نیز اعلام کرد: «شکیبایی سال‌ها عمر کرد.»

<strong>اسراییل مسؤول مشکلات زنجان است</strong><br>در پی اقدام به تجاوز معاون دانشگاه زنجان که باعث شهرت جهانی وی شد، معاون دستگیر‌شده‌ی متجاوز آزاد شد. وی پس از آزادی اعلام کرد آماده انواع کمک‌های مالی و جنسی به دانشجویان است.

به دنبال این اقدام در زنجان، سه کودک یتیم توسط مسؤولان بهزیستی استان تنبیه بدنی شده و بدنشان سوزانده شد.

قائم‌مقام بهزیستی استان زنجان اعلام کرد: «تنبیه و داغ کردن کودکان یتیم در مرکز نگهداری بهزیستی غیر ممکن است.»

اما یک ساعت بعد سرپرست بهزیستی اعلام کرد: «این اقدام نه تنها غیر ممکن نیست، بلکه انجام گرفته است. منتهی مشخص نیست مسؤول انجام این کار چه کسی بوده است.»

آگاهان اعلام کردند اگر تا یک هفته دیگر استکبار جهانی مسؤولیت این اقدام را نپذیرد، اسراییل مسؤول آن خواهد بود.

[[photow01]]

<strong>دختران پلیس را لوله کردند</strong><br>به دنبال اعتراض دو پلیس در لندن نسبت به ریختن آشغال در خیابان توسط چند دختر نوجوان، ۳۰ دختربچه به افراد پلیس حمله کرده و به خفن‌ترین شکل آن‌ها را کتک زدند.

یکی از نیروهای پلیس در حالی که گریه می‌کرد، گفت: «حالا واسه چی کتک می‌زنین؟ می‌گفتین خودمون آشغال‌ها رو جمع می‌کردیم.»

[[photow02]]

<strong>۶۰ درصد مردم دستگیر شدند</strong><br>فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد که تا کنون ۴۷ هزار نفر از عاملان توزیع مواد مخدر در شهر دامغان دستگیر شدند.

آگاهان خاطرنشان کردند که جمعیت دامغان ۸۰ هزار نفر است. نیروی انتظامی اعلام کرد: «تلاش برای دستگیری ۳۳ هزار نفر دیگر مردم دامغان ادامه دارد.»

<strong>دیپلماسی خرسک بافت ارادان</strong><br>مذاکرات ۸+۱-۷=۲×۱۴ در ژنو انجام گرفت. در اجلاس ژنو نماینده اتحادیه اروپا از سعید جلیلی نماینده ایران خواست غنی‌سازی را متوقف کند. اما سعید جلیلی گفت: «قالی ایران مثل دیپلماسی میلی‌متری جلو می‌رود؛ ولی زیبا و ظریف و بادوام است.»

در این دیدار سولانا پرسید: «ما مخلص قالی ایرانی هستیم؛ ولی آیا شما قصد دارید غنی‌سازی را متوقف کنید یا نه؟» جلیلی اظهار داشت: «قالی‌های تبریز نقش‌های جان‌دار و بافت ریز دارند.»

ویلیام برنز نماینده آمریکا در اجلاس ژنو نیز اعلام کرد: «ما امیدواریم کنسول‌گری آمریکا در تهران افتتاح شود.» سعید جلیلی پاسخ داد: «بله؛ وقتی قالی را می‌شویند، باید خواب آن را در نظر بگیرند؛ چون قالی ظریف است.» نماینده آلمان نیز گفت: «ما آماده برخی گفت و گوها هستیم.» اما سعید جلیلی هشدار داد: «بچه، بپا با کفش نری روی فرش.»

<strong>کمونیسم با اعمال شاقه</strong><br>تعدادی از اسرای لبنانی در هفته گذشته آزاد شدند. به دنبال آزاد شدن یکی از اسرای فلسطینی - لبنانی، یکی از اسرا که پس از سال‌ها آزاد شده و به دلیل طول مدت زندان هنوز کمونیست بود، پس از آزادی به برادران حزب‌الله گفت: «بچه‌ها! چی شده؟ واسه چی همه‌تون مسلمون شدین؟ کسی مرده؟»

خبرنگاران به وی اعلام کردند که فعلاً مدل جدید همین است. این اسیر کمونیست آزادشده نیز اعلام کرد تا هفته دیگر کمونیست خواهد ماند و بعد تصمیمش را خواهد گرفت.

