<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>پرسه در متن</title>
      <link>http://zamaaneh.com/literature/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section25_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Thu, 18 Mar 2010 23:39:05 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>«مگر خدا را هم در انحصار خود گرفته‌ايد؟»</title>
                  <description><![CDATA[می‌دانم که این روزها همه حال و هوای نوروز و بهار را دارند. من هم قصد داشتم موضوعی متناسب  با حال و هوای بهاری برای مخاطبان رادیو زمانه تهیه کنم، اما یاد عزیزانی که در آستانه سال نو در زندان بسر می‌برند مرا بر آن داشت که گزیده‌ایی از خاطرات محمود اعتمادزاده را منتشر کنم.

محمود اعتمادزاده فعال سیاسی، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و مترجم نامدار معاصر، خود را یک نویسنده مارکسیست می‌دانست و در سال ۱۳۲۳ به حزب توده ایران پیوست. او در شش دهه بعدی زندگی‌اش، آنچه می‌نویسد و می‌گوید، و اندیشه‌هایی که تا پای جان برای تحقق آنها می‌کوشد، همه و همه در راستای به کرسی نشاندن افکار آزادی‌خواهانه، انسان‌دوستانه، استقلال‌طلبانه و عدالت‌جویانه‌اش است.

او سال‌ها با زندگی مشقت‌بار دست و پنجه نرم کرد و در راهی سخت گام برداشت. چنان به جد برای عقایدش مبارزه می‌نمود که در هر دو رژیم تاب تحملش را نمی‌آوردند و این شخصیت برجسته اجتماعی و سیاسی را با عقوبت‌های خشونت‌آمیز و اسارت و شکنجه، مجازات می‌کردند.

به آذین از شصت و هشت سالگی تا هفتاد و شش سالگی خود را در زندان گذرانده است. او که یک دست خود را در جوانی، در حمله هواپیماهای متفقین از دست داده بود، در سال‌های زندان به دلیل کهولت سن و وضع خاص جسمی با مشکلات عدیده‌ایی روبرو بود.

او پیش از انقلاب از مخالفان رژیم سلطنتی بود، در پیروزی انقلاب شرکت داشت و صادقانه از وقوع انقلاب حمایت می‌کرد. پس از انقلاب نیز از موسسین کانون نویسندگان ایران بود. با افزایش سرکوب اعضای حزب توده در سال شصت و یک، پیش‌بینی او به حقیقت پیوست و بالاخره دستگیر شد.

به آذین چند ماهی پس از آزادی از زندان جمهوری اسلامی، خاطرات خود را به روی کاغذ آورد. جزوه حاوی خاطراتش که سال‌ها پنهان مانده بود، به تازگی منتشر شده است. تقدیر به آذین نود و دو سال در قید حیات بود و در دهم خرداد سال هشتاد و پنج در ۹۲ سالگی در گذشت.

[[photow01]]

او ماجرای دستگیری خود را چنین شرح می‌دهد:

در نيمه بيداری گرم و آسوده‌ی بامداد، نزديك ساعت ھفت روز يكشنبه ۱۷ بھمن ۱۳۶۱، زنگ بلند و مكرّر و ناشكيبای در خانه باقی‌مانده‌ی خواب را از چشمانم پراند. كه می‌توانست باشد؟ چه می‌خواست؟

در خانه من بودم و ھمسرم. من شصت و ھشت و او شصت وچھارساله. تا از بستر برخيزم و چيزی بپوشم و در را باز كنم، صدای قدم‌ھايی كه باشتاب پشت بام خانه را می‌نورديدند به من ھشدار داد كه آنچه در اين چند ھفته انتظارش می‌رفت به سراغم آمده است. انقلاب چھارم، به تعبير آقايان! آری، پس از ۲۲ بھمن ۵۷ و تصرف لانه‌ی جاسوسی آمريكا و عزل بنی‌صدر از رياست جمھوری، اكنون ھنگام آن بود كه صحنه‌ی سياست ايران از ھمه‌ی رقيبان احتمالی قدرت پاك شود... .

از نردبان به زير آمدند و درِ رو به ايوان ساختمان را زدند. باز كردم. دوتن پاسدار جوان، يكی‌شان درست سبيل بر پشت لب نرسته، ھفت تير رو به سقف سرسرا گرفته، به درون آمدند. پرسش و پاسخی كوتاه برای شناسايی آنكه من خودمم و آنھا ھم با حكم دادستان انقلاب برای دستگيری من آمده‌اند. در اين ميان، درِ رو به خيابان را باز كردند و دو جوان ديگر را نيز به درون آوردند، دو پاسدار تفنگ به دست.

ھمه جا به جست وجو پرداختند، به ويژه در اتاق من كه ھم خوابگاه است و ھم جای كار و از ھمه سو قفس ھا و كشوھای آن به كتاب و نوشته و اعلاميّه و مجلّه و بريده‌ی روزنامه ھا انباشته است، از كف تا نزديك سقف، ھمه آشكار و در دسترس. و من ھميشه چنين بوده ام،  ھمه كارم، از فرھنگی و سياسی، بركنار از وسواس پنھانكاری و ترس بيمارگونه، درست در مرز قانون ادعائی قدرت روز.

آری، ھمه چيز در اين اواخر نشان از آن داشت كه فعاليّت قانونی، آشكار و آزاد حزبی، كه بدان اميد بسته بوديم و در اين چندماھه بارھا از سوی مقامات قضايی اعلام مي شد، داستانی دم‌بُريده خواھد ماند. بسته شدن دفترھا و نمايندگی‌ھا، توقيف بسته‌ھای روزنامه يا كتاب، دستگيری افراد در شھرستان‌ھا و كشيده‌شدن دامنه آن به تھران و از آن جمله، بازداشت پسرم كاوه در ۲۳ آذرماه ۶۱ ھمه به روشنی خبر می‌داد كه ضربه بر پيكر رھبری حزب توده‌ی ايران در كار فرود آمدن است.

در اين باره، تنھا رھنمودی كه از سوی دستگاه رھبری دريافت كردم اين بود كه رفت و آمد خانه‌ام و گفتگوھای تلفنی‌ام زير نظر و گوشداری است، مراقب باشم. اما من كه حسابم با انقلاب و با نظام برخاسته از آن پاك بود كمترين تشويشی نداشتم و كمترين تغييری در روند عادی زندگی و كارم ندادم.

او در بخشی از خاطراتش می‌نویسد:

به گمانم مرحله‌ی جدی و فشرده‌ی بازجويی ديگر آغاز می‌شد. پيش از ظھر سه‌شنبه ۲۶ بھمن مرا به بند ۱ در طبقه‌ی ھمكف انتقال دادند، سلول انفرادی شماره سه.

سپس جلسات بازجویی را چنین شرح می دهد:

اين گفتگوھا گاه رنگ عاطفی دل‌انگيزی داشت. بازجوی جوان، كه نامش را حتی نام مستعار نمی‌دانستم، می‌گفت كه ديدن قيافه‌ی من او را به ياد پدرش می‌اندازد كه شاطر نانوايی است، كارگری زحمتكش در جنوب شھر.

«با چه سختی، چه جان كندنی، ما را بزرگ كرد...!» پدر! ھه، پسر نازنين! اما ساعتی ديگر دو برگردان ژاكت پشمی پدر  را می‌گرفت و از خشم پشتش را محكم به ديوار سلول ميكوفت: يك، دو، سه، چھار... تا زمانی كه خودش تاب می‌آورد. «پدر» خسته می‌شد و شگفت آنكه قلب بيمار برايش «عشرت آباد». يك بار كه من داستان بازی كودكان را در جمع دستگيرشدگان ياد می‌كردم، بازجو اين بازی‌ھا را يادگار دوران طاغوت دانست: «عموزنجيرباف» می‌گفتم و از انقلاب و جنگ بازی‌ھای ديگری که به كودكان ما آموخته است. برادر كوچكم ھشت سال بيشتر ندارد و از حالا با خودكار تفنگ بازی و نشانه‌روی می‌كند.

او در دورانی کاملا مستأصل و خسته از تن رنجور و فشار بازجوها چنین می‌نویسد:

من پير شصت و ھشت ساله‌ی بيمار زود می‌بايست از پا بيفتم. برايم اين مرگ رھايی بود و می‌خواستمش. و چه نويد دھنده بود ماجرای آن روز نيمه‌ی اسفند ۶۱ كه به گفته‌ی راديو، ھوای تھران يك شبه ھشت درجه سردتر شده بود و مرا برای ھواخوری پانزده دقيقه‌ای ھفتگی به حياط فلكه برده بودند.

نگھبان مرا با چشم بسته برد و با خود يك دور گرد حوض وسط حياط گردش داد. سپس آزادم گذاشت كه ھمان‌گونه بگردم و خود رفت و كنار ديوار در آفتاب ايستاد. من آھسته و با احتياط، در مسيری دايره‌وار، نزديك لبه‌ی سنگی حوض قدم می‌زدم و جز زير پايم را نمی‌ديدم. ناگھان، از يكی از راھروھايی كه به فلكه باز می‌شد، موتورسيكلتی كه تند و بلند گاز می‌داد و صدايش به شدت در گوشم پيچيد بيرون آمد و در يك آن به من نزديك شد.

من، در سراسيمگی‌ام، از جا جستم، پايم به لبه‌ی حوض گرفت و در آب افتادم. با ھمه‌ی تنم جز سر، زيرا كه حوض چندان ھم گود نبود. با اين ھمه، نيمه شناور افتاده بودم و تلاشم برای آنكه خود را بالا بكشم به نتيجه نمی‌رسيد.

اين پيشامد فرصت تماشای دلپذيری بود... سرانجام، يكی آمد و نگھبان مأمور من ھم خود را رساند. با ھم از آب بيرونم كشيدند. نگھبان پاس بند، حاجی كريمی، مردی شايد پنجاه ساله كه پيوسته سر به سر ھم قطاران خود می‌گذاشت و به ھر بھانه صدای خنده‌اش به گوش می‌رسيد، و بعدھا به من گفته شد كه دو پسرش در جنگ شھيد شده‌اند و خودش ھم چيزی نمانده بود كه در خرمشھر به ھمان راه برود، مرا در بند تحويل گرفت و برد تا زود رخت‌ھايم را در پشت ديواری بكنم و زيرجامه‌ی گرمكن خشكی را كه برايم آورده بود بپوشم.

سپس در راھرو مرا روی صندلی خود كنار بخاری روشن كه شير نفتش را بيشتر باز كرد نشاند و ژاكت پشمی‌ام را كه آب از آن می‌ريخت از ديواره‌ی محفظه‌ی بيرونی بخاری آويخت. پس از آنكه تا اندازه‌ای گرم شدم، مرا به سلولم برد و دو پتو ھم آورد تا افزون بر آنچه داشتم روی خود بكشم. با آنكه از غرق شدن در آب، يا از اينكه سرم می‌توانست به پاشويه‌ی سنگی حوض بخورد ترسيده و از رھايی‌ام از خطر خشنود بودم، باز اينكه كارم به ذات‌الرّيه بكشد برايم وسوسه‌ی فريبنده‌ای بود، چه شنيده بودم كه اين بيماری در پيران كشنده است.

