<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

<rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
   <channel>
      <title>وبلاگ زمانه</title>
      <link>http://zamaaneh.com/blog/</link>
	  <copyright>Copyright 2009</copyright>
	  <itunes:subtitle>A radio shows that learns from blogs</itunes:subtitle>
       <itunes:author>Radio Zamaneh</itunes:author>
       <itunes:summary>Zamaneh is a new radio channel operating in Netherlands and broadcast via the Internet , shortwave radio and digital satellite.</itunes:summary>
       <itunes:owner>
	   <itunes:name>Radio Zamaneh</itunes:name>
       <itunes:email>contact@radiozamaneh.com</itunes:email>
       </itunes:owner>
       <itunes:image href="http://radiozamaneh.com/images-new/section2_65.gif" />
       <itunes:category text="International">
       <itunes:category text="Persian"/>
       <itunes:category text="Iran"/>
       </itunes:category>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <lastBuildDate>Mon, 15 Jun 2009 10:20:21 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>خشونت عریان و وضعیت روزنامه‌نگاران در ایران</title>
                  <description><![CDATA[<strong><small>یکی از خبرنگاران خارجی، هم‌اینک برای ساختن فیلمی در تهران به‌سر می‌برد.
گزارشی را که او امروز از شرایط کاری خود در ایران پس از انتخابات ریاست‌جمهوری برای زمانه فرستاده، با هم می‌خوانیم:</small></strong>

سه و پنجاه‌ و یک دقیقه بعدازظهر

در حدود سه ساعت پیش، به همراه مترجمم در حال مصاحبه از چند نفر از مردم در خیابان‌های مرکز شهر تهران در نزدیکی‌های ساختمان وزارت کشور بودیم.

چند تن از پلیس‌های ضد شورش هم در حدود ۱۰۰ متر آن‌طرف‌تر در آن سوی خیابان ایستاده‌بودند.

چند نفر از مردم رو به دوربین فیلم‌برداری ما صحبت کردند. یک زن جوان به ما گفت که «پلیس ضد شورش دارد مردم را مثل حیوان کتک می‌زند. اوضاع این‌جا خیلی وخیم است و سازمان ملل باید بیاید و به ما در بازشماری آراء کمک کند.»

در همان موقع یکی از لباس‌شخصی‌ها بازوی من را گرفت و به همراه چند نفر پلیس اونیفورم‌پوشیده، من و مترجمم را به طرف ساختمان وزارت کشور کشیدند.

[[photow01]]

وضع من خیلی بهتر از مترجمم بود. آن‌ها با مشت و لگد به بالای ران او می‌کوبیدند. آن‌ها کارت شناسایی او را پاره کردند و هر دو دوربین فیلم‌برداری ما را از دستمان گرفتند. با این‌که مترجمم در دست سه مأمور پلیس بود که او را در پیاده‌رو با خود می‌بردند، یک افسر پلیس دیگر که از آن‌جا می‌گذشت آمد به صورت مترجمم، اسپری فلفل پاشید.

متأسفانه دوربین من هم‌چنان مشغول ضبط بود و باتری دوربین در این بحبوحه از جایش درآمد و فایل ویدئویی مصاحبه را هم خراب کرد.

وقتی که به ساختمان وزارت کشور رسیدیم آن‌ها من و مترجمم را از هم جدا کردند. دست و بازوی او را گرفتند و بر روی کف زمین کشیده و بر روی پله‌ها به پایین کشیدند. 

او موفق شد در پاگردهای پایین‌تر پلکان بر روی پاهای خود بایستد. این پلکان به یک سلول بازداشت ختم می‌شد که در آن در حدود بیست نفر از مردم را که پیش از این در خیابان گرفته‌بودند، نگاه می‌داشتند. دست این محبوسان را از پشت بسته بودند و به حالت زانوزده آن‌ها را در این اتاق تاریک نگه داشته ‌بودند.

در جریان تمام این اتفاقات آن‌ها به مترجمم لگد می‌زدند و او را به باد فحش می‌گرفتند. فحش‌های آن‌ها شدیداً رکیک بود و فحش‌هایی به خواهر و مادر او نیز می‌دادند. او را با کمربندی سگک‌‌دار کتک زدند و تمام پشت او را طوری با باتوم ضربه می‌زدند که پوست پشت او، برجسته و ریش‌ریش شد. 

وی هم‌چنان حرف خود را برای آن‌ها تکرار می‌کرد که او مترجمی است که برای یک روزنامه‌نگار آمریکایی ترجمه می‌کند و رسماً از سوی مقامات مجوز دارد، که این حرف او، چیزی به‌جز حقیقت محض نیست.

در این موقع من به طبقه هم‌کف برگشته‌بودم و جلوی درب ورودی وزارت‌خانه بارها و بارها به سوی پلیس فریاد می‌زدم که «مترجمم را برایم بیاورید!». این‌طور که پیدا بود آن‌ها (هرچند که ممکن است دلشان می‌خواست) ولی قصد کتک زدن من را نداشتند، چون من خارجی هستم.

پس از چند دقیقه آن‌ها نرم شدند و کسی را فرستادند تا مترجمم را از سلول بازداشتی‌ها که در طبقه سوم زیرزمین ساختمان وزارت کشور است، بیاورند.

آن‌ها وارد سلول شدند و فریاد زدند: «مترجم کجاست؟!» و بعد از این‌که او خود را معرفی کرد، دوباره او را کتک زدند که «چرا قبلاً به‌ آن‌ها نگفته که مترجم است.»

یک مأمور پلیس ضد شورش که انگلیسی صحبت می‌کرد سعی کرد تا با من گرم بگیرد و می‌گفت که در وضعیت شورش هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد. حرف او قابل جدی گرفتن نبود چون در جایی که ما را دستگیر کردند اصلاً‌ شورشی در کار نبود.

این مأمور، هم‌چنین از مترجم من خواست تا مرا متقاعد کند که از آن‌چه اتفاق افتاده، گزارشی ندهم.

