رادیو زمانه

تاریخ انتشار مطلب: ۱۱ تیر ۱۳۸۶

هويت و مهاجرت: تاملی در پايه های افراط گرايی

فرانسيس فوکوياما

جامعه‌های مدرنِ ليبرال هويت‌های جمعی ضعيفی دارند. نخبگان پسامدرن، به ويژه در اروپا، فکر می‌کنند که اين هويت‌ها ديگر از دل هويت‌هايی که دين و مليت می‌دهند بر نمی‌آيند. اما اگر جامعه‌های ما نتوانند مدعی ارزش‌های ايجابی ليبرال شوند، مهاجرانی که از کيستی خويش مطمئن‌ترند‌ آن‌ها را به چالش خواهند گرفت.


طرح روی جلد آخرین شماره نشریه Prospect

سياست‌ هويتی مدرن از درون حفره‌ای در نظريه‌‌های سياسی زيربنای دموکراسی ليبرال سر بر می‌کنند. اين حفره سکوت ليبراليسم در برابر جايگاه و اهميت گروه‌ها است. سلسله‌ی نظريه‌ی سياسی که با ماکياولی آغاز می‌شود و تا هابز، لاک، روسو و نياکانِ بنيان‌گذار آمريکا امتداد می‌يابد مسأله‌ی آزادی سياسی را به گونه‌ای می‌فهمد که دولت را در برابر افراد به چالش می‌گيرد تا در برابر گروه‌ها. به عنوان مثال، هابز و لاک مدعی هستند که انسان‌ها به مثابه‌ی فرد صاحب حقوقی طبيعی از منظر طبيعتِ هستند – حقوقی که تنها از طريق قراردادی اجتماعی تأمين می‌شود که مانع از آسيب‌ رساندنِ منفعت‌طلبی يک فرد به ديگران می‌شود.

تفکيک کليسا و دولت هرگز کاملا محقق نشد

ليبراليسم مدرن در مقياسی خوب واکنشی بود به جنگ‌های دينی که در اروپا پس از دوره‌ی اصلاح‌گری بيداد می‌کرد. ليبراليسم اصل رواداری دينی را بنيان نهاد – به اين معنا که نمی‌توان اهداف دينی را در حوزه‌ی عمومی به شکلی دنبال کرد که آزادی دينی ساير مذاهب يا کليساها را محدود کند. (چنان‌که در زير خواهيم ديد، تفکيک واقعی کليسا از دولت در بسياری از دموکراسی‌های مدرن اروپايی عملاً به طور کاملاً هرگز محقق نشد). اما در همان حالی که ليبراليسمِ مدرن به روشنی این اصل را محکم کرد که قدرتِ دولت نبايد برای تحميل عقيده‌ی دينی بر افراد به کار گرفته شود، اين پرسش را بی‌پاسخ گذاشته بود که آيا آزادی فردی می‌تواند با حقوقِ مردم برای حمايت و تأيید يک سنتِ دينی خاص منافات داشته باشد يا نه؟ آزادی - اگر نه به مثابه‌ی آزادی افراد بلکه به مثابه‌ی آزادی گروه‌های فرهنگی، دينی يا قومی برای حفظ هويت گروهی‌شان فهميده شود- مسأله‌ای محوری برای بنيان‌گذاران آمريکا نبود، شايد به اين دليل که ساکنانِ جديد آمريکا نسبتاً هم‌جنس و يکريخت بودند. جان جی (در «مقاله‌ی فدراليست»ِ دوم) گفته است: «مردمی که از یک تبار و خاندان هستند، به يک زبان واحد تکلم می‌کنند، به يک دين ايمان دارند و از اصول يکسانی تبعيت می‌کنند».

سياست هويتی و اصلاح‌گری

در غرب، سياست هویتی به طور جدی با اصلاح‌گری آغاز شد. مارتين لوتر مدعی بود که رستگاری تنها از طريق ايمان درونی حاصل می‌شود و به تأکيد کاتوليک‌ها بر اعمال حمله می‌کرد – اعمال يعنی سازگاری و انطباق با مجموعه‌ای از قواعد اجتماعی. بدين‌سان اصلاح‌گری دين‌ورزی راستين را در حالِ ذهنی و درونی يک فرد می‌ديد و هويتِ درونی را از اعمال و فرايض بيرونی متمايز می‌کرد.

چارلز تيلور، فيلسوف کانادايی، نوشته‌های مفيدی درباره‌ی توسعه‌ی تاريخی بعدی سياست هويتی دارد. روسو، در گفتار دوم و تفرج‌ها، مدعی است که ميان خودهای بيرونیِ ما، که پیوستگی سنت‌ها و عادات اجتماعی بودند، و طبيعت‌های راستين درونی ما گسست بزرگی رخ داده است. سعادت و خوشبختی در گروِ کشف سنديت و صحت درونی بود. جاناتان گوتفريد فون هردر اين مفهوم را بيشتر توسعه داد و مدعی بود که سنديت و صحت درونی نه تنها در افراد بلکه در مردم نيز وجود دارد، و در بازيافت و کشف آن چيزی است که امروز فرهنگ عامه می‌نامیم. به قولِ تيلور، «اين آن آرمانِ قدرت‌مندی است که به ما رسيده است. اين آرمان به نوعی رابطه با خودم، با طبيعت درونی خودم اهميت و اعتباری اخلاقی می‌دهند و آن را در قبال فشار برای همسازی اجتماعی در معرض خطرِ از دست رفتن می‌داند».

هويت تحصيل-کردنی و هويت نسبت-دادنی
گسستِ ميان خودِ درونی و بيرونی ما تنها فقط از عرصه‌ی مفاهيم بيرون نمی‌آيد، بلکه از واقعيت اجتماعی دموکراسی‌های مدرنِ بازار نيز نتيجه می‌شود. پس از انقلاب‌های آمريکا و فرانسه، آرمان «شغل‌ها به روی مستعدها باز هستند» با برچيده شدن موانع سنتی برای حرکت اجتماعی به طور روزافزونی به کار بسته شد. جايگاه اجتماعی يک فرد تحصیل کردنی بود تا نسبت دادنی؛ منزلتِ آدمی محصول استعداد، کار و تلاشِ او بود تا تصادفِ تولد. قصه‌ی زندگی يک فرد جست‌وجو برای تحقق یک برنامه‌ی درونی بود تا همسازی با توقعات والدين، خويشاوندان، اهل روستا يا کشيش.

