<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عباس معروفی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/maroufi/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 11 Jan 2010 17:00:24 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>عشق گمشده‌ی شما؟ </title>
         <description><![CDATA[<strong>ایستگاه طرشت، یکی از همین روزها<br>داستانی از: آناهیتا حسینی</strong>

[[sound]]

نه آقا من عشق گمشده‌ی شما نیستم.<br>بهتر بگویم، من عشق گمشده‌ی هیچ‌کس نیستم. 

من خودم این راه را رفته‌ام، هزار بار، و هیچ وقت عشق گمشده‌ام را پیدا نکرده‌ام. فقط گاهی مأمور قطار می‌آید، آرام از پشت سرم، و انگشت اشاره‌اش را تا نزدیک شانه‌ام پایین می‌آورد. برمی‌گردم و پشیمان می‌شوم که چرا باز فراموش کرده‌ام و راه را تا آخر آمده‌ام. 

می‌‌نشینم روی زمین. نزدیک لبه‌ی سکو و مأمور قطار همه‌اش را می‌برد. حتا دو بسته تمبرهندی و لواشکی را که امروز صبح عطیه داده بود که ببرم برای مریم. و من باز فراموش می‌کنم که هرگز نباید این راه را تا آخر آمد.

هرچند فاطی خانم هر روز صبح که در ایستگاه خزانه سوار می‌شود، با دو کیسه‌ زباله‌ی بزرگ سیاه، پر از لباس زیر، قبل از این که از درد واریس پایش بنالد، و حتا قبل از این که بگوید: «این بابای بچه‌ها مرد که نیست!». یادم می‌اندازد که یک ایستگاه مانده به آخر حتماً پیاده شوم. اما همیشه یک ایستگاه مانده به آخر یک نفر هست که مردد نگاه می‌کند که بخرد یا نخرد. نه آقا، من عشق گمشده‌ی شما نیستم. اگر بودم، به جای عطیه و فائزه لابد با چندتا از همین دخترهایی دوست بودم که تا از در تو می‌آیند، شروع می‌کنند که «اوه، اوه چه شلوغه!»

یکی از همان دخترهایی که همه‌ی لباس‌ها را زیرورو می‌کنند و بعد به بغل‌دستی‌شان می‌گویند: «اصل نیست»، و من جوابی نمی‌دهم. دوباره همه چیز را مرتب می‌کنم و سر جایشان می‌گذارم.

اما اگر عطیه آن دوروبرها باشد، می‌گوید: «با دو تومن می‌خوای اصل هم باشه!». اما اگر فائزه باشد، می‌گوید: «خرج یه خونه‌ رو دوششه به علی... باباش دو سال پیش که کار بنایی می‌کرده، از طبقه‌ی...» و اگر ساکت‌اش نکنی، تمام زندگیت را برایشان تعریف می‌کند. 

فائزه از همه بیشتر فروش می‌کند. به خاطر شکم برآمده‌اش و امیرحسین فسقلی‌اش که هر که می‌بیند، فوراً عاشقش می‌شود. می‌گوید، شوهرش سرباز است. اما به نظر فاطی خانم دروغ می‌گوید طفلک، شوهرش زندان است. این هم مانده با این یک وجب بچه و این شکم ورآمده.

برای من مهم نیست. حتا برای همین دخترهایی که اگر من عشق گمشده‌ی شما بودم، لابد با آن‌ها دوست بودم هم، مهم نیست. چون تمام فال‌هایش را ظهر نشده می‌خرند و هیچ وقت هم نمی‌گویند، اصل نیست! 

نه آقا من عشق گمشده‌ی شما نیستم که اگر بودم، همین ایستگاه بعد پیاده می‌شدم. نه! پیاده می‌شدم و شما من را به یک نسکافه‌ی داغ که من هیچ دوست ندارم، دعوت می‌کردید. روبه‌روی هم می‌نشستیم و شما به من نگاه می‌کردید. 

و من لبخند می‌زدم و خیره می‌شدم به جعبه‌ی سیاه بزرگ کنار میز و تا آخرش هم نمی‌فهمیدم چه سازی می‌تواند باشد و فکر می‌کردم هرچه هست، باید از بار دستمال‌ها و روسری‌ها و گل سرها و بلوزها سنگین‌تر باشد و دلم برایتان می‌سوخت که شما هم هر شب با درد کتف و کمر به خانه می‌روید.

حتماً شما می‌پرسیدید که آیا امروز تربیت بدنی ۲ داشتم؟ و با سر به ساک سرمه‌ای آدیداس نشان اشاره می‌کردید. و لابد اگر من عشق گمشده‌ی شما بودم، توی ساکم به جای گل سر و دستمال، یک دست گرمکن و یک جفت کفش آدیداس اصل داشتم و می‌گفتم: «آره». یا نه، فقط سرم را تکان می‌دادم و چشم‌هایم را می‌بستم و لبخند می‌زدم، و شما قهوه‌‌تان را به نصف که می‌رسید، با دست کنار می‌زدید. 

دست‌تان را توی کیف‌تان می‌کردید و با یکی از همان کتاب‌هایی بیرون می‌آوردید که داود خاله سهیلا می‌گفت: «با هزار و یک مصیبت می‌خره و این مرتیکه‌ی لاکردار هروقت کیفش بکشه، می‌بره به مفت می‌فروشه و پولشو دود می‌کنه.» بعد به من نگاه می‌کردید و صدایتان را می‌آوردید پایین که: «نویسنده‌ش رو می‌شناسی؟»

من می‌خندیم و می‌پرسیدم: «کتاب خوبی‌یه؟»<br>و شما کتاب را باز می‌کردید و می‌خواندید:

«باشد. من دست خالی می‌‌نمودم، اما از خودم مطمئن بودم. مطمئن از همه چیز. مطمئن‌تر از آنچه او بود. مطمئن از زندگی‌ام و مرگی که فرامی‌رسید. بله، تنها همین را داشتم. ولی دست‌کم این حقیقت را به همان اندازه در اختیار داشتم، که آن من را در اختیار داشت.»

«شاهکاره، نیست؟»

و من می‌گفتم: «قشنگ بود.» و انگشت‌هایم را طوری دور فنجانی که شما خیره‌اش بودید، حلقه می‌کردم که انگشت‌های کشیده‌ام را خوب ببینید. 

می‌پرسیدید: «چه جور کتاب‌هایی می‌خونی؟» ولی از انگشتانم چشم نمی‌گرداندید و من هرچه فکر می‌کردم نویسنده‌ی کتابی که داود تعریفش را کرده بود یادم نمی‌آمد. همان که یکی صبح بیدار می‌شد و می‌دید که تبدیل به سوسک شده. حتا اسم کتاب هم یادم نمی‌آمد. با انگشت‌هایم روی دسته‌ی فنجان ضرب می‌گرفتم و می‌گفتم: «بیشتر مجله و اینا می‌خونم.»

اما با همه‌ی این‌ها هنوز هم می‌گویم که من عشق گمشده‌ی شما نیستم. و این را بگویم که از همان اول که پله‌های یکی از ایستگاه‌های خط آبی را که یادم نمی‌آید، حر بود یا نواب، دوتا یکی پایین می‌پریدم و شما داشتید بالا می‌رفتید، این را فهمیده بودم. از همان لحظه‌ای که روی پله مکث کردید، به من خیره شدید و رفتید. حتا وقتی من منتظر متروی بعدی نشسته بودم و شما برگشتید و چند صندلی آن‌طرف‌تر نشستید و خیره شدید به روبه‌رو. حتا همان موقع هم نظرم عوض نشد.

هرچند باید این را هم بگویم که وقتی در قطار بسته شد، کاملاً یادم رفته بود که امروز روسری‌های پشمینه را ۲۵۰۰ تومان بفروشم تا جنس‌های خانم برزگر بیش‌تر فروش کند، که برسد امشب کرایه‌ خانه را سر وقت... 

خب من باید همین ایستگاه پیاده شوم. اما این روسری‌های پشمینه عالی‌اند و این یکی‌اش الآن سه ماه است که سر خودم است. رنگ‌بندی هم دارد. این کلیپس‌های نگین‌دار هم توی مغازه ۲۰۰۰ تومان است. اما من می‌دهم ۲۵۰۰ تومان. این حلقه‌های روسری هم هست که می‌شود جای انگشتر... 

نه آقا من عشق گمشده‌ی شما نیستم و هیچ وقت هم نبوده‌ام.

<strong>مرور</strong>

این داستانی بود با عنوان «ایستگاه طرشت، یکی از همین روزها». داستانی که امروز آناهیتا حسینی را زیر خود دارد. در تاریخ آبان ۱۳۸۷، متروی تهران کرج. داستانی که در چند زمان دراماتیک به طور موازی پیش می‌رود. در زمان‌های گوناگون در ذهن معصومانه‌ی راوی جلوه‌هایی از شخصیت او را نشان می‌دهد.

داستان در مترو می‌گذرد. لابه‌لای بساط دستفروش‌ها، در کنار دستفروش‌ها و میان رقابت و چشم‌وهم‌چشمی‌های دستفروش‌ها. داستان از زاویه‌ی بسته روایت می‌شود. از کنج ذهن راوی که بالطبع بخش‌های عمده‌ای از زندگی این دختر را نشان نمی‌دهد، و همین هم آن را برجسته می‌کند.

آناهیتا حسینی روایت با دروبین محدود را به خوبی بلد است. یعنی آنجا که نویسنده فقط از سوراخ کلید می‌بیند. و هنگامی که از سوراخ کلید داستانت را تعریف می‌کنی، بسیار چیزهای زائد را نمی‌بینی. حتا چیزهای مهم را هم نمی‌بینی، فقط چیزی را می‌بینی که لازم داری. هر چیز که از زاویه‌ی سوراخ کلید دیده نشود، تو هم نمی‌بینی. و همین به دوربین‌ات توان و قدرت فوق‌العاده‌ای می‌بخشد که هر نشانه و حرکت و جنبشی را با دقتی خاص ثبت کنی. 

انگار همه‌ی حس‌ها بسته است و تو فقط با حس بینایی می‌خواهی حس‌های دیگرت را ارضا کنی؛ نوشتن با دوربین بسته چنین قدرتی به تو می‌بخشد.

یکی از بزرگ‌ترین و بهترین استادان این نمونه‌ داستان‌ها، ارنست همینگوی نویسنده‌ی آمریکایی است که به خوبی بلد است ماجرایی را به عنوان تم فرعی تعریف کند و داستان اصلی را در حاشیه‌اش بسازد. انگار لنز دوربین‌اش را روی اشیا و شخصیت‌های نزدیک فلو کرده یا تار کرده، تا در حاشیه‌ی آن در بکراند تصویر، در انتهای موضوع، یک چیز دندان‌گیری را برجسته و شارپ و روشن تصویر کند و بسازد.

داستان «ایستگاه طرشت یکی از همین روزها»، از نگاه دختری دستفروش که هر دم حادثه‌ای در کمین‌اش نشسته است، از همین زاویه‌ی بسته، بخش عمده‌ای از حس و روز و روزگارش را به خوبی و با قدرت تصویر کرده است.

و شاید اگر کمی از زنانگی، کمی از چهره و اندامش، جایی از آئینه‌ای به چشم می‌آمد، کاری به تمام بود. 

آناهیتا حسینی با استفاده‌ از جمله‌ای فریبکارانه که شاید هر روز از زبان مردان می‌شنود، داستان را با ضربآهنگی تکان‌دهنده برجسته‌تر کرده است و در خلال همین جمله‌ی فریبکارانه، معصومیت دختر جوانی را به تصویر می‌کشد که:

«نه آقا، من عشق گمشده‌ی شما نیستم و هیچ وقت نبوده‌ام».

<strong>تا داستانی ديگر و برنامه‌ای ديگر<br>خدا نگهدار</strong>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_234.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_234.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 11 Jan 2010 17:00:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خرج کردن واژه</title>
         <description><![CDATA[<strong>از دور</strong>
 
<strong><small>می‌شمارد<br>بر سپیده ضربه‌های چاقو را<br>خیال سنگی، شهر،<br>وقتی که بال بر بلاد کلاغ می‌زنم

چشم من از مضراب<br>می‌ریزد و  گوشم<br>چند قطره خون می‌شود<br>

کِی غبار از جای خالی بر می‌دارد؟</small></strong>

[[sound]]

این شعر تازه‏ای بود با عنوان «از دور» از یدالله رؤیایی، شاعر بزرگ معاصر ما که تابستان ۱۳۸۸ در پاریس سروده و در وبلاگش قرار داده است.

معمولاً ادیبان و شاعران و نویسندگان بزرگ، سخت نسبت به حوادث سیاسی روز واکنش نشان می‏دهند. قدر واژه را می‏دانند و به سادگی در باره‏ی هر موضوعی، به ویژه مسایل سیاسی، قلم نمی‏زنند. حتماً باید تسونامی رخ داده باشد، اتفاق عجیبی بیفتد تا آدمی، شاعری مثل یدالله رؤیایی، با چند کلمه حس‏اش را بیان کند.

او در یکی از نامه‏های‏اش با عنوان «صدای سکوت» نوشته است:

<strong>صدای سکوت</strong>

عباس عزیز،

ساموئل بکت در قصه‏ی «دنیا و شلوار» در ابتدای متن خود داستان با مزه‏ای را نقل می کند:

مشتری: «خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین؟»

خیاط: «ولی آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون.»

دنيای امروز‌ما مصداق حرف خياط است. دنیای کثیفی داریم. دنيای کثيف را سياست‏مدارهاش کثيف کرده‌اند و روزها می‏گذرند و کثیف‏تر‌از دنیا، سکوت دنیاست در‌برابر آنچه در ايران می‌گذرد. صدای دنیا صدای سکوت شده است. 

ما در‌ایران کشته‏هامان را می‏شماریم و آخوند‌ها در‌ دنیا دندان دنیا را.
        									تا وقت دیگر قربانت  

در چنین مواقع و وقایعی که فاجعه از حد می‏گذرد و رذالت‏های بشری و دروغ به عقد هم درمی‏آیند، زبان تراژدی الکن می‏شود و از کار می‏افتد. آن‏گاه زبان طنز پر و بال می‏گشاید. دیگر نمی‏توان در برابر دروغ‏ها و جنایت و خیانت‏های بزرگ بشری در این نظام توتالیتر واکنش‏های برابر نشان داد.

شاعران نمی‏توانند واژه را خرج روزمرگی و اين خباثت‏ها کنند. گاه با کلامی چند در قالب شعر یا نوشته یا داستان، روزگار را به ثبت می‏رسانند، و تاریخ را ورق می‏زنند.

یدالله رؤیایی در سال‏های اخیر بسیاری از حس‏های خود را در قالب نامه بیان کرده است؛ نامه‏های کوتاهی که خطاب به من می‏نویسد. کوتاه، موجز و مؤثر.

او در تازه‏ترین نامه‏اش با عنوان «مذهب سیاسی، مذهب بایر» نوشته است:

<strong>مذهب سیاسی: مذهب بایر</strong>

عباس عزیز،

سیاست مذهب را که قبول کنیم، مذهب را وارد سیاست کرده‏ایم و هردو بایر می‏مانند، در این میانه هنر نیز. مذهب هیچ‏وقت هنر نداشته است. هنرهایی هم که از مقدسات برخاسته‏اند، رانده‏ی مقدسات بوده‏اند و درمانده‏ی مقدسات. 

نمونه‏هایی که مذهب‏ها در تاریخ ارائه کرده‏اند، ارائه‏ای بوده عقیم و بربر و وحشی که به جهت مردمی بودنش و یا شدنش، سنت وحشت را از وحشی می‏گرفته است. هنوز هم می‏گیرد. مثل ایرانیان عصر ساسانی در هجوم عرب و مثل مردم عصر ما در خیابان‏های عصر. 

آن‏ها در برابر قدرت شمشیر و شتر، و این‏ها در برابر قدرت باتوم و موتور؛ و هر دو اهل مدارا، و مخملی. هر دو خودشان را به کلمه داده‏اند. به قدرت کلمه.

حساسیت ما در برابر کلمه، همیشه ما را به تسلیم و قربانی شدن کشانده است. ایرانی‏ها بر خلاف اسطوره‏های قهرمانی شاهنامه، شجاع نبودند و اگر بودند، در شجاعت وحشی نبودند. 

فتح را هم کلمه کرد که «نزد خدا بود»، نه در فرهنگ عرب. امروز هم در خیابان‏های ایران، وقتی که «الله‏اکبر» تبدیل به «مرگ بر دیکتاتور» می‏شود، یعنی ما به دمکراسی احتیاج داریم و دمکراسی احتیاج به خدا ندارد.

تا وقت دیگر قربانت
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_233.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_233.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 10 Jan 2010 14:24:36 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنج‌نامه‌ای که مهجور ماند</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>ناامنی و هراس از زیستن در جامعه به جایی رسیده است که هرچند زنان و دختران ایران شیوه‏ی آمد و شد خود را در شهر تغییر داده‏اند، اما هنوز سایه‏ی وحشت در شهرها چنان گسترد‏ه‏است که به نظر می‏رسد کاری از دست کسی ساخته نیست.

این روزها مدام در خبرها می‏شنویم که زنی را ربودند یا به دختری تجاوز شد. خبرهایی که شنیدن هر کدامش، پوست تن آدم را می‏شکافد، چه رسد به ‏این که چنین بلایی سر زن یا دختری یا خانواده‏ای بیاید.

[[sound]]

در چنین وضعیتی، روزنامه‏نگاران و اهل قلم نیز شیوه‏ی نگارش خود را تغییر داده‏اند و با مکانیسم جامعه‏ای ترس‏خورده می‏نویسند. آن هم با وحشت، دست به عصا و محتاط. بله، نوشتن موضوعی چنین ساده، این روزها وحشتناک شده. انتقاد کردن، این روزها یعنی پا به ورطه‏ی سیاست گذاردن و وقتی سیاسی شوی، در یک نظام توتالیتر عواقبش پای خودت است.