اما نه، قسمت نبود...<br>چه سخت جان بوده ام من در زندگی...

در روزها و ماه‌های بعد فشار بازجوها برای شنیدن اعترافات او بیشتر می‌شود ، او که صادقانه همکاری کرده بود اما بازجوها تصور می‌کردند او ناگفته‌های بسیاری دارد:

فردای آن روز، پيش از ظھر خبری نشد، عصر، بازجو آمد و آرام، اما با لحنی كه سر چانه زدن نداشت، پرسيد: می‌خواھی حرف بزنی يا نه؟

خاموش ماندم. با خشمی فرو خورده، باز گفت: ھرچه در چنته داری، بريز بيرون. ديگر فرصت نمی‌دھم من گفتم تازه چيزی ندارم كه بگويم. بی‌آنكه صدا بلند كند، سلول‌ھای ھمسايه نمی‌بايست بشنوند، از لای دندان‌ھا گفت: پاشو، زود! می‌برمت زير ھشت.

كمی اين پا آن پا كردم. نه، سر شوخی نداشت. آمد و زير بغلم را گرفت كه از جا بلندم كند. حالی به من دست داد كه ھم ترس بود و ھم شرمساری و در تكان شديد عصبی ديدم كه دستم به اختيار نيست. چنگ شده بود،  چيزي كه در ھمه‌ی عمرم سابقه نداشت.

ديد و به روی خود نياورد. يك دوقدم به سوی در رفتم و خواستم دمپايی‌ام را به پا كنم. نتوانستم، در ھمان آستانه‌ی در سلول نشستم، و بھتر است بگويم كه افتادم. با صدايی لرزان گفتم: من نمی‌توانم به دستور بازجو، نگھبان بند يك صندلی چرخ‌دار آورد. دوتايی مرا روی آن نشاندند و حركت دادند. به آستانه‌ی ھشتی رسيديم. ديگر كار را پايان يافته می‌ديدم.

با انديشه‌ی مرگِ نزديك، آرامش تسليم جانم را فرا گرفت. از بازجو كاغذ و قلم خواستم تا وصيتم را بنويسم. تكه كاغذ زرد چروكيده‌ای با يك خودكار به من داده شد. به گمان، بازجو اين صحنه‌آرايی شوم را نشانه‌ی فرو ريختن اراده در من می‌ديد. از اين رو، به آسانی درخواستم را برآورده ساخت. نوشتم و او نوشته را گرفت و در جيب گذاشت.

يكی دوثانيه بعد، دم درِ اتاق تعزير پيش از انقلاب، رك و راست آنجا را اتاق شكنجه می‌خواندند، چرخ ايستاد. خواستند مرا از صندلی بردارند و به درون ببرند. خودم برخاستم و به ناتوانی قدم برداشتم. از اتاقكی نيمه تاريك گذشتم و به شكنجه‌گاه رسيدم كه روشنايی در آن به چشمم خيره‌كننده آمد.

فضايی خاك گرفته، شايد به اندازه‌ی دوبرابر سلولم. چسبيده به ديوار دست راست، تختی آھنی، با يك تشك چركين آراسته به لكه‌ھای شاش وقتی، يك پتوی سربازی كھنه و پاره، چند رشته ريسمان كاركرده‌ی ريش ريش. دو سه تكه شيلنگ سر خرنگ رفته ھم، به قطر يك اينچ يا كمی بيشتر، اينجا و آنجا بر كف اتاق پرت شده بود. بازجو بر لبه‌ی تخت نشست و مرا ھم زيردست چپ خود نشاند. خم شد و يكی از شيلنگ‌ھا را برداشت. در حالی كه با آن بازی می‌كرد، برای اتمام حجت گفت: «به آذین خدا شاهد است اگر...»

اما به آذین دم نزد. با چشم‌بند نشسته بود و دم نزد شايد ھم با كنجكاوی: «چه در پيش است و چگونه خواهد گذشت؟»

به دستور بازجو  پسرم و ھم‌سنگرم كه نمی‌خواست بشناسدم روی تخت بر شكم دراز كشيدم، چشم بند ھمچنان بر چشمم، و او پتوی گنديده را بر سرم كشيد، پاھايم را با ريسمان به ميله‌ی افقی بالای ديواره‌ی تخت محكم بست، چنان كه تنھا نيم هی بالای تنم می‌توانست پيچ و تاب بخورد. يك بار ديگر، سدی شكسته شد.

نخستين ضرب‌هایی كه بر كف يك پايم فرود آمد، دردی انبوه در خطی باريك از پشتم نفوذ داد. من كه به خود می‌گفتم تا آخر بی‌صدا تحمل خواھم كرد، فريادم بی‌اختيار بلند شد: وای! ... ضربه‌ی دوم به فاصل‌های اندك با پای ديگرم آشنا شد. اوه! فرموش نكنيم، آسيا به نوبت! و درد آتشين بود و فرياد می‌گفتم: «! خدا! خدا » بلندتر: «خدا!» و ھمين شد. او می‌زد و فاصله نگه می‌داشت و من تنھا ھمين يك كلمه، نعره‌ای كه ھمه‌ی گنجای سينه‌ام در آن رسيده می‌شد.

صدا گويا پشت درِ بسته، در سرسرای بند هم يپيچيد. حس كردم كسانی به تماشا آمده اند. یکی از برادران تماشاگر به ریش‌خند گفت: «اِه، آقای به آذين! شما كه ماترياليست ھستيد، حالا ياد خدا می‌كنيد؟ نمی‌دانم آيا توانست بشنود كه می‌گفتم: «مگر خدا را ھم، مثل چيزھای ديگر، در انحصار خودتان گرفته‌ايد؟»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_576.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_576.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرسه در متن</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 18 Mar 2010 23:39:05 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دو مرد بد شانس</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>الکساندر سولژنیتسن مجموعه‌ای را تحت عنوان «زمزمه‌های از گولاک» در سال ١٩٣٧ تهیه دیده بود که برای اولین بار به زبان انگلیسی‌ توسط انتشارات دانشگاهی در لندن چاپ و منتشر شد. در بخشی از کتاب فوق که درباره گولاک - زندان مخوف استالین در سیبری - نوشته شده، خاطره کوچکی نیز به قلم ل. م لازاروف با نام «یادداشت یک شاهد عینی» به چاپ رسیده است.</small></strong>

بهترین قسمت زندان کنار پنجره‌ها بود که دزدها در اختیار داشتند، من تازه‌وارد بودم و طبعا بدترین جای زندان، کنار در ورودی، نصیب من شده بود. یک جوان عصبی نفر بعدی بود که نزدیک در ورودی در کنار من جا گرفته بود. سرنوشت زندانی‌شدن‌اش خیلی غیر عادی بود. او تصمیم گرفته بود که نویسنده شود و در فکر نوشتن رمانی بود که قهرمان اصلی‌اش قرار بود به زندان بیافتد.

نویسنده جوان برای درک بهتر حال و هوای زندان (البته کسی تا آن‌موقع چیزی درباره زندان بولشویک‌ها ننوشته بود) و نوشتن هرچه واقعی‌تر قصه‌‌اش به سراغ مسئولین انتظامی رفت و درخواست ملاقات از زندان و مصاحبه با زندانیان را مطرح کرد. مسلم بود که دولتی‌ها نه تنها به او جواب منفی دادند بلکه اسم او را در لیست آدم‌های مظنون نیزقرار دادند.

جوان مشتاق نویسندگی کوتاه نیامد و تصمیم گرفت به هر صورت ممکن، حتی  اگر لازم شده با ارتکاب عملی غیر قانونی، پای‌اش برای مدت کوتاهی به زندان کشیده شود. به همین نیت بود که رهسپار مسکو شد و در قهوه‌خانه‌ای نزدیک بازار «زاتسپ» شروع به تحریک آدم‌های خلاف‌کار محل کرد و به یک چشم هم زدنی تقلای مشکوک‌اش به کار آمد و سر از زندان مملو از مجرمان «کاشیرا» در آورد.

همه‌چیز در روز اول زندان جالب به نظر می‌آمد، روز دوم از نحوه زندگی زندانیان دچار شوک شد و روز سوم درخواست ملاقات با دادستان را کرد. او از آن‌ها خواست تا به نزد همسرش بروند تا نامه لاک و مهر شده‌ای که او پیشاپیش و قبل از دستگیری نوشته شده بود را روئیت کنند و از انگیزه ادبی او آگاه شوند و طبیعتا دستور آزادی او را صادر نمایند.

همه امیدهای او نقش بر آب شد چون نماینده خلقی کمیسیون وزارت کشور اورا به اتهام «عنصر خطرناک برای اجتماع» به پنج سال زندان در اردوگاه کار اجباری محکوم کرد.

[[photow01]]

در بخش ما، مرد دیگری نیز بود که دلائل زندانی‌بودن‌اش غیر عادی می‌نمود. نام‌اش رابینوویچ بود و اجدادش یهودی فرانسوی بودند و به همین خاطر در موسسه مربوط به خدمات توریستی مشغول به کار بود و آخرین ماموریت‌اش هم‌گامی و هم‌راهی با آندره ژید - نویسنده معروف فرانسوی - بود که برای بازدید سرزمین شوراها به روسیه شوروی آمده بود.

آندره ژید در سفر قبلی‌اش، در طی سفری به کنگو در تجربه‌ای رودررو با جنایت‌های استعمار و استثمار، دست به تهیه و جمع‌آوری سفرنامه خود به کنگو شد و آن را به صورت کتابی مستقل به چاپ رساند. اطلاعات جامع او درباره جنایت‌های چند صد ساله استعمار و سیستم برده‌داری وحشیانه اسپانیا، بلژیک و انگلیس در کنگو بازتاب جهانی پیدا کرد.

به همین دلیل حکومت روسیه شوروی، آندره ‌ژید را در صف نویسندگان انقلابی و مترقی جهان قرار داد و در سال ١٩٣٦ از او برای بازدید از مسکو دعوت رسمی به عمل آورد.

[[photow02]]

آندره ژید به دعوت و بازدید رسمی از کارخانجات و مراکز در حال ساخت جواب منفی داد ولی مطرح کرد که به عنوان نویسنده خوشحال خواهد شد تا به شوروی بیاید و با مردم به گونه‌ای غیر رسمی ملاقات داشته باشد. آندره ژید پا را فراتر گذاشت و از مدعوین خود خواست تا ترتیب سفر او را به «اسوانتیا» محروم‌ترین و دورافتاده‌ترین استان شوروی فراهم سازند.

