<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>رضا دانشور</title>
      <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 04 Oct 2008 16:21:16 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>سپانلو: شاعر به مرزهای ملی تعلق ندارد</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>محمد‌علی سپانلو، شاعر و مترجم،‌ متولد ۱۳۱۹ در تهران‌ است. از سپانلو تاكنون‌ ۱۰‌ مجموعه‌ شعر منتشر شده‌ است‌. به‌ پاس‌ فعاليت‌هايش‌ در زمينه‌ی شناساندن‌ ادبيات‌ فرانسه‌ به‌ فارسی‌زبانان‌ نشان‌ شواليه‌ را از دولت‌ فرانسه‌ دريافت‌ كرده‌ است. به بهانه سفر سپانلو به به فرانسه - برای شرکت در فستیوال شعر ـ با او گفت و گو کرده‌ام.</small></strong>

[[sound]] 

<strong>به ‏نظر می‏رسد بیش از دیگر شاعران ایرانی ـ آن‏هایی که در ایران زندگی می‏کنند‏ ـ مورد توجه محافلِ اهلِ شعرِ فرانسوی‏ هستی - می‏دانیم در سال ۲۰۰۳ لقب و مدال «شوالیه‏ی ادب و هنر» را گرفتی و سال ۲۰۰۵ که برای اولین بار، جایزه‏ی «ماکس ژاکوب» را در شعر به یک خارجی داده‏اند ـ به تو دادند. می‌بینیم که مرتب در جشنواره‌های شعرِ خارج از ایران دعوت می‌شوی، اکنون هم برای شرکت در جشنواره «مدیترانه» به فرانسه آمده‌ای. از تجربه‌ات در این برخورد‌ها و به‌خصوص از این جشنواره که ویژه‌ی شعرای عرب و حوزه‏ی مدیترانه بود، برای‌مان بگو. به‌خصوص جالب خواهد بود بدانیم دنیای عرب، راجع به ما چه فکر می‏کند و چه حرفی برای گفتن راجع به ایران، شعر و فرهنگ ایرانی دارد؟</strong>

فستیوال «صدای مدیترانه» درشهر «لودِو» (که شهر کوچکی با هفت تا هشت هزار نفر جمعیت در نزدیکی «مونت‏پلیر» است) چند سالی است که برگزار می‏شود.

نزدیک به ۵۰- ۶۰ برنامه هر روز‌، هم‌زمان اجرا می‌شود. امسال در این شهر، علاوه بر شاعران حوزه‏ی دریای مدیترانه، از ایران مرا دعوت کردند و از عمان و عربستان سعودی هم شاعران دیگری را دعوت کرده بودند.

نزدیک به ۵۰ـ۶۰ هنرمند عرب در عرصه‏ موسیقی، شعر و نمایش دعوت شده بودند. «بنیاد عرب» هم که به این نوع جشنواره‏ها کمک فرهنگی می‏کند، جزو کمک‏کنندگانِ به این فستیوال بود.

مهم این بود که این‌ بار کسانی از خلیج فارس و دریای کاسپین یا دریای خزر هم برای رنگین‏تر کردن این سفره‏ی فرهنگی که گسترده شده بود، دعوت داشتند.

در‌باره‏ی خودم که فرمودید، فرانسوی‏ها نگاه می‏کنند، کشورهای دیگری هم هستند. مثلاً ترکیه، که دو سال پیش مرا دعوت کرد. یا آلمان و… ارزش آدم البته به دعوت‏ها نیست. ارزش آدم به کاری است که انجام می‏دهد.

آن بحث دیگری است که ببینیم چه ارزشی هست. در قسمت اول گفت و گوی‌مان به نام یک محقق، نه به نام سراینده‏ی آن شعرها، به این قضیه اشاره کردم که سپانلو کیست.

من تا به حال چنین مجمعی از روشنفکران عرب، یک‏جا ندیده بودم، به استثنای شاعر لیبی، که مشکل ویزا ‏پیدا کرد و شاعر فلسطینی که دولت اسراییل به او اجازه‏ی خروج نداده بود و نتوانستند حضور پیدا کنند.

عجیب بود که یک شاعر اسراییلی به این شاعر فلسطینی یک شعر تقدیم کرد و این نشانه‏ای بود که من گفتم: شاعران به مرزهای ملی به آن شکل تعلق ندارند، که به کشوری به اسم کشور شعر. این از سیاست فراتر است، ارزش زمان‏ناپذیر شعر و هنر است.

به هرحال، آنچه برای من جالب بود، دیدار روشنفکران عرب بود که بسیاری از تصاویری را که بعضی از هم‏وطنان ما ممکن است داشته باشند، تصحیح می‏کند.

آن نوع تعصبات ویژه‏ای را که بعضی وقت‏ها شاهدش هستیم، ندیدم. به جای آن، دلبستگی و دانش عمیقی در بعضی از روشنفکران عرب دیدم. در یک شاعر عمانی، قدرت طنز بی‏نظیری دیدم و در مورد ادبیات امریکا و اروپا هم، هر صحبتی شد، بی‏اطلاع نبود.

شاعران شمال آفریقا (مراکشی‏ها) عجیب از تاریخ ایران اطلاع داشتند و به آن احترام می‏گذاشتند. برای‌ام جالب بود که آن‏ها از ساسانیان و پارت‏ها صحبت می‏کنند.

برای آن‌ها ، به‌خصوص برای «بِربِر‌ها» و «کبیلی‌ها» این نکته مطرح بود که ایرانی‌ها چطور توانسته‏اند ازنفوذِ فصاحت زبان عربی ، مستقل بمانند؟

این نفوذ باعث شده است که به قول یکی از روشنفکران عرب، شاعر عرب وقتی که بخواهد با زبان امروز حرف بزند، مشکل داشته باشد، زیرا رتوریسم قرآن، یک صبغه‏ی مذهبی و کلاسیک حتی به شعرهای غیرمذهبی می‌دهد‌. آن‌ها یک‌جور چاره در زبان فارسی می‏جستند و برای‌شان جالب بود.

وقتی صحبت از «پرس»، «پارس» یا ایران قدیم به میان می‏آمد، با احترام نگاه می‏کردند. بدون این‌که فروتنی در کار باشد، نه، فروتنی نبود، بلکه به‌عنوان یک مدل قابل ستایش می‏دیدند. این برای من یک برخورد فرخنده بود.

به‏ بسیاری از اینان گفتم اگر به ایران بیایند، آنان را با روشنفکران ایرانی آشنا می‏کنم. چون می‏دیدم که این وجهه‏ی روشنفکری را به اندازه‏ی کافی دارند و هیچ کمبودی هم ندارند.

خیلی‏های‌شان فرهنگ دنیا را می‏شناختند. رفاقتی هم  به وجود آمد که برای من تجربه‏های بسیار خوبی بود. می‏توانم به کشور خودم ببرم و به بچه‌ها بگویم. چون متاسفانه ـ حقیقت‌اش را بگویم ـ عرب‏های ایرانی خیلی غضبناک‌اند! نمی‏دانم چرا.

<strong>عرب‏های ایرانی؟</strong>

عرب‏های ایرانی. عرب‏هایی که بیشتر در خوزستان هستند و نام‏های فامیلی‏شان به ریشه‏های دوردست آنان اشاره می‏کند‌، مثلاً «تمیمی». حالت غضبناک و آن برخوردی که ممکن است حالا متمدنانه هم بیان ‏شود، اصلاً نبود. یک‌جور رفاقت بود.

این‌که تصور کنید با کشورهایی همسایه هستید، که با آن‌ها مشکل دارید، اما اقلاً با روشنفکران‌شان مشکلی نداریم. ملیت‏ها را از نزدیک نمی‏شناسم. ما روشنفکران ایرانی هم خیلی سمبل «تاندانس‏های» (گرایش‏های) ملت خودمان نیستیم.

اما این برای من درس آموزنده‏ای بود. احترام به تاریخ ایران و از همه مهم‏تر تاریخ گذشته‏ی ایران، احترام به زبان فارسی، و این نکته که هنوز که هنوز است، خیام و رومی‌، یعنی مولوی خودمان، در درجه‏ی اول و بعد حتی سعدی و حافظ را خیلی خوب می‏شناسند.

بد نیست در این‏جا پرانتزی باز کنم، یک سال پیش در ترکیه در «ازمیر» بودم. آنجا هم یک فستیوال بین‏المللی بود. خانمی از آلبانی از شهر «تیرانا» در این فستیوال بود.

او علاوه بر زبان مادری، انگلیسی هم صحبت می‏کرد. اما شوهرش هیچ زبانی را به‌جز زبان خودشان نمی‏دانست. یک‌بار سر میز شام، شوهر این خانم سرش را بغل گوش من آورد و گفت: «ایران؟» گفتم: بله. گفت: «سعدی، بوستان، گلستان».

از خانم‌اش پرسیدم او چه می‏گوید؟ توضیح داد که او می‏گوید: «ما بچه بودیم در تیرانا که احتمالاً همان تهران است، ـ این جمله‏ی خود اوست ـ پدرم برای ما به زبان فارسی سعدی می‏خواند». او همین دو سه کلمه یادش مانده بود.

زبان فارسی یک زمانی چنین قدرتی داشته است که در آلبانی می‏خواندند. ما می‏دانیم که تا قبل از جنگ اول، کتاب فارسی در آلبانی چاپ شده است.

همان‌طور که شما می‏دانید، روزنامه‏ی «حبل‏المتین» کلکته، در قرن نوزدهم در «رانگون» پایتخت برمه و در «هنگ‏کنگ» مشترک داشته است. الان در جهان فارسی‏خوان پیدا می‏کنید که روزنامه‏ای را مشترک شده باشد؟

آدم برای آن زبان و ادبیاتی که دنیا این‏جور می‏شناسدش، افسوس می‏خورد، منتها به شکل خاطره‏ای که مربوط به یک نسل پیش است. یعنی از پدربزرگ به یاد می‏آید. این‏جا خوشحال می‏شدم که با روشنفکرانی طرف هستم نه از طریق پدرشان بلکه خودشان می‏شناسند، و این ارزش داشت.

یک شب دوستان عرب مهمانی ترتیب دادند که در آن فقط شعر عربی می‏خواندند. آن‏ها من را به‌استثنا دعوت کردند و گفتند شعر فارسی برای‌مان بخوان.

من هم فارسی خواندم. حق میزبانی آنان را هم به‏جا آوردم و چند بیت از «ملمعات» حافظ را هم خواندم که یک بیت آن فارسی و یک بیت‌اش عربی است. رفاقت با ارزشی بود.

[[photow01]]

<strong>مجموعاً، روشنفکران عربی که در این سفر با آن‏ها برخورد کردی، چه ذهنیت و چه نظری  نسبت به: ۱ـ ایران معاصر، ۲ـ‏ ادبیات امروز ایران داشتند؟</strong>

برای‌تان جالب خواهد بود که تقریباً همه‏ی آن‌ها فروغ فرخزاد را می‏شناختند. حتی شاعر ترکی را دیدم که او هم فروغ رامی‏شناخت. البته او سپهری و شاملو را هم می‏شناخت .ولی شمال آفریقا و آشنایی با فروغ!

راجع به وضع سیستم حکومتی ایران، عین خود ایران که سه چهار جور گرایش وجود دارد (‌می‏گویند او اصول‌گراست، او…) آن‌ها هم همین‏طور بودند. یعنی، به هر حال نظرشان به ایران مثبت بود ولی هرکدام یکی از گرایش‏ها را طرفداری می‏کردند. می‏شود گفت یک‌جور مدل کوچکی از ایران در آنجا بود.

آن‏قدر که در ایران فکر می‏کنند که چندگروهی است، از بیرون به عنوان یک کلیت نگاه می‏کنند. منتها، بعضی‏ها می‏گویند ما این گرایش را می‏پسندیم و بعضی‏ها گرایش دیگر را.

به هرحال برای من جالب بود که اولاً، یک حالت ستایش نسبت به ایران معاصر بود، دوماً یک نگرانی که نکند بلایی سر ما بیاورند.

<strong>صحبت زبان فارسی شد. وضعیت زبان فارسی را در سال‏های اخیر در ایران، یک وضعیت رو به توسعه می‏بینی یا زبان، به انحطاط و مشکل دچار شده است؟ و در مجموع نظرت راجع زبان فارسی امروز چیست؟</strong>

این سوالی است که چندین سوال در خود دارد و شاید بتوان در پاسخ به آن یک کتاب نوشت. اما به‏طور کلی، فکر می‏کنم زبانی که در حال ساخت و ساز است و تجربه می‏شود ـ‏ گاهی تجربه‏های شکست خورده، گاهی تجربه‏های موفق ـ تا وقتی که ادبیات تولید می‏کند، در حال توسعه است.

حتی اگر آن ادبیاتی که تولید می‏کند، درجه یک نباشد. زبان دارد زندگی‏اش را و کارش را می‏کند. اما آنچه می‏توانم به هم‏وطنان خودم، به‌خصوص به هم‏حرفه‏های خودم بگویم، این است که هرگز فراموش نکنند، ما متعلق به یک فرهنگ تاریخی هستیم.

بدترین کار این است که کسی فقط راجع به خودش حرف بزند. در حالی که شنوندگانی که چیزی از ایران و ادبیات ایران می‏دانند، دوست دارند که در یک کنتکس تاریخی صحبت شود.

ما متعلق به یک دودمان تاریخی هستیم. ولی ممکن است من هم یک وقت دچار این خودپسندی یا اگوایسم بشوم، که همه‏اش راجع به خودم حرف بزنم. خوشبختانه اینجا، چنین اشتباهی نکردم.

<strong>برخی از کسانی که روی زبان کار کرده‏اند، معتقد هستند که شرایط سیاسی و اجتماعی، به‌خصوص شرایط سیاسی حاکم بر جامعه، روی زبان تاثیر می‏گذارد. در نفی یا اثبات این نظر، در مورد زبان فارسی بعد از انقلاب، چه نظری داری؟</strong>

تا وقتی ادبیات مکتوب داریم‌، خیلی خطری نیست‌. یک‌بار در ایران گفتم، گاهی بعضی زعمای ما طوری حرف می‌زنند که توهین به زبان فارسی است. آیا اگر یک سخنران‌، لاتی صحبت کند، یا این‌که لهجه‏دار حرف بزند، این زبان فارسی را در خطر می‏اندازد؟ نه.

به تعبیری می‏توان گفت که این  یک عارضه است، عارضه‏ای است که می‏گذرد. تا وقتی که بتوانیم ادبیات تولید کنیم، تا وقتی که خواننده داشته باشیم، تا وقتی که کتاب‏های بعضی از شاعران ما تا ۱۰۰ هزار نسخه به فروش می‏رود، بعضی از رمان‏ها به چاپ پانزدهم و یا شانزدهم می‏رسند، (وارد ارزش جوهری اثر نمی‏شویم) همین که به این زبان نوشته می‏شود و خواننده دارد، تولید‌کننده دارد، می‏توانیم امیدوار باشیم که زبان توسعه پیدا می‏کند.

البته آنچه باعث نگرانی است، دیگر دست ما نیست، یعنی حوزه‏ی نفوذ نظامی‏ و اقتصادی ایران از قرن بیستم ضعیف شده است. زمانی حدود ۱۰۰ سال پیش در ازمیر حداقل ۱۰۰ شاعر فارسی زبان بوده است.

یک سال پیش آنجا رفته بودم، این‏ها کجا بودند؟ می‏دانیم سلطان سلیم، پادشاه عثمانی، دیوان شعر فارسی دارد.

در هندوستان تمام کتیبه‏های بناها به زبان فارسی است. تا یک نسل پیش هم زبان فارسی، زبان ادبی هندی‏ها بود.

بعد از استقلال هند و آن داستان که انگلیسی را زبان اصلی بکنند و بعد هم اردو و هندو را جای‌اش بگذارند، این را به سایه برده است.

در سمرقند و بخارا که خاستگاه زبان فارسی است، شهر رودکی، شهر شعر خراسانی است، شهر بازیافت زبان دری است، امروز کسی به‌جز پیرمردهای ته بازار بلد نیست، فارسی حرف بزند.

ظلمی که بر زبان فارسی رفته، عجیب است. یک مثال دیگر برای‌تان بزنم: سال ۲۰۰۰ در فرانسه در مجله‌ا‏ی به نام «نوول ابسرواتور»، یک گروه خواستند که از وسط صحرای آفریقا حرکت کنند.

از اسکندریه تا آن‏ طرف بروند، این‌ها در صحرای «موریتانی» به چادری برمی‏خورند که شیخی در آن زندگی می‏کند و حرمسرای کوچکی دارد و چند ناقه و نخل و…

فکر می‏کنید این شیخ زیر چادر چکار می‏کرده است؟ او داشته سعدی را به زبان فارسی می‏خوانده است. یعنی این بازمانده‏ی یک فرهنگ گسترده است که تا کجاها رفته بوده است.

این دیگر تقصیر ما نیست، تقصیر هیچ‌کس و هیچ سیستمی نیست، تقصیر این دورانی است که نفوذ امپراتوری ایران به تدریج از بین رفت و کوچک شد.

حتی در مرزهای محدود خودمان هم دچار این هستیم که عده‏ای زبان فارسی را قبول ندارد. در حالی که این زبان ارتباطی ما است. بعضی‏ها می‏توانند به زبان کردی هم شعر بگویند، ولی زبان فارسی، زبان ارتباطی ما است.

به چه دلیل باید فکر کنیم که این‏ها باید هم‏دیگر را نفی کنند. مگر شما که به‌عنوان کرد یا عرب در پاریس زندگی می‏کنید، می‏خواهید زبان مردم فرانسه را عوض کنید؟ شما حق دارید به زبان خودتان بنویسید و به زبان آن‌ها هم بنویسید.

این‏ها مسایلی است که نمی‏دانم چرا حل نمی‏شود. شاید چون خاستگاه‌های سیاسی دارد. در حالی که از نظر فرهنگی، هرچه دانش آدم متنوع‏تر باشد، هرچه به یک حوزه‏ی بزرگ‌تری متعلق باشد، صدای‌ا‌ش برد بیشتری دارد.

<strong>این‌جا، درپاریس، یک شاعر ایرانی دارد از زبان سر‌زمینی حرف می‌زند که اسم‌اش ایران است. ایرانی بودن چیست؟</strong>

این سوالی است که همیشه از خودم پرسیدم. ‏می‏دانیم چیست ولی وقتی که می‏خواهیم بگوییم، نمی‏توانیم بگوییم. این همانی است که «بورخس» می‏گوید: «زمان چیست؟ وقتی نمی‏گویم، می‏دانم، وقتی می‏خواهم بگویم، نمی‏دانم زمان چیست».

آیا یک ایدئولوژی ایرانی وجود دارد؟ سعی کردم در کتاب «چهار شاعر آزادی و بهار» به این قضایا نگاه کنم. آیا جهان‏بینی خاصی داریم که آن جهان‏بینی می‏تواند به ما بگوید ایرانی هستیم؟ یا فقط در مرزهای سیاسی ‏ـ جغرافیایی مخصوصی ایرانی حساب می‏شویم.

فکر می‏کنم بیرون از آن مرزها، چیزی به اسم «روح ایران» وجود دارد. این روح ترکیباتی دارد که ما می‏شناسیم، ولی باز هم کامل بیان نمی‏کنیم. یکی از آن‌ها همین ادبیات است.

نمی‏توانم به تفصیل یا به جزییات بگویم که این روح از چه عناصری تشکیل شده است، هرچند عناصرش را می‏شناسیم، مثلاً حس برادری، مهمان‏نوازی، و یا به قول سعدی غریب‏ - آشنا. سعدی می‏گوید: «غریب آشنا باش و سیاح دوست».

در بین بسیاری از ملت‌های دیگر هم وجود دارد. شاید ترکیب این‏ها یک ایرانی را تشکیل بدهد. مثلاً اکثریت عظیمی از ایرانی‌ها، حتا آدمی که سواد خواندن و نوشتن ندارد، شعر از حفظ هستند‌، به‌خصوص از حافظ.

شاید ترکیب این چیزها یک ایرانی را تشکیل بدهد. تکرار می‏کنم، می‏دانم یک ایرانی چیست، ولی نمی‏توانم بگویم چه‏جوری است.

<strong>حضور وطن و یک احساس عاطفی نسبت به آن در کارهای‌ات دیده می شود. بگوییم همان روح ایرانی و به‌خصوص روح تهرانی‌. دیده‏ام که گاهی شاعر تهرانی خطاب‌ات کرده‌اند. حضور شهر و به‌خصوص شهر تهران، در کارهای قبلی‏ات خیلی زیاد است و این‌که اشارات تاریخی همیشه در شعرهای‌ات  هست، همین شعرهای سپانلو - به ویژه سپانلوی جوانِ دهه‏ی ۴۰ و ۵۰ ـ را از جریان عمومی و غالب شعر فارسیِ آن زمان، جدا می‏کند. زمانی که جریان عمومی شعر فارسی عمدتاً سیاسی، طبقاتی و سوسیالیستی است، شعر تو خودش را کم و بیش از این جریان می‏کَند. اگر این برداشت مرا درست می‌دانی‌، منشاء ‏آن چیست؟</strong>

این مساله، خیلی درونی‏تر از آن است که بتوانم درست بیان کنم. ولی می‌کوشم بیان کنم: اگر حافظه‏ی تاریخی در انسان ـ که در درجات مختلف وجود دارد ـ باشد، یعنی از بیرون نگاه کنیم، وارد مقوله شده‏ایم.

حافظه‏ی تاریخی من یک‌جور سماجت دارد. می‏شود گفت که تاریخ کشورم در من درآمیخته است. اشاره‏های تاریخی فراوانی‌، چه در ابعاد اسطوره‏ای، چه در ابعاد تاریخ مکتوب در کارم هست.

امروز از سنت، به تجدد می‏آییم. در نتیجه، شهر تهران امروز، در آن واحد ری قدیم هم هست (راقه). به همین دلیل در شعری که اول همین گفت و گو به اسم «خیابان مقتول» خواندم، از لاله‏زار صحبت می‏شود و حتی از روی اسم سینماها به قدیم برمی‏گردم (از رکس به راقه که اسم ری قدیم است).

این حضور گذشته‌، حضور هم‏زمان تصاویر گذشته - که نه فقط یک تاریخ مشخص‌، که انگیزه‏ی به یادآوری‏اش یک منطقه‏ی جغرافیایی، یک خیابان، یک اسم حتی گاهی یک تصویر است - این آن اُبسسیونِ (وسواس، دغدغه)  ذهنی شعر سپانلو بود که بیشتر خودش را در شهر زادگاه‌اش، تهران، پیدا کرد.

بارها از من پرسیده‏اند، این تهران چه زیبایی دارد؟ به هرحال ما شهرهای زیبایی مثل اصفهان، شیراز داریم که هویت تاریخی‏اش را می‏شود به عینه دید.

گفتم، زیرِ این زمین، زیرِ زمین تهران، سه، چهار هزار سال تاریخ وجود دارد. رفته‏ام و پرسیده‏ام، محله‏هایی در تهران هست که در آن گنج بوده است. به «قیطریه»، «گنج‏آباد» می‏گفتند. «گنج‌آباد» حتی پیش از تاریخ مکتوب ما مسکونی بوده است.

آن وقت به‌عنوان شاعر، شاعری که در تداعی آزاد با این مکان‏ها قرار می‏گیرد، در شعر من منعکس شده است. ما در لاله‌زار راه می‌رویم و فکر می‌کنیم در ریِ قدیم هستیم ـ اما لاله‌زاری که خودش هم به تاریخ پیوسته، چون آن لاله‌زارِ جوانی ما که غرق نور و موسیقی، و تفریحگاه بود، به خیابانی که الکتریکی‌ها چراغ و سیمِ سیم‌کشی و غیره... می‌فروشند، تبدیل شده است – آن وقت کسانی که دارند تابوت می‌برند حواس‌شان نیست روی چه پا می‌گذارند.

روی نعش دیگری پا می‌گذارند، چقدر نعش‌، چقدر شهرهای مدفون هست، چقدر تمدن‌ها، چه یادگاری‌ها... این یکی از کارکرد‌های شعر است که این‌ها را با دامنه‌ی وسیع تخیلات به یاد می‌آورد.

با بعضی کلمات، با بعضی چیزهایی که از زیر خاک به دست آورده‌، به تاریخ زیر خاک بازمی‌گرداند. این کار را شعر سپانلو کرده است.

<strong>شعری به نام «‌به مجسمه زیرخاکی‌» داری که مثال بارز این گفته است. می‏خواهم خواهش کنم برای حسن ختام، آن شعر را برای‌مان بخوانی.</strong>

در آن جشنواره چند بار خواستند آن را تکرار کنم. فارسی‌اش را می‌خواندم و متن فرانسه‌اش که توسط  خانم «فریده روا» ترجمه و توسط «آلن لانس» ویرایش شده بود، به وسیله فرانسوی‌ها خوانده می‌شد.

ببینید این یک نمونه است: ما خیلی زیر خاکی داریم، هنوز مجسمه‌ای از کوروش پیدا نشده است، می‌گویند از داریوش، بدنی بی‌سر پیدا شده است، زیر ایرا‌ن پر از این زیر خاکی‌ها است که شاید بعضی‌شان هیچ‌گاه پیدا نشود چون روی‌شان تاسیسات و از این قبیل... آمده است.

فکر کنید یکی از این مجسمه‌ها می‌ترسد کشف شود! چون هر بار کسی تیشه‌ای زده، گاو آهنی رد شده، او هم ترسیده و از پیدا شدن‌اش شاد شده است.

اما بد‌ترین حادثه‌ای که سرش آمده، یک مته‌ی حفار نفت است که به چشم‌اش فرو رفته است و به‌جای اشک‌، نفت ایران از آن می‌جهد.

آن‌جا شنوندگان، این معنی را می‌گرفتند. ویژ‌گی شعر من این است که با آخرین سطرها، ناگهان انفجار اصلی رخ می‌دهد.

<strong>به مجسمه‏ی زیرخاکی</strong>

<em><center>ای سنگ<br>چند بار شده باشد،<br>که دستگاه‏های حفار<br>خواب تو را به‏هم زده‏اند؟<br>و چند بار<br>تیغه‏ی تراکتور<br>از کنار شقیقه‏‏ی تو گذشت؟<br>اما تو همچنان خفتی و کشف نشدی<br>افسانه‏ات مصون ماند<br>حال آن‌که<br>در سیاهی مغزت،<br>دریا حضور داشت<br>و خونش از سیاه‏رگ خاک<br>فواره‏کش<br>به جانب خورشید می‏جهید.<br>شاید<br>کسی ندانست<br>ای سنگ خوش‏تراش<br>هربار<br>طی این سده‏های ملول<br>دریافتی که<br>تیشه‏ی کاوشگری،<br>گاوآهن کشاورزی،<br>دارد به خوابگاه تو<br>نزدیک می‏شود،<br>خوف تو بیشتر بود<br>یا اشتیاق تو؟<br>اما کدام فاجعه<br>قتال‏تر از مته‏ای بلند<br>که در چشم‏خانه‏ی تو<br>فرو رفت،<br>به اشک‏دان خاطره‏هایت<br>رسید<br>و<br>سال‏هاست<br>که نفت خام<br>از آن فوران می‏کند.</center></em>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/10/print_post_104.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/10/print_post_104.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 04 Oct 2008 16:21:16 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سپانلو: بشریت هیچ‌گاه شعر را فراموش نمی‌کند</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>سپانلو حضوری مغتنم در ادبیات معاصر ما است. شاعر است و ادیب‌. نگاهی ویژه به نثر، تاریخ و میراث زبان فارسی دارد.

در اواخر سال‌های ۴۰ یکی از تاثیرگذارترین منتخبِ داستان کوتاه‌های مدرن فارسی را تدوین کرد که پاره‌ای از نویسندگان آن کمابیش کشف او بودند.

مجلس او، در نوشته و در حضور، زیبا، سر‌زنده و رنگین است. تمرکزش به بازآفرینی واقعیت، حضوری خلاق به تاریخ و روایت در شعرش داده است.

از این رهگذر زیبایی‌شناسی خاص نوشته‌اش حتی در ترجمه به زبان‌های بیگانه جذابیت‌اش را از دست نمی‌دهد و شاید هم این یکی از علل شهرت او میان اهل شعر در خارج از مرزهای زبان فارسی باشد.

میان نویسندگان، ازجمله کسانی است که نسخه‌ی نوشتاری شخصیت‌شان با نسخه‌ی شفاهی آن یکی است. سپانلوی شفاهی به همان روانی و خلاقیتی است که سپانلوی کتبی. و به همان آزادی و رنگینی که شعرش.

از این رو سفرش را به فرانسه - برای شرکت در فستیوال شعر - مغتنم شمردم و با او به گفت و گو نشستم. شاعران چشم و چراغ فرهنگ‌اند، همه‌شان فروزان، پاینده، زنده و بالنده باشند.</small></strong>

[[sound]]

<em><center>از پیچ که رد شدم خیابان را کشته بودند<br>ضرب‌المثلی کهنه که مشکل شناختمش<br>حالا به درک یک شهر جریمه می‌شود... باشد<br>نفرین به جریمه خور... ولی سرکار!<br>ای کاش در آن کوچه‌ی تنگ<br>بوی جگر بریان و کباب لقمه نبود<br>ویرانه‌ی غار آبی<br>باران را تحریک نمی‌کرد که آبی‌تر باش<br>یا دست عرق کرده نمی‌خواست<br>که دامن خاطرات را پس بزند<br>از تنگه‌ی دهلیز نمی‌رفتم، از بین دو رج ماشین<br>تا باز ببینم ضرب‌المثل کودکیم<br>مقتول قدیمی را<br>زیر قدم حرفه‌ایِ نعش‌ بَران<br>در سطح خیابانی که یک‌سره سوگوار باشند<br>اما نه برای او که افتاده دراز بر سطح خودش<br>چون تابلوی تمام قد رقاصان، در حافظه‌ام<br>چه ظهری<br>که سایه‌ی رکس را به راغه برگردانَد<br>مسدود کند ورودی ایران را، با آجر قزاقی<br>بنویسد بالای در البرز: پارکینگ، ظرفیت تکمیل...<br>از اسب افتادیم، از اصل نیفتادیم<br>با این مردم غریبه که حتی یک لحظه نمی‌دانند<br>بر روی چه پا گذاشتند<br>کجاست لاله‌زارِ ما، سرکار!</center></em>

<strong>اسم این شعر چه بود و اگر ممکن است شان نزول آن را هم برای ما بگویی؟</strong>

اسم این شعر «خیابان مقتول» است. سال‌ها پیش یک روز با دوست معروف‌مان، محمود دولت‌آبادی به سفارت آلمان می‌رفتیم که برای همان کنفرانس معروف برلین ویزا بگیریم و من متوجه یک تابوت که در خیابان لاله‌زار می‌بردند، بودم.

کسی مرده بود و من ناگهان به محمود گفتم که مرده‌ی اصلی زیر پای این حضرات‌، یعنی خود خیابان است. خیابانی که سینمای آن تبدیل به پارکینگ شده، درِ سینما ایران را‌ آجر گرفتند، سینمای البرز پارکینگ شده است.

همه‌ی این‌ها مثل تابلوی تمام قد آن رقاصانی که آن موقع در لاله‌زار بود، کف خیابان افتاده‌اند. بنابراین مقتول اصلی زیر پا است. اما خیابان است چون یک ضرب‌المثل کهنه می‌گوید ما از اسب افتادیم، از اصل نیفتادیم و... این ساخته شد.

<strong>در این شعر کلمه‌ی «خاطره» را به کار بردی، این کلمه‌ای‌ است که در کارهای تو خیلی زیاد به کار می‌رود. قضیه چیست؟ این حضورِ محسوس گذشته‌، تاریخ، اسطوره و خاطره که فکر می‌کنم یکی از ویژگی‌های شعر سپانلو است.</strong>

پیش از هر چیز می‌شود به این اشاره کرد که این غم غربت یا نوستالژی ناشی از احساس یک جوان ۲۰ ساله‌ای بود که شعر می‌نوشت. فکر می‌کرد به یک نقطه‌ی کوچک تاریخ تبعید شده است.

شاید دل‌‌اش می‌خواست زندگی‌های متنوع داشت و در زمان‌های گوناگون زندگی کرده بود. از عصر زنون تا دوران پارت‌ها تا شیراز زمان حافظ و اصفهان دوران صفویه یا دوران مشروطیتی که ما نبودیم و پدران ما بودند.

در نتیجه می‌شود گفت این نوع خاطره تقاضا یا سودای شاعر جوانی بود، که حالا به همه‌ی زندگی‌اش سایه انداخته، که در جاهای مختلف وجود و حضور داشته باشد.

بنابراین در شعر خودش آن زمان‌ها و آن مکان‌ها را زنده می‌کند، به شکل یک نوع خاطره‌ای که به امروز احضار می‌شود و شاعر خودش را در آن دوره قرار می‌دهد.

فکر می‌کنم وسوسه‌ی زمان، وسوسه‌ی گذشت عمر در همه و به درجات گوناگون وجود دارد. حتی در من انگیزه‌ی اصلی شاعری شد. حضور گذشته یا احساس زمان‌های گذشته که در یک زندگی ممکن نیست، در شعر ممکن است.

<strong>پس در حقیقت یک‌جور مبارزه با مرگ است؟</strong>

شاید

<strong>یکی دیگر از چیزهایی که حضورش کاملاً در شعرت محسوس است و به گمان من یکی از جنبه‌های بسیار لذت‌بخش آن است، اسطوره‌ها، افسانه‌ها و قصه‌های قدیمی است. آدم احساس می‌کند که افسانه‌ها و اسطوره‌ها یک ویژگی به شعرت می‌دهند‌، یک حضور خاصی دارند که کمتر در جای دیگر دیده می‌شود. شاعر چه دلبستگی خاصی نسبت به این افسانه‌ها دارد؟</strong>

با کلمات گوناگونی می‌شود گفت. فکر می‌کنم یک‌جور زندگی کردن با افسانه‌ها است. کاراکتر بیژن پسر گیو در شاهنامه را فرض بگیریم، بیژن معمولاً آدم شجاع ولی بی‌کله‌ای است.

گرفتار می‌شود، ته چاه می‌افتد یا باعث جنگ می‌شود و برادرها‌ی‌اش کشته می‌شوند. اما شاعر آن را نگاه می‌کند و بیژنی می‌بیند که می‌گوید: من از نژاد بیژن هستم سبک‌سر و دلیر و عاشق‌، جوان و جاهل و جویای نام و پهلوان پنبه.

در‌واقع پهلوان پنبه‌اش مال امروز است و جوان و جاهل، هم کاربرد قدیمی دارد و هم در زبان پایین شهری امروز به‌کار می‌رود.

ببینید این همان بازیافت خود در اسطوره‌، در تاریخ، بازیافت خود در آن کسانی که دوست داشتی وجود داشته باشند یا حتی وجود داشتند ولی تو هرگز آن‌ها را نخواهی دید، زمان فاصله بزرگی انداخته، بنابراین در خودت می‌یابی و گاهی صفات مشترک پیدا می‌کنی و گاهی هم تفسیری روی آن می‌گذاری.

[[photow01]]

<strong>از زمانی که فردوسی به قول خودش عجم زنده کرد به فارسی تا همین اواخر، یک قرن پیش، شعر زبانِ عمومی جامعه‌ی ما بود و مردم ما با شعر مکالمه می‌کردند. خیلی از مطالب غیر شعری را به نظم می‌گفتند، شاخصِ فرهنگ ما بود. ولی در این ۵۰ سال اخیر، مثل خیلی چیز‌های دیگر نقش و کار‌کرد شعر فرق کرده است. آیا هیچ‌وقت شده این سوال برای‌ات پیش بیاد که الان شعر چه کار‌کرد ویژه‌ای در جامعه‌ی ما دارد‌؟ شده است از خودت بپرسی برای چه شعر می‌گویم؟</strong>

همان‌طور که گفتی شعر نقش بزرگی در تاریخ فرهنگ و ادبیات ما داشته است، قصه می‌گفته، خبر می‌داده، تهییج می‌کرده، گاهی جای روزنامه‌نگاری کار می‌کرده‌، گاهی جای تاریخ کار می کرده‌، جای قصه‌نویسی کار می‌کرده، منتهی مردم ایران به شعر دو نوع نگاه می‌کردند.

از هر شعری که حتی معنای ساده‌ای هم داشته، یعنی با رجوع به کتاب لغت می‌شده معنای‌اش را پیدا کرد‌، معنای باطنی می‌خواستند.

به همین دلیل با یک بار خواندن شعر شعرایی که در حافظه‌ی ملی تثبیت شدند‌، کار تمام نمی‌شود و همیشه چیزهای جدید از داخل آن کشف می‌کردند که شاید حتی این مراد شاعر هم نبوده است.

می‌دانیم در انقلاب مشروطیت شعر نقش بزرگی را بازی کرد. یعنی یکی از جنبه‌های شعر که به نظر من همان ترانه است، خدمت بزرگی به انقلابِ مشروطیت ایران کرد. عارف و عشقی و بهار و دیگران.

امروز هم آن نوع شاعر را به آن شکل داریم. به هر حال ایران کشوری است که بعضی از شعرای آن مثل شاملو و فروغ و سپهری، چاپ کتاب‌های‌شان به ۱۰۰ هزار نسخه رسیده است.

این آمار کمی نیست. به فرانسه نگاه کنید، شاید برای ویکتور هوگو به این تعداد رسیده باشد، ولی شاعر معاصر ۱۰۰ هزار نسخه‌ای به احتمال قوی ندارید.

جنبه‌ی دیگر، نوپردازی است، یعنی نو‌پردازی مدامی که می‌خواهد افق‌های جدیدی را کشف کند. اینجا به اصل تجربه می‌رسیم.

تجربه‌ها گاهی موفق نیست گاهی در عصر خودش شناخته نمی‌شود. گاهی به یک نقطه کور می‌رسد. آن نوع بحرانی که شما به آن اشاره می‌کنید این‌طور است.

ولی به نظر من واقعیت این است که ما هنوز شاعرانی داریم که مثل دوران قدیم جنبه‌ی مردمی داشته باشند. نسل دیگری هم هست که کار می‌کند و بعضی از آن‌ها به ابعاد آن چیزی که امروزه به آن  مدرنیسم می‌گویند‌، می‌پردازند.