«محمد بلوری»، روزنامه‏نگار قدیمی ‏و سرشناس که سال‏ها سردبیری نشریات معتبر را بر عهده‏ داشته و چند دهه در مطبوعات ایران قلم زده، در روزهای اخیر به موضوعی پرداخته که به نظر می‏آید با جمع همکاران قدیمی‏اش، در باره‏ی آن مشورت‏ها کرده و آن‏قدر فشار بر گرده‏اش سنگین بوده که با تمثیل تظلم زنی یهودی در جامعه‏ی اسلامی، مطلبش را آغاز کرد‏ه‏است؛ موضوعی که باید صدای تمام نشریات را در آورد، در گوشه‏ای مهجور به دردنامه‏ای می‏ماند که‏ از سوی اقلیتی در استیصال، انتشار یافته‏ است.</small></strong>

محمد بلوری نوشته است:

در تاریکی شب، صدای گریه و شیون یک زن، سکوت وهم‏انگیز بیابان را می‏شکند. این صدای تظلم یک زن یهودی نیست که خلخال از پایش می‏دزدند؛ این ضجه‏های یک زن مسلمان است که در داخل یک اتومبیل برای نجات از چنگ دو مرد گرگ‌صفت می‏گرید و التماس می‏کند؛ مادر جوانی است که هنگام غروب پس از خرید، برای بازگشت به خانه سوار «مسافرکش» شد‏ه‏، اما راننده و دوست همراهش او را به جای رساندن به مقصد، به بیابان کشانده‏اند. 

زن به گریه و تمنا می‏گوید: «رحم کنین، بچه‏ام منتظره...» 

تراوش شیر روی سینه‏ی پیراهنش، گواهی می‏دهد که او مادر یک کودک شیرخوار‏ه ‏است.

- «رحم کنین، التماس می‌کنم...»

دو مرد؛ دو گرگ‌صفت درنده‌خوی که شراره‏های حیوانی در چشمان‏شان نشان می‏دهد، رحمی‏‏‏ به دل‏شان نیست...

زن برای رهایی از چنگ‏شان دست و پایی می‏زند و با بغض در گلو می‏نالد: «رحم کنین، من دو تا بچه دارم. شوهر دارم...» 

رحمی ‏در کار نیست. پنجه‏ی یکی از مردها دور گلوی زن چنبره می‏زند و با مشتی که بر سرش می‏کوبد، هق هق گریه در تنگنای گلویش می‏شکند. دست و پایی می‏زند. دو گرگ هار، جنون دریدن دارند...

فردای آن شب، زن دردمند، با چهره‏‌ای زخمی ‏و کبود در برابر بازپرس نشسته بود و با چشمانی گریان از شقاوتی که بر او رفته بود، سخن می‏گفت. 

بریده‌بریده می‏گفت و بغض گریه راه گلویش را می‏بست... هنوز هم صدای هق هق گریه‏های این زن در ذهنم می‏پیچد و عذابم می‏دهد.

روز بعد در برابر قاضی‏، دختر جوانی‏ نشسته بود تا حادثه دردناکی‏ را که بر او گذشته بود، شرح دهد. می‏‏گفت هنگام غروب سوار یک اتومبیل مسافرکش شده، اما راننده او را به بیابان کشانده و پس از تعرض رهایش کرده است. 

صدای ضجه و فریاد این گونه زنان و دختران که از گوشه و کنار شهر بلند است، گویی‏ سر خاموشی‏ ندارد و هر هفته صفحات حوادث روزنامه‏ها، روایت‏گر سرنوشت دردناک چند زن و دختر جوانی‏ است که طعمه‏ی ربایندگان می‏‏شوند. گاهی‏ هم جامعه با قتل‏های سریالی‏ زنان ربوده شده‏ای روبه‌رو می‏‏شود که توسط این گونه تبه‌کاران انجام می‏‏گیرد. 

از ماجرای هولناک خفاش شب که زنان جوان را پس از سوار کردن می‏کشت و اجسادشان را در حاشیه‏ی شهرک چشمه‏ی تهران می‏‏سوزاند تا به امروز که احساسات جریحه‏دار عمومی ‏‏تحت تاثیر قتل سریالی‏ ۱۰ زن در کرج و واقعه‏ی تجاوز شش مرد جوان به یک زن در «قیام‏دشت» و فجایع دیگر در «لواسان» و غیره قرار گرفته، صدها زن و دختر قربانی‏ تعرض و تجاوز و قتل شده‏اند. 

با نگاهی‏ به چند مورد، درمی‏‏یابیم که این گونه تبه‌کاران تا چه حد امنیت اجتماعی‏ بانوان را با خطر روبه‌رو کرده‏اند. 

- مردی‏ که به بهانه‏ی مسافرکشی‏ زنان و دختران را می‏‏ربود و پس از وارد آوردن شوک الکتریکی،‏ به آن‏ها تعرض می‏کرد، پس از دستگیری‏ اعتراف کرد که تاکنون با همین شیوه، به ۳۰ زن و دختر تجاوز کرده است. 

- مردی‏ که با یک پراید مسافرکشی‏ می‏کرد، در بازجویی‏ گفته بود ۱۱ زن جوان را در تاریکی‏ شب به یک پارک خلوت کشانده و به آن‏ها تعرض کرده است.

- یک مسافرکش پس از دستگیری‏ اعتراف کرد تاکنون ۳۰ زن و دختر را به «گردنه‏ی حسن آباد» کشانده و به آن‌ها تجاوز کرده است.

- اعضای چند باند هم که دستگیر شده‏اند، چندین زن جوان را ربوده و مورد تعرض قرار داده‏اند.

- افراد چند باند هم در بازجویی‏ گفته‌اند پس از ربودن دختران و زنان جوان، هنگام تعرض به آن‏ها، فیلم تهیه می‏کردند و به این وسیله از آن‌ها باج می‏‏گرفتند.

چه بسیار زنانی‏ که گرفتار ربایندگان شده و مورد تعرض قرار گرفته‏اند ولی‏ از ترس آبروی‏ خود و خانواده‏شان حاضر نشده‏اند با طرح شکایت، سبب دستگیری‏ ربایندگان شوند.

با مروری‏ بر این حوادث به دو نکته‏ی اساسی‏ پی‏ می‏‏بریم:

۱ـ اکثر ربایندگان برای شکار زنان، مسافرکشی‏ را انتخاب می‏کنند. آن‏ها سریع‏ترین و بی‏خطرترین شیوه برای به دام انداختن طعمه را در مسافرکشی‏ می‏‏بینند. چرا که می‏‏توان به عنوان مسافرکش با اتومبیل آزادانه در خیابان‏ها به راه افتاد و بدون این‏که مورد سوءظن یا کنترل پلیس قرار گرفت، چند قدم آن طرف‏تر طعمه‏ی مورد نظر را انتخاب کرد. 

۲ـ می‏بینیم بسیاری‏ از این تبه‌کاران ماه‏ها، یا بیشتر از یک سال به فعالیت مجرمانه‏ی خود در ربودن بانوان (یا در مواردی‏ قتل زنان ربوده شده) ادامه داده‏اند و پس از دستگیری‏ به ده‏ها مورد جنایت اعتراف کرده‏اند. اگر این‏گونه تبه‌کاران پس از ارتکاب اولین یا حتی‏ دومین عمل مجرمانه دستگیر می‏‏شدند، از تعرض یا قتل قربانیان بعدی‏ جلوگیری‏ می‏‏شد. 

این توفیق زمانی‏ حاصل می‏‏شود که ماموران پلیس با برخورداری‏ از آخرین فناوری‏‏های کشف جرم، با شیوه‏های علمی کشف جرم در ارزیابی‏ سرنخ‏های به جا مانده آشنا شوند و برای تعقیب و شناسایی‏ تبه‌کاران، ضمن تجهیز آزمایشگاه‏های جنایی‏ پلیس که اینک به یک نیاز تبدیل شده، از تخصص‏های کارشناسان در نهادهای مختلف نیروی‏ انتظامی ‏‏و محققان دانشگاهی‏ در این رشته بهره‏گیری‏ کنند.

چندی پیش در صفحه‏ی حوادث «اعتماد»، گزارش‏های تکان‏دهنده‏ای در باره‏ی یک جنایت‏کار خواندیم که پس از کشتن ۱۰ زن در کرج و دو زن در شمال کشور دستگیر شد‏ه‏است. این مرد شب ها در محدوده خاصی از کرج، به عنوان مسافرکش پرسه می‏زد و هر زنی را که سوار می‏کرد به خانه‏اش می‏کشاند و پس از خفه کردن او، جسدش را در نقطه‏ی خلوتی می‏انداخت.

قتل یکسان زنان، پیدا شدن اجساد نیمه برهنه‏ی قربانیان در یک محدوده‏ی مشخص و آثار به جا ماند‏ه ‏از لاستیک اتومبیل و بقیه‏‏ی آثار و نشانه‏ها می‏توانست سرنخ‏های موثر پلیسی برای ردیابی و شناسایی قاتل باشد و پلیس می‏توانست با همکاری کارآگاهان با تجربه‏ی پلیس آگاهی تهران، با در دست داشتن این سرنخ‏ها، با گشت شبانه ماموران در همان محدوده یا قرار دادن طعمه، به عنوان زن مسافر، موفق به شناسایی قاتل شود و تعداد قربانیان کاهش یابد. 

ولی متاسفانه بی‏توجهی به نظارت مستمر بر محدوده‏ی جنایت، باعث شده بود جسد یکی از زنان مدت شش روز در محل رها شدن باقی بماند و متعفن شود. جالب این‌که حتی یک زن جوان توانسته بود از چنگ قاتل مسافرکش فرار کند و به پلیس خبر بدهد. ماموران پلیس می‏توانستند با کمک این زن، اقدام به چهره‏نگاری از مرد جانی کنند و با راهنمایی او به تعقیب و دستگیری این مرد بپردازند.

نکته‏ی مهم دیگر، عدم اطلاع رسانی به مردم در جریان قتل بود و پلیس محلی با وجود پافشاری خبرنگاران، سعی داشت تا زمان دستگیری قاتل، این واقعه را از شهروندان پنهان دارد.

در بسیاری از کشورها وقتی پلیس در شهری با یک تبه‌کار فراری برخورد می‏کند، در اولین اقدام، ضمن همکاری با بخش‏های مختلف پلیس و جلب همکاری کارشناسان، خانواده‏ها را از وجود یک تبه‌کار فراری آگاه می‏کند و ضمن هشدار به خانواده‏ها، از شهروندان برای دستگیری مرد جانی کمک می‏خواهد.

دیرزمانی است که در تهران و برخی از شهرها، تکرار وقایع تلخ و ناگواری چون فجایع اخیر، امنیت اجتماعی بانوان را به خطر انداخته‏ است. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_232.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2010/01/post_232.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 07 Jan 2010 12:28:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>داستانی بر مبنای طنز</title>
         <description><![CDATA[<strong>«دوستان، یا داستان کوتاه ساییدگی»</strong> 
داستان کوتاه
<strong>ایثار ابومحبوب</strong>

[[sound]]

آخرین بار که "خانم ویرگول" را دیدم، لحظه‏ای درنگ کردم و سپس به راهم ادامه دادم. پیر و خمیده شده بود؛ حتا متوجه من هم نشد. در درون خودش گره خورده بود و با خودش حرف می‏زد.
وقتی می‏گویم حرف می‏زد، منظورم این نیست که دهانش تکان می‏خورد، نه! فقط اخم‏هایش بدجوری گره خورده بود. طوری که آدم احساس می‏کرد حتماً از دست خودش یا همه عصبانی است و بدون امید به نجات، صبورانه اما بداخلاق به صداها و مجادله‏هایی در درون سرش گوش می‏دهد.
انگار ابروها و چین‏های چهره، همه به سمت نقطه‏ای در مرکز صورت ردیف شده‏اند که احتمالاً به درون مغز راه دارد تا اجزای خود یا مثلاً اجزای صورت، بر شنیدن صداهایی که به آن نقطه‏ی درون مغز مربوط می‏شود، متمرکز شود.
مثل وقتی که آدم گوشش را به سوراخ کلید می‏چسباند یا حتا چشمش را؛ همه‏ی خطوط صورت و بدن طوری جهت می‏گیرند که بدن همه‏ی قوایش را به سوی گوش یا چشمی که دهانه‏ی خود شده به سمت جهان آن سوی سوراخ کلید گسیل دارد و متمرکز شود.
حالا خانم ویرگول هم همین شکلی شده بود. منتها طوری که انگار سوراخ کلید جایی وسط صورت خودش باشد و رو به درون خودش.
البته همان‏طوری که گفتم، لحظه‏ای بیشتر درنگ نکردم و گذشتم. اما همان درنگ کافی بود که این افکار در طول باقی مسیر، برایم پیش بیاید و به یاد دورانی بیفتم که در دانشگاه عاشق ویرگول بودم.
البته نه عشقی چندان استثنایی؛ من در دوران دانشگاه به نوبت عاشق تمام دخترهایی که برورویی داشتند، شده بودم و البته با آخرین‏شان در سال آخر تحصیلات ازدواج کردم که بیش از هر کس دیگر، به هم شبیه بودیم. 
او هم سر پر سودا و حس قوی و گیرا داشت و عاشق تمام پسرهایی که کور و کچل و بسیجی نبودند، شده بود و وقتی مطمئن شده بود که بهتر از من دیگر پیدا نخواهد کرد، به عنوان آخرین امکان، عشق مرا مشتاقانه و با تعجب پذیرفت.
همان‏ موقع بود که ما دریافتیم، مهم‏ترین تشابه‏مان همین است که آخرین امکان و شانس هم‏دیگر بوده‏ایم و تصمیم گرفتیم همین‏طور بماند. چاره‏ی دیگری هم نداشتیم.
به هرحال، ویرگول هم یکی از همان دخترهایی بود که چون نه کور بود، نه کچل، نه خیلی خرمقدس، عاشقش شدم. اما خیلی گرفتار این عشق نماندم و پس از درنگی کوتاه فراموشش کردم و گذشتم. حتا به او نگفتم. گفتن نداشت؛ چون او خیلی سریع از کنار آدم رد می‏شد یا آدم احساس می‏کرد که زود باید رد شود.
یادم نمی‏آید کس دیگری از بچه‏های دانشگاه را هم مدت زیادی با خانم ویرگول دیده باشم. البته می‏گفتند یک بار آقای "زردآلوهای متحدالمرکز" ترتیب خانم ویرگول را داده، بعد هم ولش کرده. یا حتا می‏گفتند وسط کار از خانه بیرونش کرده و مانتو روسری‏اش را هم از در پرت کرده بیرون و در را هم بسته است. معلوم نیست؛ هزار جور دیگر هم این ماجرا را تعریف می‏کردند. معلوم نیست راست باشد.
از این چیزها در باره‏ی همه‏ی دخترها می‏گفتند. به جز همان‏ها که کور و کچل بودند و شاید چند تا از دخترهای دیگر که زن من هم وقت دختریش جزو همان چندتا بود. ظاهراً خیلی جلب توجه نمی‏کرده است. با آن که خودش معتقد است چند تا از بچه‏ها به او نظر داشته‏اند، من متوجه شدم که وقتی بعد از چند سال بچه‏های قدیم را می‏بینیم و من او را به عنوان همسرم معرفی می‏کنم، اغلب به سختی او را به یاد می‏آورند.
تابستان پیش که در سفر شمال به زردآلوهای متحدالمرکز برخوردیم، اوضاع از همیشه بدتر بود. چون با جدیت انکار می‏کرد که او را دیده است و فقط وقتی حاضر شد قبول کند که همسرم چند تا از چشمه‏هایی را که زردآلوهای متحدالمرکز در کلاس پیاده کرده بود، برایش تعریف کرد. 
بیچاره همسرم، خیلی پکر شد. چون فکر می‏کرد زردآلوهای متحدالمرکز به او نظر سوء داشته و روی نظر او خیلی حساب باز کرده بود. خیال می‏کرد فرق او با بقیه‏ی آن دخترها این بوده که هیچ‏وقت فریب زردآلودهای متحدالمرکز را نخورده و با وقارش او را ناکام گذاشته است.
البته زردآلوهای متحدالمرکز که اتفاقی او را در بازار ماهی فروش‏ها به همراه همسرش دیده بودیم، وقتی درماندگی و تلاش همسرم را دید، تأیید کرد که همسرم را به یاد می‏آورد و آن وقاری را که می‏گفتیم را هم همین‏طور. اما من را تا همین حد هم به یاد نیاورد.
خلاصه، آن ماجرای بین خانم ویرگول و آقای زردآلوهای متحدالمرکز، تا مدتی دهن به دهن می‏چرخید. اما من هیچ‏وقت متوجه تغییر خاصی در رفتار ویرگول نشدم. 
دانشگاهم که تمام شد، دیگر خبری ازش نداشتم تا همان دیدار اتفاقی که آخرین باری بود که خانم ویرگول را دیدم. تقریباً پنج ماه پیش؛ من از سر جمال‏زاده به سمت انقلاب می‏رفتم که چشمم به ویرگول خورد و لحظه‏ای درنگ کردم.
اما تازه دو سه روز پیش بود که از سرانجام ویرگول خبردار شدم. در حقیقت، یکی از دوستان قدیمی که هرازگاهی خبری از هم می‏گیریم، گفت که چه اتفاق شگفت‏انگیزی برای خانم ویرگول افتاده است. با آن دوست در کافه نشسته بودم، قهوه سفارش دادیم و من به "علامت تعجب" گفتم: «راستی بگو چند وقت پیش کی‏رو دیدم؟»
علامت تعجب گفت: «کی؟»
گفتم: «ویرگول!»
و او از بی‏خبری من ابراز تعجب کرد.
آن‏طور که او می‏گفت، حتا گوشه کنار، بعضی روزنامه‏ها هم چیزهایی نوشته بودند. من ناراحت شدم که چرا یکی از احمق‏ترین بچه‏های آن دانشگاه که حتا از من هم در آن دوران از نظر عاطفی فعال‏تر بود و همیشه آخرین نفری بود که از چیزی باخبر می‏شد، باید از چیزی خبر داشته باشد که من ندارم و تازه نصف تهران هم از آن باخبرند.
می‏گفت ظاهراً پنج ماه پیش (دقت کنید!  پنج ماه پیش)، همین‏طور که خانم ویرگول فاصله‏ی جمالزاده تا اسکندری را طبق معمول هر روزش قدم می‏زده، ناگهان از جایی حوالی وسط صورتش، شکاف برمی‏دارد و پشت‏و‏رو می‏شود. دکترها گفته‏اند: مال این بوده که زیاد در خودش فرو رفته است. همین امر باعث شده همه‏ی صداهای درونش بیرون بریزند. 
وقتی هم که صداها بیرون ریخته، روزنامه‏ها برخی از آن گفت‏وگوهای درونی را که حالا به علت پشت‏ورو شدن خانم ویرگول، بیرونی شده بودند، چاپ کرده‏اند. اما بیشتر آن صداها در هوا پخش شده و معلوم نیست چه شده‏اند.
حالا هم خانم ویرگول که بستری است، ظاهرا بدون این که با خودش حرف بزند، هر روز زانوی غم بغل می‏گیرد و با شانه‏های خمیده روی تخت می‏نشیند. سرش را روی زانویش می‏گذارد و وقتی ازش می‏پرسند: «چه‏کار می‏کنی؟» می‏‏‏گوید به شکمش نگاه می‏کند.
دوستم می‏گفت: «این‏ها را دکترش در یک مصاحبه می‏گفته است.»
به علامت تعجب گفتم: «من می‏دانم چرا این کار را می‏کند. می‏خواهد متمرکز شود.»
دوستم، علامت تعجب، به فکر فرو رفت. من به علامت تعجب نگاه می‏کردم و علامت تعجب به فنجان قهوه.