هم‌بند من، رابینوویچ، به عنوان مترجم شخصی آندره ژید به کار گمارده شد و او را در سفرش به کوهستان‌های دورافتاده هم‌راهی کرد. آندره ژید و مترجم‌اش که به اعماق نقاط دورافتاده در روستاهای شوروی رفته بودند تصمیم می‌گیرند که شبی را در یک روستا بگذرانند.

آن‌ها هنوز به ورودی روستا نرسیده بودند که متوجه جمعیت بومی کوه‌نشین می‌گردند که با پارچه‌های اعلانات  از جنس مخمل قرمزرنگ به سمت‌شان در حال حرکت هستند. بر روی پارچه‌ها به زبان فرانسه جملاتی از کتاب آخر آندره ژید حک شده بود. ماموران دولتی به خیال خودشان برای خوش‌آمدگویی به او و ساختن تصویری خوب از روستا، سنگ تمام گذاشته بودند.

نویسنده‌ی بسیار حساس فرانسوی که اصلا دل خوشی از تظاهر و فعالیت فرمایشی نداشت ماشین را در بدو ورود به روستا نگه داشت و اعلام کرد: «من همه‌چیز را فهمیدم، چیز بیشتری برای دیدن نمانده است».

در اولین فرصت، در بازگشت‌اش به فرانسه، آندره ژید در کتابی از دروغ‌های تبلیغابی در شوروی پرده برداشت. او به ترفندهای رسانه‌های ما اشاره کرد و دست‌آوردهای پروپاگاندای دولتی را به تمسخر گرفت.

استالین دست‌اش به او نمی‌رسید برای همین خشم‌اش را بر سر هم‌بند من، رابینوویچ، مترجم بی‌چاره خالی کرد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_575.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_575.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 18 Mar 2010 15:04:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«احمدی‌نژاد هنوز هم دنبال رای می‌گردد»</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>فرورتیش رضوانیه روزنامه‌نگاری است که از سال ۸۲ در روزنامه‌های شرق، هم‌میهن و کارگزاران طنزنویس بوده است. دروغ ۱۳، کج‌شدن برج میلاد، و سمند طلایی یک میلیون دلاری از معروف‌ترین کارهای او بود. کتاب «۱۲سپتامبر»، مجموعه داستان‌های اوست.

[[sound]]

این کتاب در تیرماه ۸۸ منتشر شد و نویسنده در مراسم رونمایی از آن در مقابل تعجب حاضران، با لباس مامورین آتش‌نشانی وارد سالن شد. چندان تعجب نکنید، اصولا فرورتیش رضوانیه همین است، گاهی با لباس اچ ۱ ام ۱ در افتتاحیه‌ی تونل در کنار شهردار تهران ظاهر می‌شود و گاهی اوقات با لباس ضدشورش.

برای او چندان عجیب نمی‌آید، در این مراسم رونمایی او با پخش کلیپی در مورد ۱۱سپتامبر کار خودش را آغاز کرد، این کتاب از روز بعد بدون تبلیغات توزیع شد و چاپ نخست آن تماما به فروش رفت، اما دیگر تجدید چاپ نشد. طرح روی جلد ۱۲سپتامبر، هواپیمای مسافر‌بری را در حال برخورد با برج میلاد نشان می‌داد.

به دلیل این‌که چندین حادثه‌ی هوایی به فاصله‌ی کمی در ایران رخ داد و حوادث پس از انتخابات نیز باعث افسردگی مردم شده بود، تصمیم گرفت در چاپ دوم ایده‌اش را تغییر بدهد.

با ادامه‌ی دست‌گیری‌ها و به خصوص روزنامه‌نگاران در ایران، تجدید چاپ کتاب ۱۲ سپتامبر در ایران منتفی شد و فرورتیش نیز ایران را ترک کرد. اکنون با توجه به اظهارات اخیر محمود احمدی‌نژاد در جمع کارکنان وزارت اطلاعات مبنی بر دروغ‌بودن حادثه‌ی ۱۱سپتامبر، بی‌شک تجدید چاپ کتاب ۱۲سپتامبر نیز به طور کلی منتفی خواهد، چرا که پس از این حادثه و مسئله‌ی تروریستی‌بودن حمله به برج‌های دوقلوی منهتن وقتی همانند هولوکاست نفی می‌شود، هر کسی که خلاف آن بگوید مخالف دولت شمرده می‌شود.

[[photow01]]

فرورتیش یکی از کسانی است که درباره‌ی نظر احمدی‌نژاد ایده‌هایی دارد، گفت‌و‌گوی حاضر با فرورتیش رضوانیه، طنزنویس چند روزنامه‌ی ایرانی است که در حال حاضر بیرون از کشور به سر می‌برد:</small></strong>

<strong>فرورتیش، می‌دانی که رییس جمهوری ایران اعلام کرد که ۱۱سپتامبر یک بلوف تاریخی است، قبلا در مورد هولوکاست هم این را گفته بود، البته من نوک حمله را یک‌جور‌هایی سمت تو می‌بینم، زیرا از تو کتابی با نام ۱۲سپتامبر دیدیم، حالا می‌شود بفرمایید نبودن ۱۱سپتامبر، چه خطرتاتی می‌تواند برای ۱۲سپتامبر داشته باشد؟</strong>

طبیعتا اگر ۱۱سپتامبر نبوده است، ۱۲سپتامبری هم نبوده است، وقتی می‌گویند هولوکاست مظلوم‌نمایی یهودیان را تبلیغ می‌کند و حقیقت نداشته است، پس مظلوم‌نمایی آن‌ها نیز نباید باشد، از آن طرف ۱۱سپتامبر نبوده پس ۱۲سپتامبر هم کذب است، من نمی‌دانم آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.

از فردا خبرگزاری فارس و ایرنا و رجا نیوز، در خبرهای‌شان راجع به ۱۱سپتامبر مثلا می‌نویسند حادثه‌ی ساختگی ۱۱سپتامبر و همه‌ی این‌ها را در خبرهای گذشته‌شان هم کپی پیست می‌کنند و بعد طبیعتا وقتی کتابی با ایده‌گرفتن از این اتفاق بزرگ می‌آید طرح جلدش را انتخاب کند، طرح تبلیغاتش را دارد و از آن طرف یکی از داستان‌هایش نیز بر همین اساس است. مشخص نیست سرنوشتش چه می‌شود.

۱۱سپتامبر بزرگ‌ترین حادثه‌ی زندگی من بود، زیرا هنگامی که شبکه‌ی خبر داشت تصاویر آن را نشان می‌داد، از شب تا صبح بیدار ماندم و یکی‌یکی هواپیماها را می‌دیدم و نمی‌دانستم چه وقت می‌خواهد تمام شود. آن موقع به آن صورت نه اینترنت پرسرعتی در ایران بود و نه یوتیوبی در ایران جا افتاده بود، پس مجبور بودی هرچه که شبکه‌ی خبر نشان می‌دهد ببینی، آن‌هم به دلیل این‌که ابهت آمریکا مثلا زیر سوال رفته بود، خیلی قشنگ منعکس کردند.

بازتاب این قضیه در ایران مثل دیگر جاهای دنیا بود و قبول داشتند که این یک فاجعه است. اما الان وقتی آقای احمدی‌نژاد می‌آید این را مطرح می‌کند، دنبال اهداف احمدی‌نژادی خودش است، حالا آن وسط، بقیه هم باید تابع ایشان باشند حتی کسانی که از این به بعد هم می‌خواهند ۱۱سپتامبر را تایید کنند، ممکن است عده‌ای خیلی راحت بگویند که بله ما هم در این قضیه شک داریم.

[[photow02]]

من نمی‌توانم بدون این‌که مدرک مستدلی داشته باشم، بگویم به دلیل این‌که آقای احمدی‌نژاد گفته است ۱۱سپتامبر ساختگی است، پس ساختگی است و من غلط کردم، کتابم را پس می‌گیرم روی جلد آن هم عکس واتو واتو می‌گذارم.

<strong>یعنی تو با این شرایط فکر می‌کنی به‌زودی برای چاپ جدید کتابت حتما باید عکس واتو واتو بگذاری دیگر؟</strong>

با توجه به این‌که در چاپ اول کتابم مسائلی مطرح شده است، من اصلا دنبال چاپ دوم نیستم، زیرا می‌دانم یا چاپ دوم نمی‌گیرد یا آن را قیچی می‌کنند، اما در هر صورت می‌دانم که طرح جلد کتاب را نمی‌توانم بگذارم، داستان را باید کمی تغییر دهم. خودتان می‌دانید وقتی که گفته شد هولوکاست ساختگی بوده است، هر کسی در ایران در مورد هولوکاست حرفی زد، سریع با او برخورد کردند، سانسور کردند، نگذاشتند حرفش را بزند و خبرگزاری‌ها و سایت‌ها مطلبی منتشر نمی‌کردند و می‌گفتند این مخالفت با آقای احمدی‌نژاد است.

ما نباید گمانه‌زنی کنیم زیرا به ما ربطی ندارد، کسی نباید در مسائل داخلی ما دخالت کند، خبر‌نگار خارجی را به زندان می‌اندازند ولی از آن طرف وقتی نوبت خودشان می‌رسد در مورد همه‌چیز و همه‌ی کشور‌ها اظهار نظر می‌کنند. به اعتقاد من وقتی آقای احمدی‌نژاد این حرف را زده است، دو هدف را پیگیری می‌کند، یکی مظلوم‌نمایی است که آن موج منفی که علیه‌ او راه افتاده است و در خارج از کشور، دختران و پسران دنبال محافظ‌های او در خیابان‌های نیویورک می‌افتند، شعار می‌دهند و فیلم می‌گیرند، در یوتیوب می‌گذارند، از آن طرف به سردر سفارت‌ها رنگ سبز می‌پاشند، شخص سفیر درگیر می‌شود و پلیس ضدشورش وارد عمل می‌شود.

این‌ها همه به احمدی‌نژاد برمی‌گردد که آن سخن‌رانی تاریخی در دانشگاه کلمبیا هم در پرونده‌اش ثبت شده است. از آن طرف می‌آید با مظلوم‌نمایی این هدف را دنبال می‌کند که اگر دفعه‌ی دیگر به نیویورک رفت، به دیدار خانواده‌های قربانیان جنگ افغانستان برود، در واقع می‌خواهد دل یک گروه کوچک را به دست بیاورد که وقتی به آمریکا می‌رود تصاویرش را بگیرند، در ۲۰:۳۰، واحد مرکزی خبر، جام جم، پرس تی‌وی و این‌ها نشان دهند و بگویند بله، وقتی احمدی‌نژاد به آمریکا رفت گروهی از آمریکایی‌ها در حمایت از او آن‌جا بودند و یک عده‌ای هم مخالف بودند.