گاهی حتی این گرایش‌ها شکل بیماری را پیدا می‌کند. یعنی نویسنده به‌جای این‌که قربانیان زندگی را روایت کند، خودش یکی از قربانیان زندگی می‌شود.

شعر چه نقشی دارد؟ این سوال در هر کشوری و در هر جامعه‌ای تفاوت می‌کند. در بعضی جوامع ممکن است تئاتر و در برخی جوامع، موسیقی این کار را بکند.

ولی در ایران هنوز شعر، نقش تعلیمی و آموزشی خودش را دارد، هنوز به‌جای استدلال به کار می‌رود، هنوز شعار درونی می‌شود، به دیوار اطاق خواب‌شان می‌زنند.

فکر نمی‌کنم بشریت هیچ‌گاه شعر را فراموش کند ولی اگر هم قرار باشد این‌طور باشد ایران از آخرین کشورهایی است که شعر را فراموش خواهد کرد.

<strong>کلمه «هنوز» را با تاسف به کار می‌بری یا با شادی؟</strong>

به‌عنوان شاعر باید با تاسف باشد، چون خیلی چیزهای جانشین بیشتر شده است. شعر دو جنبه دارد، یکی این‌که خود آدم بخواند، دیگری برای‌اش روایت کنند.

دستگاه‌های امروز که صدا تکثیر می‌شود، رایانه‌ها هستند که می‌توانید با آن‌ها به همه جای دنیا بروید، ارتباط بین شاعر و جمعیت را کم می‌کند.

عملاً‌ حداقل در غرب داریم می‌بینیم، آن نوع شب شعری که یک زمانی وجود داشته الان نیست. ملت ترجیح می‌دهند صدای کسی را که می‌خواهند‌، در خانه‌شان، توسط رایانه‌ها یا دیسک و نوار، بشنوند.

بنابراین ارتباط مستقیم بین شاعر و جمعیت، دارد کم می‌شود. در عین حال در زندگی ملی ما شعر جای خیلی چیزها را گرفته که شاید از آخرین کشورهایی خواهد بود که بخواهد این ارتباط ضعیف شود.

<strong>یک سوال عامیانه ولی شاید اساسی دارم: فکر می‌کنی شعر به چه درد می خورد؟ زندگی انسان با شعر و بی‌شعر چه تفاوتی دارد؟</strong>

این را دو نفر باید جواب دهند، یکی سپانلوی شاعر، یکی سپانلویی که گاهی نقد و معرفی نوشته و در تاریخ شعر فارسی کار کرده است.

به‌عنوان سپانلوی مورخ یا یادداشت‌‌بر‌دار تاریخ، یا مذکِرِ تاریخ، نمی‌توانم ببینم آینده شعر چه خواهد شد، زیرا به عوامل و امکانات آینده بستگی دارد.

به‌عنوان شاعر می‌گویم، شعر به جایی و چیزی در انسان پاسخ می‌دهد که هیچ وسیله ارتباطی دیگری به آن شکل نقشی ندارد، حتی موسیقی که برای درک، آن را به کلمات برمی‌گردانید.

در‌واقع تفسیرهای موسیقی، برگردان آن به کلمات است. نمی‌توانید با اصوات، احساسات خود را بیان کنید. شعر هم کلمه است هم موسیقی.

معروف است که می‌گویند شعر دو خواهر دارد، موسیقی و فلسفه، که از هر دو استفاده می‌کند ولی هیچ کدامش نیست‌.

شعر، ارتباطی خاص در روح، حافظه و خاطره انسان ایجاد می‌کند. به همین جهت ممکن است بر‌داشتی که شما می‌کنید همان که مقصود شاعر بوده نباشد. به این ترتیب شعر، زندگی‌های متنوع خواهد داشت.

شاعر آن را به وجود آورده‌، مثل فرزندی که دیگر طول عمر و ماجراهای‌‌اش را نمی‌توان از پیش دید. و به یک تعبیر شعر رهایی‌بخش است.

از یک گرفته‌گی، یک رویا، یک عاطفه‌ی شدید در یک شاعر آغاز می‌شود و همان‌طور که خود شاعر را با اِبرازش، رها می‌‌کند برای خواننده هم این کار را خواهد کرد.

<strong>سپانلوی شاعر در ذهنیت خودش و در موقعیت زمانی که در ایران امروز دارد‌، چه تصویری از خودش به‌عنوان شاعر دارد؟ چه جایگاه ویژه‌‌ای خودش برای خودش می‌بیند؟ فکر می‌کند ‌ چه تفاوت اساسی و چه اشتراکی با بقیه‌ی شاعران دارد؟ گرچه می‌دانم یک منتقد باید این را بگوید ولی بازی را بر عکس می‌کنیم.</strong>

واقعاً به داوری رسیدن بین چیزی که فروتنی طبیعی یک هنرمند و آن چیزی که بلند‌پروازی اوست، سخت است. به‌عنوان سپانلوی شاعر نمی‌توانم به این سوال جواب بدهم، چون همان‌طور که گفتید این مال منتقد یا جامعه است.

به‌عنوان کسی که ادبیات فارسی را می‌شناسد، فکر می‌کنم سپانلو یک جای خالی را در شعر ما، به ما یادآوری کرد. این‌که بتوانیم در دوره‌ی تجدد سنت‌های خودمان را هم باز بیابیم.

یعنی سنت‌ها را سکویی برای پرواز به طرف تجدد کنیم. در شعر سپانلو می‌بینید که چگونه چیزی را از کل تاریخ و فرهنگ بشری و ایرانی می‌گیرد و با یک حس جدید امروزی در‌می‌آمیزد.

ضمن این‌که این کار سپانلو، مرکزیتی در خودش دارد و آخرین سطور شعر، دری به روی خواننده باز می‌کند، در حقیقت این نوع ساختار مورد توجه خیلی‌ها قرار می‌گیرد که به‌خصوص منتظر حالت تصادفی شعر هستند.

شعر از یک جایی شروع می‌شود و ناگهان در آخرین سطرهای آن، نوعی انفجار رخ می‌دهد. این فقط مال سپانلوی شاعر نیست، مال خیلی شاعران خوب است. ولی این کار در شعر فارسی، در شعر سپانلو بیشتر از همه نمونه دارد.

<strong>حالا که به مناسبتِ شرکت در فستیوال شعر در فرانسه هستی، اگر بخواهی موقعیت شاعران و نویسندگان را برای خارجیان توصیف کنی، چه می‌گویی؟ وضعیت شاعر امروز در برابر سانسور رایج در مملکت، سانسور دولتی و سانسور سنتی و اجتماعی‌ای که وجود دارد، چگونه است؟</strong>

به‌عنوان یک ایرانی می‌دانی که مشکلات اهل قلم با سانسور، سانسورهای اعلام نشده، و حساسیت‌هایی که وجود دارد... چیست‌.

به‌عنوان نمونه بگویم‌: موقعی در دوران رژیم گذشته یکی از حساسیت‌ها روی مثلاً کلمه‌ی جنگل بود. چون جنگل بلافاصله ماجرای سیاهکل و این‌ها را به یاد می‌آورد. در حالی که ممکن بود، نظر شاعر فقط جنگل باشد.

در این دوران کلمات دیگری پیدا شدند. جالب است شعری که من قبل از انقلاب نوشته بودم‌، «کلاغ و کوه»، که کمپوزیسیونی از کلاغ و کوه است.

این شعر در آنتولوژی که عباس صفاری راجع به کلاغ در شعر فارسی نوشته بود و هم‌زمان در یک آنتولوژیِ از منتخباتِ شعر من، دوباره تجدید چاپ شد. کتاب من توقیف شد، سانسور شد و کتاب دیگر درآمد.

نمی‌دانم این را چطور باید توضیح دهم. اهمیتی که سانسور برای شعر قائل است، می‌تواند موجب غبطه خوردن همکاران و هم‌قلمان ما در فرانسه شود. چون نشان می‌دهد که در ایران چقدر شعر اهمیت دارد.

این نوع کشف رمزی که سانسورچی‌ سعی می‌کند در شعر بکند که گاهی اصلاً شاعر به آن فکر نکرده است، یک قسمت سانسور است.

اما قسمت دیگر، شما بهتر می‌دانید که یک زمانی ایدئولوژی چپ وارد قلمروی سانسور شده بود، آن‌ها تفسیرهایی می‌کردند که شما اصلاً قصد آن را در نوشتن و گفتن آن‌ها نداشتید.

امروزه یک مقدار مساله جنسی هم مطرح است و چیزهای عجیب و غریبی هم رخ می‌دهد. شاعر نوشته «من بعد از این می‌خواهم با یک شب جاوید هم‌آغوشی کنم»، در‌واقع بمیرم. گفته بودند کلمه‌ی هم‌آغوشی نباشد که گفت در این قضیه مرگ مطرح است.

این‌ها مثال نیست‌، اتفاق افتاده است. برای همین مجبور شده‌ام ساعت‌ها توضیح بدهم. یک مساله هم مقولات الهیات است. آن هم چیز عجیبی است.

در کتاب بنده که می‌گوید: «کسوفی رخ داد که با خط کوفی به دیوار مسجد نوشتم»، با خط کوفی به دیوار مسجد نوشتن فقط یک ایماژ است. این برای چه باید از کتاب حذف بشود.

مثلاً شعر‌های جوانی‌ام هست که می‌گوید‌: «حس کردم سوسکی هستم که مرا در روزنامه کهنه‌ی حبل‌المتین پیچیده‌اند»، به‌خاطر آن‌که حبل‌المتین یک کلمه قرآنی است، شعر در چاپ هفتمِ کتاب توقیف شد.

مسایل بالاتری هم هست، گاهی معناهایی پیدا می‌کنند که منجر به آن فاجعه‌ای می‌شود که سر محمد مختاری و جعفر پوینده آمد.

<strong>ذات این سانسور چیست؟ بدجنس است؟ احمق است؟ ایدئولوژیک است؟ او چه هست؟‌ خط قرمز‌های‌اش از کجا می‌آید؟</strong>

نظر من – به‌عنوان یک نیمچه حقوقدان - این است که خط قرمز و سانسور در قانون اساسی مشخص است. یکی نظم عمومی است یعنی آنچه مبانی استقلال کشور محسوب می‌شود و یکی هم مبانی اسلام.

اینجا مساله‌ای است. با آن‌که من اسلام‌شناس به آن شکل نیستم اما می‌دانم مبانی اسلام بین حقوقدان‌ها آن چیزی است که به آن اصول دین می‌گویند.

هیچ‌کدام از آن چیزهایی که امروز سانسور دست روی آن‌ها می‌گذارد، مثل شراب‌خواری، عشق‌بازی بدون ازدواج و این چیزها که در ادبیات سابقه داشته است، جزو مبانی محرمات اسلامی نیست.

بنابراین سانسور یک چیز دلبخواهی شده است. هیچ معیاری ندارد. سانسور اشخاص است، تفسیرهای خصوصی‌شان است. مثلاً کلمه «هم‌آغوشی» یا «زنا» جزو مبانی‌ای که قانونگزار گفته باشد نیست.

خواهند گفت: شما نمی‌توانید به عقیده‌ی عمومی مردم توهین کنید. درست است. من هم می‌پذیرم، حالا سانسور هست یا نیست. ممکن است ما خودمان هم همان عقیده‌ی عمومی را داشته باشیم، یعنی مذهبی باشیم.

ما نباید به هیچ مذهبی توهین کنیم. و نباید هیچ‌وقت مردم را به شورش، نسل‌کشی و آتش زدن و این‌ها تحریک کنیم. این‌ها در دو فرمول در قانون اساسی است.

حالا خوب یا بد باید بپذیریم، مگر این‌که قانون به شکل دموکراتیک عوض شود. ولی آنچه عملاً دارد اتفاق می‌افتد، این نیست.

در چاپ هفتم ترجمه آلبر کامو از نمایشنامه «شهروندان»، در جایی از نمایشنامه، دختری پشت پنجره و پسر داخل کوچه است، نمایش هم در اسپانیا اتفاق می‌افتد.

پسر می‌پرسد سرت را با چه شسته‌ای که مثل شب شفاف است؟ دختر می‌گوید «با آب چاه شستم، عشق هم لطافت خود را بر آن افزوده است» این باید سانسور شود؟ و شده است. چاپ هفتم کتاب خوابیده است. حالا چه کسی حوصله دارد برود آنجا پیدا کند.

اشکال این است که همه مواظب هم هستند. اگر بدشانسی بیاوری و به یک ممیز بدبین بربخوری، دیگر کسی روی حرف او حرف نمی‌زند. کمیسیون بالاتر یک عیب دیگر هم روی آن می‌گذارد.

مواردی هست که من، خصوصی تشخیص می‌دهم. بنده چهارده پانزده سال پیش کتابی درآوردم که بخشی از این کتاب عقاید معاصرین راجع به من بوده است. سپانلو فلان...

یکی از این‌ها نصرت رحمانی است، گفته من بینِ بقیه‌ی شعرا فقط سپانلو را قبول دارم که آینده دارد، بیست، سی سال پیش. این برای چه باید سانسور شود؟ ارشاد گفت این را باید دربیاورید ما هم درآوردیم.

به نظر من کسی آنجا نشسته که عقیده‌ی شخصی او این نیست. یا خودش شاعر است، حسودی می‌کند یا اصلاً معتقد است که سپانلو شاعر خوبی نیست. ولی او چه حقی دارد که بگوید این را دربیاورید.

می‌خواهم بگویم وقتی با این قضیه برخورد می‌کنیم، دچار یک هرج و مرج می‌شویم. می‌بینیم ناشران و نویسندگان ما می‌نالند که سانسور هیچ معیاری ندارد.

در قانون اساسی معیار دارد، منتها آن‌هایی که آنجا نشسته‌اند این را به همه‌ی زمینه‌ها بسط می‌دهند و اغلب هم شما توجه می‌کنید که میل مبارک چه اقتضاء کرده است. یک حرفی روی نمایش آلبر کامو گذاشته که کاری نمی‌شود کرد.

<strong>چه چیزی امکان این اِعمالِ میل شخصی را به  سانسورچی می‌دهد؟ قانونی از او حمایت می‌کند؟</strong>

همان‌طور که گفتم قانونی در این مورد وجود ندارد. قانون که مشخص است، آنچه در قانون اساسی است - چون قوانین عادی را آدم می‌تواند نپذیرد، مهم نیست - ولی در این شکل قوانین عادی هم وجود ندارد.

این یک فرافکنی و منعی به همه چیز است. بستگی دارد به این‌که آن شخص تا چه حد آزاد و تا چه حد سخت‌گیر است. تا چه حد با شخص شما به‌عنوان نویسنده و شاعر خوب یا بد است.

آیا هم‌ولایتی یا هم‌عقیده‌ی او هستید. صدای آدم هم به جایی نمی‌رسد. یعنی معمولاً باید ساعت‌ها مجادله و دعوا کنید تا بگویند از این یک کلمه گذشتیم.

<strong>منظورم این است که اقتدار این آدم اگر از قانون نمی‌آید، از چه می‌آید‌؟</strong>

این خودش مساله‌ای است. اقتدار این آدم از این می‌آید که به او سمتِ یک عقل کل داده‌اند. چون به خود او اعتماد داشتند فکر نکردند که ممکن است او در عقاید یا در عمل‌اش اشتباه کند.

البته مقام بالاتری هست که به او شکایت کنید. ولی معمولاً مقام بالاتر خودش را به دردسر نمی‌اندازد که روی حرف مقام پایین‌تر حرف بزند. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/10/print_post_103.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/10/print_post_103.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 02 Oct 2008 19:18:46 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تولد دیگر «خاطره‌خوانی»</title>
         <description><![CDATA[<em><center>مدتی این مثنوی تأخیر شد<br>مهلتی بایست تا خون شیر شد<br>تا نزاید بخت تو فرزند نو<br>خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو</center></em>

باید گفت، مدتی این مثنوی تعطیل شد و به اشتیاقِ صداها‌یی که از سوی شما آمد، تعطیل، تبدیل به تأخیر شد و تأخیر هم، خود مهلتی شد تا این تجربه، توان بگیرد و بختِ تولدی نو.

ممنون از همه‌ی کسانی که «خاطره‌خوانی» را ارزش‌گذاری، تشویق و راهنمایی کردند و با این کارشان نه تنها ما را دلگرم‌، بلکه موظف کردند برنامه را به شکل و شیوه‌ی بهتری ادامه بدهیم.

[[sound]]

شاید به پیشنهاد شما جایزه‌ای هم نمادین و در خور توان رادیو به بهترین خاطره‌ها تعلق بگیرد. به امید این‌که خاطره‌ها برسد.

این پیشنهاد از همان اوایل شروع برنامه از سوی مدیریت برنامه آقای مهدی جامی مطرح شده بود و من خام‌اندیشانه فکر کرده بودم که انگیزه‌ی نوشتن باید چیزی والاتر از جایزه باشد.

حالا اعتراف می‌کنم که انگیزه‌ی والا‌، و لذت به دست آوردن جایزه‌ای، هر چند نمادین، مانع‌الجمع نیستند. امیدوارم بتوانیم این کار را انجام دهیم و خبر قطعی آن را به شما اعلام می‌کنیم.

در این صورت خاطره‌هایی که از همین لحظه به دست ما می‌رسند نامزد این جایزه خواهند بود. داوران جایزه هم حتی‌الامکان شنوندگان و نویسندگانِ خاطره‌ها خواهند بود،البته با معیارهایی که مشترکاً تعیین خواهیم کرد.

بخت و اقبال را چه دیدی! هیچ بعید نیست یکی از برندگان این جایزه‌ی کوچکِ خاطره‌خوانی، برنده‌ی آینده‌ی جایزه‌ی بزرگِ نوبل از آب در آید.

بسیاری از شاعران و نویسندگانی که در تب به دست آوردن این جایزه‌ی بزرگ می‌سوزند، نمی‌دانند، برای به‌دست آوردن جایزه‌ی نوبلِ ادبی‌، قبلاً باید تعداد‌ی جایزه‌‌ی کوچک و بعد جایزه‌های بزرگ‌تر را به دست آورد، تا به نوبل رسید.

فکر نکنید شوخی می‌کنم. برای رفتن به دور و درازترین مسافرت‌ها بالاخره باید سفر را از دمِ در خانه‌ی خودمان شروع کنیم.

همانطورکه فکر می‌کنم، باید خود نویسندگی را نیز از بیان تجربه‌های واقعی و شخصی شروع کرد. می‌خواهیم برنامه‌ی جدید خاطره‌خوانی را  بر‌اساس اظهارنظرها و پیشنهادات شما، یعنی تجربه‌ی واقعی خودمان از برنامه‌های گذشته شروع کنیم.

بنابراین لازم است که مروری به انتقادات، نتیجه‌گیری‌ها، نکات مثبت و منفی که در اظهار نظرهای‌تان گوشزد کرده‌اید، بکنیم تا دست آخر یک جمع‌بندی برای برنامه‌های آینده به دست آوریم.

از اظهار محبت‌ها، تاییدها و تشویق‌ها یک‌بار دیگر تشکر می‌کنم و به جان حرف ‌و سخن‌ها، چه آن‌هایی که از طریق سایت رادیو آمده‌اند، چه گفته‌های تلفنی و یا ایمیل می‌پردازم.

قبل از هر چیز متوجه شدیم که برخلاف تردیدهای ما برنامه‌ی خاطره‌خوانی شنونده دارد و این شنونده‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن دارند.

اول از همه سعی می‌کنم فشرده‌ای از این گفته‌ها را فهرست کنم. هدف عمده‌ی ارایه‌ی این برنامه در مرحله‌ی اول دو چیز بود:

یکی گشودن باب مکالمه با شنوندگان بر سر نکات فکری، سیاسی، اجتماعی و ادبی که متن خاطره‌ها طرح می‌کنند و این در راستای هدف کلی رادیو زمانه بود و به همین جهت از پیشنهاد من استقبال کردند.

هدف دیگر بر این باور استوار بود که یکی از مهم‌ترین قابلیت‌های رشد یک ملت، قدرت آن ملت در انتقال تجربه است.

لذا فروتنانه فکر می‌کردم برنامه‌ی خاطره‌خوانی می‌تواند تمرینی برای انتقال تجربه‌ها، مخصوصاً تجربه‌های فردی، باشد و از این راه احتمالاً خدمتی هم به نویسنده‌ی خاطره و هم به شنونده‌اش شده باشد.

ببنیم از نظر دوستان عزیزی که این زحمت را متقبل شده‌اند و نظرات خودشان را برای ما فرستاده‌اند، برنامه‌ی ما به چه هدف‌هایی نایل شده یا در حال نائل شدن است.

اکثر دوستان به لذت‌بخش بودن برنامه اشاره کرده‌اند، به قول «سیامک» مثل یک پاتوق به آن عادت کرده‌ و سرگرم‌کنندگی‌اش برای‌شان مهم بوده است.

برای تعدادی از دوستان، خاطره‌خوانی انگیزه‌ی نوشتن ایجاد کرده است و مشوق آن‌ها بود تا ترس‌شان را از نوشتن کنار بگذارند و بنویسند. «مجالی برای تمرین و آموزش نظم فکری و رشد ذهنی بوده است».

به قول آشتیانی: «چون ما عمدتاً به فرهنگ شفاهی معتاد‌یم» یا به قول بابک: «چون ننوشتن عادت ملی ما شده است» و این برنامه از این جهت می‌توانسته آموزنده باشد. مخصوصاً بعضی دوستان مقدمه‌های خاطره‌ها را از همین نظرِ نکات فنیِ نوشتن، مفید تشخیص داده‌اند.

برای کسانی یادآور خاطراتِ تلخ و شیرین خود آن‌ها بوده و این برنامه از جهت احساسی برای‌شان جالب بوده است. نظر دیگری از منظر جامعه‌شناسی، به خصوص جامعه‌شناسی ایرانی‌های خارج از کشور، خاطره‌خوانی را قابل توجه دانسته است.

«خاطره‌ها مجموعه‌ی جالب و مستندی از این برهه‌ی تاریخ‌مان را فراهم می‌کنند و می‌توانند منبعی برای تحقیق و مطالعه باشند».

نظر دیگر افزوده است‌: «خاطره‌ها می‌توانند انگیزه‌ی تفکر باشند از این جهت این برنامه را کاری زیربنایی» تشخیص داده‌است.

برای داوود بیدلی «خاطره‌خوانی عرضه فردیت و صدای درون افراد است و نوشتن خاطره به رشد و استحکام فردیت کمک می‌کند».

سرانجام دوستی خاطره‌نویسی و خاطره‌خوانی را «مبارزه با فراموشی» می‌داند، به قول دوست‌مان مهدی که در این باره عقیده دارد «ملت ما بی‌خاطره است و هزینه‌ی سنگین آن را هم پرداخته».

در همین زمینه بابک عقیده دارد: «تجربه‌های تلخِ شخصی، بخشی از تجربه‌ی همگانی است که با بازگو‌یی آن جامعه می‌تواند از کرختی و تنبلی به در آید و تکرار فاجعه هر چه بیشتر ناممکن شود».

سوال اینجاست که اگر این برنامه می‌تواند این همه موهبت داشته باشد پس چرا فرستادن خاطره‌ها کاهش پیدا کرد و علت این رکود چه بود؟

خانم مژده می‌گوید: «شاید به علت کمرنگ بودن لینک‌ها بود و کمتر کسی از این قسمت خبر داشت».

آقای فریبرز می‌گوید: «علت، طرز معرفی بد برنامه است و همین‌طور وقفه‌ای که برنامه‌های می ۱۹۶۸ انداخت».

آقای ایرج می‌گوید: «چون ما بزرگ شده در جامعه‌ی استبدادی هستیم، یاد نگرفته‌ایم در مسایل اجتماعی و دیالوگ‌های خصوصی نظر بدهیم».

آقای آشتیانی هم تقریباً نظری مشابه ایشان ارایه کرده است: »ما ایرانی‌ها عادت به نوشتن نداریم».

خانم کتایون می‌گوید: «‌فکر می‌کردم حتماً دیگران زیاد برای شما می‌فرستند و ممکن است اصلاً فرصت نکنید همه را بخوانید».

در همین راستا، دوست دیگری می‌گوید: «می‌ترسیدم نوشته‌ام در سطح قابلی نباشد، به همین دلیل می‌ترسیدم بفرستم».

خانم مریم می‌پرسند: «چرا هشدار ندادید که خاطره‌ها کم شده‌است؟». آقای بابک می‌گوید: «چون خاطره‌های ایرانی‌ها در ۳۰ سال اخیر کابوس است، نوشتن آن کار آسانی نیست».

جناب طاها بذری می‌گوید: «یکی از دلایلی که بسیاری از طرفداران برنامه اقدام به ارسال خاطره نمی‌کنند ترس از مقبول نبودن شیوه‌ی نوشتار ایشان است».

دوست‌مان هادی‌، خاطره‌های می ۶۸ را و این که مدتی صفحه‌ی خاطرات مشکل داشت، علت این مسأله می‌داند.

آقای الف- ح که مایل نبودند یادداشت مهربانانه‌شان در سایت منتشر شود ضمن این‌که خاطره‌خوانی را برنامه‌ای جالب و تازه یافته‌اند، چهار علت مهم را برای «اُفت» آن ذکر کردند که ناچارم برای پاسخ‌گویی‌، و دانستن نظر دیگران، در این موارد‌، به فشرده‌ای از این نظرات اشاره کنم:

الف‌) اغلب خاطره‌ها پر از فرهنگ غربی‌ و گاه توهین‌آمیز‌اند ـ رفتار‌های پرسوناژِ خاطره‌ و واژه‌ها ـ . ایشان به‌عنوان مثال خاطره‌ی آخری را مثال می‌زنند که «خاطره‌ی جواد» است. خاطره‌ی هفت‌سین را استثنائا بیشتر قابل قبول می‌دانند.

ب) بیشتر خاطره‌ها از ایرانیان خارج از کشور است و تعادلی بین داخل و خارج در این مورد نیست.

ج) بیشتر خاطره‌ها فضای تلخی دارند مخصوصاً به فضای داخل ایرانِ پس از انقلاب که می‌رسند، نکات مثبت را ترسیم نمی‌کنند.

د) نوع بیانِ مقدمه‌ها رسمی است و فرقی با نحوه‌ی قرائت متنِ خاطره ندارد و احساس صمیمیت را از بین می‌برد.

سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم پاسخ‌هایی به دوستان‌مان بدهم و بحث مفصل‌ش را برای برنامه‌های بعدی و در خلال آن‌ها بگذارم.

خانم کتایون بدانید از این به بعد همه‌ی نوشته‌های رسیده را با شوق مطالعه خواهیم کرد . مریم خانم عزیز حق با شماست، باید فرصت این کار را به خودمان می‌دادیم‌.

طاهای عزیز بفرستید و تردید نکنید. هادی گرامی، روزشمار می ۶۸ مطلب مستقلی بود و ربطی به خاطره‌خوانی نداشت. البته باید تفکیک وتفهیم می‌شد.

من هم فکر می‌کنم توقفی که در آن یک ماهه به سبب این برنامه پیش آمد در سرد شدن ماجرا دخیل بود. اما دوست عزیز جناب الف – ح ضمن سپاسگزاری از توجه و همراهی‌تان متاسفانه واقعاً منظورتان را از وجود رفتارهای ناپسند غربی در خاطره‌ها‌ درک نکردم.

در خاطره‌ی جواد که مثال زدید، رفتارهای ناپسندِ پرسوناژ جواد متاسفانه نه غربی است و نه شرقی‌، رفتار یک جوان محرومیت کشیده‌ی نیمه‌بیماری است که خوشبختانه بعد از چند سال تحصیل و تشکیل خانواده و صاحب فرزند و مکنت شدن، می‌بینیم مرد معقولی شده است که دیگر موقع حرف زدن داد نمی‌کشد و چشم‌اش دنبال این و آن نمی‌دود.

اگر مورد مشخص‌تر دیگری را مثال بزنید شاید روشن‌تر شود. در‌مورد استفاده از واژه‌ها به عقیده‌ی من واژ‌ها به خودی خود نه زشت‌اند و نه زیبا. بستگی دارد که آن‌ها را چگونه به کار ببریم.

به علاوه، واژه‌هایی که هر شخصی به کار می‌برد معرف شخصیت اوست و ما نمی‌توانیم در لحن و منش افراد دست ببریم. البته قبول دارم که در یک رسانه‌ی عمومی محدودیت‌هایی در بیان گوینده‌ای که مستقیم با مردم سخن می‌گوید وجود دارد.

اگر فکر می‌کنید تعادلی بین خاطرات مربوط به داخل یا خارج از ایران نیست باید بگویم که ما هم خیلی مشتاق هستیم هرچه بیشتر خاطره از هموطنان داخل داشته باشیم.

اکنون نه‌تنها هر چه از داخل بوده خوانده شده است بلکه به جهت اطلاع‌تان و در پاسخ بسیاری از حرف‌های‌تان می‌گویم به‌جز دو داستان که ربطی به خاطره نداشتند و اتفاقاً داستان‌های بدی هم نبودند کلیه‌ی دریافتی‌های ما همین‌هایی بوده که خوانده شده است.

ای‌کاش آن‌قدر خاطره آمده بود که می‌توانستیم انتخاب کنیم. ولی در آن صورت هم مبنای کار‌ از نظر من، امانت و بی‌طرفی است، نه جهت‌گیری سیاسی و نه ترجیح داخل و خارج، نه فضای مثبت و منفی و یا تلخ و شیرینی آن.

البته با شما موافق‌ام که نباید به کسی توهین شود و گمان نمی‌کنم تا‌کنون این اتفاق افتاده باشد. با شما موافق‌ام که بیشتر خاطرات مربوط به ایران تلخ است.

چندی پیش هم در مقدمه‌ی یکی از خاطرات مربوط به یک جوان ایرانی با تاسف به این مسأله اشاره کردم و همیشه هم چشم‌انتظار بوده و هستم که خاطره‌های شاد داشته باشیم و با خواندن آن به شادی بیافزاییم نه به غم.

شاید خود شما همت کنید یا دوستان‌تان را تشویق کنید که این کار را بکنند. من با کمال میل آن‌ها را خواهم خواند. پیشنهادهای دیگر شما دوستان را ضمن خاطره‌خوانی‌های آتی طرح خواهم کرد.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/09/print_post_102.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/09/print_post_102.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 29 Sep 2008 17:29:28 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«سکوت در مورد کشتار ۶۷ به نفع هیچ‌کس نیست»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>تابستانِ بیستمین سالگرد فاجعه‌ی کشتار در زندان‌های ایران رو به پایان است، برخلافِ حوادثِ مشابه در سال‌های ۶۰، یا قتل‌های موسوم به زنجیره‌ای، که مطبوعات توانستند کم و بیش، قضایا را طرح و اطلاع‌رسانی کنند، این مورد، سال‌ها در سکوت سنگینی پیچیده بود تا در خارج از کشور خاطراتِ نجات‌یافتگان و بعد هم خاطرات آقای منتظری، فاجعه‌ را مطرح کرد.

تا این لحظه هنوز هیچ یک ازمسوولینِ سابق و لاحق هم سخنی در این باب نگفته‌اند. جز آقای علیجانی در سال ۷۹ در روزنامه آریا‌، که منجر به توقیف روزنامه شد.

آقای محمد‌رضا معینی در این فاجعه‌ برادر، شوهر خواهر و افرادی از خانواده‌شان را از دست داده‌اند. همچنین موسس سایت بیداران هستند، که در زمینه‌های حقوقی، حقوق بشر و خاطره و تاریخ کار می‌کند.

محمدرضا معینی تنها عضو ایرانی خبرنگارانِ بدون مرز است، گفت و گوی ما در باب چیستی و چرایی و چگونگی وقایع ۶۷، فقط  به اعتبار تجربه و تحقیقات شخصی و موقعیت خانوادگی‌ ایشان صورت می‌گیرد.</small></strong> 
 
[[sound]]

‌۲۶ خرداد، جمهوری اسلامی ایران قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل را می‌پذیرد و به این عنوان در ایران صلح می‌شود. هم‌زمان با آن حمله‌ای از طرف بخشی از نیروهای اپوزیسیون به ایران صورت می‌گیرد و در پی این حمله قتل عام یا کشتار جمعی از زندانیان سیاسی گزارش می‌شود.

شرایط جنگ، پایان یافتن جنگ، وضعیت نابسامانی که در آن دوره بوده و تعداد زیادی زندانی سیاسی که در زندان‌های جمهوری اسلامی بودند.

اهمیت سال ۶۷ در این است که کشتار، جمعی است، این زندانیان از سال‌ها پیش در زندان بودند، تقریباً اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها قبلاً محاکمه و به حبس‌های طولانی مدت محکوم شده بودند. همان روز‌ها موعد آزادی‌ تعدادی از این‌ها‌ بود.

اما جمهوری اسلامی بنابر دلایل مشخصی تصمیم می‌گیرد، هیاتی را مامور بازپرسی و بازحویی از این زندانیان کند و بنابر «پاسخ»‌هایی که این زندانیان به «پرسش‌»های آن هیات می‌دهند، سرنوشت آن‌ها تعیین بشود.

در اصل تعداد بسیار زیادی از این زندانیان، تاکید می‌کنم تعداد بسیار زیاد، برای این‌که تا امروز هم علی‌رغم همه‌ی آمار و ارقامی که داده شده است، لیست مشخص و معینی از تعداد قربانیان نداریم. ولی اکثریت زندانیان سیاسی در سراسر ایران با همین «بازجویی»‌ها اعدام می‌شوند.

<strong>آمارهای مختلفی‌، چه از طرف آقای منتظری و چه دیگران داده شده است. از ۲۵۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر‌ صحبت می‌شود، تعداد دقیق  مشخص نیست. شما چه ایده‌ای در این زمینه دارید و علت این‌که این فاجعه‌ در داخل ایران به سکوت برگزار شده چیست؟</strong>

درباره‌ی آمار، تا آنجایی که ما می‌دانیم و تا آنجایی که بنابر آمار واقعی زندانیان است؛ در ایران این آمار را بین سه تا پنج هزار نفر اعلام کرده‌اند. ولی تا زمانی که امکانات معینی برای لیست‌گیری و گفت و گو با خانواده‌های قربانیان و یا اعلام از طرف آن‌ها نباشد، آماری نداریم. فکر می‌کنم در همین حدود که خیلی هم زیاد است، باشد.

به عنوان کسی که از اولین تهیه‌کنندگان لیست‌ها بودم، اولین لیستی را که حدوداً آذر‌ماه سال ۶۷ به دست من رسیده‌ است، کانونِ خانواده‌های زندانیان سیاسی در ایران تهیه کرده بودند، که یک نشریه داشتند و در آن به اسم بانگ رهایی منتشر شد، که حدوداً نزدیک به ۹۰۰ نفر را معرفی کرده بود.

این لیست با تعدادی که نشریات سیاسی سازمان‌های سیاسی در اینجا از اعضا و افراد خودشان اعلام کرده بودند، جمع شد و  اوایل بهمن‌ماه ۱۳۶۷تسلیم سازمان عفو بین‌الملل شد.

این لیست را در تاریخ ۹ فوریه به آقای گالیندوپل در ژنو دادم. لیستی که از طرف ایشان منتشر شد، همان تعداد به‌علاوه اسامی دیگری بود که سایرین به او داده بودند.

متاسفانه در آن لیست اشتباهات زیادی ـ حداقل در همان لیستی که من تهیه کرده بودم ـ وجود داشت و امروز هم بخشی از همین اشتباهات در لیست‌های تکراری مکرر می‌شود. ما آمار دقیق نداریم. برای همین هم فکر می‌کنم اولین کاری که پیش از هرکار دیگری باید کرد، تهیه‌ی لیست است.

اما در رابطه با سکوت، واقعیت این است که در همه‌ی کشورهای دنیا در رابطه با این نقاط سیاه و تاریک تاریخی‌شان، به‌ویژه اگر حکومتی خود دست ‌اندر کار انجام این سیاه‌کاری یا تبهکاری باشد، نه تمایل دارد و نه می‌خواهد در این باره حرفی زده شود.

مسوولین این کشتار در جمهوری اسلامی از مقامات بالای جمهوری اسلامی هستند. هیات چند نفره‌ای که در تهران بودند، مثل آقای رییسی، امروز از مقامات عالی‌رتبه‌ی دستگاه قضایی است. تا چندی پیش آقای پورمحمدی، وزیر کشور ایران بودند.

می‌توانم بگویم این سکوت و ادامه‌ی این سکوت به نفع هیچ‌کس نیست. نه به نفع ایران‌ و نه به نفع مخالفان این حکومت است. می‌توانم بگویم به نفع خود این حکومت هم نیست. اتفاقی که در هرجایی می‌افتد‌، دانستن و حق دانستن، وظیفه‌ی تک تک افراد این جامعه است.

هرچه مساله‌ی سکوت بیشتر ادامه پیدا  کند، آسیب بیشتر خواهد شد. تلاش‌هایی در این سال‌ها صورت گرفته است. آقای رضا علیجانی اولین کسی بود که سال ۷۹ در روزنامه آریا این بحث را مطرح کردند. بعد هم آقای اکبر گنجی آن را طرح کردند.

اما از نقطه‌ای که ما بخواهیم شروع کنیم، اولین کسانی که این مساله را فریاد ‌زدند که خوشبختانه امروز نام آن‌ها بیشتر مطرح می‌شود‌، خانواده‌ها بودند. مادران، خواهران و همسران بودند که در خود جامعه‌ی ایران، در آن شرایط، با تنهایی، مساله و مشکلاتی که داشتند و همواره مورد تهدید بودند و هستند. این سکوت هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند و آسیب آن هم بیشتر می‌شود.

[[photow01]]

<strong>چرا فکر می‌کنید باید راجع به این موضوع صحبت کرد؟ فایده‌ی این حق دانستن ِ حقیقت چیست؟ خیلی‌ها می گویند چرا باید این زخم‌ها را باز کرد؟</strong>

فکر می کنم معضلات ما‌، دو راه حل دارد ـ اصطلاح بچه‌های وبلاگ‌نویس و روزنامه‌نگارِ ایران را به کار می‌گیرم ـ یکی این است که صورت مساله را پاک کنیم‌، که جوابی به مساله داده نمی‌شود، یکی هم این است که صورت مساله را با پرسش‌های درست‌تر مطرح کنیم و در جهت پاسخ دادن به آن‌ها تلاش کنیم.