تيلور اشاره می‌کند که هويتِ مدرن سرشتی سياسی دارد چون خواستار به رسميت شناخته شدن است. اين مفهوم که سياستِ مدرن مبتنی بر اصل به رسميت شناخته شدنِ جهانی است از هگل است. اما، بيش از پيش، به نظر می‌رسد که رسميت یافتن جهانی بر اساس يک بشريت فردی مشترک ديگر کافی نيست، به ويژه نزد گروه‌هايی که در گذشته عليه آن‌ها تبعیض اعمال شده است. در نتيجه، سياست هويتی جديد حول تقاضا برای به رسميت شناخته شدن هویت‌های گروهی می‌گردد – يعنی تأييد عمومی و علنی منزلت برابر گروه‌هايی که قبلاً در حاشيه بودند، از اهالی کبک (کانادا) گرفته‌ تا آمريکايی‌های آفريقايی، زنان، مردم بومی و همجنس‌گراها.

از حاشيه به متن: هويت گروهها و جامعه چند-فرهنگی
تصادفی نيست که چارلز تيلور کانادايی است، چون چند-فرهنگی‌گرايی معاصر و سياست‌ هويتی از بسياری جهات زاده‌ی کانادا هستند که در آن جامعه‌ی فرانسوی زبان خواستار به رسميت شناخته شدن حقوق‌اش بود. قانون ۱۰۱ سال ۱۹۷۷ اصل ليبرال حقوق فردی مساوی را نقش می‌کند: فرانسوی‌زبان‌ها از از حقوقی زبانی برخوردارند که انگليسی‌ها در آن سهيم نيستند. کبک در سال ۱۹۹۵ به عنوان يک «جامعه‌ی متمايز» و در سال ۲۰۰۶ به عنوان يک «ملت» به رسمیت شناخته شد.

چند-فرهنگی‌گرايی – وقتی نه تنها به عنوان تنوع فرهنگی بلکه به عنوان تقاضا برای رسميت قانونی حقوقِ گروه‌های نژادی، دينی يا فرهنگی فهميده شود – اکنون در تقريباً همه‌ی دموکراسی‌های ليبرالِ مدرن استقرار يافته است. سياستِ آمريکا در طی نسلِ گذشته گرفتار جنجال‌ها و مناقشه‌هايی بر سر عمل تأيیدآميز برای آمريکايی‌های آفريقايی، دو زبانی بودن و ازدواج همجنس‌گرايان بوده است که به دست گروه‌هايی گردانده شده است که قبلاً در حاشيه بودند و نه تنها برای حقوقِ خود به عنوان فرد بلکه برای حقوق‌شان به منزله‌ی يک گروه خواستار رسميتِ آن‌ها شده‌اند. و سنتِ حقوق فردی (جان)لاکی آمريکا به اين معنا بوده است که اين تلاش‌ها برای تأمین و تحقق حقوق گروهی فوق العاده جنجالی بوده است – و اين امر در اروپای مدرن به مراتب جنجالی‌تر بوده است.

تندروی اسلامی، مدرنيسم و اسلام
ايدئولوژی تندروی اسلام‌گرا را که طی يک دهه‌ی گذشته مشوق حملات ارعاب‌آميز بوده است بايد در مقياسی کلان به عنوان تجلی سياستِ هويتی مدرن ديد تا به عنوان تجلی فرهنگ سنتی اسلامی. اسلامی‌گرايی ايدئولوژيک به اين معنا از همان جنبش‌های نخستين سياسی برای ما آشناست. مدرن بودنِ آن خطرِ آن را کمتر نمی‌کند، بلکه به روشن‌تر کردن مسأله و راه‌حل‌های احتمالی آن ياری می‌رساند.

اليور روی، دانشمند فرانسوی در سال ۲۰۰۴ در کتاب‌ «اسلام جهانی شده» به قوتِ بسيار مدعی شده است که اسلام‌گرايی تندروی امروزی صورتی از سياستِ هويتی است. به گفته‌ی روی، ريشه‌ی اسلام‌گرايی تندرو و افراطی فرهنگی نيست – يعنی این امر محصولِ چيزی درونی و ذاتی در اسلام يا فرهنگی که اين دين توليد کرده است نيست. بلکه او مدعی است که اسلام‌گرايی تندرو به اين دليل پديد آمده است که اسلام به گونه‌ای «قلمرو-زدايی» شده است که کل مسأله‌ی هويت اسلامی را باز کرده است.

دين ورزی سنتی اسلامی جهانگرا نيست
مسأله‌ی هويت به آن اندازه که در جامعه‌های سنتی مسيحی پديدار است، در تمامی جامعه‌های مسلمانِ سنتی مطرح نمی‌شود. در يک جامعه‌ی سنتی مسلمان، هويت يک فرد را والدين و محیط اجتماعی به او می‌دهند؛ همه چيز – از قبیله و خويشاوندان‌اش گرفته تا امام مسجد محل و ساختار سياسی دولت – هويتِ فرد را در يک شاخه‌ی خاص از دین اسلام قرار می‌دهد. اين وضع انتخابی نيست. اسلام نيز مانند يهوديت، دينی فوق العاده فقهی است، به این معنا که باور دينی شکل‌گرفته از همسازی با مجموعه‌ای از قواعد اجتماعی تعيين شده‌ی بيرونی است. اين قواعد بر حسب سنت‌ها، عادات، اوليا و فرايضِ مکان‌های مشخص فوق العاده محلی هستند. دين‌ورزی سنتی به رغمِ جهان‌گرايی عقيدتی اسلام، جهان‌گرا نيست.

