<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>عباس معروفی</title>
      <link>http://zamaaneh.com/maroufi/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 02 Jun 2009 14:09:40 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>بوی نشريه کاغذی</title>
         <description>سرانجام در برهوت نشر یک نفر شهامت به خرج داد و یک نشریه پروپیمان ادبی- فرهنگی بر پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها گذاشت؛ منصور کوشان که از سال ۱۹۹۹ در نروژ زندگی تبعیدی‌اش را می‌گذراند سردبیری نشریه جنگ زمان را به عهده گرفته که سعید هنرمند، نسیم خاکسار، خسرو دوامی، علی‌ زمانی و فواد نویدی در این کوشش همراهی‌اش می‌کنند.
شماره‌ی نخست جنگ زمان در قطع رقعی بهار ۱۳۸۸ در ۱۸۰ صفحه در چاپخانه آرش سوئد چاپ و صحافی شده و با قیمت ۱۵ یورو عرضه می‌شود.

[[sound]]

آنچه مهم است در عصر نشریات اینترنتی و سایت‌ها گرایش بسیاری از خوانندگان و نیز نویسندگان و روزنامه‌نگاران به نشریات اینترنتی گروهی یا شخصی بوده و یا بر تارنماها و سایت‌ها چرخیده. این روزها ما ایرانیان ملتی پراکنده در جهان با یک حقیقت و واقعیت به خوبی آشنا شده‌ایم  که اگر بتوان یک نشریه را منتشر کرد و تمام سختی‌هایش را به دوش گرفت برای پخش این نشریه یا کتاب دچار مشکل و معضل می‌شویم.
هیچ مرکزی در هیچ جای اروپا و آمریکا وجود ندارد که پخش نشریه یا کتاب ایرانی‌ها را به عهده بگیرد و وجه آن را برگرداند.
شاید در کل اروپا ۴ یا ۵ کتابفروشی ایرانی وجود دارد. البته چند بقالی و کتابفروشی توأمان هم هست که بیشتر لغت‌نامه و کتاب آشپزی و فال قهوه می‌فروشند.
و این که می‌گویم هیچ مرکز پخش کتاب و نشریه‌ای وجود ندارد به این معنا نیست که یکی هست و خوب عمل نمی‌کند. نه، اصلاً وجود ندارد. شاید ضرورتی هم وجود ندارد که کسی روی نشریات و کتاب‌های پراکنده‌ی ما ایرانی‌ها سرمایه‌گذاری کند.
۴ ناشر در اروپا فعالند؛ باران، گردون، خاوران و فروغ.
که دو تا آنها یعنی گردون برلین و فروغ کلن خود دو کتابفروشی‌ ایرانی را در اختبار دارند و دو تای دیگر  از طریق همین کتابفروشی‌ها نشریات و کتاب‌های خود را عرضه می‌کنند.

هر چند تجربه‌های ناکام نشان داده که ایرانی‌ها برای کالای فرهنگی و نشریه‌ی ادبی- فرهنگی هزینه نمی‌کنند، و هر چند آدم‌ها و نشریات نامداری قربانی این عدم توجه ملت ما شده‌اند، در چنین وضعیتی جنگ زمان به سردبیری منصور کوشان منتشر شده است.

منصور کوشان  در سرمقاله‌اش با عنوان حضور جمعی، ضامن حضور فردی می‌گوید: 
«در این که پاسخ تمام این پرسش‌ها به ویژه در بیرون از مرزهای ایران در نزد تک‌تک نویسندگان فارسی‌نویس وجود دارد، انکارناپذیر است. 
پرتو هرازگاهی جرقه‌ای، شعله‌ای در اینجا و آنجا دلیل بارزی است برای این ادعا. اما با توجه به کمیتی که وجود دارد و با توجه به انتظاری که می‌رود، با توجه به اهرم مخربی که سی سال است تارو پود فرهنگ و ادب فارسی را زیر عبای سنگین خود مهار کرده، و بویژه با توجه به گستردگی تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان فرهنگ و ادبیات در کشورهای گوناگون قاره‌ها این خطر هولناک وجود دارد که ممکن است فرهنگ و ادبیات فارسی در همجواری و اصطحکاک با فرهنگ‌های دیگر بیش از آنکه توانمند و صیقل‌خورده شود فرسوده و ناکارا گردد.»
کوشان  در جای دیگری می‌گوید: «چرا با وجود نبودن سانسور در بیرون از مرزهای ایران هیچ تلاش جمعی ادبی تا امروز دوام نیافته، یا مخاطبی گسترده نیافته است؟
چرا نشریه‌هایی چون سنگ، مکث، آفتاب، پر، دفترهای کانون نویسندگان در تبعید، گردون و ده‌ها نشریه‌ی فرهنگی و ادبی دیگر در بیرون از مرزهای ایران و دور از چهارچوب منش‌های حزب دوام نیافته‌اند؟ و فصل‌نامه‌ها و گاهنامه‌هایی چون بررسی کتاب، سیمرغ، چشم‌انداز، آرش، باران و غیره نمی‌توانند صدای جمعی ما باشند و در شمارگانی تاثیرگذار منتشر شوند؟ مشکل کجاست؟»
خواندن این سرمقاله را که با درد نوشته شده، به ایرانیان و به خصوص به ایرانیان خارج از کشور توصیه می‌کنم.

فصل‌نامه‌ی جنگ زمان با مطالبی از منصور کوشان، نسیم خاکسار، سعید هنرمند، محمودفلکی، عباس معروفی، منیرو روانی‌پور، ناصر زراعتی، فرج سرکوهی، علی زرین، علی نگهبان، رضا اغنمی، مهدی فلاحتی، علی حصوری و دوستانی دیگر منتشر شده است.
نسیم خاکسار مطلبش را اینگونه آغاز می‌کند: «خواندن یک متن خواندن متنی دیگر را می‌آورد. منظورم تداوم خواندن است و من با خواندن منطق‌الطیر عطار نیشابوری و رسیدن به برگ‌های آخر آن و روبه رو شدن با بیان عجز و بیچارگی عطار در قطعه‌ی پایانی سفر دشوارش که همراه مرغان رفته بود برای یافتن مقصود در اندیشه فرو رفتم.
در تردید از اینکه با یک نتیجه‌گیری خام و شتابزده درهای اندیشیدن به آن حروف پایانی کتاب زود بسته شود، مصمم شدم با حفظ آن نتیجه گیری‌ها در گوشه‌ی ذهنم سفری آغاز کنم. سفری در متن‌های همزمان این کتاب و پیش از آن...»
سعید هنرمند مطلبی دارد با عنوان &quot;دو نگرش بر عشق در ادبیات فارسی، عشق با سطه، عشق بر سلطه&quot;، او می‌گوید: «همانطور که هر خواننده‌ای می‌تواند به سادگی ببیند در داستان‌های عاشقانه یک نوع چانه‌زنی دایمی بین دلدادگان همزمان میان آنها و قدرتمداران جامعه و سنت در جریان است.
چانه‌زنی که گاه تا حد مذاکره پایین می‌آید و گاه تا حد جنگی تمام عیار پیش می‌رود...»
او در نوشته‌اش به متون عاشقانه‌ی ادبی در ایران پرداخته است.
محمود فلکی مطلبی دارد با عنوان &quot;ماضی روایتی در داستان» او می‌نویسد: «آیا این تاریخ دوم مارس ۱۹۰۳ گذشته‌ی مشخصی را به دست می‌دهد؟ که در آن سال انتشار رمان یعنی ۱۹۳۱ و انسان‌های واقعی آن زمان را به خاطر می‌آورد؟
آیا این زمان تجربه‌ی واقعی را به خاطر می‌آورد که به بیست و هشت سال پیش از انتشار رمان ارتباط می یابد؟و..»
محمود فلکی بحث تکنیکی زمان را در رمان پیش گرفته است.
و اما در فصلنامه‌ی &quot;جنگ زمان&quot; سه داستان تازه از سه نویسنده‌ی معاصر وجود دارد. &quot;شاهزاده‌ی برهنه&quot; از عباس معروفی، &quot;نخستین روز درس&quot; از منیرو روانی‌پور و &quot;تله&quot; از ناصر زراعتی. 
و بعد مطلبی هست از فرج سرکوهی با عنوان &quot;درآمدی بر فرهنگ تک صدایی و روایت اقلیت&quot;: «حذف روایت در ایران نه فقط از گذشته‌های دور و نزدیک که حتا در سه دهه اخیر نیز از روندهای اصلی تاریخ‌نویسی، زندگی‌نامه، خود زندگی‌نامه، خاطره‌نویسی از فرایندهای مهم فرهنگ جامعه‌ی ایرانی است...»
و علی زرین مطلبی نوشته با عنوان &quot;یادداشتی بر موقعیت ادبیات معاصر فارسی در جهان&quot;.
او مطلبش را اینگونه آغاز می‌کند: «راستی را این دغدغه‌ی جهانی بودن و جهانی شدن کجا آغاز شد و بار معنایی آن چیست و یا به چه معناست؟
شاید از زمانی که مفهوم وطن به مثابه ذاتی ذهنی جزو ذهنیت جمعی ما قرار گرفت حول انقلاب مشروطیت، این دغدغه هم به سراغ ما آمد.
در همین حدود زمانی بود که اندیشمندان و جهاندیدگان ما به مقایسه‌ی وضعیت اجتماعی سیاسی ما با دیگران به ویژه اروپاییان پرداختند و همین باعث شد که ما با واقع‌بینی بیشتر و معیار سنجشی وزین‌تر به وضع خود نظر بیندازیم. و به ارزیابی آن برخیزیم.
اما برگردیم به عرصه‌ی ادبیات که بحث مورد نظر من است. به مثل نیمایوشیج این دغدغه را هم داشت و هم نداشت...»
مطلب دیگر از علی نگهبان است با عنوان &quot;تجدد ادبی یا جخ - اکنون مدرن&quot; یعنی ردیابی مدرنتیته و سکولاریسم در ادبیات معاصر. او نوشته است: «در ۳۰ سال گذشته زیر ساخت‌های فرهنگی ما به شدت ویران شده‌اند و جوان ایرانی که در مهار حکومت جمهوری اسلامی به بار آمده نه تنها از نظر هویتی که از لحاظ پرورش استعدادهای فردی و فکری و خلاقه نیز تا حدود زیادی سردرگم است.
اکنون باید بتوانیم گمانه‌زنی کنیم که اگر همین فردا بلای سانسور به گونه‌ای از میان برداشته شود و آزادی بیان تأمین گردد انتظار پدیداری چگونه اثرهایی باید داشت؟...»
مطلب دیگر از رضا اغنمی است &quot;گرته‌هايی از عشق در گذر هفت دفتر&quot; و دیگر این که مهدی فلاحتی &quot;پیوست مانیفست کانون نویسندگان&quot; را نوشته است. او  مطلبی از محمد قوچانی را فرارو گذاشته و به آن پرداخته و بحث‌های کانون نویسندگان را زیر و رو می‌کند.  و دیگر این که در ضرورت استقلال نهاد ادبیات از نهاد سیاست پافشاری دارد.
و آخرین مطلب فصلنامه‌ی جنگ زمان از علی حصوری است با عنوان &quot;شوخی راه فرار، چهره‌ی دیگر غم&quot;.
و حیف است که نگویم ساختار روی جلد کار بردیا کوشان، عنوان‌ها کار سیامک بابک، طراحی بین مطالب اثر قاسم حاجی‌زاده، تیتر بندی‌ها و همه‌ چیز در این نشریه نشان از نگاهی حرفه‌ای دارد که شاید از کوشان و یارانش برمی‌آمده است. کار دیگری که این نشریه را زیباتر جلوه می‌دهد شعرهایی در اینجا و آنجاست از شاعری بزرگ که تو به هنگام مطالعه‌ی نشریه ناچاری بار دیگر آنها را مرور کنی. کارهایی از شاملو، فروغ، میم آزاد، منوچهر آتشی و دیگران.
برای سردبیر نشریه جنگ زمان، منصور کوشان که پا به چنین خطری گذاشته و نشریه‌ای باز برای ایرانی‌ها منتشر کرده آرزوی مقاومت و ایستادگی می‌کنم.
این نشریه اگر بپاید و در دسترس علاقه‌مندان قرار بگیرد کاری‌ست کارستان، کاری که می‌ماند.

</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/06/post_197.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/06/post_197.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 02 Jun 2009 14:09:40 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ادبيات سياه ۲</title>
         <description>در برنامه قبلی از هوراس مک‌کوی نویسنده بزرگ آمریکا و آغازگر ادبیات سیاه حرف زدم امروز از ویژگی‌های ادبیات سیاه حرف می‌زنم و از رمان &quot;آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند&quot;.
 در جامعه‌ای که عاملان قانون به عنوان طبقه حاکم در کنار بازار یک قدرت مطلقه بسازند از این پس قانون به مثابه‌ی یک ویترین نمایشی بین حاکم و رعیت قرار می‌گیرد.  بی‌شک انسان‌هایی در این وضعیت طغیان می‌کنند اما در برابر ستمگری طبقه حاکم سرنوشتی جز شکست ندارند.

[[sound]]

وضعیتی که در جامعه امروز ایران پدید آمده بی شباهت با دوره‌ای که هوراس مک‌کوی آن را در آمریکا تصویر کرده ندارد. و بی‌شک اين نوع ادبی در جامعه‌ی ایران  پدید آمده و یا خواهد آمد.  این را منتقدان باید بگویند. اما یکی از مشخصه‌های ادبیات سياه نحوه روایت آن است. همچنان که انسان طاغی زاییده جامعه‌ای در حال توسعه است که مجموعه قانون و پول و قدرت مانند یک تانک بی‌هراس و بی‌رحم از روی آدم‌ها می‌گذرد، در جامعه‌ای که همه‌چیز رنگ قانونی و متمدنانه دارد  اما همه‌چیز در بدویت وحشی طی می‌شود، ادبیات سیاه هم زاییده چنان وضعیتی است.
 به ‌ویژه در ایران امروز که بسیاری از مظاهر رنگ خدا و دین هم گرفته‌اند و این دستگاه‌های عظیم متحد لباس دین پوشیده‌اند و دیوارها همه‌ دیوارهای سد شده در برابر انسان حق‌باخته و طاغی به شعارهای عدالت و انسانیت و شفقت مزیین شده‌اند.
 همه‌چیز امروزی است. جلوه‌های جامعه‌ی در حال توسعه ریتم و ضرب‌آهنگ رمان را هم تعیین می‌کند. ادبیات سیاه را نمی‌توان به فرم رمان خطی نوشت و لازمه‌اش ضرب‌آهنگی‌ تند است که به موازات جامعه کارش را پیش ببرد.

محمد‌علی سپانلو مترجم کتاب &quot;آنها به اسب‌ها شلیک می‌کنند&quot; مشخصه‌های ادبیات سیاه را اینگونه تعریف می‌کند:
ادبیات سیاه بی‌شک یک سند استثنایی است که جامعه‌شناسان می‌توانند بر اساس آن نمای اخلاقی و روحی سال‌های اخیر را در بسیاری جوامع پیشرفته ترسیم کنند. این ادبیات وجوه مشترکی دارند.

نخستین و حساس‌ترین آن‌ها مسئله قانون است به زعم این قانون را طبقه برتر  جامعه ظاهراً برای خوش‌نما کردن خشونت و قهر اختراع کرده است.  اما از آنجا که یک شهروند متمدن باید تا جایی که می‌تواند پولدار شود پس در قدم نخست مجبور به زیرپا نهادن همین قانون است.
  قانون از سوی فرا دستان و فرو دستان هر دو نقض می‌شود.
 چون در این جامعه ارزش هر کس به اندازه پیشرفت او در زندگی مادی است.
دومین وجه مشترک ادبیات سیاه طغیان فرد علیه اجتماع است. این نبردی نابرابر است که یک شورشی برای رستن از تحقیر و گریز از بن‌بست مادی زندگی به آن تن درمی‌دهد.
 سرانجام شورشی تنها و زخم‌خورده در مقابل اجتماعی که با چماق همه‌پسند قانون مجهز است از پا در‌می‌آید.
 در نتیجه این شکست سومین وجه مشترک پدید می‌آید که عصبیت از هراس باشد.
 این عصبیت از آن هنگام بروز می‌کند که جامعه فرد را با توسل به وسایل ظاهراً دسته‌جمعی، خرد می‌کند. فرد شورشی که می‌پندارد حق‌دارد چون دریافت که تمام جامعه محکومش می‌کند، به خود نیز شک می‌برد.
 به این ترتیب جامعه درواقع به دامی می‌افتد که خودش ساخته است.
سراسر جامعه در پنجه رعب و نفرت از مدیران و مجریان قضات و سیاست‌مداران و پلیس دست ‌و ‌پا می‌زند.