نمی‌گویم این تلاش حتماً موفق می‌شود، ولی حد‌اقل می‌شود تلاش کرد. واقعیت این است که جامعه‌ی ما دست‌خوش خشونت بوده و هست. این خشونت‌ها در شکل کلی سال‌ها‌ست ادامه پیدا کرده و تسلسل و ادامه‌ی آن در یک دایره‌ی بسته‌ای به بازتولید خشونت کمک کرده و می‌کند.

به‌عنوان کسانی که برای آینده ایران اعتقادات و نظراتی داریم و می‌خواهیم در کشوری عاری از خشونت برای صلح و دموکراسی و تمام این چیزهای خوب تلاش کنیم، طبیعی است که باید بفهمیم این خشونت‌ها از کجا آمدند. و به چرایی آن‌ها پاسخ بدهیم.

پاسخ ما می‌تواند درست نباشد، اما سکوت، ضربه‌ی بیشتری می‌زند. این زخم، زخمی نیست که تنها بر پیکر خانواده وارد آمده باشد. در درجه‌ی اول این زخم بر جامعه وارد شده است. سکوت و فراموشی هیچ‌گاه نتوانسته به حل این معضلات کمک کند.

خیلی مشخص می‌گویم، واقعیت این است که ما بعد از ۶۷ زنده ماندیم و داریم  به زندگی ادامه می‌دهیم. باز هم چنین خواهد بود. یک فجایعی را بعد از انقلاب دنبال کردیم. بحث من فقط به ۶۷ مربوط نمی‌شود. مربوط به خشونت است.

از فردای ۲۲ بهمن اعدام‌های غیرقضایی و غیرقانونی در این کشور انجام گرفت، تعداد بسیار زیادی قربانی داشت، این قربانیان محق هستند که بدانند برای چه عزیزان خودشان را از دست دادند. هر کدام از این مراحل توجیهات خاص خودش را دارد. می‌شود سکوت کرد. می‌شود گفت چون فاجعه‌ی تلخی بوده است، این فاجعه‌ را برای آینده کنار بگذاریم.

بخش‌هایی هستند که این مساله را مطرح می‌کنند. ولی آن دور تسلسل و حلقه‌ی خشونت پایان پیدا نمی‌کند. این را اول انقلاب دیدیم، در اواسط بعد از انقلاب هم دیدیم. امروز بحث‌های زیادی در این رابطه مطرح می‌شود.

مساله و معضلی را که می‌توانیم مطرح کنیم، مساله‌ی مصونیت از مجازات است. این نه تنها به ایران، به همه‌ی کشورها برمی‌گردد. الان مطرح می‌کنند که در سال ۶۰ یک عده می‌خواستند مسلحانه حکومت را سرنگون کنند، حکومت یا دولت جوان ـ اصطلاحی که بخشی از دوستان در ایران به کار می‌برند ـ از خودش دفاع کرد و این از مقتضیات دفاع بود که عده‌ای اعدام شدند.

به این اعتقاد ندارم‌، حداقل رفتارشان در آن سال‌ها نشان می‌دهد که مصونیت از مجازات نقش ویژه‌ای در این خشونت‌ها و در اعدام‌های قبلی داشته است. اما مسوولیت دولت با این مبنا که امضا‌کننده‌ی کنوانسیون‌ها و میثاق‌های بین‌المللی است، با این عنوان که وظیفه‌اش بنابر منشور سازمان ملل حفاظت از شهروندان، حفظ جان و تامین امنیت شهروندان است با نیروی اپوزیسیونی که درمقابل خودش قرار دارد یکی نیست.

دولت مسوول است. فرد یا گروه سیاسی آن‌گونه که دولت مسوول است، مسوولیت ندارد. این از مسایل مهمی است که باید به آن توجه کرد که دامنه‌ی آن تا امروز هم کشیده شد.

جنبش دادخواهی در ایران برای کشتار ۶۷ بر همین مبنا است. حداقل من این‌گونه می‌بینم. جنبشی برای پایان دادن به خشونت، کشتار، اعدام، زندان و شکنجه است. اما در درجه‌ی اول دانستن، حق ماست.

<strong>چه چیزی دولت آن زمان را که می‌گویید هنوز بعضی‌ از آن‌ها در حکومت هستند، واداشت دست به کشتن و اعدام این آدم‌ها در زندان بزند و چه ضرورتی آن‌ها را به این کار برانگیخت؟‌ آیا راهی جز کشتن وجود نداشت؟</strong>

بدون شک راه دیگری وجود داشت. در درجه‌ی اول دوره‌ی ۶۷، جدا از دوره‌های قبل‌اش نیست. یعنی آنجایی که دولت تصمیم می‌گیرد که زندانی سیاسی بسازد. مساله‌ی زندانی سیاسی، آزادی زندانی سیاسی، در ایران، یکی از مسایل اصلی بوده است.

ما از سال ۱۳۱۰ با تصویب قانون سیاه رضا‌شاه‌، به وجود زندانی سیاسی در ایران رسمیت دادیم. در دوران مشروطیت زندانی داشتیم، و این‌ها همه هم زندانی سیاسی محسوب می‌شوند. ولی قانون ۱۳۱۰ به زندانی سیاسی رسمیت می‌دهد.

در سه چهار دوره‌ی بعد از این قانون و تحولاتی که در ایران روی می‌دهد، مساله‌ی زندانی سیاسی مرکز اصلی خواست‌ها و جنبش‌های دموکراتیک برای دموکراسی و آزادی با همان شرایط و چهارچوب‌هایی است که همان موقع وجود داشت‌.

بعد ازشهریور بیست یک‌سری زندانیان آزاد می‌شوند، تشکل‌های بزرگ سیاسی به وجود می آید، به کودتای ۲۸ مرداد برمی‌خوریم‌، باز هم زندان‌ها پر می‌شوند، باز هم مساله‌ی زندانی سیاسی و اعدام مطرح می‌شود، سال‌های ۴۰ و ۵۰ هم همین‌طور.

خیلی جالب است که شعار زندانی سیاسی آزاد باید گردد، یکی از شعارهای اصلی این جامعه در سال ۵۷ است‌، پیش از انقلاب و بعد از آن‌، کنار بقیه خواست‌ها‌، یکی از اولین خواست‌ها، «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» است.

متاسفانه بحث لغو مجازات اعدام و این‌گونه خواست‌ها نه در جامعه‌ی ما جای دارد و نه مطرح می‌شود. این را از این زاویه می‌گویم که شاید اگر همان جنبش با آن قدرت وجود داشت، فجایع بعدی ـ حداقل برای نسل من ـ به‌وجود نمی‌آمد.

در رابطه با دانستن یک پرانتز باز کنم‌؛ اگر نسل من در آن روزها همین شناخت را از امروز و وضعیت امروز جهان داشت، همین آگاهی را نسبت به شر بودن مجازات اعدام، بی‌اثر بودن و بی‌فایده بودن اعدام در همه‌ی زمینه‌ها - نه تنها در زمینه سیاسی - داشت، شاید بیشتر و بهتر می‌توانست مقاومت کند.

شاید به‌جای فریاد اعدام باید گردد، از حقوق قانونی و واقعی محکومین به اعدام، حتی کسانی که در جنایت علیه مردم دست داشتند، دفاع می‌کردند.

شاید نسل من آن زمان می‌ایستاد و می‌گفت آقای نصیری مسوولیت ساواک را داشته است، در آن دستگاه شکنجه کرده‌اند، کشتار سازمان داده‌اند، اما ایشان یک انسان است، حق دارد از حق وکیل و یک محاکمه، بنابر نورم‌های جهانی، حداقل نورم‌های قانونیِ خود ایران بهره‌مند شود‌. و «اعدام هم نباید گردد».

به نظر من اگر این‌گونه بود، شاید شکل تاریخ عوض می‌شد. ولی به هر صورت‌ در دهه ۶۰ دوباره زندان‌ها به شکل بی‌سابقه‌ای در تاریخ کشور ما پر می‌شوند. علت آن هم شاید انقلاب و سیاسی شدن مجموعه‌ی بیشتری از جوانان بود. آمارش را نداریم.

حتی اگر آمارهای خیلی کوتاهی را که سازمان‌های مدافع حقوق بشر و سازمان عفو بین‌الملل و دیگران دادند نگاه کنیم، که به نظر من کامل نیستند، باز با این تعداد زندانی و با این سن و سال - طبق همین آمارها متوسط سن در آن سال‌ها ۱۶ تا ۲۵ بود ـ در هرصورت بخش عمده‌ای از نیروهای سیاسی دستگیر می‌شوند.

از سال ۶۰ اعدام‌ها شروع می‌شود، در سال ۶۳ با اعتراضات به حق و درست و با تلاش‌های آیت‌الله منتظری در ایران، تعدیل پیدا می‌کند. ولی ۶۷، چیز دیگری است. فکر می‌کنم ۶۷ یک شبه نبود. بدون شک حمله‌ی مجاهدین، عملیات فروغ جاویدان یا به قول ایران مرصاد، تاثیر داشت. اما تعیین‌کننده نبود.

اسناد و مدارک نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی از سال ۶۶، حداقل پاییز ۶۶، به این نتیجه می‌رسد که جنگ قطعاً باید تمام شود. امروز هم اسنادی که از خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی تا نامه محسن رضایی، بیرون آمدند و دیگر مباحثی که در مورد آن زمان مطرح می‌شود، به اینجا می‌رساند که پایان دادن به جنگ  یک بحث جدی بوده است.

پایان دادن به جنگ مشخصاً یک مساله‌ی دیگر هم داشته و آن مساله‌ی حقوق بشر بوده است. ایران در آن سال‌ها دو مساله‌ی اصلی در عرصه‌ی بین‌المللی داشت: جنگ و نقض حقوق بشر.

آمارها و ارقام و همه‌ی این‌ها را که کنار هم بگذاریم، مهم‌ترین مساله‌ی جمهوری اسلامی در بعد از پایان دادن به جنگ، برای رابطه داشتن، برای پیش‌برد بازسازی و آباد کردن همان ویرانه‌ها این بود که به رابطه با دنیا نیاز داشتند، اما افکار عمومی جهانی برانگیخته بود.

همه می‌دانستند در اینجا زندانیان به چه شکلی مورد شکنجه قرار می‌گیرند و اعدام می‌شوند، و این «مساله‌» بود. دولت‌های غربی، حتی اگر بخواهند فقط  منافع و روابط خودشان را نگه دارند، افکار عمومی این اجازه را به آن‌ها نمی‌دهد.

افکار عمومی در فرانسه، انگلیس و آلمان و جاهای دیگر تا چه حد علیه ایران برانگیخته بود. این مساله‌ی اصلی جمهوری اسلامی بود و می‌بایست به این مساله پایان داده می‌شد.

دو راه‌حل برای زندان وجود دارد. یکی راه‌حلی بود که آقای منتظری و دیگر نیروها از سال‌ها قبل مطرح می‌کردند، که آزادی زندانیان و پایان گرفتن این ماجراها بود که این راه‌حل سوال‌برانگیز بود.

واقعیت این است که آیت‌الله خمینی بعد از پذیرش قطعنامه در نامه‌ی رسمی‌شان مردم و بخش‌هایی را که سوال می‌کردند، از چرا پرهیز می‌دهد و می‌گوید سوال نکنید. طبعاً این چراها به‌وجود می‌آمد. چه کسی می‌توانست این چراها را بیشتر در جامعه‌ی ما مطرح کند؟

جمهوری اسلامی یک مشخصه دارد: اکثریت قریب به اتفاق مسوولین جمهوری اسلامی زندانیان سیاسی زمان شاه بودند. همان زندانیان سیاسی که با فریاد مردم در خیابان‌ها آزاد شدند، سازمان‌گر یک انقلاب شدند.

واقعیتی است که امروز باید پذیرفت. بنابراین، این تجربه در اختیار مسوولین جمهوری اسلامی ایران بوده است. چگونه می‌بایست امور، برای بازسازی جامعه بعد از جنگ، عادی‌تر کردن روابط و پیشبرد و تحکیمِ انقلاب‌ پیش می‌رفت؟

تعدادی‌ از زندانیان سیاسی اعضا، هواداران و رهبران سازمان‌های سیاسی بودند، چرا می‌بایست جمهوری اسلامی همان کاری را که شاه به اشتباه، در مورد آن‌ها انجام داد، درمورد دیگران انجام دهند؟

برای همین بنابر اسناد و مدارکی که هست از آذر‌ماه سال ۶۶ در زندان‌ها تحولی به‌وجود می‌آید، بندها و زندانیان را جدا می‌کنند، در تهران تعدادی از زندانی‌ها به جاهای دیگر منتقل می‌شوند که همین انتقال را اگر بنابر گفته‌ی شاهد‌ین، خانواده‌ها، و صحبت‌هایی که می‌شود، در نظر بگیریم، اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها بعداً اعدام می‌شوند.

انتقالی که به زندان گوهردشت صورت می‌گیرد، تعدادی از کسانی که حبس‌های طولانی مدت دارند، همه بعداً قتل عام می‌شوند.

این تغییر و تحولات با توجه به جو سیاسی و با توجه به نگاهی که آن موقع  وجود داشت‌، با صحبت‌هایی که آقای رفسنجانی در رابطه با صلح مسلح یا پیش‌برد وضعیت کشور مطرح می‌کنند؛ مشخص است حتی اگر آن عملیات مجاهدین هم نبود، یک برنامه‌ی سازماندهی شده از قبل بوده است. 

[[photow02]]

<strong>فکر می‌کردند این اعضاء و هواداران نیروهای سیاسی مانع و مخل بازسازی مملکت هستند؟</strong>

متاسفانه فکر می‌کنم همان بحث چراها است. بله، در شرایطی که هشت سال جنگ ادامه پیدا کرده بود، با اسناد و مدارکی که امروز بیرون آمده است.

در درون خود مسوولین جمهوری اسلامی مساله بود و مردم سوال داشتند برای چه هشت سال جنگ صورت گرفته است؟

این همه کشتار، این همه هزینه، این همه بچه‌های مردم که از دست رفتند، برای چه بود؟ به هرصورت این پرسش مساله بود. نیروی اپوزیسیون می‌توانست این سوالات را مطرح کند. اما آقای خمینی، رهبر انقلاب می‌گوید چرا ندارد و نباید پرسید.

در این رابطه است که ایشان یا این مجموعه فکر می‌کند آزاد شدن این زندانیان سیاسی به این چراها دامن می‌زند. پرسش‌هایی که امروز هم پاسخ‌اش را کسی ندارد و نمی‌دهد.

وقتی آدم خاطرات آقای رفسنجانی را در سال ۶۳ می‌خواند، می‌بیند یک‌سری مسایل بوده است‌ و این هراس وجود داشت.

زمانی که قطعنامه را پذیرفتند و پذیرفتند که شکست خوردند، آن هم با آن واژه‌ی پرمعنی که آقای خمینی مطرح می‌کند، «سر کشیدن جام زهر» مردم حق داشتند بپرسند، چرا همه ما باید زهر بخوریم و چرا در این مدت زهر خوردیم؟

گرچه نیروهای سیاسی از هم پاشیده بودند، اما می‌توانستند این سوال‌ها را با صدای بلند مطرح کنند. ولی می‌توانستند با آزاد شدن کسانی که دوران حبس‌شان تمام شده بود، سازماندهی بشوند.

بنابر اسنادی که امروز هست اغلب نیروهای سازمان چریک‌های فدایی و نیروهای سازمان مجاهدین در زندان بودند. از زندان بیرون آمدن‌شان این سازماندهی را به‌وجود می‌آورد.

<strong>ولی توجیه کشتارِ زندانیان سیاسی‌، به‌خصوص در سال۶۷‌، و حتی نحوه‌ی انتخاب قربانیان در این مقطع، ازسوی مسوولین نظام، ظاهراً مبنای عقیدتی دارد؟ منظورم این است چقدر این نحوه‌ی اعتقاد مذهبی که هم‌اکنون هم در حکومت نشسته نقش داشته است؟</strong>

فکر می‌کنم از اولش تا امروز، مساله‌ی ایدئولوژی یا همان مساله‌ی مذهب در نگاه جمهوری اسلامی تعیین‌کننده بوده است. این‌که کسی را دستگیر کنند و این دستگیری در چارچوب فکری طرح بشود، یعنی «اعتقاداتی» طرح شود، طبعاً تعیین‌کننده است.

سوال‌ها را هم که نگاه کنید، «مسلمان هستی؟» مسلمان بودن یا نبودن عامل مهمی برای کشتن یا نکشتن زندانی است. مسا‌له‌ بعد حفظ حکومت است.

دو سوال است: «مسلمان هستی؟ و سازمانت را قبول داری؟» همین، و تعداد زیادی از زندانیان نمی‌دانستند برای مرگ و زندگی‌شان جواب می‌دهند، شاید کسان زیادی نبودند که از دامی که برای‌شان طرح شده بود آگاه باشند و بگویند: من چه جواب آری بدهم چه جواب نه، مرا می‌زنند پس جواب منفی می‌دهم.

شاید اگر اکثریت می‌دانستند، می‌توانستند از این چهار‌چوب ایدئولژیک رها بشوند و جان‌شان را در آن مقطع‌، نجات دهند.

از ۶۳، جوی در زندان‌ها به وجود می‌آید، آقای منتظری نیروهای‌اش را آنجا می‌گذارد، نمادهای خشن جمهوری اسلامی‌، لاجوردی و داودی، از اوین می‌روند و حصار برداشته می‌شود، فضایی تحمل‌پذیر‌تر در زندان‌ها به‌وجود می‌آید، شکل معینی از مقاومت در زندان شکل می‌گیرد، زندانیان برای خواست‌های صنفی اعتصاب غذا می‌کنند، نمی‌پذیرند ـ درست یا غلط ـ کنار نادمین و توابان زندانی باشند و توابین را از بند‌ها بیرون می‌کنند.

در چنین فضایی که حدودی از هویت‌ها پذیرفته شده است، وقتی از زندانی می‌پرسند مسلمانی؟ چه دلیلی دارد این زندانی اگر نیست بگوید، مسلمان هستم، وقتی می‌پرسند سازمانت را قبول داری؟ بگوید، نه قبول ندارم که برود در میان توابین و کمک بازجوها و آنجا مورد شکنجه بیشتر قرار بگیرد و آزار و اذیت بیشتری را تحمل کند؟

چه دلیلی دارد یک زندانی چپ که مساله‌اش نماز خواندن یا نخواندن بود بگوید من مسلمان‌ام و دوباره او را به بندی بیندازند که نمازخوان‌ها هستند و بگویند نجس هستی و نباید به تو دست زد و غذا خورد.

این ندانستنِ فرجامِ پاسخ، عامل مهمی بوده است. واقعیت این است که در رابطه با کشتار به این مسایل هم باید دقت کرد. این بحث حقوقی آن است. مثل آن است که کسی را چشم‌بسته روی اتوبان رها کنند و بروند‌. این قتل عمد است.

نه دادگاهی است نه ادعا‌نامه‌ای، نه کیفر‌خواست و نه دفاعی. با دو سوال تکلیف مشخص می‌شود. به قول آقای منتظری اگر زندانی پاسخ‌های مثبت هم می‌داد از او می‌پرسیدند: حاضر هستی بروی روی مین؟!

<strong>درواقع می‌توانیم بگوییم که به نظر شما یک نوع دام‌گستری بود تا افراد را به پاسخ‌های عقیدتی سوق بدهند که قتل آن‌ها را توجیهِ شرعی کند - چون اینان طرز تفکر دیگری داشتند ـ و می‌بایست حذف شوند؟ این ایدئولوژی هم‌چنان در حاکمیت است و هردم می‌تواند دست به کشتار بزند‌، چه چیزی می‌تواند جلوی تکرار این اعمال را  بگیرد؟</strong>

آگاهی. فکر می‌کنم ۶۷ به سختی می‌تواند در ایران در شرایطی که امروز هستیم، تکرار شود. بحث من هم فقط رسانه‌ها، اینترنت و وبلاگ‌نویسان نیستند. بحث من برمبنای آگاهی یک نسل است.

می‌گویم برای این‌که این امر تحکیم پیدا کند، هیچ‌وقت سابقه نداشته در ایران به این اندازه در رابطه با اعدام سوال مطرح شود.

همین هفته‌ی گذشته ۴۰ نفر را در ایران اعدام کردند. این تعداد اعدام کلی روی اینترنت و رسانه‌های ما بحث مطرح کرده است.

برای اولین بار فیلم‌های صدا و سیمای جمهوری اسلامی را می‌دیدم که در خیابان با مردم صحبت می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که بگویند موافق این اعدام‌ها بودند یا نه.

چرا صدا و سیما دست به این کار می‌زند؟ تا حالا هیچ‌وقت از این کارها نمی‌کردند. یعنی اعدام می‌کردند و می‌گفتند مجرم است. چرا به یک توجیه از زبان مردم احتیاج دارند.

فکر می‌کنم علت اصلی آن این است که چون مخالفت با مجازات اعدام در ایران بیشتر شده است. این مخالفت یک نگاه مشخص نسبت به حاکمیت دارد. حاکمیت امروز نمی‌خواهد یا نمی‌تواند پاسخ به برخی از مسایل بدهد‌.

جرم قضایی می‌تراشد: اراذل و اوباش! که حقوقدانان ایران به درستی بر آن معترض‌اند. به جنبش دادخواهی برمی‌گردم‌، مساله اصلی در رابطه با این معضل، جنبش دادخواهی است. وقتی امروز می‌گوییم دادخواهی، آیا فقط مجازات آمران و عاملان این جنایات مورد نظر است؟

به نظر من این‌گونه نیست. خیلی فراتر از این می‌رود. این یک بخش و بخش حقوقی آن هم هست و باید روی آن انرژی گذاشت و کار کرد. اسم آن را بخش بوراکراتیک کار می‌گذارم. سند پیدا کنیم، همین صحبت‌ها را مستند کنیم، تعداد کشته‌ها، اسامی‌شان، کسانی که در قتل‌ها دست داشتند...

با این ایده که همه اینان باید بدون مجازاتِ اعدام، محاکمه و مجازات شوند. در هیچ جامعه‌ای اگر با مصونیت از مجازات و فراموشی مبارزه نشود، دموکراسی پا نمی‌گیرد. اگر ما به کشتار ۶۰ و به‌ویژه ۶۷ - که از نظر شکل و شکل کلی آن متفاوت است - پاسخ ندهیم، دموکراسی در ایران حرف مفت است.

نه فقط مسوولین، چرا مردم سکوت کردند؟ این سوالی است که ما خانواده‌ها همیشه از خودمان پرسیدیم، امروز برای جنبش دادخواهی سوال اصلی است.

چرا مردم دربرابر این کشتار سکوت کردند؟ نمی‌دانستند؟ آن کسانی که می‌دانستند چرا سکوت کردند؟ چرا خانواده‌ها در تنهایی مطلق به سوگ فرزندان‌شان نشستند؟ هیچ دست همیاری نبود.

چه رابطه‌ای بین این سکوت و ادامه‌ی اعدام‌ها از ۶۷ تا امروز و از امروز تا بعد وجود دارد. چگونه می‌شود به این سکوت پایان داد؟ چگونه می‌شود این ترس را شکست؟

دوگونه پاسخ وجود دارد. امروز یک عده دادخواهی را به دادگاه‌های بین‌المللی می‌آورند‌، نمی‌دانم تا چه حد امکان دارد؟ به نظر من امکان ندارد و بی فایده هم هست. دادگاهی که برای میلوسوویچ گذاشتند خیلی خوب بود، نشانی از پیشرفت جهان برای عدالت بین‌المللی بود.

ولی وقتی می‌بینیم آرای حزب او در صربستان بالا می‌رود می‌فهمیم یک جای کار می‌لنگد. به‌عنوان فعال حقوق بشر می‌گویم این کار مشکل است. اما بحث من در مورد ایران این است که دادخواهی درگروِ جنبش دموکراسی است. جنبش دادخواهی برای حقیقت، عدالت و دموکراسی، در هم تنیده است. این هم راه دسترسی، و هم فایده آن است.

حقیقت و عدالت، بدون شک از مهماتِ اولیه در نبرد برای دموکراسی است و بدون دانستن و آگاهی ممکن نمی‌شود. این آگاهی را در مورد خودمان هم باید ببینیم، نه فقط در مورد دیگران.

وقتی از دادخواهی صحبت می‌کنم، می‌گویم بدون شک، علی‌رغم تمام تلاش‌هایی که اپوزیسیون در خارج از کشور کرده است، کم‌کاری عظیمی در این زمینه وجود دارد.

آن‌ها می‌توانستند وقتی که خانواده‌ها در مرداد‌ماه به خارج از کشور تلفن می‌کنند و پیام می‌فرستند که: «به داد ما برسید، نیروهی سیاسی مشغولِ بحث‌های خودشان هستند».

آن انسانی که دارد نابود می‌شود، فراموشِ شده است، بحث این است که این انسان کیست یا متعلق به کدام گروه است. اما این موضوع به کنار، مساله اساسی این است که چگونه می‌شود پور‌محمدی، رییسی، لاجوردی -که در زندان اوین مثل حیات خلوت خانه‌اش رفتار می‌کند‌ ـ این جنایات را مرتکب شوند، اگر آیت‌الله خمینی از آن‌ها حمایت نکند؟

لاجوردی چگونه می‌تواند حتی وقتی موقتاً مجبور می‌شود زندان را تحویل دیگری بدهد، عجولانه عده‌ای را بکشد تا برخی سیاه‌کاری‌های‌اش مشخص نشود؟ این‌ها اسناد و مدارک‌اش است.

به نظرم آقای خمینی یک اشتباه بزرگ کرد. وقتی که می‌گوید، مطهری ثمره‌ی عمر من است، اشتباه بزرگی است. آقای مطهری حتی اگر می‌ماند و دست‌اندرکار بسیاری از مسایل اجرایی هم می‌شد، باز ثمره‌ی عمر آقای خمینی نبود.

لاجوردی ثمره‌ی عمر آیت‌الله خمینی است. با همان نگاه، با همان فکر، با همان دیدگاه که شاید هم ـ بخواهیم آن را عمومیت بدهیم ـ در میان جامعه‌ی ما رایج است.

برای همین می‌گویم وقتی جنایت‌کاری را، مثل «باربی» در فرانسه محاکمه می‌کنند، خیلی خوب است، ولی مردم آلمان را به این فکر وادار نمی‌کند که این «باربی» چگونه به وجود آمد؟

معتقدم جنبش دادخواهی جنبش ملی در درون کشور است، و فقط هم هدف‌اش مجازاتِ عاملینِ جنایت نیست. هدف، دانستن، کشف حقیقت و عدالت است. در این حقِ دانستن، همه‌ی مردم ایران شریک‌اند، مادر من می‌خواهد بداند، کجا بچه‌اش را به گور سپرده‌اند و این حق را داشته باشد که بر سر گور فرزندش گریه کند.

جامعه ایران در این رابطه مسوولیت دارد‌، اگر نداند و نفهمد چگونه می‌تواند آمادگی داشته باشد که فردا به سرِ خودش نیاید؟ و تکرار نشود؟ ما آمادگی این تکرار را داریم، ریشه‌های‌اش را باید خشک کرد. جنبش دادخواهی در این رابطه برای دموکراسی است و بدون این جنبش، دموکراسی - به نظر من- غیر‌ممکن است.

[[photow03]]

<strong>اشاره کردید به وضع اپوزیسیون در زمانِ آن کشتار، از دیدگاه یک روزنامه‌نگار و فعالِ حقوق بشر، و یکی از خانواده قربانیان، چه تغییراتی اکنون در مواجه‌ی آن‌ها با مسایلِ گذشته می‌بینید؟</strong>

واقعیت این است علی‌رغم تفاوت‌هایی که کرده‌اند ـ فقط در زمینه جنبشِ دادخواهی، به خودم صلاحیت می‌دهم صحبت بکنم و لا غیر ـ و علی‌رغم کوششی که برای طرح مساله می شود، ناروشنی‌هایی در استفاده‌های سیاسی از این‌گونه جنبش‌ها وجود دارد که لطمه‌ی اصلی را به جنبش دادخواهی می‌زند.

جنبش دادخواهی به یک مفهوم، جنبش سیاسی نیست. البته هر چیزی می‌تواند سیاسی باشد و هست، جنبش حقوق بشر سیاسی است، اما اهداف جنبش دادخواهی مشخص است: تعریف کلی‌اش در درجه اول حقوقی است، درعینِ نفیِ اعدام و خشونت و انتقام‌گیری،خواستارِ مجازاتِ آمران و عاملان کشتارهاست.

دوم: به رسمیت شناختنِ حقوقِ خانواده‌ها و ترمیمِ حتی‌الامکانِ خسارات آن‌ها، که این دو با هم توام است. یعنی هر دادگاهی که بپذیرد این جنایات انجام شده است و محاکمه باید صورت پذیرد، معنای‌ش پذیرشِ حق خانواده‌ها و پرداخت خسارت، یعنی نفی روایتِ رسمی که تا امروز مبتنی بر انکار بوده، است.

به رسمیت شناخته بشود که در فاصله مرداد تا آذر، حدود پنج هزار آدم در زندان‌ها کشته شده‌اند، خانواده‌های این کشته شده‌ها حق دارند بدانند بچه‌شان چرا کشته شده است؟ چگونه کشته شده؟ و کجا دفن شده است؟ مادرم حق دارد برود سر قبر بچه‌اش گریه کند و سوگ‌اش را به پایان ببرد.

این سوگ باید یک روزی در کشور ما به پایان برسد. اگر جایی هست که فراموشی هم اهمیت دارد همین جاست. این سوگ با حق دانستن خانواده‌ها است که به پایان می‌رسد و این حق حق عمومی مردم ایران به ویژه نسل جوان هم است.

ما به چیزی به‌ نام «حفظ میراث ملی دانستن» احتیاج داریم. و اینجا مساله به تاریخ ربط پیدا می‌کند: اگر دادگاهی حق قربانی، خانواده، را بپذ‌یرد، روایتِ رسمی؛ نفی، و روایت خانواده‌ها که امروز انکار می‌شود به باز‌نویسیِ حقیقتِ تاریخ کمک می‌کند.

مطابق روایتِ رسمی، خانواده من امروز وجود ندارد. دادگاه یا محاکمه یا دادخواهی - شکلش را از امروز نمی‌شود تعیین کرد - این حق را به من خواهد داد که من وجود داشته‌ام، متضرر شده‌ام، آسیب دیده‌ام و در کنار من جامعه آسیب دیده است.

به پرسش شما برگردیم، سیاست کار را به نوعی در همه جا مشروط می‌کند. مثال مشخص: نماینده حزب سوسیالیست شیلی در فرانسه، عضو کمیته مبارزه با مصونیت از مجازات است، خیلی هم فعال است و یک کلام هم از «نه بخشش نه فراموشی» کوتاه نمی‌آید، وقتی همین فرد به یک مقام دولتی تبدیل می‌شود، خودش امضا‌کننده‌ی عفو آمرین و عاملینِ جنایت می‌شود.

برعکس‌، در هر کجایی که جنبشِ دادخواهی مستقل بوده‌، مستقل از نیروهای سیاسی و دولت برمبنای منافع و مصالح خانواده، قربانیان، شاکیان و شهروندان، خوب پیش رفته و دستاوردهای خوبی داشته است.

نیروی اپوزیسیونِ هر کشوری از هر مساله‌ای استفاده می‌کند که علیه حکومت شعار بدهد‌. حکومت هم از هر مجموعه‌ای استفاده می‌کند.

الان در ایران سازمانی به نام «سازمان دفاع از قربانیان خشونت» وجود دارد که درست سال ۶۷‌، از سوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به وجود آمد و مسوولین‌اش هم همه اطلاعاتی، یا بازجویان بودند.

آقایی که امروز رییس آن است، باز‌جو بوده است. اصالت جنبش دادخواهی در استقلال و خواسته‌های روشنِ حقوقی آن است.

البته حمایت نیروهای سیاسی مهم است. باید به‌عنوان شهروندان دفاع کنند، اما برای پیشبرد افکار و مقاصد خودشان مداخله نکنند.

ضمناً دادخواهی امری موکول به آینده نیست، از همان روزی که «خاوران» شناسایی شد شروع شده است. و خانواده‌ها دادخواهی را پیش می‌برند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/09/print_post_101.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/09/print_post_101.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 10 Sep 2008 18:58:47 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بدرود با خاطره‌خوانی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>نزدیک یک سال و نیم پیش برنامه‌ی خاطره‌خوانی را به مدیر رادیو زمانه پیشنهاد کردم و ایشان از آن استقبال کرد.

مبنای این پیشنهاد، یکی اهمیتی بود که برای حافظه و یادآوری تجربه در رشد و شعور جامعه قائل بودم و دیگر، ایجاد امکانِ تجربه‌ی نوشتن برای همه، و لذت بردن از نقل و شنیدن ماجرای خود و دیگری، و سرانجام به‌ دست دادن زمینه‌هایی برای فکر کردن، و شناخت.
 
این تجربه، همان‌طور که یک‌بار هم در اوایل امر به آن اشاره کردم در رادیوی کشورهای دیگر انجام شده و نتایج درخشانی به بار آورده بود.

به‌عنوان مثال در رادیوی ملی آمریکا توسط نویسنده‌ی آمریکایی «پل استر» که نهایتاً به چاپ موفقِ مجموعه‌ی خاطرات، در چندین زبان، منجر شده بود. یا در رادیوی فرهنگی فرانسه به شکل‌های دیگر که هنوز ادامه دارد یا در رادیوی مصر توسط نویسنده‌ی مصری، «نبیل ناعوم».

در ابتدا استقبال مخاطبان رادیو زمانه از این برنامه بسیار دلگرم‌کننده بود. اما به تدریج ارسال خاطرات کاستی گرفت و سرانجام تقریباً به صفر رسید.

بحث در باب علل جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی این عدم موفقیت، کار اهل فن و متخصصین است. اما تا آنجا که مربوط به کار رادیویی ما می‌شود من از علل این ناکامی بی‌خبرم.

امیدوارم شنوندگان و خوانندگان علاقه‌مند، کاستی‌ها و کمبودهای کار را گوشزد کنند تا لااقل این وجه قضیه روشن شود و دست‌مایه‌ای باشد برای بهتر شدن کارهای بعدی و دیگران...

بنابراین برنامه‌ی این هفته‌ی ما برنامه‌ی بدرود است. بدرود با برنامه‌ی خاطره‌خوانی حداقل به این شکل و شیوه‌ای که تاکنون بوده است.

اما مضمونِ خاطره‌ی امروز تحول و موفقیت است. خاطره‌ای از یک جوان ایرانی که به هلند‌، آمستردام، مهاجرت می‌کند و ذهنیت ِ محدود و نارسِ او در محیط جدید شکل می‌گیرد و زندگی خوبی برای خودش دست و پا می‌کند.

خاطره، صمیمانه و طنزآمیز نوشته شده و ذیل خاطره‌ی اصلی به زندگی راوی هم در جریان زمان اشاراتی دارد که در ذهن شنونده داستان دومی را می‌تواند شکل بدهد.
 
این خاطره را که نویسنده‌ی آن «عباس عاملی»، نامِ «جواد» داده است، می‌خوانیم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>«جواد»</strong>

مدت‌ها بود که از جواد خبری نداشتم با وجودی که می‌دانستم در همین شهر زندگی می‌کند. این بی‌خبری مانع از آن نمی‌شد که بخواهم بدانم او اکنون چه می‌کند.

می‌دانستم برادر کوچک‌ترش چند سال قبل با ویزای دانشجویی به اینجا آمده‌، ماندگارشده، و نزد جواد و همسر خارجی‌اش زندگی می‌کند.
 
حالا ،هم او بود که پس از یک فاصله‌ی چند ساله تلفن می‌زد. گوشی را که برداشتم از وقاری که در صدایش بود کمی تعجب کردم. صمیمانه من و همسرم را به جشن فارغ‌التحصیلی برادرش دعوت می‌کرد.

آدرس را یادداشت کردم و روز مقرر با همسر و دخترم سوار ماشین شدیم و به سمت خانه‌اش راه افتادیم.

همان‌طور که در خیابان‌های فرعی از برابر خانه‌های لوکس و درختان پرشکوفه می‌گذشتیم؛ به یاد زمانی افتادم که دانشجو بودم و در یک آپارتمان کوچک دو اتاقه زندگی می‌کردم.

از ایران خبر داده بودند که جواد قصد دارد بیاید اینجا و بماند و از من می‌خواستند به‌عنوان فامیل هوایش را داشته باشم. رابطه‌ی فامیلی ما دور بود‌، درحقیقت جواد برادرِ زنِ برادرم بود.

خود او را در تمام زندگی‌ام فقط دوبار دیده بودم. بار اول تازه از سربازی آمده بود. جوانکی بود با سری تراشیده که لکه‌های کچلی قدیمی در آن سفید می‌زد. کاپشن، شلوار لی و کفش کتانی پوشیده بود.

بار دوم، در خیابانی شلوغ، با یکی از رفقایش پشت سرِ یک دسته دختر دبیرستانی راه افتاده و متلک می‌گفتند. آنجا هم لباس او هم‌رنگ و جفتِ لباس رفیقش، کاپشن، شلوار لی و کفش کتانی بود.

قرار بود جواد با اتوبوس وارد آمستردام شود. به ایستگاه اتوبوس‌های مسافربری رفتم و منتظر شدم تا اتوبوسی از راه رسید و جواد اولین مسافری بود که از آن پایین پرید.

همچنان کاپشن و شلوار لی به تن و کفش کتانی سفیدی به پا داشت و ساک کوچکی هم به شانه‌اش آویخته بود. تا چشمش به من افتاد با صدای بلندی که توجه سایرین را جلب کرد گفت‌:
- سلام. 
درشت‌تر از زمانی شده بود که او را دیده بودم. موهای فری و خاکستری شده‌ی سرش، لکه‌های بازمانده از کچلی را پوشانده بودند.