به گفته‌ی روی، هویت دقيقاً زمانی مسأله‌ساز می‌شود که مسلمان‌ها مثلاً با مهاجرت به اروپای غربی جامعه‌های سنتی اسلامی را ترک می‌کنند. هويتِ فرد با عنوان يک مسلمان دیگر از سوی جامعه‌ی بيرونی حمايت نمی‌شود؛ در واقع، فشار زيادی برای همسازی با هنجارهای فرهنگی غالب غرب وجود دارد. مسأله‌ی سنديت و صحت به گونه‌ی مطرح می‌شود که هرگز در جامعه‌ی سنتی رخ نمی‌نمود، چون اکنون شکافی ميان هويتِ درونی فرد به عنوان مسلمان و رفتارش در قبال جامعه‌ی پیرامون‌اش پيش آمده است. این به خوبی پرسش‌گری امام‌ها در وب‌سايت‌های اسلامی را درباره‌ی مسايل حرام و حلال توضيح می‌دهد. اما در عربستان سعودی، مثلاً مسأله‌ی حرام بودن دست دادن با يک استاد دانشگاهِ زن هرگز پیش نمی‌آيد چون اين طبقه‌ی اجتماعی اصلاً وجود ندارد.

تندروی بمثابه بحران هويتی مهاجران
اسلام‌گرايی و جهادگرايی تندرو در واکنش به جست‌وجو برای هويت پديد آمده‌اند. اين ايدئولوژی‌ها به پرسش «من کيستم؟» يک جوان مسلمان در هلند يا فرانسه پاسخ می‌دهند: تو عضوی از امت جهانی هستی که توسط يک عقيده‌ی جهانی اسلامی تعريف شده است که عاری از تمامی سنت‌ها، اوليا و آداب و رسوم محلی‌‌اش است. بدين سان هويت اسلامی تبديل به يک ايمانِ درونی می‌شود تا همسازی بيرونی با روش‌ها و اعمال جامعه. روی اشاره می‌کند که اين وضعيت «پروتستانتيزم» باور اسلامی را می‌سازد که در آن رستگاری در گرو حالتی ذهنی و درونی است که با رفتار بيرونی فرد تضاد دارد. بدين سان بود که محمد عطا و چندين نفر ديگر از توطئه‌گران يازده سپتامبر به قولی الکل می‌نوشيدند و در روزهای قبل از حمله به کلوب‌های شبانه‌ی رقص برهنه می‌رفتند.

فهم اسلام‌گرايی تندرو به صورتِ سياستِ هويتی همچنين توضیح می‌دهد که چرا نسل دوم و سوم اروپایی‌های مسلمان به آن گرايش پيدا کرده‌اند. مهاجران نسلِ اول معمولاً ارتباط روانی‌شان را با فرهنگ سرزمين محل تولدشان قطع نکرده‌اند و روش‌ها و رفتارهای سنتی خود را به سرزمين و خانه‌ی تازه‌شان آورده‌اند. در مقابل، فرزندانِ آن‌ها اغلب با غرور و اهانت در برابر دين‌ورزی والدينِ خود برخورد می‌کنند و در عين حال هنوز با فرهنگ جامعه‌ی جديد هم يکپارچه نشده‌اند. اين‌ نسل میان دو فرهنگ گير کرده‌اند که نمی‌توانند هويت‌شان را بر اساس هيچ کدام تعريف کنند و در نتيجه گرايشی قوی نسبت به ايدئولوژی جهان‌گرای جهادگرايی معاصر پيدا می‌کنند.

تعديل ديدگاه اوليور روی
اليور روی در اين‌که اسلام‌گرايی تندرو را اساساً پديده‌ای اروپايی می‌بيند اغراق کرده است؛ منابع بسيار ديگری برای ايدئولوژی‌های تندرو وجود دارند که از خاورميانه بيرون می‌آيند. عربستان سعودی، پاکستان، ايران و افغانستان همگی ايدئولوژی اسلامی را صادر کرده‌اند و عراق نيز در آينده ممکن است چنين کند. اما حتی در کشورهای مسلمان نيز تحليل روی معتبر باقی می‌ماند چون اين وارد کردن مدرنيت به اين جامعه‌هاست که بحران هويت و تندرو شدن را توليد می‌کند.

جهانی‌شدن، به مددِ فناوری و باز شدنِ اقتصادی، مرزهای ميان جهان توسعه يافته و جامعه‌های سنتی اسلامی را کم‌رنگ کرده است. تصادفی نيست که بسياری از مسببان توطئه‌ها و وقايع اخیر تروريستی يا مسلمانانی اروپايی بوده‌اند که در اروپا تندرو شده‌اند يا از بخش‌هايی مرفه جامعه‌های مسلمانی می‌آيند که فرصتِ تماس با غرب را داشته‌اند. محمد عطا و ساير سازمان دهندگان يازده سپتامبر در اين دسته قرار می‌گيرند، هم‌چنان‌که محمد بويری (قاتل تئو ون گوگ فيلم‌ساز هلندی)، بمب‌گذاران ۱۱ مارس مادريد، بمب‌گذاران ۷ جولای لندن و مسلمانان انگليسی متهم به توطئه برای انفجار يک هواپيما در تابستان گذشته. به اين نکته نيز بايد توجه داشت که اسامه بن لادن و ايمن الظواهری هر دو افرادی تحصيل‌کرده هستند، که دانشی فراوان از جهان مدرن داشته و به آن نیز دسترسی فراوان دارند.

تندروی غيراسلامی
اگر اسلام‌گرايی تندروی معاصر را محصول سياست هويتی دانسته در نتيجه آن را پديده‌ای مدرن به حساب آوريم، به دو نتیجه خواهيم رسيد. نخست، ما قبلاً اين مشکل را در سياست‌های افراطی قرن بيستم، در ميان جوانانی که آنارشيست، بلشويک يا اعضای باند بادر-ماينهوف بودند ديده‌ايم. چنان‌که فريتس اشترن، ارنست گلنر و سايرين نشان داده‌اند، مدرنيزاسيون و گذار از اجتماع (Gemeinschaft) با جامعه (Gesellschaft ) فرايندی شديداً بيگانه‌ساز دارد که افراد بی‌شماری در جامعه‌های مختلف تجربه‌ای منفی از آن داشته‌اند. اکنون وقت آن رسيده است که جوانان مسلمان آن را بيازمايند. اين‌که آيا در دين اسلام چيز خاصی هست که اين تندرو شدن را تشويق می‌کند پرسشی باز است.

