رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۹ آبان ۱۳۸۷

با خلخال‌های طلایم خاکم کنید - منزل بیست و هشتم

محمد ایوبی
m.ayoubi@khazzeh.com

طرف سوم

آه چه بختی‌نگون که مراست
جانم از دست می‌شود

لکن چه باک‌، دوستت دارم

و آنگاه که دوستت نداشته باشم

بار دیگر، پریشانی سر می‌رسد


"شکسپیر"

جوابش داد ویس ماه‌پیکر
که گفتار تو چون تخمی است بی بر

دل من سیر گشت از بوی و از رنگ

نپوشم جامه ننشینم به اورنگ

مرا جامه پلاس و تخت و خاک است

ندیمم درد و آه دردناک است

نه موبد بیند از من شادکامی

نه من بینم ز موبد نیک نامی

چو با ویرو بدم خرمای بی خار

کنون خارم که خرما ناورم بار

اگر شویم ز بهر کام باید

مرا بی‌کام بودن بهتر آید

چو او را بود ناکامی به فرجام

مبیناد ایچ کس دیگر ز من کام


"از ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی"

خفاش بودم مگر، که از نور فرار کنم؟ جانیان و حرامیان از روشنایی هراسانند و در تاریکی می‌خزند تا فقدان مردانگی و انسانیتشان را کسی نبیند. و بغض سخنم را به ناله بدل کرد:
- "پدرجان! کار بدی کرده‌ام؟ عاشق شدن بد است؟ اگر بد است تو که... نه به یاد نمی آورم دروغ گفته باشی به من، حتا به قول آنهایی که مجوز می‌خواهند تا دروغ بگویند و وانمود کنند مصلحت اقتضا می‌کرده، تو بارها با من از عشق، پاکی و عصمت در اوج عاشقی داستان‌ها گفته‌ای، پیش از رفتن! حالا به این برادرهای خیرخواه چه بگویم؟ ضیا ، روشن است، زلال است برای من مثل آب و آینه اگر بگویی رهایش کن، به روح عزیز تو، رهایش می‌کنم، حتا از تو دلیل نمی‌خواهم، بگو رها کنم ضیا عالمی را و عشق را، به شرف و عصمتم سوگند، این کار را می‌کنم، لکن می‌میرم. این حس یک ماهی است که... نه، حس تنها که نیست، حس و دانایی یک ماهی است که می‌داند رها کند آب را می‌میرد."

صدای پدر، در اتاق کوچکم پیچید، مثل شلاقی بلند که بی‌درنگ از این دیوار به دیوار دیگر بکوبد و به خشم هم بکوبد و با قدرت، چنان که حس کنی با ضربه‌ای دیگر اتاق را می‌رمباند. پیچید صدای پدر – "تسلیم؟ تسلیم در برابر حقیقت؟ من قمرم را از حقیقت و درستی هیچ‌گاه نترسانده‌ام همیشه نگفته‌ام‌؟ گفته‌ام‌، خوشا مرغان حق‌، که جز حق‌، کلامی نمی‌گویند‌. مجابشان کن! نمی‌شوند؟ زور می‌گویند؟ عکس‌العمل نشان بده. من پدرت هستم، مرده‌ام اما نه برای تو! باز می‌گویم: چشم در برابر چشم، بینی در برابر بینی، گوش در برابر گوش، همین و والسلام!"

چندمین بار بود که پدر می‌گفت از سعادت خود مراقبت کن‌! بسیارها جان داده‌اند. برای گرفتن حق!

ضیا عالمی، سیگارش را پرت می‌کند توی زلال آب هورالعظیم که لا به لای نیزاران بلند روئیده درآب، برق می‌زند. انگار کن خرده آینه پاشیده باشی روی هور.
گفتم – "می‌دانم مانع تراشی می‌کنند. اصلاً شاید، دلم نمی‌آید بگویم، شاید سرت را زیر آب کنند. بیا برویم یک گوشه‌ی پرت، توی زمین خدا برای من و تو جا قحط است؟"

سر تکان می‌دهد: "قمر! می‌دانم و می‌دانی، اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت / دل لیلی از او شوریده‌تر بود! بگذار اول با مادر و برادرهایت حرف بزنم، قانعشان می‌کنم!"