رنگ خاکستری موهای‌اش ارثی و زود‌رس بود و هیچ تاثیری در ظاهر جوانش نداشت. ضمن چند ماچ آبدار با همان صدای رسا احوال‌پرسی کرد. پرسیدم:
- سفرت راحت بود؟
دستش را به علامت «‌نه» بلند کرد و با صدایی که دیگر به فریاد شبیه بود گفت:

- نه بابا، دهن ما را سرویس کردند... ما‌در فلان‌ها... با پاس و ویزای قانونی ۴۸ ساعت ما را در گمرک سین‌جیم کردند و چیزی نمانده بود که ما را برگردانند... مثل این‌که بو برده بودند که ما نمی‌خواهیم برگردیم.

صدای جواد باعث شده بود چندتا از مسافرین دور ما حلقه بزنند و به تصور این‌که ممکن است به من حمله کند، ما را می‌پاییدند.

ناچار شدم با طرح سوالی آرام به میان صحبتش بیایم تا بلکه با عوض کردن موضوع هیجانش بخوابد. پرسیدم:
- از خانواده‌ی من در ایران چه خبر؟
چهره‌اش باز شد و این‌بار حرکات دست و سر هم به فریادهایش اضافه کرد.

- نه نه نه! الحمدالله مادرجان‌تان حالش خوب است... بعد از آن سکته دیگر هیچ خطری پیش نیامده! هیچ نگران نباشید...

نمی‌دانستم که مادرم سکته کرده بود. بین راه بدون وقفه راجع به تک‌تک فامیل‌ها، چه آن‌ها که می‌شناختم و چه آن‌ها که نمی‌شناختم شرح مبسوطی از اوضاع‌شان می‌داد.

پرسیدم:
- چرا تصمیم گرفتی ایران را ترک کنی؟
 ابتدا چینی به پیشانی انداخت و پس از لحظه‌ای گفت:
- خب انجا ثروت، صیغه، مشروب درجه یک مال آخوند و پاسدار است شلاقش هم مال ما جوان‌ها.
پرسیدم:
- راستش را بگو تا حالا شلاق هم خوردی؟
 جواد به جایی خیره شد و آهسته گفت:
- شلاق؟
 چهره‌اش درهم شد و آهسته به من گفت:
- دهن‌تان قرص است؟

گفتم:
- معلومه. ببین اگر می‌خواهی نگویی نگو...
گفت:
- چرا بابا ما به شما اطمینان داریم... تازه حالا دیگر کی هست که شلاق نخورده باشد؟!
گفتم:
- من هم در زندان شلاق خورده‌ام، چیزی نیست که از آن خجالت بکشم.
گفت:
- آخر ما را برای دختر‌بازی زدند... رفته بودیم زیارت مشهد... پشت ضریح یک دختری بود که خیلی حال می‌داد... ما هم رفته بودیم چسبیده بودیم به او.

یک مرتیکه یقه‌ی ما را از پشت گرفت بردند کمیته... جلوی ملاء عام... به آن می‌گویند ملا عام... یعنی همه‌ی مردم... شلاقم زدند... یک آخ هم نگفتم که کون‌شان بسوزد.
   
معمولاً وقتی مسافری از راه می‌رسد خسته و بی‌رمق است و می‌خواهد استراحت کند. جواد اما سرشار از انرژی بود و می‌توانست ساعت‌ها با صدای بلند حرف بزند و آدم را وادارد به او گوش بدهد.

پرسیدم:
- حالا اینجا چکار می‌خواهی بکنی؟
- خب درس می‌خوانیم... الحمدالله اینجا کنکور منکور لازم ندارد... شاید انشاء‌الله ما هم توانستیم مهندسی‌، چیزی، بشویم.

به خانه رسیدیم و از دو اتاقم یکی را در اختیار او گذاشتم و از او خواستم که مرا هم دیگر شما خطاب نکند. 
خیلی زود به صدای بلند و شنیدن ماجراهایش عادت کردم.

بیشتر خاطراتش مربوط بود به دخترهایی که شناخته و ناشناخته عاشق‌شان شده بود و با هیچ یک هم به جایی نرسیده بود. حتی از یکی هم کشیده‌ای خورده بود.

اما هنوز از لمس آن دست بر صورتش حسی عاشقانه داشت. شب‌ها تا دیر‌وقت در رختخوابش دراز می‌کشید و با صدای بلندی که می‌توانست تا خیابان برسد، راجع به موضوعی صحبت می‌کرد که برایش جالب بود.

شور و انرژی او در شیوه بیانش موضوع را شنیدنی می‌کرد. وقتی هم که حرفش تمام می‌شد به سرعت عجیبی به خواب ناگهانی عمیقی فرو می‌رفت و من را که سُبک‌ خواب بودم بیدار به‌جا می‌گذاشت.

در ایران از طریق تماشای دی‌وی‌دی‌ها، دختران غربی را دیده بود که با چشمان آبی، موهای بلوند در کلوپ‌های رقص مست می‌شدند و گاه با مردی که دل‌شان می‌خواست می‌رقصیدند یا دوست می‌شدند.

حالا جواد خودش در غرب بود. در خیابان با دیدن دختری زیبا آهی عمیق می‌کشید و از ته قلب فریاد می‌زد
- آی خدا؟ ما هم می‌خواهیم!!

به‌جز ساعتی که به کلاس زبان می‌رفت همیشه مثل سایه دنبالم بود. به کتابخانه که می‌رفتم کنارم می‌نشست و از روی کتاب لغت رونویسی می‌کرد و از گوشه‌ی چشم سالن را زیر نظر داشت.

به محض این‌که دختری را تنها می‌دید کتاب لغتش را برمی‌داشت و به سراغ او می‌رفت. از دور می‌دیدم چند کلمه‌ای رد و بدل می‌شد و جواد با قیافه‌ای دماغ‌سوخته برمی‌گشت سرجایش و می‌گفت: 
- این هم پرید!!   یا: - بالاخره یکی هم به تور ما می‌افتد!!

رفته رفته یقینش به این‌که زن‌های غربی فاسد، خراب و آسان هستند، چیزی که در ایران گفته می‌شد، تبدیل به شک شده بود.

معهذا متعجب بود که پس چرا آن‌ها که این همه خوش‌اخلاق هستند و جواب سلام آدم را می‌دهند، به رختخواب نمی‌آیند؟! یا به قول خودش پس چرا راه نمی‌دهند؟!

چیزی زن‌ها را از او می‌رماند فقط سر و وضعش نبود بلکه وقاحت معصومانه‌ی نگاه سمجش بود که شاید زن‌ها خود را در آن برهنه می‌دیدند.

در چشمانش تمنای وصال دیده می‌شد. موهای طلایی، چشم‌های آبی و پوست سفید بی‌تابش می‌کرد. دختران دانشجو در کتابخانه از زیر نگاهش می‌گریختند و دعوتش را به نوشیدن قهوه یا یک قولِ قرار، رد می‌کردند.

اما جواد بیدی نبود که با این بادها بلرزد. علی‌رغم ناکامی‌ها در نامه‌هایی که به دوستانش می‌نوشت آن‌ها را در ستایش زیبارویان خوش‌خو و لذت معاشرت با آن‌ها سهیم می‌کرد و عکس‌هایی را که با دختران هم‌کلاسش گرفته بود برای‌شان می‌فرستاد.

تقریباً هر روز از رفقایش در ایران نامه دریافت می‌کرد و به آن‌ها نامه می‌نوشت. یکی از این عکس‌ها که من شاهد گرفته شدنش بودم؛ جواد را کنار آگهی تبلیغاتی بزرگی نشان می‌داد‌: تصویرِ شش زن برهنه که برای نشان دادن شورت‌های ساخت کارخانه‌ی مربوطه، پشت‌شان را به دوربین کرده بودند.

از به یاد آوردن این خاطرات داشتم به صدای بلند می‌خندیدم که همسرم گفت به چه داری می‌خندی؟ ما داریم در این محله گم می‌شویم و تو در عالم خودت داری می‌خندی؟! بالاخره آدرس را پیدا کردیم.

خانه‌ای زیبا، سر نبش یک خیابان سرسبز در محله‌ای مرفه‌نشین. زنگ زدم، مردی نسبتاً چهار شانه با سری گرد و براق، تراشیده با تیغ و لباسی شیک در را به روی ما باز کرد.

روبوسی و احوال‌پرسی کردیم، با صدای آرام که شباهتی به فریادهای جوادِ آن روزها نداشت ما را به سالن پذیرایی دعوت کرد.

همسرش «اریکا» با موهای بلوند، چشمان آبی و پوستی سفید به استقبال‌مان آمد و با فارسی شکسته بسته‌ای خوش آمد گفت.

برادر جواد که در گوشه‌ای با رفقایش مشغول صحبت بود با دیدن ما دستی تکان داد. پسر چهار ساله‌اش از دور با چشمانی کنجکاو نگاه‌مان می‌کرد. جواد صدایش زد:
- گاسپر! گاسپر! کام هیر مین زون!.. بعد به فارسی ادامه داد:
- پسرم بیا پیش عمو!

روی مبل نشسته بودیم. میهمانان دیگری هم آمدند. طبق معمول سخن از اوضاع ایران رفت. جواد گوش می‌داد و گاه اگر لازم می‌شد با صدایی آرام و شمرده نظرش را بیان می‌کرد. پیدا بود در جریان وقایع ایران هم هست و اخبار را دنبال می‌کند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_100.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_100.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 24 Aug 2008 19:47:57 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما اخراج شده‌ایم</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>خاطره‌ی این هفته‌ی ما «ما اخراج شده‌ایم» نام دارد و فرستنده آن آقای ح ـ تقی‌زاده است. شباهت تصادفی اسم ایشان با سید حسن تقی‌زاده، انقلابی نامدار دوران مشروطیت و سناتور بعدی رژیم پهلوی، یکی از نکته‌های بامزه‌ی متن حکایت است و متضمن معنایی در بیرون متن که استنتاج و تعبیر آن را می‌گذاریم برای شنوندگان. به خاطر طولانی‌تر بودن این خاطره نسبت به محدودیت وقت برنامه، به‌قول بیهقی: مستقیم بر سر داستان می‌شویم.</small></strong>

[[sound]]

مدیر داشت با گردن کج بیخ گوشم پچ‌پچ می‌کرد و دیگران وانمود می‌کردند از جریان بی‌خبرند:
- حتما سوء تفاهمی شده
 به دادگاه اداری احضار شده بودم. مدتی بود منتظرش بودم. دیگر داشتم نگران می‌شدم. آنقدر که لازم بود حالتی جدی گرفتم و طوری که همه بشنوند گفتم:
- به هر حال مطمئنم از این جا گزارشی نرفته.     
مدیر گفت: منم مطمئنم.
   
 و فورا سرخ شد و با بیچارگی به همکاران نگاه کرد که همچنان مشغول وانمود کردن به بی‌خبری؛ انگار چیزی از حرف‌ها را هم نشنیده بودند. هیچ کدام‌شان را درست نمی‌شناختم. از آن‌ها که با هم استخدام شده بودیم، من آخرین نفر باقی مانده در این مدرسه حتی در این شهر بودم. یک بز گر میان گله.
 
آ‌‌ن‌قدر چایی خوردنم را طول دادم تا همه‌ی گله برگشتند سر کلاس‌های‌شان. به مدیر گفتم می‌خواهم یکی دو تا تلفن بکنم. گفت:
- خواهش می‌کنم بفرما!   گفتم:
 - خصوصیه

طوری از جایش بلند شد که فکر کردم با کله می‌خواهد بیاید توی دماغم. صدای میان غرش و ناله از فک فشرده‌اش بیرون آمد:
- حالا دیگه ما نامحرم شدیم!  گفتم: 
- مگه قبلا صیغه‌ی خواهر برادری خونده بودیم؟

نگاه تیز و تندی به صورتم شلیک کرد و رفت بیرون. اول شماره‌ی صاحب خانه‌ام را گرفتم و گفتم فکر مستاجر جدیدی باشند. بعد به زحمت هاشم را گرفتم. سرش شلوغ بود. پرسید می‌توانم دیرتر زنگ بزنم؟ گفتم نه. گفت: پس زود بگو!   
گفتم: یک شریک برات پیدا کردم. 
گفت: بیرونت کردن؟
گفتم: فردا دعوت دارم به دادگاه اداری.
گفت: ممکنه فرمالیته باشه. 
گفتم: به هرحال دلم برای مشتریای انواع زیرجامه‌های زنانه لک زده. 
گفت: دیروز از کمیته اخطار اومده باید اسمش رو عوض کنیم.

صدای زنانه‌ای مثل یک قطره عسل چکید توی گوشی تلفن: خاک بر سرشون کنن!
هاشم گفت: فقط حق داریم کاموا بفروشیم، اسم مغازه رو هم باید عوض کنیم. پرسیدم: کی بود؟. 
گفت: یکی از مشتری‌ها. 
گفتم: اسمش رو می‌ذاریم کاموا فروشی هاشم تقی‌زاده و اخوی. 

پرسید: کی می‌آیی؟  
گفتم: کی کار شیطونه. 
گفت: خبرش رو بهم بده! 
گفتم: خودش رو تحویلت می‌دهم. 
گفت: فردا رو می گم. 
صدای غرغر مشتری‌هایش درآمده بود، گوشی را گذاشتم. 

<center>***</center>

دادگاه اداری پشت یکی از درهای یک شکل دالانی دراز بود. مخصوصا دو سه دقیقه‌ای دیر رسیده بودم. حالم از نشستن در اتاق‌های انتظار گرفته می‌شد.

دق‌الباب کردم. صدایی گفت بفرمایید. صدا داد می‌زد از حلقوم آخوند می‌آید. در را که باز کردم شک‌ام بیشتر شد. اگرچه دیگر داشتن ته ریش همگانی شده بود و مشاهده‌ی آن در صورت کسی که هم رییس، هم دادستان و هم قاضی دادگاه باشد جزو هیچ کدام از عجایب هفتگانه دنیا محسوب نمی‌شد. 

سرش را بلند نکرد. گفتم خب این هم برای شروع بازی و میدان نبرد را با یک نگاه سریع ضبط کردم. آن‌طوری که میز را زیر چنگال پر ابهتش گرفته بود، به عقاب نوجوانی می‌مانست که دارد به تقلای مضحک بچه موشی که سرنوشتش از نوک فولادی او آویزان است نگاه می‌کند. 

شاید هم داشت موش را نقاشی می‌کرد. دختر و پسری جوان،‌ یک صندلی در میان نوک صندلی‌های‌شان مچاله شده بودند. رنگ به صورت نداشتند. از چشمان‌شان اضطراب می‌جوشید. 

فورا و بدون مقدمه دلم برای‌شان سوخت. افسوس خوردم چرا در را آنقدر محکم باز نکردم که بخورد به دیوار و طرف را از جا بپراند. 

یاد «جان وین» بخیر که درِ کافه را باز می‌کرد و می‌گفت:«نسناس همچین می‌زنم تو پوزت که مثل اعلان به دیوار بچسبی.» 

ویرم گرفت که باید به داد این بچه‌ها برسم. احتمالا معلم ابتدایی بودند و حتما تازه کار. لابد توی دفتر مدرسه لبخندی رد و بدل کرده بودند و یکی از اعضای اطلاعات بیست میلیونی به وظیفه‌ی شرعی‌اش عمل کرده و گزارش‌شان را داده بود. 

توی چشم‌های دخترک خندیدم و به او و در و دیوارو همسایه‌اش گفتم: سلامن علیکم.  

عقاب نوکش را بالا کرد. گفتم صبر کنم تا نطقش باز شود. باز شد. ـ برادر تقی‌زاده؟   گفتم: خودشه. 

تا تصمیم بگیرد متهمی که من باشم روی کدام صندلی بنشاند، کنار جوانک نشستم و گفتم: البته ربطی به سناتور مرحوم نداره.
- بله؟ 
ـ منظور این بود که تشابه اسمی باعث سردر گمی نشه، البته شوما باید همه‌ی اطلاعات رو داشته باشین

راند اول را شروع کرده بودم. جوانک توجهش جلب شده بود اما جرات نمی‌کرد نشان دهد. گفتم: شانس آورد قبل از انقلاب مرد! رویم به جوانک بود. 

عقاب گفت: - مقصود؟
گفتم: خب اگه زنده می‌موند باید به خیلی چیزا جواب می‌داد!

و باز رویم را گرفتم به سمت همسایگان جوانم.
- البته نه در دادگاه اداری، در دادگاه تاریخ!

جنگ را حسابی مغلوبه کرده بودم و داشتم کیف می‌کردم. عقاب بالا تنه‌اش را شق کرد وگفت: وحالا نوبت شماست! 

جوان‌ها دوباره قوز کردند. 

گفتم: فرقش اینه نه شما دادگاه تارخین و نه اینجانب حاج سید حسن تقی‌زاده‌ی تبریزی!

و برای مستمعین جوان توضیح دادم: انقلابی‌ای که همکار ضد انقلاب شد!.
عقاب گفت: رسیدیم به اصل مطلب.

اصل مطلب این بود که وضع و حال این دو تا حواسم را پرت می‌کرد. دلم می‌خواست راست روی صندلی‌های‌شان می‌نشستند. دلم می‌خواست سرشان را بالا می‌گرفتند. دلم می‌خواست به یکدیگر نگاه می‌کردند، لبخند می‌زدند.
 
ـ اما اینکه حالا نوبت ماست؟! مثل اون مثل معروفه که می‌گه تاریخ دوبار تکرار می‌شه و دفعه‌ی دومش کاریکاتور دفعه‌ی اوله! 

گفت: مارکس! 
گفتم: بله احتمالا.
گفت: قطعا! ما در جریان افکار و عقاید شما هستیم.  
گفتم: ما خودمون که نیستیم! حالا بفرمایید! 
گفت: برادر تقی‌زاده، سر کلاس گفته‌اید انقلاب کنونی دنباله‌ی انقلاب مشروطه است!
گفتم: من تاریخ درس می‌دم!
ـ ... و فرموده‌اید دعوای اصلی بین مشروطه و مشروعه است!... 

حرفش را قطع کردم: ـ ... و همین چیزاست که اگه تقی‌زاده زنده بود باید جواب می‌داد.
ـ ... و گفته‌اید اینها همان مشروعه‌چی‌ها هستند که حالا انتقام اعدام آقا شیخ فضل‌الله را می‌گیرند!

دیگر داشتم مطمئن می‌شدم فتحه‌های «ت»، «ر»، «ا» و چربی «عین» و خشکی «قاف» دارد از یک حنجره‌ی آخوندی می‌آید. 

گفتم: این سبک حرف زدن من نیست ولی حالا کجاش مورد ایراده؟ 

پوزخند مخلوطی زد پر از چیزهای ناروشن. نبایستی مجالش می‌دادم. اثر نامطلوبش ترس تماشاگران را تشدید می‌کرد. نگاه‌شان که کردم هنوز رنگ به صورت نداشتند.

پشت حرفم را گرفتم: با مشروعه‌‌ش مساله‌ای هست یا آقا شیخ رو شاید دار نزدن ما از خودمون درآوردیم؟
ـ شما باید حقیقت را به بچه‌های مردم تعلیم بدهید نه انکه به انقلاب بدبین‌شان کنید! در جمهوری اسلامی انتقام‌گیری در کار نیست، اسلام رحمت است و بخشایش.
گفتم: گزارشی که دست شما رسیده حقیقت نداره! من اسلام‌شناسی درس نمی‌دم،اما مطلبی در فرمایشات شما هست که اینجانب سردرنمی‌آرم، می‌گید اسلام رحمت و بخشایشه بعد می‌گید در جمهوری اسلامی انتقام در کار نیست، یعنی می‌خواید بگید جمهوری اسلامی خود ِاسلامه؟

باهوش‌تر از این بود که به دام بیفتد. 
حرفم را برید. هنوز البته اشکالات زیادی هست.
 
نشنیده گرفتم و دنبال کردم: ... و اگه بچه‌های مردم رو از پشت میز مدرسه می‌کشونن به میدون اعدام و دارشون می‌زنن، این مامورین دولت نیستن، خودِ خودِ اسلامه؟

انگار ضربه کمی سنگین بود. گونه‌اش قرمز شد و صدایش گرفت و گفت: دروغ و تهمت!

گفتم: به چشم خودم دیدم! شما که در جریان هستی!
ـ من با قاطعیت می‌گویم تو دروغ می‌گی و تهمت می‌زنی!
ـ و لابد هرچی هم که بگی وحی منزله؟

داشتم کار را به جایی می‌رساندم که نباید. اما همه‌اش به خاطر حضاری بود که فکر می‌کردم نباید آن‌طور قیافه‌ی ذلیل به خودشان می‌گرفتند. 

رو کردم به جوانک: مواظب باشین اگه ایرادی به حرفای ایشون بگیرین مثل اینه که به اصول دین گرفته باشین!

صدایی که انگار مال برادر دوقلوی عقاب بود با آرامشی مقتدرانه آمد: شلوغش نکن برادر! آن‌ها که تو دیدی قصاص ِجنایت خودشان و رفقای‌شان و افکارشان را پس می‌دادند و مستحقش بودند، همان‌طور که خودت لابد جنایت نکرده بودی، آزادت کردند و برگشتی سر کارت. 

گفتم: بعد یک سال! که نه ماهشم توی انفرادی گذشت و باقی قضایا که لابد نباید حرفش روبزنم! 
ـ حالا از این‌ها بگذریم.... 

لبخندش مخلوطی بود از دعوت به صلحی البته مسلح، تهدید ، و فضای خالی وسیعی برای عوض کردن تاکتیک. 

با خودم  گفتم حتما به قدر کافی تمرین بازجویی دارد. 
ـ ... حالا به خاطر عضویت در کدام گروه زندانی شده بودی؟ 

بالاخره اصل مطلب داشت معلوم می‌شد. گفتم: صبر کن! صبر کن! تند نرو! اگه می‌خوای اخراجم کنی من مشکلی با اخراج شدن ندارم. وقتت رو تلف نکن! این حقوقی که شما به من می‌دین می‌شه یک کله پاچه‌ی صبحونه، یک چلوکبابِ ظهر و رفت و آمد گاه‌گاهی به تهرون واسه دیدن اهل و عیال، این شام و ناهار، دیگه به آفتابه لگن ِ هفت دست نیاز نداره.

گفت: اِ؟ شما چلوکباب می‌خورید؟
گفتم : بعله! و صبحا‌ هم جای شما خالی، کله پاچه،‌ زبان و بناگوش. 

نمی‌دانم چه جادویی در کلمه‌ی کله‌پاچه بود که عقاب را به  لبخند واداشت و لحنش ناگهان دوستانه شد.
ـ نه برادر ما می‌خواهیم صحبت کنیم با همدیگه، راجع به مسائل بحث کنیم، اگر البته مخالفتی نداری.

به نظر رسید داریم خیلی با هم خودمانی می‌شویم. 
گفتم: خب این چیزهایی که تو می‌خوای بدونی یا مدارکش روداری و دیدی و یا می‌تونی زنگ بزنی پرونده‌ام رو بخوای و نگاه کنی. 

گفت: نه، حالا داریم خودمان صحبت می‌کنیم، مخفی که نیست. اتهامت چه بوده؟ مثلا کدام جریان؟ من واقعا علاقمندم ببینم این جریانات چه می‌گویند و چه هستند و می‌دانی.. ؟

نمی‌دانستم منظورش از این «می‌دانی»ِ آخری چه بود. ولی فکر کردم برای نفرات بعدی، که شاهد و حاضر بودند، می‌تواند مفید باشد.

گفتم: پس اگه می‌خوای بشینیم و گفتگو کنیم اول بگو یه چایی بیارن گلویی تازه کنیم!

نگاه ـ نگاهم کرد و از پشت میزش برخاست و لخ‌ لخ کنان بیرون رفت. دمپایی پایش بود، بدون جوراب و راه رفتنش به قطع و یقین آخوندی بود. 

حالا راه رفتن آخوندی چه جور راه رفتنی است؟ عقیده‌ها مختلف است!. با یک سینی و چهار تا چایی برگشت و کلاس درس‌مان شروع شد. 

ضمن توضیح اتهامم و ماجرای زندان و تبرئه شدنم تا توانستم ادبیات ممنوعه به سمع حضار رساندم. نظرش حسابی جلب شده بود.

- پس چطور شده که تو این همه اطلاعات درباره‌ی این جریان داری؟
گفتم: ترجیح می‌دم معلم باسوادی باشم! مساله منحصر به این جریان نیست، من در مورد همه‌ی جریانات سیاسی مطالعه دارم، از مخالف و موافق! اگه علاقمندی بپرس تا برات بگم!

شروع کرد از چپ و راست پرسیدن و صبورانه به جواب‌های عامدانه مفصل و بیشتر تئوریک من، گوش دادن. ضمن گفتگو آهسته آهسته خودمانی‌تر شد. به خصوص به دانستن افکار گروه‌های چپ علاقه نشان داد و هرگاه توانست اطلاعاتش را به رخ کشید. 

گاهی از گوشه‌ی چشم به یکی از دو متهم بعدی نگاهی انداخت. در مورد یکی از سازمان‌ها گفت: آن‌ها کمونیست ِملی هستند مثل تیتوی اهل یوگسلاوی. 

گفتم: اونا نه! ولی یک کسای دیگه‌ای هستن که این نکته در موردشون درسته.   گفت: بله آلبانی و انور خوجه!
گفتم: نه! اینا طرفدار آدمی هستن به اسم مائوتسه تونگ، و در کشوری به اسم چین.   

خندید و گفت: بله در جریان هستم.
 
برق خنده‌ای در چشمان دختر جوان خیالم را راحت کرد که حالا فضایی که می‌خواستم ایجاد شده است. حالا نوبت من بود که بگذارم او هم معلمی کند و چیزهایی از او در زمینه‌هایی که کمتر می‌دانستم و در حوزه‌ی تخصص او بود بپرسم و جواب بگیرم. 

حالا فضا برای او هم که شاید می‌خواست ثابت کند هیچ سوء نیت و تصمیم قبلی در مورد اخراج من ندارد مطلوب شده بود. شاید نسبت به هم همدلی موقتِ ناشی از ذاتِ گفتگو بوجود آمده بود. شاید هم واقعا دنبال مستمسکی می‌گشت که به من کمک کند. پرسید: خب حالا شما حاضرید بروید جبهه؟

به همان سرعتی که پرسیده بود جواب دادم : نه!
گفت: نه؟
گفتم: نه!
گفت: چرا؟
گفتم: اولا مامام نگران می‌شه! بعدشم از سن ما گذشته و معلوم  هم نیست فایده‌ای داشته باشه، چون مدت‌هاست دیگه نمی‌دونیم برای چی باید بریم کشته بشیم؟ دشمن که خیلی وقته برگشته خونه‌‌ش؟ 

آشکارا، مانده بود، و مات مات، نگاهم می‌کرد.
ـ که اینطور؟
گفتم: البته اگه زور باشه می‌رم. یعنی اگه قانون بگه رفتنم اجباریه و چاره‌ای نداشته باشم می‌رم.
- نه! نه! اجباری نیست، اصلا زوری نیست.
- پس، نمی‌رم!
- خیلی خب بفرمایید!

ما هم فرمودیم و رفتیم. از در که می‌آمدم بیرون، با آن چشمی که بدون نگاه مستقیم چیزها را به سرعتی برق آسا می‌بیند، دیدم دو معلم جوان سرجای‌شان راست نشسته‌اند و در نگاه رونق گرفته‌شان فعلا از ترس نشانی نمانده است.


فردا سر کلاس یک چشمم به در بود، یکی به پنجره. تا فراش در زد و گفت آقای مدیر کارم دارد. گفتم: بچه‌ها ما اخراج شدیم خداحافظ !
و از کلاس زدم بیرون. سکوت سنگینی پشت سرم ماند.

به آقای مدیر گفتم: می‌دونم نه تو و نه هیچ کدوم از همکارات برام گزارش رد نکردین، نه درباره‌ی لباس جین پوشیدنم، نه درباره‌ی ریش تراشیدنم و نه درباره‌ی شرکت نکردنم توی سخنرانی‌ها و مراسم مسخره‌تون، کاغذ رو بده و بگو کجا باید برم!  
گفت: باید  بری آموزش و پرورش تسویه حساب کنی و بعد هم رییس اداره حُکمت رو امضاء ‌کنه.

در آموزش و پرورشِ مرکز شهرستان، با دو آشنای دور و نزدیک برخورد کردم. آشنای دور، رییس حسابداری بود که می‌دانستم از هواداران رییس جمهورِ مخلوع است. 

گفتم: آقا ما اخراج شدیم.
دست داد و اظهار تاسفی گرم کرد و با قیافه‌ای خیلی جدی پرونده‌ام را نگاه کرد و گفت: شما سکه‌ی آزادی امسال‌تون رو نگرفته‌این، حواله می‌نویسم بروید بگیرید.

داشتم فکر می‌کردم کدام سکه‌ی آزادی؟ اگر منظورش سکه‌ی طلایی است که عیدها به معلم‌ها پاداش می‌دهند، من گرفته بودم... که مستخدمی صدا کرد و حواله را داد دستم و پرونده را زیر بغل مستخدم و روانه‌ی کارگزینی‌مان کرد. 

پرونده از بسیاری گزارش‌ها شده بود به قطر نیم متر. مستخدم با تعجب نگاهم می‌کرد که چرا دارم با خودم کرکر می‌خندم. رسیدیم پشت در اتاق رییس که قرار بود چشمم به جمالِ دومین آشنای آن روز روشن شود.
 
معلم شرعیاتی بود که قبل از تصفیه‌ها و فرارها و اعدام‌ها، زمانی که اغلب ما تازه استخدام شده‌ها، بچه‌های از خارج آمده، یا معلم‌های قدیمی، در دفتر دبیرستان جمع می‌شدیم، وسیله‌ی تفریح و خنده‌مان بود. 

مردی بود طاس، با شکمی بسیار بزرگ که ممکن نبود دهانش را باز کند و چیزی احمقانه نگوید. همیشه هم اول از خنده‌های ما متعجب می‌شد و بعد، از اینکه این همه طنزِ ناخودآگاه در حرف‌هایش هست، مفتخرانه شریک تفریح‌مان می‌شد.

وارد که شدیم رییس سرش پایین بود. هنوز داشتم فکر می‌کردم این کله‌ی طاس را کجا دیدم که سرش را بلند کرد. 
گفتم: اِ اِ اِ رییس آموزش و پرورش شهرستان تویی؟
گفت: چیکار کنیم دیگه!

مثل این که معمایی به ناگهان،برای کسی روشن می شود، گفتم:
- معلومه دیگه! من باید اخراج بشم!
گفت:اختیار دارین آقای تقی‌زاده. کم لطفی نکنین دیگه! این امورات دست ما نیست.
ـ دست تو یا رفقات! حالا امضاء کن بریم دیگه!

ناگفته نماند بعدها، وقتی مغازه‌ی کاموا فروشی ِ هاشم را کمیته، به علت بدحجابی مشتریان بست، سکه‌ی بهار آزادی اهدایی مسئول حسابداری خیلی به دردمان خورد.

<center> ▪ ▪ ▪ </center>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_99.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_99.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 16 Aug 2008 12:35:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آنجای دیگر</title>
         <description><![CDATA[ <strong><small>آن‌جای دیگر جایی است که همیشه آدم‌ها را افسون کرده است. از کودکی بشریت تا بزرگسالی بزرگسالان امروز. 

جای دیگرِ هر آدم، هر نسل، هر سرزمین، «ضدِ آیینه» این‌جای آن‌هاست. عکسِ آنچه این‌جا واکنونشان دارند. جای دیگر، جای آرزومندی است. جای چیزهایی که فقدان‌شان رنج آورند. 

همیشه بانگ جرسی از «جای دیگر» می‌آید و به هوای این صداست که آدمی به سوی سرزمین دیگری می‌رود؛ در زمان یا در جغرافیا. و به این ترتیب ناپایداری، تحول، و حرکتی را پدید می‌آورد که خط سلوک بنی‌بشر را روی این کره‌ی خاک ترسیم می‌کند. 

یک سرِ این خط به نیروی درونی زندگی، میلِ به بقا و تکاپوی برای آن وصل است؛ و سر دیگر آن، به آن جای دیگر که باید جایی باشد بهتر از این‌جا که هستیم. 

گمان می‌کنم سابقه‌ پردیس، بهشت، فردوس، جنت، به همین «جای دیگر»ی برسد که گروهی در انتظار آن دو روزه‌ی حیات را به این نیز بگذردی با درجاتِ گوناگونِ بی‌خیالی یا تحمل رنج، از سر می‌گذرانند و گروهی می‌کوشند سهمی از آن را برای همین خانه، همین زمان، و همین زمین‌شان، به چنگ آرند. 

به این گونه، ماهیت آدمی با این انتخاب شکل می‌گیرد و تاریخ ملت‌ها ساخته می‌شود. 

خاطره‌ی این هفته ما از «جای دیگرِ» یک کودک ایرانی، سیروس سپهر در سال‌های ۶۰ سخن می‌گوید و در انبوه خاطرات و ماجراهای این سال‌ها، از نادر روایت‌هایی است که نه از چشم یک بزرگسال بلکه از زبان یک یازده ساله حرف می‌زند. 

حالا، پس از سال‌های دراز، با توجه به تعداد روزافزون جستجوکنندگان طلای جای دیگر، که آن را در تصویری که از سرزمین‌های غربی داشتند، جستجو می‌کردند، می‌توانیم این خاطره را مثل آینه‌ای بدانیم از ذهنیت نسل کودکانی که قرار بود یا از راه شهادت در جبهه‌ها یا از جاده‌های شن‌ریزی شده‌ای که جهاد سازندگی می‌ساخت به یکی از این بهشت‌های آسمانی یا زمینی برسند.

به این خاطره گوش می‌کنیم: </small></strong>

[[sound]]

<strong>«جای دیگر» از سیروس سپهر</strong>

آن جای دیگر از دور دیده می‌شد. از خلال پنجره‌های خانه‌ام. یازده ساله بودم و خواب رفتن به جایی هر چه دورتر می‌دیدم و دیدن کوه‌های آبی پشتِ آن جای دیگر. از عطش ناشناخته‌ها، میل به ماجرا و کشش‌های غریزی دیدنِ غرائبِ تازه‌ی آن جای دیگر، به شور می‌آمدم. 

مثل فیلم‌هایی که عاشق‌شان بودم. کلمه‌ی «خارجه» در ذهنم سرزمینی یگانه و دست‌نیافتنی بود. جایی که قهرمانان فیلم‌هایی که می‌دیدم و افسانه‌هایی که می‌خواندم، در آن بسر می‌بردند. 

وآنگهی، همه خواب خارجه می‌دیدند. در مدرسه بعضی‌ها پز می‌دادند پسر خاله یا دختر عمه‌ای در خارجه دارند که گاه - گاهی هدیه‌ای جادویی برا‌شان می‌آورد. 

بچه‌هایی هم بودند که به دروغ لاف می‌زدند و ژست می‌گرفتند و دیگران را سرکار می‌گذاشتند. 

یک روز یکی، حیوانِ پلاستیکی بزرگی را آورده بود و به عنوان یک نوع آب نباتی که از آلمان رسیده، آن را مک می‌زد. باور کردنش سخت بود اما به جان مادرش قسم می‌خورد و چنان آن را می‌مکید که آب دهان همه راه افتاده بود. 

در آن زمان می‌شنیدیم خانواده‌های زیادی، ایران را بسوی آمریکا، اروپا یا استرالیا ترک کرده بودند. مادرم نگران برادرم بود که داشت قدم به چهارده سالگی می‌گذاشت؛ چون یک‌سال بعد پانزده ساله که می‌شد خروج از کشور برایش ممنوع بود. 

در شانزده سالگی خدمت سربازی یعنی رفتن به جنگ و شهید شدن؛ چیزی که فکرش هم برای مادرم ناممکن بود.

بالاخره یک روز چیزی که منتظرش بودم اتفاق افتاد؛ مادرم دور از چشم ما، با پدرم که در سوئد زندگی می‌کرد تماس گرفته بود. آن‌ها تصمیم گرفته بودند برادرم را بفرستند پیش او، چون دامنه‌ی جنگ گسترش می‌یافت. 

والدینم طلاق گرفته بودند، اما روابط خوبی با هم داشتند. زندگی در خارجه برای من معنای فرار به آن جای دیگر داشت و رویایی که همه چیز را امکان‌پذیر می‌ساخت؛ رقصیدن در خیابان‌ها، دخترهای بی‌حجاب، شیرینی‌ها و آب نبات‌های خوشمزه؛ خلاصه آزادی.

آن‌ها تصمیم گرفتند برادرم را با یکی از عموهایم که یک دوره زندان سیاسی را پشت سر گذاشته بود بفرستند. او شانسی و به خاطر کمبود دلیل آزاد شده بود اما خطر دستگیری دوباره مدام بالای سرش وجود داشت. 

از فکر ترک کشور و زندگی‌کردنِ ماجرای خودم خوشبخت بودم، مخصوصا که داشتیم مخفیانه فرار می‌کردیم. اما مادرم می‌خواست من با او بمانم و با توجه به سن یازده ساله‌ام در یک موقعیت مناسب به طریق قانونی خارج شوم. بدترین بی‌عدالتی بود که می‌شد در حقم انجام دهند. 

از عصبانیت دیوانه شده بودم که برادرم به خاطر سنش از این امتیاز برخوردار باشد در حالی که این من بودم که در اشتیاق رفتن می‌سوختم! اما به هر صورت یک چیز برایم روشن بود، که کسی نمی‌توانست جلوی رفتن من را بگیرد! 

مطمئن بودم قهرمان اصلی این سفر من خواهم بود. اما موقتاً خاموش ماندم و جلوی دهانم را گرفتم. چیزی که این وسط به طور وحشتناکی تهییج‌کننده بود، این بود که، به ما گفته بودند یک کلمه به هیچکس نگوییم و فکر اینکه این راز بزرگ را برای خودم نگه می‌داشتم کیف‌آور بود. 

حتی نمی‌بایست به پدر و مادر بزرگم که عاشق‌شان بودم بگویم. حتی این روسای واقعی خانواده نباید می‌دانستند! و بعد پسر عمویم که در تهران زندگی می‌کرد، در پایتخت بزرگ! می‌توانست حالا حالاها بدود تا یک چنین امتیازی داشته باشد. 

نه! خارجه منحصر به من، مال من و احتمالا برادرم بود! گرچه من این روشنفکرِ عینکیِ از خود راضی را خیلی دوست نداشتم!