شاهدان عینی گزارش می‌دهند که روزنامه‌نگاران کاملاً رسمی و مجوزدار خارجی، امروز با همین وضع در سراسر تهران دستگیر شده‌اند. معاون وزارت ارشاد هم چند دقیقه پیش تلفنی به من گفت که روزنامه‌نگارهای دیگر هم کتک خورده‌اند و مجوزهای رسمی، دیگر به حساب نمی‌آید.

ویزای روزنامه‌نگاران خارجی هم دیگر تمدید نمی‌شود و بنابر این تمام افرادی که به آن‌ها اجازه ورود داده‌شده‌ بود تا خبرهای انتخابات را پوشش بدهند، الان در این اوضاع مغشوش بعد از انتخابات به‌زور از کشور بیرون رانده می‌شوند.

کل این قضیه باعث شد من به این نتیجه برسم که ماندنم در این کشور دیگر فایده‌ای ندارد. کار برای روزنامه‌نگارها در ایران بدون خطر خشونت بدنی از سوی حکومت غیرممکن شده‌است.]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/blog/2009/06/post_133.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/blog/2009/06/post_133.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">حقوق بشر</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 15 Jun 2009 10:20:21 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>به من رای بدهيد</title>
                  <description><![CDATA[چند روزی به انتخابات رياست جمهوری ايران باقی نمانده و نامزدهای رياست جمهوری هرکدام با استفاده از فرصتی که صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران در اختيارشان گذاشته، سعی کرده اند به کمک فيلمسازان هوادار خود، فيلم تبليغاتی موثری برای معرفی خود و برنامه های سياسی آينده شان بسازند و از تلويزيون نمايش دهند و به اين ترتيب رای بيشتری به دست آورند.

سعی من بر اين است که در اين نوشته کوتاه به دو فيلم تبليغاتی دو نامزد مختلف از دو جناح متضاد يعنی محمود احمدی نژاد نامزد جناح راست و اصول گرا و ميرحسين موسوی نامزد جناح چپ و اصلاح طلب که در شب های گذشته از صدا و سيمای ايران پخش شد، بپردازم.

اينکه سازندگان اين فيلم ها که از فيلمسازان حرفه ای و سرشناس کشورند، تا چه حد از امکانات بيانی سينما برای معرفی نامزدهای مورد نظرشان بهره گفته اند و در اين کار تا چه حد موفق بوده اند.  

<strong>فيلم تبليغاتی محمود احمدی نژاد </strong>

تفاوت آقای احمدی نژاد با نامزدهای ديگر در موقعيت ويژه اوست. يعنی او در جايگاهی نشسته است که ديگران برای رسيدن به آن و کنار راندن او از آن جايگاه برنامه ريزی کرده و نقشه کشيده‌اند. بنابراين او بايد نشان دهد که اولا برای حفظ اين جايگاه مصمم است و قصد کناره گيری ندارد و ثانيا فرد شايسته و لايقی برای اين جايگاه است و برای اثبات آن از عملکرد خود و دولت اش در چهار سال گذشته شاهد بياورد.

جواد شمقدری سازنده فيلم تبليغاتی آقای احمدی نژاد که مشاور سينمايی ايشان و از نيروهای وفادار و مدافع دولت اوست و فيلم تبليغاتی وی در انتخابات قبلی را نيز ساخته بود، با علم به اين موضوع، اين فيلم تبليغاتی را ساخته است.

به همين دليل در اين فيلم آقای احمدی نژاد از برنامه ها و طرح های سياسی و اجتماعی آينده خود حرف نمی‌زند بلکه بيشتر از کارهای گذشته اش می‌گويد. شمقدری با تکيه بر نگاه مهندسی و صنعتی آقای احمدی نژاد، مهم ترين شعارهای دولت او در زمينه سياست داخلی و خارجی يعنی اجرای عدالت، اولويت دادن به مسائل استانی، طرح های صنعتی، دستيابی ايران به تکنولوژی هسته ای و شعارهای ضد آمريکايی و ضد صهيونيستی او را محور فيلم خود قرار داده و با استفاده از تصاوير نامحدود آرشيوی که در اختيار داشته، سعی کرده بيننده را مجاب کند که عملکرد دولت آقای احمدی نژاد در اين زمينه ها عالی و بدون نقص بوده است.

اما بيان آشفته فيلم نشان می دهد که شمقدری طرح مشخصی برای فيلم خود نداشته و آن را روی ميز مونتاژ سرهم بندی کرده است.

بخش مهمی از فيلم با استفاده از نماهای آرشيوی ساخته شده و تنها نماهای بازسازی شده، جدا از گفتگوی شمقدری با احمدی نژاد، مربوط به گفتگو با پسربچه و دختر بچه ای است که در سفرهای استانی احمدی نژاد به ديدار او رفته‌اند و با حرارت و شور زيادی از رئيس جمهور محبوب خود حرف می‌زنند.

حجم انبوه نماهای آرشيوی از سفرهای استانی آقای رئيس جمهور تا سفرهای خارج کشور او و استقبال پرشور مردم به ويژه روستائيان از او، می خواهد پايگاه مردمی وسيع احمدی نژاد و نفوذ گسترده او در ميان اقشار محروم و زجرکشيده را به ذهن بيننده القا کند در حالی که کارکرد معکوس پيدا می‌کند.

شمقدری در تدوين فيلم، خلاقيتی از خود نشان نمی دهد. روايت فيلم آشفته و پريشان است. نماهايی از سفرهای استانی بدون هدف، به نماهايی از سفرهای خارج از کشور برش خورده و حرف های قهرمان تنيس ايرانی-فرانسوی در ستايش از سياستهای خارجی احمدی نژاد به دعاهای پيرزنی ايلامی برای رئيس جمهوری که برای او خانه و کاشانه ساخته، پيوند می‌خورد. ميزانسن و دکوپاژ گفتگوی احمدی نژاد نيز بيش از حد ساده و پيش پا افتاده است. فيلمساز در فاصله ای بسيار دور از رئيس جمهور نشسته و نماهای لانگ شات که به نماهای اکستريم کلوزآپ از چهره آقای احمدی نژاد برش می‌خورد، چشم بيينده را آزار می‌دهد. گنجاندن سوال های فيلمساز که با لحن خشک، بی رمق و کشداری ادا می‌شود، ريتم فيلم را کند کرده و تماشاگر را خسته می کند.

