<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>پرسه در متن</title>
      <link>http://zamaaneh.com/literature/</link>
	  <copyright>Copyright 2010</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section25_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Sat, 23 Jan 2010 13:38:18 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>عشق، سوءظن و دیکتاتوری</title>
                  <description><![CDATA[دو روز بعد از آن‌که رمان «پارانویا» بر روی قفسه کتاب فروشی‌های پایتخت «جمهوری بلاروس» قرار گرفت به شکل مرموزی نایاب شد. 

فروشندگان و متقاضیان کتاب نیز جواب مشخصی برای این حادثه ندارند. گویی اصلا‌ کتابی با این نام، توسط «ویکتور مارتینوویچ» نوشته نشده است.

[[photow01]]

ولی رمان «پارانویا» در واقعیت وجود دارد و رسما در مسکو به زیر چاپ رفته و توسط انتشاراتی معروف (آسترال س.پ.ب)، به بازار کتاب فروشی‌های پایتخت بلاروس «مینسک» فرستاده شده و با وجود ناپدید شدن نسخه‌های چاپی، با سرعت تمام در دنیای اینترنت، در حال تکثیر می‌باشد.

«پارانویا» رمانی است در باره رابطه عاشقانه و زیبای یک زن و مرد در درون یک حکومت دیکتاتوری. اما در موازات آتش عشقی که در پیش‌زمینه داستان، خوانندگان را به تپشی داغ و جذاب سمت و سو می‌دهد در لایه‌های درونی‌تر قصه، نویسنده داستان، تصویر بدیمن و سیاهی را از رژیم زورگو و انحصارطلب خلق می‌کند که تمام وجودش آکنده است از احساسات منجمد شده، واقعیت‌های دست‌کاری شده و نامانوس.

توهماتی که رژیم دیکتاتوری در جامعه ایجاد کرده است از چنان قدرت تاثیرگذاری برخوردار است که شهروندان مملکت قادر به تفکیک بین اوهامات بمباردمان شده و حقیقت نیستند. 

آنها نمی‌توانند تشخیص دهند که کدام یک از افکار ترسناک و نگران کننده، ساخته ذهن خودشان است و کدام آن ساخته و پرداخته حکومت است.

دولت‌مردان بلوروس بی دلیل نبود که سراسیمه دستور جمع‌آوری و انهدام رمان فوق را در دستور کار خود قرار دادند با وجود آن‌که، قدغن کردن رمان «پارانویا»، بزرگ‌ترین ضربه‌ای است که رژیم مدعی مردم‌داری به ناچار به آن تن داد.

[[photow02]]

همه انرژی دولت کنونی بلاروس، که به شکل فوق‌العاده‌ای از حمایت مردمی دم می‌زند، در این نهفته است که از اعتماد بین خود و مردم نکاهد وبه همین خاطر با همه خرابی که جمع‌آوری کتاب برایش داشت نتوانست به مردم اجازه خوانده شدن رمان را بدهد.

دولت دیکتاتور بلوروس که شدیدا مشغول تحمیل دروغ بزرگ آماده سازی کشور برای پیوستن به اروپا است در تفاوتی آشکار با دولت دیکتاتوری درون قصه « پارانویا» رو‌‌در‌رو می‌شود.

حکومت درون قصه سرشار است از دغدغه های غیر قابل کنترل، حکومتی که تلخ و منزوی گشته است. این نوع حکومت در تقابل آشکاری در برابر دولت واقعی بلاروس قرار می‌گیرد که از شادابی و انرژی بیکرانش برای پیوستن به جهان آزاد می‌گوید.

رمان « پارانویا» تصویری صمیمی و حقیقی می‌دهد ازشخصیت‌های ساکن در دیکتاتوری که در فضای متوهم و بسته حتی قضاوت خود را نیز به زیر سوال می‌برند.

مردمان خلق شده در داستان« پارانویا»، در حکومت سوسیالیستی پیشین، قادر بودند با تا با وانمود کردن از اینکه آدمهای بی‌خطری هستند به زندگی ادامه دهند ولی در حکومت دیکتاتوری داستان، همه چیز در هاله غلیظ سو‌ظن قرار گرفته‌ است تا آنجا که مرز بین واقعیت و توهم برای مردم مخدوش می‌گردد.

رمان فوق با چیره دستی تمام به این مضمون پرداخته است که بقای یک رژیم دیکتاتوری، در داشتن پلیس امنیتی خشن نیست بلکه در داشتن شهروندانی است که استقلال شخصیتی‌شان دست‌خوش توهم شده است.

[[photow03]]

به عبارتی، نویسنده جوان ویکتور مارتینویچ، ادعا می‌کند که برنده انتخابات سیاسی در درون جعبه‌های آرا شکل نمی‌گیرد بلکه در درون شعور افراد جامعه نقش می‌پذیرد.

دولت رسمی بلاروس با قدغن کردن کتاب پارانویا اشتباه بزرگی کرده است و به دام هدف اصلی رمان «پارانویا» در غلتیده است. 

ادبیات بلاروس ثابت کرد که دارای ذهن مستقلی است و در همهمه تبلیغاتی رژیم دیکتاتور، از استقلال فکری برخوردار شده است و دیر یا زود هویت مستقل خویش را به درون صندوق‌های رای خواهد کشاند.

<strong>پانوشت:</strong>

<small><p dir="ltr">Short biography of the author:
 
Victor Martinovich was born in Belarus in 1977. In 2008 he received his PhD in the History of Art. At the present time he works as a guest professor of Lithuanian universities, combining a teaching job with working as an editor of one of the Belarusian daily periodicals. Victor Martinovich speaks English and French. He loves cinema and knows it well due to his experience as a film critic.</p></small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_567.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_567.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 13:38:18 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>روایت‌های سوخته</title>
                  <description><![CDATA[در بخش اول این مقاله اشاره‌ای داشتیم به مشکلاتی که ادبیات مدرن عرب و به‌ویژه رمان‌نویسی با آن‌ها درگیر بود، و از تلاش‌هایی صحبت شد که قادر گشت فضای جدیدی را در بازار بین‌المللی برای نویسندگان معاصر عربی ایجاد نماید.

شش سال از دریافت جایزه‌ی نوبل نجیب محفوظ نگذشته بود که با حکم فتوایی یک آخوند، نجیب محفوظ در سن ٨٢  سالگی مورد سوءقصد قرار می‌گیرد و دو سال بعد از حادثه فوق فوت می‌کند.

برای علا الاسوانی هنوز اتفاق مخوفی نیافته است و کتاب‌اش که به همت یک انتشاراتی خصوصی در مصر به چاپ رسیده، در دنیای عرب‌زبان از استقبال بی‌سابقه‌ای برخوردار گشته است. رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» علا الاسوانی از طرف دولت مصر متن نامطبوع شناخته شده و حتی از آن به‌عنوان متنی یاد شده که آبروی کشور مصر را برده است.

[[photow01]]

علا الاسوانی در رمان خویش بدون هیچ اغماضی از رشوه‌خواری و فساد دولتی می‌گوید، روی شکاف طبقاتی موجود در جامعه‌ی مصر انگشت می‌گذارد، به شکنجه در زندان‌ها اشاره می‌کند و تلخ‌تر از همه این‌که مدعی می‌شود دولت مصر بی‌میل نیست از این‌که جوانان فقیر و معصوم مصری به سمت بنیاد‌گراها کشیده شوند.