و بالاخره گذشته از کابوس‌ها در ادبیات سیاه روانکاوی به چشم می‌خورد. آمریکا به طرزی اسرارآمیز از یک گناه ابتدایی رنج می‌برد. ولی نمی‌داند که این گناه همان پول است. لیکن نویسند‌گانش و حتا معمولی‌ترین آنان فطرت این بلا را شناخته‌اند از اینجاست که همه آن‌ها وحشت انسان تنها رها شده و بی‌یار و یاور را در این کشور آزاد شرح داده‌اند.
 
اما یک نکته را فراموش نکنیم این دانسته‌ها را ما مدیون ادبیاتی هستیم که با همه سانسورها از ولنگاری اجتماعی سود می‌برد و منتشر می‌شود. پس این ادبیات به هر حال نقش مثبتی در نگه‌داشت ارزش‌های آدمی در جایی از دنیا دارد و این دلیل تبرئه بخش دیگری از جهان نمی‌شود که دستان سانسور منظم به نحوی است که نمی‌توان تنهایی مسایلی چون نفرت از نظامات حکومتی، وحشت از حزب، و  حقیر و مقهور بودن در برابر رهبری‌های دسته‌جمعی را به هیچ نحوی آشکار کرد.
شهروند عادی که بالاتری‌ها از قول او حرف می‌‌زنند این دردها را با خود فرو می‌خورد. پس تحقیر می‌شود به بی‌عقلی خود و عقل کل بودن نظام دیوان‌سالار ایمان می‌آورد و این ایمانی است مخالف شهادت چشم و گوشش.
 این شخص جاودانه تبدیل به انسان درجه دو می‌شود و این حاشیه از آنجا لازم است که نفع شیئ نباید اثبات ماعدی کند.
&quot;آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند&quot; غم‌نامه فرد درمانده‌ای است تسلیم وضعیت‌های اجتماعی. اما به شیوه خود، فرد درمانده دیگری را نجات می‌دهد گیرم با مرگ.
 علی‌رغم سادگی‌اش داستان از بافت سنجیده‌ای بهره‌مند است. قهرمان مرد کتاب راوی قصه است، پس نمی‌تواند خود را معرفی کند. ولی ما تا اعماق وجودش را می‌شناسیم.
رئالیسم آمریکایی یکی از اصول رئالیسم را به تمامی پایمردی می‌کند. بسیاری ازرئالیست‌‌نماها گرچه به‌طور نظری رفتار فرد را تابع شرایط اجتماعی می‌دانند اما در تبیین این رابطه عاجزند.
 از این رو اعمال آدم‌هاشان بی‌منطق، احساساتی و شعارگونه می‌ماند.
 اما مک‌کوی چون بیشتر نویسندگان هم عصرش به وضوح نشان نمی‌دهد که دردهای درونی قهرمانانش ناشی از وضع اجتماعی، روانی و پرورشی آن‌هاست. و ما به این باور می‌کنیم.
  راوی داستان مردی که آزارش به مورچه نمی‌رسد، آدم صلح‌جویی که می‌خواهد همه را آشتی دهد، شهروند مودبی که خاضعانه  به قانون، به پلیس به رییس و به زن احترام می‌گذارد،  مثلاً حتا یک‌بار هم نام خود را پیش از قهرمان زن کتاب نمی‌آورد، که همواره به ملاحظه‌ی تنگناهای موجود کوتاه می‌آید، آرزوی بزرگ فیلم‌سازی را به خواب می‌سپارد و در عالم واقع آن را به امید تهیه دو ‌سه حلقه فیلم تخفیف می‌دهد، مردی است  سلیم‌النفس که در همه ‌چیز منفعل است حتا در عشق‌بازی.
حرف‌شنو و سربه‌زیر است. در آغاز داستان این  گلوریا است که او را به مسابقه مرگبار رقص می‌کشاند. اما وقتی به صحنه می‌رود وظیفه‌اش را تا حد ممکن بی‌نقص انجام می‌دهد، و چون بلند‌پرواز‌هایش را مهار کرده در آخر کار فقط به مواهب رایگان طبیعت مثلاً آفتاب قانع است. گرچه  از این یکی هم محروم می‌ماند، با معصومیت کم‌نظیری سقوط ارزش‌ها و خیمه‌شب‌بازی ادعاها را در جامعه‌ی سرمایه‌سالاری روایت می‌کند. اما  هرگز قضاوت نمی‌کند. زیرا حتا در دم مرگ هم نمی‌خواهد درگیر شود و بالاخره آدم‌کشی او به‌گونه‌ای ساده‌لوحانه صورت می‌گیرد.       
 

</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_196.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_196.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 May 2009 16:19:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ادبيات سياه- ۱</title>
         <description><![CDATA[ادبیات سیاه بلافاصله نام هوراس مک‌کوی نویسنده بزرگ آمریکایی را به ذهن می‌آورد، نویسنده رئالیستی که در فاصله دو جنگ‌جهانی از همزمان با دست‌فروشی، رانندگی تاکسی و گزارشگری روزنامه، داستان‌های کوتاهی هم می‌نوشت و برای مجلات می‌فرستاد.
نویسنده‌ای که آرزوی بازیگری و کارگردانی داشت اما هرگز به وصالش نرسید و جامعه آمریکا او را در رده فیلم‌نامه‌نویس درجه دو نگه‌داشت.
نویسنده‌ای که هربار برای انتشار رمانش دچار مشکل می‌شد، هر بار ناشران رمانش را تکه‌تکه کردند و هرگز شکل صحیحی از انتشار یک اثر ادبی به آن نبخشیدند.

[[sound]]

محمدعلی سپانلو شاعر و ادیب معاصر نخستین کسی است که هوراس‌مک‌کوی را - ۲۵سال پیش - به ایران و ایرانی‌ها معرفی کرده است؛ با رمان "آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند" و یک "مقدمه عالی".
متأسفانه سال‌هاست که این کتاب اجازه انتشار نیافته. گویی جوامع و رژیم‌هایی که دولایه و چندلایه دارند با نام هوراس مک‌کوی و ادبیات سیاه دل خوشی هم ندارند و آن را برنمی‌تابند. حتا اگر داعیه ضد آمریکایی و ضد امپریالیستی داشته باشند.

سپانلو درباره هوراس مک‌کوی می‌نویسد:
دردهه ۱۹۲۰هالیوود قبله‌ی آمال جوانان تهی‌دست و زیاده‌طلب بود. این افسانه که می‌توان به مدد بخت و تصادف یک‌شبه از تاریکی درآمد و محبوب و سرشناس و ثروتمند شد، مک‌کوی را نیز مثل خیلی‌ها به هالیوود کشاند.
مدتی پیش‌خدمت، باغبان و نگهبان شب بود. تا سرانجام به‌نام یک سناریو‌نویس خرده‌پا در پایتخت سینما به کار گرفته شد.
آرزو داشت هنرپیشه و کارگردان شود. اما در این آرزو ناکام شد و تا پایان عمر سناریو نویس فیلم‌های دسته‌دوم یعنی سری ب باقی ماند.
در سال۱۹۳۵وقتی که فقط ۳۸سال داشت نخستین رمانش "آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند" را منتشر کرد اما استقبالی از آن به عمل نیامد؛ شاید آمریکا دوست نداشت به آثاری توجه کند که رویایش را از خوشبختی و ترقی بهم‌ می‌زد.
سال ۱۹۳۷رمان "کفن جیب ندارد" یک‌باره مک‌کوی را به‌عنوان نویسنده‌ای چپ‌گرا و ناراضی از وضع، به خوانندگان شناساند.
ناشران این کتاب را پیش از چاپ تکه‌پاره کردند. با این همه اصل موضوع باقی ماند. این نویسنده گمنام نشان می‌داد چگونه سندیکای تبهکاران برای ایجاد تشکیلات نفوذ‌ناپذیر وارد بازار سرمایه‌گذاری شده و در سراسر کشور خود را به لباس موسسات قانونی آراسته است.

طبعاً اثری که هم تشکیلات قانون را ناراضی می‌کرد و هم تشکیلات گانگستر‌ها را در شرایط آن روزگار حکم مرگش را در پی داشت، حتا وقتی این اثر نخستین بار به‌طور کامل در انگلستان با مقدمه "اولی ‌وو" منتشر می‌شد.
ناشر انگلیسی در مقدمه آن اشاره کرد که اگر این کتاب همه‌ی ما را به زندان نیندازد انشا‌الله کتاب موفقی خواهد بود.
موضوع برخورد یک روزنامه‌نگار جوان در شهری کوچک با جنایت و فساد است که همه آن‌ها از حمایت قانون برخوردارند.
سومین رمان مک‌کوی به‌نام "بهتر بود خانه می‌ماندم" به سال ۱۹۳۸در آستانه‌ی جنگ‌جهانی دوم منتشر شد که این یکی نیز گرفتار سانسور ناشران شد، چون نشان می‌داد هالیوود جوانان آرزومند را به تباهی می‌کشاند.
در آمریکا ظاهراً سانسور قانونی از اول وجود نداشته است اما صدها و هزاران انجمن حافظ عفت و اخلاق عمومی که نمونه‌ای از آن را در کتاب "آنها به اسب‌ها شلیک می‌کنند" خواهیم دید، آنچنان قدرتی دارند که می‌توانند با محکوم کردن یک اثر ادبی یا سینمایی آن را به خاک سیاه بنشانند. نفوذ این انجمن‌های ارتجاعی آنقدر زیاد است که حتا جلو تصویب قوانین مترقی یا اصلاح‌گر را نیز می‌گیرند یا آن را بعد از تصویب بلا ‌اجرا می‌گذارند. ناچار در تمام رشته‌های تولیدی هنری و ادبی اتحادیه‌هایی تشکیل شده است که خودشان آثار را پیش از عرضه یا انتشار سانسور می‌کنند و این بدترین نوع سانسور یعنی خودسانسوری است.
به هر جهت تلاش ادبی مک کوی به بن ‌بست کشیده شد.
سال‌های جنگ‌جهانی پیش آمد و او منزوی‌تر شد. تا جایی که خود را نیز فراموش کرد اما ناگهان اتفاق پیش‌‌‌بینی نشده‌ای به دادش رسید.
این اتفاق نسیم امید‌بخشی بود که از طرف فرانسه وزید، فرانسوی‌ها بارها قدر و ارزش هنرمندان گم‌نام آمریکایی را به خود آمریکایی‌ها شناسانده‌اند و این هم نمونه‌ای از آن بود.
در سال ۱۹۴۶مارسل‌ دوهامل نویسنده سرشناس فرانسوی کتاب "آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند"  را به زبان فرانسه ترجمه کرد.
توفیق کتاب فوق‌العاده بود. در فضای روحی و فکری بعد از جنگ فرانسه که درد شکست و اشغال و زهر تلاشی جبهه‌ی متحد نیروهای دموکراتیک را چشیده بود و میراث ویرانگر جنگ را پیش چشم داشت، بسیار صمیمی‌تر از آمریکایی‌های زنده‌دل به حدیث غمگین مک‌ کوی گوش فرا داد.
اگزیستانسیالیست‌ها که در آن گیرو دار فلسفه خود را به نام راه سوم میان شرق و غرب مطرح می‌کردند کتاب را سخت ستودند. از نظر آن‌ها مک کوی نخستین آمریکایی اگزیستا‌نسیالیست لقب گرفت.
 در پی این پیروزی سال بعد "کفن جیب ندارد" به فرانسه ترجمه شد.
فرانسویان این کتاب را بخاطر طعم تند هیجان و شتاب و حرکت آن در سلسله سیاه سری نوآور جزو کتاب‌های پلیسی قرار دادند.  
"کفن جیب ندارد" چهارمین کتاب سلسله سیاه است. بحث‌هايی که این دو کتاب در فرانسه برانگیخت و ضمن آن منتقدان از نبوغ نویسنده آمریکایی سخن گفتند و او را هم‌طراز فاکنر و همینگوی می‌دانستند در خود هالیوود نیز منعکس شد.
 نویسنده‌ی فراموش شده نخستین‌بار در دیده هموطن‌هایش اعتبار و آبرویی یافت. که چون همه هیجان‌های جامعه‌ی آمریکایی زود‌گذر بود.
مک‌ کوی که اندکی به بازیافت امید‌های ازدست‌رفته خوشبین شده بود دوباره دست به داستان‌نویسی برد و در سال ۱۹۴۸رمان "با فردا خدا‌حافظی کن" را چاپ کرد؛ داستان مرد درس‌خوانده‌ای که تبدیل به یک جنایتکار خون‌سرد می‌شود. 
می‌گویند مک‌ کوی در واقع با این کتاب خواسته‌بود تبحر و استادی‌اش را در بیان غنایی داستان به منتقدان نشان دهد. هر چه بود سانسور ناشران این اثر را چنان شرحه شرحه کرد که داوری دشوار شد.
طبعاً در آمریکا فروشی نداشت. شايد سکوت اجباری و طولانی سال‌های جنگ استعداد نویسنده را خشکانده بود. زیرا آخرین کتابش "چاقوی جراحی" که در سال ۱۹۵۲چاپ شد برگردان یکی از سناریوهای هالیودی‌اش بود.
 سرانجام پس از مرگش ناشران از سر و صدایی که ختم یک زندگی ناکامیاب و فاجعه‌آمیز را اعلام می‌کرد استفاده کردند و سناریویی را که برای فیلم "نقطه عطف" نوشته بود  به‌ صورت کتابی درآوردند و به‌نام "شهر فساد" چاپ زدند.

<strong>دوربين گيری</strong>
مهم‌ترین اثر هوراس‌مک‌ کوی رمان "آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند" با دو دوربین روایت می‌شود. دوربین اول تنها صداست. صدای قانون و تصویری دور از قانون و حکومت.
 دوربین دوم خود راوی است یا شاید خود نویسنده است. نویسنده‌ای ناکام. اما راوی‌ست یعنی رابرت سیبرتن؛ مرد جوانی که در حوالی استودیو‌های فیلم‌سازی هالیوود سرگردان است. صدای زنی را می‌شنود، صدای گلوریا را و از همان جا زمان دراماتیک اثر ساخته می‌شود و داستان شکل می‌گیرد.

رمان دو زمان دراماتیک دارد، یکی در دادگاه که با دوربین اول روایت می‌شود و دیگری در پیست رقص ماراتن که از ذهن رابرت سیبرتن با دوربین دوم شکل می‌گیرد.

<em>متهم، برخیزید!</em>
(فصل تمام می‌شود.)

(فصل بعدی.)

برخاستم.
<em><em>در یک آن گلوریا را دیدم که روی نیمکت اسکله نشسته است. گلوله تازه به شقیقه‌اش خورده بود خون هنوز نجوشیده بود. نور انفجار هنوز چهره‌اش را روشن می‌کرد، همه‌چیز مثل چشمه‌ای که از سنگ بجوشد واضح می‌شد. کاملاً یله شده بود. راحت، آنطوری که دوست داشت.
 فشار گلوله  کمی از من برش گرداننده بود. نمای کامل نیمرخش را نمی‌دیدم  ولی همانقدر که از  چهره و لب‌هایش می‌دیدم به من خبر می‌داد که دارد لبخند می‌زند.</em></em>

سپانلو در مقدمه کتاب "آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند" می نویسد:
ادبیات سیاه بی‌شک یک سند استثنایی است که جامعه‌شناسان می‌توانند بر اساس آن نمای اخلاقی و روحی سال‌های اخیر را در بسیاری جوامع پیشرفته ترسیم کنند. 

دوستان عزيز راديو زمانه، برنامه‌ی اين‌سو و آن‌سوی متن را با تکنيک‌های ادبيات سياه ادامه می‌دهم. تا برنامه‌ی ديگر خدانگهدار
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_195.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_195.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 27 May 2009 16:25:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مهندسان ايرانی برلين؛ نوآوری‌هايی برای ايران</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>دومین کنفرانس تأمین انرژی و تغییرات آب ‌و هوا روز جمعه ۱۵ماه مه ۲۰۰۹در دانشگاه صنعتی برلین (TU) با حضور کارشناسان، مهندسان و دست‌اندرکاران انرژی ایران و آلمان برگزار شد.