رواداری اسلامی
از زمان يازده سپتامبر، صنعت کوچکی پديد آمده است که سعی می‌کند نشان دهد خشونت و حتی بمب‌گذاری انتحاری ريشه‌های عميق قرآنی يا تاريخی دارد. اما، مهم است به ياد داشته باشيم که در بسياری از دوره‌های تاريخ، جامعه‌های اسلامی از همتايان مسيحی‌شان بسيار روادارتر و بيشتر اهل مدارا بوده‌اند. موسی الميمونی فيلسوف يهودی در قرطبه‌ی اسلامی به دنيا آمد که مرکز متکثر از فرهنگ و علم‌آموزی بود؛ بغداد برای نسل‌هايی متمادی ميزبان بزرگترين جامعه‌های يهودی بود. اين‌که اسلام‌گرايی افراطی امروز را محصول ناگزير رشد اسلام ببينيم، به همان اندازه معنا دارد که فاشيسم را نقطه‌ی اوج قرن‌ها مسيحيت اروپايی بدانيم.

دموکراسی می تواند تروريست پرور باشد
دوم اين‌که مشکل تروريسم جهادگرا با آوردن مدرنيزاسيون و دموکراسی به خاور ميانه حل نخواهد شد. اين ديدگاه دولت بوش که تروريسم به خاطر عدم دموکراسی به پیش می‌رود اين واقعيت را ناديده می‌گيرد که بسياری از اين تروريست‌ها در کشورهای دموکراتيک اروپايی به تندروی و افراط کشيده شده‌اند. مدرنيزاسيون و دموکراسی به نوبه‌ی خود چيزهای خوبی هستند، اما در جهان اسلام در کوتاه مدت، احتمالاً باعث افزايش مشکل تروريسم می‌شوند نه کاهش آن.

جامعه‌های ليبرالِ مدرن در اروپا و آمريکای شمالی هويت‌های ضعيفی دارند؛ بسياری کثرت‌گرايی و چند-فرهنگی‌گرايی‌شان را ارج می‌نهند و استدلال می‌کنند که هويتِ آن‌ها در هويت نداشتن است. با اين حال، واقعيت اين است که هويتِ ملی هنوز در بسياری از دموکراسی‌های ليبرالِ امروزی وجود دارد. اما ماهيتِ هويت ملی در آمريکای شمالی با اروپا تا حدودی متفاوت است، که به توضيح اين‌که چرا جا افتادن مسلمان‌ها در کشورهايی مثل هلند، فرانسه و آلمان این اندازه مشکل است کمک می‌کند.

آمريکا کليسايی برای همه تازه واردان
به گفته‌ی سيمور مارتين ليپستِ فقيد، هويت آمريکايی هميشه ماهيتی سياسی داشته است و عميقاً متأثر از اين واقعيت بوده است که آمريکا از انقلابی عليه ولايتِ حکومتی متولد شده است. شعار آمريکا مبتنی بر پنج ارزش پايه بود: برابری (به معنای برابری فرصت‌ها تا برابری نتايج)، آزادی (يا ضد-حکومت‌گرايی)، فردگرايی (به اين معنا که افراد می‌توانند موضع اجتماعی خودشان را مشخص کنند)، پوپوليسم و اقتصاد بازار آزاد. چون اين کيفيت‌ها هم سياسی بودند و هم مدنی، نظراً در دسترس همه‌ی آمريکايی‌ها بودند (پس از بر افتادن برده‌داری) و در طی تاريخ جمهوری به طرز چشمگيری پايدار مانده‌اند. رابرت بِلا زمانی آمريکا را صاحب يک «دين مدنی» توصيف کرده بود، اما آمريکا کليسايی است که به روی همه‌‌ی تازه‌واردان باز است.

علاوه بر ابعاد فرهنگِ سياسی، هويت آمريکايی همچنين ريشه در سنت‌های قومی مشخص دارد، به خصوص در آن‌چه که ساموئل هانتينگتون فرهنگ «آنگلو-پروتستانِ» غالب می‌نامد. ليپست قبول داشت که سنت‌های فرقه‌گرای پروتستانِ ساکنان انگليسیِ آمريکا در شکل دادن به فرهنگ آمريکايی بسيار مهم بودند. اخلاق کاری مشهور پروتستان، تمايل آمريکايی برای همکاری داوطلبانه و اخلاق‌گرايی سياست آمريکا همگی محصول اين ميراث آنلگو-پروتستان هستند.

سنتهای آمريکايی
اما در عين آن‌که جنبه‌هایی از فرهنگ آمريکايی در سنت‌های فرهنگی اروپايی ريشه دارند، تا اوايل قرن بيست و يکم از خاستگاه‌هايی قومی‌شان جدا شده بودند و توسط آمريکايیانی جديد اجرا می‌شدند. آمريکايی‌ها از اروپايی‌ها سخت‌تر کار می‌کنند و بيشتر معتقدند – مانند پروتستان‌های نخستين وبر – که عزت و کرامت در گرو کار اخلاقاً شرافت‌مندانه است تا در گرو حمايت از و همداستانی با دولتِ تأمين‌کننده‌ی رفاه.

البته بسیاری از جنبه‌های فرهنگ معاصر آمريکايی هستند که چندان مطبوع نیستند. فرهنگ مستحق دانستن خود، مصرف‌گرايی، تأکيد هالیوود بر سکس و خشونت، و فرهنگ دسته‌های فرودستِ جنايتکاری که آمريکا دوباره به آمريکای مرکزی صادر کرده است همگی مشخصه‌هايی آشکارا آمريکايی دارند که بعضی از مهاجران در آن‌ها سهيم می‌شوند. ليپست مدعی بود که استثناگرايی آمريکايی تيغی دو لب است: همان فردگرايی ضد-حاکميتی که آمريکايیان را سرمايه‌دار کرد آن‌ها را بسيار بيشتر از اروپايیان به سوی سرپيچی از قانون سوق داد.