مجموعه‌ی بزرگی از شخصیت‌های عمیق و دوست‌داشتنی، جذابیت‌های ادبی و ماجراهای تفکربرانگیزی که مربوط به شیوه‌ی زندگی یک جامعه‌ی عربی است، به رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» امکان داد تا در برگردان انگلیسی‌اش نیز با موفقیت روبه‌رو گردد. دیری نپایید که رمان فوق به ٢٠ زبان دیگر جهانی نیز برگردانده شد.

علا الاسوانی معتقد است تنها دلیلی که او را هنوز زنده نگه‌داشته، شهرت و استقبال جهانی‌ای است که از داستان‌های‌اش شده. بحث و گفتگوهای عمومی‌ای که در یکی از کافه‌های‌ مرکز شهر و در حضور نویسنده انجام شد، منجر بدان شد که پلیس قاهره کافه را تعطیل کند. اما به رغم همه‌ی این مشکلات، بحث درباره‌ی رمان فوق هم‌چنان در سایر نقاط شهر داغ است و ادامه دارد.

[[photow02]]

داستان «دختران ریاض» نوشته‌ی رجاع السناعی، که نمونه‌ی عربی «سکس و شهر» معروف نیویورکی است، نتوانست در عربستان سعودی اجازه‌ی چاپ بگیرد. به نظر می‌رسد داستان دختران خانواده‌های ثروت‌مند سعودی که دربه‌در به دنبال راهی برای فرار از قفس‌های طلایی خویش هستند، به مذاق حکوت خوش نیامده بود.

داستان «دختران ریاض» با به‌تصویرکشیدن ماجرای دخترانی که در خانه‌های لوکس و اعیانی تقریبا اسیر نگاه داشته می‌شوند و به هر قیمتی که شده در روز «والنتاین» شجاعانه روسری قرمز می‌پوشند و البته با ترجمه‌ی صمیمی و باورکردنی مریلین بوث، نیز جزو کتاب‌های پرفروش آمریکایی شد.

[[photow03]]

عراق این روزها محل راحتی برای رمان‌نوشتن نیست، حتی برای دختر شجاع نویسنده‌ای که با وبلاگ‌اش «<a href="http://riverbendblog.blogspot.com">ریوربند</a>» معروف شده است. در سال ٢٠٠٧، این وبلاگ‌نویس ناچار شد از عراق فرار کند و به سوریه پناه ببرد. وی سرانجام در خارج کشور توانست مجموعه‌ی دوقسمتی نوشته‌های‌اش، «بغداد می‌سوزد»، را به زیر چاپ ببرد.

روایت ماجراهای هول‌ناکی که در عراق برای شهروندان اتفاق می‌افتد در رمان «شهر صدام» هیبتی کافکایی می‌گیرد. نویسنده‌ی رمان، محمود سعید هفتاد ساله، در این داستان از شش‌بار زندانی‌شدن‌اش می‌گوید. او نیز در تبعید، در سال ٢٠٠٤،  توانست ترجمه‌ی رمان‌اش را به بازار انگلیسی‌زبان بیاورد.

جرج اورول زمانی ادعا کرده بود که اگر در دنیای پر از صلح و صفا زندگی می‌کرد متن سیاسی نمی‌نوشت و به جای آن، دل‌اش می‌خواست که نویسنده‌ی کتاب‌های تزئینی و راه‌نمای فنی باشد.

[[photow04]]

ما در آمریکا آن‌قدر آزاد هستیم که اگر دل‌مان خواست می‌‌توانیم نویسنده‌ی کتاب‌های تزئینی و کتاب‌های سنگین و قطور تکنیکی باشیم، ولی در خاورمیانه که مملو از بحران‌های فاجعه‌آمیز است سیاسی‌بودن مثل سنگ بزرگی است که با زنجیر به پای نویسنده‌ها قفل شده است.

نکته‌ی جالب در همین رابطه این است که در میان جو اجتماعی خاورمیانه که انباشته است از تنش‌های سیاسی، و در کنار خیل عظیم قلم‌زنانی که سرشار هستند از انگیزه‌های سیاسی و اجتماعی، بدون تردید می‌توان نویسندگان عرب‌زبانی را یافت که مطالب و موضوعات کتاب‌های‌شان بار سیاسی ندارد.

[[photow05]]

شاید وقتی فستیوال ابوظبی در دو دوره‌ی اولیه‌اش جایزه‌ی بهترین داستان‌های منتشرشده را به کتاب‌هایی اختصاص داد که مضمون سیاسی ندارند، دست‌اندرکاران می‌خواستند به فضای تولیدات ادبی غیرسیاسی میدان بیش‌تری بدهند.

افزایش ترجمه‌ی رمان‌های عربی نگرانی‌هایی را با خود به هم‌راه دارد؛ ترس از این‌که نویسندگان عرب‌زبان چشم و ذهن خود را به بازاز خرید و خوانندگان بیرون از سرزمین‌های عربی بدوزند و در این میان از خوانندگان عربی خویش غافل شوند.

رمان دوم علا الاسوانی با عنوان «شیکاگو» شاید در وهله‌ی اول دلیلی بر صحت نگرانی‌های اشاره‌شده باشد ولی وقتی به مضمون اصلی رمان‌اش دقت کنیم، پی می‌بریم که قهرمان داستان «شیکاگو»، یک مهاجر عرب ساکن آمریکاست که می‌خواهد بفهمد چرا آمریکا با جدیت تمام مشغول پشتی‌بانی از حکومت فاسد و مخربی چون حکومت مصر است؟]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_566.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_566.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Jan 2010 20:44:11 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>افزایش ترجمه‌ی رمان‌های عربی</title>
                  <description>شکی نیست که وقتی مسئله‌ی حادی در خاورمیانه و کشورهای عربی به وقوع بپیوندد بلافاصله رسانه‌های خبری، اطلاعات لازم را برای آمریکایی‌های مسئول، گرد‌‌آوری خواهند کرد. اما ما آمریکایی‌ها در باره‌ی شیوه‌ی زندگی مردمی که در قاهره، بیروت و ریاض زندگی می‌کنند، چه می‌دانیم؟ آیا دانستن این مسائل اثری بر روی زندگی ما خواهد داشت؟

البته شبکه‌های تلویزیونی نیز هر از چند ‌گاهی، گزارش مستندی در باره‌ی کشف اشیائ تاریخی و باستانی و یا حتی در باره‌ی جنگ‌های داخلی خاورمیانه ارائه خواهند داد ولی آیا هیچ اشاره‌ای به زندگی معمولی مردم  کشورهای عربی می‌شود؟

جدا از اطلاعات عمومی و تاریخی، ما آمریکایی‌ها چه چیزهایی دیگری باید بدانیم؟ آیا برای ما جالب است  بفهمیم مردم سرزمین‌های عربی چگونه عاشق می‌شوند؟ به چه می اندیشند؟ از چه رنج می‌برند؟ یا حتی  چه‌طور برای خود دشمن می‌تراشند؟

امروزه آمریکایی‌ها نه تنها می‌توانند برای همه‌ی سئوالات فوق، در ترجمه‌های وسیعی که از رمان‌های عربی این اواخر به چاپ رسیده است، پاسخ‌های جذاب و کامل استخراج کنند بلکه قادر خواهند بود برای سئوالاتی که حتی به ذهن‌شان نمی‌رسید نیز جوابی بیابند.

