<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>ايرانيان کانادا</title>
      <link>http://zamaaneh.com/canada/</link>
      <description></description>
      <language>en-us</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 20 Jan 2010 19:33:06 +0100</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>«هویت ایرانی؛ مهم‌ترین مساله‌ی روشنفکران سکولار»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در پی انتشار بیانیه‏ی پنج ماده‏ای میرحسین موسوی در مورد مطالبات جنبش مردم ایران و پس از اعلام بیانیه‏ی ۱۰ماده‏ای پنج نواندیش دینی، گروهی از روشنفکران و کنش‏گران سکولار که چند تن از روشنفکران دینی نیز در میان آنان قرار دارند، بیانیه‏ا‌ی را در حمایت از مطالبات اعلام شده توسط میرحسین موسوی منتشر کردند.

[[sound]]

دکتر رامین جهانبگلو، استاد علوم سیاسی در مرکز اخلاقیات دانشگاه تورنتو، یکی از ۵۴ امضا کننده‏‏ی بیانیه‏ی روشنفکران سکولار است.

با رامین جهانبگلو در بازگشت از سفر چند هفته‏ای به مصر و هند که برای شرکت در چند کنفرانس و ایراد سخنرانی در زمینه‏ی جنبش‏های سیاسی− اجتماعی و رفتارهای خشونت‏ پرهیز صورت گرفته بود، در باره‏ی تحولات چند ماه اخیر ایران و چند بیانیه‏ای که به تازگی منتشر شده‏اند، گفت‏وگویی داشتم.</small></strong>

<strong>از دکتر جهانبگلو می‏پرسم: پس از گذشت هفت ماه از آغاز جنبش سبز که او ترجیح می‏دهد آن را جنبش مدنی ایران نام‏گذاری کند، آیا حرکت سیاسی− اجتماعی مردم ایران گسترده‏تر شده یا محدودتر؟</strong>

جنبش مدنی ایران از جهاتی گسترده‏تر شده است. هرچند ممکن است دیگر تظاهرات سه میلیونی‏ای مانند دوشنبه‏ی بعد از پایان انتخابات ریاست جمهوری در ایران نداشته باشیم، ولی به هرحال از لحاظ شرکت ذهنی و فکری مردم در این جنبش، چه در داخل و چه در خارج از ایران، به نظر می‏آید که جنبش گسترده‏تر شده است.

حس مسئولیت جامعه‏ی مدنی ایران نسبت به آینده‏ی کشور، نسبت به آینده‏ی جنبش سبز و نسبت به مسایلی که امروز ایران از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی با آن درگیر است نیز به مراتب بیشتر شده است.
بنابراین می‏توان گفت که جنبش نه از نظر کمّی که از نظر کیفی گسترده‏تر شده است.

[[photow01]]

<strong>نشانه‏های حس مسئولیت‏پذیری بیشتر را در چه رفتارهایی می‏توان دید؟</strong>

اولین چیزی که حس مسئولیت‏پذیری را می‏توان در آن دید، مساله‏ی خشونت‏پرهیزی است. با وجود این که واقعه‏ی عاشورا پیش آمد و خیلی‏ها با انگشت گذاشتن روی آن، گفتند که ممکن است جنبش به خشونت کشیده شود، می‏بینیم که جنبش سبز در نحوه‏ی نافرمانی مدنی‏اش و در نحوه‏ی مطالبات‏اش هنوز دارد خشونت‏پرهیز رفتار می‏کند.

به نظر من این یک حس مسئولیت شهروندی و نوعی اخلاق شهروندی است که به سمت پرهیز از خشونت می‏رود و شاید نقطه‏ی قدرت‏اش باشد.

<strong>پس از وقایع روز عاشورا، آقای موسوی بیانیه‏ای پنج ماده‏ای منتشر کرد و برای اولین بار خواسته‏های مشخصی را به عنوان مطالبات اصلی جنبش طرح کرد. بلافاصله پس از این بیانیه، پنج تن از نواندیشان دینی در خارج از کشور بیانیه‏ای ۱۰ ماده‏ای منتشر کردند و آقای مهاجرانی، یکی از امضاکنندگان آن گفت که به اتفاق چهار نفر دیگر، اتاق فکر جنبش سبز را تشکیل داده‏اند.

ارزیابی شما در مورد بیانیه‏ی آقای موسوی و بیانیه‏ی پنج نواندیش دینی و هم‏چنین این اظهارنظر آقای مهاجرانی چیست؟</strong>

به نظر من، بیانیه‏ی آقای موسوی خیلی بیانیه‏ی مهمی بوده است. به این دلیل که پنج موردی که ایشان در مورد آن صحبت کرده‏اند، ممکن است کافی نباشد، اما لازم است.

ایشان  خواستار مسئولیت‏پذیری و پاسخ‏گویی دولت شده‏اند، از شفافیت قوانین گفته‏اند و خواستار آزادی زندانیان سیاسی، آزادی مطبوعات و به رسمیت شناختن حقوق مردم هستند و تاکید می‏کنند که اجتماعات به صورت قانونی می‏توانند برگزار شوند. این‏ها همه نکات بسیار مهمی برای یک جنبش مدنی هستند و نقطه‏ی شروع حرکت جنبش است.

ولی کافی نیستند. ما باید روی چند نکته‏ی دیگر هم تاکید کنیم که بسیاری از روشنفکران ما و از جمله پنج نواندیش دینی در بیانیه‏ی خود  نیز به این نکات اشاره نکرده‏اند و آن هم  مساله‏ی عدم خشونت است.

خیلی مهم است که ما بدانیم جنبش مدنی ایران در حال حاضر، جنبشی خشونت‏پرهیز است. چرا این جنبش خشونت‏پرهیز است؟  روی چه اخلاق مدنی‏ای دارد تاکید می‏کند؟ و هدف آن چیست؟ 

یکی از مهم‏ترین مسایل دیگری که حتی در بیانیه‏ی پنج نواندیش دینی هم دیده نمی‏شود، این است که جنبش مدنی ایران می‏خواهد فراسوی یک سری قدرت‏طلبی‏ها، سکتاریسم‏ها و انحصارطلبی‏ها برود. برای این که می‏خواهد نوعی هم‏بستگی و هم‏دلی وحدت‏بخش میان ملت ایران به‏وجود بیاورد و می‏خواهد آینده‏ی روشنی را ترسیم کند. نه این که فقط در تاریکی راه برود.

بنابراین اگر شما به عنوان پنج نفر بگویید که ما فقط اتاق فکر یک جنبش هستیم، عده‏ی زیادی را کنار گذاشته‏اید و این خود نوعی سکتاریسم است که ممکن است برای آینده‏ی ایران مساله ایجاد کند.

<strong>نیروهای سکولار جنبش، چه در درون ایران و چه در خارج از کشور و اصولا طرف‏داران سکولاریسم در ایران، هیچ تشکلی ندارند و تا کنون هیچ واکنشی نشان نداده‏اند. شاید به نوعی منتظر بودند که بیانیه‏ی آقای موسوی و بیانیه‏ی پنج نواندیش دینی منتشر شود و سپس  آن‏ها با انتشار بیانیه‏ا‏ی با بیش از ۵۰ امضا واکنش نشان دهند. مشکل کجاست؟</strong>

باید پذیرفت که وحدت روشنفکران سکولار در ۱۰−۱۵ سال گذشته کم‏تر از روشنفکران دینی بوده است. روشنفکران دینی به مراتب با هم‏دیگر بهتر کار کرده‏اند و احساس نزدیکی بیشتری به‏ هم‏دیگر داشته‏اند و تا این حد در جهان پخش نبوده‏اند.

اتحاد روشنفکران سکولار، چه در ایران و چه در خارج از کشور، با هم‏دیگر خیلی کم‏تر است و تعدادشان هم بیشتر است. 

اما از سوی دیگر این که افرادی مانند یوسفی اشکوری یا آقای خلیفه سلطانی که خود را روشنفکر دینی می‏دانند، از امضا کنندگان بیانیه‏‏ای که توسط ۵۴ روشنفکر و آکادمیسین امضا شده حضور دارند، حرکت بسیار خوبی است و نشان از این دارد که ما در این جنبش به وحدت ملی نیاز داریم. 

احتیاج داریم پشت یک سری شعارها که چه بهتر شعارهای خشونت‏پرهیز و قانون‏طلب باشند، با هم همکاری داشته باشیم. برای این که آینده‏مان را با هم‏دیگر ترسیم می‏کنیم.

فکر می‏کنم سکولارها باید نشان دهند که می‏توانند با هم‏دیگر و همین‏طور با روشنفکران دینی این همکاری را داشته باشند و چه بهتر که این همکاری را بتوانند در راستای جنبش مدنی‏ای که الان در ایران وجود دارد، انجام بدهند.

جوان‏ها هم به این مساله خیلی توجه دارند. اگر ببینند شکافی میان روشنفکران هست، آن‏ها هم کمی سردرگم خواهند شد.

<strong>برخی از مخالفان بیانیه‏ای که توسط این ۵۴ نفر امضا شده، معتقدند که آقای موسوی و هم‏چنین پنج نواندیش دینی تاکیدشان بر هویت اسلامی جنبش است. به خصوص به جمله‏ای که آقای موسوی می‏گوید: «ما پیرو امام حسین هستیم» اشاره می‏کنند. 

یک روشنفکر سکولار چقدر می‏تواند با این عقیده همراه و هم‏نظر باشد و راجع به این مساله چه فکر می‏کند؟</strong>

مساله‏ی مهم برای اکثر روشنفکران سکولار، هویت ایرانی و شاید بتوان گفت که ماهیت کثرت گرایانه‏ی جنبش مدنی ایران است. ما باید به این مساله واقف باشیم که هرچند ما اقلیت‏های دیگر دینی مانند ارامنه، یهودی‏ها، زرتشتیان و… در ایران داریم، ولی ملت ایران ملتی مسلمان است.

ما نمی‏توانیم اسلام را به عنوان دین رسمی کشور حذف کنیم. اسلام ۱۴ قرن در ایران رواج داشته و ما نمی‏توانیم آن را از آیند‏ه‏ی ایران حذف کنیم.

[[photow02]]

هرچند روشنفکران سکولار طرف‏دار جدایی دین از سیاست هستند، ولی اسلام را به عنوان بخش فرهنگی جامعه‏ی ایران نمی‏توانند حذف کنند. همان‏طور که دین‏دارها را نمی‏توانند حذف کنند. چنین برخوردی به نظر من، یک برخورد سکتاریستی و حذف شدنی‏ای خواهد بود که موجب ایجاد خشونت‏های آتی خواهد شد.

مساله‏ی مهم در حال حاضر، وحدتی است که باید میان همه به‏وجود بیاید. وحدت به خاطر این که مسایلی که ما با آن درگیر هستیم، مسایل ملت ایران است. 

امروز جنبش مدنی‏ ایران می‏گوید: من با خشونتی که دارد به من، به عنوان یک ایرانی، اعمال می‏شود مخالف هستم و می‏خواهم برای خودم آینده‏ای را ترسیم کنم که در آن آینده، خشونتی وجود نداشته باشد. این تصویر اخلاقی‏ای که ملت دارد از خود می‏دهد، به نظر من، مهم است.

<strong>آیا می‏توان این تعبیر را مطرح کرد که گذار از شرایط کنونی و رژیم جمهوری اسلامی به یک حکومت دمکراتیک، لزوما باید از دورانی که بتوانند اختیارات ولی‏فقیه را محدود کنند، بگذرد؟</strong>

ضمانتی نیست که به این گونه باشد یا به گونه‏ی دیگری. برای این که تاریخ شرکت بیمه نیست که شما بتوانید از قبل ضمانت بدهید. ممکن است به این صورت و یا به صورت دیگری پیش بیاید. 

ولی در هر دو صورت، چه سکولار چه دینی، چه در سطح روشنفکری و چه در سطح غیرروشنفکری و مدنی، مساله‏ی مهم این است که مطمئن باشیم نکاتی را که امروز داریم به آن‏ها اشکال می‏گیریم؛ مسایلی مانند دروغ، خشونت، عدم شفافیت، عدم پاسخ‏گویی، نبود قانون، در آینده برطرف خواهد شد. نه این که مانند گذشته این‏ها فقط جزو خواسته‏ها و مطالبات باشند و بعد هم فراموش شوند.

<strong>مساله‏‌ی دیگر رهبری جنبش است. فکر می‏کنید، بعد از هفت ماه آقای موسوی و آقای کروبی با بیانیه‏هایی که منتشر کردند یا آقای خاتمی با صحبت‏های خود، یا پنج نواندیش دینی با بیانیه‏ای که منتشر کردند، رهبری جنبش را دارند شکل می‏دهند؟ و این رهبری دارد به نوعی در دست گروه روشنفکران دینی مخالف رژیم اسلامی قرار می‏گیرد؟</strong>

این گفته‏ی من معمولا مورد غضب قرار می‏گیرد، ولی فکر می‏کنم خود آقای موسوی موافق است که رهبر این جنبش نیست و یا تنها رهبر آن نیست. 

به نظر من، رهبری این جنبش را خود جنبش به‏ دست دارد. جنبش مدنی مردم ایران در خیلی از ساحت‏های گوناگون‏اش خودجوش است. این جنبش از جنبش‏های دانشجویی، روشنفکری، زنان و… تشکیل شده و در صورت‏های مختلف می‏بینیم که این جنبش خودش رهبری را بر عهده می‏گیرد. 

حتی اگر شما سران و رهبران این جنبش را به زندان بفرستید یا نابود کنید، باز مطالبات آن سرجای خود باقی خواهد ماند. چنان‏چه مطالبات زنان ۳۰ سال است سرجای خود باقی مانده است. 

چرا که همه‏ی این مطالبات، مطالبات سیاسی و قدرت‏خواهی نیستند، بلکه مطالبات اخلاقی هم هستند. مساله‏ی عدالت‏جویی و حقیقت‏جویی هم هست و همین‏ها هستند که برای آینده‏ی ایران خیلی مهم‏اند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2010/01/post_196.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2010/01/post_196.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 20 Jan 2010 19:33:06 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«بیانیه‌ی هفده‌ام؛ چانه‌زنی برای اعتراضات بعدی»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در زمینه‌ی تحولات سیاسی درون ایران، مساله‌ای که موضوع گفت‌وگوی بسیاری از ایرانیان ساکن شهر تورنتو است، انتشار بیانیه‌ی میرحسین موسوی و در پی آن خواسته‌های ده‌ماده‌ای پنج تن از نواندیشان دینی است.

[[sound]]

با گشایش دانشگاه‌ها و از سرگیری فعالیت‌های آموزشی و اجتماعی پس از تعطیلات سال نو میلادی، هر جا که چند تن از ایرانیان دانشجو و غیر دانشجو با هم ملاقات می‌کنند ابراز نظرهای مخالف و موافق درباره‌ی مسیر روی‌دادهای سیاسی، اجتماعی ایران نیز بالا می‌گیرد.

در آخرین جلسه‌ی بحث و گفت‌وگوی هفتگی - که از سال گذشته تا کنون در روزهای شنبه‌ی هر هفته با نام آگورا، در دانشگاه تورنتو برگزار می‌شود- در میز‌گردی با چند تن از ایرانیان درباره‌ی آخرین بیانیه‌ی میرحسین موسوی و تحولات ایران گفت‌وگو کردم.

سامان، فؤاد، نیلوفر و علی‌رضا شرکت‌کنندگان در این گفت‌وگو بودند که نظرهای موافق و مخالف خود را درباره‌ی بیانیه‌ی‌ میرحسین موسوی و مساله‌ی رهبری جنبش این‌طور بیان کردند:</small></strong>

<strong>سامان</strong>: در این بیانیه تمام مواضعی که گرفته شده کاملا هوشمندانه و به‌تعبیری توپ را به طرف زمین مقابل انداختن است و اکنون دولت را در موضعی منفعل قرار داده‌ و مجبور به تصمیم‌گیری در مقابل این مطالبات کرده‌اند.

جنبش سبز اکنون از مرحله‌ی انتخابات و «رای من کجاست» فراتر رفته‌ و به مباحثی اساسی برگشته‌است که اکنون جنبش در آن سطح قرار دارد. آقای موسوی هوشمندانه از مساله‌ی انتخابات ریاست جمهوری فراتر رفته‌اند و مطالبات جنبش سبز را بیان می‌کنند.

<strong>فؤاد</strong>: آقای موسوی در این بیانیه می‌گویند انتخابات دیگر تمام شده است و دیگر تغییری نمی‌توان در آن به وجود آورد و خود را در جای‌گاه منتقد حکومت می‌گذارند و نه در جای‌گاه کسی که انتخابات و ریاست جمهوری را قبول ندارد. اکنون خودشان را بخشی از این چهارچوب می‌دانند و مطالبات خود را مطرح می‌کنند ولیکن این مطالبات خیلی عمومی بودند، از نظر من یک جنبش باید مطالبات مشخصی داشته باشد.

در این بیانیه نه‌تنها خواسته‌ها بل‌که استراتژی و مطالبات یک جنبش را به طور مشخص مطرح می‌کنند، بنابراین نه‌تنها این یک بیانیه است بل‌که مانیفست جنبش نیز محسوب می‌شود و باز تاب آن را در بیانیه‌ی پنج نواندیش می‌بینیم که خواسته‌هایی را برای جنبش تکوین کردند که به‌طور مشخص خود رهبری آن را ندارند.

اگر بتوانیم بگوییم جنبش بعد از انتخابات انحصارا اصلاح‌طلبی بود، اما اکنون فراتر از آن رفته است و طیف‌های دیگر را نیز در بر می‌گیرد و خواسته‌های مطرح‌شده از طرف آن‌ها قشرهای گسترده‌ی مردم را بازتاب نمی‌کند.

[[photow01]]

<strong>نیلوفر</strong>: من دو گونه عکس‌العمل را در مقابل این بیانیه دیدم. یکی از طرف طرف‌داران احمدی‌نژاد و دیگری از طرف جنبش سبز و هر دو گروه خوش‌حال بودند. از طرفی بعد از وقایع عاشورا، این عقب‌نشینی آقای موسوی طرف‌داران احمدی‌نژاد را راضی کرد و از سوی دیگر این مطالبات طرف‌داران آقای موسوی را خوش‌حال کرد.

خواستی که جنبش می‌تواند داشته باشد آزادی زندانیان سیاسی دستگیرشده در طول این مدت است ولی این خواست دیده نمی‌شود و انتظار این عمل‌کرد را نیز نمی‌توان داشت. همان‌طور که می‌بینیم حتی زمانی که مردم به خیابان‌ها نمی‌آیند باز هم دستگیری‌ها ادامه می‌یابد و از طرف دیگر در مجلس طرح اعدام پنج‌روزه مطرح می‌شود و در ‌نتیجه نمی‌توانیم به طرح یک سری مطالبات کلی خوش‌بین باشیم.

<strong>علی‌رضا</strong>: خواسته‌های اشاره‌شده در این بیانیه به‌قدری حداقل بود که خواسته‌های پنج نواندیش نیز به آن اضافه شد تا این خواسته‌های کم را روشن‌تر و واضح‌تر کند. به نظر من آن‌چه مطرح شده نظرات آقای موسوی است نه لزوما نظرات جنبش سبز ولی نکته‌ی مثبت آن این‌است که فتح‌البابی برای بیان خواسته‌های جنبش سبز است.

<strong>سامان! نیلوفر عقیده دارد که بیانیه‌ی آقای موسوی نوعی عقب‌نشینی برای جنبش سبز است نظر شما چیست؟</strong>

صحنه‌ی سیاست یک برخورد هوشمندانه و پخته را در برخورد با این مسایل می‌طلبد. جنبش سبز هم به‌عنوان یک مبارزه‌ی بدون خشونت از این که خشونت‌ها به این سطح کشیده می‌شود نگران شده‌است.

و طی صحبت‌هایی که شد نظامیان و سپاهیان به‌عنوان جمعی در کشور یا حتی بخشی از جنبش سبز باید در نظر گرفته بشوند، کسانی هستند که حق حیات دارند و کشورشان را دوست دارند و باید حق‌شان در آن زمینه نگه داشته بشود.

در این زمان باید از برخوردهای ناپخته اجتناب کرد؛ وقتی این امتیاز به دولت داده می‌شود و با توجه به تقلب انجام‌شده به رسمیت شناخته می‌شود، قدم‌های مثبتی هم‌چون برکناری مرتضوی و حسینیان نماینده‌ی مجلس را شاهد هستیم و این امتیازها از هر دو طرف ادامه پیدا می‌کند تا به جایی برسد که بتوانند با یک‌دیگر مناظره کنند.

<strong>مهم‌ترین خواست‌های جنبش سبز چیست؟</strong>

<strong>علی‌رضا</strong>: در مرحله‌ی اول آزادی زندانیان سیاسی و در مرحله‌ی بعد آزادی بیان و مطبوعات و برگزاری انتخابات مجدد.

[[photow02]]

<strong>نیلوفر</strong>: آزادی زندانیان سیاسی و اکنون خواسته جنبش سبز از رای من کجاست فراتر رفته است و تغییر اساسی در رده‌ی بالا را می‌طلبد.

<strong>فواد</strong>: خیلی سخت است که در مورد مطالبات جنبشی که شامل جنبش‌های دیگر هم‌چون جنبش اقلیت‌های قومی، مذهبی، دانشجویی، کارگری و غیره است صحبت کرد و این مطالبات خیلی گسترده‌تر است و همان‌طور که آقای موسوی در این بیانیه، برای اولین‌بار به جای حکومت، مردم را خطاب قرار داده بودند.

شاید به‌نوعی آقای موسوی از خواسته‌های مردم که دیگر فراتر از تغییرات درون‌حکومتی است دچار هراس شده‌اند. به دلیل آن‌که آقای موسوی به این نظام معتقد هستند و تنها می‌خواهند با حفظ ساختار تغییراتی را در آن به وجود بیاورند و این فراخوانی برای آرام‌کردن مردم بود.

این مطالبات کلی برای این است که در فاصله‌ی باقی‌مانده تا فضای بعدی برای اعتراضات یک چانه‌زنی بین آقای موسوی و دولت اتفاق بیافتد.

<strong>چیزی که نکته‌ی مثبت این جنبش تلقی می‌شود و بسیار در مورد آن صحبت می‌شود رهبری‌نداشتن این جنبش است. به نظر شما یک جنبش سیاسی اجتماعی بدون رهبری می‌تواند به خواسته‌های خود برسد و موفق بشود؟</strong>

<strong>علی‌رضا</strong>: امروز مردم آن‌چه که می‌دانند این‌است که یک چیز را نمی‌خواهند و برای آن نخواستن حرکت می‌کنند و شاید رهبریت در آن‌جا باشد که مردم را هدایت کند در مسیری که چیزی را بخواهند و ما هنوز به آن مرحله نرسیده‌ایم.

<strong>این کافی است که بدانیم چه نمی‌خواهیم و تلاش کنیم برای این‌که بدانیم چه می‌خواهیم؟</strong>

<strong>علی‌رضا</strong>: من خوشحالیم این است که در مسیر حرکت یاد گرفته و به آن برسیم. چه در داخل کشور و چه در خارج گروه‌ها و افرادی سعی می‌کنند که به نمایندگی از جنبش سبز اطلاعیه بدهند و اعلام‌ نظر بکنند و من فردی را به عنوان رهبر نمی‌شناسم.

<strong>نیلوفر</strong>: به نظر من این به سال‌های اخیر بر می‌گردد که به دلیل‌ فضای بسته‌ی ایران، هیچ حزب سیاسی قدرت‌مندی نداریم به همین دلیل جنبش با عدم رهبری روبه‌روست. اصلاح‌طلبان حکومتی همگی دستگیر شده‌اند.

ولی در سال‌های اخیر جنبش‌های اجتماعی قوی‌تر شده‌اند مانند جنبش زنان، کارگری، دانشجویی و همگی سعی کرده‌اند که خواست‌های صنفی خود را مطرح کنند و اگر این جنبش‌ها خواسته‌های‌شان را به هم پیوند دهند شاید بتوانند به‌نوعی جنبش را رهبری کنند و جنبش جهت بگیرد.

<strong>فواد</strong>: من فکر می‌کنم رهبری وجود داشته‌ است و آقای موسوی و کروبی رهبری این جنبش را تاکنون داشته‌اند و اکنون که مطالبات رادیکال‌تر می‌شود شاید وقت آن باشد که رهبران هزینه‌ی بیش‌تری بکنند. به نظر من لزوما نباید که یک جنبش رهبری داشته باشد ولی باید مطالبات‌اش کاملا مشخص باشد و بنابراین رهبری خود به خود از دل مطالبات بیرون خواهد آمد.
   