- "خیالات برت داشته. تمام خفاجیه جمع شوند نخواهند توانست قانعشان کنند!"

- "در آن صورت می‌رویم، ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است؟"

به شوخی گفتم – "اما بنی را هر وقت از آب بگیری بوی خوشایندی ندارد! باشد ببینم نجابت تو کاری از پیش می‌برد؟ امیدوارم که ببرد!"

- "همین! امیدوار باش و از دیدن این همه شکوه و جذبه‌ی هور لذت ببر فعلا. اصلاً تا برگردیم حرفش را نزن!"

ضیا عالمی، با آن موهای لخت و چشم‌های آبی آمیخته به سبزینه‌ای تازه روئیده، با آن لبخند مهربان پر از عشق و زندگی، گمانم این حرف را نشنیده بود که "وای اگر سبعیت خصلت چیره‌ی آدمی گردد" من اما، از معلم‌ها شنیده بودم، از تو هم شنیده بودم پدر. تو قاطع‌تر رای دادی!" متاسفم قمر جان برادرهایت از مادرتان سنگدلی آموخته‌اند فقط. هر چند مادرتان خصلتی آشکارتر از سنگدلی و خشونت نداشت، لکن صبوری هم داشت اما برادرهایت اصلاً ندیدند این خصلت را راستش حق هم داشتند. پدر خودم درآمد تا کشفش کردم. مواظب فتنه‌ی خودی‌ها، بیشتر از بیگانگان باش!"

سایه‌اش به دیواره‌ای ریخته و گلی در هور کش آمد، دلم گرفت از دیدن دیوار تنها و گلی، چون انگار کن، همان لحظه دیدم، دیوار، یکی از چهار دیوار اصلی خانه‌ی محقر هور نشینی بوده که خشت‌های خانه را به چه مرارتی – بهتر بگویم: با چه هوش و ذکاوت توام به مرارتی، بر آب مستقر کرده تا راحت‌تر ماهی بگیرد و شکم خانواده‌اش را سیر کند. خانواده‌های هور، کم کمشان، هفت، هشت نفرند پسری که همسر گرفته و پشت سر هم، دوسال نشده، دو بچه پس انداخته و زن دو شکم زائیده معمولاً بی‌خیال درد زادن در اندیشه‌ی شکم سوم است و پدر و مادر شوهر که با پسر خود زندگی می‌کنند، جزء اصول زندگی است این، پدر و مادر، پسر بزرگ کرده‌اند تا عصا و ستونی باشد به پیری و کوری و ناتوانی خود، همین پدر و مادرها، با همه‌ی فقر و نداری، سعه‌ی صدری دارند که تو، اگر از دریچه‌ی اندیشه‌ی فارس‌ها، نگاه کنی، حیرتت بر می‌دارد.

حیرت از این که همین پدر و مادرها به پسر خود فشار می‌آورند که: "ای بویه! ای یوما! مگر بیشتر از عصفور می‌خورند؟" معمولاً پدر یا مادر عروس را می‌گویند و اگر هر دو زنده باشند و وضع پولی شان بد، منظورشان هر دو است – "یوما، بذار آنها هم باشند. هر مهمان – حتا اگر تمام عمر مهمانت باشد، خودش رزق و روزی‌اش را با خودش می‌آورد. خدا به سفره‌ات برکت می‌دهد، حتم بدان "و پسرحتم می‌داند و برکت هم می‌آید. چشمم به سایه‌ی پدر بود که بر دیوار تنهای پا در آب بند کرده، که به نظرم، خانه و همه‌ی آدم‌هاش برهم رمبیدند. انگار مرد خانه، کنار همین دیوار نیزه به دست، پلک نمی‌زد تا ماهی درشتی را صید کند.

آب هور چنان زلال است که قوس باله‌های ماهی‌ها را می‌توانی بشماری‌، اگر بخواهی‌، لکن صیادان هور را چه کار به قوس رقص‌واره‌ی شبوت و بنی و راشکو‌؟ بی‌حرکتند تا به وقت نیزه را درست میان باله‌های دو سمت ماهی بنشانند و بالا بیاورند و رو به روشنای آسمان دور بگیرند و ذوق کنند که ماهی هنوز تکانه‌های مرگش را بی‌صدا با کژ و کوژ شدنش بر نک تیز نیزه فریاد می‌کشد.