[[photow01]]

چه بر سر مشتریان قدیمی مشروب‌فروشی‌های فرسوده و کهنه قاهره آمده است؟ (رمان «مجتمع مسکونی یعقوبی» اثر علا ال اسوانی)، یا این‌که بازماند‌گان کشتار کمپ پناهند‌گان شتیلا چه احساسی دارند؟ (رمان « پنجره‌ی خورشید» نوشته‌ی الیاس خوری)

و یا این‌که بهترین تدبیری که یک دختر متمول و مدرن عربستان سعودی می‌تواند به کار گیرد تا به دام ازدواج اجباری نیفتد چیست؟ درس دندان‌سازی خواندن یا دکتر شدن؟(رمان «دختران ریاض» اثر رجاع آلثانی).

هرچند که تاریخ داستان‌نویسی مدرن، قدمتی طولانی در ادبیات عرب ندارد و عمر آن به بیش از یک قرن هم نمی‌رسد، ولی تاریخ طولانی بی‌تفاوتی در باره‌ی داستان‌های عربی، ما آمریکایی‌ها را محدود کرده است به داستان‌های کلیشه‌ای و قدیمی عربی، داستان‌هایی از نوع  ماجرای علاالدین و چراغ جادو.

داستان‌نویسی معاصر مدل غربی، در طی حمله و اشغال ناپلئون وارد مصر شد. هر چند طول اقامت ارتش فرانسه در مصر به بیشتر از سه سال نرسید و این ارتش ناچار به ترک سرزمین اشغالی شد ولی رمان‌های فرانسوی بالزاک و زولا هرگز مصر را ترک نکردند.

در نیمه‌ی اول قرن بیستم در مجموع کمتر از پنج رمان عربی امکان ترجمه‌ی انگلیسی یافته بود. وقتی که در سال ١٩٨٨، «نجیب محفوظ» جایزه‌ی نوبل ادبیات را از آن خود کرد، رمان‌های عربی از استقبال بیشتری برخوردار شدند.

[[photow02]]

همه‌ی تلاش‌های اواخر قرن بیستم برای ایجاد بازار انتشارات و فروش ادبیات ترجمه‌شده‌ی عربی در آمریکا، بر دوش مترجمینی بود که از روی عشق و علاقه‌ی شخصی با همکاری موسسات دل‌سوز انتشارات فرهنگی صورت می‌پذیرفت.

رمان‌های عربی در داخل سرزمین‌های عرب‌زبان نیز به دلیل پایین بودن قدرت خرید مردم رونق چندانی نداشت و نویسندگان ادبیات جدی قادر به امرار معاش از طریق نویسندگی نبودند. به همین دلیل بود که نجیب محفوظ،  برنده جایزه‌ی نوبل، ناچار شد که شغل اداری‌اش را تا ٦٠ سالگی حفظ کند.

در دهه‌ی اول قرن جدید، موقعیت ادبیات مدرن عربی وخیم‌تر از همیشه شده و مدت‌های مدیدی است که طنز تلخ « قاهره می‌نویسد، بیروت چاپ می‌کند و بغداد می‌‌خواند» بر سر زبانها است. وضعیت غم‌گینانه‌ای که برای ادبیات عربی در بین هیاهوی سراسیمه‌ی بمب‌ها و بنیادگرایان ایجاد شده‌ بود، می‌رفت تا ‌حضور فعال ادبیات معاصر عربی را به یک رویای بازنیافتنی تبدیل سازد.

اخیرا به کمک نیروهای روشن‌فکری و فرهنگی داخلی و خارجی، تلاش همه جانبه‌ای صورت گرفته است تا ادبیات جدید و امروزی کشورهای عربی را در معرض دید جهانی قرار دهد. از مهم‌ترین  این تلاش‌ها، پایه‌گذاری و بنیان نهادن جایزه‌ی ادبی سالانه‌ای است که از سال ٢٠٠٧ در ابوذبی، با پرستیژ تمام به راه افتاده است.

[[photow03]]

هدف اصلی کارگزاران جایزه‌ی ادبی فوق این است که بتوانند با حمایت گسترده‌ی رسانه‌ای، در کنار نشر عربی آثار تقدیر شده، امکان و ضمانت عملی و مالی برای چاپ آن‌ها به زبان انگلیسی نیز فراهم گردد.

موسسه‌ی انتشاراتی « فرانکلین» از دهه‌ی ٥٠  میلادی تا دهه‌ی ٧٠ به شکل گسترده‌ای به چاپ متون ادبی، آموزشی و سرگرم‌کننده در کشورهای عربی اقدام ورزیده بود ولی متاسفانه اکثر آثار چاپ شده، برگردان آثار انگلیسی به زبان عربی بوده است و موسسه فرانکلین تلاش چندانی برای ترجمه آثار عربی به انگلیسی از خود نشان نداده بود.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_565.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2010/01/post_565.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 Jan 2010 19:00:12 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«بهشت گمشده»</title>
                  <description>مجموعه اشعار حماسی جان میلتون با عنوان «بهشت گمشده»[1]، در قرن ۱۷ میلادی و در اوج گسترش و شکوفایی عهد رنسانس سروده شد. این مجموعه، یکی از پرقدرت‌ترین متون ادبی‌ست که تلاش کرده داستانی از انجیل را در تفسیری اومانیستی بازنویسی کند.

میلتون بر طبق سیاق عصر رنسانس که شیفته زیبایی‌شناسی یونان باستان بودند، به اقدام بلندپروازانه‌ای دست می‌زند؛ درواقع او نه تنها در فکر سرودن حماسه‌ای به سبک هومر می‌افتد، بلکه می‌خواهد قهرمانان حماسه‌اش را از درون کتاب اصلی مسیحیت، انجیل، برگزیند.

«بهشت گمشده»، ماجرای رانده شدن آدم و حوا از بهشت و تبعید بشر به روی زمین است. 

کشش دراماتیک «بهشت گمشده»، بیشتر از یک ماجرای ملودرام خانوادگی نیست، ولی با قلم توانای این شاعر کور به حماسه‌ای تبدیل شد که در ماهیت، به نبرد بین اختیار و سرنوشت تبدیل گشت. 

نبردی که ازملزومات اصلی گذر از اعتقادات قرون وسطایی به اومانیزم دنیای مدرن محسوب می‌شود.

[[photow01]]

بخش‌های اولیه این حماسه‌نامه، به فضاسازی برای شخصیتی نیرومند با انگیزه‌های کینه‌توزانه سپری می‌شود. شیطان، فرشته تازه سقوط کرده در جهنم، با خشمی آتشین از انتقام و رویارویی مجدد با خدا حرف می‌زند. 

میلتون، تصویری پرابهت از او خلق می‌کند که در حال تحریک احساسات عده‌ای از ساکنین جهنم است. شیطان، شاهزاده ستاره صبحگاهی است که به نظر می‌رسد دلایل و کینه‌اش کاملا منطقی است. 