این کنفرانس که به همت انجمن مهندسان و متخصصان ایرانی در آلمان برپا شده بود با سخنان پروفسور سعید ناصری رییس مدرسه عالی تکنیک برلین آغاز شد، و استادان دانشگاه و مهندسان سرشناس آلمانی و ایرانی در زمینه‌های مختلف به سخنرانی پرداختند.
یکی از شرکت‌کنندگان ایرانی این کنفرانس پروفسور ناصر کنعانی بود که درباره‌ی "انفجار جمعیت و کمبود انرژی، مشکلات ساختگی" سخنرانی کرد.
دکتر ول‌هارت دورشمیت مدیر کل شورای وزارتی محیط زیست و حفاظت از طبیعت و امنیت و راکتورها در آلمان، دیدگاه‌های خود را درباره‌ی "مقررات جدید دولت آلمان برای ایجاد انرژی‌های تجدید‌پذیر" مطرح کرد.

[[sound]]

همچنین دکتر مهندس آرمین ولف در مورد "ایجاد تجهیزات خورشیدی تجربيات و چشم‌اندازها"، سخنرانی کرد. که این برای بخش علمی و صنعتی ایران حائز اهمیت فراوانی‌ست.
تفاوت‌ها در دیدگاه و سیاست‌گزاری در کشورهایی مثل آلمان و ایران در شرایطی که سرخط خبرها و نظرهای مسوولان جمهوری اسلامی ایران بر انرژی هسته‌ای است، کارشناسان آلمانی از تجربات و چشم‌اندازهای انرژی خورشیدی سخن می‌گویند.</small></strong>

از خانم مهندس محبوبه جعفر مسوول روابط ‌عمومی انجمن مهندسان و متخصصان ایرانی در آلمان پرسیدم: به کوشش این انجمن چنین کنفرانسی برپا شده است اهداف و برنامه‌های شما چیست؟ این برنامه که امروز برپا کردید چه دستاوردهایی دارد؟ 

[[photow01]]

<strong>محبوبه جعفر:</strong> من فکر می‌کنم که  به ‌عنوان کانون مهندسی ایرانی در اینجا ما هم می‌توانیم یک کمک کوچکی برای شناساندن این موضوع و آوردن این موضوع به افکار عمومی و برداشتن قدم‌های کوچکی در حد توان خودمان داشته باشیم و بتوانیم موضوع انرژی‌های تجدید‌پذیر را مطرح کنیم. نه فقط در آلمان و برلین، بلکه سعی ما این است که این موضوع را بتوانیم در ایران بکشانیم.

<strong>در بین سخنرانان و شرکت‌کنندگان چهره‌های وزارتی و مسوولین دولتی، استاد‌های دانشگاه از آلمان و بسیاری از چهره‌های سرشناس مهندسان ایرانی اینجا حضور دارند. این نشان می‌دهد که انجمن مهندسان توانسته چنگک‌‌هایش را خوب به جامعه آلمان وصل کند و در کنفرانس قبلی هم من بودم و دیدم که استقبال خیلی خوبی شده. فکر می‌کنید که برای جامعه ایران چقدر می‌توانید در این فضای بسته‌ای که در ایران است راه پیداکنید؟</strong> 

<strong>محبوبه جعفر:</strong> من فکر  نمی‌کنم در این مورد فضای ایران بسته باشد. وظیفه ما این است که بتوانیم روابط علمی را بین آلمان و ایران گسترش دهیم. این روابط علمی در سطح دانشگاهی حتا در سطح دانشجویی تا آنجا که می‌توانیم این روابط را وسعت بدهیم .همچنین روابط بین سطوح علمی و سطوح اقتصادی و صنعتی وجود دارد.

من فکر می‌کنم در رابطه با موضوعات تحقیقی و  دانشگاهی اصلاً ایران بسته نیست و خیلی کار می‌کند. خیلی خوشحالم از این بابت چون اینقدر که خودم  در پی یافتن اطلاعات هستم می‌بینم که خوشبختانه ایران هم خیلی فعال است.

<strong><small>به سراغ یکی از فعال‌ترین چهره‌های علمی آلمان رفتم پرفسور سعید ناصری رییس انجمن مهندسان ایرانی که سخنران آغازین کنفرانس نیز بود.</small></strong>

 از او پرسیدم: چشم‌اندازهای انجمن مهندسان ایرانی در آلمان برای برگزاری چنین کنفرانسی چیست؟ 

<strong>سعيد ناصری:</strong> ۳حوزه مختلف از برگزاری این کنفرانس برای ما وجود دارد که یکی از آن خود ما مهندسان و آن‌هایی که با کارهای مهندسی سر وکار دارند است. انها باید به این واقف شوند که تنها طرح یک ماشین و بهتر‌سازی آن مطرح نباید شود . بلکه جوانب اقلیمی و محیط ‌زیستی و زیست‌ محیطی آنجا باید گنجانده شود.
دوم، ما می‌خواهیم در این مرکز علمی که واقعاً یکی از دانشگاه‌های خیلی برجسته‌ی آلمان است با چهل هزار دانشجو رابطه ایرانی‌ها را در سطح علمی آکادمیک با این دانشگاه‌ها یک‌طوری  برقرار کنیم.
و نکته سوم این است که در این کنفرانس‌ها معمولاً ملاقات‌ها و  صحبت‌هایی می‌‌شود که این‌ها خیلی درخور اهمیت‌ هستند و صاحب‌نظرهای که اینجا می‌آیند از این ملاقات و از این آشنایی برای کاربرد کارشان استفاده کنند.

[[photow02]]

<strong>انجمن مهندسان ایرانی در آلمان همیشه این برنامه را پیش می‌برد و ابتکار عمل مال شماست.  فکر می‌کنید این بحث‌ها و این کارهایی که صورت می‌گیرد چگونه به کشور خودمان برمی‌گردد؟</strong>

<strong>سعيد ناصری:</strong> کانون مهندسان و متخصصین ایرانی در آلمان که  حدود ۱۶سال از تاسسیس آن می‌گذرد سعی کرده است در چهارچوب اساس‌نامه تمام نوآوری‌ها تکنیکال فنی و آکادمیک را ‌طوری به ایران منتقل کند.

 خوشبختانه در چارچوب امکانات اینترنتی و الکترونیک این امکان به‌ صورت خیلی سریع و فوری وجود دارد. منتهی این کافی نیست. ما باید به آنجایی برسیم که روابط تنگا‌تنگ با انیسیتوها و نفاط علمی دانشگاهی در ایران پیدا کنیم. که خوشبختانه این ارتباطات الان پیدا شده است و  قرار دادها و تفاهم‌نامه‌های مختلف در این انیستو‌ها بسته شده و این یک کانال دیگری می‌تواند باشد که این ارتباط تکنولوژی  با ارتباط آکادمیک با هم عجین شوند و طبیعتاً به نفع جامعه‌ی ایران هم خواهد بود. ما خیلی خوشحال می‌شویم که بتوانیم در این راه قدم‌های موثری را برداریم و من خوشبین هستم.

<strong><small>در پایان با پروفسور ناصر کنعانی حرف زدم و از او خواستم چکیده‌ای از سخنرانی‌اش را در اختیار شنوندگان رادیو زمانه قرار دهد.</small></strong>

<strong>ناصر کنعانی:</strong> در این سخنرانی خواستم نشان دهم که در عرض دو هزار  سال گذشته جمعیت چگونه به‌ صورت انفجار مانند جلو رفته، و در آتیه نزدیک یعنی در پنجاه‌ سالگی و صدسالگی به کجا خواهد رسید.

 و با توجه به اینکه زمین خشکی که ما زیر پایمان داریم بسیار محدود است، تکلیف چیست چگونه می‌توانیم یک زندگی واقعاً درخور انسانها به‌آن‌ها عرضه کنیم ولی این شکلی که ما جلو می‌رویم این ره به ترکستان است.

ما الآن در حدود یک‌ میلیارد و شصد میلیون انسان در کره زمین داریم که این‌ها برق‌ را نمی‌شناسند. اصلاً نمی‌دانند برق چی هست. و این رقم در سال دو هزار و پنجاه یعنی چهل سال دیگر از این هم بیشتر خواهد شد.
مقدار زمینی که در اختیار انسان‌ها خواهد بود به علت ازدیاد جمعیت مرتب و مرتب کم‌تر می‌شود، و نيز امکاناتی که انسان‌ها دارند.
 عمده سخنرانی من در این بود که ما باید درباره این مسایل فکر کنیم. هم مذاهب، هم سیاست، هم اقتصاد و هم مخصوصاً دانش، در این زمینه کوتاهی می‌کنند. این مسئله را به هیچ وجه در نظر نمی‌گیرند و به مسایل جنبی می‌پردازند.

<strong>شما فکر می‌کنید این تلاش‌هایی که شما خودتان حالا فرداً عمل می‌کنید کارهایی که می‌کیند، یا از طریق انجمن مهندسان ایرانی در آلمان تلاش‌ها و کارهایی که می‌کنید این دستاورد چه‌طور به کشور ما سرریز می‌کند؟ </strong>

<strong>ناصر کنعانی:</strong> من فکر می‌کنم اولاً دستاوردهای ما بسیار ناچیز هستند و هیچ امیدی ندارم که کوچک‌ترین جرقه‌ای از این دستاوردها به مملکت ما سرایت کند، و مسوولین آنجا را به فکر بیاورد. آن‌ها راه خودشان را می‌روند و به این مسایل توجه‌ای ندارند. من چنین امیدی ندارم.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_194.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_194.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 21 May 2009 19:25:49 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کسی از گربه‌های ایرانی خبر دارد؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>حسین مرتضاییان آبکنار داستان‌نویس و معلم داستان‌نویسی ساکن تهران از شاگردان هوشنگ ‌گلشیری  است که نخستین مجموعه داستانش را با عنوان «عطر فرانسوی» در سال ۱۳۸۲انتشار داده است.
و رمان «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک، یا از این قطار خون می‌چکه قربان» در سال ۸۷ از او منتشر شده است.
امروز باخبر شدم که حسین مرتضایيان آبکنار با بهمن قبادی کارگردان سرشناس ایران در نوشتن یک فیلمنامه همکاری داشته و این فیلم به جشنواره کن راه‌ یافته است.
با او تماس گرفتم و با هم کمی حرف زدیم برای برنامه همین گفت‌و‌گوی ساده.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای حسین مرتضاییان آبکنار، شنیده‌ام که شما به جشنواره کن می‌روید و در آنجا حضور پیدا می‌کنید دلیل آن چيست؟</strong>

حضور ما به خاطر آخرین فیلم بهمن قبادی است که فیلم‌نامه‌نویسش خودش من و یکی دیگر از دوستان بودیم که سه‌نفری باهم کار می‌کردیم.
که این فیلم به کن فرستاده شد و در بخش "نوعی نگاه" جز ۲۱ فیلمی است که پذیرفته شده و باید  ببینیم که چه اتفاقی دارد می‌افتد.
اسم فیلم هم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد» است.

<strong>کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد. داستان این فیلم در اصل متعلق به شماست یا باز فکر سه نفر است؟</strong>

اصل این است که سوژه برای خودش خیلی مستند است. یا خیلی از واقعیت امروز تهران تأثیر گرفته و خیلی از شخصیت‌هایی که در فیلم هستند و ما برایشان قصه طراحی کردیم.
در واقع قصه‌ی زندگی واقعی خودشان است. اصل فیلم درمورد زیرزمینی‌هاست و گربه‌های جوانی که در تهران و زیرزمین‌ها در پشت‌بام‌ها در بیغوله‌ها ساز می‌زنند و دارند به موسیقی می‌پردازند و گروه‌های خیلی جدی هنری هستند.
ما سراغ این گروه‌ها رفتیم، و با آن‌ها حرف زدیم مصاحبه کردیم. از دل این‌ها در واقع من یک فیلم‌نامه‌ای بیرون آوردم که خیلی به زندگی واقعی این‌ها نزدیک است با شکل تصويری که بهمن قبادی به کلیت کار بخشیده و البته حالت مستند داستانی پیدا کرده، و فکر می‌کنم در این فیلم یک چهره جدیدی از تهران ارائه شود.

[[photow01]]

<strong>تا حالا کسی به این شکل با دوربین سینمای حرفه‌ای وارد این ماجرا نشده و از طرفی هم می‌بینم که مثلاً خودت و قبادی به هرحال دو از چهره‌های حرفه‌ای فضای ادبیات و سینما باهمدیگر همکاری کرده‌اید. این هم یک پیوند زیبا است که خب یک زمانی مثلاً در زمانه‌ی ساعدی و مهرجویی می‌بینيم.</strong>

اتفاق خیلی خوبی بود برای من که حالا از طریق دوستی با بهمن قبادی آشنا شدم. بهمن قبادی خوشبختانه خیلی کتابخوان حرفه‌ای است و بچه‌های نویسنده را خیلی خوب می‌شناسد. 
در جریان ادبیات معاصر هست، خیلی کتابخوان حرفه‌ای است.
ما یک نشست خیلی کوچک باهم داشتیم و  راجع به کتاب و ادبیات صحبت می‌کردیم که آقای قبادی این طرح را مطرح کرد. که مثلاً گروه‌های زیر‌زمینی هستند که می‌شود سراغ‌شان رفت و ازشان فیلم گرفت، کار کرد و این‌ها که این طرح یواش یواش پخته شد.
 ما دیدیم کار دارد جدی می‌شود و گروه‌ها و بچه‌ها خیلی دوست داشتنی هستند، و می‌شود از دلش  واقعاً یک کار جدی خیلی خوب درآورد و دیگر افتاديم وسط گود.
 و واقعاً پيوندی خوب بود و قطعاً بهمن قبادی کارگردانی است که خیلی کارش خوب است و خیلی جدی است و خیلی به تصویر مسلط است.
من هم سعی کردم  در فیلم نامه‌نویسی کمکش کنم. 
البته رکسانا صابری هم چون  از دوستان نزدیک بهمن قبادی است با ما کار می‌کرد و مشاور خیلی خوبی بود.  چون رکسانا ۱۵سال است که پیانیست حرفه‌ای است و در زمینه موسیقی و یک نگاه از آن ‌طرف بود که باز هم خیلی کمک کرد به ما در بخشی که در موزیک احتمالاً اگر ما مشکل داشتیم. یک نگاه غربی بود درواقع به موزیکی که در ایران دارد ساخته می‌شود. و شعرهای بچه‌ها که به انگلیسی است می‌خواند و مشکلات را برطرف می‌کرد.
خیلی فکر می‌کنم کار شسته‌ و رفته و خوبی درآمده و امیدوارم دیده شود و بازتابی از کلان شهر تهران باشد.

<strong>امیدوارم که در مورد رکسانا هم  رفع سوء تفاهم شود و بتواند به شما بپیوندد. واقعاً از ته دل آرزو می‌کنم که همراه شما باشد در جشنواره کن.</strong>

ما هم امیدواریم. چون اینطور که به‌نظر می‌آید دارد رفع سوء تفاهم‌هایی می‌شود. ما و خیلی‌ها امیدواریم که به زودی این اتفاق بیفتد .حالا به هر طریقی ممکن است، به هر شکل ممکن درواقع آزاد شود و  کار هنری خودش را ادامه دهد. چون در آن بخش هنری که ما با آن سروکار داشتیم به نظر دختر واقعاً دوست‌داشتنی و آرام و مهربان و باسوادی می‌آمد. در زمینه‌ی موسیقی، ادبیات و آن حرفه‌ای که داشت یعنی پژوهش خیلی خوب کار می‌کرد و واقعاً کمک‌ دست ما بود. امیدوارم که همراه ما در کن حضور داشته باشد.

زمانی من یک همکلاسی داشتم در دانشکده‌ی هنرهای زیبا به اسم اصغر عبداللهی، یکی از داستان‌نویس‌های بسیار خوب ما بود در آن سال‌ها حتماً می‌شناسی و الان یکی از بهترین فیلم‌نامه‌نویس‌های ایران است.

<strong> من یک لحظه الآن که داشتی راجع‌ به سینما و ادبیات صحبت می‌کردی به این فکر می‌کردم که حسین مرتضاییان آبکنار در داستان نویسی به‌هر حال جای پایی برای خودش ایجاد کرده و از این طرف خوشحالم که دارد وارد سینما می‌شود کار سینما می‌کند، از یک طرف هم دغدغه و نگرانی وجود دارد نکند بروی سینما و بعد داستان ننویسی؟</strong>
ممنونم که این هشدار را به من می‌دهید. هشدار را دوستان دیگر به من گفته‌اند.  یکبار اتفاقاً همین جمله را آقای سپانلو هم به من گفت.
خودم خیلی مراقب هستم به خاطر اینکه فکر می‌کنم که ما جنس همدیگر را می‌شناسیم.
 ادبیات خیلی برای ما جدی است، خیلی جدی است، و همیشه  برای من ادبیات نامبر‌ وان است. همیشه ادبیات است بعد بقیه چیزها.
اگر وارد سینما می‌شوم باز دارم ادبیات را تزریق می‌کنم به سینما.
برای خودم پیش آمده که کارگردانی کنم حتا بازیگری کنم حتا یک ثانیه به این قضیه فکر نکردم. چون نه کارگردانی را دوست داشتم نه بازیگری را.
ولی اگر فیلمنامه‌نویسی را کار می‌کنم به خاطر اینکه باز دارم ادبیات قصه را وارد سینما  می‌کنم.