استفاده از موسيقی حماسی و رزمی، بر روی نماهای آرشيوی از پرتاب موشک، پروژه های بزرگ صنعتی و فک پلمب از تاسيسات هسته ای، و صحنه های استقبال مردم از احمدی نژاد، در جهت برجسته ساختن شعارها و برنامه های خاص دولت احمدی نژاد و نگاه اسطوره ساز فيلمساز هوادار اوست که در اين راه تا حد زيادی موفق است.

اما از سوی ديگر فيلم تبليغاتی احمدی نژاد، مردم را به مثابه کليتی عام و توده ای بی‌شکل و فاقد هويت مشخص طبقاتی، فرهنگی و سياسی، مخاطب قرار می دهد. شيوه چيدمان تصاوير فيلم، پرسش های فيلمساز و پاسخ های آقای احمدی نژاد، همگی اين مخاطب گنگ و فرضی را درنظر گرفته اند.

<strong>فيلم تبليغاتی ميرحسين موسوی </strong>

فيلم تبليغاتی آقای موسوی را گويا مجيد مجيدی سينماگر سرشناس ساخته است. از اين رو انتظار زيادی را در بيننده آشنا به کارهای مجيدی بر می انگيزد. فيلم تبليغاتی موسوی با نگاهی نوستالژيک، غمخوارانه و پر از اندوه و حسرت به گذشته، روزهای انقلاب، امام و جنگ ساخته شده است.

فيلمساز با تاکيد بر گذشته انقلابی موسوی و نزديکی او به بنيانگذار انقلاب اسلامی، سعی کرده موسوی را به مصداق بارزی از پيام اميرالمومنين به مالک اشتر که در آغاز فيلم شنيده می شود، تبديل کند:

«خادمان شايسته را در ميان خاندان صالح بجوييد، ميان آنها که در اسلام سابقه ای ديرين دارند.»

با دوربين روی دست همراه با موسوی وارد بيمارستان شده و به ديدار بيماری می رويم که قادر به حرف زدن نيست و تنها انگشت اش را به سمت نقطه نامعلومی اشاره می کند. اين صحنه دراماتيک با پنهان کردن هويت بيمار و رمز حرکت انگشت او در بدو ورود به فضای فيلم، تعليقی در بيننده ايجاد می کند که تا صحنه کشف هويت بيمار يعنی احمد عزيزی شاعر اهل بيت، در بيننده می‌ماند. پس از آن فيلمساز از زبان موسوی به معرفی او می پردازد.

در اين معرفی که بسيار کوتاه است بيشتر بر رابطه نزديک موسوی با امام و نقش او در جنگ تاکيد شده است.

برخلاف فيلم تبليغاتی احمدی نژاد، تاکيد چندانی بر عملکرد موسوی در زمان نخست وزيری اش در سال های آغاز انقلاب نيست. به جای آن وی به تشريح ديدگاه های فعلی اش در باره رواج گسترده پنهان کاری، ريا و دروغ در جامعه و پای بندی اش به ارزش های انقلاب حرف می زند. ارزش هايی که به زعم او جای خود را به سوداگری داده و فضايی را ساخته که با پنج هزار تومان می توان رای يک نفر را خريد.

صحنه گفتگو با موسوی خوب طراحی شده. قرار گرفتن موسوی در پس زمينه سياه، او را برجسته تر ساخته و توجه بيينده را معطوف او می سازد.

فيلم موسوی ظرافت های سينمايی و دراماتيک زيادی دارد. موتورسواری با کودکی خردسال به موازات اتوبوس موسوی حرکت می کند و برای او دست تکان می دهد. موسوی که نگران تصادف آنهاست دستور توقف می دهد و مرد را به درون اتوبوس فرا می خواند. مرد شروع می کند به شرح و بيان دردهای شخصی اش.

در صحنه مشابه ديگری، زنی وارد اتوبوس می شود و از موسوی می خواهد که برای نجات فرزندش از شر اعتياد به هروئين و از بين بردن بيکاری کاری بکند.

فضای فيلم برخلاف فيلم احمدی نژاد، غيرحماسی و تا حدزيادی غم انگيز و دلگير است که موسيقی ملانکوليکی که با ويولون و پيانو نواخته می شود آن را تشديد کرده است.

فيلمساز از نماهای مربوط به سفرها و سخنرانی های تبليغاتی موسوی به خوبی در لابلای فيلم استفاده می کند اگرچه نوع شعارها و سخنان تبليغاتی موسوی نيز همانند احمدی نژاد جهت دار و محدود است و مخاطبان گنگ و نامشخصی را هدف قرار داده است.

در اين فيلم تبليغاتی همانند فيلم قبلی از اقشار متنوع جامعه، از روشنفکران، دگرانديشان، اقليت های قومی و مذهبی، جنبش زنان و دانشجويان و خواسته ها و مطالبات آنها خبری نيست.

با اين حال کارگردان، موفق شده که تصويری از يک نامزد اپوزيسيون قوی دولت ترسيم کند که به وضعيت موجود و نحوه  مديريت کشور معترض است و به دنبال تغيير است و در اين راه بر اراده گروه های وسيعی از مردم تکيه دارد. 

<a href="http://www.youtube.com/watch?v=6ob-chM1QnI">مستند تبلیغاتی میرحسین موسوی در یوتیوب</a>
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=LjUEGHxUOjc&feature=related">مستند تبلیغاتی محمود احمدی‌نژاد در یوتیوب</a>]]></description>
         <link>http://zamaaneh.com/blog/2009/05/post_132.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/blog/2009/05/post_132.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و پيشنهاد</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 31 May 2009 16:02:55 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>فستیوال کن و سینمای زیرزمینی ایران</title>
                  <description>با اعلام اسامی فیلم‌های پذیرفته شده در بخش‌های هفت‌گانه فستیوال فیلم کن، و انتخاب فیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» ساخته بهمن قبادی در بخش نوعی نگاه این فستیوال، انتقادها و سروصدای برخی مطبوعات رسمی و مسوولان سینمایی ایران در‌باره فستیوال کن و رویکرد سیاسی و غیر سینمایی آن بالا گرفته است. 