[[photow03]]

فقط به دنبال رای جمع کردن است و هنوز به دنبال رای می‌گردد، حالا شده رای آمریکایی‌ها و فقط هم برای فریب افکار عمومی خارجی است زیرا برای مردم ما اهمیتی ندارد ۱۱سپتامبر واقعی بود یا نبود زیرا مشکلات بیشتری در زندگی، مسائل کاری و مسائل سیاسی کشور خود دارند.

اما برای یک آمریکایی خیلی مهم است، احمدی‌نژاد هم وقتی در جمع کارکنان سرویس اطلاعاتی ایران می‌آید، از یک طرف می‌گوید وزارت اطلاعات ایران پاک‌ترین نهاد اطلاعاتی جهان است، هر کسی هر جای دنیا چنین جمله‌ای را راجع به سازمانی بشنود، کنجکاو می‌شود که یعنی چی؟ یک رییس جمهور آمده گفته است ما پاک‌ترین هستیم، بعد از آن‌طرف بگوید سناریوی ۱۱سپتامبر بسیار پیچیده و امنیتی بود، به هیچ چیز هم اشاره نمی‌کند و هیچ مدرکی رو نمی‌کند، تنها حرفی می‌زند زیرا هر چه، حتی اگر روی هوا بگوید نیز مشتری دارد.

هر چه که به ذهنش می‌رسد یا دیگران می‌گویند را مطرح می‌کند، همین‌طور شد که وقتی جنبش سبز در خیابان بودند عکس او روی صفحه‌ی اول یاهو آمد، قبل از آن حتی زمان هولوکاست نیز این اتفاق نیافتاده بود. احمدی‌نژاد برای هدف گرفتن نظر مثبت در خارج کشور، آمریکا را نشانه رفت تا دوباره تعریف کند این ماشین‌های سیاه که من در آن‌ها نشسته بودم و رد می‌شدیم دختری گفت این محمود است، این دفعه که بین سپاهی‌ها صحبت کند می‌گوید ۴ دختر بودند که می‌گفتند این محمود است.

وقتی به جنبش سبز می‌گویند «سران فتنه»، حتی گروهک جندالله را «جندالشیطان» می‌نامند، وقتی در خبرگزاری این کار را می‌کنند آن‌گاه خبرنگار خارجی یا ایرانی که جندالله را در اینترنت جستجو می‌کند، با مشکل روبه‌رو می‌شود. کسی نیست بگوید تو داری فرمت را تغییر می‌دهی، یعنی جندالله به جند‌الشیطان تبدیل شده است؛ با این کارت داری برای خودت ادبیات خلق می‌کنی.

[[photow04]]

یعنی آن سردبیر خبری شعور آن را ندارد؛ فقط برای آن‌که برای مدیران دولتی و احمدی‌نژاد حرفی برای گفتن داشته باشد و بگوید ما به جندالله جندالشیطان گفته‌ایم، اصول خبرنگاری و رسانه را زیر سوال می‌برد. چیزی را که به درد مملکت می‌خورد را مطرح نمی‌کند، دنبال هدف خودش است و خودش را توجیه می‌کند.

<strong>پس به نظر تو آقای احمدی‌نژاد با در نظر گرفتن بازار مصرف داخلی، دارد بازار بین‌المللی ایران را از بین می‌برد؟</strong>

آقای احمدی‌نژاد بازار داخلی را کاملا از دست داده است و درصدد این است که تفکرات خود را صادر کند، یعنی وقتی در ایران نمی‌تواند دل کسی را به دست بیاورد، پس سعی می‌کند در دنیا خودش را توجیه کند. به همین دلیل بود که وقتی ایشان به اهواز رفت، یک دفعه یک شال سبز روی دوش خودش انداخت و هنگام سخن‌رانی هم شال سبز را داشت.

هدف او این بود که آن خبرنگار خارجی که شال سبز را تا آن هنگام نشان ایستادگی در مقابل احمدی‌نژاد، آزادی‌خواهی، جنبش سبز و موسوی می‌دید، یک دفعه ببیند خود احمدی‌نژاد هم آن را دارد یعنی اگر فردا دوباره شال سبز دید، فکر نکند که این‌ها مخالف احمدی‌نژاد هستند.

آقای احمدی‌نژاد فقط راجع به مسائلی صحبت می‌کند که برای خودنمایی است و هیچ سودی نه برای ما و نه برای دنیا دارد، فقط آقای احمدی‌نژاد مطرح می‌شود، می‌تواند خودش را خبر‌ساز کند، اما نه به این دلیل که مثلا با تقلب در انتخابات پیروز شده است، به این دلیل که کسی است که ۱۱سپتامبر را زیر سوال برده است.

اخیرا یک فیلم اکشن در تهران اکران شد که هنر پیشه‌ها و خوانندگان زیرزمینی در مراسم نخستین نمایش آن شرکت کرده‌ بودند، از طرفی تیپ‌ها و لباس‌هایی که می‌دیدیم اصلا چیزی نبود که از حوادث و شلوغی‌های انتخابات قابل انتظار باشد. ذهن هنرمند از این قضایا پاک شده است، گفته است ما باید نان بخوریم، جلوی دوربین برویم، مطرح شویم و مصاحبه کنیم. دو روز دیگر هم مردم می‌گویند رای برده شد، این خورده شد، مهم نیست و ما باید زندگی‌مان را بکنیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_574.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_574.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات و طنز</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Mar 2010 18:30:27 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>اولین عشق رنسانس</title>
                  <description>گیزموندا و گیزکاردو، اولین نسل عشاق دوره رنسانس بودند که بدون کمترین شرم و در کمال قدرت و منطق، جان خود را فدای عشق به یکدیگر کردند.

«بوکاچیو»، نزدیک به هفتصد سال پیش در اواسط قرن چهارده میلادی و در بدو زمزمه‌های انسان‌گرایانه‌ی رنسانس، مجموعه‌ایی از صد قصه را در کتابی تحت عنوان «سفرنامه ده روزه» به رشته‌ی تحریر در آورد.

[[photow01]]

ده عضو یک کاخ ارباب‌نشین برای فرار از طاعون سیاه، درون کلیسای «سانتا ماریا نوولا» تصمیم به ترک و فرار از شهر فلورانس می‌گیرند. از همان زمان به بعد رمان‌های کوتاه ایتالیایی با اسم کلیسای فوق، عجین می‌گردد و نوولا و از دل آن، نوول وارد عرصه ادبیات غرب می‌شود.

فرار اشرافزاده‌های جوان به ییلاقی در بیرون از فلورانس ده روز به طول می‌انجامد. بوکاچیو صد قصه کوتاه را به بهانه سرگرم‌کردن و گذراندن وقت، از زبان قهرمانان «سفرنامه ده روزه» که از هفت زن و سه مرد تشکیل می‌شد روایت می‌کند.

تاکید بر تجربیات شخصی، لذت‌بردن از زندگی زمینی، مطرح‌کردن مسائل و دغدغه‌های عشقی و جنسی  از یک سو و به کارگیری تعمدی رندانه برای به سخره‌گرفتن مذهب و کشیشان شارلاتان از سوی دیگر در «سفرنامه ده روزه» به نمادهای به رسمیت شناخته‌ی تفکرات رنسانس تبدیل می‌گردد.

[[photow02]]

بوکوچیو از اولین نویسندگان غربی بود که در اواخر قرون وسطی نه تنها اکثریت راویان قصه‌هایش را از بین زنان انتخاب کرد بلکه موضوعات و مشکلات و سنت‌های ضدزن قرن چهارده میلادی را نیز زیر سئوال برد.

در چهارمین روز سفر، سرنوشت تراژیک ولی قهرمانانه‌ی اولین عشاق خلق‌شده در دل بورژوازی نوپای غرب، در اولین قصه از ده قصه‌ی روز، توسط یکی از زنان اشرافزاده به نام «فیامتا» روایت می‌گردد.

اشرافزاده‌ی زیبا «گیزموندا» به دستور پدر به عقد یک نجیب‌زاده‌ی پیر در می‌آید و بعد از مدتی بسیار کوتاه، بعد از مرگ همسر پیرش، دوباره به دربار پدرش بر می‌گردد. گیزموندا با درایت و هوشیاری کامل تصمیم می‌گیرد تا از میان درباریان ملازم پدرش، شخصی را برای معشوقه‌گی برگزیند.

گیزموندا با کنترل و ابتکار شخصی‌اش و در خفای کامل، از میان درباریان به جوان از هر جهت کاملی به نام «گیزکاردو» دل می‌بندد. در روزها و هفته‌های آتی با نگاه و حرکات، عشق و علاقه‌ی هرلحظه بیشتر شونده‌اش را به اطلاع گیزکاردو می‌رساند.

[[photow03]]

گیزکاردوی باهوش و باکفایت نیز مهر گیزموندا را بر دل خویش می‌پذیرد. گیزموندا از آن پس نیز سکان عشق را برعهده دارد. این گیزموندا است که برای اولین‌بار از طریق نامه‌ای پنهانی رسما عشق خود را به مرد جوان ابراز می‌کند. این اوست که در درون کاخ اربابی به وجود دری مخفی و مسیری مخفی واقف می‌گردد. راه سری که او را قادر می‌سازد تا گیزکاردو را از آن طریق به اتاق خواب خود بکشاند.

این گیزموندا است که از میان آن‌همه نجیب‌زاده ثروتمند در دربار پدر، برعکس ارزش‌های اشرافی زمانه، دل به درباری بی‌ریشه و نسبی می‌بندد که از قضا از نظر هوش، سرآمد همه‌ی درباریان است. دوره‌ی بسیار دلپذیر عشق و لذت‌بخشی دو معشوق به همدیگر و جزئیات ارائه‌شده در داستان در نوع و دوره‌ی خود بی‌نظیر است.

تراژدی عشق انسان‌گرایانه‌ی آن‌ها با حضور نابهنگام پدر در اتاق خواب گیزموندا عمر کوتاه‌مدت به خود می‌گیرد. پدر، پس از دیدن دخترش و هم‌بستر او گیزکاردو، بدون سر و صدا اتاق را ترک می‌کند. پدر در خشمی بی‌کران در اولین فرصت دستور بازداشت معشوقه‌ی دخترش را می‌دهد.

[[photow04]]

از این به بعد، برعکس همه‌ی داستان‌های متداول که حتی در دوران معاصر نیز شاهد تکرار آن هستیم، دو معشوق با درایت و شجاعت کامل از عشق‌شان دفاع می‌کنند. گیزکاردو در دکلمه‌ای کوتاه در برابر پرخاش و تهدید پدر گیزموندا از عشق واقعی خود دفاع می‌کند و باکی نیز ندارد که به خاطر و در راه عشقش جان ببازد. او در جواب تهدیدهای اربابش می‌گوید: «عشق از هر دوی ما قدرتمندتر است» ( «سفر نامه ده روزه»، روز چهارم، داستان اول).