<strong>سامان</strong>: به نظر من می‌تواند موفق بشود و حتی بدون رهبری موفق‌تر هم هست و این جنبش یک رهبر کاریزماتیک ندارد ولی این گونه جنبش‌ها همیشه نماینده داشته‌اند و اگر احتیاج به رهبری داشته باشد پیدا خواهد کرد، در واقع نماینده‌ای برای مطرح‌کردن مطالبات مردم خواهد بود.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2010/01/post_195.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2010/01/post_195.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاست در کانادا</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 14 Jan 2010 15:34:21 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از فردای عاشورا، نقش زنان حیاتی‌‌تر می‌شود</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>یک روز پس از تظاهرات اعتراضی و خشونت‌بار روز عاشورا در ایران ده‌ها نفر از ایرانیان شهر تورنتو در غروب روز دوشنبه ۲۸ دسامبر، در هوایی برفی و بسیار سرد در یکی از میدان‌های شمال شهر تورنتو گردهم آمدند تا به سهم خود اعتراض‌شان را نسبت به کشته و مجروح شدن چندین تن از هم‌وطنان‌شان در تظاهرات روز عاشورا ابراز کنند. 

با چندتن از شرکت‌کنندگان دراین گردهمایی اعتراضی گفت‌وگویی داشتم درباره‌ی وضعیت و موقعیت جنبش اعتراضی مردم ایران، به‌ویژه پس از وقایع روز عاشورا. 

[[sound]]

نخست از لیلی پورزند حقوق‌دان و فعال جنبش زنان می‌پرسم، وضعیت جنبش اعتراضی مردم ایران را چطور می‌بیند؟</small></strong>

هفت ماه خستگی پی‌در‌پی مردم، شکنجه، فشار، کشتار، تجاوز، آن‌ها را به نقطه‌ای رسانده است که احساس می‌کنند که شاید نمی‌شود با مسالمت مطلق این جنبش را سر و سامان داد. 

در عین این‌که این وضعیت مضرات زیادی می‌تواند به همراه داشته باشد، ولی فیلم‌هایی را که من شخصاً مشاهده کردم، در کنار این‌که آتش زدن یا به‌هم‌ریختگی و نابه‌سامانی شهر را می‌دیدیم، خشونت به شخص یا افراد خیلی کم بود و اگر کسی سعی داشت به یکی از مأمورین صدمه بدنی وارد کند، آن‌چه از فیلم‌ها بر می‌آمد این بود که افراد دیگر سعی می‌کردند که به این صحنه خاتمه دهند. 

من فکر می‌کنم که هنوز مردم تمایلی به حمله یا صدمه‌زدن به شخص و افراد را ندارند، بل‌که دارند چیز دیگری نشان می‌دهند و آن‌هم خستگی از حضور نیروهای انتظامی در اشکال مختلف و با ماشین‌ها و موتورها و سیستم‌های مختلف است. 

مثلاً گرفتن باتوم به‌عنوان پرچم پیروزی دست مردم یا سر چوب زدن کلاه خودها، من فکر می‌کنم حرکت‌هایی نمادین بود که شاید دیگر بتوان گفت از سمبولیک بودن فراتر رفته و به عمل رسیده است. 

امیدوارم این وضعیت به همین‌جا متوقف شود و مردم همان راه و روش مسالمت‌آمیزی را که در پیش گرفته بودند را ادامه داده و راه‌های جایگزینی را انتخاب کنند. 

حتی برای آتش زدن سعی کنند از راه‌های دیگری استفاده کنند. زیرا آن وجهه‌ی‌ بین‌المللی که تصاویر ایجاد می‌کنند خیلی مهم است، در برداشت جمعی و بین‌المللی از آن‌چه در ایران می‌گذرد و این بر عهده‌ی مردم است. 

[[photow01]]

<strong>شما خودتان یکی از فعالان جنبش زنان هستید، چه زمانی که در ایران بودید  و چه حالا که در خارج از کشور هستید. زنان نقش بسیار مهمی در جنبه‌ی پرهیز از خشونت این جنبش ایفاء کرده‌اند که در حرکت‌های به‌وجود آمده شاهد آن بوده‌ایم. فکر می‌کنید از این به بعد آیا این نقش برای زن‌ها در ایران مهم‌تر می‌شود یا نه؟ </strong>

من فکر می‌کنم، همان‌طور که شما اشاره کردید، زن‌ها تا به حال نقش بسیار مؤثری داشته‌اند. حتی روز عاشورا هم با آن چیزهایی که من توانستم ببینم، احساس کردم که هنوز زن‌ها، هم دارند از مردان تظاهرکننده حمایت می‌کنند، با سینه سپرکردن در مقابل گارد ضد شورش و انواع و اقسام نیروهای انتظامی که این روزها وجود دارد، 

و هم این‌که وقتی نیروها به دام می‌افتادند، زن‌ها سعی داشتند گفت‌وگو کنند. حتی مکالمه‌ای همراه با احساسات داشته یا حتی گریه می‌کردند؛ یا سؤال می‌کردند که چرا این کار را می‌کنی؟ چرا باتوم دستت می‌گیری؟ سعی می‌کردند مکالمه ایجاد کنند. 

من فکر می‌کنم هنوز هم، و شاید از روز عاشورا به بعد، باید نقش زنان ایران قوی‌تر شود و امیدوارم که آن‌ها این نقش را بیش از پیش پررنگ و این مسئولیت را بر دوش خودشان احساس کنند، و من مطمئن هستم که این کار را می‌کنند. زیرا به هرحال خصوصیت و ویژگی‌های زنانه، نرمش و گویش بیشتری با خود همراه دارد و تا آن‌جایی که ممکن است باید از درگیری‌ها و خشونت‌های خیابانی جلوگیری بشود. 

با آن‌ که می‌دانم نشستن در این‌سوی آب و این حرف‌ها را زدن، شاید به نظر کمی خودخواهی بیاید. ولی آن چه که می‌گویم فقط به این دلیل است که آن تصاویری که از ایران می‌آید، برای ما در این‌سوی آب مهم است که بتوانیم توجه کشورها، دولت‌ها و جامعه بین‌الملل را به همان سمبول سبز، به همان نماد دوستی و بدون خشونت جلب کنیم. 

من امیدوار هستم که به همین صورت، ولو با خواسته‌هایی بنیادین‌ و رادیکال‌تر، به سمتی پیش برویم که بازهم در مراتب بعدی شاهد مسالمت و نرمش بیشتری از طرف تظاهرکنندگان باشیم. 

<strong>مهرداد حریری، پژوهش‌گر دانشگاهی، یکی دیگر از فعالان سیاسی - اجتماعی جامعه‌ی ایرانیان شهر تورنتو است که تحلیلش را از رویدادهای روز عاشورا این‌طور بیان می‌کند: </strong>

بعد از عاشورا به ‌ظر می‌رسد که جنبش وارد مرحله جدیدی شده است. طبیعتاً هرچه حکومت در پاسخ دادن به خواسته‌های این جنبش تأخیر و تعلل کند، این جنبش بیش‌تر به سمت رادیکال‌شدن پیش خواهد رفت و همان‌طور که ما در نخستین تظاهرات بلافاصله بعد از انتخابات هم دیدیم، از تیپ و محتوای شعارها متوجه می‌شویم که مردم از آن مرحله‌ی تقاضا برای یک انتخابات صحیح و درست گذشته‌ و الان هدف از ریاست جمهوری احمدی نژاد عبور و به سوی رهبری نشانه رفته است. و نهایتاً همین‌طور که پیش می‌رود، کل حکومت جمهوری اسلامی را نشانه می‌گیرد. 

این نشان می‌دهد که اگر حاکمان پاسخ ندهند، جنبش به سمت رادیکال شدن می‌رود. من فکر می‌کنم وقایعی که روز بعد از عاشورا اتفاق افتاد، یعنی دستگیری وسیع بخشی از رهبران و فعالین سیاسی و اجتماعی، نشان از این دارد که ظاهراً حکومت در مقطعی کوتاه‌مدت نمی‌خواهد به این خواسته‌ها پاسخ دهد؛ و طبیعتاً فکر می‌کند که با دستگیری این افراد از شدت جنبش کاسته و یا متوقف می‌شود. 

من فکر می‌کنم چنین چیزی خیالی خام بیش نیست. این جنبش آن‌قدر وسیع و گسترده است و آن‌قدر توده‌های میلیونی مردم در آن درگیر شده‌اند؛ و مهم‌تر از همه، چنان مشروعیت مذهبی و سیاسی رژیم جمهوری اسلامی از بین رفته است، که به هیچ‌وجه این سرکوب‌ها پاسخ‌گوی آن نخواهد بود. 

اما از این‌جا به بعد مهم این است که رهبران فکری جنبش که قطعاً یک نفر نیستند، آن طیف میانه‌رو و دموکرات از هرطرف، سکولار، ملی ‌ـ  مذهبی یا دیگران، بتوانند در درجه‌ی اول هم‌راه با خواست‌های مردم باشند. 

چون اگر آن‌ها عقب‌نشینی کنند، جنبش به دست رادیکال‌های سفت و سخت یا افراطی‌ها از هر طرف می‌افتد. آن‌ها باید هم‌زمان و هم‌راه با خواسته‌های مردم، اما با هدایت به سمت حرکت‌های آرام‌تر این جنبش را هدایت کنند. 

به این معنا که ضمن این که تشویق کنند به اعتصابات سراسری، که این راهکاری مهم است، هم‌چنان نیز تشویق کنند به تظاهرات خیابانی. اما از شدت خشونت بکاهند و به آن‌ها تأکید کنند که با حفظ آرامش این مسیر و این حضور در خیابان‌ها و اعتصابات سراسری را پیش ببرند. 

به این‌ترتیب به نظر من ممکن است این شانس را داشته باشیم که از درگیری‌های بیشتر جلوگیری کنیم. ضمن این که مسیر جنبش حداقل به سمت حرکت‌های خیلی افراطی خشونت‌آمیز پیش نرود. 

[[photow02]]

<strong>مهرداد حریری در پاسخ به این پرسش که آیا با رادیکال شدن شعارها و احتمال بروز خشونت بیشتر از طرف نیروهای رژیم و پاسخ مردم به این خشونت‌ها، ویژگی خشونت پرهیزی جنبش به خطر نخواهد افتاد، می‌گوید: </strong>

من فکر می‌کنم باید تفکیک قائل شویم بین تندترشدن شعارها و خشونت‌آمیزشدن جنبش. به نظر من این‌ها دو چیز متفاوت هستند. جنبش می‌تواند در عین این که  حفظ آرامش داشته باشد، در عین این ‌که به خیابان می‌‌آید، در عین این که اعتصاب می‌کند، شعارهایش را تندتر کند تا زمانی که به خواسته‌هایش پاسخ داده شود. 

این یک روند طبیعی است و اتفاق هم می‌افتد. اول رئیس جمهور، بعد رهبری و بعد کل نظام جمهوری اسلامی را هدف می‌گیرد و این اجتناب‌ناپذیر است. شعارها می‌توانند تند شوند، اما هیچ دلیلی ندارد که رفتارها هم به رفتارهای خشونت آمیز تبدیل شوند و مسائلی نظیر این. 

در عین حال باید یادآور شوم که خشونت همیشه از طرف حکومت بوده است. از طرف مردم باید آن رفتاری صورت گیرد که مثلأ  اگر یک گاردی را دستگیر می‌کنند، باید نهادینه شود که با او رفتار و برخورد بسیار خوب و دوستانه کنند و به هیچ وجه او را مورد حمله قرار ندهند. 

اگر ما این گونه رفتارها را گسترش دهیم، آن‌وقت است که می‌توانیم تا حدودی آرامش جنبش را حفظ کنیم. و به فرض اگر مردم یک ایستگاه پلیس را تسخیر می‌کنند، هیچ نیازی نیست که حتماً آن را آتش بزنند. مثلاً می‌توانند رنگ سبز به آن بپاشند و یا عکس شهدا را آن‌جا بگذارند. 

این خودش حرکت سمبولیک و نمایشی از تسخیر است؛ که در این حالت از رفتارهای خشونت‌آمیز هم جلوگیری می‌کند. در نتیجه حرف نهایی من تفکیک قائل شدن بین تندترشدن شعارها، که این روند اجتناب‌ناپذیر است و اتفاق می‌افتد، و رفتارهای خشونت آمیز است. 

<strong>مینا یکی دیگر از شرکت‌کنندگان در گردهمایی اعتراضی ایرانیان شهر تورنتو نسبت به خشونت‌های اعمال شده در روز عاشورا عقیده دارد:</strong> 

در حقیقت این ادامه‌ی همان عکس العمل‌ها است، ادامه‌ی خشونت شدید دولت جمهوری اسلامی است و مردم علی‌رغم این که متوجه شده‌اند که در هر کاری این‌ها با خشونت عمل می‌کنند، اما بازهم  انتظار نداشتند که در روز عاشورا، به خاطر حرمتش، نیروهای رژیم به این شکل عمل کنند. 

آن‌جا بود که مردم هم با حالت دفاعی از خود عکس‌العمل نشان دادند و این را نمی‌شود به حساب خشونت جنبش گذاشت. 

مردم به مرحله‌ی دفاع از خود رسیده‌اند، و در عین حال دیدیم که بعضی از جریانات نظامی هم به مردم ملحق شدند. یعنی واقعاً یک تحول بزرگ بود. خیلی چیزها با حرکت‌های قبلی فرق داشت. علی‌رغم این‌‌که ما می‌بینیم هربار، پس هر اتفاقی، به هر مناسبت جدیدی، ویژگی‌ای خاص و منحصر پیش می‌آید. 

این ادامه‌ی همان بحث فروپاشی است و این‌ نیروها دارند از بدنه‌ی نظام کنده می‌شوند و مردم هم دیگر تمایل به ادامه‌ی آن روال سابق را ندارند. 

<strong>لوون هفتوان کارگردان و بازیگر تئاتر، برداشت خود از وضعیت کنونی جنبش اعتراضی مردم ایران را این‌طور بیان می‌کند: </strong>

من مجموعاً فکر می‌کنم این تغییر و تحولات به نفع جنبش باشد. گرچه هزینه‌ی زیادی هم می‌پردازیم و در این میان دوستانی هم مجروح و کشته می‌شوند. متأسفانه حکومت ایران خشن‌تر از آن است که ما تصورش را داشتیم. تصوری که نداشتیم، ولی خشونت‌اش را به عریانی نمایش می‌دهد. کما این‌که همین شهیدشدن خواهرزاده‌ی آقای موسوی، در حقیقت خط و نشانه‌ کشیدن برای آقای سید حسین موسوی است. 

ولی به هرحال ظاهراً راهی برای برون‌رفت از این مسأله بدون این خشونت‌ها وجود ندارد. جنبش دارد پیشرفت می‌کند. امیدوارم هزینه‌ها کم‌تر شود. ولی به‌هرحال هزینه‌هایی خواهد بود.

<strong>آیا سرعت پیشرفت جنبش طبیعی است، و یا این‌که غیرمنتظره بوده است و ممکن است در آینده‌ای نه چندان دور شاهد حوادث غیرمنتظره‌ای باشیم؟ </strong>

من فکر می‌کنم ویژگی جنبش این است که غیرقابل پیش‌بینی است. در واقع سرعت خودش را دارد. ولی این‌که ما هفته‌ی دیگر شاهد چه تغییر و تحولاتی باشیم، واقعاً تصورش سخت است. برای این‌‌که مثلا من به‌عنوان شخصی که بیرون از ایران قرار دارد، مکانیزم آن جنبش را نمی‌توانم حس کنم. می‌خوانم، ولی در درونش نیستم. 

اما به‌هرحال یک چیز واضح است، جنبشی که برای تغییر حکومت ایران به راه افتاده، جنبش پرسرعتی خواهد بود. ولی جنبشی که روزی از آن یک ایران دموکراتیک بیرون بیاید، به نظر من راهی طولانی در پیش دارد. 

راه سختی را شروع کرد‌ه‌ایم. امیدوارم که در کنار هم بتوانیم در آینده ایرانی دموکراتیک داشته باشیم. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/12/post_194.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/12/post_194.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 31 Dec 2009 22:00:24 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«زنده بودن سهراب‌ها، رهبران را می‌ترساند»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در پی فراخوان «کمیته‏ی اتحاد برای ایران در خارج از کشور» برای اجرای برنامه‏هایی به مناسبت روز جهانی حقوق بشر، چند نهاد و سازمان دانشجویی و غیردانشجویی فعال در زمینه‏ی حقوق بشر و حمایت از جنبش آزادی‏خواهانه‏ی مردم ایران، روز شبنه‏ ۱۲ دسامبر مراسمی با عنوان «هنر برای حقوق بشر» در شهر تورنتو برگزار کردند.

[[sound]]

این برنامه با ارائه‏ی نمایشگاهی از کاریکاتورها و نقاشی‏هایی که سوژه‏ی آن‏ها در رابطه با رویدادهای شش ماهه‏ی گذشته در ایران بوده، هم‏چنین گزارشی در باره‏ی وضعیت حقوق بشر در ایران، از سوی شاخه‏ی کانادایی سازمان عفو بین‏الملل و شاهنامه خوانی ساسان قهرمان، نویسنده، شاعر و هنرمند تئاتر مقیم کانادا، برگزار شد.

از پویا علاقه‏بند، از دانشجویان فعال و پرانرژی شهر تورنتو که از هماهنگ‏ کنندگان این برنامه بود، می‏پرسم که فکر ترتیب و اجرای چنین برنامه‏ای چگونه شکل گرفت؟</small></strong>

مدت زیادی بود که از سوی «اتحاد برای ایران» از همه‏ی شهرها خواسته شده بود که چنین برنامه‏ای را برگزار کنند. ما نیز از چند وقت پیش با گروه‏ها و نهادهای مختلف شهر مانند گروه همبستگی با ایران، انجمن دانشجویی دانشجویان تورنتو، عفو بین‏الملل کانادا و گروه دانشجویان دانشگاه یورک صحبت کردیم که با هماهنگی آنان بتوانیم این برنامه را برگزار کنیم.

از هنرمندانی مانند نیک‏آهنگ کوثر و ساسان قهرمان که در تورنتو زندگی می‏کنند دعوت کردیم و هم‏چنین هنرمندانی خارج از کانادا؛ آقای مانا نیستانی از مالزی و خانم گلرخ از لندن نیز در این برنامه شرکت کردند که طی این شش ماهه نقاشی‏های بسیار زیبایی برای جنبش کشیده‏اند.

[[photow01]]

<strong>در آغاز برنامه‏ی هنر برای حقوق بشر، نیک‏آهنگ کوثر، کارتونیست و روزنامه‏نگار مقیم کانادا، با نمایش نمونه‏هایی از کارتون‏هایی که در چند ماه گذشته در رابطه با رویدادهای ایران کشیده است صحبت کرد.

سپس نماینده‏ی شاخه‏‏ی کانادایی سازمان عفو بین‏الملل در گزارشی در باره‏ی وضعیت حقوق بشر در ایران، گفت که سازمان عفو بین‏الملل از سال ۱۹۷۹ تا کنون اجازه نیافته در ایران به وضعیت حقوق بشر رسیدگی کند.

بر اساس آخرین گزارش سازمان عفو بین‏الملل، در رویدادهای شش ماه گذشته در ایران، بیش از چهار هزار نفر دستگیر شده‏اند که ۲۰۰ تن از آنان هنوز در زندان به سر می‏برند. باز بر اساس آمار این سازمان، در تظاهرات های  اعتراضی پس از انتخابات در ایران، ۳۶ نفر به شیوه‏های گوناگون کشته شده‏اند.

بخش دوم برنامه‏ی ویژه‏ی نهادهای دانشجویی و غیردانشجویی ایرانی در تورنتو به مناسبت روز جهانی حقوق بشر، شاهنامه‏ خوانی و نقالی ساسان قهرمان بود که داستان رستم و سهراب را نقل کرد:</strong>

حال داستان از این‏جا بشنو که رستم کمی پیش از این، از پروردگار توانا خواسته بود که سهمی از زور او را بستاند تا بلکه بتواند آسوده‏تر بر زمین گام نهد و زورش زمین را نلرزاند:

بدان‏سان که از پاک‏یزدان بخواست<br>زنیروی آن کوه‏پیکر بکاست

[[photow02]]

چنین بود؛ چنین بود که از پس نبردی سهم، سهراب به‏ناگاه نیروی جوانی به‏کار بسته، دست در کمر تهمتن بگیراند و او را از جای برکند و پشت‏اش بر خاک نهاد. دست برد و خنجر آخته برآورده با جان رستم آشنا سازد که رستم نعره برآورد: ای جوان! این نه بر رسم ماست که در نخستین هم‏آوردی، آخرین خواهش دل پرکین برآوریم. در خاک مایی، بر رسم ما باش!

سهراب لحظه‏‏ای در چشم‏های رستم نگریست. دل جوانش پذیره شد و از جا برخاست.

دو رزم‏آور دگرباره یک‏دگر را سراپای برانداز کردند. لبخند شادکامی و غرور در چشمان غمگین سهراب لانه کرد؛ زهر خشم در نگاه رستم. 

سهراب بر تیزتک خود بنشست و چون باد به سوی لشکر تاخت. رستم در شگفت از چنان پهلوان جوانی که در برابری او را هم‏آورد می‏نمود، دل به ترس داد! 

چو باد آن‏چنان کار پیش‏ آمدش<br>دل از بیم سهراب ریش آمدش

پس گام در راه نهاد؛ به سوی معبد شتافت. زانو بر خاک نهاد، دستان زهم بگشاد و دل به مهر ایزد یکتا بیاراست…

[[photow03]]

<strong>«کشتن سهراب، فاجعه کشتن جوانی است»</strong>

<strong>به رسم و سنت نقالان شاهنامه که هنگام نقل داستان رستم و سهراب و در زمان کشته شدن سهراب به دست رستم، نقال یا خود داستان را قطع می‏کرد و یا شنوندگان داستان از نقال می‏خواستند که ادامه‏ی داستان تراژیک کشته شدن سهراب را متوقف کند، ساسان قهرمان نیز نقالی‏اش را متوقف کرد و با گریزی از شاهنامه به وضعیت کنونی جامعه‏ی ایران گفت:</strong>

اصل مطلب در جامعه‏ی ما در این چند هزار سال، از آن‏چه فردوسی را تکان داده تا شاهنامه را نوشته تا هزار سال بعد که من را تکان داده و من آن را تقلید می‏کنم، همین است؛ سهراب است. یعنی جوانی!

کشتن سهراب فاجعه‏ی پسرکشی نیست؛ فاجعه‏ی کشتن جوانی است. فاجعه‏ی ایستادن سنت در مقابل جوانی است، در مقابل تغییر، در مقابل ترکیب. سهراب کیست؟ 

سهراب نماینده‏ی ترکیب و نماینده‏ی تغییر است. همان چیزی که شما هستید. تهمینه تورانی است و سهراب از ترکیب ایران و توران؛ جوانی است که برای تغییر آمده است.

متاسفانه رستم پاس‏دار سنت‏ها است. رستم شخصیت بدی نیست. رستم بر خلاف برادرش شغاد، شخصیت بدی نیست. اما پاس‏دار سنت‏ها است و سهراب پاس‏دار سنت‏ها نیست. سهراب می‏خواهد نگاه کند ببیند امروز چه اتفاقی دارد می‏افتد. 

سهراب، جوان خواستار تغییر ما، خود رستم است؛ می‏خواهد کاووس را کنار بگذارد و در اصل رستم را که پاس‏دار کاووس است، دوباره شاه ایران بکند. برای این که با خوبی‏ها، با پهلوانی‏ها، با مهر به وطن، مهر به مردم مخالف نیست. سهراب با کاووس مخالفت می‏کند. 

دیدن این تغییر، دیدن این ترکیب، همان چیزی است که امروز در کشور ما، در جامعه‏ی ما و در شماها اتفاقاتی را موجب می‏شود که به هیچ شکل دیگری، روزهای قبل از این، بیست سال پیش، تصورش نمی‏رفت. در یک لحظه اتفاق می‏افتد.