<strong>خوشحالم با این آگاهی داری یک چنین کاری می‌کنی. چون می‌دانی که سینما جاذبه‌های وحشتناکی دارد به‌هرحال می‌دانی که ادبیات و متن مهم‌ترین مسئله بوده برای سینما، تئاتر و تمام شکل‌های نمایشی حالا رادیویی یا هر چیزی و خوب ساخته شدن یک حسین مرتضاییان آبکنار هزینه می‌برد؟</strong>

 من گفتم کار اصلی‌ام ادبیات است و پروژه‌هایی که خودم دارم.
 یعنی الآن کار بعدی که دارم می‌نویسم رمان و داستان کوتاه را با جدیت دارم ادامه می‌دهم. خب فیلم‌نامه‌نویسی هم کار ادبی است و در کنار هم قرار گرفته است.
اینجا اگر وضع اقتصادی بهتر شود و کمی به ما مجال دهند  که کتاب‌هایمان چاپ شود به‌ هر حال کارهایی داریم برای عرضه کردن در بخش ادبیات. متأسفانه  یک‌خرده اینجا فضا تنگ شده، امیدوارم که در چند ماه آینده فضا کمی بازتر شود.
 الآن ایام نمایشگاه است. من یک کتاب جدید دارم کتاب داستانی نیست. ولی درباره‌ی ادبیات است. کتابی است که فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی درآورده. یک کار پژوهشی است. این کتاب درباره ادبیات پیش از ۱۳۰۰است و من یک‌سال و نیم روی این کتاب کار کردم. در بخش پژوهشی فرهنگستان از ادبیات دوره‌‌ی قاجاریه است که از ۱۲۵۰تا۱۳۰۰حدوداً ۴۰-۵۰ تا کتاب ادبی را بررسی کردم.
در این کتاب که درواقع می‌شود گفت فرهنگ آثار است من خلاصه‌ای از تمام این کتاب‌هایی که می‌گویم خلاصه‌ای از داستان و کتابش آمده، زندگی‌نامه نویسنده، تکه‌ای از اثر، و نقدی به خود کار.
من کتابی را در حد ۴-۵ صفحه بررسی کرده‌ام. یک کاری بود که یک سال و نیم وقت من را گرفت. 

<strong>عنوان این کتاب چی هست؟</strong>

کتاب معرفی و بررسی آثار ادبی و نمایشی از ۱۲۵۰تا ۱۳۰۰ است.

<strong>کدام ناشر این را منتشر کرده؟</strong>
خود فرهنگستان. این کتاب در نمایشگاه امسال توزیع شده و من دیروز اولین نسخه‌اش را گرفتم.

<strong>به تو تبریک می‌گویم امیدوارم به زودی کتاب تازه‌ات را ببینم.</strong>
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_193.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_193.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 10 May 2009 20:37:27 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سلطنت روحانيون؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>اگر بخواهیم داستان ساختار حکومت جمهوری اسلامی را بدانیم بدون شک باید کتاب «نظام حکومتی جمهوری اسلامی ایران» اثر علی‌اصغر شیرازی را بخوانیم که به تازگی توسط انتشارات چشم‌انداز پاریس چاپ و منتشر شده است.
کتاب از ۱۳ بخش و یک جمع‌بندی تشکیل شده و از آغاز شکل‌گیری حکومت و قانون اساسی جمهوری اسلامی را داستان‌وار و بسیار مستند و دقیق تعریف می‌کند.آنهم با نثری پاکیزه و خواندنی.
این کتاب که ۳۳۰ صفحه است به وسیله‌ی نشر چشم‌انداز پاریس در روزهای آخر سال ۸۷ انتشار یافته و قیمت آن ۱۹ یورو است.
به مناسبت انتشار کتاب «نظام حکومتی جمهوری اسلامی» با محقق و نویسنده‌ی آن علی‌اصغر شیرازی که اين روزها در آمریکا به سر می‌برد گفت‌وگویی کرده‌ام که در برنامه‌ی همین گفت‌وگوی ساده می‌شنوید.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای شيرازی، شما اخیراً کتابی نوشته‌ و منتشر کرده‌اید با عنوان "نظام حکومتی جمهوری اسلامی ایران". انگیزه‌ی شما از نوشتن و انتشار این کتاب چی بوده؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> انگیزه‌ی من شناخت نظام حکومتی در جمهوری اسلامی و ارایه‌ی این شناخت به خوانندگان بوده.
انگیزه‌ی دیگر که دقیق‌تر است برمی‌گردد به این واقعیت که من به عنوان شخصی که در مبارزات اجتماعی قبل از انقلاب هم شرکت داشته‌ام، متوجه شده‌ام که یکی از مشکلات جنبش دموکراتیک ایران قبل از انقلاب این بود که شناخت درستی از حکومتی که با آن مبارزه می‌کردند، نداشتند.

شناختی سطحی بود که با تکیه بر مشخصات سیاسی آن حکومت که همان استبداد باشد، و برخورد با حکومت را بر مبارزه با استبداد معطوف کرده بود.  ولی کوشش برای شناخت این حکومت نمی‌کرد.
به همین جهت کوششی هم برای شناخت این سوال نکرد که وقتی این حکومت فعال شد همین حکومتی که سال‌ها برای آن مبارزه می‌کرد، نتیجه چه خواهد شد.

این فکری بود که بلافاصله بعد از انقلاب به فکر من خطور کرد که باید این حکومت جدیدی که در ایران به وجود آمده را شناخت، و بر مبنای این شناخت اين حکومت باید به اين سوال که چگونه با این حکومت برخورد کرد، جواب داد.
به همین دلیل من به دنبال مطالعه بر روی ماهیت حکومت و ویژگی‌های خاص آن رفتم و این مطالعه را از سال ۱۹۸۳شروع کردم.
ابتدا با این سوال که این حکومت ادعا می‌کند بر مبنای شریعت می‌تواند به همه‌ی مسایل ازجمله به ايران پاسخ بدهد و همه‌ی مسایل را حل بکند، در عمل چگونه با این مسایل برخورد خواهد کرد.

من این کار را ابتدا به صورت مطالعه‌ی نظام قانونگذاری در نظام جمهوری اسلامی شروع کردم، با این سوال که حالا فقه آمده در حوزه‌ی عمل  و می‌خواهد در قالب قانونگذاری به مسایل مختلف جامعه‌ی ایران پاسخ بدهد.
من با ترجمه‌ی یک سری از قوانین از زبان فارسی به آلمانی، و  تفسير این قوانین این کار را شروع کردم.
بعد متوجه‌ی مشکلات قانونگذاری در جمهوری اسلامی شدم. و بعد این سوال را مطرح کردم و به این معنا که به نظام سیاستگذاری در حوزه‌ی اقتصادی و برنامه ریزی پرداختم.

یعنی این که اصلاً این نظام چگونه ساخته شده است؟ ویژگی‌ها، نوع رابطه‌اش با اسلام، و برخوردهایش با واقعیت‌های اجتماعی چگونه است و چگونه در نوع برخوردش به اسلام تأثیر می‌گذارد.
و در نهایت کار به آنجا کشیده مي‌شود که من یک تصویری از ساختار حکومت در این جامعه و نوع عملکردش به دست خواننده بدهم  که نتیجه‌اش این کتاب شد.

[[photow01]]

<strong>می‌دانید که سیر مطالعاتی من در این زمینه‌ها نیست اما وقتی این کتاب را که ورق می زدم، اولین چیزی که من را جذب کرد نثر داستانی آن بود. این که یک نفر دارد داستان ساختار حکومت جمهوری اسلامی را روایت می‌کند، بعد این که چگونه قانون اساسی شکل گرفت و چگونه نوشته شد و چگونه آرام آرام موادی به این قانون آمد و چگونه رنگ عوض کرد، چگونه مطلق شد که برای من خیلی بدیع بود  سوال‌های من گسترده شد.
یعنی به بسیاری از سوالات من پاسخ داد و سوالات بسیاری هم برای من ایجاد کرد. من می‌خواهم بدانم آیا اپوزیسیون جمهوری اسلامی قبلاً به این فکر نکرده است؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> برای شناخت جمهوری اسلامی در دو دهه‌ی اخیر کوشش‌هایی در قالب فعالیت‌هایی که در دانشگاه‌ها در خارج از ایران و تا اندازه‌ای هم در داخل ایران شده است که می‌توانیم مشاهده بکنیم.
در ارتباط با آن کتاب‌های بسیاری هم منتشر شده، ولی به آن صورتی که من مطرح کرده‌ام در اين کتاب جایی ندیدم. البته برخی از سوالات این کتاب موضوع هم بوده‌اند ولی برخی از سوالات آن یک نگاه کلی به این به اين صورت که در اين کتاب شده من جای دیگر ندیدم
این پرسش‌هایی بوده که در سطح دانشگاهی انجام گرفته است.

<strong>فکر می‌کنم که اولین بار است که چنین کتابی نوشته مي‌شود. اینطور نیست؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> به این صورتی که درآمده و مانند این کتاب، من ندیده‌ام.
من در میان دانشگاهیان با این قضاوت برخورد کرده‌ام و دست‌اندکاران هم گفته‌اند که این کتاب نظیر ندارد.
آن موقع هم که برای اولین بار این کتاب به زبان انگلیسی منتشر شد واکنش‌هایی که در سطح آکادمیک دیده شد در واقع مجموعاً به همین صورت بود و برداشت شما را تایید می‌کرد.
در مورد این کتاب عکس‌العمل نشان داده شده است و در این ريويوها مثبت هم بوده به صورت کلی، این برداشتی که شما دارید تأیید شده است.

<strong>آقای شیرازی، شما چند سال روی این کتاب کار کردید؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> وقتی که من مطالعه را در مورد جمهوری اسلامی شروع کردم یعنی ۱۹۸۳ کاری که انجام دادم این بود که در نهایت در ارتباط با این کتاب قرار می‌گرفت.
ولی قبل از این که این کتاب نوشته شود من ۳ کتاب دیگر هم در همین رابطه نوشته بودم. از وقتی که به طور مشخص کار بر روی این کتاب را شروع کردم تقریباً ۵ سال کار کردم.

<strong>کتاب شما از ۱۳ قسمت تشکیل مي‌شود و یک مؤخره. وقتی من نتیجه‌گیری کتاب شما را می‌خواندم با یک پرسش عظیم مواجه شدم، و این برداشت به من القا شد با این که شما مستقیماً هیچ جا ذکر نکردید که سلطنت روحانیون در ایران شکل گرفته است که ساختار خودش را کاملاً مهیا کرده و توانسته آن را تبیین و تعیین بکند؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> بله این نتیجه‌ای که من گرفتم این است که ما بعد از تحولاتی که در این نظام طی اين دو دهه ایجاد شد کار به حکومتی کشید که به صورت آخوندسالاری درآمد. من اصطلاحی بهتر از این پیدا نکردم.

<strong>من البته فکر مي کنم که مثلاً یک سلطنت آخوندی به نظر می‌رسید؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> بله، از آنجایی که ویژگی اصلی حکومت بعد از تحولاتی که پيدا کرد،  مطلقیت قدرت است. می‌شود گفت که به یک معنایی خودش يک سلطنت است.
این که شاه در رأس آن قرار گرفته باشد، امروزه یک ولی‌فقیه در رأس آن قرار گرفته است. البته من در تکمله‌ای که برای این کتاب نوشته‌ام تذکر داده‌ام که یک تحول ویژه‌ای در سال‌های اخیر در این نظام به وجود آمده و آن شروع گذار قدرت از روحانیت به نیروهای امنیتی و نظامی است.
در واقع وزن این نیروها دارد در جمهوری اسلامی و یا در این حکومت مستقر نسبت به وزن قدرت روحانیت بیشتر مي‌شود.

<strong>آقای شیرازی،چیزی که در این کتاب خیلی مهم است تمام این داستان که تعریف مي‌شود، من می‌بینم که بند به بند و حتا پاراگراف به پاراگراف همه‌ی اینها مستند است. شما این همه منبع را از کجا آورده‌اید؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> من برای نوشتن این کتاب از همه‌ی منابعی که می‌توانستند مفید واقع شوند استفاده کردم.
یعنی تمام مجموعه قوانین جمهوری اسلامی را از ابتدا از سال ۱۳۵۷ به بعد را جمع کردم و از آنها استفاده کردم.
مشروح مذاکرات مجلس را تهیه کردم و برای این کتاب مبنای کار قرار دادم. مجموعه‌‌ای از روزنامه‌ها و مجلات را مورد استفاده قرار دادم.
همچنین کتاب‌هایی که در زمینه‌ی فقه و اصول فقه نوشته شده بود.
هر کدام از کتاب‌هایی که درباره‌ی حکومت اسلامی نوشته شده بود را  تهیه کردم و در این کتاب مورد استفاده قرار دادم.
کار من در دانشگاه برلین انجام گرفت و از طرف دانشگاه این امکان مالی به من داده شد که این منابع را تهیه کنم.
همانطور که شما تشخیص دادید این کتاب متکی بر تعداد وسیعی از منابع است که با حوصله آنها را مطالعه کردم و  از آنها نتيجه گرفتم.

<strong>فکر می‌کنم که اولین بار است که کتابی در این زمینه می‌خوانیم و دلش می‌خواهد ببیند که چه اتفاقی افتاده است. من کتاب را به همه‌ی ایرانی‌هایی که می‌خواهند ببیند حکومت جمهوری اسلامی و حکومت کشورشان را بشناسند توصیه می‌کنم.</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> نکته در مورد روال داستانی کتاب که شما متوجه‌ آن شده‌اید، به این ربط دارد که این کتاب یک حرکتی را در ضمن وقوع آن دارد مطالعه می‌کند.
به همین دلیل شکل روایت این پروسه را به خود گرفته است؛ از شروع نوشتن قانون اساسی، عدم اجرای قانون اساسی در عمل سیاسی در سال‌های مختلف بود.
بنابراین مقداری مربوط به خود ماهیت کار است که روال داستانی هم به خودش گرفته است.

<strong>فرض کنید آنجا که قانون اساسی را حسن حبیبی در پاریس می‌نویسد و چند روز بعد به تهران می‌روند و ۱۰-۱۱ روز با یک تیمی می‌نشینند و روی آن کار می‌کنند و غیره، من احساس کردم که شما کتاب هزار و یک شب را هم مد نظر داشته‌اید؟</strong>

<strong>علی‌اصغر شیرازی:</strong> گفتم که مقداری مربوط به موضوع کار می‌شود و واقعه‌ای را در ضمن شدنش مطالعه‌می‌کند و در قالب یک نوشته منعکس می‌کند فکر مي‌کنم که به شکل طبیعی کارش شکل داستانی پیدا می‌کند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_192.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_192.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 06 May 2009 14:34:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>محسن باقرزاده: متأسفانه هيچ!</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>دو سه روزی به برگزاری نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران مانده، با یکی از ناشران قدیمی و از پیشکسوتان نشر ایران "محسن باقرزاده"، مدیر انتشارات توس گفت و گو کردم. کسی که بنگاه نشر توس را از سال ۱۳۴۰ بنیانگذاری کرده است. چیزی حدود ۵۰ سال عمرش را روی نشر گذاشته، با تب و تاب‌های کتاب و نشر قلبش تپیده است.
او ۳ سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۳ وقتی از مشهد به تهران آمد، و  با همراهی و کمک زنده‌یاد دکتر پرویز ناتل خانلری فعالیت فرهنگی و انتشاراتی‌اش را وسعت بخشید. سرانجام در سال ۱۳۵۰ کتابفروشی توس را روبه‌روی دانشگاه تهران تأسیس کرد.