مهم‌ترین بخش داستان، دیالوگ بلند و مملو از منطق و استدلال گیزموندا است که در برابر پدر از حق خود به عنوان یک انسان دفاع می‌کند. او با تمام قدرت اعلام می‌کند که چون مثل هر انسان دیگر از جسم و روح زمینی ساخته شده است و نیازمند لذتی است که متعلق به هر جوانی است، پس او نیز در جستجوی راهی سالم ومحترمانه و ضرورتا مخفیانه بوده است تا با کمترین اشتباه به مقاصد خود برسد. گیزموندا حتی از انتخاب معشوق خود نیز دفاع می‌کند:

[[photow05]]

«پدر، کافی است نگاهی به درباریان خود بیندازی و ببینی که هرچند از نظر نسبت اشرافیت،  گیزکاردو از اصالت و ثروت کمتری برخوردار است ولی شخصیت و تواضع و صحت نفس او سرآمد درباریان تو است. من نه معذرت می‌خواهم و نه طلب بخشش. من عاشق گیزکاردو هستم و حتی مرگ من نیز، مرا از عشقم دور نخواهد کرد.» («سفرنامه ده روزه» روز چهارم، داستان اول).

پدر از هر طرف مانده و حقیر شده، فروکشی خشمش را در کشتن گیزکاردو می‌یابد و با سنگدلی تمام دستور بیرون‌کشیدن قلب جوان را می‌دهد. بعد از آن به فرمان او قلب جوان عاشق را در ظرفی زیبا به عنوان هدیه به اتاق دخترش می‌فرستند و ... .

گیزموندا با خوردن سمی از پیش تهیه‌شده بدون آه و ناله و فقط به نیت سهیم‌شدن و در کنار قلب معشوق‌ بودن آنرا اشگ‌باران می‌کند و در درون بستر خویش در کنار قلب معشوق جان می‌دهد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_573.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_573.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 11 Mar 2010 23:45:25 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>رئالیسم جادویی در روسیه</title>
                  <description>در اواخر سال‌های ۹۰ میلادی، اگر از کنار یک آپارتمان پنج طبقه درب و داغان یک شهر روسی رد می‌شدید، آپارتمانی که ماه‌ها در آن نه خبری از دستشویی بود و نه بخاری، باورتان نمی‌شد که از کنار مجموعه‌ای سرشار از جادو و خلسه عبور کرده‌اید. 

مدت‌ها بود که آب لوله‌کشی هم از کار افتاده بود و اکثر ساکنین آپارتمان ماه‌ها پرداخت حقوق ماهیانه‌شان به تعویق افتاده بود. بچه‌های بی‌سرپرست و سرکش دسته‌دسته، اطراف آشغال‌های جمع‌آوری نشده می‌پلکیدند.

اما خانم «جینا اوچنر»، نویسنده دو مجموعه از داستان‌های کوتاه، در خیال خودش و در حین سفر از کنار آپارتمان متروکه درنگی کرد و پس از ایستادن درآن‌جا، سرکی کشید در حیاط پشتی آپارتمان و ناگهان طرح یک رمان زیبای جذاب در ذهنش خطور کرد.

[[photow01]]

مدت زیادی نیست که خانم اوچنر آمریکایی مشغول زندگی در روسیه شده است و تا آن‌موقع حتی رنگ این شهر را هم به چشم ندیده بود. با وجود این رمان اولش، «یادداشت‌های رویایی روسی از رنگ و پرواز» سرشار از اصالت تجربه است و در واقع لمس واقعی ماجراهایی است که ساکنین آپارتمان مخروبه خلق کردهاند. 

خانم اوچنر از سویی، بی در و پیکری دردناک روسیه بعد از سقوط بلوک شرق سوسیالیستی را به خیالات رئالیسم جادویی ربط داد و از سوی دیگر، با دامن زدن به جدال زندگی روزمره ساکنین آپارتمان، تلاش کرد تا تصویری منطقی و واقعی از تنگنای زندگی آن‌ها ارائه دهد.

آزاده خانم، یکی از چهار شخصیت اصلی داستان است، زن مسلمانی که با همه فامیل از استان «اوستیای شمالی» اخراج شده است و وظیفه سرپرستی از دستشویی عمومی آپارتمان را بر عهده گرفته است، زنی که رویاهای به تحقق نرسیده‌اش در بوی مستراح گره خورده بود.

شخصیت دوم داستان «اولگا»، یک زن جهود است که به عنوان مترجم روزنانه ارتش در شهر پرم، برای جنایات جنگی چچنیا، دروغ‌های آرام‌بخش می‌بافد. 

[[photow02]]

«یوری»، پسر اولگا، نظامی موج خورده و مجروح جنگی، شخصیت سوم داستان است. یوری در آرزوی روزی است که بتواند به ماهی تبدیل شود و در همان حال به شیوه الله‌بختکی، راهنمای موزه هنرهای روسی، انسان‌شناسی و زمین‌شناسی شهر پرم است. موزه‌ای که همه اشیا و آثار موجود درآن تقلبی است.

همسایه‌های درون آپارتمان به شکل‌های مختلف مشغول نوعی ترجمه هستند. عمل قهرمانانه‌ای که به معنای دقیق کلمه ترجمه نیست بلکه در اصل، آن‌ها در حال ایجاد صداها و کلمات پوچی هستند که در زندگی با آن دست به گریبانند.

از همه مشخص‌تر در این زمینه، شخصیت چهارم داستان «تانیا» است که در همان موزه‌ای که یوری کار می‌کند به عنوان پیشخدمت به کار مشغول است. تانیا در ضمن سخت درگیر ساختن مجسمه‌های زمختی است که با تکه چوب‌های باقی‌مانده از بستنی یخی و کار تنها سر هم شده است. 

تانیا پوست زرق و برق‌دار شکلات‌ها را به عنوان هاله نورانی بر آن‌ها می‌کشد و با ایمان خالص در ستایش مترسک‌های کاغذی که می‌سازد حرف می‌زند. تانیایی که از بیرون هیبت محکمی دارد و از درون جسم زار، یک لحظه از دفترچه خاطرات تقریبا تکه‌پاره شده‌اش جدا نمی‌گردد. دفترچه مملو از خاطرات تلخ و شیرین تانیا، پر شده است از جزییات عشقی که به یوری در دل دارد و دقتی که به اشکال مختلف ابرها مبذول داشته است. 

[[photow03]]

قصه ساکنان آپارتمان کثیف، نکبتی و حتی فراموش شده می‌بایست بر فضای هر چه واقعی‌تری تکیه کند ولی در ادامه داستان، با سقوط شوهر آزاده از پشت بام آپارتمان پنج طبقه به پایین، و مشاهده زنده و سالم او یک هفته بعد از خودکشی، توسط همسایگان، به ناگهان دنیای ناتورالیستی و زولایی رمان را به سمت دنیای دهکده «ماکوندایی» از نوع آمریکای لاتین می‌کشاند. 

به برکت دوره ذاتا آزاد حکومت «یلتسن» در دهه‌ی ۹۰ میلادی در روسیه، موج جدیدی از شور قصه‌نویسی در روسیه شکل گرفته بود که با خود روح جدیدی از گرایشات تجربی و حتی پست مدرن به همراه آورد. 

نویسندگانی چون ویکتود پلوین، ولادیمیر سوروکین و تاتیانا تولستایا از جمله داستان‌سرایان این موج نو روسی هستند که با خود قبیله بزرگی از قهرمانان جادویی و سورئال را به ادبیات روسیه اضافه کردند. جینا اوچنر با وجود مهاجر بودنش به کمک رندی خلاقانه‌اش قادر گشت تا سوار موج سرشار تخیل فوق گردد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_572.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_572.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 08 Mar 2010 19:06:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>دنیای مملو از شاعر</title>
                  <description>به سختی می توان تخمین زد که چه میزان شعر در آمریکا به چاپ می‌رسد. آقای لن فالتون دبیر انتشاراتی بزرگی که کارش گردآوری انتشارات و مجلات کوچک می‌باشد می‌گوید ٥٠ سال پیش بین ٣٠٠ الی ٤٠٠ شعر در آمریکا به چاپ می رسید ولی امروزه فقط  نزدیک به دو هزارفصلنامه شعر وجود دارد که آثار شاعران را به چاپ می‌رسانند.

در اواسط قرن بیستم، تشویق کنندگان و معرفین اشعار نوشته شده معمولا عده معدودی از استادان دانشگاه‌ها بودند که بنا بر ذوق شخصی، اشعار تازه نوشته شده شاعران را مورد بازبینی قرار می‌دادند.

مشوقین شاعران در دوره معاصر، صدها دانشکده ادبی در سراسر آمریکا هستند که مشغول پرورش جمع عظیمی از شاعران کشور می‌باشند. استادان و مدیران دانشکده‌های فوق با هیجان تمام به ده‌ها هزار دانشجوی مقطع فوق لیسانس و دکترا، نوید شهرت و محبوبیتی را می‌دهند که در انتظار آن‌هاست. 

[[photow01]]

ساده‌انگاری و خوشبینی ایده‌آلیست‌ای که حتی به جامعه غیر ادبی نیز نفوذ کرده است هر‌ساله، چند هزار دانشجو را به بهانه گرفتن امتیاز چاپ آثارشان روانه جامعه می‌سازد.

طالبین واقعی اشعاری که با سرعت تمام هر لحظه نوشته می‌شود کسی نخواهد بود جز خود شاعرانی که به امید چاپ آثارشان و حتی دریافت جایزه‌ایی معتبر سر از پا نمی شناسند.

درطی ٦ ماه گذشته هر روز یک فصل‌نامه و سایت جدید ویژه شعر وارد بازار گشته است. به طور تقریبی هر فصلنامه و یا وب سایت مربوط به شعر، ماهانه صد شعر را به چاپ می‌رساند و اگر ما اعداد را محتاطانه برگزینیم، متوجه می‌شویم که در مجموع بیش از صد هزار شعر توسط دو هزار موسسه واقعی و مجازی (اینترنتی) در سال ٢٠١٠ به زیر چاپ خواهد رفت.

در این میان جه برسر بایرون و عذرا پوند آینده خواهد آمد. چه کسی در این فضای اشباع شده فرصت کشف شاعر بزرگ را خواهد داشت؟

انواع واکنش‌های دفاعی برای حل این بحران پا به میدان گذاشته است. گروهی بر این اعتقاد هستند که نباید بهای زیادی به انتشارات و فصلنامه‌های کوچک و مستقل در بازار و در اینترنت داد. در جواب این گروه باید گفت که از کجا تضمین می‌کنند که شاعری چون بلیک و میلتون  فقط از دل انتشارات با وقار و کلاسیکی چون «هارپر» و «نیویورکر» قد برافراشته‌اند.