[[photow04]]

<strong>ساسان قهرمان در پایان صحبت‏های خود و پیش از ادامه‏ی نقل داستان رستم و سهراب گفت:</strong>

«گرچه سهراب در شاهنامه کشته شده و امشب در این نقالی نیز کشته خواهد شد، اما زنده است. همین که تقریبا هزار سال پس از آفرینش شاهنامه که خود داستان‏های هزاران سال پیش است، در کانادا، من که ۲۵ سال است در کشورم نیستم و در کنار شما‏ها که بعضی‏هایتان ۲۵ ساله هم نیستید، ایستاده‏ام و این حرف‏ها را می‏زنم، یعنی که سهراب زنده است و این همان چیزی است که از آن می‏ترسند. 

چیزی که وحشتی در رهبران ایجاد می‏کند که دست به هرکاری بزنند؛ از کشتن سهراب‏ها گرفته تا گفتن هر دروغی؛ تا این که تغییر را به عقب بیاندازند. آن طرف ما ترس را داریم و این طرف، امید و تغییر را».

<strong>در پایان برنامه نیز بهاره، یکی دیگر از اعضای کمیته‏ی برگزار کننده‏ی این مراسم، متنی از سوی گروه دوچرخه‏سواران حامی حقوق بشر، در رابطه با روی‏دادهای ایران، قرائت کرد:</strong>

ما امروز در شرایطی روز جهانی بشر را پاس می‏داریم که تلاش برای تحقق حقوق بشر و ساختارهای اجتماعی و حکومتی ایران جریانی تازه را با خود می‏بیند. 

اگر سال گذشته در چنین روزی ممکن بود، تنها از بخشی از گروه‏ها و فعالین اجتماعی سخن بگوییم که برای تحقق حقوق اجتماعی و سیاسی تلاش و کوشش می‏کنند، امروز بخش بزرگی از جامعه‏ی ایرانی را می‏بینیم که مبارزه برای دمکراسی، حقوق بشر و آزادی را زندگی می‏کنند.

امروز مطمئن هستیم که اگرچه ممکن است خشونت و سرکوب عریان بسیاری را از حضور مستمر در تجمعات و اعتراضات باز دارد، اما دغدغه‏ی دمکراسی و حق تعیین سرنوشت، ریشه‏ای عمیق‏تر در جامعه‏ی ایران یافته است. 

در چنین شرایطی، ما در کمپین دفاع از حقوق بشر در ایران، امیدواریم که بتوانیم در مسیر رسیدن جامعه‏ی ایرانی به حقوق خود، همراه و یاری‏رسان آنان باشیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/12/post_193.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/12/post_193.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تورنتو</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 17 Dec 2009 19:00:42 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ژیلا بنی‌یعقوب؛ یکی از نمادهای روزنامه‌نگاری امروز ایران است»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>خبرها و گزارش‏ها در باره‏ی این که روزنامه‏نگاران ایرانی در سال‏ها و دهه‏های گذشته از جمله کسانی بوده‏اند که بیشترین فشارها و دشواری‏های حرفه‏ای، اجتماعی و شخصی را متحمل شده‏اند، امر تازه‏ای نیست. اما شنیدن خبر و به‏ویژه حضور در جمعی بزرگ از روزنامه‏نگاران غیرایرانی که به تقدیر و تشویق یک روزنامه‏نگار فعال ایرانی می‏پردازند، واقعه‏ای است که به ندرت اتفاق می‏افتد.

[[sound]]

چهارشنبه شب، ۹ دسامبر در دوازدهمین برنامه‏ی سالانه‏ی اهدای جوایز بین‏المللی «انجمن روزنامه‏نگاران کانادایی مدافع آزادی بیان» که در حضور حدود ۵۰۰ تن از روزنامه‏نگاران، برنامه‏سازان، مدیران و کارکنان رسانه‏های بزرگ کانادایی در تورنتو برگزار شد، ژیلا بنی‏یعقوب، روزنامه‏نگار برجسته‏ی ایرانی، مهم‏ترین جایزه‏ی تلاش برای آزادی بیان را نصیب خود کرد.

ژیلا بنی‏یعقوب در این برنامه برای دریافت جایزه و لوح افتخار سال‏ها فعالیت حرفه‏ای‏اش، حضور نداشت و همکار ما، نیک‏آهنگ کوثر، به نمایندگی از طرف ژیلا بنی‏یعقوب هم لوح تقدیر او را دریافت کرد و هم پیام ژیلا بنی‏یعقوب خطاب به انجمن روزنامه‏نگاران کانادایی مدافع آزادی بیان و حاضران در برنامه را خواند و دقایقی نیز به تشریح وضعیت روزنامه‏نگاران و آزادی بیان در ایران پرداخت.

در پایان این برنامه، با همکارم نیک‏آهنگ کوثر که چند ماه پیش ژیلا بنی‏یعقوب را برای دریافت جایزه و لوح تقدیر انجمن روزنامه‏نگاران کانادایی مدافع آزادی بیان کاندیدا کرده بود، گفت‏وگویی داشتم و نخست از وی پرسیدم که چرا ژیلا بنی‏یعقوب را کاندیدای دریافت این جایزه کرد؟</small></strong>

[[photow01]]

توضیح این مساله خیلی سخت است؛ چرا که ده‌ها روزنامه‏نگار هستند که می‏شد معرفی کرد. اما من به این دلیل ژیلا را معرفی کردم، چون ژیلا نماینده‏ی خوبی برای روزنامه‏نگاران زنی است که تلاش کردند زنان ایران را با حقوق‏شان آشنا کنند.

او در حوزه‏های مختلف اجتماعی و سیاسی کار کرد، ولی آلوده‏ی سیاست نشد. نگذاشت سیاست‏مداران او را بخرند. با این که در مواقعی مجبور شده بود برای روزنامه‏های وابسته به احزاب هم کار کند، اما کار حزبی نکرد.

من یکی از تحسین‏ کننده‏های ژیلا و همسرش بهمن احمدی امویی هستم. هر دوی آنان دوستان خیلی خوب من هستند. اما من ژیلا را به واسطه‏ی دوستی به انجمن روزنامه‏نگاران کانادایی مدافع آزادی بیان معرفی نکردم. بلکه به این دلیل که حضور ژیلا و کاری که ژیلا و بهمن عملا انجام دادند، باعث تحولی در بخشی از روزنامه‏نگاری ما در حوزه‏ی اجتماعی شد و من حیفم می‏آمد که این در تاریخ ثبت نشود.

<strong>انجمن روزنامه‏نگاران کانادایی برای آزادی مطبوعات، چه ضابطه‏هایی را در نظر دارد برای این که جایزه‏ی سالانه‏ی خود را به روزنامه‏نگاری در سطح جهانی اهدا کند؟</strong>

انجمن روزنامه‏نگاران کانادایی مدافع آزادی بیان جایزه‏ی سالانه‏ی خود را به روزنامه‏نگارانی اهدا می‏کند که علی‏رغم سختی‏هایی که با آن‏ها روبرو می‏شوند، در زمینه‏ی آزادی بیان و برای گسترش اطلاع‏رسانی هم فعالیت زیادی کرده باشند. 

حتی در خود کانادا روزنامه‏نگارانی بوده‏اند که مجبور شده‏اند تلاش زیادی بکنند تا بتوانند واقعیت‏ها را به گوش شهروندان برسانند. کسانی که به قواعد روزنامه‏نگاری پای‏بند بوده‏اند و حاضر نشده‏اند به خاطر روابط اقتصادی یا روابط خصوصی، خیلی از قول‏هایی را که داده بودند، بشکنند.

بر این مبنا، افراد مختلف کاندیداهایی را به این انجمن معرفی می‏کنند و آن‏ها در کمیته‏ی خودشان تحقیق می‏کنند که چه کسانی مناسب‏تر هستند. امسال ژیلا بنی‏یعقوب با امتیازی بسیار بالا انتخاب شد. یعنی نفر بعدی که انتخاب شد، عملا نفر نبود بلکه یک روزنامه بود که نمایند‏ه‏ی بسیاری از روزنامه‏نگاران است. اما ژیلا به عنوان یک فرد جایزه را برد. 

جایزه‏ای که در سال  ۲۰۰۱ اکبر گنجی به واسطه‏ی کارهای تحقیقی‏اش در مورد قتل‏های زنجیره‏ای از آن خود کرده بود و یکی از جوایز بسیار بزرگ روزنامه‏نگاری جهان است.

[[photow02]]

<strong>فکر نمی‏کنید که انتخاب ژیلا بنی‏یعقوب تا حدی به خاطر فضایی باشد که پس از انتخابات ریاست جمهوری و وقایع  چند ماه گذشته‏ی ایران، در سطح بین‏المللی مطرح شده است؟</strong>

اگر اشتباه نکنم، ژیلا بنی‏یعقوب را نه تنها برای این جایزه که برای جایزه‏ی دیگری نیز، پیش از این فضا کاندیدا کرده بودم. شاید انتخابات ایران و اتفاقاتی که افتاد تاثیر داشت، ولی انجمن بیشتر فعالیت‏هایی را که  ژیلا پیش از انتخابات انجام داده بود، دنبال می‏کرد.

زمانی که ما متوجه شدیم ژیلا برنده شده است، هنوز زمان زیادی از انتخابات نگذشته بود. اما اعلام جایزه را به خاطر موقعیت آن زمان ژیلا که در زندان بود، به تعویق انداختیم که دست‏کم ضرر زیادتری متوجه او نشود.

هرچند این جایزه یک جایزه‏ی معنوی است، اما حساسیت‏هایی روی آن هست. به همین خاطر از وی پرسیدیم که با توجه به این که ممکن است خطری متوجه‏ات بشود، آیا اعلام کنیم که جایزه را برده‏ای یا خیر؟ ژیلا ترجیح داد این خبر اعلام شود و جایزه رسمی بشود. 

به این دلیل که خیلی از روزنامه‏نگاران و شهروند روزنامه‏نگاران زن ایرانی چنین موفقیت‏هایی را دنبال می‏کنند و می‏دانند که تکرار چنین موفقیت‏هایی، بدون چنین جوایزی، به این راحتی‏ها میسر نیست.

<strong>ژیلا بنی‏یعقوب  برای برنامه‏ی امشب، پیامی فرستاده بود؛ خلاصه‏ی آن پیام چیست؟</strong>

ژیلا در پیامش، جایزه‏ی خود را به همسرش بهمن و روزنامه‏نگاران دربند ایرانی که هیچ گناهی مرتکب نشده‏اند و فقط به خاطر کار روزنامه‏نگاری در زندان هستند، تقدیم کرد. 

او در پیامش توضیح داد که روزنامه‏نگاران چه مشکلاتی در ایران دارند. نکته‏ی بسیار خاص پیام ژیلا نیز اشاره‏ای بود به این که فقط دولت نیست که سانسور می‏کند، بلکه ناشرین و مدیران مطبوعات هم عملا آلت دست دولت شده‏اند. 

آن‏ها با لابی‏گری در مسیری که دولت می‏خواهد افتاده‏اند و باعث می‏شوند پیام آزاد به دست مخاطب نرسد.
 ژیلا هم‏چنین توضیح داد که زنان در ایران دارند به تدریج در فضای روزنامه‏نگاری رشد می‏کنند و امروز ۳۵درصد روزنامه‏نگاران ایرانی زن هستند که این وضعیت به قدرت گرفتن زنان ایرانی در جامعه‏ی امروز کمک کرده است.

[[photow03]]

<strong>همین نکته‏ای که در ارتباط با رشد بسیار قابل توجه تعداد زنان روزنامه‏نگار در ایران اشاره کردی، مورد توجه بسیاری از شرکت کنندگان در مراسم قرار گرفت. همه‏ی روزنامه‏نگاران برجسته‏ی کانادایی امشب این‏جا بودند. این مساله چقدر می‏تواند در تشویق زنان ایرانی مؤثر باشد که هم‏چنان در حرفه‏ی روزنامه‏نگاری پایدار بمانند و کار خود را به درستی انجام بدهند؟</strong>

به نظر من، ژیلا و خیلی از زنان فعال در عرصه‏ی روزنامه‏نگاری، نمادهای امروز روزنامه‏نگاری ایرانی هستند؛ نه فقط به واسطه‏ی جنسیت‏شان، بلکه به واسطه‏ی کاری که کرده‏اند و خطرهایی که به جان خریده‏اند، توانسته‏اند عرصه را بازتر کنند، نه تنها برای روزنامه‏نگارانی که در نشریات کاغذی کار می‏کنند، بلکه برای روزنامه‏نگاران آن‏لاین. 

الان بسیاری از شهروند روزنامه‏نگاران، وبلاگ‏نویسان زن و روزنامه‏نگاران آن‏لاین به ژیلا نگاه می‏کنند و به واسطه‏ی کار بزرگی که او انجام داده است، می‏خواهند این روند را ادامه بدهند. 

کانادایی‏ها امروز واقعا فهمیدند که در ایران فقط تعداد محدودی روزنامه‏نگار وجود ندارد، هزاران روزنامه‏نگار هستند که می‏خواهند مانند ژیلا کار کنند و حقیقت را به چشم و گوش مردم دنیا برسانند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/12/post_192.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/12/post_192.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تورنتو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 Dec 2009 20:24:52 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حال و روز «بخارا» خوب نیست!</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>حضور علی دهباشی، مدیر و سردبیر نشریه‏ی فرهنگی− ادبی «بخارا» در میان ایرانیان شهرهای تورنتو، اوتاوا و کینگزتون، روی‏داد بسیار قابل توجه دو هفته‏ی گذشته در کانادا بود که به کوشش هفته‏نامه‏ی «سلام تورنتو» امکان‏پذیر شد.

[[sound]]

چندین جلسه‏ی سخنرانی و بحث و گفت‏وگو با سردبیر بخارا، در «کانون کتاب‏خوانی تورنتو»، دانشگاه‏های اوتاوا و کینگزتون و «کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو» در باره‏ی جریانات روشنفکری ایران در ۱۰۰ سال گذشته و نیز وضعیت نشریات و روزنامه‏نگاری ادبی فرهنگی در تاریخ معاصر ایران، حاصل این حضور بود.  

در همه‏ی این دیدارها و گفت‏وگوها وضعیت کنونی نشریه‏ی بخارا که هر دو ماه یک‏بار منتشر می‏شود، موضوع و دغدغه‏ی پرسش‏ کنندگان بود.

با علی دهباشی، در ساعاتی پیش از پایان سفرش به کانادا، در دفتر نشریه‏ی سلام تورنتو گفت‏وگویی داشتم و از او پرسیدم حال و روز بخارا چگونه است؟</small></strong>

[[photow01]]

حال و احوال بخارا خوب نیست. علتش هم این است که در دوره‏ی خاصی به سر می‏بریم و تنها دفتری را که به لطف دوستی چهار سال و نیم در اختیارمان بود، به دلیل نیاز این دوست به آن مکان، مجبور شدیم تخلیه کنیم و حالا در کتاب‏ فروشی‏ها، به خصوص سه‏شنبه‏ها در نشر «ثالث» با نویسندگان و همکاران مجله‏ی بخارا دیدار و گفت‏وگو داریم.

از سوی دیگر نیز افزایش هزینه‏های چاپ و این که نمی‏توانیم قیمت مجله را بیش از این افزایش بدهیم، باعث شده هر شماره با زیان قابل توجهی روبرو شویم و این برای کار ما خیلی دشوار است.

<strong>هر شماره‏ی بخارا را در چند تیراژ منتشر می‏کنید؟</strong>

تیراژ بخارا ۵۰۰۰ نسخه است. باید بگویم متاسفانه؛ زیرا آخرین تیراژ مجله‏ی «سخن» در ۱۳۵۶و آستانه‏ی ۱۳۵۷، ۵۰۰۰ تا بوده و ما که ادامه دهنده‏ی منطقی مجله‏ی سخن یا «راهنمای کتاب» و یا «یغما» هستیم، در همان حد باقی مانده‏ایم. با این که جمعیت افزایش پیدا کرده است. اگرچه هر بخارا را چند نفر می‏خوانند.

<strong>قیمت روی جلد بخارا چند است؟</strong>

۵۰۰۰ تومان است و با نرخ امروز کاغذ و چاپ، باید دست کم ۷۵۰۰ تومان باشد. یعنی اگر بخارا را یک به عنوان یک کتاب محسوب کنیم، باید به این قیمت بدهیم. منتهی امکان ندارد، به علت این که برای دانشجویان گران خواهد بود و نمی‏توانند آن را بخرند.

<strong>با توجه به شرحی که شما دادید، مجله‏ی بخارا برای این که بتواند سرپای خود بایستد، نه این که مجله‏ی سوددهی باشد، اما برای ادامه‏ی حیاتش، لازم است که قیمت هر شماره‏ی آن ۷۵۰۰ تومان باشد. 

سؤالم این است که  با توجه به افزایش جمعیت در طول ۳۰ سال گذشته در ایران، با توجه به تغییر و تحولات عظیمی که در جامعه‏ی ایران پیش آمده است، با توجه به افزایش قابل توجه تعداد دانشجویان، با توجه به  تحولاتی که در ۱۰−۱۲ سال گذشته در زمینه‏ی ترجمه و نشر کتاب‏های خارجی پدید آمده  و با توجه به افزایش علاقه‏ی مردم به خواندن، چطور می‏شود که نشریه‏ای مانند بخارا در تیراژ ۵۰۰۰ نسخه باقی می‏مانند؟</strong>

البته این نوع نشریات همیشه همین وضع را داشته‏اند. به علت این که نشریات خیلی جدی تخصصی هستند. ولی همواره بخش‏های فرهنگی دولت‏های وقت، با خرید این نشریات برای کتاب‏خانه‏های عمومی و یا مثلا رایزنی‏های فرهنگی کمک می‏کردند و این خرید باعث می‏شد این نشریات بتوانند ادامه‏ی حیات داشته باشند.

همه‏ی نکاتی که می‏گویید، درست است. اما مساله‏ای نیز هست و آن این که وقتی مشکلات اقتصادی پیش می‏آید، اولین چیزی که از سبد خرید یک خانواده حذف می‏شود، مسایل فرهنگی است. نان و گوشت در اولویت است. 

الان هم با افزایش قیمت‏ها و گرانی، طبیعی است که کتاب، مطبوعات و این‏‏طور چیزها دچار اُفت خواهند شد. چرا که مساله در درجه‏ی اول ادامه‏ی حیات  زندگی است و بعد حیات فکری و معنوی.

<strong>اما از سوی دیگر می‏بینیم که تعداد نشریات در طول سال‏های گذشته بسیار زیاد شده و تعداد عنوان کتاب‏هایی که منتشر می‏شوند بسیار اضافه شده است. مگر معنای چنین افزایشی این نیست که صنعت نشر از نظر اقتصادی، دارای توانایی‏های بیشتری شده است؟</strong>

کاملا درست است. ما در حوزه‏ی ادبیات سیاسی رشد خیلی بالایی داشته‏ایم. تیراژ کتاب‏های سیاسی و اجتماعی نسبت به گذشته افزایش پیدا کرده است. به همین نسبت، تیراژ روزنامه‏ها با گذشته قابل مقایسه نیستند و نشریات سیاسی نیز شاید تیراژشان چهار برابر ما است. علت آن هم این است که جامعه به نوعی سیاسی است.

اما نشریات جدی و تخصصی، مانند بخارا و چند نشریه‏ی دیگر و یا مثلا مجله‏ی «مترجم»، تجربیات ادبی− فرهنگی یک نسل را منتقل می‏کند و نشریات خیلی حساسی هستند. بنابراین آن جاذبه‏های رایج اجتماعی و سیاسی را ندارند. برای همین در مرحله‏ی بعد قرار می‏گیرند.

<strong>در طول تحولی که به وجود آمده است، به هرحال باید گروهی از مخاطبین وجود داشته باشند که به مسایل ادبی، تخصصی و آن‏چه تاریخ فرهنگی دهه‏های گذشته‏ی ایران بوده است، علاقه‏مند باشند. این‏ها کجا هستند؟ روی‏کردشان به کدام نشریات است و خوراک فرهنگی‏شان چیست؟</strong>

آن‏ها به صورت پراکنده در جامعه حضور دارند. خود بخارا اگر امکانش را می‏داشت و انجمن دوست‏دارانش را تشکیل می‏داد، قطعا این همراهی‏ها بیشتر می‏شد. ولی متاسفانه این امکان نیست. بنابراین همه به صورت واحه‏هایی پراکنده به سر می‏برند.

<strong>نشریات شبیه به شما در چه وضع و حالی هستند؟</strong>

آن‏ها هم همین‏‏طور. مشکلات آن‏ها نیز به همین شکل است. مگر نشریات سینمایی، ورزشی و این قبیل که تیراژهای وسیع دارند و طبیعی است که با مشکلاتی مانند ما روبرو نیستند.

حتی مجله‏ی اسپیری (ESPRIT) در فرانسه  که نشریه‏ای در حد و حدود بخارا است، تیراژش در جامعه‏ی فرانسه ۱۰هزار تا است. 

می‏خواهم بگویم تصور این است که تیراژ نشریه‏ای مانند بخارا در فرانسه ۵۰هزارتا باشد، اما آن‏جا هم این‏طور نیست. فقط در کشوری مانند فرانسه، کتاب‏خانه‏ها، مؤسسات، بانک‏ها و… اسپانسر می‏شوند و این نشریات حیات ادبی‏شان را ادامه می‏دهند.

<strong>ولی تعداد نشریاتی مانند (ESPRIT) در فرانسه، به نسبت بخارا و چند نشریه‏ی شبیه به آن در ایران خیلی بیشتر است.</strong>

کاملا درست است. دست کم ۵۰ عنوان از این دست نشریات هست که می‏توانند گرایشات گوناگون ادبی را در آن جامعه پاسخ بدهند.

<strong>در میان این همه ادیبی که در ایران هست و افرادی که به هر حال گرایش‏های ادبی مختلفی دارند، این همه شاعر، نویسنده و داستان نویس، آن‏ها که باید هسته‏ی اصلی مخاطبین بخارا را تشکیل بدهند، چرا این توجه را نمی‏کنند؟</strong>

آن‏ها همین‏قدر که به بخارا مقاله می‏دهند، به نظر من، کوشش‏شان را می‏کنند. مگر نویسندگان ایران از نظر مالی، در چه شرایطی قرار دارند که بتوانند کمک کنند. آن‏ها با در اختیار گذاشتن آثار ادبی‏شان،  بزرگ‏ترین کمک را به ما می‏کنند.

[[photow02]]

<strong>فکر می‏کنید، برای این که نشریاتی مانند بخارا بتوانند به حیات‏شان ادامه بدهند، راه حل چیست؟</strong>

تصور من این است که جامعه‏ی فرهنگی ایران، نه تنها نسبت به بخارا، بلکه نسبت به تمام محصولات فرهنگی اعم از موسیقی، نقاشی، هنرهای تجسمی و… باید تعمق بیشتری بکند و جدی‏تر با آن‏ها برخورد کند. من این‏جا برای بخارا دلسوزی نمی‏کنم که مدیرش هستم.

برای تمام آن‏چه به عنوان نشریات ادبی و فرهنگی در عرصه‏های گوناگون می‏شناسیم، اولین اقدام و عمل اجتماعی این است که هرکسی با خریدن این مطبوعات، با خریدن کتاب و مجله به طور جدی و مداوم در ادامه‏ی حیات آن‏ها نقش داشته باشند. این باید بیشتر شود و مستدام‏تر باشد.

اگر هم‏وطنان ما به این نکات توجه کنند، کلاً جامعه‏ی فرهنگی، مقداری رونق پیدا می‏کند.

<strong>شما به خوبی می‏دانید که رسانه‏های چاپی در همه‏ جای دنیا دچار بحران هستند و اصولا رفتار خواندن به عنوان یکی از راه‏های کسب دانش و اطلاعات، دچار بحران است و بسیاری از نشریات و فصل‏نامه‏های ادبی، هنری و فرهنگی در همه‏ جای دنیا این مشکل را دارند. 

اما از سوی دیگر اگر رسانه نیز نتواند خود را از نظر فرم و محتوی با نیازهایی که در آن جامعه وجود دارد متحول کند، طبعا برای ادامه‏ی حیات، مقداری مشکل خواهد داشت. این تغییر و تحول در فرم و محتوا، آیا در بخارا به ‏وجود آمده است؟ آیا ضرورتش را حس کرده‏اید یا خیر؟</strong>

مطلبی که می‏فرمایید تا حدودی در دنیای غرب روی داده است. اما هنوز برای ما به آن حدی که این‏جاها پیش رفته، اتفاق نیفتاده است. با این همه ما (بخارا) تنها نشریه‏ای هستیم که کلا مقالاتمان را در سایت و در اختیار همگان گذاشته‏ایم. این حرکت کند‏تر از آن‏چه شما فکر می‏کنید، در جریان است. علت آن هم مشکلات و انواع و اقسام گرفتاری‏ها است.