ناشری که در زمینه‌های ایران‌شناسی و تاریخ و فرهنگ سرزمین ما نقش پررنگی دارد؛ مجموعه‌ی ۸ جلدی آثار چخوف با ترجمه‌ی سروژ استپانیان، "هزاره‌های گمشده" از پرویز رجبی، و "تاریخ فرهنگ ایران" از دکتر ملایری جزو کارهای باارزش انتشارات توس و محسن باقرزاده است.
وقتی تلفنی با او حرف می‌زدم بیشتر از ضعف جسمی‌اش گفت که معمولاً خانه‌نشین است. اما با شنیدن اسم نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران گل از گلش شکفت و کمی با هم حرف زدیم و درد دل کردیم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای باقرزاده شما با نزدیک شدن نمایشگاه با چه حسی دارید خودتان را آماده می‌کنید؟</strong>

نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران یک رویداد بزرگ فرهنگی است که از زمانی که نمایشگاه تمام مي‌شود تا نمایشگاه بعدی همه‌ی همکاران ما برنامه‌ می‌ریزند که با چه برنامه‌هایی و چه کتاب‌هایی در نمایشگاه بعدی شرکت کنند.
بنده بارها گفته‌ام، اصولاً  این گونه نمایشگاه‌ها که به هر حال می‌شود گفت یک فروشگاه بزرگ کتاب است، ولی از جایی که مسایل مادی برای همه‌ی ما ناشران بسیار مهم است، این است که می‌پذیریم و کتاب را عرضه می‌کنیم. چون ما در طول سال اینگونه نقدینگی نداریم. روش سازمان‌های پخش کتاب ما روش سنتی و روابط و ضوابطی که خودشان می‌ریزند نیست.
این فرصت برای تمام دانشگاه‌های شهرستان‌ها و دانشکده‌ها به وجود می‌آید و به قول معروف هم سیاحت است و هم زیارت که به تهران می‌آیند و کتاب‌هایی را که نتونسته‌اند در طول سال برای کتابخانه‌شان تهیه کنند از این طریق، یعنی با حضور یک یا دو روزه در نمایشگاه کتاب‌های مورد نیازشان را تهیه می‌کنند.


<strong>به عنوان یکی از پیشکسوتان نشر ایران، در سیاست‌گزاری نمایشگاه کتاب و نشر ایران چه نقشی دارید و چگونه از شما استفاده می‌کنند؟</strong>

متأسفانه هیچ. حمل بر خودستايی نشود که بگويم من، بلکه از قدیمی‌ترین‌ها و پيشکسوتان ديگر بگویم مانند آقای شیرازی که سه دوره رییس اتحادیه بودند که من در خدمتشان بودم، آقای کاشی‌چی، بنیانگذار کتابفروشی گوتنبرگ که بیش از ۶۰-۷۰ سال سابقه‌ی نشر دارد، و آقای عطایی و خیلی از پیشکسوتان دیگری هستند. مطلقاً ما محلی از اعراب نداریم.


<strong>یک کشور يا یک مجموعه‌ی فرهنگی کلاً با چند چهره و یکسری از آدم‌ها ساخته مي‌شود. می‌گویند تاریخ را آدم‌ها می‌سازند و آدم‌ها را تاریخ می‌سازد.
آیا در طول این سال‌ها هیچ باری نیامدند مثلاً از تجربه‌ی شما و از کارهایی که کرده‌اید بخواهند استفاده بکنند؟</strong>

در دوره‌ی قبل، قبل از دولت نهم اتحادیه‌ی ناشران با دو نمایشگاه همکاری داشت. آنجا هم به عنوان ابزار دست بود. و به گونه‌ای که بتواند سیاستگزاری بکند و خط مشی بدهد نبود و نیست.
وقتی که همه‌ی سازمان‌ها و همه‌ی کارهای دولتی در این جا هست به آن وضع امنیتی داده می‌شود و متأسفانه ما نمی‌توانیم فعال باشیم.
وانگهی اداره‌ی چنین تشکیلاتی از توان اتحادیه هم برنمی‌آید. مثل دعوت کردن از تمام ناشران خارجی یا سازمان‌های دیگر، به وسعت و هزینه نیاز دارد.
در نتیجه ارشاد آمده است در کنار اینها سازمان‌هایی به وجود آورده مثل "شرکت تعاونی‌های ناشران تهران" و یا "شرکت تعاونی ناشران ایران"، که بعد از طریق خود ارشاد سیاستگزاری می‌شود. آنها پیاده می‌کنند و مسوولین ارشاد هم نظارت عالیه دارند.


<strong>شما  وضعیت مسئله‌ی سانسور و مجوز کتاب و اداره‌ی کل کتاب را چگونه ارزیابی می‌کنید؟</strong>

در هر حال این ادراه‌ی کتاب مسایل خودش را دارد و ناشران هم گرفتاری‌های خودشان را دارند. آنقدر این مسئله تکرار شده که از آن سبک و قاعده‌ی خودش جلو رفته، اصلاً از آن خارج شده است.

<strong>شما امسال در نمایشگاه کتاب به عنوان نشر توس چه چیزی را عرضه می‌کنید؟</strong>

ما کتاب‌هایی داشتیم که متأسفانه دیر اقدام کردیم و امکانات فراهم نشد .
کتاب‌های تازه‌ی ما چند تایی هست که هنوز مجوز آنها را دریافت نکرده‌ایم. شاید تا دو سه روز آینده به نمایشگاه برسد و شاید هم نرسد. اما امیدواریم که حداقل بعد از نمایشگاه برسد.
تعداد کتاب‌هایمان بد نیست. من آن کتاب عظیم امیر مهدی بدیع را برای سومین بار چاپ کرده‌ام.  و قبلاً هم مجوز داشته و گرفته و به بازار عرضه مي‌شود.
کتاب عظیم دیگری به نام "تاریخ هخامنشیان" است که يک گروهی از نویسندگان و محققین بزرگ دنیا که در زمینه‌ی هخامنشیان تحقیق کرده‌اند انتشارات بريل هلند گروهی نشسته‌اند زیر نظر بانو سانوسی و چند محقق دیگر هلندی که ویراستار اینها بوده‌اند.
این کتاب هم ۱۵ جلد است و امیدوارم بتوانم ۵ جلد از این کتاب را در نمایشگاه عرضه کنم و بقیه هم در طول سال منتشر شود.

<strong>شما خودتان امسال در نمایشگاه حضور پیدا می‌کنید؟</strong>

بله من سال گذشته با وجود آنکه اولین بار غرفه‌ی فقیرانه و کوچکی به من داده بودند، تمام روز بودم. و امسال هم سعی می‌کنم علی‌رغم توان جسمی‌ام در نمایشگاه حضور داشته باشم. چون در آنجا احساس می‌کنم که جوان شده‌ام. و مردمی که مراجعه می‌کنند،کتاب‌هایی که خوانده‌اند، کتاب‌هایی که از موسسه‌ی ما گرفته‌اند، آنقدر زیبا و انسانی برخورد می‌کنند که من نمی‌توانم لحظات دیدار آنها را از دست بدهم.
چون معلوم نیست که آیا در نمایشگاه بعدی باشم یا نباشم.



]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_191.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_191.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 May 2009 21:21:21 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دوربین‌گیری در رمان</title>
         <description>
اگر رمان نویس با دوربین نویسندگی ننویسد و با چشم طبیعی‌اش داستان را روایت کند یک گزارشگر است. گزارشگری که چند دقیقه، چند ساعت و حداکثر چند روز از خوانندگانش پیش است. گزارشگری که زودتر از بقیه ماجرایی را دیده است و چون حرفه‌اش این است آن را گزارش کرده است.
امروزه برخی از تماشاچیان سینما به ویژه آنان که کنجکاو و جستجوگر هستند به هنگام تماشای فیلم تقلا می‌کنند که جای دوربین، حرکت دوربین، نحوه‌ی حرکت دوربین و احیاناً تکنیک‌های بدیع دوربین را کشف کنند و ببینند فیلم چند راوی دارد، از چند دوربین روایت می‌شود و این دوربین‌ها چه چیزهای عجیبی را به او نشان می‌دهندکه از چشم یک بیننده و حتا از چشم یک کارگردان یا نویسنده و یا گزارشگر پنهان مانده است.
چون دوربین نویسنده می‌تواند چیزهایی ببیند که چشم‌های عادی از دیدن‌شان عاجزند.

[[sound]]

با این همه، دوربین‌گیری و دوربین روایت، تعریف من است. بیشتر منتقدان آن را زاویه‌ی دید نام نهاده‌اند که من نمی‌پسندم.
و باز همان منتقدان زاویه‌ی دید را هفت یا هشت نوع تعریف کرده‌اند که باز هم من نمی‌پسندم. و معتقدم چیزی که هفت یا هشت نوع وجود دارد حتماً بیشتر از آن هم هست.

دوربین‌گیری انواع مختلف دارد؛ می‌توان دوربین را روی یک شهر پهن کرد، روی یک خانه، روی یک اتاق، یک صحنه، یک آدم.
می‌توان مثل چشم خدا از بالا داستان را تعریف کرد، هم به شکل لانگ شات و هم به شکل کلوز آپ.
بسیاری از رمان‌های بزرگ مثل جنگ و صلح، جنایت و مکافات، باباگوریو، سرخ و سیاه، مادام بواری و جای خالی سلوچ با این نوع دوربین‌گیری روایت شده‌اند.

می‌توان دریچه دروبین را از منظر یک شخصیت به روی خواننده گشود. طوری که دوربین در  سر روای - که معمولاً شخصیت اصلی رمان است - نصب شود و همه چیز از نگاه او تعریف شود.
مثل رمان «مرگ کسب و کار من است» از روبرمر.

می‌توان دو دوربین داشت. یکی که از دورن ذهن راوی، داستان را تعریف کند و به عمق داستان برود که زمان تاریخی داستان را نیز بگوید، و دوربین دوم موازی با همان شخصیت حرکت کند که زمان حال او را بگوید، و در واقع بیانگر زمان دراماتیک رمان نیز باشد. مثل سمفونی مردگان در موومان کم.

می‌توان یک ذهن مرکب ساخت. کسی در ذهن کسی حضور دارد و با دوربین مرکبش هم گذشته را می‌گوید و هم زمان حال واسطه را.
باز مثل سمفونی مردگان موومان سوم.

می‌ِتوان در هر فصل یک دوربین گذاشت و آن را با ذهن یک شخصیت منطبق کرد. در هر فصل یک شخصیت روایت‌گر داستان می‌شود مثل خشم و هیاهو.

می‌توان دوربین را به زندگی یا ذهن کسی باز کرد که مخاطب داستان باشد مثلاً من برای تو قصه‌ای تعریف کنم و همه را خطاب به تو بگویم. این روشن‌ترین فرمی است که در آن طرف نقل داستان یک دست می‌ماند، و معمولاً  اثر خوب و پاکیزه از آب در می‌آید.
به این فرم معمولا می‌گویند داستان دوم شخص.

«تو در عکس نیستی، پدر وسط نشسته است.دستی به شانه مامان و دست دیگر به شانه انسی، و ما سه برادر یک پله پایین‌تر نشسته‌ایم، یکی مان کم است. تو همیشه کم بودی و گاه اصلاً نبودی مثل حالا که نیستی زیر خروارها خاک در زمان گم شده‌ی جوانی ما خفته‌ای. جایی در خاطره‌های من پشت سه پایه‌ی دوربین ایستاده‌ بودی و از دریچه‌ی دوربین نگاه می‌کردی با یک چشم بسته منتظر شکار.
گفتی: «گویند که زاغ سیصد سال بزید و گاه سال عمرش از این در گذرد.
عقاب را سال عمر سی بیش نباشد.»

پدر گفت: «ادبیات بلغور نکن بينداز.» انداختی. تقریباً همه‌ی عکس‌هایی که تو انداختی و بعدها از بین رفت همین‌جورها بود.
شاید در یکی دو تا از عکس‌ها ما سه برادر دست در گردن همدیگر انداخته‌ایم و انسی جلو ما نشسته با پیراهن حاملگی آبی رنگ، یا مامان و انسی جای ما نشسته‌اند و ما برادرها رفته‌ایم کنار پدر، و یا مامان و انسی وسط نشسته‌اند، من و سعید این‌طرف، اسد و پدر آن‌طرف. 
اما تو در عکس نیستی.
همیشه سال‌های جوانی تو در زندگی همه‌ی ما خالی است. همیشه یک جای دل تنگ است غمی گوشه‌ی خنده‌ات کمین کرده، مثل ابر سیاه دارد از یک سوی آسمان پیش می‌آید که ویرانت کند.
نم اشکی گوشه‌ی چشم می‌ماند برای روز مبادا یا می‌ماند که همیشه باشد...» فصل تو از فريدون سه پسر داشت

می‌توان با دوربین‌‌های مختلف کار کرد. یعنی چهار شخصیت از آغاز تا پایان رمان مدام روایتگر باشند و هر یک از پنجره‌ی خود ماجرا را ببینند و روایت کنند.
این فرم البته کار بسیار دشواری است که نویسنده باید با تکنیک تداعی، دیالوگ، نشانه‌گذاری، نشانی‌گذاری و تکنیک‌های دیگر اثر را قابل فهم کند و خواننده را به گیجی نیندازد.
داستان نویس طراح جدول کلمات متقاطع نیست. داستان نویس باید کار را برای خواننده ساده کند.
می‌توان به خواب و رویای دوستی وارد شد و آن‌جا دوربین را به زندگی معشوق و معبود گشود، با درهم‌ ریختگی زمان. البته با همان منطق رویا.
مثلاً می‌توان به رویای یک نقاش وارد شد و در آن‌جا به ملاقات یک نویسنده نائل آمد. مثل پیکر فرهاد.

می‌توان...
با دوربین می‌توان هزار کار کرد و همین نشان می‌دهد به همین سادگی نمی‌شود برای نویسندگان هفت یا هشت نوع زاویه دید تعیین کرد. اما یک چیز بسیار مهم است.
نویسنده باید به دوربین یا دوربین‌هایش وفادار بماند و قاعده‌ی بازی را به هم نزند.
دویتان عزيز راديو زمانه، برنامه‌ی اين‌سو و آن‌سوی متن را با تکنيک‌های رمان ادامه می‌دهم. تا برنامه‌ی ديگر خدا نگهدار





</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_190.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/05/post_190.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 01 May 2009 15:56:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ايران يعنی همه چيز</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>مهرانگیز کار حقوقدان، روزنامه‌نگار و فعال اجتماعی در زمینه‌ی حقوق بشر در سال ۱۳۲۳ در اهواز متولد شده و در رشته‌ی حقوق سیاسی دانشگاه تهران تحصیل کرده و به عنوان یک وکیل و حقوقدان خود را در اجتماع شناسانده است.

[[sound]]

مهرانگیز در فروردین سال ۱۳۷۹ برای شرکت در کنفرانس برلین همراه عده‌ای دیگر به دعوت بنیاد هاینریش بل به برلین آمد.

این کنفرانس توسط مخالفان جمهوری اسلامی بهم خورد و تبدیل به یک رسوایی عظیم شد و از آن‌سو تمامی شرکت‌کنندگان در این کنفرانس به هنگام بازگشت در ایران دستگیر و محاکمه شدند.
مهرانگیز دو ماه در زندان بود تا اینکه در محاکمه‌ی دادگاه انقلاب اسلامی به ۴ سال زندان محکوم شد. اما توانست از ایران خارج شود.

او از سال ۱۳۸۱ در آمریکا به سر می‌برد و با دانشگاه‌ها و پژوهشگاه‌های معتبر جهان از جمله دانشگاه هاروارد و دانشگاه کلمبیا در زمینه‌ی حقوق بشر همکاری می‌کند.
او چند کتاب نوشته است از جمله «شورش» که روایتی‌ست زنانه از انقلاب ايران. و نيز «گردنبند مقدس» ، «مشارکت سیاسی زنان ایران» ، «موانع حقوق توسعه سیاسی در ایران» ، «خشونت علیه زنان در ایران» ، «ساختار حقوقی نظام خانواده در ایران» ، « زنان در بازار کار ایران» و کتاب‌های بسیار دیگر.

مهرانگیز یکی از چهره‌های فعال و بی‌آرام کشور ماست. من او را از سال‌ها پیش در همکاری‌های اجتماعی و فرهنگی شناخته‌ام.

همیشه از آن سال‌ها در ذهنم زنی بوده سرزنده، مرتب، شیک و به هنگام حرف زدن بسیار دقیق.
این سال‌ها هر وقت به برلین آمده سری هم به من زده یا من به دیدارش رفته‌‌ام.
در تازه‌ترین سفرش به برلین در فوریه‌ی ۲۰۰۹ باز هم با هم دیدارهایی داشتیم و او با خوشحالی به من خبر داد که مشغول نوشتن یک رمان است.</small></strong>
در حین صحبت از او پرسیدم

<strong>خانم مهرانگیز کار، ایران برای شما یعنی چه؟</strong>

ایران برای من یعنی همه چیز، و اصلاً برای من اهمیتی ندارد که چه کسی در آن حکومت می‌کند و  چه شرایط سیاسی دارد.

[[photow01]]

به همن دلیل هم من در ایران مانده بودم  و خیلی تعجب می‌کنم که گاهی کسانی از من می‌پرسند که چرا ایران را دوست داری؟

یعنی  وقتی که می‌فهمند دلم می‌خواهد به ایران بروم دایماً این را از من می‌پرسند و من جوابی برای آن ندارم.