این‌که فستیوال کن باز هم آن‌ها را دور زد و به جای همه فیلم‌هایی که آن‌ها برایش فرستادند، فیلمی از یک فیلم‌ساز «مساله‌دار» را که عوامل تولیدش هم «مساله‌دار» بوده‌اند، انتخاب کرده، فیلمی که به شکل «زیرزمینی» و بدون مجوز قانونی و اجازه نهادهای سینمایی رسمی و دولتی مثل فارابی و ارشاد تهیه شده و بدون مجوز و هماهنگی با آن‌ها به فستیوال کن فرستاده شده است.

فستیوال کن در واقع با رد همه فیلم‌هایی که به‌طور رسمی از سوی نهادهای رسمی سینمایی ایران مثل بنیاد سینمایی فارابی به این فستیوال ارائه شد، و قبول فیلم قبادی به عنوان تنها نماینده غیر‌رسمی سینمای ایران، خود به موجی از گمانه زنی‌ها، شایعات و تخیلات غیرواقعی و پارانوییک در‌باره کن و سیاست انتخاب فیلم‌ها در آن دامن زده است. 

کاملاً روشن است که بی‌توجهی فستیوال کن (‌و فستیوال های سینمایی معتبر دیگر) به تولیدات سینمای ایران در سال‌های اخیر، گسترش روزافزونی داشته است. اما مسوولان سینمایی ایران به جای آن‌که همه گناهان را به گردن فستیوال کن بیندازند و خشم و نارضایتی خود را از بی‌اعتنایی کن به فیلم‌های توصیه‌ای آن‌ها در بوق و کرنا کنند، بهتر است به سابقه عملکرد سینمایی خود در این سال‌ها بیندیشند. سیاستی که نا‌امیدی و سرخوردگی بسیاری از فیلم‌سازان ایرانی را دنبال داشته و به انزوای جهانی سینمای ایران منجر شده است. سینمایی که در سال‌های گذشته حضوری چشم‌گیر و موفقیت‌آمیز در جشنواره‌ها و مجامع سینمایی جهان داشته و افتخارات زیادی کسب کرده است.

اما واقعاً چه اتفاقی افتاده و چرا فستیوال کن به سینمای رسمی ایران بی‌محلی می‌کند؟ چه اتفاقی در طی این سال‌ها افتاده که باعث تغییر رویکرد کن در گزینش فیلم‌های ایرانی شده؟ آیا واقعاً سینمای ایران به بن‌بست رسیده و سینماگران ایرانی حرف تازه‌ای ندارند که برای مسوولین کن جذاب باشد و آن‌ها را تحت تاثیر قرار دهد؟ 

از آن‌جا که روند انتخاب یک فیلم در یک فستیوال سینمایی، تابع پارامترهای زیادی است، به‌طور قطع و یقین نمی‌توان نظر داد که چرا کن در چند سال اخیر چنین عمل کرده و می‌کند. من منکر رویکرد سیاسی کن در قبال سینمای برخی کشورها نیستم. به ویژه در مورد کشورهایی مثل ایران، چین، کوبا، فلسطین، ترکیه، اسرائیل و به‌طور کلی کشورهایی که کانون التهاب‌های سیاسی‌اند، رویکرد کن نیز به سینمای آنان تا حد زیادی جنبه سیاسی داشته است.

[[photow01]]

این سیاسی بودن گاهی از ویژگی‌ها‌ی مثبت کن است که به آن اجازه می‌دهد به آثاری توجه کند که در برخی کشورهای غیر‌دمکراتیک و تحت شرایط سخت تولید می‌شوند و امکان اکران در کشور خود فیلم‌ساز را نمی‌یابند. این عمل فستیوال کن و برخی فستیوال‌های معتبر دیگر در واقع نوعی اعتراض به آن شرایط و دهن‌کجی به دولت‌هایی است که با وضع مقررات سخت و تحمیل شرایط نامطلوب، آزادی بیان را محدود ساخته و امکان فیلم‌سازی آزاد و قانونی را از برخی سینماگران سلب کرده‌اند. 

انتخاب فیلم‌هایی از چن کایگه، سینماگر چینی در سال‌های گذشته در بخش مسابقه کن، گواهی بر این مدعاست. چرا که درونمایه‌ انتقادی فیلم‌های چن کایگه او را با محدودیت بسیاری در کشور خود مواجه ساخته و موجب شد که او نتواند آزادانه اندیشه‌هایش را در سینمای چین مطرح کند.

از سوی دیگر می‌توان پذیرفت که رویکرد جدید فستیوال کن تا حد زیادی محصول سیاست‌های خارجی خصمانه و غرب‌ستیزانه دولت جمهوری اسلامی و واکنش‌های متقابل دولت‌های غربی و تحریم‌های اقتصادی و سیاسی آن‌هاست که اینک تاثیرش را در حوزه فرهنگ و سینما هم گذاشته و انزوای فرهنگی ایران را در عرصه بین‌المللی هدف گرفته است. 

اما این بسیار دور از واقع‌گرایی است که شکست سینمای ایران در عرصه بین‌المللی را تنها محدود به عوامل خارجی کرده و نقش عوامل داخلی و سیاست‌های فرهنگی و سینمایی دولت فعلی ایران را در این میان نادیده بگیریم.

افزایش محدودیت‌ها و فشارها بر سینماگران و هنرمندان ایرانی، سیاست خودی و غیر‌خودی کردن هنرمندان از سوی حکومت، تنگ کردن عرصه فیلم‌سازی برای سینماگران منتقد، اعمال سانسور و توقیف فیلم‌هایی که دارای برخی جنبه‌های انتقادی بوده یا تابوها و خط قرمزهای حاکم بر فضای فرهنگی ایران را ندیده گرفته (فیلم‌هایی چون سنتوری، آتشکار، بیست انگشت، ده، ترانه تنهایی تهران، یک شب، خواب تلخ ، نیوه مانگ و‌...)، مجموعه عواملی است که منجر به سرخوردگی و بی‌حوصلگی فیلم‌سازان ایرانی شده و انرژی و توان خلاقانه آن‌ها را نابود کرده است. 

