<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>کتابخانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/library/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 25 Aug 2009 19:30:53 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل چهل و ششم</title>
         <description><![CDATA[به هر شهر تازه‌ای که می‌رود‌، آدرس خود را برای عمه‌ی مادر می‌فرستد‌. اضمحلال خانواده‌ی مادربزرگ و دایی‌ها را‌، در نامه‌های همین عمه دنبال می‌کند‌. عمه‌، مو به مو، حوادث سوسنگرد را برای دختر می‌نویسد‌. حتا خرافاتی را هم جا نمی‌اندازد که مردم ساده‌، در اطراف حلیمه و پسرهایش‌، زبان به زبان نقل می‌کنند‌.

در نامه‌‌ی آخر است که به دختر خبر می‌دهد خانه بزرگ حلیمه و پسرها و نیز نخلستان مرغوبشان به او رسیده‌، مرده ریگی از جانب دشمن‌، نوشته است برای همه مرگ حلیمه و پسرها مسجل شده‌. از عمه‌ی مادر می‌خواهد خانه و نخلستان را بفروشد‌، اگر به پولشان نیاز دارد که هیچ‌، اگر ندارد پول را برایش حواله کند و سوگندش می‌دهد که تمام مخارجی را که دراین راه متحمل می‌شود بردارد‌، بعد بقیه‌ی پول را روانه کند‌.

همراه نامه وکالت نامه‌ای کامل هم می‌فرستد‌. یک سالی طول می‌کشد تا پول خانه و نخلستان را عمه برای دختر روانه می‌کند. در بانک حسابی باز می‌کند و پول‌ها را به حساب می‌ریزد خانه‌ی دو طبقه را در خرمشهر، با همین پول می‌خرد‌.

هرماه‌، دختران نجیب خانه‌ها‌! توسط دکترهای بهداشت معاینه می‌شوند‌. بیشتر این معاینه‌ها‌، صوری و تبلیغی است‌. چه می‌شود که درسی و یک سالگی دختر، پزشک پیری برای معاینه به خانه‌ای می‌آید که دختر در آن کار می‌کند‌، نه دختر می‌داند‌، نه پزشک‌! دکتر، سرسری دخترها را معاینه می‌کند‌. اگر دختری پنهان شود و از معاینه بگریزد‌، مامان کارت سلامتش را می‌گیرد، چون این پزشکان ، مقرری ماهیانه‌ای دارند که خانم رئیس خانه‌ها روی چشم و کلی احترام تقدیمشان می‌کنند‌!

آن روز، دختر تازه آناکارنینای تولستوی را با ترجمه‌ای پر از غلط و اشتباه تمام کرده است‌. وهم زده‌تر از همیشه است و می‌داند در دنیای آنا سیر می‌کند‌! کتاب به دست به اتاق معاینه می‌رود‌. دکتر نگاهی به کتاب می‌اندازد‌، بعد خودش هم نمی‌داند چرا شروع می‌کند به حرف زدن‌:
ـ ‌«پس تو همان شهر آشوبی که مشتری‌هات را انتخاب می‌کنی‌؟ همانی که درس خوانده‌، کتاب می‌خواند و گرفتاری بسیاری از همکارانش را برطرف می‌کند‌؟ برای من مثل روز روشن است که قصه عشق و فریب مردان بدذات خوش قیافه‌، تو را به اینجا نکشانده‌!

حالا ما دکترها فقط دنبال پولیم و انباشتن جیب و حساب بانکی خود‌، پس رفت داشته‌ایم ما‌، روزگاری که رازی‌ها و بوعلی‌ها، جنون و طاعون را درمان می‌کردند‌، حتا گوشی وجود نداشت و با دیدن قاروره‌ی بیمار، بیماریش را کشف می‌کردند‌! حالا‌، اگر از بشاشیت عمق چشم‌هات می‌فهمم که ماجرای تو، قصه عشق فلان مردک ناسپاس یا تجاوز پسر خان نبوده کار عجیبی نکرده‌ام‌! عجیب این است که چرا این حرف‌ها را به تو می‌زنم؟

به گوش مامانت برسد، از مقرری من کم می‌کند، یا راحت‌تر می‌گوید این دکتر را نمی‌خواهم‌، دکتر دیگری بفرستید‌، چرا‌؟ چون رشوه خواسته مثلاً‌، تهمت زدن کاری ندارد‌! ایمان به خود را که از دست دادی‌، کار تمام است‌! مگر قابیل برادرکشی را باب نمی‌کند‌؟ حالا من احمق چرا دارم نان خودم را آجر می‌کنم‌، واقعاً نمی‌دانم‌! اما می‌ دانم حکمتی در کار است‌!

بگذار رک و پوست کنده بگویم‌، سال‌های سال پزشک قانونی بوده‌ام‌، حالا چون نمی‌توانم با مرده‌ها کنار بیایم شده‌ام پزشک نیمه مرده‌ها‌! فکر کن کارم به جایی رسیده که از مرده می‌ترسم‌! حق دارم دختر! من مرده‌ی زن‌هایی مثل شماها را دیده‌ام‌، پیر، فلج‌، لال از دنیا رفته‌اند‌، بدنشان زخم در زخم‌، زخم‌های چرکی‌! هرکدام چشمی آبله گرفته‌! توی دلت می‌گویی، خب همه پیر و فلج که می‌شوند‌، می‌میرند‌.

گفتم پیر، اما وقتی می‌فهمیدم هنوز چهل سالش نبوده‌، جا می‌خوردم‌. می‌دیدم سوزاک که مثل کورک می‌ماند‌، شانکر و سیفلیس و بیماری‌های عجیب و غریب مقاربتی کلکشان را کنده‌. چهل و پنجاه‌، پیری نیست که‌؟ بله‌، حالا جسد ببینم حالم بد می‌شود‌، نه‌، از مرگ نمی‌ترسم‌! گفتم که‌؟ سالیان سال جواز دفن مرده‌ها را صادر کرده‌ام‌، چنین اعجوبه‌ای از مرگ نمی‌ترسد‌، ممکن است اوایل بترسد‌، اما بعد چطور جالیزبان‌، خربزه‌های جالیز را سبک و سنگین می‌کند تا رسیده و نا‌رسیده‌اش را بفهمد‌؟ ما دکتر مردگان خیلی زود اینجوری می‌شویم‌، میٌت برایمان می‌شود خربزه‌، می‌شود سنگ‌! تو که درس خوانده‌ای‌، سنگ در نگاه یک مجسمه‌ساز دیگر سنگ نیست‌، اما عوام همان سنگ را اگر نشکنند و از بین نبرند‌، بی‌خیال می‌گذرند از کنارش‌!

حالا‌، می‌بینم‌، خوب هم می‌بینم‌، تو هنوز سالمی‌، هنوز نمی‌دانی شانکروکوفت‌، چه می‌کنند با لطافت تن تو، با پوست سالم و نگاه جوان تو! هنوز ممکن است توی دلت بگویی این پیرمرد چه می‌گوید؟ همه می‌میرند! بله، همه می‌میرند غیر از خدا کسی زنده نمی‌ماند‌! می‌گویی‌: ای بابا خل شده پیرمرد‌؟ همه مریض می‌شوند‌. خیلی‌ها هم بیماریشان لاعلاج است و می‌کشدشان‌! باز درست می‌گویی‌.

اما چقدر فرق است از مرگ پرستاری که مثلاً سل و طاعون گرفته از پرستاری مریضش‌، با زنی که برای پول‌، یا لذت یا من چه بدانم‌؟ هرچیز دیگر، تنش را اجاره داده به مردی که تحفه‌اش مرگ با خفت است اما زن نمی‌داند‌! آمده تا زن را اول به لاشه تبدیل کند‌، بعد یک شبه پیرش کند و گوشه‌ای بیندازدش که دیگران از ترس‌، نزدیکش نشوند‌، کرم بگذارد تنش‌، چنان بیفتد به سرفه‌ی مرگ که رحمش‌، از نسوج تنش بزند بیرون‌! باز می‌گویم واقعاً نمی‌دانم چرا این چیزها را به تو می‌گویم‌؟ شاید خدا با همه‌ی معاصی‌ات‌، دوستت دارد‌، شاید هم گوشه‌ی چشمی به من انداخته تا از گناهان ریز و درشتم بکاهد‌! هرچه هست نمی‌دانم‌! معمای حیات به این سادگی‌ها حل نمی‌شود‌، می‌شود؟‌»

پزشک گفت و گفت و گفت و دختر شنید و شنید‌، اما تکان خورد‌، آنچنان که برگشت پشت سر را نگاه کرد‌، به این گمان که کسی او را از زمین کنده و پرت کرده‌، لکن کسی جز او و دکتر در اتاق نبود‌. دکتر، گواهی صحت نوشت وقت رفتن‌، نگاهی سرد به دختر انداخت و گفت ـ «‌من به شما چیزی گفتم‌؟‌» انگار او نبوده که یک نفس حرف زده‌؟ عرق از پیشانی می‌گیرد پزشک و راه می‌افتد به طرف در و می‌گوید

ـ «‌انگاری گفتی سرما خورده‌ای‌؟ شلغم بپز و بخور، از آبش هم اگر بتوانی یکی دو استکان سر بکشی زود خوب می‌شوی‌، شماها که راحت عرق تلخ را سر می‌کشید‌؟ آب شلغم که بدمزه نیست‌! خواستی چهار تخمه هم خیلی مفید است‌! من به آنتی بیوتیک و داروهای شیمیایی‌، خیلی عقیده ندارم‌! تا ماه دیگر عزٌت شما زیاد خانم‌.»

آشوب می‌شود درونه‌ی دختر، می‌رود حمام بیرون‌! در همدان بوده آن وقت‌، در سی و یک سالگی‌، بعد می‌رود و می‌پرسد تا می‌رسد به امامزاده‌ای‌! به نماز می‌ایستد و توبه می‌کند. بعد به بانک می‌رود‌، قدری از پولش را می‌گیرد‌، بعد می‌خواهد برایش حسابی باز کنند که بتواند در شهرهای دیگر هم پولش را بگیرد‌. دفترچه‌ی حساب پس‌انداز در گردشی نیم ساعته برایش باز می‌کنند و دفترچه را می‌دهند دستش: «‌در تمام شهرها از شعبه‌های بانک ما راحت راحت می‌توانید پولتان را بگیرید خانم‌!‌»

و بی‌خبر به خرمشهر می‌رود‌. حتا به نجیب خانه برنمی‌گردد تا با زن‌های دیگر خداحافظی کند. در خرمشهر، دو روز بیشتر در مسافرخانه نمی‌ماند‌. خانه‌ی دوطبقه‌ی قدیمی را می‌خرد‌، تا چندماه بعد یک طبقه‌اش را به مهراب اجاره بدهد تا عشق را بشناسد و متولد شود‌. «‌مهراب‌» هم دست کمی از او ندارد، با این‌که بسیار جوان‌تر است از زن‌.

<strong>طرف سوم </strong>

<em><center>ساقیا خون جگرم درجام کن<br>گر نداری درد از ما وام کن<br>ذره‌ای عشق از همه آفاق به ذره‌ای درد از همه عشاق به<br>عشق مغزکاینات آمد مدام<br>لیک نبود عشق بی‌دردی تمام<br>قدسیان را عشق هست و درد نیست درد را جز آدمی درخورد نیست</center></em>
«‌از منطق الطیرعطار‌»

«‌طشت مسی بزرگ را مهراب از حمام هاسمیک می‌آورد توی ایوان‌، شب‌‌، گرده‌ی سیاه و مواج می‌پاشد توی خانه و ایوان را تاریک‌تر می‌کند. چراغ را روشن می‌کنم. برق رفته مجبور می‌شوم گردسوز قدیمی هاسمیک را از تاقچه‌ی پذیرایی‌اش بیاورم توی ایوان و روشن کنم‌. نرمه بادی شعله‌ی چراغ را می‌لرزاند‌. دفترها را‌، همه‌ی دفترها را می‌دهم به مهراب‌:

ـ «‌بذار تو طشت و همه را بسوزان‌.‌»
مهراب لبخند می‌زند ـ «‌دیگر به درد ما نمی‌خورند‌! زندگی کتاب ناخوانده‌ای نباشد‌، خسته می‌کند آدم را‌. مخصوصاً آدم‌هایی مثل ما را‌.‌»
ـ «‌ها‌، پس زودتر بسوزانشان‌، الان است که پایلاک برسد‌، سفرش امشب تمام می‌شود‌!‌»

ـ «‌چشم خانم خانما‌! شما فقط نگاه می‌کنید به شعله‌ها‌؟ به روزهای سوخته‌؟‌»
ـ «‌نه‌، برای تیمن غزلی از حافظ می‌خوانم یادت هم نرود‌، اگر مردم خلخال‌های طلای مادر را از پایم درنیاور!‌» صدای غمناکش را تا اتاق بردم ـ «‌داشتیم‌؟ از ناز کردن ما گذشته دیگر‌.‌» باید بگویم‌: اتفاقاً تازه شروع  شده «‌اما ساکت حافظ را از کتابخانه دوست مسیحی مهراب می‌آورم‌. عجیب است‌! مسیحی باشی اما توی کتابخانه‌‌ات غیر از حافظ و سعدی و مولانا و ناصرخسرو کسی نباشد‌! عهد عتیق و جدید و قرآن و زبور و اوستا هم‌، کنار هم هستند‌‌.»

شعله‌ی توی طشت که بالا می‌گیرد می‌خوانم‌: 
<em><center>صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد<br>دل شوریده‌ی ما را به بو در کار می‌آورد<br>من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم<br>که هرگل کزغمش بشکفت محنت بار می‌آورد<br>فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن<br>که رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد<br>ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم<br>ولی می‌ ریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد<br>به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی‌گه<br>کزان راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد<br>سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود<br>اگر تسبیح می‌فرمود اگر زنٌار می‌آورد<br>عفا الله چین ابرویش اگرچه ناتوانم کرد<br>به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می‌آورد<br>عجب می‌داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه<br>ولی منعش نمی‌کردم که صوفی‌وار می‌آورد‌.</center></em>

پایان.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_269.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_269.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 25 Aug 2009 19:30:53 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل چهل و پنجم</title>
         <description><![CDATA[پیرزن، گیج‌تر، گاه فقط می‌گوید: ای یٌوما! ای خانوم! اما کلمه‌ای از حرف‌های مدیر را نفهمیده. چنان گیج است که فراموش می‌کند بگوید: این دختر است که توی خانه، مثل ریگ به او و دایی‌هاش بد و بی‌راه می‌گوید و تا ما می‌خواهیم طرفش برویم، چنان قشقرقی راه می‌اندازد که نمی‌دانیم چه باید بکنیم. 

حالا سال ۱٣٣٧ است یا ۱٣٣۸؟ فرق ندارد! در این سال‌ها مدرسه‌ی دخترانه، تنها یکی است. هنوز مانده است به انقلاب سفید و ایجاد سپاه دانش و ساختن مدرسه‌ها در روستاهای دورافتاده. این‌ها برای تبلیغ است فقط. در سوسنگرد، تنها مدرسه‌ای دخترانه هست، تا ششم ابتدایی هم بیشتر ندارد.

دختر - که نامش را حتا گم کرده، تنها، در انزوا، بدون دوست نزدیک از هم‌کلاسی‌ها، ششم ابتدایی را تمام می‌کند؛ با نمره‌ی خوب و همان جیغ‌های ناگهانی تصدیق ابتدایی‌اش را می‌گیرد. حالا همه‌ی مردم شهر، پشت سرش دل‌سوزی می‌کنند و حلیمه را نفرین و دلشان به حال دختر - عشرت، یا مانا، یا هر نامی که به نظرشان می‌رسد. گریه هم می‌کنند گاه؛ اما پا جلو نمی‌گذارند. ترسی پنهان و ناشناس، از دختر دارند که به رو نمی‌آورند.

دختر، هر گاه که بخواهد، پیش عمه‌ی مادرش می‌رود. عمه از مادرش حرف می‌زند برایش. از پدرش کمتر، می‌گوید بیشتر در کشورهای دیگر بوده (دختر چیزهایی مثل خواب از عراق به یاد دارد) بعد هم، گویا رفته باشد که فیلم درست کند. می‌گوید: من که باور نمی‌کنم، مادرت هم وقتی اسم پدرت می‌آمد گریه می‌کرد ساکت. گریه‌اش دل آدمی را خراش می‌داد. بعد آه می‌کشید – 

«گمان می‌کنم مادربزرگ و دایی‌هایت با او خوب تا نکرده‌اند. از همان اول ازدواج پدر و مادرت، این‌ها دم و ساعت از رسم فصل می‌گفتند. اعتقاد داشتند پدرت مادرت را دزدیده است! در صورتی که مادرت عاشق پدرت شد و پدرت شیفته‌ی مادرت قمر! حالا وقتی بخواهی از این خراب‌شده بروی، چیزهایی را به‌ات برمی‌گردانم که مادرت پیش من امانت نهاده!»

دختر، همان روزهای اول که تصدیق ابتدایی‌اش را می‌گیرد. می‌ایستد برابر حلیمه:

- «اگر می‌خواهی از شرم، تو و پسرهات خلاص شوید، باید توی اهواز برایم جایی تهیه کنید، بخرید یا اجاره کنید، برای من فرق ندارد، تا بتوانم درسم را تمام کنم. توی اهواز دبیرستان دخترانه هم هست! من نمی‌خواهم که مثل تو و پسرهات قاتل بار بیایم؟ البته به وقتش انتقام پدر و مادرم را می‌گیرم؛ لکن به وقتش. فعلن باید مرا به اهواز بفرستید.»

اهواز مرکز استان خوزستان است! فهم و درایت دختر، که حالا ۱۲ سالش شده، آن قدر کار می‌کند که بداند در مرکز استان، غیرممکن است دبیرستان دخترانه نباشد 

<h4>هشت:</h4>

من، درد! من رنج! من افسوس! من جنون! من اشک! من عقده! من یأس! من نومید! من کوچک! من بن‌بست! من تاریک! من؟ سقوط، ساقط، افول، افسرده، افسوس، افسا، افساد!<br>بزرگا! الها! مرا بیامرز، آن‌چنان که سگی را، سگ اصحاب کهف را، آن‌چنان که ...<br><small><strong>(از دعاهای توبه‌ی ولگردی ناشناس، بر ورقی کاغذ که باد و باران، بقیه‌اش را شسته و پاک کرده بود و هیزم‌شکنی لال و خلواره، کنار بلوطی پیرش یافته بود و با شوق آن را بر دیوار کلبه‌اش، کنار تصویر همسر مرده‌اش، چسبانده بود و زبان به زبان گشته و بازمی‌گردد، از چه هنگام تا کنون؟ کسی چه می‌داند؟ هم‌چنان که نخواهیم دانست تا چه هنگام؟ تا کجای آینده؟)</strong></small>

بگوییم حلیمه و پسرهایش خداخواسته پذیرفتند تا برای دختر در اهواز سرپناهی پیدا کنند تا از شٌرش رها شوند؟ البته چنین شانسی را از خدا خواسته بودند مدت‌ها پیش، اما، آدمی است دیگر! تغییرمی‌کند؛ امید می‌برد؛ عوض می‌شود و عوض شدنش هم، همیشه از ته دل نیست؛ گاه به تظاهر و بدتر ریا می‌زند. لکن کابوس‌های همیشه‌ی پیرزن و پسرهاش، در خواب و بیداری:

سر بریده‌ای که دهن باز می‌کند به خنده؛ اما جای خنده خون است که هوفه می‌کند و آبشار می‌سازد و به یک لحظه همه جا را می‌گیرد و سرخی هراس‌آور، واشان می‌دارد جیغ‌زنان فرار کنند تا در خون غرق نشوند؛ تا بتوانند نفس بکشند و به ریه‌ها هوا برسانند! یا سری آراسته و بزک کرده و زنانه، که تا نمی‌خندید متوجه شباهتش با «قمر» نمی‌شدند.

سری که موهای افشان و آشفته را رها کرده تا زمین عفن و خیس پشت سرش را جارو کنند، سری که بر گلویش طناب، خفت شده و دست خود زن، انتهای طناب را گرفته و عین بادکنکی زنده و توپر، بر خطی مستقیم می‌آید زن و سر را می‌آورد. خطی که به آن‌ها می‌رسد؛ اگر بمانند!

سری که چشم‌هایش زنده است و شاداب. اما نزدیک حلیمه و پسرها که می‌رسد، ناگهانی هر دو چشم، عین دو تیله‌ی قرمز که رنگ آبی دلهره‌آوری نیز با رنگ قرمز اصلی‌شان قاطی است، که ناگهانی می‌زنند بیرون – بهتر بگوییم: می‌جهند بیرون؛ عین دو چوب‌پنبه، بر در دو بطری، که با قدرتی ته بطری‌ها بکوبند، دو دست قوی نادیدنی، محکم بکوبند و چوب‌پنبه‌ها را، نه، تیله‌ها را بپرانند و تیله‌ها بخورند به دیوار پشت سر حلیمه و پسرها.

دیوارآجری نوساز بندکشی‌شده‌ی محکم و عین گلوله سوراخ کنند دیوار را و تا نگاه کنند به دیوار، ببینند حالا دیوار است که با دو چشم زنده، اما بی‌پلک و سرخ نگاهشان ‌‌‌‌می‌کند و صدای قمر از انتهای طناب بیاید که فقط می‌پرسد «چرا؟» و بعد از جای خالی تیله‌ها خون هوفه کند و آبشار موازی بسازد و در یک لحظه دریایی از خون راه بیندازند و حلیمه و پسرها، هراسان و رعشه گرفته، بپرند از جا – چه خواب باشند، چه بیدار، که البته، همیشه خدا خدا می‌کنند خواب نباشند؛ چون از خواب که می‌پرند، خون را در رختخواب‌های خود جاری می‌بینند؛ خونی گرم و سیال که گودی‌های لحاف و دشک را پر می‌کند و حباب می‌سازد و همه سو می‌رود حتا بر تن و جان خود خفتگان؛ که نوچ می‌کند تمام جانشان را آن‌چنان که چانه‌هاشان بر گلوگاهشان بچسبد و به زحمت، خود را از آن همه بستر شسته در خون سیٌال جدا کنند و بیرون بدوند.

و بیرون خانه اولین نسیم که بر چهره‌هاشان سیلی بزند، دریابند خونی نیست تن و لباسشان (جان را که نمی‌توانند ببینند، اما حتم دارند جان، هم‌چنان خونی است و خونی می‌ماند) و چون برمی‌گردند تا فکر بکنند برای آن همه خون جاری، دریابند اثری از خون نیست.

حالا فهمیده‌اند اگر بر تخت و رختخواب نخوابند، کابوس‌ها کمتر سراغشان می‌آیند. این است که روی زمین می‌خوابند، بی‌زیرانداز و سردشان اگرب شود، با ترس شمدی، چادری (وهمه هم کهنه) روی خود می‌اندازند.

بعد از ماجرای رفته، بارها هر دو (برادر کوچک که فقط می‌ترسد و روز به روز لاغرتر و آشفته‌تر می‌شود و حرف نمی‌زند) تصمیم گرفته‌اند: تا می‌توانند به دختر قمر برسند. اما دختر - حتا لیوان آب‌خوری خود را از مادربزرگ و دایی‌ها، جدا کرده و فرصت نمی‌دهد آن‌ها را تا ذرٌه‌ای به او نزدیک شوند.

این است که اول حلیمه به التماس می‌افتد «مادرم! خانمم! فکرنمی‌کنی تو، تنها بروی اهواز، مردم این‌جا تف و لعنتمان می‌کنند؟»

دختر پرخاش می‌کند – «تف و لعنت؟ شما حقتان آتش جهنم است! اتفاقن یکی از هدف‌هایم برای ادامه‌ی تحصیل و رفتن همین است تا مردم از شما مثل طاعون‌زده‌ها فرار کنند!»

حلیمه آه می‌کشد – «باشد ما لعنتی! اما تو با این خشم و نفرت، زندگی خودت را از بین می‌بری دختر!»

دختر بعدها می‌فهمد واقعن برای انتقام کشیدن، زندگی خود را خراب کرده است. بعدها متوجه می‌شود حتا می‌توانسته به جای چوب حراج زدن بر زندگی خود (خصوصن به جوانی خود) می‌توانسته انتقام هم بگیرد. اما نفرت کور، عصیان ریشه گرفته در کودکی، اجازه‌اش نداده است.

دختر راضی می‌شود همراه حلیمه به اهواز برود تا برای ادامه تحصیل مستقرشود. پیش از رفتن، سراغ عمه‌ی مادرش می‌رود. زن، یک جفت خلخال طلا و دست‌نوشته‌ی مادرش را به او می‌دهد. دختر خلخال‌ها را دور از چشم حلیمه در چمدان کوچکش جا می‌دهد و دست نوشته را با چند کتاب دیگرش، ته چمدان می‌چیند.

عمه هم به دختر نصیحت می‌کند. اما دختر بعدها می‌فهمد به حرف‌های عمه هم توجٌه نکرده؛ چون هرچه فکرمی‌کند، حتا یک کلمه از حرف‌های خیرخواهانه‌ی عمه را به یاد نمی‌آورد. انتقام پدر و مادر، حالا تنها نقطه‌ی روشن ذهن و زندگی اوست. همان وقت‌ها هم حیرت می‌کرد که چگونه درس‌ها را با یک با رشنیدن از معلم و یک بار خواندن، به آن خوبی یاد می‌گرفته و بهترین نمره را می‌آورده است.

«ناصریه» هنوز جای «اهواز» مخصوصن برای ایرانیان عرب زبان جا نیفتاده بود (حتا بعدتر که جا افتاد، محله‌هایی را که زندگی می‌کردند، اهواز قدیم و بعدتر لشگرآباد) می‌خواندند – هر چند، میان اهواز قدیم و لشکرآباد، فاصله‌ای نسبتاً زیاد بود.

حلیمه در لشگرآباد نزد پیرزنی از اقوام، اتاقی گرفت و پولی به دختر داد تا خود وسایل اولیه‌ی زندگی‌اش را بخرد.

<h4>نه</h4>

... پس در آیینه نگاه کن! خویش را در آن می‌بینی به گمان خویش! «تصویر در آینه، بی‌گمان خود من است.» یقیناً این را به خود می‌گویی! و شک نمی‌کنی به ایقان خود و آینه. <br>لکن اگر ذرٌه‌ای دقیق شوی، درمی‌یابی همه چیز تو در آن صیقل زلال معکوس است! تو دست بر چشم راست می‌نهی؛ ولی به حقیقت، تصویر آینه دست بر چشم چپ نهاده – اگر بر چگونگی ایستادن برابر این زلال ساکن و نورانی، دقیق گردی<br>- <i>از سنگ نبشته‌ای گمنام، در قرنی گمنام.</i>

دختر، خود دبیرستان دخترانه را می‌یابد. از خانه‌اش دور است. اما مگر در آن سال‌ها چند مدرسه‌ی دخترانه در مرکز استان وجود داشته؟ با حٌرافی و نشان دادن کارنامه‌های ابتدایی، خود را در دل مدیره‌ی دبیرستان جا می‌کند:

از یتیمی خویش می‌گوید لکن نه با لابه و التماس، با اشاره‌ها و تلمیحات و کنایه‌ها، پنهان آشکار، قصٌه سازمی‌کند از کشته شدن پدر و مادرش، به دست نزدیک ترین کسانش تو گویی، بداهه را از شکم مادر می‌شناسد و در آن استاد است. عین شعر از مرگ، نه، کشتن پدر منظومه می‌سازد و بی‌درنگ، تا مخاطب را گیج کند، از جاودانگی شهدا حرف پیش می‌آرد. تا جایی پیش می‌رود که مسئول دبیرستان با چشم‌هایی نمناک و بغضی نه در گلو، که در وجود می‌پرسد:

- «دخترم! تجربه‌ای دردناک از سر گذرانده‌ای، اما واقعاً متوجه نشدم که، بر پدر و مادرت چه رفته؟ کشته شده‌اند یا حادثه‌ای، چیزی ...»

مؤدبانه کلام اورا می‌برد: - « از یک بچه سه چهار ساله چه توقعی دارید خانم عزیز که نگاهتان به فرشته‌ها می‌ماند. که انگار بال فرشته‌ها بر گیسوان بلندت نشسته و پری نامریی جا گذاشته!»

باز می‌گوید؛ هوشیار؛ دقیق تا مسئول دبیرستان به شوق می‌آید بدین گمان که کشف کرده است پدر و مادرش را مادربزرگ و دایی‌هایش، با زرنگی از بین برده‌اند تا ارث آن‌ها را بالا بکشند – نمی‌گوید ارث خودم حتا، تا مسئول به شک نیفتد – حالا هم دختر بی‌چاره، اگر حرف بزند، هیچ معلوم نیست سرش را زیر آب نکنند.

خانم مدیره، سخت می‌بالد به خود که زندگی دردناک دختر را از زیر زبانش بیرون کشیده. این است که پا می‌گذارد بر مقرٌرات و بدون ملاقات با کس و کار دختر (که غرضش مسلماً مادربزرگ و دایی‌های اوست) نامش را می‌نویسد. حتا متوجه نمی‌شود در حرف‌هایش، نام و لقب و کنیه و عشیره مادربزرگ و دایی‌ها را آن قدر تکرارمی‌کند تا نام‌ها ملکه ذهن خانم مدیر می‌شوند. پس می‌کوشد خود او هم با کنایه و اشاره به دختر مثلاً بفهماند:

«روی خانم اخباری - که مدیره باشد - عین مادر حساب کند و راهنمایی‌اش کند وقتی ۱٧ سالش شد می‌تواند شکایت کند و از شاهدان عینی و غیر عینی. طی یک استشهاد محلی تأیید ادعایش را با امضای استشهاد بخواهد و خود او اگر لازم باشد وکیلی هم برایش بگیرد تا خون پدر و مادر شهیدش و مهم‌تر از همه، ارثیه‌ی خودش پامال نگردد.»

شش سال مثل باد وزان و عاصی می‌گذرد و دختر دیپلم می‌گیرد. هر جا که بشود و لازم ببیند، نام تک و طایفه مادربزرگ و دایی‌ها را روی زبان‌ها می‌اندازد. (مگر اهواز با سوسنگرد چه قدر فاصله دارد؟ و مگر جز با هم‌زبان‌های خود، که بیشتر اهل دشت میشانند، با کسی هم زبانی و درد دل می‌کند؟) التماس و آه و ناله‌ی فرستاده‌های حلیمه و دایی‌ها، بر خشمش می‌افزاید فقط:

- «به‌اشان بگویید حالا کجایش را دیده‌اند؟»

لازم باشد با نام حلیمه و قوم و عشیره‌اش، نانجیبی می‌کند، تا بگویند: نوه‌ی حلیمه! دختر خواهرعبدالبطیف و عبدالسلام پا کژ نهاده و این کج‌روی‌ها به تربیت حلیمه و پسرهاش برمی‌گردد. مگر چند سال داشته دختر که پدر و مادرش را از دست داده؟

وقتی در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه جندی‌شاپور اهواز قبول می‌شود. با پول‌هایی که به تناوب و قلدری و بدزبانی از حلیمه گرفته و جمع کرده، خانه‌ای اجاره می‌کند در باغ شیخ، نزدیک به خیابان اصلی. نمی‌خواهد توی لشگرآباد زندگی کند. تمام این سال‌ها سعی کرده به فارسی حرف بزند حتا اگر به عربی فکرمی‌کند. به علوم اجتماعی تمایلی ندارد؛ اما می‌خواهد دانشگاه را نیز تجربه کند.

در پایان سال اول است که با بصیر اکبری، توی یک چلوکبابی بزرگ و معتبر آشنا می‌شود. جوان، خوش چهره و بالا بلند است و خوش خلق. همان روز اول فاش می‌کند که تنها وارث چلوکبابی است و عصر با او قرار می‌گذارد. درست که از مردها هم می‌ترسد، اما نسبت به آنان کینه دارد (همه‌ی مردها را با دایی‌ها می‌سنجد) اما حس می‌کند این مرد، از جنمی دیگر است! خوب خرج می‌کند و هدیه‌هایی گران‌قیمت به دختر تقدیم می‌کند، با احترام و عزٌت و اظهارشوریدگی خود. «بی تو خاکسترم! باور کن! با تو آتشم!»

چنین است که «فرخنده» حالا خود را فرخنده معرفی می‌کند، حس می‌کند اگر عاشق بصیر اکبری نیست، از او بدش هم نمی‌آید. پس خانه‌ای اجاره می‌کند پسر. می‌خواهد فرخنده را عقد کند؛ اما خود دختر از پای‌بندی و امکان اشتباه بعد فرار می‌کند و قرار می‌گذارد با او زندگی کند:

- «دو سه ماهی، تا به خلق و زبان هم خو کنیم! عقد کردن که کار دشواری نیست. ماهی را هر وقت از آب بگیری، تازه است.»

بعد از دو ماه و هژده روز، بصیرغیب می‌شود. به پاتوق‌های فراوانش سرمی‌زند. اما کسی از او خبر ندارد. به چلوکبابی می‌رود ناچار

– «درست است بصیر اکبری، پسر پیرمرد از کارافتاده‌ی چلوکبابی است؛ اما زن و بچه دارد و در آلمان زندگی می‌کند! زن آلمانی گرفته و همه هم می‌دانند که دارد پیرمرد را دق مرگ می‌کند و پولش را مثل ریگ بیابان هدر می‌دهد ...ـ

دختر، فقط شب اول مجبور می‌شود با والیوم بخوابد. یک والیوم ۱۰ سر شب می‌خورد و چون افاقه نمی‌کند، یکی دیگر هم ساعتی از نیمه شب گذشته. همین!

پس‌فردای واقعه انگار که اتفاقی نیفتاده. از همین جاست که خودخواسته، برای بدنام کردن حلیمه و دایی‌ها، رفیق عوض می‌کند و سر از خانه‌هایی درمی‌آورد که هدفش بوده.

بیشتر، از مستی مردها سود می‌برد. همان ماه‌های اول زن‌های کارکشته راه‌های این کسب و کار را یادش می‌دهند:

- «اگه تو آبجوشان! عرقشان! کوفتشان خاکستر سیگار بریزی، بی‌هوش و بی‌گوش می‌افتند توی رختخواب! صبح هم چیزی یادشون نمی‌آید. تازه می‌تونی مدعی بشی که اذیتت کرده و بیشتر سرکیسه‌اش کنی! اگه چرک گوش بریزی تو مشربشون که دیگه هیچ. فقط حواست باشه خیلی نریزی ممکنه طرف سقط بشه!»

خیال می‌کرده‌اند یا خرافه‌هایی بوده مثل خرافات دیگر، ما و دختر نمی‌دانیم، اما می‌دانیم که تردستانه پول مردها را می‌گیرد؛ بدون این‌که مجبورباشد وزنشان را تحمٌل کند.

نترس بود دختر. حالا مردی را که خوب سرکیسه می‌کرد و آن قدر مشروبش می‌خوراند که بی‌هوش بیفتد، به مردان قلچماق نگهبان چنین خانه‌هایی دستورمی‌داد مرد را کول کنند و توی کوچه بیندازند. تند و تند خانه عوض می‌کرد و زرنگی‌اش نمی‌گذاشت مثل زن‌های دیگر همکارش تحلیل برود.

دایی‌ها، نگاه‌های طعنه و تمسخر این و آن را نتوانستند تحمٌل کنند. مدتی هم دنبالش سرگردان شهرها شدند؛ اما دختر، نام عوض می‌کرد، خانه عوض می‌کرد و شهرتغییرمی‌داد.

شبی؟ عصری؟ سحرگاهی؟ نیم شبی؟ هیچ نفهمید. چه روزی و چه ساعتی دایی‌ها غیبشان زد. می‌گفتند: سرگردان هورالعظیم شده‌اند و از گرسنگی و گیجی، در جایی که عمق هور بیشتر بوده غرق شده‌اند.

«می‌گفتند پناه برده‌اند به ژاندارمری، شاید هم شهربانی (که تازه در سوسنگرد راه افتاده بود) و التماس روی التماس که «ما ضیاء عالمی را کشته‌ایم؛ بعد هم خواهرمان به خاطر کشته شدن ضیا عالمی، خودش را حلق‌آویزکرده. نه، انداخته توی شط! نه، سم خورده!»