هورالعظیم، دنیای تازه‌ای بود برای من عرب. ضیا اما دنیای هور را می‌شناخت‌. می‌دانست به عرب‌های هور چگونه لبخند بزند، احترام بگذارد و عربی حرف بزند که این بدوها، اورا از خود بدانند. وقتی به من اشاره می‌کرد که عربم، آنها، زن و مردشان هم تفاوت نداشت چین به پیشانی‌ها می‌انداختند و ناباوری خودشان را به زبان می‌آوردند‌.

سه مرد قوی بنیه، کناره‌ی هور، بلم ما را با طناب می‌کشیدند و با اشاره‌ی ضیا از کار خود دست می‌کشیدند تا او از چیزی که می‌خواست فیلم بگیرد‌. در زلال آب، میان نی‌های روئیده ماهیان عجیب و غریبی، پیچ و تاب می‌خوردند و حرکت تند می‌کردند با رسیدن بلم یا شاید شنیدن صدای شکاف برداشتن زلال آب که تیره نمی‌شد هیچ گاه، انگار از پس شیشه‌ی آکواریمی افقی جهان تازه و عجیب را می‌دیدم.

پرندگان، کوچک و غریب، ناگهانی از جایی، گویی از ته آب، می‌پریدند و دورتر در نی‌های هور گم می‌شدند، نقطه‌ها، دایره‌ها، بیضی‌هایی با هم اما نه به اندازه‌ی هم، ناگاه ، از جایی – انگار از عالم غیب آشکار می‌شدند و با همان ناگهانی محو می‌شدند. ضیا نام بیشتر این پرنده‌ها را می‌دانست. ظهرها، صاحبان کپرهای کناره، در میهمان کردن ما سبق می‌بردند از هم‌دیگر. مردی که معمولن جز نان و ماهی و به ندرت به قول خودشان طبیخ، چیزی نداشتند. طبیخ، برنج شفته‌ای بود، چیزی میان شیربرنج و کته‌ای البته آبدار.

وسعت مهربانی و دانایی ضیا را در این سفر کشف کردم و دریافتم، حالا دیگر نمی‌توانم جز با او با مردی دیگر زندگی کنم. مردان قبیله‌ام، حتا مردان قبایل دیگر، که گذری و نظری در مراسم عشیره‌ای دیده بودمشان. کور شدند و گم، هر چه می‌کردم نمی‌شد چهره‌ای مردانه جز رخسار ضیا عالمی را به خاطر آورم. وقتی از زندگی خود حرف زد این شیفتگی در جان جانم شعله کرد و روشن ماند برای همیشه و شد یکی از عواطف درونی‌ام، یا وقتی همین خط زندگی‌اش را خواندم، که از آن داستان کوتاهی ساخته بود و در نشریه‌ای چاپش کرده بود؟ یعنی اولین داستانی که از او چاپ شده بود و می‌دانستم واقعیتی است که او را ساخته است! واقعیتی که خیلی‌ها را نه تنها نمی‌ساخت که می‌شکست؟
باید این داستان چاپ شده‌ی قدیمی را بیاورم تا دخترم بداند پدرش چه جهنمی داشته؟

حدیث ماهیگیری که دریا شد

تاریک روشن را به یاد می‌آورم و گرد قهوه‌ای منتشر در فضای خانه‌ی محقرمان را‌، گردی که تیره می‌شد و تیره‌تر، با هر نفس دشوار مادر، که آسمش عود کرده بود و خود را که ۶ سالم بود آسم را نمی‌توانستم تلفظ کنم و از کلمه می‌ترسیدم که بوی سم می‌داد انگار سمی که عاصی شده در تن مادر چرخه می‌زد. تاریک روشن که بیشتر وهم به دلم می‌ریخت چون می‌دانستم تاریک روشن دم صبح نیست! گرگ و میش سحر نیست، گرگ پوزه به سمت پوست شب سیاه می‌کشید. حالا کسی گفته بود یا خودم فهمیده بودم نمی‌دانم اما در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمی‌کرد. برادر بزرگم سیاوش، منگ‌تر می‌زد از من شش ساله که ضیا صدام می‌کردند. حبیبه، خواهر هشت ساله مان، بس که گریه کرده بود یاد گرفته بود ناخواسته، که بی‌صدا شرشر اشک بریزد تا مادر بیشتر آزار نبیند.