ترتیبات امر چند هفته‌ای طول کشید که طی آن عموهایم می‌رفتند و می‌آمدند و کلمه‌های جادویی مثل پاسپورت، ویزا، مرز یا سوئد را به زبان می‌آوردند. گوش می‌کشیدم به دقت، برای بهتر مزه مزه کردن طعم این کلمات مرموز، که آغاز یک رویا را اعلام می‌کردند. 

ماه‌ها پیش، برای چندمین بار با یکی از دوستانم نقشه‌ی یک فرار را ریخته بودیم. به خاطر عدم مبادرت به اقدام از سوی بزرگترها تصمیم گرفته بودیم پشت آن کوه‌ها را خودمان ببینیم! 

یک لیست مواد لازم برای زنده‌بودن در بدترین شرایط، فراهم کرده بودیم. همه چیز آماده شده بود. اما مثل هر بار یک روز پیش از تاریخ پیش‌بینی شده، یا رفیقم بیمار می‌شد، یا عمو و بچه‌هایش به دیدارشان می‌آمدند و برنامه‌ریزی‌های‌مان به باد می‌رفت. 

ته دلم خیلی هم ناراضی نبودم. زیرا همیشه حس بدی از آغاز کردن یک کار خطرناک داشتم که خودمان به نتایج مصیبت‌بارش مشکوک بودیم. اما حالا که این برنامه‌ی خیالی ناگهان داشت شکل واقعی می‌گرفت؛ بازیگرانش کسان دیگری بودند و من در آن یک نقش کوچک داشتم. 

مع‌هذا فراز سر دوستان و فامیل پرواز می‌کردم. ماجرا به قدری واقعی بود که احساس نیاز به پزدادن و با دیگران صحبت‌کردن نداشتم. اولین مقصد تهران بود. یک روز قبل از عزیمت به تهران برای تدارکات سفر، همراه عمویم به خانه‌ی خانواده‌ی همسرش رفتیم. و این نخستین بار بود. 

آن جا یک دختر کوچولوی شش‌ساله را دیدم که خواهرِ زن عمویم بود و فورا عاشقش شدم! تمام سیر شبانه‌ی سفرِ تهران را نشسته در ته اتوبوس به او فکر می‌کردم و قلبم فشرده می‌شد. 

در مخلوطی از اندوه و شادی به تهران رسیدیم. ایده‌ی ترک‌کردن تنها چیزی که دوست داشتم، و داشتم پشت سر می‌گذاشتم، قاطی می‌شد با شادی و شور ماجرایی که در انتظارم بود. 

هجده سال بعد در سوئد با او ازدواج کردم.
 
دنباله‌ی حوادث کاملا مثل فیلمی بود که من سیاهی‌لشگرِ آن بودم. عموهایم و مادربزرگ مادری‌ام در تهران به ما پیوستند. در خانه‌ی خاله‌ام - که اصلا در جریان نبود - مستقر شدیم. 

یک هفته‌ای که در خانه‌اش بودیم، عموهایم مخفیانه با قاچاقچیان تماس گرفتند، با پدرم در سوئد و مقدار زیادی هم مکالمه‌ی تلفنی بین پدرم که پنج سال بود ندیده بودمش، و ما ، رد و بدل شد. 

متاسفانه در این میان تمام آنچه من توانستم انجام بدهم منحصر به این بود که با بقیه هم دست باشم و دهانم را ببندم. البته همین خودش افتخاری بود. بعد... بسوی مرزهای غربی راه افتادیم. در تبریز به خانه‌ی یک فامیل دور که قبلا هرگز ندیده‌ بودمش وارد شدیم. 

به زحمت می‌توانستم حرف‌های این جفت میزبان مهربان ۶۰ ساله را که به زبان دیگری حرف می‌زدند بفهمیم. در انتظار آماده‌شدن موقعیت برای عزیمت‌مان حدود دو هفته پیش آن‌ها ماندیم. 

یک همدستی و تعاون قوی بین خانواده شکل گرفته بود. مثل این‌که هر کسی قدری از احساساتش را، افکارش را و عشق و انرژی‌اش را برای گریزمان در طبق اخلاص گذاشته بود. 

برای آنکه توجه پاسداران را جلب نکنیم، روزها مثل توریست‌های عبوری در پارک‌ها و مکان‌های عمومی شهری که نمی‌شناختیم سلانه سلانه گردش می‌کردیم. بعد از بی‌شمار تماس تلفنی با قاچاقچیان و قرار ملاقات‌های مخفی و مرموزی در باغ ملی‌ها بالاخره تاریخ قطعی عزیمت‌مان را دانستیم. قلبم گرومب گرومب می‌زد. ماجرا به زودی آغاز می‌شد.

در انتهای یک بعدازظهر خودمان را به نقطه‌ی قرار رساندیم. خیابان خلوت بود و هوا خنک. هفت‌نفری چپیده بودیم در ماشین عمویم. زن عمو و مادربزرگ پدری‌ام حالت بسیار نگرانی داشتند. من هم نگران بودم. 

به خودم می‌گفتم، بفرما! حالا عمویم و برادرم خواهند رفت و در آخرین لحظه بقیه نگاهم می‌کنند و با گفتنِ دهنت را ببند! وقتش نیست! سرم کلاه خواهد رفت. عادلانه نیست. به هیچوجه عادلانه نیست. 

قاچاقچی سیبیلو در یک وانت آبی قراضه منتظرمان بود. به نظر خیلی عصبی می‌آمد و بی‌قرار بود که تخت گاز راه بیفتد. ماشین ما کنار وانت او نگهداشت. قاچاقچی با همان حالتِ عصبی اشاره می‌کرد بپریم توی وانت. 

عمویم، در حالی که با عجله خداحافظی می‌کرد، دست برادرم را گرفت. فلج شده بودم. تکان نمی‌خوردم. آن‌ها از ماشین خارج شدند و رفتند به طرف وانت. در این لحظه مادرم برگشت طرف من و در چشم‌هایم نگاه کرد. چشم‌هایش نرم و عاشقانه بود. 

به من گفت دوست داری بروی؟ باورم نمی‌شد. همه‌ی طول سفر خودم را آماده کرده بودم برای اعتراض. در حالی که با خود می‌گفتم نه هیچکس! نه هیچ‌چیز نمی‌تواند جلویم را بگیرد! در عمق دلم می‌دانستم که در نهایت اوست که تصمیم می‌گیرد. و حالا که مرا در انتخاب آزاد گذاشته بود ناگهان نمی‌دانستم چه بگویم و چه بکنم؟ 

به او گفتم، اما تو؟ تو تنها می‌مانی! اگر بخواهی من پیش تو می‌مانم. صبورانه نگاهم کرد و گفت برو! بدو حالا!
 
دیگر فکر نمی‌کردم. پریدم از ماشین بیرون. پیوستم به عمویم در وانت. قاچاقچی، وحشیانه، آسفالت کنان راه افتاد. 

در آخرین لحظه فقط وقت کردم برگردم و چشم‌های نرم و متعجب مادرم را ببینم که در ابری از غبار دور می‌شد. نگاهش غایب بود. جای دیگری بود. چشمانش... آن‌ها را شش سال بعد در استکهلم بازیافتم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_98.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/08/print_post_98.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 03 Aug 2008 13:15:35 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هر کسی نگاه خودش را به زندگی دارد</title>
         <description><![CDATA[<strong>خاطره‌ای از مهدی</strong> 

چند هفته‌ی پیش خاطره‌ای داشتیم از آقای شمس توکلی به اسمِ آن لحظه‌ی بنیادی. در آن خاطره صحبت از لحظه‌هایی است که آدم در زندگی‌اش مجبور می‌شود برای انجام دادن یا ندادنِ کاری تصمیم بگیرد و این تصمیم مسیر زندگی او را عوض می‌کند. این لحظه‌ها، لحظه‌های آگاهی است.

[[sound]]

 زمانی که همه‌ی خرد و اراده‌ی آدمی به کار گرفته می‌شود تا راهش را به‌طرف هدف و جهتِ انتخاب شده‌ی زندگی‌اش هموار کند. اما در تجربه‌های روزمره‌، همیشه همه چیز روشن نیست. لحظه‌هایی هستند - و کم هم نیستند این لحظه‌ها- که تصادف، بیشتر از اراده‌ی آگاه، نقش موثر و تعیین‌کننده در ادامه‌ی حیات و هستیِ انسان دارند. 

برای ‌مهدی، نویسنده یکی از دو خاطره این هفته‌ی ما، کل زندگی براساس این لحظه‌های اتفاقی ساخته شده. اتفاق‌هایی که مثل سنگریزه در آب، دایره‌های وسیعِ پی در پی، بر امواج تاریک - روشنِ هستی ما ایجاد می‌کنند و هر دایره به نوبه‌ی خود حوادث و اتفاقات جدیدی را به دنبال دارد. 

کسانی که فیلم های دوگانه‌ی معروفِ ‌آلن رنه، کارگردان نامدار فرانسوی‌، «اسموک» و «نو اسموک» (‌سیگار کشیدن - سیگار نکشیدن) را دیده‌اند، مثال بسیار زیبا و قانع‌کننده‌ای را از این واقعیت، که در دو داستان متفاوت اتفاق می‌افتد، به یاد دارند (‌و همین‌جا به آن کسانی که این دو فیلم را ندیده‌اند توصیه می‌کنم حتماً آن را ببینند و به آن‌ها قول می‌دهم لحظه‌های بسیار زیبایی را با تماشای آن فیلم زندگی خواهند کرد) هر دو فیلم با صحنه‌ی دست یک زن که به‌طرف بسته سیگار می‌رود و سیگاری را برمی‌دارد- یا برنمی‌دارد- شروع می‌شود. 

در فیلم اول سیگار را می‌کشد و به دنبال آن ما وارد داستانی می‌شویم که سلسله‌ی حوادث منطقاً به همان لحظه‌ی کشیدن سیگار پیوسته است. در فیلم دوم - سیگار نکشیدن - خانم، تردید می‌کند و سیگار را برنمی‌دارد. 

داستان هم‌چنان براساس حلقه‌های پیوسته منطقی و علت و معلولی در ارتباط با نکشیدن سیگار ادامه پیدا می‌کند و می‌بینیم به کلی داستانی می‌شود متفاوت و سرنوشت خانم قهرمان فیلم در انتها کاملاً با فیلم اول مغایر است. 

در کتابی هم که هفته‌ی پیش ضمن نقل خاطره‌ی خانم فرزانه تاییدی در فرار از ایران خدمت‌تان معرفی کردم - گریز ناگزیر - در هر کدام از سی شرح حال و شرح حال فرارها و علت‌های آن می‌توانید موارد متعدد و زندگی شده و مستندی از هر دو نوع لحظه را- تصادفی و ارادی- پیدا کنید.

شاید به این علت که فرار از زادگاه مثل تولدی دیگر، آغاز بی‌شمار حوادثی هستند که ما اسم مجموعه‌ی آن را گذاشته‌ایم زندگی؟ خاطره‌ی مهدی هم تصادفاً خاطره‌ای است که در جریان فراری ناموفق در پاکستان اتفاق افتاده (و این هم خود یک اتفاق دیگر است!) 

به این اتفاق گوش می‌کنیم.

هر کسی نگاه خودش را به زندگی دارد. برای من زندگی یعنی شنا در اقیانوسی از مولکول‌های اتفاق. هر اتفاق کوچکی که می‌افتد مثل افتادن یک سنگریزه در آب باعث ایجاد دایره‌هایی از امواج می‌شود که آن‌ها هم هر کدام تبدیل به مولکول‌های اتفاق دیگر می‌شوند. بعضی از این اتفاق‌ها را عادی تلقی می‌کنیم و برحسب عادت بی‌خیال از کنار آن‌ها رد می‌شویم و بعضی‌ یک خاطره می‌شوند و تا آخر با آدم می‌آیند.

‌خاطره‌ی من مربوط به خیلی سال قبل در پاکستان است. برای پریدن و پناهنده شدن به کشوری غربی به پاکستان رفته بودم. اتفاقی در بازار با یک ایرانی آشنا شدم. توسط او به خانه‌ای رفتم که ایرانی‌ها از چندین سال پیش آن را در اجاره خود داشتند. 

چون هر کسی از چند ماه تا نهایتاً یکی دو سال بیشتر در پاکستان نمی‌ماند، این خانه که تعداد سکنه‌ی آن بین ۳ تا ۷ نفر متغیر بود، همین‌طور بین بچه‌ها دست به دست می‌شد. قدیمی‌ها می‌رفتند و جدیدترها جای آن‌ها را می‌گرفتند. وسایلِ خانه هم به نفرات بعدی می‌رسید. یعنی درواقع کسی دیگر صاحب وسایل خانه نبود.


‌یکی از چیزهای جالبِ خانه این بود که هر کسی تکه‌ای از وجود خودش را آن‌جا گذاشته بود. از هر کسی یک اسمی، ماجرایی، حرکتی و جوکی باقی مانده بود که جدیدترها در همان هفته‌های اول با آن آشنا می‌شدند. 

پسری به نام سعید که چند سال قبل از من، یک سالی ساکن آن خانه بوده، عادت داشته هرکسی را که سوتی می داد یا بی‌منطق بازی درمی‌آورد فوتش کند. یعنی می‌رفت نزدیکِ طرف و به دور صورت او فوت می کرد که مثلاً یعنی «حالت خوب نیست، طرف‌».

‌یک روز با یک قاچاقچی انسان قرار داشتم که در قبال گرفتن یک پاسبورت جعلی و پراندن من به کانادا، تقریباً تمام سرمایه‌ام را به او بدهم. قرار ما ساعت ۶ غروب در رستوران یک هتل، در مرکز، شهر بود. 

با احتساب چهل دقیقه مسافت، ساعت چهار و نیم آماده شدم که از خانه خارج شوم. لباس‌هایم را پوشیدم و پیش از حرکت نگاهی از طبقه سوم به خیابان انداختم. چهار تا تاکسی منتظر مسافر بودند. معمولاً هر دقیقه یک مسافری پیدا می‌شد. 

با بقیه که مشغول صحبت بودند خداحافظی کردم و خوشحال به طرف در خروجی رفتم. زمانی که داشتم در را باز می‌کردم یکی از بچه‌ها چیزی گفت که یک‌هو هوس کردم بروم فوتش کنم. 

با عجله برگشتم  و خنده‌کنان سعی کردم او را که داشت فرار می‌کرد بگیرم و به «شیوه‌ی سعید» فوتی توی صورتش بکنم. بالاخره فوت را کردم و با یک خداحافظی دیگر زدم بیرون. این رفت و برگشت و فوت کردن، شاید یک دقیقه‌ای مرا عقب انداخت. 

وقتی پایین رسیدم، دو تا تاکسی مانده بود که یکی از این دو تا داشت مسافر سوار می‌کرد. چند قدم فاصله‌ای با آخرین تاکسی داشتم که یکی از مغازه‌دارها برایش سوت زد که یعنی «تاکسی لازم دارم». لازم به گفتن نیست که هم طرف از من زودتر جنبیده بود وهم راننده تاکسی قطعاً یک مسافر همیشگی به منِ خارجی ترجیح می‌داد. 
باورش راحت نیست ولی بیشتر از یک ساعت و نیم منتظر تاکسی ماندم. وقتی رسیدم که قاچاقچی رفته بود‌. جای مرا که با پارتی بازی گرفته بودم‌، یک تازه وارد- حتماً با هزار خواهش و التماس و سریش شدن- مال خودش کرده بود. 

آن زمان‌ها قاچاقچی به اندازه‌ی تعداد پاسبورت‌هایی که همراه داشت، مسافر می‌گرفت. من هم با کلی رو زدن به نوچه‌هایش یک جا گرفته بودم. نوچه‌اش گفت: «فلانی گفته به تو بگویم شانست این سری نبود، وایستا برای تریپ بعدی. توی ماه دیگر!.»

‌چقدر به این سعید و عادت مزخرف فوت کردنش که برای ما به ارث گذاشته بود، فحش داده باشم، هرچه بگویم، کم گفته‌ام! از ناراحتی این‌که هنوز باید حداقل یک ماه دیگر در آن نا امنی و بلاتکلیفی به‌سر ببرم، چند شبی خوابم نبرد.

‌روز بعد آن گروه از پاکستان پریدند. هواپیما یک اوراستاپ در مالزی داشت و آن‌جا همه لو رفتند و دستگیر شدند. دو سه ماهی در زندان مالزی بودند و بعداً یک‌سری‌شان از همان‌جا، از طریق سفارت، به ایران برگشت داده شدند و یک‌سری دیگر را مالزی به پاکستان برگرداند و آن‌جا هم دادگاه و جریمه و روز از نو و روزی از نو و پول‌ها که رفته بود.

‌من هم خوشحال و هم شرمنده از آن جناب سعید، فحش‌هایی را که پشت سرش داده بودم با دعا به جان خودش و اجدادش جبران کردم و از فرصت بلاتکلیفی هم استفاده کرده وبه تلافی چند شبی که از حسودی این‌که دیگران رفته بودند و من مانده بودم‌، حسابی خوابیدم. 

بعد از آن یک چند ماهی کنترل فرودگاه پاکستان شدید شد. قاچاقچی‌ها هم جرات نمی‌کردند مسافر بپرانند. من هم که چشمم ترسیده بود به ایران برگشته آن پول را سرمایه کردم و به یک کاری که اتفاقی به من پیشنهاد شده بود مشغول شدم. 

دو سال بعد، با اتفاق دیگری با دختری آشنا شدم. عاشقِ هم شدیم و با هم ازدواج کردیم. دو سه سال بعد با هم تصمیم به خروج از کشور گرفتیم. کلی اتفاق دست به دست هم دادند که ما سر از هلند درآوردیم. حالا یک ده سالی می‌شود که این‌جاییم‌.
‌
یک روز اتفاقی با دوست خوبی که با هم اتفاقی آشنا شدیم، خاطره می‌گفتیم و می‌شنفتیم که پیشنهاد کرد این خاطره را برای جناب دانشور بفرستم. اگر الان این خاطره را می‌شنوید که دارد از رادیو پخش می‌شود، یعنی پس آقای دانشور قبول کرده در خاطره‌خوانی، این را بخواند. حالا شما که دارید این خاطره را گوش می‌کنید و یا احیاناً آن را در سایت رادیو زمانه می‌خوانید، خودتان می‌دانید چه اتفاقی شما را به شنیدن این برنامه نشانده...؟

و خاطره دوم این هفته‌ی ما یک خاطره‌ی کوچولو و قشنگ و دلچسب و عاشقانه است که خانم مژده عابدی از ملبورن استرالیا برای ما فرستاده‌اند. این دومین خاطره‌ای است که از ایشان در این برنامه قرائت می‌شود. 

به همین جهت گمان می‌کنم مژده خانم از جمله کسانی باشند که به خوبی دریافته نوشتن خاطره، بهترین تمرین و تجربه‌ی نوشتن است. چیزی که بسیاری از نویسندگان جوان ما شاید هنوز در آن تردید دارند. به داستان اولین عشق ایشان گوش می‌دهیم.

اولین عشق / مژده عابدی

شاید سه یا چهار ساله بودم که برای اولین‌بار عاشق شدم. عاشق پسر همسایه که چند سالی از من بزرگ‌تر بود. عاشق داریوش. داریوش وقتی می‌خندید دو تا چال روی لپ‌هایش ظاهر می‌شد. من عاشق آن دو تا چال بودم. داریوش به من می‌گفت کوچولو و من اصلاً از این اسم خوشم نمی‌آمد. 

وقتی عصرها برای بازی می‌رفتم توی کوچه، منتظر می‌شدم تا داریوش بیاید و با بچه‌ها وسطی بازی کند و من نخودی باشم و کنارش از این ور بدوم آن‌ور.

‌تو دلم برای این‌که داریوش بل بگیرد دعا می‌کردم و اگر توپ به داریوش می‌خورد خیلی غصه می‌خوردم.

‌وقتی داریوش و بچه‌ها بالا بلندی بازی می‌کردند دلم نمی‌خواست داریوش بسوزد.‌ ‌وقتی هفت سنگ بازی می‌کردند دلم می‌خواست داریوش تمام هفت سنگ را بچیند.

‌وقت‌هایی که خانه بودم عروسک بازی می‌کردم. عروسک کودکی‌ام، آن یکی که پسر بود و مامان برای تولدم خریده بود و با عروسک کهنه‌هایی که از خواهرم به من رسیده بود خیلی فرق داشت را، داریوش صدا می‌کردم و به یاد داریوش با ماژیک سیاه دو تا چال روی لپ‌هاش کشیده بودم. 

توی بازی‌هایم عروسک داریوش با آن عروسکی که پیراهن سفید داشت و اسم او مژده بود عروسی می‌کردند.
‌خودم برای آن‌ها عروسی می‌گرفتم.
‌خانم عروسک همیشه برای آقا عروسک چایی می‌ریخت.
‌با هم می‌رفتند پارک، با هم غذا می‌خوردند.
‌خانم عروسک، خیلی عاشق آقا عروسک که روی لپ‌هاش دو تا خال سیاه داشت بود. 
تا این‌که یک روز یکی از بچه‌ها پیشنهاد اجرای نمایش سیندرلا را داد. همه قبول کردند و قرار شد داریوش نقش پسر پادشاه را بازی کند.

‌من خیلی کوچک بودم. عادت کرده بودم که همیشه و توی تمام بازی‌ها نخودی باشم. در نمایش هم برای من نقشی بهتر و مهمتر از تماشاچی در نظر گرفته نشد.
قرار بود نمایش در زیرزمین خانه ما برگزار بشود.
من خیلی به زیرزمین خانه‌مان افتخار کردم. 
پسر پادشاه نمایش و عشق من قرار بود بیاید خانه ما. 
چند روز تمام با آن قد و قواره کوچکم زیرزمین را جارو می‌زدم، وسایل را جابه‌جا می‌کردم، گلدون‌های حیاط را یواشکی می‌بردم توی زیرزمین. روز نمایش، من که تنها تماشاچی نمایش بودم دل توی دلم نبود.

‌نمایش شروع شد، اما وسط نمایش سیندرلا جیشش گرفت و خودش را خیس کرد و بدو بدو از زیرزمین رفت بیرون. نمایش نیمه‌کاره به هم خورد. همه شروع کردند به سیندرلا فحش دادن و راستش من خیلی خوشحال شدم که نمایش نیمه کاره تمام شد و سیندرلا فرصت نکرد توسط پسر پادشاه بوسیده بشود. اما با به هم خوردن نمایش من تصمیم گرفتم که هرجور شده داریوش را ببوسم. 
خیلی فکر کردم 
خیلی نقشه کشیدم.
یک روز تابستانی وقتی وسطی تمام شد و همه خداحافظی کردند تا برای ناهار بروند خانه، داریوش نگاهی به من انداخت،

لبخندی به من زد و گفت خدافظ کوچولو. 
من که قلبم با دیدن دو تا چال روی لپ‌های داریوش به تپش افتاده بود در جوابش گفتم داریوش بیا در گوشت یک چیزی بگم 
و داریوش خم شد تا من در گوشش چیزی بگم
 و من چال روی لپش را بوسیدم 
و با نهایت سرعت فرار کردم 
به ...سمت... خانه!]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_97.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_97.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Jul 2008 17:10:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما خرد و درهم شکسته بودیم</title>
         <description><![CDATA[<small><strong>چهره دوست داشتنی فرزانه تائیدی، بازیگر تئاتر و سینمای ایران، برای من فراموش نشدنی است.

فرزانه تائیدی طی شانزده سال کار در سینما، تلویزیون و تئاتر که پنج سالش را به تحصیل تئاتر در امریکا گذرانده بود، بیش و کم در پنجاه نمایش تلویزیونی، بیست نمایش صحنه‌ای، و دوازده فیلم سینمایی، با قدرتی کم نظیر ظاهر شد.

[[sound]]

نامدارترین بازیگران تئاتر و سینمای ایران و بیش از همه همراه و همسر و جفت هنرمندش، بهروز به‌نژاد، با او کار کردند.

جدای از پرکاری و قدرت بازیگری، دور بودن از جنجال‌های بازاری و تن ندادن به مصالحه و تحقیر، به او تشخصی احترام برانگیز داده است.

سلطه قوانین شرعی، روزهای پس از انقلاب را برای هنرمندان تئاتر و سینما اضطراب آور کرد، و به تنگ نظری، سوءنیت و فرصت‌طلبی مجال داد به آسانی و به سرعت قربانیان‌شان را از بین این گروه - که به سبب ویژگی‌های حرفه‌ای، در یک جامعه غیردمکراتیک، در برابر بازخواست‌های متشرعانه شکننده بودند - به چنگ آورند.

گروهی راه تسلیم و سازش پیش گرفتند، گروهی تا حد خوش‌خدمتی‌های ارزان پیش رفتند، کسانی به سرعت مکتبی شدند و کسانی مطرود و خانه نشین. دیگرانی هم کوشیدند چند صباحی در حاشیه‌های محدودِ قدرت به کارشان ادامه دهند و ناگزیر فشارها و توهین‌ها و زخم‌هائی را تحمل کنند.

فرزانه تائیدی از این کسان بود که سرانجام ناگزیر چون بسیار ناگزیرانی دیگر مجبورشد به گریزاز وطنی که دیگر برایش نامألوف شده بود، تن دردهد.

شرح این دوران و گریزها را می‌توانید در مجموعه‌ای که به زودی در دسترس علاقه‌مندان قرار خواهد گرفت، بخوانید.

«گریز ناگزیر» شرح فرار سی تبعیدی ایرانی است با ذکر علت آن فرارها، که به کوشش میهن روستا، مهناز متین، سیروس جاویدی و ناصر مهاجر تهیه و گردآوری شده است. این خاطره‌ها علاوه بر  شهادتی که به یک دوران تاریخی می دهد، هم چون داستان‌هایی پرکشش و خواندنی هستند.

متاسفانه محدودیت وقت به ما اجازه نقل تمام خاطرات خانم تائیدی را نمی‌دهد. بنابراین از ذکر علل این گریز که – صرف‌نظر از جنبه‌‌های مشترک و عمومی‌اش با حکایت‌های همه فراریان از ایران - مهم‌ترینشان زن بودن و هنرپیشه زن بودن و تعلق به پدری بهائی است، صرف‌نظر می کنیم و تنها به شرح کوتاه شده خاطره گریز این هنرمند ارزنده از مرز پاکستان بسنده می‌کنیم.</strong></small>

[[photow01]]

دیگر زندگی ما زیاد تفاوتی با زندگی مخفی یک چریک یا یک فعال سیاسی آن روزها نداشت.

یکی از دوستان قدیمی ما که به نام رضا از او یاد می کنم، به ما یک اتاق داد. مدت دوماه در اتاقی در خانه او زندگی کردیم.

 طی این مدت بهروز با قاچاقچی پاکستانی که قبلا دو تا از خواهرزاده‌هایش را که سیاسی بودند، به سوئد رسانده بود، تماس گرفت. شروع کردیم به صحبت کردن با او که از کجا برویم؟ از ترکیه؟ از شرق یا از خلیج فارس؟ 

بالاخره به توافق رسیدیم. گفت دو هفته دیگر حاضر شوید. بعد گفت وضع درست نیست، سه هفته دیگر حاضر شوید. و با چندبار عقب و جلو شدن بالاخره موعدش رسید.

خانواده‌هایی بودند که برای این که بچه‌هایشان به جبهه‌های جنگ ایران و عراق نروند، آنها را به خارج می‌فرستادند.

به این ترتیب بود که سیزده پسر با من همراه شدند. من تنها زن بودم. یک جوان بیست ساله که پسرخاله بهروز بود هم با ما همراه بود. تنها دلگرمی من این پسر بود.

خرداد ۱۳۶۵ بود و آغاز شروع گرما. من و بهروز و رضا به چاه بهار رسیدیم و بعد به کنارک رفتیم. با این که در سفر از تهران تا چاه بهار با نام خودم سفر می کردم، حجاب را هم به شدت رعایت می‌کردم. می‌دانستم که از چاه بهار به بعد باید هویت خودم را پنهان کنم. چون دنبالمان بودند. دنبال همه ما.

از تهران تا آنجا هنوز هنرپیشه بودیم. دوربین و وسائل داشتیم و چند نامه جعلی از طرف تلویزیون، که از موسسات دولتی خواسته شده بود با ما همکاری کنند.

وقتی به چاه بهار رسیدیم، داستان عوض شد. قیافه‌ام را تغییر دادم، موهایم را رنگ مشکی کردم و ابروهایم را پررنگ.

برای رفتن به بندر کنارک سوار مینی بوس شدیم. چهارپنج ساعتی را در آنجا به میهمانخانه بسیار عجیب و غریب و کثیفی رفتیم.

[[photow02]]

بهروز با صاحب آنجا آشنا بود. چون قبلا برای ساختن فیلمی آنجا اقامت کرده بود. مهمانخانه‌چی با ما همکاری کامل کرد. رئیس ژاندارمری هم خیلی لطف داشت. 

چون پاسدارها مرتب به میهمانخانه سر می‌زدند و آن را کنترل می‌کردند، هیچ سروصدا نمی‌کردیم تا متوجه حضور ما نشوند. 

دوشب در آنجا ماندیم.

دوباره سوار مینی بوسی شدیم که ما را تا وسط بیابان می‌برد. در یکی از قهوه‌خانه‌های سرراه پیاده شدیم.

چند دقیقه مانده به ظهر به محل قرارمان با قاچاقچی یعنی کنار جاده رفتیم و تظاهربه قدم زدن کردیم. پیکان که رسید، ما یعنی من و کامبیز پسرخاله بهروز سوار شدیم. حتی فرصت خداحافظی از بهروز و رضا هم دست نداد.ماشین به سرعت راه افتاد. 

مدتی رفتیم و بعد در جائی توقف کردیم. ما را پیاده کردند و پیاده به راه افتادیم. گرمای وحشتناکی بود. آنقدر که دست‌ها و صورتم تاول زد.

در مسیر، جوان‌های دیگر به مرورآفتابی شدند. جمع‌مان جمع شد. زیر آفتاب سوزناک پیش می‌رفتیم. بی هیچ سایبانی. حتی یک تخته سنگ هم نبود که در سایه آن لحظه‌ای بیاسائیم.

مدتی راه رفتیم تا به قاچاقچی‌ها رسیدیم، که چهارپنج شتر را قطار کرده بودند. در حالی که بنا بود تمام راه را با ماشین برویم. 

چون من زن بودم، تنهائی سوار یک شتر شدم. نامش کهربا بود. همیشه او را به یاد خواهم داشت. بقیه چندتائی سوار شدند.

 تا سحر شترسواری کردیم. روز را خوابیدیم. به خاطر گرما فقط شب می‌توانستیم حرکت کنیم. به دلیل حضور پاسدارها در راه باید خیلی آرام حرکت می‌کردیم تا به مرز برسیم.

البته ما مرزی ندیدیم. خط مرزی مشخصی وجود نداشت. اگر هم داشت، فقط قاچاقچی‌ها می‌توانستند تشخیص بدهند.

می گویند «شترسواری دولادولا نمی شود»، اما وقتی از مرز رد می‌شدیم، بلوچ‌ها که طناب شتر مرا گرفته بودند، مرتب می‌گفتند: «دولا شو، دولا شو، حرف نزن». من دولا شده بودم و حرف نمی‌زدم. ولی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. چند چراغ در دوردست سوسو می‌زد. گفتند که پاسگاه جمهوری اسلامی است.

نگاهی کردم و ماه را که همه جا معلوم است، دیدم. پرسیدم «تمام شد؟» گفتند «نه، نه. دولا شو! دولا شو!». دولا شدم. دیدم دارم گریه می کنم.

[[photow03]]

سه شب و دو روز طول کشید که از کنارک به کراچی رسیدیم. 

هرچه به شما بگویم که این چند قاچاقچی پاکستانی که اختیار ما به دستشان افتاده بود، چقدر ما را زجرکش کردند، نمی‌توانم حق مطلب را ادا کنم. غذا به ما نمی‌دادند. فقط اگر آب می‌خواستیم، می‌دادند. خودمان اگر چیزی گیرمان می‌آمد، می‌خوردیم. همه مریض شدیم. از شدت گرما، گرسنگی و خستگی.

به شهر کراچی که رسیدیم، ما را بردند به یک مسافرخانه کثیف و آنجا که رسیدیم تازه فهمیدیم که چقدر خسته‌ایم. فکر می کنم  دو روز را در خواب بودم. بعد ماجرای پاکستان آغاز شد. 

نمی‌دانستیم در پاکستان چه چیز در انتظارماست. به ما چیزی نگفته بودند. شاید خود قاچاقچی‌ها هم درست نمی‌دانستند ادامه ماجرا چه خواهد بود.

در پاکستان کسی که پاسپورت نداشت، یا اگر هم داشت، اگر کمتر از سه ماه اقامت می کرد، مسئله‌ای نبود. اما وقتی اقامتش از سه ماه بیشتر می‌شد، هنگام خروج مشکل پیدا می‌کرد. معمولا پاسپورت می‌خریدند، از بلوچ‌ها یا از کسان دیگر.

برای من این طور اتفاق افتاد که وقتی در هتل بودم، هرازگاهی یک کسی در اتاق را میزد و می‌گفت: «خانم جان یکی از بلوچ‌های ایرانی است که می‌خواهد سلام عرض کند». اینها می‌خواستند پاسپورت بفروشند. پاسپورت‌های قلابی یا دزدی را که گیرشان می‌افتاد، می‌فروختند. اغلب آدم‌ها همین پاسپورت‌ها را می‌خریدند و به کشورهای دیگر می‌رفتند.

از سیزده جوان همراه من خیلی‌ها با همین نوع پاسپورت‌ها از پاکستان خارج شدند. اما کار من از این طریق درست نمی‌شد. چون هم پدرم و هم پسرم در انگلستان بودند، می دانستم که اگر به کنسولگری بروم، می‌توانند کارم را راه بیاندازند. با مدارکی که داشتم، می‌توانستم ویزا بگیرم و به انگلستان بروم.

اما وقتی به کنسولگری انگلستان در کراچی رفتم که تقاضای ویزا کنم، آنها به من گفتند که باید از دولت  پاکستان اجازه خروج بگیرم. در نتیجه مجبور شدم  به دادگاه بروم. 

دادگاه هم حکم صادر کرد که باید به زندان بروم. چون زن بودم، پلیس‌ها به خودشان اجازه می‌دادند هرچه در سرشان می‌گذشت، از من بپرسند. «چند خواهر و برادرداری؟»، «کجا زندگی می کنند؟» مشخصات بدنم را می‌پرسیدند: «چندتا خال داری؟»، «چندتا خال روی پایت داری؟»، «چندتا روی شکمت داری؟»

من نمی‌دانستم چرا این سئوال‌ها را می‌پرسند. خب عصبانی می‌شدم و با همه دعوا می‌کردم. در کمال صداقت بگویم، اگر من کاراکتری قوی نداشتم، اگر یک هنرپیشه قوی تئاتر نبودم، اگر انگلیسی بلد نبودم، نمی‌دانم چه برسرم می‌آمد.

چه چیزها که ندیدم. می‌دیدم چه بلائی سر زن‌ها می‌آورند. برای آنها من شکار خوبی بودم. می‌خواستند بدانند تا کجا می‌توانند پیش‌روی کنند؟ ولی هیچ کس جرأت نکرد سراغ من بیاید.

در دادگاه، از رئیس دادگاه گرفته تا دربان، همه پول می‌خواستند. بالاخره مرا روانه زندانی کردند که اسمش دارالامان بود. زنانی را که گناه بزرگی نکرده بودند و آدم نکشته بودند، به آنجا می‌فرستادند. مرا هم به آنجا فرستادند. خوب شد که به زندان بدتری نفرستادند. 

چون فهمیده بودم قاضی دادگاه و دیگران پول می خواهند، به بهروز تلفن زدم که پول بفرستد. وقتی که بهروز برایم پول فرستاد و رشوه دادیم، بیرون آمدم. ولی در مدتی که در انتظار پول بودم، مرا در زندان نگاه داشتند. با یک مشت قاچاقچی، دزد، فاحشه، دخترهای فراری. یک دختربچه ایرانی شهرستانی چهارده پانزده ساله هم به جرم فحشا در اتاق ما بود.

بعد مریض شدم. یک ماه اسهال گرفتم. مرا به بیمارستان بردند. دکتر به من گفت: «می دانی چه مرضی گرفته‌ای؟» پرسیدم چه مرضی؟ گفت: «یک نوع آمیب گرفته‌ای، آمیبی که درمملکت  شما به  غیر از دهکده‌های کوچکی که هنوز آب لوله‌کشی ندارند، از بین رفته. به همین دلیل سیستم دفاعی بدن تو نمی‌تواند با این نوع بیماری مقابله کند. اگر ۲۴ ساعت دیرتر آمده بودی، می‌مردی.» 

چهار روز مرا در بیمارستان نگاه داشتند و سرم به من وصل کردند. البته مرا در بیمارستان نگاه داشتند، چون پول می‌دادم. هر روز به ایران تلفن می‌زدم و می‌گفتم بهروز جان پول. بهروز با هزار مشکل برایم پول تهیه می‌کرد و می‌فرستاد. تکان می‌خوردی پول می‌خواستند.

در کراچی با آقایی آشنا شدم. با یک جوان لر بختیاری، به اسم سیاوش. سیاوش شماروند، که همیشه یادش می‌کنم. واقعا جوانمرد بود. الان در دانمارک زندگی می‌کند. او بادیگارد من شده بود.

متاسفانه دیر با او آشنا شدم. یک ماه و نیم یا دو ماه پس از ورودم به پاکستان.

در خیابان‌های پاکستان که راه می‌رفتم، وقتی او با من بود کمی احساس امنیت می‌کردم. یک شب که با هم در خیابان راه می‌رفتیم، یک مرتبه ساعتش را درآورد و گفت: «خانم فرزانه ساعت مرا نگه دار.» پرسیدم: «چه شده؟» گفت: «ساعت مرا نگاه دار، الان میذارمشان تو مزار.» این تکیه کلامش بود وقتی از دست کسی عصبانی می شد. «بعدا بهت می‌گم چرا». 