و افسرنگهبان هم با پرونده‌ای اورا به دادگستری فرستاده (بعضی‌ها اما اصرار روی اصرار که نه، اورا فرستاده‌اند به تیمارستان همدان. آن سال‌ها نزدیک‌ترین شهر به خوزستان که تیمارستان داشت، همدان بوده!)

حلیمه، شبح شد. این را همه می‌گویند! شب‌ها، آوازهای ام کلثوم – و فقط آوازهای ام کلثوم – را به عربی، با صدایی پر از خش می‌خوانده و به عادت ام کلثوم (که وقت خواندن، دستمالی توی دست‌هایش ریزریز و تکه‌تکه می‌شد، بدون این‌که خودش متوجه شود) دستمالی را با دندان و جیغ و داد پاره پوره می‌کرد و صبح، غیبش می‌زد.

می‌گفتند: صبح‌ها، نرسیده به هویزه، یا بستان؟ قبر پوشیده‌ای، عین موش‌های کور، برای خود ساخته بود و تمام روز را در آن می‌خزید. خارشتر می‌خورد و از گندابه‌های مانده از باران تشنگی رفع می‌کرد و فریاد می‌کشید – «حق من این است! کسی که به دختر خودش رحم نکند باید به گربه تبدیل شود. نه، به سگ تبدیل بشود.»

می‌گفتند: حالا که شبح نمی‌آید، به سگی سیاه تبدیل شده که فقط می‌دود، نفس‌نفس‌زنان می‌دود و خسته که می‌شود، توی خاک‌ها پوزه می‌کشد و گریه می‌کند. می‌گفتند او را - سگ سیاه را - دیده‌اند که عین یک پیرزن گریه می‌کند بلند بلند و اشک می‌ریزد.

آن قدر اشک می‌ریزد تا جلوی صورتش کاملاً خیس می‌شود و ناگاه خود موجود به پیکره‌ای تبدیل می‌شود از یخ، یخی که نسیم اول به لرزانکی نقره‌ای بدلش می‌کند و با نسیم دوم بخار می‌شود تا دوباره از جایی، از گلوی حیوانی صدایش بیاید:

- «آن کس که با دختر خود چنین کند، با دیگران چه‌ها خواهد کرد! لعنت! لعنت بر گنه‌کار که من باشم! خوراکم خون و چرک و بلا خواهد بود، می‌دانم.»

دختر اما پر از نفرت با کمک زیبایی خود مردان را می‌دوشد. با این همه میان فاحشه‌ها زندگی می‌کند و خلق عادت‌های آنان را می‌گیرد. تغییر نام و خانه، شاید کوششی است ناموفق برای فرار از «من گیج و عاصی درون» که نفرت به غلغله‌ای همیشه تبدیلش کرده. عنصری که می‌جوشد از درون و جرم‌هایی سیاه، پس می‌دهد که بر روان و درون جانش می‌چسبند انگار و عاصی ترش می‌کنند.

او از این نام‌ها، بارها، استفاده می‌کند تا ۳۱ سالگی (اگر درست حساب کرده باشد) عشرت، آینه، پانته‌آ، قدسی، رباب، مهربان، صدی، تامارا، احترام، پوپک، پونه، پاندورا، هانیه، هانی، هدیه، حورا، سمیرا، سحر، جادو، سامیه، فتنه، فروغ، هما، آذر، رامش، رویا، گیتی، مژده، شیرین، نصرت، چکاوک، گل- لعیا، هلیا، نوشا، اقدس، فخری...

تنها لحظه‌هایی که کتاب می‌خواند یا برای سرگرمی، معادله‌ای حل می‌کند، مزه‌ی آرامش را می‌چشد و حس می‌کند. در جهانی دیگر است. هر چند جسدهای لبخند بر لب مادر و پدرش، در این جهان دیگر رهایش نمی‌کنند، اما در آرامش، بدون هراس همیشه با جسدها حرف می‌زند و بغض می‌ترکاند وقتی دست پدر و مادر را برموهای بلندش حس می‌کند و خود را کوچک می‌بیند که تک زبانی مادر و پدر را می‌خواند و با آن‌ها سخن می‌گوید و هنوز آن قدر کوچک است که نمی‌تواند تشکر کند؛ که بگوید: «ممنون، من خیلی خوشم می‌آید وقتی شما موهایم را ناز می‌کنید.»/]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_268.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_268.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 24 Aug 2009 14:59:14 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل چهل و چهارم</title>
         <description><![CDATA[<h4>شش:</h4>

عقل تا درگاه ره می‌برد، اما اندرون خانه ره نمی‌برد. <br>آن‌جا عقل حجاب است و دل حجاب و سر حجاب. <br>از مقالات «شمس تبریزی»

نفرت مثل عشق دیوانه می‌کند! مگر نه نفرت سمت دیگر سکه‌ی عشق است؟ از درویشی یک لاقبا که خرقه به خاطر عشق از کف داد و عقل و دریافت را به خاطر نفرت کاملن از یاد برد.

قمر، فردای همان شب مهتاب جنون، بیرون شهر، نزدیک روستای «مشروطه» در هوای کیپ از ابرهای بارانی خود را از درخت کناری حلق‌آویز کرد. نفس آخر را که کشید. باران، اریب و پر، چنان باریدن گرفت که همان لحظه‌های نخست، زن مرده را به تندیسی زیبا بدل کرد. تندیسی که تنها چهره‌اش، چهره‌ی پر از لبخند سپیدش، بیرون بود. لباس سیاه بلند، حتا پاهاش را پنهان می‌کرد و دست‌ها و تمام تن را، نه، تن مرده به رخساره‌ای بی‌نظیر تبدیل شد تو گویی.

مردان عرب خوزستانی، کمتر از زن‌هاشان کار می‌کنند. ایرانی هستند همه‌شان، هر چند بعضی‌هاشان خود را ایرانی نمی‌دانند؛ اما بیشترشان در این مطلب چیزی نمی‌گویند. انگار کن اصلاً به این مطلب فکر نکرده‌اند.

انصاف را، بعد از سقوط خزعل (که برتری کاذبی به زبان برای ایرانیان عرب‌زبان خوزستان ساخته بود) عجم‌ها، تا جایی که می‌توانستند به عرب‌زبان‌ها، سخت گرفتند و طعنه‌ها زدند و لطیفه‌هایی سخیف به آن‌ها نسبت دادند و همین دیوار فتنه‌ی عرب و عجم را بالا برد. خشت‌های چنین دیواری مگر جز خشت کینه می‌توانند باشند؟

اگر عرب‌ها، به هر بهانه به عجم‌ها دشنام می‌دادند به خاطر هجوم یک‌باره‌ی نفرتشان بود و مهم‌تر از نفرت ندانستن زبان عجم‌ها، که توی بازار، توی خیابان، کنار شط، توی بستنی‌فروشی، توی تنها ساندویچ‌فروشی که فقط ساندویچ کالباس و نخود آب داشت، همدیگر را می‌دیدند و دشمنانه به هم نگاه می‌کردند و عرب‌ها عصبی می‌شدند؛ چون عجم‌ها طعنه‌هایی می‌زدند که طرف‌هایشان باید مدتی فکر می‌کردند تا از لابه‌لای حرف‌هایشان، توهین و تحقیر را دریابند. سعی می‌کردند جواب بدهند لکن دستپاچه می‌شدند:

عجم‌ها، موذیانه، رو به دیوار طعنه می‌زدند: ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسیده است کار / که تخت کیانی کند آرزو؟ / تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو

گاه پیش می‌آمد، خشم کلام عرب‌ها را وسعت می‌داد: به من بازگوی آنک شاه تو کیست؟ / چه مردی و آیین و راه تو چیست؟ / به نانی تو سیری و هم گرسنه / نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه / به ایران ترا زندگانی بس است / که تاج و نگین بهر دیگر کس است.

این نفرت میان عجم و عرب، ریشه داشت و ریشه‌ها عمق می‌گرفت. در سوسنگرد، عجم‌ها از نظر کمٌیت کمتر بودند، اما عرب‌ها نمی‌دانستند چرا همیشه به عجم‌ها بدهکارند. عجم‌ها، نسب به شوشتری‌ها می‌بردند. راسته‌ی راست بازار کوچک، از آن عجم‌های شوشتری بود و شوشتری‌ها با خواهش و تمنا به معلم‌ها جنس نسیه می‌دادند تا رقبا را از میدان در بکنند. دکان عرب‌ها توان نسیه‌فروشی نداشتند.

این‌ها را گفتم تا بگویم دختر چهار ساله‌ی قمر و ضیا، پشت این سٌد وا نمی‌ماند. برای دختر، عرب و عجم سوسنگردی تفاوتی نداشت:

ظلمه، باید که گوشت تن دیگران را بخورند و حالشان به هم نخورد.

عشرت عالمی، با دیدن جسد مادر پس نشست و پس‌تر خزید! باران، تند و تیزمی‌بارید و تندیس شادمان قمررا در ریزش مدام، نرمانرم می‌چرخاند. لبخند بود بر لب زن یا هوشیاری‌اش را از ماوراء قطره‌های اریب و زنده‌ی باران به دخترش می‌رساند؟

دختر می‌اندیشید: این نمی‌تواند عدالت را توجیه کند؛ چه برسد به عدل و انصاف و مهربانی خداوندی که از بالا، خیلی بالا، به ساخته‌ها و موجوداتش نگاه می‌کند.

مادربزرگ دختر، حلیمه، واقعاً کوشید برابر چشم‌های درشت دختر، پرده‌ای سیاه بکشد. کافی بود خود میان دختر و مادر، قد بکشد و نگذارد دختر، چرخش زن خودکشی‌کرده را ببیند.

اما دختر دیده بود. نه گریه کرد، نه سر بر دیواری کوبید (چنان‌که عادتش بود.) از پشت موج اشک، زیبایی رخسار مادر را دوچندان دیده و آه کشید و برگشت به طرف در بسته. هیچ نگفت، هیچ دشنامی نداد (پیش‌تر می‌داد) برگشت به طرف در، کلون را باز کرد و پرید توی کوچه‌ی خاکی و نفس کشید تا خفه نشود.

چه قدر دختر جلوی در خانه در هم می‌لولیدند. به نظرش رسید این کرم‌های درشت این‌جا چه می‌کنند؟ همین را گفت. دخترها نگاه از رخسارش نمی‌گرفتند. داد کشید – «لال هستید؟ همه‌تان لال شده‌اید؟»

دختری بزرگ‌تر از دختران دیگر، لب پایین را عین لب شتر رها کرد تا چانه‌اش را بپوشاند. یکی دیگر زد زیر خنده. خنده‌اش بیشتر به گریه می‌ماند. گفت:

- «عشرت! می‌آی بازی؟ می‌دونی منیره از کرخه با دست ماهی می‌گیرد؟ باید ببینی تا باورت بشه!»

عشرت داد کشید – «اولاً من عشرت نیستم! هزار تا اسم دارم؛ اما عشرت نیستم! ماهی گرفتن شما هم واسه من جذاب نیس!»

همین؛ دیگر هیچ نگفت و راه افتاد به طرف پل تا خانه‌ی عمه برود. یکی دیگر گفت – «بخوای می‌تونیم گرگم و گله می‌برم، بازی کنیم! دلت می‌خواد گرگ باشی؟» نعره کشید – «هیچ وقت! حالی‌تونه؟ هیچ وقت! بازم بگم؟»

یکی از دخترها گفت – «خب نباش! گرگ نباش! یه قصه واس ما بگو! توخیلی قصٌه بلدی!» دختر گفت – «که چی؟ حالی‌تون نیس؟ اون زن چادر به سر زیر بارون، می‌دونین کیه؟»

- «ها، می‌دونیم!»

- «می‌دونین واقعاً؟ نه، نمی‌دونین! مادر منه! حالا من هیشکی رو ندارم! نه پدر، نه مادر، هیشکی! مثل یه... یه... بگم چی؟ مثل یه هیشکی، مادری که حالا هیشکی منه! حالی‌تون می‌شه؟ آفتاب سر زد و من، تک و تنها شدم. به همین سادگی!»

دختری گفت – «ستون‌بازی چی؟ می‌خوای ستون‌بازی کنیم؟»

دخترگفت – «واقعاً حالی‌تون نیس؟ مادر من مرده، پدر من مرده!»

دختری گفت – «خودش رو کشته. می‌ره جهنم!»

نفس بلندی کشید – «ها، شاید شماها بهترمی‌دونین! حتماً می‌ره جهنم، با گرز آتشین می‌زنن تو ملاجش!»

- «چی؟ کجای اون!؟»

- «ملاج! نمی‌دونین چیه نه؟ پس برین دیگه! برین دنبال کارتون! اصلن برین مواظب مادرتون باشین که خودش رو نکشه.»
 
<strong>سردتر از برف! من که برف ندیده‌ام؟ در جنوب که برف نمی‌بارد؟</strong>

حرف‌های دخترک با دخترهای دم خانه، که هم را تنه می‌زدند، حرف‌های آخرش بود. ساکت شد؟ یا راه گلویش بسته شد؟

حس می‌کند. لوزه‌هاش بزرگ می‌شوند. با زحمت جواب معلم را می‌دهد. خانم معلم سال سوم یا چهارم است که می‌لرزد از وضع پیش‌آمده. از مدیره‌ی نازک و قلمی اجازه می‌گیرد. این شنبه حرف بزند. مدیر می‌گوید «خیال می‌کنی فایده داشته باشد؟ خب بزن!»

معلم بلندگو را توی دست می‌گیرد، می‌داند سیم آن قدر بلند است که کم نیاورد. راه می‌رود روی سکو؛ جلوی صف دخترها: 

- «شما امید آینده‌ی این کشورهستین! باید، می‌شنفین؟ باید محکم باشین! باید، بله، باید این جوری فکر کنین. کسی غیر از شما وجود نداره!»

بعد نگاه را بر آسمان بالای سر می‌چرخاند. آبی عجیب، فیروزه‌ای تند و ماندگار، چشم‌هایش را می‌زند. حرف آخر را با زحمت می‌زند: 

- «خانم عشرت عالمی! فردا مادربزرگت باید بیاید مدرسه!»

دختر، سر به زیر، آهسته می‌گوید – «خانم نمی‌آید!»

- «مگه دست خودشه؟»

- «می‌گه دست شما هم نیس خانم!»

- «باشه، باشه، مش قربون رو می‌فرستیم تا بیاردش!»

- «به زور خانم!؟»

- «اگه نیاد بله!»

فردا، هوا آفتابی است، اما سرد است! دخترها کز کرده‌اند سینه‌ی دیوار. ناظم توی بلندگو می‌گوید – «دارین شیپیش می‌گیرین؟ شیپیش یعنی طاعون، یعنی وبا!»

یکی می‌گوید – «خانم! توی علوم خوندیم! عامل طاعون موشه، عامل وبا هم آب آلوده‌اس! بابام می‌گه! البت شیپیش هم مریضمان می‌کند.»

مادربزرگ عشرت، در خلوت دفتر ساکت است. معلم می‌گوید – «خانم جان! از ما گفتن از شما نشنیدن! این دختر تلف می‌شه ها؟»

- «خب، این... این که... نمی‌دونم چی بگم؟»

- «خانم جان! همه می‌دونن سرکلاس درس فقط از پنجره آسمون رو نگاه می‌کنه!»

- «په رفوزه است، نه؟»

- «اتفاقاً همه‌ی نمره‌هاش بیسته، همین اولیا مدرسه رو گیج کرده. گوش نمی‌ده به درس ولی از همه بهتر جواب می‌ده. حتا از دخترهایی که چند مرتبه درس رو دوره می‌کنن!»

- «خب پس...!»

- «خانم محترم! این دختر، چه طوری بگم؟ درونش آشوبه! چه طور یه حیوون بره تو وجود یه آدم! درسته که اولیا باید بچه‌ها رو تربیت کنن اما سخت‌گیری بیش از حد، بچه رو منفعل بار می‌آره! یا عاصی!»

مادربزرگ نمی‌داند منفعل یعنی چه؟ می‌پرسد – «گمان نکنم خانم، نه نمی‌شه!»

- «حالا که شده! حیفه، هوشیاره طفلکی! تو کلاس پر از سکوته، یه مرتبه جیغ می‌کشه سرش رو می‌کوبه رو نیمکت. دیر بجنبم خون‌ریزی مغزی می‌کنه. راضی می‌شین شما؟ حیفه این دختر! انگار با خودش دشمنی داره!»

مادربزرگ آه می‌کشد – «والا چی بگم؟ با من و دایی‌هاش حرف نمی‌زنه، تا صداش می‌کنیم به طعنه می‌خنده ولی هیچی نمی‌گه! شاید با شما حرف بزنه! شما رو دوست داره خانم جان!»

«هیشکی رو دوست نداره! می‌بخشین، با شما و دایی‌هاش دشمنه. راستشو بخوای به خون شماها تشنه اس!»

- «بی‌خود! بد می‌کنم یه بچه‌ی عوضی بی‌پدر و مادر رو بزرگ می‌کنم؟»

- «اون دختر، نوه‌ی شماست! اشتباه که نمی‌کنم؟»

- «همه اشتباه می‌کنن! نمی‌تونم که بلندگو بگیرم دستم و جار بزنم چه به روز ما می‌آره؟»

<strong>این زن گریان، نشانه‌ای از مادرها دارد! مادرها گریه می‌کنند که چه بشود؟ گریستن چیزی را تغییر می‌دهد؟</strong>

مادربزرگ، سایه به سایه‌ی دخترمی‌رود. می‌ترسد با دختر حرف بزند که حالا کلاس چهارم است و دو سالی مانده تا ابتدایی را تمام کند. «عجب شانسی!» وقتی می‌بیند دختر راه پله را پیش می‌گیرد که به پشت بام برود، به خود می‌گوید «عجب شانسی!» اما تند برمی‌گردد و شارپ بافتنی مانده از قمر را روی شانه‌ها می‌اندازد و دنبال دختر می‌دود.

وقتی به پشت بام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌رسد، می‌بیند دختر انگار شهر فرنگ را نگاه کند، خم شده و از چهارگوش خالی آجرها، بیرون را نگاه می‌کند. آجرها را چنان کار نهاده‌اند که وسط چهار آجر، جای آجری خالی می‌ماند و دختر از همان جای خالی غرق تماشای بیرون است انگار کن، تازه کشف کرده که میان چهار آجر جاگیر، جای آجری خالی است به این طریق:

[[photow01]]

آرام و بی‌صدا، می‌رود پشت دختر. دختر نفس بدبوی مادربزرگ را حس می‌کند که می‌پرد از جا. مادربزرگ سعی می‌کند با رنگ پریده‌ی خود، شادمانی را در پاییز تنگ و سایه‌ی پشت بام بیافریند. می‌گوید – «عشرت جان! عمر مادربزرگ! کجا رو نگاه می‌کنی!»

دختر تنه را می‌اندازد روی هره، بیرون را نگاه می‌کند که سخت خلوت است، بعد آهسته جواب می‌دهد:

- «من عشرت نیستم! جایی روهم نگاه نمی‌کنم! باورت نمی‌شه خودت نگاه کن!»

مادربزرگ جرأت نمی‌کند. شاید اگر پسرها بودند، شیر می‌شد و قدمی به طرف مردها برمی‌داشت اما، دورتر توی آفتاب رنگ پریده می‌ماند و نوه‌اش را نگاه می‌کند که پشت به او دارد و بی‌اعتناست به هستی، تا مادربزرگ هم در هستی قرار گیرد و اعتنایی نداشته باشد به او.

مادربزرگ می‌گوید – «دخترم! چرا ناسازگاری می‌کنی با من؟ من، مادر مادرت هستم. نه؟»

دختر هم‌چنان خیره به جایی که درنمی‌یابیم سر می‌جنباند – «و قاتل مادرم هم!»

- «من؟ نه واقعاً فکر می‌کنی می‌توانم کسی را بکشم؟ آن هم دختر خودم را؟»

بلند می‌خندد و انگشت اشاره را تند تند بالا می‌برد و پایین می‌آورد: - «تو؟ فرشته‌ای! یه فرشته‌ی عجوزه! فرشته‌ها همه‌شون مثل هم نیستن که؟ مثل دایی‌ها»

خنده‌اش قطع می‌شود و نفرت چشم‌های درشتش را پر و آشفته می‌کند و لحنش آشکارا، از طعنه سرریزمی‌شود– «درسته؟ بعضی از دایی‌ها قاتلن، بعضی‌ها فقط نزدیکان خود را می‌توانند بکشند. هر چه هم نزدیکان، نزدیک‌تر باشند به آن‌ها، سر کیف می‌روند. مثلن اگر خواهرشان را بکشند، کاشکی حالی‌ات می‌شد عجوزه‌ی فرشته! چنان لذتی می‌برند که نگو!»

حلیمه از ترس، عقب‌عقب می‌رود از دختر که حسابی دور می‌شود برمی‌گردد و تنه‌ی چاق و بشکه‌وارش را در راه‌پله راه می‌برد. صدای گرفته و خش‌دار و به قول خود پیرزن، صدای شیطانی‌اش را می‌شنود:

«همه‌ی هفته‌ها، هفت روزه نیستند؛ بعضی‌هاشان روز هشتمی هم دارند. روز هشتم می‌شنوی عجوزه؟ روزی که آدم به جان می‌آید و خود را به دیوانگی می‌زند! به دیوانه هم حرجی نیست که؟!»

<h4>هفت</h4>

هشتمین روز، آینه‌سوز، یگانه و مرموز<br>روز جنون، روز فراوانی خون <br>روز تیغ کشیدن مختار<br>برابر قاتلان دشت کربلا <br>بی‌هراس و کامکار<br>روز شادمانی عدالت <br>(این واژه‌ی متروک غم‌ناک)<br>کنده شده بر دیوار گچی یک تیمارستان، شاید با میخ یا نوک چاقو. که زیرش کنده شده. <br>نویسنده: ق د. روز افول کواکب و ویرانی خاک تا افلاک

حالا هفته‌ای دو سه مرتبه دختر، بی‌توجه به تخته سیاه و دیگران – حتا دو دختری که بر نیمکت او نشسته‌اند – عین پاندول چپ و راست می‌رود و حرکتش تند و تندتر می‌شود تا ناگهانی جیغ بکشد و همه را بترساند. بعد به لرزه بیفتد و جیغ تیزش به شیونی عجیب بدل گردد و چند دختر کلاس، انگار از زلزله بگریزند، ترس ترسان و گاه افتان و خیزان خود را بیرون کلاس برسانند و مدیر یا ناظم بدوند توی کلاس و دختر را، نه با تشر، با مهربانی ساکت کنند و با خود به دفتر ببرند. آن‌جا دختر، جای سوختگی تازه و ناسوری را نشان بدهد. 

مدیربپرسد – «وای دلم! ریش شد! چه به روزخودت آوردی دخترم؟ تو درس‌خوان‌ترین و زرنگ‌ترین شاگرد مدرسه‌ی منی! با خودت چرا این جوری می‌کنی؟»

دختر، خیس عرق – با همه‌ی سردی هوای تیغ‌کش – آرام و با لحنی محترمانه بگوید – «خانم مگر دیوانه‌ام؟ این نشانه‌ی لطف مادربزرگ من است! جای سیخ داغی است که با سنگدلی و دشنام آن را به تنم چسبانده مثل همیشه!»

مدی رلب گزه برود، سرتکان بدهد – «نگو دخترم! پیرزن؟ یکه و تنها، چرا از دستش فرار نکردی تا چنین بلایی سرت نیاورد؟»

واقعاً باورم نمی‌شود! دختر با همان آرامش و احترام، آه بکشد. اشک از گوشه چشم بگیرد و سر به زیر جواب بدهد: 

- «حق دارید خانم! باورکردنی نیست کسی با نوه‌اش چنین کند، آن هم نوه‌ای که یتیم، یا به قول بچه‌ها دو تیم باشد، یعنی نه پدر داشته باشد، نه مادر!»

خانم بر حرف پیش برمی‌گردد «می‌تونستی در بری از دستش!»

- «وقتی دو پسر قلچماق که ناسلامتی دایی‌های من هستند یعنی، تو را محکم گرفته باشند، خانم، رستم هم باشی نمی‌توانی از دستشان فرار کنی!»

و باز مدیر مش‌حسن فراش مدرسه را بفرستد سراغ پیرزن که خانم مدیر با شما کار دارد! 

شهر آن قدرکوچک است و جمع و جورکه همه هم را می‌شناسند و خانه‌ی یکدیگررا می‌دانند. پیرزن، نفس‌نفس‌زنان عین اردکی چاق و حامله، لنگراندازان خود را به مدرسه برساند و ‌‌‌‌‌چهره‌ی برافروخته‌ی مدیررا ببیند که با تحقیری آشکار به او نشانه رفته:

- «پیرزن! دلت می‌خواد خودم این دختررا ببرم نظمیه و زخم‌هاش را نشان افسر کشیک بدهم و خودم از طرف او شاکی تو و پسرهات بشوم؟»

پیرزن ترسیده، جابه‌جا شود و از پشت سر مدیر سرک بکشد و سوختگی ناسور را نگاه کند و رنگش سفید بشود: 

- «من این کار رو کرده‌ام؟ یعنی تو نوه‌ی من هستی، آن وقت...»

گیج نداند چه بگوید دیگر. فقط چشم در چشم دختر بگوید «من؟ من؟ من زورکی راه می‌رم آن وقت!»

دختر، در آرامش آه بکشد – «یادتان رفت به این زودی؟ پریشب! یادتان بیاورم؟ باشد گفتی ببینید خانم، سعی می‌کنم عین حرف‌ها را به یاد بیاورم!»

و دوباره چهره بگرداند به حلیمه – «گفتی: مرده سردت پا شو برو دو تا نون بخر، تیز و بزها؟ بدو دو تا نون بگیر و برگرد! من گفتم: بی‌بی حالا؟ این وقت شب؟ نانوایی خیلی وقته پختش را تمام کرده و تعطیله! اگرهم باز بود،‌‌‌ می‌ترسیدم مادربزرگ. خیابان‌ها را که دیده‌اید ظلمات؛ چشم چشم را نمی‌بیند. بخورم زمین کم کمش پایم می‌شکند. گفتی: که این طور؟ باشه الان خودم این پا را می‌شکنم تا چشم سفیدی نکنی! خواستی بشکنی پایم را، میله‌ی بلند هم‌زن تنور را گرفتی توی دست، اما دایی‌بزرگ گفت – مادراین وقت شب همسایه‌ها چه می‌گن؟ این کولی رو که می‌شناسی! دست به‌اش بزنی صداش هفت محله می‌رود! بهتره من و عبدالسلام بگیریمش، جلو دهنش رو هم با دست بگیرم تا تو میله رو داغ کنی و یه جایی‌اش رو تاول بندازی. تا تاوله درد می‌کنه، فکر نکنم چش سفیدش رو ادامه بده»

پیرزن،هاج و واج، بگوید – «من؟ من اینا رو گفتم؟ دایی عبداللطیفت؟ واس چی دروغ می‌گی دختر؟»

خانم مدیر سر تکان می‌دهد – «حلیمه خانم! سوختگی را نمی‌بینی؟ این سوختگی دروغ است؟»

- «لا ولله خانم دروغ نیس. اما من؟ نان؟ دو تا نان؟ آن وقت شب؟ دیوانه‌ام مگر؟ این دختر می‌خواهد ما را بکشد، من و دایی‌هاش را.»

خانم مدیر با احترام و لبخند به دختر بگوید – «شما بفرمایید اتاق خانم ناظم از تو جعبه‌ی کمک‌های اولیه، پماد سوختگی داریم، فعلن بزند به این زخم ناسور تا ببینم اگر لازم باشد، خودم ببرمت بیمارستان!»

آن سال‌ها، سوسنگرد، فقط یک بیمارستان داشت. یک روز در میان از اهواز دکتر می‌آمد. اما پرستارهای کارکشته‌ای داشت. دختر «چشمی» می‌گوید و شل شلان می‌رود. خانم مدیر، می‌رود نزدیک پیرزن

– «ببین! گیریم شما راست می‌گویید. یعنی نتیجه بگیریم که خودش این بلا را سر خودش آورده. این جوری هم باشد، شما تقصیرکار هستید. این دختر بی‌مادر، امانت است دست شما. عادت کند به این خودآزاری‌ها، تبدیل می‌شود به یک خودآزارکامل. آن وقت ممکن است واقعاً بلایی سر خودش بیاورد!»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_267.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_267.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 23 Aug 2009 15:33:59 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل چهل و سوم</title>
         <description><![CDATA[<h4>سه</h4>

«این» خطاط، عمری را صرف نوشتن «ن» کرد، چنان که می‌خواست. چنان که سال‌ها درباره‌ی نقطه به نقطه اندیشیده بود. (فقط اندیشیده بود سال‌ها) با این همه، «ن» چنان‌که در خوابش می‌دید، درنیامد. در خواب بهترین «ن» را می‌نوشت. برای همین آرزو کرد در خواب خط بنویسد؟ نه فقط «ن» را بنویسد. لکن، چه کسی جز مردان اهل سیاست. به خواسته‌ی خود رسیده‌اند؟ 

شنل قرمزی، برابر دیوار ایستاد. حس خاصی نبود. کف دست راست را بر دیوار سفید کشید. دست منحنی، چنان که عادتش بود رفت و برگشت. تا ناگاه شنل قرمزی خود را دید، توی دیوار بی‌آینه‌ی سفید. واضح هم دید، انگار به او می‌خندید. در خنده‌اش تمسخری هم نبود.

اول بار بود که خود را در گچ هم نه، در گل کدر دیوار می‌دید، عین یک عکس خانوادگی، روی زانوی قمر نشسته بود، شنید حتا «تیلیک» خنده‌اش گرفت وقتی دید روی زانوی ضیا است و ضیا نشسته است و پالتوی سرمه‌ای به تن دارد. دکمه‌ها سر تا سر باز بود. به یاد نمی‌آورد پدرش پالتو داشته باشد! نه سرمه‌ای نه هیچ رنگ دیگر. آن وقت سربرگرداند. قمر زیباترین لبخندش را نثارش کرده بود. می‌شنید دخترک، بعد قمرهم گفت عینن، همه را شنیده است: 

- «شنل قرمزی من! روزگار نفت که می‌رسد، گرگ‌ها هم سرگردان می‌شوند!»

= «گرگ‌ها، ببرها، خنازیر [به زبانی که نمی‌شناسم] سنجاب‌ها، گربه‌های وحشی، کرگدن‌ها، و حیوانات دیگر، همه را جمع می‌کنند جایی مثل باغ وحش، جنگل‌هایی که به درد وحوش می‌خورند، همین را در نظر بگیرید: 

آدمی به حیوانات وحشی و اهلی، بیشتر از برادران خود احترام می‌گذارد:

- «پسرکی، گویا ۹ ساله [عده‌ای هم می‌گفتند هشت سالش تازه تمام شده بود] توی کلاس درس دست بالا می‌گیرد. استاد می‌گوید بفرمایید.

- «آقا کشتن، کشتن یک آدم و کشتن یک کبوتر و کشتن یک ... یک دیو. .. دیو که وجود ندارد ... یک پلنگ مثلن فرقی می‌کنند با هم؟»

- «پسرجان مسلماً فرق می‌کنند! آن که شیر و پلنگ را از پا درمی‌آورد، مورد تشویق قرار می‌گیرد. اما آن که آدمی را ...»

- «فرق این‌ها استاد! نگاه کنید!»

بلند می‌شود و از توی جامیزی کلتی درمی‌آورد. تا تمام کلاس تکان بخورد، شلیک می‌کند جوانک: 

تق، تق تتق تق، تتق تق! و هفت جنازه، سر بر میز می‌گذارند و به خواب می‌روند؛ خوابی که نیازی به تنفس هم ندارد. استاد گیج است هنوز که پسرک، کلت به دست می‌پرد بیرون.

- «نه، کشتن کجا بود؟ شلیک، شلیک است! صدایش اگر اشتباه نکنم، قدری، همچی ذره‌ای کلافه می‌کند آدم را ...»

= «حالا قمر و دختر، صدای هزار گریه‌ی گره‌خورده در هم را می‌شنوند و دور می‌شوند. با تعجب به هم نگاه می‌کنند. سوسنگرد هزار آدم ندارد آخر؟ آن هم هزار تایی که با هم به گریه بیفتند؛ آن هم جوری که صداشان به نوحه‌ای دسته‌جمعی بدل شود.»

<h4>چهار</h4>

یکی بالای تپه می‌رود. مردم دورادور تپه جمع شده‌اند. تا خوب بشنوند، به هم فشارمی‌آورند تا نزدیک‌تر باشند به تپه. فیلسوف بالای تپه، نعره می‌کشد: دیاویث! انا گل! اراذل، اول: دیاویث جمع مکسردیوث است. اناگل جمع مکسر انگل واراذل را که می‌شناسید؟ 

یکی از جلویی‌ها، تند وعصبی، آدم‌ها را شکافت و خود را بیرون جماعت رساند.

بی‌درنگ از جیب جلیقه، تیغ ژیلت تازه‌ای درآورد و فریاد کشید – «بریده باد زبانی که با دشنام شروع می‌کند در خیل آدمیان» و با حرکتی تند و عصبی زبانش را برید و پرت کرد وسط جمعیت منتظر.

حالا آذرماه آخر پاییزاست وساعت از شش هم گذشته. ۴۵ دقیقه و۱٧ ثانیه مانده به اذان مغرب، به تاریکی. سال ۱٣۴۰ است. هشت سالی بیشتر از کودتای ۲۸ مرداد ١٣٣۲ نگذشته و ۲٩ روز از سقوط پیرمرد درازکشیده‌ی زیر پتو.

لکن این‌جا که من و شما راه می‌رویم، سوسنگرد است. راحتتان بکنم: هنوزیک ساندویچ‌فروشی ندارد. تازه یک غذاخوری راه انداخته‌اند توی خیابان اصلی شهر، که باید ششم بهمن باشد. چند نفر دیگر دارند جان می‌کنند تا یک غذاخوری، درست برابر غذاخوری اول راه بیندازند! بتوانند یا نه، نمی‌دانیم.

اما قمر به دخترش می‌گوید: «امشب، شب مهمی است.» کنار رود، با همه‌ی تاریکی راه می‌روند و حرف می‌زنند. دخترک، اندوهگین است. هنوز خیلی از کلمات را ادا می‌کند، اما معنی آن‌ها را نمی‌داند. می‌گوید به قمر. قمر خم می‌شود و پیشانی‌اش را می‌بوسد.

- «سعی می‌کنم ساده بگم! هر جا هم متوجه نشدی، دستم رو فشار بده تا دوباره توضیح بدم!»

رودخانه کرخه، عجب پیچ و تابی دارد. اگر بر پل بلند، اما کم‌طول آهنی بایستی، آب عصبی و گرفته و گل‌آلوده‌ی کرخه گیجت می‌کند. «نهایت، بیشترین آبش به «هورالعظیم» می‌ریزد، بی‌فایده و نماآهنگ‌وار (آن وقت هنوزنماآهنگی نبود. نما معنای خود را داشت و آهنگ هم معنای خودش را.)

وجود پل آهنی و محکم، بلم‌ها را از وجود انداخته است. روی پل می‌توانی – اگرغریبه باشی و معلم، بایستی و لبه‌ها را محکم بگیری! عجیب آدمی اگر لبه‌ها را نچسبد، میل پرت کردن پیدا می‌کند حالا را نمی‌دانم. سال ١٣۴۰ - ١٣٣٩ می‌توانستی امتحان کنی!

غروب است حالا، دم مار سیاه غربی، بالا می‌رود و خود را، با همه‌ی قدرت می‌کوبد به سپر خاکستری آفتاب، که پشت سپر لابد چرت می‌زند که دم به دم نور از دست می‌دهد و عقب می‌نشیند.