پانزده سالی بیشترک، پدر جان کنده بود تا توی بر و بیابان تکه زمینی بخرد و روزهایی که او را برای بنایی نمی‌بردند – معمولن‌، مردم ساخت و ساز بنای درجه ۲ و٣ را خوش ندارند و پدر بنایی خود ساخته بود و خیلی سعی می‌کرد درجه یک بشود. روزهای بی‌کاری و گاه که هوا خوب بود، شب‌ها، کمکش می‌کردیم تا خانه را بسازد، فعلن همان یک اتاق را بیشتر نساخته بودیم که مادر زیر پنجره‌ی بی‌چارچوب و همیشه بازش، تکیه داده بود به ۴ متکا که خواهر برایش گذاشته بود که بهتر نفس بکشد.

مادر گفته بود به پدر – "این درست که زمین ما توی بر و بیابان است اما باز هم خوب است خیلی هم خوب است نعمت است و باید خدا را شکر کنیم و باید بیشتر به این فکر کنیم که چه بسیار خانواده‌ها که همین را هم ندارند. مگرخود ما تا همین چهارماه پیش عزا نمی‌گرفتیم سر هر ماه برای اجاره‌ی اتاق؟"
این‌ها را مادر زمانی گفته بود و به شوق گفته بود که نفس تنگی‌اش برنگشته بود و ناکارش نکرده بود مثل حالا.

پدر که گل‌های چسبیده به پاهایش را زیر تنها درخت کنار وسط حیاط می‌شست و من شیلنگ آب را گرفته بودم روی پایش (هنوز لوله‌کشی نکرده بودیم که؟ سیا و پدر و من زیر همین شیلنگ حمام هم می‌کردیم تا پول حمام عمومی پس‌انداز بشود. اما مادر و حبیبه، مجبور بودند حمام بروند.)
پدر از تعریف مادر و لحن همیشه مهربانش بغض کرد و گفت:

- "حالا کجایش را دیده‌ای؟ دور تا دور همین کنار با کمک بچه‌ها هر چندتا اتاق که بخواهی برایت می‌سازم‌! حالا می‌بینی‌!‌"

مادر گفته بود – "چه خوب! می‌توانیم دو سه اتاق را بدهیم اجاره، و پول اجاره را هم خرج خود خانه کنیم، گلی است؟ باشد رنگش که بزنیم مثل خانه‌های آجری شیک می‌شود. هیچ کدامتان هم نگوید کی می‌آید توی این برّ بیابان اتاق از ما بگیرد! آنقدر بدبخت بیچاره‌ی بدتر از ما هست که باید روزی هزار هزار مرتبه خدا را شکر کنیم و از شکم خودمان ببریم و بدهیم به گرسنه‌تر از خودمان!"

حالا، در این تاریک روشن که واقعاً دل‌گیرم کرده، که حبیبه را هم دل‌گیر کرده، بعدها طفلکی خودش چند مرتبه هم گفت که علاوه بر دل‌گیری، دلش یک جوری می‌شده که تا آن وقت نمی‌شده، حتا نمی‌توانست بگوید دلم به شور افتاده بود.
- "از شور و دلهره و چه می‌دانم گرفتار اجنه شدن خیلی بدتر بود.

در چوبی دست دوم را که زدند، سیا جا خورد. بعد ناچار رفت تا در را باز کند و من به در فکر می‌کردم که چقدرخوب شده؟ فقط یک قوتی رنگ هم بیشتر نبرده. رنگ انگار تمام کژ و کولی‌هایش را گرفته بود. اولش که بیشتر به چانه‌ی بزرگی می‌مانست که با پنجه بکسی تکه آهنی کوبیده باشند زیر چانه و داغانش کرده باشند.
وقتی سیا برگشت. رنگ به صورت که نداشت هیچ، موهایش هم سیخ سیخ شده بود توی سرش که حبیبه گفت: "بی‌خودی حرف نزن ضیا الکی نترسان آدم را نمی‌بینی حال مادر را؟ صدای خس خس سینه، گیر کردن نفس‌هاش توی گلو، این‌ها را نمی‌شنوی مگر؟"