<strong>آیا فکر نمی‏کنید که یکی دیگر از دلایل عدم استقبال از نشریاتی مانند بخارا، گسترش وسایل ارتباطی‏ای مانند اینترنت باشد که علاقه‏مندان خوراک ذهنی و فرهنگی  خود را از آن‏جا تأمین می‏کنند؟</strong>

کاملا همین‏طور است.

<strong>رشد سریع دست‏رسی به اینترنت و اطلاع‏رسانی جهانی، چه آینده‏ای را پیش روی شما می‏گذارد؟</strong>

ما تلاش‏مان را می‏کنیم. البته هنوز عشق من به کاغذ و لمس کردن کتاب، مانند خیلی‏های دیگر، وجود دارد. اما آن‏چه می‏گویید، واقعیتی انکارناپذیر است. ما هم تلاش می‏کنیم در عین حال که این کاغذ کاهی را حفظ می‏کنیم، در آسمان‏ها هم جایی درست کنیم که اشخاص دست‏رسی داشته باشند.

<strong>ایرانیان خارج از کشور چکار می‏توانند بکنند و نیازهای فرهنگی آنان چه جایی در نشریه‏ی فرهنگی بخارا دارد؟</strong>

ایرانیان خارج از کشور، نسبت به همه‏ی مسایل فرهنگی خیلی کارها می‏توانند انجام بدهند. بخارا فقط نمونه‏ای از هزار و یک مشکل دیگر است. خیلی کوتاهی می‏کنند. 

به نظر من، ایرانیان خارج از کشور باید به صورت فعال‏تری در عرصه‏ی مسایل فرهنگی، ادبی و هنری شرکت کنند. اقلیت‏هایی مانند عرب‏ها، ترک‏ها و اقوام دیگر از این بابت‏ها بسیار از ما جدی‏تر و جلوترند. در این زمینه انتقاد خیلی جدی به اقلیت‏های ایرانی ساکن در سایر کشورها وارد است که در این امور بسیار کوتاهی می‏کنند.

این همه می‏گوییم ما یک تمدن بزرگ و یا۶۰۰۰ سال تاریخ داریم، فقط در عمل می‏تواند خود را نشان بدهد. عمل هم یعنی رفتن به کنسرت، تشویق کردن هنرمند که او بتواند به زندگی‏اش ادامه بدهد. دغدغه‏ای نداشته باشد و بتواند کارهای تازه بیافریند. این حمایت خیلی کم است.

این انتقادی بسیار جدی است که باید به هم‏وطنان بیرون از مرزمان بکنیم که علی‏رغم تلاش‏هایی که شده و قابل تحسین است، در این زمینه‏ها خیلی کم‏کاری کرده‏اند. فرقی هم نمی‏کند در چه عرصه‏ای و از کتاب و مجله با چه گرایشی، مهم این است که این عمل اتفاق بیفتد.

<strong>اشتراک مجله‏ای مانند بخارا چقدر می‏تواند به ادامه‏ی حیات شما کمک کند؟</strong>

طبیعی است تنها امکان ما برای ادامه‏ی حیات، فروش مجله است. هرقدر فروش مجله بیشتر شود، تیراژ بالاتر می‏رود و باعث ادامه‏ی حیات ما می‏شود.

<strong>در صورت اشتراک مجله‏ی بخارا از خارج از کشور، آیا این امکان را دارید که مجله‏ را به موقع به دست مشترکین  برون مرز برسانید؟</strong>

بله؛ خوشبختانه این راه هنوز هست، این امکان وجود دارد و ما این کار را می‏کنیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/11/post_191.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/11/post_191.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تورنتو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 22 Nov 2009 16:30:46 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«علم توتالیتر، زندگی بشر را نابود می‌کند»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>دستاوردهای علمی در زمینه‌های بیولوژیک و تغییرات ژنتیکی و یا شبیه‌سازی حیوانات از سوژه‌هایی بوده که در چند سال اخیر بحث‌های فراوانی برانگیخته است. طرف‌داران اعمال ضابطه‌های اخلاقی و به نوعی تعیین حد و مرز برای برخی تحقیقات آزمایشگاهی از یک‌سو، و آنان که برای پیشرفت علوم محدودیتی قائل نیستند، دو سوی این بحث‌های ادامه‌دار بوده و هستند. 

دکتر رامین جهانبگلو، استاد مرکز اخلاقیات دانشگاه تورنتو، هفته‌ی گذشته در کنفرانس سیاست‌گذاری علمی کانادا سخنرانی‌ای داشت با عنوان«دموکراتیزه کردن علوم». 

با رامین جهانبگلو گفت‌وگویی داشتم و نخست از او پرسیدم، دموکراتیزه کردن علوم یعنی چه؟</small></strong>

[[sound]]

دموکراتیزه کردن علوم به چند معنا به کار می‌رود. یکی مسئله‌ی برخورد با عقلانیت مطلق علم است که خودش را به عنوان یک حقیقت غائی مطرح می‌کند، در مقابل دین و فلسفه یا هنر، و این که این حقیقت غائی که علم از قرن هفدهم به بعد به صورت فکری خودش را مطرح کرده است، منجر به این شده است که علم و به دنبالش تکنولوژی تسلطی بر بشر و تسلطی بویژه بر طبیعت پیدا بکند. به نوعی دموکراتیزه کردن علم، نقد علمی است که می‌خواهد بر طبیعت و انسان مسلط باشد. 

از طرفی دیگر دموکراتیک کردن علم به معنای این است که شهروندان بتوانند نقش مهم‌تری در برنامه‌ریزی علمی در کشورهای مختلف ایفاء بکنند. یعنی مثلاً علم از دست شهروندان خارج نباشد و فقط در دست دولتها نباشد تا آن دولتها، بویژه وقتی دموکراتیک نیستند، بتوانند قدرت‌های اتمی یا قدرت‌های باکتریولوژیک و تجربیات علمی را کنترل بکنند که می‌تواند خیلی مخرب باشد. بعد مسئله‌ی اصلی این است که تا چه حد شهروندان بتوانند روی علم تأثیر بگذارند و ضمناً بتوانند آموزش علمی هم ببینند.

<strong>شما در سخنرانی‌تان به نقطه‌ نظرهای گاندی درباره‌ی علوم اشاره کردید. نگرش گاندی نسبت به پیشرفت علوم چه بود؟</strong>

خیلی‌ها وقتی گاندی را می‌خوانند، اعتقاد دارند که گاندی با ماشینیزم، صنعتی‌شدن و با علم مخالف بوده است. ولی من فکر می‌کنم که این حرف غلطی است و گاندی در کتاب «هند سواراج» ش که صد سال پیش نوشته شده است، اتفاقاً با علم مخالفت نمی‌کند. 

به خاطر این که گاندی اصولاً با فکر علمی و تجربیات و نقد علمی موافق است. ولی آن چیزی که برای گاندی باز مسئله ایجاد می‌کند، این است که علم از دست شهروندان و یا انسان‌ها خارج بشود ویا علم خودش به صورت خود مختار عمل بکند و سرنوشت بشر را به تنهایی به دست بگیرد. 

بنابراین گاندی اعتقاد دارد آنجایی که علم یا آن علمی که به صورت تکنولوژی (دربیاید)، موجب بدبختی بشر می‌شود. یعنی مثلاً فرض کنید ایجاد بیکاری می‌کند بجای این که ایجاد کار بکند و یا در جنگ‌ها نقش خیلی مؤثری را بازی می‌کند بجای این که از جنگ جلوگیری بکند. بنابر این گاندی اعتقاد دارد که ما در حقیقت با نقدی که از علم می‌کنیم، به صورتی اجازه بدهد که علم صلح‌آمیز بشود و در خشونت پرهیزی بیشتر شرکت داشته باشد تا این که خودش ایجاد خشونت بکند.

[[photow01]]

<strong>«دین بدون علم کور و علم بدون دین چلاق است»</strong>

<strong>زندگی و تمدن بشری بدون پیشرفت علوم غیرممکن است. از طرف دیگر اخلاق هم نقشی اساسی در ادامه‌ی حیات بشر دارد. این دو مقوله در بسیاری موارد در تقابل با یکدیگر قرار می‌گیرند. اخلاق و علم چه طور می‌توانند باهم هماهنگی و هارمونی داشته باشند؟</strong>

من همان حرفی که اینیشتن در مورد دین و علم زده بود، در مورد اخلاق و علم می‌زنم. یعنی اینیشتن گفته بود دین بدون علم کور خواهد بود و علم بدون دین در حقیقت به نوعی چلاق. من فکر می‌کنم در مورد اخلاق و علم هم همین را می‌توانیم بگوییم. و علاوه برآن علمی که نتواند ابعاد اخلاقی داشته باشد، بنابراین به خودش اجازه می‌دهد هرگونه تسلطی را بر هر بعدی از زندگی بشری داشته باشد و هرگونه تخریبی را بتواند بوجود بیاورد و ضمناً مسئله‌ی اصلی‌اش مسئله‌ی سعادت بشر نباشد، بلکه مسئله‌ی اصلی‌اش فقط مسئله‌ی عقلانیت علمی خودش باشد. 

بویژه من هم فکر می‌کنم که اخلاق عملاً به عنوان یک بعد فکری ‌ـ فلسفی و یک بعد عملی (است). چون ما داریم در مورد احکام اخلاقی صحبت می‌کنیم. پس اخلاق نمی‌تواند کور باشد نسبت به علم و نسبت به پیشرفت‌های علمی، بلکه باید آن‌ها را هم در نظر بگیرد. 

ما امروزه در مقابل مسائلی بسیار جدی قرار گرفته‌ایم، مثل گرم شدن کره‌ی زمین، مثل کلونینگ (شبیه سازی) و تجربیاتی که شما از نظر لابراتوری دارید در زمینه‌ی ژنتیکی. خب این‌ها بالاخره احتیاج به کمیسیون‌های اخلاقی هم دارد و شما نمی‌توانید فقط اجازه دهید که پیشرفت‌های علمی انجام شود، بدون این‌که ما در مورد ابعاد اخلاقی‌اش صحبت کنیم.

<strong>برای دانشمندی که در یک آزمایشگاه می‌نشیند و طبق اصول فکری خودش در علم باید تجربه بکند و آزمایش بکند و هیچ حد و مرزی را در حیطه‌ی علمی نشناسد تا بتواند به دستاوردهای جدیدی دست پیدا بکند، این حد و مرز آیا بازدارنده نیست؟ آیا کمیسیون‌های اتیک و اخلاقی که جامعه به این‌ها تحمیل می‌کند، می‌تواند کارساز باشد؟</strong>

من فکر می‌کنم که دو بعد دارد. یک بعد خود ابطال پذیری علم است، همان طور که پوپر می‌گفت. یعنی علم موقعی علم است که بتواند ابطال پذیر باشد و بنابراین از طریق تجربیات عملی و فکریی که دارد، پیشرفت علمی هم همان طور ادامه پیدا بکند و صورت بگیرد. و یک موقعی آن دستاورد علمی را شما در اختیار جامعه می‌گذارید و آنجا دیگر سیاست‌گذاری فقط به عهده‌ی دولت نیست. 

برای این که شما دارید در مورد سرنوشت انسان‌ها و شاید بتوانیم بگوییم در مورد سرنوشت تمام موجودات زنده فکر می‌کنید. 

مثلاً این که اگر یکسری از تحقیقات علمی که به خودی خود عقلانیت علمی می‌گوید که ما باید این را انجام بدهیم، اگر این‌ها نتیجه‌اش این باشد که وقتی از آن لابراتوار دربیاید موجب ایجاد اپیدمی شود یا موجب از بین رفتن کره‌ی زمین شود و یا موجب از بین رفتن نباتات و حیوانات بشود، خب بالاخره باید یک سیاست‌گذاری (علمی) شهروندان داشته باشند و یا حرفی برای گفتن داشته باشند. 

شما اگر بگذارید که علم حالت توتالیتر بگیرد، و عقلانیت علمی فقط به نام حقیقت علمی به خودش اجازه دهد که فراسوی دین، هنر، فلسفه و فراسوی زندگی خیلی ساده‌ی بشری و همه چیز را دیکته کند، عملاً شما بخش اعظمی از زندگی بشری را از بین برده‌اید.

[[photow02]]

<strong>جدا از این سوژه این هفته خبری هم منتشر شد، در مورد این که یکی از نهادهای حقوق بشری اسپانیا یک جایزه‌ی صلح حقوق بشر را به شما اهداء کرده است. در مورد این جایزه توضیح بدهید و این که این نهاد حقوق بشری چه هست؟</strong>

خب خبر خیلی خوشی بود. این انجمن سازمان ملل است در اسپانیا که خودش بخشی از سازمان ملل است و این جایزه که جایزه‌ی صلح است، و به مناسبت سی‌امین سالشان است که این جایزه را می‌دهند. همان طور که خودشان گفتند (یکی از دلایلی) که این جایزه را به من دادند، این بوده که من در گفت‌وگوی فرهنگ‌ها شرکت داشتم و به نوعی پل‌هایی میان فرهنگ‌ها ایجاد کرده‌ام. ضمن آن که از مسئله‌ی صلح و عدم خشونت هم همیشه دفاع کرده‌ام، هم در نوشته‌هایم و هم در فعالیت‌های اجتماعی‌ام.

<strong>معمولاً ایرانی‌ها با جامعه‌ی اسپانیا و جریانات روشنفکری آنجا کمتر در ارتباط بوده‌اند. طرز تفکر و نگرش جامعه‌ی روشنفکری اسپانیا نسبت به رویدادهای روشنفکری ایران چه هست؟</strong>

خیلی با توجه زیاد دنبال می‌کنند. من الان حدود چهارسالی هست که در روزنامه‌ی معروف «ال پائیس» مقاله می‌نویسم. البته مقالاتم را به انگلیسی می‌نویسم که به اسپانیایی ترجمه می‌شود که هر دو ماه یکبار یک مقاله می‌نویسم. در دانشگاه بارسلون هم درس داده‌ام و ضمناً یک کتاب هم چاپ کرده‌ام از مجموعه مقالاتم که دومی‌اش هم اتفاقاً همراه با دادن این جایزه به چاپ خواهد رسید. 

بنابراین ارتباط خیلی تنگاتنگ و نزدیکی با جامعه اسپانیا دارم. ولی یکی از دلایلش این است که به مدت بیست سال در اروپا زندگی کرده‌ام، در فرانسه بوده‌ام و با جامعه‌ی اروپا به طور کلی، حالا چه اسکاندیناوی و چه اروپای لاتین، آشنایی خیلی زیادی دارم. و این گفت‌وگو با جوامع مختلف فکر می‌کنم برای یک روشنفکر ایرانی امروزه خیلی مهم است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/11/post_189.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/11/post_189.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تورنتو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 07 Nov 2009 15:33:17 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ایران یکی از مستعدترین کشورها به لحاظ علمی است»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>برگزاری نخستین کنفرانس سیاست‌گذاری‌های علمی در کانادا در هفته‌ی گذشته در شهر تورنتو، رویدادی قابل توجه برای محافل دانشگاهی و تحقیقاتی این کشور بود. اما این رویداد از جهتی برای جامعه‌ی ایرانیان کانادا نیز اهمیت داشت و آن این که اندیشه‌ی برگزاری چنین کنفرانسی برای نخستین‌ بار از سوی یکی از دانش آموختگان ایرانی ‌‌ـ کانادایی ارائه شد که ریاست کمیته‌ی برگزارکننده‌ی کنفرانس را هم به‌عهده داشت. 

[[sound]]

دکتر مهرداد حریری پژوهش‌گر مرکز «مک لافلین» و «راتمن» در کانادا است که فعالیت آن در زمینه‌ی بهداشت جهانی است. با دکتر مهرداد حریری در شب گشایش این کنفرانس که بیش از چهارصد تن از بخش‌های مختلف جامعه‌‌ی دانشگاهی و پژوهشی و نهادهای دولتی در آن شرکت داشتند، گفت‌وگویی داشتم و نخست پرسیدم سیاست‌گذاری علمی یعنی چه؟</small></strong> 

سیاست‌گذاری‌های علمی به مبنای دخالت دادن دانشی است که ما از یک طرف در سیاست‌گذاری‌های کلی سیستم مملکتی از تحقیقات علمی داریم. بخش دیگرش به معنای سیاست‌هایی است که چگونگی و جهت سیاست‌گذاری‌های علمی را بررسی می‌کند که آن نیز جزئی از سیاست‌گذاری‌های علمی است. 

سیاست‌گذاری‌های علمی دو شاخه دارد. یکی Science for Policy به معنای استفاده از دانش و علم در سیاست‌گذاری است و دوم Policy for Science به معنای چگونگی شکل‌دادن به سیاست‌گذاری‌ها در ارتباط با علم. 

اگر از هرکدام بخواهم مثال بزنم که موضوع روشن‌تر بشود، باید بگویم که مثلاً ما از دانش موجود در سیاست‌گذاری‌هایمان استفاده می‌کنیم؛ مثلاً در ارتباط با مسائل محیط زیست، یا مسائل پزشکی و یا رسیدگی به وضعیت بهداشت عمومی. به این می‌گوییم Science for Policy یا استفاده از دانش و علوم در سیاست‌گذاری‌های مملکتی. 

از طرفی اگر ما بخواهیم بودجه‌ای تخصیص بدهیم، مثلاً فرض کنید تخصیص بودجه به منابع مختلف علمی، و این که کدام بخش‌های علمی هست که باید بیشترین بودجه به آن اختصاص داده بشود و یا چه دلیلی وجود دارد که به این بخش‌ها باید بیشترین بودجه اختصاص داده بشود و یا در ده سال آینده مسائل مهم علمی که ما باید روی‌ آن تأکید بکنیم چه‌ هستند، به این می‌گوییم Policy for Science یا استفاده از سیاست‌گذاری‌های بهینه برای مسائل علمی کشور. 

[[photow01]]

<strong>برای نخستین بار است که در کانادا چنین کنفرانسی برگزار می‌شود و این به ابتکار و ایده‌ی شما بود. چطور شد که به فکر تشکیل این کنفرانس افتادید؟ </strong>

باید بگویم، من مدت‌ها بود فکر می‌کردم و این ایده سال‌ها همراه من بود که science-community به قول معروف، یا آن مجموعه‌ی علمی کانادا، خیلی در اثرگذاری در سیاست‌گذاری‌های کشور قوی نیست و دانشمندان کانادایی در این امر خیلی دخیل نیستند. 

آن‌ها کار خودشان را می‌کنند، کشفیات علمی خودشان را انجام می‌دهند، و از طرفی دولت‌ها هم کار خودشان را انجام می‌دهند. این تبادل نظر بین این دو گروه اجتماعی کمتر وجود دارد و من همیشه از این موضوع رنج می‌بردم که علوم، به قول معروف، خیلی در جامعه‌ی اصلی کانادا حاشیه‌نشین است و باید نسبت به آن کاری کرد. 

تا این که با حضور در چندین کنفرانس علمی در همین زمینه، به‌خصوص در آمریکا، من به این نتیجه رسیدم که ما شاید بتوانیم با برگزاری کنفرانسی در زمینه‌ی سیاست‌گذاری‌های علمی این موضوع را تا حد زیادی انعکاس بدهیم و مطرح کنیم، در نشریات و در جامعه‌ی علمی و در بین دولت‌مردان و کسانی که در صنعت دست‌اندرکار هستند. 

این بود که شروع کردم روی موضوع کارکردن، طرح نوشتن و با دوستان و همکاران مشورت کردن که نهایتاً یک کمیته‌ی اجرایی برایش درست کردیم. در واقع از آن‌جا شروع شد که این قضیه را پیش ببریم و بخواهیم با ایده‌ی برگزاری یک کنفرانس، که البته به صورت ادامه‌دار هم خواهد بود، این مسأله‌ی سیاست‌گذاری‌های علمی در کانادا را در جامعه‌ی کانادایی مطرح بکنیم. 

<strong>چند نفر از دانشگاهیان و متخصصان ایرانی در این کنفرانس شرکت دارند؟ </strong>

با کمال افتخار باید بگویم که اولاً غیر از من دو تن از اعضای خیلی مؤثر آن کمیته‌ی اجرایی دوستان ایرانی ما هستند که بسیار هم خوب کار کرده‌‌اند و هم‌چنان در عین حال از جامعه‌ی علمی هم هستند. ولی علاوه برآن ما سه سخنران ایرانی هم در پنل‌های مختلف داریم. یکی آقای دکتر رامین جهانبگلو است که در مورد دموکرات کردن علوم صحبت می‌کند به همراه سه دانشمند کانادایی دیگر. 

بعد آقای دکتر علی‌داد مافی نظام است که درباره‌ی نقشی که علوم می‌تواند در زمینه‌ی دیپلماسی و روابط بین‌الملل بازی بکند، به همراه سه پنلیست‌ دیگر، صحبت خواهند کرد. و نفر بعدی دکتر دولت‌آبادی استاد دانشگاه بریتیش کلمبیای کانادا است که ایشان یکی از دانشمندان بسیار برجسته‌ی کانادایی هستند که در زمینه‌ی محیط زیست و در مورد چالش‌های آینده‌ی کانادا در محیط زیست صحبت خواهند کرد، به همراه سه پنلیست دیگر. 

و واقعاً این باعث افتخار جامعه‌ی ایرانی است، با توجه به جوان بودنش، با توجه به تعداد به هرحال محدودش به نسبت جوامع قومی دیگر. 

<strong>در طول سال‌هایی که شما این‌جا هستید، از یک طرف به مسائل کانادا بسیار توجه دارید و مشارکت می‌کنید، از طرف دیگر هم خیلی به مسائل ایران علاقمند هستید و با دقت و توجه بسیار دنبال می‌کنید. با توجه به تشکیل کنفرانس سیاست‌گذاری‌های علمی، فکر می‌کنید این ایده را چه طور می‌شود به محیط‌های دانشگاهی ایران منتقل کرد؟ آیا چنین فکری به ذهن‌تان رسیده است؟ آیا از این تجربه و از این امکانی که به هرحال این‌جا به‌وجود آمده و شما به‌وجود آورده‌اید، چه طور می‌شود پلی زد بین جامعه‌ی علمی کانادا و جامعه‌ی علمی ایران؟</strong> 
 

من همیشه در ذهنم بوده که ما مجموعه‌ی تجربیاتی را که در این‌جا داریم، از هر نظری که فرض کنید، بتوانیم زمانی در کشور عزیزمان ایران به مرحله‌ی اجرا بگذاریم. طبیعتاً این فعالیت هم جزء آن گروه قرار می‌گیرد. یعنی من امیدوارم که بتوانیم زمانی از این تجربه به نوعی در ایران استفاده بکنیم، اگر شرایط مناسبی ایجاد بشود و بشود چنین کاری را انجام داد. 

بگذارید سؤالتان را دو بخش بکنم. یک، این که من همیشه معتقد بوده‌ام که همکاری‌های علمی ما با ایران، یعنی همکاری با دانشگاه‌های ایران و دانشگاهیان ایرانی و دانشجویان ایران، باید گسترش پیدا بکند با دنیای بیرون. با دنیای آمریکا، کانادا، اروپا، چین، هند؛ فرقی نمی‌کند. در برابر همکاری‌های علمی نباید هیچ مرزی باشد. چون این همکاری‌ها باعث شکوفایی مغزها می‌شود، باعث شکوفایی فرهنگ‌ها می‌شود، باعث گفت‌وگو میان فرهنگ‌های مختلف می‌شود. 

این همکاری همیشه باید تقویت بشود، بین هر کسی که می‌خواهد باشد. طبیعتاً من ریشه‌ام از ایران می‌آید و دوست دارم دانشگاهیان ایران به لحاظ علمی بتوانند به هر منبع علمی در هرجای دنیا دسترسی پیدا کنند و من تشویق و کمک می‌کنم که این اتفاق بیفتد. 

اما، وقتی می‌آییم صحبت‌ از مسأله‌ی سیاست‌گذاری‌های علمی را می‌کنیم، سیاست‌گذاری‌های علمی بیشتر در کشورهایی معنا پیدا می‌کند که تا حدی از حقوق دموکراتیک برخوردارند. به این معنا که حقوق انجمن‌های مختلف و حقوق به اصطلاح تصمیم‌گیری‌ها توسط گروه‌های مختلف اجتماعی به رسمیت شناخته شده است. 