ازروی پل شنل قرمزی، لاله‌ای است انگار از آهن پل دمیده! نقره‌ای آهن رنگ شده‌ی پل عبوس و ساکت می‌نماید. بگیر عصبی است از رویش این لاله‌ی زنده وک وچک. قمر هم به همین نتیجه می‌رسد که می‌گوید – «عزیزکم الان تاریک می‌شه! بهتره بریم ساحل برابر دور از شهر و نزدیک به روستا! راه بریم و حرف بزنیم!» دختر با سر می‌گوید «باشه»

زود می‌رسند به آن طرف پل! گفتم که؟ پل، محکم، عبوس، لازم اما کوتاه است. عرض کرخه، تا توانسته این‌جا، خود را جمع کرده تا پل زودتر ساخته شود، تا صدای چکش و پرچ کردن پیچ‌های سنگین و هیاهوی کارگرها، بیشتر آزارش ندهند. هر چند گاه کارگری بختیاری، صدای نرمش را رها می‌کرده و همیشه هم یک شعر را می‌خوانده:

دل عاشق به پیغامی بساجه<br>خمارآلوده با جامی بساجه <br>مرا کیفیٌت چشم تو کافی است<br>قناعتگر به بادامی بساجه 

و لذت می‌برده، چون به یاد خوابی می‌افتاده، شاید هم زمانی که نه متعلق به خواب بوده و بیداری که صدای شیرین دیگری می‌شنیده: 

دلا راهت پر از خار و خسک بی<br>گذارت بر سر چرخ و فلک بی <br>گر از دستت برآید پوست از تن<br>برآور تا که بارت کمترک بی

وحسی غریب به او دست می‌داده که خیلی زود به صدای ترق تورق گذر چیزی سنگین از آهن بدل می‌گشته. اما دلش می‌خواسته در سکوت، ماه را در آب گل آلود کرخه نگاه کند! پس مادر و دختر که می‌گذرند از پل، نفس راحتی می‌کشد و یک لحظه فکر می‌کند: وای اگر شیئی نبود، آهن نبود و آدم بود! از خیالش حتا هراس می‌کرد.

پا بر خاک نرم کناره که گذاشتند مادر و دختر، بوی سوخت تنورها، عطر منتشری شد در فضا. دخترک اول چین انداخت به بینی قلمی و کوچکش! بوی تند و تیز تپاله‌ها که می‌سوخت در روستاهای نزدیک، به عطسه‌اش انداخت. قمر گفت: «عافیت باشه عزیزکم!»

- «یعنی چی؟»

- «رسمه، عطسه که می‌زنیم به هم می‌گیم عافیت باشه، یعنی نکنه سرما خورده باشی؟ ان‌شاءالله که نخوردی، اگرم خوردی، زود خوب بشی. بعضیا هم می‌گن عطسه که می‌کنی، باید صبر کنی! خرافاته دیگه!»

در راه‌های مال‌رو، که سفیدی می‌زدند حالا و می‌رسیدند به روستاهای نزدیک! گاه زن سیاه‌پوشی را مادر و دختر می‌دیدند که چند دیگ روی سر صف داده، راحت می‌رود بدون این‌که لازم باشد دیگ‌های بزرگ روی سر را با دست بگیرد تا توازنشان بر هم نخورد و نریزند پایین. 

گاه هم زنی را می‌دیدند پیاده که افسار چهارپایی را گرفته و می‌رود. بر چهارپا معمولن شوهر یا پسر بزرگ زن، راحت لمیده بود و با صدای بلند غر می‌زد بر سر زن: «نمی‌میری اگه قدری تندتر بری تا این حیوون هم به تو نگاه کند و تندتر بیاد.»

زن تندت رمی‌کرد، اما تیغی حتمن به پای برهنه‌اش فرو می‌رفت، آن وقت مجبور می‌شد شل شلان برود چون جرأت نمی‌کرد لحظه‌ای درنگ کند و تیغ را از پای برهنه‌ی پینه‌بسته و زخم و زیلی‌اش بردارد.

قمر فکر می‌کرد – «باید این دختر جور دیگری بشود، نه مثل زن‌های قوم و قبیله‌اش!» این بود که در تاریکی ناگهان ایستاد و برابر دخترش زانو زد و دست‌هایش را توی دست‌های خود گرفت و با مهر، فشرد– «عزیزکم! الان من و تو، مثلن تو شهر خودمانیم، اما این‌جا برای ما غربت عجیب و نکبتی است! چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟ دایی‌هات، مادربزرگت! به این‌ها نباید اطمینان کنی!»

- «مادر، شاید خواب دیده‌ام که این‌ها– همین دشمن‌ها – پدرم را کشته‌اند. همه‌اش فکر می‌کنم بعد از کشتن، چه طوری برده‌اند پدر را بیرون و چال کرده‌اند؟ یعنی اول تیکه تیکه‌اش کرده‌اند؟»

قمر وا می‌ماند، او هم به همین موضوع فکر می‌کرده تمام مدت بی‌زبانی را. اما انگار حرف دختر منطقی‌تر از نظریه‌های خود اوست! چگونه به این مطلب فکر نکرده؟ لکن حالا به دختر چه بگوید؟ بگوید خود را گرفتار کابوس نکند؟ پدر الان توی تهران دارد شاهکارش را می‌سازد؟ دروغ بگوید؟ روان بچه را بیشتر از این لطمه‌ای که دیده، لطمه بزند؟ حرف را عوض می‌کند:

«الان می‌برمت پیش عمه خانم، عمه‌ی خودم! او زن شریف و درستی است، می‌تواند کمکت کند.»

دختر به رعشه می‌افتد و چشم‌های درشتش شعله می‌کشند: «خودم مادر! بذار یه کم، فقط یه کم بزرگ بشم به حلیمه و آن دو تا پسر عوضی‌اش حالی می‌کنم! کسی نمی‌تونه منو وادار کنه انتقام نگیرم از اونا! خب چند سالی صبر می‌کنم! اگر خدا جای من پدرشان را درآورد، هیچ»

قمر به زبان ساده توضیح می‌دهد برای دختر که خداوند به تمام امور موجودات و مخلوقاتش می‌رسد. این چیزها مربوط به خود آدم‌هاست! قوانین، رسوم و آداب هر قوم و قبیله برای همین چیزهاست. نباید خدا را محدود کنیم! وقتی کسی، یکی را می‌کشد، قانون یقه‌اش را می‌گیرد و محاکمه‌اش می‌کند. محکوم بشود، او را می‌کشند. خون در برابر خون، دست در برابر دست!»

- «اما حلیمه و آن دو تا که راست راست می‌گردند؟»

زن با بغض، مثل چراغی در مسیر باد پت پت می‌کند – «خب، هیچ معلوم نیست که... یعنی باید ثابت بشود... اصلن از این فکر و خیال بیا بیرون!»

- «نمی‌شه یٌوما، این فکر گیر کرده تو سرم، بیرون نمی‌آد! فقط می‌گه انتقام، قصاص»

قمر نمی‌داند چه بگوید. مدت‌ها توی این فکر بوده که می‌تواند بگیر با چاقو شکم حلیمه و پسرها را پاره کند؟ اصلن می‌تواند چاقو را در دست بگیرد و وحشت نکند؟ این است که آه می‌کشد: «بریم تا عمه‌ام را ببینی خانه‌شان دور نیست! فقط باید مواظب تاریکی باشیم!»

هرچند خیلی زود ماه بالا می‌آید و مهتاب راه را روشن می‌کند! این لحظه است که قمر درمی‌یابد با مرگ ضیا، تمام چیزهای مثبت شخصی را از دست داده و ترس جایشان را گرفته، ترسی که بی‌لحظه‌ای درنگ از شش جهت به او هجوم می‌آورد.

<h4>پنج</h4>

 - «یکی!
= «بترکی! 

- «دو تا
= «دمبت کوتا

- «سه تا
= «سمبت کوتا

- «چار تا
= «چاره نداری

- «پنج تا
= «پنجه‌ی شیره

- «شیش تا
= «شیشه عمرت

- «هفت تا = «هفت خواهران رو!

- «هشت تا
= «هشیار هشیار!

- «نه تا
= «نمد کفن کن!

- «ده تا
= «دهنه‌ات کجا رفت! 

قمر می‌خواهد چنین شروع کند در فضای قهوه‌ای که دارد تن ضربه‌خورده‌اش را می‌کشاند به تاریکی تا ترسش خیلی به چشم نیاید. می‌خواهد بگوید – «عزیزکم! دخترکم! وقتی مادر و برادران آدم، پایه‌ی زندگی (تنها پایه‌ای که به آن تکیه دارد) را خرد می‌کنند! آن آدم خواه ناخواه زمین می‌خورد و خلاص! من دیگر، نترسی ها؟ اما حقیقت است: هیچ هیچ هیچم! این حس نیست می‌دانم توی رگه‌ام خون مرده، خونی کدر و بی‌رنگ برگشته جاری است حالا! پس، شاید در چشم تو زنده باشم اما نیستم راه رفتن من، حرف زدنم، پلک خواباندن و باز کردنشان، این‌ها همه مجازی‌اند. من مرده‌ام، خوب می‌دانم.»

اما دلش نمی‌آید، سنگدلی می‌خواهد به دخترکت، دخترک چهار ساله‌ات، که می‌دانی تنها امیدش به تواست، بگویی نیستی و این که می‌بینی سایه‌ای است که هیچ عضوش مادی نیست که بتوانی لمسش کنی.»

پس، دست دختر توی مشت، ساکت راه می‌بردش تا دمیدن مهتاب! می‌ایستد، خط ظریف نور، کژ، اما راست، بر آب کرخه دراز کشیده. خط مهتاب را اگر ضلعی بگیری، با ضلع کناره، کناره‌ای که قمر و دختر بر آن ایستاده‌اند، زاویه‌ای بسته می‌سازد. زاویه‌ای تند و عجیب اما، یک ضلع آن سخت و شیرین و روشن، ضلع دیگر سخت تلخ و تاریک. عین زندگی، که گاه بر خط زیبایی مهتابی تو را راه می‌برد و گاه برض لع سیاه ساکن و ساکت.

برابر دختر زانو می‌زند، دست‌های کوچک و ظریفش را به صورت داغ خویش می‌گرداند و می‌بوسد، دست‌های دختر به اراده‌ی مادر، بر پیشانی و گونه‌ها و چانه می‌سرد و گر می‌گیرد از جای لب‌های آتشواره و مشتعل:

- «خانمم! حلیمه و آن دو تا زندگی ما را کور کردند! خیال کن کابوس دیده‌ای! اما خیال نکن این کابوس را کسی غیر از مادربزرگ و دایی‌هات ساخته‌اند. یک زن ضعیفه‌ی دست و پا بسته و لال مثل من چه می‌توانست بکند؟

گفتم به او، گفتم ضیا جان! با این همه آگاهی، با این همه بینش چگونه متوجه نمی‌شوی آخر؟ این‌ها هیچ وقت خدا درست شدنی نیستند. ابلیس که راه عوض نمی‌کند! گفت «– بدبین هستی عزیزکم، نمی‌گویم بدبینی تو بی‌علت است! اما حالا سوگند خورده‌اند! کفاره‌ی سوگند سنگین است اگر دروغ باشد! مگر می‌شود به خدا قسم خورد به دروغ؟»

گفتم – «من این‌ها را می‌شناسم!» گفت – «ناراحتی حق داری اما یادت باشد همین‌ها اجازه دادند به عنوان راهنما با ما به هورالعظیم بیایی، نه؟» گفتم – «به خاطر پولی بود که تو می‌دادی! باور می‌کنی تمام پول را مادر و برادرها گرفتند؟ حتا یک شاهی‌اش را نگذاشتند برای خودم؟» گفت – «به زورگرفتند؟» گفتم – «نه، اما نمی‌دادم به زور می‌گرفتند.»

- «تو به آن‌ها بدبینی، گفتم که؟ حق هم داری! اما باید حرف‌هایشان را محک بزنیم یا نه؟ خسته نشدی از سرگردانی؟ از دیار غریب؟ آن همه بیگانگی؟ ما حالا یک دختر داریم، زن و شوهریم طبق قوانین خودمان! تا خودمان نخواهیم، مگر کسی می‌تواند ما را جدا کند؟» گفتم – «فصل می‌تواند، فصل برای این قوم و قبیله هیچ وقت از اعتبار نمی‌افتد " هی گفتم و گریه کردم.»

و هق‌هقش، دست‌های ظریف دخترک را عین گلوی سفید قورباغه، عین قلبی سالم، بالا برد و پایین آورد. دختر، با اندوه گفت – «مثل حالا؟ گریه کردی مثل حالا؟ چه فایده قمر؟ ضیا پرید، گریه‌هات هم نتوانسته پریدنش را مانع شود!»

داد کشید درشب و مهتاب کدر شد از لقوه‌ی اندام زن – «کاشکی پسر بودی، تا تقاص من و پدرت رو می‌گرفتی!»

دختر سر را تکان می‌دهد و موهای پرپشتش مثل دسته‌ای گیاه در باد تاب می‌خورد – «انتقام گرفتن دختر و پسر ندارد که؟» قمر دیگر چیزی نگفت. چهره را آب زد، مشتی از کرخه پرکرد و تا زیر لب برد ولی نخورد و آب را ریخت. دقیقاً، ناخواسته به یاد ابوالفضل عباس افتاده بود.

آن شب، خانه‌ی عمه‌اش را نشان دختر داد. عمه کشتیار قمر شد: - «بیایید تو، به قدر یه چای خوردن!»

قمر با اندوه سر برگرداند و خط مهتاب را بر آب نگاه کرد – «نه، فقط یادتون باشه اون دفتر و خلخال‌ها را وقتش بدی به عشرت. عمه نمی‌دونی ضیا چقدر دوستش داشت؟!»

عمه گفت – «بگو دور از حالا!» قمر گفت، اما دخترک نفهمید یعنی چه؟ می‌دانست از مادر بپرسد، جوابی به او نخواهد داد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_266.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_266.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 22 Aug 2009 16:16:03 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل چهل و دوم</title>
         <description><![CDATA[<strong>دو</strong>

<em>درواقع بزرگ وقتی وجود دارد که شاعر. قهرمان غم‌انگیزخود را برای تحسین عمومی ارائه می‌کند که «‌برای او گریه کنید زیرا او سزاوار این اشک‌هاست‌»
(‌کی یرکه گارد، درترس ولرز)</em>

دخترک، برلبه‌ی جنون می‌ماند‌، گاه در بیداری دریایی ازخون‌، آرام و بی‌موج به سمتش می‌آید‌، دریا از گلوی پاره‌ی پدر می‌جوشد‌، جیغ می‌کشد‌. مادر، مجنون‌تر از دختر، دخترک را به سینه می‌فشارد لکن حرفی از دهنش درنمی‌آید‌. گرگ چاق‌، حلیمه‌ی جادوگر (‌دختر همه را جادو می‌داند ازطرف حلیمه‌) اشک تمساح می‌ریزد‌، چانه‌اش می‌لرزد وقت حرف زدن «‌چرا به این طفلکی نمی‌گی بابا ضیاش رفته سفر، رفته فیلم بسازد‌؟‌!‌»

قمرچنان نگاهی به مادر می‌اندازد‌، که مادر، به بهانه بازشدن مغنای خود‌، هراسان‌، کنده‌ی تنش را می‌چرخاند تا نگاهش به دیوار باشد‌، نگاهش به جهنم باشد‌، نگاهش به هرچیز کشنده باشد اما به چشم‌های دختر نباشد‌. دخترک سعی می کند حرف بزند اما نمی‌تواند‌، صدا تا حنجره بیشتر بالا نمی‌آید‌، حنجره‌ای که خشک و بسته است‌.

سعی می‌کند باز، اما چهره‌اش‌، عین رخسار پیرزن‌ها مچاله می‌شود، عضلات صورتش جمع می‌شوند و رگ‌ها را می‌کشند‌، انگار شکلک درمی‌آورد دختر، ناخواسته منبع درد می‌شود صورت مچاله شده و گلوگاه بسته‌. دردی که عمیق است‌، می‌سوزاند عین میله‌ای گداخته، تیغی که چاک می‌دهد رگ‌ها و آتشی که بر رگ‌ها کشیده می‌شود تا جلوی خون‌ریزی را بگیرد.

می‌گیرد به ظاهر، اما خون را هم به شعله‌ای سیٌال و پنهان بدل می‌کند‌! از درد، ترسیده عین گربه‌ای ملوس که بچه‌های فضول یک قوتی حلبی خالی به دمش بسته باشند و او از ترس و صدای حلبی‌، تند بدود و باعث گردد صدا بیشتر شود و بیشتر و تندتر بدود و صدا را به خود نزدیک‌تر کند‌، کلافه‌، به تن کوچک پیچ و تاب می‌دهد و می‌دود‌، انگار دل‌دردی شدید‌، خم و راستش کند‌. اوایل می‌دوید تا دیوار مانع شود آن وقت صدای زاری‌، نه‌، شیون مادر، از ته حنجره‌، تو گویی ناگهانی از آن دنیا به این دنیا برش می‌گرداند‌.

تا پسین یک روز پائیزی پر از زهم ماهی‌، دختر و مادر با هم نعره می‌کشند عین زنگ‌های خطر یک بانک مثلاً، که به هم وصل باشند‌. حالا یک ماهی از فاجعه گذشته است که دخترک راه گلو را باز می‌کند‌، چگونه‌؟ نمی‌داند‌، اما ناگهانی اتفاق می‌افتد و مادر می‌بیند دختر فریاد زنان دست‌ها را جلو آورده و به سمتش می دود «یٌوما! مادر! یٌوما! مادر!»

زن یک ماهی است که حس می‌کند چشمه‌ی اشکی اگر در تنش وجود داشته‌، همان شب کابوسی فصل‌، خشکیده (‌غیر از شب کابوسی فصل‌، چه نامی می‌تواند برای آن شب درد و حیرت‌! شب مرگ‌، نه شهادت تحمیل شده‌، بدهد‌؟‌)

اینک اما‌، پهنه‌ی صورت‌، گلو و جلوی پیراهن سیاه و بلند‌، در همان قدم نخست که به سمت دخترش برمی‌دارد و دختر به سوی او‌، خیس خیس می‌شود و موج پس موج‌، پرده‌ای می‌کشد در برابر نگاهش‌! قمر، عین زار‌گرفته‌ها نعره می‌زند – «‌دخترم حرف می‌زند ، لال نشده‌!‌»

وسط حیاط دنگال خاکی‌، جمله‌های «‌دخترم حرف می‌زند‌، لال نشده‌!‌» وکلمات یٌوما‌، مادر، به هم می‌چسبند و یکی می‌شوند‌. بعداز یک ماه جنون‌زدگی مادر و دختر، قمر حس می‌کند‌، شاد نیست‌. (‌می‌داند تا آخر دنیا دیگر شاد نخواهد شد‌) اما چه سبک شده‌؟ پری کاه در نسیم‌!

سایه‌ای صاحب وجود لکن بدون جسم‌، اسیر زندان سکندر، به راحتی از دریچه‌ی کوچک، ‌حتا کوچک‌تر از دریچه‌ی خانه‌های لی‌لی پوتی‌ها، که یک انگشت گالیور، ازشان رد نمی‌شد، راحت راحت می‌گذرد و نور را می‌بیند با این‌که سایه است‌، نور آزاری به او نمی‌رساند‌. بی‌اختیار و نا‌خواسته بیت‌هایی با بغض و آشفته از دهانش بیرون می‌زند، بلند و بی‌هوا. آن لحظه که می‌خواند هیچ نمی‌فهمد چه می‌گوید؟

تنها دختر آزرده و ترسیده‌اش را می‌بیند و می‌فهمد، تنها واقعیت آن لحظه در تمام شهر سوسنگرد‌، مرکز دشت میشان خوزستان‌، دختر کوچک و آزار دیده‌ی خود قمر است‌، چیزهای دیگر، هنر کنند سایه‌هایی مثلی هستند‌، آن هم مثل افلاتون‌، نه سهروردی‌. روز بعد است که به یاد می‌آورد ابیاتی که خوانده‌، گویا مال مسعود سعد سلمان بوده‌اند‌، که این یک ماهه از دیوانش جدا نمی‌شد و در تمام این شب‌ها که نخوابیده بود‌، دیوان مسعود سعد جوانمردی کرده و همزبانش بوده و مثل قاری‌اش‌، لحظه‌ای چشم هم نگذاشته‌.

بعد متوجه می شود خوانده «‌با کوه گویم آن چه از او پر شود دلم / زیرا جواب گفته‌ی من نیست جز صدا / شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک / روزم همه شب است و صباحم همه مسا / انده چرا برم چو تحمٌل ببایدم‌؟ / روی از که بایدم‌؟ که کسی نیست آشنا / با روزگار قمرهمی یازم ای شگفت / نایدش شرم هیچ که چندین کند دغا ؟»

دایی‌ها را دخترک نمی‌بینند سایه‌ی دیوار، قمر هم نمی‌بیند‌. صدای هر دو مرد، می‌لرزد‌، اما بلند داد می‌زنند‌. لرزش صدا‌، بر زمینه‌ی ترس‌، ترسی که پدر قمر اعتقاد داشت‌. این ترس به‌خصوص‌، همان ترس گربه دزده است که اگر به آدمی سرایت کند‌، باید فاتحه‌ی خود را بخواند‌، بگیر هزار سال هم عمر کند اما عمر نکبت توی بیم و هراس بدون امید بهبود، نه قمرجان‌! عزیز پدر، به یک استکان چایی پریده رنگ مانده می‌ارزد ؟ «‌وخودش جواب داده لا واٌلا‌! به محمد رسول الله ، لا واٌلا»

جالب این‌که مادر و پسرها حرف هم را می‌فهمیدند با تمام رعشه‌ی توی کلامشان‌، جمله‌هایی که همسایه‌ها مدت‌ها فکر کرده‌اند این‌ها که نه عربی حرف می‌زنند، نه فارسی‌! حتا زبان زرگری هم نباید باشد‌!

برادر بزرگ جار می‌زند و رعشه‌ی کلامش آشکارتر از همیشه می‌شود‌: م بی‌؟ سی‌م حت و آرو، گذاشته‌ا‌؟ م توی سربا کم دیر؟‌»
برادر کوچک به راحتی می‌فهمد که برادر بزرگ گفته «‌می‌بینی؟ سی ما حیثیت و آبرو گذاشته‌اند‌؟ می‌تونیم سربالا بگیریم دیگر‌؟‌»

حلیمه‌، خس خس سینه‌اش رعشه‌ی کلامش را چند برابرمی‌کند ـ «‌م ماری و برای د حقا تمام م کم‌! خد‌، بداد‌، کامی هس‌» هر دو پسر سرتکان می‌دهند و آه می‌کشند و سگرمه به هم‌. فهمیده‌اند حلیمه گفته‌: ـ «‌ما مادری و برادری درحق ناشکرشان تمام می‌کنیم‌! خدا  بداند کافی است‌!‌‌»  پس ساکت  می‌شوند‌.

قمر اما ، دست دختر را می‌گیرد توی دست محکم‌، راه می‌افتد به طرف مضیف‌، که اتاق قمر و دخترک است‌. اشک زن، چهره را خیس‌تر و داغ‌تر می‌کند‌. چون وقت راه افتادن به یاد می‌آورد روز ورودشان با چه منتی حلیمه پشت چشم نازک کرده و گفته ـ «‌فعلاً مضیف مال شما‌، مال تو و قمرجان و آقای ضیا و عشرت جان مادربزرگ‌!‌»

حالا به یاد آورده‌، ضیایی نیست و باید همان وقت می‌فهمید که حلیمه مادرش‌، ننگ دارد‌، حتا به زبان خشک و خالی بگوید «‌اتاق تو و داماد و نوه‌ام‌» حالا دیگر می‌داند‌، اگر ضیا زنده شود و باز از بینش ببرند و یا زنده شود، حلیمه یکبار بگوید زبانی حتا نمی‌گوید «‌داماد ما‌» می‌ایستد و دختر را بغل می‌کند‌. حالا واقعاً به خاک این خانه هم شک دارد‌. می‌داند هر کاری از حلیمه ساخته است و پسرها هم نوکر رازپوش پیرزن هستند. مگر پدر را دق‌مرگ نکرد با پشت گرمی عبدالطیف و عبدالسلام‌؟

دختر را به سینه‌، تنگ می‌فشارد و می‌دود از جا‌رختی کوتاه زنگ زده‌، ژاکت قرمز دختر را برمی‌دارد‌. ژاکت را سال پیش خود قمر بافته‌، تنها برای این‌که روی شانه‌ها بیندازد و ضیا‌، دخترش را «‌شنل قرمزی‌» صدا کند‌!

ـ «‌شنل قرمزی بابا! با ژست راه برو! مثل همون خانمه که تو فیلم نشونت دادم ها‌؟‌» قمر  می‌خندید «‌چه توقعی داری از یک الف بچه‌! می‌خواهی مثل سوفیا لورن تو گل‌های آفتابگردان برایت راه برود‌؟ عزیز قمر! سوفیا هنرپیشه است هنرپیشه‌ی درجه یکی هم هست‌! درست که شب گربه سمور می‌نماید و پدر و مادر بچه‌شان را فقط حسن می‌دانند، سر تا پا حسن بدون یک ذره عیب‌! ندیده‌ایم مادری به دماغ گنده و کوفته‌ای بچه‌اش‌، گفته‌: فدای دماغ کوچک و قلمی‌ات مادر؟‌» ضیا جدی شده است ـ «‌این دختر ناز از مادری مثل تو و پدری مثل من به وجود آمده‌! شکسته نفسی هم جلوی دیگران بد نیست‌. اما این خط این هم نشان‌! این دختر، هرچه بخواهد می‌شود‌، خمیرمایه‌اش را دارد‌! ما، من و تو هم روی اصول بزرگش می‌کنیم‌!‌»

ژاکت قرمز، زیبا و چشم‌گیر است هنوز‌. روی سینه‌، با همان کاموای سرخ‌، لوزی‌های برجسته‌ای بافته است‌. برجستگی ظریف لوزی‌ها‌، نقش ژاکت را عمق داده‌. اگر ذرٌه‌ای ناشی‌گری کرده بود قمر، لوزی‌ها خود به خود گم می‌شدند و جذابیت ژاکت را می‌گرفتند چون با رنگ دیگری لوزی‌ها را نبافته بود‌، که بد یا خوب به چشم بیایند‌. همان وقت ضیا برای تعریف گفته بود‌:

ـ «‌انگارکه بر رودخانه‌ای روان‌، با آب‌رنگ نقاشی کشیده باشی‌! قمر این هنر واقعی است! حتا به نظرم جاهایی با هنر سینما پهلو می‌زند‌!‌» قمر نپذیرفته بوده  ـ «‌چطور بگم ضیا جان‌! همه چیز و همه‌ی کارهای محبوب به نظرمان یگانه و زیبا می‌آید‌! چرا زور می‌زنم تا حرفمو بهتر بیان کنم‌، همینه‌، بله همین که نظامی فرموده ـ شاید هم یکی دیگه‌، حالا خیلی مطمئن نیستم همان که فرموده، اگر در دیده‌ی مجنون نشینی / به غیرازخوبی لیلی نبینی‌!‌»

صدای ضیا هنوز توی گوش قمر است که دختر به بغل و ژاکت به دست از خانه می‌زند بیرون ـ «‌باشه‌! فدای لیلای یگانه‌ی خودم که نامش قمر است‌! می‌بینی بانو؟ لیلای مجنون نسب به شب می‌برد لکن قمر من‌، به روشنایی و جذبه‌ی نور، می‌بینی‌؟ از نام حتا سرداری به لیلا‌!‌»
دم در نرسیده‌، دختر دم گوش مادر می‌گوید ـ «‌مادر! تو این گرما‌، ژاکت واس چی‌؟‌»

ـ «‌پائیزه‌، یه ساعت دیگه سرد می‌شه هوا‌، بعدش هم بابا ضیا می‌بینه شنل قرمزی خودشو و کیف می‌کنه‌!‌ »‌بغض می‌کند دختر ـ «‌مرده‌ها نمی‌بینند مادر! می‌دانم که نه می‌بینند، نه می‌شنوند‌، نه هیچ‌، هیچ هیچ‌!‌»

ـ «عزیزکم پدری که عاشق دخترش باشد‌، که زنشو دوست داشته باشد‌، نمی‌میره‌. این ظاهر ماجراست‌. حتا اگه دیده باشی که مرده ـ می‌دونم ندیدی‌، اما می‌گم اگه دیده باشیم باید یادمان باشد که این ظاهر ماجراست خود خداوند گفته‌، خدا که اهل دروغ و ریا نیست زبونم لال‌! فرموده‌‌: کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند نمرده‌اند‌. زنده و سرحالند و روزی خود را از خداوند می‌گیرند‌!‌»

ـ «‌روزی‌؟ یعنی چی قمر؟‌»
ـ «‌خورد و خوراک عزیزکم‌، آن‌ها سر سفره‌ی خود خدا دعوتند تا قیام قیامت‌!‌»

بیرون می‌رسند و در را پشت سر می‌بندد قمر‌. حتا وقت بیرون زدن خداحافظی نمی‌کند از مادر، اندوهش بیشتر می‌شود. می‌داند کارش با اصول تربیت دختر، نمی‌خواند. هرچند می‌داند دشمنی بدتر از حلیمه و برادرهاش ندارد و می‌داند دختر هم می‌داند مادربزرگ و دایی‌ها دشمن پدرش هستند و هرکه دشمن پدر و مادرش باشد‌، دشمن خود او هم هست‌. دم در خانه‌، دختر را زمین می‌گذارد‌. ژاکت را دست به دست می‌کند و دست دختر را محکم توی دست می‌گیرد.

ـ «‌همین‌که تنت ازسرما گزگز شد‌، بگو تا ژاکتو تنت کنم‌!‌»
ـ «‌خب همین حالا تنم کن تا بابا ضیا ببینه و شعر شنل قرمزیو واسمون بخونه‌! نشنیدیم هم نشنیدیم خوشحال که می‌شیم قمرجان‌؟‌»

خترک دوست داشت قمرجان صدا کند مادرش را‌، حس می‌کرد «‌مادر و مامان‌‌» کوچک می‌کنند او را و خود مادر را هم‌. زن ژاکت را روی شانه‌های دختر انداخت و دکمه ی زیر گلویش را بست‌: «‌حالا اینجوری خیلی گرمت نمی‌شه‌، شنلت هم دقه به دقه سُر نمی‌خوره از روشونه‌هات و نمی‌افته‌.‌»

مادر و دختر، باهم نگاهی به اطراف می‌اندازند و از رفتن بازمی‌مانند‌. باهم صدای گرم مرد مرده را انگار شنیده‌اند‌. از کدامین سمت نمی‌دانند‌، انگار کن گوینده پشت سرشان‌، توی سایه‌ی نداشته‌شان می‌لرزد از اندوه‌، نه‌، هیچ نشانه‌ای از ترس در صدا نیست‌. صدایی که مادر و دختر، با هم می‌شنوند‌. انگار از خورشید غلتیده بر دامن افق‌، می‌آید‌.

هردو، باهم فکر می‌کنند ـ «‌با این همه راه‌، چقدر واضح‌؟‌» همین حرف را اما دخترک‌، ساده و کودکانه می‌زند‌: ـ «‌هوهه‌! حالا چرا پدر رفته پشت خورشید غروبی‌؟  خب باید گلو پاره کنی تا به ما برسه‌؟ نمی‌شد پدرجان‌، بیای همین کنار، لب همین شط که همه‌اش بوی زهم ماهی می‌ده‌؟‌» سکوت می‌کنند مادر و دخترتا بهتر بشنوند‌؟ یا می‌شنوند و فقط نگرانند که گوینده را نبینند‌؟ که حالا حتم کرده‌اند ضیا عالمی است‌.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_265.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_265.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 20 Aug 2009 15:15:04 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل چهل و یکم</title>
         <description><![CDATA[<h4>روایت پایانی بی‌پایانی</h4>

برای گریز از پادرهوایی قصٌه و حلّ قضیٌه. (هر چند این راوی ریاضی نمی‌داند و شما نمی‌توانید به درستی و نادرستی حلّ قضیٌه تکیه کنید. هر چند زیربنای قضیٌه معادله‌ای چندمجهوله نباشد. اصلن معادله نباشد)

طرف بی‌طرف پشت پنجره => که خیال می‌کند چیزی از چشمش پنهان نمانده.

راوی => یعنی همان طرف بی‌طرف پشت پنجره. یا هر کس که شما قبولش داشته باشید: حاشیه‌نشینی که گاه، دورادور و از پشت جام کدر پنجره، آدم‌های ماجرا را دنبال کرده و شما هم دورادور زاغ‌سیاهش را چوب زده‌اید لابد، تا گمان نکند زرنگی فقط در انحصار او است. راوی عجیبی که بیشتر اوقات آتش گرفته (و می‌گیرد و خواهد گرفت) وقتی می‌شنود مدعیان و پاسداران زبان فارسی، مخصوصن گویندگان رسانه‌های ملی و میهنی، به جای «گاه» با افتخارمی‌گویند «گاهاً» و ککشان هم نمی‌گزد و باز و باز تکرار می‌کنند «گاهاً» و لابد چون این کلمه راوی پنهان را به یاد گاوآهن می‌اندازد آتش می‌زند، چرا که نسل گاوآهن منقرض گشته.

اما نکته‌ی مهٌم: میل، میل شماست، می‌خواهید این یکی راوی آخر (به کسر خ) را نویسنده بدانید، می‌خواهید ندانید. و مطمئن باشید به تریج کسی برنمی‌خورد (تریج‌ها زیاد شده‌اند یا نویسندگان؟ یا هر دو؟)

<h4>یک منهای یک</h4>

یکی، کجا؟ به یاد نمی‌آورم، اما می‌دانم آدم کله‌دار و آگاهی بود و نگاهی کاری عین تیر و اعتقادی راسخ داشت (شاید برای کوتاه شدن راه؟) تعلیمم داد که: آدمی، در هر سن و سال و جایگاه اجتماعی، اهل هر طبقه و نحله‌ای که باشد (حتا اگر قوم و قبیله‌اش در کتاب عمیق‌الملل و النحل نیامده باشد) گاه هدف کابوسی ماندگار می‌گردد! به من و بسیارها روشن‌تر از من نیز ثابت شده، این بیماری، از طاعون و سلاطون و دق وحشتناک‌تر است (من با معذرت از آن آدم کله‌دار، که یقین دار فانی را باید وداع گفته باشد، ایدز را به دق و سلاطونش اضافه کرده‌ام)

کابوس ماندگارنمی‌کشد - که کاش می‌کشت و خلاص! - دم به دم ریشه‌هایش پت و پهن‌تر و عمیق‌تر و دردناک‌ترمی‌شود آن‌چنان که با زبان ارقام ٪٩٩ گرفتاران کابوس ماندگار، سر از تیمارستان‌ها و دوستاق‌خانه‌ها درمی‌آورند و مجانینی می‌گردند خطرناک و خطرآفرین، برای خود و دیگران. تنها ٪١ اینان گرفتار جنون ادواری می‌شوند، اگر قوی باشند و از جنگیدن همیشه با کابوس ماندگار، لحظه‌ای وانمانند ادوار این جنون، خود به خود و لحظه به لحظه به هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند.

چنین بگیرید بیماری که اسیر صرع است مثلن اما نه دارو می‌خورد، نه با بیماری خود می‌جنگد و به محض حمله، خود را به جای بیماری خلع سلاح می‌کند و کت‌بسته خویشتن را تسلیم می‌کند. چنین مصروعی خیلی زود، خود به صرع تبدیل می‌گردد.

با احتساب تمام جوانب و تحقیقات اصولی، برای گرفتاران کابوس ماندگار تقریبن، درمانی وجود نخواهد داشت. تنها قیقاج‌های عجیب و غریب تقدیر و سرنوشت، از هر هزار اسیر کابوس ماندگار، یکی جان درمی‌برد اما عصبیت و خودزنی و خودخوری و آزردن شدید خویش و نزدیکان، در او می‌ماند که می‌ماند، اگر بیشتر و حادتر نشود، کمتر هم نخواهد شد.

<h4>یک </h4>

غرض از حکایت، معامله‌ی حکایت است<br />نه ظاهر حکایت که دفع ملالت کنی به صورت حکایت، بلکه دفع جهل کنی.<br />(از مقالات شمس‌الدین محمد تبریزی - شمس تبریزی)

در گستره‌ی سیاه، کاملن سیاه، ناگهانی ملافه‌ای سفید، خطی در سیاهی می‌کشد و صدای جر خوردن و شقه شدن، دختر را، دختر سه‌ساله را از درون به رعشه می‌اندازد، می‌خواهد فریاد بکشد مثل هم‌سالان خود و مادر را به کمک بخواهد اما، نه، حس نمی‌کند، حتم دارد که همان لحظه لال شده است.