<strong>مرور</strong>
این داستانی بود از ایثار ابومحبوب، با عنوان «دوستان یا داستان کوتاه ساییدگی».
داستانی که بر مبنای طنز ساختار گرفته و حتا شخصیت‏ها را با علامت‏های رسم‏المشق تشبیه کرده و سعی نموده که آن‏ها را با همین علامت‏ها تصویرپردازی کند.
آدم‏های این داستان؛ خانم ویرگول، علامت تعجب و زردآلوهای متحدالمرکز، همه شخصیت‏های واقعی از فضاهای آشنا هستند. آدم‏هایی که در ذهن هر کسی می‏توانند تصویری دیگر از آن‏چه هستند، داشته باشند. شبیه شخصیتی به نام "کاغذ سیگار" در رمان «مرگ کسب و کار من است»، نوشته‏ی روبر مِرل، ترجمه‏ی احمد شاملو. که در جايی از آن رمان می‏فهیم، چرا آن شخصیت اسمش کاغذ سیگار است.
بسیار دیده شده که شخصیت‏ها در داستان‏ها و رمان‏های نویسندگان بزرگ دنیا به یک شئ تشبیه شده‏اند. همینگوی، فاکنر، سالینجر، روبر مرل، کافکا و بسیاری دیگر از نویسندگان، چنین شخصیت‏هایی آفریده‏اند.
اما ایثار ابومحبوب در داستان کوتاه خود، همه‏ی شخصیت‏ها را بر این مبنا آفریده است. شاید اگر این داستان به یک مجموعه داستان دنباله‏دار تبدیل شود، رمانی شاد با گره‏ها، سوژه‏ها و موضوعات مختلف، بر یک شاه‏راه اصلی از يک موضوع اجتماعی سياسی به‏وجود خواهد آمد که ادبیات داستانی ما به آن نیاز دارد.
تنها ایرادی که می‏توان بر این داستان وارد ساخت، این است که برخی جمله‏ها بحرطویل شده‏اند و کاش ایثار ابومحبوب از جمله‏های کوتاه‏تر با مفاهیم کامل‏تر، استفاده کند. جمله‏های بلند پر از صفت‏های تکراری، داستان را از قواره می‏اندازد.
یکی دیگر از کارهای مهمی که ایثار ابومحبوب انجام داده، بال و پر دادن داستان، بر اساس شنیده‏ها و شایعات و افواه است که خواننده نمی‏داند به قول راوی استناد کند یا به شایعات.
اما هرچه هست، این مجموعه، داستانش را می‏سازد و علاوه بر این‏ها، فضای این داستان، فضای دانشگاه‏ها را در همین روزگار ترسیم می‏کند که روابط بین دانشجوها، استادان با دانشجوها و بالعکس مدیریت، جهاد دانشگاهی و گروه بسیج دانشگاه و بسیار چیزهای دیگر، همه و همه همان چیزهایی است که باز هم ادبیات داستانی ما، با همین زبان طنز و این ترفند نام‏گذاری، بدان نیازمند است.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_230.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_230.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 28 Dec 2009 18:27:50 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خطاب به معاويه</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>شعر هجوی در یکی از وبلاگ‏ها خواندم که مدت‏ها است چنین آثاری در گوشه و کنار کشورمان بر لوح روزگار ثبت است و هم‏چون آیینه‏ای تمام‏نما نشان می‏دهد که ملت ایران چقدر نسبت به ظلم و ستم رفته، خشم‏گین است.
من بدون نظر یا شرحی، متن منتشر شده را برای علاقه‏مندان زمانه می‏خوانم:</small></strong>

[[sound]]

روز یکشنبه در تالار فردوسی دانشگاه تهران مراسم شعرخوانی برای بزرگداشت قیصر امین‌پور برگزار شده بود. یکی از کسانی که شعر خواند، بزرگواری بود به نام حامد احمدی. 

این شاعر عزیز و شجاع ابتدا به روان قیصر امین‌پور درود فرستاد که علوی بود و معاویه‌ای نبود. بر شرف دکتر تُرکی هم درود فرستاد؛ به خاطر شعر پرمغز و مناسب مسائل روزی که پیش‏تر خوانده بود و گفت: «قصیده‌ای سروده‌ام خطاب به معاویه». قصیده‏ای مطنطن با قافیه‌ای زیبا به سبک خراسانی. 

دو ثلث شعر را خوانده بود که مردکی به پای تریبون رفت و او را از خواندن بقیه شعرش باز داشت. بعد از تشویق طولانی حاضرین، حامد احمدی از تالار خارج شد. عده‌ای از حضار مقابل در دانشگاه ادبیات از او تشکر کردند و او با حضور جمعی از این حضار که چندان کمتر از حاضران در تالار نبودند، شعرش را به طور کامل خواند. 

بسیاری ضبط کردند و من هم متن کامل شعر را از وبلاگی گرفتم و برای عزیزان گذاشتم. درود به شرف او.


<strong>خطاب به معاویه</strong>

وقت است که گورت بکشد یک تنه در بر
زود است که کاخ تو کند خاک به سر بر

مُهرت «خَتَمَ اللهُ عَلی قَلبِکَ» بردل
بی پرده غشاوه ست تو را روی بصر بر

تاچند بُوَد بین تو و ملّت، دربان؟
تا چند بمانند چنان حلقه به در بر؟

اسفندصفت در دل آذر به خروشند
کز دور بُوَد دست علیلت به شرر بر

یک دست به ریش اندر در کار تشبّث
وان دست دگر نیز به آن کار دگر بر

مردی نه به ریش است، «قفا ریش» مخنّث
برچسب دغل خورده تو را روی ذکر بر

بار گنهت را بمینداز و میاویز
بر گردن باریک قضا و به قدر بر

کس گفت گران گوشت اگر، گوش بریدیش
گوشت هم ازین روست به آژیر خطر بر

هیهوم! که اقبال تو ای مایه ادبار
آویخته چون برگ خزانی به شجر بر

 بدبختی دنیات ندارد کم از عُقبات
می‌باش ازین موج خروشان به حذر بر

خشتت نبود راست که کشتت ندهد بار
کلّا! ندمد موی یکی بر سر گر بر

سرمایه اندک بنماند! بندیدی
رفت آبروی مختصرت هم به هدر بر؟

ای موشِ بسی گشته و سوراخ ندیده
زین ولوله راهی نگشایی به مفر بر

ای سینه شیران وطن خسته به خنجر
فرداست که خود بفکنی از دست، سپر بر

ای هرزه بروییده که نَه‌ت سایه و نه‌ت بر
نتوان سخنی گفت ترا جز به تبر بر

بام تو نفرجامد جز شام مکدّر
شام تو نیانجامد هرگز به سحر بر

غرّه مشو ای شوخ به جوقی متملّق
تکیه مکن ای شیخ به یک مشت خبربر

از دشمنی و دوستی بر سر خونت
مانده به دل پیرزنان داغ پسر بر

بسیار نفر را نتوان برد و زد و رفت
با چند نفر یا تو بگو چند نفربر

که‌ت گفت برین مردم آزاد بنه بند؟
که‌ت گفت ازین مرتع آباد ببر بر؟

که‌ت گفت که در خون مسلمان ببری دست؟
که‌ت گفت بسیج آوری یک لشکر بربر؟

کردی و نکردی ز بد و خوب بدان سان
کز دست تو گفتند که رحمت به عُمَر* بر

قرآن ببریدی سر و بردی سر نیزه
بادا که زند زود نمازت به کمر بر

این سنگ روان بهمن بنیان‌کن ظلم است
اکنونت اگرچند نیاید به نظر بر

گفتی که نسیم فرجی می‌وزد اما
گر هر پسر افتد به همان راه پدر بر

هین! شور میانگیز درین مزرع خون‌خیز
هان! دست میاویز به «اما و اگر» بر

آسان نشود مشکل این جوق هراسان
شیرین نشود کام تو با بوک و مگر بر

مگذار بگویم که چسان داغ سرینت
خود لکّه ننگیست بر ابنای بشر بر!

سگجانی و عمرت زده پهلو به کلاغان
خر مغزی و مغزت زده سوری به بَقَر بر

قلبت حجرالاسود و لیکن نه ازان دست
خود طعنه زند عصر تو بر عصر حجر بر

نیش تو اگرچند زند خنده به اژدر
تسخر زند - ای خنده - دهای تو به خر بر

این پای تو در توبره وان پای به آخور
یک دست به خیر اندر و یک دست به شر بر

بارانده زغن‌های عفن را به وطن در
تارانده جوانان وطن را به ددر بر

هشدار مده‌مان که بَدان دست به کارند
ترجیح دهیم این همه بد را به بتر بر

تیری‌ت مسلسل زدم البتّه به هر بیت
نیشی‌ت مردّف زدم القصّه به هر «بر»

کز طاعت یزدان و مسلمانی شیطان
داغی به جبین دارم و داغی به جگر بر

*  عمرو عاص

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_229.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_229.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 23 Dec 2009 19:15:53 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ریشه‌ها»</title>
         <description><![CDATA[<strong>بررسی دو داستان از «سمیرا قوامی شهیدی»</strong>

[[sound]]

مادرم برایم مداد رنگی نمی‌خرد، اما انواع و اقسام مدادهای سیاه را می‌خرد؛ از نرم نرم تا سخت و سفت مثل سنگ. خودش مدادهایی را که ته‌شان پاک هم دارد خیلی دوست دارد. من هم فکر می‌کنم که آن‌ها را بیشتر دوست دارم. برایم کلی کاغذ هم می‌خرد. هم کاغذ سفید هم کاغذهای کاهی. 

و زمان‌هایی که می‌نشیند و کاری می‌کند، مثلاً دکمه‌ی لباس‌ها را سفت می‌کند، کتاب می‌خواند یا با کامپیوترش ور می‌رود، به من می‌گوید که بنشینم و نقاشی‌اش کنم. مادرم مدل نقاشی‌ام است. بعد نقاشی‌هایم را به دیوار اتاقش می‌چسباند. از سقف تا پایین نقاشی‌های من است و خودش در نقاشی‌ها؛ نشسته روی مبل، خم شده، ایستاده کنار پنجره. حتی اجازه دارم که هر طور که می‌خواهم نقاشی‌اش کنم. لباسش را، صورتش را. 

بعضی ‌وقت‌ها سبیل هم برایش می‌گذارم و او مرد می‌شود. یک‌بار فقط دوتا چشم‌هایش را کشیدم. نقاشی را دقایق طولانی نگاه کرد و گریه کرد. می‌دانم که خیلی وقت‌ها در تخت‌اش دراز می‌کشد و به نقاشی‌ها نگاه می‌کند و گریه می‌کند. دوست دارم گریه کند؛ چون می‌دانم که راحت می‌شود از چیزی به نام غم و اندوه. 

غم و اندوه را هنوز کاملاً خودم تجربه نکرده‌ام. بیشتر از کتاب‌هایی که برایم می‌خواند تجربه کرده‌ام. حالا نشسته و دارد مجله می‌خواند. نقاشی‌اش را می‌کشم. زنی را می‌کشم که زیر آفتاب ایستاده و دامن چین‌دار پوشیده است. این‌جاست که دلم مداد رنگی می‌خواست تا دامنش را قرمز می‌کردم. 

موهایم لخت است. مادرم عاشق این است که موهایم را نوازش کند. من عاشق این هستم که موهایم را نوازش کند. دست‌هایش را می‌بوسم. دست‌هایم را می‌بوسد. هم‌دیگر را بغل می‌کنیم و صمیمانه گریه می‌کنیم. 

مادرم مثل هیچ مادر دیگری نیست؛ درس‌هایم را که می‌پرسد، دیکته که می‌گوید و دفترهایم را که ورق می‌زند، چشم‌هایش یک‌جوری می‌شوند؛ یک‌جوری شبیه یک دنیا می‌شوند. یک دنیا شبیه حباب. شبیه اقیانوس. و چقدر می‌خواهم وارد آن دنیا شوم. 

وقتی که دفتر مشق‌ام را ورق می‌زند، یاد بچگی‌های خودش می‌افتد. این را خودش یک‌بار گفت و یاد آن جامدادی دکمه‌داری که مادرش برایش خرید، یاد کوچه‌ی تاریکی می‌افتد که نرفتم و نمی‌دانم کجاست. و این‌جور وقت‌هاست که می‌دانم و مطمئنم معنی یک کلمه را به خوبی می‌دانم. کلمه این است: عشق! اما هرگز برای من فقط یک کلمه نیست. برای من یک حس عجیب است که حس می‌کنم مرا خواهد کشت. 

▪ ▪ ▪ 

این داستانی بود از «سمیرا قوامی شهیدی» که عنوان ندارد. او سه داستان برای زمانه فرستاده و بالای هرکدام به ترتیب شماره زده است. من داستان دومش را خواندم و عنوانش را گذاشتم «مداد رنگی». 

فضاهای داستان‌های سمیرا خالی از تجربه‌اند. خالی از برادرکشی و کینه و انتقام و معامله و دلالی. او با تخیل دخترانه‌ای کار کرده که هنوز کودک و نوجوانش در او جاری‌ است. نمی‌دانم چند ساله است. اما نوشتن و به‌ویژه داستان نوشتن را بلد است. تنها نداشتن تجربه‌ی زندگی و تجربه‌های دیگر به او مجال نوشتن داستان‌های دیگر نداده است. 

در داستان سمیرا قوامی تخیل مبتنی و سوار بر واقعیت است و با همین ابزار واقعیت مثل مداد رنگی و نقاشی به موضوع وارد می‌شود و از هر طرف که راه پیدا کند، خود را به درون می‌کشد تا چیزی از پشت آن‌ها بیابد و تعریف کند. 

او در این داستان به جلد کودکی رفته که بسیاری نشانه‌ها برایش ناشناخته است. حتی هنگامی که مادرش دفترچه‌ی او را ورق می‌زند، فرصتی می‌یابد تا به خاطرات مادرش راه یابد، اما بازهم دستش به جایی بند نمی‌شود و به تاریکی می‌افتد. با این همه چیزی در فضای خانه‌ی آن‌ها بسیار مرسوم است؛ گریه‌کردن. 

گریه‌کردن در فرهنگ ما ایرانی‌ها و شاید بتوان گفت در فرهنگ شیعی یک عمل تأییدشده، ضروری، نشانه‌ی صمیمیت و مظلومیت و بی‌گناهی و امری‌ست پسندیده. در بسیاری موارد آرام‌کننده و پاک‌کننده و مقبول است. حال این که در فرهنگ‌های دیگر گریستن حاصل درد است؛ آن‌جا که انسان عمیقاً به درد می‌آید، می‌گرید. 

گریستن در فرهنگ‌های غیر شیعی و غیرایرانی، کاری دم دستی نیست که هردم کسی بتواند شیر گریه‌اش را باز کند. شاید در همان فرهنگ و با همان خوانندگان گریه‌های این داستان را بتوان تحمل کرد و با آن کنار آمد و نیز، با آن نشانه‌هایی یافت. اما خارج از این دایره خواننده‌ی اروپایی می‌پرسد، چرا همدیگر را بغل می‌کنند و صمیمانه گریه می‌کنند؟ مثل باران که در داستا‌ن‌های ما علاوه بر رحمت‌ بودن نشانه‌های زیبایی‌ست و معمولاً فضاهای رمانتیک را می‌توان با آن ساخت. اما در داستان‌های نویسندگان اروپایی، باران نشانه‌ی زحمت است. 