در نتیجه آن‌وقت شما تلاش می‌کنید مثلاً به عنوان جامعه‌ی علمی حق بیشتری داشته باشید و یا حتماً آن حرفی که می‌زنید به حساب بیاید. این مجموعه تلاشی است که شما این‌جا می‌کنید. متأسفانه در کشورهای دیکتاتوری که هیچ گونه مجالی برای حرکت هیچ گونه گروه‌های اجتماعی نیست، طبیعتاً صحبت از سیاست‌گذاری‌های علمی کردن هم کمی دور از واقعیت است. به این معنا که در آن کشورها به حرف جامعه علمی چقدر گوش داده می‌شود که در بقیه‌ی موارد بخواهند در مورد سیاست‌گذاری‌های کلی به آن گوش بدهند!؟ 

در واقع در این کشورها عده‌ای هستند که براساس ایدئولوژی و یا براساس منافع شخصی و گروهی‌شان تصمیم می‌گیرند و در نتیجه منافع جامعه‌ی علمی ما فدا می‌شود. و این باعث بسی تأسف است که چنین اتفاقی می‌افتد. چون ایران یکی از مستعدترین کشورها به لحاظ علمی است. ما منابع علمی اصلی‌مان، منابع انسانی‌مان، آن اساتید دانشگاه و آن دانشجویانی هستند که بسیار بااستعداد هستند و در واقع آینده‌ی ایران را هم آن‌ها می‌سازند. 

من امیدوارم که شرایطی بوجود بیاید که این دانشجویان و این دانشمندان بتوانند در محیطی دموکراتیک حرف خودشان را هم در زمینه‌ی سیاست‌گذاری‌های علمی به کرسی بنشانند. اصلاً با آن‌ها مشورت بشود و آن‌ها هم حرفی برای زدن داشته باشند. به هرحال قطعاً تجربیات ما ممکن است در آن‌جا نیز به درد بخورد و من کاملاً خوشحال می‌شوم که هرگونه تبادل فرهنگی یا اطلاعاتی در این زمینه با دانشمندان ایرانی و دانشجویان ایرانی داشته باشیم.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/11/post_190.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/11/post_190.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">آموزش و پرورش</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 06 Nov 2009 14:36:39 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«ریشه‌های دموکراسی در ایران هرروز قوی‌تر می‌شود»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در طول چهارماه گذشته ایرانیان ساکن خارج از کشور در فرصت‌های بسیار و به شکل‌های گوناگون با انجام برنامه‌هایی پشتیبانی خود از جنبش سبز مردم ایران را نشان داده‌اند. 

در ادامه‌ی این برنامه‌ها پنج‌شنبه ۲۹ اکتبر کمیته‌ی همبستگی با مردم ایران در شهر تورنتو با برگزاری مراسم رونمایی از دو درخت کاشته شده در یکی از پارک‌های شهر تورنتو به نام «ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی» و به یاد همه‌ی جان‌باختگان جنبش سبز مردم ایران، شیوه‌ی تازه از حمایت از جنبش سبز مردم ایران را نشان داد. 

در این مراسم که با حضور دیوید میلر شهردار تورنتو و چندتن از مقامات سیاسی و رسمی در رده‌های کشوری، استانی و شهری و ده‌ها تن از ایرانیان برگزار شد، از دو پلاک با پیام‌هایی به زبان انگلیسی در یاد و خاطره‌ی جان‌باختگان جنبش مردم ایران که در پای دو درخت «ندا» و «سهراب» نصب شده بود نیز، پرده‌برداری شد.

در آغاز این مراسم از نسرین خاتم، یکی از فعالان سیاسی ‌ـ اجتماعی جامعه‌ی ایرانیان تورنتو و عضو کمیته‌ی هم‌بستگی با مردم ایران می‌‌پرسم، فکر کاشتن دو درخت به نام و یاد «ندا» و «سهراب» و همه‌ی جان‌باختگان رویدادهای اخیر ایران از کجا و چگونه آغاز شد.</small></strong>

[[sound]]

فکر کاشتن این درخت‌ها توسط یکی از ساکنان شهر تورنتو در کمیته‌ی همبستگی با مردم ایران پیشنهاد شد و بعد از آن این ایده‌ مدام از سوی آدم‌های مختلف تکرار شد و گروه ما نیز، به این نتیجه رسید که این یادبود خوبی است که در شهر تورنتو برای کسانی که در چندماه اخیر جان‌شان یا آزادی‌شان را برای آزادی و دموکراسی در ایران از دست دادند برگزار کند؛ و امروز این درخت‌ها توسط شهردار تورنتو رونمایی می‌شود.

<strong>در پای هرکدام از این درخت‌ها پلاکی هم هست. روی این پلاک‌ها چه پیامی نوشته شده است؟</strong>

پای هر کدام از این درخت‌ها یک پلاک به نام سهراب اعرابی و یکی به نام ندا آقاسلطان است که در واقع این دو نفر سمبول کسانی هستند که جان‌شان را در این چندماه از دست دادند، و به یاد تمام کسانی که جان‌شان را برای آزادی و دموکراسی در ایران گذاشتند.

[[photow01]]

<strong>تابلویی هم این‌جا هست از عکس‌های کسانی که در رویدادهای اخیر کشته شده اند. آیا این‌ها همه‌ عکس‌هایی است که شما توانستید پیدا کنید و روی این تابلو قرار بدهید؟</strong>

در واقع برای برگزاری این مراسم من سعی کردم مطالب و عکس‌هایی را آماده کنم تا در این برنامه به نمایش درآیند. در گشت‌وگذاری اینترنتی، به آمار مختلفی دست پیدا کردم و در آخرین آماری که داشتم، نام ۸۲ نفر بود که اطلاعات کامل و موثقی در مورد آن‌ها وجود داشت، این اطلاعات درباره این که کجا، در چه روزی و چگونه کشته شدند و همین طور کجا دفن شدند موجود بود. 

من فکر می‌کنم آمار خیلی بالاتر از این‌ها است، ولی متأسفانه در دسترس نیست. این حاصل یک گشت‌وگذار اینترنتی بود و اطلاعاتی که من توانستم پیدا کنم.

<strong>برنامه‌ی بعدی گروه همبستگی با ملت ایران در شهر تورنتو چه هست؟</strong>

هنوز به طور مشخص برنامه‌ی خاصی نداریم. ولی به احتمال زیاد ما هم برای ۱۳ آبان، روزی که همه در ایران برای رفتن به خیابان‌ها و نشان دادن اعتراض‌شان آماده شده‌اند، قطعاً برنامه‌ای در تورنتو خواهیم داشت.

دیوید میلر شهردار تورنتو که با داشتن دستبندی سبزرنگ همبستگی نمادین خود را با جنبش سبز مردم ایران نشان می‌داد، در سخنانش گفت: «به‌عنوان شهردار شهری که مردمش از تمام شهرهای جهان به این‌جا آمده‌اند و همیشه پشتیبان مردم آزاد جهان بوده‌اند، سخن می‌گویم. 

[[photow02]]

من قبل از شهردارشدن حقوق‌دان بودم و با ایرانی‌های بسیاری که به‌عنوان پناهنده به کانادا می‌آمدند، برخورد نزدیکی داشتم و به خوبی می‌دانم که آن‌ها برای ارزش‌های دموکراتیک و فرار از رژیمی که به حقوق بشر، دموکراسی و مدارا باور ندارد به این‌جا آمده‌اند».

دیوید میلر ادامه داد: «به‌عنوان شهردار همیشه این شانس را داشته‌ام که برای دفاع از حقوق بشر و دموکراسی صحبت کنم». 

شهردار تورنتو ضمن قدردانی از تلاش‌های کمیته‌ی همبستگی با مردم ایران گفت: «ایرانی‌های همه جای جهان و ایرانی‌های کانادا حالا با یک پیام صحبت می‌کنند و زمان آن رسیده است که رژیم ایران به حقوق بشر، دموکراسی و انتخابات آزاد و عادلانه احترام بگذارد». 

دیوید میلر گفت که وقتی ندا کشته شد، توجه همه‌ی جهان به ایران بود. اما حالا که دیگر وضعیت ایران خبر اول جهان نیست، باید درباره‌ی آن بیشتر صحبت کرد. مردمی که در ایران برای دموکراسی مبارزه می‌کنند، می‌دانند که دوستانی در تورنتو و بقیه شهرهای جهان دارند».

[[photow03]] 

شهردار تورنتو در پایان سخنان خود گفت: «با کاشتن این دو درخت یادبود به‌نام «ندا و سهراب» هم‌چنان که ریشه‌های آن تا ابد هر روز بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شوند، ریشه‌های دموکراسی نیز در ایران رشد خواهند کرد و حرکت سبز مردم ایران دیگر غیرقابل بازگشت است».

در ادامه‌ی این برنامه پیام‌های برخی مقامات سیاسی کانادا خوانده شد و پس از خواندن قطعه شعری به زبان انگلیسی توسط مهرداد لقمانی یکی دیگر از اعضای کمیته‌ی همبستگی با مردم ایران، پویا علاقه‌بند عضو گروه دوچرخه‌سواران حامی حقوق بشر و کمیته‌ی هم‌بستگی با ملت ایران، یکی از اشعار زنده‌یاد احمد‌شاملو را خواند:

[[photow04]]

<strong>وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می‌نماید؟<br>امید کجاست<br>تا خود جهان به قرار<br>باز آید؟<br>
هان، سنجیده باش<br>که نومیدان را معادی مقدر نیست!

معشوق در ذره‌ذره‌ی جان ِ توست<br>که باور داشته‌ای،<br>و رستاخیز<br>در چشم‌انداز ِ همیشه‌ی تو<br>به کار است.<br>در زیج ِ جُست‌وجو<br>ایستاده‌ی ابدی باش<br>تا سفر ِ بی‌انجام ِ ستاره گان بر تو گذر کند،<br>که زمین<br>از این‌گون حقارت بار نمی‌ماند<br>اگر آدمی<br>به‌هنگام<br>دیده‌ی حیرت می‌گشود.

زیستن<br>و ولایت ِ والای انسان بر خاک را<br>نماز بردن؛<br>زیستن<br>و معجزه کردن<br>ورنه<br>میلاد ِ تو جز خاطره‌ی دردی بی‌هوده چیست<br>هم از آن دست که مرگ‌ات،<br>هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقیم ِ استران ِ تو<br>از فاصله‌ی کویری ِ میلاد و مرگ‌ات؟</strong>

[[photow05]]

دو درختی که به نام «ندا آقاسلطان» و «سهراب اعرابی» و دیگر جان‌باختگان جنبش سبز مردم ایران کاشته شده است، در یکی از پارک‌های شمال شهر تورنتو در مرکز منطقه‌ای قرار دارد که هزاران ایرانی در آن‌جا زندگی می‌کنند و انتظار می‌رود محل کاشت این دو درخت میعادگاه ثابت ایرانیانی بشود که مایل‌اند در هر فرصتی نسبت به مبارزان آزادی‌خواهی و دموکراسی در ایران ادای احترام کنند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_187.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_187.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تورنتو</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 31 Oct 2009 19:11:22 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«جنبش سبز نشانه‏‏ای از بلوغ سیاسی است»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در ادامه‏ی برگزاری برنامه‏های گوناگون ایرانیان کانادا در حمایت از جنبش سبز مردم ایران، روز شنبه ۱۷ اکتبر، کنفرانسی با عنوان «جنبش مدنی ایران و حمایت بین‏المللی» در دانشگاه تورنتو برگزار شد.

در این کنفرانس که با کوشش گروه دوچرخه‏سواران ایرانی حامی حقوق بشر و با شرکت هشت سخنران، متشکل از استادان دانشگاه و فعالان حقوق بشر ایرانی و غیرایرانی برگزار شد، بیش از ۳۰۰ تن از علاقه‏مندان به رویدادهای اخیر ایران شرکت داشتند.

در حاشیه‏ی این کنفرانس با دکتر رامین جهانبگلو، استاد علوم سیاسی، سیما سحرزرهی، فعال سیاسی اجتماعی و پیام اخوان، فعال بین‏المللی حقوق بشر گفت و گو کردم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>دکتر رامین جهانبگلو، استاد علوم سیاسی و پژوهش‏گر مرکز اخلاقیات دانشگاه تورنتو در سخن‏رانی خود زیر عنوان «روشنفکران و جامعه‏ی مدنی ایران»، نقش تاریخی روشنفکران ایرانی در تحولات گوناگون جامعه‏ی ایران را مورد بررسی قرار داد. دکتر جهانبگلو در این باره می‏گوید:</strong>

روشن‏فکران ایرانی همیشه در دوره‏های مختلف یکی از بازیگران جامعه‏شناختی جامعه‏ی ایران بوده‏اند و نقش‏شان در شکل دادن گستره‏ی همگانی و شاید بتوان گفت تداوم و پیشرفت آن خیلی مهم بوده است. من این نقش را به چهار دوره تقسیم کرده‏ام: 

دوره‏ی مشروطیت؛ در این دوره روشن‏فکران، ادبا و دست‏اندرکاران سیاسی آن دوران به دنبال ایجاد یک گستره‏ی همگانی هستند که بیشتر از بالا به جامعه نگاه می‏کند.

[[photow01]]

ولی در دوره‏ی بعد از مشروطیت، روشن‏فکران کم‏کم و به ویژه در دوره‏ی رضاشاه، به مردم بیشتر توجه می‏کنند. کلمه‏ی جامعه‏ی مدنی آن موقع هنوز استفاده نمی‏شود، اما می‏توان گفت به گستره‏ی همگانی توجه بیشتری دارند.

اما در دوره‏ی سوم، فضای جامعه‏ی روشن‏فکری بیشتر ایدئولوژیک می‏شود. در دوره‏ی محمد رضا شاه که روشن‏فکرانی مانند آل احمد و شریعتی نمایندگان آن هستند، تحت تاثیر آموزه‏های انقلابی، به جامعه‏ی مدنی یا گستره‏ی همگانی، به صورت ایدئولوژیک نگاه می‏شود که نتیجه‏ی آن انقلاب ایران است.

در دوره‏ی بعد از انقلاب، به ویژه ۱۵ سال گذشته، می‏توان گفت به جامعه‏ی مدنی بیشتر به صورت اخلاقی توجه می‏شود. یعنی بعد اخلاقی آن که عدم خشونت نیز یکی از آن ابعاد است، در میان تمام بازیگران گوناگون جامعه‏ی مدنی اهمیت بیشتری پیدا کرده است که روشن‏فکران یکی از آنان هستند. روشن‏فکران در این دوره به مساله‏ی جست‏جوی حقیقت، مبارز با قدرت، ولی مبارزه‏ی اخلاقی با قدرت، بیشتر توجه کرده‏اند.

<strong>در کدام یک از این دوره‏ها، روشن‏فکران توانسته‏اند با افکار عمومی جامعه‏ی ایران ارتباط نزدیک‏تر و مؤثرتری را برقرار کنند؟</strong>

بی‏شک در دوره‏ی چهارم؛ به خاطر این که در دوره‏ی اول که دوران پایان قاجاریه است، بیشتر کسانی که به عنوان روشن‏فکر شناخته می‏شوند و فعالیت‏های اجتماعی سیاسی دارند، از اشراف هستند و یا به اشراف و دربار قاجار خیلی نزدیک‏اند.

[[photow02]]

در دوره‏ی رضاشاه هم همین‏طور؛ در این دوره یک مرکزیت دولتی یا «دولت مرکزی» وجود دارد. ولی در این یا آن بحث ایدئولوژیک و گروه‏های مارکسیستی وقتی به جامعه نگاه می‏کنند، در انتظار یک انقلاب هستند.
ولی در این دوره‏ی آخر، مساله خیلی مابعد ایدئولوژیک و مابعد انقلابی است و به مردم بهای بیشتری داده شده است.

<strong>سخن‏رانان دیگر کنفرانس در باره‏ی موضوعاتی چون نقش وسایل و امکانات تکنولوژی ارتباطی مانند اینترنت و شبکه‏های اجتماعی فیس‏بوک، تویتر؛ نقش اقلیت‏های مذهبی در جنبش مدنی ایران؛ مقایسه‏ی جنبش مدنی ایران با جنبش‏های مشابه بین‏المللی و فعالیت‏های ایرانیان در کانادا سخن‏رانی کردند.</strong>

[[photow03]]

<strong>«جنبش از نظر رابطه با رسانه‏ها موفق عمل کرده»</strong>

<strong>سیما سحرزرهی، فعال سیاسی اجتماعی و فارغ‏التحصیل رشته‏ی ارتباطات، نقش رسانه‏ها و روزنامه‏نگاری در جنبش مدنی ایران، در چند ماه گذشته را مورد بررسی قرار داد. از سیما زرهی در مورد موضوع سخنرانی‏اش پرسیدم:</strong>

سخنان من در مورد نقش مطبوعات به خصوص در خارج از کشور و در انعکاس فعالیت‏های ایرانیان خارج از کشور در حمایت از مردم ایران بود و این که چگونه می‏توانیم با استفاده از رسانه‏ها این جنبش را بزرگ‏تر کنیم. 

هم‏چنین در این باره که چگونه از این طریق می‏توانیم با سیاست‏مداران و مردم کانادایی ارتباط برقرار کنیم و اتفاقاتی را که در ایران می‏افتد و وضعیت حقوق بشر در ایران را به آگاهی مردم برسانیم، صحبت می‏کنم.

به نظر من، تلاش ما باید این باشد که این دیالوگ بزرگ‏تر شود و دیالوگی صرفا درونی نباشد که بین خود ما بماند. بلکه با کانادایی‏ها، آمریکایی‏‏ها و دیگر مهاجرین ساکن در این کشورها نیز ارتباط بگیرد.

<strong>تحقیقی که داشته‏اید و سخنرانی شما فقط در مورد مطبوعات چاپی است یا این که رسانه‏ها را به طور کلی در بر می‏گیرد؟</strong>

بحث من در مورد رسانه‏ها به طور کلی است و فقط روزنامه، مجله یا  رادیو تلویزیون را شامل نمی‏شود. بلکه کل رسانه‏ها، حتی رسانه‏ای که خود ما روی اینترنت می‏گذاریم مانند وبلاگ‏های شخصی، یوتیوب و غیره را نیز در بر می‏گیرد. بحثی کلی تر از بحث جزیی در مورد یک مطلب یا رسانه‏ی خاص است.

<strong>رسانه‏های ایرانی خارج از کشور در این مدت، در رابطه با حرکتی که در ایران به وجود آمد، چگونه عمل کردند؟</strong>

جنبش ما از نظر رابطه با رسانه‏ها خیلی موفق عمل کرده است. فعالیت‏های انجام گرفته در این جنبش توانست انعکاس خوبی در رسانه‏ها داشته باشد.

البته زمینه‏ی کار با رسانه‏ها طوری است که  کاری که دیروز انجام گرفته، کاری قدیمی است و همیشه باید از ایده‏ها و  تکنیک‏های جدیدی استفاده کنی تا بتوانی توجه رسانه‏ها را جلب کنی و در روزنامه‏ها، رادیو تلویزیون و یا اینترنت جایی برای خودت پیدا کنی.

<strong>رسانه‏های ایرانی که در خارج از کشور هستند، مشکل بزرگشان در برقراری رابطه‏ای که به آن اشاره کردید، چیست؟</strong>

اتفاقا فکر می‏کنم، رسانه‏های فارسی زبان در کانادا، در پشتیبانی از جنبش مردم در خارج از کشور، خیلی موفق بودند. این رسانه‏ها توانستند نقش پلی را میان رسانه‏های انگلیسی زبان و دیگر رسانه‏های خارجی  و جنبش ایرانیان در کانادا ایجاد کنند.

<strong>چرا رسانه‏های چاپی، یعنی روزنامه‏ها و نشریات ایرانی خارج از کشور نمی‏‏‏توانند با نسل جوان ارتباط برقرار کنند؟ مشکل بزرگشان چیست؟</strong>

بزرگ‏ترین مشکل رسانه‏های فارسی زبان در کانادا، استفاده از زبان فارسی است. متاسفانه زبان اصلی‏، زبان کاری و روزمره‏ی خیلی از بچه‏هایی که این‏جا بزرگ شده‏اند و کسانی مانند خود من، انگلیسی است و برای این که  بتوانیم خودمان و تفکرمان را با زبان فارسی همراه کنیم، از ما وقت و انرژی بیشتری می‏گیرد.

به همین دلیل تا وقتی که زبان فارسی، زبان اصلی این رسانه‏ها باشد، این مشکل تا حدی وجود خواهد داشت.
ولی از سوی دیگر، خیلی از بچه‏های ساکن کانادا که هدایت فعالیت‏های ایرانیان این کشور در پشتیبانی از جنبش سبز مردم ایران را بر عهده دارند، بچه‏های فارسی زبان هستند. بچه‏هایی هستند که در ایران دانشگاه رفته‏اند و یا حداقل دوران مدرسه را در ایران تمام کرده‏اند.

امیدوارم این نسل متوجه باشد که نقش رسانه‏های فارسی زبان خیلی مهم است و این را بداند که اگر با رسانه‏ی خودت نتوانی ارتباط بگیری، هیچ‏وقت نمی‏توانی به رسانه‏ی دیگری برسی.

به نظر من، اگر ما بتوانیم از رسانه‏ی خودمان درست استفاده کنیم، خبرهای مربوط به جنبش مردم ایران و فعالیت‏های ما در خارج از کشور، در رسانه‏های دیگر نیز انعکاس خواهد داشت.

<strong>«انقلاب اصلی همین تحول عمیق اجتماعی است»</strong>

<strong>پیام اخوان، استاد حقوق بین‏الملل در دانشگاه «مک‏گیل» مونترال و فعال بین‏المللی حقوق بشر، موضوع سخنرانی‏اش را نقش جامعه‏ی بین‏المللی در ایجاد شرایط پاسخ‏گویی برای رهبران ایران، انتخاب کرده بود. او در این باره می‏گوید:</strong>

قرار است در مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه‏ای بر علیه ایران، از جمله به خاطر نقض حقوق بشر و سرکوب تظاهرات اخیر، پیشنهاد و به احتمال قوی صادر شود. هم‏چنین در شورای حقوق بشر سازمان ملل که در ژنو است، قرار است ماه فوریه‏ی سال آینده، پرونده‏ی جمهوری اسلامی مورد بررسی قرار بگیرد. 

[[photow04]]

البته این بررسی ارتباطی به وقایع اخیر ایران ندارد.  بلکه در این شورا پرونده‏ی همه‏ی کشورها هرچند سال یک بار مورد بررسی قرار می‏گیرد و ماه فوریه پرونده‏ی ایران در نوبت بررسی قرار دارد. اما مطمئن هستم که در آن جمع، نقض حقوق بشر در سرکوب تظاهرات اخیر باز مطرح خواهد شد.

از آن‏جا که جنبه‏ی سیاسی شورای حقوق بشر سازمان ملل اصولاً خیلی شدید است، قاعدتا موضوع اسراییل، از جمله حمله به نوار غزه در ماه‏های اخیر و جنایات جنگی در این حمله، بیش از همه‏ی موضوعات مطرح خواهد شد. البته این موضع از لحاظ نقض حقوق بشر و قوانین بین‏الملل باید هم مطرح شود. ولی متاسفانه به پرونده‏های دیگر رسیدگی نمی‏شود.

به نظر می‏رسد، به موضوع نسل کشی مردم آفریقا در دارفو یا نقض حقوق بشر در زیمبابوه، کنگو، میانمار، کم‏تر پرداخته می‏شود و هیچ توجهی به پرونده‏ی کشورهایی که نقض حقوق بشر در آن‏ها به طور وسیع رخ داده شده است، صورت نمی‏گیرد.

ولی امیدوارم جامعه‏ی مدنی و ایرانیان مقیم خارج، دولت‏ها را تا حدی وادار کنند که دولت ایران را به خاطر نقض حقوق بشر تحت فشار قرار بدهند.

<strong>سازمان‏های غیررسمی حقوق بشر در دنیا، چگونه توجهی به مساله‏ی ایران دارند؟</strong>

بعد از سرکوب تظاهرات اخیر، سازمان‏های غیر دولتی، مانند «سازمان نگهبان حقوق بشر» واکنش خیلی شدیدی نشان داد. هم‏چنین «سازمان عفو بین‏الملل» تعدادی گزارش منتشر کرد و هم‏زمان «مرکز اسناد حقوق بشر» نیز در حال تهیه‏ی گزارش مفصلی در مورد مسئولیت کیفری رهبرانی است که در همین سرکوب، از طریق قتل، شکنجه و تجاوز شرکت کرده‏اند. 

امیدواریم که این گزارش در جلسه‏ی سال آینده‏ی شورای حقوق بشر سازمان ملل مطرح شود.