فکر می‌کنم که چرا خودشان جواب آن را نمی‌دانند؟ و من متوجه شده‌ام که خیلی هم صحیح نیست که بگوییم همه‌ی ایرانی‌هایی که خارج از کشور هستند دوست دارند بروند ایران زندگی کنند. ممکن است که یک توهم باشد. ولی کم نیستند کسانی که از من می‌پرسند که چرا ایران را دوست داری؟ من واقعاً‌ همه چیز ایران را دوست دارم.
فقط به شرطی که در زندان نباشم.

<strong>قشنگ‌ترین تجربه‌ای که در زندگی‌تان داشته‌اید چی بوده؟</strong>

قشنگ‌ترین تجربه؟ من خیلی تجربه‌های قشنگ داشته‌م. در زندگی اجتماعی مد نظرت است یا خصوصی؟

<strong>مثلاً‌ یک تجربه‌ای که  وقتی به یادش می‌افتی همیشه لبخند به لبت می‌آورد و شادت می‌کند و با خودت می‌گویی چه تجربه‌ی خوبی کردم.</strong>

حالا ممکن است که یک تجربه و یک لحظه نباشد که من آن لحظه یادم بیاید. ولی من فکر می‌کنم ورودم به فعالیت اجتماعی که حالا بعد تعبیر شد به سیاسی (چون همه چیز تعبیر می‌شود به سیاسی) همیشه خاطره‌اش من را خوشحال می‌کند. حتا خاطره‌ی زندان رفتنش هم من را خوشحال می‌کند. نسبت به آن هیچ احساس بدی ندارم، و آن چیزی که همیشه من را غمگین می‌کند خاطره‌ی دور شدن من از ایران است.

<strong>می‌توانیم اینجوری بگیریم که بدترین تجربه‌ی شما دور شدن از ایران است؟</strong>

بله بدترین تجربه‌ی من دور شدن از ایران است.




]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/04/post_189.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/04/post_189.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هفتاد ثانیه با چهره‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 29 Apr 2009 13:00:44 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عناصر تهديدکننده رمان، پايان‌بندی</title>
         <description>
بسیاری از رمان‌های فارسی از رنجوری پایان‌بندی آسیب خورده، و نتوانسته جایگاه خود را در ادبیات داستانی حفظ کند. یا به‌عبارتی نتوانسته در آثار ادبی امروز جهان پاسفت کند.
علت این نقصان در کجاست؟

[[sound]]

بالزاک به‌هنگام اتمام رمان باباگوریو زار زار گریه می‌کرده وقتی او را برای شام صدا می‌کنند گریان به اتاق می‌آید و می‌گوید «باباگوریو مرد».
در بین رمان‌های فارسی به‌ندرت می‌توان رمانی با پایان‌بندی قوی یافت. بسیاری از رمان‌ها و فیلم‌ها با قدرت گشوده می‌شود ولی این قدرت تا همان صفحات میانه بیشتر پیش نمی‌رود. رمان‌ها و فیلم‌های خوبی که اگر نویسنده و کارگردان‌شان می‌توانستند تا آخر همان‌قدرت را حفظ کنند و از عمق روان و تخیل و قدرت‌شان استفاده کنند، در سطح فرو نمی‌پاشیدند و ناکام نمی‌ماندند.
دلیل این ضعف در چیست؟

بارها گفته‌ام روی بند رفتن برای یک بندباز، حتا برای یک آدم علاقمند به بندبازی سخت نیست. روی بند ماندن است که دشوار است و می‌بینیم که رمانی می‌آید روی بند، چشمت را می‌گیرد و حتا شامورتی‌بازی هم می‌کند، در میان کف و هلهله‌ی خوانندگان چند قدم نرفته، گاه آن اوایل، گاه در میانه، و گاه نزدیک به خط پایان چنان با سر به نیستی سقوط می‌کند که گویی اصلاً رمانی در کار نبوده است.

با خودت می‌گویی حیف! چرا سقوط کرد؟ یا حیف! تا نیمه‌اش خوب پیش رفت اما از نیمه دوم رو به افول داشت و خراب شد. با این همه خواننده به این جمله تأکید خواهد داشت: نویسنده رمان را خراب کرد.

در واقع نویسنده تیشه‌ای در دست دارد برای تراشیدن مجسمه‌ی جاودانه‌ای که هر چه تراش و صیقل بخورد بیشتر می‌درخشد، اما در بیشتر مواقع این تیشه بلای جان نویسنده می‌شود که به ‌جای تراشیدن اثر، ریشه‌ی خود را می‌زند. چرا؟

رمان‌نویس ناموفق راننده‌ی ماشین یا قطاری است که غالباً به هنگام شروع جای نشستنش را تنظیم می‌کند، اطراف را خوب می‌پاید، به آینه‌ها نگاه می‌کند، اما در طول راه هیچ‌یک از مناظر و زیبایی‌ها و حوادث را نمی‌بیند. تمام ذهنش روی مقصد متمرکز است. به ‌ویژه نزدیک پایان راه، هم خسته است و هم عجول، می‌خواهد زودتر برسد، بزند بغل. بعد؟ حتماً این تمثیل را شنيده‌ايد:
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود 
 روهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

یک رمان‌نویس باهوش در طول راه از آغاز تا پایان به هر چیز جوری نگاه می‌کند که انگار برای اولین بار دیده ‌است. در طول راه شاید اتفاق‌های عجیب و غریب رخ دهد. 
می‌گویند شانس یکبار در خانه آدم را می‌زند. اگر خوب چشم‌هایش را باز کند ٱن هم با دقتی موشکافانه رو به آینده با نگاهی به آینه‌ها که مدام راه رفته یا پشت سر را هم درنظر داشته باشد، شاید به کیفیت مطلوبی دست یابد.
بسیاری از نویسنده‌ها یا کارگردان‌ها رمان یا فیلمی را آغاز می‌کنند تا مدتی با آن کنار می‌آیند، با آدم‌هایش زندگی می‌کنند و کار را با معماری صحیح به‌خوبی پیش می‌برند. اما به‌نظر می‌رسد درمیانه‌ی کار به فکر پایان آن می‌افتند و از این پس دیگر چشم‌شان را به مناظر و حوادث و شواهد می‌بندند. گاز را می‌گیرند که هرچه زودتر آن را پایان دهند.

در چنین حالتی توصیه‌ام به آنان این است که فصل پایانی را بنویسند و کنار بگذارند. بعد برگردند به‌همان نقطه‌ای که بوده‌اند، چون دو یا سه ذهنیت موازی همواره از همدیگر سبقت می‌گیرند. یعنی رمان‌نویس زمانی که ذهنش در گیر میانه‌ی اثر است همزمان به پایان آن هم فکر می‌کند، و می‌بینیم که خیلی از رمان‌هاو فیلم‌ها از همان نیمه دچار اختلال و اغتشاش و انحراف می‌شوند.
موضوع جدی است. واقعاً باید کار را متوقف کرد، پایان‌بندی را ساخت و بعد برگشت به ادامه رمان یا فیلم.

اما بیشترین و سخت‌ترین آسیب بر پیکر یک رمان یا فیلم آنجا وارد می‌آید که نویسنده یا کارگردان موضوعی را طرح کند، آدم‌هاش را بیاورد، صحنه‌هاش را بسازد ولی از نیمه رمان تا پایان نداند با این مجموعه‌ای که ساخته چه کند. از انجا کار را سمبل کند و بعد دیگران را مقصر بخواند.
یک دنیا گل درست کرده، تمام قد و قواره‌ی خودش و دیگران را به خاک و گل آلوده، ولی نمی‌داند حالا با گلش چی بسازد.

این نقطه‌ی ضعف در بیشتر رمان‌ها و به‌خصوص فیلم‌های ایرانی دیده می‌شود. نویسندگان یا کارگردان‌هایی که خوانندگان و بینندگان خود را در حد خودشان پایین و سطحی می‌بینند.
کلی پول و وقت و کاغذ و آدم و وسیله و هزینه صرف می‌کنند به عبث با سمبل‌کاری یک چیز نصفه نیمه تحویل جامعه می‌دهند. این جور افراد معمولاً دیگران را محکوم می‌کنند. حالی که یک رمان یا فیلم باید معماری و نقشه و طرح داشته باشد، شمایی از بنای یک اثر پیشاپیش پیش از نوشته شدن و ساخته شدن باید در ذهن نویسنده یا کارگردان قابل رویت باشد.
مسخره است که آدم کاری را شروع کند، عوامل و وسایل صحنه را به‌کار بگیرد و از اواسط کار دیگر نداند چه می‌خواهد با آن‌ها بکند، و ناچار به یک جایی ختم کند و ته آن را ببندد و بنویسد: پایان.

پایان رمان و فیلم مهم است. شاید یکی از مهم‌ترین بخش‌های اثر به‌حساب می‌آید. پایان فیلم و رمان آنجایی است که خواننده یا بیننده در ذهن خود می‌سپارد و با آن به خانه‌اش برمی‌گردد.
اگر نویسنده یا کارگردانی به بن‌‌بست رسید، بهتر است آنقدر ذهنش را درگیر کند که به نقطه مرگ و زندگی برسد؛ برسر دوراهی مرگ و زندگی همیشه راه سوم پدیدار می‌شود. باید به نقطه‌ای برسد که خواب آدم‌های رمانش را ببیند، کابوس ببیند، کامش تلخ شود، عیبی ندارد. اما آدم باهوش معمولاً بر سر دوراهی قرار نمی‌گیرد چون همیشه بیش از هفت راه در برابرش گشوده و مهیاست.

دوستان عزيز راديو زمانه، برنامه‌ی اين‌سو و آن‌سوی متن را با شما پی می‌گيرم. تا برنامه‌ی ديگر خدانگهدار

</description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/04/post_188.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/04/post_188.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 26 Apr 2009 14:33:49 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بدقوارگی رمان</title>
         <description><![CDATA[«جنگ‌ جنگ است دیگر، یک‌ مشت می‌زنی دو تا مشت می‌خوری یکی بیشتر . این قانون طبیعت است حیف که این مستر لرد ما پر، وگرنه پنکه‌هایش را می‌آورد بندر می‌داد به پرتغالی‌ها جایش گچ تحریر می‌گرفت، مداد می‌گرفت. به‌خدا این بچه‌های ما گچ ندارند، مداد را از کمر نصف می‌کردیم، آقای رییس فرهنگ گچ نداریم، کاغذ نداریم خب بخرید آقایان. یعنی‌چی که نداریم این‌همه کاغذ به در و دیوار می‌چسبانند خوب بدهند به بچه‌ها. 
روی تیر چراغ برق نوشته بود اطلاعیه: به یک شریک خوش‌نفس  احتیاج است. آدرس خیابان شاه ‌اسماعیل، کوچه قره‌سو جنب آجر فشاری، کارحانه‌ی بادکنک‌سازی حقیقت. دم ‌ظهری یک توک پا رفتم آنجا گفتم من هستم، گفت تو کی هستی؟
گفتم شریک خوش‌نفس گفت سرمایه از من، کار از تو. از همان روز شروع کردم و تا شب شود ۱۴۵بادکنک را باد کردم و ترکاندم. گفت چرا همچین کردی پسر؟ گفتم همیشه با باد آخری می‌ترکد، یادت باشد یک ‌فوت مانده به آخر نخ ببندی. زد توی گوشم، یکی این‌طرف...» از سمفونی مردگان

<strong>بار اضافی</strong>
رمان بد مثل بادکنک همیشه در باد آخری می‌ترکد. شاید یکی از دلایل بد قواره بودن بسیاری از رمان‌ها این است که یا در باد آخری ترکیده یا عضو اضافه پیدا کرده و از جایی زده است بیرون.
یا دچار پارگی پرده‌ی فتق شده که از گوشه ی یک روده اضافه به آن آویخته است. چیزی که با فتق‌‌بند هم نمی‌توان برای آن کاری کرد. باید آن را جراحی کرد.

اندازه نگه ‌داشتن داستان و به ‌ویژه رمان کار بسیار دشواری است که معمولاً نویسنده نمی‌داند کجای رمانش اضافه است، یا کجا یک پاساژ بدقواره دهن‌باز کرده و رمان را بلعیده است.

آنجا که همینگوی می‌گوید من پیرمرد و دریا را ۲۲ بار خوانده‌ام، و تجربه‌هایی از این دست نشان می‌دهد که رمان در خوانش مجدد خود را به نویسنده‌اش می‌نمایاند .
رمان آیینه نویسنده است هربار که خود را در آن نگاه می‌کند بدقوار‌گی یا آشفتگی‌اش را می‌تواند ببیند.
آنجا که در خوانش مجدد نویسنده را دلزده می‌کند آنجا دقیقاً جایی است که باید مورد جراحی قرار گیرد.
معمولاً نویسنده موقع خواندن وقتی به نقطه بدقواره می‌خورد، از آن می‌پرد و ناخود‌آگاه خود را فریب می‌دهد.  اینجا همان نقطه‌ای است که باید شکافته شود، از نو‌ نوشته شود یا حذف شود.

آندره مالرو نویسنده بزرگ فرانسه می‌گوید: وقتی به مجسمه‌ی ابولهول رسیدم معنی هنر را دریافتم. و باز همو می‌گوید هنر در حذف به وجود می‌آید.

اگر نویسنده اثر خود را به مثابه‌ی پیکری ببیند که از سنگ یکپارچه‌ای تراشیده شده با منطق حذف تیشه برمی‌دارد و اثر هنری‌اش را می‌تراشد و در تراش‌ها و ریز تراش‌هاست که اثر او جاودانه می‌شود.
نگاه دیگر، نگاه باد کردن یک موضوع یا بادکنک است، شبیه بتونه‌کاری.
تجربه به من آموخته است که هر چیزی که با بتونه‌کاری زیبا شده باشد در اثر گذر زمان از ریخت می‌افتد.
بتونه کردن کار را در نگاه اول بی‌عیب می‌کند برای همین درز کاشی‌ها و آجرها را بتونه‌کشی می‌کنند، وقتی ماشینی را رنگ می‌زنند نخست با بتونه‌کاری صیقلش می‌دهند.
من حتا آرایش‌های غلیظ را نوعی بتونه‌کاری می‌دانم. اما گذر زمان، عوامل طبیعی مثل آفتاب و باد و باران و سرما بتونه‌ها را می‌ریزد و یک اثر بدون بتونه‌کاری با چاله ‌چوله‌هایش برابر بیننده قرار می‌گیرد.
بنابراین با منطق بتونه‌کاری و باد کردن نمی‌توان یک رمان را برای سالیان سال نگه داشت.
با منطق تراش‌دادن و حذف کردن است که از دل یک سنگ بزرگ مجسمه و اثر جاودانه‌ای می‌توان آفرید.

<strong>يک تکه از تماماً مخصوص</strong>
ما روی دو مبل نشسته بودیم و صاحب مبل‌فروشی، صاحب کافه هم بود.
بعد دیدم که دگمه‌های مبل پخش شده وسط پیاده‌رو بر روی میزها پر از دکمه‌های رنگی است.
من در آن مبل تکی سفید فرو رفتم که دکمه‌هایش از سر پارچه خودش بود. در همین لحظه یک زن و مرد از کوچه‌ای در آمدند که در مشت‌شان پر از دکمه‌های روکش‌شده و رنگ‌ و‌ وارنگ بود. به صاحب مغازه گفتند که این دکمه‌ها باید مال شما باشد، نیست؟
«کجا بود؟»
«در این کوچه ریخته زیاد، زیاد.»
و من نگاه کردم دگمه‌های همه‌ی مبل‌ها کنده شده بود اما این چیزها برای من اهمیتی نداشت. به یانوشکا خیره شده بودم که چشم‌هایش می‌خندید. گفت: «دکمه‌های شما ریخته؟»
گفتم: «تو چرا تابه‌حال ازدواج نکرده‌ای؟»
گفت: «در آلمان مردها هفت هشت سال با یک زن زندگی می‌کننند و بعد می‌روند دنبال یکی دیگر. خب ارزش ندارد آدم جرئتش را از دست می‌دهد.» و با نی جرعه‌ای از نوشابه‌اش نوشید.
گفتم: «چرا فکر می‌کنی هفت هشت سال؟»
گفت: «وقتی آدم دگمه‌هاش بریزد از ریخت می‌افتد.»
گفتم: «تو که از ریخت نمی‌افتی. همیشه زیبايی.» 
به دگمه‌ها نگاه کرد، چشم‌هاش برق زد. به طرز شگفت‌آوری زیبا شده بود. موهاش را تیره کرده بود؛ خرمایی و حلقه‌حلقه‌ ریخته بود دو روبر صورتش.
گفتم: «هیچ وقت از قیافه نمی‌افتی.» همینطور که می‌نوشید با چشم‌هایش گفت که چرا؟ و لبخند از صورتش محو شد. حرکاتش آرام گرفت، دست‌هاش با چرخشی چنگال را در غذا زد و پلک‌هاش سنگین‌تر شد. 
همه چیز را یواش کرده بودند و ما در کندی کیف‌آوری بیرون از کادر روز‌مره همدیگر را تماشا می‌کردیم. گفتم تشنه‌ام.