سرایش پرشکوه و خلق خطبه‌های پر از شور و انرژی شیطان و گرایش کمابیش دو پهلویی که میلتون در انگیزه‌های انسان‌گرایانه و تک‌گویی‌های شیطان پروراند؛ بعدها در دوره روشنگری و به‌خصوص در عصر رمانتیسیزم، دست‌مایه‌ی نگرشی شد که ارزش شیطان را در حد پرومته‌ای که به جنگ خدایان رفته است بالا برد.

شیطان برای ضربه زدن به دربار الهی، به دو موجودی که خدا در بهشت اولیه آفریده است نظر دارد. او می‌خواهد با القای افکار خود به دو ساکن ضعیف، خام و پست‌تر از فرشتگان؛ ضربه‌ای هر چند کوچک، ولی حساب شده‌ای به دستگاه عرش الهی بزند.

میلتون برای خلق یک ضد- قهرمان پرقدرت (شیطان)، به‌طور گستاخانه‌ای از داستان اصلی روایت شده در انجیل فاصله گرفت، اما برای معرفی آدم و حوا سعی کرد در همان فضای ستتی بماند. 

بهشت بدوی و بدون تضاد که دو معشوقه انسانی در آن می‌زیستند، عاری از هر نوع تغییر و تازگی بود و بی‌خردی در همه جای آن حضور داشت.

آن‌ها در یک موقعیت غیرواقعی، در محیطی «که مملو از گل‌های رنگارنگ بدون خاراست» (کتاب ۴- شعر ۲۵۶) و «سرزمینی که در آن جهالت، شادی‌بخش است» (کتاب ۴- ۵۱۹) زندگی می‌کنند. در بهشت اولیه نه خبری از کار بود و نه پدیده‌ای به اسم مالکیت وجود داشت. تنها کاری که این دو معشوقه را مشغول می‌داشت، عشقبازی بود و بس: 

«سینه بزرگ و لخت حوا سینه‌های اولین پدر همه ما را زیر خورشید طلایی ملاقات می‌کرد» (کتاب ۴- ۴۹۵-۶).

شیطان وقتی که زندگی بی‌غصه‌ی آن‌ها را نظاره‌گر می‌شود؛ قصد به هم زدن زندگی افسانه‌ای پدر و مادر اولیه بشر را می‌کند، اما خیلی زود در می‌یابد که آدم و حوا، همه‌ی نعمات بی‌دردسر را برای همیشه خواهند داشت مادامی‌که میوه درخت ممنوعه را نخورند. 

او در می‌یابد که آدم و حوا زیاد هم ازاین نوع زندگی راضی نیستند، به‌خصوص وقتی به یاد درخت ممنوعه می‌افتند: 

«چطور خوشحال باشیم وقتی می‌ترسیم» (کتاب ۴- ۳۲۴).

حوا با وجود سادگی تمام عیار خودش و معشوقه‌اش آدم، نشانه‌هایی از شخصیت و هویت از خود بروز می‌دهد که زمینه‌ساز انتخاب او برای شیطان و نقشه‌هایش می‌گردد. حوا یک بار از دیدن انعکاس تصویرش بر روی سطح آب، خودخواهی را تجربه‌ای دوست داشتنی می‌یابد (کتاب ۴-۶۲-۳).

[[photow02]]

حوا به کمک منطق شیطان می‌پذیرد که میوه درخت ممنوعه را تجربه کند. 

سقوط و تبعید از بهشت شوک بزرگی برای بشر بود. آن‌ها از دنیای افسانه‌ها بیرون رانده شدند و مرگ و مرض جزو زندگی انسانی‌شان شد.

به نظر می‌رسد در تفسیر ادبی میلتون، زوج اولیه بشر، مزیت خردمند شدن را به اطمینان ابدی بهشت ترجیح می‌دهند:

«حالا خرد قانون ما است». (کتاب ۹- ۶۵۳)

نگاه مثبت در پایان این منظومه حماسی، وقتی که آدم و حوا در حال خروج از بهشت، دست در دست هم‌دیگر و در حال زدودن سریع اشک از چهره هستند، بازگو کننده این دید میلتون اومانیست است که والدین اولیه بشر زیاد هم از مجازاتی که به آن‌ها امر شده ناراحت نیستند. (کتاب ۱۲- ۶۴۵-۵۰)</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/12/post_563.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/12/post_563.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 08 Dec 2009 16:39:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«یک اسم برای چیزی که شاید هرگز به‌وجود نیاید»</title>
                  <description><![CDATA[یکی از بهترین داستان‌نویسان آمریکا، پل آستر بار دیگر ماجرایی جنایی را با فلسفه پوچی در داستان جدیدش تحت عنوان «نامرئی»[1] در هم آمیخت. این نویسنده‌ی آمریکایی شهرت ادبیاتش را در سال ١٩٨٥ میلادی با چاپ «شهر شیشه‌ایی»[2] به دست آورد که مثل بقیه آثارش ترکیبی بود بین داستان جنایی و  پوچ‌گرایی. 

داستانهای پل آستر بیشتر شبیه عروسک‌های روسی است که با باز کردن یک عروسک شاهد عروسک دیگری درون آن خواهیم  بود و این لایه‌های تودرتو آن‌قدر ادامه می‌یابد که نویسنده ناچار است خود را نیز وارد داستان کند و دنباله یکی از ماجراها را بگیرد و یا افشاکننده شگرد نویسندگی خودش باشد.

«مدت‌هاست که صحبت از مرگ رمان فضا را پر کرده است ولی من فکر می‌کنم که داستان‌نویسی حالاحالاها ادامه پیدا خواهد کرد. امکان مرگ سینما به نظر من ادعای غریبی نیست و حتماً زودتر از  مرگ داستان اتفاق خواهد افتاد؛ زیرا رمان یکی از مکان‌های نادری است که دو نفر غریبه  امکان تماس با هم را خواهند داشت، بدون هیچ گونه واسطه، آن هم در خصوصی‌ترین و صمیمی‌ترین حالت.»

[[photow01]]

در رمان «نامریی»، قهرمان داستان راجر فاهودا، ١٠ سال است که با کسی حرف نزده است و با وسواسی غیر عادی جمله کوتاهی از کتاب «اعترافات» ژان ژاک روسو  را ترجمه می‌کند. ١٠ سال پیش از این راجر و همسرش مورد حمله وحشیانه یک گانگستر به نام چارلی دارک قرار می‌گیرند؛ راجر تاسرحد مرگ کتک می‌خورد و همسرش به آتش کشیده می‌شود و پس از پنج روز می‌میرد. 

راجر در طی ده سال همیشه مست است ولی دو کار را حتماً انجام می‌دهد؛ تکرار ترجمه جمله‌ای ثابت از روسو و نوشتن یک رمان. زن همسایه راجرز گاه‌گاهی به او سر می‌زند که خیلی شبیه زنی روسپی‌ای است که گاهی راجرز مشتری‌اش می‌گردد. زن روسپی - همسایه یک روز رمان دست‌نویس راجر را می‌بیند که تیتر داستانش «چارتی دارک» است و هیجان‌زده می‌گوید: «من این مرد خطرناک را می‌شناسم؛ او عضو یک باند تبه‌کار به سرپرستی راجر فاهودا است.»