<strong>موضوع سخنرانی شما در کنفرانس چیست؟</strong>

صحبت من در مورد نقش جامعه‏ی مدنی در تحولات فرهنگ سیاسی در ایران است. به نظر می‏رسد که جنبش سبز دو جنبه داشته باشد؛ یک جنبه‏ی آن سیاسی و مبارزه‏ای است میان طرف‏داران آقای موسوی و طرف‏داران آقای احمدی‏نژاد. ولی به نظر من، این جنبش بسیار فراتر از رقابت میان دو نامزد ریاست جمهوری است و در اصل یک نهضت اجتماعی است. 

ما باید نقش جامعه‏ی مدنی را چه در ایران و چه در خارج از ایران، مورد بررسی قرار بدهیم و ببینیم جامعه‏ی مدنی و موضوع «انقلاب مخملی» که آقای محسنی اژه‏ای برای اولین بار در ارتباط با بازداشت دکتر جهانبگلو آن را مطرح کرد، چیست. 

اگر منظور از «مخملی» مبارزه‏ی مسالمت‏آمیز است، چرا باید این لغت جنبه‏ی منفی داشته باشد؟ یعنی ما باید بگوییم مبارزه‏ی با خشونت از مبارزه‏ی مسالمت‏آمیز بهتر است؟ یا منظور این است که نظام را باید همین‏طور که هست، قبول کرد و هیچ مورد انتقاد قرار نداد.

یا منظور از «نقلاب» این است که گروهی را از قدرت کنار بگذاریم تا گروه دیگری سرکار بیایند که آن‏ها هم با مردم رفتار خشونت‏آمیز داشته باشند؟ یا این که نه، منظور از انقلاب یک تحول عمیق اجتماعی هست و تحولی در برداشت ما از قدرت و مشروعیت است؟

به نظر من انقلاب اصلی همین تحول عمیق اجتماعی است و به معنای جا افتادن بحث‏های مربوط به حقوق بشر، آزادی و دمکراسی در درون جامعه و در میان توده‏ی مردم  است، نه این که یک گروه را از قدرت کنار بگذاریم و گروه دیگری را سر کار بیاوریم.

جنبه‏ی تاریخی جنبش سبز نیز این است که نشانه‏‏ای از بلوغ سیاسی در ایران است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_188.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_188.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Oct 2009 20:26:57 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ترانه‌های گیلان، یاور کودکان بی‌سرپرست</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در کنار نهادها و سازمان‏های خیریه‏ی فراوانی که ایرانیان مهاجر، طی سال‏های مهاجرت ایجاد کرده و با جمع‏‏آوری کمک‏های مالی، به یاری ایرانیان نیازمند در داخل ایران می‏شتابند، افراد و گروه‏های دوست و آشنای بی‏شماری نیز هستند که بی هیچ تبلیغ و نشانه‏ی آشکاری به افراد و خانواده‏هایی که در ایران  در شرایط نامناسب اقتصادی زندگی می‏کنند، کمک می‏رسانند.

روال فعالیت این نهادها و افراد و گروه‏های غیرمتشکل هم اغلب جمع‏آوری مستقیم کمک مالی و تبدیل و فرستادن آن به ایران است. به ندرت دیده شده که فرد یا گروهی از راه‏های ابتکاری و با استفاده از فروش تولیدات هنری خود، هم‏وطنانش را یاری کند.

شیلا نهرور از جمله معدود ایرانیانی است که قصد کرده هنرش را دربست در اختیار کودکان بی‏سرپرست زادگاهش قرار بدهد. 

شیلا نهرور، یکی از مهاجران موفق ایرانی به کانادا است که حرفه و تخصص و منبع گذران زندگی‏اش، آموزش زبان انگلیسی به مهاجران تازه‏وارد است. اما اخیرا یک سی‏دی از ترانه‏های جاودانه‏ی گیلان، با صدای خود، تولید و منتشر کرده و قصد دارد تمام درآمد حاصل از فروش این سی‏دی را به هزینه‏ی زندگی کودکان بی‏سرپرست زادگاهش گیلان، اختصاص بدهد.

با شیلا نهرور گفت‏ و گویی داشتم و از او در باره‏ی چگونگی خواننده شدنش پرسیدم:</small></strong>

[[sound]]

از زمانی که یادم می‏آید، از بچگی، آواز می‏خواندم و موزیک و خواندن را خیلی دوست داشتم. ابتدا به طور رسمی، از طریق خانم اوهانجانیان که در بندر انزلی استاد پیانو بودند، بیشتر به سمت موسیقی کشیده شدم. اما با پستی‏ها و بلندی‏هایی که هرکدام از ما در زندگی داشته‏ایم، تمرکز من روی مسایل دیگری بوده است. 

زمانی که احساس کردم وقت کافی دارم و می‏توانم در اوقات فراغتم وقت خوبی برای موسیقی بگذارم و از آن‏جا که به ریشه و پایه‏ی خودم برگشتم، احساس کردم بهتر است یک سری از آهنگ‏های جاودانه‏ و به یادماندنی گیلان را جمع‏آوری و بازخوانی کنم.

البته این کار بدون کمک و همکاری آقای امیر رهبر مقدور نبود. ایشان آهنگ‏ها را بازسازی کرد و بیشتر قسمت‏های موسیقی را نیز ایشان نواخته‏اند. الان هم این مجموعه، با کمال خوشبختی، به بازار عرضه شده است.

<strong>تا کنون مجموعا چه تعداد از ترانه‏های گیلانی را جمع‏آوری کرده‏اید؟</strong>

این مجموعه شامل هشت آهنگ است که همه‏ به زبان گیلکی خوانده شده‏اند.

<strong>برگردیم به سی‏دی‏ای که منتشر کرده‏اید و می‏خواهید درآمد حاصل از آن را به کودکان بی‏سرپرست گیلان اختصاص بدهید. این دلیل از کجا پیدا شد؟ چرا می‏خواهید این کار را بکنید؟</strong>

زمانی که دبیر بودم و کار فرهنگی می‏کردم، با مسائلی در روستاهای ایران مواجه شدم که اثر بسیار زیادی روی من گذاشت و فکر نمی‏کنم هیچ‏ وقت در زندگی‏ام آن‏ها را فراموش کنم.

وقتی کار این سی‏دی به اتمام رسید، انگیزه‏ای در من ایجاد شد که درآمد حاصل از آن را هرچه که هست، به فرزندان بی‏سرپرست گیلان اختصاص بدهم. چون افرادی را در گذشته می‏شناختم و می‏شناسم که علی‏رغم استعداد بسیار زیادی که دارند، به واسطه‏ی نداشتن پدر و یا مادر، با مشکلات مالی فراوانی دست به گریبان هستند. 

فکر کردم شاید ما بتوانیم با دست به دست هم‏دیگر دادن و ارج نهادن به مسایل فرهنگی و هنری، بخش کوچکی از مشکلات آنان را به دوش بگیریم.

[[photow01]]

<strong>یعنی هزینه‏ی تهیه‏ی سی‏دی را خود شما تقبل کرده‏اید و تمام درآمد حاصل از فروش آن را به بچه‏های بی‏سرپرست گیلان اختصاص داده‏اید.</strong>

بله، همین‏طور است. چون هزینه‏ی انتشار سی‏دی خیلی زیاد است، من آن را شخصا بر عهده گرفتم. ولی حاصل فروش سی‏دی را که خوشبختانه تا الان با استقبال خیلی خوبی هم روبرو بوده است، به بچه‏های بی‏سرپرست گیلان اختصاص داده‏ام.

<strong>کسانی که خارج از کانادا هستند چگونه می‏توانند این سی‏دی را تهیه کنند؟</strong>

داریم روی راه‏اندازی وب‏سایتی به نام خودم کار می‏کنیم که به زودی در دست‏رس خواهد بود و همه می‏توانند خیلی راحت از طریق این وب‏سایت سی‏دی را تهیه کنند.

<strong>به بچه‏های بی‏سرپرست گیلان برگردیم؛ آیا نهاد یا سازمانی را تشکیل داده‏اید؟ یا این که در ارتباطی کاملا خصوصی با دوستان و آشنایان این کار را انجام می‏دهید؟</strong>

نهاد چندان وسیعی نیست. همراه چند تن از دوستان دست به انجام این کار دست زده‏ایم و پول آن مستقیما برای این بچه‏ها ارسال خواهد شد و این‏جا هیچ ارگانی سود خاصی از این مساله نخواهد برد.

<strong>پیش از انتشار این سی‏دی و اختصاص درآمد حاصل از آن برای بچه‏های بی‏سرپرست نیز شما به این بچه‏ها کمک می‏کرده‏اید. آیا این کار فقط از طریق کمک‏های شخصی شما بوده است؟</strong>

بله، قبلا تا آن‏جایی که برایم از نظر مالی امکان داشت، این کار را می‏کردم. البته وسعت خیلی زیادی نداشت و سعی کردم آن را وسیع‏تر بکنم. الان هم این امید را دارم که به کمک دوستان، به خصوص ایرانیان، شاید بتوانیم این کمک را بزرگ‏تر و بزرگ‏تر کنیم.

<strong>از چند سال پیش این کار را شروع کرده‏اید؟</strong>

تقریبا از ۹ سال پیش، به صورت جدی‏تر شروع کردم.

<strong>آیا با این بچه‏ها در تماس هم هستید و پی‏گیری می‏کنید که به کجا می‏رسند؟ و وقتی بزرگ می‏شوند با شما در ارتباط هستند یا خیر؟</strong>

بله، با آن‏ها در تماس هستم. ولی ارتباط خیلی دوستانه‏ای است. از طریق نامه، کارت و یا افرادی که در ایران با آن‏ها رابطه‏ی رودر روی دارند، با این بچه‏ها در تماس‏ام و پی‏گیر مسایل‏شان هستم.

[[photow02]]

<strong>آیا این انگیزه را در آن بچه‏ها هم ایجاد می‏کنید که وقتی بزرگ شدند و زندگی‏شان سرو سامانی گرفت، خود نیز در این راه وارد شوند؟</strong>

فکر می‏کنم، آن‏ها متوجه هستند که کمک کردن چه تغییراتی را در زندگی یک فرد ایجاد می‏کند و با توجه به شناختی که از شخصیت‏ این افراد دارم، تصور می‏کنم خود آن‏ها می‏توانند به نوعی در زندگی افراد دیگر مؤثر باشند.

شما چند سالی است در این‏جا می‏خوانید؟ در ضمن کارتان که از نظر هنری و در زمینه‏ی موسیقی فولکلوریک گیلان بسیار شنیدنی و جذاب است. چرا این کار را به صورت حرفه‏ای انجام نمی‏دهید؟

همان‏طور که گفتم، بیشتر تمرکز من روی مسائل آموزشی و بعد هم مادر بودن و دیگر مشغله‏ها‏ی زندگی بوده است. اما در مقطعی فکر کردم چقدر خوب است، کاری متفاوت را انجام بدهم. 
تصور می‏کنم این کار تا حدودی فرق می‏کند. 

اگر به تک تک آهنگ‏ها توجه کنید، موزیک و اشعاری که در آن به کار برده شده، مقداری متفاوت است. این است که منتظر بودم کاری نسبتا متفاوت را انجام بدهم.

<strong>وقتی هنرمندی یک سی‏دی منتشر می‏کند طبعا تمام آهنگ‏های آن را دوست دارد، اما در این سی‏دی کدام آهنگ را بیشتر از بقیه دوست دارید؟</strong>

اکثر این آهنگ‏ها خیلی جذاب است و در آن‏ها خیلی حرکت هست. اما آهنگ شماره‏ی ۸ این مجموعه با نام «جمعه‏ بازار» را بیشتر دوست دارم. چندین بار هم آن را اجرا کرده‏ام.

<strong>خواننده‏ی اصلی این ترانه چه کسی بوده است؟</strong>

زنده یاد، استاد آشورپور بودند که الان در جمع ما نیستند و من احترام بسیار زیادی برای ایشان قائل هستم. بسیاری از آهنگ‏های مجموعه از ایشان است و زمانی که در قید حیات بودند، از خود ایشان برای بازخوانی آن‏ها اجازه گرفتم. 

ترانه‏های دیگری نیز مانند «گیلان» که از زیبایی گیلان می‏گوید، یا «گل پامچال» نیز در مجموعه وجود دارند که بسیار معروف‏اند و اکثر گیلانی‏ها با آن‏ها آشنا هستند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_186.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_186.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هنر</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 17 Oct 2009 18:30:35 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از «ورکانه»‌ تا اختراع قلب مصنوعی</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در میان جشن‌های فرهنگی ایرانیان، نوروز تنها جشنی بوده که ایرانیان مهاجر به آن توجه کرده و می‌کنند. اما از سال گذشته به همت دکتر رضا مریدی، نخستین و تنها نماینده‌ی ایرانی‌تبار مجلس قانونگذاری استان اونتاریو جشن باستانی مهرگان نیز اهمیت ویژه‌ای پیدا کرده است. سال گذشته در جشن مهرگان ایرانیان کانادا که با حضور نزدیک به هزار ایرانی و ده‌ها غیرایرانی برگزار شد، انوشه انصاری نخستین گردش‌گر فضای ایران، میهمان ویژه‌ی این جشن بود. 

[[sound]]

امسال روز جمعه ۹ اکتبر هم‌زمان با تعطیلات روز شکرگزاری در آمریکای شمالی جشن مهرگان ایرانیان میهمان ویژه‌ی دیگری داشت. پرفسور توفیق موسیوند جراح قلب ایرانی و مخترع نخستین قلب مصنوعی با کنترل از راه دور، میهمان ویژه‌ی این برنامه بود. در رابطه با این جشن گفت ‌و گویی داشتم با دکتر رضا مریدی، میزبان جشن بزرگ مهرگان و نیز گفت‌ و گویی با پرفسور موسیوند درباره‌ی زندگی و کار تخصصی او. 

نخست از دکتر رضا مریدی می‌پرسم، با چه هدفی جشن مهرگان را برگزار می‌کنید؟</small></strong>

ما ایرانی‌ها آن تصویر منفی‌ای که رهبران مملکت ما در دنیا نشان داده‌اند نیستیم. هدف من از برگزاری جشن مهرگان در وهله‌ی اول این است که این جشن باستانی ایران که حدود قرن‌ها فراموش شده بود را دوباره در میان ایرانیان رواج بدهیم. نوروز را ایرانی‌ها نگه داشته‌اند، ولی مهرگان متأسفانه بین ایرانی‌ها تقریباً فراموش شده بود. 

البته جامعه‌ی زرتشتی می‌دانیم که مهرگان را جشن می‌گرفتند، ولی ایرانیان غیرزرتشتی یادشان رفته بود. تا در این سی ‌ـ چهل سال اخیر دوباره کم کم مردم دارند یاد می‌گیرند که ما یک چنین جشن بزرگی داشتیم. هدف اول این بود که این جشن را در بین ایرانیان مقیم کلان‌شهر تورنتو توسعه و رواج بدهیم و مردم به اهمیت و ارزش این جشن باستانی پی ببرند. 

[[photow01]]

هدف دوم این بود که ما در این جشن بتوانیم از نخبگان جامعه ایرانی قدردانی بکنیم؛ نخبگان را به خود مردم ایران معرفی کنیم و همین‌طور به کانادایی‌ها. که بدانند در بین ما ایرانیان چه اشخاص برجسته‌ای هستند. سال پیش خانم انوشه انصاری که اولین بانوی گردش‌گر فضا ایرانی  هستند، خواهش کردیم که تشریف آوردند. 

امسال هم پرفسور موسیوند، جراح معروف قلب دنیا، مخترع قلب مصنوعی و یکی از دانشمندان بنام جهان که متأسفانه خود ایرانی‌ها هم ایشان را نمی‌شناسند؛ میهمان این جشن هستند. چون ایشان ۵۰ سال پیش، بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه تهران از ایران آمدند کانادا و همسر کانادایی دارند. نتیجتاً به آن صورت ارتباط با جامعه ایرانی نداشتند. امشب ایشان این‌جا بودند و سخنرانی بسیار باشکوهی را انجام دادند. شرح زندگی‌شان را ما به صورت ویدئویی به میهمانان نشان دادیم که بسیار مورد توجه قرار گرفت. 

هدف سوم این بود که جامعه ایرانی را به بزرگان سیاسی کانادا معرفی کنیم. همان‌طور که ملاحظه کردید، امشب ما ۳۵ نفر از سیاستمداران برجسته‌ی فدرال، استانی و همین‌طور شهردار منطقه ریچموند هیل (شمال تورنتو) و چندین نفر از وزرا و مقامات بلند‌پایه سیاسی کانادا این‌جا بودند. غیر از آنها ما میهمان غیرایرانی هم زیاد داشتیم. از جامعه هندی‌ها، ایتالیایی‌ها، چینی‌ها، کلیمی‌ها. رؤسای سه دانشگاه تورنتو اینجا بودند. 

به هر حال جمعیت زیادی این‌جا بودند که ما بتوانیم خودمان را، ایرانی‌بودنمان را و ایرانیت‌مان و سنت‌هایمان را به هم‌وطنان کانادایی‌مان نشان بدهیم که ببینند، ما ایرانی‌ها این هستیم و نه آن تصویر منفی‌ای که رهبران مملکت ما ایران، از ما ایرانیان در دنیا نشان داده‌اند.
 

<strong>اگر من بتوانم این کارها را بکنم، همه‌ی مردم می‌توانند</strong>


<strong><small>پرفسور توفیق موسیوند اگر برای بیشتر ایرانیان‌ای که در کانادا زندگی می‌کنند چهره‌ای ناشناخته است، در عوض اعتباری جهانی در حیطه‌ی پزشکی و جراحی قلب و به‌ویژه اختراع نخستین قلب مصنوعی و چندین اختراع دیگر در همین زمینه دارد. توفیق موسیوند در حال حاضر پرفسور جراحی و مهندسی پزشکی در دو دانشگاه اوتاوا و کارلتون و مدیر قلب و عروق انستیتو کاردیولوژی دانشگاه اوتاوا است. 

از پرفسور موسیوند می‌پرسم، قلب مصنوعی چه دستگاهی است؟</small></strong> 

هر سال در حدود ۵ میلیون نفر در جهان از مرضی به نام نارسایی قلب می‌میرند. این مرض در حال حاضر درمان خوبی ندارد. یعنی راه بهبود بخشیدن به بیمار این‌چنینی خیلی مشکل است. یا این‌که پزشک باید پیوند قلب انجام بدهد؛ یعنی قلب انسان دیگری را برایش بگذارد و یا این که دارو به او بدهد؛ کار دیگری نمی‌شود کرد. 

در حدود بیست و چندسال پیش من در بیمارستانی به نام «کلیولند کلینیک» کار می‌کردم و می‌دیدم مردم می‌میرند و هیچ کاری هم نمی‌شد برایشان کرد. هیچ‌کس نمی‌توانست کمک‌شان بکند. پیش خودم فکر کردم که این یک مشکلی است؛ چرا ما این را نمی‌کنیم یک فرصت. ما روی‌ این مشکل کار کردیم. 

یک قلب مصنوعی ایجاد و اختراع شد که الان بیشتر دنیا از قسمت‌های مختلف‌اش دارند استفاده می‌کنند. این قلب را از راه دور می‌شود کنترل‌اش کرد. مثلاً در G7 (کنفرانس کشورهای صنعتی) که اخیراً در بروکسل برگزار شد، ما توانستیم از کانادا آن را کنترل کنیم جلوی وزرا، پرزیدنت‌ها و رؤسای سایر کشورهای G7. الان، استفاده از این قلب معمول است و بسیار به کار می‌رود. البته من رفتم دنبال اختراعات دیگر و آن (قلب مصنوعی) برایم کهنه شده است. 

<strong>اختراع تازه‌ای که الان دنبالش هستید چه هست؟</strong> 

از موقعی که قلب مصنوعی تمام شد و با موفقیت کار کرد، در حدود ۲۶ اختراع دیگر از من ثبت شده یا در حال ثبت هستند. یکی این است که مثلاً می‌توانیم، دی‌ان ‌ای را از روی اثر انگشت بگیریم، در ۱۵ دقیقه. هیچ کس در این زمینه کاری انجام نداده است. 

و یا این‌که یک راه جدیدی برای درمان مرض‌های قلب و فشار خون و این‌ها داریم درست می‌کنیم که انشااله هم ارزان است و هم داخل بدن نمی‌رود و باورتان نمی‌شود در حدود شاید هزاران هزار دلار ارزان‌تر از داروهایی است که الان می‌دهند یا راه‌هایی که الان هست. من معذرت می‌خواهم قشنگ فارسی صحبت نمی‌کنم؛ چون پزشکی را به فارسی نخواندم و حالی‌ام نیست که قشنگ بگویم. 

<strong>اولاً فارسی‌تان بسیار عالی است برای کسی که ۴۶ سال از ایران دور بوده است، این فارسی بسیار فارسی عالی‌ای هست و سپاسگزارم از این که با این زبان دارید با ما صحبت می‌کنید. برگردم به قلب مصنوعی. آیا قلب مصنوعی یک دستگاه کاملی است که در بدن انسان گذاشته می‌شود، یا قسمت‌هایی از این قلب مصنوعی استفاده می‌شود؟</strong> 

یک دستگاه کامل است که به اندازه‌ی دست شماست. اگر دیده باشید در کتاب‌ها تصویرش چاپ شده و این را می‌شود کلاً گذاشت در داخل بدن و آن قلبی که من اختراع کرده بودم، هیچ احتیاجی نبود که بدن را شکافت تا (لوله) رفت و آمد بکند. به همین جهت می‌گفتند کنترل از راه دور یعنی از طریق دور، هم می‌شد به آن انرژی داد و هم می‌شد کنترل کرد. 

<strong>درباره قلب به عنوان عضوی از بدن که موتور تحرک و زنده بودن بدن است، در همه‌ی فرهنگ‌ها و در طول تاریخ همیشه گفته می‌شده که سرمنشأ همه‌ی احساسات وعواطف است؛ شما به‌عنوان مخترع قلب مصنوعی و کسی که در طول سال‌های زیاد جراحی قلب کرده‌اید و قلب طبیعی انسان را بارها و بارها باز کرده‌ و عمل کرده‌اید، در مقابل قلب مصنوعی و این باور فرهنگی چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ </strong>

باید بگویم حقیقت دارد که قلب محل احساسات است، این درست است. وقتی شما احساساتی می‌شوید، ضربان قلب‌تان هم بالا می‌رود و هم پایین می‌آید. بستگی به وضع مغزی‌تان دارد. عصب‌ای هست که از مغز به قلب می‌رود و به همین جهت وقتی به شما خدای ناکرده کسی خبر بدی می‌دهد، قلب‌تان ناراحت می‌شود. بعضی‌ها حتا می‌میرند. 

این که چه تأثیری از نظر من دارد، من هنوز فکر می‌کنم قلب به مغز راه دارد و به قول معروف وقتی قلب کسی می‌شکند، حقیقت این است که احساسات شخص تغییر می‌کند. درست هم هست. 

از نظر من با وجود این که همه‌اش با قلب مصنوعی کار کرده‌ام یا قلب انسان را در دست داشته‌ام، با وجود این احساسات من تغییر نکرده و هنوز هم من مثل آدم‌های دیگر خوشم می‌آید، بدم می‌آید، بچه‌هایم را دوست دارم، دوستان‌مان را دوست دارم. 

آن احساسات هنوز هست و تغییری نکرده. هنوزهم یادم می‌آید از کجا آمدم بیرون، در کجا بزرگ شدم و دهات‌های خودمان را یادم هست، مردمی که آن‌جا بودند را هنوز دوست دارم. مردم جهان را دوست دارم. 

[[photow02]]

<strong>پس قلبی که شما اختراع کرده‌اید به آدم‌ها زندگی می‌دهد، اما نمی‌شکند!</strong> 

امیدوارم که زندگی بدهد و هیچ وقت قلب‌شان نشکند.
 
<strong>شما ۴۶ سال است از ایران دور هستید. کجا به دنیا آمده‌اید؟</strong> 

من در یک ده کوچک به نام ورکانه به دنیا آمده‌ام. همیشه افتخار می‌کنم. از من همیشه خارجی‌ها و روزنامه‌ها می‌پرسند از کجای دنیا خوشت می‌آید یا از همه جا بهتر کجاست؛ چون من همه جای دنیا می‌روم. من می‌گویم ورکانه. می‌پرسند ورکانه کجاست؟ 

می‌گویم یک ده تابع تویسرکان. تویسرکان کجاست؟ ملایر. ملایر کجاست؟ ایران. بعد می‌گویند هان، پس مال ایرانی. یک فیلم از زندگی من درست کردند. من گفتم که این ورکانه است که بهترین جای جهان است. 