<strong>مردم یاسوج آسفالت شدند</strong><br>در پی سفر استانی محمود نفتالین به شهرستان یاسوج، ده‌ها متر آسفالت، صدها تیر چراغ برق، هفت موتورسوار، ۴۷ مأمور نیروی انتظامی، صدها متر نرده خیابان، ده‌ها پنجره و هزاران در بسته به استقبال رییس‌جمهور رفتند.

وی که برای آسفالت‌های خیابان دست تکان می‌داد، گفت: «مردم یاسوج مانند آسفالت‌های خیابان گرم و محکم و استوار هستند.»

<strong>از قلعه حسن‌خان تا شیراز</strong><br>به دنبال عصبانی شدن یک داماد از دست خانواده همسرش در شهرک قدس (قلعه حسن‌خان سابق) داماد مسلح به یک نارنجک مادرزنش را کشت.

در پی این واقعه، مأموران نیروی انتظامی استان فارس به یک پارتی جوانان حمله کرده و پس از کتک زدن دختران و پسران متوجه شدند که به محل پارتی حمله کرده و به همین دلیل کلیه شرکت‌کنندگان و همسایگان آنان را بازداشت کردند.

نیروی انتظامی اعلام کرد احتمالاً تعدادی از حاضران در پارتی پس از این‌که مورد کمک‌های جنسی نیروی انتظامی قرار گرفتند، آزاد خواهند شد.

<strong>قطع شد و افزایش یافت</strong><br>وزارت نیرو اعلام کرد به زودی قیمت برق تا پنج برابر افزایش خواهد یافت. این وزارتخانه اعلام کرد در عوض قطع برق نیز اضافه خواهد شد.

[[photow03]]

<strong>براد پیت مفسد فی الارض است</strong><br>نیروی انتظامی اعلام کرد داشتن آلبوم مدل آرایش مردانه در آرایشگاه‌ها جرم است. مسؤول نیروی انتظامی گفت: «ما در حال بررسی هستیم تا ببینیم آیا شانه و برس و سشوار و سوهان ناخن هم جرم است یا نه؟»

وی اعلام کرد که در این مرحله از طرح امنیت اجتماعی با کلیه افرادی که مدل موهایشان شبیه براد پیت باشد، برخورد خواهد کرد. وی گفت: «در مرحله بعد نیروی انتظامی از طریق پلیس بین‌الملل تلاش می‌کند تا براد پیت را نیز دستگیر کند.»

<strong>شعر خواندند و زخمی شدند</strong><br>مراسم ساگرد احمد شاملو برگزار شد. در این مراسم که با حضور صدها تن از طرفداران این شاعر و هزاران پلیس مخالف همین شاعر برگزار شده بود، ده‌ها تن برای شعرخوانی و ادای احترام به شاعر بزرگ ایرانی شرکت کرده بودند.

تعدادی از این افراد به دلیل شعرخوانی مجروح شده و تعدادی نیز به دلیل فاتحه خوانی دستگیر شدند. مراسم ادای احترام در مرکز نیروی انتظامی ادامه یافت.

خبرهای ما در همین جا به پایان رسید، اما به این معنی نیست که در جاهای دیگر هم به پایان رسیده باشد.

[[photow04]]

<h4>مرثیه برای خسرو شکیبایی</h4>

علی‌اکبر خوشحال با اشک و آه از تهران گزارش می‌دهد:

امروز در تهران باران می‌آمد؛ اما ابری مشاهده نمی‌شد؛ چرا که این اشک‌های پرندگان بی‌کس و تنهای شهر بود که در فراغ خسرو شکیبایی، محبوب‌ترین ستاره سینمای ایران ناله سر داده بودند و گاه قاره‌ها که می‌زدند.

خسرو شکیبایی، ستاره باشکوهی که وی را «آل پاچینوی ایران» لقب داده و چه بسا که از نظر ما جرج کلونی ایران به شمار آید، درگذشت و انبوه طرفدارانش را در فراغ خود باقی گذاشت.