سمیرا قوامی شهیدی حس‌های نابی از فضاهای دخترانه بروز می‌دهد و با داستان‌های تخیلی‌اش می‌خواهد به حس‌های دیگری راه یابد. چنان‌چه در داستان مداد رنگی عاقبت خواننده را می‌کشاند تا برساند به آن کلمه‌ی جادویی، به عشق، که هرگز برای او یک کلمه نیست. برای او حس عجیبی‌ست که حس می‌کند او را خواهد کشت. با این حال بد نیست داستان سومش را هم بخوانم تا ببینم چرا گریه‌ کردن را این‌قدر می‌پسندد. این داستان هم عنوان ندارد؛ من عنوان «ریشه‌ها» را برایش برمی‌گزینم.  

▪ ▪ ▪ 

قرار شده که همه جمع بشویم، بعد به همه‌مان لباس‌های مخصوص بدهند، همه را بریزند پشت کامیون و راه بیفتیم. جاده آن قدر دست‌انداز دارد که یکی‌مان بالا می‌آورد. خلاصه بعد که می‌رسیم، باید نفری یک بیل برداریم؛ ردیف بشویم با فاصله‌ی یک متر، طول و عرض یک متر و ارتفاع دو متر را تو زمین بکنیم. 

کار پدردرآوری است. من در تمام طول این کار گریه می‌کنم. خاک‌ها گل می‌شوند و کندنشان و پرت کردنشان بالا سخت‌تر می‌شود. یواش‌یواش می‌رویم پایین و دیگر هم‌دیگر را نمی‌بینیم. یک نفر سوت می‌زند. بوی عطر زنانه‌ی خوبی هم می‌آید. بوی سیگار هم، از آن سیگارها، از آن سیگارها. 

دلم می‌خواهد تا آخر دنیا زمین را بکنم و برسم به قلبش‌. به قلب کوفتی‌اش. ببینم چه کار کرده که این همه مدت دوام آورده. بعد می‌گیریم می‌نشینم همان تو. دومترم را کندم. یکی می‌آید بالای سرم می‌گوید، تمام شد؟ می‌خواهی بیایی بالا؟ می‌گویم نه! یک نخ سیگار با کبریت برایم پرت می‌کند پایین. 

بوی خاک محشره، دیوانه‌ام می‌کند، نمی‌دانی. فقط گریه می‌کنم. نمی‌دونی، نمی‌دانم. فقط گریه می‌کنم. ریشه‌ی یک درختی از دیواره زده بیرون. می‌کنم و می‌خورمش. خوشمزه است. بازهم ریشه می‌خواهم. با دست‌هایم باز هم می‌کنم که ریشه پیدا کنم. 

باید برویم. یکی می‌آید دستم را می‌گیرد، من را می‌کشد بالا. با آستین‌اش صورتم را پاک می‌کند. دوباره پاک می‌کند. بعدش هم می‌زند پشت‌ام می‌گوید، راه بیفت. یک درخت می‌بینم. فکر می‌کنم که ریشه‌ی همین درخت بود که می‌خوردم. روی درخت پر از پرنده است. پرنده‌های رنگارنگ. 

می‌خواهم داد بزنم. نمی‌توانم. می‌خواهم یکی را صدا کنم. اسمش را یادم نمی‌آید. ای وای، پرنده‌ها هزارتا رنگ دارند. هیچ‌کس نمی‌بیند. می‌خواهم یک کسی را صدا کنم، می‌خواهم بگویم. اما اصلاً نمی‌دانم چی می‌خواهم بگویم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_228.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_228.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 21 Dec 2009 16:45:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آلبوم‌های عکس قدیمی</title>
         <description>اخیراً وبلاگ نویسان و روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی در کنار فعالیت‌های عادی خود دست به‌کار نمایش چیزی شده‌اند که سال‌ها در ذهن‌ها جا مانده بود. آلبوم‌های عکس قدیمی!

[[sound]]

بسیاری به آلبوم‌های عکس روی می‌آورند و عکس‌های سال‌های گذشته و قدیمی را ورق می‌زنند. عکس‌هایی از سال‌های نخست انقلاب، و این که کی کنار کی قرار گرفته، چه کسانی به رهبر انقلاب نزدیکتر بوده‌اند و چه کسانی کنار همدیگر در یک عکس جا گرفته‌اند. 

به نظر می‌رسد که عکس‌ها پاره شده‌اند و پاره‌شدن عکس رهبر انقلاب نیز، بر همین مسأله صحه می‌گذارد. چه کسی عکس‌ها را پاره کرده است؟

آیا پاره‌گی عکس‌ها نماد پاره‌گی رابطه‌هاست؟ بدین معنا که هر عکسی را باید از بالا به پایین چندبار پاره پاره کرد تا مهجوری افراد به چشم بیاید؟ زمانی آدم‌ها به سراغ آلبوم‌های قدیمی می‌روند که یکجا بخواهند از آغاز همه چیز را آغاز کنند. می‌خواهند ببینید، خب، آنجا آنها در کنارهم خوش و خندان متحد شده بودند که مخالفان خود را به هر قیمتی و با هر ترفند و برچسبی نابود کنند و حالا برخی از آدم‌های عکس‌ها خود به سرنوشت قربانیان خود گرفتار آمده‌اند.

اگر در آلبوم‌ها بگردیم و بتوانیم همه عکس‌ها را پیدا کنیم، بسیاری از اعدام‌شدگان آن دوره در بسیاری از عکس‌ها خوش و خندان به دوربین نگاه می‌کنند. اما انگار دریچه‌ی دوربین کالیبر اسلحه‌ای بوده که گلوله‌ای چرخان از دهانه‌اش بیرون زده و قلب چهره‌ای خندان را خاموش کرده است.

این رسم روزگار است. دنیا اثر وضعی دارد. آنان که برای اعدام سران رژیم یا مخالفان انقلاب یا منتقدان نظام، و یا آنان که اعدام جوانان شعارنویس را تأیید کردند و برآن هورا کشیدند و کف زدند و احسنت گفتند، خود به این فتوای خود گرفتار آمدند و با همان چیزی که مهر تأیید زده بودند، راهی گورستان شدند.

آنان که جشن عروسی و تولد و میهمانی خانوادگی مردم را سم‌کوب کردند و حریمش را شکستند، فرصت نیافتند که مراسم کمیل و ندبه‌‌شان را در فضای امن برگزار کنند؛ تا چشم بهم زدند، کمیل و ندبه‌شان سم‌کوب همان فتنه‌ای شد که نامش تجاوز به حریم شخصی نام دارد.

قانون اساسی آلمان با این جمله آغاز می‌شود: هر آدمی حق  دارد...

تا زمانی که حق آدم‌ها در قانون اساسی حراست و اجرایی نشود و تا زمانی که حق آدم‌ها به حریم شخصی در ذهن مردم نهادینه نگردد، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. 

روزی به دفتر مجله‌ها و کافه‌های روشنفکری و میهمانی‌ها و حریم‌های شخصی و مکان‌های محترم افراد حمله می‌شد و آدم‌هایش را به شکل توهین‌آمیز با اتوبوس و مینی‌بوس فله‌ای به دادگاه‌ها و زندان‌ها بردند. روزی دیگر برگزارکنندگان دعای کمیل به همان سرنوشت دچار می‌شوند، چرا که خود روزی روزگاری سردمدار و حکومتگر و دولتمرد بودند و خودشان فتوای حمله و تجاوز را صادر کردند. 

در این بین عکس‌های بسیاری هم پاره می‌شوند. عکس‌هایی که این روزها از آلبوم‌ها درآمده‌اند و در سایت‌ها و وبلاگ‌ها چیده شده‌اند تا بگویند روزی روزگاری این‌ آدم‌ها کنار همدیگر خوش و خندان بودند و باهم بودند و در کار شکار دشمن بودند.

اما دشمن که بود؟

چیزهایی را که همان وقت‌ها لگدمال کردند، در اصل حق آدم‌ها بود. چیزی را یادشان رفت مرور کنند؛ حق مخالف و منتقد. یادشان رفت جای منتقدان و مخالفان را حفظ کنند و برای آن حقی قائل باشند. یادشان رفت که جامعه‌ی سالم جامعه‌ای است که منتقد و مخالف داشته باشد، وگرنه آب بی‌چرخش می‌گندد.

آنقدر به سرکوب مخالفان سرگرم بودند، یادشان رفت &quot;انتقاد و مخالفت یک حق است نه امتیاز&quot;. سی سال گذشت و چنین شد که می‌بینیم. و امروز هزینه‌ی گزافی پرداخت شده است. 

شاید یاد بگیریم هرآنچه را که نداریم و حالا در روزگار سخت بدان نیاز داریم، به عنوان حق بشناسیم و آن را قانون کنیم و به حراستش گردن نهیم. و زمانی به این گوهر دست می‌یابیم که موقع وضع قانون حق خریدار و مشتری را به یک چشم بخوانیم و به یک چشم ببینیم و به یک چشم بخواهیم.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_227.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_227.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 20:11:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اهل‏الهوا، و مردمان عاشق</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>اولین بار که برنامه‏ی موسیقی بوشهری سعید شنبه‏زاده را دیدم و شنیدم، سال ۲۰۰۴ بود؛ در سالن بزرگ «خانه‏ی فرهنگ‏های جهان» برلین، که ۱۶۰۰−۱۷۰۰ نفر همراه با موزیک کش و قوس می‏آمدند و نوازندگان و خوانندگان را همراهی می‏کردند. 
جمعیتی که بیش‌ترشان آلمانی بودند و برای آشنایی با نوعی موزیک و فرهنگ ایرانی به آن‏جا آمده بودند و با حالتی شادمان صحنه را رقص‏کنان، به سختی ترک کردند.

سعید شنبه‏زاده، موزیسین نام‏دار ایرانی که سال‏ها است در فرانسه کار و زندگی می‏کند، موزیک بندری را با موزیک جاز تلفیق کرده و با استفاده از نی‏انبان بوشهر در کنار ساکسی‌فون و ترومپت به نقطه‏ی تازه‏ای در موزیک بوشهری رسیده که چاووشی‏ خوانی‏ها، یزله ‏خوانی‏ها و شروه‏خوانی‏ها را ارتقا بخشیده است. اما نکته‏ی قابل توجه، شعرهایی است که از ادبيات مقاومت در این موسیقی به کار گرفته می‏شود.
به بهانه‏ی کنسرتی که سعید شنبه‏زاده با موزیک «زار»ش، روز ۴ دسامبر در شهر هانوفر آلمان برگزار خواهد کرد، با او گپی زده‏ام که شاید گوشه‏ای از این نوع موسیقی و شعر مقاومت را نشان دهم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای شنبه‏زاده، نوع موزیک شما شروه‏خوانی است یا نوحه خوانی؟ یعنی چه نوع موزیکی از موزیک بوشهری است؟</strong>

پیش از این که به طور رسمی شروع به کار کنم، موسیقی‏ای را می‏شنیدم که به «موسیقی بندری» مشهور بود. در حالی که فقط بخشی از موسیقی عروسی بود که روی صحنه تحت عنوان موسیقی جنوب ایران اجرا می‏شد.
وقتی شروع به کار کردم، با شناختی که از فرهنگ و منطقه‏ام داشتم، می‏دانستم که گستره‏ی موسیقی بوشهر یا به طور کلی موسیقی جنوب ایران، موسیقی خوزستان و یا هرمزگان خیلی فراتر از رپرتوارهایی است که فقط در عروسی‏ها اجرا می‏شود.

<strong>وقتی کار شما را شنیدم، متوجه شدم که جهانش با آن نوع موسیقی، اساساً متفاوت است. احساس کردم نوع موزیک شما، موزیک مقاومت نسبت به زندگی، به سختی روزگار و به سختی کار است. حتا کلام و شعرش هم همین‏طور است، نه؟</strong>

کاملاً درست می‏گویید. چون موسیقی جنوب ایران، همان‏طور که گفتم، بخش‏های مختلفی دارد. بندری فقط ملودی‏هایی است که در عروسی‏های جنوب ایران اجرا می‏کنند. تازه آن موسیقی بندری‏ای که متداول شده و مردم در ایران به این نام می‏شناسند، حتی همان فرم اصیلی که مثلا در بندرعباس و یا بوشهر اجرا می‏شود، نیست.

من به عنوان اولین کسی که این کار را شروع کردم، تلاش‏ام این بود که به شنونده و مخاطب‏‏ام شناختی واقعی از فرهنگ موسیقیایی بوشهر و جنوب ایران و حاشیه‏ی خلیج فارس بدهم. 
با این هدف، روی بخش‏های مختلف مراسم و آداب و رسوم‏هایی که با موسیقی توأم بود، یعنی از موسیقی به عنوان ابزاری برای اجرای آن مراسم استفاده می‏شد، کار کردم و آن‏ها را روی صحنه آوردم.

گستره‏ی این کار خیلی وسیع‏تر شد و طوری شد که در حالی که ما داشتیم موسیقی سنتی‏ای را که قدمت زیادی داشت اجرا می‏کردیم، شنونده‏های ما و حتی آن‏هایی که بومی بودند، فکر می‏کردند ما نوآوری کرده‏ایم و کار جدیدی را داریم انجام می‏دهیم. 
در صورتی که چیز جدیدی نبود. کاری بود که در فرهنگ ما وجود داشت، ولی مورد استفاده قرار نمی‏گرفت. کسی فکر نمی‏کرد که این‏ها هم موسیقی هستند. وقتی صحبت از موسیقی جنوب می‏شد، تصور می‏کردند سازی است که فقط در مراسم عروسی نواخته می‏شود. 
ما این را گسترش دادیم و تمام آواها و نواهایی را که مثلا در موسیقی کار به نام «نَی‏مه‏» معروف هستند، همین‏طور شروه‏خوانی‏ها، زید‏خوانی‏ها، یزله‏خوانی‏ها، چاووشی‏خوانی‏ها و… را به صورت داستان و به حالت روایتی که مثلاً یک کسی در جنوب چگونه زندگی می‏کند و با چه چیزهایی سرو کار دارد، اجرا کردیم که توانست خیلی موفق باشد.
من این کار را در بخش اجرای موسیقی سنتی و با اجرای سازهای سنتی بوشهر، دو ماه ادامه دادم.
چیز دیگری که به فکرم رسید، این بود که چطور می‏توانیم بخش‏های مختلف موسیقی سنتی جنوب را با فرهنگ‏های موسیقایی دیگر دنیا و فرم‏های دیگر موسیقی‏ای که در دنیا وجود دارد، با هم تلفیق کنیم و به چیز جدیدی برسیم. چون این‏جا دیگر ابداع شخصی من بود و پا را از سنت بوشهر فراتر گذاشته بودم.
اولین حرکتی که کردم، تلفیق این موسیقی و رقص‏ها با موسیقی جاز بود. یا تلفیق رقص و موسیقی جنوب ایران با رقص مدرن، موسیقی باروک و حتی موسیقی و رقص هیپ‏هاپ. 
بخش دیگری در کنار اجرای صرف موسیقی سنتی بوشهر برای خودم انتخاب کردم، یعنی تلفیق این موسیقی با فرهنگ‏های دیگر موسیقی که آن‏ها هم دارای اصالتی بودند. چون اگر موسیقی بوشهر را  با چیزی که اصالت نداشت تلفیق می‏کردیم، باز به همان موسیقی بندری متداولی که فقط بخواهیم سر و صدایی ایجاد کنیم و هیچ فلسفه‏ای پشت آن نباشد.

<strong>وقتی کار شما را شنیدم، جایی که مثلا از موزیک جاز استفاده کرده‏اید  و نحوه‏ی استفاده از ترومپت، ساکسفون و یا سازهایی که متعلق به موزیک جاز است، به گونه‏ای بود که من یک لحظه احساس کردم این موسیقی جایی در موزیک بوشهری، در همان چاووشی‏ خوانی‏ها یا یزله‏خوانی‏ها، بوده و گم بوده است. 
خُب این مستلزم دانشی است که آدم بتواند این‏ها را با هم درست تلفیق کند و طوری فراهم کند که مردم فکر کنند بوده. من خودم فکر کردم این موسیقی بوده و من نشنیده بودم. چه نکته‏ای وزنه‏ی سنگینش بود که باعث شد موزیک بوشهری را با جاز ترکیب کنید؟</strong>

مثال خیلی ساده‏ای از تخصص خود شما می‏زنم؛ یک نویسنده یا رمان نویس ایرانی یا آلمانی، قبل از این که بخواهد آلمانی، ایرانی و یا چینی باشد، باید یک رمان نویس باشد. یعنی دانش نویسندگی و نوشتن رمان را بداند. بعد از آن است که  ماتریالی که استفاده می‏کند، گونه‏ای که داستانش را می‏پروراند و یا موضوعاتی که به آن می‏پردازد، رنگ و بوی ملیت‏اش را به خود می‏گیرد و این‏جاست که مقداری جدا سازی می‏شود.
در موسیقی هم وقتی می‏گوییم موسیقی بوشهر، موسیقی خراسان، موسیقی هند، موسیقی سنتی ایرانی؛ قبل از این که بخواهد سنتی ایرانی باشد، باید موسیقی باشد یا قبل از این که بخواهد هندی باشد، باید اول موسیقی باشد. شاید بعضی‏ جاها این مساله گم شده بود که مثلا کسی که نی‏انبونه می‏زد، فقط می‏خواست صدای این نی‏انبونه را دربیاورد، بدون این که فهمی از موسیقی داشته باشد.