«من خیلی دقت می کنم که هر کلمه و هر جمله‌ام رابطه کامل داشته باشد با کل قصه. من نمی‌خواهم خودم را به کیف بیاورم با نوشتن کلمات و جملات قشنگ؛ صرفاً برای این که نوشته‌ی جذاب و  شیک داشته باشم. نه من علاقه‌ای به آن‌طور نوشتن ندارم. می‌خواهم هر تکه‌ای از نوشته‌ام مهم و اساسی باشد، می‌خواهم همه جای کتابم، نقطه اصلی کتابم باشد.»

بیشتر داستان‌های پل آستر روایتی مشابه دارد؛ قهرمانان داستان‌هایش معمولاً مردان تنهایی هستند که یا حادثه‌ای جنایی زندگی‌شان را در هم ریخته است و یا طلاق گرفته‌اند و یا یکی از اعضای خانواده‌شان مرده است. مردانی که معمولاً نویسنده و روشن‌فکر هستند؛ آدم‌هایی که دلبستگی زیادی به یک کتاب نوشته‌ شده توسط  نویسندگان مشهور و کلاسیک دارند و همین کتاب‌ها در طی داستان به نوعی راه خود را به درون داستان باز می‌کنند. در ادامه خود نویسنده نیز به عنوان یک شخصیت وارد داستان می‌شود و در پایان، قصه‌ها به آن‌جا ختم می‌شوند که به نظر می‌رسد، همه چیز تخیلی بیش نبوده است و فقط از ذهن قهرمان اصلی کتاب خطور کرده است.

[[photow02]]

هرچند این احساس ممکن است به وجود آید که داستان‌های نویسنده فقط تکرار یک موضوع است ولی درگیری‌های روحی شخصییت‌ها که مملو است از انگیزه‌های روان‌کاوانه‌ی مطرح شده توسط فروید و لاکان، پوچی رقت‌بار زندگی، حوادث کور،  شکست در امیدها و آرزوها و از همه مهم‌تر افشا کردن شیوه‌ها و تردستی‌های نویسندگی مثل همیشه داستان‌های پل آستر را جذاب و مدرن می‌سازد.

«برایم غیرممکن است تا داستانی را شروع کنم قبل از این‌که اسم آن‌را انتخاب کرده باشم. بعضی وقت‌ها کلنجار رفتن با ذهنم برای پیدا کردن اسم کتاب سال‌ها مرا درگیر خود می‌کند. یک تیتر، توضییح دهنده مفهوم اصلی یک متن است... . بله من این را خیلی باور دارم؛ گاهی می‌شود که در خیابان‌ها پرسه می‌زنم فقط برای درست کردن یک اسم؛ آن‌هم برای چیزی که وجود ندارد و شاید هرگز به وجود نخواهد آمد.»

<HR>

1-Invisible

2- City of Glass

James wood, Shallow graves,The New Yorker- November 30
Translated by Vandad Zamani    
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_564.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_564.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 27 Nov 2009 17:58:47 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«من بدبختم و آن‌ها نیز باید شریک نکبت من باشند»</title>
                  <description>در بخش اول این نوشته، اشاره‌ای داشتیم به حضور همه‌جانبه و فاحش مردم اقوام مختلف مستعمره‌های انگلیس در لندن و این‌که این پدیده باعث پیدایش یک تشویش عمومی در ضمیر ناخودآگاه انگلیسی‌ها شده بود. 

تشویش و نگرانی که با قدرت و خلاقیت ادبی «مری شلی» جوان در سال ۱۸۱۸ میلادی به نوشته‌ای ماندگار در ادبیات جهان تبدیل گشت.

داستان ساخته شدن و جان یافتن فرانکشتاین در حقیقت روند شکل گیری اولین پناهنده استعمار در سطح بین‌المللی بود؛ آن‌هم در لندن، شهری که نبض اقتصاد جهان قرن ۱۹ در آن می‌تپید.

[[photow01]]

فرانکشتاین از همان بدو حضورش در لندن مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد و به ناچار آواره کوچه‌ها میگردد . او پناهنده‌ای است با قیافه‌ی کاملا متفاوت، شخصی که قادر به تکلم نیست، و از هیچ موقعیت اجتماعی هم برخوردار نیست. او  چاره‌ای ندارد جز آن‌که در بیغوله‌های اطراف شهر سکنی بگیرد: 

«پناهگاه من دخمه چوبی بود که حتی نمی‌توانستم در آن نیم‌خیز بنشینم» (صفحه ۹۴)[1]. 

فرانکشتای، موجود تنهایی است که چندین دفعه تلاشش برای ارتباط با مردم شهر با شکست روبرو می‌شود و بارها و بارها در اولین نگاه در یک پیش‌داوری عجولانه به خاطر هیبت متفاوتش طرد می‌گردد: 

«من چه امیدی از هم‌جنسان تو می‌توانستم داشته باشم، کسانی که هیچ حقی به گردن من ندارند. آن‌ها با نفرت تمام می‌خواستند از دست من خلاص شوند» ( صفحه ۸۷).

[[photow02]]

آخرین امید فرانکشتاین این است که از سازنده‌اش، ویکتور درخواست کند تا بلکه شخصی چون خودش را برایش خلق کند تا بتواند خانواده‌ای برای خود سرو سامان دهد و از تنهایی نجات یابد (صفحه ۱۳۴). 

فرانکشتاین چنان درمانده است که حتی داوطلب ترک لندن هم می‌شود و می‌گوید اگر ویکتور، همسری برایش از جنس خودش بسازد حاضر است که از اروپا هم خارج شود: 

«اگر تو راضی به ساختن همسری برایم شوی، دیگر هیچ‌وقت تو وهم‌جنسان تو رنگ ما را نخواهید دید، ما می‌رویم به مناطق دور افتاده و درندشت آمریکای جنوبی» (صفحه ۱۳۵). 

دانشمند جوان، ویکتور که به شدت از خلق این موجود پشیمان و هراسناک است، نمی‌خواهد به او فرصت زاد و ولد بدهد و با این‌که جسد زن فرانکشتاین را ساخته بود، ولی به او جان نمی‌بخشد و پس از تکه‌تکه کردن مجدد جسد مرده زن، او را به دریاچه می‌اندازد.

فرانکشتاین که ناظر مرگ همسر آینده‌اش است، از همه جا رانده، تحقیر شده و تنها چنان مستاصل می‌گردد که چاره‌ای جز انتقام نمی‌یابد. خشم کوری بر او مستولی می‌گردد و به همان هیبت غول وحشتناکی که از او در شهر لندن تصویر شده بود رضایت می‌دهد. 

[[photow03]]

او با خشم تمام به سراغ دوست، همسر و خانواده ویکتور می‌رود تا انتقام موقعیت دردناک خود و همسرش را بگیرد: 

«من بدبختم و آن‌ها نیز باید شریک نکبت من باشند» (صفحه ۸۷). 