<strong>معماری ذهن و نگاه</strong>
هیچکس مثل خود نویسنده نمی‌تواند بفهمد کجای رمانش از اندازه خارج شده است.
اما این زمانی به چشمش می‌آید که رمانش را بارها و بارها بخواند. در خوانش‌های متعدد است که می‌فهمد اگر تکه‌ای از رمان به‌خودی خود زیبا است، به‌عنوان یک تکه منفصل و جدا زیبا است.
اما وقتی روی رمان قرار گرفته بار اضافه است و سنگین است، وزن است مثل یک گل سینه بسیار سنگین لباس تنش را چین انداخته و از فرم خارج کرده است.
در چنین مواقعی کاری نمی‌توان کرد جز آنکه از وزن آن کاست یا به کلی آن را حذف کرد.
به‌همین خاطر بد نیست که نویسندگان برای داشتن ذهنی هماهنگ و تربیت‌شده به مجسمه‌ها و پیکره‌های مهم هنری بسیار نگاه کنند حتا لازم است که نویسندگان با دقتی مثل دقت مساحان شهرداری به تماشای ساختمان‌ها با معماری برجسته بپردازند.
بله نگاه کردن به آثار معماری ذهن و نگاه را برای اندازه ‌نگاه ‌داشتن تربیت می‌کند.

دوستان عزيز راديو زمانه
برنامه‌ی اين‌سو و آن‌سوی متن را با تکنيک‌های رمان پی می‌گيرم.
تا برنامه‌ی ديگر خدا نگهدار
      

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/04/post_187.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/04/post_187.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 21 Apr 2009 19:46:27 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عناصر تهديدکننده‌ی رمان ۲</title>
         <description><![CDATA[
در برنامه گذشته از عناصر تهدید‌کننده رمان حرف زدم. از قید و صفت اضافی و کلمات نامأنوس. امروز از خاطرات شخصی حرف می‌زنم و بی‌دقتی در انتخاب کلمات.

[[sound]]

رمان‌نویس ناچار است با صدای بلند بارها و بارها رمانش را بخواند تا سکته‌ی میان کلمات را بشنود، و نه‌اینکه از آن بگذرد، بلکه با جابه‌جا کردن کلمه، با درهم ریختن ساختار جمله، با تغییر اساسی یک عبارت سکته‌ها را برطرف کند.

شما وقتی یک توپ ماهوتی را پرتاب می‌کنید، باید صدای برخورد و پژواکش با راکت مقابل یا تور مقابل شنیده شود. ولی وقتی کلمه‌ای درست در جایش قرار نگیرد مثل این است که یک توپ ماهوتی را در پیت حلبی بکوبید.
 کلمه‌ها پژواک دارند نفس دارند، جان دارند و وقتی سرجایشان قرار نگیرند جیغ می‌کشند و خاموش می‌شوند.

تجربه‌ی من نشان داده که برای نوشتن یک رمان، خواندن دو بار‌ و سه‌بار کافی نیست. من بین نسخه بیست و پنجم وبیست و ششم تازه‌ترین رمانم تماماً مخصوص، به نکاتی دست یافتم که قبلاً چشمم آن‌ها را ندیده بود.
 شاید مشغول جست‌و‌جوی ایراد‌های دیگر بودم. آخر نویسنده یکبار رمان را می‌نویسد، یکبار می‌خواند که جمله‌ها سلیس و روان باشند، یکبار می‌خواند تا ببیند گاف زمانی و مکانی نداده باشد، مثلاً اگر در بهار عاشق شده و تا تابستان همان‌سال عشقش را اعدام کرده‌اند، هیچ تصویری در فضای برفی واقعی با او نباید داشته باشد.
یک‌بار رمان را می‌خوانیم تا ببینیم در مصرف حروف اضافه اسراف و تبذیر نکرده باشیم، یکبار هم می‌خوانیم تا اضافات تصویری را حذف کنیم، یکبار برای حذف قید و صفت‌ها و ساختن آن حالت‌ها و یکبار برای باور کردن نام‌ها و شخصیت‌ها و تصویرها و دیالوگ‌ها.

<strong>نسخه بیست‌ و‌ پنجم تماماً مخصوص در یک صفحه</strong>
«چند وقت بود به مامان تلفن نزده بودم. شاید او تلفن می‌زد و من در خانه نبوده‌ام تا گوشی را بردارم. از پیامگیر خوشم نمی‌آمد. یا هستم یا نیستم.بگذار زنگ بزند عیبی ندارد لابد مامان می‌داند که من سر کار هستم. صدای هورهور یخچال که بلند شد به اتاقم پناه بردم. جلو آینه ایستادم و بوی یانوشگاه را به درون کشیدم .آخ نکند بدبخت شده باشم! عشق؟ دیوانه‌ام من؟ لب تخت نشستم تلویزیون را روشن کردم و از این کانال رفتم به آن کانال مزخرف، مزخرف.

هیچ کانالی نمی‌توانست مرا از یاد کریشن بائر بیرون آورد، هیچ کانالی مرا خوشبخت نمی‌کرد. آبجویی از یخچال درآوردم و باز کردم و تا آمدم بنوشم صدای گروم گروم پایی اتاق را لرزاند. انگار یک خرس قطبی داشت سرپا از آن اطراف می‌گذشت.
تلویزیون را خاموش کردم و از اتاق بیرون زدم. مردی بسیار چاق و تنومند به پیشخوان نزدیک می‌شد. تنها مهمان هتل که سه شب بود مرا از برلین به واندلیتز می‌کشاند. وگرنه یانوشکا به من زنگ می‌زد و می‌گفت خبر خوبی برایتان دارم، آقای ایرانی.»

<strong>نسخه بيست و ششم از همین صفحه</strong>

«چند وقت بود به مامان تلفن نزده بودم شاید او تلفن می‌زد و من در خانه نبودم تا گوشی را بردارم .از پیامگیر خوشم نمی‌آمد؛ یا هستم یا نیستم. بگذار زنگ زنگ بزند، عیبی ندارد. لابد مامان می‌داند من سرکارم. 
چی می‌شد ریش می‌گذاشتم می‌شدم زابلی از مرز بلوچستان می‌رفتم تو، سری به مامان می‌زدم، سری به میرزا عبدالله، هی کجایی پسر، یک کشیده می‌خواباند بیخ گوش سیگارم؛ نکش .
خب نمی‌کشم. پاهات کو میرزا؟ حالا چه‌جوری برویم راه‌آهن، چه‌جوری توی جالیزهای خیار و گوجه بدویم؟ چه‌جوری فرار کنیم؟ چه‌جوری بخندیم؟ سری هم به لعنت‌آباد بزنیم پرسان پرسان شاید قبر پری را پیدا کنیم. چه‌جوری ازش دل بکنم میرزا؟ آخر تا آدم مرده‌اش را به خاک نسپارد هیچ‌وقت باور نمی‌کند. 
ذهنم پر از فکرهای جورواجور شده بود. صدای هورهور یخچال که بلند شد به اتاقم پناه بردم، جلو آینه ایستادم و بوی یانوشکا را به درون کشیدم. آخ نکند بدبخت شده باشم! عشق؟دیوانه‌ام من؟
لب تخت نشستم. تلویزیون را روشن کردم و از این کانال رفتم به آن کانال مزخرف، مزخرف، مزخرف. هیچ‌ کانالی نمی‌توانست مرا از یاد کریشن باوئر بیرون بیاورد. هیچ کانالی مرا خوشبخت نمی‌کرد. آبجویی از یخچال در آوردم و باز کردم و تا آمدم بنوشم صدای گروم گروم پایی اتاق را لرزاند. مثل اینکه یک خرس قطبی داشت سرپا از آن اطراف می‌گذشت. صدای تلویزیون را بستم و از پنجره به بیرون چشم دوختم. نگاهم به دنبال یک موجود عظیم‌الجثه از روی سفیدی یخ‌زده سُر خورد و رسید به درخت‌های حاشیه‌ی دریاچه. وهم دوباره به‌جانم افتاد.
تپش قلبم باز شدت گرفت. صدای پا نزدیک‌تر می‌شد. اما بیرون خبری نبود، جنبنده‌ای نبود. سکوت مرگ بود.
صدای گروم گروم از آنطرف می‌آمد. تند از اتاق بیرون زدم و در راهرو سینه به سینه‌ی مردی تنومند گفتم: آخ! فکر کنم صدای قلبم را شنید گفت: «شب بخیر.»
لال‌مانی گرفتم و عقب عقب به دیوار چسپیدم تا بگذرد. چنین موجود عجیبی را فقط در فیلم‌های چارلی‌چاپلین دیده بودم.
از پله‌ها پایین رفت و جلو پیشخوان ایستاد. وقتی زنگ روی پیشخوان را زد گفتم: «آهان، شما تنها مهمان هتل هستید؟ بله؟»
بله. همانی که در آن برف و یخبندان سه شب پیاپی مرا از برلین به واندليتز کشانده‌ بود وگرنه یانوشگا به من زنگ می‌زد و می‌گفت: «خبر خوبی برایتان دارم، آقای ایرانی.»

<strong>خاطرات شخصی</strong>
بسیاری از خاطرات شخصی در رمان نوشته و ساخته می‌شود که در خوانش مجدد آدم را دل‌زده می‌کند. این‌ها همان غده‌های چربی اضافی رمان است که باید برداشته شود.
خاطرات شخصی را باید تبدیل به یک درد و خاطره و حافظه‌ی جمعی کرد. بسیاری از رمان‌های متوسط این روزها در ایران با ته‌مایه‌ای از خاطره‌های شخصی، هرگز نتوانسته به یک اثر خلاقه در قفسه‌ی ادبیات داستانی ماندگار شود. شاید اگر این خاطرات با قدرت نوشته می‌شد تبدیل به حافظه‌ی عمومی می‌گردید.

چنانکه قبلاً گفتم موضوع بد وجود ندارد، اما اغلب نویسندگان بلد نیستند این موضوع معمولی یا خاطرات شخصی را به دردی عمومی و جهانی تبدیل کنند. با این‌همه چون قصه‌ای روایت می‌شود خواننده و ناشر دارند فقط تبدیل به یک اثر ماندگار نمی‌شوند.

دوستان عزیز رادیو زمانه برنامه‌ی این‌سو و آن‌سوی متن را با مبحث عناصر تهدیدکننده‌ی رمان ادامه می‌دهم. 
تا برنامه‌ای دیگر خدا‌نگه‌دار.

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/03/post_186.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/03/post_186.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 26 Mar 2009 18:10:53 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عناصر تهدیدکننده‌ی رمان</title>
         <description><![CDATA[عناصر تهدیدکننده‌ی رمان، چیزهایی است که در لابه‌لای کلمه‌ها و سطرهای رمان نفس می‌کشد و به چشم نویسنده نمی‌آید. اما وقتی تعدادش از حد گذشت مانند ضربه‌های مهلک نخست ساختمان رمان را به لرزه می‌اندازد و عاقبت آن را روی سر نویسنده‌اش خراب می‌کند.

وای که اگر نویسنده‌ای به هنگام بازخوانی اثرش این عناصر تهدیدکننده را جدی نگیرد، نشناسد و به حذف یا تعدیل آن اقدام نکند.
همچون گناهکاری‌ست که بر اثر بی‌دقتی و سهل‌انگاری یک اثر ادبی را به یک نوشته‌ی بی‌ارزش تبدیل کرده است.

[[sound]]

همانطور که قبلا گفته‌ام موضوع یا سوژه‌ی بد وجود ندارد. فقط داستان یا رمان خوب وجود دارد.
یعنی هیچ موضوعی به خودی خود نمی‌تواند بد باشد. اما با ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین موضوع و یا سوژه‌ها می‌توان یک اثر جاودانه پدید آورد.

برخی از نویسندگان خیال می‌کنند باید یک موضوع بسیار عجیب و پیچیده بردارند و یک اثر جهانی خلق کنند. حالی که زیباترین رمان‌های جهان از یک موضوع ساده تشکیل شده‌اند.
نگاه کنید به رمان‌های معروف "مادام بواری"، "خشم و هیاهو"، "بابا گوریو"، "زمین"، "بازمانده‌ی روز" و بسیاری از رمان‌های دیگر.

از این گذشته کل موضوع‌ها و سوژه‌ها ۳۹ یا به قول آمریکاییان ۴۰ تا بیشتر نیستند. اگر خوب دقت کنیم می‌بینیم همه‌ی موضوعات تکراری‌اند.
جنایت و مکافات، جنگ و صلح، حسادت، عشق، فقر و غیره
اما چه عناصری بیش از همه آسیب‌های پنهان یک رمان محسوب می‌شود؟

<strong>یک- کلمان نامأنوس:</strong> دیشب هنگامی که یک عبارت از یک رمان را می‌نوشتم تا صبح دنبال یک کلمه می‌گشتم که بیش از کلمات مترادف دیگر بار معنایی خواسته و حس من را القا کند. 
«شاید تا صبح دنبال کلمه می‌گشتم. خیلی طول کشید تا به آن ساختمان بلند تمام شیشه‌ی ته خیابان ما در برلین توجه کردند و به هر جایی عکس یک پرنده‌ی در حال پرواز چسباندند. شاید پنج سالی طول کشید. آن اوایل پیش از آنکه عکس‌ها را بچسبانند، پرنده‌ها آن بالا بال بال می‌زنند و با ضرب می‌رفتند توی شیشه با سر، و تلپی می‌افتادند پای ساختمان، حزن‌آور بود.»
کلمه‌ی حزن‌آور تنها کلمه‌ای بود که بار واقعی حس آن لحظه را القا می‌کرد و نه کلمه‌ای دیگر. شاید همان اول که نوشتم رقت‌انگیز، به این فکر می‌کردم که موقتاً می‌نویسمش و دنبال کلمه‌ی دیگری می‌گردم، با پسوندی دیگر.

شاید تا صبح همه‌ی کلمه‌های مترادف را امتحان کردم و دیدم که جواب نمی‌دهد. عاقبت خاک و غبار ذهنم را از روی کلمه‌ی حزن‌آور پس زدم و آن را سرجایش گذاشتم.

زبان فارسی به‌خاطر گستره‌ی عجیب مترادف‌ها کار نویسنده را ظاهراً ساده می‌کند. اما این مترادف‌ها سرابی بیش نیستند و معمولاً بار معنایی دقیق را القا نمی‌کنند. این مشکل البته در ترجمه‌ی آثار خارجی بیشتر به چشم می‌خورد و بی‌دقتی مترجمان تاز‌ه‌کار یا مترجمانی که با زبان فارسی هم‌نفس نیستند بیشتر توی ذوق می‌زند.
اگر نویسنده به این باور و یقین برسد که هر واژه بار خاصی را حمل می‌کند از مترادف آن پرهیز می‌کند و هرگز به سراغ آن نمی‌رود. با این حال باید گشت، دقت کرد و وقت گذاشت و نزدیک‌ترین واژه‌ی حسی را پیدا کرد.

<strong>دو - قید و صفت</strong>

قبلاً برای داستان‌نویسان جوان گفتم که هیچ چیزی به اندازه‌ی قید و صفت به جمله و در نهایت به رمان آسیب نمی‌رساند. قید و صفت معمولا کار نویسنده را آسان می‌کند. در برابر یک حالت یا وضعیت می‌توان یک قید یا صفت گذاشت و وارد مرحله‌ی بعدی رمان شد.
حال اینکه کار رمان‌نویس یا داستان‌نویس، کشف حالت و وضعیت انسانی و تصویر کردن دقیق آن است؛ جزء به جزء. 

زمانی که کسی می‌نویسد با چهره‌ای عصبی وارد شد، به کار بردن کلمه‌ی "عصبی" کار یک روزنامه‌نگار شلخته است، نه کار یک نویسنده.
نویسنده باید روشن کند که شخصیت او چه حس و حالی دارد، چگونه عصبی می‌شود و باید این را به خواننده نشان دهد. نه اینکه با به کار بردن یک واژه‌ از پرداختن یک حالت انسانی بپرد و بگذرد.
 