این کابوس ماندگار اول دختر سه‌ساله است. اما کابوس دوم، اتفاق می‌افتد لکن مگر یک دختر سه‌ساله چه قدر توانایی دارد که خطی میان خیال و واقعیت بکشد؟ خیالی که خیلی زود هم متوجه می‌شود کابوس بوده که خیالش پنداشته؟ و مگر کابوس و واقعیت موازی با هم پیش رفته‌اند؟ یعنی تنها لایه‌ای از واقعیت و حقیقت بر لایه‌ای از کابوس چسبیده؟ آن هم لایه‌هایی بیرونی و آشکار؟ یا این دو مقوله ضربدری × با هم برخورد کرده‌اند که جدا کردنشان راحت باشد؟

باز به یاد می‌آورم آدم محترم و معتبری را که می‌گفت: وای اگر کژدم خانگی، نه غریب، نیشت بزند؟

درست که دختر سه‌ساله‌ی آشفته با صدایی هراس‌آور از خواب پریده، صدایی عین جزه‌ای طولانی، چنین بگیر که سیخی داغ و سرخ‌شده از همان‌ها که آهنگر از کوره درآورده، در گوشت خام و زنده تنی فرو رود.

و دختر ترسیده در تاریکی سریع مثل گربه‌ای کوچک و ملوس زیر تخت خزیده باشد. اما ترس مسلماً نمی‌گذارد دختر خیال کند بیدار است، هر چند کابوس وحشت، کابوس وحشت است چه در خواب گرفتارش شوی، چه در بیداری؛ در بیداری کشنده‌ترهم می‌شود. در خواب ته ذهنت امید بیداری هست «بیدار بشم، کابوس غیب می‌شه!» لکن در بیداری به کدام ریسمان پوسیده‌ی امید آویزان شوی؟

دختر، می‌لرزد، جزء به جزء کابوس در تن و جانش جاودانه جاگیر می‌شود:

لرزش سایه‌روشن شمعی، که گاه می‌رقصد، بر شانه‌ها و دست‌ها و چهره و پاهای یک زن، زنی که او را کاملن بر یک صندلی لهستانی کهنه طناب‌پیچ کرده‌اند. دقیق می‌شود به زن، قمر مادر دختر است که دختر می‌داند چه قدر او و پدر را دوست دارد. که می‌داند هر سه رأس (خود و مادر و پدر) کشته و مرده‌ی همدیگرند.

می‌لرزد و چشم‌هایش از حدقه بیرون می‌زند. می‌ترسد از کوری، پس پلک می‌زند چند بار و توی دل می‌شمارد یک، دو، سه... به بیست که می‌رسد، امید دارد چشم که باز کند بیدار شده باشد. اما می‌بیند، کابوس عمق می‌گیرد. فکر می‌کند «چرا مادر جیغ نمی‌کشد؟» گریه‌اش می‌گیرد در جواب وقتی می‌بیند، پارچه تپانده‌اند توی دهن قمر، مادرش که ... حالا باید در سمت تاریک‌تر اتاق ِ جهنمی بقیه‌ی کابوس را ببیند.

می‌بیند، پدرش را از سقف آویخته‌اند، سر تا پا طناب‌پیچ و آویزان چشم‌ها را با دستمالی چه سفید؟ بسته‌اند و دهن بقاعده و تنگ او را با پارچه‌ای چه کثیف؟ چه پر از لکه؟ و چه قدر بزرگ پر کرده‌اند، انگار توی دهن به زور دو چانه‌ی خمیر چپانده‌اند.

دخترک نمی‌خواهد، اما ذهنش بازیگوش است! اشک چهره‌ی گوشتالود و قشنگش را خیس کرده، اما صدای پدر از بن گوشش توی گوش‌ها می‌خزد. با چه لحن شیرین و دلچسبی قصٌه می‌گوید، گفته است این قصه را می‌خواهد بگوید: حالا پدر؟ حالا باید فکر فرار باشیم از این گرگ‌ها از این سه گرگ، مادربزرگ و دایی‌ها. اما درمی‌یابد لال است حالا پس لب می‌گزد محکم و ناچار گوش می‌دهد به قصه. درست صدای پدر است، صدای ضیا عالمی به فارسی پالوده و جذابی:

- «دخترکم! عزیزکم، بی‌ربط گفته‌اند قدرت مردها از زن‌ها کمتر است! آدم‌های ناحسابی این چیزها را روی زبان می‌اندازند تا به مراد و مقصود خود برسند. برای همین شاهان و فرمانده‌ها، خود یک مرد بیشتر نیستند لکن حرمسرایی راه می‌اندازند که ده‌ها و گاه صدها زن را توی آن اسیر می‌کنند. این عدالت نیست که؟ یک مرد برای یک زن، یک زن هم برای یک مرد. نه صدها زن مال یک مرد، تازه در تاریخ لعنتی فتحعلی‌شاهی داشته‌ایم که هزار و یک زن داشته. «می‌خواهد بپرسد» عدالت؟ معنی‌اش؟ پدر من معنی بعضی از این حرف‌ها را...»

اما سنگ می‌زند به دل تا نپرسد، تا پدر زودتر قصه را تمام کند و به فرار خود و مادر برسد. نمی‌خواهد بی‌ادبی کند و بگوید - «پدر این قصٌه را گفته‌ای برای دخترت، چطور یادت نمی‌آید؟» اما نمی‌گوید، می‌داند توی ذوق و حرف بزرگ‌ترها بزند بی‌ادبی است و نمی‌خواهد بی‌ادبی کرده باشد دختر:

«در نواحی لرستان ما، شیرزنی زندگی می‌کرد به نام «پریوارخاتون» هفتاد سالی داشت و ده سالی می‌شد که شوهرش مرده بود! بچه‌ها هم هر کدام ازدواج کرده و رفته بود سی خودش! پریوارخاتون، یک‌تنه مزرعه و باغ کوچک و خانه‌اش را اداره می‌کرد. زن قدرتمند بود، کمک همسایه‌ها را قبول نمی‌کرد «بذارین اگه خدا نکرده از پر و پا افتادم، با کمال میل کمکتون و توم زرعه و خونه می‌پذیرم. حالا که حسابی سر حالم بذارین به‌اتان کمک کنم تا شماها هم به وقتش تلافی خیر کنین و منم شرمنده نشم.

بانو، یلی است پیر، ما از این زن‌های قدرتمند، اما طبیعی تا بخواهی توی افسانه‌هامان داریم. یکی‌شان «گردآفرید» درست که «سهراب» را فریب می‌دهد، ولی یادمان باشد در جنگ حیله‌های بسیاری را تاکتیک و مفر می‌دانند.

پیرزن قدرتمند ما، کارهایش را کرده و حالا نشسته پای تنور تا نان بپزد. هفته‌ای یک بار تنور کار گذاشته شده در زمین را روشن می‌کند - «مگه یه پیرزن روزی چند تا نون می‌خوره؟» حتا اگر قوی و رشید و بلندقامت باشه. پیری سنگ را آب می‌کند چه رسد به اشتها؟ پیری که برسد اول از همه چیز (البته غیر از نشانه‌های ظاهری، مثل چین و چروک کشیدن بر گل و گردن و سفید کردن مو) اشتها و حوصله را کور می‌کند.

تنهاست پیرزن، چانه‌های خمیر را چیده توی طبق. دزدی از در باز خانه، تومی‌آید، خیال می‌کند خانه بی‌صاحب است؟ یا صاحب‌خانه دنبال کاری رفته و فراموش کرده در را ببندد. این است که احتیاط نمی‌کند و چیزهای سبک و باارزش را جمع می‌کند و می‌ریزد توی پیراهن، تا اگر به فرار نیازش افتد، راحت‌تر بدود، غافل که صدای راه رفتن بی‌احتیاط مرد، پیرزن را آگاه می‌کند

«کسی وارد خانه شده که مهمان نیست، که بر طناب کهنه و پاره‌شدنی گمان راه می‌رود و به زودی برای ثمر بیشتر وارد حیاط خانه خواهد شد. جایی که پیرزن پشت به ساختمان ساده‌ی خانه‌اش، پای تنور است. اما به صدای پاها اعتنا نمی‌کند. چون با خود به تمسخر گرفته گذر پوست به دباغ‌خانه می‌افتد!»

و می‌افتد، دزد وارد حیاط می‌شود دم اول که پیرزن نشسته را می‌بیند، جا می‌خورد. پیرزن همین لحظه به خود می‌گوید - «اگر همین حالا برود خود را راضی می‌کنم که گرسنه بوده، هر چه هم برداشته خوش و حلالش، از شیر مادرش حلال‌تر!»

اما برق النگوهای دست زن، چشم مرد را می‌زند. چنین قیاس می‌کند با خود «هر چه باشد پیرزنی است و زن‌ها همه‌شان از مرد می‌ترسند؛ مخصوصن اگر بدانند که مرد دزد است. پس به تهدیدی می‌تواند طلاهای زن را هم بگیرد.»

زن اما برنمی‌گردد که مرد را نگاه کند، از صدای پایش درمی‌یابد دارد به او نزدیک می‌شود. مرد بالای سر پیرزن که می‌رسد، صدا را کلفت می‌کند:

«دربیار اون النگوها و سینه‌ریزهایت را!»

پیرزن، حتا برنمی‌گردد، فقط می‌پرسد - «برای چه؟»

- «برای اینک‌ه دزد هستم، اگربه جان خود علاقه داری خودت طلاهایت را تقدیم کن!»

- «ببین! من می‌دانم از توی خانه چیزهایی برداشته‌ای، نمی‌دانم چه چیزهایی، اما خیال می‌کنم چون گرسنه بوده‌ای، چنین خبطی کرده‌ای؛ چون می‌دانم شکم گرسنه ایمان ندارد. هر چند باید مثل آدم می‌آمدی و می‌گفتی نیازمندی تا خودم، با احترام چیزهایی به تو می‌دادم. شاید اگر چنین می‌کردی،چیزهای بیشتری به تو می‌بخشیدم، چون کرامت و بخشش را می‌شناسم! اما تو گرسنه و ندار نیستی، دزدی و به حرام‌خواری معتاد!»

- «هستم، چاقوی تیزی هم پر شال دارم تا اگر مقاومت کنی شاهرگت را بزنم!»

- «حالا که چنین است، می‌بینی که؟ به دست‌هایم خمیر چسبیده، خودت جلو بیا و النگوها را از دست‌هایم دربیاور!»

دزد، می‌پرد جلوی پیرزن، نمی‌فهمد بر او چه می‌رود، نخست گمان می‌کند فنری برمی‌جهد و بر چانه‌اش می‌خورد. بعد درمی‌یابد این خود پیرزن بوده که مثل فنر پریده از جا، دست درازشده‌ی مرد را گرفته و پیچانده و بر زمینش کوبیده و حالا او را درست مانند بره‌ای ناتوان زیر زانوی محکم خود گرفته. حس می‌کند این زانو نیست، سنگ سنگین آسیابی است که بر دست‌ها و پاهاش افتاده.

صدای پیرزن بدون هیچ تغییری که درمی‌آید، می‌فهمد اسیر پیرزن است و تا او نخواهد مرد نمی‌تواند تکان بخورد حتا! - «حالا به‌ات یه درسی می‌دم تا دم مرگ فراموشش نکنی!» به عجز و التماس مرد هم گوش نمی‌دهد.

پیرزن چانه‌ی خمیری برمی‌دارد و ته تنور می‌گذارد تو گویی زیر زانوی خود یک لنگه کفش گرفته. چانه‌ی خمیر داغ که می‌شود، زن با جوراب تمیزی دست را می‌پوشاند و چانه را از تنور درمی‌آورد و با آن یکی دست آزاد، چنان فشاری به دو طرف چهره مرد می‌دهد که دهن مرد، بی‌اختیار باز می‌شود. چانه را توی دهن باز ناتوان می‌چپاند و با حرکتی دیگر، دهن را می‌بندد و محکم زیر چانه و بالای لب را می‌گیرد تا مرد نتواند به میل خود دهن باز کند

بعد، رها می‌کند، دهن خود به خود باز می‌شود. چانه‌ی سرد شده را خود پیرزن بیرون می‌کشد و زانو را برمی‌دارد اما مرد مگر قدرت حرکت دارد؟

پیرزن، بلند می‌شود و از کوزه، توی جام مسی بزرگی، آب می‌ریزد. آب کوزه حسابی سرد است. نزدیک می‌شود به مرد - «می‌دونم عطش و تشنگی داره دیوونه‌ات می‌کنه! بگیر اگه می‌خوای، این آب، نترس توش زهر نریختم، خودت که دیدی از کوزه جلوی چشم‌های خودت جام رو پرکردم.»

مرد از درد و تشنگی و ترس می‌لرزد، جام را می‌گیرد و با ولع به لب‌ها می‌رساند، قلپ اول و دوم، صدای ریزش ریگ‌هایی ریز را می‌شنود انگار. جام را پایین می‌آورد. حیرت می‌کند و بیشترمی‌لرزد. تمام دندان‌هایش توی جام آب ریخته و برق می‌زنند ته جام.

- «حالا دیگه هر لقمه رو که با بدبختی و فقط به کمک لثه‌هات بجوی، به خودت نفرین خواهی کرد که چرا حرف یه پیرزن رو گوش نکردی؟»

بعد النگوهایش را درمی‌آورد و توی پیراهن دزد می‌اندازد. دزد فقط می‌لرزد و اشک می‌ریزد. بعد ترسیده و گیج روی زانوها می‌گریزد، خوب که دور می‌شود پا می‌شود و می‌دود، صدای گریه‌اش به ضجه می‌زند که در فضا می‌پیچد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_264.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_264.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 17 Aug 2009 16:01:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل چهلم</title>
         <description><![CDATA[<strong>طرفین سوم و چهارم، طرف‌های حاضر.</strong>

آینده را می‌خواهی چه کنی؟ وقتی رؤیاها، خواب‌های شیشه‌ای و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها روحت را در «حال» شکسته و چال کرده‌اند.

نه، فریبت ندهند، حال فرصت زیستن تو است. چه کسی؟ به راستی چه کسی می‌تواند تو را مطمئن کند از آینده‌ای بهتر و جذاب‌تر؟ یادت باشد زمانه‌ی جادوگران به سر رسیده و آن بشارت‌گر، پیامبر نیست. آخرین رسول حضرت محمد «ص» قرن‌هاست که دعوت خدا را لبیک گفته است.<br>[از سخنان درویشی ژنده‌پوش و آواره]

فریبت می‌دهد این سرخی پیش از سحرگه نیست...<br>م – امید

این خصلت ایرانیان است که فکر آینده نکنند. اگر به این خصلتشان ایراد بگیری. بی‌درنگ پاسخت می‌دهند: چو فردا شود، فکر فردا کنیم.<br>[از سفرنامه یک فرنگی شیفته‌ی ایران]

سه سالت، تازه کامل نباشد، مجبور باشی بر لبه‌ی دوزخ، بر سینه دراز به دراز افتاده باشی و ریزش خود را نگاه کنی. دیوانه نشوی، پوست‌کلفت بوده‌ای یا استثنایی! آن هم چه کسی؟ تویی که انگار در خوابی گذرا و تکه‌تکه، تند شدن پدرت ضیا را با آن همه مهربانی نسبت به مادرت به یاد می‌آوری:

دم در خانه‌ای محو، بر خرند خانه نشسته‌ای و مادرت قمر، آن‌سوتر، تکیه بر در بسته ایستاده و دارد چیزی می‌بافد ناگاه با قدرتی پنهان کشیده می‌شود بر پیاده‌رو مقابل، جایی که جوبی بی‌آب و متعفن فضا را به گند کشیده.

گوسفندی، نه، برّه‌ای را خوابانده‌اند به زور، کسی کاردی را تیز می‌کند. تو هراس می‌کنی، می‌خواهی بگویی مادر! برویم تو، اما هنوز درست نمی‌توانی حرف بزنی. کوچکی خیلی، تازه بی‌کمک می‌نشینی و پا می‌شوی. جلاد راحت راحت دست و پای برّه را زیر کنده‌های بزرگ و قوی زانوهایش گرفته، گوسفندک بی‌اقبال، تکان حتا نمی‌تواند بخورد.

آن یکی جلاد، کارد را غژه‌کنان می‌کشد به مصقل، بیشتر می‌ترسی، زوزه‌ات بلند می‌شود. خیال می‌کنی با همان زوزه گفته‌ای «مادر، اخه» یا «می‌ترسم، می‌لرزم» می‌لرزی واقعاً.

جلاد کارد را که می‌کشد زیر گلوی برّه جیغ می‌کشی و چشم‌ها را می‌گیری با دست‌ها و این درست وقتی است که گویا ضیا می‌رسد و می‌بیند. بغلت می‌کند و چهره‌ات را روی شانه‌اش می‌گذارد و دست بزرگ و پهنش را می‌گیرد روی سرت، تمام سرت حالا توی دست بزرگ و پناه‌دهنده‌ی اوست.

می‌لرزی، برای اولین و آخرین بار صدای پدرت را می‌شنوی که برای مادرت بلند می‌شود – «خانم من! حواست کجاست؟ نباشد این بافتنی را بهایی این قدر گزاف داشت باشد برای دخترکمان!»

مادر هم، گویا با دیدن خون که لابد سر می‌خورد، شاید هم می‌توفد و توی سیاهی لجن می‌خزد، هراس می‌کند که گریه‌اش می‌گیرد، که با گریه می‌گوید – «حق داری ضیا جان! اگر بزنی توی گوشم هم حق داری! داد بزن، بیشتر سرم داد بکش! دشنام بده به مادری که ... مادری که ...»

دیگر توان حرف زدن ندارد. پدر آه می‌کشد، حتا چیزهایی شبیه عذرخواهی به زبان می‌آورد. اما تو آن قدر کوچکی که معنی خیلی از کلمات را نمی‌دانی هنوز مادرت تمام آن روز را بی‌صدا گریه می‌کند و تو را از آغوش پایین نمی‌گذارد. به خودش بد می‌گوید و تو را ناز می‌کند و می‌بوسد.

اما حالا چه کنی؟ زیر تخت، نگاه می‌کنی اما می‌دانی کاری از تو برنمی‌آید هنوز سه سالت تمام نشده. همه‌اش فکر می‌کنی این زن چاق بی‌ریخت عین بشکه‌ای پر نفت سیاه، مگر مادر قمر نیست؟ مادر قمر که باشد مادربزرگ تو هم هست دیگر! آن دو تا مرد، مرد؟ بیشتر به کلاغ می‌مانند که؟ حالا چرا هی توپ و تشر می‌روند به مادرش؟ چرا هی می‌گویند: ضیا؟ ضیا مگر چه کارشان کرده؟

دیدم که چه قدر سوغاتی آورد برای این‌ها قمر می‌گفت – «چه خبر است؟ با آن رفتارشان لیاقت یکی از این سوغاتی‌ها را ندارند.» اما پدر هی کوتاه می‌آمد، لبخند می‌زد و هی می‌گفت – «نگو قمر جان! اگر قرار باشد ما هم مثل آن‌ها رفتار کنیم که درست نیست اصلن؟ لطفن کینه‌ای نباش! مهرورزی کار آدم است، آن‌که نمی‌داند، نمی‌داند که آدم است اشکال از همان جا شروع می‌شود.»

دختر سه ساله، یعنی من، آن شب چیز مهمی را از دست داد. اطمینانش را به پیرزن بشکه و کلاغ‌هایی که کمتر از کلاغ‌هایی که دیده بود تا آن شب، سیاه بودند، اما منقارشان خیلی بزرگ‌تر می‌زد از نوک کلاغ‌ها. بعدتر که دنبال منقار توی صورت دیگران گشت، خنده‌اش گرفت؛ چون فهمید دماغ‌های تیز و بزرگ دایی‌ها را منقار گرفته.

آن شب اطمینانم را از دست دادم. اطمینان که از دست برود، ترس می‌آید، کینه می‌آید، عصیان می‌آید. انتقام گرفتن توی وجود آدم می‌خزد و می‌ماند. همه البته با هم نمی‌آیند، عین آجرهای بسیار که با فاصله‌ای اندک کنار هم بچینی‌شان! کافی است اولی را با دست بیندازی و کنار بایستی و نگاه کنی که هر آجر، آجر بعدی را می‌اندازد، تا آجری نماند. این بود که تا صدایی بلند می‌شد، می‌خزیدم توی پناهگاهم. به مادر هم نگفتم، هیچ کس خبر نداشت زیر تخت پایه کوتاه، شاهدی است که دارد خشونت و نادانی را می‌بیند و بزرگ می‌شود.

دست خودم نبود دیگر؛ کوچک‌ترین صدا، بیدارم می‌کرد. بیدار که می‌شدم، پنهانی و سریع عین یک بچه گربه‌ی کوچک، می‌خزیدم زیر تخت و به سینه می‌خوابیدم. همان دو سه شب اول، توی تاریکی هم راهم را پیدا می‌کردم بی‌صدا و سریع. پدر که برگشت، خیلی سعی کردم به‌اش بگویم باید مواظب خودش، مادر و من باشد. اما نمی‌دانستم، هنوز خیلی از کلمات را یاد نگرفته بودم. فقط گفتم – «پدر، کی می‌رویم خانه‌ی خودمان؟» اول دقت کردم تا مادربزرگ و دایی‌ها آن نزدیکی نباشند.

پدرگفت – «عزیز من! خانه‌ی ما فعلن این‌جاست! این‌جا خانه‌ی پدری مادر است! من مجبورم برای ساخت فیلمم بروم تهران، نمی‌خواهم شما، تو و قمر تنها باشید!»

قمرگفت – «حتا این بچه از این‌جا خوشش نیامده! حق دارد ضیا، احساس خطر می‌کنم، لابد او هم چنین احساسی دارد!»

پدر آهسته سرش را آورد جلو مرا بوسید و به مادر گفت – «همه‌ی سختی ساختن همین فیلم اول است که خدا را شکر دارد خوب پیش می‌رود. گمانم برای فیلم بعدی مجبور باشیم هر سه نفرمان برویم تهران!»

گفتم – «حالا می‌ریم، چرا حالا نرفتیم؟» به غلط‌های دستوری‌ام خندیدند هر دو، (بعد فهمیدم) اخم کردم و بغ کرده، صورت از هر دو تاشان گرداندم پدرگفت – «دخترکم اخم نکن! تو که اخمو نبودی؟ حالا چرا اصرار داری که همین حالا برویم؟»

گفتم – «این خیکی، مادرم را دوست ندارد! دشمن است نگاه که می‌کند معلوم است. آن دو تا کلاغ هم، می‌دانم دلشان می‌خواد با نوکشان چشم‌های تو را دربیاورند.»

مادر گفت – «وای بر من! دخترم این حرف‌های بد بد را نباید به زبان بیاورد! دهنت تلخ نشد عزیزکم؟ هر چه باشد، این خیکی مادربزرگ است و آن دو تای دیگر، کلاغ نیستند عزیزکم، دایی‌های تو هستند!»

گفتم – «اگه مادربزرگ و دایی نخوام، بچه‌ی بدی هستم؟»

پدرگفت – «نه، اما ... خب، چه طور بگویم که به زبان خودت باشد؟»

گفتم – «اونا بدن، این‌که زبون دیگه‌ای نمی‌خواد.»

شبی که فردایش، باید پدر صبح می‌رفت تهران! پرت شدن چیزی، خوردن چیزی به دیوار پراندم از خواب، چشم‌ها را مالیدم و پابرهنه و ساکت خزیدم زیر تخت.

شما بودید چه می‌کردید؟ شمعی روشن کرده بودند تا لابد مجبور نباشند لامپ را بزنند که نورش تا بیرون برود.

نه، در توان من نیست که از کشته شدن نویسنده و فیلم‌سازی آگاه و انسان، به دست عجوزه‌ای پت و پهن و کینه‌ای و دو احمق بی‌درد (کشته شدن پدرم به دست حلیمه و پسرهایش) حتا چند سطر بنویسم، هم‌چنان که نمی‌توانم ازخودکشی مادرم، چند ماه بعد از قتل، دم زنم. مخصوصاً وقت نوشتن همیشه به یاد آورده‌ام این فاجعه‌ها را باید از زبان سه‌سالگی‌ام بنویسم، زمانی که آن‌قدر کوچک بودم که غیر از قمر و ضیا، همه را دیو می‌دیدم بزرگ و دیو آن‌چنان که برای دیدن چهره‌هاشان باید سرم را حسابی بر گردن می‌خواباندم. نه در توان من نیست. هم‌چنان که در قدرتم نمی‌بینم تا از عصیان و کینه‌جویی و انتقام خود از قاتلان، چیزی بنویسم.

پس نویسنده چه کاره است؟ قرار نیست تنها سود ببرد از داستان زندگی این و آن؟ می‌دانم سودی مادی در میان نیست لکن امروز – ولو به دروغ – همه دنبال سود معنوی هستند و با افتخار هم مطرحش می‌کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_263.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_263.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 16 Aug 2009 16:31:17 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل سی و نهم</title>
         <description><![CDATA[ناخدا، سالم ما را از دریا گذراند، گرفتار توفانی شدیم توی راه ولی خم بر ابروی ناخدا ننشست، کار من و ضیا هم ـ چرا دروغ بگویم‌؟ ـ از ترس و بیم و این چیزها گذشته بود. دخترکم‌، عشرت هم به ما نگاه می‌کرد و سعی داشت حتا راه رفتن ما را تقلید کند‌، اما هنوز نمی‌توانست خوب راه برود‌، تکانه‌های لنج مجبورش می‌کرد دست توی دست من راه برود‌، او هم مرا مجبور می‌کرد که در آفتاب دلچسب پائیزی راه بروم تا او هم راه برود همپای من‌. پائیز رسیده بود اما هنوز طعم سرما را نچشیده بودیم‌. اولین روز از پائیز بود که پیش از دَمِش آفتاب‌، تنم قدری از سرما و خیسی هوای  دریا به گزگز افتاد و ضیا را مجبور کرد بارانی‌اش را دربیاورد و بر شانه‌هام بیندازد‌.

وقت گذر از توفان‌، تنها جاشوی کمک ناخدا بود که ترسید‌. این را ناخدا به طعنه بهش گفت:
«‌ببینم ازاین فرشته‌ی سه ساله کمتری اصلان‌؟‌»
جاشو اخم کرد ـ «‌مو‌؟ مو ناخدا‌؟ ای که ... ای چی بگم نه‌؟‌! سر به سرم می‌زاری‌؟ هنوز که چیزی نشده‌‌؟‌»
ناخدا گفت ـ «‌ان شاءالله که چیزی نشه اما خدا از دلت خبر داره اصلان‌! ماهم از چشمات‌، اقلن خیره نشو به آدم تا نفهمه که همچی یه کم‌، نه خیلی‌ها‌؟ فقط یه کم ترسیدی‌!‌» همه خندیدیم‌، حتا خود اصلان که صاف و شیرین می‌خندید با همه‌ی پیری و نوع خنده‌اش نشان می‌داد چه دل پاکی دارد‌.

خود ناخدا‌، با بنز قدیمی یکی از دوستانش ما را به سوسنگرد برد‌. حلیمه مادرم‌، دخترم را از آغوشم کشید و به سینه فشرد اما به من نگاهی گذرا انداخت و توی سرتکان دادن گریه‌اش پکید و زار زد‌:
ـ «‌چه کردی با ما دختر؟ شیرم حلالت نباشد که زندگی را حرام کردی‌. این بلا چه بود آخرکه روزگارمان را سیاه کرد‌. توی این شهر کوچک انگشت نمامان کردی قمر!‌»
ناخدا درهم رفت‌، پاشد و افتاد به قدم زدن ـ «‌نه بی بی حلیمه‌! قرار ما ای نبود، این جور باشه خودم همی حالا برشان می‌گردانم هرجا که دلشان بخواهد‌!‌»

برادربزرگ‌، چهره غمناکش را گرداند به طرف ناخدا و دست کشید به محاسنش‌: ـ «‌ناخدا مادره‌، دلش شیکسه‌، پیر شدیم هرسه تامان‌، نگاه کن به محاسن سفیدم؟ مگه چند سالمه ناخدا؟‌» 
ناخدا صدایش را ترکاند ـ «‌زبان گرفته‌اید که چه‌؟ کس نداند خیال می‌کند جنایت کرده‌اند این زن و شوهر! نگاه کنید به ترس توچشم دخترکشان‌! چه کرده‌اند نه‌؟ بگذارید جار بزنم تا هر پدر نداری به شما سرکوفت زده بفهمد چه غلطی کرده! به سنت خدا و پیغمبر ازدواج کرده‌اند‌. این جنایت است بی‌بی حلیمه‌؟ عبدالطیف‌؟ عبدالسلام‌؟ نه دیگه‌، اگه جنایته بگید‌، جای خوش آمدتان است‌؟ راستی راستی که‌! کم حرف زده‌ایم باهم‌؟ دوسال آمده‌ام و رفته‌ام، نه زور گفته‌ام‌، نه به زور ازتان خواسته‌ام که ... 
حلیمه گفت ـ «‌نه ناخدا، دلم پر بود، یه چیزی گفتم‌! پسرها هم شکر خوردند‌. دلم می‌خواهد این چند صباح مانده از عمر را با نوه‌ام زندگی کنم‌.‌»

نگاه ضیاء می‌گفت‌: می‌شنوی‌؟ قصدشان مصادره‌ی دخترمان است‌. همان فصل ملعون را اجرا می‌کنند‌. دختری داده‌اند ، باید دختری بگیرند‌. من دخترشان را برده‌ام‌، باید دختر من را ببرند درعوض‌. ناخدا‌، سه روز با ما ماند‌، نمی خواست ما را پا درهوا رها کند و برود‌.

<strong>هنرمند ملعونی است که نباید میدان ببیند</strong>

حلیمه و برادرها‌، انگار کن از قمر و ضیا می‌گریزند تا چشم تو چشم نشوند‌. اما تا بخواهی دخترک سه ساله را کول می‌گیرند دایی‌ها‌، کنار رودخانه‌اش می‌برند‌. شهر کوچک را نشانش می‌دهند و به دل او رفتار می‌کنند‌. رد و بدل کلام میان مادر و برادرها‌، با خواهر، در روز به انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسد‌: «‌سلام‌!‌» «‌شب بخیر» گاه حلیمه  زیاده‌روی می‌کند و رو به ناخدا می‌گوید «‌شام حاضر است بفرمائید پای سفره‌»

دخترک‌، که حالا همه عشرت صدایش می‌زنند، غیر از پدر و مادر خودش البته‌، گیج و هراسان می‌نماید‌. از عشرت هم خوشش نمی‌آید و گاه برابر مادربزرگ و دایی‌ها پا می‌کوبد بر زمین «‌اسم من کلاراست‌!‌» یا «‌از عشرت بدم می‌آید‌، خیلی هم بدم می‌آید ! اسم من فیروزه است‌! پردیس است‌! پروین است‌! زهره است اما عشرت نیست‌!‌»

حلیمه اخم می‌کند ـ «‌مگرچند اسم داری عزیز مادربزرگ‌؟‌»
ـ «‌هزارتا‌، هرچی دلم بخواد‌! هم بابا گفته هم مادرم‌!‌»
ـ «‌نه جان من‌، آدم یک نام دارد همان‌طورکه فقط یک مادربزرگ هم دارد‌!‌»
ـ «‌نه‌، کی گفته ؟ من خودم باید از اسمم خوشم بیاد‌، ازعشرت‌، خب خوشم نمی‌آد‌!‌»

ضیا عالمی‌، باید به سفری چند روزه برود‌، تا قرارداد ساختن فیلمی را با تهیه کننده ببندد‌. سال‌ها براین فیلمنامه کار کرده است‌. ناخدا مجبور است به دریا برگردد، اما به قمر اطمینان می‌دهد که زود به زود برای دیدنشان بازگردد‌.

دخترک سه ساله‌ی هوشیار، سنگینی فضا را از نوع نفس کشیدن مادرش حس می‌کند‌. از همان اولین شبی که ضیا نیست و حلیمه و پسرهایش‌، قمر را دوره می‌کنند‌، بی‌خبر از همه‌، مثل گربه‌ای ملوس‌، زیرتخت می‌خزد و بر سینه می‌خوابد ساکت و از توی تاریکی زیر تخت‌، همه را زیرنظر می‌گیرد و در سکون و سکوت و تاریکی‌اش به حرف‌های مادربزرگ و دایی‌ها و مادر خود گوش می‌دهد‌.

خیلی از حرف‌ها را درک نمی‌کند‌، اما از هیبت کلمات حس می‌کند دشمنانه‌اند‌. کمتر کلمه‌ای می‌شنود که برایش دلنشین باشد و فکر کند این کلمه دوستانه است، اولین شب نبود ضیا‌، سفره‌ی شام را جمع کرده و نکرده‌، بوی بد فضا به تنگ نفسش می‌اندازد و وا می‌داردش زیرتخت بخزد و از توی تاریکی، روشنایی را بنگرد‌.

<strong>دوشنبه‌ای پنج شب مانده به فاجعه‌:</strong>

می‌دانستم حلیمه و برادرها ـ پسران غیور حلیمه ـ پسران باسواد و فرهنگی و مشهور حلیمه‌، از دیدن ضیا خون خونشان را می‌خورد‌. عملاً با من و ضیا حرف نمی‌زدند‌. تا ناخدا بود، گاه حالی از من می‌پرسیدند با این گمانه که ناخدا را خام کنند‌. این بود که اولین شب نبود ضیا‌! حلیمه و برادرها‌، دوره‌ام کردند حلیمه آن قدر چاق شده بود که راه رفتن برایش دشوار بود‌. خود را بر فرش و خاک می‌سراند‌.

تا خواستم بلند شوم به این بهانه که سراغ دخترم بروم‌. حلیمه با تحٌکم فرمان داد ـ «‌بشین‌! برادرانت در نبود پدرت حکم ولی تو را دارند‌. می‌خواهند قدری حال و احوال بکنند با تو، چرا خوشت نمی‌آید‌؟ اصلاً چرا ما هم‌خون‌هایت را به یک بیگانه فروخته‌ای‌؟ کاش تنها ما را فروخته بودی قمر، تو لجن مالیدی برآبروی ما‌، این پسرها که برادرهای تو هستند‌، حرفشان برای تمام قبیله حٌجت است آن وقت تو‌...‌‌»

گفتم ـ «‌که این‌طور می‌خواستید تنها گیرم بیاورید؟ حلیمه‌، چه سودی برده‌ای ازاین کینه‌‌ی شتری از این دشمنی و ...‌»

حرفم را برید حلیمه ـ « حالا شدم حلیمه‌؟ ننگت می‌آید مادر صدام کنی‌؟‌»

گفتم ـ «‌ناراحت می‌شوی لکن نمی‌توانم دروغ بگویم‌، مادری ندیده‌ام ازتو که مادر صدایت بزنم‌. به یاد دارم با پدر چه رفتاری داشته‌ای بی‌بی حلیمه‌! جادوگر قبیله‌، قبله‌ی زنان نادان شیفته‌ی جاد‌و جنبل قبیله‌!‌ »
برادربزرگ توپید ـ «‌خفه شو‌! با مادر درست حرف بزن وگرنه‌.‌»

ـ «‌وگرنه چه‌؟ من که می‌دانم از خط و نشان‌هایی که کشیده‌اید پائین نیامده‌‌اید به ریا و فریب گفته‌اید از فصل گذشته‌اید‌. اما این را هم می‌دانم ـ و شما هم می دانید ـ اگر شوهرم بود، جرأت نمی‌کردید با من این جوری حرف بزنید‌! شما در تاریکی پنهان می‌شوید تا حمله کنید ـ بگذارید راحتتان کننم‌، این نشانه‌ی ترس و بزدلی است‌!‌»

حالا برادر کوچک خودی نشان می‌داد ـ «‌خفه نشوی‌، خفه‌ات می‌کنم‌!‌» گفتم ـ «‌می‌توانی‌، کشتن یک ضعیفه به قول خودتان هنر نمی‌خواهد‌، حالا این ضعیفه خواهرتان است‌؟ باشد‌! برای شما که فرق نمی‌کند‌؟ حلیمه‌، آن همه بلا سر پدر آورد به خاطر شما‌، چه کرده‌اید برایش‌؟ می‌بینم سرتا پایش را طلا گرفته‌اید‌!‌»

حلیمه غرید ـ «‌طعنه می‌زنی پتیاره‌؟ چه کرده‌ام با پدر گور به گورشده‌ات که ...‌» می‌گویم ـ «‌هیچ نانجیبی حق ندارد پدرم را توی گور بلرزاند‌‌‌.‌» سایه‌اش می‌خزد تو، می‌خندد ـ « قمر! تو خیال می‌کنی من‌؟ پدر؟ مرده است‌؟ آدمی که سال‌ها زنده بوده است‌، به این راحتی می‌میرد‌؟‌»

حلیمه با چشم‌های گرد شده و پسرها با تنی به رعشه افتاده، پس می‌روند و پس‌تر می‌گریزند تو گویی به عمق تاریکی اما چشم‌هاشان را روشن و هراسان می‌بینم توی تاریکی‌، حیوان‌های ترسیده‌ای که از ترس خود را آماده‌ی حمله می‌کنند‌.