هرگز کسی دست‌اندرکاران مجله محترم فیلم به مدیریت مسعود مهرابی و هوشنگ گلمکانی را چنین عزادار و غمگین ندیده است. ای مسعود! ای هوشنگ! صفحه شهرستان‌ها را سیاه کنید؛ پشت جلد را آگهی نزنید؛ چرا که خسرو رفته است ...

خسرو شکیبایی که کم از «همفری بوگارت» و «کلارک گیبل» نداشته و شاید فقط با بهروز - آن هم در چند صحنه - کم آورده باشد، در آثاری بزرگ به ایفای نقش پرداخت؛ آثاری همچون «هامون»، «کیمیا»، «اتوبوس شب»، «کاغذ بی‌خط»، «درد مشترک»، «روزی روزگاری» (در ایران همان روز روزگاری) و سریال «خانه سبز» فقط بخش کوچکی از زندگی مرد بزرگ پرده نقره‌ای بود.

مردی که اکنون بزرگان سینما از جمله آندره بازن (آدم اصل کاری نگره مؤلف)، ژرژ سادول (مترجم کتاب ضخیم دو جلدی فرهنگ سینمای جهان) و سردبیر نشریه «سایت اند ساوند» (در ایران صدا و نور) برای او خون می‌گریند.

خسرو شکیبایی توانست در نقش حمید هامون چند سال با مهشید (بیتا فرهی) زندگی کند؛ در حالی که حتی جرج کلونی هم نمی‌توانست با وجود مادر مهشید، چنین زنی را تحمل کند و در همان اوایل فیلم از هم جدا شده بودند و فیلم هامون به نیم‌ساعت هم نمی‌رسید.

اگرچه ممکن است رفتار او در مورد کشتن همسرش، عشقش و معبودش (منظور بیتا فرهی می‌باشد) در فیلم هامون کار درستی نبود و در پایان فیلم شورش را درآورده بود و بسیاری از جمله مادر این‌جانب معتقدند که هامون باید مهشید (بیتا فرهی) را به جای این‌که بکشد، زودتر طلاق می‌داد و با ستاره درخشانی همچون هدیه تهرانی ازدواج می‌کرد.

اما با همه این مسائل، فیلم هامون، ستاره‌ای است در آسمان مهرجویی و خسرو شکیبایی ستاره‌ای است در سینمای بی‌کران ایران.

خسرو شکیبایی رفت؛ قلب ما شکست و کشوری در عزا غوطه‌ور شد. و اکنون سؤال بزرگ این است: آیا واقعا در صحنه آخر هامون، علی عابدینی هامون را نجات می‌داد؟ یا نجات نمی‌داد؟

علی اکبر خوشحال، دگولس پرس، تهران

[[photow05]]

<h4>۴۰ سال بعد در همین هفته</h4>

امروز پنجشنبه سوم مردادماه ۱۴۲۷ هجری خورشیدی برابر با ۲۴ جولای ۲۰۴۸ میلادی، خبرهای این هفته را به اطلاع می‌رسانیم.

<strong>یک نوبل ادبی برای مک‌هوشنگ</strong><br>مک‌هوشنگ امانپور، مجری شبکه تلویزیونی PNN و شبکه سوم تلویزیون دولتی ایران، از سوی بنیاد نوبل به عنوان یکی از سه نامزد اصلی نوبل ادبیات ۲۰۴۸ معرفی شد.

کارشناسان ادبیات از سه هفته قبل احتمال داده‌اند که او بتواند به عنوان دومین ایرانی، نوبل ادبیات را دریافت کند. این کارشناسان شانس مک‌هوشنگ امانپور را برای دریافت نوبل ادبیات از رقبای فرانسوی و ژاپنی‌اش بیشتر می‌دانند.

مک‌هوشنگ امانپور، سه هفته قبل برای اولین بار در تاریخ ۹۰ ساله تلویزیون در ایران موفق شد یک شعر حافظ را بدون غلط در یکی از برنامه‌های تلویزیون دولتی ایران بخواند. به دنبال این واقعه از سوی ریاست جمهوری و هیأت دولت برنامه‌های تلویزیون قطع شد و به مدت یک هفته جشن ملی اعلام گشت.