ماجرای جنایت‌های هر لحظه هولناک‌تر شونده داستان فرانکشتاین، فقط از این به بعد است که به یک اسطوره شهری تبدیل می‌شود و پس از نزدیک به ۲۰۰ سال همچنان جنایات فرانکشتاین در اشکال مختلف در اذهان و وجدان جامعه بشری باز تولید می‌شود؛ بدون آن‌که به پایه‌های اصلی سمت و سوی جنایات او اشاره‌ای شود. 

فرانکشتاین در پایان داستان خالق خویش را می‌کشد؛ ولی چنان از این عمل که در حقیقت تنها انگیزه باقی مانده برای زندگی کردن بود افسرده می‌گردد که خودش را پرومته‌وار درآتش می‌افکند.

[[photow04]]

رمان «مری شلی»، باز گو کننده ترسی است که از «دیگران» وجود دارد، ترسی سرشار از عدم اعتماد و عدم پذیرش که گریبان بشر را در طول تاریخ گرفته است. 

جذابیت داستان فرانکشتاین در این نهفته است که قادر است انگیزه‌های واقعی و هولناک برای ترس از غیرخودی را به شکلی موثر، ماندگار و ادیبانه خلق کند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_562.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_562.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 24 Nov 2009 15:28:49 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>فرانکشتاین</title>
                  <description><![CDATA[لندن در اواخر قرن ١٩، درست در اوج گسترش امپراطوری انگلیس به یک «کلان شهر بی‌در و پیکر تبدیل شده بود. در همین اوان بود که هجوم همگانی به آسایش ناشی از دستاوردهای تکنولوژی، به توهمی عمومی در بریتانیا دامن زد.

توهم و تشویشی مبنی بر این‌که، نسل جدید انگلیسی‌ها که در نعمت حاصل از تجمع ثروت، غرق شده‌اند، قادر به نگهداری امپراطوری جهانی نخواهند بود.

از طرف دیگر به خاطر کنترل سیاسی و اقتصادی بریتانیا، لندن، بر بخش بزرگی از سه قاره آسیا، آفریقا و آمریکا؛ ضرورتا این امکان را ایجاد کرد تا شهر لندن برای اولین بار به شکل واقعی به یک شهر هزار چهره تبدیل شود. 

لندن به یک‌باره پر شد از مردمان مستعمرات که به اشکال و دلایل مختلف به این شهر آمده بودند. همه این تغییرات عظیم و ناگهانی، ضمیر ناخودآگاه شهر لندن را سرشار از تشویش و نگرانی کرده بود.

همچنین تماس با «دیگران»، به این مساله دامن زد که این غریبه‌های عجیب، خون و نژاد انگلیسی را از اصالت می‌اندازند و از سوی دیگر حضور مردان غریبه، مخاطره‌آمیز خواهد بود؛ چون مردان انگلیسی به خاطر وجود رفاه از هیبت و قدرت همیشگی برخوردار نیستند.

[[photow01]]

همه‌ی این دغدغه‌ها در ادبیات اواخر قرن ۱۹ انگلیس به شکل همه‌جانبه‌ای توسط زن رمان نویس جوانی در داستان «فرانکشتاین» تبلور یافت.

«مری شلی» که در دامان پدر فیلسوف سیاسی[1] و مادر فیلسوف فمینیست[2]، به عالی‌ترین شکل موجود در زمانه خویش تربیت شده بود؛ در سن ۲۱ سالگی در طی مسافرت ییلاقی با پافشاری شوهرش، شاعر بزرگ سبک رمانتیک انگلیس، «پرسی شلی» و دوست وهمکار شوهرش «بایرون»، که او نیز از بزرگ‌ترین شعرای رمانتیک انگلیس است اولین تجربه داستانی‌اش را در سال ۱۸۱۸ میلادی به اتمام رساند. تجربه ادبی خلاقی که به یک متن ماندگار در ادبیات جهان تبدیل گشت.

ناخدای یک کشتی اکتشافی انگلیسی، «والتون»، که در اقیانوس سرد و یخ‌زده به دنبال سرزمین‌های تازه می‌گشت از طریق نامه‌نگاری با خواهرش از خاطرات سفر خویش می‌گوید. از ماجرای زندگی عجیب، ترسناک و دردآور یک دانشمند به نام «ویکتور» که برای گرفتن انتقام از یک موجود هیولا‌مانند به قطب شمال رفته بود. 

دانشمندی که بلند پروازی‌های علم و صنعت قرن ۱۹ به او این امکان را داده بود تا به فکر ساختن یک موجود جدید بیفتد، هم‌نام خودش «فرانکشتاین». 

ویکتور همان‌جا در قطب به دست موجود ساخته دستش که به نظر می‌رسید هیولایی شده کشته می‌شود و تلخ‌تر از آن این‌که فرانکشتاین نیز بعد از کشتن سازنده‌اش، خود را به آتش می‌کشد.

[[photow02]]

ویکتور فرانکشتاین، که سمبل غرور ناشی از دست‌آوردهای علمی قرن خویش است، می‌خواهد با وصل کردن برق به جسد مرده، حیات دوباره‌ای به جسد بدهد، آن‌هم جسدی که شبیه لحاف چهل تکه‌ای است که او از به هم دوختن جسد جانیان اعدام شده یا نبش قبر اجساد مردم فقیر درست کرده است. 

عمد نویسنده رمان برای جمع آوری اعضای بدن اجساد متعلق به مردم مستعمرات که در لندن فوت کرده‌اند، شروع همان تشویشی است که از غریبه‌ها در این شهر بزرگ وجود دارد. 

ویکتور وقتی که کار سر هم کردن اعضای مختلف را با اجساد متفاوت به اتمام رساند و به شکلی کاملا مشهود موجودی از ترکیب مهاجران ساخت، نگاهی به مخلوق خویش می‌اندازد: 

«پوست زردش کمابیش ماهیچه‌ها و رگ‌های صورتش را پوشانده بود، موی سیاهش کاملا براق بود و موج داشت؛ دندان‌هایش مثل مروارید سفید بود... با آن پوست خشک صورت و لب‌های سیاه» ( فرانکشتاین، صفحه ۴۳)[3].»

[[photow03]]

مری شلی شروع یک تراژدی را درست از آن‌جا انتخاب می‌کند که بالاخره ویکتور، قادر می‌گردد به موجود ساخته‌ی خودش جان بدهد. 

نویسنده همه‌ی سنگینی احساسی داستان را در اولین لحظه دیدار ویکتور فرانکشتاین با مخلوق خود متمرکز می‌کند و در اولین لحظه تماس، داغ «دیگری» بودن را بر پیشانی او می‌زند. آدم ساخته‌ی دست ویکتور، آن‌قدر متفاوت هست که او طاقت نیاورده و از محل فرار می‌کند: 

«قادر به درک چیزی که خودم ساخته بودم نبودم و به سرعت از اتاق گریختم» (صفحه ۴۳). 

حضور مردم مهاجر در لندن بی‌هیچ تردیدی ناشی از حضور انگلیسی‌ها در مستعمرات بود. پیش از آن، این موجودات کاملا متفاوت، اصلا دلیلی برای بودن در این شهر نداشتند.