پدر، با دشداشه‌ی نو و بلندش ایستاده و بر آرنج تکیه داده‌، آرنج راست که توی تاقچه‌ی خالی مضیف است دشداشه از سفیدی برق می‌زند و چشم را می‌زند‌. برابرش ایستاده‌ام مشتاق و بی‌تاب بوسیدن دستش‌، پیشانی‌اش‌. آه می‌کشد با افسوس ـ «‌ قمرجان شدنی نیست هوا را کسی نمی‌تواند ببوسد‌. بودن من عین هواست‌، هست و نیست را باهم دارد‌. بگذریم ازاین چیزها‌. کاش بیشتر مواظب این عجوزه و تخم چشم‌هایش باشی‌. (‌می‌دانم منظور پدر از تخم چشم ها‌، برادران من است‌)‌. این عجوزه یک روده‌ی راست ندارد‌، بگو انصاف را می‌شناسد؟ بپرسی می‌گویی سیری چند است‌. از تو، می‌دانم خشونت برنمی‌آید‌،  اما باکی نیست‌! هیچ کاری بی‌جواب نمی‌ماند‌. همیشه یکی مثل مختار پیدا می‌شود تا قصاص شهدای کربلا را بگیرد‌.‌»

با صدای لرزان حلیمه‌، سپیدی دشداشه‌، غیب می‌شود‌. می‌بینم زیر نگاه مادر و برادرها‌، دارم آب می‌شوم‌. با همه‌ی سرمای پائیزی‌، خیس عرقم‌، حالاست که از بوی تند و شور تنم عصبی شوم‌. شاید برای همین تند و سر رفته می‌گویم‌:

ـ «‌حالا دارید محاکمه‌ام می‌کنید‌؟ به چه حقی‌؟ حالا من صاحب اختیارم شوهرم ضیاست، ضیا عالمی‌! پس شما حق ندارید دوره‌ام کنید و ...  اصلاً به چه حقی‌؟ من توی خانه‌ی پدری هستم عین شما‌»
برادر بزرگ‌، سر تکان می‌دهد و دست به هم می‌کوبد ـ «‌می‌بینی مادر؟ می‌بینی با چه افتخاری با چه پزی‌، اسم مثلاً شوهرش را می‌دهد‌؟ همان که از نظر ما دزد ناموس است و همیشه دشمن‌؟‌»

حلیمه دنباله‌ی سر جنباندن پسر بزرگش را می‌گیرد ـ «‌به چه حقی؟ قمر خود تو به خریت می‌زنی یا واقعاً نمی‌فهمی‌؟ به این حق که ما زنده می‌گذاریم این اجنبی نانجیب را‌! عوض این همه گذشت ما‌، باید توهم ذره‌ای‌، به قدر یک انگشت گذشت نشان بدهی‌، نه‌؟‌»

می‌گویم ـ «‌خب‌؟‌»
برادربزرگ می‌گوید‌، مثل همیشه او و حلیمه‌اند که حرف می‌زنند‌. برادر کوچک هم‌، مثل همیشه‌، نگاهشان می‌کند فقط‌، ابلهانه و گیج مثل همیشه‌، فقط با سر حرف مادر و برادر را تایید می‌کند. قسم می‌خورم درست نمی فهمد حلیمه و برادر بزرگتر چه می‌گویند‌؟ اما تایید می‌کند.  
 عبدالطیف‌، چهره‌ی سرخ شده را می‌گرداند به سمت مادر‌: «‌چرا دندون می‌زنی به حرف مادر؟‌‌»

و رو می‌کند به من‌. عجیب است‌! اما نگاهم که می‌کند حس می‌کنم جلادی است خشمگین که نگاهم می‌کند‌. حس می‌کنم‌؟ نه حس نیست دیگر‌! می‌توانند تا فردا از تو جلادی بسازند‌. صدا را بالا می‌برد‌:

ـ «‌ببین قمر! یک راه بیشتر به نظر ما نمی‌رسد برای رفع و رجوع ننگی که بالا آورده‌ای!‌»
خنده‌ام می‌گیرد‌. اما خودم را می‌گیرم ـ «‌چه راهی آقای ما‌؟‌»
یعنی طعنه را در«‌آقای ما‌» درک می‌کند‌؟ بکند یا نکند‌؟ توی چشم‌هایش خیره می‌مانم تا  گمان نکند ترسیده‌ام‌.

ـ «‌طلاق بگیری ازاین اجنبی تا دوباره خواهر عزیز ما و دختر، تنها دختر مادر بشوی دوباره!‌»
همچنان خیره‌ام به چشم‌های آتش ریز ـ «‌اگر نکنم‌؟‌»
حلیمه خود را جلو می‌اندازد‌، به رعشه‌‌ی صدای پسر بزرگش لابد پی‌برده ـ «‌‌نکنی‌؟ آن وقت از ما نیستی‌، باید دست فاسقت را بگیری و بروی‌، بی‌هیچ حق و حقوقی‌، خودمان نوه‌مان را روی تخم چشم‌ها بزرگ می‌کنیم‌! می‌بینی چقدر سعه‌ی صدر نشان می‌دهیم‌؟‌»
می‌گویم‌: ـ «‌باشد‌، می‌روم خانه‌ی عمه خانم‌، البته با دخترم‌، تا شوهرم برگردد‌، آن وقت سه تایی راهمان را می‌کشیم و می‌رویم‌! ناخدا چیز دیگری از قول شماها گفت که برگشتیم‌!‌»

حلیمه‌، زوزه می‌کشد ـ «‌خب بله‌! به ناخدا چیزهایی را گفتیم تا شما برگردید‌! اگر آدرسی نشانه‌ای چیزی داشتیم خودمان می‌آمدیم و برتان می‌گرداندیم‌. زرنگی کرده بودید هیچ رد و نشانی از خودتان نگذاشته بودید. چوب را که برداری گربه‌ی دزد حساب کارش را می‌کند. اما خانه‌ی عمه خانم‌، آن هم با نوه‌ی ما‌؟ این پنبه را از گوشت دربیاور!‌»

متوجه می‌شوم آن‌ها منتظر چنین لحظه‌ای دقیقه شماری کرده‌اند‌. پس تا برگشت ضیا‌، نباید اژدهای خفته را بیدار کنم‌. این است که می‌گویم‌:
ـ «‌باشه ، هرچه شما بفرمائید فعلاً، لکن این بچه‌ای که ازش حرف می‌زنید‌، پدر دارد‌. حالا اگر شماها مادرش را قبول ندارید باشد‌، اما باید صبر کنید مردم برگردد‌، اول حرف‌ها عرض کردم که‌؟ حالا صاحب اختیار من‌‌، طبق عرف و قانون و رسم وآدمیٌت‌، شوهر من است‌!‌»

عبدالسلام‌، لو می‌دهد : ـ «‌می‌خواستم ، کار را با ...‌» حلیمه با کلامی بلند و داغ می‌کوبد توی دهن پسر کوچکش ـ «‌قرار نبود تو چیزی بگی‌؟ من و برادرت درستش می‌کنیم‌، لازم نیست فعلاً تو دخالت کنی‌. به وقتش لابد به تو می‌گیم چه باید بکنی‌!‌»

می‌دانم حرف‌های آخرش تهدیدی است برای ترساندن من‌. اما شما هم مثل من می‌دانید‌، آدمی اگر از آدمیٌت خارج شود‌. خطرناک‌ترین درنده به گردش نمی‌رسد‌. می‌گویم ـ «‌باشد طبق دستورتان همین جا هستم تا صاحب اختیارمان برگردد‌! قرارشد سری هم به عمه خانم بزنم‌، تنها می‌روم و برمی‌گردم تا خیال نکنید نقشه‌ای برای بردن دخترم دارم‌!‌»

روز پیش‌، از دهن عبدالسلام در رفته بود که‌: شنیده است از حلیمه‌، من چیزهایی را یادداشت می‌کنم‌. می دانستم خبر ندارند وقت فرارم با ضیا‌،  یک جفت  خلخال طلایم را (‌تنها یادگاری مانده از پدرم را‌) سپرده‌ام به عمه خانم که بعد از من آن‌ها را به دخترم بدهد‌.

حالا این دست نوشته را هم باید به عمه خانم برسانم‌، می‌دانم دست این مادر و پسرها بیفتد‌، آتششان خواهند زد‌. باید به عمه یادآوری کنم‌: ـ «‌به روح مطهر پدرکه برادر شما باشد‌. وقتی که دخترم عقل رس شد این دست نوشته و خلخال‌ها را بده بهش‌، بگو مادرت دوست داشت با همین خلخال‌های طلایش خاکش کنند وقتی بمیرد‌. اما نظرش عوض شد‌، گفت حتماً این جفت خلخال طلا را بدهم به تو که دخترش هستی‌! راستش را بخواهی امید زندگی قمر و ضیا هردو تا تو بودی‌!‌»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_262.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_262.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 12 Aug 2009 16:20:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل سی و هشتم</title>
         <description><![CDATA[<strong>طرف اول و دوم غایب</strong> 

دفتر را باز می‌کنم تا بنویسم، ضیا، از جایی پشت ستون، شاید هم توی اتاق کوچک کارش (چون خودش را نمی‌بینم) بلند می‌گوید: «قمر جان! نمی‌دانم چرا؟ ولی دلم بی اراده‌ی من، کشیده می‌شود به باتلاق انگار و در سرم غوغاست از سخنان «شمس تبریزی» که تو گویی کسی مسلسل، توی سرم می‌خواند، تمام می‌شود دوباره و باز، پس سرفصل نوشته‌ی امروزت را که باید بیستم مردادماه ١٣٣۵ شمسی باشد، با حرف‌های شمس شروع کن، شاید دست بردارد از من. باید این مقاله‌ی مسخره‌ی تکراری را تمام کنم و گرنه صاحب خانه، چیزی که نداریم بریزد بیرون، خودمان را بیرون می‌اندازد.»

می‌گویم: «بلند و شمرده، از همان‌جا که هستی بخوان، تا بنویسم.» آی به چشمی می‌گوید و صداش مهربان‌تر، مردانه‌تر و گیراتر می‌شود، بنویس:

می‌نویسم: «فی‌الجمله ترا یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوش دل می‌شوند، و به راستی غمگین می‌شوند. او را گفتم تو مرد بزرگی، و در عصر یگانه‌ای؛ خوش‌دل شد و دست من گرفت و گفت مشتاق بودم و مقصٌر بودم.»

«و پارسال با او راستی گفتم، خصم من شد و دشمن شد. عجب نیست این؟ با مردمان به نفاق می‌باید زیست، تا در میان ایشان با خوشی باشی،همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون می‌باید رفت که میان خلق راه نیست.» شمس تبریزی که خدایش رحمت کند.»

می‌گویم: «تمام شد؟» می‌گوید: «ظاهراً، مانده‌ام که نکند...» ساکت می‌شود. می‌گویم: «مادر و برادرانم، به نفاق افتاده باشند؟ راستش من هم تعجب کرده‌ام، می‌گویم شاید به خاطر بچه داشتن ما، فهمیده‌اند دیگرحرفشان به جایی نمی‌رسد؟»

- «خدا کند، اما یادمان نرود که دخترمان رفته است توی سه سال، یعنی دو سال و چند ماه است که خبر دارند صاحب نوه شده‌اند، اگر همان اول از خر شیطان پیاده شده بودند، یعنی وقت تولد عشرت، حرفی اما حالا، نمی‌دانم خدا به خیر بگذراند. اما ما که نمی‌توانیم تمام عمر آواره باشیم نه؟»

راست می‌گوید ضیا! می‌نویسم تا فراموشم نشود، چند بارهم می‌نویسم پشت سرهم، تا خوب یادم بماند.

خودم، گذشته از حرف‌هایی که ضیا با ناخدا می‌زند، باید با ناخدا اتمام حجت کنم.

حتمن حتمن، با ناخدا اتمام حجت کنم و بگویم حلیمه مادرم بعد از مرگ پدرساحره‌ای شده که الله اکبر!»

پس اتمام حجت با ناخدا، در مورد گذشت حلیمه مادرم و عبدالطیف و عبدالسلیم را فراموش نکنی قمر.

قمر: بی رودربایستی با ناخدا حرف بزن! بگو چشم.

به ناخدا بگو: حالا دیگر هراس من و ضیا، بیشتر به خاطر دخترمان است.

و درشت‌ترنوشتم: <strong>با ناخدا تمام جوانب را باید بسنجیم</strong>

و دور نوشته‌ی درشت، خط کشیدم.

ضیا، وقتی دید، خندید، سکوت کرد، دستی بر موهای پرپشت بلندش کشید، شاید هم دستش بر موهای سفید، سفید که نه، بگویم جوگندمی شقیقیه‌ی راستش صبورانه ماند. حالتش چنان بود که هراس کردم. هراسم را بی‌درنگ می‌خواند در چشم‌های من، برای همین سعی کرد با خنده حرف‌هایش را همراه کند:

«مهربانم، حالا تو هزار خط دور مطلبت بکش.»

این‌جا قضیه، ناخدا نیست. معما - اگر معمایی وجود داشته باشد، که به گمان من همان سال‌های نخست غارنشینی آدم‌ها، این معما حل شده، داشتم چه می‌گفتم؟ بله اگر معمایی وجود داشته باشد، پلشتی خصلت بعضی از آدم‌هاست. قابیل، همراه همین خوی زشت از حوا زاده شد، رفتارهای پدر و مادر و دخالت ابلیس، به گمان من فقط او را به یاد داشته‌اش انداخت، دانست که توان کشتن را دارد. اینک آن که توان دزدی دارد، مگر به طعمه‌اش می‌گوید قصد بریدن جیبت را دارم؟ نمی‌گوید مهربان من! برعکس سعی می‌کند طعمه‌اش را خام کند با حرف‌هایی پرابهٌت از انسانیت خود، کرامت خود و یاری‌اش به دیگران، مخصوصاً به طعمه، طعمه را که با لالایی جذاب و ریاکارانه‌ی خویش خواباند، دست به کارمی‌شود. پس اگر تصمیم به رفتن بگیریم، باید آماده‌ی هر پیش‌آمدی باشیم! من می‌دانم ناخدا چانه‌ها زده، شاید تهدید هم کرده باشد.

بحث در این است که آن‌ها گفته‌اند «گناه ما را بخشیده‌اند.» حالا به خاطر وجود نوه‌ی خودشان، یا مثلن سرکوفت مردم اطرافشان. اما به این توجه کن! گناه ما را می‌بخشند، یعنی کار ما را، عشق و ازدواج ما را گناه دانسته و هنوز هم گناه می‌دانند. در صورتی که ما، من و تو، هیچ گناهی مرتکب نشده‌ایم. عاشق شده‌ایم، ازدواج کرده‌ایم و بچه دارشده‌ایم. نخست هم از پسرعموی تو پرسیده‌ایم اگردل با تو دارد، من که ضیا عالمی باشم عقب بکشم. اما او حتا به برادران و مادر تو گفته است که هیچ گاه به ازدواج با تو، حتا فکر نکرده است و نمی‌خواهد هم فکر کند. گفته است می‌خواهد با چه کسی از کدام شهر و قبیله ازدواج کند. حتا به مهر از مادر تو خواسته که با ازدواج ما مخالفت نکند، حتا به برادرانت گفته که او به جای من که ضیا عالمی باشم بهشان قول می‌دهد که تو را خوشبخت می‌کنم.

این نکته است که باید بدانی مهربان من! با تو، هر جا که بگویی می‌آیم، چرا که بی تو و دخترمان دیگر نمی‌توانم پلک بزنم، چه رسد به گذران عمر! ما به دلیل خصایل زشت و پنهان مردم اندوهگینیم. اما مجبور هم هستیم که بنا را بر باور مردم بگذاریم. چنین نباشد باید من و تو و دخترمان، ساکن واحه‌ای بی‌نام و ساکن شویم! یا در بیابانی چادر بزنیم و برگردیم به دوران بدویت! می‌توانیم؟ البته نمی‌توانیم! پس یا باید بمانیم و تا آخرعمر زجردوری و غربت و سرانجام مرگ در سرزمینی بیگانه را بر خود هموار کنیم - که ناشدنی است - یا باید برگردیم با این اعتقاد که هر چه بادا باد! خود را برای هر پیش‌آمدی آماده سازیم! راه سومی نیست نازنین من.»

<strong>نرگسِ همیشه بیمار و بنفشه‌ی همیشه سوگوار</strong><br />الحذار ای غافلان زین وحشت‌آباد الحذار<br />الفرار ای عاقلان زین دیْو مردم الفرار<br />ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول<br />زین هواهای عفن وین آب‌های ناگوار<br />«جمال الدٌین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی»

غربت، برای دیدار آدم‌های دیاری دیگر - حالا بگیر دیدار از مردم قبیله‌ای دور و پرت مثلن در آفریقای سیاه - و خیره شدن به بناهای همان دیارغریب - برج ایفل و ساعت بیگ‌بن فرانسه و انگلیس باشد، یا کومه‌ای کوتاه از گل و پوشال در کنیا. جذاب خواهد بود. گیرم دیدارکننده، در دیارغریب غربت تمام مدت سفر نتوانسته باشد از نیش پشه یا هوای داغ سوداپرور، بخوابد، مزاجش به هم ریخته باشد و دملی دردناک درآورده باشد در کشاله‌ی ران و راه رفتن را برای او دشوارودردناک کرده باشد. لکن چون می‌داند برگشتی وجود دارد، از لحظه لحظه‌ی سفرش لذت‌ها خواهد برد و انبان خاطره‌هایش پر و راضی به دیار خویش باز می‌گردد.

اما پناهندگان - حالا بگیر به زیباترین و آبادترین و آزادترین و هزار ترین دیگر فلان کشور - همان ماه‌های اول، خود را - خواه ناخواه - می‌بازند. چون می‌دانند برگشتی به وطن برایشان میسٌر نیست. صد البته به آدم‌های الکی خوش، همه جا خوش می‌گذرد، چرا که پشتوانه‌ی اندیشه اززندگی آنان - حالا به هردلیل و علت - از آغازوجود نداشته. شاید درویش‌مسلکان هم چندان تفاوتی میان وطن و غربت نگذارند، چرا که زیربنای اندیشه‌ی اینان، کاملن با دیگران فرق دارد. برای همین گفته‌اند «درویش هر کجا که شب آید، سرای اوست» چرا که سرایی خالی از دلبر ندانند» و اصولن تعبیرشان از حب الوطن من الایمان، وطنی خاکی نیست. غرض از وطن، نه مصراست و نه ایران و نه هیچ جای دیگر. وطن به تفسیر حضرات، همان گنجینه‌ی روح خدایی است جایی که روح، از همان‌جا به بدن‌هاشان دمیده شده.

اما ضیا عالمی و قمرهمسرش، همان ماه‌های اول، خسته شدند، خسته؟ نه، زده شدند. ازنگاه آدم‌های اطرافشان، چیزهایی می‌خواندند که بر آنان گران می‌آمد. گاه، به وضوح، می‌شنیدند که غیرعراقی‌ها، سربارند و مزاحم. حتا این حرف‌ها را بدون دندان زدن به پناهندگان اندک فلسطینی‌های دربه‌در می‌گفتند، در صورتی که اولاً این فلسطینی‌ها اکثرن، زن وپیران ازکارافتاده بودند وثانیاً اگر پای بحث به میان می‌آمد همان‌ها که طعنه می‌زدند. رگ‌های گردن پر از باد می‌کردند که: خانه‌هاشان را، زندگی‌شان را صهیونیست‌های غاصب به یاری ابرقدرت، استعمارگرامریکا، از آن‌ها به زور گرفته‌اند و تصٌرف عدوانی شامل حالشان گشته.

این بود که ضیا و قمر، همان روزهای نخست به فکر برگشتن بودند و اگر ناخدا هر از گاه با خبرهایی تازه نزدشان نمی‌آمد و با منطق آرامشان نمی‌کرد، ضیا با تمام دانایی خود و قمر با همه‌ی هوشیاری و قدرت اندیشه، دل به دریا می‌زدند.

وقتی ناخدا گفت که خانواده‌ی قمر از قانون عشیره‌ای «فصل» عدول کرده‌اند، (و ضیاء با حیرت می‌اندیشید بر خلاف نام، این قانون عشیره‌ای، تقریبن قانونی است جهانی، که در میان مردم دنیا با قدری اختلاف ساری است با این‌که در قوانین مکتوب هیچ کشوری نیامده، عجیب جاری است، انگار کن رودخانه‌ای بدوی، که فقط در هر جا عمق و اندازه‌اش فرق می‌کند.) و نیز ناخدا با ناراحتی گوشی را دست زن و شوهر داد که: مأموران مخفی سایه‌وار دنبالشان می‌کنند با این گمان که سوری هستند، برای برگشتن مصٌرشدند.

ناخدا این را هم گفت: البته اگر گمان مأموران مخفی، به ایران رفته بود، شاید زودتر خود را آشکارمی‌کردند، که جنگ عرب و عجم، عین جنگ بالارودی‌ها و پایین‌رودی‌ها، سابقه‌ای طولانی دارد که لابد خود ضیا که اهل تاریخ و هنر و نوشتن است بهتر از او بداند.

شبی که قرار بود، سحر سر نزده، خود را به لنج ناخدا برسانند. از سر شب، چراغ‌ها را خاموش کردند و با شمعی روشن توی کاسه‌ای از روی، برابر هم نشستند و دخترشان را به نوبت بر زانوی خویش نشاندند و برایش، با صدایی آرام و به نجوا کشیده، قصه‌ها گفتند. گفتند چون دوست ندارند کسی غیرازدخترشان «پاندورا» این قصه‌ها را بشنود، آهسته و به نجوا حرف می‌زنند. دخترک که پا به سومین سال زندگی خود گذاشته بود. هوشیار بود مثل مادر و دانا مثل پدر. برای همین به نجوا گفت «پاندورا؟ من که اسمم این نیست؟» در سایه‌ی شعله‌ی لرزان و زرد شمع، چهره‌ی کودک میانه‌ی تاریک روشنای تند و تیز، ظریف‌تر و دقیق‌تر و زیباتر می‌شد.

پدراو را بوسید و گفت: «درست است نام او فعلن عشرت است. اما چون تصمیم دارند دختر و پسردیگری نداشته باشند چون فکر نمی‌کنند هیچ بچه‌ی دیگری هوشیاری و زیبایی و دانایی اورا داشته باشد، این جوری خیال کرده‌اند او و مادر، که همین یک فرشته‌ی عزیزشان را، چند دختر بدانند، برای همین هر از چندی نام تازه‌ای به او می‌دهند.»

مادر ساده‌تر مطلب را بیان کرد: «این جوری خیال کن فرشته‌ی من و بابا ضیا، تو یک نفر هستی، اما از تو چند عکس جوراجور گرفته باشیم، مثلن توی یک عکس داری می‌خندی، توی عکس دیگرمثلن دست‌ها را زده‌ای زیر چانه و توی عکس چهارمی جدی و قدری، البته یه کم دلخور و غمگین به نظر می‌آیی! ماهر عکست را یک نفر به حساب می‌آوریم با اسمی که با اسم عکس‌های دیگر فرق می‌کند. بازی قشنگی است نه؟»

دختر خندید و سر تکان داد یعنی بازی قشنگی است! چون ضیا در تمام حالت‌هایی که قمر از آن‌ها حرف به میان آورده بود، از دخترک عکس گرفته بود.

بعد دختر معنی پاندورا را پرسید. پدر با صدایی گرم، قصٌه‌ی پاندورا را ساخت و گفت. اصل قصه که وجود داشت، شاخ و برگ‌هایی به قصه داد تا دختر بیشتر لذتٌ ببرد و حرف‌هایی را که لازم می‌دانست دختر بداند، در همان شاخ و برگ‌ها، به ثمرنشاند. دختر با رغبت قصٌه را گوش داد پایان قصٌه با خواب دختر یکی شد انگار کن دختر خواب را پس زده بود تا تمام قصه را بشنود. وقتی دختر خوابید همان‌جا، نزدیک خودشان او را خواباندند و ملافه‌ای رویش انداختند و بقیه‌ی حرف‌هاشان را به پچ‌پچه در گوش هم زمزمه کردند تا دختر بیدار نشود. 

هوشیاری و دقت زن و شوهر، کار را فعلن آسان ترمی‌کرد. شناسنامه‌های ایرانی خود را در باغچه خاک کرده بودند، یعنی نخست آن‌ها را با مدارک لازم دیگر و عقدنامه، در نایلونی بزرگ پیچیدند و دورش را با پارچه بستند و جایی از باغچه چالش کردند. 

سحر، در تاریکی سوار لنج شدند. دختر در آغوش پدر، راحت خوابیده بود و تا آفتاب حسابی بالا نیامد، بیدارنشد. چون بیدارشد و دید وسط آب‌های انگار تمام‌نشدنی، توی لنج هستند ذوق کرد ودست زد. نه کودک نه ناخدا و جاشویش نه ضیا و قمر، نفهمیدند دختر برای چه کس یا کسانی دست می‌زند؟ قمر خواست بپرسد اما اشاره‌ی چشم شوهر او را ساکت کرد. «چرا این شادی کودکانه را با سؤالی که بزرگ‌ها همیشه از کودکان می‌کنند، برای دخترکم اندکی حتا تلخ کنم.» این را قمر با خود گفت و ضیا که اصلن خرافاتی نبود، لبخند زد و حرکت جوشیده از درون دخترکش را به فال نیک گرفت و به خود خندید وتوی دل گفت: «چه اشکالی دارد آدم گاهی، نه خیلی زیاد، خرافاتی بشود؟ من که زیانی در آن نمی‌بینم!»

لکن راست آن بود که دل ضیا چندان گواهی خوبی نمی‌داد و این را خوب می‌دانست ومی‌دانست که قمر هم مثل خود او نگران است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_261.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_261.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 02 Aug 2009 16:47:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید ـ منزل سی و هفتم</title>
         <description><![CDATA[<strong>فنجانی شیر مادیان وقوس دوٌم رنگین کمان، بربرگ انجیری کبود! دروغ نگو متعجبت می‌کند تا تمام سال‌های آینده به یادت بماند روشن، نه سیاه چنان‌که بود.</strong>

سطری، کلمه‌ای، حرفی دروغ نداری به دفتر! من که حالا «کلارا » هستم و نام واقعی‌ام را کم کمک از یاد می‌برم! برای بار نخست‌، درنجیب خانه‌ی «پری ناز پاکستانی» نیم شب یلدایی‌، بی‌خواب و سرگردان‌، دراتاقم راه می‌رفتم. بی‌چراغی روشن، یا مثل بیشتر شب‌ها‌، شمعی حتا روشن نکرده بودم دربرابر آیینه‌ی میز توالتم، شب‌های اندوه و تنهایی معمولن شمعی روشن می‌کردم و عودی اصیل که بوی کندروکافورو کرفس می داد و پری‌ناز می‌گفت از خود پاکستان آورده و به کسی جز من از آ‌نها نمی داد‌، پولش را پایم حساب می‌کرد، خیلی هم گران حساب می‌کرد لکن می‌‌ارزید، تا خرخره هم خورده بودم‌، قاتی پاتی ، ویسکی را با کنیاک و آبجوی شمس را با شراب. نمی‌دانم چرا ؟ بدم می‌آمده از مشروب قاتی، اما آن شب، شب نکبت عجیبی بود. تا ظهر خلقم خوش بود، مهمان راه داده بودم بدون بد و خوب کردن همیشه، بدون اینکه: این نه ،آن یکی بله و همین پری‌ناز را حسابی ناز کرده بود.

- «فدات بشم ، امروز چقدر ماه شدی، جان عزیزت واس خودم نمی‌گم‌ها؟ خانه و زندگی‌ام فدای همین خال کنار چانه‌ات، اما همین که این‌قدر سر حالت می‌بینم باور کن! باور می‌کنی نه؟ انگارکن دنیا را بهم دادن! دنیا چه قابله؟ انگارکن تازه پا گذوشتم تو هیژده سال! خوب می‌کنی کلارای من! باید ازاین همه حسن خداداده استفاده کنی.»

مهمان تازه نشسته بود رو تختم خوش ذوقم بود. خندید که: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت / آری به اتفاق جهان می‌توان گرفت کلارا را خانم شاعرواس شما اینو گفته به گمانم.
اما ظهر، یک مرتبه دیوانه شدم انگار، در را بستم و نشستم برابرخود توی آیینه‌ام حالا نخور پس کی بخور!هنوز بطری نصفه نشده می‌رفتم سراغ یخچال و یکی دیگر و باز یکی دیگر. حس کردم: نه، این نمی‌شود، عاشق شده‌ام انگار، بهمن را رانده بودم به خاطر دیوی که می‌گفت مرشد اوست، اما حالا می‌دیدم به خود مردک احتیاج دارم! نه فکر کنی برای رختخواب و این مزخرفات؟ حس می‌کردم کسی مثل آن عوضی حرف‌هایم را نمی‌فهمد و حرف نمی‌زند به خوبی او. پری‌ناز می‌دانست نباید در بزند حتا این طور وقت‌ها آهسته به دخترها می‌گفت: جنی شده! کسی نره در اتاقشو بزنه؟ نفهمم هیچ کدامتون حتا از جلو در بسته اتاقش رد شده که بد بلایی سرش می‌آرم!»

نصف شب گذشته بود که چشم‌هام داشت گرم می‌شد، از مستی، نه که خواب آمده باشد سراغم، که تق، تق، دوتقه به درخورد و صدای پری‌ناز آمد که می‌لرزید از ترس (‌این جور وقت‌ها هرچه جلوی زبانم می‌آمد به آن‌که پشت دربود نثار می‌کردم از ترس همین هم پری‌ناز، تا تقه‌ها را زد گفت:

- «فدای هیکل تکت کلاراجان! مجبور شدم به جان عزیز خودت! آژان آمده، با توهم کارداره!»

چطور خودم را رساندم دم در نمی‌دانم‌، بس که تلوتلومی خوردم و گیج می‌رفتم و کژ و مژ می‌شدم و تاب می‌خوردم. در را باز کردم و صورت پاسبان را سه گوش دیدم، دراز دیدم، قد یک سیگار عمودی دیدم، قد خشت دیدم، آن‌هم نیمه!

با لکنت گفتم ـ «برو ...  صب بیا ...  می‌بینی که‌؟ دارم می‌افتم ...  هیچ وقت نکرده بودم، اما زدم زیر آواز نصفه شبی، با چه صدای زنگداری هم ـ » دارم می‌افتم باباجون بگیر منو / به جون قبه‌ی تا شده‌ات، می‌بینی تنو؟
پاسبان آرام گفت ـ «دخترم ! هرجوریه باید تا دم دربیای، اونجا جیپ کلانتری هست، دیگه دردسری نداری راحت می‌برمت! افسر کشیک گفته نیاری‌اش خودت هم نیا، فردا حکم اخراجتو بگیر! دخترجان ! من ۵۵ سالمه ، شیش نون خور دارم راضی نشو که ...

گفتم ـ «معلومه که راضی نمی‌شم پیری جون! خودت هرجورکه می‌دونی منو ببر بنده‌ی سرکنده حرفی ندارم!»

پری‌ناز و خود پاسبان، مثل یک کیسه‌ی برنج بردند دم در و انداختند توی جیپ. رسیده نرسیده به کلانتری، داد زدم (اینا همه، بعد به یادم آمدها؟) بله داد زدم «آی، آهای جناب افسر نگهبان! زورت به یه لچک به سرپاتیل می‌آد؟ باشه، اگر تونسی سرپا نیگرم داری این بنده‌ی شرمنده‌ی مست منگنده سرافکنده‌ی اسیر الکل بی‌پیر در خدمتم!»

افس رنگهبان سرتکان داد گویا، یا من اینجوری دیدم گویا اشاره کرد به چندتا پاسبان قلچماق آن‌ها هم نامردی نکردند و پرتم کردند توی حوض، حالا فکرش را بکن یخ حوض از سنگینی من شکست.  دست‌ها را می‌دیدم، دست‌هایی که به نظرم عین دم کوسه بودند. می‌آمدند سرم را  می‌کردند زیرآب‌! دفعه‌ی اول نه‌، دوم‌، نصف مستی از سرم پرید‌. گفتم‌:

- «بابا شب یلدا سردترین شبه، می‌خواین بکشین، خب هفت تیر که دارین؟»
چند مرتبه دیگر سرم را کردند زیرآب، چقدرآب یخ رفت تو چشم و چار و بیشتر از همه تو دماغ و دهنم. مستی پرید راست راستی.

افسرنگهبان گفت – «حالا ببرنیش تو آن اتاق جلو بخاری آنجا گمانم یک بلوز دامن خشک از زهرا خانم باشه، تنش کنید گرمش که شد مثل بچه‌ی آدم توانست راه برود، بیارینش اینجا!»
گفتم:
ـ «ای جناب سروان! می‌فرمودی لباس خودمو ازخانه می‌آوردم‌!‌»

ـ «حالا هم نترس این بلوز و دامن، اولاً نجس نیستند ، دوماً از آدمین که از خانم رئیست کلی سر دارد!»
گفتم ـ «مال کی هسن جناب سرگرد! نکنه فردا شاکی بشه که لباسشو بلند کردم؟»
گفت ـ «نترس خانم خانما، مال زهرا خانمن که می‌آید برای تمیز کردن کلانتری! شکایت اون با من!»

خیلی طول نکشید که مثل بچه‌ی آدم جلوی افسر کشیکی که یک مرتبه بهش گفته بودم جناب سروان و یک دفعه جناب سرگرد و گویا جناب سرهنگ هم صدایش کرده بودم، نشسته بودم روی یک صندلی تق و لق. سرما تا مغز استخوان‌هایم هجوم برده بود، راهی برای بی‌خیال شدن یخی که جای خون می‌گشت در تنم، پیدا نکردم غیر از دقیق گوش سپردن به حرف‌های افسر کشیک:

- «گاه، راس راسی آدم تو حکمت کارهای خداوند حیران می‌ماند، مثلن‌، راستش را بخوای اول فکر می‌کردم: خب اگر تو، کشته می‌شدی یکی از لشگر بزرگ و بی‌شمار بدها کم می‌شد و این به نفع مردمان خوب و نجیب بود. نبود؟»

ته لهجه ی اصفهانی‌اش‌، هر کار می‌کرد‌، توی حرف زدنش خودی نشان می‌داد. خود بزک کرده وای‌، اندکی دلنشین به گمانم، برای همین خنده‌ام گرفت و سرما را فراموش کردم و پاسخ دادم ـ «خب بعله! دُرسشو بخوای جناب سروان به نفع خود من یکی هم بود، شاید واس همین خدا نخواسته نفعی به ملعونی مثل من برسه! حالا چی شده این نصف شبی، که هر قوم و قبیله‌ای خزیده تو خونه و کاشونه‌ی خودش و بلانسبت سگو بزنی تو این سوز استخوان‌سوز از سگدونی خودش بیرون نمی‌زنه و خلاصه‌، نخود نخود، هرکی رفته خونه‌ی خود لطف شما شامل حال ما شده‌؟»

خیره نگاهم می کند درسکوت و بعد ـ  «ببینم چه جوریه که تو مثل همپالکی‌هات حرف نمی‌زنی؟ راستشو بخوای یک لحظه فکر کردم دارم با یه آدم حسابی حرف می‌زنم . بدت نیاد‌ها ؟ ما ازکار و بار آدم‌ها پی به شخصیتشان می‌بریم! شنیده بودم به قول دخترهای همکارت تو، تومنی سد عباسی توفیر داری با بقیه اما فکر می‌کردم عادت شماهاس که یک کلاغ را چل کلاغ بکنید!»