موسیقی به هر صورت یک هنر است، علم و فلسفه‏ای هم پشت آن هست و چهارچوبی دارد. تمام موسیقی‏های دنیا از چهارچوب مشخصی پیروی می‏کنند. هر موزیسینی، هر سازی  از هر نقطه‏ی دنیا را که بخواهد بزند، اول باید این چهارچوب مشخص را بشناسد و این اطلاع را به عنوان یک موزیسین داشته باشد.
اگر موزیسین نباشد، داستانش فرق می‏کند؛ مثلا کسی که در خانقاه دف می‏زند، احتیاجی ندارد موسیقی‏دان و موزیسین باشد. اسمش هم موزیسین نیست و حتی خودش نیز قبول ندارد آن‏چه می‏زند، یک قطعه‏ی موسیقی است. او دارد به خاطر اجرای یک مراسم، صدایی را تولید می‏کند و آن صدا تا زمانی که در خدمت این مراسم باشد، قابل قبول است. 
حتا اگر شما تکنیک خیلی بالایی از نظر اجرای موسیقی داشته باشید، استفاده از آن در خانقاه به‏درد نمی‏خورد. پس این‏جا بحث استفاده‏ی ابزاری از وسیله‏ای است که صدا تولید می‏کند و این صدا هم باید در خدمت موضوع مشخصی باشد.

وقتی شناختی جزیی پیدا کردم (هنوز هم دارم ادامه می‏دهم، کنسرواتوار می‏روم و درس موسیقی می‏خوانم. داستان کنکاش کردن و دنبال گشتن من هنوز تمام نشده)، به ریشه‏های مشترکی رسیدم و وقتی این ریشه‏ها را پیدا کردم، دیدم که در موسیقی جاز هم این‏ها هست؛ چهارچوب آن و این که صداها به چه صورت باشد، حتا شیوه‏ی قرار گرفتن موزیسین‏ها و شیوه‏ی به دست گرفتن سازها. مقداری نیاز به این بود که دقت بیشتری بکنیم. چیزی وجود داشته اما بعضی‏ وقت‏ها به خاطر عدم دقت و این که ما خوب نگاه نکرده‏ایم، یا خوب نشنیده‏ایم، آن را گم کرده‏ایم.

من همیشه به همشهری‏هام می‏گفتم: ما کنار دریا زندگی می‏کنیم، اما چون برای ما خیلی عادی شده،  هیچ ‏وقت دریا را ندیده‏ايم، هیچ وقت صدای دریا را نمی‏شنویم. روزهای پنجشنبه و جمعه مردم می‏روند کنار دریا می‏ایستند، صدای ضبط ماشین‏شان را بلند می‏کنند، اما صدای زیبایی دریا را اصلا نمی‏شنوند. انگار چیزی وجود ندارد و ما هم هیچ وقت آن را ندیده‏ایم.

عمده‏ی مشکل ما این‏جاست که آن‏چه را داشته‏ایم، هیچ وقت نشنیدیم، هیچ وقت نچشیدیم و هیچ وقت لمس‏اش نکردیم. به خاطر این که خیلی طبیعی بوده، از وقتی که دنیا آمده‏ایم، کنار ما بوده و همین مساله‏ی طبیعی بودنش باعث شده که ما آن را کم‏تر ببینیم.

<strong>مثلاً در طبیعت، وقتی ما همین‏طور از خانه بیرون می‏رویم، درخت‏ها را نمی‏بینیم. کور می‏شویم. یعنی دچار کوررنگی می‏شویم و چیزهایی دیگر برایمان عادی می‏شود. درست می‏گویی. 
من چه وقتی کارهای تو را می‏شنوم و چه موقعی که آن‏ها را روی صحنه دیده‏ام، احساس می‏کنم این موسیقی از کنار دریا می‏آید. چیزی هم که در آن خیلی مهم بود، بحث مقاومتش بود؛ تمام شعرهایش و نوع موزیک حالت مقاومت دارد. نه به خاطر سیاست؛ مقاومت نسبت به سختی روزگار، نسبت به…</strong>

چه موسیقی عزا، چه موسیقی عروسی و چه موسیقی کار، (فلسفه‏ی وجودی‏اش) ایجاد جنبش و حرکت است. موسیقی اگر حرکت ایجاد نکند، اصلا در هیچ مراسمی قابل قبول نیست؛ این از جهت سنتی آن.

یک موزیسین وقتی به کیفیت موسیقی و کیفیت صدا اهمیت بدهد، باید به این موضوع توجه داشته باشد که یکی از مسایل مهم در این موسیقی‏ها، ایجاد تحرک است. حال می‏خواهد عزا، عروسی، کار، لالایی خواندن و یا هر بخش دیگری که می‏خواهد باشد. حتی شروه که شاید آواز خیلی غمناکی به نظر برسد، وقتی به عمق آن می‏روی، می‏بینی می‏خواهد تو را به تفکر وادارد و در نهایت به تحرک وابدارد. فلسفه‏ی وجودی این موسیقی در این فرهنگ این است که به تو بگوید: بیکار نمان و بيکار ننشین.

مراسمی در جنوب هست به نام «زار»؛ زار نوعی بیماری است. بیماری است که یک آدم منفعل، کسی که از نظر اقتصادی هیچ درآمدی نداشته باشد و هیچ حرکتی نکند، به آن دچار می‏شود.
«بابازار» و «مامازار»ها و گروهی به نام «اهل‏الهوا» که می‏آیند و به اجرای موسیقی می‏پردازند (مرحوم غلامحسین ساعدی به اشتباه اهل هوا نوشته‏اند و خیلی‏ها به اشتباه افتاده اند. اهل الهوا به معنای کسانی که فضایی هستند نیست. اهل الهوا یعنی آدم‏های عاشق، آدم‏هایی که دنبال نهایت عشق می‏گردند) تمام سعی و تلاش‏شان این است که مریض را به حرکت وا بدارند. 
یعنی با موسیقی، با آواز، با آواها و نواها کاری کنند که این بیمار تحرک پیدا کند و با این تحرک بیماری از وجودش بیرون بیاید.

این مساله‏ای بود که من روی آن فکر می‏کردم که چرا به این موسیقی، خیلی آگاهانه جهتی داده‏اند که یک حالت مطربی پیدا کند و چیزی در حد بشکن و بالابنداز باشد. افراد غیربومی و بعضا افراد بومی به خاطر این که چرخ زندگی‏شان بچرخد و دو دلار پول دربیاورند، اشعار این موسیقی را نیز عوض کرده‏اند.
شعرهایی که در اصل فرهنگ جنوب ایران، در بوشهر، بندرعباس و… هست، شعرهایی است که حقیقت روز و روزگار و زندگی را دنبال می‏کند.


]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_226.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/12/post_226.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 02 Dec 2009 17:58:52 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تکرار ناخودآگاه</title>
         <description><![CDATA[<strong>داستان کوتاه «مدار بسته»<br>نوشته‌ی علی‌رضا زال</strong>

[[sound]]

فکر کرد اگر زیاد بایستد، ممکن است کسی بیاید و سؤال و جواب کند یا معترض شود که چرا اینجا ایستاده‌ای؟ پیش خودش فکر کرد، بهتر این است تا چهارراه برود و برگردد. ولی دیگر برنگشت.

به چهارراه نرسیده بود که از خواب بیدار شد. نمی‌دانست چرا همیشه پیش از این که به چهارراه برسد، از خواب بیدار می‌شد. بالاخره یک روز وقت گرفت و رفت پیش دکتر. منتظر نشست تا خانم منشی گفت، نوبت شماست. بعد دوباره تکرار کرد، نوبت شماست.

پا شد رفت توی اتاق و نشست روبه‌روی آقای دکتر، ولی چیزی از قضیه‌ی چهارراه نگفت. از چیزهای دیگر گفت و آقای دکتر توضیحاتی داد و چندتا توصیه کرد و چندتا قرص تجویز کرد. موقعی که داشت از اتاق خارج می‌شد، دکتر از پشت میز بیرون آمد و او را تا دم در همراهی کرد و در را برایش باز کرد و صمیمانه باهاش دست داد و خداحافظی کرد.

وقتی از اتاق خارج شد، در را آهسته و با احتیاط بست. دو قدم آنطرف‌تر میز خانم منشی بود. دو قدم برداشت و مقابل میز ایستاد و کمی خم شد و انگار بخواهد رازی را بازگو کند، آهسته گفت: «لطفاً یک وقت ملاقات تعیین کنید» و باز تکرار کرد: «لطفاً یک وقت ملاقات تعیین کنید.»

با آسانسور پایین آمد و از در ساختمان پزشکان خارج شد و در پیاده‌رو مقابل ساختمان پزشکان ایستاد. هنوز کمی تا ساعت ۷ مانده بود. فکر کرد اگر زیاد بایستد، ممکن است کسی بیاید و سؤال و جواب کند یا معترض شود که چرا اینجا ایستاده‌ا‌ی؟ پیش خودش فکر کرد، بهتر این است تا چهارراه برود و برگردد. ولی دیگر برنگشت. به چهارراه نرسیده بود که از خواب بیدار شد.

<strong>مرور</strong>

این داستانی بود از علیرضا زال با عنوان «مدار بسته». داستانی که در فاصله‌ی دو خواب اتفاق می‌افتد. در ذهن آدمی که متوجه می‌شود به یک بیماری روانی دچار شده و همان در خواب به مطب دکتر می‌رود. 

علیرضا زال برای کارگاه داستان رادیو زمانه هفده داستان فرستاده است. در یکی دوتا از داستان‌هایش به نظرم آمد که دوربین‌‌گری را اگر بهتر می‌شناخت، و داستان را از دوربین‌های بی‌شمار روایت نمی‌کرد، می‌توانست به یک ساختار منسجم در داستان دست یابد. 

در برخی از داستان‌ها فضاهای او تخیلی‌اند. دزدها، قاتل‌ها، آلت قتلی که مدرک جرم می‌شود. اما بجای این که مدرک جرم جنایت باشد، مدرک جرم دیگری است. یعنی اگر کسی او را بگیرد، خیال می‌کند او این خنجر را پیدا نکرده، بلکه از یک موزه دزدیده است. و داستان‌هایی که شبیه همین داستان «مدار بسته» است.

داستان‌های علیرضا زال من را یاد داستان‌های دانیل خارمس نویسنده‌ی روس می‌اندازد. روایت‌هایی ساده از وقایع خیالی که هرکدام می‌توانند پایه‌ی‌ واقعی نیز داشته باشند. اما در اغراق‌سازی نویسنده از پایه‌ واقعی نیز پا فراتر می‌نهند و طعنه به طنز می‌زنند.

هفده داستانی که علیرضا زال برای ما فرستاده، نشان می‌دهد که او آدمی است پی‌گیر، و بسیار می‌نویسد. بویژه که داستان‌هایش تاریخ همین یکی دوسال اخیر را دارد. اما این پرنویسی برای یک نویسنده یک فضای تولید انبوه بوجود می‌آورد که بعدها نمی‌داند با این نوشته‌ها چه کند. همین داستان‌هایی که با یکی دو حرکت، با یکی دو تصویرسازی جان و خون خواهند گرفت.

به‌عنوان مثال در «مدار بسته» شخصیت داستان که معلوم نیست زن است یا مرد، پیر است یا جوان و هیچ چهره‌ای هم ندارد، وقتی از اتاق دکتر بیرون می‌آید و با او خداحافظی می‌کند، دوباره با این جمله مواجه می‌شویم که: «وقتی از اتاق خارج شد، در را آهسته و با احتیاط بست»، آنوقت ادامه‌اش چنین است: 

«دو قدم آن طرف‌تر میز خانم منشی بود. دو قدم برداشت و مقابل میز ایستاد و کمی خم شد و انگار خواهد رازی را بازگو کند، آهسته گفت: «لطفاً یک وقت ملاقات تعیین کنید» و باز تکرار کرد: «لطفاً یک وقت ملاقات تعیین کنید.»

این نویسنده در این داستان بسیار کوتاه حتا به این دقت نائل نمی‌آید که کلمات اضافه را بیرون بریزد. «می‌گوید، و باز دوباره تکرار کرد»، باز یعنی دوباره و دوباره یعنی تکرار.

اما تکراری که در داستان اتفاق می‌افتد، چیز دیگری‌ است. این تکرار به ساختار داستانش جان می‌بخشد. همان دیالوگ‌ها را می‌گویم، ولو نویسنده‌اش دلیلی برای این کار نداشته باشد و این کار ناخودآگاه اتفاق افتاده باشد. این نشان می‌دهد که علیرضا زال ساختار ذهنی‌اش ناخودآگاه با ساختار داستان انس و الفتی دارد.

با تمام این حرف‌ها و مرور کوتاه و تندی که به این داستان داشتم، باید به علیرضا زال تبریک بگویم که دایره‌ی داستانش را با پارگراف آخر کامل کرده است و چارچوب یک داستان را ریخته است. 

چنان‌که قبلاً هم اشاره شد، این نوع نوشته‌ها و نوشته‌هایی از قبیل آثار دانیل خارمس مواد خام ادبی‌اند، و کاش علیرضا زال خودش این مواد خام را پخته گرداند و زیر داستان تمام و کمالش خود امضا کند، پیش از آن که نویسنده‌ی دیگری سوژه‌ی خوب او را بردارد و کار دیگری بيافریند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_225.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_225.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 28 Nov 2009 18:00:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همین روایت عاشقانه</title>
         <description><![CDATA[<strong>قطعه‌ی چهل و یکم من</strong>
داستان کوتاه
<strong>نسیم نوریان</strong>

[[sound]]

مدت‌ها بود آن قطعه از زمین را گم کرده بودم و اصراری هم برای دوباره پیدا کردن و دیدنش نداشتم. مگر چه بود به غیر از چهل و یکمین سطح صاف و صیقلی سیاه میان آن همه مثل خودش که شاید هم هیچ چیز مثل او نبوده هرگز. الآن پسرک چرک و سیاه سر راه که گل‌ها را مثل لبو روی چرخ چرک‌تر و سیاه‌ترش می‌فروخت، چند شاخه گل سفیدِ سفید خریدم. دمای چهل و پنج درجه‌ی هوا و تابش همیشه عمودی آفتاب گل‌ها را تکیده و رنجور کرده بود و التماس می‌کردند یا آب‌شان بدهم یا زودتر پرپرشان کنم. اما انگار این قطعه‌ی چهل و یکم  گم بود و پیدا هم نمی‌شد. زنده‌باد شهردار جدید!
تمام مسیرهای رسیدن به قطعه‌ی چهل و یکم زندگی من آسفالت شده است. نه مثل آن بهمن‌ماه سرد و مه‌‌گرفته که برای رسیدن به آن عدد سنگی پایمان تا مچ توی گل فرومی‌رفت و هیچ کس نمی‌دانست باید ناله کند یا فحش به شهرداری و شهردار بدهد. اما همه می‌گفتند گور پدر شهردار، در عوض با این گِل پی خانه‌ی پدری شما عمیق‌تر و محکم‌تر می‌شود. و من آن روز نبودم که سفارش کنم موهایش را مثل تمام عمرش شانه بزنند و ریش‌هایش را به قول خودش شش تیغه کنند، تا توی آن تاریکی هی کورمال کورمال دنبال شانه و تیغ دولبه‌اش نگردد.

«این شانه‌ی من کو؟ مگر هزاربار نگفته بودم به وسایل شخصی من دست نزنید!»

هربار که جلو آینه می‌رفت، این جمله‌ها تکرار می‌شد و بعد بوی تند ادکلن آمریکایی‌اش فضا را پر می‌کرد. اینجا که می‌آیی مدام باید سرت پایین باشد و رد نوشته‌ها و کفش‌هایت را دنبال کنی. انگار آسمان اینجا معنی مطلق وارونگی است. نگاه خاک‌گرفته‌ی مادری را لگد می‌کنم و هی چشم می‌دوانم دنبال آن قطعه شعر فروغ که چه اصراری داشتم روی سردر خانه‌اش بنویسیم، و نوشتیم آخر:

آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می‌پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه‌های گیج از عطر اقاقی‌ها
در ازدحام پرهیاهوی خیابان‌های بی‌برگشت

ایناهاش، همین است. پی‌اش نشست کرده و کج شده و نمی‌شود صافش کرد. مهندسین اینجا هم توی کارشان تقلب می‌کنند، با این تفاوت که دیگر به حال پدر و خانه‌اش فرقی نمی‌کند که زلزله‌ای بیاید یا نیاید.

«سلام پدر!»
«سلام!»
این گل‌ها را این همه راه برای تو آورده‌ام. گلدانت کجاست؟ 
گل‌های پلاسیده‌ی تشنه، گل‌های خشک خاطرات عقیم و تلخ، آمیخته به بوی خاطرات دوره‌ی کودکی، سرگذاشتن روی سفتی کیف‌آور بازوهایت، وقت خواب و شنیدن حرف‌هایت که قشنگ بود، اما حرف خودت نبود. بوی تشک‌ات که همیشه انگار سفیدترین و خنک‌ترین تشک پنبه‌ای دنیا بود. بوی آن جعبه‌ی قرمز سیگار وینستون‌ات که چه قدر دوستش داشتم و عاشق این بودم تا تمام دودهایش را که مستقیم از دهان و بینی‌ات فوران می‌کرد ببلعم و می‌بلعیدم. 

نمی‌دانم اینجا چه می‌کنم؟ اصلاً چه شد که یکهو بلند شدم و خواستم بیایم اینجا. بیایم اینجا درست پیش تو، و حتا خواستم برایت گل هم بیاورم. فقط می‌دانم که آمدم و آنقدر آمدم و آنقدر قطعه شمردم تا چهل و یک، و رسیدم به قطعه‌ی شعر فروغ: کز تابش خورشید می‌پوسند...

نمی‌دانم شاید نیکوتین ریه‌هایم که بيست و نه سال بازدم نفس‌های دودی تو را فروداده بود کم آمده بود. شاید دلم یک قطعه شعر می‌خواست که مثل طوطی برایت از بر بخوانم و تو قیافه‌ام را بگیری:

آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی...