بعداً یک هفته دو هفته گذشت. دیدم گروهی آمده‌اند و می‌گویند، آقا ما می‌خواهیم در ورکانه هتل درست کنیم. گفتم آنجا اصلاً راه نیست، ماشین نمی‌رود. آن موقع که من بودم آن‌جا، ماشین نمی‌رفت و با اسب یا پیاده می‌رفتیم. گفتم آنجا توریست نیست، نمی‌شود تأسیسات توریستی درست کرد. 

<strong>تا چندسالگی در ورکانه بودید؟</strong> 

من تا بیست سالگی آنجا بودم. 

<strong>پس تمام کودکی، نوجوانی و تقریباً جوانی شما در ورکانه و در یک روستای ایرانی شکل گرفته و حالا در جایی هستید که از نظر علمی در یکی از بالاترین مقامهای علمی دنیا قرار دارید و همه‌ جای دنیا سفر می‌کنید و همه جا به دانش شما و تخصص شما احترام گذاشته می‌شود. تفاوت را از روستا تا این قله‌ی بزرگ جهانی چه جوری می‌بینید؟ </strong>

رسد آدمی به جایی که به‌جز خدا نبیند. 

<strong>شما  شرایط خودتان را وقتی مقایسه می‌کنید به این باور دارید که هر موفقیت‌ای برای هر آدم‌ای در هر موقع‌ای امکان‌پذیر است؟</strong> 

کلاً. اگر من بتوانم این کارها را بکنم، همه‌ی مردم می‌توانند. امشب بیایید گوش کنید که چه می‌خواهم بگویم. 

<strong>چه می‌خواهید امشب بگویید در سخنرانی‌تان؟ </strong>

می‌خواهم بگویم اگر من که یک دهاتی بودم، چوپان بودم، بتوانم این کارها را بکنم، اطمینان می‌دهم همه می‌توانند این کارها را بکنند. به خودت اطمینان داشته باش، اصرار داشته باش! وقتی ورشکست می‌شوی، یعنی نمی‌توانی موفق بشوی، نترس! دو مرتبه برو همین کار را انجام بده، ادامه بده و به خدای خود ایمان داشته باش. 

<strong>پیام شما برای جوان‌هایی که الان در ایران زندگی می‌کنند چی هست؟</strong> 

امیدوار باش، زحمت زیاد بکش و دنبال آن آرزویی که هستی برو. 

<strong>شما به همه‌ی آرزوهای‌تان رسیده‌ا‌ید؟</strong> 

نمی‌شود گفت به همه‌ی آرزوهایم رسیدم؛ به بیشتر آن چیزهایی که می‌خواستم انجام بدهم، رسیدم. 

مهم‌ترین چیزی که می‌خواهید اختراع بکنید وآرزو دارید اختراع بکنید چی هست؟ 

امیدوارم قبل از این که بمیرم، اختراعی بکنم که بتواند به تمام مریض‌های دنیا کمک بکند به قیمت بسیار پایین. الان قلب مصنوعی که من اختراع کردم، یا قلب دیگران را به‌ جای قلب دیگری گذاشتن خیلی گران است و من امیدوارم همین اختراعی که دارم روی آن کار می‌کنم، شاید طوری بشود که هرجای جهان هر کسی احتیاج داشته باشد، بتواند از آن استفاده بکند. 

<strong>قلب مصنوعی که در بدن یک انسان گذاشتید و آن انسان نجات پیدا کرده، بیشترین طول عمری که آن فرد داشته چقدر بوده؟</strong> 

تا به‌حال به هفت سال رسیده. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_185.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_185.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تورنتو</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:39:13 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نوبلی به‌ قصد تأیید یا تشویق؟</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>در پی برخاستن موج شگفتی جهانی از اعطای جایزه‌ی صلح نوبل امسال به آقای باراک اوباما و واکنش‌های موافق و مخالف نسبت به تصمیم کمیته‌ی صلح نوبل، ایرانیان مقیم کانادا نیز نظرهای گوناگونی نسبت به این خبر ابراز داشتند.

به‌ویژه سخنان رییس‌جمهور آمریکا پس از آگاهی از دریافت این جایزه و جایی که غیرمستقیم جایز‌ه‌اش را به مبارزان راه آزادی و دموکراسی، از جمله زن جوانی که در تظاهرات سکوت برای به گوش رساندن خواسته‌هایش مورد اصابت گلوله قرار گرفته و جانش را از دست داد، بیش از هر چیز برای ایرانی‌ها جالب و بحث‌برانگیز بوده است.

در همین رابطه و در جریان یک گردهمایی که نزدیک به هزارتن از ایرانیان و گروهی از غیر ایرانیان کانادا به مناسبت جشن مهرگان برپا کرده بودند، نظر یک سیاست‌مدار کانادایی ‌ـ ایرانی، یک حقوق‌دان و فعال سیاسی ‌ـ اجتماعی، یک استاد نقاشی مینیاتور و یک محقق دانشگاهی و فعال سیاسی ‌ـ اجتماعی را جویا شدم.

به این پرسش که اعطای جایزه‌ی صلح نوبل به رییس‌جمهور آمریکا که به نظر برخی هنوز پس از چند ماه زمام‌داری دستاورد مشخصی در زمینه‌ی اعمال سیاست‌های صلح‌جویانه ندارد، چه تأثیری در سیاست جهانی و نیز چه تأثیر احتمالی در تحولات سیاسی ‌ـ اجتماعی ایران می‌تواند داشته باشد، دکتر رضا مریدی نخستین و تنها نماینده‌ی کانادایی ‌ـ ایرانی پارلمان اروپا پاسخ می‌دهد:</small></strong>

[[sound]]

<strong>باری بزرگ بر دوش آقای اوباما گذاشته‌اند</strong>

جایزه‌ی نوبل در سال‌های اخیر به افرادی داده شده است که واقعاً تعجب برانگیز است. ولی فکر می‌کنم که کمیسیون نوبل هدف خاصی را دنبال می‌کند. مثلاً خانم شیرین عبادی وقتی جایزه‌ گرفت، خیلی‌ها در دنیا تعجب کردند که چرا به ایشان نوبل صلح داده‌اند.

به‌هرحال کمیسیون نوبل می‌خواست پیغام خاصی به دنیا بفرستد و برای همین به ایشان جایزه‌ی نوبل دادند. به پرزیدنت اوباما هم به همین ترتیب. من فکر می‌کنم که می‌خواستند پیغام خاصی بدهند که آقای اوباما شما که رییس‌جمهور قویترین کشور دنیا هستید، حالا ما به شما جایزه‌ی نوبل می‌دهیم برای صلح.

بنابراین شما باید از این فرصت استفاده کرده و در استقرار صلح در دنیا کوشش کنید. پس باری بزرگ بر دوش آقای اوباما گذاشته‌اند.

<strong>دادن این جایزه به آقای اوباما چه تأثیری می‌تواند در آینده‌ی سیاسی ‌ـ اجتماعی ایران داشته باشد؟</strong>

من فکر می‌کنم با این جایزه آقای اوباما به ‌هیچ‌وجه نمی‌تواند دست به اسلحه ببرد. بنابراین برای کشور ما خوب است، چرا که ما ایرانیان به‌هیچ‌وجه موافق حمله به کشورمان نیستیم. توسط هیچ دولتی و هیچ ملتی.

[[photow03]]

<strong>آقای اوباما در آخر صحبت‌هاشان، به طور غیرمستقیم و بدون بردن اسمی، اشاره کردند به تقسیم جایزه با آن زن جوان که در تظاهرات سکوت شرکت کرد تا صدای خودش را به جهانیان برساند، که این اشاره به ندا آقاسلطان بوده است. این اشاره آیا تأیید و حمایتی از جنبش سبز مردم ایران است؟</strong>

طبیعتاً همین‌طور است. دنیا از جنبش ملت ایران حمایت می‌کند. بنابراین آقای اوباما هم یکی از افراد دنیا هستند. البته ایشان در مقام ریاست‌جمهوری حتا اشاره‌‌شان هم می‌تواند خیلی پرمعنا باشد و ما امیدواریم که جنبش آزادی‌خواهی، جنبش دموکراسی‌طلبی و حق‌طلبی مردم ایران پیروز شود و مسلماً هم پیروز خواهد شد. روزی برسد که دیکتاتورهای ایران بگذارند منتخبین مردم در این مملکت پرفرهنگ و پرتمدن حکومت کنند.

<strong>ای‌کاش جایزه‌ی صلح نوبل امسال برای اولین‌بار به ندا داده می‌شد که زنده نیست</strong>

<strong>لیلی پورزند حقوقدان و فعال پرتلاش حقوق بشر و مسایل زنان با تردید و نگرانی و اما و اگرهای بسیار به اعطای جایزه‌ی صلح نوبل به رییس جمهور آمریکا و تأثیر آن در سیاست جهانی و تحولات ایران نگاه می‌کند:</strong>

من فکر می‌کنم که اهدای این جایزه جهان را در شوک فروبرده است. نه به این دلیل که ما به آقای اوباما ارادت نداریم. گمان من این است که ایشان هنوز کارنامه‌ی مشخصی ندارد.

[[photow01]]

من فکر می‌کنم اگر بخواهیم منصفانه برخورد کنیم، باید گفت که هم می‌تواند اثری مثبت داشته باشد، هم اثری منفی. اثر مثبت از جنبه‌ا‌ی تشویقی. اعطای این جایزه به رییس جمهوری که به‌هرحال تاریخ آمریکا را با انتخاب ‌شدنش تغییر داد و دست‌کم سدی در برابر تبعیض نژادی قرن‌ها گذاشت و این یک برهه خاص در تاریخ آمریکا و جهان است.

ولی برای آن‌چه ایشان قول دادند و یا در تبلیغات انتخاباتی‌شان وعده کردند، هنوز یک ‌سال از آن نگذشته و ما هم‌چنان شاهد پیگیری برخی از سیاست‌های خارجی‌ای کماکان با روش‌های دولت قبلی هستیم، «شاید هم هنوز زمان کافی نداشته‌اند که سیاست‌های جدیدی را اجرا کنند» یک مقدار خطرناک است. به این دلیل که شاید آن قول‌های عمل نشده را اجرا شده جلوه کرده و جایز‌ه‌ای به‌عنوان تقدیر داده شده باشد.

من فکر می‌کنم دادن جایزه‌ی صلح نوبل به سیاست‌مدار جدیدی که قول‌های بسیاری داده و هنوز فرصت عمل به آن را پیدا نکرده و در حال حاضر هم در قدرت است و احتمال می‌رود تا هفت سال بعد هم در قدرت باشد، از طرف کمیسیون جایزه‌ی صلح کار عجیبی بود. مگر این که فکر کنیم که سیاست‌های خاص کلان دیگری پشت‌اش بوده که این جایزه برای پیشبرد آن اهداف صلح‌طلبانه حمایت‌کننده تلقی شود. امیدواریم همین‌طور باشد.

<strong>به نظر شما آیا اهدای جایزه‌ی صلح نوبل به آقای اوباما می‌تواند تأثیری در روند رویدادهای اخیر ایران داشته باشد؟</strong>

در نگاه اول من نگران می‌شوم. به این خاطر که صلح‌طلبی در مورد کشوری که در مقطع تاریخی‌ای چون الآن ایران روزگار می‌گذراند، در مورد سیاست خارجی‌اش و آن هم با آمریکا بسیار موقعیت حساسی دارد. تک‌تک مردم ایران و بخصوص آکتیویست‌های سیاسی و اجتماعی در خطرند.

وقتی راجع به صلح در مورد ایران حرف می‌زنیم، شاید خودمان هم دچار چندگانگی باشیم، به‌خصوص در مورد آمریکا. من امیدوارم که آقای اوباما مشاورین زبردستی در مورد ایران داشته باشند و اگر ندارند، دست به استخدام و جمع‌ و جذب کردن این مشاورین بزند. بخاطر این که وضعیت ایران وضعیت خاصی است و مثل بقیه کشورها «بخصوص بعد از تابستان گذشته» نمی‌شود با آن برخورد کرد.

وارد مذاکره شدن با دولتی که مشروعیت و مقبولیت ندارد و با تقلب روی کار آمده است، بحث بسیار خطرناکی است و ایزوله کردن هم بحث خطرناکی میتواند باشد. بنابراین یک دیپلماسی خاص و مختص ایران لازم است و امیدواریم که اگر ایشان را در این جایگاه دیده‌اند که جایزه‌ی صلح نوبل را بهشان بدهند، ایشان هم واقعاً در جایگاهی باشند که شرایط خاص را تشخیص دهند.

<strong>آقای اوباما در سخنرانی‌شان، بدون این که مشخصاً نام ببرد، اشاره کردند که این جایزه را باید تقسیم کند با آن زن جوانی که در تظاهرات سکوت شرکت کرده و مورد اصابت گلوله قرار گرفت. که این اشاره به ندا آقاسلطان بود. به نظر شما این آیا تأیید و حمایتی از جنبش سبز مردم ایران است؟</strong>

حتماً همین‌طور است. ولی در مذاکرات هم امیدواریم که این روش را ایشان در سیاست‌هایشان پیش بگیرند. در چند هفته‌ی گذشته بعد از دیدارهای ژنو و بعد از سفر آقای احمدی‌نژاد به سازمان ملل، مذاکراتی نگران‌کننده انجام شده است. مسئله‌ی هسته‌ای ایران از طرف کشورهای غربی وسیله‌ای شده نادیده گرفتن نقض حقوق بشر را در ایران.

من به‌عنوان کسی که حقوق بین‌الملل خوانده است، بزرگترین انتقادم به کشورهای غربی این است که قبل از صحبت‌کردن در مورد تحریم سیاسی و بیرون کشیدن همه‌ی سفیران از ایران، از سفارتخانه‌هاشان در ایران بشوند. این که سیاست‌های خارجی دولتهای غربی و بخصوص آمریکا به کدام طرف دارد پیش می‌رود، یک‌مقدار نگران‌کننده است.

این که ایشان از «ندا» یاد کردند که سمبول مظلومیت ملت ایران برای دموکراسی‌خواهی بوده، ژست قشنگی است و من هم تشکر می‌کنم از این حرکت. ولی دوتا «ای‌کاش» دارم.

ای‌کاش واقعاً جایزه‌ی صلح نوبل امسال برای اولین‌بار به کسی داده می‌شد که زنده نیست، و او هم ندا بود. شاید تقسیم‌ می‌شد میان ندا و سهراب. نه به‌عنوان تنها از دست رفتگان این جنبش، بل‌که به‌عنوان سمبول‌های جنبش، یک زن جوان و یک مرد جوان، و به خانواده‌های آن‌ها اهداء می‌شد. ای‌کاش دومم این است که ایشان (آقای اوباما) و بقیه‌ی سیاست‌مداران در عمل هم در این جهت حرکت کنند.

<strong>علی علی‌جانپور هنرمند و نقاش مینیاتور شناخته‌شده‌ی جامعه‌ی ایرانیان کانادا این گونه اظهارنظر می‌کند:</strong>

گاهی وقتها بعضی از انسان‌ها کاری را انجام می‌دهند که وقتی خراب شد، باید فقط توسط همان آدم‌ها درست شود. چون آدم‌های درست نمی‌توانند کار بدی را درست کنند. با این کارها کاری ندارند از اساس، کاری را خراب نکرده‌اند که بخواهند درست کنند.

در نتیجه من فکر می‌کنم که اگر این جایزه‌ را امروز به آقای اوباما می‌دهند، یا اصولاً به خود دولت‌مردان آمریکا که در حقیقت برگزیده‌ی مردم آمریکا هستند، به‌خاطر این است که از همان اول به او می‌گویند، «آقا! قربان شکل‌ات بروم، جنگ خیلی بد است، آدم‌کشی خیلی بد است. برای این که به جایی نرسد که دنبال صلح بگردی و هنوز که اتفاقی نیفتاده، این جایزه صلح را به تو می‌دهیم که اگر احیاناً شیطنتی شد، از اول بر‌گردی به جای اولت. پس ما این جایزه را به تو می‌دهیم که تو اشتباه دیگران را تکرار نکنی، مثل رییس جمهور قبلی‌تان.»

<strong>یعنی در واقع نوعی تعهد اخلاقی را بر دوش ایشان می‌گذارند؟</strong>

دقیقاً. به خاطر این که معمولاً در کلاس درس، همیشه شاگرد تنبل را مبصر می‌کردند تا او احساس کند که مبصرشدن برای شاگردان درس‌خوان است. در نتیجه اگر او تنبلی در درس‌ یا شیطنت در کلاس ‌داشت، این شخصیت یا این مسئولیت را می‌دید که بفهمد وقتی مبصر شده مجبور است به آدم‌های بد بگوید ساکت باشید، شیطنت نکنید، سرجای‌تان بنشینید. برای چه؟ 

به‌خاطر این که این‌جا در حقیقت مبصر می‌تواند کسی باشد که بازدارنده‌ی عمل زشت بچه‌های کلاس باشد. پس در نتیجه اگر روزی خودش مبصر نشد و دیگری جای او را گرفت، سعی می‌کند ساکت بنشیند تا آن مبصر دچار چالش نشود.

<strong>نمی‌توانیم بگوییم که اوباما دستاوردی نداشته</strong>

[[photow02]]

<strong>دکتر مهرداد حریری محقق دانشگاه در علوم پزشکی که در کنار حرفه‌ی تخصصی به فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی هم می‌پردازد، نگاهی خوشبینانه نسبت به اعطای جایزه‌ی صلح نوبل به آقای اوباما دارد:</strong>

قبلاً باید بدانیم که جایزه‌ی صلح نوبل همیشه غباری از سیاست را در خود دارد. یعنی جایزه‌ی صلح نوبل را به‌ هرحال با درنظر گرفتن یک‌سری مسایل سیاسی اهداء می‌کنند.

اما من فکر می‌کنم که جایزه‌ی صلح نوبل به اوباما، بیشتر به معنای تأیید آن رهبری نوینی است که در جهان غرب حاکم شده است. تأیید آن سیاست‌ها است. به معنای پس زدن سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی نئوکان‌هایی که در آمریکا حاکم بوده‌اند، علی‌الخصوص پرزیدنت بوش، این سیاست‌ها پس زده شده و اوباما به طور مشخص سیاست دیپلماسی را پیش گرفته است.

سیاست گفت‌وگو. گفت‌وگو با جهان اسلام. اولین رییس جمهوری است که به یک کشور مسلمان می‌رود و آن‌جا سخنرانی می‌کند و از نزدیکی جهان اسلام و جهان غرب صحبت می‌کند.

من فکر می‌کنم جایزه‌ی صلح نوبل بیشتر تأییدی‌ است بر این سیاستی که اوباما حاکم کرده است بر آمریکا و جهان غرب. این در واقع دستاوردی است که اوباما داشته، یعنی نمی‌توانیم بگوییم که دستاوردی نداشته است.

این دستاوردی است که داشته و الان حاکم شده و بسیار قابل توجه است. در عین حال چنین سیاستی را بر سیاست بین‌المللی آمریکا حاکم کردن مسأله‌ی ساده‌ای نبوده و دستاورد بزرگی است.

<strong>آیا اهدای این جایزه به رییس جمهور آمریکا تأثیری هم در روند رویدادهایی که در ایران اتفاق می‌افتد، خواهد داشت؟</strong>

من فکر می‌کنم به‌ هیچ‌وجه بی‌تأثیر نیست. به دلیل این که همیشه سیاست‌مداران ایران آمریکا را به‌عنوان «شیطان بزرگ» معرفی می‌کردند و آن شعارهایی که می‌دانیم. جهت‌گیری اوباما از یک‌طرف به‌عنوان کسی که حاضر به گفت‌وگو است، حاضر به مذاکره است، جنگ‌‌طلب نیست، این خودش مشروعیتی به اوباما می‌دهد.

از طرف دیگر من فکر می‌کنم این جایزه هم مشروعیتی بر آن مشروعیت می‌افزاید. به این معنا که این انسان واقعاً صلح‌طلب است و خواهان گفت‌وگو. پس طبیعتاً تأثیرگذار است.

<strong>در بخشی از صحبت‌ها، آقای اوباما غیرمستقیم اشاره کردند به تقسیم این جایزه با کسانی که در راه صلح تلاش می‌کنند، از زن جوانی گفت که در تظاهرات سکوت هدف گلوله قرار ‌گرفت برای این که خواسته بود صدایش را به گوش دنیا برساند. این اشاره چقدر می‌تواند روی جنبش سبز مردم ایران اثرگذار باشد؟</strong>

من فکر می‌کنم که اشاره‌ی بسیار درستی بود و بار می‌دهد به حرکت صلح‌طلبی با آرامش جنبش سبز در ایران. من فکر می‌کنم برای آن جنبش تقویت روحی بجایی‌ است.

مطرح کردن آن از چنین تریبونی و در چنین فرصتی، ضمن آن که مطرح شدنش از طرف شخصی که به‌تازگی جایزه‌ی نوبل را برده است، تمامی این‌ها می‌افزاید به اثری که ما می‌خواهیم در ارائه‌ی چهره‌ی صلح‌طلبی جنبش سبز داشته باشیم. من فکر می‌کنم بسیار اشاره‌ی درستی بود و به مشروعیت جنبش سبز می‌افزاید و همین‌طور صلح‌طلبانه بودن آن.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_184.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/10/post_184.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">سیاسی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 12 Oct 2009 18:00:22 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جوانان ایرانی می‌خواهند مثل بقیه جوانان دنیا زندگی کنند</title>
         <description><![CDATA[[[sound]]

<small><strong>در چند هفته‌ی گذشته هنرمندان جوان ایرانی مهاجر به شکل‌های گوناگون از طریق هنرهایشان همبستگی خود را با رویدادهای اخیر ایران نشان دادند. برگزاری نمایشگاه‌های نقاشی، جلسات شعرخوانی و تئاتر و موسیقی، چه برای ایرانیان و چه برای غیر ایرانیان، روش‌هایی بوده است که جوانان ایرانی مهاجر برای انعکاس خواسته‌های مردم ایران، بویژه جوانان، در خارج از ایران استفاده کرده و می‌کنند. چند روز پیش گروهی از جوانان موزیسین ایرانی در شهر تورنتو کنسرتی برگزار کردند با عنوان «همبستگی با مردم ایران»<br><br>با بهنام جهانبگلو خواننده، آهنگ‌ساز و سرپرست گروه موسیقی «نیمه‌ها» و ارشیا بصیری، نوازنده‌ی جاز گروه درباره‌ی خودشان، گروهشان و جوانان ایرانی گفت و گو کردم. از بهنام جهانبگلو درباره‌ی سابقه‌ی کار هنری‌اش می‌پرسم:</strong></small>  

[[photow01]]

۱۰ سال است که کار موزیک حرفه‌ای انجام می‌دهم. سال ۱۳۷۹ شمسی یا ۲۰۰۰ میلادی اولین کنسرتم را در کاخ سعدآباد ایران برگزار کردم. یک گروه ۱۰ نفره داشتم به نام «کاج» که اولین فعالیتم را آن‌جا شروع کردم؛ تا امروز که در تورنتو هستیم و گروه «نیمه‌ها» را شکل دادیم.

من پنج سال است که کانادا هستم. علت اصلی مهاجرتم برای ادامه‌ی فعالیت‌های هنری بود. به خاطر این که کار کردن در شرایط فعلی ایران مشکل است. برای شعرها، برای آهنگ‌ها و برای همه چیز ما مجوز می‌خواهیم. ولی این‌جا شما با یک کار موفق می‌توانید پیش بروید و پله‌های موفقیت را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارید.

<strong>نوع موسیقی‌ای که در ایران کار می‌کردید، همان موسیقی‌ای است که اصطلاحاً به آن «موسیقی زیرزمینی» گفته می‌شود؟</strong>

بله؛ ما موزیک زیرزمینی کار می‌کردیم و برای خیلی از برنامه‌هایمان مجوز نمی‌گرفتیم. بیشتر خانه‌ی یکی از دوستان را می‌گرفتیم و نزدیک ۱۵۰-۱۰۰ نفر آن‌جا جمع می‌شدیم و این کنسرت خیلی وقت‌ها هم به هم می‌خورد؛ به دلیل این که مجوز نداشت.