از کجا می‌دانست، من از عشیره‌ای نامدار و درس خوانده‌ام‌؟ حوصله‌اش را داشتم سر به سرش می‌گذاشتم تا بداند یک هزارم از کتاب‌هایی را نخوانده که من خوانده‌ام حتا بعضی‌ها را بیشتر از یک بار؟
گفتم ـ «حالا وقت این حرف‌ها نیست به گمانم جناب سروان! بفرمایید از من چه خطایی سر زده؟»
- «بهمن را می‌شناسی؟ گفته‌اند به خاطر شما می‌آمده خانه‌ی پری‌ناز؟»
- «هر خونه‌ای که بوده‌ام بفرمایید، فقط به خاطر من می‌آمد، راستش که اینجور می‌گفت!»
- «می‌دانی پیر و مرشدی هم داشته که...»
- «می‌بخشید که حرفتان را قطع می‌کنم، شکر تو کلامتان! اگر مرشد و پیر اون پیره سگه، توهین شد به سگ!»
- «پس اونو هم دیدی؟»
- «یه مرتبه فقط و بلانسبت، فهمیدم چه جاکش نامردیه، ازآن ولد چموش‌های شیطان صفت! با لب خدا را نام می‌برد اما تو چشم‌های هیزش شعله‌ی پستی و ناجنسی و چاقو از پشت زدن کاملن پیدا بود!»

- «پس آدم‌شناس هم هستی!» طعنه‌ای درکلام افسر نبود : - «می‌دانی خدا بهت رحم کرده ؟ بهمن تور می‌زده واس آن عوضی و ... آدم حیرت می‌کند! بگذار راحتت کنم تا حالا پنج زن را کشته‌اند و توی زیرزمین خانه‌ی درندشتش خاک کرده! خودش اعتراف کرده، قرار بوده تو ششمی باشی که قسر در رفته‌ای! فقط می‌خواهیم بدانیم بهمن هم توی این قتل‌ها دست داشته یا فقط طعمه جور می‌کرده برایش؟ گفتم، شاید چیزهایی بدانی؟»

گفتم ـ «جناب سروان ! من ازکجا بدانم؟ اما حسٌم به من می‌گوید: بهمن خرتمامی است، جادو شده‌ی مردکه ممکنه بوده باشد، اما آن قدر الاغ تشریف دارد که، چطور بگویم، در برابر این قاتل که فرمودید، کر و کور بوده به گمان من، یعنی اگر می‌دیده، با چشم‌های بازش هم می‌دیده که مردکه کسی را می‌کشته، باورش نمی‌شده، حتا اگر مراد می‌گفته تو کشتن کمکش کند، بدون ارس وپرس کمکش می‌کرده اما خودش باورش نمی‌شده! دیگه چه عرض کنم، گناه کسی را هم نمی‌شورم! شما بهتر می‌دانید چون کارتان این است!»

بلند شد ازپشت میز ـ «ممنون، با حرف‌هایت کمک کردی، حالا می‌مانی صبح بروی یا...»
ـ  «اجازه بدهید می‌روم، سردرد آزارم می‌دهد، تا نخوابم این میگرن آرام نمی‌گیرد!»
ـ «می‌گویم استوارکه دارد می‌رود سرگشت، با جیپ برساندت!»

به یاد نمی‌آورم تشکر کرده باشم یا چیزی گفته باشم. همه‌اش به خودم بد و بی‌راه می‌گفتم که چرا خیال کرده‌ام موجودی مسخره‌، عروسکی مضحک را دوست داشته‌ام، عروسکی که نخش توی دست دیگری بوده که هیچ شناختی ازاو نداشته؟ بعد هم بیشتر بد گفته‌ام به خودم که‌: چرا توقع دارم عروسکی بی‌جان صاحب اختیارش را بشناسد‌؟ جایی که این همه آدم خدا خدا  می‌کنند و روزی سد هزار چیز می‌خواهند از خدا اما خدا را خوب نمی‌شناسند‌! توقع بی‌جایی نیست که از تکه‌ای سنگ‌، تکه‌ای گوشت و استخوان بی‌جان بخواهم صاحب اختیارش را بشناسد؟

به خود بد می‌گفتم: چگونه کشش ساده‌ام را به مردی عشق گمان کرده‌ام که خوب حرف می‌زده؟ و نگاه نافذی داشته؟ گویندگان رادیو از او بهتر مگر حرف نمی‌زنند و نگاه مار مگر نافذتر نبوده؟ تا توی احمق باشی دیگر خیال نکنی عاشقی! عشق کدام و کجا؟ آدمی کجا و کدام است؟ پدر و مادرت با خروار خروار محبت و عشق نسبت به هم سهمشان چه بود از زندگی عاشقانه؟ چهار سال بی‌مقدار؟ دو سالی که تو را نداشتند و دو سالی که مزه‌ی عشق را از بوسه‌هاشان چشیدی‌، نه‌؟ پس خفه دیگر! زنکه‌ی نادان ...


زن ۵۰  و چند ساله می‌خندد‌. مهراب، سر و چشم از نوشته می‌گیرد : - «‌حالا چه؟ این‌که میان من و تواست چه؟»

زن، نم از چشم‌ها می‌گیرد ـ «فراموش می‌کنی مهراب! در یک رودخانه نمی‌شود دوبار شنا کرد! من اینک چه کسی هستم؟ کلارا؟ ماه‌منیر، تامارا، فهیمه؟ نه، من حالا بیست و چند سالم نیست دیگر، سیزده، چهارده سال است، جز تو مردی ندیده‌ام، پیش از دیدن تو، چه مردی را می‌دیدم‌، چه یک لنگه‌ی کفش خودم را! حالا، تو زن‌های گذشته از تو، یا زن‌هایی را که تو از آن‌ها گذشته‌ای به یاد می‌آوری؟ عبورهایی از پل، تا کفشی، پایی، ساقی، خیس نشود. آدمی دوباره و حوایی دوباره، لکن این بار حوا از آدم پیرتر است و لابد در مسأله تقدیری است که مانده تا آن را دریابیم!

حالا نگاه خندان و کاملن آرام و زنانه‌ی زن به مهراب است. دراو هیچ نشانه‌ای از پریشانی پیشین در زن نمی‌بیند مهراب. حتا حالت لمیدنش به ستون میانه‌ی هال و پذیرایی، نشان از آرامشی دارد که مهراب می‌داند نداشته تاکنون‌، دست پیراما ظریف و زنانه را دراز می‌کند و دست نوشته مادر را برمی‌دارد ـ «تا خستگی بگیری، من می‌خوانم! گرسنه که نیستی؟ نیم ساعتی طول می‌کشد تا شام حاضرشود.» و سینه صاف می‌کند و از توی دفتر می‌خواند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_260.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2009/08/post_260.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 01 Aug 2009 14:00:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - منزل سی‌ و ششم</title>
         <description><![CDATA[<strong>کبوترهای چاهی، دسته دسته / پرند نیلگون از خاک رسته</strong>

مردم، حالا، قرار بود فیلمنامه‌ی خود نوشته‌اش را کار کند‌. یک سال و هشت ماه و چند روز سخت کار کرد و دانش خود را نشان داد‌، مشکل است برای فیلم‌سازی که منشی صحنه بشود‌، راهنمای سیاهی لشکر بشود‌. مجری طرح بشو‌د. حتا نقش‌های کوتاهی بازی کند‌. فیلم خود را ساده به دست نیاورد‌. ساده نبود‌،  شناسا نبود‌، با کار خود خود را نشان داد. از صفر شروع کرد‌. وقتی روزنامه‌ها‌، از او نوشتند و تعریف کردند‌. ناخدا گفت‌:

- «‌حالا وقتشه ضیا‌! نامه‌ای بنویس حتا بریده‌هایی از روزنامه‌ها را همراه نامه کن‌، برید‌ه‌هایی که از تو، به عنوان غریبه‌ای آشنا با فرهنگ و بینش اعراب‌، سخن گفته‌اند‌، همراه نامه روانه کن‌. خودم آن را به شمر و خولی و هند جگرخوار می‌رسانم ! مسلماً آدرس از تو به آنها نخواهم داد تا از خر شیطان پائین نیامده‌اند‌!‌»

ضیا عالمی‌، نوشت‌: استادان زندگی من‌! مادر هر دو دنیای ضیاء عالمی‌! سلام‌! راستش‌، می‌خواستم سه نامه‌ی جداگانه برایتان بفرستم‌. اما باور کنید‌، از ۲۴ ساعت شبانه روز، بدون اغراق هژده ساعتش را کار می‌کنم. دیدم فعلن‌، نامه را به نام هر سه شما‌، عزیزان و تنها کسان خود بنویسم‌، دلگیر نخواهید شد‌. البته احترام بزرگان واجب است‌. شما هر سه نفرتان بزرگ هستید، اما قبول بفرمائید، مادر از همه‌ی ما بزرگ‌تر است. پس نامه را خطاب به آن ارجمند می‌نویسم اما خطاب نهایی به هر سه نفر شما بزرگواران است‌. 

مهربان! ارجمند، مادر، مادری که باید روز جزا دامن شما را بگیرم تا خداوند، گناهانم را برمن ببخشاید، شفاعت مادر، نوشته اند، مساوی شفاعت ١۴معصوم است.

مادر بزرگوار من! باور کنید (تاریخ عقدنامه گواهی می‌دهد‌) اولین کار من و قمر ازدواج دائم بود، در دفترخانه‌ی ازدواج شماره ۲١١، صالح آباد‌، که حالا گویا آن را اندیمشک می‌خوانند‌. نزدیک دزفول‌! اجازه بدهید واضح عرض کنم همین که به اهواز رسیدیم به قمر گفتم‌: اول از هر قدم دیگر، باید ازدواج کنیم لکن ترسیدیم شما تشریف بیاورید اهواز و ما را پیدا کنید‌. مگر اهواز چند مسافرخانه دارد‌. که با بودجه‌ی اندک ما سازگاری داشته باشند. پس تصمیم گرفتیم به اندیمشک برویم که در واقع شهری از شهرستان دزفول به حساب می‌آید‌، آن‌جا عقد کنیم و هر جور که هست فعلن به بصره برویم‌.

البته‌، کلی اذیت شدیم‌. دفتردار می‌گفت والدین عروس باید باشند و حق داشت‌. دوستانی داشتم آن‌جا‌، چند شاهد را برای انجام امور عقد پیدا کردند‌. عقد صورت گرفت اما باور کنید، گریه‌ام گرفت‌. قمر هم از گریه‌ی من به گریه افتاد‌. من می‌خواستم دنیا را زیر پای دختر شما بریزم‌. چون ارزشش بیش از این‌هاست‌. تخم و ترکه به اصل خود می‌رود‌.

وقتی می‌دیدم عقدمان ساده و تقریباً فقیرانه گذشت‌، به خودم نفرین کردم اما محبت و عشق‌، نمی‌تواند میان خطوط جاده‌، همان طور که اداره راهنمایی مثلن می‌خواهند براند‌! اما تلافی آن را به جا می‌آورم‌. چون به عقد هم درآمدیم‌، خوش یمن نبود‌، اما به خاکستان شهر رفتیم و کلی اشک ریختیم و به جان شما دعاها کردیم‌. دوستان نادانسته می‌گفتند‌: چطور؟ برای دشمنان خود دعا می‌کنید‌؟ من به‌اشان توپیدم و گفتم‌: شما واقعاً این‌طور فکر می‌کنید‌؟ دو صباح دیگر، ابر کنار می‌رود و خورشید، می‌درخشد‌، خواهید دید‌، دریغ از‌...

بگویم از چه‌؟ تنها می‌توانم از تقدیر نابسامان خود دل‌گیر باشم نه شما که چرا اصل و نسب من به اعراب بادیه نمی‌رسید‌؟ این نکته است به گمان من که شما را برآشفته‌، و رنه حالا در جایی غریب در کوچه و بازار، در اداره و هنگام کار، حتا در خانه‌ی خود‌، من و همسرم (‌که همیشه دختر و کوچک شما بوده و خواهد بود‌) زمانی که هردو تنها هستیم‌، عربی سخن می‌گوئیم‌. بیایید و به آزادگی بیندیشید فکر کنید‌، برده‌ای بوده‌ام که آزادم کرده‌اید و آن‌چنان آزادگی و جوان‌مردی و انسانیت به خرج داده‌اید‌. (‌آن‌هم رایگان و برای رضایت الله‌) و دختر ناز پرورده‌ی خود را به همسری این ناچیز درآورده اید و...

من البته دوست نداشتم مَردَم‌، در برابر اندیشه‌ی بسته و گندیده‌ی مادر و برادرانم‌، خود را کوچک کند. اما ضیا گفت : "بحث آنها نیستند مهربان من! ارزش تو، بسی بالاتر از این‌هاست‌! 

ناخدا برگشت. چهره‌اش به سنگ مانند و زهر نگاه‌، خشم فروخورده‌اش را نشان می‌داد‌. گفتم – «جوابی؟ حرفی‌؟‌»
- «‌چر‌ا، حماقت را برابر آینه‌های رو به رو نهادند!‌» 
ضیا گفت – «معما طرح مکن دوست من! »
- «فقط گفتند «فصل» به سنتی که بوده "یعنی حتا حاضر نیستند با پول از فکر کشتن تو، بیرون آیند، حیف تو ضیا! با این همه درایت، اسیر جهل‌زده‌ترین موجودات شده‌ای‌! سفارش تو نبود، با چند جاشو، خانه را بر سرشان خراب می‌کردم‌.

- «نه ناخدا‌! باز می‌نویسم‌، باز از آن‌ها خواهم خواست درگذرند‌، نه به خاطر من به خاطر دختر خودشان که ارزشی والا دارد‌. خبر که ندارند کجا هستیم‌؟‌»
- «‌بچه هستی‌؟ گفتم می‌دانم کجا هستند لکن نمی‌گویم‌، مگر زمانی که از خرّیت خود دست بردارید و نامه‌ای بنویسید‌، آن‌چنان که من می‌خواهم تا به دیار خویش بازگردند‌! حیف آن همه هنر که بیگانه از آن نصیب برد!»

بیگانه هم نصیب نمی‌برد آخر! سینمای عراق‌، مثل هنرهای دیگرش‌، کابوسی بود در بیداری‌! مخصوصاً به ما‌، به ضیا عالمی و من که عربی را بهتر از خودشان می‌نوشتیم و حرف می‌زدیم نگاهی مشکوک‌، چندش‌آور و سخت تحقیر کننده داشتند‌.
کم غرض‌ترها‌، اگر، فراموش می‌کردند که در عراق تمام دیوارها موش دارند و موش‌ها هم گوششان تیز است‌. آرام‌، با صدایی گاه لرزان و گاه نامفهوم به ضیا حالی می‌کردند‌: دو راه‌، به گمانشان برای هنرمندی چون او وجود ندارد‌. یا فیلمی در مدح بعث و صدام بخصوص بسازد‌، حتا اگر فیلم کوتاهی باشد که نتواند به تنهایی در سینماها نشانش بدهند –  (‌و خود می‌گفتند که این از محالات است‌‌!) یا بروند مصر، حتا سوریه هم برای سینماگر، جای مناسبی نیست.

اما خود ضیا می‌دانست‌. بارها زیر گوشم زمزمه کرده بود‌: «‌سینمای مصر، همان فیلم فارسی خودمان است در ایران‌، چند صحنه رقص و آواز است با مشتی‌: حبیبی‌، محبوبی و لودگی دلقک‌هایی که جایشان در سیرک است. اگر چند صحنه‌ی بزن بزن در کافه و کاباره به آن اضافه کنی‌، تازه می‌شوند فیلم فارسی خودمان‌» پس راهی نداریم‌، یعنی جز برگشتن راهی نمی‌ماند‌. در ایران شاهنشاهی ساختن فیلم‌های خوب‌، یا به قول مجله‌های سینمایی‌، فیلم‌های هنری‌، دشوار است‌، اما شدنی است‌.

سینمای ایران دارد متحّول می‌شود (‌خوانده بود مسعود کیمیایی نامی قیصری ساخته و همین راه را برای ساختن فیلم‌های هنری‌، قدری باز کرده است‌) این بود که بیشتر داستان‌های عاشقانه‌ی صدتا یک غاز، می‌نوشت و به نام من می‌داد مجله‌ها‌، که با شوق چاپشان می‌کردند‌، اما پول خوبی نمی‌دادند‌، فقط به به و احسنت نصیبمان می‌شد‌. با به به شکم مختصر و قانع ما سیر نمی‌شد. این شد که منتظر ناخدا نمی‌ماند، نامه پشت نامه می‌نوشت برای برادرهای من‌، تنها کاری که از من بر می‌آمد این بود که نمی‌گذاشتم آدرسمان را پشت پاکت بنویسد‌. یک آدرس درهم و نامفهوم و باسمه‌ای می‌نوشتیم‌. می‌دانستم ناخدا تا مطمئن نشود‌، آدرسی از ما به هیچ کس نخواهد داد‌.

ضیاء می‌گفت – «‌امیدم این است که این نامه‌ها دلشان را نرم کند تا ناخدا هم به خاطر ما این همه رنج نکشد.» واقعاً امیدوار بود قلم‌، در فولاد راه باز کند و چنین هم شد. 
ناخدا‌، وقتی خندان از سفر برگشت‌، حس کردم جوان شده است‌! این بار نه تنها نگاهش مثل همیشه درمانده نبود که خورشید جای چشم‌هایش می‌درخشید، خدا می‌داند نور را، دیدم‌، دیدم‌؟ اتاق سرد و کوچک و محقرمان را گرم کرد ناگهانی‌.

<strong>شب، زیباست اگر فرداش خورشید بتابد </strong>

از کسی، ساعتی‌، ماهی‌، سالی دروغ شنیده‌ای‌! حالا سوگند می‌خورد که ترک‌های دروغ خود را با راستی و راست‌گویی پر می‌کند‌! حالا چه می‌کنی‌؟ حس تو حتا یاری‌ات نمی‌کند، دم به دم خود را یله می‌بینی میانه‌ی دو شاخه‌ی عجیب فریب‌. چانه می‌زنی، سعی می‌کنی‌، جایی توی حرف زدنش مچش را بگیری نه‌؟‌

دست به لقمه نمی برم‌، مهمان که دست به لقمه نبرد‌، صاحب خانه هر پشکلی که باشد‌، مجبور به رعایت است‌! نگاه دست‌هات می‌کند‌. تا تکه‌ای از نان بر سفره جدا نکنی‌، کاری نمی‌کند. تو فکر می‌کنی‌، نه ‌، فکر نمی‌کنی، کلمات به ذهنت هجوم می‌آورند‌:

«پس، یهوه گفت: منم خدای راستی، یا رسولی که وصل است به خدای راستی. (مگر خدای غیر راستی هم داریم؟ در اعتقاد زروان‌ها، چون راستی پیشه کند، کسی به اعتبار امروزش از روزهای پیشترش سخن نمی‌گوید. پس خواه ناخواه برابر راستی سر فرود می‌آوری‌!
عیسای ناصری لبخند نمی‌زند‌، شندره را بر تن ظریف راست و ریس می‌کند‌. به کسی نگاه نمی‌کند‌، به چشمی خیره نمی‌شود (‌چون زیر لب می‌نالد‌: خود را باش‌! راستی را با اداهای جوراجور به تمسخر مگیر!)

مرد خشمگین صدایش را درکوه رها می‌کند‌: - «راستی را، اگر کسی بر گونه‌ات تپانچه بکوبد‌، آن سمت چهره پیش می‌آوری‌؟‌»
چه می‌تواند بگوید‌؟ جز این که غم نگاه بپوشاند با پلک‌های ملتهب و سر زیر اندازد تا رقیب خشمگین بشنود‌: - «‌جز آزمون‌، مگر راه می‌ماند‌؟‌»
مرد خشمگین‌، حس می‌کند آهن‌، حس می‌کند فولاد‌، حس می‌کند مشتی بزرگ از آهن نصیبش گشته‌. خنداخند می‌گوید «‌و اگر با پنجه بکس بزند رقیب‌؟‌» 
- «‌با خنجر بگو بزند‌، با سنگ‌، با هر چه که می‌خواهد آن که به خود ایمان دارد‌، به نوع ایمان خویش اندیشه نمی‌کند‌. چرا که می‌داند‌، ایمان‌، ایمان است.»

و محمد‌، به دیوار ستبر رو می‌کند‌:  «‌تو و من می‌دانیم اشکال از کجاست‌؟‌»
دیوار سخت می‌گرید «‌نه‌، یا محمد‌، تو آری لکن من‌، نه‌! تا رعشه به جان افتد مسئله دگرگونه می‌شود‌.‌»
محمد لبخند می‌زند – «‌دگرگونه؟ هرگز! به یاد بیاور بر سدرة‌المنتهی فریشتگان، سخت می‌لرزند و سخت‌تر خویش را نفرین می‌کنند‌. ‌»

دختر که گویا حالا  گفته "کلارا"  صدایش بزنند‌،  کجا به این چیزهای آرامش بخش فکر می‌کند؟ به نوعی خاص دل‌گیر به خود‌، به چیزی که از ذهنش گذشته جواب می‌دهد‌: 
«‌درخانه‌ای بدنام‌! لابد حکمتی دارد‌»

ضیاء عالمی، سر را پائین افکنده. ناخدا حالا بوی کف و حباب می‌دهد‌. هیچ کدام سر بالا نمی‌کنند‌. من هراس دارم، نمی‌دانم کجای هستی ایستاده‌ام ‌.‌ بی‌اراده زبان می‌چرخد در تاریک جای دهن: 
- «ناخدا! خدا عمرت را دراز کند!»
ناخدا آه می‌کشد – «‌درازی عمر نخواسته‌ام خواهر! فقط نمی‌دانم چگونه این اشکال عجیب و غریب را گل هم کنم.» 
ضیا اخم می‌کند‌. – «‌قمر جان‌! ناخدا را به تنگنا نینداز‌!‌»
می‌گوید ناخدا و پلک‌ها را هم می‌گذارد – «‌تمام زندگی در تنگنا بوده‌ام‌! تمام عمر که واقعاً حسابش در رفته از دستم!»

قمر می‌گوید – «خب!»
- «خب ؟ بظاهر پیروزی از آن تو و ضیا ست!»
- «چرا؟ ناخدا فکر نمی‌کند چرا ضیا گفته یا قمر؟ اما پاسخ می‌دهد‌: 
- «ظاهراً آماده‌اند تا بر پیشانی تو و زلف قمر بوسه بزنند‌!‌»
- «‌باور می‌کنی‌؟‌»
- «بگذار هیچ نکته‌ی پیش آمده را از زبان نیندازم فعلاً: روز اول رسیدنم را، تمام خوابیدم. روز دوم پیغام فرستادم که: حالا سنگ حتا سخن سنگ می‌شنود!»
جواب آمد: «بله، خب، بله! من و برادر و مادر نیز بر این گمانیم! فردا منتظرت باشیم خوب است؟ به وقت است؟ حرف و حدیثی انحرافی ندارد؟»
پیام فرستادم – «هرگز حدیث به انحراف نخواهد رفت. هرچه باشد ناسلامتی نام ما انسان است! می‌آیم و زانو می‌زنم برابر شما!»

رفتم و زانو زدم: - «گوشم با شماست!»
- «نبود باز حرف خود را می‌زدیم‌. حالا که می‌گویی صاحب دختری شده‌اند‌، دختری که‌... گفتی دو سالش شده، نه؟»
گفتم – «چه نازنینی! فرشته‌ای که لبخند از لب‌هاش نمی‌افتد! و چه لبخندی؟ چال می‌اندازد وسط گونه‌هایش عین سفیدی وسط گل نرگس، قدری ظریف‌تر و زیباتر!»

- «پس، باید به خاطر تولد، مرگ را فراموش کنیم! به عذر خواهی بیایند و دختر را نوه‌ی ما را هم با خود بیاورند، از فصل می‌گذریم. یعنی تبدیلش می‌کنیم به کشتن گاوی و گوشت و پوست و کله‌اش را به یمن تولد دختر، میان مستمندان بخش می‌کنیم! نترس ناخدا نداشتند به گوسفندی هم قانعیم، در چنین ماجراهایی بدنام کننده، باید خونی ریخته شود، نه؟»

ضیاء عالمی، ناخدا را به آغوش می‌کشد‌: 
- «‌پس دیگر به خون قمر تشنه نیستند‌. می‌دانی تمام نگرانی من‌، به خاطر قمر بوده و هست! راست بگویم حاضر بوده‌ام هر بلایی که می‌خواهند سر من بیاورند اما به همسرم از گل نازک‌تر نگویند.»
ناخدا گفت – «تا مطمئن نباشم، شما را با خود نخواهم برد این را مطمئن باشید!»

در یک لحظه‌، ضیا و قمر، با هم حس می‌کنند دلشان فشرده می‌شود‌، خیره می‌مانند به هم بی‌سخن اما لبخند بر لب هیچ کدامشان نیست حالا‌! باید باشد‌، این مدت را انتظار همین لحظه را داشته‌اند‌، اما این دلتنگی‌، که بر ترس استوار است نه بر بد بینی‌. چرا‌؟ ناخدا هم حیران سر می‌اندازد زیر، خواسته لبخند بزند و بلند بگوید – «‌خب خب‌، مبارک است ان‌شاءالله‌» اما نتوانسته و عجیب این‌که او هم حس غریبی دارد.

انگار بر کوهان موجی بلند گیر کرده و او و لنج و موج بالا رفته و دامن پهن کرده‌، ناگهانی تبدیل شده‌اند بر تصویری توی قاب بر ستونی بی‌آغاز و بی‌پایان و عجیب‌تر، مهراب و زن هم ناگهانی گرفتار تپش دل شده‌اند و زن – انگار تا ماری نامریی از لای دست نوشته‌ی مادرش بیرون نزند – دفتر را می‌بندد و می‌گذارد کنار. زن و مهراب هر دو عین ضیا و قمر و ناخدا، بی‌لبخند و دلتنگ می‌شوند، بدون این‌که هیچ کدامشان از آن‌های دیگر خبری از این دل‌تنگی و گریز لبخند داشته باشند. مهراب، دفتر زن را بر می‌دارد و باز می‌کند.

- «من می‌خوانم و نگو نه‌، هوس کرده‌ام  بلند بخوانم‌! تو که نوشته‌ای، انگار از زبان تو می‌خوانم نه؟»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_259.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_259.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 23 Nov 2008 17:30:25 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آزادی چیست؟ - ۴</title>
         <description><![CDATA[<strong>فصل چهارم - آزادی چیست؟
بخش چهار</strong>

از آنجا که کل مسأله‌ی آزادی برای ما در افق سنت‌‌های مسیحی از یک طرف، و سنت در اصل ضدسیاسی فلسفی از طرف دیگر، پدیدار می‌شود، درک این امر را دشوار می‌یابیم که ممکن است نوعی آزادی وجود داشته باشد که صفتِ اراده نباشد، بلکه به کنشگری و کردار تعلق داشته باشد. از این رو، بیایید بار دیگر به دوران باستان بازگردیم، یعنی به سنت‌های سیاسی و پیش‌فلسفی آزادی. و این کار را به‌یقین نه از سرِ دانشوری می‌کنیم و نه حتی  به‌منظور حفظ تداوم سنت‌مان، بلکه صرفاً به این دلیل که آن‌گونه از آزادی که انسان در کنش محض تجربه می‌کند هرگز با همان شفافیتی که تجربه‌های دیگر در دوران باستان بیان شدند، تبیین نشد، گرچه طبعاً بشریت این تجربه را به‌طور تام و تمام از دست نداده است.

اما دریافتن این تبیین، به دلایلی که پیش از این به آنها اشاره کردیم و در اینجا نمی‌توانیم درموردشان بحث کنیم، هیچ‌جا دشوارتر از نوشته‌های فیلسوفان نیست. البته این کار تلاش زیادی از ما می‌‌طلبد تا مفاهیم مناسب را از مجموعه‌ی آثار ادبیات غیرفلسفی، از شعر، نمایشنامه، نوشته‌های تاریخی و سیاسی، به‌تعبیری، تقطیر کنیم؛ ادبیاتی که بیانشان تجربیات را به قلمرو شکوهی بالا می‌بَرد که ورای تفکر مفهومی است. با این‌همه، با توجه به اهداف‌مان، این کار ضروری نیست. زیرا آنچه ادبیات دوران باستان، هم یونانی و هم لاتین، دارد که درمورد این موضوع‌ها برایمان بگوید، درنهایت، از این حقیقت شگفت مایه می‌گیرد که هم زبان یونانی و هم زبان لاتین دو فعل دارند که بر آنچه ما به‌طور کلی «عمل کردن» می‌خوانیم، دلالت می‌کنند.

واژه‌ی یونانی archein، به‌معنای آغاز کردن، هدایت و فرمانروایی کردن، و واژه‌ی ‌prattein، به‌معنای تحقق بخشیدن یا با موفقیت به پایان رساندن کاری. فعل‌های معادل آنها به لاتین عبارت‌اند از agere، به‌معنای چیزی را به جنبش واداشتن؛ و gerere، که ترجمه‌ی آن دشوار است و به نوعی دلالت دارد بر رضا دادن و حمایت کردن از تداوم آن اعمال گذشته که نتیجه‌اش res gestae است، یعنی رخدادها و اعمالی که ما آنها را «تاریخی» می‌خوانیم.  در هر دو مورد، کنش در دو مرحله‌ی متفاوت رخ می‌دهد: مرحله‌ی نخستش آغازی است که از طریق آن، چیزی نو در جهان پدید می‌آید. واژه‌ی یونانی archein که معانی شروع کردن، هدایت کردن و فرمان راندن را شامل می‌شود، یعنی ویژگی‌های بااهمیت انسان آزاد، گواه تجربه‌ای است که در آن، آزاد بودن و توانایی آغاز کردن چیزی نو بر هم منطبق شده‌اند. آزادی، چنان‌که امروز ممکن است بگوییم، در خودانگیختگی[1] تجربه می‌شد.

معانی چندلایه‌‌ای به این موارد اشاره دارند: فقط کسانی می‌توانستند چیزی نو را آغاز کنند که از پیش فرمانروا بودند (برای نمونه، ریش‌سفیدان خانوارها که بر برده‌ها و خانواده‌ها فرمان می‌راندند) و به این‌ترتیب خود را برای اقدام در سرزمین‌های بیگانه یا پرداختن به امور شهروندی در «دولت‌شهر» از ضرورت‌های زندگی رهانیده بودند. در هر دو حالت، آنها دیگر فرمانروایی نمی‌کردند، بلکه فرمانروایی بودند میان فرمانروایان دیگر که میان همتایان خود به سر می‌بردند، و رهبران برای آغاز کار یا اقدامی نو باید حمایت آنان را جلب می‌کردند؛ زیرا تنها با کمک دیگران بود که archein، حاکم، آغازگر و رهبر، در واقع می‌توانست عمل کند (‌prattein) و آنچه را آغاز کرده بود با موفقیت به پایان برساند.

در زبان لاتین نیز «آزاد بودن» و «آغاز کردن» با هم رابطه‌ا‌ی متقابل دارند، گرچه به‌شیوه‌ای متفاوت. آزادی رومی میراثی بود که بنیانگذاران روم به مردم آن سرزمین واگذار کرده بودند. آزادی رومیان به آغازی گره خورده بود که پیشینیانشان با بنیانگذاری شهر روم استقرار بخشیده بودند؛ شهری که پسینیان باید امورش را سامان می‌دادند، پیامدهای آنچه آغاز شده بود را باید تاب می‌آوردند، و بنیادش را باید «استحکام و توسعه»[2] می‌بخشیدند. کل اینها res gestae (تاریخ) جمهوری روم است.

از این رو، تاریخ‌نگاری رومی که در بنیاد به اندازه‌ی تاریخ‌نگاری یونانی سیاسی بود، هرگز به روایتِ محض اعمال و رخدادهای بزرگ بسنده نمی‌کرد. تاریخ‌دانان رومی، برخلاف توکیدید و هرودوت، همواره خود را به آغاز تاریخ رومی وابسته احساس می‌کردند، زیرا این آغاز متضمن عنصر بااعتبار آزادی رومی بود و به این ترتیب، تاریخ‌شان را سیاسی می‌ساخت. این تاریخ‌دانان هرچه را می‌خواستند بازگو کنند با «بنیانگذاری شهر»[3] آغاز می‌کردند، که تضمین‌کننده‌ی آزادی رومی بود.

پیش از این گفتیم که مفهوم باستانی آزادی دقیقاً به این دلیل در فلسفه‌ی یونانی نقشی بازی نکرد که ریشه‌ی آن مطلقاً سیاسی بود. حقیقت دارد که اندیشمندان رومی گاه به گاه علیه گرایش‌های ضدسیاسی مکتب سقراطی عصیان می‌کردند، اما کمبود عجیب استعداد فلسفی آنها ظاهراًً سد راه‌شان می‌شد تا مفهوم تئوریکی برای آزادی بیابند که بتواند با تجربه‌های خودشان و نهادهای عظیم آزادی موجود در «جمهوری»[4] روم مناسب باشد. اگر تاریخ اندیشه‌ها چنان منسجم بود که بعضی مواقع تاریخ‌دانان تصور می‌کنند، نباید امید چندانی می‌داشتیم که نزد آگوستین نظریه‌ی سیاسی معتبری درباره‌ی آزادی بیابیم.

این اندیشمند بزرگ مسیحی به‌واقع کسی بود که اراده‌ی آزادِ پولس رسول را همراه مسائل گیج‌کننده‌ی آن وارد تاریخ فلسفه کرد. با این‌همه، نزد آگوستین بحث آزادی به‌منزله‌ی «آزادی اراده»[5] را می‌یابیم، و این بحث برای سنت فلسفی اهمیت تعیین‌کننده یافت. افزون بر این، در تنها نوشته‌ی به‌طور ویژه سیاسی او، «شهر خدا»[6]، مفهوم کاملاً متفاوتی از آزادی نیز پدیدار می‌شود. آگوستین در «شهر خدا»، به‌طور کاملاً طبیعی، بیش از هر نوشته‌ی دیگرش بر زمینه‌ی تجربه‌های به‌طور خاص رومی‌اش سخن می‌گوید، و در آنجا آزادی را نه به‌عنوان سرشت درونی آدمی بلکه همچون ویژگی هستی انسان در جهان تصور می‌کند.

انسان صاحب آزادی نیست، از آن  بیشتر یا بهتر، پیدایش او در جهان به‌معنای پدیدار شدن آزادی در عالم است؛ انسان آزاد است چون او یک شروع است و پیش از این‌که عالم به وجود آید، چنین خلق شده است.[7] این شروع آغازین با تولد هر انسان دوباره تأیید می‌شود، زیرا با هر تولدی چیزی نو به جهان از پیش موجود وارد می‌گردد؛ جهانی که پس از مرگ افراد به هستی خود ادامه می‌دهد. آدمی چون نوعی شروع است، می‌تواند آغاز کند؛ انسان بودن معادل آزاد بودن است. خدا آدمی را آفرید تا توانایی آغازگری، یعنی آزادی، را وارد جهان کند.

گرایشات ضدسیاسی مسیحیت اولیه چنان شناخته‌شده است که تصور این امر که متفکری مسیحی اولین اندیشمندی است که مضامین فلسفی نظریه‌ی سیاسی آزادی را تبیین می‌کند، به‌نظرمان کم و بیش پارادوکسی می‌رسد. تنها توضیحی که ممکن است به ذهن برسد این است که آگوستین هم رومی بود و هم مسیحی. و در این بخش از اثر خود، مهم‌ترین تجربه‌ی سیاسی روم باستان را تببین می‌کرد که عبارت بود از آزادی به‌مثابه آغاز، آغازی که در عمل بنیانگذاری تجلی پیدا کرده بود. با این‌همه، کاملاً یقین دارم که تأثیری که آگوستین از مفهوم رومی آزادی پذیرفته بود به‌طور چشمگیری تغییر می‌کرد اگر مضامین فلسفی سخنان عیسای ناصری جدی‌تر گرفته می‌شد.

در بخش‌هایی از انجیل‌ها که دارای مضامین فلسفی‌اند، درکی فوق‌العاده‌ از آزادی، و به‌ویژه قدرتی که در ذات آزادی آدمی نهفته است، یافت می‌شود؛ اما آن توانایی انسانی که معادل این قدرت است، که به‌سخن انجیل، کوه‌ها را جابه‌جا می‌کند، نه اراده بلکه ایمان است. اثر ایمان، در حقیقت حاصل آن، چیزی است که انجیل آن را «معجزه» می‌خواند؛ واژه‌ای که در انجیل معانی زیادی دارد و فهم آن دشوار است. در اینجا می‌توانیم دشواری‌ها را نادیده بینگاریم و فقط به آن قطعه‌هایی مراجعه کنیم که در آنها معجزه‌ها رویدادهایی به‌وضوح ماوراءِطبیعی نیستند، بلکه چیزی‌اند که همه‌ی معجزه‌ها باید باشند، چه آنهایی که به دست انسان‌ها انجام شده‌اند و چه آنها که عاملی قدسی داشته‌اند، یعنی نوعی گسست در سلسله‌ی طبیعی رویدادها یا روند خودکار؛ معجزه در زمینه‌ی خود به‌منزله‌ی پدیده‌ای کاملاً غیرمنتظره پدیدار می‌شود.