یا شاید هم دلم برای یک لیوان چای داغ از فلاسک همیشه کنار دستت تنگ شده است. اما هرچه که هست، من یکهو برخاستم و دلم خواست که درست کنار تو باشم. همین جا در همین چند قدمی تو. درست روی سطح صاف و صیقلی چهل و یکم. یا دوم؟ روی... درست می‌گویم روی... اصلاً دو یا یک... چندم؟ 
نمی‌دانم! گیج و منگم انگار. نمی‌دانم. تو خانه‌ی پدری ما را روی این سطح صاف ساختی یا زیر آن. اگر این زیر بودم، تمام این مدت از کجا پس گل‌های پلاسیده‌ام را خریدم و چه طور می‌شود چهره‌ی چرک آن پسرک گلفروش این قدر خوب یادم مانده باشد؟ اصلاً چه طور آمدم و آمدم تا اینجا، تا آن قطعه شعر؟ مگر همین چند قدمی‌ات نبود که وقتی دنبال عدد تو می‌گشتم، نگاه خاکی مادری را لگد کرده بودم؟

همین کنار تو، درست کنار تو بود که صورتش را لگد کردم. باید بروم. بروم چند قدم آن طرف‌تر. باید دوباره آن صورت را لگد کنم تا باورم شود که روی این سطوح صاف و صیقلی راه می‌روم، نه زیر آنها. روی این سطح‌ها  و حجم‌ها، روی... روی... روی... ایناهاش. همین است. درست از کجی قطعه‌ی چهل و یکمی تو که دو قدم به عقب برگردی، می‌رسی به نگاه خسته و خالی همان مادر بیچاره که گفتم. نگاهش کن، خودش است! 
بگذار چند شاخه از گل‌هایت را در گلدان همسایه‌ات بگذارم. شاید او هم سال‌هاست که کسی یکهو هوایش را نکرده است. مادر مهربان، 
محترمه، 
متولد ۱۳۵۵، 
فرزند تو، 
نسیم. 
ببین پدر، او هم مثل تو شعر فروغ دوست داشته. یا حداقل کسی را داشته که او و فروغ را دوست داشته است. بگذار برایت از بحر شعرش را بخوانم، شاید قیافه‌ام را بگیری:

بر او ببخشایید، بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را
با آب‌های راکد و حفره‌های خالی از یاد می‌برد
و ابلهانه می‌پندارد که حق زیستن دارد
نه، نه، نه، نه،

چقدر هی کورمال کورمال دنبال شانه‌ام بگردم؟ وقتی مرا مثل همیشه و هر روزتان این زیر فرو می‌کردید، مگر نمی‌دانستید من موهای بلند و لَخت‌ام را روزی صدبارشانه می‌زنم و می‌بافم؟

<strong>مرور</strong>
این داستانی بود از نسیم نوریان با عنوان «قطعه‌ی چهل و یکم من». داستانی که به شیوه‌ی دوم شخص روایت می‌شود. راوی با پدرش سخن می‌گوید. پدری که در گور خفته است، در قطعه‌ی چهل و یکم. شاید هم خود اوست که در گور خفته و پدرش با او سخن می‌گوید، در قطعه‌ی چهل و یکم. جایی که کمی آن طرف‌تر مادری در خاک خفته است. 
شاید راوی همین مادر است، و راوی برای رسیدن به خاک، یا خانه‌ی پدر، باید از روی خاک یا خانه‌ی مادری بگذرد و بر صورتش پا بگذارد. 

و در همین روایت عاشقانه بین دختر و پدر بسیار چیزها ساخته می‌شود؛ چهره‌ی پدر، عادت‌هاش، سیگارکشیدنش، فلاسک چایش و بیش از هرچیز ان تشک سفید، و ملافه‌ی سفید رختخوابش که برای بسیاری از دختران حالتی نوستالژیک و پرکشش می‌سازد.

چنانچه جلال آل‌احمد شخصیت یکی از داستان‌هاش را می‌برد روی پشت بام، نزدیک پشه‌بندهای تابستانی، کنار رختخواب پدر، جاذبه‌ی رختخواب پدر را نشان خواننده می‌دهد، و عاقبت دخترک به رختخواب پدر می‌خزد و دقایقی آرام می‌گیرد. 

و این روانشناسی عمیق و پنهان جامعه که در ارتباط پدرها و دخترها جریان دارد در داستان نسیم نوریان هم جلوه می‌کند، و حتا عمیق‌تر هم پیش می‌رود که جایی بمانی، که آيا راوی بر سطح راه می‌رود و با گل‌هایی که سر راه خریده، خود را به مزار پدر رسانده یا نه؟ راوی آن زیر خفته و پدر در خاطرات او غوطه می‌خورد؟
«پس اگر این زیر بودم، تمام این مدت، از کجا گل‌های پلاسیده‌ام را خریده‌ام و چه طور می‌شود چهره‌ی چرک آن پسرک گلفروش این قدر خوب یادم مانده باشد؟»

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_224.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_224.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 23 Nov 2009 18:10:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و دور از دیگری مردن</title>
         <description>رضا علامه‌زاده، نویسنده و کارگردان نام آشنای ما یکی از نخستین افرادی بود که به محض بازشدن آرشیو کا.گ.ب به مسکو رفت و برای ساختن یک فیلم مستند تصویرهایی را به ثبت رساند که امروزه این کار غیرممکن است، و بسا صحنه‌ها و مصاحبه‌ها که دیگر امکانش وجود ندارد. 

[[sound]]

در برنامه‌ی گذشته درباره‌ی اوسیپ ماندلشتام، شاعر بزرگ روس که قربانی جنایات استالین شد، درباره‌ی زندگیش و دلایل محکومیتش به زندان گفتم، درباره‌ی شعر هجوی علیه استالین که سرنوشت شاعر و خانواده‌اش را به کلی عوض کرد. امروز می‌خواهم از نامه‌ای بگوییم که همسرش به وی نوشت، ولی نامه هرگز به دست مخاطبش نرسید. 

نامه‌ای دردآور و عمیق که نوشتنش فقط در فضای تلخ آن دوران مقدور است. نامه‌ای سهل که هر همسری می‌تواند به شوهر دربندش بنویسد، یا هر مردی به همسرش. و نامه‌ای به شدت ممتنع که تمام لحظه‌های نامه نشانه‌گذاری‌های ویژه‌یی نهفته دارد که در دنباله‌اش یک زندگی از دست رفته آرمیده است. 

نادژدا ماندلشتام شوهر شاعرش را اوسیپ خطاب نمی‌کرد، او را اوسیا می‌خواند. بدون هیچ شرح و تفسیری به خواندن نامه بسنده می‌کنم که همه چیزی در آن هست. نامه‌ای که بی‌شک یکی از زیباترین صفحه‌های ادبیات مقاومت قرن بیستم شمرده می‌شود. 

رضا علامه‌زاده می‌نویسد: نادژدا ماندلشتام همسر رنج‌کشیده‌ی شاعر کتاب قطور امید رها شد‌ه‌اش را با درج آخرین نامه به همسرش پایان می‌برد. نادژدا پیش از پرداختن به اصل نامه می‌نویسد: 

این نامه هرگز توسط مخاطبش خوانده نشد. نامه روی دو صفحه کاغذ نازک نوشته شده است. میلیون‌ها زن چنین نامه‌ای برای همسران، پسرها، پدرها و یا به سادگی برای عزیزانشان نوشته بودند. اما تقریباً هیچ کدامشان باقی نمانده است. اگر یکی باقی مانده باشد، جز از سر شانس و معجزه نیست. پس بجای مؤخره من کتابم را با این نامه تمام می‌کنم و هر کاری که لازم باشد برای بقای این کتاب و این نامه خواهم کرد. بگذار هرچه می‌خواهد پیش بیاید. این هم نامه: 

اوسیا، محبوب من. معشوق از من دورافتاده‌ام، من لغاتی را نمی‌شناسم عزیزم تا این نامه را بنویسم که شاید هرگز آن را نخوانی. من آن را در خلأ می‌نویسم. شاید روزی برگردی و من را اینجا نبینی. آنوقت این تنها چیزی خواهد بود که مرا به یاد تو خواهد آورد. 
اوسیا، چه لذتی داشت مثل بچه‌ها باهم زندگی کردن. همه‌ی آن جروبحث‌ها، بازی‌هایی که می‌کردیم و عشق مان. 

حالا من حتا به آسمان هم نگاه نمی‌کنم. اگر تکه ابری ببینم، چگونه می‌توانم آن را به تو نشان دهم؟ یادت می‌آید چگونه سور و سات میهمانی‌های فقیرانه‌ی‌مان فراهم می‌شد، وقتی مثل خانه‌ به‌دوش‌ها چادرمان را جایی علم می‌کردیم؟ 

یادت می‌آید مزه‌ی خوب نانی را که معجزه‌وار به دست می‌‌آوردیم و باهم می‌خوردیم؟ و آن آخرین زمستان‌مان در وارونیژ، فقر شادمانه‌‌مان و شعرهایی را که می‌سرودی؟ 
یادم می‌آید روزی را که وقتی باهم از حمام برمی‌گشتیم، تخم‌مرغ یا سوسیس خریدیم و یک گاری پر از کاه از کنارمان گذشت. 
هوا هنوز سرد بود و من با لباس کوتاهم داشتم یخ می‌زدم. اما نه مثل رنجی که حالا می‌کشیم. من می‌دانم تو چقدر سردت است. آن روز دوباره به خاطرم می‌آید. به روشنی می‌بینم و از آن درد می‌کشم که آن روزهای زمستانی با همه دردسرهایش بزرگترین و آخرین شادمانی زندگی ما بود. 
همه‌ی فکرم با توست. اشک و لبخندم به خاطر توست. هر روز و هر ساعت از زندگی تلخ‌مان را تقدیس می‌کنم. 

محبوبم، همراهم، راهنمای چشم‌بسته‌ام. ما مثل دوتا توله‌سگ نابینا بودیم که پوزه‌هایمان را به‌‌هم می‌مالیدیم و از همدیگر لذت می‌بردیم و چه شوری داشت کله‌ی پوک تو، و چه دیوانه‌وار روزهای زندگی‌مان را هدر می‌دادیم. چه لذتی داشت و ما همیشه می‌دانستیم که چه لذتی دارد. 

زندگی می‌تواند طولانی باشد. چه سخت و سنگین است برای هر یک از ما، دور از دیگری مردن. آیا سرنوشت ما جفت جدایی‌ناپذیر می‌تواند این باشد؟ آیا این سزاوار ما توله‌سگ‌ها و بچه‌هاست؟ آیا این سزاوار توست، فرشته‌ی من؟ 
 
همه چیز مثل سابق می‌گذرد. من هیچ چیز نمی‌دانم، با این همه چیزی را می‌دانم. هر روز و هر ساعت از زندگی تو مثل هذیان برایم روشن و آشکار است. هرشب به خوابم می‌آمدی و من از تو می‌پرسیدم، چی شده؟ اما تو پاسخی نمی‌دادی. 

در آخرین خوابم داشتم برایت از یک رستوران کثیف غذا می‌خریدم. 
آدم‌های دوروبرم همه غریبه بودند. وقتی غذا را خریدم، تازه فهمیدم که نمی‌دانم کجا باید آن را ببرم. چون نمی‌دانم تو کجایی. 
وقتی بیدار شدم به شورا (برادر ماندلشتام) گفتم اوسیا مرده. نمی‌دانم زنده‌ای یا نه، اما از آن خواب به بعد دیگر رد تو را گم کرده‌ام. نمی‌دانم کجایی. صدایم را آیا می‌شنوی؟ می‌دانی چقدر دوستت دارم. حتا حالا هم نمی‌توانم بگویم. 

من تنها با تو حرف می‌زنم، با تو. همواره با من هستی و من کسی که چنان وحشی و عصبی بود که هرگز گریه کردن را نمی‌آموخت، حالا برایت می‌گرید، می‌گرید و می‌گرید. 
این منم، نادیا! تو کجایی؟ 
 </description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_223.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_223.html</guid>
        
        
         <pubDate>Fri, 13 Nov 2009 20:16:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خميازه‌ی وزير فرهنگ!</title>
         <description><![CDATA[با این که نرخ دیالوگ بین دولت و هنرمند را همواره نظام جمهوری اسلامی تعیین کرده و آن هم جز خشونت و توهین و حذف و کتک و کشتن نبوده، ولی هنرمندان تلاش کرده‌اند با تعامل و مدارا به این کارزار وارد شوند. 
کلمه‌ی مدارا نخستین بار از سوی محمد مختاری مطرح شد، در مقاله‌ای با عنوان «تمرین مدارا و ذهنیت انتقادی»  که در گردون شماره 31 در ايران انتشار يافت.

[[sound]]
 
محمد مختاری شاعر، نقد را حق اهل قلم می‌شناسد و بر مدارا نیز تأکید می‌ورزد. اما هم او یکی از قربانیان این دیالوگ است. رژیم به شکل توهین‌آمیزی او را می‌کشد و جسدش را در بیابان رها می‌کند. 
می‌گویم رژیم، به این خاطر که همان گروه حالا بر مسند قدرت تکیه زده‌اند. اگر روزی آن‌ها بخشی از وزارت اطلاعات و گروهی سرخود نام گرفتند، امروز اما تمامی قدرت‌اند و آن دیگران که روزی در مسند قدرت بودند، بخشی از نظام و گروهی سرخود نام گرفته‌اند. بنابراین ما با نظام جمهوری اسلامی طرفیم. نظامی که در پاسخ به نامه‌ها و خواست‌ها و مدارای اهل قلم، همواره پاسخی جز توهین و کشتار و خشونت نداشته است. 
با این همه هنرمندان بازهم بر شیوه‌ی خود اصرار ورزیده اند و با اندیشه‌ی مدارا سعی کرده‌اند در میدان بمانند. این روزها که بازار کتاب‌های در محاق مانده رونق گرفته، تازه‌ترین نامه‌ای که با همین تمرین مدارا و ذهنیت انتقادی در جامعه‌ی ما مطرح شده، نامه‌ی پوریا عالمی است که به سبک و سیاق طنزهای خودش نگاشته شده است. نامه‌ای که از همان کتاب در محاق افتاده‌اش جدا نیست، و هنرمند را سخن چنین باید.

<strong>نامه‌ی پوريا عالمی</strong>

آقای وزیر جدید وزارت مفخم فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت فخیمه، سلام

من اهل تعامل هستم و این نامه را برای شما می نویسم، به چهار دلیل.
یک، اگر من شرایط آقای فلانی را داشتم حتماً با معاون و شخص رئیس جمهور دیدار خصوصی می کردم تا مشکلم حل شود. 
دو، الآن دیپلماسی مملکت بر پیک بادپا استوار است و همه دارند برای هم نامه می نویسند. 
سه، شما به هر حال وزیر فرهنگی. آدم که مشکل فرهنگی داشته باشد، اول به وزیر رو بزند بهتر از این است که برود دادگاه عریضه بنویسد.
چهار، اگر برای شما نامه ننویسم چه کار کنم؟ بنویسم و چاپ نکنم؟ نمی شود که.

آقای وزیر، بنده تا به حال دو کتاب مستقل، یعنی یک مجموعه داستان و یک مجموعه طنز و یک کتاب به عنوان مؤلف‌ـ همکار درباره طنز و کاریکاتور منتشر کرده‌ام. یک مجموعه طنز، یک مجموعه داستان کوتاه، یک رمان و یک داستان کودک هم دست ناشر دارم که شاید تا الآن برای گرفتن مجوز به وزارت متبوع شما فرستاده شده باشد یا مشغول صفحه آرایی باشد، یا شاید هم مثل هر کتاب دیگری در خواب زمستانی چندماهه‌ی بررسی، لای پرونده‌ای بدن نحیف و کاغذی‌شان از خستگی کوفته شده باشد.
در چند کتاب دیگر هم چند تک اثر از من کنار دیگرانی منتشر شده است. اینها را برای این بازگو کردم که آقای وزیر بداند مثلاً من همین الآن از اتوبوس پیاده نشده‌ام و از ترمینال دربست نگرفته‌ام تا اینجا، و خلاصه کار و بارم همین روزنامه‌نگاری و نوشتن کتاب است. برویم سر اصل قضیه.
 
آقای وزیر، از قدیم هم گفته‌اند و در کتاب‌های آداب زناشویی و همسرداری (که این قبیل کتاب‌ها با مجوز همان وزارتخانه در رنگ‌ها و اندازه‌های مختلف بارها و بارها منتشر و تجدید چاپ می‌شود،) هم آمده است که اگر مردی نسبت به عیال یا عیالی نسبت به همسرش سرد بود و نخواست یا نتوانست شادی‌شان را با هم تقسیم کنند، یا در شادی هم سهیم شوند، بهتر است و پسندیده‌تر است و منصفانه‌تر و انسانی‌تر است که با روی خوش و ذره ذره جواب منفی به دیگری بدهد یا دست رد به سینه طرف مقابل بزند. البته اگر همین ترکیب، «دست رد به سینه کسی زدن» را در کتابی بنویسیم، لابد دوستان تذکر می‌دهند و زیر محل قرارگیری دست خط قرمز می کشند!