<HR>

<strong>پاورقی‌ها:</strong>

۱-Mary Wollstonecraft<small>

۲-William Godwin

۳-Mary Shelley: Frankenstein, Bantam Dell. New York, 2003</small>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_561.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_561.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 23 Nov 2009 17:00:52 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>من می‌توانم یار دل‌خواهم را مجددا بدست آورم!</title>
                  <description>نکته قابل اشاره این است که ادبیات داستانی و رمان‌نویسی در زمانی که داستان عاشقانه فانتامینا به چاپ رسید، سال ۱۷۲۴، هنوز سال‌ها از خلق داستان‌های رئالیستی که ریچاردسون با داستان «پاملا» در ادبیات انگلیسی پایه‌گذاری کرد دور بود. 

برای همین تکنیک‌هایی که «هی‌وود» در فانتامینا به کار می‌برد در نوع خود سنت‌شکنی را تمرین می‌کرد که پیش از آن سابقه نداشت.

[[photow01]]

داستان‌های نوشته شده قبل و هم‌زمان این نویسنده، معمولا به فانتزی نزدیک بود؛ قهرمانان  معمولا شاهان، درباریان و شوالیه‌ها بودند و ماجراهای آن‌ها، معمولا داستان‌های بی‌سر و ته‌ای مملو از جادو و حوادث غیرقابل باور با سر انجام‌های یک‌نواخت بودند. 

نویسنده داستان فانتامینا با قرار دادن قهرمان زن قصه، در نقش تصمیم‌گیرنده و کسی که کنترل‌کننده حوادث و ماجراهای ایجاد شده ناشی از تصمیم مستقل یک زن است، در حقیقت نقش همیشگی یک مرد را به فانتامینا می‌دهد.

خانم «هی‌وود»، با دقت و ریزبینی‌ای خاص، تمام دغدغه‌های روحی قهرمان قصه‌اش را ضبط می‌کند. 

به عنوان مثال از احساسات فانتامینا در نقش روسپی می‌گوید وقتی که بعد از فریب مرد دل‌خواهش او را به امید دیدار بعدی تشنه رها می‌کند:

«مرد مغموم به خانه‌اش می‌رفت تا خود را در احساسات کامیاب نشده‌اش غرق کند و فانتامینا سراسیمه به سمت صندلی تابدار خانه‌اش می‌رفت تا با خوشایندی تمام اعمال خود را مرور کند.» (صفحه ۲۶۱)

خانم «الیزا هی‌وود»، سه نوع لباس مبدل به قهرمان اصلی‌اش، فانتامینا می‌پوشاند؛ یک روسپی، یک خدمتکار و یک بیوه.  

در حقیقت این سه زن، سمبل سه نوع از زنان محرومی هستند که در جامعه‌ی انگلیس اوایل قرن ۱۸ حضور دارند.

خانم هی‌وود با  دادن آزادی‌های معمول ولی مردانه عصر خود به  فانتامینا، فرصت مستقل و شکوه‌مندی را برای زنان خلق کرده است. اعمالی نظیر حق انتخاب یار دل‌خواه، تهیه تدابیر جهت آشنایی برای جذب یار مورد علاقه، امکان تهیه و اجاره محل ملاقات دو نفره  و از همه مهم‌تر این‌که این بار، فانتامینا به عنوان یک زن در جستجوی بهره‌وری جنسی است.

این موضوع، داستان را به یک متن تابو شکن تبدیل کرده است. هنوز مدت درازی از رابطه آتشین فانتامینا و مرد مورد علاقه‌اش نگذشته که او حس می‌کند مرد دل‌خواهش به تبع فرهنگ مردسالار جامعه، فیلش یاد هندوستان خواهد کرد و در تلاش برای یافتن یک رابطه جدید خواهد بود.

به خصوص زمانی که مرد می‌بایست برای تجارت و کار به یک شهر نه چندان دور برود.

فانتامینا بلافاصله و به سهولت تمام به شهر کوچک «بعث» می‌رود تا یک‌بار دیگر مرد مورد علاقه‌اش را در هیبت «سیلیا»، خدمتکار یک مسافرخانه به چنگ آورد. 

مدتی آتش رابطه‌شان آن‌طوری که فانتامینا می‌خواهد گرم است، ولی مرد باید به شهر خودش بر‌می‌گشت و بالتبع قهرمان زن قصه نیز باید به این رابطه پایان می‌داد.

فانتامینا برای بار سوم در نقشی  جدید، به عنوان یک زن  بیوه در برابر کالسکه مسافری مرد قرار می‌گیرد و با لحن و لهجه و حتی آرایش جدید در مسیر برگشت همسفرش، او را به دام خویش می‌اندازد.

«مویش را که در دو دفعه قبلی رها شده بر روی شانه‌هایش بود کاملا تغییر داد. این بار موهایش را محکم از پشت جمع کرد و لباس موقر ولی مرتب یک بیوه زن را بر تن کرد.» (صفحه ۲۷۵)

فانتامینا هر چند در پایان داستان درون ماجرای درهم کلاف شده برای حفظ نقش‌های سه گانه‌اش گیر می‌کند و به دختری مجرد ولی حامله تبدیل می‌شود؛ ولی پایانی کاملا سنت‌شکن می‌یابد. 

مادر که از سفر برگشته به کمکش می‌شتابد، فانتامینا به سلامت بچه‌اش را به دنیا می‌آورد و پس از رویارویی با پدر بچه و فاش شدن رازش، به ازدواج با او تن نمی‌دهد؛ چون می‌داند که: 

«او فرق زیادی با مردهای دیگر ندارد و مثل بقیه وقتی زنی را تصرف کنند میل آتشین‌شان پس از مدت کوتاهی فروکش خواهد کرد.» (صفحه ۲۸۶)

خانم هی‌وود حتی تنبیه زیاده‌روی‌های قهرمان قصه‌اش را به عهده زنان گذاشته است و خبری از دخالت پدر خانواده نیست.

برای حفظ آبروی خانواده اشرافی هم، فانتامینا مدتی را باید در مدرسه مذهبی دور از شهر طی کند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_560.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_560.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 16 Nov 2009 14:27:06 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«ای زن‌های فراموش شده؛ روش من را بکار ببرید»</title>
                  <description>نزدیک به ۳۰۰ سال پیش، الیزا هی‌وود[1] در دنیای ادبی کاملا مردانه انگلیس، به شیوه‌ی داستان‌های عاشقانه (رومانس) شخصیت زن جسوری را خلق می‌کند به نام فانتامینا.

[[photow01]]

ماجراهای غیرمترقبه‌ای که فانتامینا خود را درگیر آن می‌کند در عصر خود شکننده تابوهایی بود که متاسفانه هنوز فرهنگ جهان معاصر اجازه شکستن دوباره آن را نمی‌تواند به زنان بدهد.

فانتامینا، قهرمان داستان عاشقانه خانم هی‌وود، سه بار شکل ظاهری‌اش را تغییر می‌دهد و در قالب سه زن مختلف نقش بازی می‌کند تا بتواند قادر باشد معشوقه دل‌خواهش را برای خود حفظ کند. 

فانتامینا دختر یک نجیب زاده شهرستانی متمولی است که مدتی‌ست در خانه‌ی یک خانم مسن از اقوام خویش در شهری بزرگ زندگی می‌کند. 

موقعیت مساعد مالی به او اجازه می‌دهد که در محافل و مراکزی که اشراف شهر، اوفات فراغت خود را سپری می‌کنند حضور داشته باشد. 