بعد ناگهان پرید به سوی دو نفر که از جلوی ما می‌آمدند، کتک مفصلی به آنها زد، طوری که هردو پا به فرار گذاشتند. من نفهمیدم ماجرا از چه قرار است. سیاوش اردو می‌فهمید و شنیده بود که آن دو مرد می‌گویند: «این زنه امریکائی است. برویم از جلوی او دربیائیم و بهش تنه بزنیم.»  (در کراچی موهایم را دوباره رنگ کرده بودم به رنگ اصلی‌شان که بور بود.)

تازه آن شب بود که فهمیدم چرا اغلب اوقات وقتی به هتل برمی‌گردم، شانه‌هایم درد می‌کند. در خیابان که راه می‌رفتم، حتی وقتی خلوت بود، هر مردی که از کنارم رد می‌شد چنان خودش را به من می‌زد که ممکن بود تعادلم را از دست بدهم و پخش زمین شوم. وقتی به هتل برمی گشتم، می دیدم شانه هایم کبود است. اما نمی فهمیدم چرا؟ 

پریشان بودم. از مملکتم فرار کرده بودم، وضع روحی و جسمی درستی نداشتم. متوجه خیلی چیزها نمی‌شدم. مرتب از خودم می‌پرسیدم این کابوس کی تمام می‌شود. دارالامان، بیمارستان، بلاتکلیفی و بعد تیپ‌های ایرانی که آدم آنجا می‌دید. چپ‌های بد و کمونیست‌های بد؛ نمی‌دانید چه تیب جوان‌هایی آنجا بودند. 

من اصلا تمایلات راست یا چپ ندارم. اما اینهایی را که می‌دیدم همه چپ بودند. چرا؟ چون راست‌ها و سلطنت‌طلب‌ها پول داشتند و زود کارشان راه می‌افتاد و هرجا که می‌خواستند، می‌رفتند.

یکی دیگر از چیزهای ناراحت‌کننده‌ای که دیدم، دخترها و زن‌های جوان ایرانی بودند. روزهای آخر وقتی حالم کمی بهترشده بود، برای خرید بیرون می‌رفتم، آنها را در بازار می‌دیدم. آرایش‌های غلیظ می‌کردند و خیلی‌هاشان در کار فحشا بودند. قصه ایرانی‌ها در اینجا خیلی غم انگیز است.

بالاخره به کنسولگری انگلستان رفتم و به خانمی که آنجا بود، گفتم: خانم دیگراز من چه می‌خواهید؟ من فامیل در انگلستان دارم. پسرم آنجاست، پدرم در آنجا به خاک سپرده شده.

آن روز در کنسولگری به من کنیاک تعارف کردند. در کنسولگری کسی به آدم کنیاک تعارف نمی‌کند. ببینید چقدر وضع من بد بود.

کنسولگری انگلستان بود که بالاخره مرا از پاکستان نجات داد و پول‌هایی که بهروز بیچاره با کمک مادرش برای من تهیه می‌کرد و از ایران می‌فرستاد.

در کنسولگری ورقه‌ای به من دادند که هنوز هم آن را دارم. هویت‌نامه است. یک ورق کاغذ بود که بتوانم با آن سوار هواپیما شوم.

با هزار زحمت بلیط هواپیما تهیه کردم و سوار هواپیمای ایرپاکستان شدم. سرراه در ترکیه و هلند توقف داشت. من حتی اجازه نداشتم از هواپیما بیرون بیایم.

سه ماه بعد بهروز هم خودش را در انگلستان به من رساند.

حالا دیگر ما خرد و درهم شکسته بودیم. امیدوار بودیم بتوانیم در میان دوستان و آشنایان خرده تکه‌های وجودمان را از زمین جمع کنیم و دوباره به هم بچسبانیم. اما دیدیم اینجا هم زندگی آسان نیست. اینجا هم روابط دوستانه و سالمی در میان ایرانیان برقرار نیست. این یکی با آن یکی دعوا دارد، آن یکی برای این یکی می‌زند.

خلاصه به اینجا رسیده‌ام که در خانه بنشینم و گلدان‌هایم را آب بدهم. بهروز هم در کارهای هنری آفریقاست. اشیائی مثل مجسمه و ماسک و غیره می‌فروشد.

ما به این نتیجه رسیده‌ایم که باید وضعیتمان را قبول کنیم و این مرا می‌سوزاند.

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_96.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_96.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Jul 2008 20:00:24 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دایره معجزات</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>خاطره‌ای که امروز می‌شنوید اولین بار با حضور عده‌ای از دوستان منجمله سه نفر از نویسندگان صاحب نام ایرانی توسط خود راویِ خاطره نقل شد؛ با مشخصات و تاریخ دقیق و ذکرِ اسم و آدرس همه‌ی آدم‌هایی که در خاطره به آنها اشاره شده بود. از او خواهش کردم این خاطره را برای قرائت در برنامه خاطره‌خوانی رادیو زمانه در اختیار من بگذارد و ایشان پذیرفتند.

زمانی که متن را برای قرائت رادیویی آماده می‌کردم یادم آمد آدم‌های این خاطره در ایران زندگی می‌کنند و دادن نشانی‌ها و اسم و رسم اشخاص ممکن است دردسرهایی برای آن‌ها ایجاد کند. 

مثلا ممکن است حاجی‌آقای ما را به جرم صرف مشروبات الکلی پیدا کنند و شلاق بزنند! این بود که توسط دوست مشترکی از راوی خاطره اجازه گرفتم اسم‌ها را حذف و رد نشانی‌ها را پاک کنم. 

تنها اسمی که در این خاطره دچار حذف و تعدیل نشد همان اسم «دایره معجزات» است که آن‌هم محتمل است حالا اسم اداری دیگری برای آن گذاشته باشند یا هنوز هم همان باشد. به هرحال علاقمندان می‌توانند خود تحقیق کنند.</small></strong>

[[sound]]

نمی‌دانم چطور شد خواهرم به ازدواج حاجی‌آقا درآمد. آن موقع من در انگلیس مشغول تحصیل بودم و زیاد کاری به کار خانواده نداشتم. حالا هم کاری ندارم. هر دو سه سال یک بار سفری به ایران می‌کنم برای دیدار. چند هفته‌ای می‌مانم و برمی‌گردم. 

الان بیش از ٣٥ سال است که اینجا در انگلستان هستم. شغل مناسبی دارم و زندگی آرامی. هر بار به ایران می‌رفتم سری هم به خانه آن خواهرم می‌زدم که به خاطر ازدواج با حاجی‌آقا رابطه‌اش با خانواده تقریبا بریده بود.

علت این قطع رابطه تعصب زیاده از حدِ حاجی‌آقا بود که فامیل ما را از نظر رعایت موازین شرعی، زیاد صالح نمی‌دانست. خانواده ما هم به‌نوبه خود، تمایلی به معاشرت با حاجی‌آقا نداشت.

خواهرم این میان گیر کرده بود و چاره‌ای نداشت جز این‌که هر بار فرصتی می‌یافت در خفا، سری به خانه پدری بزند.

با وجودی که از نظر حاجی‌آقا بین همه افراد خانواده، من، به‌خاطر عدم پرهیز از مصرف نوشابه‌های الکلی ناصالح‌ترین آنها بودم؛ حاجی‌آقا چاره‌ای نداشت جز آن‌که با شعار موسی به دین خود عیسی به کیش خویش؛ بازدیدهای دو سه سال یک بار من را تحمل کند و از آن‌جا که زمان این دیدارها کوتاه بود و به‌اصطلاح، من، یک روزه میهمان بودم و صد ساله دعاگو و همیشه هم کنجکاوی‌هایش را درمورد اروپا و غرب پاسخ‌های مفصل می‌دادم، کم و بیش از دیدنم خوشحال هم می‌شد. 

ضمنا رابطه ما با هم خیلی هم صریح و بی‌رودربایستی بود. من او را «خر مقدس» و او هم من را «سگ عرق‌خور» می‌نامید. و حتی همین مطلب، رابطه‌مان را، می‌شود گفت، دوستانه هم کرده بود.

در آخرین سفرم به ایران که طبق معمول به دیدن خواهرم رفتم، ابتدا متوجه نشدم حاجی‌آقا بیشتر از همیشه به دیدنم ابراز شادمانی می‌کند؛ اما وقتی اصرار کرد برای شام بمانم از چشمان متعجب و پرسان خواهرم به صرافتِ بی‌سابقه بودن این دعوت و دوستانه‌تر شدن برخوردش افتادم. 
گفتم: قربون شما حاجی‌آقا، ما امشب یک جای دیگر دعوتیم. 
گفت: حتما با اراذل و اوباش وعده کرده‌اید عرق خوری بکنید. 
گفتم: دو اشتباه در فرمایشات‌تون هست. اولا من هیچ وقت با دوست و آشناهای شما معاشرت نمی‌کنم و فرمایش ناصحیح دوم‌تون هم اینه که ما دیگه سال‌هاست عرق رو گذاشتیم کنار، یا ویسکی می‌خوریم یا شراب. 

حاجی‌آقا راست توی چشم‌های من نگاه کرد و گفت: ممکنه مرحمت کنید اگه زیاد زحمت‌تون نیست یک ـ دو بطری از اون شراب برای ما هم بخرید؟ ضمنا امشب هم در مجلس‌تون نایب الزیاره ما باشید؟

با وجودی که شوخی خیلی غیر منتظره‌ای بود توانستم فورا جوابش را سرهم کنم و گفتم: خاطر جمع باشید حاج آقا. استکان اول رو به سلامتی شما می‌خوریم و از بارگاه الهی تقاضا می‌کنیم ثوابش رو هم پای شما بنویسد. 

گفت: خدا خیرتون بده! پس، فردا تشریف بیارین اینجا، کله پاچه صبحگاهی‌تون رو در خدمت‌تون باشیم!

شنیدن این کلمات حتی به شوخی از دهان مرد تلخی مثل حاجی مایه تعجب بود. گذشته از این‌که هیچ وقت نشنیده بودم شوخی بکند؛ از آن‌هایی بود که اگر کسی در مقابل او اسم شراب و عرق می‌برد می‌بایست می‌رفت و دهانش را آب می‌کشید. 

حالا قصدش چه بود از این شوخی‌ها و این کلمات؟ سر در نمی‌آوردم. به هرحال برای این‌که رویش را کم کنم فردا صبح علی‌الطلوع با دو بطری پیچیده در پارچه و به‌خوبی مخفی‌کاری شده در یک ساک پلاستیک، به خانه‌اش رفتم. 

لباس پوشیده و آماده نشسته بود روی صندلیِ توی هال و بوی کله‌پاچه تمام خانه را پر کرده بود. 

گفت: می‌ترسیدم شما تشریف بیارین، پشت در بمونید. خواهرتون خوابه، بفرمایین بنشینید، میرم یک تک پا تا این سنگکی و برمی‌گردم. 

گفتم: من هم با شما می‌آم.

بسته را پشت در گذاشتم و راه افتادم. خیابان‌ها هنوز خلوت، اما دم دکان سنگکی مردم صف کشیده بودند. توی راه حاجی فقط یک جمله، پرسید: دیشب خوش گذشت؟ 

گفتم:
- جای شما خالی. گفت: دوستان به‌جای ما.  و سکوت کرد. 

نانوا، تا چشمش به حاجی‌آقا افتاد دست به سینه گذاشت و به احترام سرخم کرد و حاجی به‌جای جواب انگشت اشاره و میانی‌اش را به نشانی عددِ دو به او نشان داد. 

نانوا فورا دو عدد نان برشته‌ی تازه از تنور درآمده را برداشت و پیشخوان را دور زد و آمد بیرون و ضمن دادن نان‌ها به‌دست حاجی گفت: حاجی‌آقا خدا خیرت بده! خدا از بزرگی کمت نکنه! 

حاجی گفت: درست شد؟
ـ بله حاج آقا، دیروز مرخص شد، بچه‌هاش می‌خوان بیان دست بوس‌تون. 

حاجی گفت: احتیاجی نیست! 
مکثی کرد و گفت: حالا چیکار می‌خواد بکنه؟  
انوا گفت: خدا بزرگِست، آدم زحمتکشیِ‌ِست، بالاخره یک کاری دِس و پا می‌کنِد. غرغر خفیف و مردد مردمی که در صف انتظار بودند بفهمی‌نفهمی به گوش می‌رسید. حاجی گفت: خبرش رو به من بده! 
و راه افتادیم.

با وجودی که کنجکاو شده بودم سوالی نکردم و حاجی هم لب از لب باز نکرد. با همه بدگویی‌های فامیل شنیده بودم که می‌گفتند حاجی به هرحال مرد خیری است و اگر دستش برسد کاری برای مردم می‌کند. و حالا هم لابد گیرِ کار کسی را رفع کرده بود.

همه حواسم پی ماجرای دو بطر شرابی بود که آورده بودم و گوشه هال گذاشته بودم. احتمال داشت کار به بیرون کردنم از خانه بکشد. به‌هرحال شوخی‌ای کرده بود، ما هم دنبالش را گرفته بودیم و باید تا ته‌ش می‌رفتیم. 

به خانه که رسیدیم صبحانه چیده شده بود. وقتی خواهرم دیگ کله پاچه را گذاشت وسط میز برخاستم و شیشه‌ها را از پشت در ورودی آوردم، بسته بندی را باز کردم و گذاشتم روی میز. 

خواهرم مثل برق گرفته‌ها خشکش زده بود. حاجی گفت خانم بی‌زحمت سه تا از آن استکان‌های لب طلایی بیار. 

از این پس همه چیز در سکوت سنگین و پرانتظاری زیر نگاه آمرانه حاجی گذشت. 

خواهرم مثل خوابزده‌ها رفت و استکان‌ها را آورد و گذاشت روی میز. نگاه حاجی برگشت روی من. انگار به من می‌گفت خب بفرما شروع کن. 

من در بطری را باز کردم و آن وقت بود که عدد سه ـ سه تا استکان ـ در سرم شروع کرد به چراغ زدن. خب این هم جزو بازی است. 

هر سه را پر کردم و استکانم را برداشتم. حاجی یکی را گذاشت جلوی خواهرم و گفت: ـ شمام میل می‌فرمایید! 

باز همان نگاه، همان سکوت و انتظار و انگشت‌های لرزان خواهرم که به کمر استکان حلقه شده و نگاهش که در هوا معلق مانده. 

گفتم به سلامتی و چشمانم را بستم و جرعه‌ای بزرگ فرو دادم. وقتی چشمانم را باز کردم به زحمت می‌توانستم از بیشتر و بیشتر باز شدنش جلوگیری کنم. 

معجزه‌ای اتفاق افتاده بود. حاجی داشت آخرین قطره استکانِ شراب را سر می‌کشید. و انگشت‌های خواهرم همچنان دورکمرِباریکِ استکان پری که به شدت می‌لرزید حلقه مانده بود. 

حاجی گفت: پس چرا معطلید خانم؟

اواسط بطر دوم بود که مجلس گرم شد و حاجی به حرف افتاد.
«می‌دونید که من خونه‌ای خریده بودم در مشهد، که هروقت به زیارت می‌رم راحت باشم. مخصوصا که عده‌ی زیادی آدمای سرشناسِ محلی به دید و بازدیدم می‌اومدن وخب، توی خونه خودم بهتر می‌تونستم پذیرایی کنم. آبرومندتر از هتل بود، راحت‌ترم بود.

وقتای دیگه‌م دوست و رفقا از خونه‌هه استفاده می‌کردن. یک موقع ‌سروصدایی بلند شد که معجزه تازه‌ای در صحن حرم اتفاق افتاده و کوری که خودش رو به پنجره فولاد بسته بوده، بینا شده.

خب معجزه تو حرم امام رضا چیز تازه‌ای نبود. از قدیم الایام شنیده بودیم گاهی معجزه‌ای می‌شد. اما این اواخر معجزه‌ها زیاد شده بود و هر وقت خبرش به گوشم می‌رسید عشق زیارت، دوباره به سرم می‌زد. اما کار و گرفتاری دنیا که روز به روز بیشتر خِر آدم رو می‌گیره نمی‌ذاشت از جامون تکون بخوریم. 

تا اینکه بالاخره بعد از ماجرای شفای کور، دیگه بی‌قرار شدم. کار و بار را ول کردم به امان خدا. و راه افتادم. 

قبلا هم طبق معمول به دوستان تلفن کردم که دارم می‌آم. کلید خونه رو داده بودم به یکی از رفقا که جزو خدام حَرَمِه، و همیشه پیش از اومدنم کسی رو می‌فرستاد خونه رو تمیز و مرتب می‌کردن. 

برای مدتی هم که اونجا بودم، بنده خدایی رو معرفی کرده بود که آدم درست‌کارِ خوبی بود و دست پخت خوبی هم داشت، و امورات خرید و پخت و پز و نظافت رو روبه راه می‌کرد. روز اول، زیارت مفصل و با حضور ذهنی کردم...»

 حاجی‌آقا که حالا لپ‌هایش گل انداخته بود حرفش را قطع کرد و گفت: جای شما خالی!  

گفتم: دوستان به‌جای ما!

«... از روز دوم، دید و بازدید شروع شد. عصرا می‌رفتم زیارت و صبح‌ها اینور و آنور سر می‌زدم واسه‌ی بعضی امورات اجتماعی، و سر مبارکتون رو درد نیارم، شبهاش‌م یا دید بود یا بازدید. 

تا اینکه یک شب عده‌ای از کارکنون عالی‌رتبه اداری آستان قدس و خُدامِ حضرتی رو، دعوت کرده بودم. اغلب پیش ‌آمد می کرد که رفقا، یکی دو نفر از اشخاصی که نمی‌شناختم، یا باید به دلیلی باهاشون آشنا می‌شدم، با خودشون می‌آوردن. 

اون شب هم یک غریبه همراه آقایون بود که رفتار و حرکات نوکر مآبی داشت. فکر کردم شاید به قول شما فرنگی‌ها «بادی‌گارد» یا منشی و کارمند یکیشونِ‌ست و توجهی نکردم. 

طبعا صحبت بیشتر حول و حوش مسائل مربوط به آستان قدس دور می‌زد، و نذورات، و خیرات و مبراتِ مردم و، تااااا رسیییییید به معجزات! اینجا بود که من گفتم: «واقعا چقدر معجزات زیاد شده‌ست» 

یکی از خدام که از بازاری‌های قدیمی مشهد و دوست قدیمم بود و جد اندر جد خادم حرم بودند، همچین با یک لحن نیشدار و ناراضی‌ای، گفت: «معجزات؟ خب این معجزات، معجزه‌ی دایره‌ی محترمِ معجزاته، که واقعا معجزه کرده.» 

آقا ما اصلا سر درنیاوردیم. می‌دانستیم دایره یعنی یک بخش اداری، اما دایره معجزات چه می‌تونه باشه؟ نمی‌فهمیدیم. بعد هم لحن کلام طرف ما رو مشغول کرده بود. یک حالت دلخوری و دل‌پری توی حرفش بود. 

طرف که متوجه بی‌خبری ما شد، دنبالِ حرفشو اومد که: «خود معجزه هم که شخصا، حضور با سعادتش رو آورده خدمت‌تون!» و به اون غریبه‌ای که حضورتون عرض کردم، اشاره کرد. 

مردک، نیم‌خیزی شد و گفت: «چاکر شماییم.» 

حاجیِ خادم ، رفیق ما، گفت: «برای حاجی تعریف کن چطوری چشمای کورت بینا شد.» 

مردک گفت: «همیشه در خدمتیم!» و بقیه آقایون زدند زیر خنده. 

حاجی رفیقم گفت: «حاج آقا معلوم می‌شود شما خیلی از مرحله پرتید.» 

جان شما داشتم از کوره در می‌رفتم. یک چیزهایی بو برده بودم، اما باورم نمی‌شد. به هرحال حفظ ظاهر کردم و خندیدم و از یکی دیگر پرسیدم: «مشکلی پیش آمده؟»

گفت: «به عونِ قوه الهی کلیهِ مشکلات حل شدنیه!» 

اما چشمم همچنون به حاجیِ خادم بود که دستش رو بالا آورده بود و داشت انگشت سبابه‌اش رو کفِ انگشت شصتش می‌مالید. این جوری! معنیش که معرفِ حضور هست؟...»

حاجی حرفش را قطع کرد و استکانی را که پر کرده بودم، با دست چپش برداشت وناشیانه و لا جرعه سر کشید. یاد ترانه معروفِ مانی مانی مانیِ فیلم «کاباره» افتادم که داستان کمدی تراژیکِ کارکنانِ یک کاباره است در آلمانِ هیتلری و در این سال‌های اخیر چندین بار در تلویزون دیده بودم. 

دست راست حاجی هنوز مشغول مالیدن شصت و سبابه به یکدیگر بود. به خواهرم گفت:
- عقبید خانم! 
وروبه من ادامه داد:

«...آقائی که شما باشید... خون به سرم زده بود. گفتم: امام رضا الحمدالله احتیاجی نداره، ثروتمندترین ثروتمندان عالمه.  

رفیقم گفت: ایشان که خیر! اما فقرایی هستن که هر چقدر هم داشته باشن باز  محتاجند. 
و باز، اکثریت، زدند زیر خنده.

غریبه نوکرمآب گفت: چاکرتون هفت سر عائله داره. 

دیگه نفهمیدم باقی مجلس رو چی گفتم و چی شنفتم. وقتی همه خداحافظی کردن، حاجی خادم رو نگاه داشتم تا با تعریفِ مفصلِ موفقیت‌های «دایره معجزات» به‌طور قطع و یقین، خیالم رو، راحت کنه که درست شنیده‌م و درست فهمیده‌م ...»

صورت حاجی حسابی گل انداخته بود. 

از او پرسیدم که: خب؟ پس حالا دیگه خیالتون راحته راحته؟ 

خندید و گفت: به‌طور معجزه آسایی. 

گفتم: دلم زصومعه بگرفت و خرقه‌ی سالوس / کجاست دیر مغان و شراب ناب کجاست؟   

گفت: به عونِ قوه الهی همه چیز مهیاست. 

گفتم: به سلامتی! 

حاج آقا گفت: به سلامتی شما... 

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_95.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_95.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 19 Jul 2008 12:10:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«از می ۶۸ درس نگرفتیم و انقلاب کردیم»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>بیژن حکمت که در دهه‌ی ۶۰ در اروپا، دانشجو و عضو جنبش دانشجویان ایرانی بود معتقد است که اگر ایرانی‌ها از می ۶۸ درس گرفته بوند، انقلاب نمی‌کردند. بخش دوم گفت و گو با او را بخوانید:</small></strong>

[[sound]]

<strong>اگر به این جنبش توجه می‌شد و انقلابیون ایران و یا به هر حال کسانی که می‌خواستند جامعه تغییر بکند از آن درس‌هایی می‌گرفتند‌؛ آیا امکان اصلاح نظام ایران در آن زمان وجود داشت؟</strong>

ببینید، مساله اسلام و انقلاب در ایران و ارتباط آن با می ۶۸ خیلی مشکل است. برای این‌که من فکر می‌کنم پیش از سال‌های ۴۰، مساله اصلاح در ایران یک مساله جدی بود. برای این‌که از شهریور ۲۰ تا ۲۸ مرداد، ما یک دوره دموکراتیک داشتیم و حتی بعد از ۲۸ مرداد هم جنبش‌های سیاسی که در ایران بودند، جنبش ملی ایران، در حقیقت یک جنبش اصلاح‌طلب بود. 

بعد از این سال‌هاست که عوض شدن جو جهان، مبارزات چریکی، انقلاب کوبا، مبارزات ویتنام و... باعث می‌شود جوان‌های ایرانی به کلی این جو و این سیاست را رها بکنند و به دنبال یک نوعی مبارزه سازش‌ناپذیر بروند. 

قبلاً از انقلاب مشروطه تا ۲۸ مرداد برای سیاسیون ایران مساله مصالحه، سازش، گفت و گو با حکام و گرفتن تدریجی یک‌سری حقوق یا آوردن یک‌سری تغییرات، تقریباً امری بدیهی بود. 

ولی فعالیت جنبش‌های چریکی‌، چه مجاهدین خلق، چه چریک‌های فدایی خلق و سازمان انقلابی، یا گرایش‌های کمونیستی، و تمام گرایش‌های سازش‌ناپذیر‌؛ نه تنها از تاریخ خود ما درس نگرفته بودند، طبیعتاً تحت تاثیر جنبش ۶۸ هم به هیچ‌وجه قرار نگرفتند.

اگر گرایش اصلاح‌طلبانه رشد می‌کرد، به‌طور قطع نمی‌شود گفت که چه می‌شد، زیرا اصلاح همیشه دو سر دارد: یکی اصلاح‌طلب‌ها هستند و یکی هم حکومتی که باید به اصلاح گردن بنهد، یا در پی سازش و مصالحه بر سر اصلاحات باشد. اگر یک حکومتی کاملاً جلو اصلاحات بایستد و به هیچ‌وجه هیچ نوع تغییری را در جامعه پذیرا نشود طبیعتاً ‌گرایش‌های اصلاح‌طلب منفرد می‌شوند و گرایش‌های انقلابی رشد می‌کنند و کار بالاخره به انقلاب و رودر‌رویی و بر‌اندازی می‌رسد.

[[photow01]]

<strong>بنا‌بر‌این با توجه به این‌که مساله اصلاحات درایران، برای کسانی که خواهان تحول جامعه بوده‌اند مطرح بوده، و بسیار کسانی که بعداً به انقلاب پیوستند، اصلاح‌طلبانِ قبلی بودند؛ می‌توانیم نتیجه بگیریم همان‌طوری که اشاره کلی کردید، آن رژیم قابل اصلاح نبوده و در مقابل اصلاحات، مقاومت می‌کرده وگرنه مواجه با انقلاب نمی شد؟ و سوال دیگراین است که الان اگر  بخواهیم درس‌هایی بگیریم از تاریخ و از می ۶۸ که موضوع صحبت ماست، (با آن‌که می ۶۸ در یک شرایط دموکراتیک اتفاق می‌افتد، یعنی جامعه فرانسه یک جامعه دیکتاتوری نیست) حالا در شرایط امروز و با یک رژیم ایدئولژیک، آیا می ۶۸ می‌تواند درس اصلاحات باشد؟</strong>

ببینید، فروکاستن جنبش ۶۸ به مقوله اصلاحات و اصلاح‌طلبی به نظر من مقدار زیادی مشکل است. در یک جنبش دموکراتیک، در یک جامعه دموکراتیک، امکانات و افق‌هایی وجود دارد که جنبش‌های سیاسی در یک کشور استبدادی با آن مواجه نیستند. 

البته ایران امروز یک مقداری فضا با فضای دوران قبل از انقلاب فرق می‌کند، یعنی به هرحال در ایران الان هر چقدر هم که سرکوب را مفروض بگیرید و هر چقدر به آن اذعان داشته باشید؛ باز هم یک فضای عمومیِ بحث و گفت و گو وجود دارد که در دوران پهلوی وجود نداشت. 

شما در دانشگاه می‌توانید جلسه بگذارید و کسانی که منتقدان بسیار جدی این رژیم هستند بنشینند و گفت و گو بکنند. چنین کاری در زمان شاه امکان‌پذیر نبود. الان روزنامه‌هایی هستند که در آن‌ها انتقادهای فراوانی به دولت می‌شود و بسیاری از مسایل فکری جامعه مورد بحث قرار می‌گیرد. این‌ها منفذهایی است که در دوره شاه وجود نداشت یا حداقل در دوران متاخر شاه وجود نداشت. من خیلی خوب می‌توانم این را احساس بکنم. 

حتی در همین دوران بعد از احمدی‌نژاد وقتی من نگاه می‌کنم کتاب‌هایی که در ایران چاپ می‌شود با وجود سخت‌گیری‌های آقای صفار هرندی و تمام سانسوری که اعمال می‌کند، وقتی شما سعی می‌کنید یک مقداری نسبی‌گرا باشید و مسایل را با هم با انصاف بسنجید، می‌بینید در جامعه امروز ایران، منفذهایی وجود دارد که آن موقع وجود نداشت. 

به نظر من باز شدن این منفذ و عوض شدن نسبی طرز فکر مبارزین سیاسی می‌تواند راهی برای اصلاحات باز بکند. الان جنبش زنانی داریم که حق برابری می‌خواهد و مساله او مساله حکومت و نظام سیاسی جامعه نیست، این خودش یک حرکت کاملاً جدیدی است. این‌ها مسایلی است که حرکت‌های آینده و پیشروی‌ها و عقب‌نشینی‌های نظام را تعیین خواهد کرد.

<strong>پس دانشجویان کنفدراسیون حق داشتند که به جنبش می توجهی نداشته باشند و به خاطر ناممکن بودن اصلاحات در آن رژیم، به اتوپی تغییر کامل جامعه دل بندند؟</strong>

در تاریخ، مساله حق داشتن نیست. مساله این است که واقعیت چه چیزی را به شما تحمیل می‌کند و شما به عنوان یک انسانی که فکر می‌کنید و فکر آزاد دارید، چقدر می‌توانید نسبت به این واقعیت انتقادی برخورد بکنید. 

واقعیت این است که ما آن روز، این دستگاه فکری را نداشتیم که بتوانیم با واقعیت به‌طور انتقادی برخورد بکنیم. واقعیت خودش را به ما تحمیل می‌کرد. بدون این‌که ما بتوانیم یک آنالیز انتقادی از این واقعیت داشته باشیم. 

اگر آن موقع هم ما می‌فهمیدیم که بالاخره هر رژیمی قابل گفت وگوست، می‌توانستیم با آن گفت و گو بکنیم. 

ما نه تنها این را نفهمیدیم، بلکه زمانی که کسانی مثل مرحوم بختیار، براساس یک سنت دیرینه به میدان آمدند برای این‌که دیالوگ را با رژیم سابق برقرار بکنند و بتوانند نوعی گذار به دموکراسی را بدون این‌که واقعا یک انقلابی بیاید و همه چیز را سرنگون بکند و عوض بکند، به پیش ببرند؛ اکثر ما با آن‌ها به مخالفت برخاستیم و این ایده را نپذیرفتیم که بله، یک وقت‌هایی هست که می‌شود با دولت هم مصالحه کرد. 

مساله، راه و روش نیست. مساله این است که خود این دانشجوها چه می‌خواستند؟ در آن موقع آزادی‌ها و حقوق برای ما یک چیزهای صوری بود. همه فکر می‌کردند که به سوی جهانی می‌روند که در آن، این آزادی‌ها و حقوق را خیلی فراتر از این خواهند داشت و این ها آزادی‌ها و حقوق صوری است که فقط به درد بورژوازی می‌خورد.

در صورتی که امروز خیلی خوب می‌فهمند که اهمیت نهادهای مستقل کارگری، اهمیت این‌که آدم حجاب داشته باشد یا نداشته باشد چیست، یعنی امروز فرد و حقوقش برای همه‌ی ماها مطرح است، آن موقع این‌ها هیچ کدام مطرح نبود.

بنابراین مساله، فقط سیاست نیست، مساله راه حل و استراتژی نیست؛ مساله درکی است که این جوان‌ها اصولاً از دموکراسی و فراتر رفتن از استبداد شاهنشاهی داشتند و به نظر من هیچ‌کدام درکی دموکراتیک نداشتند، فقط یک بخش کوچکی از جنبش- که به هر حال می‌شود آن را ادامه جنبش ملی ایران نامید، و حتی کسانی مانند آیت‌الله شریعتمداری هم با این جنبش همراه بودند- از جامعه‌ای که به هر حال مردم در آن یک سری حقوقی دارند و باید از این حقوق استفاده کنند، درک بهتری داشتند. ولی جنبش چپ ایران، متاسفانه در این زمینه، بیلانش بسیار بسیار منفی‌ست.

[[photow02]]
 
<strong>برگردیم به خود جنبش ۶۸، به نظر شما این جنبش در اعتقادات و خواسته‌هایش شکست خورد یا موفق شد؟</strong>

من فکر می‌کنم جنبش ۶۸‌، جنبش بسیار موفقی بود. چندی پیش در تلویزیون فرانسه می‌دیدیم که آقای کوهن بندیت با آقای بالادور هر دو نشسته بودند و نسبت به آقای سارکوزی انتقاد می‌کردند. 

کوهن بندیت به حق این حرف را زد که اگر جنبش ۶۸ نبود، آقای سارکوزی  نه می‌توانست به این راحتی رییس جمهور بشود، نه به این راحتی یک زنی را طلاق بدهد و زن دیگری را بگیرد. حتی به کسی دیگری هم گفت که اصولاً به عنوان یک مردی که مطلقه هست، حتی به عنوان میهمان هم ممکن نبود به کاخ ریاست جمهوری دعوتش کنند چه برسد به این‌که رییس جمهور بشود.

من فکر می کنم جنبش ۶۸ واقعاً بانی یک سری آزادی‌ها و تحولات اساسی در جامعه شد که به این اعتبار واقعاً موفق بود. مسلماً در هر جنبش سیاسی، اتوپی‌هایی وجود دارد که آن‌چنان که گفته می‌شود، قابل تحقق نیست. ولی حرکت به سمت این اتوپی‌ها، جامعه را آزادتر و آزاد‌تر می‌کند و به نظر من در فرانسه چنین اتفاقی افتاد.

<strong>یعنی می‌توانیم بگوییم که آن‌چه امروز در غرب زندگی می‌کنیم در حقیقت دنباله و دستاورد ۶۸ است؟</strong>

بله، بله. به نظر من جنبش ۶۸ شیوه زندگی امروزی ما را ساخته و به‌وجود آورده است.

<strong>بنابراین از این رهگذر به ما ایرانی‌ها هم مربوط است، چون بالاخره جدا از دنیا که نیستیم، نه؟</strong>

من امیدوارم ما ایرانی‌ها از این شیوه زندگی امروز، برای ساختن شیوه زندگی‌مان در ایران درس بگیریم. منتها مثل گذشته نباشد که آن اتوپیای الکی خودمان را داشتیم و فکر آزاد خودمان را به کار نمی‌انداختیم. حتی باید سعی بکنیم نسبت به زندگی امروزی اروپایی‌ها هم با نگاهی انتقادی داشته باشیم و معیارهایش را با فکر آزاد و عقل خودمان بسنجیم.

<strong>گفتید عملاً در جریان‌های ۶۸ شرکت داشتید؟ می‌توانید تصویری شخصی از اوضاع و احوال آن موقع به ما بدهید؟</strong>

بله، من آن موقع در سازمان انقلابی بودم و به هرحال جزو کادر حرفه‌ای بودم و برای ماموریت‌های سازمانی مرتب سفر می‌کردم و تصادفاً در آن موقع برای چند ماه در پاریس اقامت داشتم. 

طبیعتاً در تظاهرات شرکت می‌کردم و در گفت و گوها و در بحث‌هایی که در مجامع مختلف درمی‌گرفت، حاضر بودم، گرچه صحبت نمی‌کردم ولی کاملاً به گوش بودم که ببینم صحبت بر سر چیست و چه می‌گویند.

آن چیزی که برای من بیشتر از همه قابل توجه بود، باز شدن فکر مردم نسبت به همدیگر بود. یعنی یک فضای گفت و گو در جامعه به‌وجود آمده بود. این باز شدن فضا برای من، چیزی خیلی تازه بود و امکان گفت‌ و گوهایی را به‌وجود می‌آورد که قبلاً وجود نداشت. مثلاً کارگران می‌آمدند در سن میشل، در محل دانشگاه سوربن و با دانشجوها بحث می‌کردند. خب این پدیده‌ی، خیلی تازه‌ای بود.

<strong>بیشتر گزارش‌ها از می ۶۸، روی کارتیه‌لاتن متمرکز است و حول و حوش سوربن، خاطرتان هست که سایر محلات و اصولاً بین طبقات عامه جامعه عکس‌العمل‌ها چطوری بود؟ مشارکت‌ها و فضا چطوری بود؟</strong>

بله، یکی از اشکالات تاریخ‌نگاری ۶۸ هم دقیقاً همین است که تمام نورافکن‌ها روی کارتیه‌لاتن و سوربن و دانشگاه است و تا اندازه‌ای روی کارخانه‌ها. 

ولی در حقیقت این حرکت ۶۸ در سطح تمام جامعه جریان داشت. ولی امروز که تاریخ‌نگاران برمی‌گردند و نگاه می‌کنند، می‌بینند در جاهای مختلف در شهرستان‌ها، حتی در دهات؛ بحث‌هایی که می ۶۸ مطرح می‌کرد نه به همان صورت، بلکه به هر به‌صورت بحث و گفت و گو وجود داشت. در حقیقت می ۶۸، یک جنبش فراگیر بود.

<strong>در تحلیل‌های امروزی می‌بینیم زمانی که حوادث۶۸ اتفاق می‌افتد، در فرانسه دو جریان حکومت می‌کند. یکی دوگل است و حکومت رسمی، و یکی هم حزب کمونیست است با سندیکایش، که ظاهراً یکی از قوی‌ترین احزاب کمونیست اروپای در آن زمان است‌؛ و به نظر می‌رسد که این دو در عین حال که اپوزیسیون همدیگر هستند، یک نوع مشارکت در اداره جامعه دارند. در می ۶۸ می‌بینیم که حزب کمونیست وسط‌های کار، توسط سندیکای س‌ژ‌ت‌، قطارِ در حال حرکت را سوار می‌شود و جنبش را در اختیار می‌گیرد و بعد هم نهایتاً در گرونل با دولت کنار می‌آید. آیا افکار عمومیِ آن زمان نسبت به این حرکاتِ حزب کمونیست روشن بود یا نه؟ و عکس‌العمل‌ها چه بود؟</strong>

واقعیت این است که بله، یکی از متفکرین فرانسه می‌گفت که در فرانسه بین حزب کمونیست و دوگل چیز دیگری وجود ندارد.. چون حزب کمونیست تمام سندیکاها، انستیتوسیون‌های آموزشی و فرهنگ را تحت اختیار خودش داشت. یک سازمان بسته، در عین حال با پایه‌های قویِ کارگری، کارمندی و روشنفکری بود. 

[[photow03]]

می‌شود گفت که می ۶۸ اقتدار این حزب را به‌کلی از پایه لرزاند. اولاً امکان ارتباط بین کارگران و سایر جریان‌های فکری را فراهم آورد. قبلاً س.‌ژ.‌ت امکان نداشت که به شما اجازه بدهد که بروید مثلاً به عنوان تروتسکیست، به عنوان مائویست مثلاً با کارگرها جلوی کارخانه صحبت بکنید، گاردهای س. ژ. ت می‌آمدند و شما را بد‌جوری کتک می‌زدند. 