بعد به سیا گفت – "کی بود؟ چی گفت داداش جان؟"

صدای سیا به نظرم شده بود عین صدای پیرمردها – "بعدن! بعدن! حالا برین سراغ مادر شاید آبی چیزی بخواد نمی‌تونه داد بزنه که؟ اصلن ببینم چرا همه‌مان آمده‌ایم زیر این کنار و مادر را توی اتاق تنها گذاشته‌ایم با این حالش؟"

حبیبه دستم را گرفت تا با هم برویم پیش مادر. حبیبه توی نخ درخت رفته بود که آهسته دم گوشم گفت – "خوب شد مادر نذاشت پدر این کنار و ارّه کنه، نه؟"
من اما سرم را برگردانم به طرف سیا و بلند گفتم – "خب داداش! کی بود که در می‌زد؟ چی شده، ما دیگه همه‌مان بزرگ شدیم، نه؟"

وا رفته بود روی خاک و پشت داده بود به دیوار کوتاه حیاط. نه، دیوار خودش را سپر کرده بود برای سیا تا نیفتد به گمان من. با سختی نالید – "گفتم که بعدن! بعدن می‌گم! این بعدن خیلی طول نمی‌کشه که؟ فکر کنین یه ساعت دیگه، همین که حالم جا بیاد!"
گفتم – "حال تو؟ جائیت درد گرفته خدا نکرده؟"

گفت با همان صدای پیر که به گمانم پیرتر هم شده بود – "منظورم حال مادر بود، حواس نمی‌مونه واس آدمایی مثل ما!"

حبیبه گفت – "ناشکری؟ مادر چی می‌گفت داداش؟"

- "ای بابا حالا برین به مادر برسین! شکر هم می‌کنیم، با این همه گرفتاری واس کدوم .... لاحول ولا! حوصله‌ام سر رفت، برین دیگه!"

سیا راست می‌گفت، یک ساعت نکشید که فهمیدیم:
در را که باز می‌کند، دوعمله‌ی چهل پنجاه ساله می‌بیند اشک توی چشم‌ها، حتا توی همان تاریکی بیرون خانه چشم‌ها می‌درخشیده و بازوبند سیاه به بازوها. سیا را از جهان صدا جدا کرده بود. حسی در خویش می‌یابد که تازگی دارد و نوجوان ١۴ ساله را می‌ترساند. بعدها ست که جرات یادآوری پیدا می‌کند:

"گنگ، نگاه می‌کنم دو مرد غمگین که تند و تند آب دماغ را بالا می‌کشند و عجیب که مثل همیشه این کار حال برهم‌زنشان، نه تنها دلم را آشوب نمی‌کند، یک جورهایی خوشم هم می‌آید. گویا، (خوب به یاد نمی‌آورد) فکر می‌کردم این کار صمیمیت و محبت آنان را به استاد‌کار خود نشان می‌دهد. خیره با چشم‌هایی که بدجوری می‌سوختند، فقط و فقط به دو پارچه سیاه به بازوبندهاشان خیره بودم. غیر از بازوبندها باور می‌کنید هیچ نمی‌دیدم؟ انگار کسی با جادو دو تکه‌ی پارچه را وسط زمین و آسمان سیاه گرفته، جا به جا می‌کرد، دو تکه‌ی پارچه که آن وقت به نظرم آمد به چیزی وصل نبودند. مثل دو تکه‌ی کاغذ که باد زده باشد زیرشان و نیم متری بالاترشان برده باشد از زمین و نگذارد برگردند جلوی در خانه، جایی که پدر با چند آجر رفت و آمدمان را در روزهای بارانی آسان کرده بود.

همان لحظه که در را باز می‌کنم و گریه و فین فین بی‌صداشان را می‌بینم، بزرگ‌تری گفته است:
- "اوسا توی سردخانه‌ی خاکستان است! آجر از زیر پاهاش در رفته؟ پله‌ی نردبان چوبی لق و شکسته بوده؟ چنین چیزهایی که باعث شده اوسا با سر پایین بیاید و تمام!