<strong>نوع موزیکی که در ایران به‌عنوان موزیک زیرزمینی ارائه می‌شود، چه قدر زبان حال جوان‌های ایران است؟</strong>

من فکر می‌کنم واقعاً اگر شما بخواهید بروید در بطن موزیک و دنبال کنید، همان موزیک زیرزمینی و سبک زیرزمینی را باید نگاه کنید. به خاطر این که بیشتر جوان‌ها، آن‌هایی که واقعاً دست‌اندرکارند و حرف جدیدی برای گفتن دارند، همه‌شان الان کار موزیک زیرزمینی انجام می‌دهند.

آن‌هایی هم که مجوز ارشاد را می‌گیرند، آن‌ها هم هنرمند هستند؛ ولی خب با استانداردهای وزارت ارشاد دارند کار می‌کنند. به نظر من اگر واقعاً کسی بخواهد هنر ایران را مورد بررسی قرار بدهد، باید درباره‌ی همین موزیک و هنر زیرزمینی پژوهش و تحقیق کند.

<strong>برای شما به عنوان یک هنرمند جوان شعری که می‌گویی مهم‌تر بود و هست یا فرمی که موزیک و هنرتان را ارائه می‌کنید؟</strong>

شعر اولین چیزی است که به آن توجه می‌کنم و روی‌ آن کار می‌کنم. بعد فرم موزیک هم هست که حالا به چه شکلی است. الان هم با این گروه «نیمه‌ها» که درست کردیم، روشی را پیش گرفتیم که بتوانیم فقط تجربه کنیم؛ تجربیات جدید. از موزیک‌های مختلف الهام بگیریم و کارهای جدید ارائه بدهیم.

نمی‌خواهم خیلی خودم را وقف یک سبک خاص کنم یا حصاری دور خودم بکشم. ما می‌خواهیم کار کنیم و سبک خودمان را ارائه بدهیم؛ در واقع سبک گروه «نیمه‌ها» را.

<strong>چند ساز را می‌نوازی و کار می‌کنی؟</strong>

من هفت ساز می‌زنم. به صورت کاملاً حرفه‌ای اگر بخواهم بگویم، گیتار ساز اصلی‌ام است که تدریس هم می‌کنم. ولی سه‌تار، تنبک، دف و تا حدودی درامز و پرکاشن و پیانو را به خوبی می‌زنم و در آلبوم‌هایی هم که تا حالا ساز زده‌ام، این سازها را خودم اجرا کرده‌ام.

[[photow02]]

من به موزیک سنتی خیلی علاقه دارم. در واقع پدربزرگ خودم هم، دکتر منوچهر جهانبگلو، یکی از اساتید سنتور در ایران بودند و خیلی من را تشویق کردند که به این سبک موزیک روی بیاورم.

در مورد شعرها هم من خیلی دوست دارم که شعرهای سنتی و حتی از شعرهای مثل خیام، حافظ و مولانا استفاده کنم. ولی همان طور که گفتم، دنبال کارهای جدید هستم و حالا دوست دارم که این موزیک را با موزیک نوین جهان تلفیق کنم. در واقع دنباله‌رو سبک خاصی نمی‌خواهم باشم و دوست دارم خودم سبکی را با این گروه «نیمه‌ها» ارائه بدهم.

<strong>چرا وقتی به کانادا آمدید، اسم گروه را عوض کردید؟</strong>

در واقع گروه ما نمادی است از نسلی که مهاجر است؛ نسل جوانی که مهاجر است و همه‌ هم عاشق فرهنگ ایرانی هستند. یعنی هنوز آن فرهنگ را فراموش نکرد‌ه‌اند و دنبالش هستند و با آن ارتباط برقرار می‌کنند.

ما پنج نفر در گروه همه مکمل همدیگر هستیم و همه داریم با هم کمک می‌کنیم که یک حرف مشترک بزنیم و علتش هم این است که ما اسم این گروه را گذاشتیم «نیمه‌ها»

<strong>کنسرتی که به نام «همبستگی» اجرا کردید، فکر ترتیب دادنش از کجا شروع شد و به چه دلیل؟</strong>

ما با گروه «نیمه‌ها» تقریباً سه ماه است که فعالیت حرفه‌ای‌مان را شروع کرده‌ایم و در این سه ماه، ۴-۳ اجرای خیلی موفق داشتیم.

حوادثی که در ایران صورت گرفت، مسلماً ما را هم تحت تأثیر قرار داد و تصمیم گرفتیم ما هم به نوبه‌ی خودمان حرکتی در جهت هم‌صدایی با جوانان ایران داشته باشیم. پس من آهنگی را به نام «کوک» درست کردم که مضمون این آهنگ اتحاد است. در واقع همان «همبستگی» که مضمون برنامه‌مان هم هست.

با بچه‌ها صحبت کردیم و همه هم موافق بودند که برای حمایت از جوانان ایران، به عنوان تنها کاری که از دستمان برمی‌‌آید، این برنامه را ارائه بدهیم و این طور شد که کنسرت شکل گرفت.

<strong>خواسته‌ی مهم نسل جوان ایران که هم‌صدا و هم‌سو با نسل جوانی است که در دنیا زندگی می‌کند، چه هست؟</strong>

من فکر می‌کنم آزادی تعاریف مختلفی دارد. ولی پشت سر گذاشتن یک سری از سنت‌ها که شاید ریشه در مذهب یا فرهنگ‌های غلطی که در جامعه‌ی ما ایجاد شده دارد، این حرفی‌ است که جوان‌های ایرانی دارند امروز می‌زنند و می‌خواهند با فکری راحت، بدون هیچ درگیری و حصار فکری به زندگی‌شان مثل بقیه جوانان دنیا ادامه بدهند و کسی هم نباشد که جلوشان را بگیرد؛ حالا چه از لحاظ فکری، چه با باتوم توی خیابان و چه از هر نظری که نگاه کنیم، می‌خواهند راهشان را به راحتی و بی هیچ مانعی ادامه بدهند. این چیزی است که من راجع جوانان ایران فکر می‌کنم.

<strong>با توجه به آن چیزی که در دو ماه گذشته در ایران اتفاق افتاد، دوست داشتی که درایران می‌بودی یا کانادا؟ و اگر در ایران بودی، چه کار می‌کردی؟ کار هنری‌ات را متأثر از حوادث ادامه می‌دادی یا این‌که می‌رفتی توی خیابان؟</strong>

من می‌رفتم توی خیابان. اگر بخواهم راستش را بگویم، من خیلی دوست داشتم ایران بودم. زمانی هم که تصاویر را می‌دیدم، خیلی دوست داشتم. ولی به خاطر شرایط اقتصادی نمی‌توانستم به ایران بروم.

اما خیلی دوست داشتم ایران بودم و به هر حال مطمئنم که آن‌جا هم حال و هوای خودش را داشت. ولی خب تمام این‌ها جمع شد تا رسید به این که ما باید در کانادا کاری کنیم.

[[photow03]]

<h4>«جوانان همه آزادی می‌خواهند»</h4>

<small><strong>ارشیا بصیری، نوازنده‌ی جاز گروه موسیقی «نیمه‌ها» است. او می‌گوید:</strong></small>

من در گروه «نیمه‌ها» نوازنده‌ی درامز هستم و فعالیت‌های موسیقی‌ام را سال ۱۳۸۱ از ایران شروع کردم و یک سال بعد به آلمان رفتم و آن‌جا با گروه «فریاد» و «پارسان» همکاری می‌کردیم. آن‌جا چند کنسرت داشتیم و حول و حوش یک سال و نیم است که به کانادا آمد‌ه‌ام و از چند ماه پیش هم با بهنام آشنا شدم و در گروه «نیمه‌ها» الان مشغول هستم.

آن چیزی که الان در ایران دارد می‌گذرد، در طول یکی دو ماه گذشته، حرف اصلی‌اش از زاویه‌ی دید شما به‌عنوان یک هنرمند جوان چه هست و شما چه پیامی را دریافت می‌کنید که می‌خواهید از طریق هنرتان این پیام را منعکس کنید؟

به نظر من چیزی که الان جوانان ایرانی دارند، می‌خواهند همبستگی‌شان را نشان بدهند و این چیزی که ما از زاویه‌ی دید خودمان می‌بینیم، این است که ما هم بتوانیم در هم‌صدایی با آن‌ها و همبستگی با آن‌ها، ما هم این‌جا با نیمه‌های مکمل این همبستگی را به آن‌ها نشان بدهیم.

<strong>محتوای کنسرتی را که برگزار کردید، چه قدر منعکس‌کننده‌ی اتفاقاتی است که در دو ماه اخیر در ایران دارد می‌گذرد؟</strong>

ما حداکثر سعی کردیم که در کارهایمان، در موسیقی و در طرح‌هایی که برای برنامه‌مان دیده‌ایم، حداکثر استفاده را از اتفاقات اخیر ایران ببریم و داخل کارمان نشان بدهیم که صدای جوانان ایران را به گوش دیگر مردمان دنیا هم برسانیم.

<strong>همه نسل‌های شما در ایران حرف اصلی‌شان بیشتر اعتراض به آن چیزی است که تا به حال گذشته؛ یا آن چیزی است که در آینده‌ می‌خواهند؟</strong>

به نظر من هر دو هست. آن چیزی که گذشته، اتفاق افتاده و آن چیزی که در آینده می‌خواهند.

<strong>آن چیزی که در آینده می‌خواهند بیشتر در کدام جهت دارد می‌رود؟ آیا با نسل جوان بقیه‌ی دنیا هم‌صداست؟</strong>

من فکر می‌کنم این طوری باشد. چون همه آزادی می‌خواهند.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/08/post_183.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/08/post_183.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">هنر</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 31 Aug 2009 13:03:53 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«رژیم سلطنتی در ایران آینده بعید است»</title>
         <description><![CDATA[<strong><small>با این‌که پنجاه و هفت سال از تاریخ بیست و هشت مرداد ۱۳۳۲ گذشته است، اما هنوز در سالگرد این روز بسیار معروف تاریخ معاصر ایران بحث‌ها و جدل‌های سیاسی بسیاری در میان ایرانیان درباره‌ی چگونگی وقوع این رویداد تاریخی مطرح می‌شود.

دو شخصیت سیاسی کلیدی این رویداد، یعنی دکتر محمد مصدق و محمدرضا شاه پهلوی نیز سوژه‌ی اصلی اغلب این بحث‌ها و جدل‌های سیاسی هستند. درباره‌ی ویژگی‌های شخصیتی و بیوگرافی دکتر محمد مصدق آثار بیشتری نسبت به محمدرضا شاه پهلوی نوشته و منتشر شده است.

اما یکی از معدود کتاب‌های تحقیقی که درباره‌ی آخرین پادشاه سلسله‌ی پهلوی نوشته شده، اثری است از دکتر غلامرضا افخمی، وزیر مشاور رژیم گذشته‌ی ایران و پژوهشگر کنونی «بنیاد مطالعات ایرانی».

با دکتر غلامرضا افخمی که چندی پیش برای معرفی کتابش به نام زندگی و دوران شاه و شرکت در یک سمینار دانشگاهی به تورنتو آمده بود گفت‌ و گویی درباره‌ی بیوگرافی و شخصیت محمدرضا شاه و دوران پیش از انقلاب پنجاه و هفت داشتم.</small></strong>

[[sound]]

<strong>محمدرضا شاه از نظر شخصیتی چه شباهت‌ها و چه تفاوت‌هایی با شخصیت پدرش رضا شاه داشت؟</strong>

به نظر من، تفاوت‌های شخصیتی بین محمدرضاشاه و رضا شاه تفاوت‌های خیلی بنیانی بود. یعنی رضاشاه انسانی بود که شخصاً فردی قوی بود، آسان حرفش را می‌زد، دیگران را تحت تأثیر قدرت نظامی خود قرار می‌داد و به طور معمول کسی نبود که خودش را نگه دارد و صحبتی را که می‌خواهد بکند، نکند.

اما محمدرضا شاه بیش از هر چیز دیگری، انسانی بود که فوق‌العاده درون خودش بود. انسانی بود که نمی‌توانست با دیگران آسان صحبت کند. ولی برداشتش از دنیا و از زندگی برداشت متفاوتی بود. برداشت بسیار پیشرفته‌تری داشت. آینده‌نگرتر بود و به وقایعی که در دنیا اتفاق می‌افتاد، اشراف داشت.

وی کمرو بود، اما درعین حال در ذهن خودش به افکار و برداشت‌هایی معتقد بود که فکر می‌کرد بایستی آن‌ها را پیاده بکند و نسبت به ایران همان به اصطلاح عشق را داشت که پدرش هم داشت. منتهی پدرش در آنجایی که قرار داشت، در خانه‌ی خودش بود.

محمدرضا شاه غالباً در آن خانه نبود. و به این دلیل است که تضادهای عمده‌ای بین شخصیتش و ویژگی‌های جامعه‌ای که درون آن جامعه می‌زیست، وجود داشت. منظورم از آن ویژگی‌ها، هم ویژگی‌های اقتصادی است، هم اجتماعی، فرهنگی و سیاسی. در ذهن او، به خاطر این که این جامعه بتواند با دنیا کنار بیاید، می‌بایستی تغییر پیدا می‌کرد.

[[photow01]]

<strong>سه ویژگی مهم و مثبت شخصیت محمدرضا شاه چه بود؟</strong>

همان‌طور که گفتم، اولین آن این بود که فوق‌العاده وطن‌پرست بود. دوم این بود که فوق‌العاده آینده‌نگر بود، و سوم این‌که آدم کمرویی بود و در این قالب باید این را هم بگویم که با خشونت نمی‌توانست کنار بیاید.

<strong>سه ویژگی مهم و منفی شخصیتش چه بود؟</strong>

اولینش این که در جامعه و با شرایطی زندگی می‌کرد که به عنوان پادشاه در آن شرایط نمی‌توانست آن طور که مستلزم است، عمل بکند. ویژگی منفی دیگرش این بود که به نظر ضعیف می‌آمد. به این معنا که چون نمی‌توانست با خشونت کنار بیاید، مداوماً در شرایطی بود که خشونت‌پرور بود و به‌عنوان پادشاه در نهایت آدم موفقی به آن معنا نشد.

حقیقتش این است که درست نمی‌توانم بگویم که ویژگی منفی سومش چه هست. به‌خاطر این‌که همه‌ی ما انواع و اقسام مسائل را داریم و او هم این را داشت. مهم این است که در نظر بگیریم که یک انسان معمولی است، با ذکاوتی شاید بالای ذکاوت انسان‌های معمول دیگر که از نقطه نظر علمی یک مقدار تربیت رسمی دارد.

ولی زیاد نیست، پس بایستی با شرایطی زندگی کند که آن شرایط شرایط مشکلی هستند. شاید اگر این طوری بگویم بیشتر ملموس بشود. اگر محمدرضا شاه پسر پدرش نبود و اگر تقدیر او را در مقام سلطنت قرار نداده بود به احتمال زیاد او به دنبال دستیابی به قدرت نمی‌رفت. به احتمال زیاد شاید مثل بسیاری از ما می‌شد که دنبال تدریس رفتیم. در نتیجه فردی است که فکر می‌کنم خوب و بدش را باید باهم درنظر گرفت.

<strong>بخش دوم کتابتان را به دوران‌های دشوار محمدرضا شاه اختصاص داده‌اید و از جمله اشاره کرده‌اید به زمان به سلطنت رسیدن او، زمان واقعه‌ی آذربایجان و دوران ملی‌شدن نفت که موفق شد از این دوران‌های دشوار عبور کند. با وجود چنین تجربه‌هایی چرا از دوران انقلاب پنجاه و هفت نتوانست عبور کند؟</strong>

دوران انقلاب پنجاه و هفت، دوران خیلی خاصی است. به این معنا که همان‌طور که اطلاع دارید هیچ کس انقلاب پنجاه و هفت را پیش‌بینی نمی‌کرد. در واقع هیچ کس انقلاب را پیش‌بینی نکرد تا وقتی که انقلاب عملی شد.

در مورد او هم همین طور بود. تفاوت عمده این است که در ۱۳۵۷، محمدرضا شاه یک پادشاه بسیار توانمند بود. می‌گویند قدرتی نه فقط فائق، بلکه تنها قدرت ایران بود که البته به نظر من، به این صورت درست نیست. ولی معذالک به این صورت به نظر می‌آمد. در دهه ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳ چنین موقعیت و موضعی نداشت.

عوامل دیگری وجود داشتند که این عوامل فعال بودند. عوامل داخلی خود ایران و عوامل دیگری که در خارج بودند. ولی عوامل داخلی ایران و منابع قدرت متفاوتی در ایران وجود داشت که عملاً همه باهم جمع شدند و شرایط دیگری را به‌وجود آوردند. در ۱۳۵۷ بسیاری از این عوامل به آن صورت از نظر سیاسی مطرح نبودند.

نتیجتاً محمدرضا شاه تنها ماند و چون نظام ایران از نظر سیاسی در برابر نظام‌های اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی تضعیف شده بود، در نهایت به این داستان منتهی شد که بایستی جنگید، و چاره‌ی دیگری حقیقتاً وجود ندارد. محمدرضا شاه تصمیم گرفت که در ایران خونریزی نشود و از نیروهای خشنی که در دسترسش بودند استفاده نکرد، در نهایت تنها ماند و از جهاتی منزوی.

[[photow02]]

<h4>«حزب رستاخیز به صورت خیلی نابخردانه‌ای تنظیم شد»</h4>

<strong>شما که از نزدیکان محمدرضا شاه بودید و کاملاً با دنیای غرب و ساختارهای دموکراسی آن آشنایی داشتید، واکنش‌تان در برابر تصمیم شاه مبنی بر تک‌حزبی اعلام‌کردن عرصه‌ی سیاسی ایران در سال‌های پیش از انقلاب چه بود؟ آیا موافق یا مخالف بودید؟</strong>

تصور می‌کنم صحبت شما از حزب رستاخیز است. شرایطی که مبتنی بر ایجاد «حزب رستاخیز» بود، شرایط مشکلی شده بود. شرایط مشکل به این معنا که نظام سیاسی دو حزبی، در واقع دو حزبی نبود. در واقع «حزب ایران نوین» بود که «حزب ایران نوین» خودش را با سلطنت و بوروکراسی عجین کرده بود و در نهایت مسأله‌ی مشارکت سیاسی را برای مردم مشکل کرده بود.

«رستاخیز» واکنشی به آن جریان بود. یعنی واکنش اشتباهی بود، ولی واکنشی به آن جریان بود. در ابتدای امر برای بسیاری از افراد ازجمله برای خود من به نظر نمی‌رسید که این به عنوان یک حزب مطرح می‌شود. فکر می‌کردیم که شاید یک نوع حرکت و جنبش دیگری است که بازتر است و در داخل آن اجازه داده می‌شود که گروه‌های مختلف حزبی به‌وجود بیایند که به‌اصطلاح آزادتر باشند و بتوانند به صورت سازنده‌تری از نظر سیاسی عمل کنند.

متأسفانه به این صورت این نشد و «رستاخیز» به صورت خیلی نابخردانه‌ای تنظیم شد. به‌خصوص در مجلس و به‌خصوص در رابطه با جناح‌‌هایی که به‌وجود آمد و شیوه‌ای که با آن جناح‌ها عمل شد، و در نتیجه برخلاف یک حرکت اولیه که درباره‌اش به وجود آمده بود به زودی از نظر سیاسی خنثی شد.

یک اشکال دیگر هم که پیدا کرد این بود که با شخص محمدرضا شاه مرتبط شد. در حالی که آن احزاب قبلی دیگر با او مرتبط نبودند. در نتیجه، شکست «رستاخیز»، شکست خیلی بزرگی برای او بود که تأثیر خیلی نابسامان و منفی‌ای در حیات سیاسی آن دوران گذاشت.

<strong>وقتی محمدرضاشاه در هفته‌های پیش از بهمن ۵۷ اعلام کرد که «صدای انقلاب مردم» را شنیده است، آیا واقعاً شنیده بود یا به دلیل استیصال این حرف را زد و می‌دانست که دیگر کاری نمی‌تواند انجام دهد؟</strong>

فکر می‌کنم شاید هر دو داستان باشد. وقتی او صحبت انقلاب را کرد، اگر اشتباه نکنم اولین باری بود که واژه‌ی انقلاب در رابطه با وقایعی که داشت اتفاق می‌افتاد مصرف شد و این واژه را خود او مطرح کرد. برای او مسأله‌ی انقلاب به معنای اتفاقی که افتاد، نبود.

خودش انقلاب سفید کرده بود و فکر می‌کرد، و دیگران هم شاید همین فکر را می‌کردند، که انقلاب معنایش این نیست که ما می‌خواهیم به صورت دیگری مسأله را مطرح بکنیم. بنابراین وقتی او این جمله را گفت ـ البته جمله‌اش «من صدای انقلاب شما را شنیدم» نیست، «من پیام انقلاب شما را شنیدم» هست که شاید مختصر تفاوتی بین این دو باشد ـ در ذهنش این بود که ایرانیان یک چیز دیگری می‌خواهند و خیلی خُب من هم این را شنیدم و می‌توانیم این کار را بکنیم.

ولی در کل‌ به نظر من می‌آید که این آغاز زمانی بود که نظام سیاسی ایران رسماً اعلام کرد که من باخته‌ام، که شما بردید و من باختم. نتیجتاً بعدش همین طور این ادامه پیدا کرد.

<strong>اگر بشود این طور تعبیر کرد که اکثریت قریب به‌اتفاق مردم ایران در بهمن ۵۷ به مدینه فاضله‌ای که آیت‌اله خمینی ترسیم می‌کرد روی آورند، آیا معنی مخالفش این نیست که به دروازه-های تمدن بزرگ محمدرضا شاه هیچ اعتقاد و امیدی نداشته-اند؟</strong>

نه! فکر می‌کنم که در واقع برای اکثریت مردم ایران که در انقلاب مشارکت کردند، آینده به صورت جمهوری اسلامی مطرح نبود. آینده به صورت آن ایده‌آلی مطرح بود که محمدرضاشاه و نظام، مداوماً از آن صحبت می‌کردند. ولی آشکارا شرایط عینی ایران در آن زمان با آن ایده‌آل فاصله‌ی نسبتاً قابل ملاحظه‌ای داشت.

از این جهت بعد از این که انقلاب اسلامی انجام گرفت، بسیاری از آن‌ها از این اتفاقی که افتاده بود، سرخورده شدند. بسیاری از آن‌ها تعجب کردند از این که چرا به این صورت درمی‌آید. عملاً به نظرم می‌رسد که سیاست کلان جمهوری اسلامی مواجه‌شدن با این تضادی است که بین نظام جمهوری اسلامی و جامعه ایرانی به‌طور کلی در طی این زمانی که ما داریم صحبتش را می‌کنیم به‌وجود آمده است.

<strong>آیا به‌ سرعت به‌ ثمر رسیدن انقلاب ۵۷ که خیلی از انقلابیون هم به آن اعتراف کردند، به دلیل قدرت نیروهای انقلابی بود یا ضعف ساختارهای نظامی، سیاسی و امنیتی رژیم پهلوی؟</strong>

فکر می‌کنم هردو. آشکارا اگر که نظام رژیم پهلوی این ضعف‌ها را نداشت، احتمال این‌که چنین واقعه‌ای اتفاق بیفتد خیلی کم بود. از طرف دیگر اگر این حرکت به اصطلاح انقلابی، آن سازمان، پایگاه و رهبری خاص خودش را نداشت، به نظرم می‌رسد که این اتفاق نمی‌افتاد.

یعنی اگر به جای یک حرکت اسلام‌گرا، یک حرکت لیبرال انجام گرفته بود، به انقلاب منتهی نمی‌شد. ممکن بود به یک نوع رفورم منتهی بشود، ولی به انقلاب منتهی نمی‌شد. برای این‌که به انقلاب منتهی بشود، می‌بایستی که آن ایدئولوژی‌، سازماندهی و استراتژی خاصی که با‌هم جمع شدند، وجود داشته باشد. بنابراین هردو این مسائلی که می‌فرمایید در این زمینه صادق است.

<strong>هنوز در ته ذهن شما آینده‌ای برای یک رژیم سلطنتی در ایران در شرایط سیاسی اجتماعی ایران و منطقه می‌بینید؟</strong>

بگذارید این گونه بگویم. یک فیلسوف چینی یک‌بار گفت که «پیش بینی بسیار کار مشکلی است، به‌ویژه راجع به آینده.» نمی‌توانم بگویم که این چگونه خواهد بود. اما تا این حد می‌توانم بگویم که به نظرم بعید می‌آید. ]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/canada/2009/08/post_182.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/canada/2009/08/post_182.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تورنتو</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 20 Aug 2009 18:20:28 +0100</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