<strong>عطسه‌های اتمی</strong><br>در پی عطسه کردن یکی از ماهی‌گیرانی که در فاصله ۲.۵ کیلومتری نیروگاه سوم اتمی بوشهر در حال ماهی‌گیری بود، این نیروگاه از دیروز عصر از کار افتاد و برق اتمی استان‌های بوشهر، کرمان، فارس، کهکیلویه و استان فسا قطع شد.

نورالله خاموشی مدیر بوشهر اعلام کرد، ما تلاش می‌کنیم مشکل را تا یک ماه دیگر حل کنیم؛ در غیر این صورت احداث نیروگاه جدید ۹ سال طول خواهد کشید.

سازمان هواشناسی منطقه از دریانوردان خواست در شعاع پنج کیلومتری نیروگاه‌های اتمی بوشهر از دست زدن، عطسه کردن، سرفه کردن و چند کار دیگر خودداری کنند.

<strong>محمود ادیسون می‌شود</strong><br>با نزدیک شدن زمان انتخابات در جمهوری عربی اسلامی شعبی شیعی ملی بعثی فدرال دموکراتیک مردمی ابوموسی، ابوغوث احمدی‌نژاد وزیر علوم این کشور از زحمات خردمندانه محمود احمدی‌نژاد، رهبر و رییس‌جمهور و رییس قوه قضاییه و رییس مجلس این کشور برای اختراع کردن برق و کشف آنتی‌بیوتیک تشکر کرد.

در بیانیه وزارت علوم آمده است: «مردم ابوموسی و جهان سال‌هایی را به یاد دارند که هنوز برق اختراع نشده بود و شب‌ها ماشین‌ها با هم تصادف می‌کردند و هنوز آنتی‌بیوتیک کشف نشده بود و چه بسیار زنان و کودکان به این خاطر مردند.»

وزارت علوم ابوموسی به همین مناسبت هفت دکترای افتخاری امسال خود را به رییس‌جمهور این کشور اعطا کرد.

از سوی دیگر ستاد انتخاباتی محمود احمدی‌نژاد اعلام کرد که ایشان برای دوره بعد نامزد انتخابات می‌شود. وی در برنامه انتخاباتی‌اش قول داد که اگر مردم به او رأی بدهند، هر ماه به همه پول توجیبی خواهد داد و به مدت چهار سال هر هفته شیشه‌های خانه مردم را خواهد شست و بچه‌های آن‌ها را سر پا خواهد گرفت.

خبرهای ۴۰ سال بعد ما به پایان رسید. تا ۴۰ سال بعد شما را به خدای بزرگ می‌سپاریم.

[[photow06]]

<h4>گل‌واژه‌های هفته</h4>

<strong>حجت‌الاسلام تقوی</strong> گفت: «دختره با لاک رنگارنگ ازش می‌پرسی چی می‌خونی؟ می‌گه رشته کشاورزی. اون هم چی؟ مثلاً گرایش پهن شناسی ... زن باید توی خونه بمونه. کی گفته بره بیرون کار کنه؟»

<strong>محمود احمدی‌نژاد</strong> گفت: «ما می‌توانیم با سرعت به اقتصاد اول جهان دسترسی پیدا کنیم.»

<strong>هاشمی، سرپرست سابق وزارت کشور</strong> گفت: «در حال حاضر بهترین حکومت روی زمین برای بهترین مردم دنیا در ایران فراهم شده است.»

<strong>رحیم مشایی، معاون رییس‌جمهور</strong> گفت: «ایران با مردم اسراییل دوست است ...» وی سه روز بعد گفت: «من نگفتم با ملت اسراییل دوست هستیم.»

<strong>نماینده ولی فقیه در استان اصفهان</strong> گفت: «زینب را کسی نه رویش را دید و نه صدایش را شنید. علی جلو، حسین دست چپ و حسن دست راست بودند. علی چراغ‌های سر قبر را برای این‌که کسی صورت زینب را نبیند، خاموش می‌کرد.»