و دیگری از توی گلو، با بغضی که صدا را کش می‌داد و حاشیه‌هایی عجیب بر کناره کلمات می‌چسباند:

- "حتم دارم راحت راحت مرد!" و اولی:

- "حس نکرد گمانم، درد نکشید! یعنی خدا دوستش داشته!"

بعد که خیره شدنم را بر بازوبندها می‌بینند:

- "معلوم است که باید سیاه می‌پوشیدیم! عزایی از این بیشتر برای ما که اوسا به‌امان می‌رسید؟ فعلاً این‌ها را زده‌ایم، تا کسی مخصوصاً معمار ورنزند، زبان مال خودش نیست که؟ حرف می‌زند کوه را می‌آورد پایین اول وقت فردا پیرن سیاه می‌پوشیم. نه ما تنها، همه‌ی کارگرها. البته معمار را نمی‌دانیم!"

اما می‌بینند من همان طور نگاه می‌کنم به پارچه‌های سیاه. می‌پرسند. با هم هم می‌پرسند:
- "متوجه شدی پسرم؟ خدا به‌اتان صبر بدهد!"

گویا من گفته‌ام – "نه! متوجه چه چیزی باید بشوم؟"

- "ای بابا! رنج پنبه می‌گذارد توی گوش نزدیکان مرده برای همین نشنیدی! حالا دقت کن:

- "پسرکم! یتیم شدی و خلاص، خرج و مخارج خانه افتاد گردن تو. پسر بزرگ هستی نه؟"

گفته‌ام لابد – "‌خرج و مخارج‌؟ قبر که مجانی است‌، نیست‌؟‌"

جوان‌تری گریه‌اش بالا می‌گیرد و من صدا را می‌شنوم دیگر‌. چون نمی‌دانم چگونه‌، لکن چشم از بازوبندها گرفته‌ام گویا‌. – "‌باز نفهمیدی‌؟ درد نمی‌گذارد بشنوی! برو مادرت را بفرست تا به‌اش عرض کنیم!"

گفته‌ام – "لازم نیست! فهمیدم دیگر! بروید حالا اما اول صبح اینجا باشید ها!" و در را بستم و گیج و ویج آمدم تو.

من که ضیا باشم آه می‌کشم و می‌گویم – "آمدید تو، اما در را محکم کوبیدی به هم!"
سیا گفت – "هرگز!"

حبیبه گفت – "یادت رفته داداش خودت می‌گفتی هیشکی نباید بگه، هرگز!"

مادر، چهره‌ی پر چروک خود را دست کشید و گفت – "‌راست می‌گن سیا جان‌! آن‌قدر محکم درو کوبیدی به هم که صدای من درآمد – "‌چه خبرته سیا‌؟ گمونم اگه همه‌ی لولاها نشکسته باشند، یکی‌شان حتم حتم شکسته‌." آهسته، دم گوش حبیبه می‌گویم – "‌ببین صورت مادر چقدر خط افتاده؟ تاهمین دیروز چروکی تو پیشانیش هم نبود به گمانم!"
حبیبه سرپایین گرفت تا گریه‌اش را مادر نبیند تا آهسته جوابم بدهد: "داداش بدترشه خط‌ها را زیر چشم‌هاش می‌بینی؟ اونم به چه درشتی! صاف صاف بود صورت و پیشانی داداش سیا. زیر چشم‌هاش برق می‌زد از صافی‌، نه؟" درست می‌گفت حبیبه.

هفتم پدر که تمام شد سیا گفت: هر کس دنبال کارش نرود چون حرف دارد. حالا که او بزرگ خانه است، حرف دارد.

قاطع و قوی، افرایی که در باد برگی به تکان ندهد، نگاهی به یکایک ما انداخت، بعد به پنجره تنها پنجره بی‌چارچوب و شیشه، به نور پریده، نوری گرفته و کدر و ابری انگار. (اما خوب به یاد دارم ابری نبود در آسمان، حالا چرا بوی خاک باران خورده دم به دم هوشیارترم می‌کرد، نمی‌دانم) خیره ماند نگذاشته بود مادر از رختخواب بیرون بزند. گفته بود، من یک طرف بستر مادر و حبیبه طرف دیگر بنشینیم، تا حرفش را بزند.

Share/Save/Bookmark