اگر قرار است یک شاعر بزرگ کشف گردد، شکی نیست که بر طبق رسم همیشگی، شاعر فوق موجودی است مستقل و جسور و سرشار از نوآوری که از قضا  می بایست کوچکترین تفاهم و اشتراک سلیقه‌ایی با انتشارات تثبیت شده نداشته باشد.

[[photow02]]

بعضی از خوانندگان جدی‌تر شعر‌ها معتقد هستند که ملاک توجه باید بر روی شاعرانی قرار بگیرد که با همه دشواری‌ها از مرز کیفی خاصی گذشته‌اند و وارد جرگه شاعرانی شده‌اند که کتاب‌هایشان از طریق انتشارات سرشناس اجازه چاپ گرفته است.

عده‌ای نیز بر طبل دریافت جایزه‌های ادبی می‌کوبند و معتقدند که در خیل عظیم شاعران، آنانی که در لیست برندگان رقابت ادبی قرار گرفته‌اند مستحق توجه بیشتری هستند. نکته جالب در وضعیت فعلی این است که بیش از ٣٣٠ جایزه و مدال افتخار هر ساله انگشت نشانه را به سمت شاعران انتخاب شده برده است ولی خبری از کشف شاعر اصلی نیست.

عده‌ای مطرح کردند که شاید چاپ اشعار منتخب سال چاره ساز ماجرا باشد. هیأت دبیریه اشعار منتخب سال، در زمان‌های خیلی پیش‌تر، با دقت تمام در درون دریای عمیق لطافت‌های شاعرانه غوطه می‌خوردند و هر از چند گاهی شاعر پر استعدادی را به مرکز توجهات می‌کشاندند. ولی سرایش صد هزار شعر در یک سال امکان جست‌وجو را مشکل کرده است و از این راه نیز قادر به کشف شاعر بزرگ نمی‌توان شد.

هیأت دبیران اشعار منتخب سال، برای فرار از انبوه اشعار هر لحظه تحریر شونده، چاره کار را در آن یافتند تا با اختصاصی کردن اشعار جمع‌آوری شده، خود را ملزم کنند تا فقط بخش خیلی کوچکی از صد هزار شعر تولید شده در سال را مورد بازبینی قرار دهند.

«شاعرانه‌های روزانه» یکی از بزرگ‌ترین سایت‌های اینترنت‌ای است که میلیون‌ها بازدیدکننده در ماه دارد و هر روز یک شعر چاپ شده را تجدید چاپ می‌کند ولی این سایت پربیننده بیشتر به یک هالیوود شعری شباهت دارد تا یک مکتب و سلیقه کنجکاو و جست‌وجوگر در زمینه شعر و شاعری.

با توجه به تولید گسترده و هجوم روزافزون اشعار جدید در بازار ادبی، شانس بازخوانی، بازبینی و نقد کیفی اشعار تولید شده اصلا وجود ندارد و احتمال بسیار زیاد وجود دارد که هر از گاهی شاعری ظریف و مستعد، شانس رشد و شهرت ملی و جهانی خود را از دست بدهد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_571.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/03/post_571.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شعر</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 06 Mar 2010 21:01:13 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>مصاحبه با دیگران در باره‌ی خودم</title>
                  <description><![CDATA[جان مکسول کوتزی گوشه‌گیرترین و به نوعی غیرعادی‌ترین نویسنده انگلیسی زبان است که دو بار متوالی در مراسم دریافت جایزه‌ی معتبر ادبی «بوکر پرایز» حضور نیافته است. او حتی در حین دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات خود در سال ۲۰۰۳، به جای سخنرانی رسمی، داستان کوتاهی در باره‌ی رابینسون کروزو خواند.

برداشت پست مدرن در ادبیات اواخر قرن بیستم تاکید کننده شیوه‌ای از ترفند ادبی بود که در آن قهرمان قصه‌ها قادر به رودررویی با نویسنده بودند و گه‌گاه از دل داستان بیرون آمده، با داستان‌نویس به بحث و جدل می‌پرداختند؛ اما آقای کوتزی همیشه عجیب، شیوه جدیدتری را آفرید.

[[photow01]]

آقای کوتزی تاکنون در سه کتاب داستانی، زندگی‌نامه شخصی به نام جان مکسول کوتزی را به رشته تحریر در آورده است. او در سال ۱۹۹۷ «پسر بچگی» و پنج سال بعد «جوانی» و در سال ۲۰۰۹ «تابستانه» را به شیوه‌ی ضد زندگی‌نامه نوشت. به تعبیر خودش این تریلوژی «مجموعه‌ای تخیلی از خاطرات» خودش می‌باشد.

در دو کتاب اول از مجموعه «ضد خاطرات» کوتزی با زندگی پسر بچه‌ای آشنا می‌شویم که در آفریقای جنوبی در شهرکی فقیر نشین زندگی می‌کند. پسر بچه‌ای که شاهد خشونت مریض‌گونه آپارتاید و ستم وحشیانه‌ای است که بر سیاهان کشور اعمال می‌شد.

کتاب اول به سادگی خود پسر بچه، روایتی است رک و صریح که از نظر دستوری در جملات زمان حال نوشته شده و از دید راوی سوم شخص بازگویی می‌شود. در جلد اول خاطرات ساختگی شاهد شکل‌گیری شخصیت تک‌افتاده و تنهای دوران کودکی نویسنده‌ای هستیم که برنده جایزه نوبل خواهد شد.

در کتاب دوم، «جوانی»، نیز شکل اصلی نوشتن تغییری نمی‌کند. در این بخش از زندگی‌نامه با دغدغه‌های جوان نویسنده‌ای آشنا می‌شویم که تنها تر از پیش در جستجوی معشوقه‌ای استثنایی است. جوانی که ادای کتاب خواندن را در قطار ایفا می‌کند به امید روزی که یک دختر خاص، عاشق کتاب‌خوان بودن او شود.

در «جوانی»، جان مکسول کوتزی از آفریقا به انگلیس رفته و به عنوان برنامه ریز کامپیوتر مشغول کار است ولی فکر و ذکرش در باره‌ی ادبیات است. او از همه‌ی ادیبان کلاسیک با ولع تمام می‌خواند ولی «عذرا پاند و مکس فورد» را بیشتر از همه دوست دارد.

کوتزی در «جوانی» به این معتقد است که سکس با زنی استثنایی است که شعله خلاقیت را در او برمی‌افروزد، همچنین وی می‌گوید زجر و دیوانگی در کنار این نوع سکس سه عنصری هستند که هر نویسنده و شاعر خوب باید آنها را داشته باشد. 

کتاب سوم، شروع مشابه‌ای با دو کتاب اول زندگی‌نامه جان مکسول کوتزی نوشته جان مکسول کوتزی دارد. ناگفته نماند که هر چند فرم داستان از شیوه‌های قرن نوزده و بیست الگوبرداری شده؛ ولی قلم نابغه‌وار برنده جایزه نوبل ادبیات تاثیر شگرف خود را حتی در ساده‌ترین ترفند ادبی نیز نشان می‌دهد.

از همان اوائل کتاب سوم «تابستانه» به یک‌باره متوجه می‌شویم که کاراکتر زندگی‌نامه جان مکسول کوتزی درجلد سوم، دیگر در قید حیات نیست و یک محقق دانشگاهی به نام آقای «وینسنت» برای نوشتن زندگی‌نامه او، مشغول مصاحبه با اشخاصی است که در زندگی جان مکسول کوتزی نقش داشته‌اند.

[[photow02]]

کوتزی نویسنده سه جلد خاطرات، در کتاب سوم این مساله اخلاقانه و وجدانی را مطرح می‌کند که چرا زندگی یک نویسنده معروف باید برای مردم جالب‌تر از یک پناهنده برزیلی باشد که در حین انجام وظیفه به عنوان نگهبان انبار، مورد هجوم یک باند تبهکار قرار گرفته و صورتش زیر ضربات تبر خرد شده است؟

زندگی‌نامه‌نویس درون قصه سوم، یعنی آقای وینسنت نمی‌خواهد یک متن کلیشه‌ای در باره‌ی این نویسنده مشهور بنویسد و برای همین با جمع‌آوری پنج مصاحبه از پنج شخصیت در زندگی کوتزی می‌خواهد به تصویری واقعی از نویسنده معروف دست یابد.

دو معشوقه سابق آقای کوتزی، خانمی که به او برای شروع یک رابطه روی خوش نشان نداده، دختر عمویش و یک مرد همکار در دانشگاه، شخصیت‌هایی هستند که به نظر می‌رسد نویسنده کتاب برای مصاحبه دست‌چین کرده است. 

دو معشوقه با اصرار تمام او را از نظر سکسی موجود سردی می‌بینند که بدون هیچ خاصیت و حرارتی، فقط قادر به اجرای وظایف مردانه‌اش است.

دختر عموی نویسنده کمی مهربان‌تر از دو معشوقه اوست. نکته جالب این است که مصاحبه با او رودررو نبوده و زندگینانامه‌نویس «تابستانه» آقای وینسنت که مشغول تهیه وجمع‌آوری مصاحبه است بعدا از طرف دختر عموی نویسنده، مطالبی را نقل می‌کند.

توجیه آقای وینسنت در تغییر فرم مصاحبه هم این است که: «مادامی‌که مضمون قصه عوض نشده است تغییر فرم خدشه‌ای به متن وارد نمی‌سازد».

جان مکسول کوتزی درون قصه مرده است ولی از زبان شخصیت‌های تخیلی نظیر همکار و شاید معشوقه سابقش که استاد زبان فرانسه است می‌شنویم که کوتزی درون قصه! «اصلا آدم بلندپروازی نبوده و بیش از اندازه نوشته‌هایش را کنترل می‌کرد.» 

به گفته‌ی او، آقای کوتزی حاضر است تن به هر تغییری در فرم نوشته‌اش بدهد تا بتواند چیزی را بگوید که تاکنون گفته نشده باشد.

<strong>پانوشت:</strong>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>Works sited:

Harald Leusmann, J. M. Coetzee's Cultural Critique, World Literature Today, Vol. 78, No. 3/4 (Sep. - Dec., 2004), pp. 60-63 , Published by: University of Oklahoma</p>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>Richard Handler, Afterword to "Cruelty, Suffering, Imagination: The Lessons of J. M. Coetzee, American 
Anthropologist, New Series, Vol. 108, No. 1 (Mar., 2006), pp. 133-134</p>

<p dir="ltr" id=fn1"><small>Mark Brown, JM Coetzee to shun Booker prize ceremony again, guardian.co.uk, Monday 5 October 2009</small></p>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_570.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_570.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 12 Feb 2010 16:30:09 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>سکوت معترض و راز سالینجر</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>جروم دیوید سالینجر نویسنده رمان «ناتور دشت» چندی پیش در سن ۹۱ سالگی درگذشت. او نزدیک به پنجاه سال اثری منتشر نکرد و تا روز مرگ در انزوای کامل زیست. 