بی‌تردید، زندگی انسان روی زمین با فرایندهای خودکار احاطه شده است؛ یعنی با روندهای طبیعی زمین که به‌نوبه‌ی خود توسط روندهای کیهانی احاطه شده‌اند، و خود ما، تا آنجا که جزئی از طبیعت ارگانیک هستیم نیز به‌وسیله‌ی نیروهای مشابهی به حرکت درمی‌آییم. افزون بر این، با وجود این‌که زندگی سیاسی ما قلمرو کنش است، باز هم در میانِ روندهایی رخ می‌دهد که آنها را روندهای تاریخی می‌خوانیم، و این روندها گرایش به این دارند ‌که به‌اندازه‌ی روندهای طبیعی و کیهانی به روندهای خودکار بدل شوند، هرچند به‌وسیله‌ی انسان‌ها شروع شده باشند.

حقیقت این است که خودکار بودن در همه‌ی روندها، منشأ آنها هرچه باشد، امری ذاتی است. به این دلیل است که هیچ کنش و هیچ رخداد واحدی هرگز نمی‌تواند، یک‌بار برای همیشه، فردی، ملتی یا کل بشریت را نجات دهد و رستگار کند. روندهای خودکاری که انسان‌ تابع آنهاست به‌طور کلی چنان‌اند که فقط می‌توانند به  نابودی زندگی آدمی بینجامند، اما انسان درون و علیه این روندها می‌تواند به‌وسیله‌ی کنش از خود دفاع کند. روندهای تاریخی که زمانی به دست انسان پدید آمده‌اند، اکنون خودکار شده‌اند و به‌اندازه‌ی روندهای طبیعی که مطابق شرایط خود، یعنی شرایط بیولوژیک، اندام‌های زنده‌ی ما را از هستی به نیستی، از تولد به مرگ، سوق می‌دهند، ویرانگر شده‌اند.

علوم تاریخی مواردی از تمدن‌هایی را که دستخوش تحجر شده و ناامیدانه رو به زوال می‌روند به‌خوبی می‌شناسند؛ تمدن‌هایی که به‌نظر می‌رسد زوال‌شان، مانند ضرورتی بیولوژیک، از پیش مقرر شده است. از آنجا که این روندهای تاریخیِ فروماندگی می‌‌توانند قرن‌ها ادامه یابند و حرکتی خزنده داشته باشند، بیشترین بخش تاریخ ثبت‌شده را نیز تصرف می‌کنند. دوره‌های آزادی در تاریخ بشر، همواره نسبتاً کوتاه بوده‌اند.

آنچه غالباً در این دوره‌های تحجر و زوالِ از پیش مقرر، دست‌نخورده باقی می‌ماند خودِ توانایی آزادی است، توانمندی محض آغاز کردن که به همه‌ی فعالیت‌های انسان روح می‌بخشد و الهام می‌دهد و منشاءِ پنهان ایجاد همه‌ی چیزهای بزرگ و زیباست. اما تا زمانی که این منشاء پنهان است، آزادی واقعیتی دنیوی و ملموس نیست، یعنی واقعیتی سیاسی نیست. چون منشاءِ آزادی، حتی زمانی که زندگی سیاسی متحجرشده و کنش سیاسی توان متوقف کردن روندهای خودکار را ندارد، حضور خود را حفظ می‌کند، آزادی به‌سادگی می‌تواند با پدیده‌ای اساساً غیرسیاسی اشتباه گرفته شود.

در چنین شرایطی، آدمی آزادی را به‌منزله‌ی شیوه‌ای از بودن که نوعی «کارایی» و هنرآفرینی خاص خود را دارد، تجربه نمی‌کند، بل آن را همچون موهبتی بی‌همتا درک می‌کند که ظاهراً تنها انسان در میان همه‌ی موجودات زنده‌ی زمینی، از آن برخوردار شده است. اثرها و نشانه‌های این موهبت را می‌توانیم تقریباً در همه‌ی فعالیت‌های آدمی بیابیم، با این‌همه، آزادی نخست هنگامی که کنش، فضای دنیوی خاص خود را ایجاد کرده است، یعنی جایی که آزادی، به‌تعبیری، از مخفیگاه بیرون می‌آید و پدیدار می‌شود، می‌تواند به‌طور تام و تمام تکامل یابد.

هر کنش یک «معجزه» است، یعنی چیزی است که انسان نمی‌توانسته است آن را انتظار داشته باشد، اگر نه از چشم‌انداز انسان کنشگر، بلکه از منظر روندی نگریسته شود که در چهارچوبش این کنش رخ می‌دهد و روند خودکارش با این کنش دچار وقفه می‌شود. اگر حقیقت دارد که کنش و آغازگری در اساس یکسان‌اند، آنگاه باید نتیجه گرفت که توانمندی انجام معجزه باید به‌همان شکل در محدوده‌ی توانایی‌های بشری باشد. این سخن عجیب‌ به‌نظر می‌رسد، اما در واقع چندان عجیب نیست. این در ماهیت هر آغاز نویی نهفته است که در جهان به‌منزله‌ی «امری بی‌نهایت نامحتمل» پدیدار می‌شود، و در عین حال دقیقاً همین عدم احتمال نامتناهی است که در واقع خودِ بافت هرچه را که ما آن را «واقعیت» می‌خوانیم تشکیل می‌دهد.

به‌هر تقدیر، کل هستی ما به‌تعبیری بر زنجیره‌ای از معجزه‌ها استوار شده است؛ پیدایش زمین، تکامل زندگی ارگانیک روی آن، منتهی شدن تطور انواع حیوانات به پدید آمدن نوع انسان. زیرا اگر روندها در عالم و در طبیعت و احتمالات از لحاظ آماری بی‌شمار آنها را در نظر داشته باشیم، پیدایش زمین از دل روندهای کیهانی و تشکیل زندگی ارگانیک از فرایندهای غیرارگانیک و سرانجام تکامل انسان از بطن فرایندهای زندگی ارگانیک، همه اموری «بی‌نهایت نامحتمل»‌اند، یا به‌زبان روزمره «معجزه»‌اند.

به‌دلیل حضور دائمی این عنصر «معجزه‌آسا» در کل واقعیتی که رخ می‌دهد است که رویدادها پس از آن‌که اتفاق افتادند ما را شگفت‌زده می‌کنند، صرف‌نظر از این‌که با هراس یا امید، وقوع آنها را تا چه اندازه درست پیش‌بینی کرده باشیم. اثرات یک رویداد هرگز به‌طور کامل توضیح‌پذیر نیست؛ واقعیتِ رویداد اصولاً از همه‌ی پیش‌بینی‌ها فراتر می‌رود. تجربه‌ای که به ما می‌گوید رخدادها معجزه‌اند، نه دلخواهانه است، نه پیچیده؛ برعکس، کاملاً طبیعی و در زندگی روزمره کم و بیش عادی ‌است. نقشی که مذهب برای معجزات ماوراءِطبیعی قائل است، بدون این تجربه‌ی روزمره، کمابیش فهم‌ناپذیر می‌شود.

مثال روندهای طبیعی که توسط ظهور «امری بی‌نهایت نامحتمل» دچار وقفه می‌شوند را به این منظور انتخاب کردم که نشان دهم آنچه را در تجربه‌ی روزمره واقعی می‌خوانیم، اغلب به‌وسیله‌ی تصادفی پدید می‌آید که از تخیلات‌مان هم عجیب‌تر است. طبیعتاً مثال محدودیت‌های خود را دارد و نمی‌تواند به‌سادگی در قلمرو امور بشری به‌کار برده شود. امید بستن به معجزه، به «امر بی‌نهایت نامحتمل»، در زمینه‌ی روندهای خودکار تاریخی یا سیاسی، خرافه‌ی محض خواهد بود، حتی اگر هرگز نتوانیم امکان آن را یکسره رد کنیم.

تاریخ، برخلاف طبیعت، انباشته از رویداد است؛ در تاریخ، تصادف‌ها و امور بی‌نهایت نامحتمل آن‌قدر به‌کرات رخ می‌دهد که سخن گفتن از معجزه به‌طور کلی عجیب به‌نظر می‌رسد. اما دلیل این تکرار صرفاً آن است که روندهای تاریخی به‌وسیله‌ی ابتکار انسان‌های کنشگر پدید می‌آیند و پیوسته دچار وقفه می‌شوند. از این رو، در انتظار امور پیش‌بینی‌ناپذیر و غیرمترقبه بودن و آمادگی داشتن برای معجزات در قلمرو سیاسی به‌هیچ‌وجه خرافه‌پرستی نیست، بل بیشتر امری است که انسان به‌نحوی واقع‌گرایانه می‌تواند آن را توصیه کند. و هرچه کفه‌ی ترازو به‌نفع فاجعه سنگین‌تر شود، آن عملی که برای آزادی انجام می‌شود بیشتر به شکل معجزه پدیدار می‌گردد؛ زیرا فاجعه است، نه رهایی که همواره به‌شکل خودکار رخ می‌دهد و همواره مقاومت در برابر آن، غیرممکن به‌نظر می‌رسد.

احتمال این که فردا مانند امروز باشد را اگر به‌طور عینی، یعنی از بیرون و بدون در نظر گرفتن این که انسان نوعی آغاز و مسبب است، بسنجیم همواره بسیار زیاد خواهد بود. به‌یقین نه کاملاً برابر، بلکه تقریباً برابر است با احتمال این‌که هیچ زمینی در حوادث کیهانی پدید نخواهد آمد، هیچ زندگی‌‌ای در فرآیندهای ارگانیک تکامل نخواهد یافت، و هیچ انسانی از تکامل زندگی حیوانی پدیدار نخواهد شد.

تفاوت تعیین‌کننده میان «امر بی‌نهایت نامحتمل»ی که واقعیت زندگی زمینی ما بر آن استوار شده است و ویژگی معجزه‌آسای رخدادهایی که واقعیت تاریخی‌مان را تشکیل می‌دهند در این است که در قلمرو امور بشری، می‌دانیم که آفریننده‌ی «معجزه‌ها» کیست. انسان‌هایند که این معجزه‌ها را انجام می‌دهند؛ انسان‌هایی که به‌سبب این‌که از موهبت دوگانه‌ی آزادی و کنش برخوردار شده‌اند، می‌توانند واقعیت خود را خلق کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_258.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_258.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">میان گذشته و آینده</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 21 Nov 2008 13:13:20 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - منزل سی‌ و پنجم</title>
         <description><![CDATA[<strong>"می‌ذاری رو گورش این شمعا رو روشن کنم؟" </strong>

گویا نه ساله است دختر: صدای خش‌دار و خشن مادربزرگ‌، آن طرف پوستم را خراش می‌دهد و خشم حالم را به هم می‌زند‌. به سختی خودم را می‌گیرم تا بالا نیاورم. تا بتوانم بگویم: 
- «‌مادر من به شمع نیاز نداره‌! به فاتحه‌ات هم نیاز نداره‌! آدمکش‌ها‌، باید به فکر شمع بر سنگ گور خود باشند‌. نه غلط گفتم‌. قاتل‌، تو جهنم به آن روشنی چه نیازی به شمع دارد‌؟‌»
مادر بزرگ‌، سرش را محکم می‌کوبد به سنگ گور دختر خود‌. پیشانی شکاف بر می‌دارد. خنده‌ام می‌گیرد می‌خندم و می‌دوم به طرف سایه تا بر قبر مادرم استفراغ نکنم‌. زیر مورد سوخته‌ای‌، همان طور ایستاده خم می‌شوم و بالا می‌آورم‌. صدای پیرزن می‌آید اما انگار بادی داغ نرمه‌های گوشم را بسوزاند اما گذرا‌: 
خوب شد؟ خودم را بکشم دست بر می‌داری؟ بدبخت خیالت مردم پشت سرت چی می‌گن؟ می‌گن خل و چل شده دختر‌. دیوانه شده‌، ها دیوانه شده بعد از خودکشی مادرش‌!

آزیتا می‌گوید – «‌خب بله‌، از قدیم گفته‌اند در دروازه‌ها را می‌شود بست‌، اما در دهان مردم را نمی‌شود پس به ما چه که مردم بد می‌گویند یا خوب‌؟‌»
بهمن‌، با صدای نرم و شیرین همیشه جواب می‌دهد: - «روان هستی یک‌پارچه است‌! عوالم با تمام تفاوت‌هاشان یک پارچه‌اند‌. برای همین می‌گویند‌: هر کس یکی را بکشد‌، انگار تمام بشریت را کشته است! پس شاید نتوانیم بگوئیم، من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش‌! این نیکی یک‌پارچه است‌.  هر کس کنار بکشد‌، طناب یک‌پارچگی را بریده!»

زن لب بالا را به دندان می‌گیرد، نگاه تیز را می‌نشاند در چشم‌های بهمن و سر تکان می‌دهد: 
- «‌دست بر قضا عکس است ماجرا‌. من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش‌، چرای آن در مصراع بعد آمده است فیلسوف جان‌! هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت‌. از این بهتر ممکن نیست. گندم از گندم باید که بروید‌. و گرنه زبانم لال در عدالت خداوند شک می‌کنیم‌.‌»
بهمن قاطع‌تر می‌شود‌، اما ظرافت و گیرایی صداش دو چندان می‌شود‌. برای همین زن فکر می‌کند: به درد گویندگی می‌خورد. با خود که حرف زده، حرف مرد را نشنیده‌.  می‌پرسد: «بله؟» 

مرد می‌گوید – «‌گفتم به قول مرادم! بخشنده که باشی‌، مطلب تمام است‌، مرافعه‌ای نمی‌ماند‌، دشمنی ریشه نمی‌گیرد‌!‌»
زن می‌گوید «‌مرادت‌؟‌»
- «‌بله شیخ و راهنمای من‌!‌»
- «‌راهنما داری و این‌جور جاها می‌آیی‌؟‌»
- «‌اگر آن یگانگی را قبول داشته باشی‌، چه مسجد‌، چه کنشت‌! چه دیر و چه خرابات‌! برای همین نیست که شیخ من فرماید‌: 
خراباتی شدن از خود رهایی است
منی کفر است اگر چه پادشایی است

زن می‌غرد‌: - «شیخ من گفت‌، شیخ من فرمود‌، شیخ من برخاست‌، شیخ من نزول اجلال فرمود‌. حرف‌های خودت را بزن‌!‌»
- «‌واقعاً؟»
- «ما را گرفته‌ای بهمن خان‌؟ سر به سر ما می‌گذاری‌؟ معلوم است که واقعاً، می‌خواهم بدانم توی سر خود تو چه هست‌!‌»
- «‌عرض می‌کنم‌! تنها یک مطلب فعلن‌: این که تو را دوست دارم‌!»
- «بدون اجازه‌ی شیخت‌؟‌»
- «‌شما را که ببیند اجازه خواهد داد‌!‌»
- «‌عجب شیخ با حالی‌، اجازه می‌دهد که چه کنی‌؟ با یک فاحشه حرف بزنی‌؟ یا باهاش بروی سینما و گردش‌؟ شاید هم خیلی خیلی روشن باشند ایشان و اجازه بدهند که با فاحشه‌ای هم‌فراش شوی‌، بله‌؟‌»
- «‌که ازدواج کنم‌، نه با فاحشه‌ای‌، با آزیتا خانم که همه چیز تمام است‌، حالا تقدیر با ابلیس هم‌دستی کرده و راهش را زده‌، گناه او نیست که‌؟‌»
- «‌دست بر قضا این زنیکه‌ای که اسمش را می‌آوری و الان برابرت نشسته‌، با میل خودش ساکن خرابات شده‌، تا به قول شیخ بزرگوار شما‌، از خود رها گردد و از آدم‌هایی که جز دریدن و جر دادن‌، چیزی خوشحال‌شان نمی‌کند‌.‌»
- «‌بانوی من‌! این نیز سهل است‌. توبه‌ی نصوح را برای همین خلق فرموده‌، کافی است تا غسلی کنی و روی بر قبله و از ته دل توبه کنی‌! توبه کنی که دیگر گرد گناه نگردی‌!‌»

می‌گوید زن – «‌اما شنیده‌ام خداوند همه جا هست‌. در آسمان و زمین و دریا و حتا در دیار کافران توبه نکرده! این یک‌.‌ دو این که‌، کسانی‌، آن هم بارها گفته‌اند و من شنیده‌ام که‌ فرموده‌: «‌اگر هزار بار توبه شکستی‌، به ما پشت مکن و برای هزار و یکمین باز توبه کن و بازگرد به صراط ما!» 

بهمن‌، جا به جا می‌شود‌، حس می‌کند‌، رخساره‌اش آتش گرفته لابد‌، اما زن فقط قرمزی صورتم را می‌بیند‌. ناگزیر باید جوابی بدهد به زن‌: - «‌این چیزها را شاعران ساخته‌اند و شاعران اهل ملامتیه‌اند کلّهم‌! دست رد به سینه‌ی بهمن نزنید‌، از او عاشق‌تری نخواهید یافت!‌»
زن‌، خنده‌اش می‌گیرد به خود‌، چون دریافته این حرف‌ها را بر زبان آورده که همان اول کم نیاورد در برابر مرد‌. این خلق بارز زن است‌. تمرین برتر بودن را با مادربزرگ و دایی‌ها کرده است‌. حالا هم می‌داند‌، نوعی تعلق خاطر پیدا کرده به این مرد‌، تنها نمی‌خواسته خود را بشکند‌. می‌گوید‌:
- «‌اگر حرف و حدیث با دیدن مرشدت تمام شدنی است‌! بحثی نیست‌. هر وقت خواستی همراه تو به دیدار شیخت می‌آیم‌، فقط یک روز زودتر بگو تا فرصت جمع و جور خود را داشته باشم‌! حالا هم‌، مطمئنی که‌...‌»

راه من از سرزمین گناه نمی‌گذرد‌. بزودی زود‌، تو را از این خراب شده می‌برم و آن روز حتم بدان زن و همسر شرعی من هستی به خود شیخ می‌گویم صیغه‌ی عقد را جاری کند!
- «‌پس می‌آیی تا پولت را بریزی به جیب رباب ترکه‌؟ کم دارد رباب‌؟ خدا می‌داند چند خانه خریده توی شهرهای خوش آب و هوا‌. به قول خودش، پیری داریم‌، کوری داریم‌، ناتوانی داریم‌، دست را سمت کدام نامرد دراز کنی‌؟‌»
مرد که بلند شده تا برود‌، سر به زیر با صدایی نرم می‌گوید – «‌عاشق به پول نمی‌اندیشد‌! وانگهی شما لیاقتتان خیلی بیشتر است از این چند تومان جیفه‌ی دنیوی‌!‌»

<strong>«محکمه انفرادی»</strong>

شیخ خواسته تنها به خانقاه کوچکش بروم بدون بهمن‌. بعد هم خواسته فقط گوش بدهم به حرف‌هایش‌، بدون حرف و حرکت و تا اذن شکستن سکوت را مرحمت نفرموده‌، مثل مرده‌ها  بی‌حرکت  باشم‌، مرده‌ای که چشم‌هایش بازمانده، چون چشم به راهی داشته می‌فرماید‌: 

« مرید‌، باید که جسدی باشد بی‌جان در دست‌های مراد‌، لخت و رها‌، در کف با کفایت مرده شور، مرده شور، جسد لخت را به هر طرف که بخواهد می‌افکند و هر نوع که اراده کند‌، در گوش‌هایش تلقین می‌نماید تا بعد پنبه بچپاند‌.       
«‌پس گوش بسپار به سخنان من‌، هر کدام مرواریدی در صدفی و یاقوتی جای نگینی‌، همه‌ی بهای انگشتری از آن یاقوت است و برای یاقوت‌.‌ این‌جا‌، در سکون‌ و سکوت است و خالی‌، پنجشنبه شب‌ها‌، جای نفس کشیدن نمی‌ماند از سماع هزاران مرید‌. خود وقف دراویشش کرده‌ام‌. دراویشی که متصلند به من تا از سمت و سوی من‌، متصلشان نمایم به حق‌، به خداوند‌. طبقه‌ی بالا‌، جای زن و فرزند من است‌. حالا نیستند‌، رفته‌اند زیارت‌، تا تنهایی‌ام را تَرَک نیندازند‌. پس بیمی نباید که باشد‌. ما‌، من و تو تنها هستیم‌، تا راست در چشم هم بنگریم و جز راست نگوئیم‌. بهمن را برای همین گفته‌ام نباید که بیاید‌. هیچ کس حق ندارد تنهایی خود خواسته‌ی مراد را بشکند‌، گیرم بهترین مرید او باشد‌.

- « بهمن از مریدهای خوب شماست‌؟‌»
- «‌بهترین است‌! بالاترین است‌! عمیق‌ترین هنوز بگویم‌؟‌»
- «‌یا شیخ‌! بهمن می‌گوید عاشق من شده است‌، لکن می‌دانم عشق از اختیارات مرید نیست‌، هست‌؟‌»
«‌تا مرید که باشد‌؟‌»
- «‌دشنامم نمی‌دهید‌؟ من‌...‌ من زنی‌...‌ چگونه بگویم‌؟ کلمه‌ها را یافتم‌، همین حالا هم‌. من زنی بی‌نامم‌!  زن و مرد را هم تفاوت نیست‌. چون نجابت نباشد، نام نیز گم و گور می‌شود. حتا اگر هزار نام برای خود قطار کنی‌، نام اصلی محو شده است‌. این را به تجربه دریافته‌ام بهمن نگفته است؟ شاید کم و بیش هزار نام‌، بر خود نهاده‌ام‌، عین مهری که به گاو گوساله می‌زنند!‌»
- «‌دختر بیچاره‌! آن‌که می‌گویی مهر نه که داغ است‌!‌»
- «‌دیگر چه بهتر! آن‌که بر چهره هزاران داغ داشته باشد‌، آدمی محسوب نمی‌شود‌.‌»
- «‌شاید‌. شاید هم نه‌، تا «‌او‌» چه کسی را «‌مراد‌» و چه کس را «‌مرید‌» بخواند‌. مراد و مرشد لفظی خالی نیستند دختر جان‌!‌»

- «تفاوت‌ها را می‌شناسم‌! اما کدامین حق داشته‌اند، این را من نمی‌توانم دریابم‌. کسی خود را مراد ندانسته‌، شاید هم دانسته. من چنین شنیده‌ام. در حمله‌ی مغول‌، با تمام مریدان می‌ماند تا کلوخ اندازان را به سنگ پاداش دهد‌. می‌ماند و کشته می‌شود‌. لکن‌، مریدی از مریدان همین نجم دایه‌، حکمت او را در نگرید، او نیز نجم رازی نام داشته. لکن نوشته‌اند از ترس مغولان، زن و فرزند به خراسان وانهاد و خویش به بغداد سفر کرد.

تواریخ بسیار البته نوشته‌اند‌: «‌زن و فرزند، دوست و آشنا بگذاشت و بی‌وداعی، به بغداد گریخت از ترس تتار. آن‌جا کسی به او گفت: «یا شیخ، همه‌ی ایل و طایفه‌ات‌، زن و فرزندانت را مغول‌، به تیغ تیز کفر و‌ زندقه، سر انداخت!» نوشته‌اند: دمی سکوت! آهی از دل، سری به زیر و آن‌گاه گفت «انا لله و انا الیه راجعون!» از او هستیم و به سوی او باز می‌گردیم" همین. تا روزهای بعد که خبرش دادند: اشتباهی روی داده، زن و فرزند او جان به‌در برده‌اند از فتنه‌ی کفار! مورخان نوشته‌اند‌: هیچ تغییر و تبدیلی در او رخ نداد‌، همچنان که روز شنیدن مرگشان‌. باز سر به زیر افکند و گفت‌: خدا را شکر! لکن آن دیگری نجم کبرا. با سنگ و چوب با تتار جنگید و شهید شد‌! این دو را حتماً باید تفاوتی باشد‌!‌»

- «نه دختر، نیست‌! دایه‌، کار خویش کرده بود‌. مرصاد را نوشته بود‌، دیدگاه او‌، جهانی را می‌مانست به هستی‌. لکن نجم کبرا چه کرده بود‌؟‌»
- «‌او نیز نوشته بود‌! راه نموده بود‌.‌»
- «‌به عربی نوشته بود و همین می‌رساند که با مردم خویش هم‌کلام و هم زبان نبوده‌!‌»
کم مانده بود بگویم‌: «‌او از دریچه‌ی مسلمانی با مریدان سخن گفته بود و عربی زبان مسلمین راستین است‌.» اما سر برگرداندم و هیچ نگفتم‌. 

شیخ خندید‌، برخاست پیشتر آمد‌: «‌می‌دانی دختر؟ تو از سر بهمن زیادی‌، پای بر حرم من بگذار، قدر تو را در حرم من رقم زده باری‌تعالی‌!‌»
به خشم آمدم اما آرام گفتم – «‌یا شیخ‌! من‌؟ من‌... بدکاره‌ای هستم که لابد حرم شما را آلوده خواهم کرد!»
- «دختر جان‌» مریم مجدلیه «‌را می شناسی‌؟‌» 
- «‌می‌شناسم‌! دختر ترسا را نیز لکن ما مسلمانیم‌!»  
- «‌جنگ هفتاد و دو ملت را وا بنه‌! برمن منّت بگذاری، بهمن شادمان خواهد شد.»

گفتم – «حرفی بزنم یا شیخ؟» گفت «بگو!» گفتم – «در آینه نگریسته‌ای‌؟ دیده‌ای جز نکبت و خواری و واسطگی از چهره‌ات چیزی نمی‌ریزد‌؟ تو، حتا ارج و قرب یک سیب سرخ‌، یک حبه انگور یاقوتی را نه می‌شناسی‌، نه می‌دانی‌! تو را به غلط شیخ می‌خوانند. تو مزبله‌ای‌، سرگینی! حیف سرگین‌...‌»
و تند بیرون زدم‌. به خانه بهمن انتظارم را می‌کشید‌، رسیده و نرسیده گفتم‌: 
- «‌عجب شیخ دنبگ و دیوثی داری‌؟‌»
گفت – «‌مگو‌!‌» و از عصبیت بر خود می‌ژکید و لرزه بر تن و جانش افتاده بود‌. 
گفتم – «‌من می‌گویم‌! تو هم از او چیزی بالاتر و ارجمندتر نداری‌! گورت را گم کن و دیگر به دیدارم نیا‌!‌»

مهراب‌، هجوم می‌آور‌د، تا دفتر را بگیرد‌. زن جا خالی می‌دهد و می‌دود تا انتهای هال – «‌می‌خواهی اسناد را از بین ببری‌؟‌»
- «کلافه که می‌شوم‌، خود را به جا نمی‌آرم‌!‌»
- «‌مرا چه‌؟ مرا هم به جا نمی‌آری‌؟‌»
- «‌تو را‌؟ کاش می‌توانستم یک لحظه‌، فقط یک لحظه تو را از یاد ببرم‌! اما به خاطر غرور لطمه خورده‌ام دیگر نخوان‌!‌»
زن‌، لبخند می‌زند‌، برق لبخند در چشم‌های درشت و خمارش رنگ لطیف آبی می‌گیر‌د. 
- «‌پس بگذار از دفترهای قمر بخوانیم‌! این دفترها تا برگشتن مسیح‌وار همیشه مصلوبت‌، باید تمام بشوند‌، نه‌؟‌»
مهراب‌، دفتر را از زن می‌گیرد و می‌گوید – «‌همین طور است‌! بگذار من بخوانم تا خستگی‌ات بخوابد!»
زن دفتر را رها می‌کند – «‌همین فکر را داشتم‌!‌»]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_257.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_257.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 20 Nov 2008 18:43:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - منزل سی‌ و چهارم</title>
         <description><![CDATA[<strong>طرف دوم غایب 
پریدن از پرچین‌های تیغ‌دار با پای پلاستیکی</strong>

<em><center>جهان را ز هر گونه دارید یاد<br>ز کردار شاهان بیداد و داد<br>بسی دست شاهان ز بیداد و آز<br>تهی ماند و، هم تن ز آرام و ناز<br>جهان از بداند یش در بیم بود<br>دل نیک‌مردان بدو نیم بود<br>همه دست کرده به کار بدی<br>کسی را نبد کوشش ایزدی<br>به هر جای گستردن دست دیو<br>بریده دل از بیم کیهان خدیو<br>«فردوسی بزرگ»</center> </em>

و جز به روزگار تو را این حقایق معلوم نگردد. از گفتن و نوشتن چه خیزد؟ بلی سود بسیار بینی از آن، اما راه از رفتن برسد. خدمت کفشی باید کرد، و عمر عزیز خود را در آن صرف گردانید، تا عمرت عزیز بود و تو عزیز باشی. یا نه، عمر چه هفتاد، چه هشتاد  و السلام و الحمدلله ربّ العالمین.
<em>«عین القضات همدانی»</em>

<em><center>تا کی ز جهان رنج و ستم باید دید؟<br>تا چند خیال بیش و کم باید دید؟<br>حقا که به هیچ می‌نیرزد همه کون!<br>از هیچ چرا این همه غم باید دید؟<br>«عطّار بزرگوار»</center></em>

<em><center>در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است<br>تا نگویی که چو عمرم به سرآمد رستم<br>«لسان الغیب حافظ عزیز»</center></em>

گویا «یونگ» [از کجا؟ به یاد نمی‌آورم] نقل می‌کند که سرخ پوستان پوئبلو با قلبشان فکر می‌کنند‌. 

قرار شده من بعد فقط «‌ضیاء‌» که من باشم‌، یادداشت‌ها را بنویسد‌. چون جناب الملکوتی توانسته فعلاً برای قمر کاری دست و پا کند. چه کاری هم‌؟ در یکی از این مجله‌های بی‌بو و خاصّیت باید جدول طرح کند و نوشته‌ی زنان را درباره آشپزی و خیاطی ویرایش کند (‌و گویا هر کلمه‌ی دیگری که به «یا» ختم شود) طفلک معصوم‌! چه زجری می‌کشد اما به رو نمی‌آورد ـ تا کجا تاوان دوست داشتن را باید بدهیم نمی‌دانم ـ کمکش می‌کنم توی خانه و سعی دارم مطلب را مخصوصاً در شرح جدول‌ها‌، به شوخی برگزار کنم‌، تا فعلن خندیدن را فراموش نکند‌.

قول گرفته، یادداشت‌ها را خطاب به او بنویسم تا به قول او‌، طناب گفت و گو و مباحثه‌ی دو نفری ما، حتا وقتی در اداره، دارد طرز ریز ریز کردن سیب زمینی و بادمجان نوشته‌ی نامفهوم یکی از خانم‌های مدعی نوشتن را ویرایش می‌کند‌، دلش خوش باشد که من با او حرف می‌زنم و همین یادآوری نمی‌گذارد خستگی را حس کند و امید خواندن یادداشت‌ها، ذهنش را تر و تازه نگاه می‌دارد‌:

به قول عین‌القضات همدانی: لعمری! ایستاده‌ام پشت پنجره و دفتر را گذاشته‌ام برابرم‌. کشف کرده‌ام ایستاده راحت‌تر می‌نویسم و افکارم خیلی زودتر از زمانی که پشت میز می‌نشستم‌، جمع و جور و آماده می‌شوند این را هم از تو دارم‌، یا درست‌تر بنویسم از عشق دارم این کشف را‌.

حساب کرده‌ام‌، باید بیست و یکی دو روز دیگر ناخدا بیاید. باید ببینیم دشمنان از موضع خود چند سانتی پایین‌تر آمده‌اند‌، تا نامه را بر همان اساس بنویسیم‌! می‌دانم خسته می‌شوی توی زندانی که اسمش را دفتر مجله گذاشته‌اند. اما این را نیز می‌دانم که خیلی زود جبران می‌کنم! تو می‌شوی بانوی اقاقیای خانه‌ی یک نویسنده و فیلمساز مفلس و گمنام و من‌... بگذریم:

همان جور که ایستاده بودم پشت پنجره، چشمم افتاد به پرنده‌ای که تا حالا مانندش را ندیده‌ام‌. نامش را نمی‌دانم‌. نه قمری است و نه کبوتر، چنین پرنده‌ای را ندیده‌ام تا امروز. باور می‌کنی قمر؟ محزون و تشنه بود انگار.

همه‌اش ناراحت هستم نکند من صفت حزن را بر این بال و پر چند رنگ درخشان‌، به این منقار متناسب با اندام می‌دهم‌؟ این منقار ظریف زرد، نه نارنجی بگویم درست‌تر است یا شاید ترکیبی از نقره و طلای ناب در آتش‌، آتشی ابراهیمی غسل کرده‌، می‌تواند محزون باشد‌؟

حالا تشنگی صفت مبارک و جذابی است (‌آب کم جو، تشنگی آور به دست‌! درباره‌اش با تو‌، با همین مصرع عمیق مولوی‌، سخن‌ها گفته‌ام و شنیده‌ام) آرزو کردم: کاش می‌شد فیلمی بسازم که در صحنه‌ای از آن‌، این پرنده، افقی، پرده‌ی شریف سینما را، بال و پر بزند. این لحظه خیال می‌کنم همین صحنه، شاهکاری خواهد شد.

مانده بود لبه‌ی هّره، بال‌ها را با منقارش ناز می‌کرد انگار، یا به ناز، بالی بالا می‌گرفت و با منقار لای پرهای چند رنگه‌اش را شانه می‌زد‌. حیوانکی! می‌گویی اشتیاق مرا دریافته بود که معطل می‌کرد تا بیشتر نگاهش کنم‌؟

تصمیم دارم اگر بتوانم لااقل داستانکی‌، حتا شده چند سطر درباره‌ی این پرنده‌ی زیبای چند رنگه‌ی بی‌نام بنویسم‌. بعد هم که پرید‌. می‌دانی قمر جان‌؟ در آفتاب مکثی کرد و پر و بالش هزار رنگه شد. می‌دانم این مکث را به خاطر من کرد تا جلوه‌ی آن همه رنگ شادمانم کند...

زن، آرام دفتر را از دست مهراب می‌گیرد‌. لبخند می‌زنم توی صورتش، می‌گویم‌: «‌چه شده باز؟‌»

- «‌سر به سرم نگذار مهراب‌! کمی دیگر ادامه می‌دادی گریه‌ام می‌گرفت‌. نفس گریه ناراحتم نمی‌کند‌، اما این که ندانم چرا گریه‌ام  گرفته برایم دردناک است‌، یعنی این قدر نازک‌دل شده‌ام‌؟‌»

می‌گویم ـ «‌خانمی این که بد نیست‌! نازک دلی قشنگ هم هست‌!‌»

- «نکند از پیری است مهراب‌؟ پیرهای رنج کشیده اشکشان دم مشکشان است‌! اصلن ببینم مهراب‌! واقعن فکر می‌کنم برای تو، خیلی پیر باشم‌!‌»

- «‌دیوانه‌! پیری به سال و ماه نیست‌! این را بارها گفته‌ایم‌» دل چه پیر شود‌، چه بمیرد! «‌پیری ما می‌زند به دل پس ول کن‌! یا عشق کرده‌ای ادا در بیاوری‌!‌»

نفس بلندی می‌کشد ـ «‌از ادا درآوردن من گذشته‌! بگذار از دفتر خودم بخوانم‌! خیلی نمانده تمام شود‌»

می‌گویم ـ «‌بسم الله! تفضّل. اما بگذار برای هزارمین بار بگویم: دیوانه‌ی همین کارهای ناگهانی‌ات هستم‌!»
می‌خندد نرم و دفتر خودش را باز می‌کند که بخواند‌:

<strong>طرف اول حاضر!</strong>

سخت است‌، به خود ضربه زدن‌، وقتی می‌دانی آن‌قدر عصبانی هستی که باید به دشمن ضربه بزنی و سخت‌تر وقتی است که می‌دانی به خود باید ضربه بزنی تا دشمن را ناکار کرده باشی‌. آن وقت است که به خشم از خود می‌پرسی ـ «پس با دشمنم یکی شده‌ام‌؟ من که تمام عمر در حال گریز بوده‌ام از دشمن خود‌؟‌»

زن، تاره ۲۳ سال را تمام کرده‌، وسط خواندن کتابی‌، نمی‌داند چرا‌؟ اما به این فکر می‌افتد‌. کتاب رها می‌شود و می‌افتد روی دامنش‌. نه درست آن است که بگویم دست‌های زن ناگهانی بی‌حس می‌شوند و نمی‌توانند کتاب را ـ با همه‌ی کوچکی و سبکی ـ نگه دارند‌.