اول می ۶۸ هم همین جریان بود، وقتی دانشجویان ‌می‌رفتند جلوی کارخانه‌ها و می‌خواستند تراکت‌هایشان را پخش کنند و بحث کنند، آن‌ها در را می‌بستند ونمی‌گذاشتند صحبت بشود. ولی خود این‌ها باعث می‌شوند که در درون کارگرها و در درون کارخانه، بحث‌هایی در بگیرد که چرا نباید با این‌ها گفت و گو کرد. باید با این‌ها گفت وگو کرد؟ نباید با این‌ها گفت و گو کرد؟ یعنی دوباره این بحث و مجادله‌ای که در نتیجه این حرکت عمومی آغاز شده بود، به درون کارخانه‌ها کشیده می‌شد.

خب، افکار عمومی آن موقع اکثرا افکارِ کارگریِ جامعه بود و من فکر می‌کنم کارگرها با جنبش می ۶۸ دستاوردهای خیلی زیادی داشتند: تغییر بیمه کارگری، تغییر حداقل دستمزد، ساعات کار- با همین توافقاتِ گرونل- بالا بردن سی درصد دستمزدها، و این به هرحال کار اندکی نبود. 

خود این نشان می‌دهد که چطور وضع اقتصادی جامعه، فقط تابع نظریات یک‌سری اکونومیست نیست. آن‌ها همیشه فکر می‌کردند اگر سی درصد دستمزدها بالا برود، اصلاً جامعه از نظر اقتصادی با خطرات بسیار بزرگی مواجه می‌شود. در صورتی‌که دیدیم بالا رفتن دستمزدها به این میزان و یک‌سری تامین‌های اجتماعی باعث شد که دوران شکوفایی اقتصادی بعد از شکل بگیرد. 

گرچه که استاد ما، آقای بوردیو کماکان مخالف جنبش ۶۸ بود و فکر می‌کرد که بهتر است آدم یک انقلابی را شروع نکند اگر نمی‌تواند به اتمام برساند و فکر می‌کرد ضرر چنین انقلاب‌هایی ناتمامی، بیشتر از انقلاب نکردن هست. و خیلی جالب است که حتی تا قبل از مرگش روی این نظر پافشاری می‌کرد. جنبه‌های جالب تفکر بوردیو بود که همیشه در تضاد با دیدگاه‌های عمومی بود.

<strong>و یک تحلیل کلی و عمومی؟</strong>

همانطوری‌که قبلاً اشاره شد، این جنبش حرکتی است علیه روابط تحکم‌آمیز و آمرانه در جامعه، در تمام نهادهایی که جامعه را می‌سازند، بدون این‌که چشم‌اندازِ تغییرِ تمامیت جامعه را بر اساسِ تفکرات پیشین، ایدئولژیک سوسیالیستی، آنارشیستی و غیره داشته باشند.

این جنبش فرا‌گیر شد، و این مساله‌ی مهمی است، خیلی سریع توانست از دانشجویان فراتر برود، کار‌گر‌ها‌، کارمندان، و سایر اقشار جامعه را در بر بگیرد. به این اعتبار، شاید یکی از اولین جنبش‌های بزرگِ جامعه‌ی است که در آن تقسیمِ کار اجتماعی، وسعت پیدا کرده است؛ جامعه‌ای که امروز به آن «پلوری فونکسیونل چند کار- کردی» می‌گویند، یعنی فونکسیون‌ها واقعاً از همدیگر جداشده و بسیجِ عمومی در آن، مشکل است.

ولی می ۶۸ توانست این کار را انجام دهد، یعنی توانست بخش‌های مختلف جامعه را که دارای منافع مختلفی هستند با هم متحد سازد و حول یک سری خواست‌هایی- که گفتم اساسش مبارزه با روابط تحکم‌آمیز بود - بسیج کند و جامعه را به جلو ببرد.

از این رهگذر کارگر‌ها هم در نتیجه اعتصابات عمومی دست‌آوردهایی در زمینه افزایش حقوق، بیمه‌های اجتماعی و... به‌دست آوردند. ولی نتیجه اصلی، همان تعدیل روابط تحکم‌آمیز در جامعه بود و برابر شدن انسان‌ها در مواجه با همدیگر. یعنی روابط کارگر و کارفرما از بن دگرگون نشد ولی دیگر سر‌کارگر نمی‌توانست با زیردستش مثل سابق صحبت کند.

یعنی کارگر به عنوان یک انسان با حیثیتش‌،با کرامتش، به رسمیت شناخته شد، و بعد این‌ها به تدریج در «حقوق» فرانسه هم باز‌تاب پیدا کرد، یعنی امروزه توهین رییس کارخانه به یک کارگر، قابلِ تعقیبِ قضایی‌ست. 

این جنبه است که در زمینه آموزش، نهادهای صنفی و سندیکاها من می‌بینم. این تغییراتی است که می ۶۸ به‌طور ملموس توانست به وجود بیاورد و جنبش عمومی شاید از این بیشتر نمی‌خواست. شاید جریان‌های سیاسی، به‌خصوص جریانات چپی که درجنبش شرکت داشتند، خواست‌هائی فراتر داشتند، ولی امکان عملی این خواست‌ها نبود و در مجموعه‌ی جنبش باز‌تاب پیدا نکرد.

نکته‌ی مهم دیگر، برخورد دولت و دوگل با این جنبش اجتماعی بود. یعنی دموکراسی فرانسه به اندازه‌ای جا افتاده بود که دولت خودش را محق نمی‌دانست به هر صورتی که دلش بخواهد با جنبش‌های اجتماعی بر خورد کند، خودش را موظف می‌دانست با شهر‌وندان، شهروندانه رفتارکند، نه مثل کشور ما که امروز یک عده در ایلام غرب تظاهرات کردند و فرماندار آمده با هفت تیرِ خودش، کسی را که از دیوار بالا می‌رفته، زده و کشته است. یعنی به هیچ‌وجه احساس این‌که ‌آقا ما دولت هستیم و به عنوان دولت، مسوول جان شهروندان هسنیم، وجود ندارد. 

در حالی‌که چنین احساسی حتی در رییس پلیس این‌جا وجود دارد که نمی‌گذارد کار به جایی برسد مبادا خونی ریخته شود‌، یا نمی‌خواهد کسی مورد ضرب و شتم شدید قرار بگیرد‌... با وجود یک جنبش اجتماعی که تمام فرانسه را در بر می‌گیرد و بیش از یک ماه تمام زندگی اقتصادی را می‌خواباند، شما می‌بینید که این، جنبش کشته‌ای نداشت. 

<strong>جز یکی دو موردِ تصادفی.</strong>

درصورتی‌که کوچک‌ترین حرکتی که در ایران انجام می‌گیرد باعث کشته شدن، ضرب و شتم و زندانی شدن عده بی‌شماری می‌شود و یکی از نکاتی که باید به آن توجه بکنیم این است که ۶۸ زندانی نداشت. نکته‌ای که لابد برای دولت‌مردان ما خیلی جالب است که ببینند چطور در یک مملکتی ممکن است چنین جنبش بزرگی در بگیرد و کسی را به هیچ اتهامی، از نوع تشویش اذهان عمومی، اقدام علیه امنیت ملی نگیرند و زندانی نکنند، و شکنجه نکنند و کارهای قبیحی را که دولت ایران انجام می‌دهد، چه در گذشته و چه در امروز، انجام ندهند.

به نظرم این بر خورد متمدنانه را، که خاص یک کشور دمکراتیک هست، در می ۶۸، ما آن موقع هم نمی‌فهمیدیم ولی امروز که دوباره بر می‌گردم و نگاه می‌کنم برایم یکی از جنبه‌های بسیار مهم می ۶۸ است که نشان می‌دهد چطور این دموکراسی و تداوم دولت دموکراتیک، رابطه‌ی دولت و شهروندان را به‌کلی عوض می‌کند، حتی وقتی که شورش‌های اجتماعی و حرکت‌ها و جبش‌های بزرگ در‌می‌گیرد. 

<hr>
<small>بخش اول: <a href="daneshvar/2008/07/print_post_92.html">می ۶۸ و انقلاب اسلامی ایران</a></small>

]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_94.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_94.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 Jul 2008 13:42:37 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خاطره‌هایی که اندوه در آن موج می‌زند</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

<strong><small>باران‌های بی‌پایان خاطره،<br>درهایی باز به اتاقی خالی<br>که در آن، تمام تابستان‌ها، یک‌جا می‌پوسند،<br>آن‌جا که گوهرهای عطش از درون می‌سوزند،<br>چهره‌ای که چون به یادش می‌آورم محو می‌شود،<br>دستی که چون لمس می‌کنم، تکه‌تکه می‌شود،<br>مویی که عنکبوت‌ها در آشوب<br>بر لبخندهای سالیان و سالیان گذشته تنیده‌اند...
می‌جویم بی‌ آن‌‌که بیابم، به تنهایی می‌نویسم،<br>کسی اینجا نیست، روز فرو می‌افتد، سال فرو می‌افتد،<br>من با لحظه سقوط می‌کنم، به اعماق می‌افتم،<br>کوره راهِ ناپیدایی روی آینه‌ها<br>که تصویر شکسته‌ی مرا تکرار می‌کنند،<br>پا بر روزها می‌گذارم، بر لحظه‌های فرسوده،<br>پا بر افکار سایه‌ام می‌گذارم،<br>به جستجوی یک لحظه پا بر سایه‌ام می‌گذارم.

از شعر بلند سنگ آفتاب<br>برگردان: زنده‌یاد احمد میرعلایی</small></strong>

<center> ▪ ▪ ▪ </center>

حمیدرضا سلیمانی، همراه با خاطره‌ی «او هنوز برنگشته است» نشانی دالان‌های خاطره‌اش را که از «کوره‌راه‌های ناپیدای روی آینه‌ها» می‌گذرند، داد تا امروز ما مسافر این آینه‌ها باشیم.

نوشته‌هایی کوتاه، تصویرهایی با بن‌مایه‌ی یاد و «درهایی که هرکدام به اتاقی باز می‌شوند» که زمان در آن ماسیده و چهره‌های قاب شده بر دیوارها از محو شدن امتناع می‌کنند. این تصویرها، یا تصویر مخاطبی آرزو شده و یافت نشده است یا  تصویرهای رفتگان. 

خواندن خاطره - نوشته‌های سلیمانی با اندوهی که در آنها موج می‌زند، شخص را به یاد نوشته زنده‌یاد هوشنگ گلشیری «بر ما چه رفته است، باربد» می‌اندازد.

روزنامه‌ها، کتاب‌های تاریخ و تحلیل‌های سیاسی فراهم آمده‌اند تا تاریخ معاصر ما را از راه‌های عقلانی و با شیوه‌های منطقی توضیح بدهند. حال آن‌که خاطرات این نسل که سلیمانی آن را نسلی طلسم‌شده و محکوم به انتظار می‌نامد، سطح دیگری از واقعیت را در بازتاب‌های زندگی شده‌اش نشان می‌دهد. اگرچه این نوشته‌ها، مستقیم، نه از تاریخ حرف می‌زنند، نه از سیاست؛ اما مدارک مستندی هستند که به موضوعیت این تاریخ، شهادت بی‌غرض می‌دهند.

این گونه یاد - نوشته‌ها، بنابراین، صرف‌نظر از ارزش‌های زیبایی‌شناسانه و ادبی‌شان، می‌توانند دستمایه ژرف‌بینی پژوهنده‌ای باشند برای تشخیص آن‌چه بر ما گذشته، با هر تخصصی که این پژوهنده داشته باشد: جامعه‌شناسی، تاریخ، روان‌شناسی و... با هر تفسیری.

نخست یک خاطره غیرمعمول ازحمیدرضا سلیمانی را می‌خوانیم. این خاطره فقط به این دلیل خاطره است که انشایی است «از توی یک چمدان قدیمی» درآمده و بیان‌ کننده و بازگوی حال و حرف‌های نویسنده و شاید بخش عمده‌ای از هم نسلانش. بعد به «بهشت گمشده»‌شان برویم که خاطره‌ی آن، زخم دل تاریخ معاصر ماست وآن‌گاه به خاطره‌ی کسی که «هنوز برنگشته است» بر می‌گردیم:

<strong>یک انشا از توی چمدان قدیمی</strong>

آقای معلم، خواسته‌ای انشا بنویسم و خالی شوم از خلایی که سرتاسر وجودم را به خود گرفته‌ است. از چه بگویم، از چه بنویسم آقا؟ از دل خونینم بنویسم؟

افسوس دلم حتی گل سرخی نیست تا درآورم و در مقابل چشمان مهربانت بگیرم. دلم نغمه نیست تا از حنجره‌ام آوازش کنم. دلم شیشه نیست تا بشکنم و خرده‌خرده در مقابلت بریزم. دلم دل است آقا. خواسته‌ای انشا بنویسم، موضوعش را خودم انتخاب کنم، یعنی «هر چه عشقم کشید»، بنویسم. چه عشقی، چه شوقی؟ همه‌اش خون دل است آقا، خونی که دلمه بسته و بالا نمی‌آید، پیراهن نیست تا به درآید. هدیه نیست تا سفارشی کادو بگیرم و پیشکش کنم.

خواسته‌ای که بنویسم و من ساعت‌هاست، سال‌هاست که می‌نویسم و دردم را قاطیِ چشم‌های قهوه‌ایم کرده‌ام. کجا است آن‌که مرا درک کند، دست مرا بگیرد،‌ آن‌که بدانم فریادم می‌کند، آن‌که اسمم را زیر لب زمزمه کند؟ کاش من می‌ماندم و او، کاش حداقل نگاهش، حرفش مسکن بود. کاش لبخندش مصنوعی نبود. کاش یک بار فقط یک بار گوشه‌ی مقنعه‌اش با قطره اشکی برای من تر می‌شد. برای من، منی که از تهی لبریزم.

من بی‌لبخند مانده‌ام آقا، لبخندی که در کودکی جایش گذاشته‌ام. من بی‌دل مانده‌ام. یادت هست یک بار بی‌دل را برای ما معنی کردی؟ «بی‌قرار، شیدا، دلداده، دلباخته، دلتنگ، افسرده...» و من بی آن‌که تو معنایش کرده باشی معنایش را دریافته بودم: «مجنون، حلاج، فایز، داش آکل، حسین پناهی...»

آقا آیا کویر را می‌شناسی. کویر را خوانده‌ای؟ تو درد علی را فهمیده‌ای؟ تو زنده مانده‌ای وقتی دیگران مرده‌ات را خواسته باشند؟

خواسته‌ای انشا بنویسم، معنای انشا چیست؟ یعنی: «یک نمره خوب بگیر برای معدلت خوب است؟»

انشا خیلی وقت پیش مرد. انشا هم مثل پرویز فنی‌زاده کزاز گرفت و مرد! من هم از دوره راهنمایی که یاد گرفتم بر روی تخته‌ سیاه طرح دلی را بکشم، از همان وقت که فهمیدم دیگر کودک نیستم، مردم. 

ای کاش شکل زندگی بشر برعکس بود. از پیری به کودکی!<br>ای کاش به اندازه کودکی‌مان در ما شعور زیستن بود و آن‌قدر اشتیاق در ما بود که زود به بالای درخت می‌رسیدیم.<br>ای کاش در همان کودکی پای‌مان می‌شکست و زمین‌گیر می‌شدیم تا شاید از آن مرحله جلوتر نمی‌رفتیم.<br>کاش در دنیای کودکانه‌ی خود می‌ماندیم. آن‌جا که همه خوب بودند، همه کوچک بودند و غم و غصه‌‌شان مثل دل‌شان کوچک بود.<br>کاش حداقل دو دست کوچک داشتیم که هروقت دل‌مان می‌گرفت به‌سوی آسمان بلند می‌کردیم.<br>کاش کودک می‌ماندیم و می‌خوابیدیم و از خواب بیدار نمی‌شدیم و یا با تفنگ‌های چوبی همدیگر را می‌کشتیم و بدون آن‌که به دم روحانی مسیح نیاز داشته باشیم، دوباره زنده می‌شدیم و عروسک مو سیاه خواهر را آهسته می‌دزدیدیم و دور از چشمش با آن هم‌آغوش می‌شدیم.<br>کاش آقا، بچه می‌ماندیم و به راحتی می‌توانستیم برای ابراهیم که چشم‌هایش ضعیف است و عینک ندارد با یک تکه سیم عینکی بسازیم تا بتواند خطوط مبهم نوشته شده بر تخته سیاه را بخواند، چراکه دست‌های کودکی معجزه می‌کنند، دست‌های کودکی می‌توانستند به چشم‌های ابراهیم روشنایی بدهند و ابراهیم نیز می‌توانست به آسانی با گفتن یک دروغ به ما بگوید که تخته سیاه را با عینک سیمی خوب می‌بیند.

آقا حتما با خودت می‌گویی تو که از تهی لبریزی چرا این همه حرف می‌زنی؟ به خدا فریاد زیر آب می‌کشم!

آقا شخصیت چیست؟ بی‌شخصیت کیست؟ آیا فکر می‌کنید اگر موی سر من بلند باشد، بی‌شخصیت‌ام؟ و اگر پیراهن رنگی بپوشم باز هم بی‌شخصیت‌ام؟ و یا وقتی از فرط فقر و نداری به سلمانی نروم... یا کفش‌های پلاسیده پشت انداخته می‌پوشم لات‌ام؟

البته من این‌طور نیستم، اما محمد که هر روز با یک دنیا غم به دبیرستان می‌آید، این‌طور است. محمدی که تو هنوز شناختی از او نداری و وقتی برای تحت تاثیر قرار دادن شما، حافظ را بلند می‌خواند و یا شاملو را ورق می‌زند، نگران این است که نکند از کلاس بیرونش کنی.

آقا، انشای ما حکایت نسلی سوخته است، آقا سوت بزن برای ما، برای نسلی که هنوز باکره است، اما دوره یائسگی‌اش را طی می‌کند! و فراموش نکن نسل ما هنوز می‌ترسد شما، از کلاس درس بیرونش کنی، آقا؟

<strong>بهشت گمشده</strong>

جنگ مثل ابری سیاه آسمان را پوشانده بود. و از روزی که یک تکه ترکش مذاب به دیوار حیاط خورد و شیشه آشپزخانه شکست، منتظر بودیم هر لحظه از آسمان باران آتش ببارد.

انگار سربازان ابرهه بودیم و خدا ما را غضب کرده بود و می‌بایست در آتش گناهی که مرتکب نشده بودیم، می‌افتادیم و می‌سوختیم. با دو بال آتشین در باد می‌وزیدیم و هرچه به پیش می رفتیم بیشتر گر می‌گرفتیم.

از هفت سالگی به هرچه نگاه می‌کردم، شبیه جاده‌ای بود که می‌بایست تا آخرش می‌رفتم. یک افق امن و روشن در پیش چشمم مجسم می‌شد، یک رنگین کمان هفت رنگ در پوششی از آفتاب و باران. اما از روزی که انقلاب شد و بلافاصله جنگ، انتهای هر جاده یک خاکریز بود با چند گونی شن و ماسه که روی هم چیده شده بود و باید پشت آن پنهان می‌شدم و برای آن‌که دچار حادثه نشوم، سر بالا نمی‌گرفتم.

یک ماشین پلاستیکی داشتم که با تیغ درهایش را باز کرده بودم. برایش صندوق عقب درست کرده بودم و کاپوتش را جدا کرده بودم و به‌جای موتور یک فنر گذاشته بودم با باطری و یک آرمیچر و میل لنگی که چرخ‌هایش را به حرکت می‌انداخت. عروسک‌های کوچک افسانه را سوارش می‌کردم تا بروند پیک نیک.

جنگ که شد به کمک رضا یک لوله‌ی آنتن روی آن نصب کردیم که لوله تانک بود. لوله را پر از گوگرد می‌کردیم و انتهای لوله یک سوراخ تعبیه شده بود که وقتی کبریت می‌کشیدیم محتوای لوله با انفجار به بیرون پرت می‌شد. 

گاهی برادر رضا که پاسدار بود از جبهه‌های جنوب می‌آمد مرخصی و همراه خودش پوکه و فشنگ می‌آورد. من و رضا باروت پوکه‌ها را خالی می‌کردیم توی لوله آنتن و به‌جای گوگرد استفاده می‌کردیم که برد بیشتری داشت. گاهی هم از خرج استفاده می‌کردیم و یک روز هم بر اثر بی‌احتیاطی ماشین پلاستیکی من در آتش سوخت.
 
مادرم گفت: «جنگ خانمان‌سوزه.»

و من خانه‌های بزرگ و باغ‌های سرسبز شرکت نفتی را می‌دیدم که در آتش جنگ می‌سوختند. نخل‌هایی که از میان به دو نیم می‌شدند. و کودکی خودم را می‌دیدم با یک اسباب بازی سوخته در دست، پشت یک خاکریز متوقف شده بود. مثل یک رود که دارد راه خودش را می‌رود و یک جایی به خاکریزی سدی سیمانی می‌رسد و مجبور است همان‌جا بماند یا راه خود را عوض کند. همیشه فکر می‌کنم که مسیر زندگی‌ام عوض شد و این سرنوشتی نبود که فرشته مهربان و حامی برایم نوشته بود.

زندگی بهشتی بود که یک‌باره به جهنم تبدیل شده بود. قبایی که در حد و اندازه من نبود. جایی نبود که سرم را بگذارم آرام بخوابم و خروس‌خوان از خواب ناز بیدار شوم. یک تشویش مضاعف بود. یک روان‌پریشی محض که از بیرون خودش را به من تحمیل می‌کرد. یک القای شرورانه که تمامی من را حرام خودش می‌کرد. زهری بود که از بیرون وارد تنم شده بود و روزگار شیرین‌ام را این چنین تلخ کرده بود. شاید هم مسیر زندگی‌ام در تصادم با آن سد عوض نشد و آن رود متوقف شده حالا به دریایی بدل شده بود که می‌خواست بالا بیاورد. بالا آمده بود و هر لحظه ممکن بود همه‌ی آن‌چه را که پیش رو داشت، ویران کند.

<strong>او هنوز برنگشته است</strong>

موهایم بلند شده بود. موهایی که نذر شده بود روی شانه‌هام ریخته بود و مادر هر وقت به آنها شانه می‌کشید، می‌گفت: «یا امام هشتم.»

آن روزها به کودکستان لاله می‌رفتم؛ بازی، رقص، شادی و شعرهایی که اکنون از یاد برده‌ام و خانم مربی قد کوتاهی که دامن بلندی می‌پوشید و عینک ته‌استکانی می‌زد و همیشه کتاب و اسباب بازی دستش بود.

بیشتر خانه‌ها آن روزها قدیمی بود و روی دیوارها علف سبز می‌شد. کوچه‌هایی تنگ، آن‌قدر تاریک که من برای آن‌که بترسم هر افسانه‌ای را از افسانه، خواهرم باور می‌کردم: «یه سر دو گوش»... و چقدر طول کشید تا فهمیدم این یک سر دو گوش خود آدمیزاد است.

آن روزها مثل سلیمان نبی با مورچه‌ها حرف می‌زدم و هرجا کفش‌دوزکی می‌دیدم به‌اش می‌گفتم برود دایی‌ام را بیاورد و به مرغ‌های همسایه التماس می‌کردم، تخم دو زرده کنند.

روزهایی که از توی حیاط به لبه دیوار پشت بام چشم می‌دوختم و خیال می‌کردم آسمانِ آبی پایین آمده و به بام خانه ما چسبیده است.

آن روزها، مادر همیشه غذایش روی اجاق گاز بود، یک استکان آب روی فرش کف حیاط می‌ریخت و می‌گفت: «حمیدرضا، مامان بدو برو از مغازه سید جلال یه بسته سیگار بگیر و قبل از آن‌که این آب خشک بشه، برگرد.»

و من پله‌ها را یکی در میان می‌پریدم تا قبل از آن‌که آب خشک شود، بازگشته باشم و همیشه سریع‌تر از آفتاب خودم را می‌رساندم.

من در خانه‌ای بزرگ می‌شدم که آسمان خود را به بام آن رسانده بود، خانه‌ای که امروز دیگر نیست و هیچ پرنده‌ای روی دیوارهایش تخم نخواهد کرد.

سال‌ها است که مادرم رفته، انگار رفته برای من سیگار بخرد، یک لیوان آب ریختم روی مزارش، خشک شده و او هنوز برنگشته است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_93.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_93.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 11 Jul 2008 17:13:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>می ۶۸ و انقلاب اسلامی ایران</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>بیژن حکمت، در دهه‌ی ۶۰ در اروپا، دانشجو و عضو جنبش دانشجویان ایرانی بود. او با رویکرد خودش به سیاست و نوع نگاهی که برآمده از دانش سیاسی‌اش بوده، همه‌ی تحولات فکری و سیاسی را دنبال کرده و از میان آن‌ها با تحلیل‌های خودش به آن منظری که می‌خواسته، رسیده است. با حکمت، عضو اتحاد جمهوری‌خواهان درباره‌ی جنبش می ۶۸ گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آقای بیژن حکمت، شما بیشتر اوقات جوانی‌تان را در اروپا و به خصوص سال ۶۸ را در فرانسه شاهد و ناظر قضایا و اتفاقات این قاره و این مملکت بودید. سوال من راجع به ۶۸ است. می‌خواستم ببینم شما در آن زمان آیا در مسایل مشارکت داشتید یا نه و به‌طور کلی آیا خودتان را یک شصت و هشتی محسوب می‌کنید یا نه؟</strong>

من با وجود آن‌که در می ۶۸ شرکت داشتم، چه در تظاهرات و چه در گفت و گوها، ولی از نظر سیاسی خودم را می شصت و هشتی نمی‌دانم. ولی از نظر رفتار شخصی و اخلاق شخصی فکر می‌کنم کاملاً شصت و هشتی باشم. 

از نظر سیاسی چرا نه؟ برای این‌که می ۶۸ یک جنبش بدیع و تازه‌ای بود و قابل مقایسه با هیچ کدام از جنبش‌های اجتماعی که قبلاً در فرانسه وجود داشت، نبود؛ فرانسه‌ای که به هرحال مهد جنبش‌های سیاسی اجتماعی بوده است.

هدف می ۶۸ تغییر نظام سیاسی نبود. می ۶۸ نمی‌خواست که جامعه را عوض بکند، نمی‌خواست که شیوه تولید جدیدی بیاورد، نمی‌خواست یک شیوه جدید اعمال قدرت بوجود بیاورد؛ بلکه می‌خواست که همان وقت و همان جا یکسری روابط را بین آدم‌ها تغییر بدهد. و این برای ما که تجربه جنبش اجتماعی نداشتیم و برای ما که انقلابی گری‌مان بیشتر کتابی و آرزویی بود با همدیگر خیلی تفاوت داشت.

<strong>پس چگونه است که زبان و کلمات و مجموعه ادبیات ۶۸ عمدتاً  چپ است‌؟</strong>

در می ۶۸ بستگی دارد که شما کجا بیشتر نورافکن‌تان را بیندازید. در جنبش ۶۸ یک حرکت خود به خودی وجود دارد که به هیچ‌وجه از گروه‌های سیاسی و تفکرات سیاسی معمول سرچشمه نمی‌گیرد. 

مثلاً ملت می‌روند، آرشیتکت‌ها می‌خواهند در نظام معماری‌ تمام این روابطی را که قبلاً آن‌جا وجود داشته، اتوریته‌ها و اقتدارها و روابط سلسله مراتبی را که وجود داشته به هم بریزند و خواهان عوض کردن این روابط می‌شوند. 

در این حرکت این تفکر که حالا ما می‌خواهیم این جامعه به کل از بن سرنگون بشود یا این‌که تغییرات اساسی در روابط تولید به‌وجود بیاید، در آن وجود ندارد. ممکن است در این حرکت چند تا چپی با عقاید تروتسکییستی، مائویستی یا کمونیستی هم باشند ولی مجموعه آرشیتکت‌هایی که این حرکت را می‌کنند، در حقیقت حرکت آن‌ها علیه روابط تحکم‌آمیز موجود در یک نهاد اجتماعی است. 

<strong>خب، اگر مجموعه این حرکت‌ها را در گروه‌های مختلف بررسی بکنیم می‌توانیم این نتیجه را بگیریم و فکر کنم شما با من موافق باشید که مجموعه جنبش، علیه قدرت است. گمان می‌کنم ماحصل مبارزات سیاسی هم همین است دیگر، یعنی نیروهای سیاسی با قدرت موجود درگیر می‌شوند برای این‌که آن قدرت را به نفع ضعفا تغییر بدهند. در این صورت چه چیزی ماهیت این جنبش را با چیزی که شما وجود آن را نفی می‌کنید، تفکیک می‌کند‌؟</strong>

مساله قدرت می‌تواند در چند سطح مطرح بشود. جنبش‌های انقلابی معمولاً با قدرت‌های متمرکز دولتی به مبارزه برمی‌خیزند و هدف اساسی آن‌ها این است که این قدرت را براندازند و یک قدرت نوینی را که از جامعه برمی‌خیزد یا از انقلاب برمی‌خیزد، جایگزین آن بکنند که این قدرت باید قاعدتاً روابط آزادتری را بین حکومت‌کنندگان و حکومت‌شوندگان به‌وجود بیاورد. 

[[photow01]]

می ۶۸ به هیچ‌وجه چنین هدفی نداشت. یعنی قدرت مرکزی و تغییر حکومت و تغییر حاکمیت و تغییر نظام سیاسی را هدف قرار نمی‌داد. بلکه مبارزه اصلی آن در هر حوزه‌ای، علیه روابط تحکم‌آمیز و آمرانه‌ای بود که در آن حوزه وجود داشت.

در دانشگاه با اتوریته و با اقتدار استاد و تمام سلسله مراتب دانشگاهی مبارزه می‌شد. در خانواده با اقتدار پدر مبارزه می‌شد. در کارخانه با روابط تحکم آمیزی که بین کارگر و کارفرما وجود داشت مبارزه می‌شد. مساله این نبود که استثمار ور بیفتد، مساله این نبود که مالکیت عوض بشود و روابط آن؛ مساله این بود که رابطه کارگر با کارفرما تغییر بکند و واقعاً می ۶۸ این‌ها را تغییر داد.

یعنی این‌که بعد از می ۶۸، دیگر هیچ رییس کارخانه‌ای نمی‌توانست با کارگر همان‌طوری صحبت بکند و رفتار بکند که قبل از می ۶۸ می‌کرد. همین‌طور هیچ معلمی با هیچ شاگردی یا هیچ پدر خانواده‌ای با فرزندش. 

هدف گرفتن قدرت و روابط قدرت در نهادهای مختلف اجتماعی، با هدف گرفتن قدرت در راس اجتماع، با همدیگر متفاوت است.

<strong>البته بعضی رهبران می، بعدها در خاطرات‌شان و در تحلیل‌های بعدی، همین حرف شما را می‌زنند و شاید به همین جهت دانشجویان ایرانی و جنبش دانشجویی خارج کشوردر آن زمان، با نظرِ تحقیر به جنبش ۶۸ نگاه می‌کردند و هیچ توجهی به آن‌چه در کنارشان، در خیابان، می‌گذشت نداشتند. ما یک مصاحبه‌ای داشتیم با آقای خسرو موریم که می‌گوید همه‌ی حواس دانشجویان ایرانی در این دوره، پی انقلاب خودشان بود‌ و مدلِ انقلاب چین یا کوبا. یعنی روش اعتراضِ مورد به مورد و با انگشت نشان دادنِ مواردِ ملموس و عینی نا‌بسامانی‌ها که در می ۶۸ به کار گرفته شده بود، به‌خاطر هدف گرفتنِ تمام نظام سیاسی ایران و راس قدرت، از سوی جنبش دانشجویان ایرانی، به عنوان مبارزه‌ای فاقد ارزش‌های انقلابی تلقی می‌شد؟ آیا این یک تلقی عام بود در جنبش دانشجویی ایرانی‌ها؟</strong>

معمولاً ایرانی‌های خارج از کشور که سیاسی بودند، با گرایش‌های سیاسی که در جنبش‌های اجتماعی آن موقع وجود داشت، سعی می‌کردند نوعی روابط نزدیک برقرار بکنند و به نوعی از دریچه چشم آن‌ها به جنبش اجتماعی نگاه بکنند. 

مسلما در می ۶۸ در فرانسه، آلمان و در سایر کشورها؛ گروه‌های سیاسی چپ و به خصوص چپ‌تر از احزاب کمونیست فعال بودند. تروتسکیست‌ها، مائویست‌ها، آنارشیست‌ها، آنارکوسندیکالیست‌ها و گرایش‌های دیگر و این‌ها طبیعتاً کوشش می‌کردند که این جنبش اجتماعی را که به‌وجود آمده، در جهت خواست‌ها و برنامه‌های قدیمی خودشان کانالیزه بکنند، بدون این‌که به موفقیتی در این زمینه برسند. 

در نتیجه جریان‌های ایرانی‌ هم که تحت تاثیر گرایش‌های فکری سنتی قرار داشتند، بیشتر با همین جریان‌ها هم‌خوان بودند و با آن‌ها هم‌فکری می‌کردند و جنبش را از دریچه چشم آن‌ها می‌دیدند. یعنی فکر می‌کردند که یک جنبش فکری سیاسی به‌وجود آمده، یک جنبشی هست که می‌تواند جامعه را کن‌فیکون بکند، می‌تواند روابط تولید را عوض بکند، می‌تواند اقتدار سیاسی را از دست بورژواها بگیرد و به دست کارگرها بدهد و در این جهت کوشش می‌کردند و فقط از این دید سیاسی محدود به جنبش ۶۸ نگاه می‌کردند و یا حتی تاثیر می پذیرفتند.

یعنی این‌که به هر حال حرکتی است که دارد اقتدار را مورد سوال قرار می‌دهد، ولی برای آن‌ها این اقتداری که جنبش مورد سوال قرار می‌دهد، با اقتداری که واقعاً خود مردم در ۶۸ مرد سوال قرار می‌دهند، یکی نبود.

عینک ایدئولوژیک آن‌ها باعث می‌شد این حرکت را به عنوان یک حرکت سیاسی برای دگرگون ساختن جامعه ببینند؛ در حالی‌که این جنبش، جنبشی علیه روابط تحکم‌آمیز موجود و کاملاً ملموسی بود که‌ همان‌طور که اشاره کردید، در جامعه فرانسه یا آلمان وجود داشت که با وجود دمکراتیک بودن، جامعه‌های بسته‌ای بودند.

من یادم هست در سالهای ۶۰ که ما در آلمان یا در فرانسه یا در سویس تحصیل می‌کردیم، با آن‌که آزادی بیان و انتقاد وجود داشت و یک نوع روابط «فورمال» دمکراتیک در این جوامع حکمفرما بود، ولی در نهاد‌های مختلف‌، در خانواده، در دانشگاه، در روابط با مردم عادی، یک نوع جدائی، یک نوع تحکم، یک نوع روابط آمرانه‌ای به چشم می‌خورد که امروز برای ما حتی تصورش مشکل است.

برای این‌که بتوانم برای شما باز‌گو بکنم که ما آن روز‌ها چه‌جوری این روابط را احساس می‌کردیم و فکر می‌کردیم که خوب جامعه این است دیگر، در حالی‌که مردم آزادند یک سری حرف‌ها را بزنند ولی باید به یک حرف‌هایی «اقتدا» بکنند! در صورتی‌که آن جریان آمد و این جریان «اقتدا کردن» را به هم زد: 

«ما نباید به کسی اقتدا بکنیم، ما باید به خودمان اقتدا بکنیم‌، باید ببینیم چه می‌خواهیم،ما باید – آن شعار معروف- خیال را در مسند قدرت بنشانیم»

در مسند قدرت نشاندن خیال، آن موقع حتی برای انقلابیون غیر‌قابل هضم بود، روابط و واقعیات جامعه به نظر نمی‌رسید با این شعار خوانایی داشته باشند. ولی می ۶۸ می‌خواست چیزهایی را بشکند‌، روابطی نو به‌وجود بیاورد... 

<strong>بسیاری از تحلیل‌کننده‌ها معتقدند که می ۶۸ به نوعی دنباله انقلاب کبیر فرانسه است و متکاملِ آن انقلاب‌. حتی اگر این نظر را قبول نکنیم، باز هم این سوال مطرح است که آیا چیزهایی در این جنبش نبود که جنبش انقلابی ایران در خارج از کشور بتواند از آن درس بگیرد؟</strong>

فراهم آوردن جنبش‌های سیاسی و اجتماعی زیر یک‌سری مقولات تاریخی، در تاریخ نگاری فرانسه سابقه دارد و به شکل بسیار بدی هم به ایران منتقل شده. 

ولی در سال‌های اخیر، حداقل در ۲۰ سال گذشته، این مساله کاملاً مورد پرسش قرار گرفته. یعنی این‌که خود انقلاب را حتی انقلاب بورژوایی بنامیم یا انقلابی پرولتاریا‌، خود این مورد سوال است.

مدت‌ها بعد از این‌که سعی می‌کردند بفهمند بالاخره این انقلاب، از جنس کدام یک از انقلاب‌ها بود، آقای «فرانسوا فوره» در حدود ۱۵ یا ۲۰ سال پیش گفت که در هر انقلابی می‌تواند گرایش‌های مختلفی وجود داشته باشد. انقلاب الزاماً پرولتاریایی یا بورژوایی نیست. 

[[photow02]]

این‌که جنبش ۶۸ را زیر مقوله‌های تاریخی آوردند، بسیار مشکل است. چون به نظر من، یک جنبش کاملاً نویی بود و به همین علت هم مشکل می‌شود این را در یک مقوله‌ای که قبلاً در تاریخ وجود داشته و تحت آن، فهمید و یا تحت آن تفسیر و تعبیر کرد. 

خب، این جنبش نو خیلی چیزها با خودش داشت. تا چه اندازه ما ایرانی‌ها را که آن موقع در خارج از کشور بودیم، تحت تاثیر قرار داد؛ برای من هم قابل سوال است. فکر می‌کنم در این یا آن آدم ممکن است این جریان تاثیر گذاشته باشد، ولی در کلِ جنبش سیاسی خارج از کشور تاثیر مهمی به‌جا نگذاشت. 