یا مثلاً کسی می‌نویسد با دیدن مرد چهره‌اش توی هم رفت.
استفاده از کلیشه‌ی "تو هم رفتن" چهره باز یکی از همین پریدن‌ها و آسان‌خوری‌هاست.
نویسنده‌ی جدی اجازه ندارد پخته‌خواری کند. باید خودش کلمه را بچیند، نرم کند، بشورد، بپزد و به کار ببندد. و باز تأکید می‌کنم نویسنده‌ی جدی اجازه‌ی پخته‌خواری ندارد.

مثلاً یکی می‌نویسد؛ همسفرش یک پزشک مذهبی می‌نمود اما توده‌ای بود. 
اینها یعنی چه؟ یک پزشک که مذهبی می‌نماید اما توده‌ای است. از این خنده‌دارتر نمی‌شود و به همین خاطر است که نویسنده‌ی این رمان نمی‌تواند یک اثر جاودانه برای ملتی به یادگار بگذارد.

یا مثلاً می‌نویسد: آرام و با اطمینان حرف می‌زد.
آرام یعنی شمرده شمرده؟ یا یواش یواش؟
من هنوز نفهمیده‌ام با اطمینان یعنی چی؟ چرا این نویسنده نمی‌تواند این حالت‌ها را توصیف کند؟ چرا می‌خواهد یک گزارش و خاطره‌ی شخصی را به عنوان رمان جا بزند؟
اشکالی البته ندارد، هرکس هرچه دلش خواست می‌تواند بنویسد و به عنوان چیزی جا بزند. اما خواننده حق دارد که با یک رمان در همان چند صفحه‌ی نخست وداع کند و دیگر هرگز به سراغش نرود.
بنابراین قید و صفت جدی‌ترین تهدیدها علیه رمان به شمار می‌روند.
چنانکه پیشترها گفته‌ام: صفت غالبا کلمه‌ی پیش از خود را بی‌صفت می‌کند.

دوستان عزیز رادیو زمانه برنامه‌ی این سو و آن سوی متن را با بحث عناصر تهدید کننده‌ی رمان ادامه می‌دهم.
تا برنامه‌ی دیگر خدا نگه‌دار
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/03/post_185.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/03/post_185.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Mar 2009 18:18:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جريان سيال ذهنی - ۲ </title>
         <description><![CDATA[سرانجام شیوه‌ی جریان سیال ذهنی از همه‌ی فرم‌های داستانی نزدیک‌تر به ذهن پیچیده‌ی انسان امروز در ادبیات داستانی و نیز در سینما، یعنی هم در متن و هم در تصویر، جای خود را باز کرد و به ذائقه‌ی گروهی از خوانندگان و بینندگان خوش‌تر آمد. جریان سیال ذهنی مخاطب عام نمی‌پذیرد و با داستان خطی فاصله‌ی عمیق دارد به همین خاطر این نوع ادبی موجب رضایت خاطر بخشی از جامعه شده که حوصله‌ی داستان و رمان خطی را ندارند و اثری مطابق ذهن‌شان می‌طلبند.

ساختار این شیوه‌ی ادبی به این فرم است که شما وقتی کنار پنجره می‌ایستید و به جایی نگاه می‌کنید، می‌توانید همزمان با دیدن صحنه‌ای از عبور یک ماشین و سرعت سرسام آور موتور سیکلتی که از خیابانی دیگر نزدیک می‌شود صدای خودتان را نیز بشنوید که در سال‌های کودکی گفته‌اید: «من یک مورچه بودم، یک مورچه‌ی قهوه‌ای!». بعد تصادف می‌شود و درست در لحظه‌ای که راننده‌ی موتور سیکلت به هوا پرتاب می‌شود، شما یاد یک خاطره می‌افتید که مردی روی یک پل در حال دویدن است و بعد یک پاسبان او را تعقیب می‌کند، و بعد هر دو ناپدید می‌شوند و همان لحظه یاد جمله‌ای از مادرتان، ذهن‌تان را اشغال می‌کند که همین چند روز پیش گفته بود: «یک سر به مادر بزرگت بزن، این بی‌وفایی‌ها عاقبت خوشی نداره ها!» و درست در همان لحظه دارید آهنگ Imaging جان لنون را می‌شنوید که "شاید بگویی من آدم خیال پردازی هستم ولی فقط من یکی نیستم."

گرچه بسیاری از آثار ادبی با شیوه‌ی جریان سیال ذهنی ظاهراً به شکل تک‌گویی درونی مستقیم و غیر مستقیم روایت می‌شود اما این نوع ادبی به شخصیت‌های اثر فرصت پرواز ذهنی می‌دهد، تا بی‌دخالت نویسنده هر چه دل تنگ‌شان می‌خواهد بگویند و به هر جا که دوست دارند بروند و ذائقه و میل خود را به محک تجربه بیازمایند و رنگین کنند. بنابراین شیوه‌ی جریان سیال ذهنی فقط تک‌گویی درونی مستقیم یا غیر مستقیم نیست. این شگرد، خودکاوی درونی شخصیت را مانند بوم‌رنگ به پرواز در می‌آورد تا مشاهدات و ذهنیات خود را در طول مسیر، ببیند و بگوید.

هر یک از نویسندگان این شیوه سعی کرده که به نوعی ساعت فیزیکی را نابود کند و گذر زمان را نشان دهد. ویلیام فالکنر در "خشم و هیاهو" زیباترین تصویر را برای در هم شکستن زمان ارائه می‌کند. یعنی اظهار وجود دایره‌وار احمقانه‌ی ساعت را به بازی می‌گیرد و با تمهیدی بسیار داستانی آن را از میان برمی‌دارد. او وقتی زمان خودکشی‌اش را تعیین کرد تنها با خرد کردن ساعت می‌تواند به زندگی‌اش ادامه دهد. و با این عنصر در طول رمان بازی قشنگی را پی می‌گیرد:

<strong>يک تکه از خشم و هياهو:</strong>
«ساعت به جعبه قابش تکیه داشت و من دراز کشیده بودم و به آن گوش می‌دادم، یعنی صدای آن را می‌شنیدم. گمان نمی‌کنم هیچ‌وقت، کسی عمداً به یک ساعت مچی یا دیواری گوش بدهد؛ کسی مجبور نیست. ممکن است مدت درازی از صدای آن غافل باشی بعد، یک ثانیه تیک و تاک می‌تواند بدون وقفه در ذهنت رژه‌ی طولانی و رو به زوال زمانی را که نمی‌شنیدی به وجود بیاورد. آن‌طور که پدر می‌گفت می‌شود مسیح را دید که روی شعاع‌های دور و دراز تنهای نور راه می‌رود و فرانسیس قدیس که می‌گفت: "مرگ ای خوهر کوچک!" که هرگز خواهر هم نداشت.»

<strong>صحنه‌ی خرد کردن ساعت و شکستن زمان:</strong>
«به طرف جالباسی رفتم و ساعت را که هنوز دمرو بود برداشتم، شیشه‌اش را به گوشه‌ی جالباسی زدم و خرده‌های آن را در دستم گرفتم و در زیرسیگاری ریختم و عقربه‌ها را پیچاندم و بیرون آوردم و در زیرسیگاری انداختم. ساعت همان‌طور تیک‌وتاک می‌کرد، آن را به بالا برگرداندم، صفحه‌ی سفید با چرخ‌های کوچکی که پشتش تَق‌وتَق می‌کردند و کار بهتری از دست‌شان ساخته نبود. مسیح روی دریای طبریه قدم می‌زد و واشینگتن دروغ نمی‌گفت.»
	
بازی با عنصر زمان و ساعت تقریباً در تمامی آثار ادبی با شیوه‌ی جریان سیال ذهنی وجود دارد. در سمفونی مردگان نیز یکی از عناصر مهم رمان بازی با زمان و شکستن زمان است. آن‌چه ناشر پشت جلد کتاب نوشته به این موضوع اشاره دارد: «ساعت آقای درست‌کار بیش از سی‌سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعدازظهر تیرماه سال 1325. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.»

یکی دیگر از عناصر مهم جریان سیال ذهنی پرش‌های ذهنی و بازی پرش‌های فکری توسط تداعی‌ست. نویسنده با رنگ، بو، مزه، صدا، کلمه یا چیزی پهلو عوض می‌کند و از موضوعی به موضوع دیگر می‌غلتد، چنان‌چه پیش‌ترها گفتم درست مثل خواب‌به‌خواب شدن که تو از خوابی به خواب دیگر، یا از رویایی به رویای دیگر می‌غلتی بی‌آن‌که از خواب بیدار شوی و طبیعی است برای نوشتن رمانی با شیوه‌ی جریان سیال ذهنی هنجارهای نگارشی و دستور زبان فرو می‌ریزد و شکسته می‌شود و ساختار نحوی جمله‌ها در هم می‌ریزد. زاویه دیدها نیز به کلی تغییر می‌یابد و دوربین‌گیری نویسنده متفاوت می‌شود، اما این بسیار مهم است که در شیوه‌ی جریان سیال ذهنی نویسنده با چشم خودش نمی‌بیند بلکه به وسیله‌ی یک دوربین به همه چیز می‌نگرد و آن‌گاه از دریچه‌ی آن دوربین تصویرها و تصورها را می‌نویسد.

<strong>یک تکه از سمفونی مردگان:</strong>
«جلو خانه‌ی خدا بوسیدمت. جلو خانه‌ی خدا بوسیدمت. مرده‌ها هر جود دلشان بخواهد می‌خوابند. آدم از این سر ناودان برود بالا، از بشت بام بیاید بیرون. دراز و بی‌نور، مثل جمشید؟ نه. چه‌کار دارم. بگذار دست و پام را زنجیر کند. حتماً برایم خوب است.

شهر بزرگ بود. خانه‌ی سورملینا مثل موزه بود. چند نفر آدم در هم گره خورده بودند. جذام نصف تنشان را پوسانده بود. مثل صخره‌ی تکه‌تکه، مثل درخت اره شده. مثل آبنبات کشی. در هم پیچ و تاب خورده بودند. مثل حروف کوچک فرانسه. حرف دوم سر نداشت، به جاش یک زخم بزرگ جوش خورده روی گردنش بود. مثل آبنبات کشی. مثل اره‌ی درخت شده.

سورملینا گفت این عموی من است. یک آدم به من نشان داد که شکل یک حرف کوچک فرانسه بود. امّا خیلی گنده بود. همه‌شان گنده بودند. مثل درخت بریده شده شیره داده بودند... تا آشویتس چقدر راه است؟ فوقش صبح تا عصر. کلک این مردکه را می‌کنیم و کوره‌هاش را آجرپزی می‌کنیم. یکیش را هم می‌دهیم به اورهان تخمه بو بدهد.

گفت انگشت بزن. زدم. نتوانستم بالا بیاورم. گفت بزن. زدم. بزن. می‌زنم. زدم. صد صفحه را انگشت زدم. باغ زردآلو را اول زدم. بعد حجره را. بعد خانه را. گفتم آقا داداش سند این زیرزمین بگذار به اسم خودم بماند. گفت زیر زمین مال تو. کاج مال تو. کلاغ‌ها مال تو. گفتم من کلاغ نمی‌خواهم. من چلچله نمی‌خواهم. من چای می‌خواهم. خب، برو بخور. خب، می‌روم. باز سر و کله‌اش پیدا می‌شود. نره‌غول! آخر آقا داداش ما هم بعضی وقت‌ها آدمیم.»

انقلابی‌ترین و جسورانه‌ترین حرکت نویسندگانی که به شیوه‌ی جریان سیال ذهنی می‌نویسند این است که خود را عقل کل نمی‌پندارند و داستان را با کمک خواننده پیش می‌برند و کامل می‌کنند. همیشه در این نوع داستانی نقشی برای خواننده وجود دارد.

دوستان عزیز رادیو زمانه، برنامه‌ی "این‌سو و آن‌سوی متن" را با تعریف داستان به روایت داستان نویسان معاصر ادامه می‌دهم.
تا برنامه‌ی دیگر خدا نگه‌دار.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/02/post_183.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/02/post_183.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">این سو و آن سوی متن</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 16 Feb 2009 12:18:23 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يک ميليون امضا؛ دانه‌های ريز برف</title>
         <description><![CDATA[
<strong><small>تلاش برای پیوستن به جنبش مدنی زنان ایران و کمپین یک میلیون امضا ادامه دارد.
پری رفیع به نمایندگی از جامعه‌ی دفاع از حقوق بشر، در مدرسه‌ی هنرپیشگی و بازیگری شهر برلین در ارتباط با مشکلات و مسایل زنان در ایران سخنرانی کرد.

[[sound]]

یکی از ابتکارهای جالب پری رفیع در حین سخنرانی طرح موضوع و تأکید او بر کمپین یک میلیون امضا و تلاش زنان ایران بود که این مسئله بسیار مورد توجه‌ شرکت‌کنندگان قرار گرفت.
پری رفیع که یکی از معلمان باتجربه و شناخته‌شده‌ی انستیتو گوته‌ آلمان است، با مهارت چشمگیری جلسه را اداره می‌کرد.
او با چرخش از موضوع مسایل زنان ایران به کمپین یک میلیون امضا جلسه‌ی سخنرانی را به یک کارگاه جمعی مبدل ساخت.
به‌طوری که بازیگران و هنرپیشگان این مدرسه شدیداً تحت تأثیر قرار گرفته و خواستار همراهی در جنبش مدنی زنان ایران شدند.
پری رفیع وقتی شور و شعف شرکت‌کنندگان را دید، از آنان خواست که در کاغذ کوچکی نظر و پیام خود را برای کمپین بنویسند و به این کمپین بپیوندند.
آنها بار دیگر با شور و استقبال فراوان دست به‌کار شدند و بسیاری از آنان که بازیگران تئاتر و هنر‌پیشگان سینما هستند نظرها و پیام‌های خود را نوشتند و تحویل سخنران دادند.
بخشی از این نظرات را برای شنوندگان رادیو زمانه می‌خوانم.</small></strong>

انبوهی دانه‌های ریز برف، عاقبت شاخه را خواهد شکست؛ شجاع باشید.

<strong>شهامت خود را از دست ندهید حتا اگر گاه به ظاهر راه فراری نباشد.</strong>

آرزو می‌کنم که این کمپین پیروز شود و هر چه سریع‌تر به سامان برسد، و دیگر اینکه بچه‌ها پس از طلاق ظالمانه از مادرشان جدا نشوند.

<strong>من برای کمپین شهامت و قدرت تحمل آرزو می‌کنم. آنها احترام مرا برانگیختند. امید خود را از دست ندهید.</strong>

بیش‌ترین موفقیت و پس از این توان و شهامت برای یک دگرگونی.

<strong>من آرزو می‌کنم که بانوان در ایران به آزادیشان دست یابند که با شهامت و قدرت باشند و حرکت بزرگی ایجاد شود.</strong>

بودن گواراست. انسان فقط باید شهامت داشته باشد که خود زندگی‌اش را هدایت کند.

<strong>چیزی که برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم مپسند. این قابل قبول نیست که امروز هنوز طرز فکر طبقاتی بین مرد و زن وجود داشته باشد. در ایجاد تغییر این تفکر در قلب‌ها و مغزها موفق باشید.</strong>

من برای شما توان، نیرو و مقاومت آرزومندم که برای آینده‌ای بهتر مبارزه کنید.

<strong>امیدوارم که شما به این هدف برسید که دنیا را قدری به عدالت نزدیک‌تر کنید.</strong>

امیدوارم که شما همیشه به اندازه‌ی کافی شجاعت و عشق داشته باشید که برای پروژه‌تان مبارزه کنید و روزی به هدف‌تان برسید.

<strong>همه‌ی انسان‌ها یکسانند، چه زن و چه مرد؛ ادامه بدهید.</strong>

خیلی مهم است که برای حق زنان و بشریت بجنگیم. شجاع باشید.

<strong>همه‌ی انسان‌ها در برابر قانون و خدا برابرند. سرکوب زنان باید روزی به پایان برسد.</strong>

من برای کمپین از این پس نیرو، شهامت و مقاومت آرزومندم. انسان نباید امید خود را از دست بدهد و مقام و شأن انسان نباید پایمال شود. برای حقوق خود بجنگید. بهترین مثال رییس جمهور سیاهپوست سیاهپوست امریکاست، پس از ۱۵۰ سال بردگی.

این جمله‌هایی بود از هنرپیشگان و بازیگران مدرسه‌ی بازیگری برلین. متن اصلی نامه‌ها و امضاها (به آلمانی و ترجمه فارسی آن) برای مسئولان کمپین یک میلیون امضا در ایران ارسال شد. 

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/02/post_182.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/maroufi/2009/02/post_182.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">همین گفتگوی ساده</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 05 Feb 2009 13:34:17 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