زن ، حالا سر بالا می‌گیرد‌. توی تارمی نشسته تنها‌. چنین گمان می‌کند‌. چون «‌مامان‌» پشت سرش‌، به دیوار گچی تمیز تارمی پشت داده‌. زن که پشت سر را نمی‌بیند‌؟ می‌بیند پیرمرد خنزر پنزری‌، مچاله شده لبه‌ی حوض پر آب چیزی را می‌شوید وسط شستن تو گویی زیر پایش صابون لغزنده باشد که نیست‌.

چرتش برده و پینکی خورده اما نیفتاده در حوض پریده است از خواب‌. زن خنده‌اش می‌گیرد‌. بلند می‌خندد و بلند می‌گوید‌: ـ «‌چی شده آقا مراد‌؟ پاشو تا نیفتادی تو حوض و عین گنجشک خفه نشدی.» راست بخواهی‌، پیرمرد عملی به گنجشکی پر و بال ریخته می‌ماند تودماغی می‌گوید‌: ـ «ای... ای خانم ما‌، ها، خیلی وقته افتادیم اما نه تو حوض بلانسبت گوشی که می‌شنفه تو کثافت‌، تو طاعون.»

حالا زن صدای «‌مامان‌» را از پشت سر می‌شنود و اخم می‌کند‌. خیال می‌کرده در ایوان تنهاست حالا اما صدای صاحب خانه و دخترها حالی‌اش می‌کنند که تنها نبوده فکر می‌کند «هیچ وقت‌! نگذاشته‌اند یک ساعت تنها و مال خودت باشی!»

رباب ترکه صدا می‌کند مامان را‌. اما زن که حالا نام خودش  را آزیتا گذاشته، سعی می‌کند کسی را به نام نخواند‌، چون می‌داند اینجا همه‌ی نام‌ها تقلبی است‌. رباب ترکه می‌گوید‌:

«‌په چی فچر کردی آزی جان! سر بچرخونی می‌بینی ها بله‌، چه گدر پیر شدی‌! حالا قدر خودتو ندان مامان‌! سگ‌مصب روزگار که حالی‌اش نیس چه؟»

سر به خشم بر‌می‌گرداند‌. حالا مادربزرگ جلوتر ایستاده و دایی‌ها قدری عقب‌تر دو سمت مادرشان. کارد بزنی به همه شان یک قطره خون از بدنشان نمی‌ریزد‌. حس می‌کنند ـ با این‌که حالت تهاجم دارند ـ اما حس می‌کنند رگ‌هاشان خالی است انگار با سرنگ تمام خونشان را کشیده باشند.

دختر که حالا ١٧سالش تمام است، چشم می‌دراند‌: - «‌ها چیه؟ نمی‌دونم قمر مادرم چطوری برابر شما سه تیکه گه‌، کم اورد‌. من جگرتان را کباب می‌کنم‌. می‌خندد پر از جنون در صورت پیرزن: مخصوصن، مال تورو پیر هاف هاف ‌، هاف هافو‌. (‌تا به هافو برسد واقعن چند بار عین سگ پارس کرده دختر)

دایی بزرگ می‌زند روی شانه‌ی مادرش ـ «‌تو این بی‌شرفو این‌جوری بار اوردی‌!‌» بلند می‌کند صدا را دختر‌: «‌یواش‌! قپّی نیا میّت! لاف در غربت و گوز در بازاز مسگرها. شما نمی‌خواین دست بردارین از این قمپزهای الکی؟»

دایی کوچک می‌گوید ـ «لاحول ولا‌! دختر ما‌...  نه واقعن ما گه هستیم پتیاره؟» دختر بی‌درنگ جواب می‌دهد‌:

«‌گه مرغ هم‌. نه گهی که اقلن به درد کود باغ‌ها بخورد‌. قاتل‌ها را خدا ذلیل می‌کند‌. فکرش را بکنید حالا چه به روز قاتل‌هایی می‌آورد که دختر و خواهر خود را می‌کشند‌. قابیل‌ها‌! شما دوتا که قابیل هستید‌. حیرتم این هاف هافو‌ی عوضی چطور تو آینه به خودش نگاه می‌کند؟»

(دختر از کجا بداند که مادربزرگ سال‌هاست از آینه‌ها گریخته است؟) می‌گوید:

- «‌تو» مکث می‌کند تا بتواند نفس تازه کند‌: «‌تو، آبروی خودت را می‌بری!»

- «درست درست است! در قبیله، آبروی یکی، آبروی همه است، آبروی همه، آبروی یکی!»

دایی بزرگ می‌گوید ـ «‌دختر! اگر این‌جوری بود که ما را تبرئه نمی‌کردند‌! پدرت‌، خب بله‌، از ترس در رفت‌، لابد برگشت عراق یا خاکستانی دیگر! اما مادرت‌، ننگش برای ما ماند‌، ولی چه می‌کردیم ما‌؟ از جانش سیر شده بود خودش را از حلق آویخت!»

- «‌با آن همه خوشبختی لابد دیوانه بوده نه؟»

- «‌دکترها گفتند جنون آنی همین است دیگر!»

فریاد می‌کشد دختر و رعشه می‌افتد به تنش ـ «‌کاری می‌کنم که خودتان را از پا آویزان کنید تا فرصت توبه داشته باشید‌. اما خدا حق‌الناس را نمی‌بخشد خود این عجوزه هزار بار گفته‌. خدا حق خودش را می‌بخشد، نه؟ حالا چرا ور می‌زنید‌؟ همه می‌میریم نه‌؟ اگر شاه و گدایی عاقبت مرگ!»

رباب ترکه می‌گوید‌: «‌خب بله همه می‌میریم آزیتا جان اما وقتش که برسد. حیف جوانی‌ات نیست‌؟ من چه می‌دانی واس خودت می‌گویم مادر! حیف تو نیست‌؟ به خدا حیف است پا که جذشتی به سند می‌فهمی اما حیف چه دیر است آن وقت!»

و دختر که  فعلاً نام خود را آزیتا گذاشته بلند می‌شود‌. نگاهی به امواج نرم حوض می‌اندازد‌ نمی‌داند چرا به یاد «‌بهمن‌» می‌افتد‌، جوانی که هفته‌ای دو سه بار می‌آید پیش او و بیشتر وقتشان به حرف می‌گذرد.

راه می‌افتد به طرف اتاق، قدم اول را برنداشته به یاد کتابش می‌افتد. بر‌می‌گردد و کتاب را از روی زمین برمی‌دارد و توی صورت مامان می‌خندد و می‌گوید‌:

«باشه مامان‌! یه کاریش می‌کنیم‌! خوب شد حالا رباب خانم‌؟ اینم واس دل شرحه شرحه‌ی همیشه عاشقت.» و راه می‌افتد‌. کسی از جایی که خودش معلوم نیست بلند می‌گوید –  «‌آی گفتی آزی جان‌! ناز نفست!»

مامان با خنده به دختر ناپیدا جواب می‌دهد‌: «‌ها دختر جان‌! بولبول تو قفست!»

ناگاه می‌بیند‌، مدت‌هاست که از رباب و دیگران جدا شده و تمام این مدت را پشت میز توالت خود نشسته بوده و با همان وسایل ناچیز آرایشش چهره‌ی محو و دور خود را‌، انگار ته آیینه‌، بزک می‌کرده‌. یعنی به خاطر«‌بهمن‌» مردی که بیشتر برای حرف زدن می‌آید‌، به چهره رنگ می‌مالیده و ابرو صاف می‌کرده؟

«‌تو‌؟‌ گمان مبر که نفرت ذره‌ای‌ جا برای محبت‌ورزی، در تو گذاشته باشد!» به چهره‌ی توی آیینه می‌گوید که محوتر و دورتر، نگاهش می‌کند‌، بی‌حرف بدون پلک‌زدنی مختصر حتا‌.

«‌نکند نفرین پیرزن کاری بوده که حالا حس می‌کنی ته دلت، ته وجودت‌، به قدر شمعی کوچک روشنا و گرما دارد جا باز می‌کند در روان یخی تو؟» حتم دارد صورتک توی آیینه این را می‌پرسد‌، اما آن‌قدر سنگی و دور است که انتظار جواب نداشته باشد‌. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_256.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_256.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">با خلخال های طلایم خاکم کنید</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 18 Nov 2008 17:31:30 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آزادی چیست؟ - ۳</title>
         <description><![CDATA[<strong>فصل چهارم - آزادی چیست؟
بخش سه</strong>

این تصور که آزادی و سیاست با یکدیگر ارتباط متقابل دارند، با نظریات اجتماعی دوران مدرن آشکارا در تضاد قرار می‌گیرد. متأسفانه از آنچه گفتیم نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که فقط لازم است به دوران کهن‌تر، سنت‌ها و آرای پیش‌مدرن بازگردیم تا با تصور بالا روبرو شویم. بزرگترین دشواری در تلاش‌مان برای فهم آزادی در این حقیقت نهفته است که بازگشت ساده به سنت، به‌ویژه آنچه مطابق مرسوم «سنت بزرگ» می‌خوانیم، کمکی به ما نمی‌کند.

نه مفهوم فلسفی آزادی، چنان که نخست در دوران باستان پدیدار گردید، یعنی زمانی که آزادی پدیده‌ای شد مربوط به تفکر که آدمی به کمک آن می‌توانست، به تعبیری، خود را بیرون از جهان بیندیشید، نه تصور مدرن مسیحی اراده‌ی آزاد، در تجربه‌ی سیاسی پشتوانه‌ای ندارد. سنت فلسفی مغرب زمین به‌طور نسبتاً یک‌صدا بر این رأی است که آزادی جایی شروع می‌شود که انسان قلمرو امور سیاسی توده‌ی مردم را ترک می‌گوید، و انسان نمی‌تواند آزادی را در مشارکت با دیگران تجربه کند، بلکه آن را در داد ‌و ‌ستد با خود تجربه می‌کند؛ خواه این تجربه به شکل گفتگوی درونی صورت پذیرد که از سقراط به بعد آن را «تفکر» می‌خوانیم، خواه به شکل برخورد درون «خود» انسان، که دیالکتیک جانکاهش راز ابهام و ناتوانی دل آدمی را نخست برای پولس رسول و سپس برای آگوستین فاش ساخت.

سنت مسیحی بهراستی برای تاریخِ پدیده‌ی آزادی به عامل تعیین‌کننده بدل شد. ما تقریباً ناهشیارانه آزادی را با اراده‌ی آزاد یکسان می‌پنداریم، یعنی با توانایی‌ای که برای دوران باستان کلاسیک ناشناخته بود. زیرا اراده‌ای که مسیحیت کشف کرد، با توانایی‌های کاملاً شناخته‌شده‌ی خواستن، مصمم بودن، و قصد کردن وجه اشتراک اندکی داشت و تنها زمانی توجه‌ها را به خود جلب کرد که با آنها در تقابل قرار گرفت.

اگر آزادی در واقع چیزی نباشد جز پدیده‌ای مربوط به اراده، آنگاه باید نتیجه بگیریم که باستانیان آزادی را نمی‌شناختند. البته این سخن بیهوده است، اما اگر کسی بخواهد آن را ادعا کند، می‌تواند آنچه را من پیش از این به آن اشاره کردم مطرح کند، یعنی اینکه ایده‌ی آزادی در فلسفه‌ی پیش از آگوستین نقشی ایفا نمی‌کرد. دلیل این حقیقت شگفت‌انگیز این است که در یونان و همچنین روم باستان، آزادی مفهومی مطلقاً سیاسی بود، و در واقع جوهر اصلی «دولت‌شهر» و شهروندی را تشکیل می‌داد. سنت فلسفی اندیشه‌ی سیاسی غرب، که با پارمیندس و افلاتون آغاز شد، آشکارا در مخالفت با «دولت‌شهر» و شهروندی آن بنا شده بود.

شیوه‌ای که فیلسوف برای زندگی برگزیده بود با «موجود سیاسی»[1]، یعنی شیوه‌ی سیاسی زندگی، در تضاد بود. به این دلیل، آزادی، که مطابق درک یونانیان جوهر سیاست را تشکیل می‌داد، ایده‌ای بود که کم و بیش بنابه تعریف نمی‌توانست در چهارچوب فلسفه‌ی یونانی گنجانده شود. فقط زمانی که مسیحیان اولیه، به‌خصوص پولس رسول، نوعی از آزادی را کشف کردند که ارتباطی با سیاست نداشت، مفهوم آزادی توانست وارد تاریخ فلسفه شود.

آزادی زمانی به یکی از مسائل عمدهی فلسفه بدل شد که به‌منزله‌ی پدیده‌ای در مراوده با خود و بیرون از داد و ستد با دیگران تجربه شد. «آزادی» و «اراده‌ی آزاد» مفاهیم مترادفی شدند،[2] و حضور آزادی فقط در تنهایی کامل تجربه می‌شد، «جایی که هیچ‌کس نمی‌توانست مانع جدال دشواری شود که درون خویش با خود آغاز کرده بودم»؛ جدالی مهلک که در «منزل درونی» روح و «حفره‌ی تاریک قلب» رخ می‌داد.[3]

دوران باستان به‌هیچ‌وجه با پدیده‌ی تنهایی ناآشنا نبود؛ به‌خوبی می‌دانست که انسانِ تنها، نه یک بلکه دو انسان در یک تن است، و می‌دانست که داد و ستد انسان با خود زمانی شروع می‌شود که مراوده‌ی انسان با همنوعانش به دلیلی دستخوش اخلال شده باشد. افزون بر این دوگانگی، که شرط وجودی تفکر است، فلسفه‌ی کلاسیک از افلاتون به بعد بر دوگانگی میان روح و تن بهنحوی پافشاری می‌کرد. توانایی حرکت انسان به روح تخصیص داده می‌شد که تصور می‌شد هم تن و هم خود را به حرکت وامی‌دارد، و تفسیر این توانایی بهگونه‌ای که در آن روح فرمانروای تن باشد همچنان در چهارچوب اندیشه‌ی افلاتونی باقی می‌ماند.

با اینهمه، تنهایی آگوستینی همچون «جدالی دشوار» درون خودِ روح مطلقاً ناشناخته بود، زیرا مبارزه‌ای که او به آن کشیده شده بود، میان عقل و شور، میان فهم و پرشوری (thymos)[4]، یعنی میان دو توانایی متفاوت آدمی صورت نمی‌گرفت، بلکه کشمکشی درون خودِ اراده بود. و این دوگانگی درون خودِ یک توانایی به‌منزله‌ی ویژگی تفکر شناخته شده بود؛ به‌منزله‌ی گفتگوی انسان با خودش. بهعبارت دیگر، این دو تنی که در انسانِ تنها، روند تفکر را به جنبش وامی‌دارد بر اراده تأثیر دقیقاً متضادی دارد: اراده را فلج می‌کند و درون خود به بند می‌کشد؛ خواستن در تنهایی، همواره خواستن (velle) و نخواستن (nolle) هم‌زمان است.

این تأثیر فلج‌کننده‌ که ظاهراً اراده بر خود دارد شگفت‌آورتر بهنظر می‌رسد اگر که به یاد داشته باشیم که جوهر آن بهروشنی از فرمان دادن و مطاع بودن تشکیل می‌شود. از این رو، «هولناک» می‌نماید که انسان بتواند به خود فرمان دهد و فرمانش اطاعت نشود، و این هولناکی تنها در صورتی می‌تواند توضیح داده شود که یک «منِ می‌خواهم» و یک «منِ نمی‌خواهم» هم‌زمان وجود داشته باشد.[5] بههر حال، این تعبیری است که آگوستین پیشتر ارائه داده است. این حقیقتی تاریخی است که پدیده‌ی اراده در آغاز، خود را در این تجربه نشان داد که آنچه می‌خواهم انجام نمی‌دهم؛ یعنی تجربه‌ی اینکه چیزی همچون «می‌خواهم و نمی‌توانم» وجود دارد.

آنچه برای دوران باستان ناشناخته بود این نبود که می‌تواند «می‌دانم، اما نمی‌خواهم» وجود داشته باشد، بل این بود که «می‌خواهم» و «می‌توانم»[6] یکسان نیستند.[7] طبیعتاً «می‌خواهم» و «می‌توانم» برای متفکران دوران باستان کاملاً شناخته شده بود. کافی است به یاد آوریم چقدر افلاتون اصرار می‌ورزید که صرفاً آنان که می‌دانند چگونه بر خود فرمان برانند حق فرمانروایی بر دیگران را دارند و می‌توانند از اجبار اطاعت آزاد باشند. و این حقیقت دارد که خویشتن‌داری به‌منزله‌ی یکی از فضلیت‌های مشخصاً سیاسی باقی ماند، اگر دلایل دیگر را در نظر نگیریم تنها به این دلیل که جایی که «می‌خواهم» و «می‌توانم» باید چنان هماهنگ باشند که عملاً بر هم منطبق شوند، هنرآفرینی پدیده‌ای برجسته است.

اگر فلسفه‌ی باستان از این آگاه بود که میان «می‌توانم» و «می‌خواهم» می‌تواند کشمکشی وجود داشته باشد، مطمئناً پدیده‌ی آزادی را به‌منزله‌ی ویژگی ذاتی «می‌توانم» می‌فهمید، یا می‌توان تصور کرد که آزادی را چنان تعریف می‌کرد که «می‌خواهم» و «می‌توانم» بر هم منطبق می‌شدند. اما مسلماً آزادی را همچون صفتی برای «می‌خواهم» یا «می‌خواستم» تصور نمی‌کرد. آنچه گفتیم تنها اندیشه‌ورزی‌های میان‌تهی نیست؛ حتی کشمکش ائوریپیدسی[1*] میان عقل و شور (thymos)، که هر دو در روح حضور دارند، پدیدههای نسبتاً متأخر است. نمونه‌وارتر، و برای متن ما معنادارتر، این یقین بود که شور، عقل انسان را کور می‌کند، اما زمانی که عقل موفق شود مطلب خود را بیان کند، شوری باقی نمی‌ماند تا آنچه را درست می‌داند انجام دهد.

همین یقین نیز شالوده‌ی این آموزش سقراط را تشکیل می‌داد که فضیلت نوعی دانش است، و شگفتی ما از اینکه زمانی کسی می‌توانسته است فضیلت را «عقلی» بداند، یعنی بشود آن را آموخت و آموزش داد، بیشتر از شناخت ما از اراده‌ای که در خود دوپاره است، که همزمان می‌خواهد و نمی‌خواهد، ناشی می‌شود تا از هرگونه بینش برترمان درمورد ناتوانایی ادعایی عقل.

بهعبارت دیگر، اراده، قدرتِ اراده، و اراده‌ی معطوف به قدرت برای ما مفاهیم تقریباً یکسانی‌اند؛ مطابق درک ما، جایگاه قدرت، توانایی اراده است، چنانکه انسان آن را در مراوده با خود می‌شناسد و تجربه می‌کند. و برای این قدرتِ اراده نه تنها توانایی‌های استدلال و شناخت، بلکه توانایی‌هایِ بیشتر «عملیِ» خود را نیز اخته کرده‌ایم. اما آیا این حتی برای ما هم آشکار نیست که بهقول پیندار[2*] «بزرگترین اندوه این است: که در آستانه‌ی آنچه می‌دانیم درست و زیباست ایستاده‌ایم و توسط ضرورت [از آنجا رانده می‌شویم]؟[8] ضرورتی که مانع‌ام می‌شود تا آنچه را می‌خواهم و درست می‌دانم انجام دهم، ممکن است از جهان، یا از تن خودم، یا از عدم کفایت استعدادها، توانمندی‌ها، و ویژگی‌های موروثی که بههمان اندازه شرایط بیرونی در حیطه‌ی قدرت انسان نیستند، ناشی شده باشد.

همه‌ی این عوامل، که عوامل روان‌شناختی را هم شامل می‌شوند، مرزهای آنچه  را که به «می‌خواهم و می‌دانم»، یعنی منِ انسان، مربوط می‌شود، تعیین می‌کنند. قدرتی که با این شرایط بیرونی روبرو می‌شود، بهتعبیری، خواستن و دانستن را از بند ضرورت میرهاند، «می‌توانم» است. آزادی صرفاً جایی می‌تواند پدیدار شود که «می‌خواهم» و «می‌توانم» بر هم منطبق می‌شوند.

هنوز شیوه‌ی دیگری وجود دارد که بهکمک آن، می‌توانیم تصور کنونی‌مان را از آزادی اراده، که زاده‌ی مقوله‌ای مذهبی است و بهزبان فلسفی تبیین شده است، با تجربیات مطلقاً سیاسی دوران کهن‌تر بسنجیم. با شکوفایی مجدد اندیشه‌ی سیاسی که با برآمدن دوران مدرن همراه بود، می‌توانیم تمایز قائل شویم میان اندیشمندانی که به‌درستی می‌توانند پدران «علم» سیاسی خوانده شوند، زیرا آنها از کشفیات جدید علوم طبیعی الهام گرفتند (مهمترین نمایندهی آنان توماس هابز بود) و آنانی که از این تحولاتِ از نظر نوعی مدرن تقریباً تأثیر نپذیرفتند و به اندیشه‌ی سیاسی دوران باستان بازگشتند، نه بهسبب شیفتگی‌شان به گذشته به‌خودی خود، بلکه به‌طور کلی به این سبب که جدایی میان دولت و کلیسا، جدایی میان مذهب و سیاست منجر به پدید آمدن قلمرو دنیوی و سیاسی مستقل به‌گونه‌ای شده بود که از زمان سقوط امپراتوری روم به بعد شناختهشده نبود.

بزرگترین نمایندهی اینگونه این‌جهان‌باوری سیاسی منتسکیو بود که به‌رغم بی‌اعتنائی‌اش به مسائلی که سرشت مطلقاً فلسفی داشتند، عمیقاً آگاه بود که مفهوم فلسفی و مسیحی آزادی برای اهداف سیاسی نامناسب است. وی بهمنظور خلاص شدن از این مفهوم، میان آزادی فلسفی و آزادی سیاسی تمایز قائل شد؛ و تفاوت مورد نظر او عبارت بود از اینکه فلسفه از آزادی مطالبه‌ای بیش از بهکار انداختن اراده[9] نداشت؛ صرف‌نظر از شرایط و مستقل از اینکه انسان به اهدافی که اراده تعیین کرده است دست می‌یابد یا نه. آزادی سیاسی، برعکس، مستلزم توانا بودن انسان است به انجام آنچه باید اراده کند[10] (در اینجا بر توانستن تأکید می‌شود)[11]. برای منتسکیو و همچنین برای اندیشمندان باستان بدیهی بود که کنشگر زمانی که فاقد توانایی کنش است نمی‌تواند آزاد خوانده شود؛ و از این رو، این پرسش که عدم توانایی‌اش بهسبب شرایط بیرونی است یا درونی، بی‌ربط است.

به این دلیل خویشتن‌داری را به‌عنوان مثال انتخاب کردم که این پدیده برای ما بهوضوح اراده و قدرت آن را تداعی می‌کند. یونانیان، بیشتر از هر ملت دیگری، درمورد میانه‌روی و ضرورت رام کردنِ مرکبِ روح بازاندیشیده بودند، و با اینهمه، هرگز از اراده همچون توانایی مشخصی، جدا از توانایی‌های دیگر آدمی آگاه نشدند. از حیث تاریخی، انسان زمانی اراده را کشف کرد که ناتوانی، نه قدرتِ آن را تجربه کرد؛ زمانی که از زبان پولس رسول توانست بگوید: «زیرا خواستن با من است، اما چگونه باید آنچه نیک است انجام شود را نمی‌یابم.» این همان اراده‌ای است که آگوستین درمورد آن شکایت می‌کرد که بهنظر می‌رسد «تا حدودی خواستن و تا حدودی نخواستن برای آن هیچ‌چیز هولناکی نیست»؛ هرچند خاطرنشان می‌کرد که این «نوعی بیماری روح» است و می‌پذیرد که این بیماری، بهتعبیری، برای روحی که اراده دارد طبیعی است: «زیرا اراده فرمان می‌دهد که اراده‌ای وجود داشته باشد، نه به چیز دیگری، بلکه به خود فرمان می‌دهد... اگر اراده دوپاره نبود، حتی به خود فرمان نمی‌داد بهوجود آید، زیرا باید پیش از این وجود می‌داشت.[12] بهعبارت دیگر، اگر انسان اصلاً اراده‌ای داشته باشد، باید همواره چنین بهنظر آید که گویی دو اراده در یک انسان حضور دارند، و برای سلطه بر روح او، باهم جدال می‌کنند. به این سبب، اراده هم توانمند است هم ناتوان، هم آزاد است هم در بند.

زمانی که از ناتوانی و محدودیت‌هایی که قدرت اراده با آن روبرو است سخن میگوییم، اغلب به فقدان قدرت انسان در مقابل جهانی که او را دربرگرفته است، می‌اندیشیم. از این رو، توجه به این نکته اهمیت دارد که در این نخستین شهادت‌هایی که در بالا به آنها اشاره شد، اراده مغلوب نیروی چیره‌گر طبیعت یا شرایط بیرونی نشده بود. جدالی که ظهور اراده به آن دامن زده بود، نه نبردِ میان یک‌نفر در مقابل جمع بود و نه کشمکش میان روح و تن. برعکس، برای آگوستین، رابطه‌ی تن و روح برترین نشان قدرت عظیم ذاتی اراده بود: «روح به تن فرمان می‌دهد و تن فوراً اطاعت می‌کند؛ روح به خود فرمان می‌دهد و با مقاومت روبرو می‌شود.»[13] در این زمینه، تن جهان بیرونی را نمایندگی می‌کند و به‌هیچ‌وجه با منِ انسان یکسان نیست.

اپیکتتوس هنوز باور داشت که درون منِ انسان، در «منزل درونی»[14] است که جدال انسان با خودش آغاز می‌شود و اراده شکست می‌خورد. مسیحیت قدرت اراده را به‌منزله‌ی نهاد آزادگری خود کشف کرد و به‌سرعت به نقصان آن پی بُرد. گویی «می‌خواهم» بی‌درنگ «می‌توانم» را فلج می‌کرد، گویی در همان لحظه که انسان‌ها آزادی را می‌خواهند، توانایی آزاد بودن را از دست می‌دهند. به‌نظر می‌رسید در جدال مهلک میان نیت‌ها و خواست‌های دنیوی، که قدرت اراده باید منِ انسان را از آنها آزاد می‌کرد، بالاترین چیزی که اراده کردن می‌توانست به آن دست یابد، سرکوب بود. زیرا ناتوانی اراده، عجزش در ایجاد قدرت واقعی، در شکست مداومش در جدال با خود، جدالی که در آن قدرتِ «می‌توانم» خود را تضعیف می‌کند، اراده‌ی معطوف به قدرت بی‌‌درنگ به اراده‌ی معطوف به سرکوب بدل می‌شود. در اینجا، می‌توانم فقط به پیامدهای وخیمی که این یکسان پنداشتن آزادی با توانایی اراده‌ی انسان، برای تئوری سیاسی داشته است اشاره کنم. این یکی از دلایلی است که ما امروزه، تقریباً به‌طور خودبه‌خود قدرت را با سرکوب، یا حداقل با فرمان‌روایی بر دیگران معادل می‌دانیم.

به‌هر تقدیر، آنچه معمولاً از اراده و قدرت اراده می‌فهمیم از این کشمکش میان منِ اراده‌کننده و منِ اجراکننده، از تجربه‌ی «می‌خواهم و نمی‌توانم» بسط یافته است، که به‌معنای این است که «می‌خواهم»، صرف‌نظر از این که آنچه انسان می‌خواهد چیست، همچنان زیر سلطه‌ی منِ انسان باقی می‌ماند، در برابر آن مقاومت می‌کند، بر آن مهمیز می‌زند، آن را به پیشروی ترغیب می‌کند یا به‌وسیله‌ی آن نابود می‌شود. هرقدر هم که اراده‌ی معطوف به قدرت میدان دسترسی خود را افزایش دهد، و حتی اگر کسی که گرفتار جنون آن است شروع کند به تسخیر همه‌ی جهان، «می‌خواهم» هرگز نمی‌تواند خود را از منِ خویشتن برهاند. «می‌خواهم» همواره وابسته به منِ انسان، در حقیقت برده‌ی آن باقی می‌ماند.

این وابستگی به منِ خود، «می‌خواهم» را از «می‌اندیشم» متمایز می‌سازد: دومی نیز میان میان منِ انسان با خویشتن صورت می‌پذیرد، اما در این گفتگو، منِ انسان موضوع تفکر نیست. این حقیقت که «می‌خواهم» چنین تشنه‌ی قدرت شده است که اراده و اراده‌ی معطوف به قدرت عملاً یکسان شده‌اند، شاید نتیجه‌ی این باشد که اراده نخستین بار در ناتوانایی‌اش تجربه شد. به‌هر حال بی‌رحمی حریصانه‌ی حکومت خودکامه، که تنها شکلی از حکومت است که به‌طور مستقیم بر پایه‌ی «می‌خواهم» بنا می‌شود، ناشی از آن‌گونه خودستایی است که در حکومت‌های استبدادی آرمانی عقل‌بنیاد اساساً وجود ندارد؛ حکومت‌‌های آرمانی عقل‌بنیادی که در آنها فلیسوفان می‌خواستند انسان‌ها را وادارند از الگوی «می‌اندیشم» پیروی کنند.

پیش از این گفتیم که فیلسوفان زمانی به مسأله‌ی آزادی علاقه نشان دادند که آزادی دیگر نه در کنش کردن و نه در پیوند با دیگران، بلکه از طریق اراده کردن و در مراوده با خود تجربه شد؛ به‌طور خلاصه، زمانی که آزادی به اراده‌ی آزاد بدل گشت. از آن پس، آزادی مسأله‌ی فلسفی تراز اول شده است؛ آزادی همچون مسأله‌ای فلسفی در قلمرو سیاسی به‌کار گرفته شد و به این ترتیب، به مسأله‌ای سیاسی نیز بدل شد. به‌دلیل این گذار فلسفی از کنش به قدرتِ اراده، گذار از آزادی به‌منزله‌ی حالتی از بودن، که در کنش تجلی می‌یافت، به «آزادی اراده»[15]، آرمان آزادی دیگر هنرآفرینی[16] به‌مفهومی که در بالا به آن اشاره کردیم نبود، بلکه به‌جای آن، به خودفرمانی[17] بدل شد؛ یعنی به آرمان اراده‌ی آزاد: مستقل از دیگران و در نهایت خواستار سلطه بر آنها. تبار فلسفی مفهوم سیاسی کنونی ما از آزادی نزد فیلسوفان سیاسی قرن هجدهم هنوز کاملاً روشن بود. به‌طور نمونه، توماس پین[3*] بر این امر پافشاری می‌کرد که «[انسان] برای آزاد بودن کافی است آن را بخواهد»، عبارتی که لافایت[4*] درمورد «دولت ـ ‌‌ملت» به‌کار برد.[18]

چنین عباراتی به‌وضوح فلسفه‌ی سیاسی ژان ژاک روسو را منعکس می‌کنند که نمونه‌ی منجسم‌ترین نظریه‌ی خودفرمانی باقی مانده است. روسو خودفرمانی را به‌طور مستقیم از اراده استنتاج کرد، به‌طوری که توانست قدرتِ اراده‌ی فردی را به‌منزله‌ی تصویر دقیق قدرتِ سیاسی تصور کند. وی علیه منتسکیو بحث می‌کرد که قدرت باید خودفرمان، یعنی بخش‌‌ناپذیر باشد، زیرا «اراده‌ی بخش‌‌شده تصورناپذیر خواهد بود.» او از اخذ نتایج این فردباوری افراطی اجتناب نکرد، و معتقد بود که در دولتی آرمانی، مردم باید بررسی‌های خود را بدون آن‌که «شهروندان باهم تبادل نظر داشته باشند» انجام دهند، و برای پرهیز از دسته‌بندی، «هر شهروند باید فقط به اندیشه‌های خود بیندیشد.» نظریه‌ی روسو در واقعیت به این دلیل ساده ابطال می‌شود که «برای اراده غیرمنطقی خواهد بود که خود را برای آینده به بند کشد».[19] جامعه‌ای که براساس این اراده‌ی خودفرمان بنا شده باشد، نه بر شن، بلکه در حقیقت بر شن روان بنا شده است.

همه‌ی امور سیاسی در چهارچوب نظام پیچیده‌ای از رابطه‌ها و توافق‌ها برای آینده – از قبیل قانون‌ها و اساسنامه‌ها، میثاق‌‌ها و پیمان‌های اتحاد – انجام می‌شود و همواره انجام شده است، و همه‌ی این روابط در نهایت از توانایی عهد کردن و به عهد خود وفا کردن به‌رغم ناروشنی‌های اساسی آینده نشأت می‌گیرند. افزون بر این، دولتی که در آن ارتباطی میان شهروندان نیست و هرکس فقط به اندیشه‌های خود می‌اندیشد، بنابه تعریف، دولتی استبدادی است. در صورتی که اراده و قدرتِ اراده به‌تنهایی و بدون ارتباط با توانایی‌های دیگر در نظر گرفته شود، نوعی کارایی اساساً غیرسیاسی و حتی ضدسیاسی می‌شود و شاید هیچ‌جا به‌روشنی یاوگی‌هایی که روسو به آنها کشانده می‌شود و با بشاشی شگفتی آنها را می‌پذیرد بُروز نیافته است.

از حیث سیاسی، این یکسان‌پنداری آزادی با خودفرمانی شاید خطرناک‌ترین و زیان‌آورترین پیامد این امر باشد که در فلسفه، آزادی با اراده‌ی آزاد یکسان پنداشته شد. زیرا این یکسان‌پنداری یا به انکارِ آزادی آدمی منجر می‌شود (یعنی اگر انسان چنین بیندیشد که آدمیان هرچه باشند به‌هر حال هرگز خودفرمان نخواهند بود)، یا به این بینش که آزادی شخص، یا گروه، یا دستگاه دولتی به‌قیمت آزادی، یعنی خودفرمانی، همه‌ی انسان‌های دیگر می‌تواند فراهم شود.

در حقیقت، در چهارچوب مفهومی فلسفه‌ی سنتی، فهم این‌که چگونه آزادی و ناخودفرمانی[20] می‌توانند کنار هم وجود داشته باشند بسیار دشوار است، یا به‌عبارت دیگر، چگونه ممکن است به انسان آزادی داده شود و در عین حال خودفرمانی حاکم نشود. در حقیقت، انکار آزادی به‌دلیل ناخودفرمانی واقعی انسان همان اندازه بی‌پایه است که باور به این که انسان – همچون فرد یا گروه – فقط در صورت خودفرمانی می‌تواند آزاد باشد، خطرناک است. خودفرمانی پرآوازه‌ی دولت‌ها همواره نوعی توهم بوده است. به‌علاوه، فقط به‌کمک ابزار خشونت، یعنی با ابزاری اساساً غیرسیاسی، توانسته است دوام بیاورد.

شرایط انسانی با این حقیقت تعیین می‌شوند که انسان نه به‌تنهایی بلکه همراه دیگران می‌تواند در این جهان زندگی کند؛ و در چنین شرایطی، آزادی و خودفرمانی چنان شباهت اندکی باهم د‌ارند که نمی‌توانند همزمان وجود داشته باشند. جایی که انسان‌ها، به‌منزله‌ی افراد یا به‌عنوان گروه‌های سازمان‌یافته، خواهان خودفرمانی‌اند، باید سرکوب اراده را بپذیرند؛ چه اراده‌ی فردی که انسان با آن خود را منکوب می‌کند، چه «اراده‌ی عمومی»[5*] گروهی سازمان‌یافته. اگر انسان‌ها می‌خواهند آزاد باشند، دقیقاً خودفرمانی است که باید از آن پرهیز کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_255.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/library/2008/11/post_255.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">میان گذشته و آینده</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 18 Nov 2008 13:14:09 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