فانتامینای موقر، شبی در تاتر مرکزی شهر متوجه خانم‌های شاد و جذابی می‌شود که با لوندی تمام توجه اکثر مردان سالن را به خود جلب کرده‌اند. مرد جوانی که فانتامینا یک بار در محفلی جدی با او گفت‌وگوی کوتاهی کرده بود و از آن پس نظرش به سمت او جلب شده بود نیز در بین علاقه‌مندان زنان درون تاتر مرکزی شهر قرار دارد.

فانتامینا تصمیم می‌گیرد که در اولین فرصت به هیبت خانم‌های کذایی در بیاید تا بتواند از این راه جوان مورد علاقه‌اش را به خود جلب کند.

[[photow02]]

شب بعد در سالن شلوغ تاتر مرکزی، فانتامینا در نقش زن‌های آن‌چنانی، ولی جذاب‌تر و شیک‌تر از بقیه ـ بخصوص که زن جدیدی است ـ توجه اکثریت مردان و از جمله مرد دل‌خواهش را نیز معطوف خود می‌کند. 

فانتامینا در پایان نقش اول خود عشق مرد را به چنگ آورده است. فانتامینا می‌داند که نباید به مردها اطمینان کرد پس: 

«برای خودش محفوظ می‌کند تدبیری را که هیچ زنی به فکرش نخواهد رسید» ( صفحه ۲۶۷).

قهرمان جسور خانم هی‌وود اصلا به معشوقه‌اش فرصت نمی‌دهد که رابطه‌ی آتشین بین آن‌ها سرد گردد و پیش از آن‌که مرد دل‌خواهش هوس آغاز یک رابطه دیگر را در سر بپروراند، خود او در هیبت زن جذاب جدیدی او را اغوا می‌کند. 

فانتامینا زن خیانتکاری نیست و در حقیقت همیشه پایبند به مرد دل‌خواهش می‌ماند. اعمال او فقط برای نگهداری عشقی است که به او دارد.

فانتامینا در واکنش به زنانی که تسلیم وضعیت پر از اجحاف مردسالارانه می‌شوند پا را فراتر گذاشته و اعلام می‌کند که با شیوه‌ای که برای حفظ معشوقه‌اش خلق کرده:

«معشوقه‌اش را که به خیال خود در خفا با زن دیگری‌ست دست انداخته است» (صفحه ۲۶۶).

[[photow03]]

خانم هی‌وود بلافاصله این فرصت را مغتنم می‌شمارد و این سوال را در داستانش از قول فانتامینا مطرح می‌کند که:

«چرا زن‌ها زندگی شان را جهنم می‌کنند و در ترس و امید روزمره خود را گول می‌زنند و یک روز از رویا های‌شان بر می‌خیزند و می‌افتند در وحشت و بدبختی» (صفحه ۲۷۸). 

داستان فانتامینا در ظاهر به یک رویای سکسی زنانه شبیه است ولی در اصل موقعیت محدود زن‌ها را در رابطه با مردان به زیر سوال می‌برد و بیشتر از همه از واکنش خنثای زنان شکایت می‌کند که تنها وسیله سنتی‌شان برای نگهداری یک رابطه چیزی نیست جز: «اشک و گله، ناله و زاری و اداهای شبیه آن» (صفحه ۲۷۷). 

این قهرمان داستان‌های عشقی که معمولا منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفید است تا او را از چنگال دیوان نجات دهد به درخواست معترضانه‌ای شبیه یک فریاد می‌رسد که در آن همه زن‌ها را دعوت به پیروی از تدبیر خود می‌کند که:

«آه ای زن‌های به فراموشی سپرده شده بیایید و روش من را بکار ببرید» (صفحه ۲۴۸).</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_559.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_559.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">ادبیات جهان</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 14 Nov 2009 17:38:02 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>«سه زن پر قدرت»</title>
                  <description>ماری دیایه، از مهاجرین به دنیا آمده در فرانسه، فرزند یک مادر فرانسوی و یک پدر سنگالی است. 

ماری اولین داستانش را در ۱۷ سالگی به چاپ رسانده است و پس از آن، طی ۲۵ سال، مجموعه‌ی کاملی از داستان‌های بلند، نمایشنامه و داستان‌های کوتاه را در عرصه ادبیات فرانسه خلق کرد.

[[photow01]]

ماری در سال ۲۰۰۷ در اعتراض به انتخاب سارکوزی به ریاست جمهوری فرانسه که به اعتقاد او فرانسه را به موجودی «خشن و هیولایی» تبدیل کرده بود، به اتفاق همسر و سه فرزندش به برلین نقل مکان کرد. 

ماری در باره‌ی رمانش «سه زن پر قدرت» که مهم‌ترین جایزه ادبی فرانسه، گون کورت را برایش به ارمغان آورد می‌گوید: 

«این رمان بازگو کننده زندگی سه زنی است که هرکدام قدرت مخصوص به خود را دارند، اما یک نیروی درونی، آن‌ها را به هم ربط می‌دهد، یک باور به خود، باور به این‌که هرگز تحت هیچ شرایطی به انسانیت خود شک نکنند.»

به گفته‌ی گالیمارد، کمپانی انتشاراتی رمان «سه زن پر قدرت»، داستان خانم ماری دیایه روایت‌گر تلاش سه شخصیت زن  با نام‌های نورا، فانتا و خدی است که درگیر مبارزه جانانه‌ای برای حفظ منزلت انسانی‌شان در وانفسای زندگی هستند که چیزی بیشتر از حقارت نصیب‌شان نکرده بود.

نورا، یک وکیل فرانسوی است که پیشینه خانوادگی‌اش به آفریقای جنوبی بر می‌گردد. فانتا، یک زن سنگالی ساکن فرانسه است و خدی نیز یک زن  دیگر سنگالی است که می‌کوشد به هر شکل ممکن خود را به اروپا برساند.

[[photow02]]

بنا به سنت ۱۰۵ ساله، هیات داوران گون کورت، برای اعلام برنده جایزه سال، به رستوران «درو آنت» می‌روند و در آن‌جا بهترین کتاب سال فرانسه را بر می‌گزینند. 

خانم دیایه که کتابش از بین چهار کتاب مرحله نهایی، جایزه پر ارزش را از آن خود کرد به تلویزیون شبکه دو فرانسه گفت:

«خیلی خوشحالم که به عنوان یک زن توانستم این جایزه را به دست آورم.» 

همچنین وقتی که از خانم دیایه، سوال شد که فکر می‌کند چرا داستان او انتخاب شده است، گفت:

«من فکر می‌کنم تلفیقی از جذابیت قصه و سبک روایت، هیات داوران را به این امر تشویق کرده است.»

با وجود آن‌که وجه نقدی ضمیمه این جایزه نمی‌باشد، ولی اعتبار ادبی که این جایزه برای نویسنده  به همراه خواهد آورد باعث فروش فوق‌العاده کتاب می‌شود.

مارسل پروست، سیمون دوبوار و مارگریت دوراس؛ از جمله نویسندگان معروفی هستند که این جایزه ادبی را به دست آورده‌اند.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_558.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/literature/2009/11/post_558.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جوایز ادبی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 09 Nov 2009 14:20:57 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>