هويت اروپايی
در اروپا پس از جنگ جهانی دوم تعهدی قوی برای ايجاد يک هويت اروپايی «پسا-مليتی» وجود داشت. اما علی رغم پيشرفت‌هايی که برای ايجاد يک اتحاديه‌ی اروپايی قوی انجام شده است، هويت اروپايی هنوز چيزی است که بيشتر از مغز و دماغ می‌آيد تا دل و جان. در عين حالی که لايه‌ی نازکی از اروپايی‌های سيار و جهان-شهری وجود دارد، عده‌ای اندکی خود را نوعاً اروپايی می‌دانند يا سرود ملی اروپا را با غرور زمزمه می‌کنند. با شکست قانون اساسی اروپا در همه‌پرسی فرانسه و هلند در سال ۲۰۰۵، یک بار ديگر شهروندان معمولی به نخبگان گفتند که حاضر نيستند از دولت-ملت و حاکميت دست بکشند.

ملی گرايی اروپايی
اما بسياری از اروپايیان حس دوگانه‌ای درباره‌ی هويت ملی نيز دارند. تجربه‌ی شکل‌دهنده‌ی آگاهی سياسی اروپايی معاصر دو جنگ جهانی بود که اروپاييان گناه‌اش را به گردن ملی‌گرايی می‌اندازند. با اين‌حال، هويت‌های ملی کهن اروپايی هنوز حضور دارند. مردم هنوز حسی قوی نسبت به معنای انگليسی بودن، فرانسوی بودن، هلند بودن يا ايتاليايی بودن دارند حتی اگر از لحاظ سياسی درست نباشد که با قوت و شدت این هويت‌ها را تأيید کنند. و هويت‌های ملی در اروپا، در مقايسه با هويت‌های ملی در آمريکا، بيشتر مبنايی قومی دارد. در نتیجه در عين اين‌که همه‌ی کشورهايی اروپايی تعهدی واحد نسبت به برابری شهروندی سياسی و رسمی مانند آمريکا دارند، خیلی سخت‌تر است که اين را تبديل به يک نوع برابری محسوس شهروندی کنيم و دليلِ آن نیروی مستمر سرسپردگی‌های قومی است.

به عنوان مثال، هلندی‌ها به خاطر کثرت‌گرايی و مدارای‌شان مشهورند. اما در خلوت خانه‌های‌شان، هلندی‌ها از حیث اجتماعی هنوز کاملاً محافظه‌کار هستند. جامعه‌ی هلند بدون اين‌که جذب‌کننده باشد، چند-فرهنگی بوده است و اين چیزی است که به خوبی در چهارچوب يک جامعه‌ی شراکتی و پيوندی جا می‌گيرد که به طور سنتی مجموعه‌ای از «ارکان» پروتستان، کاتوليک و سوسياليست است.

تک‌فرهنگ‌گرايی متکثر
به طور مشابه، بيشتر کشورهای اروپايی تمايل دارند که چند-فرهنگی‌گرايی را به صورت چهارچوبی

برای همزيستی فرهنگ‌های مجزا بفهمند تا به صورت يک مکانيزم سنتی برای هضم و جذب تازه‌واردان در يک فرهنگ غالب (چيزی که آمارتيا سن «تک‌فرهنگ‌گرايی متکثر» ناميده است). بسياری از اروپايیان ابراز شک و ترديد کرده‌اند که آيا مهاجران مسلمان تمايل به جا افتادن در این جامعه‌ها را دارند يا نه، با اين حال، از کسانی که چنین خواسته‌ای ندارند هميشه با اشتیاق استقبال نمی‌شود، حتی اگر زبان آن جامعه را آموخته باشند و دانشی از فرهنگ جامعه‌ی میزبان داشته باشند.


فرانسیس فوکویاما

تفاوت مهاجران اروپايی و آمريکايی
مهم است که درباره‌ی تفاوت‌های آمريکا و اروپا در اين زمينه زياد اغراق نشود. اروپایی‌ها مدعی هستند که، با اندکی عدالت، آن‌ها در جا دادن و پذيرفتن مهاجران‌شان با مشکل بزرگ‌تری رو به رو هستند تا آمريکايیان – که اکثر اين مهاجران اکنون مسلمان‌ها هستند. مهاجران مسلمان اروپا معمولاً از جامعه‌هايی بسيار سنتی می‌آيند، در حالی که عمده‌ی تازه‌واردان آمريکا اسپانيايی-پرتغالی هستند و ميراث فرهنگی مسيحی مشترکی با ساکنان غالب آن‌جا دارند. (اعداد و ارقام هم مهم هستند: در آمريکا ۲ تا ۳ ميليون مسلمان هستند در کشوری که حدود ۳۰۰ ميليون جمعيت دارد؛ اگر قرار بود اين جمعيت مسلمان به طور متناسب در فرانسه باشند، بايد جمعيت‌شان بيش از ۲۰ میلیون می‌بود).

علل دقيقِ آن هر چه باشدع ناکامی اروپا در جذب بهتر مسلمانان يک بمب ساعتی است که تا هم اکنون هم در تروريسم نقش داشته است. اين امر واکنش منفی شديدتری از سوی گروه‌های پوپولیست بر خواهد انگیخت، و حتی ممکن است خود دموکراسی اروپايی را نیز تهديد کند. حلِ اين مشکل نياز به رهيافتی دوجانبه دارد، که متضمن تغيیرهايی از سوی اقليت‌های مهاجر و اخلاف‌شان و همچنین اعضای جامعه‌های غالب ملی است.