حالا و با این اوصاف اگر قرار باشد به صاحب اثری اعلام کنند کتابش با حذف، اصلاح، تغییر، تعدیل و اینها مواجه شده است، پسندیده است که محترمانه گفته شود و یکباره و از اساس کل اثر لغو مجوز نشود. اما برادر من! چطور می شود یک کتاب را در یک حرکت و بعد از مدت‌ها دست دست کردن «غیرقابل چاپ» اعلام کرد، آن هم کتابی که مجموعه‌ای است از یادداشت‌های منتشرشده در یک روزنامه‌ی سراسری؟ 

آقای وزیر، نمی‌دانم شما خواننده‌ی اعتماد ملی بودید یا نه. و نمی‌دانم ستون فال قهوه را می خواندید یا نه. و نمی‌دانم اگر طنزهای من را خوانده‌اید، خندیده‌اید یا نخندیده‌اید. اگر خندیده‌اید که قضیه حل است و چاپ کتابش خلق خدا را می‌خنداند. اگر هم نخوانده‌اید و نخندیده‌اید هم که اصلاً مشکلی نیست، بهتر است کتاب چاپ شود و شما یک نسخه‌اش را بگذارید در جیب کاپشن یا کت‌تان و هر وقت جلسه و سفر و بازدید سرزده نداشتید، با خواندن آن طنزها بخندید، چون خنده بر هر درد بی‌درمان دواست و با این دوا و درمان کردن ممکن است وزارت متبوع‌تان هم به سمت شاد کردن دل مردم و هنرمندان و نویسندگان میل پیدا کند. 

آقای رئیس فرهنگ، من دل نگرانی‌ام این بود که دولت عوض شود و نتیجه‌ی انتخابات طور دیگری اعلام شود و مثلاً آقا میرحسین یا آقا کروبی رئیس جمهور شوند. چون اگر آن‌ها رئیس جمهور بودند به حتم وزارت ارشادشان به ستون «فال قهوه» مجوز کتاب نمی‌داد تا مبادا کارشان ریختن نمک بر زخم دولتی‌های پیش از خود تعبیر شود. اما از این تعجب می‌کنم که دولت همان دولت است و بدنه‌‌ی دولت هم همان. پس چطور طنزی که در همین دولت نوشته شده و به عملکرد همین دوره پرداخته است، در همین دوره و با همین سیاست‌ها مجوز نمی‌گیرد؟
 
اصلاً درست است که من این نوشته ها را نگه دارم تا بعدها چاپ کنم؟ مردم نمی‌گویند این دولت که شعار نقدپذیری و شفافیت و آزادی بیان و از این دست چیزها می‌دهد، به یک کتاب طنز مجوز نداد؟ من جواب مردم را چه بدهم؟ اگر گفتند توی کتابت مگر چه بوده، چه بگویم؟ بگویم نوشته‌های ضاله بوده؟ نوشته‌های شیطانی بوده؟ بد نیست بگویم مجموعه یادداشتهای طنزی بوده که یک بار قبل‌تر، بدون آنکه به جای خاصی بربخورد، در مطبوعات منتشر شده بوده؟
شما اگر جواب من را بدهید من هم جواب مردم را می دهم. از خدا پنهان نیست از مردم چه پنهان، من هم مثل شما دغدغه پاسخگویی به مردم را دارم.

آقای وزیر،
یک نفر داشت خمیازه می‌کشید، یک نفر دیگر گفت: «حالا که دهانت باز است، احمدآقا رو هم صدا کن». 
حالا که من این نامه را برای حل شدن مشکل مجوز انتشار کتاب «فال قهوه»، انتشارات روزنه، تاریخ انتشار ۱۳۸۸ نوشتم، و با شما وزیر محترم فرهنگ و ارشاد آشنایی به‌هم زده‌ام و کلی با هم از اول این نامه تا آخرش درد‌دل فرهنگی کرده‌ایم و خندیده‌ایم و گریه کرده‌ایم، می‌خواهم بگویم اگر هنوز گزارش کتاب‌های لغو مجوزی این سال‌ها را روی میزتان نگذاشته‌اند، بخواهید تا فردا آن را برایتان بیاورند و یک نگاهی بهش بیندازید. 
راستش خیلی کتاب‌ها و خیلی نویسنده‌ها، مثل مردم این سرزمین هنوز به فردا امید دارند و منتظر یک گشایش ساده‌اند. در پایان نامه اگر از حال من خواسته باشید، باید بگویم من خوبم و به همراه اهالی فرهنگ منتظر پاسخ شما می‌مانم. 
پوریا عالمی، آبان ۱۳۸۸
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_222.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_222.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 12 Nov 2009 15:59:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عوامل بيرونی يا عناصر زندگی؟</title>
         <description><![CDATA[<strong>"داستان من نوشته شد"</strong>

<strong>قباد آذرآیین</strong>

[[sound]]

می نویسمش. همین امروز داستانم را تمام می کنم. چند ماهی است داریم با هم کلنجار می‌رویم.  یک هفته  است که حسابی شده کنه ی ذهنم... دیشب اصلاً نگذاشت خواب به چشمم برود. پلک‌هام که رو هم می‌افتاد با سقلمه بیدارم می‌کرد. آخرش هم کفری شد و سرم داد کشید: بی عرضه! کاسه کوزه تو جمع کن برو کشکتو بساب. تو رو چی به نوشتن!
اما امروز حتما می نویسمش... صبر کنید انگار در می‌زنند...
«کیه؟»
«درو واکن بابا!»
«کار دارم دختر گلم. بعدن».
«بابا؟»
پریاست. می‌دانم که ول کن نیست پا می‌شوم می‌روم لای در را باز می‌کنم.
«چیه باباجون؟ چی می‌خوای؟»
دفترش را دراز می کند طرفم. می‌گویم: «این چیه بابا؟»
«دفتره».
«اینو می‌دونم باباجون. دارم می‌بینمش...»
«دفتر انشامه بابا.»
«خب منظور؟»
«خانم‌مون گفته یه مقدمه‌ای بنویسین که به همه انشایی بخوره.»
«خانم‌تون به تو گفته یا من؟»
اخم و لبخند نازآلودش را همزمان  نشانم می‌دهد و پا به زمین می‌کوبد: «بابا؟!»
دستش هنوز با دفتر انشاش به طرفم دراز است.
«بدش به من خروس بی محل.»
دفترش را ازش می‌گیرم: «برو بابا... آماده که شد صدات می‌کنم... برو عزیزم...»
در را می‌بندم. می‌روم می‌نشینم پشت میز کارم... کجا بودم؟ چی می‌خواستم بنویسم؟ پاک همه چیز از ذهنم پریده. همینطور که دارم فکر می‌کنم روی خرت و پرت‌های روی میز چشم می‌گردانم. دفتر انشای پریا انگاری دارد خودش را می‌سراند جلوتر که در تیررس نگام باشد. برش می‌دارم و چند خطی براش آسمان ریسمان می‌بافم... پا می‌شوم  می‌روم در را باز می‌کنم و صداش می‌زنم. بدو خودش را می‌رساند.
«بفرمایید حاج خانوم، این‌م انشای آچارفرانسه شما.» 
می‌خندد: «مرسی بابا!»
می‌گویم: «فارسی را پاس بداریم... سپاسگزارم.»
ادام را در می‌آورد: «سپاسگزارم بابا!»
می‌گویم: «قابلی نداره خانوم... د!.. هنوز که وایسادی. برو دیگه.»
«بابا؟»
«دیگه چیه؟.. بازم فرمایشی هس؟»
رو ی پنچه پاهاش قد می‌کشد. خم می‌شوم تا ماچم بکند... می‌بوسدم و زودی خودش را پس می‌کشد: «بابا!»
اشاره می‌کند به ریش چند روزه‌ام. دستی به صورتم می‌کشم: «چشم بابا، ترتیبشونو می‌دم... فردا... فردا.» 
دستم را حماسه‌وار تو هوا نکان می‌دهم و می‌خوانم: «چو فردا درآید بلند آفتاب.»
پریا می‌زند زیر خنده. در را می‌بندم و می‌روم می‌نشینم پشت میز کارم. باید چیزهایی را که نوشته‌ام یک بار بخوانم.

صدای زنگ تلفن را از توی هال می‌شنوم. به زنم گفته‌ام کسی با من کار داشت بگوید رفته ماموریت. صدای زنم را می‌شنوم: «س....لاااااام! چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم. حاج خانم!... یادی از فقیر فقرا کردین... حاج آقا چطورن؟... دختر خانوما؟... آقا ساسان.... ما؟ خواهش می‌کنم . مراحمین... بعله هستیم... سرافراز می‌فرمایین...»

تند از جام پا می‌شوم. می‌روم در را باز می‌کنم و دورادور با صدای خفه‌ای می‌گویم: «چی چی رو مراحمین؟..!.. ادای زنم را در می‌آورم: سرافراز می‌فرمایین!»

زنم گوشی را می‌گذارد: «چیه شلوغش کردی مرد؟ محترم خانوم بود. می‌خوان یه توک پا بیان و برن. بگم نه نیایین؟ وا! نترس. مرد همراشون نیست. جنابعالی می‌تونین با خیال راحت داستانتونو بنویسین آقا!»

«کیه؟»
«منم پرویز، درو واکن.»
پا می‌شوم می‌روم پشت در: «کاری داشتی؟»
«درو چرا از تو بسته‌ی؟»
در را باز می‌کنم: «فرمایش!»
«ببین، محض دوا درمون یه دونه میوه هم تو یخچال‌مون نیست.»
«خب نباشه.»
«نباشه؟!.. الآن می‌رسن.»
«کیا؟»
«ای بابا!... محترم خانوم اینا دیگه!»
«خب... ببین، یه شربتی... چیزی روبه راه کن ببند به نافشون... جای حساسشم جون تو...»
«شربت که جای میوه رو نمی‌گیره مرد. دو قدم راس. پاشو زودی برو و برگرد.»
 با غرغر لباس می‌پوشم. وقتی دارم از در می‌روم بیرون زنم می‌گوید: «میوه خوب بخری ها! سوا کن. هر آشغالی ریختن تو پاکت دادن دستت برنداری بیاری، مرد.»
می‌گویم: «حالا همین‌م مونده با علی آقا بقال هم دس به یقه بشم.»
«دس به یقه چرا؟ پول می‌دی چشمش کور وظیفه شه جنس خوب بهت بده. پول‌تو که دم آب نگرفتی مرد.»

«تموم شد؟»
«منظور؟»
«بازار روز دارن روغن کوپنی می‌دن.»
«خب بدن. کار خوبی می‌کنن.»
خودتو به کوچه علی چب نزن فس فس کنی این یکی هم مثل باقی کوپونا باطل می‌شه ها.»
«یعنی می‌فرمایین پاشم شال و کلاه بکنم برم بازار روز؟»
«نخیر. شما زحمت نکشین آقا. کلفت نوکرامون جور شمارو می‌کشن.»
«روغن چیز خوبی نیست خانم.ها! اصولن چربی جماعت چاقی میاره، چاقی هم که میدونی ام‌المرضه.»
«راس می‌گن به آدم کون گشاد یه فرمون بده صد تا پند پدرانه بشنو... خودم می‌رم... شما به نوشتن شاهکارتون ادامه بدین آقا!»
«مگه من می‌ذارم؟ گور پدر داستان!»
«شوخیم گل می‌کند: «یه خانمی یه شوهر دس و پا چلفتی مثل من داشت. یه روز دعواشون می‌شه. خانمه عصبانی می‌شه و به شوهره می‌گه من اگه می‌خواسم منتظر تو بمونم حالا همین دوتا بچه رو هم نداشتم...»
«بی تربیت!»

موبایلم زنگ می‌زند. آرش است. قطع می‌کنم اصلاً حوصله‌اش را ندارم. از آن آرمانگراهای دو آتشه است. بچه‌ها اسمش را گذاشته‌اند سلطان مدینه‌ی فاضله. دوباره زنگ می‌زند می‌گویم: «ببین آرش، جون تو بدجوری گرفتارم. جون پریا. بعدن بهت زنگ می‌زنم. خب؟»
«کجایی؟»
«جایی نیستم آرش جون. تو خونه‌م. دارم رو یکی از داستانام کار می‌کنم.»
ادام را در می‌آورد: «دارم رو یکی از داستانام کار می‌کنم... جمش کن مرد! پاشو بزن بیرون.»
«جون آرش رسیده‌م یه جای حساسش.»
«با با  پاشو بیا ببین اینجا چه خبره... داستان ناب داره تو خیابونا نوشته می‌شه... بدو بیا نویسندگان حقیقی رو ببین مرد. جلدی باش منتظرتیم. بچه‌ها همه اینجان... معطل نکنی ها.»

از اتاق که می‌زنم بیرون زنم جلوم سبز می‌شود: «به سلامتی تموم شد؟»
«چی؟»
«داستانت دیگه.»
عرق پیشانی‌ام را می‌گیرم. نفس حبس شده‌ام را با هفه‌ی بلندی بیرون می‌دهم و می‌گویم: «نع!»
می‌گوید: «حالا کجا داری می‌ری آقا؟!»
«می‌رم تمومش کنم.»

<strong>مرور</strong>

این داستانی بود از قباد آذرآیین، با عنوان «داستان من نوشته شد». داستانی در باره‏ی داستانی که نوشته نمی‏‌شود.
نویسنده‏ای دارد داستان می‏نویسد. اما اجبارها و عوامل بیرونی مدام داستانش را به مخاطره می‏اندازند و نمی‏گذارند نوشته شود. 

گویی داستان در جای دیگری باید رخ دهد. این اجبارها و عوامل حاشیه‏ای، در اصل واجبات و عوامل زندگی این نویسنده هستند که در برابر داستان او بیرونی و حاشیه‏ای می‏شوند؛ و این‏جا نویسنده بر سر دو راهی قرار می‏گیرد: بنویسد یا زندگی کند؟ 
ویرجینیا ولف می‏گوید: فرشته‏ی خانه را باید کشت؟
داستان کمی هم زبان طنز می‏گیرد و به آرامی راه خودش را می‏رود. اما چند نکته را لازم است به دوستم، قباد آذرآیین، بگویم. گرچه او سال‏ها است که در ادبیات داستانی حضور دارد، اما با توقعی که از او می‏رود، تصور می‏کنم او بتواند داستان‏های بهتری بنویسد. شاید هم کمی دقت لازم دارد. دقتی که از او یک داستان‏نویس ماندگار بسازد. چرا که او تجربه‏ها کرده و ادبیات داستانی ایران و جهان را می‏شناسد.

قبلا گفته‏ام؛ واژه‏هایی که در آثار نویسندگان تثبیت شده راه می‏یابند، در واقع از این طریق دارند به فرهنگ و تالار لغت‏نامه‏ها وارد می‏شوند. تا نویسنده واژه یا لغتی را امضا نکند، یعنی تا نویسنده‏ای واژه‏ای را در داستانش به‏کار نبرد، ممکن نیست واژه ماندگار شود.
دیگر این که دیالوگ‏ها شخصیت ندارند؛ شلخته‏اند، گل و گشادند و برای نویسنده‏ای مثل قباد آذرآیین که بلد است دیالوگ‏های تراش‏خورده بنویسد، تعجب می‏کنم چرا در این داستان آن را سرسری گرفته است.
اما او نویسنده‏ای سرسری‌نویس را تصویر کرده است. جایی این نویسنده به دخترش می‏گوید: «حاج‏ خانوم!» حاج‏خانوم عنوانی است که به زنی مکه رفته می‏بخشند. در جامعه‏ی ایران مرسوم است که به احترام یا به تمسخر، به برخی زنان می‏گویند «حاج‏خانوم». اما اگر مثلاً زنی یا دخترکی که سال‏ها در اروپا زیسته باشد و در ایران به او بگویند حاج‏خانوم، فوراً به اعتراض خواهد گفت: «من حاج‏ خانوم نیستم. من مکه نرفته‏ام».

بخشیدن عنوان حاج خانوم به دخترک کوچک، البته طنزی است که قباد آذرآیین به راوی، یعنی نویسنده‏ی داستان، القا می‏کند تا شخصیت او را سطحی و آبکی بنماید. چنان که در دیالوگی می‏گوید: «اینم انشای آچار فرانسه‏ی شما». دخترکش می‏گوید:«مرسی»، نویسنده می‏گوید: «سپاسگزارم! فارسی را پاس بداریم».
استفاده از آچارفرانسه ممکن است فقط به عنوان وجه تشبيه انشانويس به کار آيد، ولی برای انشا، آچار فرانسه اشتباه است. آچارفرانسه يعنی کسی که همه کاری بلد است. برای اين تمثيل می‌شد مثلاً گفت: «اينم خمره‌ی رنگرزی ما.»

قباد آذرآیین نویسنده‏ای سطحی را تصویر کرده که از داستان واقعی در جامعه غافل است و در خانه‏اش دنبال داستان می‏گردد. داستانی که نوشتن‏اش ممکن نیست.
در پایان داستان، مرد نویسنده در حال خارج شدن از خانه است. زنش می‏گوید: «به سلامتی تموم شد؟
چی؟
داستانت دیگه.
عرق پیشانی‏ام را می‏گیرم. نفس حبس شده‏ام را با هَفه‌ی بلندی بیرون می‏دهم و می‏گویم: «نع.»
می‏گوید: «حالا کجا داری میری، آقا؟»
«میرم تمومش کنم».

داستان اصلی در خيابان دارد اتفاق می‌افتد.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_221.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/11/post_221.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 03 Nov 2009 17:40:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>همانند داستان‌های دانیل خارمس</title>
         <description><![CDATA[<strong>رأی گمشده‌ی دختران گمراه</strong>

<strong>هوشنگ صناعی‌ها </strong>

[[sound]]

ندا از پنجره نگاه به بیرون می‌کرد. یک مرتبه متوجه شد که او هم مثل دیگران چیز مهمی را گم کرده است. با عجله کیفش را برداشت رفت به سمت در، به مادرش گفت، من رفتم تا  چیزی را که گم کرده‌ام پیدا کنم. 
مادرش که فرصت حرف زدن و خداحافظی کردن با او را پیدا نکرده بود، سراسیمه دوید دَم پنجره‌ی مشرف به خیابان، دید که دخترش به وسط خیابان رسید، دولا شد که چیزی را بردارد، دیگر بلند نشد. تیر خورد افتاد، مُرد. 
از پنجره مادر دیگری دید که به دخترش گفت، ندا دختر همسایه وسط خیابان افتاد! دخترش با عجله گفت، بروم ببینم چی شده. رفت آنجا، او هم تیر خورد، افتاد، مرد.