متاسفانه ما از آزادی‌هایی که در می ۶۸ مطرح شد و از حقوقی که در می ۶۸ مطرح شد، درس ویژه‌ای برای آینده ایران نگرفتیم. ما حتی از حقوق اولیه‌ای که قبل از می‌ ۶۸ هم وجود داشت، دور بودیم. یعنی ما حتی یک جامعه فرانسوی قبل از می ۶۸ را هم برای خودمان تصور نمی‌کردیم، یا آرزو نمی‌کردیم، چه برسد یک جامعه فرانسوی بعد از می ۶۸. 

من یادم هست جریان‌هایی که بعداً در کنفدراسیون‌ها بودند، وقتی کنفدراسیون شقه شقه شد به‌ویژه در امریکا؛ اصلاً به روابط دختر و پسر را نگاه بدی داشتند، مشروب نمی‌خوردند و این‌ها همه به عنوان ذم اخلاقی تلقی می‌شد. چیزهایی که قبل از این‌که جنبش اسلامی و مذهبی در ایران پا بگیرد، ‌بین کمونیست‌های ایرانی وجود داشت. 

بنابراین می‌شود گفت که ایرانی‌ها، واقعاً از کنار جنبش ۶۸ گذشتند و چیزی به فکر، سیاست و استراتژی آن‌ها افزوده نشد. ندیدند این جنبش را و برای همین هم هست همان‌طور که شما گفتید آن‌ها بیشتر تحت تاثیر انقلاب فرهنگی چین بودند که خیلی شبیه انقلاب اسلامی ایران درآمد که جنبش فقرا بود علیه اغنیا، و جنبش تهیدستان بود علیه کسانی که در جامعه به جاه و مقام و منزلت ولی در عین حال به یک فرهنگی رسیدند. 

انقلاب فرهنگی چین، یک انقلاب ضد‌فرهنگی بود. همان‌طوری که انقلاب اسلامی ایران، انقلابی ضد‌فرهنگ مدرن بود. به این علت من فکر می‌کنم که ما‌ها کاملاً پرت بودیم.

<strong>می‌توانیم در مجموع بگوییم که جنبش ۶۸ بیش از آن‌چه یک جنبش انقلابی باشد، یک جنبش اصلاحی است؟ و اگر این فرض را قبول بکنیم که می‌خواهد اصلاحاتی در روابط اجتماعی به‌وجود بیاورد، آیا با توجه به شرایط کنونی، می‌تواند این جنبش برای دانشجوهای ایرانی درس‌هایی داشته باشد؟</strong>

حتماً. من فکر می‌کنم که ایرانی‌ها بعد از انقلاب ایران، اصولاً نسبت به این‌که جامعه را باید یک‌باره دگرگون کرد و فقط راس قدرت را نشانه رفت، دیدشان عوض شده. 

برای این‌که خود تجربه این سی ساله نشان داده که با عوض کردن راس قدرت ممکن است چیز زیادی در جامعه عوض نشود. اوضاع بهتر که نشود، بدتر هم بشود. استبداد به یک شکلی برود، به یک شکل دیگری بیاید. این‌ها تجربه ملموس مردم ما هست در این سی سال، و درست همین‌جا‌ست که این‌ها را به نوعی با می ۶۸ و شعارهای آن متصل می‌کند. 

یعنی این‌که الان این را خیلی خوب در جنبش‌های مختلف اجتماعی و در حرکاتی که در ایران انجام می‌گیرد می‌بیند که آقا ما یک‌سری حق‌هایی داریم و این حق‌ها را می‌خواهیم، صرف نظر از این‌که نظام اجتماعی چیست، صرف‌نظر از این‌که این‌ها را چگونه می‌شود به‌دست آورد. ما می‌خواهیم و برای آن مبارزه می‌کنیم تا آن‌جایی که زورمان می‌رسد، تا آن‌جایی که می‌گذارند و تا آن‌جایی که امکان آن در جامعه ایران فراهم است ما به زبان، به اقدام، با یک تراکت، با یک جنبش کوچک، با یک تظاهرات کوچک یا بزرگ سعی می‌کنیم دنبال این حق برویم. 

حالا گرفتن این حق ممکن است به تغییرات اساسی در جامعه بینجامد؟ معلوم نیست. ممکن است تغییرات کوچکی را به‌وجود بیاورد؟ معلوم نیست. ممکن است راس نظام را متزلزل بکند؟ این هم معلوم نیست. یعنی این‌که همه اینها ممکن است.

 در عین حال ممکن است تغییرات کوچکی به وجود بیاید، ممکن است تغییرات بزرگی به وجود بیاید، ممکن است راس نظام واساس نظام را متزلزل بکند؟ ولی این  شباهت هست. خیلی عجیب است. اتفاقی که در ۶۸ می‌افتد‌، الان در ۲۰۰۸ ما در ایران  در  و واقعیتِ حرکت مردم می‌بینیم.

تفکر را نمی‌دانم. چون من چیزهایی را که درباره‌ی ایران می‌خوانم، می‌بینم که خب آن‌هایی که خیلی سیاسی هستند، این‌طوری فکر نمی‌کنند. 

ولی آن‌هایی که کمتر سیاسی هستند و دنبال یک‌سری حقوق و به‌وجود آوردن یک جنبش حقوق هستند، آن‌ها اتفاقاً این‌طوری فکر می‌کنند. یعنی فکر نمی‌کنند که آیا حالا حتما با این نظام می‌شود یا نمی‌شود. من نمی‌دانم با این نظام می‌شود یا نمی‌شود، ولی من برابری زن و مرد را می‌خواهم و روی آن هم پافشاری می‌کنم، به خاطر آن زندان هم می‌روم و آن سوال را می‌گذارم که تاریخ جواب بدهد.
]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_92.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_92.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 10 Jul 2008 15:45:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عکسی میان گل‌های مصنوعی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>عکسی میان گل‌های مصنوعی از خانمِ نینا، ‌لایه به لایه، خاطره‌هایی است نشسته برهم. خاطره‌ی سفری است به مقصدی که درآن مقصد، خاطره مرگی، یاد سفر را در پی و در پس داشته است. 

سفری که مقصدش دیرتر و دورتر، خود، مبدا بوده. بدین‌گونه، تکه‌های قیچی شده‌ی زمان، سفر را با مرگ موازات می‌دهند، و مبدا و مقصد را در لحظه‌های نادرِ یک چشم بستن «در موسیقی آرام و زیبایی» خلاصه می‌كنند. اگر خلاصه‌ی مرگ، غیاب است؛ در نوشته‌ی نینا، عکسِ میان گل‌های مصنوعی با حضورِ غیاب، تناقضِ بزرگِ مرگ را بر واقعیتِ فقدان می‌نشاند و تصویرهای غیب و حضور در آیینه‌ی دوگانه‌ی ذهنِ متن، مکرر می‌شوند. 

ما هم به پیشانی این آیینه، سنگ نوشته‌ای از «هفتاد سنگ قبر» رویایی را قیچی می‌کنیم و می‌گذاریم. و به تماشای این ترکیب می‌نشینیم:

آنجا که با تو بودم 
 آگاهِ مرگ بودم 
 اینجا که بی‌تو، اما 
 یک مرگِ آگاهم.</small></strong>

<small>عکسی میان گل‌های مصنوعی
امیریه ‌ـ تهران  دیماه ۱۳۷۴
نینا</small>

[[sound]]

صدای کفترهای پشت پنجره‌ی اتاق، زاری‌ست. زاری خفه. زاری‌شان دلم را آشوب می‌کند. به صدای مرثیه‌خوان زردنبوی محله‌مان می‌ماند. 
همان مردک لاغر و مردنی با ابروهای لنگه به لنگه و صورت چرک مرده‌اش، با ریش کشیده و باریکی که انگار موخوره به جانش افتاده بود. 
 
«لعنتی‌ها گورتان را گم کنید»
با کف دست به پنجره می‌كوبم:
«راحتم بگذارید»

میان چمدان‌های بسته اتاق گم شده‌ام. اما خیالم راحت نیست. می‌دانم، جانش را ندارم اینهمه بار را به تنهایی با خود ببرم. می‌دانم بازهم چیزی را جا می‌گذارم. در هول و ولای رفتن‌ها همیشه چیزهایی گم می‌شوند که بعدها حسرتشان به جانم می‌ریزد.

بغض می‌شوند و روزها مثل گل ته گلویم می‌چسبند. تا بگردم و پیدایشان کنم... بیهوده است. همیشه چیزی جا می‌ماند. همیشه اینطور است.

در نیمه باز بود. برخاستم در را ببندم، دیدم تو در قاب در ایستاده‌ای. دلم باز شد. هوای اتاق بوی تو را گرفت. قاب در زیبا شد. 

«آقاجان، چه خوب کردی که خودت آمدی. نگاه کن! چمدان‌ها را هم بسته‌ام»

سرم را بر سینه‌ات گذاشتم. بوسیدمش.
«وقت زیادی نمانده بابا، آمدم خداحافظی کنم»

دستت را گرفتم. گفتم:
«آقاجان باز شروع کردی! داشتم راه می‌افتادم. گفتم سیگاری می‌کشم و...»

گفتی: «بابا، وقت زیادی نمانده...»
ترسیدم. مثل همیشه ترسیدم آقاجان. صورتم از گریه خیس شد. قدم نمی‌رسید تا چشمهای مهربانت را ببوسم. کز کردم. خودم را از آغوشت بیرون کشیدم. سرم را انداختم زیر و زیر لب گفتم: «آقاجان، چرا به این زودی؟ چرا هیچوقت پیش‌ام نمی‌مانی؟» 

زاری دل‌آزار کفترها نگذاشت آخرین نجواهایت را بشنوم. اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با کف دست دیگرم کوبیدم به پنجره. برگشتم بگویم: «آقاجان...» در بسته بود. تو در قاب نبودی. هوای اتاق سنگین شد. خفه شد. پنجره را باز کردم. گفتم: «سیگاری می‌کشم، همه را برمی‌دارم و می‌روم»

هوای هواپیما سنگین بود. خفه‌ام می‌کرد. دلم می‌خواست کنج خودم را داشتم. هرجا که باشد، اما نه این وسط. صندلی وسط که می‌نشینی، مجبوری همه‌اش روبه رویت را نگاه کنی. سرت را کمی کج  کنی، یا هر طرف بخواهی لم بدهی، بغل دستی‌ات طوری خود را کنار می‌کشد که انگار وارد حریم او شده‌ای.

«آقا ممکنه جایتان را با من عوض کنید؟»
«چطور؟»
«نمی دونم، ناراحتم. نمی‌تونم این وسط بنشینم»
لبخند می‌زند و می‌گوید: «اگه می‌خواین کنار پنجره بنشینین، به اون وری بگین»
«نه، نه. این وسط نشستن آزارم می‌ده»
«جا جاست دیگه خانوم. چه این وری، چه اون وری»

نتوانستم تاب بیاورم. تا چشمم به میهماندار افتاد گفتم: «اینجا جای نشستن نیست، حداقل من...»
«قبلا خبرتان کرده بودند، نه؟»
«نه! مهم هم نیست. در هرحال من نمی‌تونم تمام سفر را اینجا بنشینم»

میهماندار مهربان شد و گفت: «صبر کنید. خبرتان می‌کنم»
مردی که کناره پنجره نشسته بود، با لحن کشداری پرسید: «مهمونین، یا صابخونه؟»

نمی‌دانستم چه باید بگویم. باز پرسید: «برمی‌گردین؟»
رویم را برگرداندم. چیزی نگفتم. میهماندار آمد و با سر اشاره کرد که با او بروم. بلند شدم. رفتم. یک صندلی خالی ته هواپیما. نشستم و هدفون را روی گوشهایم گذاشتم. موسیقی آرام و زیبایی پخش می شد. صدای پیانو بود. چشم‌هایم را بستم.

یکشنبه بود، ساعت سه صبح. همه توی فرودگاه بودند. همه‌شان سیاهپوش. در آغوششان گرفتم. لبهای‌شان را بوسیدم. گفتم: «حرف‌ها بماند برای بعد». 

حمید مثل همیشه از کنارم گذشت و غبار خاطره‌یی گم از پیوندی گسسته چشم‌هایم را بار دگر تار کرد. کوتاه گفت: «دیشب پدر مُرد» فقط نگاهش کردم. «مادر هم حالش خوب نیست» به خواهرم نیز چیزی نگفتم. 

گهواره‌ای بودم در دستان پدر. تاب می‌خوردم، تا مرا تنگ در آغوش فشرد و در گوشم خواند: «فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان/ بیار جام شرابی و به خاک آدم ریز»
گفتم: «کجایی آقاجان!»

به خانه که رسیدم مادرم می‌گریست. می‌گریست و مدام می‌گفت: «دیر آمدی! دیر!» می‌گفت: «اسم تو را زبان گرفته بود. می‌گفت زهره‌ی مهربانم چرا نامهربان شدی!» پدر شب پیش به تنهایی از بستر بلند شده بود. اصلاح کرده بود. می‌خواست انگار خود را برای ضیافت آماده کند.

روی میز را چیده بودند. نقل، خرما و عکس پدر در میان گل‌های مصنوعی. دیوارهای اتاق پدر هنوز پر بود از دستخط زیبایش و اشعاری که مثل او مهربان بودند. تختخواب پدر خالی بود، و من مثل همیشه در غیاب او زیر تختخوابش بودم. مثل کودکی‌هایم. ترس‌های کودکیم راهمیشه زیر همین تختخواب به او می‌گفتم.

ساعت هفت صبح، با حمید و خواهرهایم در بیمارستان بودیم. سردخانه بسته بود. همان جا نشستم و در بسته‌اش را چسبیدم. دو ساعت بعد مسئول سردخانه آمد. قفل را باز کرد و تخت روانی را از محفظه‌ای بیرون کشید. 

پارچه سفید را از روی صورتش کنار زدم. چهره‌اش مثل همیشه زیبا بود. مهربان بود. با خط لبخندی برکناره‌ی لبهایش خود را به خواب زده بود و مرا می‌پایید. تشنه‌ام شد و گریه‌ام گرفت. 

درست مثل پنج سالگی‌ام، در آن روز تابستانی که از نگاه خیره گاو وحشی، آنقدر عقب عقب رفتم تا به پاهای پدر رسیدم و پشت پاهای کشیده‌اش پنهان شدم و آهسته به گاو گفتم: «سلام!»
پاهای پدر را محکم گرفته بودم و به سینه‌ام می‌فشردم. 

حمید دست‌هایم را گرفت: «زهره، بس کن!»
تن پدر اصلا سرد نبود. از آن پس دیگر گریه نکردم. در جمع گریه نکردم. آن چندساعتی که تنها بودم، زار زار گریستم.

ساعت دوازده ظهر پدر را به خانه آوردند. پدر برای همیشه از خانه می‌رفت. آقاجان من. با چادر سیاهی که نمی‌توانستم جمع و جورش کنم، مثل مجسمه دم در خانه ایستادم و خیره ماندم به تن پدر که در ملافه‌ی سپید پیچیده بودند و آرام بر تخت روان آمبولانس آرمیده بود. 

کسی با شتاب از خانه بیرون شد. بوی گلاب آمد. چند قدم رفت و برگشت. صورتم را در میان دستانش گرفت و ناباورانه گفت: «سلام، زهره تویی؟»

صداها توی گوشم می‌پیچید: «دیر میشه، دیر!»
چیزی ته گلویم چسبیده بود. می‌خواستم قورتش بدهم، نمی‌شد. همه منتظر مادر بودند. مادرم نمی‌خواست بیاید. می‌خواست در خانه بماند. صداها بلندتر می‌شد. اما مادرم هیچ عجله‌ای نداشت.

در خانه نیمه باز مانده بود. مثل در شیشه‌ای هال خانه که همیشه بعدازظهرهای تابستان، حوالی ساعت دو، نیمه باز می‌ماند. بعد از آن قیل و قال سر سفره‌ی ظهر، هال خانه جان می‌داد برای استراحت. 

پدر وسط هال دراز می‌کشید و روشنایی خفیفی که تنها بازمانده‌ی بعدازظهرهای داغ بود، از پس در قطور و تمام قد شیشه‌ای راهرو روی پدر می‌تابید، که دستی زیر سر می‌گذاشت و دستی روی پای چپ اش. باقی خانه سایه بود. 

سکوت و تنها صدا، صدای سایش برگ‌های درخت کهن مو بر پنجره‌ی تمام قد اتاق. زمان هم انگار در خواب بود، مثل اهل خانه. 

اما من همیشه، حتا توی آن گرمای اتاق کوچک پشت بام، خیره به ساعت پایه شکسته‌ام بیدار می‌ماندم و انتظار می‌کشیدم که آرام و پاورچین پاورچین پیش تو بیایم و تن تب‌زده‌ام را به دیوارهای خنک هال بچسبانم و پیش از آنکه زمان و آدم‌ها بیدار شوند، باز پاورچین پاورچین پله های پشت بام را بگیرم و بخزم توی آن اتاق جهنم. 

یادت هست پدر! یادت هست، ساعت دو که می‌شد کفشهایم را زیر بغل می‌زدم و پا برهنه تن استخوانی کوچکم را از لای در شیشه‌ای راهرو به داخل می‌سراندم. نگاهی به تنگ نیمه خالی آب خنکی که بالای سر تو بود می‌انداختم و نوک پا به سوی آن می‌رفتم. 

شیشه‌ی سرد عرق‌کرده‌ی آن را به پیشانی می‌چسباندم و کمی که خنک می‌شدم، جرعه جرعه از آن می‌نوشیدم. از لای پلک‌هایم می‌دیدمت که با خط لبخندی برکناره‌ی لبهایت، خود را به خواب زده‌ای و مرا می‌پایی و من آنقدر می‌نوشیدیم تا تنگ خالی را همان جایی که بود بگذارم و حظ تو را کامل کنم. 

چقدر دلشوره برم می‌داشت وقتی دوباره به خواب می‌رفتی، مثل دلشوره‌ای که همیشه در پی سفرهای پیاپی تو داشتم. اول دلشوره بود، بعد حس خفگی. خواب که می‌رفتی، برمی‌گشتم به اتاق کوچک پشت بام و شتابزده پک می‌زدم به سیگاری که از مادر دزدیده بودم. 

قرار نمی‌گرفتم، و باز پله‌ها را می‌گرفتم و پایین می‌آمدم. تو آرمیده بودی، حسی که همواره تنها در خیال من ماند. با دودلی‌هایم همانجا گوشه‌ای در کنار تو می‌نشستم و می‌ماندم تا دوباره چشم بگشایی و از من آب بخواهی.

مادر آمد. چادرش روی شانه‌هایش بود و چشمش به کاسه‌ی آب که در دست داشت. از پله‌ها آرام پایین می‌آمد، انگار دلواپس بود مبادا قطره‌ای از آب بر زمین بریزد. آب در کاسه لب پر می‌زد. 

مادر با گام‌های کوچکش درون آمبولانس رفت. کاسه‌ی آب را بالای سر تو گذاشت و پارچه‌ی ترمه را که زیر بغل پنهان کرده بود، آرام بر روی تو کشید. لب‌هایش کـُند و بی‌رمق بهم می‌خورد. 

قرآن می‌خواند؟ یا آخرین وعده‌های خود را با تو در میان می‌گذاشت؟ کسی به او نزدیک شد و گفت: «خانم غروب می‌شود!» شانه‌هایش تکان می‌خورد. مادرم می‌گریست. 

نمی‌دانم چقدر در کنارت ماند. اما برای وداع با تو هیچ عجله‌ای نداشت. از ماشین که پیاده شد، با نگاه به راننده گفت که حرکت کند. درها بسته شد و قطرات شفاف آب با هوای پرغبار د‌رهم ‌آمیخت.

مادر می‌خواست تو در کنار پدر بزرگ خودش در قم به خواب روی. از قم بدم می‌آمد. هرچه گفتم، نپذیرفت. 

به قم که رسیدیم، حول و حوش ۵ بعدازظهر بود. وقتی مادر شانه‌اش را از زیر سرم کشید، تازه چشم‌هایم را باز کردم. در گیج و ویج خواب و بیداری، از لای پلکهای نیمه بازم حرکت تند پاهای مادر  را می‌پاییدم که از راه باریکه‌‌‌ی میان گورها بسوی تو می‌شتافت. 

تا به تو برسد، دوبار بر زمین نشست و هربار با چه جان‌کندنی دست‌ را ستون تن ‌کرد و بی‌درنگ سوی تو دوان ‌شد. جز زاغ‌ها که تک و توک بر گوری نشسته بودند، و چند قاری قوزی و تکیده که سایه‌شان از دور گم و پیدا بود، در آن گورستان عبوس چیزی به چشم نمی‌آمد. و مادر، شاید تنها شقایق سیاه آن زمین سوخته، انگار در باد می‌پیچید تا بر مزارت بیفتد.


گوشه‌ای ایستادم. با چشم‌هایی بسته، تنها به آن همهمه‌ی گنگ گوش دادم. به صدای گریه‌ی مادر، به صدای کوبش خاک بر تن تو، به نجواهایت از پس پرتو سپید نور، به ضجه‌های خودم در تاریکی، در سکوت. سیاه سیاه سیاه.

آنروز، در ته آن چاله‌ی تنگ، تکه‌ای از جان من نیز زیر خروارها خاک با تو مدفون شد. تکه‌ای که جای خالی‌اش را هیچ چیز پر نکرد. چیزی نیست که از یادم برود، یا گم‌اش کنم. مثل گل هنوزهم ته گلویم چسبیده، مثل حسرت هنوزهم به جانم ریخته. گریز ازآن بیهوده است، هنوزهم همینطور است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_91.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/07/print_post_91.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 04 Jul 2008 17:08:00 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آن لحظه بنیادی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>آن لحظه بنیادی، لحظه‌ای‌ست که آدمیزاد از یک مرحله مهم زندگی‌اش عبور می کند. به یک معنی، لحظه مرگ و زندگی است. لحظه‌ای است که  یا گذشته را به آینده‌ای که دارد شکل می‌گیرد وصل می‌‌کند و یا به کلی منهدمش می‌کند. عزیمت‌گاهی است که بعد از آن یا مسیری که پیش رو داریم ادامه می‌‌یابد یا داستان زندگی‌مان به کلی عوض می‌شود و معلوم نیست چه داستان دیگری جایش را بگیرد. 

گاه در این گونه لحظه‌ها انسان بالغ می‌شود و از رهگذر  این بلوغ به پیروزی‌هایی دست پیدا می‌یابد و گاه برای تمام عمر، سهم او از تجربه‌هایش تنها طعم شکست خواهد بود. 

هرچقدر کوچک و به ظاهر بی‌اهمیت، این لحظه‌های بنیادی چیزی را در درون ما و به همراهش در سرنوشت‌مان زیر و رو می‌کند. گرچه اغلب همراه سن و سال، آن لحظه را فراموش می‌کنیم: به خودمان می‌گوییم واقعا چقدر با زمان عوض شده‌ایم! اما کم‌تر به یاد می‌آوریم که این عوض شدن، از یک لحظه، از یک لحظه بنیادی آغاز شده است. لحظه‌ای که به قول نویسنده این خاطره، «شمس توکلی» مثل ماهی از دست‌مان لیز می‌خورد و در عمق آب‌های تلخ و شور زندگی روزمره ناپدید می‌شود.

خاطره این هفته یکی از این ماهی‌ها است که صیاد آن توانسته به قلاب کلمات طنزآمیز، صیدش کند و نمونه‌ای زیبا و ظریف از خاطره‌نویسی را با دقت در جزییات به ما هدیه کند.</small></strong>

[[sound]]

<strong>آن لحظه بنیادی</strong>

آغاز سال تحصیلی 2007 بود. تازه قرارداد یک ساله‌ی تدریس برای بیست ساعت در هفته، در دبیرستانی بزرگ واقع در شهرکی نزدیک آمستردام را امضاء کرده بودم. تا آن روز تجربه من محدود بود به هشت ساعت تدریس در هفته و در مدرسه کوچک در یک دهکده.
حس می‌کردم مثل بچه نگهداری هستم که نگهداری گاه به گاه بچه‌ها عرقش را درمی‌‌‌آورد و حالا، ناگهان به او خبرمی‌دادند که شده پدر مسئول 210 پسر و دختر نوجوان، برای مدت زمان پایان‌ناپذیر یک سال تحصیلی.

با قورت دادن آب دهانم شجاعانه تن به تقدیر سپردم و قدم در اولین کلاسم در دبیرستان گذاشتم. شروع؛ روزی بود با هفت ساعت متوالی تدریس و دو زنگ تفریح بیست دقیقه‌ای، تقریبا چیزی معادل یک هفته کار قبلی‌ام. 

به خودم گفتم: 
- به پیش! حالا شدی یک آقا معلم واقعی! بچه‌بازی تموم! درس درست و حسابی می‌دی و نونت رو درمی‌آری، مثل یک آدم بزرگ!

دلم نمی‌خواست در شروع کار، تصویر  آدمی ضعیف و زیادی انعطاف‌پذیر از خودم ارائه بدهم. شنیده بودم معلم، برای این که تا آخر سال آسوده و محترم باشد باید در اول کار با محصلین، جدی و محکم رفتار کند. بنابراین تمام ساعات اولیه را به توضیح قوانین و روش‌ها و اصولم در سر کلاس، اختصاص دادم. 

در شروع ساعت پنجم حسابی خسته و از پا درآمده بودم، جسما و روحا خالی از انرژی. دلم می‌خواست برگردم خانه. معهذا ظاهر را حفظ می‌کردم و با قیافه جدی و آرام در کلاس قدم می‌زدم و قوانین مقدس رفتار در کلاس را توضیح می‌دادم:

- باید همیشه وسایل‌تون همراه‌تون باشه! وقتی حرف می‌زنم با دقت گوش کنین! و الی آخر... 

نهایتا به قدر کافی رضایت خاطر داشتم. به نظر می‌رسید همه چیز خوب پیش می‌رفت. این را در نگاه مطیع شاگردان جدیدم می‌دیدم. وادارشان کردم قوانین طلایی‌ام را در دفترهای‌شان یادداشت کنند تا بهتر خلع سلاح‌شان کنم و به تسلیم بی‌چون و چرا در برابر سلطه‌ی مطلق و بی‌مرزم وادارم شان. 

اگر دانش‌آموزی در حرفم می‌دوید، به شیوه‌ای کاملا حرفه‌ای حرفم را قطع می‌کردم و در سکوت مطلق آن‌قدر مستقیم در چشمانش خیره می‌شدم تا وزن سنگین خطایش را حس کند. کلاس در سکوت غرق می‌شد و شرم، روح محصل مربوطه را هم‌زمان با خوشبختی و افتخار اینجانب تسخیر می‌نمود و من بر این روال ادامه می‌دادم. 

در عین حال باید اعتراف کنم علی‌رغم پیروزی اوج گیرنده‌ام خودم را چون شارلاتان یا هنرپیشه‌ای احساس می‌کردم که دیر یا زود نقابش برداشته خواهد شد. چیزی مثل یک گره در امعاء و احشایم حس می‌کردم. من آن کسی که وانمود می‌کردم، نبودم. هنوز خودم را در آن لحظه می‌بینم؛ نشسته پشت میز تدریس، در حال دیکته کردن قوانین طلایی یک معلم احمق!

در عین حال، علی‌رغم این خود شلاق‌زنی روانی، حرف‌های خودم را هم داشتم باور می‌کردم. حس می‌کردم خوب جولان می‌دهم. به خودم می‌گفتم: فعلا باید برنده شد!

بعد از ساعت ششم، کله‌ام شده بود یک کدوی میان‌تهی. نا نداشتم. به علاوه، تمام این مدت به یک زبان هلندی مزخرف، حرف زده بودم. خودم به خودم می‌گفتم:
- به هر حال چه دل و جراتی. تعجب می‌کنم چطور این بچه‌ها یکهو نمی‌زنن زیر خنده، از این طرز جمله‌سازی‌های من که در حد خواهر و برادرای شیش هفت ساله‌شونه؟!

باز خودم به خودم می‌گفتم:
- بابا ای‌والله! حواست هست داری چکار می‌کنی؟ داری سر صدتا بچه رو که اومدن اینجا از تو مثلا چیزی یاد بگیرن کلاه می‌گذاری! به علاوه‌ی یک پنجاه ‌تایی بزرگ‌سال‌ها که همکارات باشن. حالا والدین بچه‌ها هیچ چی... وزارت فرهنگ و... دولت هلند و... همه‌ی سیستم!؟ اونم توی مملکت خودشون...

فضای کلاس سنگین بود. 150 تا محصل از صبح تا حالا آمده بودند به این کلاس و رفته بودند. وقتی ششمین کلاس با هیاهو رفتند و سر و کله اشغال‌گران بعدی با سر و صدا و انرژی نیرومندشان از پشت در پیدا شد؛ تنها آرزویم پرت کردن تخته پاک‌کن بود و بودن در هرجای دیگری جز آنجا.
 
هلندی‌ها خیلی ُگنده‌اند. در دوازده سالگی هم قد من می‌شوند. مثل زنبورهای غول‌آسایی با نیش‌های قتال، در کلاس پخش شدند. خوشبختانه به من نگاه هم نمی‌کردند. انگار وجود نداشتم.

- خدایا می‌شه تموم این ساعت آخر رو نامریی بمونم؟

ولی افسوس که شمارش معکوس آغاز می‌شد و نوبتم فرا می‌رسید. وقتی در صندلی‌های‌شان ولو شدند، کم‌کم نگاه‌های بی‌تفاوت و تمسخرآمیزشان متوجه‌ام شد. مطمئنا منتظر بودند کلمه‌ای از دهانم درآید تا بتوانند برچسبی روی من بزنند برای تمام سال: دست و پا چلفتی... مشنگ... ناقص مغز... یا... نمی‌دانم دیگر چه و چه‌ها... به نظرم رسید حتی فکر دیکته کردن اصول طلایی‌ام به این کلاس خودکشی  محض است:
- خوب به موقع فهمیدم!

اما مساله این بود که در آن لحظه هیچ ایده‌ای نداشتم چه چیز دیگری بگویم، یا چه کار باید بکنم. در سرم، انواع عکس‌العمل‌های ممکن را برای شروع کردن وارسیدم؛ همه بی‌فایده. 

چند لحظه‌ای در سکوت نگاه‌شان کردم به امید این که با این زبان بی‌کلمه به آنها برتری یابم و بالاخره ساکت شوند. اما در حقیقت از همان نخستین لحظه نشان دادند که بیدی نیستند به این بادها بلرزند و من می‌توانم تا هر وقت دلم بخواهد به این سکوت ادامه دهم و آنها کک‌شان هم از قیافه من نخواهد گزید. نشانم دادند که وجود ندارم و این بدترین آزمون و بدترین توهینی است که می‌شود فکر آن را کرد.

شروع کردم دست و پایم را گم کردن. با غریزه و تجربه مختصری که داشتم، فهمیدم هیچ یک از روضه‌خوانی‌های کلاسیک کمک نمی‌کنند و می‌توانند برای باقی ایام، مرا اسباب دست مسخرگی آنها کند. سرانجام انگشتم را به‌ طرف کسی که به نظر می‌رسید سرکرده و رهبر بقیه است، دراز کردم. ته کلاس نشسته بود، چهارشانه و قوی و بولدوزر مانند.

- هی، تو! اسمت چیه؟
- کی؟ من؟ 
- آره تو!
- جیمز
- جیمز، صندلی‌ات را راست کن!

ناگهان کلاس غرق  سکوت شد. در واقع این جناب جیمز ملکه زنبورها بود. همه، مشتاق نبرد گلادیاتورها - جیمز و «آقای معلوم نیست کیه»- شدند. جیمز آهسته صندلی‌اش را راست کرد و بعد زد زیر خنده و با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن با چند تا دختر و پسرهای آن طرف کلاس و وانمود کرد که هیچ اتفاقی نیفتاده. کلاس دوباره در ولوله‌ای تحمل‌ناپذیر شیرجه رفت و عرق از پیشانی‌ام جاری شد. 

چنین چیزی قبلا برایم پیش نیامده بود، و در دوره کارآموزی حرفه‌ای‌ام هم چیزی از این بابت به ما نگفته بودند. چگونه باقی سال را با این کلاس سر کنم؟ جیمز همان‌طور که وراجی می‌کرد و غش و ریسه می‌رفت دوباره شروع کرد روی صندلی‌اش الاکلنگ کردن.

- هی جیمز! بهت گفتم صندلی‌ات...!
دوباره سکوت شد. جیمز مثل گاوی که بالاخره پی به وجود گاوباز برده باشد، نگاهم کرد. صندلی‌اش را راست کرد و گفت:
- پس شما دبیر قطعی امسال‌مون هستی؟ 
- آره قطعی
- می‌خواهی اینجا بمونی؟
- بدیهیه!
- خب خواهیم دید!

پس از چند ثانیه، همه‌ی درگیری‌‌های بین معلم‌ها و شاگردها که در فیلم‌ها دیده  بودم، از پیش چشمم رژه رفتند. مخصوصا آنهایی که معلم را در حال برگشت به خانه‌اش نشان می‌دادند با چاقویی در شکمش.

تهدید از این واضح‌تر نمی‌شد. هیچ عکس‌العمل فوری نشان ندادم. چون مطلقا نمی‌دانستم چه عکس‌العملی می‌توانم نشان بدهم. کلاس در قیل و قال غوطه می‌خورد و من به معنی واقعی کلمه کلاهم افتاده بود پس معرکه. دلم می‌خواست عذرخواه این مختصر سوء تفاهمی که پیش آمده، از کلاس خارج شوم، استعفایم را بگذارم روی میز مدیر... و بروم پی کارم... پی کار و باری دیگر. 

حس می‌کردم جیمز ماسکم را از صورتم برداشته. او تجربه‌اش از «معلم» بیشتر از تجربه من از «شاگرد» بود و پی برده بود من یک معلم حقیقی نیستم. اما چنین چیزی ممکن نبود! انتخابی نداشتم. مساله ناگهان برایم مساله مرگ و زندگی شد. یا باید عکس‌العمل درست را پیدا می‌کردم یا می‌مردم! و در آن لحظه انگار در حال جان کندن بودم. فکر کردم به هر حال بهتر است آدم یک بار برای همیشه بمیرد تا همه‌ی روزهای یک سال را جان بکند. درست نفهمیدم چه اتفاقی در کله‌ام افتاد که ظرف ثانیه‌ای دریافتم نه تنها ترسی از مردن ندارم، بلکه خیلی هم مایلم بکشم! 

- هی جیمز! وسایلت را جمع کن و بزن به چاک!
 با خشونت جوابم را داد:
- چی؟ واسه چی من کاری نکردم؟ 
- وراجی می‌کنی و صندلی‌ات را تکون می‌دی، بی‌معطلی می‌ری بیرون! جیمز تکان نخورد. رنگ به رنگ شد و مثل گربه‌ای که دمش را لگد کرده باشند به خودش پیچ و تاب داد. 

همه نیرو و توجهم را متمرکز کردم رویش. آهسته و عصبی بلند شد، ساکش را به نشانه اعتراض پرت کرد و مثل حیوانی مجروح و هار غرید. سلانه سلانه بین ردیف‌ها پیش می‌آمد... نمی‌دانستم دارد به طرف در می‌رود یا می‌خواهد بپیچد به طرف من. هیچ عکس‌العملی نشان ندادم. حضار، البته طرفدار گاو بودند، نه گاو باز. 

در همان لحظه یک شعر گارسیا لورکا به خاطرم آمد: ساعت پنج بعد از ظهر، که ایگناسیو با شاخ گاو سوراخ شد. اما خوشبختانه هنوز ساعت پنج نشده بود. چیزی حیوانی و پرخاشگر در چهره و تن تو پر و نحوه رفتار جیمز بود که او را قادر به هر کاری نشان می‌داد: به کتک زدن هم کلاسی‌ها و حتی شاید یک بزرگ‌سال! 

نمی‌دانستم اگر به من حمله کند چه رفتاری نشان دهم. همه چیز در یک لحظه ممکن بود و حالا بستگی داشت به بازی نگاه‌ها. چندان انتخابی نداشتم. دیگر مجال  خود را به کوچه علی چپ زدن، و پرهیز از درگیری نبود. بنابراین برای روبه‌رو شدن با سرنوشت، من هم راه افتادم به طرف او که داشت همچنان از میان ردیف‌ها جلو می‌آمد و غرش‌هایش بیش از پیش نزدیک می‌شد. 

بدنم از ترس پیشامد بد، شل شده بود. همه‌ی نیروهایم را در چشمم متمرکز کردم و مثل نقاشی که رنگ‌هایش را برمی‌گزیند، مخلوطی از قطعیت، قدرت و آرامش به نگاهم افزودم و دوختمش به چشم‌های جیمز... و ناگهان... گمان کردم جرقه‌ای در چشمانش درخشید... و حالتی از تسلیم در آنها ظاهر شد. 

می‌خواهد عذرخواهی کند؟ یا بزند زیر خنده و دلقک‌بازی درآورد؟... آیا بالاخره به او سلطه یافته‌ام؟... اما هیچ خبری از این حرف‌ها نبود. سلانه سلانه و داش مشتیانه جلو می‌آمد و حالت تبهکاری را داشت که هر لحظه می‌خواست هفت تیرش را درآورد و کار معلم را بسازد. اما پیچید سمت در و از چارچوب گذر کرد.

هم‌زمان با لحظه‌ای که در را می‌بستم، پایش را گذاشت لای در و به نشانه واپسین تلاش برای از رو بردنم، به چشمانم خیره شد. دوباره موجی از گرما تمام تنم را فرا گرفت و غرشی غریب از عمق حنجره‌ام باعث شد به فوریت پایش را پس کشد. برای آخرین بار به چشمانم خیره شد. اما دیگر نبرد را باخته بود و این را در چشمان معلمش می‌خواند. اکنون نگاهش نگاه دانش‌آموزی تنها و شرمگین بود در راهرویی خالی. گفتم:

- بعد از کلاس بیا ببینمت!

وقتی در را پشت سر او بستم، کلاس آرام و آماده درس بود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/06/print_post_90.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/daneshvar/2008/06/print_post_90.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خاطره‌خوانی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 28 Jun 2008 18:34:47 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