[[photow07]]

<h4>ما اولیم، اول الاولین</h4>

اول شدن برای ما آسان است<br>آسان‌تر از همه اول می‌شویم<br>ما اول‌ترین خواهیم شد<br>اول الاولین<br>و آن‌ها آخرین‌اند، آخر الآخرین

ما اول خواهیم شد<br>من قول می‌دهم<br>من عهد می‌بندم<br>«من قول می‌دهم در مدتی کوتاه<br> آری، ما اولین اقتصاد جهان باشیم»<br>گفته است این چنین، مردی که قول‌هاش با باد می‌رود<br>مردی که «سلسلة‌القول» دارد

من کویر سرزمینمان را با شیلنگی به درازی تاریخ<br>با آب زمزم و کوثر هی آب می‌دهیم<br>و با بیل بیل قابیل و هابیل<br>هی بیل می‌زنیم<br>و اگر پرندگانی برای حمله بیایند<br>ابابیل ابابیل از آسمان خواهد آمد<br>ما با تراکتورهایی به بلندای کوهستان‌های کاراکاس<br>هی زیر و رو می‌کنیم کویر خشک را<br>هی آب می‌دهیم، هی خشک می‌شود<br>هی آب می‌دهیم، هی خشک می‌شود

من دستور خواهم داد:<br>- آی بذرهای گندم، جو، پنبه<br>کشته شوید در خاک خشک<br>و میلیون میلیون - آه، ببخشید، اشتباه کردم<br>میلیارد میلیارد - و حتی با چندین نقطه اضافه - <br>خوشه‌های گندم به دستور ما خواهد رویید از کویر خشک

آه! ما کارندگان گندم فرداییم<br>و دروکنندگان نان<br>برای کودکان<br>ما اعجوبه‌های نخبه گوجه‌فرنگی‌رویان قله‌نورد پیروزیم<br>و سبزندگان سبزترین هندوانه‌های سرخ<br>توی ما سرخ، بیرونمان سبز

ما از فرداییم<br>فردا مثل کلاغ بر شانه‌های ما نشانه نشانده است<br>فضیلتش را با فضل تمام<br>فردا، بر شانه‌های ماست<br>چون لکه‌های ماست

ما، اولین هستیم<br>و اولین خواهیم ماند<br>آری! - لطفاً به من نخندید<br>حرفی زدم که مسخره بود آیا؟<br>آیا کویر جای مناسب نیست تا اولین شویم؟<br>این خنده‌دار است؟

آه ای مشاور گیسو بلند ما<br>مگذار خنده خنده‌کنان مسخره شویم<br>مگذار او بخندد<br>گو پوزه‌اش سریع ببندد<br>در اقتصاد نمره ما نیست ۲۰؟ هان؟<br>این حرف‌های کیست؟

ای مردمان خوب و صمیمی<br>دستی به من دهید<br>ما اقتصاد اول دنیا خواهیم شد<br>با یک کویر خشک<br>من به سبز شدن کویر ایمان دارم<br>حتی اگر هیچ کس ایمان نداشته باشد<br>می‌دانم می‌دانم می‌دانم<br>و حتی اگر من هم ندانم<br>شما باید بدانید، وگرنه قاضی همه‌تان را می‌خورد

ای مردمان خوب و صمیمی<br>وقتی که در یک ماه با هم به قله‌های هسته‌ای رفتیم<br>و انرژی هسته‌ای به جای گلابی در نطنز رویید<br>آری که در نطنز<br>از آبشارهای سانتریفیوژ ولایت

من موشک‌های هوا فضا را<br>برای اول‌ترین شدن نشانه رفته‌ام<br>به سوی مریخ‌ترین سیاره منظومه شمسی<br>من مینی‌بوس‌ترین مینی‌بوس‌های نومید را قطاری تندرو خواهم کرد<br>و بادبادک‌ترین بادبادک‌های جوانان ۱۶ ساله کنکورد خواهد شد<br>فقط شما باورم کنید<br>بر من نخندید، من قول می‌دهم