اما از آن‌جا که توسعه تکنولوژی دیجیتال، امکان کنترل مطلق و همه جانبه فرهنگ، سینما، هنر و ادبیات را از دولت‌های اقتدارگرا و غیر دمکراتیک گرفته، علی‌رغم فضای بسته، محدود و کنترل شده فرهنگی، شاهد تولید فیلم‌هایی هستیم که خارج از سیستم رسمی و نظارت دولتی در ایران تولید می‌شوند.

فیلم‌هایی مستقل که برای ساخته شدن نیازی به مجوز رسمی، بودجه‌های کلان، وام ها و تجهیزات سینمایی دولتی، بازیگران سوپراستار و پشتیبانی رسانه‌ای ندارند و دور از جار و جنجال و در سکوت مطلق خبری ساخته می‌شوند. 

فیلم‌هایی که امید شرکت آن‌ها در جشنواره‌های داخلی یا اکران عمومی آن‌ها‌ بسیار اندک است و به همین دلیل شانس چندانی برای مطرح شدن، مورد نقد و بررسی قرار گرفتن و یا بازگرداندن سرمایه اندکی که برای ساخته شدن آن‌ها صرف شده، ندارند. از این رو تمام تلاش سازندگان آن‌ها صرف ارسال آن‌ها به فستیوال‌های خارجی می‌شود تا بلکه از این طریق بتوانند امکان نمایش بین‌المللی پیدا کرده و با مطرح شدن در این فستیوال‌ها، سرمایه‌های خارجی را به سوی خود جلب کنند.

این اتفاقی است که در سال‌های اخیر در مورد بسیاری از تولیدات غیر‌رسمی و مستقل سینمای ایران افتاده است.

این گرایش به ویژه در میان فیلم‌سازان جوان که صاحب اندیشه‌ها و ایده‌های نو و تابو‌گریز بوده و توان ریسک‌پذیری بیشتری نسبت به سینماگران قدیمی‌تر و ذاتاً محافظه‌کار دارند، دیده می‌شود. به گونه‌ای که اکنون می‌توان با قاطعیت از شکل گیری جریانی با عنوان «‌سینمای زیرزمینی» در ایران حرف زد.

سینمایی که استقلال مالی، عدم وابستگی به نظام مسلط تولید فیلم در ایران، و بی توجهی به ضوابط و مقررات رسمی فیلمسازی در ایران و داشتن ایده های جسورانه و تابوشکن از مهم ترین ویژگی های آن است.

سینمایی که محصول فکر سینماگرانی است که به دلایل مختلف نمی‌توانند فیلم‌هایشان را به صورت قانونی در ایران تهیه کنند و امکان عبور از کانال‌های تو در تو و پیچیده بوروکراسی دولتی و سیستم فیلم‌سازی در ایران را ندارند، از این رو ترجیح می‌دهند فیلم‌هایشان را بدون مجوز، با بودجه‌ای اندک و با تجهیزات سینمایی ساده‌ای که در اختیار دارند، بسازند. 

داستان‌های ساده با شخصیت‌ها و لوکیشن‌های معدود، این امکان را به این فیلم‌سازان می‌دهد که با بودجه‌ای اندک و بدون نیاز به پشتیبانی مالی نهادهای دولتی و یا سرمایه گذاران بزرگ، کارشان را پیش ببرند.

متاسفانه هنوز به‌طور قطعی و صریح نمی‌توان در‌باره ارزش‌های هنری و زیبایی‌شناختی آن‌ها حرف زد و نظر داد.

این فیلم‌ها در وهله اول، اعتبار و اهمیت‌شان را از جایگاه ویژه‌شان در مناسبات سینمایی موجود در ایران کسب می‌کنند، نه الزاماً ارزش‌های هنری‌شان که جای بحث و گفت و گو دارد. هرچند این بدان معنی نیست که این فیلم‌ها فاقد ارزش‌های هنری‌اند و تنها به خاطر درونمایه سیاسی یا شرایط ویژه تولیدشان، مورد توجه فستیوال‌های معتبر و مهمی مثل کن قرار می‌گیرند. 

فستیوال کن با انتخاب آثار ضعیف سینمایی تنها به دلیل محتوای سیاسی خاص‌شان، به اعتبار و شان هنری چندین ساله و تاریخی‌اش لطمه نمی‌زند. من به هیچ عنوان نمی‌توانم قبول کنم که فیلمی صرفاً به خاطر این‌که مثلاً سازنده‌اش اپوزیسیون دولت ایران بوده (یا برعکس) در کن پذیرفته شده باشد. اگر این‌گونه باشد، می‌بایست شاهد پذیرفته شدن فیلم‌های سطحی و شعاری بسیاری در کن باشیم که به وسیله فیلم‌سازان مخالف رژیم ایران یا پیرو گرایش‌های خاص در خارج از کشور صورت می‌گیرد.

«سینمای زیرزمینی» همانند موسیقی، ادبیات و دیگر شکل‌های هنر غیر رسمی و به اصلاح زیرزمینی در ایران، گرایشی قدرتمند در فضای فرهنگی امروز ایران است که به موازات جریان رسمی تولید فیلم در ایران و مناسبات حاکم بر آن شکل گرفته و توجه بین‌المللی را بر انگیخته است. در چنین شرایطی توجه فستیوالی مثل فستیوال فیلم کن به فیلمی از بهمن قبادی که به لحاظ ویژگی‌های تولیدی‌اش در رده سینمای زیرزمینی ایران قرار دارد، صرف‌نظر از ارزش‌های سینمایی آن، کاملاً طبیعی و معقول و قابل پیش‌بینی است.
</description>
         <link>http://zamaaneh.com/blog/2009/04/post_131.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/blog/2009/04/post_131.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و پيشنهاد</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 29 Apr 2009 19:22:00 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>بی‌طرفی رسانه‌ای، افسانه یا واقعیت؟</title>
                  <description>در یک ماه گذشته هم‌زمان با اوج گرفتن اخبار متناقض درباره‌ی حضور یا عدم حضور سیدمحمد خاتمی در انتخابات آینده، هم‌سو با رسانه‌های وابسته و یا نزدیک به دولت کنونی؛ در وبلاگستان نیز گروهی از روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان، شمشیر را هم برای خاتمی و هم برای روزنامه‌نگارانی که تلویحاً از حضور خاتمی استقبال کرده‌اند، بسته‌اند.