ليبراليسم نمی تواند مبتنی بر حقوق گروهها باشد
نخستين جنبه‌ی حل مشکل درک و پذيرفتن اين موضوع است که الگوی کهن چند-فرهنگی‌گرايی در کشورهايی مانند هلند و انگليس موفقيت بزرگی نبوده است، و لازم است که با تلاش‌هايی تازه‌تر و قوی‌تر برای جذب جمعيت‌های غير-غربی در فرهنگ مشترک لیبرال جایگزين شود. الگوی کهن چند-فرهنگی‌گرايی مبتنی بر به رسميت شناختن گروه‌ها و حقوق گروهی بود. به خاطر حس احترام نابجا در قبال تفاوت‌های فرهنگی – و در بعضی موارد حس گناه امپرياليستی – اختیارات بسيار زیادی به جامعه‌های فرهنگی برای تعريف قواعد و مقررات رفتاری‌شان برای اعضای خودشان دادند. ليبراليسم نمی‌تواند نهايتاً مبتنی بر حقوق گروهی باشد، چون همه‌ی گروه‌ها حامی ارزش‌های ليبرال نیستند.

تمدن روشنگری اروپايی، که ليبرال دموکراسی معاصر ميراث‌دارِ آن است، نمی‌تواند از لحاظ فرهنگی بی‌طرف و خنثی باشد، چون جامعه‌های لیبرال در قبال ارزش و عزت و کرامت برابر افراد ارزش‌های خودشان را دارند. فرهنگ‌هايی که اين زمينه‌های را نمی‌پذيرند سزاوار حمایت مساوی در يک دموکراسی ليبرال نيستند. اعضای جامعه‌های مهاجر و فرزندان‌شان سزاوار اين هستند که به عنوان فرد جايگاهی مساوی داشته باشند نه به عنوتن اعضای اجتماعاتی فرهنگی. هیچ دليلی وجود ندارد که طبق قانون رفتاری که با يک دختر مسلمان می‌شود با رفتاری که با يک مسيحی يا يهودی می‌شود فرق داشته باشد، حال احساسات خويشاوندانِ آن دختر هر چه می‌خواهد باشد.

چند-فرهنگی‌گرايی، چنان‌که ابتدائاً در کانادا، آمريکا و اروپا فهميده شد، به يک معنا «يک بازی در پايان تاريخ» بود. يعنی، تکثر فرهنگی برای کثرت‌گرايی ليبرال نوعی تزيين تلقی می‌شد که غذای قومی، لباس‌های رنگارنگ و نشانه‌های سنت‌های تاريخی متمايزی را به جامعه‌هایی عرضه می‌کرد که اغلب به طور کرخت‌کننده‌ای همسازگرا و يکريخت ديده می‌شدند. تکثر فرهنگی چيزی بود که قرار بود عمدتاً در حوزه‌ی خصوصی اعمال شود که منجر به هيچ گونه نقض جدی حقوق فردی نشود يا جز آن نظم اجتماعی ليبرال را با چالشی اساسی مواجه نکند. جايی که اين تکثر وارد حوزه‌ی عمومی می‌شد، مانند سياست زبانی در کبک، اکثريت جامعه عدول از اصل ليبرال را بيشتر به صورت تحريک می‌ديدند تا تهديدی اساسی در قبال خود ليبرال دموکراسی.

حقوق گروهی در تقابل با حقوق فردی
در مقام مقايسه، بعضی از جامعه‌های معاصر مسلمان خواستار حقوقی گروهی هستند که به سادگی نمی‌توانند هم‌تراز با اصول ليبرال برابری فردی قرار بگيرند. اين تقاضاها شامل معافيت‌های خاصی از قانون خانواده می‌شود که برای هر کس ديگری در جامعه جاری است، و همچنين حق جدا ساختن مسلمانان از بعضی انواع مراسم عمومی، يا حق به چالش گرفتن آزادی بيان به نام اهانت به مقدسات دينی (مانند اتفاق کاريکاتورهای دانمارکی). در بعضی از موارد افراطی، جامعه‌های مسلمان جاه‌طلبی‌هايی را نشان داده‌اند تا شخصيت سکولار نظم سیاسی را به طور کلی به چالش بکشند. اين نوع حقوق گروهی مشخصاً تجاوز به حقوق ساير افراد در جامعه است و خودمختاری فرهنگی را بسيار فراتر از حوزه‌ی خصوصی می‌برد.

اما تقاضای دست کشيدن از حقوق گروهی برای مسلمان‌ها در اروپا بسيار دشوارتر است تا در آمريکا، چون بسياری از کشورهای اروپايی سنت‌هايی مشارکتی دارند که هنوز به حقوق جمعی احترام می‌گذارند و قاطعانه از جدا سازی کليسا از دولت ناتوان‌اند. وجود مدارس مسيحی و يهودی با بودجه‌ی دولتی در بسياری از کشورهای اروپايی استدلال اساسی عليه آموزش دينی مسلمانان با حمايت دولت را دشوار می‌کند. در آلمان، دولت از سوی کليساهای پروتستان و کاتوليک ماليات جمع می‌کند و درآمد آن را ميان مدارس مربوط به کليسا تقسيم می‌کند. (اين ميراث کولتورکامپف بيسمارک در برابر کليسای کاتوليک بود). حتی فرانسه، با سنت قوی جمهوری‌خواهی‌اش، در اين مورد يکسان عمل نکرده است. پس از انقلاب جنبش ضد روحانيت در فرانسه، ناپلئون نقش دين را در آموزش ترميم کرد و رهيافتی مشارکتی را در قبال مديريت روابط کليسا-دولت اتخاذ کرد. به عنوان مثال، رابطه‌ی دولت با جامعه‌ی يهودی فرانسه توسط وزارت ادیان از طريق Consistoire Israelite انجام می‌شود که الگوی تلاش‌های اخیر نيکولاس سارکوزی برای ايجاد يک گفت‌وگو کننده‌ی مسلمان برای سخن گفتن از سوی (و کنترل) جامعه‌ی مسلمان فرانسه بود. حتی قانون سال ۱۹۰۵ که اصول لاييسيته را محترم می‌شمارد، استثناهايی داشت، مانند مورد آلسس فرانسه که دولت از مدارس مربوط به کليسا حمايت می‌کند.