ای ایران خودرو!<br>ای خودروترین سرزمین!<br>تو - تویوتا را در جیب بغلت خواهی گذاشت<br>و هوندا و ماکسیما<br>به گرد پیکان جوانان زرد قناری تهران جیم نمی‌رسد<br>سمند که هیچی (! علامت تعجب!)<br>و ما به جنرال موتورز خواهیم گفت: زکی!<br>ما بر قله‌های بلند صنعت و اتم و کشاورزی<br>خواهیم ایستاد و از همان بالا جهان را آب‌یاری قطره‌ای می‌کنیم<br>ما اولین خواهیم شد<br>و «مک‌دونالد» پیش «مش داوود» ما زانو خواهد زد<br>و عطر Sephora در کنار بوی عطر Soghra بیهوش‌ترین<br>ما پاریس را با بویمان تسخیر می‌کنیم<br>و بشکه‌های ما اگر خدا بخواهد تانکر خواهد شد

پیاده‌روها و کوچه‌هایمان<br>تا چند روز دیگر بزرگراه‌ترین بزرگراه‌ها خواهند شد<br>به چه پهنی! به چه درازی!<br>و ما از همان بزرگراه‌ها به سوی قله ابدیت می‌رویم<br>نامش دره ابدیت بود؟<br>نامش قله ابدیت بود؟

برای چی می‌خندید؟<br>برای چی مسخره می‌کنید؟<br>ناسلامتی من رییس‌جمهورم!<br>این عکس‌ها چیست که از من می‌اندازید؟<br>به خدا من مهندسم، و شش مدرک دکترا از یک دانشگاه دارم<br>قبول کنید<br>ما اول می‌شویم، فقط باور کنید، کار دیگری لازم نیست

نازلی احساس (معصومه مستشار)]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_109.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_109.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از این ستون به آن ستون</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 Aug 2008 18:20:49 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«آزادی با عشق در تضاد است»</title>
         <description><![CDATA[> <a href="/movie/2008/08/post_120.html"><u>ویدیوی این گفت و گو با فرناندو آرابال را می‌توانید این‌جا ببینید.</u></a>

<strong><small>فرناندو آرابال، میهمان همیشگی کنفرانس رنسانس دوم است، آرابال نمایشنامه‌نویس، متفکر و هنرمندی است که کمتر بیرون ظاهر می شود، اما وقتی ظاهر می‌شود مثل خیلی از سوررئالیست‌ها، ظهوری تحریک‌کننده و حضوری چشمگیر دارد.

از آرابال می‌پرسم از دیروز که آمدی، همه چیز به‌طور عادی پیش رفت؛ هیچ مشکل خاصی پیش نیامد و سر و صدایی نشد و امروز هم آرام بودید. بگویید چه اتفاقی افتاده؟ آیا برای آقای آرابال مشکلی پیش آمده است؟</small></strong>

‌بر خلاف نظر شما، می‌گویند سخنرانی من بسیار خشن بود و حتی برخی را هم بدجور تکان داد. از سال‌ها قبل سوء‌ تفاهمی وجود دارد و بسیاری من و دوستانم چون پیکاسو، دالی، کوندرا، هوئلبک و دیگران را خشن می‌خوانند. ما را برافروخته و تحریک‌کننده می‌دانند، در حالی که ما هرگز به دام پرووکاسیون و تحریک کنندگی نیفتادیم.

‌تحریک و برافروختگی چون عشق و بخت، یک حادثه است و نمی‌توان جلوی وقوع آن را گرفت. من از سویی قربانی برافروختگی دوستانم بودم و از جانب دیگر از این برافروختگی‌ها توانستم استفاده کنم، ولی با این وجود هرگز آن‌ها را در این زمینه مقصر نمی‌دانم و هرگز فکر نکردم که هدف آن‌ها، تحریک کردن من بوده است.

[[photow01]]

ما، من و دوستانم، همیشه طرفدار دوگانگی بوده‌ایم، آن دوگانگی که در عمرخیام و یا فلاسفه یونان و در مکانیک کوانتومی می‌بینیم. نباید فراموش کرد که حلقه دوستان من کسانی هستند که دوران مدرنیته را شکل دادند. 

این دوستانم چون من همه طرفدار دقت، ریاضیات و بازی شطرنج هستند. شطرنجی که در کشور شما ایران اختراع شد. بازی‌ای که پدرکشی هدف آن است و هم‌زمان عشق و خشونت را در خود دارد...