نه ضرورت یا عدم ضرورتِ حضور خاتمی، مسأله مود بحث این نوشتار نیست، نه من سیاست‌پیشه‌ام که قهرمان‌سازی از خاتمی در سال ۷۶ و ضدقهرمان‌سازی از او در ماه‌های اخیر را از لحاظ سیاسی تحلیل کنم و مثلاً از یک جنس بدانم. در این متن صرفاً می‌خواهم اتهاماتی را که متوجه روزنامه‌نگاران حامی خاتمی شده، با معیارهای حرفه‌ای روزنامه‌نگاری مرور کنم.

جسارتاً بد نیست حرفِ آخر را اول بزنم. این‌که روزنامه‌نگاری مطلبی بنویسد در حمایت از یک کاندیدا، به معنای نقض بی‌طرفی رسانه‌ای است، بیشتر به یک شوخی شباهت دارد. تعریف کلاسیک از بی‌طرفی رسانه‌ای، مدت‌هاست کارکردش را از دست داده است. دوران سیاه جنگ سرد، چنان معنای یوتوپیایی رسانه را جعل کرد که پس از فروپاشی آن نظام و حتا در یک دهه قبل از آن، رسانه‌ها با خیزی بلند از جایگاهی که در افسانه‌ی محقق نشده‌ی مدرنیسم و عقل‌باوری به آن تعلق گرفته بود و قرار بود رساننده‌ی «پیام»، «معنا»، «اندیشه» و «ماوقع» به مخاطبِ ایده‌ال و «آگاه» جهان مدرن باشد؛ در سایه‌ی شکستِ پروژه‌ی عقلانی‌ کردن جهان، هویتی اندیشه‌ساز، معناساز، و حتا واقعیت‌ساز پیدا کردند.

شکل‌گیری کارتل‌های قدرتمندِ رسانه‌ای و علنی شدن تأثیرگذاری ملموس‌شان بر واقعیت‌ها در دهه‌ی نود، نشان داد که مفهوم مرسوم رسانه، بکارتش را از دست داده است. خلاصه کلام این‌که متفکرانی همچون فردریک جیمسون و لیوتار، در ترسیم دیاگرام هستی مدرن، دولت‌ها را در ذیلِ رسانه‌ها قرار داده‌اند. یعنی در جهان امروز، رسانه‌ها دولت‌ها را به قدرت می‌رسانند یا از قدرت ساقط می‌کنند. 

تئوریزه کردن این حقیقت تلخ توسط متفکران پست‌ مدرن، «رسانه» را در مرکز سیبلی قرار داد که همه به رویش آتش گشودند. دولت‌ها و مخاطبانی که گمان می‌کردند، رسانه‌ها، اعضای «شریف» جهان مدرن بوده‌اند، با واقعیتی آشنا شدند که خود در شکل‌گیری‌اش نقش داشتند. اما این وضعیت خیلی طول نکشید و مخاطبان، درمانده در مقابل قدرتِ غول‌های رسانه‌ای، کم کم خود را راضی کردند که ارتباط ذهن خود را با بسته‌هایی رسانه‌ای مدیریت کنند. آن‌ها حالا دیگر آموخته‌اند که هیچ رسانه‌ای پیدا نمی‌شود که همه‌ی حقیقت را نزد خود داشته باشد. آن‌ها یاد گرفتند که چگونه به عنوان مخاطب با رسانه‌ها وارد معامله شوند. در این معامله که از فرطِ ناعادلانه بودن، شاید شبیه عهدنامه ترکمنچای باشد، رسانه موظف شده خوراکی را برای مخاطبش فراهم کند که با ماکت‌هایی از واقعیتی افسانه‌ای که دیگر وجود خارجی ندارد، هر چه بیشتر و بهتر مخاطب را اغفال کند. 

روزنامه‌نگار هم به عنوان عضوی از پیکره رسانه از یک سو و مخاطبی فعال از سویی دیگر، به این معامله‌ی نابرابر تن می‌دهد. علنی بودن معامله‌ی رسانه‌ها با مخاطب و اعضای سازنده‌اش، عیان‌تر از آن است که نیاز به افشاگری داشته باشد. بنابراین روزنامه‌نگار، قرار نیست مخاطبش را نادان فرض کند و هم‌چنان با تمهید دستمالی شده‌ی «تعهد به بازتابِ بی‌واسطه‌ی واقعیات» سراغش برود. روزنامه‌نگار و رسانه‌ها سعی می‌کنند نقش‌شان را در این بازی به بهترین شکل ممکن بازی کنند، نقشی که ادامه‌ی حیاتشان را تضمین می‌کند. ارتقای اهمیت ستون‌نویسی، یکی از تمهیداتِ مرسوم برای پایبندی رسانه به آگاهی مخاطب از ماهیت رسانه است. با گسترده‌تر شدنِ فضاهای رسانه‌ای و به‌وجود آمدنِ رسانه‌های اینترنتی، ستون‌نویسی، جای خود را به وبلاگ‌نویسی داد. حالا اگر به سایت نشریات معتبر سری بزنیم، چندین و چند صفحه با نویسندگانی ثابت را می‌بینیم که فضایی متکثر را به‌وجود آورده‌اند. در این صفحات یا ستون‌ها، نویسنده بدون در نظر گرفتن رویای بی‌طرفی رسانه، جهان را از دریچه‌ی خودش می‌بیند. در این رهگذر، هم رسانه و هم روزنامه‌نگار و هم مخاطب پذیرفته‌اند که آن‌چه عرضه می‌شود، نه همه‌ی واقعیت، بلکه بسته‌ای پیشنهادی است. مهم نیست که این بسته چقدر به آن واقعیت کلاسیک و تزئینی ایده‌آلیسم مدرنیستی، وفادار و یا نزدیک است؛ مهم این است که روزنامه‌نگار، بتواند مخاطب را متقاعد کند که نمی‌خواهد جعلیات خود را با برچسب واقعیات به خوردش دهد. روزنامه‌نگار، واقعیت را منتقل نمی‌کند. او سعی می‌کند واقعیت‌هایی بسازد که نظر مخاطبش را جذب کند و یا بر تعداد مخاطبانش بیفزاید.