جزير‌ه‌هايی شراکتی‌گرايی که دولت‌های اروپايی در آن‌ها هنوز رسماً حقوق جمعی را به رسميت می‌شناسند پيش از آمدن اجتماعات بزرگ مسلمانانان جنجال‌آفرين نبودند. بيشتر جامعه‌های اروپايی کاملاً سکولار شده بودند در نتيجه اين بازمانده‌های دينی کاملاً بی‌ضرر به نظر می‌رسيدند. اما اين‌ها نمونه‌های مهمی برای اجتماعات مسلمانان هستند، و موانعی هستند برای حفظ ديوار جدايی ميان دين و دولت. اگر اروپا قرار باشد اصل ليبرال کثرت‌گرايی را بر اساس افراد و نه گروه‌ها مستحکم کند، بايد به اين نهادهای شراکت‌گرای به ميراث مانده از گذشته رسيدگی کند.

هويت ملی در تقابل با هويت مهاجران
شاخه‌ی ديگر راهِ حل مشکل جا افتادن مسلمانان به توقعات و رفتار جامعه‌های اکثريت در اروپا مربوط است. هويت ملی هنوز هم به شيوه‌هايی فهم و تجربه می‌شود که گاهی اوقات آن را تبديل به مانعی و سدی برای تازه‌واردانی می‌کند که پيشينه‌ی قومی و دينی مشترکی با بومی‌ها ندارند. هويتِ ملی هميشه به طور اجتماعی ساخته شده است؛ و حول تاريخ، نمادها، قهرمانان و داستان‌هایی می‌گردد که يک جامعه درباره‌ی خودش می‌گويد. نبايد اين حس تعلق به يک مکان و يک تاريخ را زدود، اما بايد تا حد امکان آن را به روی شهروندان تازه باز کرد.

در بعضی از کشورها، به طور مشخص در آلمان، تاريخ قرن بيستم سخن گفتن از هويت ملی را کار دردسرسازی کرده است، اما اين گفت‌وگويی است که بايد در پرتو تکثر جديد اروپا دوباره مفتوح شود – چون اگر شهروندان فعلی برای شهروندی ملی خود به قدر کافی ارزش قايل نشوند، کشورهای اروپايی به سختی می‌توانند از تازه‌واردان انتظار داشته باشند که برای آن ارزش قايل شوند.

و اين گفت‌وگو در حال باز شدن است. چند سال پيش، دموکرات مسیحی‌های آلمان با احتياط و کمرويی مفهوم لايت‌کولتور را مطرح کردند – به اين معنا که شهروندی آلمانی متضمن تکاليف خاصی برای مراعات معيارهای مدارا و احترام مساوی است. اصطلاح لايت‌کولتور – که می‌توان آن را به صورت «فرهنگ راهنما» يا «فرهنگ مرجع» ترجمه کرد – در سال ۱۹۹۸ توسط بسام طيبی، يک استاد آلمانی سوری تبار، خلق شد که دقيقاً به عنوان یک مفهوم غیر-قومی و جهان‌گرا از شهروندی بود که هويت ملی را به روی آلمانی‌های غیر-قومی باز می‌کرد. علی‌رغم اين پیشينه‌ها، اين مفهوم بلافاصله از سوی چپ‌ها به عنوان مفهومی نژادپرستانه و عقب‌گرد به سوی گذشته‌ی اندوه‌بار آلمان محکوم شد، و دموکرات مسیحی‌ها به سرعت از آن فاصله گرفتند. اما در چند سال اخیر، حتی آلمان نیز بحث بسيار قوی‌تر و علنی‌ای را درباره‌ی هويت ملی و مهاجرت گروهی داشته است. طی جام جهانی فوتبال موفق سال گذشته، بیانِ گسترده‌ی احساسات ميانه‌روانه‌ی ملی کاملاً طبيعی شد و حتی از سوی همسايگان آلمان استقبال شد.

آيين های آمريکايی مليت
آمريکا، با وجود نقطه‌ی شروع متفاوت‌اش، برای اروپايیانی که تلاش در ساختن صورت‌های پسا-قومی شهروندی و تعلق ملی را دارند، درس‌هايی دارد. زندگی آمريکايی آکنده از مراسم و آداب و آيین‌های شبه‌-دينی است که به منظور ارج نهادن به نهادهای دموکراتيک سياسی کشورها وجود دارند: مراسم برافراشتن پرچم، سوگند تابعيت، شکرگزاری روز چهارم جولای. از آن سو، اروپايیان، عمدتاً از زندگی سياسی‌شان آيين‌زدايی کرده‌اند. اروپايیان بيشتر با طعنه و کنايه با نمايش وطن‌دوستی آمريکايی برخورد می‌کنند. اما اين مراسم در جذب مهاجران جديد مهم هستند.

و اروپا خود الگوهايی برای ايجاد هويت‌های ملی دارد که کمتر مبتنی بر قوميت يا دين هستند. چشمگيرترین مورد آن جمهوری‌گرايی فرانسوی است، که در شکل کلاسيک‌اش از به رسميت شناختن هويت‌های جمعی جداگانه امتناع کرد و از قدرت دولت برای يک‌دست کردنِ جامعه‌ی فرانسوی استفاده کرد. با رشد تروريسم و ناآرامی‌های شهری، بحث‌های جدی و شديدی در فرانسه در گرفته است که چرا این شکل‌ يک‌شکل سازی و پیوستگی ناکام مانده است. بخشی از دلیلِ آن اين است که خودِ فرانسوی‌ها مفهوم قديمی شهروندی را به سود نسخه‌ای از چند-فرهنگی‌گرايی رها کردند. منع حجاب در سال ۲۰۰۴ تأييد دوباره‌ی مفهوم جمهوری‌گرايی بود.

بريتانيا و آيينی ساختن هويت ملی
بريتانيا اخيراً از سنت‌های آمريکايی و فرانسوی وام گرفته است چون بر آشکارتر بودن شهروندی ملی تأکيدِ بيشتری می‌کند. دولت حزب کارگر مراسم شهروندی و همچنين آزمون‌های اجباری شهروندی و زبان را معرفی کرده است. و همچنين کلاس‌های آموزش شهروندی را در مدارس برای همه‌ی شهروندان جوان آغاز کرده است.