به رغم این سالینجر از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان معاصر آمریکا به شمار می‌رود. درباره زندگی و تأثیرهایی که سالینجر بر نسل‌های معترض گذاشت گفت‌گویی داشتم با حسین نوش‌آذر.

آقای نوش‌آذر، چه چیز سالینجر را در دنیای ادبیات منحصربه‌فرد کرده بود؟</small></strong> 

برای پاسخ دادن به این پرسش، اول باید دید که چرا سالینجر تبدیل به یک اسطوره شد. بدون مطالعه‏ی این اسطوره، امکان ندارد بتوان به پرسش شما پاسخ داد.

سالینجر در سال ۱۹۵۱ رمان معروف خود «ناتور دشت» را منتشر کرد. بخشی از این رمان را پیش‏تر منتشر کرده بود. 

۱۰ سال بعد از انتشار ناتوردشت، یعنی در سال ۱۹۶۱ سالینجر اعلام کرد که قصد دارد چندین داستان بلند در باره‏ی خانواده‏‏ای به نام «گلاس» بنویسد. 

رمان معروف «فرنی و زویی» فصلی بود از این مجموعه داستان‏های بلند که هیچ‏وقت منتشر نشد. به جای آن، چند متن کوتاه که درواقع تک‏گفتارهای درونی مبهمی هستند، از او انتشار پیدا کرد. در حالی‌که هیچ دلیلی برای این سکوت وجود نداشت. 

از آن به بعد بود که سالینجر به یک اسطوره بدل شد؛ اسطوره‏ی نویسنده‏ی بی‏کتاب. نویسنده‏ی معروفی که با ادبیات داستانی و با مخاطبان قهر کرده است. 

سالینجر بخشی از شهرت افسانه‏ای‏اش را مدیون این قهر طولانی است. اما نباید فراموش کنیم که «ناتور دشت»، نیم قرن پس از اولین انتشارش، هر سال در ۲۵۰ هزار نسخه به فروش می‏رسد. 

دختر سالینجر (مارگارت) و همین‏طور دوست دختر سابق او، خاطراتشان را منتشر کرده‏اند. تصویری که این دو در این خاطرات از سالینجر ارائه می‏دهند، تصویر یک مرد پارانوئید و نئوروتیک است‏‏‏‏‏‏‏؛ یک مرد دیوانه! این خاطرات هم به شهرت سالینجر کمک کرد. 

یعنی بیش از آن‌که ناتور دشت دست‏آوردی برای ادبیات داستانی جهان در فاصله‏ی بین جنگ جهانی دوم تا سال‏های دهه‏ی ۱۹۶۰ باشد، اسطوره‏ای که از سالینجر به‌وجود آمد، اهمیت این نویسنده و شهرت او را دامن زد.

<strong>آشنایی با آثار سالینجر در ایران از چه زمانی شروع شد؟</strong>

ابتدا باید ببینیم که قهرمان ناتور دشت، شخصی به نام هولدن کالفیلد، چه مشخصاتی دارد و وقتی با مشخصات این شخصیت آشنا شدیم، می‏توانیم به این سؤال پاسخ بدهیم.

اصولا در آثار سالینجر، کودکی به عنوان نشانه‏ای از پاکی، اهمیت زیادی دارد. فراموش نکنیم که سالینجر نویسنده‏ای نیست که به زندگی مدرن علاقه‏مند باشد. به همین دلیل، قهرمان داستان‏های‏اش دوست ندارند بزرگ شوند و به بلوغ علاقه‏مند نیستند. 

داستان‏های سالینجر به ما کمک نمی‏کنند جهان و زندگی را به‌تر بشناسیم. این داستان‏ها صدای معترض جوان‏های پاکی هستند که از دنیای بزرگ‏سالان و دنیایی که پدران‌شان برای آنان به ارث می‏گذارند، نفرت دارند. یعنی قهرمان‏های داستان‏های سالینجر از مدرنیته‏ی پس از جنگ جهانی دوم بیزارند.

از همین جا هم می‏شود به دلیل محبوبیت سالینجر در میان جوان‏های ایرانی از کودتای ۲۸ مرداد تا امروز پی برد. 

نسل جوان پس از کودتای ۲۸ مرداد که به نهضت چریکی روی آورد، از جامعه‏ی بعد از کودتا بی‌زار بود. نسل جوان‏های سبز نیز ۳۰ سال پس از انقلاب، از جامعه‏ای که برایش ساخته‏اند، بدش می‏آید. 

این دو نسل، یعنی نسل بعد از کودتای ۲۸ مرداد و نسل بعد از دوم خرداد ۷۶، مانند هولدن از بزرگ شدن و آلوده شدن به دنیای آدم‏های بزرگ وحشت دارند. 

با این تفاوت که نسل جوان‏های سبز، مدرنیته را به دنیای عرفانی− خیالی‏ای که سالینجر به آن پناه برده بود، ترجیح می‏دهند.

[[photow01]]

<strong>آیا در آثار داستان‏نویسان ایرانی، تاثیری از کارهای سالینجر می‏بینید؟</strong>

بله  صددرصد؛ اما برای بررسی تاثیر سالینجر در ادبیات معاصر، ابتدا باید به خود رمان پرداخت و دید که این رمان چه چیزی به ادبیات رئالیستی دنیا اضافه کرده است که پیش از آن وجود نداشته است.

مهم‏ترین دست‏‏آورد سالینجر برای ادبیات داستانی جهان، زبانی است به نام زبان اِسکاز (Skazz). زبان اسکاز، زبان بچه‏های نوبالغ است که هنوز پیچیدگی زبان بزرگ‏سالان را ندارد. 

البته مطلقاً نباید این زبان را با زبان مخفی‏ای که همه‏ جای دنیا در حاشیه‏ی شهرهای بزرگ شکل می‏گیرد، اشتباه کرد. زبان اسکاز یک زبان عمومی و زبانی است که نوجوانان نوبالغ می‏توانند با آن ارتباط برقرار کنند.

سالینجر اولین نویسنده‏‏ای در دنیا و در دل سنت رئالیستی بود که به «لحن» در داستان توجه خاص کرد. 

در ایران نویسنده‏ی «سفر شب و حضور حضرت» یعنی آقای بهمن شعله‏ور، اولین نویسنده‏ای است که از زبان اسکاز برای روایت داستانی جذاب استفاده می‏کند. 

هومر، قهرمان سفر شب و حضور حضرت هم مثل هولدن، یک نوجوان عاصی است و از آلودگی دنیای بزرگ‏سالان بی‌زار است.

بعد از بهمن شعله‏ور، غلام‏حسین ساعدی در اواسط سال‏های دهه‏ی ۴۰ داستانی به نام «سایه به سایه» نوشت. در این قصه هم راوی داستان که مانند هولدن نوجوانی ۱۶−۱۷ ساله است و در «شهر نو» زندگی می‏کند، عاشق زنی پابه‌سن، به نام دلبر خانم می‏شود و این عشق به دلبر خانم و ماجراهایی را که در شهرنو اتفاق می‏افتد، به زبان اسکاز روایت می‏کند.

<strong>آقای نوش‏آذر، در امریکا نویسنده‏ای مانند سالینجر که تنها صاحب یک کتاب است، شاید بتوان گفت که در حد یک پیامبر ادبی مورد توجه قرار می‏گیرد. شما علت این تأثیر را در جامعه‏ی ادبی امریکا، در چه می‏بینید؟</strong> 

سالینجر پس از انتشار ناتوردشت، به خانه‏اش در نیوهمپشیر پناه برد و به مطالعه در باره‏ی اساتید و عرفان هندی پرداخت.  

وقتی سال ۱۹۷۴، داستان‏های سالینجر به طور غیرقانونی در امریکا منتشر شد، با نیویورک‏ تایمز تماس گرفت و در یک مصاحبه‏ی تلفنی گفت: 

«اگر نویسنده کارش را منتشر نکند، در آرامش و صلح به سر می‏برد و انتشار کتاب به معنای از بین رفتن و خدشه‏دار شدن حریم زندگی خصوصی نویسنده است». او گفت که نویسندگی را دوست دارد، اما برای دل خودش می‏نویسد.

بعدها نویسنده‏ی معروف دیگری به نام دُن دلیلو، در رمانی به نام «مائو۲» از سالینجر یک قهرمان داستانی ساخت و در این کتاب اسطوره‏ی شاهکارهای منتشر نشده از سالینجر را به‏وجود آورد.

از این به بعد بود که سالینجر به یک پیامبر و حتی می‏توان گفت که به یک قدیس تبدیل شد. قهرمان ناتوردشت، هولدن کالفید نیز یک فرشته است که به جست‏وجوی پاکی و سعادت نوع بشر، به زمین آمده است. 

یعنی نویسنده و قهرمان‏اش از یک سرنوشت برخوردار می‏شوند و این در ادبیات داستانی بارها پیش آمده است که نویسنده و قهرمان داستان‏اش، یک سرنوشت را دارند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_569.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/02/post_569.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نويسندگان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 03 Feb 2010 17:19:08 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>عشق، سوءظن و دیکتاتوری</title>
                  <description><![CDATA[دو روز بعد از آن‌که رمان «پارانویا» بر روی قفسه کتاب فروشی‌های پایتخت «جمهوری بلاروس» قرار گرفت به شکل مرموزی نایاب شد. 

فروشندگان و متقاضیان کتاب نیز جواب مشخصی برای این حادثه ندارند. گویی اصلا‌ کتابی با این نام، توسط «ویکتور مارتینوویچ» نوشته نشده است.

[[photow01]]

ولی رمان «پارانویا» در واقعیت وجود دارد و رسما در مسکو به زیر چاپ رفته و توسط انتشاراتی معروف (آسترال س.پ.ب)، به بازار کتاب فروشی‌های پایتخت بلاروس «مینسک» فرستاده شده و با وجود ناپدید شدن نسخه‌های چاپی، با سرعت تمام در دنیای اینترنت، در حال تکثیر می‌باشد.

«پارانویا» رمانی است در باره رابطه عاشقانه و زیبای یک زن و مرد در درون یک حکومت دیکتاتوری. اما در موازات آتش عشقی که در پیش‌زمینه داستان، خوانندگان را به تپشی داغ و جذاب سمت و سو می‌دهد در لایه‌های درونی‌تر قصه، نویسنده داستان، تصویر بدیمن و سیاهی را از رژیم زورگو و انحصارطلب خلق می‌کند که تمام وجودش آکنده است از احساسات منجمد شده، واقعیت‌های دست‌کاری شده و نامانوس.

توهماتی که رژیم دیکتاتوری در جامعه ایجاد کرده است از چنان قدرت تاثیرگذاری برخوردار است که شهروندان مملکت قادر به تفکیک بین اوهامات بمباردمان شده و حقیقت نیستند. 