برگردیم به بحث اتهام اخیر به روزنامه‌نگارانی که علناً اعلام کرده‌اند که از حضور خاتمی در انتخابات استقبال می‌کنند. تصور کنید به فرید ذکریا، سردبیر نیوزویک بگوییم که تو حق نداشتی با دل و جان، در مصاحبه‌هایت جوری حرف بزنی که مخاطب فکر کند از نظر تو، فلان حزب باید به قدرت برسد. همین ماجرا را برای نویسندگان واشنگتن‌ پست، نیویورک تایمز، گاردین و... در نظر بگیرید. منطقی است اگر فکر کنیم آن‌ها آن‌طور که اتهام‌زنندگان به روزنامه‌نگاران حامی خاتمی می‌گویند، در مقابلِ حوادث، «موضع» نداشته باشند؟

واضح است که تخریب (از باب استفاده مکرر می‌گویم تخریب، وگرنه اعتقادی به این کلمه به این شکل ندارم) یک چهره انتخاباتی هم به نوعی موضع‌گیری است که اصلِ مورد ادعای اتهام‌زنندگان را نقض می‌کند. مگر آن‌که آنان مدعی شوند، خودشان «راست» می‌گویند و بقیه «دروغ»! که اگر این‌گونه باشد، حتماً مخاطبِ آگاه در تیررس‌شان نیست و فقط به مخاطبانی فکر می‌کنند که روزنامه‌نگار، رسالتش «افشای تمام ابعادِ حقیقتی یکه» را برعهده دارد.

روزنامه‌نگاری بی‌طرفانه، افسانه است. بنابراین اگر بقیه همکاران روزنامه‌نگار ما (همه‌ی ما) آن‌طوری که ما فکر می‌کنیم، فکر نمی‌کنند؛ با ادعای نقضِ اصلِ بی‌طرفی رسانه، هویت‌ و شأنِ روزنامه‌نگاری‌شان را زیر سوال نبریم. 

می‌شود ایده‌شان را به پرسش کشید، حتا با عصبانیت درباره افکار سیاسی‌شان نوشت، اما روا نیست از افسانه‌ای نخ‌نما شده برای انهدام هویتِ روزنامه‌نگارانِ دیگر استفاده کرد. </description>
         <link>http://zamaaneh.com/blog/2009/02/post_130.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/blog/2009/02/post_130.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">فلسفه رسانه</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 27 Feb 2009 12:29:14 +0000</pubDate>
        
      </item>
            <item>
         <title>جشنواره فجر و سياست‌ بيگانه‌سازی متوليان فرهنگ</title>
                  <description>سی سال از عمر انقلاب ایران سپری شد و سینمای ایران و برخورد انقلاب با آن و آن‌چه که در این سی سال در این سینما اتفاق افتاد، معیار خوبی برای ارزیابی میزان موفقیت و شکست انقلاب و تحقق اهداف اولیه آن است. 

به اعتقاد من سینما یکی از مهم‌ترین عرصه‌هایی بود که انقلاب ایران توانست در آن در عرصه جهانی حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشد و از این نظر موفقیت جهانی سینمای ایران را باید یکی از موفقیت‌های انقلاب ایران فرض کنیم.

این سینمای ایران بود که نشان داد انقلاب ایران، علی‌رغم جهت‌گیری ضد غربی آن، انقلابی ضد‌مدرنیته نیست، بلکه بسیاری از ارزش‌های مدرن از جمله سینما را پاس می‌دارد. این سینمای ایران بود که توانست تا حد زیادی تبلیغات منفی بسیاری را که بعد از انقلاب، علیه جامعه ایران در غرب رواج داشت خنثی کند و تصویر کلیشه‌ای  و غیر‌واقعی رسانه‌های غربی در مورد ایران را به چالش بگیرد. 

در طول سی سال گذشته فیلم‌سازانی چون کیارستمی، بیضایی، نادری، تقوایی، قبادی، پناهی، مخملباف، جلیلی، سمیرا و بسیاری دیگر افتخارات بسیاری در عرصه‌های بین‌المللی برای ایران کسب کردند و‌ توانستند غرور جریحه‌دار شده ایرانی را در غرب تا حد زیادی ترمیم کنند. 

امروز سینمای ایران دیگر تنها سینمایی اگزوتیک از یک جامعه اگزوتیک نیست. دیگر غرب به سینمای ایران به عنوان پدیده‌ای ناشناخته و به فیلم‌سازان آن به عنوان سینماگرانی جهان سومی نگاه نمی‌کند، بلکه به آن‌ها اعتباری در حد فیلم‌سازان غربی و حتی بالاتر بخشیده و جایگاه رفیعی برای آن‌ها قائل شده است. 

[[photow01]]

اما باید دید انقلاب در مقابل با سینماگران ایرانی چه کرده. واقعیت این است که انقلاب، در مقابل، با بی‌رحمی دست رد به سینه این سینماگران موفق ایرانی زد و آن‌ها را از خود راند یا با خود بیگانه ساخت.

محسن مخملباف، سینماگری که از دل انقلاب بیرون آمد و از خلاق‌ترین سینماگران بعد از انقلاب بود، سال‌هاست که از ایران مهاجرت کرده و در بیرون از سرزمین خود فیلم می‌سازد. 

فیلم‌های عباس کیارستمی در ایران اجازه نمایش ندارد. سنتوری داریوش مهرجویی توقیف می‌شود، دایره جعفر پناهی که شیر طلایی ونیز را برای سینمای ایران می‌آورد، به بایگانی سپرده شده و نیوه مانگ بهمن قبادی به اتهامات واهی پروانه نمایش نمی‌گیرد و دی وی دی آن سر از بازار سیاه درمی‌آورد.

و حالا می‌بینیم که در بیست و هفتمین دوره جشنواره فیلم فجر که فرصتی برای تجلیل از سینماگران موفق و برجسته ایرانی است، همه زحمات سی ساله سینماگران موفق ایرانی از سوی دستگاه فرهنگی کشور و متولیان سینمای ایران نادیده گرفته شده و قربانی نگاه بسته و تنگ ایدئولوژیک آنان می‌شود.