<strong>البته ما در ایران برای کشتن پدران‌مان از راه‌های دیگری هم استفاده می‌کنیم، الان مدتی است که دیگر از شطرنج به این منظور استفاده نمی‌کنیم.</strong>

‌‌بازی شطرنج آن‌چنان که فیشر می‌گفت مثل زندگی نیست، بلکه خود زندگی است. این اتفاقی نیست که بازی شطرنج را در ایران اختراع کردند و اتفاقی هم نیست که بهترین بازیکنان شطرنج، همیشه شهروند یک امپراطوری بوده‌اند.

زمانی که اسپانیا درگیر بازی به زیر سلطه آوردن فرانکو بود، بهترین شطرنج‌باز زمان ما، روحانی اسپانیایی لوئیس لوپز بود. در زمان رنسانس هم بهترین بازیکنان، ایتالیایی بودند.

<strong>نامه‌های سال ۱۹۸۴ به فیدل کاسترو به قول خودت در سخنرانی دیروز به نتیجه رسید و تبدیل به خدا شدی، آیا می‌توانی پیش بینی‌های خودت را در مورد جهان در یک سال آینده بگویی؟</strong>

این نامه‌هایی هستند که من خطاب به دو دیکتاتور و دو مستبد نوشتم؛ فرانکو و فیدل کاسترو. 

اگر در جستجوی زندگی آرامی بودم این نامه‌ها را پس از مرگ‌شان می‌نوشتم و نه در زمانی که در قید حیات بودند... 

<strong>برخی از این نامه‌ها در یک ماه گذشته به فارسی برگردانده شد و یکی از آن‌ها هم منتشر شد...</strong>

‌‌جالب است. من به‌طور متوسط دوبار در ماه از ایران ای‌میل دریافت می‌کنم. می‌گویند خوانندگان آثار من هستند و این البته باعث غرور است. 

[[photow02]]

امیدوارم روزی بتوانم بار دیگر به تهران و شیراز که حدود ۳۰ سال پیش برای اولین بار به این دو شهر سفر کردم، بازگردم...‌

<strong>در ایران گفته می‌شد قصد سفر به ایران داری؟ آیا همین‌طور است؟ موضوع چه بود؟</strong>

‌‌می‌خواهم پس از ۳۰ سال برگردم ببینم چه بر سر تهران که بخشی از نام خانوادگی من هم است، آمده است؟ و بار دیگر به شهر سحرآمیز شیراز سفری داشته باشم. 

تابستان گذشته مرا برای حضور در جشنواره‌ای از نمایشنامه‌هایم دعوت کرده بودند، ولی پایم شکست و نتوانستم بروم. 

امیدوارم فرصت دیگری دست دهد و آن‌چنان‌که تابستان گذشته قول داده بودم به کشورتان بروم و با شاعران، نمایش‌نویسان، شطرنج‌بازان و دوستان آزاده ایرانی بار دیگر ابراز همبستگی کنم. 

بدبختانه فرهنگ من آن‌قدر گسترده نیست که آثار همکاران ایرانی‌ام در آن بگنجد. متأسفانه با فعالیت‌های شعرا، نمایش‌نویسان و شطرنج‌بازان ایرانی آشنایی ندارم. آشنایی من به حلقه دوستان فیزیک کوانتومی‌ام خلاصه می‌شود.

<strong>به نظر می‌رسد که چاوز، بوش، گوردون براون، احمدی‌نژاد، حسن نصرالله، مشرف، مدودف و دیگران، دنیایی از کوتوله‌های سیاسی را در یکی دو سال گذشته به وجود آوردند. نظرت در مورد این دیوانگانی که به شتاب به طرف مرگ می‌روند چیست؟</strong>

‌‌‌شما حق دارید. این مساله، مخرج مشترک سیاست است و به همین خاطر من از ابتدا به آنارشیسم روی آوردم و با توجه به این امر که آنارشیسم هرگز به قدرت نرسیده است، حساب خود را از دنیایی که شما به آن اشاره می کنید، جدا می دانم. 

من آن‌قدر برای دموکراسی احترام قائل هستم که هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده‌ام تا با رای خودم در نتیجه آن تاثیر نگذارم و به این روند خدشه وارد نیاورم. 