آنها نمی‌توانند تشخیص دهند که کدام یک از افکار ترسناک و نگران کننده، ساخته ذهن خودشان است و کدام آن ساخته و پرداخته حکومت است.

دولت‌مردان بلوروس بی دلیل نبود که سراسیمه دستور جمع‌آوری و انهدام رمان فوق را در دستور کار خود قرار دادند با وجود آن‌که، قدغن کردن رمان «پارانویا»، بزرگ‌ترین ضربه‌ای است که رژیم مدعی مردم‌داری به ناچار به آن تن داد.

[[photow02]]

همه انرژی دولت کنونی بلاروس، که به شکل فوق‌العاده‌ای از حمایت مردمی دم می‌زند، در این نهفته است که از اعتماد بین خود و مردم نکاهد وبه همین خاطر با همه خرابی که جمع‌آوری کتاب برایش داشت نتوانست به مردم اجازه خوانده شدن رمان را بدهد.

دولت دیکتاتور بلوروس که شدیدا مشغول تحمیل دروغ بزرگ آماده سازی کشور برای پیوستن به اروپا است در تفاوتی آشکار با دولت دیکتاتوری درون قصه « پارانویا» رو‌‌در‌رو می‌شود.

حکومت درون قصه سرشار است از دغدغه های غیر قابل کنترل، حکومتی که تلخ و منزوی گشته است. این نوع حکومت در تقابل آشکاری در برابر دولت واقعی بلاروس قرار می‌گیرد که از شادابی و انرژی بیکرانش برای پیوستن به جهان آزاد می‌گوید.

رمان « پارانویا» تصویری صمیمی و حقیقی می‌دهد ازشخصیت‌های ساکن در دیکتاتوری که در فضای متوهم و بسته حتی قضاوت خود را نیز به زیر سوال می‌برند.

مردمان خلق شده در داستان« پارانویا»، در حکومت سوسیالیستی پیشین، قادر بودند با تا با وانمود کردن از اینکه آدمهای بی‌خطری هستند به زندگی ادامه دهند ولی در حکومت دیکتاتوری داستان، همه چیز در هاله غلیظ سو‌ظن قرار گرفته‌ است تا آنجا که مرز بین واقعیت و توهم برای مردم مخدوش می‌گردد.

رمان فوق با چیره دستی تمام به این مضمون پرداخته است که بقای یک رژیم دیکتاتوری، در داشتن پلیس امنیتی خشن نیست بلکه در داشتن شهروندانی است که استقلال شخصیتی‌شان دست‌خوش توهم شده است.

[[photow03]]

به عبارتی، نویسنده جوان ویکتور مارتینویچ، ادعا می‌کند که برنده انتخابات سیاسی در درون جعبه‌های آرا شکل نمی‌گیرد بلکه در درون شعور افراد جامعه نقش می‌پذیرد.

دولت رسمی بلاروس با قدغن کردن کتاب پارانویا اشتباه بزرگی کرده است و به دام هدف اصلی رمان «پارانویا» در غلتیده است. 

ادبیات بلاروس ثابت کرد که دارای ذهن مستقلی است و در همهمه تبلیغاتی رژیم دیکتاتور، از استقلال فکری برخوردار شده است و دیر یا زود هویت مستقل خویش را به درون صندوق‌های رای خواهد کشاند.

<strong>پانوشت:</strong>

<small><p dir="ltr">Short biography of the author:
 
Victor Martinovich was born in Belarus in 1977. In 2008 he received his PhD in the History of Art. At the present time he works as a guest professor of Lithuanian universities, combining a teaching job with working as an editor of one of the Belarusian daily periodicals. Victor Martinovich speaks English and French. He loves cinema and knows it well due to his experience as a film critic.</p></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_567.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_567.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 13:38:18 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>روایت‌های سوخته</title>
                  <description><![CDATA[در بخش اول این مقاله اشاره‌ای داشتیم به مشکلاتی که ادبیات مدرن عرب و به‌ویژه رمان‌نویسی با آن‌ها درگیر بود، و از تلاش‌هایی صحبت شد که قادر گشت فضای جدیدی را در بازار بین‌المللی برای نویسندگان معاصر عربی ایجاد نماید.

شش سال از دریافت جایزه‌ی نوبل نجیب محفوظ نگذشته بود که با حکم فتوایی یک آخوند، نجیب محفوظ در سن ٨٢  سالگی مورد سوءقصد قرار می‌گیرد و دو سال بعد از حادثه فوق فوت می‌کند.

برای علا الاسوانی هنوز اتفاق مخوفی نیافته است و کتاب‌اش که به همت یک انتشاراتی خصوصی در مصر به چاپ رسیده، در دنیای عرب‌زبان از استقبال بی‌سابقه‌ای برخوردار گشته است. رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» علا الاسوانی از طرف دولت مصر متن نامطبوع شناخته شده و حتی از آن به‌عنوان متنی یاد شده که آبروی کشور مصر را برده است.

[[photow01]]

علا الاسوانی در رمان خویش بدون هیچ اغماضی از رشوه‌خواری و فساد دولتی می‌گوید، روی شکاف طبقاتی موجود در جامعه‌ی مصر انگشت می‌گذارد، به شکنجه در زندان‌ها اشاره می‌کند و تلخ‌تر از همه این‌که مدعی می‌شود دولت مصر بی‌میل نیست از این‌که جوانان فقیر و معصوم مصری به سمت بنیاد‌گراها کشیده شوند.

مجموعه‌ی بزرگی از شخصیت‌های عمیق و دوست‌داشتنی، جذابیت‌های ادبی و ماجراهای تفکربرانگیزی که مربوط به شیوه‌ی زندگی یک جامعه‌ی عربی است، به رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» امکان داد تا در برگردان انگلیسی‌اش نیز با موفقیت روبه‌رو گردد. دیری نپایید که رمان فوق به ٢٠ زبان دیگر جهانی نیز برگردانده شد.

علا الاسوانی معتقد است تنها دلیلی که او را هنوز زنده نگه‌داشته، شهرت و استقبال جهانی‌ای است که از داستان‌های‌اش شده. بحث و گفتگوهای عمومی‌ای که در یکی از کافه‌های‌ مرکز شهر و در حضور نویسنده انجام شد، منجر بدان شد که پلیس قاهره کافه را تعطیل کند. اما به رغم همه‌ی این مشکلات، بحث درباره‌ی رمان فوق هم‌چنان در سایر نقاط شهر داغ است و ادامه دارد.

[[photow02]]

داستان «دختران ریاض» نوشته‌ی رجاع السناعی، که نمونه‌ی عربی «سکس و شهر» معروف نیویورکی است، نتوانست در عربستان سعودی اجازه‌ی چاپ بگیرد. به نظر می‌رسد داستان دختران خانواده‌های ثروت‌مند سعودی که دربه‌در به دنبال راهی برای فرار از قفس‌های طلایی خویش هستند، به مذاق حکوت خوش نیامده بود.

داستان «دختران ریاض» با به‌تصویرکشیدن ماجرای دخترانی که در خانه‌های لوکس و اعیانی تقریبا اسیر نگاه داشته می‌شوند و به هر قیمتی که شده در روز «والنتاین» شجاعانه روسری قرمز می‌پوشند و البته با ترجمه‌ی صمیمی و باورکردنی مریلین بوث، نیز جزو کتاب‌های پرفروش آمریکایی شد.

[[photow03]]

عراق این روزها محل راحتی برای رمان‌نوشتن نیست، حتی برای دختر شجاع نویسنده‌ای که با وبلاگ‌اش «<a href="http://riverbendblog.blogspot.com">ریوربند</a>» معروف شده است. در سال ٢٠٠٧، این وبلاگ‌نویس ناچار شد از عراق فرار کند و به سوریه پناه ببرد. وی سرانجام در خارج کشور توانست مجموعه‌ی دوقسمتی نوشته‌های‌اش، «بغداد می‌سوزد»، را به زیر چاپ ببرد.

روایت ماجراهای هول‌ناکی که در عراق برای شهروندان اتفاق می‌افتد در رمان «شهر صدام» هیبتی کافکایی می‌گیرد. نویسنده‌ی رمان، محمود سعید هفتاد ساله، در این داستان از شش‌بار زندانی‌شدن‌اش می‌گوید. او نیز در تبعید، در سال ٢٠٠٤،  توانست ترجمه‌ی رمان‌اش را به بازار انگلیسی‌زبان بیاورد.

جرج اورول زمانی ادعا کرده بود که اگر در دنیای پر از صلح و صفا زندگی می‌کرد متن سیاسی نمی‌نوشت و به جای آن، دل‌اش می‌خواست که نویسنده‌ی کتاب‌های تزئینی و راه‌نمای فنی باشد.

[[photow04]]

ما در آمریکا آن‌قدر آزاد هستیم که اگر دل‌مان خواست می‌‌توانیم نویسنده‌ی کتاب‌های تزئینی و کتاب‌های سنگین و قطور تکنیکی باشیم، ولی در خاورمیانه که مملو از بحران‌های فاجعه‌آمیز است سیاسی‌بودن مثل سنگ بزرگی است که با زنجیر به پای نویسنده‌ها قفل شده است.

نکته‌ی جالب در همین رابطه این است که در میان جو اجتماعی خاورمیانه که انباشته است از تنش‌های سیاسی، و در کنار خیل عظیم قلم‌زنانی که سرشار هستند از انگیزه‌های سیاسی و اجتماعی، بدون تردید می‌توان نویسندگان عرب‌زبانی را یافت که مطالب و موضوعات کتاب‌های‌شان بار سیاسی ندارد.

[[photow05]]

شاید وقتی فستیوال ابوظبی در دو دوره‌ی اولیه‌اش جایزه‌ی بهترین داستان‌های منتشرشده را به کتاب‌هایی اختصاص داد که مضمون سیاسی ندارند، دست‌اندرکاران می‌خواستند به فضای تولیدات ادبی غیرسیاسی میدان بیش‌تری بدهند.

افزایش ترجمه‌ی رمان‌های عربی نگرانی‌هایی را با خود به هم‌راه دارد؛ ترس از این‌که نویسندگان عرب‌زبان چشم و ذهن خود را به بازاز خرید و خوانندگان بیرون از سرزمین‌های عربی بدوزند و در این میان از خوانندگان عربی خویش غافل شوند.

رمان دوم علا الاسوانی با عنوان «شیکاگو» شاید در وهله‌ی اول دلیلی بر صحت نگرانی‌های اشاره‌شده باشد ولی وقتی به مضمون اصلی رمان‌اش دقت کنیم، پی می‌بریم که قهرمان داستان «شیکاگو»، یک مهاجر عرب ساکن آمریکاست که می‌خواهد بفهمد چرا آمریکا با جدیت تمام مشغول پشتی‌بانی از حکومت فاسد و مخربی چون حکومت مصر است؟]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_566.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_566.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Jan 2010 20:44:11 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>