افتتاحیه جشنواره فیلم فجر، معمولاً یکی از بی بو و خاصیت‌ترین مراسم فرهنگی- هنری است که در طول سال در ایران برگزار می‌شود. مراسمی رسمی، کلیشه‌ای و به شدت دولتی که معمولاً با سخنرانی‌های طولانی و کسالت‌آور مقامات دولتی و زمامداران فرهنگی کشور، به رویدادی بی‌نشاط ، خسته‌کننده و زجرآور تبدیل می‌شود.

در این میان تجلیل از برخی فیلم‌سازان و به دنبال آن سخنرانی ‌های ریاکارانه و معطوف به قدرت آنان مزید بر علت می‌شود و حاصل این شب طولانی و کسالت‌آور، جز خمیازه شرکت کنندگان، لبخندهای قلابی و دست زدن‌ها و تحسین‌های همراه با اکراه نیست.

از همه بدتر، ادبیاتی است که فیلم‌سازان مورد تفقد قرار گرفته در این مراسم در نطق‌های خود از آن استفاده می‌کنند.

فیلم‌سازی که علی‌رغم بازی‌گوشی‌ها و شیطنت‌های گذشته و شوخی‌هایش با «ارزش‌های انقلاب»، هم‌چنان خودی فرض می‌شود و در دایره فیلم‌سازان وفادار به نظام قرار دارد، وقتی می‌بیند که برای او بزرگداشت می‌گیرند و سیمرغ بلورین ویژه‌ای به پاس خدمات ارزنده‌اش به هنر و سینمای انقلاب برای او درنظر گرفته‌اند که باید آن را از دست بالاترین مقام فرهنگی کشور یعنی وزیر ارشاد دریافت کند؛ همه تلخی‌ها و بی‌مهری‌های گذشته مقامات قبلی و فعلی را فراموش کرده و تمام سعی‌اش را می‌کند که با مستعمل‌ترین و رقیق‌ترین و بی‌خاصیت‌ترین واژگان، ارادت خود را به ارزش‌های مورد قبول نظام نشان دهد و از کردار و گفتار گذشته‌اش پشیمان باشد و احساس شرمساری کند و با لحنی خجل و شرمنده از مقامات و دست اندرکاران سکان فرهنگی کشور بخواهد او را بیشتر بنوازند و بیشتر تحویل بگیرند و قدر او و امثال او را که خیلی خودی‌اند و خیلی مقرب درگاهند، بیشتر بدانند و شیطنت‌ها و انحراف‌های احتمالی آن‌ها را نادیده بگیرند.

[[photow02]]

تقدیر از سینماگرانی چون ابراهیم حاتمی‌کیا و رسول صدرعاملی در جشنواره فجر امسال که مقارن است با سالگرد سی سالگی انقلاب، ‌در حالی صورت گرفت که نامی از فیلم‌سازانی چون کیارستمی، جلیلی، مخملباف، مهرجویی، پناهی و قبادی در این مراسم برده نشد.

گویا این سومین بار است که از فیلم‌سازی به نام ابراهیم حاتمی‌کیا در سینمای ایران تقدیر می‌شود، اما جشنواره فجر تا‌کنون از مهم‌ترین سینماگران ایرانی که قطعاً صدها بار بیشتر از حاتمی‌کیا شایستگی تقدیر را داشته اند، تجلیل نکرده است. 

یقیناً سابقه هنری حاتمی‌کیا در حد و اندازه‌ای نیست که او را شایسته سه بار تقدیر در سینمای ایران سازد و در مقابل هیچ حرفی از سینماگرانی چون تقوایی، مهرجویی، بیضایی، کیمیایی و دیگران زده نشود.

مسوولان جشنواره فجر در طی بیست و هفت دوره گذشته هر که را مورد تایید نظام بوده ستوده‌اند و برایش بزرگداشت گرفته‌اند، اما بسیاری از سینماگران ایرانی را صرفاً به خاطر داشتن افکار متفاوت با آنان و ساختن فیلم‌های به قول آن‌ها «‌مغایر با ارزش‌های نظام»، بایکوت کرده و حق مسلم آن‌ها را ندیده گرفته‌اند.

کاملاً روشن است که حرف من این نیست که جشنواره فیلم فجر چرا از این سینماگران به‌خصوص تجلیل می‌کند، بلکه این است که چرا بقیه را که شایستگی بیشتری دارند، نادیده می‌گیرد. چرا آن‌ها بیگانه فرض شده‌اند و نه تنها در خانه و سرزمین خود قدر نمی‌بینند، بلکه فیلم‌هایشان را نیز توقیف کرده و نامشان را از رسانه‌های رسمی حذف می‌کنند.

سوال من این است که آیا این حاتمی‌کیا یا صدرعاملی بودند که فیلم‌هایشان برای سینمای ایران در جشنواره‌های جهانی افتخار کسب کرد و نامشان در صدر بزرگان سینمای امروز جهان قرار دارد و در بسیاری از فستیوال‌های معتبر جهانی برایشان بزرگداشت می‌گیرند و رتروسپکتیو فیلم‌هایشان را می گذارند؟ یا صرفاً به خاطر تعلق عاطفی و احیاناً ایدئولوژیک نظام به آنان، مکرراً مورد تقدیر قرار می‌گیرند.

من می‌دانم که کیارستمی، مهرجویی، تقوایی و دیگران نیازی به این بزرگداشت‌ها ندارند. این کیارستمی و امثال او نیستند که از بی‌توجهی عمدی مسوولان فرهنگ کشور و سیاست‌های تبعیض‌آمیز آن‌ها و دسته‌بندی هنرمندان به «‌خودی» و «‌غیرخودی» لطمه می‌بینند، بلکه این دستگاه فرهنگی نظام است که با این کار مشروعیت و صلاحیت تشخیص هنری خود را زیر سوال می‌برد.</description>
         <link>http://zamaaneh.com/blog/2009/02/post_128.html</link>
         <guid>http://zamaaneh.com/blog/2009/02/post_128.html</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و پيشنهاد</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 02 Feb 2009 17:19:11 +0000</pubDate>
        
      </item>
      
   </channel>
</rss>