مادر سومی که از پنجره شاهد این اتفاق بود با وحشت و ترس به دخترش گفت: اونجا تو خیابون چی شده؟ دخترش دوید بیرون. رفت تو خیابان دید آن دختران جوان دوستان او هستند که کنارهم مرده‌اند و خون از دهان آنها جاری است. تا برگشت شگفت‌زده به دوروبر خودش نگاه کند، او نیز تیرخورد، افتاد، مرد. 
مادر چهارمی و پنجمی همین‌طور که به این صحنه‌ها نگاه می‌کردند، دختران‌شان رفتند به خیابان. آنها نیز تیر خورند، افتادند و مردند.

پیش خودم گفتم، چی شده؟ چرا دخترهای جوان می‌افتند و می‌میرند. متوجه نبودم که چه اتفاق ژرفی در حال به وقوع پیوستن است. رفتم بیرون؛ توی میدان آزادی. دیدم آنجا هم همین بازی است. کلافه شدم. سرم را برگرداندم به سمت آسمان. گفتم، خدایا چه خبر شده؟ دیدم هیبت‌هایی سیاهپوش که نقاب‌های سیاه دارند، بالای سرم رو به زمین در حال چرخش‌اند. فریاد زدم، کی هستید شما و چه کار می‌کنید؟ چرا تیر به دختران جوان می‌زنید و آنها را می‌کشید؟

نقاب‌های آویزان به چهره‌هایشان را بالا زدند. صورت‌هایشان مثل مرده‌های بی‌روح و ماشین‌های اتوماتیکی بود. گفتند، ما ملائکه‌ایم و فرستاده خدا. این دختران جوان دنبال چیزی می‌گردند که گم کرده‌اند و آن چیز در آسمان نزد خداست و ما دستور از خدا داریم که آنها را به آسمان ببریم تا گمشده‌هاشان را در آسمان دوباره پیدا کنند و از خداوند خودشان پس بگیرند.

رفتم به جنوب میدان آزادی. دیدم آنجا هم همین بساط است. جوان‌ها تیر می‌خورند، می‌افتند و می‌میرند و ملائکه‌ها نیز همچنان در آسمان مشغول به اجرای دستور خدا هستند. مردم وحشت‌زده از یکدیگر سئوال می‌کردند، این چه بلای آسمانی است که بر سر جوانان ما نازل شده است؟

گفتم، می‌گویند طبق دستور خدا جوان‌هایی که چیزی گم کرده‌اند قراراست بمیرند تا به آسمان راه پیدا کنند و این ملائکه‌ها سربازان خداوند هستند، برای اجرای دستور اوست که تیراندازی می‌کنند و می‌کشند. 

با تعجب همه بهم نگاه کردند و گفتند، پس این‌ها ملائکه هستند و فرستاده‌ی خدا؟ بدون کنترل بر وجود خودم رفتم به اولین مغازه در میدان آزادی. گفتم، آقا تسبیح دارید؟

صاحب مغازه با تعجب گفت، نه آقا، اینجا سلمانی است.

آخوندی خیلی راحت و بی‌خیال آنجا بود و تسبیح به دست مشغول خواندن دعا نشسته بود. دلش به حال من سوخت که آنقدر پریشان‌سر شده‌ام که مغازه‌ی سلمانی را با مغازه‌ی تسبیح‌فروشی عوضی گرفته‌ام. سئوال کرد، تسبیح برای چه می‌خواهی؟ گفتم، می‌خواهم ببینم این ملائکه‌هایی که در آسمان هستند تعدادشان چقدر است و چندتا دختر جوان را با خودشان به آسمان می‌برند تا گمشده‌هاشان را که دزدیده شده بهشان پس بدهند. 

با نگاهی ترحم‌آمیز گفت، آقا تسبیح برای ادای ذکراست، برای خواندن ذکراست، نه برای شمارش. 
گفتم، می‌خواهم بشمارم که امروز چندتا می‌روند نزد خدا و آیا همان تعداد دوباره روی زمین بازمی‌گردند؟ فکرمی‌کنم، شمارش آن‌ها نیز خود عبادتی است، یا نه؟

گفت، راست میگویی. این هم خود عبادتی است. عبادت به جز خدمت خلق نیست. و تسبیح‌اش را به من داد و گفت، ولی برای شمارش متوجه باشید، آن نوار سبز که در آغاز و پایان تسبیح قرار دارد قابل انتقال به جلو یا عقب است. هر یک دور تسبیح که در شمارش به پایان می‌رسد، آن نوار سبز را به سمت راست انتقال دهید، حساب‌تان درست از آب در بیاید. 

رفتم نشستم توی اتاقم که مشرف به میدان آزادی بود و شروع کردم به تسبیح انداختن. نمی‌دانم چند بار نخ سبز را بنابر گفته‌ی آخوند به سمت جلو بردم، چون حواسم رفته بود به دیدن ملائکه‌هایی که با بال‌های سیاه‌شان در تاریکی مثل دزدان از پشت درختان به زمین می‌نشستند و دختران و پسران جوان را روی آسفالت‌های خیابان که در خون می‌غلتیدند، با خود به کنار می‌بردند. سایه های سیاه خون روی زمین در تاریکی در اثر کشیده شدن پیکر جوانان، تصویر هولناکی از خود به جای می‌گذاشت. 

من بی‌اختیار تسبیح می‌انداختم، ولی شمارش نمی‌کردم و با خودم می‌گفتم، شاید هم همه گمشده‌های خودشان را که چیزی جز به‌دست آوردن آزادی و رهایی ابدی در دو دنیاست، شخصاً از دست خداوند دریافت کنند! کسی چه می‌داند؟

<strong>مرور</strong>

این داستانی بود از هوشنگ صنایی‌ها با عنوان «رأی گمشده‌ی دختران گمراه». این نوع داستان‌ها که رؤیا‌گونه و کابوس‌وار نوشته می شود، همانند داستان‌های دانیل خارمس نویسنده‌ی روس که می‌تواند به‌عنوان مواد خام ادبی دستمایه‌ی کار نویسندگان دیگر قرار گیرد که از آن یک داستان با ساختار و معماری ویژه و بافت ادبی خلق کند.

از این نوع داستان‌ها که دانیل خارمس هم در کتاب «اتفاقات» بسیاری از آنها را به یادگار گذاشته است، همواره تولید می‌شود، در همه‌ی کشورها. اما چون معمولاً نویسندگان و پدیدآورندگان آنها تصور می‌کنند که ممکن است کارشان ارزش ادبی نداشته باشد، از چاپ و انتشار آن هم صرف نظر می‌کنند.

در روسیه از این گونه نویسندگان بسیار داریم. اما دانیل خارمس در سال ۱۹۰۵ در سن پترزبورگ متولد شد. او از نویسندگانی بود که به دستور استالین دستگیر شد و در سال ۱۹۴۲ در زندان لنینگراد درگذشت. 

در سال ۱۹۲۷ او با دوستانش و برخی از شاعران در لنینگراد یک گروه آوانگارد ادبی تأسیس کرد، با عنوان «انجمن هنر واقعی» که در سال ۱۹۳۰ فعالیت این انجمن ممنوع شد.

بندرت پیش می‌آید که کسی این گونه نوشته‌های کابوس‌وار و رؤیاگونه را چاپ و منتشر کند. هوشنگ صناعی‌ها که خود آرشیتکت و نقاش است، گاهی از این گونه یادداشت‌ها می‌نویسد. من به علت حضورم در فرانکفورت وقتی داستانش را شنیدم، شباهت نوشته‌اش با کارهای دانیل خارمس مرا برآن داشت که در برنامه‌ی «کارگاه داستان» این هفته آن را در اختیارعلاقمندان و شنوندگان رادیو زمانه قرار دهم.

گرچه هوشنگ صناعی‌ها داستان‌نويس نيست، اما تجربه‌ی ساليان دراز معماری و شهرسازی يک ساختار منسجم در ذهن او پديد آورده که نويسندگان جوان بسيار می‌توانند بياموزند، و نيز بياموزند که همه‌ی تجربه‌ها را می‌توان داستان و داستانی کزد، به شرطی که ذهن به اين معماری تسلط يابد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/10/post_220.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/10/post_220.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کارگاه داستان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 26 Oct 2009 13:30:18 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای روزگارانی دیگر </title>
         <description>ادبیات مقاومت هر ملتی را در روزهایی که اندکی آرامش به جامعه برمی‌گردد، می‌توان در لابه‌لای روزنامه‌ها هم یافت. سوای آن که در داستان‌ها، شعرها، نمایشنامه‌ها و خاطرات، ادبیات مقاومت رخ می‌نماید، گاه نیز یادداشت‌هایی از سر ناگزیری در گوشه‌ای از روزنامه‌ای به چاپ می‌رسد که سال‌ها بعد نظر آدم را جلب می‌کند.
 
مردم مغلوب هرجا فرصتی به‌دست آورده‌اند، از روزگار رفته حکایت کرده‌اند و رفته‌اند. به خط نوشته‌هایی بر دیوارهای شهر یا یادداشت‌هایی که لابه‌لای تیترهای درشت فرمانروایان به چشم نمی‌آید. 

[[sound]]

روزنوشت‌ها در ادبیات مقاومت نجیبانه‌ترین دست و پا زدن ملتی است که از سر ناگزیری معمولاً در دفترچه‌های اهل قلم باقی می‌ماند. یادداشت‌هایی که برای چاپ نشدن نوشته می‌شود. یادداشت‌هایی که معمولاً جانب کسی را نمی‌گیرد؛ برای یادآوری، برای روزگارانی دیگر نوشته می‌شود.

اینروزها در ایران بندرت یادداشت روز یا روزنوشت منتشر می‌شود و آن هم بنا به اهمیت نام نویسنده یا موضوعی که کسی به آن پرداخته، گاه در لابه‌لای تیترهای چشم‌پرکن و دروغ‌های شاخدار دهن پرکن یکی از روزنوشت‌ها در گوشه‌ی روزنامه‌ای جا خوش می‌کند. یکی از این روزنوشت‌ها نوشته‌ی محمد یعقوبی نمایشنامه‌نویس مطرح معاصر است که نه برای احراز قدرت یا اظهار وجود، بلکه برای دل تنگ خودش نوشته شده و وضعیت اهل قلم را بازتاب می‌دهد.

او این روزنوشت را به قصد ادبیات مقاومت ننوشته، اما آنچه برابر ماست نمونه‌ای است که از ادبیات مقاومت ملت ایران. در لابه‌لای این نوشته بلاهایی که سر نویسنده و اثرش می‌آید به خوبی پیداست که گروهی با انواع عقده‌های جنسی و روانی و مالی و فکری و فلسفی بررس آثار و کتابهای فرهنگسازان ایران شده‌اند، تا این پیکر نیمه‌جان و خسته را شمع‌آجین کند. اما پیکرهای شمع‌آجین‌شده تا شعاعی دور بر تاریکی‌ها نور می‌تابانند و سیاهی و روسیاهی را افشاء می‌کنند. این هم روزنوشت محمد یعقوبی، با عنوان «سرنوشت کتابهایم در دولتهای هفتم، هشتم، نهم و الاآخر»:

و هنر، محمد يعقوبي- اولين نمايش‌نامه‌اى که از من چاپ شد زمستان 66 بود که در زمستان 77 هم‌زمان با اجرا در تئاتر شهر منتشر شد. کتابم مثل هر کتاب ديگرى در اين سرزمين به ناحق براى گرفتن مجوز چاپ به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى رفت ولى از حق نبايد گذشت که هيچ خاطره تلخى از چاپ آن ندارم. مميزان حتى نگفتند يک واو را حذف کنم. پس من خوب شروع کردم و اى کاش همه نمايش‌نامه‌هاى بعدى‌ام را پيش از آن نوشته بودم. چهار سال نخست رياست جمهورى خاتمى و دوران وزارت عطاءالله مهاجرانى را در وزارت فرهنگ حالا در مقايسه با دو دولت بعدى مى‌توان بهترين سال‌ها براى چاپ و حتى اجراى تئاتر دانست. و اما در چهار سال دوم رياست جمهورى خاتمى انتشارات انديشه‌سازان بر آن شد چهار نمايش‌نامه مرا چاپ کند. مى‌دانيم که که وزارت فرهنگ و ارشاد در دوره دوم رياست جمهورى خاتمى محافظه‌کار شده بود. در اين دوره «يک دقيقه سکوت» يکى از آن چهار نمايش‌نامه‌ام مجوز چاپ نگرفت، اما دو نمايش‌نامه ديگرم «رقص کاغذپاره‌ها» و «دل سگ» بى هيچ مميزى مجوز گرفت و چاپ شد و زمستان 66 براى چاپ دوم خود با يک مورد مميزى مواجه شد. شعرى در نمايش‌نامه بود که اجازه نمى‌دادند چاپ شود. من تلفن مميز وزارت فرهنگ را از ناشر گرفتم و با خود مميز حرف زدم و سرانجام توافق کرديم به جاى آن شعر سه نقطه بگذاريم و در پاورقى نوشته شود: غير قابل چاپ است و رجوع شود به چاپ اول در سال 1377، انتشارات قصيده، صفحه 19. باور کنيد اغراقى در کار نيست. من واقعا توانستم با مميز وزارت فرهنگ حرف بزنم و گفت و گوى من و او نتيجه داد. صفحه 17 چاپ دوم زمستان 66 نشر انديشه‌سازان را بازکنيد و خودتان پاورقى را ببينيد. من فکر مى‌کنم اين يادداشت پاورقى در چاپ دوم زمستان 66 نمايش‌نامه‌ام را خواندنى‌تر کرده است و خواننده را هم کنج‌کاو که برود ببيند آن جمله حذف‌شده در چاپ اول چيست. و اما در دولت نهم نشر قطره سه نمايش‌نامه از من را در اسفندماه 1385 براى گرفتن مجوز به وزارت ارشاد اسلامى فرستاد. هفده ماه، باور کنيد هفده ماه از فرستادن نمايش‌نامه‌ها به ارشاد اسلامى گذشت و آنان هيچ پاسخى ندادند. من خوشحال از توان گفتگو با مميز دوران خاتمى بر آن شدم با مميز حرف بزنم که گفتند بايد مراجعه حضورى کرد. سرانجام به وزارت ارشاد اسلامى رفتم. نشانى اتاقى را دادند و نام مردى را گفتند که چون خاطره تلخى است نام اين آدم را از ياد برده‌ام. داشتم برايش توضيح مى‌دادم که نويسنده اين کارها هستم که هفده ماه است...او بى آن‌که نگاهم کند حرفم را قطع کرد و گفت به ناشر بگو بيايد براى پى‌گيري. گفتم ناشر هر هفته مى‌آيد اما جواب نمي...با لحنى سرد و نفرت‌آلود همچنان بى آن‌که نگاهم کند حرفم را قطع کرد و باز هم گفت: به ناشر بگو بيايد براى پى‌گيري. به نشر قطره زنگ زدم و يکى دو هفته بعد پاسخ دادند «يک دقيقه سکوت» قابل چاپ نيست اما «تنها راه ممکن» به شرط اصلاح، قابل چاپ اعلام شده بود. براى دانستن شرط‌هاى اصلاحى به نشر قطره رفتم. در نامه‌ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به نشر قطره موارد اصلاحى در چند بند از صفحه فلان تا صفحه فلان درج شده بود. نامه را با متن مطابقت دادم و ديدم هر کدام از موارد اصلاحى شروع يک قطعه نمايش‌نامه تا پايان آن است. موارد اصلاحى شامل چهار قطعه از هشت قعطه نمايش‌نامه‌مى‌شد. ناگزير شدم بار ديگر به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى بروم و بپرسم چه واژگانى را در اين قطعه‌ها بايد اصلاح کنم. کارمندى که به او مراجعه کردم نام ناشر را پرسيد و با شنيدن نام قطره اخم کرد که حساب کار دستم آمد. بعد برگه‌اى را که درباره کتابم بود از پرونده قطور نشر قطره بيرون کشيد و از روى برگه ، مفاد نامه‌اى را گفت که خوانده بودم. به او توضيح دادم که نامه را خوانده‌ام اما مى‌خواهم بدانم کدام واژه اين صفحه‌ها بايد اصلاح شود؟ او گفت همه اين قسمت‌ها که تعيين کرده‌ايم بايد حذف شود و فهميدم منظورشان از اصلاح، حذف است. اين را هم فهميدم که بهتر است بى خيال چاپ «تنها راه ممکن» شوم. به نشر قطره نامه‌اى نوشتم که با اين شرايط ميلى به چاپ «تنها راه ممکن» ندارم. کنج‌کاوان مى‌توانند اين نمايش‌نامه را در نشريه پاياب شماره نوزدهم بخوانند و با مقايسه اين نمايش‌نامه با نمايش‌نامه‌هاى «دل سگ» و «رقص کاغذپاره‌ها» چاپ‌شده در دوران خاتمى خواهند فهميد که اگر من «تنها راه ممکن» را در آن زمان نوشته بودم همان زمان احتمالا مجوز چاپ مى‌گرفت و من امروز ناچار نمى‌شدم بنالم. و اما درباره «گل‌هاى شمعداني» که به شماره 96533 در دبيرخانه اداره کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ثبت شده است هنوز که هنوز است مميزان وقت نکرده‌اند نظر بدهند.
</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/10/post_219.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/10/post_219.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 25 Oct 2009 13:46:54 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