بريتانيا در سال‌های اخير رشد شديدی در مهاجرت داشته است، و بیشتر اين مهاجرت‌ها از کشورهای تازه‌ی عضوِ اتحاديه‌ی اروپا مانند لهستان هستند و – علاوه بر آمريکا – دولت مهاجرت را بخشی کلیدی از پويايی نسبی اقتصادی‌اش می‌بيند. از مهاجران تا زمانی که کار می‌کنند و خواستار مزايای دولتی نیستند استقبال می‌شود و به لطفِ بازارهای کار انعطاف‌پذيرِ سبکِ آمريکايی شغل‌های زيادی هستند که نياز به مهارت پايين دارند.

مهاجرانی که به دنیال مزايا می آيند نه کار
اما در بيشتر جاهای اروپا، ترکيبی از مقررات انعطاف‌ناپذيرِ کار و مزايای سخاوت‌مندانه‌ی دولتی به اين معناست که مهاجران به دنبال مزايا می‌آيند نه کار. بسياری از اروپايیان مدعی هستند که دولت کمتر سخاوت‌مندِ رفاه‌ در آمريکا عزت و کرامت فقرا را از آن‌ها می‌ستاند. اما درست عکسِ آن صادق است: عزت و کرامت از طريق کار به دست می‌آيد و مشارکتی که هر فرد از طریق دسترنج‌اش در کل جامعه می‌کند.

در چندين اجتماع مسلمانان در اروپا، چیزی حدود نيمی از جمعیت مسلمان از طريق مزايای دولتی گذران زندگی می‌کند، که مستقيماً در حس بيگانگی و استيصال نقش دارد.

بنابراين تجربه‌ی اروپايیان يک‌دست نيست. اما در بيشتر کشورها، بحث درباره‌ی هويت و مهاجرت در حال باز شدن است – البته اين امر تا حدی مديون حملات تروريستی و برآمدن حقوق پوپوليستی است.

پسامدرنيسم و بحران هويت
معضل مهاجرت و هويت نهايتاً با مشکل بزرگ‌تر بی‌ارزشی پسا-مدرنيسم همگرايی دارد. طلوع نسبيت‌گرايی تأيید ارزش‌های مثبت را برای مردمِ پسامدرن دشوارتر کرده است و در نتيجه آن نوع از باورهای مشترکی را که از مهاجران به عنوان شرط شهروندی تقاضا می‌کنند ديرياب‌تر شده است. نخبگان پسامدرن، مخصوصاً آن‌ها که در اروپا زندگی می‌کنند، احساس می‌کنند که تحولی ورای هويت‌های تعريف شده توسط دين و مليت پيدا کرده‌اند و به مکانی برتر رسيده‌اند. اما جدای از ارج نهادنِ آن‌ها به تکثر و مدارا، برای مردمِ پسامدرن اتفاقِ نظر بر سر چیستی زندگیِ خوبی که همگی به دنبالِ آن هستند دشوار شده است.

چنان‌که ساموئل هانتينگون اشاره دارد مهاجرت به ويژه‌ به نحو حادی بحث درباره‌ی پرسش «ما که هستيم؟» را به نحو زورمندی بر ما تحميل می‌کند. اگر جامعه‌های پسامدرن قرار باشد به سمت بحثی جدی‌تر درباره‌ی هويت بروند، نياز دارند که آن ارزش‌های مثبتی را که عضويت در يک جامعه‌ی بزرگ‌تر را تعريف می‌کنند، آشکار کنند. اگر چنين نکنند، ممکن است مغلوب همان کسانی شوند که از هویت خویش مطمئن‌تر هستند.

منبع: مقاله فوکویاما در نشریه Prospect

-----------------------
عنوانها از زمانه. بند اول با توجه به پيشنهاد سعيد حنايی کاشانی در فل سفه بازنگری شد و يکی دو سهوالقلم مانند سياستهای هويتی اصلاح شد. مترجم از صحت بقيه متن خود کماکان دفاع می کند. - مترجم

Share/Save/Bookmark

نظرهای خوانندگان

آهای زمانه! ما می‌خواهیم کل مطالب انتقادی را پرینت بگیریم بفرستیم برای چند بنده خدا در تهران! اما با این شیوه‌ای که شما فرمت کرده‌اید کلی کاغذ باید حروم کرد! امکانش هست که پی‌دی‌اف کل متنها را داشته باشیم.

مرسی
------------------------
چرا گزينه چاپ کنيد را امتحان نمی کنيد. يک راه ساده ديگر هم اين است که متن ها را در وورد بريزيد و سپس به پی دی اف تبديل کنيد يا از وورد چاپ بگيريد. ولی پی دی اف کردن متن های بلند را در نظر می گيريم. - زمانه.

-- ralf ، Feb 3, 2007 در ساعت 06:51 PM

گزینه چاپ همانطور که گفتم خیلی کاغذ حرام می‌کند من هم فعلا تحت تاثیر فیلم ال گور هستم نمیخوام زیاد کاغذ مصرف کنم. در مورد کپی‌پیست کردن در وورد هم امتحان کردم ولی ترتیب کلمات در جملات ترکیب شده از انگلیسی-فارسی به شدت به هم می‌ریزد. چالبی کار اینجاست که وقتی تو وورد می‌ریزم خراب است ولی وقتی اینجا بر می‌گردانم درست می‌شود!

-- رالف ، Feb 4, 2007 در ساعت 06:51 PM

بابا این چه مقاله ی ترجمه ایه که اسم مترجم نداره. از شما بعیده ها!

-- مترجم ، Feb 7, 2007 در ساعت 06:51 PM

با سلام برخی مقالات در خصوص اسلام و هویت با واقعیت و آموزه های دینی مطابقت ندارد بهتر است نویسنده مقاله بیشتر تحقیق کند

-- rahim ، Jul 2, 2007 در ساعت 06:51 PM