در برخی موارد حقوق بشر و آزادی در حاشیه عشق قرار می‌گیرد. آزادی از دید من با عشق در تضاد است. نمی‌دانم احساسی ازخوشحالی یا احساسی از غم داشته باشم که امروز سیاست‌مداران از قدرت کمتری برخوردارند، زیرا قدرت واقعی در دست بورس و پول است، هرچند که بخشی میکروسکوپی از قدرت نیز، در اختیار شعر قرار دارد.

[[photow03]]

قدرت ادبیات در دنیای معاصر، شکننده است. مجموعه‌های غیرواقعی چون یوگسلاوی یا اتحاد اسلاوهای جنوب تکه پاره شد و به شکل بسنی، مونته نگرو، اسلوونی، کروواسی و صربستان درآمد و این تجربه را باید پیروزی ادبیات دانست.

<strong>تشبیه زیبایی است. ولی کتاب بسیار قشنگی است که اگر شما بخوانید بد نیست، نامه‌هایی به فیدل کاسترو. در این کتاب نویسنده، شعر و سیاست را ترکیب قشنگی کرده که فقط برای جدا کردن کشورها نیست.</strong>

‌‌همان‌گونه که شما با درایت اشاره کردید این چنین است؛ فرانکو دیروز و فیدل امروز با ممنوع اعلام کردن آثار من، بهترین هدیه را به من دادند. 

امروز در زیرزمین‌های کوبا عده‌ای شاعر سرگرم تدوین مجموعه آثار من هستند و بر نخستین جلد این آثار نوشته‌اند فرناندو آرابال که جهان به او ارج می‌گذارد؛ ولی در کوبا، ممنوع است.

در ایران هم اخیراً استادی از تهران «هزارتو» (لابیرنت) مرا به فارسی برگردانده است و گفته می‌شود که ترجمه بسیار زیبایی است. استاد دیگری هم می‌گوید یکی دیگر از آثار مرا در تهران تدریس می‌کرده است...

<strong>روشنفکر یا اندیشمند خلاق پس از سال‌ها تبدیل به یک مارک یا برند می‌شود، مثل ماسیمو دوتی، زارا، بنتون، فرناندو آرابال ...‌ ‌و از آن زمان هرچه تولید کنی به قیمت خوبی به فروش می‌رود. آیا این موضوع باعث توقف خلاقیت فردی نمی‌شود؟</strong>

‌‌‌آری، ولی من بسیار جوان و زیبا هستم و اگرچه ۷۵ ساله به نظر می‌آیم ولی دیده نمی‌شود، چون در حقیقت ۷۶ سال دارم و برایم بسیار دیر است. من چون پروانه‌ای هستم که نمی‌تواند بال‌هایش را تعویض کند و یا ببری که زمان پوست انداختنش گذشته است. 

هیچ چیز دیگری نمی‌تواند مرا ارضا کند و اگر تغییر کنم دوستانی چون کوندرا مرا طرد خواهند کرد و من مطرود نمی‌توانم زندگی کنم. فراموش نکنید که من بازمانده‌ای بیش نیستم. 

در اروپا چهار تفکر مدرن وجود داشت. داداییسم، سوررئالیسم، پانیک (‌وحشت زدگی) و فیزیک کوانتومی. 

من در زمان داداییسم بسیار جوان بودم، زیرا متولد ۱۹۳۲ هستم و دادا در سال ۱۹۱۹ به‌دنیا آمده است. با کریستین سارا، بنیانگذار سوررئالیسم ساعت‌ها شطرنج بازی کرده‌ام و سه سال را با آن‌ها گذراندم. دورانی استثنائی بود. 

و بالاخره به فیزیک کوانتومی می‌رسیم. من یکی از برگزیدگان جنبش ساتراپ هستم. لقب ساتراپ که از کشور شما می‌آید، به ده جایزه نوبل می‌ارزد. در مجموع در قرن بیستم ۳۷ نفر توانستند این لقب را به‌دست بیاورند که یونسکو یکی از آن‌هاست. امروز از این ساتراپ‌ها تنها پنج نفر زنده هستند. من بازمانده چهار تفکر مدرن معاصر هستم و شاید حتی لیاقت چنین افتخاری را هم نداشته باشم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_108.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/nabavi/2008/08/post_108.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">از نگاه دیگران</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 Aug 2008 16:48:43 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

